شاهنامه - پادشاهی کسری نوشین روان چهل و هشت سال بود

فردوسی

بخش ۳ - داستان بوزرجمهر

فردوسی
نگر خواب را بیهده نشمری یکی بهره دانی ز پیغمبری
به ویژه که شاه جهان بیندش روان درخشنده بگزیندش
ستاره زند رای با چرخ و ماه سخنها پراگنده کرده به راه
روانهای روشن ببیند به خواب همه بودنیها چوآتش برآب
شبی خفته بد شاه نوشین روان خردمند و بیدار و دولت جوان
چنان دید درخواب کز پیش تخت برستی یکی خسروانی درخت
شهنشاه را دل بیاراستی می و رود و رامشگران خواستی
بر او بران گاه آرام و ناز نشستی یکی تیزدندان گراز
چو بنشست می خوردن آراستی وزان جام نوشین روان خواستی
چوخورشید برزد سر از برج گاو ز هر سو برآمد خروش چگاو
نشست از بر تخت کسری دژم ازان دیده گشته دلش پر ز غم
گزارندهٔ خواب را خواندند ردان را ابر گاه بنشاندند
بگفت آن کجا دید در خواب شاه بدان موبدان نماینده راه
گزارندهٔ خواب پاسخ نداد کزان دانش او را نبد هیچ یاد
به نادانی آنکس که خستو شود ز فام نکوهنده یک سو شود
ز داننده چون شاه پاسخ نیافت پراندیشه دل را سوی چاره تافت
فرستاد بر هر سویی مهتری که تا باز جوید ز هر کشوری
یکی بدره با هر یکی یار کرد به برگشتن امید بسیار کرد
به هر بدره ای بد درم ده هزار بدان تاکند در جهان خواستار
گزارنده خواب دانا کسی به هر دانشی راه جسته بسی
که بگزارد این خواب شاه جهان نهفته بر آرد ز بند نهان
یکی بدره آگنده او را دهند سپاسی به شاه جهان برنهند
به هر سو بشد موبدی کاردان سواری هشیوار بسیار دان
یکی از ردان نامش آزادسرو ز درگاه کسری بیامد به مرو
بیامد همه گرد مرو او بجست یکی موبدی دید بازند و است
همی کودکان را بیاموخت زند به تندی و خشم و ببانگ بلند
یکی کودکی مهتر ایدر برش پژوهنده زند وا ستا سرش
همی خواندندیش بوزرجمهر نهاده بران دفتر از مهر چهر
عنانرا بپیچید موبد ز راه بیامد بپرسید زو خواب شاه
نویسنده گفت این نه کارمنست زهر دانشی زند یارمنست
ز موبد چو بشنید بوزرجمهر بدو داد گوش و بر افروخت چهر
باستاد گفت این شکارمنست گزاریدن خواب کارمنست
یکی بانگ برزد برو مرد است که تو دفتر خویش کردی درست
فرستاده گفت ای خردمند مرد مگر داند او گرد دانا مگرد
غمی شد ز بوزرجمهر اوستاد بگوی آنچ داری بدو گفت یاد
نگویم من این گفت جز پیش شاه بدانگه که بنشاندم پیش گاه
بدادش فرستاده اسب و درم دگر هرچ بایستش از بیش و کم
برفتند هر دو برابر ز مرو خرامان چو زیر گل اندر تذرو
چنان هم گرازان و گویان ز شاه ز فرمان وز فر وز تاج و گاه
رسیدند جایی کجا آب بود چو هنگامه خوردن و خواب بود
به زیر درختی فرود آمدند چوچیزی بخوردند و دم بر زدند
بخفت اندران سایه بوزرجمهر یکی چادر اندرکشیده به چهر
هنوز این گرانمایه بیدار بود که با او به راه اندرون یار بود
نگه کرد و پیسه یکی مار دید که آن چادر از خفته اندر کشید
ز سر تا به پایش ببویید سخت شد ازپیش اونرم سوی درخت
چو مار سیه بر سر دار شد سر کودک از خواب بیدار شد
چو آن اژدها شورش او شنید بران شاخ باریک شد ناپدید
فرستاده اندر شگفتی بماند فراوان برو نام یزدان بخواند
به دل گفت کین کودک هوشمند بجایی رسد در بزرگی بلند
وزان بیشه پویان به راه آمدند خرامان به نزدیک شاه آمدند
فرستاده از پیش کودک برفت برتخت کسری خرامید تفت
بدو گفت کای شاه نوشین روان تویی خفته بیدار و دولت جوان
برفتم ز درگاه شاها به مرو بگشتم چو اندر گلستان تذرو
ز فرهنگیان کودکی یافتم بیاوردم و تیز بشتافتم
بگفت آن سخن کزلب او شنید ز مار سیاه آن شگفتی که دید
جهاندار کسری ورا پیش خواند وزان خواب چندی سخنها براند
چوبشنید دانا ز نوشین روان سرش پرسخن گشت و گویا زبان
چنین داد پاسخ که در خان تو میان بتان شبستان تو
یکی مرد برناست کز خویشتن به آرایش جامه کردست زن
ز بیگانه پردخته کن جایگاه برین رای ما تا نیابند راه
بفرمای تا پیش تو بگذرند پی خویشتن بر زمین بسپرند
بپرسیم زان ناسزای دلیر که چون اندر آمد به بالین شیر
ز بیگانه ایوانش پردخت کرد درکاخ شاهنشهی سخت کرد
بتان شبستان آن شهریار برفتند پر بوی و رنگ و نگار
سمن بوی خوبان با ناز و شرم همه پیش کسری برفتند نرم
ندیدند ازین سان کسی در میان برآشفت کسری چو شیر ژیان
گزارنده گفت این نه اندر خورست غلامی میان زنان اندرست
شمن گفت رفتن بافزون کنید رخ از چادر شرم بیرون کنید
دگر باره بر پیش بگذاشتند همه خواب را خیره پنداشتند
غلامی پدید آمد اندر میان به بالای سرو و بچهر کیان
تنش لرز لرزان به کردار بید دل از جان شیرین شده نا امید
کنیزک بدان حجره هفتاد بود که هر یک به تن سرو آزاد بود
یکی دختری مهتر چاج بود به بالای سرو و ببر عاج بود
غلامی سمن پیکر و مشک بوی به خان پدر مهربان بد بدوی
بسان یکی بنده در پیش اوی به هر جا که رفتی بدی خویش اوی
بپرسید ز و گفت کین مرد کیست کسی کو چنین بنده پرورد کیست
چنین برگزیدی دلیر و جوان میان شبستان نوشین روان
چنین گفت زن کین ز من کهترست جوانست و با من ز یک مادرست
چنین جامه پوشید کز شرم شاه نیارست کردن به رویش نگاه
برادر گر از تو بپوشید روی ز شرم توبود آن بهانه مجوی
چو بشنید این گفته نوشین روان شگفت آمدش کار هر دو جوان
برآشفت زان پس به دژخیم گفت که این هر دو در خاک باید نهفت
کشنده ببرد آن دو تن را دوان پس پردهٔ شاه نوشین روان
برآویختشان درشبستان شاه نگونسار پرخون و تن پر گناه
گزارندهٔ خواب را بدره داد ز اسب وز پوشیدنی بهره داد
فرومانده از دانش او شگفت ز گفتارش اندازه ها برگرفت
نوشتند نامش به دیوان شاه بر موبدان نماینده راه
فروزنده شد نام بوزرجمهر بدو روی بنمود گردان سپهر
همی روز روزش فزون بود بخت بدو شادمان بد دل شاه سخت
دل شاه کسری پر از داد بود به دانش دل ومغزش آباد بود
بدرگاه بر موبدان داشتی ز هر دانشی بخردان داشتی
همیشه سخن گوی هفتاد مرد به درگاه بودی بخواب و بخورد
هرانگه که پردخته گشتی ز کار ز داد و دهش وز می و میگسار
زهر موبدی نوسخن خواستی دلش را بدانش بیاراستی
بدانگاه نو بود بوزرجمهر سراینده وزیرک وخوب چهر
چنان بدکزان موبدان و ردان ستاره شناسان و هم بخردان
همی دانش آموخت و اندر گذشت و زان فیلسوفان سرش برگذشت
چنان بد که بنشست روزی بخوان بفرمود کاین موبدان را بخوان
که باشند دانا و دانش پذیر سراینده و باهش و یاد گیر
برفتند بیداردل موبدان زهر دانشی راز جسته ردان
چو نان خورده شد جام می خواستند به می جان روشن بیاراستند
بدانندگان شاه بیدار گفت که دانش گشاده کنید از نهفت
هران کس که دارد به دل دانشی بگوید مرا زو بود رامشی
ازیشان هران کس که دانا بدند بگفتن دلیر و توانا بدند
زبان برگشادند برشهریار کجا بود داننده را خواستار
چو بوزرجمهر آن سخنها شنید بدانش نگه کردن شاه دید
یکی آفرین کرد و بر پای خاست چنین گفت کای داور داد و راست
زمین بنده تاج وتخت تو باد فلک روشن از روی و بخت تو باد
گر ای دون که فرمان دهی بنده را که بگشاید از بند گوینده را
بگویم و گر چند بی مایه ام بدانش در از کمترین پایه ام
نکوهش نباشد که دانا زبان گشاده کند نزد نوشین روان
نگه کرد کسری بداننده گفت که دانش چرا باید اندر نهفت
چوان برزبان پادشاهی نمود ز گفتار او روشنایی فزود
بدو گفت روشن روان آنکسی که کوتاه گوید به معنی بسی
کسی را که مغزش بود پرشتاب فراوان سخن باشد و دیر یاب
چو گفتار بیهوده بسیار گشت سخن گوی در مردمی خوارگشت
هنرجوی و تیمار بیشی مخور که گیتی سپنجست و ما بر گذر
همه روشنیهای تو راستیست ز تاری وکژی بباید گریست
دل هرکسی بندهٔ آرزوست وزو هر یکی را دگرگونه خوست
سر راستی دانش ایزدست چو دانستیش زو نترسی بدست
خردمند ودانا و روشن روان تنش زین جهانست وجان زان جهان
هران کس که در کار پیشی کند همه رای وآهنگ بیشی کند
بنایافت رنجه مکن خویشتن که تیمارجان باشد و رنج تن
ز نیرو بود مرد را راستی ز سستی دروغ آید وکاستی
ز دانش چوجان تو را مایه نیست به از خامشی هیچ پیرایه نیست
چو بردانش خویش مهرآوری خرد را ز تو بگسلد داوری
توانگر بود هر کرا آز نیست خنک بنده کش آز انباز نیست
مدارا خرد را برادر بود خرد بر سر جان چو افسر بود
چو دانا تو را دشمن جان بود به از دوست مردی که نادان بود
توانگر شد آنکس که خشنود گشت بدو آز و تیمار او سود گشت
بموختن گر فروتر شوی سخن را ز دانندگان بشنوی
به گفتار گرخیره شد رای مرد نگردد کسی خیره همتای مرد
هران کس که دانش فرامش کند زبان را به گفتار خامش کند
چوداری بدست اندرون خواسته زر و سیم و اسبان آراسته
هزینه چنان کن که بایدت کرد نشاید گشاد و نباید فشرد
خردمند کز دشمنان دور گشت تن دشمن او را چو مزدور گشت
چو داد تن خویشتن داد مرد چنان دان که پیروز شد در نبرد
مگو آن سخن کاندرو سود نیست کزان آتشت بهره جز دود نیست
میندیش ازان کان نشاید بدن نداند کس آهن به آب آژدن
فروتن بود شه که دانا بود به دانش بزرگ و توانا بود
هر آنکس که او کردهٔ کردگار بداند گذشت از بد روزگار
پرستیدن داور افزون کند ز دل کاوش دیو بیرون کند
بپرهیزد از هرچ ناکردنیست نیازارد آن را که نازردنیست
به یزدان گراییم فرجام کار که روزی ده اویست و پروردگار
ازان خوب گفتار بوزرجمهر حکیمان همه تازه کردند چهر
یکی انجمن ماند اندر شگفت که مرد جوان آن بزرگی گرفت
جهاندار کسری درو خیره ماند سرافراز روزی دهان را بخواند
بفرمود تا نام او سر کنند بدانگه که آغاز دفتر کنند
میان مهان بخت بوزرجمهر چو خورشید تابنده شد بر سپهر
ز پیش شهنشاه برخاستند برو آفرینی نو آراستند
بپرسش گرفتند زو آنچ گفت که مغز ودلش باخرد بود جفت
زبان تیز بگشاد مرد جوان که پاکیزه دل بود و روشن روان
چنین گفت کز خسرو دادگر نپیچید باید به اندیشه سر
کجا چون شبانست ما گوسفند و گر ما زمین او سپهر بلند
نشاید گذشتن ز پیمان اوی نه پیچیدن از رای و فرمان اوی
بشادیش باید که باشیم شاد چو داد زمانه بخواهیم داد
هنرهاش گسترده اندرجهان همه راز او داشتن درنهان
مشو با گرامیش کردن دلیر کزآتش بترسد دل نره شیر
اگر کوه فرمانش دارد سبک دلش خیره خوانیم و مغزش تنک
همه بد ز شاهست و نیکی زشاه کزو بند و چاهست و هم تاج و گاه
سرتاجور فر یزدان بود خردمند ازو شاد وخندان بود
ازآهرمنست آن کزو شاد نیست دل و مغزش از دانش آباد نیست
شنیدند گفتار مرد جوان فروبست فرتوت را زو زبان
پراگنده گشتند زان انجمن پر از آفرین روز و شبشان دهن
دگر هفته روشن دل شهریار همی بود داننده را خواستار
دل از کار گیتی به یکسو کشید کجا خواست گفتار دانا شنید
کسی کو سرافراز درگاه بود به دانندگی درخور شاه بود
برفتند گویندگان سخن جوان و جهاندیده مرد کهن
سرافراز بوزرجمهرجوان بشد باحکیمان روشن روان
حکیمان داننده و هوشمند رسیدند نزدیک تخت بلند
نهادند رخ سوی بوزرجمهر که کسری همی زو برافروخت چهر
ازیشان یکی بود فرزانه تر بپرسید ازو از قضا و قدر
که انجام و فرجام چونین سخن چه گونه است و این برچه آید ببن
چنین داد پاسخ که جوینده مرد دوان وشب و روز با کار کرد
بود راه روزی برو تارو تنگ بجوی اندرون آب او با درنگ
یکی بی هنر خفته بر تخت بخت همی گل فشاند برو بر درخت
چنینست رسم قضا و قدر ز بخشش نیابی به کوشش گذر
جهاندار دانا و پروردگار چنین آفرید اختر روزگار
دگرگفت کان چیز کافزون ترست کدامست و بیشی که را در خورست
چنین گفت کان کس که داننده تر به نیکی کرا دانش آید ببر
دگرگفت کز ما چه نیکوترست ز گیتی کرانیکویی درخورست
چنین داد پاسخ که آهستگی کریمی وخوبی وشایستگی
فزونتر بکردن سرخویش پست ببخشد نه از بهر پاداش دست
بکوشد بجوید بگرد جهان خرامد به هنگام با همرهان
دگر گفت کاندر خردمند مرد هنرچیست هنگام ننگ و نبرد
چنین گفت کان کس که آهوی خویش ببیند بگرداند آیین وکیش
بپرسید دیگر که در زیستن چه سازی که کمتر بود رنج تن
چنین داد پاسخ که گر با خرد دلش بردبارست رامش برد
بداد وستد در کند راستی ببندد در کژی و کاستی
ببخشد گنه چون شود کامکار نباشد سرش تیز و نا بردبار
بپرسید دیگر که از انجمن نگهبان کدامست برخویشتن
چنین گفت کان کو پس آرزوی نرفت از کریمی وز نیک خوی
دگر کو بسستی نشد پیش کار چو دید او فزونی بدروزگار
دگرگفت کزبخشش نیک خوی کدامست نیکوتر از هر دو سوی
کجا در دو گیتیش بارآورد بسالی دو بارش بهارآورد
چنین گفت کان کس که با خواسته ببخشش کند جانش آراسته
وگر بر ستاننده آرد سپاس ز بخشنده بازارگانی شناس
دگر گفت کز مرد پیرایه چیست وزان نیکوییها گرانمایه چیست
چنین داد پاسخ که بخشنده مرد کجا نیکویی با سزاوار کرد
ببالد به کردار سرو بلند چو بالید هرگز نباشد نژند
وگر ناسزا را بسایی به مشک نبوید نروید گل از خار خشک
سخن پرسی از گنگ گر مرد کر به بار آید ورای ناید ببر
یکی گفت کاندر سرای سپنج نباشد خردمند بی درد و رنج
چه سازیم تا نام نیک آوریم درآغاز فرجام نیک آوریم
بدو گفت شو دور باش از گناه جهان را همه چون تن خویش خواه
هران چیزکانت نیاید پسند تن دوست و دشمن دران برمبند
دگرگفت کوشش ز اندازه بیش چن گویی کزین دوکدامست پیش
چنین داد پاسخ که اندر خرد جز اندیشه چیزی نه اندر خورد
بکوشی چو در پیش کار آیدت چوخواهی که رنجی به بار آیدت
سزای ستایش دگر گفت کیست اگر برنکوهیده باید گریست
چنین گفت کان کو به یزدان پاک فزون دارد امید و هم بیم و باک
دگر گفت کای مرد روشن خرد ز گردون چه بر سر همی بگذرد
کدامست خوشتر مرا روزگار ازین برشده چرخ ناپایدار
سخن گوی پاسخ چنین داد باز که هرکس که گشت ایمن و بی نیاز
به خوبی زمانه ورا داد داد سزد گر نگیری جز از داد یاد
بپرسید دیگر که دانش کدام به گیتی که باشیم زو شادکام
چنین گفت کان کو بود بردبار به نزدیک اومرد بی شرم خوار
دگر گفت کان کو نجوید گزند ز خوها کدامش بود سودمند
بگفت آنک مغزش نجوشد زخشم بخوابد بخشم از گنهکار چشم
دگر گفت کان چیست ای هوشمند که آید خردمند را آن پسند
چنین گفت کان کو بود پر خرد ندارد غم آن کزو بگذرد
وگر ارجمندی سپارد به خاک نبندد دل اندر غم و درد پاک
دگر کو ز نادیدنیها امید چنان بگسلد دل چو از باد بید
دگر گفت بد چیست بر پادشای کزو تیره گردد دل پارسای
چنین داد پاسخ که بر شهریار خردمند گوید که آهو چهار
یکی آنک ترسد ز دشمن به جنگ و دیگر که دارد دل از بخش تنگ
دگر آنک رای خردمند مرد به یک سو نهد روز ننگ و نبرد
چهارم که باشد سرش پرشتاب نجوید به کار اندر آرام و خواب
بپرسید دیگر که بی عیب کیست نکوهیدن آزادگان را بچیست
چنین گفت کین رابه بخشیم راست که جان وخرد درسخن پادشاست
گرانمایگان را فسون ودروغ به کژی و بیداد جستن فروغ
میانه بو د مرد کنداوری نکوهشگر و سر پر از داوری
منش پستی وکام برپادشا به بیهوده خستن دل پارسا
زبان راندن و دیده بی آب شرم گزیدن خروش اندر آواز نرم
خردمند مردم که دارد روا خرد دور کردن ز بهر هوا
بپرسید دیگر یکی هوشمند که اندرجهان چیست آن بی گزند
چنین داد پاسخ او کز نخست درپاک یزدان بدانست وجست
کزویت سپاس و بدویت پناه خداوند روز و شب و هور و ماه
دل خویش راآشکار و نهان سپردن به فرمان شاه جهان
تن خویشتن پروریدن به ناز برو سخت بستن در رنج وآز
نگه داشتن مردم خویش را گسستن تن از رنج درویش را
سپردن به فرهنگ فرزند خرد که گیتی بنادان نشاید سپرد
چوفرمان پذیرنده باشد پسر نوازنده باید که باشد پدر
بپرسید دیگر که فرزند راست به نزد پدر جایگاهش کجاست
چنین داد پاسخ که نزد پدر گرامی چوجانست فرخ پسر
پس ازمرگ نامش بماند به جای ازیرا پسرخواندش رهنمای
بپرسید دیگر که ازخواسته که دانی که دارد دل آراسته
چنین داد پاسخ که مردم به چیز گرامیست وز چیز خوارست نیز
نخست آنکه یابی بدو آرزوی ز هستیش پیدا کنی نیک خوی
وگر چون بباید نیاری به کار همان سنگ وهم گوهر شاهوار
دگر گفت با تاج و نام بلند کرا خوانی از خسروان سودمند
چنین داد پاسخ کزان شهریار که ایمن بود مرد پرهیزکار
وز آواز او بدهراسان بود زمین زیر تختش تن آسان بود
دگر گفت مردم توانگر بچیست به گیتی پر از رنج و درویش کیست
چنین گفت آنکس که هستش بسند ببخش خداوند چرخ بلند
کسی را کجا بخت انباز نیست بدی در جهان بتر از آز نیست
ازو نامداران فروماندند همه همزبان آفرین خواندند
چو یک هفته بگذشت هشتم پگاه نشست از بر تخت پیروز شاه
بخواند آنکسی راکه دانا بدند به گفتار ودانش توانا بدند
بگفتند هرگونه ای هرکسی همانا پسندش نیامد بسی
چنین گفت کسری به بوزرجمهر که از چادر شرم بگشای چهر
سخن گوی دانا زبان برگشاد ز هرگونه دانش همی کرد یاد
نخست آفرین کرد بر شهریار که پیروز بادا سر تاجدار
دگر گفت مردم نگردد بلند مگر سر بپیچد ز راه گزند
چو باید که دانش بیفزایدت سخن یافتن را خرد بایدت
در نام جستن دلیری بود زمانه ز بد دل به سیری بود
وگر تخت جویی هنر بایدت چوسبزی بود شاخ و بر بایدت
چوپرسند پرسندگان از هنر نشاید که پاسخ دهیم ازگهر
گهر بی هنر ناپسندست وخوار برین داستان زد یکی هوشیار
که گر گل نبوید به رنگش مجوی کز آتش بروید مگر آب جوی
توانگر به بخشش بود شهریار به گنج نهفته نه ای پایدار
به گفتار خوب ار هنر خواستی به کردار پیدا کند راستی
فروتر بود هرک دارد خرد سپهرش همی درخرد پرورد
چنین هم بود مردم شاد دل ز کژیش خون گردد آزاد دل
خرد درجهان چون درخت وفاست وزو بار جستن دل پادشاست
چوخرسند باشی تن آسان شوی چو آز آوری زو هراسان شوی
مکن نیک مردی به جان کسی که پاداش نیکی نیابی بسی
گشاده دلانرا بود بخت یار انوشه کسی کو بود بردبار
هران کس که جوید همی برتری هنرها بباید بدین داوری
یکی رای وفرهنگ باید نخست دوم آزمایش بباید درست
سیوم یار باید بهنگام کار ز نیک وز بد برگرفتن شمار
چهارم که مانی بجا کام را ببینی ز آغاز فرجام را
به پنجم اگر زورمندی بود به تن کوشش آری بلندی بود
وزین هر دری جفت گردد سخن هنرخیره بی آزمایش مکن
ازان پس چو یارت بود نیکساز بروبر به هنگامت آید نیاز
چو کوشش نباشد تن زورمند نیارد سر آرزوها ببند
چو کوشش ز اندازه اندر گذشت چنان دان که کوشنده نومید گشت
خوی مرد دانا بگوییم پنج کزان عادت او خود نباشد به رنج
چونادان عادت کند هفت چیز ز وان هفت چیز به رنج ست نیز
نخست آنک هرکس که دارد خرد ندارد غم آن کزو بگذرد
نه شادان کند دل بنایافته نه گر بگذرد زو شود تافته
چو از رنج وز بد تن آسان شود ز نابودنیها هراسان شود
چو سختیش پیش آید از هر شمار شود پیش و سستی نیارد به کار
ز نادان که گفتیم هفتست راه یکی آنک خشم آورد بی گناه
گشاده کند گنج بر ناسزای نه زو مزد یابد بهر دو سرای
سه دیگر به یزدان بود ناسپاس تن خویش را در نهان ناشناس
چهارم که با هر کسی راز خویش بگوید برافرازد آواز خویش
به پنجم به گفتار ناسودمند تن خویش دارد بدرد و گزند
ششم گردد ایمن ز نا استوار همی پرنیان جوید از خار بار
به هفتم که بستیهد اندر دروغ به بی شرمی اندر بجوید فروغ
چنان دان توای شهریار بلند که از وی نبیند کسی جز گزند
چو بر انجمن مرد خامش بود ازان خامشی دل به رامش بود
سپردن به دانای داننده گوش به تن توشه یابد به دل رای وهوش
شنیده سخنها فرامش مکن که تاجست برتخت شاهی سخن
چوخواهی که دانسته آید به بر به گفتار بگشای بند از هنر
چوگسترد خواهی به هر جای نام زبان برکشی همچو تیغ از نیام
چو بامرد دانات باشد نشست زبردست گردد سر زیر دست
ز دانش بود جان و دل را فروغ نگر تا نگردی به گرد دروغ
سخنگوی چون بر گشاید سخن بمان تا بگوید تو تندی مکن
زبان را چو با دل بود راستی ببندد ز هر سو درکاستی
ز بیکار گویان تو دانا شوی نگویی ازان سان کزو بشنوی
ز دانش دربی نیازی مجوی و گر چند ازو سخنی آید بروی
همیشه دل شاه نوشین روان مبادا ز آموختن ناتوان
بپرسید پس موبد تیز مغز که اندر جهان چیست کردار نغز
کجا مرد را روشنایی دهد ز رنج زمانه رهایی دهد
چنین داد پاسخ که هر کو خرد بیابد ز هر دو جهان بر خورد
بدو گفت گرنیستش بخردی خرد خلعتی روشنست ایزدی
چنین داد پاسخ که دانش بهست چو دانا بود برمهان برمهست
بدو گفت گر راه دانش نجست بدین آب هرگز روان را نشست
چنین داد پاسخ که از مرد گرد سرخویش را خوار باید شمرد
اگر تاو دارد به روز نبرد سر بدسگال اندر آرد بگرد
گرامی بود بر دل پادشا بود جاودان شاد و فرمانروا
بدو گفت گرنیستش بهره زین ندارد پژوهیدن آیین و دین
چنین داد پاسخ که آن به که مرگ نهد بر سر او یکی تیره ترگ
دگر گفت کزبار آن میوه دار که دانا بکارد به باغ بهار
چه سازیم تاهرکسی برخوریم وگر سایهٔ او به پی بسپریم
چنین داد پاسخ که هر کو زبان ز بد بسته دارد نرنجد روان
کسی را ندرد به گفتار پوست بود بر دل انجمن نیز دوست
همه کار دشوارش آسان شود ورا دشمن ودوست یکسان شود
دگر گفت کان کو ز راه گزند بگردد بزرگست و هم ارجمند
چنین داد پاسخ که کردار بد بسان درختیست با بار بد
اگر نرم گوید زبان کسی درشتی به گوشش نیاید بسی
بدان کز زبانست گوشش به رنج چو رنجش نجویی سخن را بسنج
همان کم سخن مرد خسروپرست جز از پیش گاهش نشاید نشست
دگر از بدیهای نا آمده گریزد چو از دام مرغ و دده
سه دیگر که بر بد توانا بود بپرهیزد ار ویژه دانا بود
نیازد به کاری که ناکردنیست نیازارد آن را که نازردنیست
نماند که نیکی برو بگذرد پی روز نا آمده نشمرد
بدشمن ز نخچیر آژیرتر برو دوست همواره چون تیر و پر
ز شادی که فرجام او غم بود خردمند را ارز وی کم بود
تن آسانی و کاهلی دور کن بکوش وز رنج تنت سور کن
که ایدر تو را سود بی رنج نیست چنان هم که بی پاسبان گنج نیست
ازین باره گفتار بسیار گشت دل مردم خفته بیدار گشت
جهان زنده باد به نوشین روان همیشه جهاندار و دولت جوان
برو خواندند آفرین موبدان کنارنگ و بیداردل بخردان
ستودند شاه جهان را بسی برفتند با خرمی هرکسی
دوهفته برین نیز بگذشت شاه بپردخت روزی ز کاری سپاه
بفرمود تا موبدان و ردان به ایوان خرامند با بخردان
بپرسید شاه ازبن و از نژاد ز تیزی و آرام و فرهنگ و داد
ز شاهی وز داد کنداوران ز آغاز وفرجام نیک اختران
سخن کرد زین موبدان خواستار به پرسش گرفت آنچ آید به کار
به بوزرجمهر آن زمان شاه گفت که رخشنده گوهر برآر از نهفت
یکی آفرین کرد بوزرجمهر که ای شاه روشن دل و خوب چهر
چنان دان که اندر جهان نیز شاه یکی چون تو ننهاد برسرکلاه
به داد و به دانش به تاج و به تخت به فر و به چهر و برای و به بخت
چوپرهیزکاری کند شهریار چه نیکوست پرهیز با تاجدار
ز یزدان بترسد گه داوری نگردد به میل و بکنداوری
خرد راکند پادشا بر هوا بدانگه که خشم آورد پادشا
نباید که اندیشهٔ شهریار بود جز پسندیدهٔ کردگار
ز یزدان شناسد همه خوب و زشت به پاداش نیکی بجوید بهشت
زبان راست گوی و دل آزرم جوی همیشه جهان را بدو آبروی
هران کس که باشد ورا رای زن سبک باشد اندر دل انجمن
سخن گوی وروشن دل و دادده کهان را بکه دارد و مه به مه
کسی کو بود شاه را زیر دست نباید که یابد به جائی شکست
بدانگه شد تاج خسرو بلند که دانا بود نزد او ارجمند
نگه داشتن کار درگاه را به زهر آژدن کام بدخواه را
چو دارد ز هر دانشی آگهی بماند جهاندار با فرهی
نباید که خسبد کسی دردمند که آید مگر شاه را زو گزند
کسی کو به بادافره اندرخورست کجا بدنژادست و بد گوهرست
کند شاه دور از میان گروه بی آزار تا زو نگردد ستوه
هران کس که باشد به زندان شاه گنهکار گر مردم بیگناه
به فرمان یزدان بباید گشاد بزند و باست آنچ کردست یاد
سپهبد به فرهنگ دارد سپاه براساید از درد فریادخواه
چو آژیر باشی ز دشمن برای بداندیش را دل برآید ز جای
همه رخنهٔ پادشاهی بمرد بداری به هنگام پیش از نبرد
به چیزی که گردد نکوهیده شاه نکوهش بود نیز با فر و گاه
ازو دور گشتن به رغم هوا خرد را بران رای کردن گوا
فزودن به فرزند برمهر خویش چو در آب دیدن بود چهر خویش
ز فرهنگ وز دانش آموختن سزد گر دلت یابد افروختن
گشادن برو بر در گنج خویش نباید که یادآورد رنج خویش
هرانگه که یازد ببد کار دست دل شاه بچه نباید شکست
چو بر بد کنش دست گردد دراز به خون جز به فرمان یزدان میاز
و گر دشمنی یابی اندر دلش چو خوباشد از بوستان بگسلش
که گر دیر ماند بنیرو شود وزو باغ شاهی پرآهو شود
چوباشد جهانجوی با فر و هوش نباید که دارد به بدگوی گوش
ز دستور بد گوهر و گفت بد تباهی به دیهیم شاهی رسد
نباید شنیدن ز نادان سخن چو بد گوید از داد فرمان مکن
همه راستی باید آراستن نباید که دیو آورد کاستن
چواین گفتها بشنود پارسا خرد راکند بر دلش پادشا
کند آفرین تاج برشهریار شود تخت شاهی برو پایدار
بنازد بدو تاج شاهی و تخت بداندیش نومید گردد زبخت
چو برگردد این چرخ ناپایدار ازو نام نیکو بود یادگار
بماناد تا روز باشد جوان هنر یافته جان نوشین روان
ز گفتار او انجمن خیره شد همه رای دانندگان تیره شد
چو نوشین روان آن سخنها شنود به روزیش چندانک بد برفزود
وزان پندها دیده پر آب کرد دهانش پر از در خوشاب کرد
یکی انجمن لب پر از آفرین برفتند ز ایوان شاه زمین
برین نیز بگذشت یک هفته روز بهشتم چو بفروخت گیتی فروز
بیانداخت آن چادر لاژورد بیاراست گیتی به دیبای زرد
شهنشاه بنشست با موبدان جهاندیده و کار کرده ردان
سرموبد موبدان اردشیر چو شاپور وچون یزدگرد دبیر
ستاره شناسان و جویندگان خردمند و بیدار گویندگان
سراینده بوزرجمهر جوان بیامد برشاه نوشین روان
بدانندگان گفت شاه جهان که باکیست این دانش اندر نهان
کزو دین یزدان به نیرو شود همان تخت شاهی بی آهو شود
چوبشنید زو موبد موبدان زبان برگشاد از میان ردان
چنین داد پاسخ که از داد شاه درفشان شود فر دیهیم و گاه
چو با داد بگشاید از گنج بند بماند پس از مرگ نامش بلند
دگر کو بشوید زبان از دروغ نجوید به کژی ز گیتی فروغ
سپهبد چو با داد و بخشایشست ز تاجش زمانه پرآسایشست
و دیگر که از کهتر پرگناه چو پوزش کند باز بخشدش شاه
به پنجم جهاندار نیکوسخن که نامش نگردد به گیتی کهن
همه راست گوید سخن کم وبیش نگردد بهر کار ز آیین خویش
ششم بر پرستندهٔ تخت خویش چنان مهر دارد که بر بخت خویش
به هفتم سخن هرک دانا بود زبانش بگفتن توانا بود
نگردد دلش سیر ز آموختن از اندیشگان مغز را سوختن
به آزادیست ازخرد هرکسی چنانچون ببالد ز اختر بسی
دلت مگسل ای شاه راد از خرد خرد نام و فرجام را پرورد
منش پست وکم دانش آنکس که گفت کنم کم ز گیتی کسی نیست جفت
چنین گفت پس یزدگرد دبیر که ای شاه دانا و دانش پذیر
ابرشاه زشتست خون ریختن به اندک سخن دل برآهیختن
همان چون سبک سر بود شهریار بداندیش دست اندآرد به کار
همان با خردمند گیرد ستیز کند دل ز نادانی خویش تیز
دل شاه گیتی چو پر آز گشت روان ورا دیو انباز گشت
و رایدون که حاکم بود تیزمغز نیاید ز گفتار او کار نغز
دگر کارزاری که هنگام جنگ بترسد ز جان و نترسد ز ننگ
توانگر که باشد دلش تنگ و زفت شکم زمین بهتر او را نهفت
چو بر مرد درویش کنداوری نه کهتر نه زیبندهٔ مهتری
چوکژی کند پیر ناخوش بود پس ازمرگ جانش پرآتش بود
چو کاهل بود مرد برنا به کار ازو سیر گردد دل روزگار
نماند ز نا تندرستی جوان مبادش توان و مبادش روان
چو بوزرجمهر این سخنهای نغز شنید و بدانش بیاراست مغز
چنین گفت باشاه خورشید چهر که بادا به کام تو روشن سپهر
چنان دان که هرکس که دارد خرد بدانش روان را همی پرورد
نکوهیده ده کار بر ده گروه نکوهیده تر نزد دانش پژوه
یکی آنک حاکم بود با دروغ نگیرد بر مرد دانا فروغ
سپهبد که باشد نگهبان گنج سپاهی که او سر بپیچد ز رنج
دگر دانشومند کو از بزه نترسد چو چیزی بود بامزه
پزشکی که باشد به تن دردمند ز بیمار چون باز دارد گزند
چو درویش مردم که نازد به چیز که آن چیز گفتن نیرزد به نیز
همان سفله کز هر کس آرام و خواب ز دریا دریغ آیدش روشن آب
وگرباد نوشین بتو برجهد سپاسی ازان برسرت برنهد
بهفتم خردمند کاید به خشم به چیز کسان برگمارد دو چشم
بهشتم به نادان نماینده راه سپردن به کاهل کسی کارگاه
همان بیخرد کو نیابد خرد پشیمان شود هم ز گفتار بد
دل مردم بیخرد به آرزوی برین گونه آویزد ای نیک خوی
چوآتش که گوگرد یابد خورش گرش درنیستان بود پرورش
دل شاه نوشین روان زنده باد سران جهان پیش او بنده باد
برین نیزبگذشت یک هفته ماه نشست از بر تخت پیروز شاه
به یک دست موبد که بودش وزیر بدست دگر یزدگرد دبیر
همان گرد بر گرد او موبدان سخن گو چو بوزرجمهر جوان
به بوزرجمهر آن زمان گفت شاه که ای مرد پر دانش و نیک خواه
سخنها که جان را بود سودمند همی مرد بی ارز گردد بلند
ازو گنج گویا نگیرد کمی شنودن بود مرد را خرمی
چنین گفت موبد به بوزرجمهر که ای نامورتر ز گردان سپهر
چه دانی که بیشیش بگزایدت چوکمی بود روز بفزایدت
چنین داد پاسخ که کمتر خوری تن آسان شوی هم روان پروری
ز کردار نیکی چو بیشی کنی همی برهماورد پیشی کنی
چنین گفت پس یزدگرد دبیر که ای مرد گوینده و یاد گیر
سه آهو کدامند با دل به راز که دارند وهستند زان بی نیاز
چنین داد پاسخ که باری نخست دل از عیب جستن ببایدت شست
بی آهو کسی نیست اندر جهان چه در آشکار و چه اندر نهان
چومهتر بود بر تو رشک آوری چوکهتر بود زو سرشک آوری
سه دیگر سخن چین و دوروی مرد بران تا برانگیزد از آب گرد
چو گوینده ای کو نه برجایگاه سخن گفت و زو دور شد فر و جاه
همان کو سخن سر به سر نشنود نداند به گفتار و هم نگرود
به چیزی ندارد خردمند چشم کزو بازماند بپیچد ز خشم
بپرسید پس موبد موبدان که این برتر از دانش بخردان
کسی نیست بی آرزو درجهان اگر آشکارست و گر در نهان
همان آرزو را پدیدست راه که پیدا کند مرد را دستگاه
کدامین ره آید تو را سودمند کدامست با درد و رنج و گزند
چنین داد پاسخ که راه از دو سوست گذشتن تو را تا کدام آرزوست
ز گیتی یکی بازگشتن به خاک که راهی درازست با بیم و باک
خرد باشدت زین سخن رهنمون بدین پرسش اندر چرایی و چون
خرد مرد راخلعت ایزدیست سزاوار خلعت نگه کن که کیست
تنومند را کو خرد یار نیست به گیتی کس او را خریدار نیست
نباشد خرد جان نباشد رواست خرد جان پاکست و ایزد گو است
چوبنیاد مردی بیاموخت مرد سرافراز گردد به ننگ و نبرد
ز دانش نخستین به یزدان گرای که او هست و باشد همیشه به جای
بدو بگروی کام دل یافتی رسیدی به جایی که بشتافتی
دگر دانش آنست کز خوردنی فراز آوری روی آوردنی
بخورد و بپوشش به یزدان گرای بدین دار فرمان یزدان به جای
گر آیدت روزی به چیزی نیاز به دشت و به گنج و به پیلان مناز
هم از پیشه ها آن گزین کاندروی ز نامش نگردد نهان آبروی
همان دوستی باکسی کن بلند که باشد بسختی تو را سودمند
تو در انجمن خامشی برگزین چوخواهی که یک سر کنند آفرین
چو گویی همان گوی کموختی به آموختن درجگر سوختی
سخن سنج و دینار گنجی مسنج که در دانشی مرد خوارست گنج
روان در سخن گفتن آژیرکن کمان کن خرد را سخن تیرکن
چو رزم آیدت پیش هشیار باش تنت را ز دشمن نگهدار باش
چو بدخواه پیش توصف برکشید تو را رای وآرام باید گزید
برابر چو بینی کسی هم نبرد نباید که گردد تو را روی زرد
تو پیروزی ار پیشدستی کنی سرت پست گردد چوسستی کنی
بدانگه که اسب افگنی هوش دار سلیح هم آورد را گوش دار
گرو تیز گردد تو زو برمگرد هشیوار یاران گزین در نبرد
چودانی که با او نتابی مکوش ببرگشتن از رزم باز آر هوش
چنین هم نگه دار تن در خورش نباید که بگزایدت پرورش
بخور آن چنان کان بنگزایدت ببیشی خورش تن بنفزایدت
مکن درخورش خویش را چار سوی چنان خور که نیزت کند آرزوی
ز می نیزهم شادمانی گزین که مست ازکسی نشنود آفرین
چو یزدان پسندی پسندیده ای جهان چون تنست و تو چون دیده ای
بسی از جهان آفرین یاد کن پرستش برین یاد بنیاد کن
بشر رفی نگه دار هنگام را به روز و به شب گاه آرام را
چودانی که هستی سرشته ز خاک فرامش مکن راه یزدان پاک
پرستش ز خورد ایچ کمتر مکن تو نو باش گرهست گیتی کهن
به نیکی گرای و غنیمت شناس همه ز آفریننده دار این سپاس
مگرد ایچ گونه به گرد بدی به نیکی گر ای اگر بخردی
ستوده ترآنکس بود در جهان که نیکش بود آشکار و نهان
هوا را مبر پیش رای وخرد کزان پس خرد سوی تو ننگرد
چوخواهی که رنج تو آید به بر ز آموزگاران مپرتاب سر
دبیری بیاموز فرزند را چوهستی بود خویش و پیوند را
دبیری رساند جوان را به تخت کند نا سزا را سزاوار بخت
دبیریست از پیشه ها ارجمند کزو مرد افگنده گردد بلند
چو با آلت و رای باشد دبیر نشیند بر پادشا ناگزیر
تن خویش آژیر دارد ز رنج بیابد بی اندازه از شاه گنج
بلاغت چو با خط گرد آیدش براندیشه معنی بیفزایدش
ز لفظ آن گزیند که کوتاه تر بخط آن نماید که دلخواه تر
خردمند باید که باشد دبیر همان بردبار و سخن یادگیر
هشیوار و سازیدهٔ پادشا زبان خامش از بد به تن پارسا
شکیبا و با دانش و راست گوی وفادار و پاکیزه و تازه روی
چو با این هنرها شود نزد شاه نشاید نشستن مگر پیش گاه
سخنها چوبشنید از و شهریار دلش تازه شد چون گل اندر بهار
چنین گفت کسری به موبد که رو ورا پایگاهی بیارای نو
درم خواه وخلعت سزاوار اوی که در دل نشستست گفتار اوی
دگر هفته چون هور بفراخت تاج بیامد نشست از بر تخت عاج
ابا نامور موبدان و ردان جهاندار و بیدار دل بخردان
همی خواست ز ایشان جهاندارشاه همان نیز فرخ دبیر سپاه
هم از فیلسوفان وز مهتران ز هر کشوری کار دیده سران
همان ساوه و یزدگرد دبیر به پیش اندرون بهمن تیزویر
به بوزرجمهر آن زمان گفت شاه که دل را بیارای و بنمای راه
زمن راستی هرچ دانی بگوی به کژی مجو ازجهان آبروی
پرستش چگونه است فرمان من نگه داشتن رای و پیمان من
ز گیتی چو آگه شوند این مهان شنیده بگویند با همرهان
چنین گفت با شاه بیدار مرد که ای برتر از گنبد لاژورد
پرستیدن شهریار زمین نجوید خردمند جز راه دین
نباید به فرمان شاهان درنگ نباید که باشد دل شاه تنگ
هرآنکس که برپادشا دشمنست روانش پرستار آهرمنست
دلی کو ندارد تن شاه دوست نباید که باشد ورا مغز و پوست
چنان دان که آرام گیتیست شاه چونیکی کنیم او دهد دستگاه
به نیک و بد او را بود دست رس نیازد بکین و بزرم کس
تو مپسند فرزند را جای اوی چوجان دار در دل همه رای اوی
به شهری که هست اندرو مهرشاه نیابد نیاز اندران بوم راه
بدی را تو از فر او بگذرد که بختش همه نیکویی پرورد
جهان را دل ازشاه خندان بود که بر چهر او فر یزدان بود
چو از نعمتش بهرهٔابی بکوش که داری همیشه به فرمانش گوش
به اندیشه گر سربپیچی ازوی نبیند به نیکی تو را بخت روی
چو نزدیک دارد مشو برمنش وگر دور گردی مشو بدکنش
پرستنده گر یابد از شاه رنج نگه کن که با رنج نامست و گنج
نباید که سیر آید از کارکرد همان تیز گردد ز گفتار سرد
اگر گشن شد بنده را دستگاه به فر و به نام جهاندار نه شاه
گر از ده یکی باژ خواهد رواست چنان رفت باید که او را هواست
گرامی تر آنکس بود نزد شاه که چون گشن بیند ورا دستگاه
ز بهری که اورا سراید ز گنج نماند که باشد بدو درد و رنج
ز یزدان بود آنک ماند سپاس کند آفرین مرد یزدان شناس
و دیگر که اندر دلش راز شاه بدارد نگوید به خورشید وماه
به فرمان شاه آنک سستی کند همی از تن خویش مستی کند
نکوهیده باشد گل آن درخت که نپراگند بار بر تاج وتخت
ز کسهای او پیش او بدمگوی که کمتر کنی نزد او آبروی
و گر پرسدت هرچ دانی نگوی به بسیار گفتن مبر آبروی
هرآنکس که بسیار گوید دروغ به نزدیک شاهان نگیرد فروغ
سخن کان نه اندر خورد با خرد بکوشد که بر پادشا نشمرد
فزونست زان دانش اندر جهان که بشنید گوش آشکار و نهان
کسی را که شاه جهان خوار کرد بماند همیشه روان پر ز درد
همان در جهان ارجمند آن بود که با او لب شاه خندان بود
چو بنوازدت شاه کشی مکن اگر چه پرستنده باشی کهن
که هرچند گردد پرستش دراز چنان دان که هست او ز تو بی نیاز
اگر با تو گردد ز چیزی دژم به پوزش گرای و مزن هیچ دم
اگر پرورد دیگری را همان پرستار باشد چو تو بی گمان
و گر نیستت آگهی زان گناه برهنه دلت را ببر نزد شاه
وگر نه هیچ تاب اندر آری به دل بدو روی منمای و پی برگسل
به فرش ببیند نهان تو را دل کژ و تیره روان تو را
ازان پس نیابی تو زو نیکوی همان گرم گفتار او نشنوی
در پادشا همچو دریا شمر پرستنده ملاح وکشتی هنر
سخن لنگر و بادبانش خرد به دریا خردمند چون بگذرد
همان بادبان را کند سایه دار که هم سایه دارست و هم مایه دار
کسی کو ندارد روانش خرد سزد گر در پادشا نسپرد
اگر پادشا کوه آتش بدی پرستنده را زیستن خوش بدی
چو آتش گه خشم سوزان بود چوخشنود باشد فروزان بود
ازو یک زمان شیروشهدست بهر به دیگر زمان چون گزاینده زهر
به کردار دریا بود کارشاه به فرمان او تابد از چرخ ماه
ز دریا یکی ریگ دارد به کف دگر دربیابد میان صدف
جهان زنده بادا بنوشین روان همیشه به فرمانش کیوان روان
نگه کرد کسری بگفتا راوی دلش گشت خرم به دیدار اوی
چو گفتی که زه بدره بودی چهار بدین گونه بد بخشش شهریار
چو با زه بگفتی زهازه بهم چهل بدره بودی ز گنجش درم
چو گنجور باشاه کردی شمار به هربدره بودی درم ده هزار
شهنشاه با زه زهازه بگفت که گفتار او با درم بود جفت
بیاورد گنجور خورشید چهر درم بدره ها پیش بوزرجمهر
برین داستان برسخن ساختم به مهبود دستور پرداختم
میاسای ز آموختن یک زمان ز دانش میفگن دل اندرگمان
چوگویی که فام خرد توختم همه هرچ بایستم آموختم
یکی نغز بازی کند روزگار که بنشاندت پیش آموزگار
ز دهقان کنون بشنو این داستان که برخواند از گفتهٔ باستان

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

نگر خواب را بیهده نشمری یکی بهره دانی ز پیغمبری

خواب را ناچیز و بی‌ارزش ندان، چرا که بخشی از دانش پیامبری و الهام است.

نکته ادبی: «پیغمبری» در اینجا به معنایِ خبرِ غیب و الهام است که در متون حماسی، ویژگیِ خواب‌های صادقه محسوب می‌شود.

به ویژه که شاه جهان بیندش روان درخشنده بگزیندش

به ویژه اگر شاهِ جهان‌بین آن را ببیند؛ چرا که روح بلند و تابناکِ او، حقایق را بر می‌گزیند.

نکته ادبی: «روان درخشنده» استعاره از پاکیِ ضمیرِ پادشاه است که او را لایق دریافتِ نشانه‌های غیبی می‌سازد.

ستاره زند رای با چرخ و ماه سخنها پراگنده کرده به راه

ستارگان با ماه و چرخِ گردون مشورت می‌کنند و پیام‌ها و رازها را در مسیرِ هستی می‌پراکنند.

نکته ادبی: اشاره به باور نجومیِ کهن مبنی بر تأثیر ستارگان در سرنوشت و آگاهی از آینده.

روانهای روشن ببیند به خواب همه بودنیها چوآتش برآب

جان‌های پاک و روشن، حوادث آینده را در خواب چنان شفاف و آشکار می‌بینند که گویی آتش بر روی آب نمایان است.

نکته ادبی: تشبیه «بودنی‌ها» (آینده) به «آتش بر آب»؛ بیانگر وضوح کاملِ حقیقت در نگاهِ بصیران.

شبی خفته بد شاه نوشین روان خردمند و بیدار و دولت جوان

یک شب، شاهِ نوشین‌روان (انوشیروان) که خردمند و در اوجِ شکوهِ پادشاهی بود، به خواب رفت.

نکته ادبی: «دولت جوان» کنایه از اقتدار و شکوفاییِ دوران پادشاهی است.

چنان دید درخواب کز پیش تخت برستی یکی خسروانی درخت

در خواب دید که از مقابل تخت پادشاهی‌اش، درختی باشکوه رویید.

نکته ادبی: درخت در متون حماسی اغلب نمادِ دودمان یا استمرارِ پادشاهی است.

شهنشاه را دل بیاراستی می و رود و رامشگران خواستی

دلِ شاه با دیدنِ آن درخت خرم شد و دستور داد بساط می و موسیقی و شادی مهیا کنند.

نکته ادبی: «رود» در اینجا به معنای سازهای زهی (مانند چنگ یا بربط) است.

بر او بران گاه آرام و ناز نشستی یکی تیزدندان گراز

در همان حال که شاه در آرامش و ناز بود، گرازی تیزدندان بر آن جایگاه نشست.

نکته ادبی: گراز در اساطیر و متون کهن، اغلب نمادِ نیرویِ ویرانگر یا پلیدی است که نظمِ پادشاهی را تهدید می‌کند.

چو بنشست می خوردن آراستی وزان جام نوشین روان خواستی

آن گراز با جسارت شروع به می نوشیدن کرد و از جامِ شاه نوشید.

نکته ادبی: «نوشین‌روان» در اینجا به خودِ شاه اشاره دارد؛ این که گراز از جام او می‌نوشد، نشانه‌ی دست‌اندازیِ نیروهای بیگانه یا اهریمنی به حریمِ قدرت است.

چوخورشید برزد سر از برج گاو ز هر سو برآمد خروش چگاو

هنگامی که خورشید از برجِ گاو سر برآورد، از هر سو صدای هیاهویِ غریبی شنیده شد.

نکته ادبی: برج گاو (ثور) نمادِ طلوع خورشید و آغازِ روز است.

نشست از بر تخت کسری دژم ازان دیده گشته دلش پر ز غم

شاهِ کسری با دلی پر از غم و اندوه بر تخت نشست، چرا که دیدنِ آن خواب، آرامش را از او گرفته بود.

نکته ادبی: «دژم» به معنای غمگین و خشمگین است که در اینجا بیشتر بارِ اندوه و نگرانی دارد.

گزارندهٔ خواب را خواندند ردان را ابر گاه بنشاندند

مفسرانِ خواب را فراخواندند و آن‌ها را بر جایگاه‌های مخصوص نشاندند.

نکته ادبی: «ردان» جمع «رَد»، به معنای پیشوا، دانشمند یا موبدِ عالی‌رتبه است.

بگفت آن کجا دید در خواب شاه بدان موبدان نماینده راه

شاه، آنچه را در خواب دیده بود، برای آن پیشوایان و راهنمایانِ راهِ حقیقت بازگو کرد.

نکته ادبی: «موبدان» پیشوایان دینی و حافظانِ خردِ اوستایی هستند.

گزارندهٔ خواب پاسخ نداد کزان دانش او را نبد هیچ یاد

مفسران نتوانستند پاسخی بدهند، زیرا هیچ دانشی درباره تعبیر این خواب نداشتند.

نکته ادبی: نکته‌ای که بر بزرگیِ معمایِ خوابِ شاه دلالت دارد؛ حتی موبدان بزرگ نیز عاجزند.

به نادانی آنکس که خستو شود ز فام نکوهنده یک سو شود

کسی که از روی نادانی ادعای دانستن کند، در نزدِ خردمندان خوار و نکوهیده می‌شود.

نکته ادبی: «خستو» به معنای اعتراف‌کننده یا اقرارکننده است؛ یعنی اگر کسی به نادانی‌اش اقرار نکند، ملامت می‌شود.

ز داننده چون شاه پاسخ نیافت پراندیشه دل را سوی چاره تافت

چون شاه از دانایان پاسخی نیافت، دلِ اندیشناکش به دنبال چاره‌ای دیگر گشت.

نکته ادبی: «اندیشه» در اینجا به معنای غم و فکرِ بسیار است.

فرستاد بر هر سویی مهتری که تا باز جوید ز هر کشوری

به هر سو بزرگی را فرستاد تا شاید کسی را در سرزمین‌های دیگر بیابند.

نکته ادبی: «مهتری» یعنی مأموری بلندپایه.

یکی بدره با هر یکی یار کرد به برگشتن امید بسیار کرد

به هر یک از آن‌ها کیسه‌ای زر (بدره) داد و آن‌ها را با امید بسیار روانه کرد.

نکته ادبی: «بدره» کیسه‌ای شامل ده هزار درهم بود که برای پاداش به کار می‌رفت.

به هر بدره ای بد درم ده هزار بدان تاکند در جهان خواستار

در هر کیسه ده هزار درهم بود تا بتواند با آن، جوینده‌یِ راستینِ این خواب را در جهان بیابد.

نکته ادبی: اشاره به اهمیتِ حلِ معمایِ خواب برای پادشاه که حاضر است ثروت کلانی بپردازد.

گزارنده خواب دانا کسی به هر دانشی راه جسته بسی

به دنبال کسی باشد که دانا باشد و در علوم مختلف بسیار راه پیموده باشد.

نکته ادبی: تأکید بر «راه جسته» که نشان‌دهنده تجربه و عمق دانش است.

که بگزارد این خواب شاه جهان نهفته بر آرد ز بند نهان

تا بتواند خوابِ شاه را تفسیر کند و حقیقتِ نهفته در بندِ غیب را آشکار نماید.

نکته ادبی: «نهفته بر آرد» استعاره از کشفِ حقیقت است.

یکی بدره آگنده او را دهند سپاسی به شاه جهان برنهند

به او کیسه‌ای زر پاداش دهند و سپاسِ شاه را نثارش کنند.

نکته ادبی: نشانه اهمیتِ منزلتِ مفسر خواب در دربار.

به هر سو بشد موبدی کاردان سواری هشیوار بسیار دان

موبدانی کاردان و سوارانی هوشیار به هر سو گسیل شدند.

نکته ادبی: استفاده از «موبد» و «سوار» برای نشان دادن تنوعِ مأموریت‌یافتگان.

یکی از ردان نامش آزادسرو ز درگاه کسری بیامد به مرو

یکی از آن دانایان که نامش «آزادسرو» بود، از درگاه کسری به شهر مرو رفت.

نکته ادبی: مرو در اینجا یکی از کانون‌های اصلیِ دانش و فرهنگ در ایران باستان بوده است.

بیامد همه گرد مرو او بجست یکی موبدی دید بازند و است

تمام شهر مرو را جستجو کرد تا اینکه موبدی را دید که بر «زند» و «اوستا» مسلط بود.

نکته ادبی: «زند و است» اشاره به کتاب اوستا و تفسیر آن (زند) دارد که نشان‌دهنده تخصص علمی آن فرد است.

همی کودکان را بیاموخت زند به تندی و خشم و ببانگ بلند

آن موبد با صدایی بلند و خشمگین به کودکان درسِ زند می‌آموخت.

نکته ادبی: روشِ سخت‌گیرانه آموزشی در آن دوران.

یکی کودکی مهتر ایدر برش پژوهنده زند وا ستا سرش

در میان آن شاگردان، کودکی بسیار باهوش حضور داشت که با جدیت به مطالعه زند و اوستا مشغول بود.

نکته ادبی: «پژوهنده» صفتِ بوزرجمهر است که نشان می‌دهد او اهل تحقیق و تفکر است.

همی خواندندیش بوزرجمهر نهاده بران دفتر از مهر چهر

او را «بوزرجمهر» می‌خواندند و سیمایِ خردمندی و وقار در چهره‌اش نمایان بود.

نکته ادبی: «مهر» در نام او به معنای خورشید و دوستی است که در اینجا کنایه از درخششِ ذکاوتِ اوست.

عنانرا بپیچید موبد ز راه بیامد بپرسید زو خواب شاه

فرستاده شاه از راه بازگشت و از بوزرجمهر درباره خوابِ شاه پرسید.

نکته ادبی: «عنان را پیچید» یعنی تغییر مسیر داد یا توقف کرد.

نویسنده گفت این نه کارمنست زهر دانشی زند یارمنست

استاد (موبد) گفت: «این کارِ من نیست، اما زند و دانش، دوست و همراهِ این شاگردِ من است.»

نکته ادبی: اشاره به دانشِ فراگیر بوزرجمهر که از سن کم بر متون کهن مسلط بود.

ز موبد چو بشنید بوزرجمهر بدو داد گوش و بر افروخت چهر

بوزرجمهر با شنیدن سخنِ موبد، گوش سپرد و چهره‌اش از شوقِ دانش درخشید.

نکته ادبی: «افروخت چهر» نمادِ اشتیاقِ قلبی و هوشِ سرشار.

باستاد گفت این شکارمنست گزاریدن خواب کارمنست

به استادش گفت: «این کار و این شکارِ خرد، از آنِ من است و تعبیر خواب، کارِ من است.»

نکته ادبی: «شکار» در اینجا استعاره از کسبِ دانش و یافتنِ پاسخِ معمای دشوار است.

یکی بانگ برزد برو مرد است که تو دفتر خویش کردی درست

فرستاده با تندی بر او بانگ زد که: «تو هنوز کودکی و مشقت را درست نخوانده‌ای!»

نکته ادبی: نمادِ شکِ فرستاده به تواناییِ یک نوجوان.

فرستاده گفت ای خردمند مرد مگر داند او گرد دانا مگرد

فرستاده به موبد گفت: «ای مرد خردمند! مگر او چیزی بداند، پس دنبالِ این کودک نگرد!»

نکته ادبی: نکوهشِ ضمنیِ کودک برایِ ورود به کارِ بزرگان.

غمی شد ز بوزرجمهر اوستاد بگوی آنچ داری بدو گفت یاد

استاد از بوزرجمهر دلگیر شد و گفت: «هرچه می‌دانی بازگو کن.»

نکته ادبی: «غمی شد» در اینجا به معنایِ آزرده‌خاطر شدن است.

نگویم من این گفت جز پیش شاه بدانگه که بنشاندم پیش گاه

بوزرجمهر گفت: «من این خواب را جز در حضور شاه و هنگامی که بر تختِ پادشاهی نشسته باشد، نخواهم گفت.»

نکته ادبی: حفظِ شأنِ والایِ شاه و جایگاهِ مقدسِ دانش.

بدادش فرستاده اسب و درم دگر هرچ بایستش از بیش و کم

فرستاده به او اسب و پول و هرچه برای سفر لازم بود، داد.

نکته ادبی: تدارکاتِ سفر که نشان از تأییدِ نسبیِ فرستاده دارد.

برفتند هر دو برابر ز مرو خرامان چو زیر گل اندر تذرو

هر دو از مرو حرکت کردند و با وقار، مانندِ تذروی که زیر گل‌بوته‌ها می‌خرامد، به راه افتادند.

نکته ادبی: «تذرو» (قرقاول) نمادِ زیبایی و وقار در ادبیات کلاسیک است.

چنان هم گرازان و گویان ز شاه ز فرمان وز فر وز تاج و گاه

آن‌ها در طولِ راه، خرامان می‌رفتند و از شاه، فرمان‌های او، فرّ پادشاهی و تاج و تخت سخن می‌گفتند.

نکته ادبی: تمرکزِ کاملِ ذهنِ بوزرجمهر بر موضوعِ حاکمیت.

رسیدند جایی کجا آب بود چو هنگامه خوردن و خواب بود

به جایی رسیدند که آب داشت و زمانِ خوردن و استراحت بود.

نکته ادبی: توصیفِ یک توقف‌گاه در سفرِ طولانی.

به زیر درختی فرود آمدند چوچیزی بخوردند و دم بر زدند

زیر درختی فرود آمدند و پس از خوردنِ خوراک، نفسی تازه کردند.

نکته ادبی: «دم بر زدن» کنایه از رفعِ خستگی.

بخفت اندران سایه بوزرجمهر یکی چادر اندرکشیده به چهر

بوزرجمهر در آن سایه به خواب رفت و چادری بر چهره کشید.

نکته ادبی: «چادر» در اینجا به معنای روانداز یا پارچه است.

هنوز این گرانمایه بیدار بود که با او به راه اندرون یار بود

آن مردِ ارزشمند (فرستاده) که همراهِ بوزرجمهر بود، هنوز بیدار بود.

نکته ادبی: تأکید بر مراقبتِ فرستاده از نوجوان.

نگه کرد و پیسه یکی مار دید که آن چادر از خفته اندر کشید

ناگهان نگاه کرد و ماری را دید که چادر را از روی صورتِ خفته کنار زد.

نکته ادبی: مار در اساطیر نمادِ آزمون یا خطر است.

ز سر تا به پایش ببویید سخت شد ازپیش اونرم سوی درخت

مار بوزرجمهر را از سر تا پا بویید و سپس به‌آرامی به سوی درخت رفت.

نکته ادبی: حکایتِ اعجاب‌انگیز؛ مار به جای گزیدن، به نشانه احترام یا ترسِ غریزی کنار می‌رود.

چو مار سیه بر سر دار شد سر کودک از خواب بیدار شد

وقتی مارِ سیاه به بالای درخت رسید، بوزرجمهر از خواب بیدار شد.

نکته ادبی: هوشیاریِ بوزرجمهر که دقیقاً پس از رفتنِ خطر، بیدار می‌شود.

چو آن اژدها شورش او شنید بران شاخ باریک شد ناپدید

چون اژدها (مار) حرکتِ او را شنید، روی آن شاخه باریک ناپدید شد.

نکته ادبی: استفاده از واژه «اژدها» برای مار، اغراقِ شاعرانه برای نشان دادنِ ابهتِ آن موجود.

فرستاده اندر شگفتی بماند فراوان برو نام یزدان بخواند

فرستاده از این ماجرا شگفت‌زده شد و بسیار خدای را ستایش کرد.

نکته ادبی: تغییرِ دیدگاهِ فرستاده نسبت به بوزرجمهر پس از مشاهده‌ی این نشانه‌ی غیبی.

به دل گفت کین کودک هوشمند بجایی رسد در بزرگی بلند

در دل با خود گفت: «این کودکِ هوشمند، قطعاً به جایگاه‌های بلندِ بزرگی خواهد رسید.»

نکته ادبی: پیش‌گوییِ فرستاده درباره آینده درخشانِ بوزرجمهر.

وزان بیشه پویان به راه آمدند خرامان به نزدیک شاه آمدند

سپس از آن بیشه راه افتادند و با شتاب به نزدِ شاه رفتند.

نکته ادبی: «پویان» به معنایِ شتابان حرکت کردن.

فرستاده از پیش کودک برفت برتخت کسری خرامید تفت

پیکِ حامل پیام، بی‌درنگ از نزد آن کودک خردمند (بوزرجمهر) راهی شد و با شتاب به سوی تختِ انوشیروان حرکت کرد.

نکته ادبی: واژه 'تفت' به معنای سریع و شتابان است که در متون کهن برای توصیف سرعت در حرکت به کار می‌رفته است.

بدو گفت کای شاه نوشین روان تویی خفته بیدار و دولت جوان

به شاه گفت: ای پادشاهی که در اوج اقتدار، همچون کسی هستی که بیدار است و دیگران در خواب‌اند؛ دولت و سلطنت تو در آغازِ شکوفایی و جوانی است.

نکته ادبی: استعاره 'خفته بیدار' اشاره به هوشیاری و ذکاوت شاه دارد که حتی در هنگام خواب نیز بر امور مسلط است.

برفتم ز درگاه شاها به مرو بگشتم چو اندر گلستان تذرو

شاهِ من، من از درگاه تو به مرو رفتم و در آنجا همچون قرقاول در گلستان، آزادانه و با سروری گشتم.

نکته ادبی: تذرو به معنای قرقاول است که نماد زیبایی و خرامیدن است.

ز فرهنگیان کودکی یافتم بیاوردم و تیز بشتافتم

در میانِ دانش‌ورزان، کودکی یافتم که از همه سرتر بود؛ پس او را با خود آوردم و با شتاب به سوی تو بازگشتم.

نکته ادبی: فرهنگیان جمع فرهنگی است، به معنای دانشمندان و ادیبان.

بگفت آن سخن کزلب او شنید ز مار سیاه آن شگفتی که دید

آن سخنانی را که از زبانِ آن کودک شنیدم، و آن شگفتی که از داستانِ مار سیاه در کلامش یافتم، برای تو بازگو کرد.

نکته ادبی: اشاره به داستانِ خوابِ شاه که در بخش‌های پیشین آمده است.

جهاندار کسری ورا پیش خواند وزان خواب چندی سخنها براند

انوشیروان، شاهِ جهان، او را فراخواند و در موردِ تعبیر آن خواب، سخنان بسیاری با او در میان نهاد.

نکته ادبی: جهاندار صفتِ تعظیمی برای پادشاه است.

چوبشنید دانا ز نوشین روان سرش پرسخن گشت و گویا زبان

هنگامی که آن دانایِ جوان سخنانِ شاه را شنید، ذهنش سرشار از پاسخ و زبانش به گویایی درآمد.

نکته ادبی: سر پرسخن گشتن کنایه از آمادگی برای بیان دانش و استدلال است.

چنین داد پاسخ که در خان تو میان بتان شبستان تو

بوزرجمهر پاسخ داد: در میانِ بانوانِ حرم‌سرا و بت‌هایِ زیبایِ شبستانِ تو، رازی نهفته است.

نکته ادبی: بتان در اینجا استعاره از زیبارویان است.

یکی مرد برناست کز خویشتن به آرایش جامه کردست زن

مردی جوان در آنجاست که با آرایش و پوشیدنِ لباسِ زنانه، خود را در میانِ بانوان پنهان کرده است.

نکته ادبی: برنا به معنای جوان است.

ز بیگانه پردخته کن جایگاه برین رای ما تا نیابند راه

دستور بده تا آن مکان را از وجودِ بیگانگان پاک کنند تا راه بر دسیسه‌های احتمالی بسته شود.

نکته ادبی: پردخته کردن به معنای تخلیه کردن و پاک‌سازی است.

بفرمای تا پیش تو بگذرند پی خویشتن بر زمین بسپرند

فرمان ده تا همگی از برابرت بگذرند و با گام‌های خود بر زمین راه بروند.

نکته ادبی: پی خویشتن بر زمین سپردن کنایه از راه رفتن و نمایان شدن رفتار و هیبت است.

بپرسیم زان ناسزای دلیر که چون اندر آمد به بالین شیر

سپس از آن فردِ ناسزایی که با گستاخی وارد حریمِ تو شده است، بازجویی کن که چگونه جرأت کرد به خوابگاهِ شاه نزدیک شود.

نکته ادبی: بالین شیر کنایه از خوابگاهِ شاه است.

ز بیگانه ایوانش پردخت کرد درکاخ شاهنشهی سخت کرد

شاه ایوانِ خود را از وجود بیگانگان پاک‌سازی کرد و محافظت از کاخ را با سخت‌گیری شدید دوچندان نمود.

نکته ادبی: سخت کردن به معنای محکم کردن و با شدتِ عملِ نظارتی برخورد کردن است.

بتان شبستان آن شهریار برفتند پر بوی و رنگ و نگار

بانوانِ شبستانِ آن شاه، همگی با آرایش و عطر و زیباییِ تمام، برای سان دیدنِ شاه بیرون آمدند.

نکته ادبی: نگار به معنای نقش و نگار و زیبایی‌های ظاهری است.

سمن بوی خوبان با ناز و شرم همه پیش کسری برفتند نرم

آن خوبانِ سیمین‌بدن با شرم و وقارِ زنانه، به آرامی و نرمی از برابرِ انوشیروان گذشتند.

نکته ادبی: سمن‌بوی به معنای خوش‌بو و زیبارو است.

ندیدند ازین سان کسی در میان برآشفت کسری چو شیر ژیان

شاه در میانِ آنان کسی را که خلافِ معمول باشد ندید و از این رو همچون شیری خشمگین برآشفت.

نکته ادبی: شیر ژیان استعاره از خشمِ شدید و قدرتِ شاه است.

گزارنده گفت این نه اندر خورست غلامی میان زنان اندرست

بوزرجمهر که خواب را تفسیر می‌کرد، گفت: این وضعیتِ عادی نیست؛ غلامی در میانِ زنان پنهان شده است.

نکته ادبی: گزارنده خواب به معنای مفسر خواب است.

شمن گفت رفتن بافزون کنید رخ از چادر شرم بیرون کنید

آن دانایِ جوان گفت: دستور دهید آنان با دقت بیشتری حرکت کنند و حجاب و چادر را از رخسار خود کنار بزنند.

نکته ادبی: شمن در اینجا احتمالاً اشاره به بوزرجمهر یا همان تعبیرکننده خواب است.

دگر باره بر پیش بگذاشتند همه خواب را خیره پنداشتند

بانوان بار دیگر از برابرِ شاه گذشتند و همگی گمان می‌کردند که خوابِ شاه، خیالی بیهوده بوده است.

نکته ادبی: خیره پنداشتن به معنای بیهوده و بی‌اثر تلقی کردن است.

غلامی پدید آمد اندر میان به بالای سرو و بچهر کیان

ناگهان در میانِ آنان غلامی با قدِ بلند همچون سرو و چهره‌ای زیبا و شاهانه نمایان شد.

نکته ادبی: چهره کیان به معنای چهره‌ای شاهانه و با اصالت است.

تنش لرز لرزان به کردار بید دل از جان شیرین شده نا امید

بدنش همچون شاخه‌ی بید از ترس می‌لرزید و دلش از امیدِ نجات و زندگی ناامید شده بود.

نکته ادبی: به کردار بید تشبیه زیبایی برای لرزش ناشی از ترس است.

کنیزک بدان حجره هفتاد بود که هر یک به تن سرو آزاد بود

در آن حجره هفتاد کنیز بودند که هر یک قامتی همچون سرو آزاد داشتند.

نکته ادبی: سرو آزاد نمادِ زیبایی و رعنایی است.

یکی دختری مهتر چاج بود به بالای سرو و ببر عاج بود

دختری در آن میان بود که مهتر و زیباتر از دیگران بود، با قدی بلند و سینه‌ای سپید مانند عاج.

نکته ادبی: بَرِ عاج کنایه از سفیدی و زیبایی اندام است.

غلامی سمن پیکر و مشک بوی به خان پدر مهربان بد بدوی

غلامی که پیکری معطر و خوشبو داشت و در خانه‌ی پدر، همدمِ مهربانِ او بود.

نکته ادبی: سمن‌پیکر و مشک‌بوی از اوصافِ جمال است.

بسان یکی بنده در پیش اوی به هر جا که رفتی بدی خویش اوی

مانند بنده‌ای همیشه در کنارِ او بود و هر جا که آن دختر می‌رفت، او نیز همراهش بود.

نکته ادبی: خویشِ اوی به معنای همراه و ملازم اوست.

بپرسید ز و گفت کین مرد کیست کسی کو چنین بنده پرورد کیست

شاه از آن زن پرسید: این مرد کیست؟ و چه کسی است که چنین بنده ای را پرورش داده است؟

نکته ادبی: پرسش شاه نشان از غضب و کنجکاوی او دارد.

چنین برگزیدی دلیر و جوان میان شبستان نوشین روان

چگونه چنین جوانِ دلیری را در میانِ حرم‌سرایِ انوشیروان برگزیدی و جای دادی؟

نکته ادبی: دلیر در اینجا به معنای گستاخ و جسور است.

چنین گفت زن کین ز من کهترست جوانست و با من ز یک مادرست

زن گفت: این جوان از من کوچک‌تر است و برادرِ تنیِ من است که از یک مادر متولد شده‌ایم.

نکته ادبی: کهتر به معنای کوچک‌تر است.

چنین جامه پوشید کز شرم شاه نیارست کردن به رویش نگاه

او به این شیوه لباس پوشید تا از شرمِ حضورِ شاه، نگاهش به چهره‌ی شاه نیفتد.

نکته ادبی: شرمِ شاه اشاره به ابهت و جلالِ پادشاه است.

برادر گر از تو بپوشید روی ز شرم توبود آن بهانه مجوی

اگر برادرت از رویِ تو روی پوشانده، آن را به حسابِ شرمِ تو بگذار و بهانه‌ی دیگری برای این گستاخی مجوی.

نکته ادبی: روی پوشاندن کنایه از حیا و احترام است.

چو بشنید این گفته نوشین روان شگفت آمدش کار هر دو جوان

چون انوشیروان این سخن را شنید، از ماجرایِ این دو جوانِ زیبا در شگفت ماند.

نکته ادبی: کارِ هر دو جوان اشاره به زیبایی و جسارت آنان دارد.

برآشفت زان پس به دژخیم گفت که این هر دو در خاک باید نهفت

سپس با خشم به جلاد گفت: این هر دو نفر را در خاک پنهان کن (آنها را بکش).

نکته ادبی: دژخیم به معنای جلاد و مسئول اجرای مجازات است.

کشنده ببرد آن دو تن را دوان پس پردهٔ شاه نوشین روان

جلاد آن دو نفر را با شتاب از پشت پرده‌ی شبستانِ شاه بیرون برد.

نکته ادبی: پرده در اینجا حریم خصوصیِ حرم‌سراست.

برآویختشان درشبستان شاه نگونسار پرخون و تن پر گناه

آن‌ها را در درونِ شبستان شاه مجازات کرد؛ در حالی که سرنگون و خونین بودند و گناهی بزرگ مرتکب شده بودند.

نکته ادبی: نگونسار کنایه از ذلت و شکست است.

گزارندهٔ خواب را بدره داد ز اسب وز پوشیدنی بهره داد

شاه به آن مفسرِ خواب، پاداشی از سکه‌های طلا و اسب و لباس‌های فاخر بخشید.

نکته ادبی: بدره به معنای کیسه‌ی پول و سکه است.

فرومانده از دانش او شگفت ز گفتارش اندازه ها برگرفت

همه از دانش و درایتِ او شگفت‌زده شدند و از سخنانِ حکمت‌آمیزش الگوها و قاعده‌ها آموختند.

نکته ادبی: اندازه گرفتن کنایه از معیار قرار دادن و الگوبرداری است.

نوشتند نامش به دیوان شاه بر موبدان نماینده راه

نامِ او را در دفترِ دیوانِ شاه ثبت کردند و به موبدان و بزرگانِ راهنما معرفی کردند.

نکته ادبی: دیوان شاه به معنای دفتر ثبتِ امور درباری است.

فروزنده شد نام بوزرجمهر بدو روی بنمود گردان سپهر

نامِ بوزرجمهر درخشیدن گرفت و چرخِ گردونِ روزگار به او روی خوش نشان داد.

نکته ادبی: گردان سپهر نمادِ بخت و اقبال است که چرخیده و به سوی او آمده است.

همی روز روزش فزون بود بخت بدو شادمان بد دل شاه سخت

روزبه‌روز بختِ او بلندتر شد و شاه نیز به شدت از او خشنود و راضی بود.

نکته ادبی: روزِ روز به معنای پی‌درپی و روز به روز است.

دل شاه کسری پر از داد بود به دانش دل ومغزش آباد بود

دلِ شاه انوشیروان سرشار از دادگری بود و مغز و اندیشه‌اش با دانش و خرد آباد گشته بود.

نکته ادبی: داد در شاهنامه به معنای عدالت است.

بدرگاه بر موبدان داشتی ز هر دانشی بخردان داشتی

همواره در درگاهِ خود موبدان و خردمندانِ دانا را گرد می‌آورد تا از دانش آنان بهره‌مند شود.

نکته ادبی: بخردان به معنای صاحبان خرد و عقل است.

همیشه سخن گوی هفتاد مرد به درگاه بودی بخواب و بخورد

همیشه هفتاد مردِ سخنگوی و دانا، در درگاهِ او برای مشاوره در امور مختلف حضور داشتند.

نکته ادبی: خواب و خور کنایه از زندگی روزمره و حضورِ دائمی است.

هرانگه که پردخته گشتی ز کار ز داد و دهش وز می و میگسار

هر زمان که شاه از کار‌های حکومتی و اجرای عدالت و میگساری فراغت می‌یافت، ...

نکته ادبی: داد و دهش کنایه از عدل و بخشش است که دو صفتِ شاهی است.

زهر موبدی نوسخن خواستی دلش را بدانش بیاراستی

از هر موبدی سخنی تازه می‌طلبید و با دانشِ آنان، اندیشه‌ی خود را می‌آراست.

نکته ادبی: نوسخن کنایه از دانش نو و حکمت تازه است.

بدانگاه نو بود بوزرجمهر سراینده وزیرک وخوب چهر

در آن روزگار بوزرجمهر جوان، سخن‌وری دانا، وزیرِ زیرک و خوش‌سیما بود.

نکته ادبی: سراینده در اینجا به معنای سخن‌ور و خردمند است.

چنان بدکزان موبدان و ردان ستاره شناسان و هم بخردان

اوضاع چنان بود که موبدان، ردان، ستاره‌شناسان و خردمندان گرد هم جمع بودند.

نکته ادبی: ردان جمع رَد، به معنای پیشوایان و بزرگان دینی/علمی است.

همی دانش آموخت و اندر گذشت و زان فیلسوفان سرش برگذشت

او پیوسته دانش می‌آموخت و از همه پیشی می‌گرفت و از سطحِ فیلسوفانِ زمانه‌ی خود نیز فراتر رفت.

نکته ادبی: اندر گذشتن در اینجا به معنای تعالی یافتن و پیشی گرفتن است.

چنان بد که بنشست روزی بخوان بفرمود کاین موبدان را بخوان

چنین شد که روزی بر سر سفره نشست و فرمان داد تا آن موبدانِ دانشمند را فراخوانند.

نکته ادبی: خوان به معنای سفره است.

که باشند دانا و دانش پذیر سراینده و باهش و یاد گیر

تا کسانی که دانا، پذیرایِ علم، خوش‌سخن، باهوش و دقیق هستند، نزد او بیایند.

نکته ادبی: یادگیر به معنای کسی است که مطالب را به خوبی به حافظه می‌سپارد.

برفتند بیداردل موبدان زهر دانشی راز جسته ردان

آن موبدانِ روشن‌ضمیر رفتند و از هر دانشی، اسرار و نکاتِ دقیق را جستجو کردند و نزد شاه آوردند.

نکته ادبی: بیداردل صفتِ کسانی است که هوشیار و آگاه هستند.

چو نان خورده شد جام می خواستند به می جان روشن بیاراستند

پس از صرف غذا، جام شراب طلبیدند تا با آن، جانِ خود را جلا داده و روشن سازند.

نکته ادبی: استفاده از ترکیب «جان روشن» استعاره‌ای از شادیِ معنوی و نشاطِ درونی است.

بدانندگان شاه بیدار گفت که دانش گشاده کنید از نهفت

شاهِ هشیار به خردمندان گفت که دانش‌های پنهان و ناگفته خود را آشکار سازید.

نکته ادبی: «شاهِ بیدار» کنایه از پادشاهی است که آگاه و هشیار است.

هران کس که دارد به دل دانشی بگوید مرا زو بود رامشی

هر کس که دانشی در دل دارد، آن را بگوید تا مایه آرامش و خشنودی من فراهم شود.

نکته ادبی: «رامش» در اینجا به معنای آرامش و آسودگی خیال است.

ازیشان هران کس که دانا بدند بگفتن دلیر و توانا بدند

از میان آنان، هر کس که دانا بود، با دلیری و توانمندی آماده سخن گفتن شد.

نکته ادبی: «دلیر» در اینجا به معنای شجاعت در بیانِ عقیده است.

زبان برگشادند برشهریار کجا بود داننده را خواستار

سخن را آغاز کردند و خطاب به پادشاه گفتند که چه کسی خواهانِ دانشِ دانایان است؟

نکته ادبی: «شهر‌یار» در اینجا خطاب به شاهنشاه است.

چو بوزرجمهر آن سخنها شنید بدانش نگه کردن شاه دید

وقتی بوزرجمهر آن سخنان را شنید، در نگاه پادشاه، اشتیاق به دانش را دید.

نکته ادبی: «نگه کردنِ شاه» نشان از دقتِ بوزرجمهر در احوالِ درونی پادشاه دارد.

یکی آفرین کرد و بر پای خاست چنین گفت کای داور داد و راست

او پادشاه را ستایش کرد و برخاست و گفت: ای پادشاهی که دادگر و راست‌گو هستی.

نکته ادبی: «آفرین» به معنای تحسین و دعا برای پادشاه است.

زمین بنده تاج وتخت تو باد فلک روشن از روی و بخت تو باد

زمین بنده تاج و تخت تو باشد و آسمان از شکوه و بخت تو همواره روشن بماند.

نکته ادبی: «فلک» استعاره از آسمان و روزگار است.

گر ای دون که فرمان دهی بنده را که بگشاید از بند گوینده را

اگر اجازه دهی که این بنده سخن بگوید، تا گره از زبانِ گوینده‌اش باز شود.

نکته ادبی: «بند گشودن از زبان» کنایه از اجازه سخن گفتن است.

بگویم و گر چند بی مایه ام بدانش در از کمترین پایه ام

سخن می‌گویم هرچند که در برابر بزرگان، ناچیز هستم و در علم و دانش از پایگاه کوچکی برخوردارم.

نکته ادبی: «بی‌مایه» به معنای تهی‌دست از دانش یا سرمایه است.

نکوهش نباشد که دانا زبان گشاده کند نزد نوشین روان

عیب و زشتی نیست که شخص دانا، نزد پادشاهی که روانِ پاک دارد، سخن بگوید.

نکته ادبی: «نوشین‌روان» لقبی برای انوشیروان است که به معنای روانِ شیرین و پاک است.

نگه کرد کسری بداننده گفت که دانش چرا باید اندر نهفت

کسری (انوشیروان) به بوزرجمهر نگاه کرد و گفت: چرا باید دانش را در نهان نگه داشت؟

نکته ادبی: «کسری» نامی عربی برای خسرو (انوشیروان) است.

چوان برزبان پادشاهی نمود ز گفتار او روشنایی فزود

همین که بوزرجمهر سخن گفت، روشنایی و آگاهی پادشاه دوچندان شد.

نکته ادبی: «روشنایی فزود» استعاره از افزایش آگاهی و بصیرت است.

بدو گفت روشن روان آنکسی که کوتاه گوید به معنی بسی

بوزرجمهر گفت: کسی خردمند است که کوتاه سخن بگوید اما پرمحتوا و پرمعنا باشد.

نکته ادبی: اشاره به فصاحت و ایجاز (کوتاه گویی) که از خصایص حکمای ایران باستان بود.

کسی را که مغزش بود پرشتاب فراوان سخن باشد و دیر یاب

کسی که ذهنش آشفته و در پی پراکنده‌گویی باشد، سخنش بسیار و درکِ آن دشوار است.

نکته ادبی: «مغز پرشتاب» کنایه از ذهنِ مضطرب و بی‌قرار است.

چو گفتار بیهوده بسیار گشت سخن گوی در مردمی خوارگشت

هرگاه سخنِ بیهوده زیاد شود، گوینده آن در نظر مردم خوار و بی‌مقدار می‌گردد.

نکته ادبی: «مردمی» به معنای انسانیت و احترامِ اجتماعی است.

هنرجوی و تیمار بیشی مخور که گیتی سپنجست و ما بر گذر

در پیِ کسبِ هنر و دانش باش و غصه مالِ دنیا را مخور؛ چرا که دنیا زودگذر است و ما همه در حال عبوریم.

نکته ادبی: «سپنج» واژه‌ای کهن به معنای گذرا، عاریتی و ناپایدار.

همه روشنیهای تو راستیست ز تاری وکژی بباید گریست

تمامِ روشنایی‌ها در زندگی، حاصلِ راستی است و باید از تاریکی و کژی (ناراستی) گریست و دوری کرد.

نکته ادبی: تقابل «راستی» و «کژی» نمادِ نیکی و بدی در جهان‌بینی زرتشتی و شاهنامه است.

دل هرکسی بندهٔ آرزوست وزو هر یکی را دگرگونه خوست

دل هر کسی اسیر آرزوهای اوست و به همین دلیل، خوی و اخلاق هر کسی با دیگری متفاوت است.

نکته ادبی: «بندهٔ آرزو» کنایه از اسیرِ خواهش‌های نفسانی بودن است.

سر راستی دانش ایزدست چو دانستیش زو نترسی بدست

سرچشمه راستی، دانشِ الهی است؛ وقتی آن را دریابی، دیگر از هیچ‌چیز نمی‌هراسی.

نکته ادبی: «دانشِ ایزد» به معنای خردی است که ریشه در حق و حقیقت دارد.

خردمند ودانا و روشن روان تنش زین جهانست وجان زان جهان

انسان خردمند و روشن‌بین، جسمش در این جهان و روحش متعلق به جهان دیگر (آخرت) است.

نکته ادبی: دوگانگی جسم و جان، نشان از نگاه عرفانی-فلسفیِ حکیمانه است.

هران کس که در کار پیشی کند همه رای وآهنگ بیشی کند

هر کس که در کارها پیش‌دستی می‌کند، همواره در پی برتری‌جویی و فزونی است.

نکته ادبی: «پیشی» به معنای سبقت گرفتن و زیاده‌خواهی است.

بنایافت رنجه مکن خویشتن که تیمارجان باشد و رنج تن

خود را برای آنچه به آن دست نمی‌یابی، رنج نده؛ چرا که این کار باعثِ آزارِ جان و خستگیِ تن می‌شود.

نکته ادبی: «تیمار» در اینجا به معنای غم، غصه و نگرانی است.

ز نیرو بود مرد را راستی ز سستی دروغ آید وکاستی

راستی از نیرو و توانمندی می‌آید و سستی و ضعف، منجر به دروغ و نقص می‌شود.

نکته ادبی: پیوند میان قدرتِ روحی و حقیقت‌گویی.

ز دانش چوجان تو را مایه نیست به از خامشی هیچ پیرایه نیست

اگر جانت از دانش بی‌بهره است، بهترین زینت و پوشش برای تو، خاموشی است.

نکته ادبی: «پیرایه» به معنای زینت و زیور است.

چو بردانش خویش مهرآوری خرد را ز تو بگسلد داوری

هرگاه نسبت به دانشِ خود غرور بورزی، خرد از تو جدا شده و داوری‌ات نادرست می‌شود.

نکته ادبی: «مهرآوردن بر دانش» در اینجا به معنای دلبستگیِ متکبرانه به علمِ خود است.

توانگر بود هر کرا آز نیست خنک بنده کش آز انباز نیست

ثروتمند کسی است که حرص ندارد؛ خوشا به حال بنده‌ای که حرص و طمع همراه او نیست.

نکته ادبی: «آز» در متون کهن به معنای حرص و طمعِ سیری‌ناپذیر است. «خنک» به معنای خوشبخت و سعادتمند است.

مدارا خرد را برادر بود خرد بر سر جان چو افسر بود

مدارا (نرم‌خویی) برادرِ خرد است و خرد، همانند تاجی بر سرِ جان می‌درخشد.

نکته ادبی: تشبیه خرد به «افسر» (تاج) نشان از جایگاه رفیعِ عقل است.

چو دانا تو را دشمن جان بود به از دوست مردی که نادان بود

اگر دشمنِ تو دانا باشد، بسیار بهتر از دوستی است که نادان باشد.

نکته ادبی: تضاد میان دشمنِ دانا و دوستِ نادان، ضرب‌المثلی مشهور در ادب فارسی است.

توانگر شد آنکس که خشنود گشت بدو آز و تیمار او سود گشت

کسی ثروتمند واقعی است که خشنود باشد، چرا که خشنودی، حرص و رنجِ او را از بین می‌برد.

نکته ادبی: معنایِ ثروت را از مادیات به رضایتِ قلبی ارتقا می‌دهد.

بموختن گر فروتر شوی سخن را ز دانندگان بشنوی

حتی اگر در یادگیری پایین‌تر از دیگران هستی، باز هم سخنِ دانایان را بشنو تا بیاموزی.

نکته ادبی: تأکید بر جایگاه والایِ شاگردی و گوشِ شنوا داشتن.

به گفتار گرخیره شد رای مرد نگردد کسی خیره همتای مرد

اگر عقلِ انسان در گفتار دچارِ نابخردی و اشتباه شود، دیگر کسی پیدا نمی‌شود که در نادانی همتای او باشد.

نکته ادبی: «خیره» در اینجا به معنای بیهوده، گستاخ و نابخردانه است.

هران کس که دانش فرامش کند زبان را به گفتار خامش کند

هر کس که دانش را فراموش کند، زبانش نیز از گفتنِ سخنِ سنجیده باز می‌ماند.

نکته ادبی: رابطه مستقیمِ میان علم و فصاحت.

چوداری بدست اندرون خواسته زر و سیم و اسبان آراسته

وقتی اموال، دارایی‌ها، طلا، نقره و اسبانِ آراسته‌ای در دست داری...

نکته ادبی: «خواسته» در فارسی کهن به معنای مال و ثروت است.

هزینه چنان کن که بایدت کرد نشاید گشاد و نباید فشرد

هزینه کردن را به اندازه انجام بده؛ نه باید ولخرجی کرد و نه نباید دست را بست و خساست ورزید.

نکته ادبی: توصیه به حدِ اعتدال در خرج کردن.

خردمند کز دشمنان دور گشت تن دشمن او را چو مزدور گشت

خردمندی که از دشمنان فاصله بگیرد و با سیاست رفتار کند، دشمنش برای او چون مزدور (تابع) خواهد شد.

نکته ادبی: استفاده از واژه «مزدور» برای تسلط یافتن بر دشمن.

چو داد تن خویشتن داد مرد چنان دان که پیروز شد در نبرد

هر کس که بر نفس خود مسلط باشد، بدان که در نبردِ زندگی پیروز شده است.

نکته ادبی: «دادِ تن دادن» کنایه از مهار کردنِ نفس و عدالت با خود است.

مگو آن سخن کاندرو سود نیست کزان آتشت بهره جز دود نیست

سخنی را که سودی ندارد نگو، چرا که از آن آتشِ بی‌حاصل، جز دود چیزی نصیبت نمی‌شود.

نکته ادبی: استعاره «آتش و دود» برای کلامِ بیهوده که جز سیاهی نتیجه‌ای ندارد.

میندیش ازان کان نشاید بدن نداند کس آهن به آب آژدن

به آنچه غیرممکن است و نباید رخ دهد فکر مکن، چرا که کسی نمی‌تواند آهن را با آب نرم کند.

نکته ادبی: «آهن به آب آژدن» کنایه از امری محال و ناشدنی است.

فروتن بود شه که دانا بود به دانش بزرگ و توانا بود

پادشاهی که دانا باشد، فروتن است؛ چرا که او با دانش، بزرگ و توانا شده است.

نکته ادبی: فروتنی را ثمره خرد می‌داند.

هر آنکس که او کردهٔ کردگار بداند گذشت از بد روزگار

هر کس که خواست و تقدیرِ پروردگار را بشناسد، سختی‌های روزگار را به آسانی پشت سر می‌گذارد.

نکته ادبی: «کردهٔ کردگار» به معنای سرنوشت و مشیتِ الهی است.

پرستیدن داور افزون کند ز دل کاوش دیو بیرون کند

پرستشِ خدای یکتا، قدرتِ معنوی را می‌افزاید و وسوسه‌های شیطان را از دل بیرون می‌کند.

نکته ادبی: «کاوشِ دیو» استعاره از افکارِ پلید و وسوسه‌های شیطانی.

بپرهیزد از هرچ ناکردنیست نیازارد آن را که نازردنیست

از هر کارِ ناشایست دوری کن و کسی را که نباید آزرد، میازار.

نکته ادبی: توصیه به اخلاقِ نیکو و احتیاط در رفتار با دیگران.

به یزدان گراییم فرجام کار که روزی ده اویست و پروردگار

در پایانِ هر کاری به سوی خدا روی بیاوریم، که او روزی‌دهنده و پروردگارِ ماست.

نکته ادبی: «فرجام» به معنای عاقبت و پایان است.

ازان خوب گفتار بوزرجمهر حکیمان همه تازه کردند چهر

از آن سخنانِ نیکوی بوزرجمهر، چهره همه حکیمانِ دربار تازه و شاداب شد.

نکته ادبی: «تازه کردنِ چهر» کنایه از شادی و تحسین است.

یکی انجمن ماند اندر شگفت که مرد جوان آن بزرگی گرفت

تمام انجمنِ بزرگان در شگفتی ماندند که این مردِ جوان، چگونه به آن پایه از بزرگی رسیده است.

نکته ادبی: «شگفت» به معنای تعجب و حیرت است.

جهاندار کسری درو خیره ماند سرافراز روزی دهان را بخواند

شاهِ جهان، کسری، از او شگفت‌زده شد و کاتبانِ دربار را فراخواند.

نکته ادبی: «روزی‌دهان» در اینجا به معنای کاتبان و نویسندگانِ دربار است.

بفرمود تا نام او سر کنند بدانگه که آغاز دفتر کنند

دستور داد تا نامِ او را در صدرِ دفترِ تاریخ ثبت کنند، همان زمانی که دفتر را آغاز می‌کنند.

نکته ادبی: «سر کردن» به معنای در صدر قرار دادن و نوشتن است.

میان مهان بخت بوزرجمهر چو خورشید تابنده شد بر سپهر

بخت و اقبالِ بوزرجمهر در میان بزرگان، مانند خورشیدی درخشان بر آسمان بود.

نکته ادبی: تشبیه «بخت» به «خورشید» برای نمایش اوجِ شکوه.

ز پیش شهنشاه برخاستند برو آفرینی نو آراستند

همه از پیشِ پادشاه برخاستند و او را به شکلی نو ستایش کردند.

نکته ادبی: «آفرین نو» نشان از تازگی و بدیع بودنِ سخنان بوزرجمهر دارد.

بپرسش گرفتند زو آنچ گفت که مغز ودلش باخرد بود جفت

از او درباره آنچه گفته بود، پرسش‌هایی کردند؛ زیرا هوش و خرد او با آگاهی و دانایی همراه بود.

نکته ادبی: عبارت «جفت بودن» در اینجا کنایه از پیوستگی و همراهی همیشگی است.

زبان تیز بگشاد مرد جوان که پاکیزه دل بود و روشن روان

آن مرد جوان با هوشمندی سخن آغاز کرد، چرا که دلی پاک و روانی روشن داشت.

نکته ادبی: «روشن روان» کنایه از بینش و آگاهی عمیق است.

چنین گفت کز خسرو دادگر نپیچید باید به اندیشه سر

چنین گفت که از دستور پادشاه عادل، نباید در اندیشه و عمل سرپیچی کرد.

نکته ادبی: «نپیچیدن سر» کنایه از نافرمانی و سرکشی نکردن است.

کجا چون شبانست ما گوسفند و گر ما زمین او سپهر بلند

زیرا پادشاه برای ما مانند شبان است و ما همانند گوسفندان او هستیم؛ یا مثال دیگر اینکه او مانند آسمان بلند و ما همچون زمین هستیم.

نکته ادبی: تشبیه پادشاه به شبان و آسمان، برتری و مراقبت او را نشان می‌دهد.

نشاید گذشتن ز پیمان اوی نه پیچیدن از رای و فرمان اوی

سزاوار نیست که از پیمان و دستور پادشاه سرپیچی کرد و یا از راه و فرمان او دور شد.

نکته ادبی: استفاده از مصادر منفی برای تأکید بر لزوم اطاعت.

بشادیش باید که باشیم شاد چو داد زمانه بخواهیم داد

باید با شادی پادشاه شاد باشیم و هرگاه عدل و داد زمانه را خواستیم، باید به دنبال آن برویم.

نکته ادبی: اشاره به رابطه متقابل میان سعادت رعیت و پادشاه.

هنرهاش گسترده اندرجهان همه راز او داشتن درنهان

هنرهای پادشاه در جهان گسترده است و رازهای او را باید همیشه پنهان نگه داشت.

نکته ادبی: «راز داشتن» کنایه از وفاداری و امانت‌داری است.

مشو با گرامیش کردن دلیر کزآتش بترسد دل نره شیر

با مهربانی پادشاه، گستاخ و جسور مشو؛ زیرا حتی شیر نیرومند نیز از آتش می‌ترسد.

نکته ادبی: تمثیل شیر و آتش برای نشان دادن لزوم حفظ حریم و ادب در برابر قدرت.

اگر کوه فرمانش دارد سبک دلش خیره خوانیم و مغزش تنک

اگر کسی پندارد که فرمان پادشاه به راحتی تغییر می‌کند، او را بی‌خرد و کم‌هوش می‌خوانیم.

نکته ادبی: «تنک» به معنای کم‌مایه و ناچیز است.

همه بد ز شاهست و نیکی زشاه کزو بند و چاهست و هم تاج و گاه

همه بدی‌ها و نیکی‌ها از جانب پادشاه است، زیرا هم بند و گرفتاری و هم تاج و تخت در اختیار اوست.

نکته ادبی: اشاره به قدرت مطلقه پادشاه در آن دوران.

سرتاجور فر یزدان بود خردمند ازو شاد وخندان بود

فر و شکوه پادشاه، نشانی از یزدان است و انسان خردمند از او شاد و خرسند است.

نکته ادبی: «فر یزدان» اصطلاحی حماسی و اساطیری به معنای موهبت الهی است.

ازآهرمنست آن کزو شاد نیست دل و مغزش از دانش آباد نیست

کسی که از پادشاه شاد نیست، از جانب اهریمن است و دل و اندیشه‌اش از دانش و روشنایی خالی است.

نکته ادبی: اهریمن نماد بدخواهی و تیرگی است.

شنیدند گفتار مرد جوان فروبست فرتوت را زو زبان

حاضران گفتار جوان را شنیدند و پیرمرد که در برابر او قرار داشت، از پاسخ دادن ناتوان ماند.

نکته ادبی: «فرتوت» به معنای پیر و سالخورده است.

پراگنده گشتند زان انجمن پر از آفرین روز و شبشان دهن

همه از آن مجلس پراکنده شدند و شب و روز، زبانشان به ستایش و آفرین باز بود.

نکته ادبی: «آفرین» به معنای تحسین و ستایش است.

دگر هفته روشن دل شهریار همی بود داننده را خواستار

هفته بعد، پادشاه روشن‌ضمیر دوباره به دنبال آن مرد دانا فرستاد.

نکته ادبی: «شهریار» یکی از القاب پادشاه است.

دل از کار گیتی به یکسو کشید کجا خواست گفتار دانا شنید

پادشاه دغدغه‌های دنیوی را کنار گذاشت تا بتواند سخنان دانا را بشنود.

نکته ادبی: «کار گیتی» به معنای امورات دنیوی است.

کسی کو سرافراز درگاه بود به دانندگی درخور شاه بود

هر کس که در درگاه پادشاه بلندمرتبه بود، باید به اندازه کافی دانا و لایق پادشاه باشد.

نکته ادبی: تأکید بر شرط خردمندی برای نزدیکی به دربار.

برفتند گویندگان سخن جوان و جهاندیده مرد کهن

سخنوران، چه جوان و چه پیر و جهاندیده، به حضور آمدند.

نکته ادبی: «جهاندیده» به معنای باتجربه است.

سرافراز بوزرجمهرجوان بشد باحکیمان روشن روان

بزرگمهر جوان نیز همراه با دیگر دانشمندان روشن‌بین به پیشگاه پادشاه رفت.

نکته ادبی: بزرگمهر نماد خرد در ادبیات حماسی است.

حکیمان داننده و هوشمند رسیدند نزدیک تخت بلند

حکیمانِ دانا و هوشمند به نزدیک تخت پادشاه رسیدند.

نکته ادبی: «تخت بلند» کنایه از مقام شامخ شاهی است.

نهادند رخ سوی بوزرجمهر که کسری همی زو برافروخت چهر

همه به سوی بزرگمهر نگاه کردند، کسی که پادشاه (کسری) از دیدن او شاد می‌شد.

نکته ادبی: «کسری» لقب پادشاهان ساسانی است.

ازیشان یکی بود فرزانه تر بپرسید ازو از قضا و قدر

یکی از آنان که از دیگران فرزانه‌تر بود، درباره قضا و قدر از او پرسید.

نکته ادبی: «قضا و قدر» از مفاهیم کلیدی فلسفی و کلامی است.

که انجام و فرجام چونین سخن چه گونه است و این برچه آید ببن

پرسید که سرانجام و عاقبت این کارها چگونه است و به کجا ختم می‌شود؟

نکته ادبی: «فرجام» به معنای پایان کار است.

چنین داد پاسخ که جوینده مرد دوان وشب و روز با کار کرد

پاسخ داد که انسان جست‌وجوگر، شب و روز در تلاش و تکاپو است.

نکته ادبی: «دوان» کنایه از تلاش و پویایی است.

بود راه روزی برو تارو تنگ بجوی اندرون آب او با درنگ

گاهی راه روزی بر او بسته و تنگ می‌شود و حتی آب گوارا نیز به سختی به دست می‌آید.

نکته ادبی: استعاره از سختی‌های گذران زندگی.

یکی بی هنر خفته بر تخت بخت همی گل فشاند برو بر درخت

گاه شخصی بی‌هنر و تنبل، بر تخت بخت و اقبال تکیه زده و گل و شکوفه بر سرش می‌بارد.

نکته ادبی: اشاره به بی‌عدالتی ظاهری روزگار که در آن نالایقان به جاه می‌رسند.

چنینست رسم قضا و قدر ز بخشش نیابی به کوشش گذر

رسم قضا و قدر چنین است؛ با تلاش و کوشش هم نمی‌توان از تقدیر عبور کرد.

نکته ادبی: اشاره به جبرگرایی در برابر سرنوشت.

جهاندار دانا و پروردگار چنین آفرید اختر روزگار

خداوند دانا و پروردگار، ستاره و بخت روزگار را این‌گونه آفریده است.

نکته ادبی: «اختر» استعاره از سرنوشت و ستاره بخت است.

دگرگفت کان چیز کافزون ترست کدامست و بیشی که را در خورست

پرسید که چه چیزی برتر است و این برتری شایسته چه کسی است؟

نکته ادبی: پرسش برای سنجش میزان درک مخاطب از فضیلت.

چنین گفت کان کس که داننده تر به نیکی کرا دانش آید ببر

پاسخ داد که آن کسی برتر است که داناتر باشد و دانش خود را در راه نیکی به کار بندد.

نکته ادبی: «به نیکی ... به بَر آید» کنایه از به ثمر نشستن دانش در عمل است.

دگرگفت کز ما چه نیکوترست ز گیتی کرانیکویی درخورست

پرسید که از میان ما چه چیزی نیکوتر است و در این جهان، چه کاری شایسته‌تر است؟

نکته ادبی: پرسش در باب اولویت‌های اخلاقی.

چنین داد پاسخ که آهستگی کریمی وخوبی وشایستگی

پاسخ داد که فروتنی، بخشندگی، نیکی کردن و شایستگی (بهترین فضایل است).

نکته ادبی: «آهستگی» در اینجا به معنای تواضع و ملایمت است.

فزونتر بکردن سرخویش پست ببخشد نه از بهر پاداش دست

(فضیلت این است که) انسان با وجود داشتن جایگاه برتر، خود را متواضع نگه دارد و بدون توقع پاداش، ببخشد.

نکته ادبی: اشاره به اخلاص در بخشش.

بکوشد بجوید بگرد جهان خرامد به هنگام با همرهان

باید تلاش کند، در جهان جست‌وجو کند و در زمان مناسب با همراهان خود حرکت کند.

نکته ادبی: تأکید بر لزوم نظم و زمان‌شناسی.

دگر گفت کاندر خردمند مرد هنرچیست هنگام ننگ و نبرد

پرسید که هنر و خصلت اصلی مرد خردمند در زمان سختی و جنگ چیست؟

نکته ادبی: «ننگ و نبرد» دوتایی (مزدوج) برای سختی‌های روزگار.

چنین گفت کان کس که آهوی خویش ببیند بگرداند آیین وکیش

پاسخ داد که آن کسی است که عیب‌های خود را می‌بیند و رفتار و منش خویش را اصلاح می‌کند.

نکته ادبی: «آهو» در ادبیات کهن به معنای عیب و نقص است.

بپرسید دیگر که در زیستن چه سازی که کمتر بود رنج تن

پرسید که در زندگی چه کاری انجام دهیم که رنج تن و جسم کمتر شود؟

نکته ادبی: جست‌وجوی راهکار برای آرامش زیستی.

چنین داد پاسخ که گر با خرد دلش بردبارست رامش برد

پاسخ داد که اگر فرد با خرد باشد و دلی بردبار و صبور داشته باشد، آرامش و آسایش به دست می‌آورد.

نکته ادبی: پیوند خرد و بردباری برای رسیدن به رامش.

بداد وستد در کند راستی ببندد در کژی و کاستی

در داد و ستد راستی را پیشه کند و درهای کژی و کاستی را ببندد.

نکته ادبی: تضاد «بستن» و «گشودن» برای بیان اخلاق اقتصادی.

ببخشد گنه چون شود کامکار نباشد سرش تیز و نا بردبار

هنگامی که به قدرت رسید، گناه دیگران را ببخشد و تندخو و ناشکیبا نباشد.

نکته ادبی: توصیه به مدارا در زمان قدرت.

بپرسید دیگر که از انجمن نگهبان کدامست برخویشتن

پرسید که از میان همه مردم، چه کسی نگهبان و محافظ خویشتن است؟

نکته ادبی: مفهوم تقوا و خویشتنداری.

چنین گفت کان کو پس آرزوی نرفت از کریمی وز نیک خوی

پاسخ داد کسی که از روی بزرگواری و نیک‌خویی، به دنبال خواهش‌های نفسانی نرفته است.

نکته ادبی: «آرزو» در اینجا به معنای هوای نفس است.

دگر کو بسستی نشد پیش کار چو دید او فزونی بدروزگار

(و همچنین) کسی که وقتی زمانه به او فراوانی و نعمت داد، در انجام کارها سستی نکرد.

نکته ادبی: تأکید بر استمرار تلاش حتی در زمان رفاه.

دگرگفت کزبخشش نیک خوی کدامست نیکوتر از هر دو سوی

پرسید که کدام نوع بخشندگی و نیکی، از هر نظر برتر و زیباتر است؟

نکته ادبی: سؤال درباره بالاترین مرتبه جود و سخاوت.

کجا در دو گیتیش بارآورد بسالی دو بارش بهارآورد

(بخشش) آن است که در هر دو جهان بهره‌مند باشد و همانند بهار، در سال چندین بار بارور شود.

نکته ادبی: استعاره از بخشندگی مستمر و پربرکت.

چنین گفت کان کس که با خواسته ببخشش کند جانش آراسته

پاسخ داد کسی که با وجود داشتن ثروت، بخشش کند و جان و روح خود را با این کار بیاراید.

نکته ادبی: پیوند ثروت و بخشش برای تعالی روح.

وگر بر ستاننده آرد سپاس ز بخشنده بازارگانی شناس

و اگر بر کسی که از تو چیزی گرفته سپاس بگذاری، این را داد و ستدی نیکو بدان.

نکته ادبی: اشاره به لطفِ پنهان در بخشیدن (سپاس از گیرنده به دلیل فرصتِ انفاق).

دگر گفت کز مرد پیرایه چیست وزان نیکوییها گرانمایه چیست

پرسید که زیور و آرایه مرد چیست و کدام‌یک از آن نیکویی‌ها ارزشمندتر است؟

نکته ادبی: «پیرایه» به معنای زینت و آرایه است.

چنین داد پاسخ که بخشنده مرد کجا نیکویی با سزاوار کرد

پاسخ داد که مرد بخشنده، کسی است که نیکویی را در جای مناسب و برای فرد شایسته انجام دهد.

نکته ادبی: اشاره به شرط خردمندی در بخشش (جایگاه و مخاطب مناسب).

ببالد به کردار سرو بلند چو بالید هرگز نباشد نژند

(چنین فردی) مانند سرو بلند قامت و سرافراز می‌شود و وقتی به آن کمال رسید، هرگز غمگین و افسرده نخواهد شد.

نکته ادبی: تشبیه انسانِ کامل به سرو بلند، نماد استقامت و آزادگی.

وگر ناسزا را بسایی به مشک نبوید نروید گل از خار خشک

اگر پلیدی یا امر نامناسبی را با مشک خوش‌بو کنی، باز هم ذات آن تغییر نمی‌کند؛ همان‌طور که از خار خشک، گل زیبایی نمی‌روید.

نکته ادبی: تضاد میان مشک و خار برای بیان عدم تغییر ذاتِ ناپاکِ اشیاء است.

سخن پرسی از گنگ گر مرد کر به بار آید ورای ناید ببر

اگر از انسان نادان (گنگ) پرسشی بپرسی، پاسخ درستی دریافت نمی‌کنی؛ همان‌طور که درخواست بردن از انسان کر، بی‌فایده است.

نکته ادبی: استعاره از گنگ و کر برای توصیف نادانی و بی خبری.

یکی گفت کاندر سرای سپنج نباشد خردمند بی درد و رنج

کسی گفت که در این دنیای فانی و ناپایدار، هیچ انسان خردمندی از درد و رنج در امان نیست.

نکته ادبی: سپنج به معنای عاریتی، موقت و ناپایدار است.

چه سازیم تا نام نیک آوریم درآغاز فرجام نیک آوریم

چه کارهایی انجام دهیم تا صاحب نام نیک شویم و در پایان زندگی، عاقبت‌به‌خیر گردیم؟

نکته ادبی: فرجام به معنای پایان و عاقبت کار است.

بدو گفت شو دور باش از گناه جهان را همه چون تن خویش خواه

به او پاسخ داد که از گناه دوری کن و با جهان و مردم آن، همان‌گونه رفتار کن که دوست داری با تن خودت رفتار شود.

نکته ادبی: اشاره به قاعده طلایی اخلاق؛ رفتار متقابل خیرخواهانه.

هران چیزکانت نیاید پسند تن دوست و دشمن دران برمبند

هر چیزی را که خودت نمی‌پسندی و دوست نداری، برای دوست و دشمن نیز نخواه و روا مدار.

نکته ادبی: تاکید بر انصاف و عدالت در برخورد با دیگران.

دگرگفت کوشش ز اندازه بیش چن گویی کزین دوکدامست پیش

دیگری پرسید که آیا بیش از اندازه تلاش کردن خوب است یا خیر؟ و کدام‌یک از این دو (تلاش افراطی یا میانه‌روی) در اولویت است؟

نکته ادبی: کوشش به معنای تلاش و تکاپوی دنیوی است.

چنین داد پاسخ که اندر خرد جز اندیشه چیزی نه اندر خورد

پاسخ داد که در حوزه خرد، چیزی بهتر از اندیشیدن و تفکر سنجیده وجود ندارد.

نکته ادبی: تاکید بر جایگاه والای تفکر و اندیشه در دیدگاه خردمندان.

بکوشی چو در پیش کار آیدت چوخواهی که رنجی به بار آیدت

زمانی تلاش کن که کاری ضروری پیش رو داری و زمانی رنج را به جان بخر که می‌خواهی نتیجه‌ای ارزشمند از آن حاصل شود.

نکته ادبی: توصیه به پرهیز از کار بیهوده.

سزای ستایش دگر گفت کیست اگر برنکوهیده باید گریست

دیگری پرسید که شایسته ستایش کیست؟ و اگر با کار ناپسند و زشتی روبرو شدیم، واکنش درست چیست؟

نکته ادبی: نکوهیده به معنای مذموم و زشت است.

چنین گفت کان کو به یزدان پاک فزون دارد امید و هم بیم و باک

پاسخ داد کسی شایسته است که در برابر خداوند پاک، همواره امید به رحمت و بیم از عقاب داشته باشد.

نکته ادبی: اشاره به خوف و رجا که از مفاهیم اصلی عرفانی و ایمانی است.

دگر گفت کای مرد روشن خرد ز گردون چه بر سر همی بگذرد

دیگری پرسید ای مرد خردمند، از این گردون (فلک) چه بر سر ما می‌گذرد؟

نکته ادبی: گردون استعاره از روزگار و تقدیر است.

کدامست خوشتر مرا روزگار ازین برشده چرخ ناپایدار

کدام بخش از این روزگار در این چرخ ناپایدار، برای من خوش‌تر و بهتر است؟

نکته ادبی: چرخ ناپایدار کنایه از تزلزل و بی ثباتی دنیاست.

سخن گوی پاسخ چنین داد باز که هرکس که گشت ایمن و بی نیاز

پاسخ داد که هر کس در زندگی خود، ایمن و بی‌نیاز باشد، خوشبخت است.

نکته ادبی: ایمنی و بی‌نیازی به معنای قناعت و امنیت خاطر است.

به خوبی زمانه ورا داد داد سزد گر نگیری جز از داد یاد

روزگار به چنین کسی نیکی کرده است؛ پس سزاوار است که جز از داد و عدل یاد نکنی.

نکته ادبی: داد در اینجا به معنای عدل و انصاف است.

بپرسید دیگر که دانش کدام به گیتی که باشیم زو شادکام

دیگری پرسید که کدام دانش است که ما را در این جهان شادکام و سعادتمند می‌کند؟

نکته ادبی: شادکام به معنای بهره‌مند از شادی و کامیابی است.

چنین گفت کان کو بود بردبار به نزدیک اومرد بی شرم خوار

پاسخ داد که هر کس بردبار و صبور باشد، فرد بی‌شرم و نادان در نزد او خوار و بی‌مقدار است.

نکته ادبی: بردباری به عنوان سلاح فرد خردمند در برابر نادان.

دگر گفت کان کو نجوید گزند ز خوها کدامش بود سودمند

دیگری پرسید کسی که نمی‌خواهد به دیگران آسیب برساند، کدام صفت برایش سودمندتر است؟

نکته ادبی: گزند به معنای آسیب و زیان است.

بگفت آنک مغزش نجوشد زخشم بخوابد بخشم از گنهکار چشم

پاسخ داد کسی که خشم بر او چیره نشود و از خطاهای گناهکاران چشم‌پوشی کند.

نکته ادبی: اشاره به فضیلت کنترل خشم و گذشت.

دگر گفت کان چیست ای هوشمند که آید خردمند را آن پسند

دیگری پرسید ای فرد باهوش، چه چیزی برای خردمند پسندیده و مطلوب است؟

نکته ادبی: هوشمند در اینجا مترادف با خردمند و فرزانه است.

چنین گفت کان کو بود پر خرد ندارد غم آن کزو بگذرد

پاسخ داد که انسان پرخرد، به خاطر آنچه گذشته است، غمگین نمی‌شود.

نکته ادبی: اشاره به رهایی از افسوس خوردن برای گذشته.

وگر ارجمندی سپارد به خاک نبندد دل اندر غم و درد پاک

و اگر عزیزی را از دست داد و به خاک سپرد، دلش را اسیر غم و درد همیشگی نمی‌کند.

نکته ادبی: دعوت به پذیرشِ اجتناب‌ناپذیر بودن فقدان.

دگر کو ز نادیدنیها امید چنان بگسلد دل چو از باد بید

دیگری گفت کسی که به امور ناممکن و نادیدنی امید دارد، دلش مانند بید در برابر باد می‌لرزد و ناآرام است.

نکته ادبی: تشبیه بیقراریِ دلِ امیدوار به امور محال، به لرزش بید در باد.

دگر گفت بد چیست بر پادشای کزو تیره گردد دل پارسای

دیگری پرسید چه ویژگی‌های بدی در پادشاه وجود دارد که باعث تاریک شدن دلِ پارسا (پاکدین) می‌شود؟

نکته ادبی: آهو در اینجا به معنای عیب و نقص اخلاقی است.

چنین داد پاسخ که بر شهریار خردمند گوید که آهو چهار

پاسخ داد که خردمندان برای پادشاه چهار عیب بزرگ برشمرده‌اند.

نکته ادبی: آهو به معنی عیب و کاستی است.

یکی آنک ترسد ز دشمن به جنگ و دیگر که دارد دل از بخش تنگ

یکی آنکه در جنگ از دشمن بترسد و دوم آنکه دلش برای بخشش و کرم تنگ باشد (خسیس باشد).

نکته ادبی: تنگ بودن دل کنایه از بخل و خساست است.

دگر آنک رای خردمند مرد به یک سو نهد روز ننگ و نبرد

سوم آنکه رای و نظر خردمند را نادیده بگیرد و در زمانه نبرد و سختی، از مسئولیت شانه خالی کند.

نکته ادبی: رای به معنای تدبیر و نظر پخته است.

چهارم که باشد سرش پرشتاب نجوید به کار اندر آرام و خواب

چهارم آنکه در کارها شتاب‌زده باشد و در امور مملکتی، آرامش و تامل را جستجو نکند.

نکته ادبی: شتاب‌زدگی به عنوان آفت مدیریت و پادشاهی.

بپرسید دیگر که بی عیب کیست نکوهیدن آزادگان را بچیست

دیگری پرسید که چه کسی بی‌عیب است؟ و سرزنش کردن آزادگان و بزرگ‌منشان برای چیست؟

نکته ادبی: آزادگان به معنای جوانمردان و بزرگ‌زادگان است.

چنین گفت کین رابه بخشیم راست که جان وخرد درسخن پادشاست

پاسخ داد که این را به درستی می‌گوییم که تنها جان و خرد در سخن گفتن پادشاه و حاکم مطلق هستند (اشاره به کمال مطلق خداوند).

نکته ادبی: اشاره به اینکه کمال مطلق از آنِ خداست و انسان در معرض خطا.

گرانمایگان را فسون ودروغ به کژی و بیداد جستن فروغ

برای بزرگان، فریب و دروغ و کژی و بی‌عدالتی، راه رسیدن به عزت و سربلندی نیست.

نکته ادبی: کژی به معنای انحراف از راه راست و عدالت است.

میانه بو د مرد کنداوری نکوهشگر و سر پر از داوری

فرد ستیزه‌جو که دائم در حال انتقاد از دیگران است و ذهنش پر از قضاوت‌های نادرست است، در میانه ایستاده و به انحراف رفته است.

نکته ادبی: کنداوری به معنای ستیزه‌جویی است.

منش پستی وکام برپادشا به بیهوده خستن دل پارسا

پستیِ خوی و طمع داشتن به جایگاه پادشاه و آزردن بیهوده دل انسان‌های پارسا، عیب است.

نکته ادبی: منش به معنای خوی و طبع است.

زبان راندن و دیده بی آب شرم گزیدن خروش اندر آواز نرم

بدزبانی و بی‌شرمی (نداشتن حیا) و فریاد زدن به جای سخن گفتن به نرمی، نشانه‌های ناپسندی است.

نکته ادبی: دیده بی آب شرم کنایه از وقاحت و بی‌حیایی است.

خردمند مردم که دارد روا خرد دور کردن ز بهر هوا

آیا خردمندی که عاقل است، برای رسیدن به هوس‌های خود، خرد را کنار می‌گذارد؟ (خیر، این کار شایسته نیست).

نکته ادبی: هوا در اینجا به معنای هوای نفس و خواهش‌های دنیوی است.

بپرسید دیگر یکی هوشمند که اندرجهان چیست آن بی گزند

دیگری پرسید ای هوشمند، چه چیزی در این جهان است که آسیب و گزندی به انسان نمی‌رساند؟

نکته ادبی: گزند به معنای آسیب و رنج است.

چنین داد پاسخ او کز نخست درپاک یزدان بدانست وجست

پاسخ داد که کسی که از ابتدا به دنبال شناخت خدای پاک بوده و او را یافته است.

نکته ادبی: معرفت الهی به عنوان پناهگاه امن.

کزویت سپاس و بدویت پناه خداوند روز و شب و هور و ماه

کسی که شکرش به درگاه خداست و به او پناه می‌برد؛ همان پروردگاری که صاحب روز و شب و خورشید و ماه است.

نکته ادبی: هور به معنای خورشید است.

دل خویش راآشکار و نهان سپردن به فرمان شاه جهان

دل خود را در آشکار و پنهان، به فرمان پروردگار جهان سپردن، راه بی‌گزند است.

نکته ادبی: توکل و تسلیم در برابر امر الهی.

تن خویشتن پروریدن به ناز برو سخت بستن در رنج وآز

پرورش دادن جسم خویش با آسایش و در عین حال، بستن درها به روی رنج و آز و طمع.

نکته ادبی: آز به معنای طمع و حرص است.

نگه داشتن مردم خویش را گسستن تن از رنج درویش را

مراقبِ زیردستان و اطرافیان خود بودن و در جهت رفع رنج و فقر از آنان کوشیدن.

نکته ادبی: مردم در اینجا به معنای نزدیکان و زیردستان است.

سپردن به فرهنگ فرزند خرد که گیتی بنادان نشاید سپرد

فرزند را به ادب و فرهنگ آراستن؛ زیرا جهان را نمی‌توان به دست انسان نادان سپرد.

نکته ادبی: فرهنگ در معنای کهن به معنای ادب و دانش و تربیت است.

چوفرمان پذیرنده باشد پسر نوازنده باید که باشد پدر

اگر فرزند فرمانبردار و باادب باشد، پدر نیز باید با او با مهربانی و نوازش رفتار کند.

نکته ادبی: رابطه متقابل پدر و فرزند در تربیت.

بپرسید دیگر که فرزند راست به نزد پدر جایگاهش کجاست

دیگری پرسید که جایگاه فرزند راستین در نزد پدر کجاست؟

نکته ادبی: فرزند راست به فرزند صالح و نیک اشاره دارد.

چنین داد پاسخ که نزد پدر گرامی چوجانست فرخ پسر

پاسخ داد که فرزند فرخنده و نیک، در نزد پدر همچون جانِ او گرامی است.

نکته ادبی: تشبیه فرزند به جانِ پدر.

پس ازمرگ نامش بماند به جای ازیرا پسرخواندش رهنمای

زیرا بعد از مرگ پدر، نام او را زنده نگه می‌دارد؛ به همین دلیل است که او را رهنمای (وارث) می‌خوانند.

نکته ادبی: اشاره به اهمیتِ ماندگاری نام و یاد در فرهنگ ایرانی.

بپرسید دیگر که ازخواسته که دانی که دارد دل آراسته

دیگری پرسید که از میان ثروت و دارایی، کدام‌یک نشان‌دهنده کمال و آراستگی دل است؟

نکته ادبی: خواسته به معنای مال و ثروت است.

چنین داد پاسخ که مردم به چیز گرامیست وز چیز خوارست نیز

پاسخ داد که انسان به واسطه مال، هم گرامی داشته می‌شود و هم ممکن است به واسطه آن خوار و بی‌مقدار گردد (بستگی به نحوه استفاده دارد).

نکته ادبی: اشاره به شمشیر دو لبه بودن ثروت.

نخست آنکه یابی بدو آرزوی ز هستیش پیدا کنی نیک خوی

نخست آنکه ثروتی داشته باشی که به آن آرزو داری و با وجود آن، خوی نیکوی خود را آشکار کنی (ببخشی).

نکته ادبی: مال‌اندوزی بدون خوی نیک، بی‌ارزش است.

وگر چون بباید نیاری به کار همان سنگ وهم گوهر شاهوار

و اگر ثروتی داری و آن را در جای درستش استفاده نکنی، آن ثروت برای تو همچون سنگ و گوهری است که بی‌استفاده مانده است.

نکته ادبی: تشبیه ثروت بلااستفاده به سنگ و گوهری که ارزش ذاتی دارد اما کارکردی ندارد.

دگر گفت با تاج و نام بلند کرا خوانی از خسروان سودمند

پادشاه پرسید که کدام‌یک از پادشاهان پیشین، برای مردم سودمندتر و کارآمدتر بوده‌اند؟

نکته ادبی: واژه خسروان جمع خسرو به معنای پادشاه است.

چنین داد پاسخ کزان شهریار که ایمن بود مرد پرهیزکار

پاسخ دادند که آن شهریاری بهترین است که مردمی پرهیزکار و پاکدامن را در امنیت نگه دارد.

نکته ادبی: پرهیزکار در اینجا به معنای کسی است که از گناه و آلودگی دوری می‌کند.

وز آواز او بدهراسان بود زمین زیر تختش تن آسان بود

همچنین پادشاهی که مردم از رفتار او هراسی به دل ندارند و در سایه‌ی عدالت او، زندگی آسوده‌ای دارند.

نکته ادبی: تن‌آسان به معنای آسوده‌خاطر و بی‌دغدغه است.

دگر گفت مردم توانگر بچیست به گیتی پر از رنج و درویش کیست

سپس پرسید که نشانه‌ی ثروتمند واقعی چیست و چه کسی در این جهان دچار رنج و نداری است؟

نکته ادبی: درویش در متون کلاسیک به معنای فقیر و نیازمند است.

چنین گفت آنکس که هستش بسند ببخش خداوند چرخ بلند

پاسخ دادند کسی که به داشته‌های خود قانع باشد، خداوند او را غنی و بی‌نیاز کرده است.

نکته ادبی: بسند به معنای خشنودی و کفایت از داشته‌هاست.

کسی را کجا بخت انباز نیست بدی در جهان بتر از آز نیست

کسی که بخت و اقبال با او همراه نیست، دلیلی بر نقص او نیست؛ بلکه بدترینِ زشتی‌ها در جهان، آزمندی و طمع است.

نکته ادبی: آز به معنای طمع سیری‌ناپذیر است که در ادب فارسی ریشه تمام بدی‌ها دانسته شده.

ازو نامداران فروماندند همه همزبان آفرین خواندند

بزرگان و نامداران از این سخنان حکیمانه شگفت‌زده شدند و همگی هم‌زبان، لب به تحسین گشودند.

نکته ادبی: فروماندن در اینجا به معنای حیرت‌زده شدن است.

چو یک هفته بگذشت هشتم پگاه نشست از بر تخت پیروز شاه

هنگامی که یک هفته گذشت، صبحگاه روز هشتم، پادشاهِ پیروز بر تخت نشست.

نکته ادبی: پگاه به معنای صبح زود است.

بخواند آنکسی راکه دانا بدند به گفتار ودانش توانا بدند

پادشاه تمام کسانی را که دانا بودند و در گفتار و دانش مهارت داشتند، فراخواند.

نکته ادبی: بدند در اینجا فعل ماضی ساده از بودن است.

بگفتند هرگونه ای هرکسی همانا پسندش نیامد بسی

هر کس هر سخنی گفت، اما گویی پادشاه هیچ‌کدام از آن حرف‌ها را کاملاً نپسندید.

نکته ادبی: بسی در اینجا به معنای «به مقدار زیاد» یا «کاملاً» است.

چنین گفت کسری به بوزرجمهر که از چادر شرم بگشای چهر

کسری (انوشیروان) به بزرگمهر گفت که از شرم و حیا دست بردار و چهره‌ات را در معرض گفتگو قرار ده.

نکته ادبی: چادر شرم استعاره از حجابِ حیا و سکوت است.

سخن گوی دانا زبان برگشاد ز هرگونه دانش همی کرد یاد

آن سخنگوی دانا زبان به سخن گشود و از انواع دانش‌ها یاد کرد.

نکته ادبی: زبان برگشادن کنایه از آغاز به صحبت کردن است.

نخست آفرین کرد بر شهریار که پیروز بادا سر تاجدار

در ابتدا پادشاه را دعا کرد و گفت که سرت همیشه پیروز و سربلند باد.

نکته ادبی: آفرین کردن به معنای دعا کردن و ستایش است.

دگر گفت مردم نگردد بلند مگر سر بپیچد ز راه گزند

سپس گفت انسان به جایگاه بلند نمی‌رسد، مگر اینکه از مسیرهای پرخطر و آسیب‌زا دوری کند.

نکته ادبی: راه گزند کنایه از مسیرهای اشتباه و گناه است.

چو باید که دانش بیفزایدت سخن یافتن را خرد بایدت

اگر می‌خواهی دانش تو افزون شود، باید خرد و اندیشه را در کارهایت به کار بگیری.

نکته ادبی: سخن یافتن کنایه از درک حقیقت و دانش است.

در نام جستن دلیری بود زمانه ز بد دل به سیری بود

در راهِ کسبِ نامِ نیک، دلیری لازم است و روزگار از آدم‌های بددل و ترسو خسته و بیزار است.

نکته ادبی: سیری بودن به معنای بیزاری و دل‌زدگی است.

وگر تخت جویی هنر بایدت چوسبزی بود شاخ و بر بایدت

اگر خواهان قدرت و جایگاه (تخت) هستی، باید هنرمند و توانا باشی؛ همان‌طور که شاخه درخت برای داشتنِ میوه باید سبز و زنده باشد.

نکته ادبی: تشبیه هنر به میوه و شاخه برای تبیین ضرورتِ استعداد.

چوپرسند پرسندگان از هنر نشاید که پاسخ دهیم ازگهر

هنگامی که پرسشگران از تو درباره هنر و مهارت‌هایت می‌پرسند، شایسته نیست که تنها به نژاد و تبار (گوهر) خود استناد کنی.

نکته ادبی: گهر در اینجا به معنای اصالتِ خانوادگی و تبار است.

گهر بی هنر ناپسندست وخوار برین داستان زد یکی هوشیار

گوهر و نژاد بدون هنر و دانش، ناپسند و خوار است؛ خردمندان در این باره ضرب‌المثلی دارند.

نکته ادبی: هوشیار به معنای فرد آگاه و عاقل است.

که گر گل نبوید به رنگش مجوی کز آتش بروید مگر آب جوی

مانند گلی که عطر ندارد و زیبایی‌اش بی‌فایده است؛ مگر ممکن است از آتش، آبِ روان جاری شود؟ (پس ذاتِ بی‌هنر، ثمر ندارد).

نکته ادبی: استعاره از تناسب ظاهر و باطن.

توانگر به بخشش بود شهریار به گنج نهفته نه ای پایدار

پادشاه واقعی کسی است که با بخشش و سخاوت شناخته شود، نه با گنج‌های نهفته و انبارشده که ماندگار نیستند.

نکته ادبی: پایدار نبودن گنج به معنای عدم اصالتِ ثروت اندوخته است.

به گفتار خوب ار هنر خواستی به کردار پیدا کند راستی

اگر ادعای داشتنِ هنر و کمال می‌کنی، باید آن را در عمل و کردارِ خود نشان دهی تا حقیقتش آشکار شود.

نکته ادبی: راستی به معنای درستی و حقیقت است.

فروتر بود هرک دارد خرد سپهرش همی درخرد پرورد

کسی که خرد دارد، فروتن است و آسمان (روزگار) نیز همواره چنین فرد خردمندی را در پرتو تربیتِ خویش رشد می‌دهد.

نکته ادبی: فروتر به معنای متواضع و فروتن است.

چنین هم بود مردم شاد دل ز کژیش خون گردد آزاد دل

انسانِ شادکام کسی است که دلی بی‌غل‌وغش دارد، زیرا کژی و ناراستی، خونِ دل و غم را به همراه می‌آورد.

نکته ادبی: آزاد دل کنایه از دلی رها و خرم است.

خرد درجهان چون درخت وفاست وزو بار جستن دل پادشاست

خرد در جهان مانند درختِ وفاست و اگر کسی به دنبالِ بهره‌مندی از این درخت باشد، قلبش پادشاه و فرمانرواست.

نکته ادبی: تشبیه خرد به درخت وفا.

چوخرسند باشی تن آسان شوی چو آز آوری زو هراسان شوی

هنگامی که قانع و خرسند باشی، آسوده‌خاطر خواهی بود؛ اما اگر به طمع روی بیاوری، دچار هراس و ناآرامی می‌شوی.

نکته ادبی: تناسب میان خرسندی و آرامش.

مکن نیک مردی به جان کسی که پاداش نیکی نیابی بسی

به کسی که شایستگی ندارد، نیکی نکن؛ زیرا پاداش نیکی را از چنین کسی دریافت نخواهی کرد.

نکته ادبی: توصیه به سنجشِ ظرفیتِ افراد در نیکی کردن.

گشاده دلانرا بود بخت یار انوشه کسی کو بود بردبار

بخت و اقبال با کسانی است که گشاده‌رو و بخشنده هستند؛ خوشا به حال کسی که شکیبا و بردبار است.

نکته ادبی: انوشه به معنای جاویدان یا خوشا باشد.

هران کس که جوید همی برتری هنرها بباید بدین داوری

هر کسی که خواهان برتری و جایگاهِ بلند است، باید این ویژگی‌ها و هنرها را در خود داشته باشد.

نکته ادبی: داوری در اینجا به معنای سنجش و معیار است.

یکی رای وفرهنگ باید نخست دوم آزمایش بباید درست

نخست باید رای و فرهنگ (دانش) داشت و دوم اینکه باید امور را به‌درستی آزمایش کرد.

نکته ادبی: رای به معنای اندیشه و تدبیر است.

سیوم یار باید بهنگام کار ز نیک وز بد برگرفتن شمار

سوم اینکه در هنگام کار، باید یار و همراهی داشت که نیکی و بدی‌ها را بسنجد و بشمارد.

نکته ادبی: برگرفتن شمار کنایه از ارزیابی و دقت‌نظر است.

چهارم که مانی بجا کام را ببینی ز آغاز فرجام را

چهارم اینکه برای رسیدن به اهداف، باید از ابتدا عاقبت و فرجام کار را دید.

نکته ادبی: دیدنِ فرجام به معنای آینده‌نگری است.

به پنجم اگر زورمندی بود به تن کوشش آری بلندی بود

پنجم اینکه اگر قدرت بدنی داری، با تلاشِ جسمانی می‌توانی به جایگاه بلندی برسی.

نکته ادبی: کوشش در اینجا تلاشِ فیزیکی است.

وزین هر دری جفت گردد سخن هنرخیره بی آزمایش مکن

از ترکیب این موارد سخن کامل می‌شود؛ پس هیچ هنری را بدون آزمایش و تجربه، قطعی و درست ندان.

نکته ادبی: خیره در اینجا به معنای بیهوده یا بدون دلیل است.

ازان پس چو یارت بود نیکساز بروبر به هنگامت آید نیاز

پس از آن، اگر یاریِ شایسته داشتی، در هنگام نیاز به او تکیه کن.

نکته ادبی: نیک‌ساز به معنای کسی است که در ساختن و پیشبرد کارها خوب عمل می‌کند.

چو کوشش نباشد تن زورمند نیارد سر آرزوها ببند

اگر تلاش نباشد، قدرت بدنی نمی‌تواند به تنهایی آرزوها را برآورده کند.

نکته ادبی: سر به بند آوردن کنایه از به سرانجام رساندن کار است.

چو کوشش ز اندازه اندر گذشت چنان دان که کوشنده نومید گشت

اگر تلاش بیش از اندازه باشد (و افراط صورت گیرد)، بدان که آن فرد از رسیدن به نتیجه ناامید شده است.

نکته ادبی: تأکید بر اعتدال در تلاش.

خوی مرد دانا بگوییم پنج کزان عادت او خود نباشد به رنج

پنج خوی و عادتِ مرد دانا را می‌گویم که با داشتن آن‌ها، خود را به رنج نمی‌اندازد.

نکته ادبی: رنج در اینجا به معنای سختی و عذابِ فکری است.

چونادان عادت کند هفت چیز ز وان هفت چیز به رنج ست نیز

اما نادان اگر هفت خوی بد را پیشه کند، با همان هفت مورد همواره در رنج و عذاب خواهد بود.

نکته ادبی: تقابل خوی دانا و نادان.

نخست آنک هرکس که دارد خرد ندارد غم آن کزو بگذرد

نخست اینکه هر کس خرد داشته باشد، غمِ آنچه را که از دست رفته یا گذشته، نمی‌خورد.

نکته ادبی: در گذشتن به معنای فوت شدن یا از دست رفتنِ فرصت است.

نه شادان کند دل بنایافته نه گر بگذرد زو شود تافته

نه با به دست آوردنِ چیزی زیاد شاد می‌شود و نه با از دست رفتنِ آن، آشفته و بی‌تاب می‌گردد.

نکته ادبی: تافته به معنای مضطرب و بی‌قرار است.

چو از رنج وز بد تن آسان شود ز نابودنیها هراسان شود

وقتی از رنج و بدی دور باشد، آسوده‌خاطر است و از نبودنِ چیزها، دچار هراس و نگرانی نمی‌شود.

نکته ادبی: اشاره به بی نیازیِ درونیِ خردمند.

چو سختیش پیش آید از هر شمار شود پیش و سستی نیارد به کار

هنگامی که سختی پیش می‌آید، استوار می‌ماند و سستی و تنبلی به خرج نمی‌دهد.

نکته ادبی: سستی نکردن در برابر مشکلات.

ز نادان که گفتیم هفتست راه یکی آنک خشم آورد بی گناه

از میان آن هفت مورد خویِ نادان، یکی این است که بدون گناهِ کسی، خشمگین می‌شود.

نکته ادبی: بی‌گناه به معنای کسی است که جرمی مرتکب نشده.

گشاده کند گنج بر ناسزای نه زو مزد یابد بهر دو سرای

دیگر اینکه گنج و ثروت خود را برای فردِ ناشایست خرج می‌کند و نه در این دنیا و نه در آخرت، پاداشی نمی‌بیند.

نکته ادبی: هر دو سرای کنایه از دنیا و آخرت است.

سه دیگر به یزدان بود ناسپاس تن خویش را در نهان ناشناس

سوم اینکه نسبت به خداوند ناسپاس است و در نهان، قدرِ وجودِ خویش را نمی‌شناسد.

نکته ادبی: ناشناس بودنِ تن کنایه از غفلت از جایگاه انسانی است.

چهارم که با هر کسی راز خویش بگوید برافرازد آواز خویش

چهارم اینکه رازِ خود را نزد هر کسی فاش می‌کند و با این کار، صدایِ بی‌خردیِ خود را بلند می‌کند.

نکته ادبی: برافراشتن آواز کنایه از آشکار کردنِ نادانی است.

به پنجم به گفتار ناسودمند تن خویش دارد بدرد و گزند

پنجم اینکه با گفتارِ بیهوده و غیرمفید، خود را دچار دردسر و رنج می‌کند.

نکته ادبی: ناسودمند به معنای غیرمفید است.

ششم گردد ایمن ز نا استوار همی پرنیان جوید از خار بار

ششم اینکه به فردِ غیرقابل اعتماد اعتماد می‌کند و می‌خواهد از خار، ابریشم (پرنیان) به دست آورد.

نکته ادبی: تمثیلِ تلاش برای رسیدن به محال.

به هفتم که بستیهد اندر دروغ به بی شرمی اندر بجوید فروغ

هفتم اینکه به دروغ پناه می‌برد و در بی‌شرمی و وقاحت، به دنبالِ رسیدن به مقام و پیروزی است.

نکته ادبی: بستیهیدن به معنای پناه بردن یا تکیه کردن است.

چنان دان توای شهریار بلند که از وی نبیند کسی جز گزند

ای پادشاه والامقام، این را بدان که از نادانی و بی‌‌خردی، چیزی جز زیان و آسیب نصیب کسی نمی‌شود.

نکته ادبی: شهریار بلند: استعاره از پادشاهی که مقام عالی دارد.

چو بر انجمن مرد خامش بود ازان خامشی دل به رامش بود

وقتی در میان جمعی هستی، خاموشی اختیار کن؛ چرا که در این سکوت، آرامشِ دل نهفته است.

نکته ادبی: خاموش بودن و سکوت کردن در ادبیات تعلیمی نشانه متانت و خردمندی است.

سپردن به دانای داننده گوش به تن توشه یابد به دل رای وهوش

به سخن دانایان گوش فراده، تا هم جسمت از خستگی برهد و هم در دلت دانش و بینش رشد کند.

نکته ادبی: توشه یافتن: کنایه از تقویت جان و روح با اندوخته‌های علمی.

شنیده سخنها فرامش مکن که تاجست برتخت شاهی سخن

سخنانی را که از خردمندان شنیده‌ای، فراموش مکن؛ زیرا تا وقتی که بر تخت پادشاهی هستی، به این پندها نیاز داری.

نکته ادبی: تاجست: به معنای تا هنگامی که هستی و فرمانروا هستی.

چوخواهی که دانسته آید به بر به گفتار بگشای بند از هنر

اگر می‌خواهی دانش و هنرِ تو برای دیگران آشکار و سودمند باشد، باید با سخن گفتن، قفلِ مهارت‌هایت را باز کنی.

نکته ادبی: بند از هنر گشودن: کنایه از به کار بستنِ دانش و مهارتی که در وجود انسان نهفته است.

چوگسترد خواهی به هر جای نام زبان برکشی همچو تیغ از نیام

اگر می‌خواهی آوازه‌ات در همه جا بپیچد و نام‌دار شوی، باید مانند شمشیر که از نیام بیرون می‌آید، زبانِ خود را به حق و راستی بگشایی.

نکته ادبی: تشبیه زبان به تیغ (شمشیر) برای بیانِ برندگی و تأثیرگذاری کلام.

چو بامرد دانات باشد نشست زبردست گردد سر زیر دست

همنشینی با فرد دانا باعث می‌شود که فردِ قدرتمند، در برابر خرد و منطق سرِ فروتنی فرود آورد.

نکته ادبی: زبردست شدنِ سر زیر دست: کنایه از تسلیم شدنِ قدرت در برابر خرد و حقیقت.

ز دانش بود جان و دل را فروغ نگر تا نگردی به گرد دروغ

دانش، جان و دل را روشن می‌کند؛ پس مراقب باش که هرگز به دنبال دروغ و فریب نروی.

نکته ادبی: فروغ دادن: کنایه از آگاهی‌بخشی و هدایت کردن.

سخنگوی چون بر گشاید سخن بمان تا بگوید تو تندی مکن

هنگامی که سخنوری لب به سخن می‌گشاید، صبر کن تا حرفش تمام شود و در میان کلام او با تندی و شتاب‌زدگی سخن مگو.

نکته ادبی: آداب گفتگو و ضرورتِ صبوری در شنیدن.

زبان را چو با دل بود راستی ببندد ز هر سو درکاستی

وقتی زبان و دل با هم یکی باشند و راستی پیشه کنند، راهِ هرگونه خطا و نقص را بر خود می‌بندند.

نکته ادبی: استعاره از هماهنگی باطن (دل) و ظاهر (زبان).

ز بیکار گویان تو دانا شوی نگویی ازان سان کزو بشنوی

از شنیدن سخنِ افرادِ بیهوده‌گو، درس عبرت بگیر و دانا شو؛ اما چنان مکن که تو نیز همان سخنانِ بیهوده را بازگو کنی.

نکته ادبی: تجربه اندوزی از خطا و لغزشِ دیگران.

ز دانش دربی نیازی مجوی و گر چند ازو سخنی آید بروی

با تکیه بر دانش، ادعای بی‌نیازی و تکبر مکن؛ حتی اگر دانشِ بسیاری داری، باز هم در برابر آن متواضع باش.

نکته ادبی: نهی از تکبرِ علمی.

همیشه دل شاه نوشین روان مبادا ز آموختن ناتوان

امید است که دلِ شاهِ خردمند (نوشین‌روان) هرگز از آموختن و یادگیری ناتوان و خسته نشود.

نکته ادبی: نوشین‌روان: لقب انوشیروان که به معنای دارنده روانِ شیرین و خردمند است.

بپرسید پس موبد تیز مغز که اندر جهان چیست کردار نغز

سپس شاه از موبدِ تیزهوش پرسید: در این جهان، بهترین کار و کردار چیست؟

نکته ادبی: تیز مغز: صفتِ جانشینِ خردمند و زیرک.

کجا مرد را روشنایی دهد ز رنج زمانه رهایی دهد

چه چیزی است که به انسان بصیرت و روشنایی می‌بخشد و او را از سختی‌های روزگار نجات می‌دهد؟

نکته ادبی: استعاره از روشناییِ ذهنی که راهگشای مشکلات است.

چنین داد پاسخ که هر کو خرد بیابد ز هر دو جهان بر خورد

موبد پاسخ داد: هر کس که خرد داشته باشد، از هر دو جهان بهره‌مند خواهد شد.

نکته ادبی: خرد به عنوان محورِ رستگاری در دنیا و آخرت.

بدو گفت گرنیستش بخردی خرد خلعتی روشنست ایزدی

شاه گفت: اگر کسی خرد نداشته باشد، آیا خرد موهبتی الهی و روشن است؟ (اشاره به اهمیتِ اکتسابی و ذاتی خرد).

نکته ادبی: استعاره از خرد به عنوان خلعت (لباس فاخر) الهی.

چنین داد پاسخ که دانش بهست چو دانا بود برمهان برمهست

موبد پاسخ داد: دانش برتر است؛ زیرا انسانِ دانا، حتی بر بزرگان و سروران نیز برتری دارد.

نکته ادبی: تفضیلِ دانش بر مقام و جایگاهِ اجتماعی.

بدو گفت گر راه دانش نجست بدین آب هرگز روان را نشست

شاه پرسید: اگر کسی راهِ دانش را جستجو نکند، آیا هرگز آرامشی برای جانش خواهد بود؟

نکته ادبی: نشستِ روان: کنایه از آرامش و استقرارِ فکری.

چنین داد پاسخ که از مرد گرد سرخویش را خوار باید شمرد

موبد پاسخ داد: از فردِ قدرتمند و پهلوان خواسته می‌شود که خود را فروتن بداند (و مغرور نشود).

نکته ادبی: مرد گرد: پهلوان و مبارز.

اگر تاو دارد به روز نبرد سر بدسگال اندر آرد بگرد

اگر فرد در میدان جنگ توانایی دارد، باید سرِ دشمنِ بداندیش را به زیر آورد.

نکته ادبی: سر در آوردن به گرد: کنایه از شکست دادنِ دشمن.

گرامی بود بر دل پادشا بود جاودان شاد و فرمانروا

کسی که خردمند باشد، نزد پادشاه گرامی است و همواره شاد و در کارِ خود موفق خواهد بود.

نکته ادبی: ارتباط مستقیم میان خرد و محبوبیتِ سیاسی.

بدو گفت گرنیستش بهره زین ندارد پژوهیدن آیین و دین

شاه پرسید: اگر کسی از خرد بهره‌ای نداشته باشد، آیا دین و آیین را می‌شناسد؟

نکته ادبی: تلازمِ خرد با دین‌داری و اخلاق.

چنین داد پاسخ که آن به که مرگ نهد بر سر او یکی تیره ترگ

موبد پاسخ داد: برای کسی که خرد ندارد، بهتر است که مرگ، کلاهِ تیره‌ای بر سرش بگذارد (یعنی بمیرد).

نکته ادبی: ترگ: کلاهخود. کنایه از مرگ و پایانِ زندگیِ بی‌خردانه.

دگر گفت کزبار آن میوه دار که دانا بکارد به باغ بهار

دیگر بار شاه پرسید: آن میوه‌ای که دانا در باغِ بهار (بهارِ زندگی) می‌کارد، چیست؟

نکته ادبی: استعاره از کردارِ نیک به عنوانِ میوه‌ای که دانا می‌کارد.

چه سازیم تاهرکسی برخوریم وگر سایهٔ او به پی بسپریم

چه کنیم تا از آن میوه بهره ببریم یا در سایه‌اش استراحت کنیم؟

نکته ادبی: کنایه از بهره‌مندی از ثمراتِ کارِ نیک.

چنین داد پاسخ که هر کو زبان ز بد بسته دارد نرنجد روان

پاسخ داد: کسی که زبانش را از بدی نگاه دارد، هرگز روانش دچار رنج و سختی نمی‌شود.

نکته ادبی: کنترل زبان به عنوانِ کلیدِ آرامشِ روحی.

کسی را ندرد به گفتار پوست بود بر دل انجمن نیز دوست

کسی که با گفتارِ خود، آبروی دیگری را نبرد، نزدِ همه محبوب است و دوستانش او را دوست دارند.

نکته ادبی: پوست دریدن: کنایه از هتکِ حرمت و آبروریزی.

همه کار دشوارش آسان شود ورا دشمن ودوست یکسان شود

چنین فردی همه کارهای دشوار برایش آسان می‌شود و هم دوست و هم دشمن برایش یکسان خواهند بود.

نکته ادبی: نتیجه‌ی اعتدال در گفتار.

دگر گفت کان کو ز راه گزند بگردد بزرگست و هم ارجمند

شاه پرسید: آن کسی که از راهِ گزند و آسیب دوری می‌کند، بزرگ و ارجمند است؟

نکته ادبی: صفتِ بزرگ‌منشی در پرهیز از آزار رساندن.

چنین داد پاسخ که کردار بد بسان درختیست با بار بد

موبد پاسخ داد: کردارِ بد مانند درختی است که میوه‌ی تلخ و بد به بار می‌آورد.

نکته ادبی: تشبیه کردارِ بد به درختی با بارِ ناپسند.

اگر نرم گوید زبان کسی درشتی به گوشش نیاید بسی

اگر کسی نرم و ملایم سخن بگوید، هرگز سخنِ درشت و تند به گوشش نمی‌رسد.

نکته ادبی: بازتابِ گفتارِ هر کس در رفتارِ دیگران.

بدان کز زبانست گوشش به رنج چو رنجش نجویی سخن را بسنج

بدان که زبانِ تند، گوش را می‌رنجاند؛ پس اگر نمی‌خواهی کسی تو را برنجاند، سخنت را بسنج.

نکته ادبی: توصیه به سنجیده‌گویی.

همان کم سخن مرد خسروپرست جز از پیش گاهش نشاید نشست

همچنین آن کس که کم‌سخن است، شایسته‌ی پادشاهی است و تنها در کنارِ بزرگان شایسته‌ی نشستن است.

نکته ادبی: ستایشِ کم‌گویی (گزیده‌گویی).

دگر از بدیهای نا آمده گریزد چو از دام مرغ و دده

فرد دانا از بدی‌های نیامده (پیش‌آمدها) مانند پرنده و حیوان از دام فرار می‌کند.

نکته ادبی: تشبیه هوشمندیِ دانا به پرهیزی که حیوانات در برابر دام دارند.

سه دیگر که بر بد توانا بود بپرهیزد ار ویژه دانا بود

سومین ویژگی این است که اگر بر بدخواه توانایی پیدا کرد، از او می‌گذرد (می‌بخشد)؛ اگر دانا باشد، چنین می‌کند.

نکته ادبی: ستایشِ گذشت هنگامِ قدرت.

نیازد به کاری که ناکردنیست نیازارد آن را که نازردنیست

به کاری که نباید انجام شود نزدیک نمی‌شود و کسی را که نباید آزرد، نمی‌آزارد.

نکته ادبی: اشاره به تشخیصِ درست در کنش و واکنش.

نماند که نیکی برو بگذرد پی روز نا آمده نشمرد

اجازه نمی‌دهد که فرصتِ نیکی کردن از دستش برود و عمرِ خود را به کارهای بیهوده تلف نمی‌کند.

نکته ادبی: غنیمت شمردنِ فرصتِ نیکی.

بدشمن ز نخچیر آژیرتر برو دوست همواره چون تیر و پر

در برابر دشمن، چون صیدی در کمین است و با دوستان مانند تیر و پرِ آن، همیشه همراه و متحد است.

نکته ادبی: تیر و پر: کنایه از یگانگی و همراهیِ ناگسستنی.

ز شادی که فرجام او غم بود خردمند را ارز وی کم بود

آن شادی که پایانش غم است، برای خردمند ارزشِ چندانی ندارد.

نکته ادبی: پرهیز از لذت‌های زودگذر که سرانجامِ شوم دارند.

تن آسانی و کاهلی دور کن بکوش وز رنج تنت سور کن

تن‌آسانی و تنبلی را کنار بگذار، تلاش کن و از رنجِ کار، برای خود راحتی و خوشی بساز.

نکته ادبی: تضاد میان رنج و تن‌آسانی در جهتِ آبادانی.

که ایدر تو را سود بی رنج نیست چنان هم که بی پاسبان گنج نیست

چرا که در این جهان، سود بدون رنج به دست نمی‌آید، همان‌طور که گنج بدون نگهبان باقی نمی‌ماند.

نکته ادبی: تمثیل برای لزومِ تلاش و محافظت برای رسیدن به دستاورد.

ازین باره گفتار بسیار گشت دل مردم خفته بیدار گشت

از این حکمت‌ها، گفتگوهای بسیاری شکل گرفت و دلِ مردمِ خفته بیدار گشت.

نکته ادبی: کنایه از تأثیرِ عمیقِ سخنِ خردمندان بر جامعه.

جهان زنده باد به نوشین روان همیشه جهاندار و دولت جوان

جهان به وجودِ شاهِ خردمند (انوشیروان) زنده و آباد باد؛ همواره پاینده و دولتش جوان و باطراوت باشد.

نکته ادبی: دولت جوان: کنایه از پایدار و پرنشاط بودنِ حکومت.

برو خواندند آفرین موبدان کنارنگ و بیداردل بخردان

موبدان و مرزبانان و خردمندانِ بیدار‌دل، او را ستودند و برایش دعا کردند.

نکته ادبی: کنارنگ: عنوانِ مرزبان یا حاکمِ منطقه در دوران ساسانی.

ستودند شاه جهان را بسی برفتند با خرمی هرکسی

شاه را بسیار ستودند و همگی با شادی و خرمی از نزد او رفتند.

نکته ادبی: نمایشِ رضایتِ عمومی از حاکمِ خردمند.

دوهفته برین نیز بگذشت شاه بپردخت روزی ز کاری سپاه

دو هفته بر این منوال گذشت و شاه یک روز از کارهای حکومتی فراغت یافت.

نکته ادبی: پردختن: خالی شدن و فراغت یافتن.

بفرمود تا موبدان و ردان به ایوان خرامند با بخردان

دستور داد تا موبدان و بزرگان و خردمندان به ایوانِ کاخ بیایند.

نکته ادبی: ردان: جمعِ رَد، به معنای پیشوایان دینی و بزرگان.

بپرسید شاه ازبن و از نژاد ز تیزی و آرام و فرهنگ و داد

شاه درباره‌ی اصالت، هوش، آرامش، فرهنگ و دادگری از آنان پرسش کرد.

نکته ادبی: ترتیبِ پرسش‌هایِ شاه نشان‌دهنده‌ی دغدغه‌هایِ حکومتیِ اوست.

ز شاهی وز داد کنداوران ز آغاز وفرجام نیک اختران

همچنین از پادشاهی و دادگریِ حاکمانِ بزرگ و سرنوشتِ انسان‌های خوش‌اقبال پرسید.

نکته ادبی: نیک اختران: انسان‌های نیک‌بخت و سعادتمند.

سخن کرد زین موبدان خواستار به پرسش گرفت آنچ آید به کار

پادشاه موضوع سخن را با این گروه از موبدان (روحانیان و دانایان) مطرح کرد و خواستار آن شد که در هر زمینه‌ای که نیاز است، پرسش و پاسخ صورت گیرد.

نکته ادبی: موبدان در اینجا به معنای مشاوران و دانایانِ دین‌شناس در دربار ساسانی است.

به بوزرجمهر آن زمان شاه گفت که رخشنده گوهر برآر از نهفت

در آن لحظه پادشاه به بزرگمهر گفت که اکنون زمان آن است که حکمتِ پنهانِ خود را همانند گوهری درخشان آشکار سازی.

نکته ادبی: رخشنده گوهر استعاره از دانش و سخنان حکیمانه بزرگمهر است.

یکی آفرین کرد بوزرجمهر که ای شاه روشن دل و خوب چهر

بزرگمهر در پاسخ به شاه، او را ستود و گفت ای پادشاهی که دلی روشن از خرد و چهره‌ای زیبا و نورانی داری.

نکته ادبی: آفرین کردن در اینجا به معنای دعا کردن و ستایش کردن است.

چنان دان که اندر جهان نیز شاه یکی چون تو ننهاد برسرکلاه

چنین بدان که در تمام جهان، هیچ پادشاهی مانند تو بر سر خود تاج نگذاشته است.

نکته ادبی: ننهادنِ کلاه بر سر، کنایه از بی‌همتایی در پادشاهی و قدرت است.

به داد و به دانش به تاج و به تخت به فر و به چهر و برای و به بخت

هم از جهت عدالت و دانش و هم از نظر تاج و تخت، فرّ شاهی، زیبایی، ثروت و بخت و اقبال، تو بی‌نظیری.

نکته ادبی: فر به معنای شکوه و جلال الهی است که به شاهانِ عادل اعطا می‌شود.

چوپرهیزکاری کند شهریار چه نیکوست پرهیز با تاجدار

چقدر نیکوست که یک پادشاه، پرهیزکار و خویشتن‌دار باشد؛ پرهیزکاری برای کسی که تاج بر سر دارد، بسیار ارزشمند است.

نکته ادبی: پرهیزکاری در اینجا به معنای تقوا و دوری از گناه و ظلم است.

ز یزدان بترسد گه داوری نگردد به میل و بکنداوری

پادشاه باید هنگام داوری از خدا بترسد و در قضاوت‌هایش تحت تأثیر میل شخصی یا لجاجت قرار نگیرد.

نکته ادبی: بکندآوری در اینجا به معنای لجاجت و سرسختیِ نابجا است.

خرد راکند پادشا بر هوا بدانگه که خشم آورد پادشا

پادشاه باید در لحظاتی که خشمگین می‌شود، خرد و منطق را بر هیجاناتِ درونی خود حاکم کند.

نکته ادبی: خرد را بر هوا پادشا کردن، کنایه از غلبه دادنِ عقل بر هوی و هوس است.

نباید که اندیشهٔ شهریار بود جز پسندیدهٔ کردگار

شایسته نیست که اندیشه و تصمیمات پادشاه، چیزی جز آن چیزی باشد که مورد رضایت پروردگار است.

نکته ادبی: کردگار در اینجا اشاره به خداوندِ دانا و آفریننده است.

ز یزدان شناسد همه خوب و زشت به پاداش نیکی بجوید بهشت

شاه باید خوبی و بدی را با معیارِ الهی بسنجد و با انجام کارهای نیک، در پی دستیابی به بهشت باشد.

نکته ادبی: مفهومِ پادشاهِ دینی در برابر پادشاهِ مستبد.

زبان راست گوی و دل آزرم جوی همیشه جهان را بدو آبروی

پادشاهی که زبانی صادق و قلبی جویای شرم و حیا دارد، همیشه مایه آبروی جهان است.

نکته ادبی: آزرم به معنای شرم و وقار و احترام است.

هران کس که باشد ورا رای زن سبک باشد اندر دل انجمن

هر کس که مشاور و هم‌فکر پادشاه است، باید در دلِ مردم و در انجمنِ بزرگان، جایگاه والایی داشته باشد.

نکته ادبی: رای‌زن به معنای مشاور است.

سخن گوی وروشن دل و دادده کهان را بکه دارد و مه به مه

پادشاه باید خوش‌سخن، روشن‌بین و عدالت‌گستر باشد و به طبقات مختلف مردم (خرد و کلان) به اندازه جایگاهشان احترام بگذارد.

نکته ادبی: کهان و مهان به معنای کوچک و بزرگ و مردم عامه و بزرگان است.

کسی کو بود شاه را زیر دست نباید که یابد به جائی شکست

کسی که زیردستِ پادشاه است و به او خدمت می‌کند، نباید در هیچ کار و جایگاهی شکست بخورد.

نکته ادبی: اشاره به حمایت شاه از زیردستان و کارگزارانش.

بدانگه شد تاج خسرو بلند که دانا بود نزد او ارجمند

اقتدار و عظمتِ پادشاه زمانی به اوج رسید که در دربارِ او، افراد دانا و خردمند عزیز و ارجمند بودند.

نکته ادبی: تاج خسرو بلند شدن کنایه از ارتقای جایگاه و شوکت پادشاه است.

نگه داشتن کار درگاه را به زهر آژدن کام بدخواه را

حفظ و حراست از کارهای دربار و کشورداری، بسیار بهتر از انتقام‌جویی از دشمنان است.

نکته ادبی: زهر آژدن کنایه از انتقام‌جویی و تندیِ بی‌مورد است.

چو دارد ز هر دانشی آگهی بماند جهاندار با فرهی

وقتی پادشاه از همه علوم و دانش‌ها آگاهی داشته باشد، حکومتش همراه با فر و شکوه باقی می‌ماند.

نکته ادبی: فرهی به معنای دانش و خردمندی است.

نباید که خسبد کسی دردمند که آید مگر شاه را زو گزند

نباید اجازه داد که کسی که دردمند و مظلوم است، به خواب رود (ناامید شود)، زیرا ممکن است شاه از سوی او آسیب ببیند.

نکته ادبی: خسبیدن کنایه از نومیدی و شکست است.

کسی کو به بادافره اندرخورست کجا بدنژادست و بد گوهرست

هر کس که مستحق مجازات است، باید دید که از چه تبار و نژادی است (یعنی مجازات باید با توجه به خوی و خصلت افراد باشد).

نکته ادبی: بادافره به معنای کیفر و مجازات است.

کند شاه دور از میان گروه بی آزار تا زو نگردد ستوه

شاه باید افرادِ پست و آزاررسان را از میان جامعه دور کند تا کسی از دست آن‌ها به ستوه نیاید.

نکته ادبی: ستوه به معنای خسته و بیزار است.

هران کس که باشد به زندان شاه گنهکار گر مردم بیگناه

هر کسی که در زندانِ پادشاه گرفتار است، چه گناهکار باشد و چه بی‌گناه،

نکته ادبی: مقدمه‌چینی برای عدل قضایی.

به فرمان یزدان بباید گشاد بزند و باست آنچ کردست یاد

باید به دستور خدا بررسی شود و هر تصمیمی که از قبل درباره‌اش گرفته شده، اجرا گردد.

نکته ادبی: گشادن به معنای آزاد کردن یا رسیدگی به کارِ زندانی است.

سپهبد به فرهنگ دارد سپاه براساید از درد فریادخواه

سپاهی که تحت هدایتِ یک فرماندهِ دانا و بافرهنگ باشد، دادخواهان از ظلم آسوده‌خاطر می‌شوند.

نکته ادبی: سپهبد در اینجا همان پادشاه یا فرمانده کل قواست.

چو آژیر باشی ز دشمن برای بداندیش را دل برآید ز جای

اگر نسبت به دشمن هوشیار باشی، دشمنِ بداندیش وحشت‌زده می‌شود و قلبش از ترس می‌لرزد.

نکته ادبی: آژیر به معنای بیدار و هوشیار است.

همه رخنهٔ پادشاهی بمرد بداری به هنگام پیش از نبرد

باید همه ضعف‌ها و رخنه‌های حکومت را پیش از آنکه جنگی درگیرد، شناسایی و ترمیم کنی.

نکته ادبی: رخنه به معنای شکاف و ضعف در ساختار سیاسی است.

به چیزی که گردد نکوهیده شاه نکوهش بود نیز با فر و گاه

هر چیزی که باعث ننگ و نکوهش پادشاه شود، برای شکوه و جایگاه او نیز زیان‌بار است.

نکته ادبی: گاه به معنای تخت و مقام پادشاهی است.

ازو دور گشتن به رغم هوا خرد را بران رای کردن گوا

دوری از آن کارهای ناپسند و غلبه بر هوا و هوس، گواهی بر خردمندیِ پادشاه است.

نکته ادبی: رای کردن به معنای تصمیم‌گیری و قضاوت است.

فزودن به فرزند برمهر خویش چو در آب دیدن بود چهر خویش

محبت ورزیدن به فرزندان، مانند این است که انسان چهره خود را در آب ببیند و از آن لذت ببرد.

نکته ادبی: تشبیه بازتابِ پدر در فرزند.

ز فرهنگ وز دانش آموختن سزد گر دلت یابد افروختن

شایسته است که دلت از آموختن دانش و فرهنگ روشن و افروخته شود.

نکته ادبی: افروختن دل کنایه از هوشیاری و آگاهی است.

گشادن برو بر در گنج خویش نباید که یادآورد رنج خویش

درِ گنجینه‌های خود را به روی مردم بگشا و هنگام بخشش، سختی‌ها و رنج‌های گذشته خود را به یاد نیاور.

نکته ادبی: سخاوتِ شاهانه توصیه شده است.

هرانگه که یازد ببد کار دست دل شاه بچه نباید شکست

هرگاه دست به تنبیه یا مجازاتِ گناهکاری می‌زنی، نباید دلت از عدالتِ الهی دور شود.

نکته ادبی: یازیدن به معنای دراز کردنِ دست است.

چو بر بد کنش دست گردد دراز به خون جز به فرمان یزدان میاز

وقتی می‌خواهی بدکاری را مجازات کنی، در ریختنِ خون او جز به فرمانِ خدا عمل نکن.

نکته ادبی: میازی (میاز) به معنای اقدام نکن و دست نبر است.

و گر دشمنی یابی اندر دلش چو خوباشد از بوستان بگسلش

و اگر در دلِ کسی دشمنی دیدی، همان‌طور که علف هرز را از باغ جدا می‌کنی، آن دشمنی را از دلش بزدای.

نکته ادبی: تمثیلِ هرس کردنِ باغ برای اصلاحِ امور سیاسی.

که گر دیر ماند بنیرو شود وزو باغ شاهی پرآهو شود

زیرا اگر آن دشمنی باقی بماند، قدرتمند می‌شود و باغِ پادشاهی را پر از عیب و نقص می‌کند.

نکته ادبی: آهو به معنای عیب و نقص است.

چوباشد جهانجوی با فر و هوش نباید که دارد به بدگوی گوش

پادشاهِ جهانداری که دارای فر و هوش است، نباید به سخنانِ افراد بدگو و سخن‌چین گوش دهد.

نکته ادبی: بدگوی به معنای سخن‌چین و تفرقه‌انداز است.

ز دستور بد گوهر و گفت بد تباهی به دیهیم شاهی رسد

از وزیرِ بدذات و سخنانِ زشت، تباهی و نابودی به تاج و تختِ شاهی می‌رسد.

نکته ادبی: دیهیم نمادِ پادشاهی و مشروعیت است.

نباید شنیدن ز نادان سخن چو بد گوید از داد فرمان مکن

نباید به حرف نادان گوش سپرد و اگر سخنِ نادرستی گفت، هرگز طبقِ فرمانِ او عمل نکن.

نکته ادبی: تاکید بر مشورت با خردمندان و دوری از جاهلان.

همه راستی باید آراستن نباید که دیو آورد کاستن

باید همیشه راستی و درستی را پیشه کرد و اجازه نداد که دیوِ بدی باعثِ کمبود و زوال شود.

نکته ادبی: دیو در اینجا نمادِ اهریمن و بدخواهی است.

چواین گفتها بشنود پارسا خرد راکند بر دلش پادشا

وقتی پادشاهِ پارسا این سخنانِ حکیمانه را می‌شنود، خرد را حاکمِ بر دلِ خود می‌کند.

نکته ادبی: پادشا کردنِ خرد کنایه از سپردنِ امور به عقل است.

کند آفرین تاج برشهریار شود تخت شاهی برو پایدار

این خردمندی باعث می‌شود که تاج و تختِ شاهی پایدار بماند و همه او را ستایش کنند.

نکته ادبی: آفرین کردنِ تاج استعاره از مشروعیتِ الهی و مردمی است.

بنازد بدو تاج شاهی و تخت بداندیش نومید گردد زبخت

تاج و تخت به چنین پادشاهی افتخار می‌کند و دشمنانِ او از رسیدن به مقصود ناامید می‌شوند.

نکته ادبی: نازیدن به معنای فخر فروختن و درخشیدن است.

چو برگردد این چرخ ناپایدار ازو نام نیکو بود یادگار

چون این روزگارِ ناپایدار می‌گذرد، تنها نامِ نیکِ انسان است که به یادگار می‌ماند.

نکته ادبی: تاکید بر فانی بودن دنیا و ماندگاری نام نیک.

بماناد تا روز باشد جوان هنر یافته جان نوشین روان

بگذار تا جوانی باقی است، انسان با کسبِ هنر و دانش، جانی تازه و نوشین داشته باشد.

نکته ادبی: جانِ نوشین به معنای جانِ شیرین و گواراست.

ز گفتار او انجمن خیره شد همه رای دانندگان تیره شد

از سخنانِ بزرگمهر، حاضران در انجمن حیرت‌زده شدند و تمامِ اندیشه‌های دانایان در برابرِ این حکمت‌ها به تیرگی گرایید (کمرنگ شد).

نکته ادبی: تیره شدن رای کنایه از تحت‌تاثیر قرار گرفتنِ بزرگان است.

چو نوشین روان آن سخنها شنود به روزیش چندانک بد برفزود

وقتی انوشیروان آن سخنان را شنید، بر عمر و خوشبختی‌اش افزوده شد.

نکته ادبی: نوشین‌روان نام دیگر خسرو انوشیروان است.

وزان پندها دیده پر آب کرد دهانش پر از در خوشاب کرد

او از شدت تأثیرِ آن پندها اشک ریخت و سخنانِ حکیمانه را مثلِ مرواریدِ خوشاب در دهانش چرخاند و بر زبان آورد.

نکته ادبی: درِ خوشاب استعاره از سخنانِ ارزشمند است.

یکی انجمن لب پر از آفرین برفتند ز ایوان شاه زمین

حضار با لبی پر از ستایش و آفرین، ایوانِ کاخِ شاه را ترک کردند.

نکته ادبی: ایوانِ شاه زمین نمادِ قدرتِ مادی است.

برین نیز بگذشت یک هفته روز بهشتم چو بفروخت گیتی فروز

یک هفته گذشت و در روز هشتم، خورشیدِ جهان‌فروز طلوع کرد.

نکته ادبی: توصیف گذرِ زمان و تغییرِ فصول یا روزها در متون حماسی.

بیانداخت آن چادر لاژورد بیاراست گیتی به دیبای زرد

شب (چادر لاژورد) رخت بربست و روز با زیبایی‌های رنگارنگِ خود، جهان را آراست.

نکته ادبی: چادرِ لاژورد کنایه از آسمانِ شب است.

شهنشاه بنشست با موبدان جهاندیده و کار کرده ردان

شاهنشاه دوباره با موبدانِ جهاندیده و کارکشته نشست و به گفتگو پرداخت.

نکته ادبی: ردان به معنای مردانِ بزرگ و دانا و سخنور است.

سرموبد موبدان اردشیر چو شاپور وچون یزدگرد دبیر

موبدِ موبدان (پیشوای دینی) به نام اردشیر، در کنارِ شاپور و یزدگردِ دبیر حضور داشتند.

نکته ادبی: موبدِ موبدان لقبی است برای عالی‌ترین مقامِ روحانی در دوران ساسانی.

ستاره شناسان و جویندگان خردمند و بیدار گویندگان

اخترشناسان و جویندگانِ حقیقت که انسان‌هایی دانا، بیدار و سخنور بودند، گرد آمدند.

نکته ادبی: ترکیبِ «جویندگان» اشاره به طالبانِ دانش و معرفت است.

سراینده بوزرجمهر جوان بیامد برشاه نوشین روان

بزرگمهرِ جوان که سخنوری دانا بود، در برابرِ پادشاهِ خردمند (انوشیروان) حاضر شد.

نکته ادبی: «نوشین‌روان» لقبی برای انوشیروان است که به معنای دارنده روانِ جاویدان و شیرین است.

بدانندگان گفت شاه جهان که باکیست این دانش اندر نهان

پادشاه از داناها پرسید که آن دانشِ پنهان که موجبِ بقایِ حکومت است، چیست؟

نکته ادبی: پرسشِ پادشاه نشان‌دهنده‌ی اهمیتِ استراتژیکِ خرد در سیاست است.

کزو دین یزدان به نیرو شود همان تخت شاهی بی آهو شود

دانشی که به وسیله‌ی آن، آیین و دینِ یزدان قدرتمند شود و تختِ پادشاهی نیز از هرگونه عیب و ایراد پاک بماند.

نکته ادبی: «آهو» در اینجا به معنای عیب و نقص است.

چوبشنید زو موبد موبدان زبان برگشاد از میان ردان

وقتی موبدِ موبدان این پرسش را شنید، سخن گفتن را آغاز کرد.

نکته ادبی: «ردان» جمع راد، به معنای پیشوایان و بزرگانِ دینی و علمی است.

چنین داد پاسخ که از داد شاه درفشان شود فر دیهیم و گاه

چنین پاسخ داد که در سایه‌یِ دادگریِ پادشاه است که شکوهِ تاج و تخت درخشان و پایدار می‌ماند.

نکته ادبی: استعاره‌ی درفشان بودنِ فر، به رونق و مشروعیتِ حکومت اشاره دارد.

چو با داد بگشاید از گنج بند بماند پس از مرگ نامش بلند

هنگامی که پادشاه با دادگری، گره از کارِ گنجینه و بیت‌المال بگشاید، پس از مرگش نیز نامی نیک از او به یادگار می‌ماند.

نکته ادبی: بخشیدن و گشودنِ گنج، کنایه از بخشش و حمایتِ مالی از مردم است.

دگر کو بشوید زبان از دروغ نجوید به کژی ز گیتی فروغ

دیگر آنکه پادشاه زبانِ خود را از دروغ بشوید (پاک کند) و با کژی و ناراستی به دنبالِ رسیدن به شکوه در دنیا نباشد.

نکته ادبی: «شستنِ زبان از دروغ» کنایه از راست‌گویی و صداقتِ مطلق است.

سپهبد چو با داد و بخشایشست ز تاجش زمانه پرآسایشست

پادشاهی که اهلِ دادگری و بخشش است، همواره مایه‌ی آسایش و آرامشِ زمانه است.

نکته ادبی: «سپهبد» در اینجا به معنای عامِ حاکم و پادشاه به کار رفته است.

و دیگر که از کهتر پرگناه چو پوزش کند باز بخشدش شاه

دیگر آنکه اگر از زیردستانِ گناهکار، پوزش و عذرخواهی‌ای سر زد، پادشاه باید گناهِ او را ببخشد.

نکته ادبی: اشاره به صفتِ عفو و گذشتِ پادشاهی.

به پنجم جهاندار نیکوسخن که نامش نگردد به گیتی کهن

پنجمین ویژگی آن است که حاکم سخنِ نیکو بگوید تا نامِ او در جهان کهنه نشود و از یاد نرود.

نکته ادبی: تأکید بر اهمیتِ فصاحت و کلامِ نیک در ماندگاریِ نامِ نیک.

همه راست گوید سخن کم وبیش نگردد بهر کار ز آیین خویش

همه چیز را صادقانه و کم‌وبیش بیان کند و در هیچ کاری از آیین و رسمِ خود دست نکشد.

نکته ادبی: اشاره به ثباتِ قدم و صداقت.

ششم بر پرستندهٔ تخت خویش چنان مهر دارد که بر بخت خویش

ششمین ویژگی آن است که پادشاه به خدمتگزارانِ تختِ خود، به اندازه‌یِ بخت و اقبالِ خود مهر بورزد.

نکته ادبی: ارزش‌گذاریِ نیرویِ انسانی و وفاداری.

به هفتم سخن هرک دانا بود زبانش بگفتن توانا بود

هفتمین خصلت آن است که هر کس دانا باشد، زبانش در بیانِ حقیقت توانا و گویا باشد.

نکته ادبی: پیوندِ دانش با قدرتِ بیان.

نگردد دلش سیر ز آموختن از اندیشگان مغز را سوختن

از آموختنِ دانش هرگز سیر نشود و مدام با اندیشیدن، مغزِ خود را صیقل دهد.

نکته ادبی: «سوختنِ مغز» استعاره از فعالیتِ مداومِ فکری و تفکر است.

به آزادیست ازخرد هرکسی چنانچون ببالد ز اختر بسی

آزادیِ هر انسانی از بندها، در گروِ خردمندیِ اوست؛ همان‌طور که اختران (ستارگان) در آسمان به کمال می‌رسند.

نکته ادبی: اشاره به اینکه خرد عاملِ رهایی از جهل و محدودیت است.

دلت مگسل ای شاه راد از خرد خرد نام و فرجام را پرورد

ای پادشاهِ بخشنده، پیوندِ قلبیِ خود را با خرد قطع مکن؛ زیرا خرد است که نامِ نیک و عاقبتِ کار را پرورش می‌دهد.

نکته ادبی: «شاهِ راد» یعنی پادشاهِ جوانمرد و بخشنده.

منش پست وکم دانش آنکس که گفت کنم کم ز گیتی کسی نیست جفت

کسی که می‌گوید من در دانش از همه برترم و کسی هم‌ترازِ من نیست، انسانی کم‌خرد و پست است.

نکته ادبی: نکوهشِ تکبر و غرورِ علمی.

چنین گفت پس یزدگرد دبیر که ای شاه دانا و دانش پذیر

سپس یزدگردِ دبیر گفت: ای پادشاهِ دانا و پذیرنده‌یِ دانش.

نکته ادبی: تغییرِ نوبتِ سخنران از موبد به یزدگرد.

ابرشاه زشتست خون ریختن به اندک سخن دل برآهیختن

برای پادشاه زشت است که خونِ کسی را بریزد و بر سرِ مسائلِ کوچک، به سرعت خشمگین شود.

نکته ادبی: نهی از خشونت و زودخشم بودنِ حاکم.

همان چون سبک سر بود شهریار بداندیش دست اندآرد به کار

همچنین اگر پادشاهی سبک‌سر باشد، فردِ بداندیش به راحتی او را به کارهای بد وامی‌دارد.

نکته ادبی: هشدار نسبت به تأثیرپذیریِ پادشاه از اطرافیانِ بدخواه.

همان با خردمند گیرد ستیز کند دل ز نادانی خویش تیز

همچنین پادشاهی که با خردمندان درمی‌افتد، در واقع با نادانیِ خود، بر آتشِ حماقتش می‌افزاید.

نکته ادبی: اشاره به اینکه ستیز با عاقلان، نشانِ حماقت است.

دل شاه گیتی چو پر آز گشت روان ورا دیو انباز گشت

زمانی که دلِ پادشاه از آز و طمع پر شود، دیو با او همراه و هم‌نشین می‌شود.

نکته ادبی: «دیو انباز گشت» کنایه از غلبه‌یِ صفاتِ شیطانی بر حاکم است.

و رایدون که حاکم بود تیزمغز نیاید ز گفتار او کار نغز

و اگر حاکمی تندخو و تیزمغز (به معنایِ ناپخته و عجول) باشد، از سخنانِ او هیچ کارِ ارزشمند و حکیمانه‌ای حاصل نمی‌شود.

نکته ادبی: تیزمغزی اینجا بارِ منفی دارد و به معنای عجله و بی‌خردی است.

دگر کارزاری که هنگام جنگ بترسد ز جان و نترسد ز ننگ

دیگر آنکه در میدانِ جنگ، فردی که از مرگ می‌ترسد اما از ننگِ فرار کردن نمی‌ترسد، شایسته نیست.

نکته ادبی: اشاره به شجاعتِ اخلاقی و میهن‌پرستی.

توانگر که باشد دلش تنگ و زفت شکم زمین بهتر او را نهفت

ثروتمندی که دلش تنگ و بخیل است، بهتر است که در زیرِ خاک جای بگیرد.

نکته ادبی: نکوهشِ شدیدِ بخل و خساست.

چو بر مرد درویش کنداوری نه کهتر نه زیبندهٔ مهتری

کسی که به مردمِ ضعیف زور می‌گوید، نه زیردستِ خوبی است و نه لایقِ فرمانروایی و مهتری است.

نکته ادبی: مذمتِ ظلم به ناتوان.

چوکژی کند پیر ناخوش بود پس ازمرگ جانش پرآتش بود

کسی که کژی و ناراستی پیشه کند، زندگی‌اش تلخ خواهد بود و پس از مرگ نیز گرفتارِ آتشِ دوزخ خواهد شد.

نکته ادبی: اشاره به مجازاتِ اخرویِ عملِ خلاف.

چو کاهل بود مرد برنا به کار ازو سیر گردد دل روزگار

اگر جوان در کارها تنبل باشد، روزگار و مردم از او بیزار می‌شوند.

نکته ادبی: «کاهل» به معنای سست و تنبل است.

نماند ز نا تندرستی جوان مبادش توان و مبادش روان

جوانی که تن‌درست نیست و کار نمی‌کند، بهتر است که نه توانایی داشته باشد و نه حتی جانی در بدن.

نکته ادبی: تأکید بر اهمیتِ پویایی در جوانی.

چو بوزرجمهر این سخنهای نغز شنید و بدانش بیاراست مغز

وقتی بزرگمهر این سخنانِ نغز را شنید، با دانشِ خود بر خردش افزود.

نکته ادبی: توصیفِ شخصیتِ بزرگمهر به عنوانِ یادگیرنده‌یِ مدام.

چنین گفت باشاه خورشید چهر که بادا به کام تو روشن سپهر

سپس به شاهِ خورشیدچهره گفت: امیدوارم آسمان همیشه مطابقِ میلِ تو بچرخد.

نکته ادبی: استعاره‌یِ «خورشیدچهره» برای درخشش و ابهتِ پادشاه.

چنان دان که هرکس که دارد خرد بدانش روان را همی پرورد

بدان که هر کس خرد داشته باشد، با آن دانش، روح و روانِ خود را پرورش می‌دهد.

نکته ادبی: پیوندِ مستقیمِ خرد با پرورشِ روح.

نکوهیده ده کار بر ده گروه نکوهیده تر نزد دانش پژوه

ده کارِ نکوهیده برای ده گروه وجود دارد که نزدِ دانش‌پژوهان بسیار ناپسند است.

نکته ادبی: ورود به بخشِ دومِ سخن (فهرستِ رذایل).

یکی آنک حاکم بود با دروغ نگیرد بر مرد دانا فروغ

اول، حاکمی که دروغگو باشد؛ این فرد نزدِ انسانِ دانا هیچ ارزشی ندارد.

نکته ادبی: «فروغ» استعاره از ارزش و جایگاهِ معنوی است.

سپهبد که باشد نگهبان گنج سپاهی که او سر بپیچد ز رنج

دوم، سپهبدی که نگهبانِ گنج است اما از رنج و تلاش سر باز می‌زند.

نکته ادبی: نکوهشِ رفاه‌طلبیِ مسئولان.

دگر دانشومند کو از بزه نترسد چو چیزی بود بامزه

سوم، دانشمندی که از گناه نمی‌ترسد، حتی اگر آن کار جذاب و وسوسه‌انگیز باشد.

نکته ادبی: تأکید بر لزومِ تقوایِ عالمان.

پزشکی که باشد به تن دردمند ز بیمار چون باز دارد گزند

چهارم، پزشکی که خودش دردمند است؛ او چگونه می‌تواند بیمار را درمان کند؟

نکته ادبی: تمثیلی برای ناتوانیِ مصلحِ فاسد.

چو درویش مردم که نازد به چیز که آن چیز گفتن نیرزد به نیز

پنجم، فردِ درویشی که به اندک دارایی‌اش می‌نازد؛ دارایی‌ای که ارزشِ سخن گفتن هم ندارد.

نکته ادبی: نکوهشِ تکبرِ نابه جا.

همان سفله کز هر کس آرام و خواب ز دریا دریغ آیدش روشن آب

ششم، فردِ فرومایه‌ای که آرامش و خوابِ دیگران را می‌گیرد؛ چنانکه از آبِ زلالِ دریا هم دریغ دارد.

نکته ادبی: توصیفِ خساست و آزارگریِ افرادِ پست.

وگرباد نوشین بتو برجهد سپاسی ازان برسرت برنهد

و اگر بادی خوشایند به تو برسد، سپاسِ آن را بر گردنِ خود بگذار.

نکته ادبی: دعوت به شکرگزاری در برابر نعمات.

بهفتم خردمند کاید به خشم به چیز کسان برگمارد دو چشم

هفتم، خردمندی که چون خشمگین می‌شود، به مالِ دیگران چشم طمع می‌دوزد.

نکته ادبی: هشدار درباره‌یِ تأثیرِ خشم بر اخلاق.

بهشتم به نادان نماینده راه سپردن به کاهل کسی کارگاه

هشتم، راهنماییِ نادان و سپردنِ کار به افرادِ سست و کاهل.

نکته ادبی: نقدِ مدیریتِ ناکارآمد.

همان بیخرد کو نیابد خرد پشیمان شود هم ز گفتار بد

همچنین فردِ بی‌خردی که خرد نمی‌یابد و از گفتارِ بدِ خود پشیمان می‌شود.

نکته ادبی: چرخه‌یِ جهل و پشیمانی.

دل مردم بیخرد به آرزوی برین گونه آویزد ای نیک خوی

ای نیک‌خوی، دلِ فردِ بی‌خرد این‌گونه به آرزوهایِ پوچ گره می‌خورد.

نکته ادبی: «آویختن» در اینجا به معنای وابستگیِ شدیدِ روانی است.

چوآتش که گوگرد یابد خورش گرش درنیستان بود پرورش

مانندِ آتشی است که اگر خوراکش گوگرد باشد، در میانِ نیزار هم که باشد، همه را نابود می‌کند.

نکته ادبی: تشبیه: تشبیه آرزوهایِ نادرست به آتشی که همه چیز را می‌سوزاند.

دل شاه نوشین روان زنده باد سران جهان پیش او بنده باد

دلِ پادشاهِ خردمند (نوشین‌روان) زنده و پاینده باد و بزرگانِ جهان پیشِ او سر به فرمان باشند.

نکته ادبی: دعایِ خیر برایِ پادشاه.

برین نیزبگذشت یک هفته ماه نشست از بر تخت پیروز شاه

یک هفته گذشت و پادشاهِ پیروز بر تخت نشست.

نکته ادبی: اشاره به تداومِ جلساتِ پادشاهی.

به یک دست موبد که بودش وزیر بدست دگر یزدگرد دبیر

در یک سویِ او موبد که وزیرش بود قرار داشت و در سویِ دیگر یزدگردِ دبیر.

نکته ادبی: توصیفِ ساختارِ دربار و نزدیکیِ خردمندان به شاه.

همان گرد بر گرد او موبدان سخن گو چو بوزرجمهر جوان

موبدان و اندیشمندان گرد بوزرجمهرِ جوان حلقه زدند و او که در سخنوری استاد بود، آماده پاسخگویی شد.

نکته ادبی: بوزرجمهر نامی است تاریخی برای بزرگمهر بختگان، وزیر خسرو انوشیروان که در ادب فارسی نماد خرد و تدبیر است.

به بوزرجمهر آن زمان گفت شاه که ای مرد پر دانش و نیک خواه

پادشاه در آن لحظه به بوزرجمهر گفت: ای مردِ بسیار دانشمند و خیرخواه.

نکته ادبی: ترکیب نیک‌خواه به معنای کسی است که خیر و صلاح دیگران را می‌خواهد.

سخنها که جان را بود سودمند همی مرد بی ارز گردد بلند

سخنانی که برای جان و روانِ انسان مفید و سودمند است، برعکسِ ثروت مادی، با بخشیدن و گفتن به دیگران، ارزشمندتر و بلندمرتبه‌تر می‌شود.

نکته ادبی: تقابل میان علم و ثروت؛ علم با انفاق زیاد می‌شود و ثروت کم.

ازو گنج گویا نگیرد کمی شنودن بود مرد را خرمی

از دانش (گنجِ گویا)، چیزی کم نمی‌شود و شنیدنِ سخن خردمندانه، مایه شادی و سرور آدمی است.

نکته ادبی: گنجِ گویا استعاره‌ای زیبا برای علم و حکمت است.

چنین گفت موبد به بوزرجمهر که ای نامورتر ز گردان سپهر

موبدِ دربار خطاب به بوزرجمهر چنین گفت: ای کسی که نام و آوازه‌ات از دلاورانِ بزرگِ سپهر (جهان) فراتر رفته است.

نکته ادبی: گردانِ سپهر استعاره از بزرگان و پهلوانان روزگار است.

چه دانی که بیشیش بگزایدت چوکمی بود روز بفزایدت

چه می‌دانی که اگر بیش از حد از آن استفاده کنی (یا داشته باشی) به تو آسیب می‌زند و اگر کم باشد، روزگار و زندگی‌ات را پربارتر و افزون‌تر می‌کند؟

نکته ادبی: اشاره به مفهوم میانه‌روی و حد نگه داشتن در امور است.

چنین داد پاسخ که کمتر خوری تن آسان شوی هم روان پروری

بوزرجمهر پاسخ داد: (آن چیز) خوراک است؛ اگر کمتر بخوری، هم جسمت آسوده می‌شود و هم روحت را بهتر پرورش می‌دهی.

نکته ادبی: تأکید بر اعتدال در خوراک برای سلامت روان و جسم.

ز کردار نیکی چو بیشی کنی همی برهماورد پیشی کنی

اگر در انجام کارهای نیک، بیش از حد تلاش کنی، در برابر تمام رقیبان و هم‌نبردان پیروز خواهی شد.

نکته ادبی: هماورد به معنای رقیب یا حریف در میدان نبرد است.

چنین گفت پس یزدگرد دبیر که ای مرد گوینده و یاد گیر

پس از آن یزدگردِ دبیر (منشی دربار) خطاب به بوزرجمهر گفت: ای مردِ سخن‌شناس و حافظِ اسرار.

نکته ادبی: یزدگرد اینجا به عنوان یک مقام اداری یا شخصی در دربار ذکر شده است.

سه آهو کدامند با دل به راز که دارند وهستند زان بی نیاز

آن سه عیب و نقص که انسان‌های خردمند و رازدار، از آن‌ها دوری می‌کنند و به آن‌ها نیازی ندارند، کدامند؟

نکته ادبی: آهو در زبان فارسی میانه و شاهنامه به معنی عیب و نقص است.

چنین داد پاسخ که باری نخست دل از عیب جستن ببایدت شست

پاسخ داد: نخستین کار این است که باید دلت را از جست‌وجوی عیب دیگران پاک کنی.

نکته ادبی: شستنِ دل کنایه از پاکسازی ضمیر از صفات رذیله است.

بی آهو کسی نیست اندر جهان چه در آشکار و چه اندر نهان

هیچ‌کس در این جهان بی‌عیب نیست، چه آشکارا و چه در نهان و در باطن خود.

نکته ادبی: تأکید بر لزوم پرهیز از عیب‌جویی به دلیل خطاکار بودنِ نوع بشر.

چومهتر بود بر تو رشک آوری چوکهتر بود زو سرشک آوری

اگر بزرگ‌تر از تو باشد، به او حسادت می‌کنی و اگر کوچک‌تر از تو باشد، باعث رنجش و گریه او می‌شوی (این رشک و رنجش، عیب است).

نکته ادبی: سرشک به معنای اشک است که کنایه از آزردن دیگران است.

سه دیگر سخن چین و دوروی مرد بران تا برانگیزد از آب گرد

سومین عیب، شخصِ سخن‌چین و دو‌رو است که تلاش می‌کند میان مردم اختلاف و آشوب بیندازد.

نکته ادبی: آب را گرد کردن کنایه از ایجاد آشوب و فتنه است.

چو گوینده ای کو نه برجایگاه سخن گفت و زو دور شد فر و جاه

همچنین کسی که بدون شایستگی و جایگاه مناسب، سخن بگوید، شکوه و بزرگی‌اش از بین می‌رود.

نکته ادبی: فر و جاه کنایه از شکوه، اعتبار و مقام اجتماعی است.

همان کو سخن سر به سر نشنود نداند به گفتار و هم نگرود

کسی که سخن را به طور کامل گوش نمی‌دهد، حقیقت آن را درک نمی‌کند و به کلام دیگران نیز باور ندارد.

نکته ادبی: تأکید بر مهارت شنیدن به عنوان پیش‌نیازِ خردمندی.

به چیزی ندارد خردمند چشم کزو بازماند بپیچد ز خشم

انسان خردمند به چیزی که باعث شود از کمال باز بماند و از خشم و تندی آسیب ببیند، چشم طمع ندارد.

نکته ادبی: اشاره به لزوم خویشتن‌داری و کنترل خشم.

بپرسید پس موبد موبدان که این برتر از دانش بخردان

موبدِ موبدان دوباره پرسید: این موضوع از دانشِ خردمندان هم فراتر است؛ بگو بدانم...

نکته ادبی: موبد موبدان مقامی عالی‌رتبه در سلسله‌مراتب روحانیون زرتشتی بود.

کسی نیست بی آرزو درجهان اگر آشکارست و گر در نهان

در این جهان هیچ‌کس نیست که بی‌نیاز از آرزو باشد، چه در ظاهر و چه در باطن.

نکته ادبی: آرزو در اینجا به معنای خواستن و هدف داشتن در زندگی است.

همان آرزو را پدیدست راه که پیدا کند مرد را دستگاه

همان آرزو راهی دارد که باعث می‌شود شخصیت و توانایی‌های یک مرد برای دیگران آشکار گردد.

نکته ادبی: دستگاه در اینجا به معنای قدرت، مکنت و توانمندی است.

کدامین ره آید تو را سودمند کدامست با درد و رنج و گزند

کدام راه برای تو مفید است و کدام راه با رنج و درد و گرفتاری همراه است؟

نکته ادبی: پرسشی برای تفکیک مسیر صواب از ناصواب.

چنین داد پاسخ که راه از دو سوست گذشتن تو را تا کدام آرزوست

بوزرجمهر گفت: راه دو سویه است، بستگی دارد که تو به دنبال چه آرزویی باشی.

نکته ادبی: اشاره به اختیار انسان در انتخاب مسیر زندگی.

ز گیتی یکی بازگشتن به خاک که راهی درازست با بیم و باک

یکی از راه‌های جهان، بازگشتن به خاک (مرگ) است که راهی دراز و پر از ترس و بیم است.

نکته ادبی: اشاره به ناگزیری مرگ و اهمیت آمادگی برای آن.

خرد باشدت زین سخن رهنمون بدین پرسش اندر چرایی و چون

خرد باید راهنمای تو در این پرسش‌ها باشد تا بدانی که چرایی و چگونگیِ هر امری چیست.

نکته ادبی: خرد به عنوان معیار تشخیص حق از باطل.

خرد مرد راخلعت ایزدیست سزاوار خلعت نگه کن که کیست

خرد، هدیه و لباسی است که خداوند به انسان بخشیده است، بنگر که چه کسی شایسته این هدیه بزرگ است.

نکته ادبی: خلعت ایزدی استعاره‌ای برای موهبت الهی خرد است.

تنومند را کو خرد یار نیست به گیتی کس او را خریدار نیست

کسی که تنومند و قوی‌هیکل است اما خرد و دانش ندارد، در این جهان هیچ ارزشی ندارد.

نکته ادبی: تأکید بر تقدم عقل بر زور و قدرت بدنی.

نباشد خرد جان نباشد رواست خرد جان پاکست و ایزد گو است

اگر خرد نباشد، زندگی ارزش زیستن ندارد؛ خرد، جانِ پاکِ آدمی است که خداوند آن را آفریده است.

نکته ادبی: گُوه (گو) به معنای آفریدگار و خالق است.

چوبنیاد مردی بیاموخت مرد سرافراز گردد به ننگ و نبرد

هنگامی که انسان بنیاد و اساسِ مردانگی و دانش را آموخت، در سختی‌ها و نبردها سربلند و پیروز خواهد شد.

نکته ادبی: بنیاد مردی کنایه از اصول جوانمردی و تربیت صحیح است.

ز دانش نخستین به یزدان گرای که او هست و باشد همیشه به جای

نخستین پله دانش این است که به سوی خداوند روی بیاوری، چرا که او همیشه حاضر و جاودان است.

نکته ادبی: توحید به عنوان اولین رکن دانش و بینش.

بدو بگروی کام دل یافتی رسیدی به جایی که بشتافتی

اگر به او ایمان بیاوری، به آنچه در دل می‌خواستی می‌رسی و به مقصد و مقصودِ اصلی خود دست می‌یابی.

نکته ادبی: بگروی کنایه از ایمان و اعتقاد قلبی است.

دگر دانش آنست کز خوردنی فراز آوری روی آوردنی

دانش دیگر این است که در خورد و خوراک، اندازه‌نگهدار باشی تا بتوان وسیله‌ای برای تأمین معاش فراهم کرد.

نکته ادبی: توصیه به تدبیر اقتصادی و پرهیز از اسراف.

بخورد و بپوشش به یزدان گرای بدین دار فرمان یزدان به جای

در خوردن و پوشیدن همواره به یاد خدا باش و در این دنیا فرمان‌های او را اجرا کن.

نکته ادبی: تلفیق اخلاق دینی با رفتارهای روزمره.

گر آیدت روزی به چیزی نیاز به دشت و به گنج و به پیلان مناز

اگر روزی نیازمند چیزی شدی، به ثروت، گنج، زمین و دارایی‌هایت مغرور مشو.

نکته ادبی: مذمتِ غرور و دلبستگی به مادیات.

هم از پیشه ها آن گزین کاندروی ز نامش نگردد نهان آبروی

از میان پیشه‌ها (شغل‌ها)، کاری را برگزین که به آبروی تو لطمه‌ای نزند.

نکته ادبی: اهمیتِ انتخاب شغل بر اساس شأن و آبرو.

همان دوستی باکسی کن بلند که باشد بسختی تو را سودمند

با کسی دوستی کن که در هنگام سختی‌ها و مشکلات، یاور و سودمندِ تو باشد.

نکته ادبی: معیارِ دوستی در اندیشه خردمندان، وفاداری در سختی است.

تو در انجمن خامشی برگزین چوخواهی که یک سر کنند آفرین

در مجامع و انجمن‌ها، سکوت را انتخاب کن تا مردم تو را به نیکی یاد کنند.

نکته ادبی: سکوت به عنوان نشانه‌ای از وقار و متانت.

چو گویی همان گوی کموختی به آموختن درجگر سوختی

فقط چیزی را بگو که از قبل آموخته‌ای؛ زیرا برای آموختن، رنج‌های بسیاری کشیده‌ای.

نکته ادبی: سخن گفتن باید مبتنی بر علم و تحقیق باشد.

سخن سنج و دینار گنجی مسنج که در دانشی مرد خوارست گنج

سخنِ سنجیده را با ارزش‌تر از طلا و گنج بدان، چرا که در نزد مردِ خردمند، طلا و گنج بی‌ارزش است.

نکته ادبی: برتری ارزش معنوی و دانش بر ثروت مادی.

روان در سخن گفتن آژیرکن کمان کن خرد را سخن تیرکن

در سخن گفتن بسیار دقیق و مراقب باش و خرد را مانند کمان و سخنِ سنجیده را مانند تیر به کار ببر.

نکته ادبی: آژیر به معنای هشیار و مراقب است.

چو رزم آیدت پیش هشیار باش تنت را ز دشمن نگهدار باش

هنگامی که به میدان نبرد می‌روی، هشیار باش و جانت را از آسیب دشمن حفظ کن.

نکته ادبی: توصیه به آمادگی و حزم در مواجهه با خطرات.

چو بدخواه پیش توصف برکشید تو را رای وآرام باید گزید

وقتی دشمن در برابر تو صف‌آرایی کرد، باید با تدبیر و آرامش رفتار کنی.

نکته ادبی: اهمیت خونسردی در مدیریت بحران.

برابر چو بینی کسی هم نبرد نباید که گردد تو را روی زرد

هرگاه رقیبی برابر خود دیدی، نباید بترسی و رنگت از هراس زرد شود.

نکته ادبی: تأکید بر شجاعت و نترسیدن در مقابل حریف.

تو پیروزی ار پیشدستی کنی سرت پست گردد چوسستی کنی

اگر در حمله پیش‌دستی کنی پیروز می‌شوی و اگر سستی و تنبلی کنی، سرت فرود می‌آید (شکست می‌خوری).

نکته ادبی: اهمیت سرعت عمل و قاطعیت در تصمیم‌گیری.

بدانگه که اسب افگنی هوش دار سلیح هم آورد را گوش دار

آن زمان که می‌خواهی اسب‌سواری کنی (یا در نبرد اسب بتزانی)، مراقب باش و سلاح حریف را زیر نظر داشته باش.

نکته ادبی: گوش داشتن به معنای تحت نظر گرفتن است.

گرو تیز گردد تو زو برمگرد هشیوار یاران گزین در نبرد

اگر نبرد شدید و تند شد، عقب‌نشینی نکن و یارانِ هشیار و دانا را در نبرد انتخاب کن.

نکته ادبی: اهمیت انتخاب هم‌رزمِ لایق.

چودانی که با او نتابی مکوش ببرگشتن از رزم باز آر هوش

هرگاه دانستی که حریف از تو قوی‌تر است و پیروز نمی‌شوی، با او درگیر نشو و با دوراندیشی عقب‌نشینی کن.

نکته ادبی: پرهیز از درگیری‌های بیهوده و شکست‌آور.

چنین هم نگه دار تن در خورش نباید که بگزایدت پرورش

همچنین در تغذیه، تن خود را متناسب با نیاز نگه‌دار، مبادا افراط در پرورشِ تن به تو آسیب برساند.

نکته ادبی: اشاره به سلامتِ جسم از طریقِ پرهیز از پرخوری.

بخور آن چنان کان بنگزایدت ببیشی خورش تن بنفزایدت

به‌اندازه‌ای بخور که به جسمت آسیب نزند؛ زیرا پرخوری نه تنها تو را قوی نمی‌کند، بلکه باعث ضعف می‌شود.

نکته ادبی: نکته‌ای پزشکی و بهداشتی در باب اعتدال.

مکن درخورش خویش را چار سوی چنان خور که نیزت کند آرزوی

در خوردن، حریص و بی‌قرار نباش، آن‌چنان بخور که همچنان اشتها و میل به زندگی در تو باقی بماند.

نکته ادبی: توصیه به پرهیز از شکم‌بارگی و لذت‌جویی مفرط.

ز می نیزهم شادمانی گزین که مست ازکسی نشنود آفرین

در نوشیدن شراب نیز اعتدال را پیشه کن و شادمان باش، چرا که انسان مست، سخنِ ستایش‌گونه و درست از دیگران نمی‌شنود.

نکته ادبی: مذمتِ مستی به عنوان عاملی برای از دست دادنِ عقل و حرمت.

چو یزدان پسندی پسندیده ای جهان چون تنست و تو چون دیده ای

اگر می‌خواهی نزد خداوند پذیرفته شوی، رفتاری پسندیده داشته باش؛ تو در این جهان همچون چشم هستی و دنیا برای تو مانند بدن است که از طریق تو دیده می‌شود.

نکته ادبی: دیده به معنی چشم و استعاره از ناظر و آگاه در هستی است.

بسی از جهان آفرین یاد کن پرستش برین یاد بنیاد کن

بسیار به یاد خدا باش و اساس و بنیاد کارهای خود را بر پرستش و ستایش او استوار کن.

نکته ادبی: جهان‌آفرین به معنای خالق هستی و خداوند است.

بشر رفی نگه دار هنگام را به روز و به شب گاه آرام را

ای انسان، مراقب گذر زمان باش و در شب و روز، اوقات آرامش و استراحت را پاس بدار و هدر مده.

نکته ادبی: هنگام در اینجا به معنای زمان و وقت است.

چودانی که هستی سرشته ز خاک فرامش مکن راه یزدان پاک

وقتی می‌دانی که از خاک خلق شده‌ای (فانی هستی)، هرگز راه خداوند پاک را فراموش نکن.

نکته ادبی: سرشته ز خاک اشاره به آفرینش انسان و فانی بودن او دارد.

پرستش ز خورد ایچ کمتر مکن تو نو باش گرهست گیتی کهن

عبادت و پرستش خدا را از خوردن و آشامیدن کمتر اهمیت مده. اگر جهان کهنه و گذراست، تو همیشه تازه و باطراوت (در ایمان) باش.

نکته ادبی: گیتی کهن اشاره به ناپایداری و کهنگی دنیاست.

به نیکی گرای و غنیمت شناس همه ز آفریننده دار این سپاس

به سمت نیکی حرکت کن و آن را فرصتی مغتنم بدان و برای همه چیز، سپاسگزار آفریدگار باش.

نکته ادبی: غنیمت دانستن کنایه از ارزش قائل شدن برای فرصت‌هاست.

مگرد ایچ گونه به گرد بدی به نیکی گر ای اگر بخردی

اگر خردمند هستی، هرگز به سمت بدی مرو و همواره در مسیر نیکی گام بردار.

نکته ادبی: بخردی به معنای خردمند بودن است.

ستوده ترآنکس بود در جهان که نیکش بود آشکار و نهان

ستوده‌ترین و بهترین انسان در جهان کسی است که خوبی‌هایش هم در ظاهر و هم در نهان آشکار باشد.

نکته ادبی: آشکار و نهان تضاد و تقابل واژگانی است.

هوا را مبر پیش رای وخرد کزان پس خرد سوی تو ننگرد

اجازه نده که هوای نفس بر عقل و خرد تو چیره شود، زیرا اگر خرد را نادیده بگیری، عقل دیگر به تو توجهی نخواهد کرد.

نکته ادبی: هوا در اینجا به معنای میل و هوس است.

چوخواهی که رنج تو آید به بر ز آموزگاران مپرتاب سر

اگر می‌خواهی تلاش‌هایت به نتیجه برسد و ثمر دهد، از آموختن نزد معلمان و استادان دوری نکن.

نکته ادبی: پرتاب سر کنایه از روی برگرداندن و بی‌اعتنایی است.

دبیری بیاموز فرزند را چوهستی بود خویش و پیوند را

به فرزندت دبیری (خواندن و نوشتن و دیوان‌سالاری) بیاموز، چرا که این دانش باعث ارتقای خود فرد و خانواده‌اش می‌شود.

نکته ادبی: دبیری در قدیم یک تخصص عالی و راه ورود به دستگاه حکومت بوده است.

دبیری رساند جوان را به تخت کند نا سزا را سزاوار بخت

دبیری جوان را به جایگاه سلطنت و قدرت می‌رساند و کسی را که لیاقت ظاهری ندارد، شایسته بخت و اقبال می‌کند.

نکته ادبی: نا سزا کنایه از کسی است که در ابتدا جایگاه بالایی ندارد.

دبیریست از پیشه ها ارجمند کزو مرد افگنده گردد بلند

دبیری از میان همه پیشه‌ها، کاری ارجمند است که فردِ افتاده و گوشه‌گیر را سربلند می‌کند.

نکته ادبی: مرد افگنده اشاره به انسان شکست‌خورده یا بی‌مقام است.

چو با آلت و رای باشد دبیر نشیند بر پادشا ناگزیر

هرگاه دبیر دارای ابزار دانش و قدرت تدبیر باشد، ناگزیر در دربار پادشاه جایگاه می‌یابد.

نکته ادبی: آلت و رای به معنای ابزار کار و توان فکری است.

تن خویش آژیر دارد ز رنج بیابد بی اندازه از شاه گنج

چنین شخصی جان و تن خود را از رنج و زحمت حفظ می‌کند و از سوی پادشاه به ثروت و گنج بی‌اندازه می‌رسد.

نکته ادبی: آژیر به معنای ایمن و محفوظ است.

بلاغت چو با خط گرد آیدش براندیشه معنی بیفزایدش

هرگاه هنرِ سخن‌وری (بلاغت) با خطِ خوش همراه شود، به معنا و اندیشه فرد غنا و قدرت بیشتری می‌بخشد.

نکته ادبی: بلاغت یعنی شیوا سخن گفتن.

ز لفظ آن گزیند که کوتاه تر بخط آن نماید که دلخواه تر

دبیر از میان کلمات، کوتاه‌ترین و موجزترین را انتخاب می‌کند تا در نگارش، دل‌خواه‌ترین و زیباترین شکل را ارائه دهد.

نکته ادبی: ایجاز (کوتاه‌گویی) از اصول کلام فصیح در قدیم است.

خردمند باید که باشد دبیر همان بردبار و سخن یادگیر

دبیر باید خردمند، بردبار و کسی باشد که سخن حکیمانه را به خوبی یاد می‌گیرد.

نکته ادبی: سخن یادگیر به معنای دانش‌جو و شنونده فعال است.

هشیوار و سازیدهٔ پادشا زبان خامش از بد به تن پارسا

دبیر باید هشیار، مطیع پادشاه، در برابر بدی‌ها ساکت و در اعمال خود پاک‌دامن باشد.

نکته ادبی: سازیده به معنی آماده‌باش یا مطیع و هماهنگ است.

شکیبا و با دانش و راست گوی وفادار و پاکیزه و تازه روی

دبیر باید صبور، دانش‌مند، راست‌گو، وفادار، پاک‌دامن و خوش‌رو باشد.

نکته ادبی: تازه روی به معنای بشاش و خوش‌برخورد است.

چو با این هنرها شود نزد شاه نشاید نشستن مگر پیش گاه

وقتی شخصی با این هنرهای والا نزد پادشاه می‌رود، شایسته است که در رتبه‌های بالای دربار بنشیند.

نکته ادبی: پیش‌گاه به معنای جایگاه عالی و مقرب است.

سخنها چوبشنید از و شهریار دلش تازه شد چون گل اندر بهار

وقتی پادشاه سخنان چنین دبیر دانایی را شنید، دلش مانند گلِ بهاری شکوفا و تازه شد.

نکته ادبی: تشبیه دل به گل در بهار برای نشان دادن شادمانی پادشاه است.

چنین گفت کسری به موبد که رو ورا پایگاهی بیارای نو

کسری به موبد (مقام روحانی و مشاور) دستور داد که برو و برای این دبیر، پایگاه و جایگاه جدیدی مهیا کن.

نکته ادبی: کسری لقب پادشاهان ساسانی است.

درم خواه وخلعت سزاوار اوی که در دل نشستست گفتار اوی

به او پول و خلعت (لباس فاخر) شایسته ببخش، چرا که سخنانش بر دل نشسته‌است.

نکته ادبی: خلعت به معنای لباس اهدایی پادشاه است.

دگر هفته چون هور بفراخت تاج بیامد نشست از بر تخت عاج

هفته بعد، هنگامی که خورشید طلوع کرد، پادشاه بر تخت عاج خود نشست.

نکته ادبی: هور به معنای خورشید است.

ابا نامور موبدان و ردان جهاندار و بیدار دل بخردان

در حالی که بزرگان، موبدان، ردان (دین‌داران)، پادشاهان و خردمندان بیدار‌دل همراه او بودند.

نکته ادبی: ردان جمع رَد، به معنای پیشوایان دینی و خردمندان عالی‌رتبه است.

همی خواست ز ایشان جهاندارشاه همان نیز فرخ دبیر سپاه

پادشاه از آنان و همچنین از دبیر سپاه (منشی مخصوص نظامی) راهنمایی خواست.

نکته ادبی: جهاندار به معنی پادشاه است.

هم از فیلسوفان وز مهتران ز هر کشوری کار دیده سران

از میان فیلسوفان، بزرگان و کارآزمودگانی که از کشورهای مختلف آمده بودند، مشورت گرفت.

نکته ادبی: کار دیده به معنای باتجربه است.

همان ساوه و یزدگرد دبیر به پیش اندرون بهمن تیزویر

همان ساوه و یزدگرد (دبیران) و بهمن که بسیار تیزهوش بود، در پیشگاه شاه حضور داشتند.

نکته ادبی: تیزویر به معنای کسی که رای و اندیشه‌ای سریع و دقیق دارد.

به بوزرجمهر آن زمان گفت شاه که دل را بیارای و بنمای راه

پادشاه در آن لحظه به بزرگمهر گفت که دلت را روشن کن و راه حقیقت را به ما نشان بده.

نکته ادبی: بزرگمهر حکیم معروف و وزیر انوشیروان است.

زمن راستی هرچ دانی بگوی به کژی مجو ازجهان آبروی

هرچه از راستی می‌دانی به من بگو و بدان که با دروغ و فریب، اعتبار و آبرویی در جهان به دست نخواهی آورد.

نکته ادبی: کژی به معنای کج‌روی و دروغ است.

پرستش چگونه است فرمان من نگه داشتن رای و پیمان من

بگو که پرستش خداوند چگونه باید باشد و چگونه باید عهد و پیمان مرا (پادشاه) حفظ کرد؟

نکته ادبی: رای در اینجا به معنای نظر و خواست پادشاه است.

ز گیتی چو آگه شوند این مهان شنیده بگویند با همرهان

وقتی این بزرگان از وضعیت جهان آگاه شدند، آنچه شنیده بودند را به همراهان خود بازگو کردند.

نکته ادبی: مهان به معنای بزرگان و اشراف است.

چنین گفت با شاه بیدار مرد که ای برتر از گنبد لاژورد

آن مرد بیدار (بزرگمهر) به شاه گفت: ای کسی که جایگاهت از گنبد لاجوردی (آسمان) نیز بالاتر است.

نکته ادبی: گنبد لاژورد استعاره از آسمان است.

پرستیدن شهریار زمین نجوید خردمند جز راه دین

خردمند، پرستشِ پادشاهِ زمین را در راستای راه دین می‌داند و آن را وظیفه خود می‌شمارد.

نکته ادبی: پرستیدن شهریار در ادبیات کهن به معنای خدمت و اطاعت از حاکم عادل است.

نباید به فرمان شاهان درنگ نباید که باشد دل شاه تنگ

در اجرای فرمان پادشاه نباید درنگ کرد و نباید کاری کرد که باعث ناراحتی و دلتنگی شاه شود.

نکته ادبی: درنگ به معنی تعلل و کندی است.

هرآنکس که برپادشا دشمنست روانش پرستار آهرمنست

هرکسی که با پادشاه دشمنی کند، در واقع روانش پرستار اهریمن (شیطان) است.

نکته ادبی: اهریمن نماد پلیدی و دشمنی با نیکی است.

دلی کو ندارد تن شاه دوست نباید که باشد ورا مغز و پوست

کسی که پادشاه را دوست ندارد، شایسته نیست که حتی جسم و جان داشته باشد (لایق زندگی نیست).

نکته ادبی: مغز و پوست کنایه از وجود کامل انسان است.

چنان دان که آرام گیتیست شاه چونیکی کنیم او دهد دستگاه

بدان که شاه مایه آرامش جهان است و وقتی ما کار نیکی می‌کنیم، اوست که امکانات و دستگاه آن را برای ما فراهم می‌کند.

نکته ادبی: دستگاه در اینجا به معنای وسیله، امکانات و بستر کار است.

به نیک و بد او را بود دست رس نیازد بکین و بزرم کس

شاه در همه امور (نیک و بد) دسترسی دارد و قدرتِ دخالت دارد، پس کسی نباید با او به جنگ و کینه برخیزد.

نکته ادبی: دست‌رس به معنای توانایی اقدام است.

تو مپسند فرزند را جای اوی چوجان دار در دل همه رای اوی

فرزند خود را جای پادشاه مپسند، بلکه شاه را مانند جان در دل خود عزیز بدار و مطیع اراده او باش.

نکته ادبی: رایِ او به معنای خواست و نظر شاه است.

به شهری که هست اندرو مهرشاه نیابد نیاز اندران بوم راه

در سرزمینی که مردمش مهر و محبت پادشاه را در دل دارند، فقر و نیازمندی راهی نخواهد داشت.

نکته ادبی: بوم به معنی سرزمین است.

بدی را تو از فر او بگذرد که بختش همه نیکویی پرورد

بدی از میان می‌رود و بر اثر فرّ (شکوه الهی) شاه، بخت و اقبال همواره نیکی را پرورش می‌دهد.

نکته ادبی: فر (فرّ ایزدی) شکوهی است که پادشاهان عادل از جانب خداوند دارند.

جهان را دل ازشاه خندان بود که بر چهر او فر یزدان بود

دل مردم جهان از وجود پادشاه شادمان است، زیرا بر چهره او فرّ الهی نمایان است.

نکته ادبی: چهر به معنای چهره و صورت است.

چو از نعمتش بهرهٔابی بکوش که داری همیشه به فرمانش گوش

هرگاه از نعمت‌های پادشاه بهره‌مند شدی، تلاش کن که همیشه گوش به فرمان او باشی.

نکته ادبی: بهره‌یابی کنایه از استفاده از مواهب حکومت است.

به اندیشه گر سربپیچی ازوی نبیند به نیکی تو را بخت روی

اگر در اندیشه خود از او روی‌گردان شوی، بخت و اقبال دیگر به تو نگاهی از سر لطف نخواهد کرد.

نکته ادبی: بخت روی نهادن کنایه از روی خوش نشان دادن اقبال است.

چو نزدیک دارد مشو برمنش وگر دور گردی مشو بدکنش

چه به شاه نزدیک باشی و چه دور، مغرور مشو و اگر دور شدی، بدرفتاری نکن.

نکته ادبی: برمنش به معنای خودرأی و مغرور است.

پرستنده گر یابد از شاه رنج نگه کن که با رنج نامست و گنج

اگر زیردست از پادشاه رنجی دید، به این نکته دقت کن که همراه با آن رنج، نام و گنج نیز نصیبش شده است.

نکته ادبی: نگه کن کنایه از توجه کردن و درک کردن است.

نباید که سیر آید از کارکرد همان تیز گردد ز گفتار سرد

نباید از کار کردن خسته شوی و نباید به خاطر حرف‌های سرد، از پادشاه دل‌سرد گردی.

نکته ادبی: تیز شدن از گفتار سرد، کنایه از زود تغییر موضع دادن و ناپایداری در رای است.

اگر گشن شد بنده را دستگاه به فر و به نام جهاندار نه شاه

اگر بنده به ثروت و امکانات دست یافت، این به برکتِ فرّ و نامِ پادشاه است، نه از قدرت خودِ او.

نکته ادبی: گشن به معنای انبوه و زیاد (ثروت زیاد) است.

گر از ده یکی باژ خواهد رواست چنان رفت باید که او را هواست

اگر شاه از مردم یا زیردستانش، مالیاتی (باژ) طلب کند، روا و شایسته است؛ زیرا باید آن‌گونه رفتار کرد که خواست و میل اوست.

نکته ادبی: باژ: در زبان پهلوی و متون کهن به معنای خراج و مالیات است.

گرامی تر آنکس بود نزد شاه که چون گشن بیند ورا دستگاه

نزد شاه، کسی گرامی‌تر است که دستگاهِ قدرت و توانایی‌اش را انبوه و بزرگ ببیند؛ یعنی کارآمدی و توانمندیِ آن شخص برای شاه آشکار باشد.

نکته ادبی: گشن: در اینجا به معنای انبوه، بزرگ، قوی و برخوردار از امکانات است.

ز بهری که اورا سراید ز گنج نماند که باشد بدو درد و رنج

از آن جهت که شاه او را از گنج خویش بی‌نیاز می‌کند، دیگر برای آن فرد، درد و رنجِ فقر باقی نمی‌ماند.

نکته ادبی: ز بهر: مخفف و جایگزین برای 'به سبب'.

ز یزدان بود آنک ماند سپاس کند آفرین مرد یزدان شناس

اگر کسی پاداشی (از شاه) دریافت می‌کند، باید سپاسگزار خداوند باشد؛ زیرا انسانِ یزدان‌شناس می‌داند که هر نیکی از سوی خداست و باید او را ستایش کند.

نکته ادبی: سپاس ماندن: به معنای در گروِ سپاس بودن و وظیفه‌ی شکرگزاری داشتن است.

و دیگر که اندر دلش راز شاه بدارد نگوید به خورشید وماه

و دیگر این‌که، رازهای شاه را در دلش نگه دارد و حتی به خورشید و ماه (کنایه از همه کس و همه جا) بازگو نکند.

نکته ادبی: اشاره به کتمان سرّ که از مهم‌ترین آداب درباری است.

به فرمان شاه آنک سستی کند همی از تن خویش مستی کند

کسی که در اجرای فرمان شاه سستی و تنبلی کند، در واقع با این کار به خود و جایگاه خویش آسیب زده و با نادانی رفتار کرده است.

نکته ادبی: مستی کردن در اینجا کنایه از نادانی و خودبزرگ‌بینی است که منجر به خطا می‌شود.

نکوهیده باشد گل آن درخت که نپراگند بار بر تاج وتخت

آن خدمتگزاری که برای تخت و تاج شاه، حاصلی (بار) نداشته باشد، مانند درختی است که ثمر نمی‌دهد و چنین فردی نزد شاه، ناپسند و بی‌ارزش است.

نکته ادبی: گل کردن: استعاره از نتیجه دادن و سود رساندن است.

ز کسهای او پیش او بدمگوی که کمتر کنی نزد او آبروی

نزد شاه، از اطرافیانش بدگویی مکن؛ زیرا با این کار، اعتبار و آبروی خودت نزد او کاهش می‌یابد.

نکته ادبی: کس‌های او: به معنای نزدیکان و اطرافیان شاه.

و گر پرسدت هرچ دانی نگوی به بسیار گفتن مبر آبروی

و اگر پادشاه از تو چیزی پرسید، هرچه می‌دانی را بازگو مکن؛ زیرا پرگویی، آبروی تو را از بین می‌برد.

نکته ادبی: اشاره به لزوم گزیده‌گویی و خویشتنداری در کلام.

هرآنکس که بسیار گوید دروغ به نزدیک شاهان نگیرد فروغ

هرکس که زیاد دروغ بگوید، نزد پادشاهان اعتبار و جایگاهی پیدا نمی‌کند.

نکته ادبی: فروغ گرفتن: کنایه از کسب احترام و مقبولیت است.

سخن کان نه اندر خورد با خرد بکوشد که بر پادشا نشمرد

سخنی که با خرد و عقل سازگار نیست، بکوش که به گوش پادشاه نرسانی.

نکته ادبی: درخور بودن: به معنای شایسته و مناسب بودن.

فزونست زان دانش اندر جهان که بشنید گوش آشکار و نهان

دانشی که در جهان وجود دارد، بسیار فراتر از آن چیزی است که گوش‌های ما (آشکار و نهان) شنیده‌اند.

نکته ادبی: اشاره به نامتناهی بودن دانش بشری.

کسی را که شاه جهان خوار کرد بماند همیشه روان پر ز درد

کسی که شاه او را خوار و بی‌مقدار کند، تا ابد روانش در درد و اندوه خواهد بود.

نکته ادبی: روان: در اینجا به معنای روح و جان و اندیشه است.

همان در جهان ارجمند آن بود که با او لب شاه خندان بود

در این دنیا، آن فرد ارجمند و محترم است که شاه از او راضی و خندان باشد.

نکته ادبی: لب خندان بودن: کنایه از رضایت خاطر پادشاه.

چو بنوازدت شاه کشی مکن اگر چه پرستنده باشی کهن

زمانی که شاه به تو لطف و توجهی کرد، مغرور مشو و طغیان مکن؛ حتی اگر خدمتگزاری قدیمی باشی.

نکته ادبی: نواختن: به معنای لطف کردن و مورد توجه قرار دادن است.

که هرچند گردد پرستش دراز چنان دان که هست او ز تو بی نیاز

بدان که هرچقدر هم که زمانِ پرستش و خدمتِ تو طولانی شود، شاه از وجود تو بی‌نیاز است و نباید به پشتوانه این سابقه، مغرور شوی.

نکته ادبی: بی‌نیاز: اشاره به قدرت مطلق شاه در برابر زیردست.

اگر با تو گردد ز چیزی دژم به پوزش گرای و مزن هیچ دم

اگر پادشاه به دلیلی از تو خشمگین و دلگیر شد، به فکر پوزش و عذرخواهی باش و هیچ اعتراضی مکن.

نکته ادبی: دژم: به معنای خشمگین و اندوهناک است. مزن هیچ دم: کنایه از سکوت کردن و اعتراض نکردن.

اگر پرورد دیگری را همان پرستار باشد چو تو بی گمان

و اگر شاه کس دیگری را پرورش داد و مورد توجه قرار داد، بدان که آن فرد نیز همانند تو، بنده و پرستار اوست و نباید حسادت کنی.

نکته ادبی: اشاره به جایگزین‌پذیری در دستگاه قدرت.

و گر نیستت آگهی زان گناه برهنه دلت را ببر نزد شاه

اگر دلیلِ خشم شاه را نمی‌دانی، با دلی پاک و بدون کینه نزد او برو (و عذر بخواه).

نکته ادبی: برهنه دل: کنایه از صداقت، پاکی و بی‌آلایشی در نیت.

وگر نه هیچ تاب اندر آری به دل بدو روی منمای و پی برگسل

و اگر (در این راه) هیچ میل و رغبتی در دلت نیست، پس خود را به او نشان نده و پیوندت را قطع کن.

نکته ادبی: پی برگسل: به معنای گسستن و بریدن رابطه است.

به فرش ببیند نهان تو را دل کژ و تیره روان تو را

پادشاه با زیرکیِ خود، درونِ تو و دلِ کج و نیتِ تیره‌ی تو را می‌بیند.

نکته ادبی: فرش: در نسخه‌های کهن گاه به معنای بصیرت و تیزبینی آمده است (فراست).

ازان پس نیابی تو زو نیکوی همان گرم گفتار او نشنوی

پس از آنکه او نیت ناپاک تو را دید، دیگر از او نیکی نخواهی دید و سخنان گرم و محبت‌آمیزش را نخواهی شنید.

نکته ادبی: گرمی گفتار: کنایه از لطف و مهربانی در کلام.

در پادشا همچو دریا شمر پرستنده ملاح وکشتی هنر

پادشاه را همچون دریا فرض کن، خدمتگزار او نیز مانند ملوان و کشتیِ هنرمند است.

نکته ادبی: تشبیه پادشاه به دریا برای بیان بی‌کرانگی و خطرات آن.

سخن لنگر و بادبانش خرد به دریا خردمند چون بگذرد

سخنِ سنجیده، لنگر و بادبانِ این کشتی است و خردمند کسی است که این‌گونه از دریای خشم شاه عبور کند.

نکته ادبی: استعاره از سخن‌سنجی به عنوان ابزار بقا.

همان بادبان را کند سایه دار که هم سایه دارست و هم مایه دار

خردمند، بادبان را چنان هدایت می‌کند که هم سایه‌بخش باشد (آرامش‌دهنده) و هم دارای مایه و قوت باشد.

نکته ادبی: سایه‌دار و مایه‌دار: کنایه از حکمت و دانایی همراه با اقتدار.

کسی کو ندارد روانش خرد سزد گر در پادشا نسپرد

کسی که خرد در وجودش نیست، سزاوار است که خود را به شاه نسپارد (نزدیک او نشود).

نکته ادبی: سپردن: در اینجا به معنای واگذاری و همراهی است.

اگر پادشا کوه آتش بدی پرستنده را زیستن خوش بدی

اگر پادشاه مانند کوهی از آتش بود، زندگی کردن برای خدمتگزار شیرین و خوشایند بود (کنایه از اینکه شاه چون آتشِ تندخو است و زندگی با او سخت است).

نکته ادبی: جمله دارای ایهام و طنز است؛ در واقع زندگی با چنین موجودی سخت است.

چو آتش گه خشم سوزان بود چوخشنود باشد فروزان بود

پادشاه هنگام خشم، چون آتش سوزان است و هنگام خشنودی، مانند نوری درخشان است.

نکته ادبی: تضاد میان آتش (خشم) و فروزان (رضایت).

ازو یک زمان شیروشهدست بهر به دیگر زمان چون گزاینده زهر

او در یک زمان، همچون شیر و شهد شیرین است و در زمان دیگر، چون زهرِ کشنده و گزاینده است.

نکته ادبی: اشاره به تلون‌مزاجی و غیرقابل پیش‌بینی بودن پادشاه.

به کردار دریا بود کارشاه به فرمان او تابد از چرخ ماه

کار شاه به کردار دریاست؛ همان‌گونه که ماه به فرمان دریا (جزر و مد) تابد، همه چیز در دستان اوست.

نکته ادبی: استعاره از قدرت مطلق شاه بر دگرگونی‌ها.

ز دریا یکی ریگ دارد به کف دگر دربیابد میان صدف

از دریا گاهی یک ریگ ناچیز به کف می‌آید و گاهی گوهری گران‌بها از میان صدف (پاداش‌های شاه نیز گاه ناچیز و گاه بزرگ است).

نکته ادبی: تمثیل برای تفاوت مراتب پاداش شاهان.

جهان زنده بادا بنوشین روان همیشه به فرمانش کیوان روان

جهان همیشه زنده و بانشاط باد، در حالی که همیشه (سیاره) کیوان (زحل) نیز به فرمان او در چرخش باشد.

نکته ادبی: اشاره به قدرت شاه که حتی بر ستارگان نیز حکم می‌راند.

نگه کرد کسری بگفتا راوی دلش گشت خرم به دیدار اوی

راوی می‌گوید: کسری (انوشیروان) نگاه کرد و دلش با دیدن او (بزرگمهر) خرم و شاد شد.

نکته ادبی: کسری: نام خاص پادشاه ساسانی.

چو گفتی که زه بدره بودی چهار بدین گونه بد بخشش شهریار

وقتی گفتی که مبلغ، چهار بدره (کیسه پول) بود، بخشش شاه نیز بر همین منوال و حساب بود.

نکته ادبی: بدره: کیسه‌ای حاوی هزاران سکه.

چو با زه بگفتی زهازه بهم چهل بدره بودی ز گنجش درم

وقتی با علمِ حساب (زه و زهازه) محاسبه کردی، مبلغ چهل بدره درم از گنج او بود.

نکته ادبی: زه و زهازه: اصطلاحات ریاضی و محاسباتی در قدیم.

چو گنجور باشاه کردی شمار به هربدره بودی درم ده هزار

وقتی گنجور با شاه محاسبه کرد، در هر بدره ده هزار درم بود.

نکته ادبی: شمار: به معنای محاسبه و حساب‌وکتاب.

شهنشاه با زه زهازه بگفت که گفتار او با درم بود جفت

شاهنشاه با بزرگمهر در مورد محاسبات صحبت کرد و گفتار او با مقدار پول کاملاً مطابقت داشت.

نکته ادبی: جفت بودن: کنایه از برابری و تطابق کامل است.

بیاورد گنجور خورشید چهر درم بدره ها پیش بوزرجمهر

گنجورِ خورشیدچهره (درخشان)، درم‌ها و بدره‌ها را نزد بزرگمهر آورد.

نکته ادبی: خورشیدچهر: صفتِ زیبایی و شکوه گنجور.

برین داستان برسخن ساختم به مهبود دستور پرداختم

من این داستان را سرودم و برای دستور (وزیر) یعنی مهبود، این سخن را پرداختم.

نکته ادبی: دستور: به معنای وزیر و مشاور عالی.

میاسای ز آموختن یک زمان ز دانش میفگن دل اندرگمان

هرگز حتی برای یک لحظه از آموختن نیاسای و درباره‌ی دانش، شک و تردید به دل راه مده.

نکته ادبی: توصیه‌ی اخلاقی بر لزومِ مداومت در کسب علم.

چوگویی که فام خرد توختم همه هرچ بایستم آموختم

اگر بگویی که رنگ و بوی دانش را تماماً دریافتم و هرچه لازم بود آموختم، سخت در اشتباهی.

نکته ادبی: فام خرد توختن: کنایه از ادعای کسب تمامی دانش است.

یکی نغز بازی کند روزگار که بنشاندت پیش آموزگار

روزگار یک بازیِ زیرکانه انجام می‌دهد؛ تو را به جایی می‌رساند که دوباره پیش یک آموزگار بنشینی (تا بفهمی هیچ نمی‌دانی).

نکته ادبی: نغز بازی: بازی عجیب و غریب و حکیمانه از سوی تقدیر.

ز دهقان کنون بشنو این داستان که برخواند از گفتهٔ باستان

اکنون این داستان را از دهقان (روایت‌کننده‌ی تاریخ باستان) بشنو که آن را از گفته‌های گذشتگان و متون باستانی بازخوانی کرده است.

نکته ادبی: دهقان: در شاهنامه به معنای راویانِ تاریخ باستان ایران است.