شاهنامه - پادشاهی کسری نوشین روان چهل و هشت سال بود

فردوسی

بخش ۲ - داستان نوش‌زاد با کسری

فردوسی
اگر شاه دیدی وگر زیردست وگر پاکدل مرد یزدان پرست
چنان دان که چاره نباشد ز جفت ز پوشیدن و خورد و جای نهفت
اگر پارسا باشد و رای زن یکی گنج باشد براگنده زن
بویژه که باشد به بالا بلند فروهشته تا پای مشکین کمند
خردمند و هشیار و با رای و شرم سخن گفتنش خوب و آوای نرم
برین سان زنی داشت پرمایه شاه به بالای سرو و به دیدار ماه
بدین مسیحا بد این ماه روی ز دیدار او شهر پر گفت و گوی
یکی کودک آمدش خورشید چهر ز ناهید تابنده تر بر سپهر
ورا نامور خواندی نوش زاد نجستی ز ناز از برش تندباد
ببالید برسان سرو سهی هنرمند و زیبای شاهنشهی
چو دوزخ بدانست و راه بهشت عزیز و مسیح و ره زردهشت
نیامد همی زند و استش درست دو رخ را به آب مسیحا بشست
ز دین پدر کیش مادر گرفت زمانه بدو مانده اندر شگفت
چنان تنگدل گشته زو شهریار که از گل نیامد جز از خار بار
در کاخ و فرخنده ایوان او ببستند و کردند زندان او
نشستنگهش جند شاپور بود از ایران وز باختر دور بود
بسی بسته و پر گزندان بدند برین بهره با او به زندان بدند
بدان گه که باز آمد از روم شاه بنالید زان جنبش و رنج راه
چنان شد ز سستی که از تن بماند ز ناتندرستی باردن بماند
کسی برد زی نوش زاد آگهی که تیره شد آن فر شاهنشهی
جهانی پر آشوب گردد کنون بیارند هر سو به بد رهنمون
جهاندار بیدار کسری بمرد زمان و زمین دیگری را سپرد
ز مرگ پدر شاد شد نوش زاد که هرگز ورا نام نوشین مباد
برین داستان زد یکی مرد پیر که گر شادی از مرگ هرگز ممیر
پسر کو ز راه پدر بگذرد ستم کاره خوانیمش ار بی خرد
اگر بیخ حنظل بود تر و خشک نشاید که بار آورد شاخ مشک
چرا گشت باید همی زان سرشت که پالیزبانش ز اول بکشت
اگر میل یابد همی سوی خاک ببرد ز خورشید وز باد و خاک
نه زو بار باید که یابد نه برگ ز خاکش بود زندگانی و مرگ
یکی داستان کردم از نوش زاد نگه کن مگر سر نپیچی ز داد
اگر چرخ را کوش صدری بدی همانا که صدریش کسری بدی
پسر سر چرا پیچد از راه اوی نشست که جوید ابر گاه اوی
ز من بشنو این داستان سر به سر بگویم تو را ای پسر در بدر
چو گفتار دهقان بیاراستم بدین خویشتن را نشان خواستم
که ماند ز من یادگاری چنین بدان آفرین کو کند آفرین
پس از مرگ بر من که گوینده ام بدین نام جاوید جوینده ام
چنین گفت گویندهٔ پارسی که بگذشت سال از برش چار سی
که هر کس که بر دادگر دشمنست نه مردم نژادست که آهرمنست
هم از نوش زاد آمد این داستان که یاد آمد از گفته باستان
چو بشنید فرزند کسری که تخت بپردخت زان خسروانی درخت
در کاخ بگشاد فرزند شاه برو انجمن شد فراوان سپاه
کسی کو ز بند خرد جسته بود به زندان نوشین روان بسته بود
ز زندانها بندها برگرفت همه شهر ازو دست بر سر گرفت
به شهر اندرون هرک ترسا بدند اگر جاثلیق ار سکوبا بدند
بسی انجمن کرد بر خویشتن سواران گردنکش و تیغ زن
فراز آمدندش تنی سی هزار همه نیزه داران خنجرگزار
یکی نامه بنوشت نزدیک خویش ز قیصر چو آیین تاریک خویش
که بر جندشاپور مهتر تویی هم آواز و هم کیش قیصر تویی
همه شهر ازو پرگنهکار شد سر بخت برگشته بیدار شد
خبر زین به شهر مداین رسید ازان که آمد از پور کسری پدید
نگهبان مرز مداین ز راه سواری برافگند نزدیک شاه
سخن هرچ بشنید با او بگفت چنین آگهی کی بود در نهفت
فرستاده برسان آب روان بیامد به نزدیک نوشین روان
بگفت آنچ بشنید و نامه بداد سخنها که پیدا شد از نوش زاد
ازو شاه بشنید و نامه بخواند غمی گشت زان کار و تیره بماند
جهاندار با موبد سرفراز نشست و سخن رفت چندی به راز
چو گشت آن سخن بر دلش جای گیر بفمود تا نزد او شد دبیر
یکی نامه بنوشت با داغ و درد پرآژنگ رخ لب پر از باد سرد
نخستین بران آفرین گسترید که چرخ و زمان و زمین آفرید
نگارندهٔ هور و کیوان و ماه فروزندهٔ فر و دیهیم و گاه
ز خاشاک ناچیز تا شیر و پیل ز گرد پی مور تا رود نیل
همه زیر فرمان یزدان بود وگر در دم سنگ و سندان بود
نه فرمان او را کرانه پدید نه زو پادشاهی بخواهد برید
بدانستم این نامهٔ ناپسند که آمد ز فرزند چندین گزند
وزان پرگناهان زندان شکن که گشتند با نوش زاد انجمن
چنین روز اگر چشم دارد کسی سزد گر نماند به گیتی بسی
که جز مرگ را کس ز مادر نزاد ز کسری بر آغاز تا نوش زاد
رها نیست از چنگ و منقار مرگ پی پشه و مور با پیل و کرگ
زمین گر گشاده کند راز خویش بپیماید آغاز و انجام خویش
کنارش پر از تاجداران بود برش پر ز خون سواران بود
پر از مرد دانا بود دامنش پر از خوب رخ جیب پیراهنش
چه افسر نهی بر سرت بر چه ترگ بدو بگذرد زخم پیکان مرگ
گروهی که یارند با نوش زاد که جز مرگ کسری ندارند یاد
اگر خود گذر یابی از روز بد به مرگ کسی شاه باشی سزد
و دیگر که از مرگ شاهان داد نگیرد کسی یاد جز بدنژاد
سر نوش زاد از خرد بازگشت چنین دیو با او هم آواز گشت
نباشد برو پایدار این سخن برافراخت چون خواست آمد ببن
نبایست کو نزد ما دستگاه بدین آگهی خیره کردی تباه
اگر تخت گشتی ز خسرو تهی همو بود زیبای شاهنشهی
چنین بود خود در خور کیش اوی سزاوار جان بداندیش اوی
ازین بر دل اندیشه و باک نیست اگر کیش فرزند ما پاک نیست
وزین کس که با او بهم ساختند وز آزرم ما دل بپرداختند
وزان خواسته کو تبه کرد نیز همی بر دل ما نسنجد به چیز
بداندیش و بیکار و بدگوهرند بدین زیردستی نه اندر خورند
ازین دست خوارست بر ما سخن ز کردار ایشان تو دل بد مکن
مرا بیم و باک از جهانداورست که از دانش برتو ران برترست
نباید که شد جان ما بی سپاس به نزدیک یزدان نیکی شناس
مرا داد پیروزی و فرهی فزونی و دیهیم شاهنشهی
سزای دهش گر نیایش بدی مرا بر فزونی فزایش بدی
گر از پشت من رفت یک قطره آب به جای دگر یافته جای خواب
چو بیدار شد دشمن آمد مرا بترسم که رنج از من آمد مرا
وگر گاه خشم جهاندار نیست مرا از چنین کار تیمار نیست
وزان کس که با او شدند انجمن همه زار و خوارند بر چشم من
وزان نامه کز قیصر آمد بدوی همی آب تیره درآمد به جوی
ازان کو هم آواز و هم کیش اوست گمانند قیصر بتن خویش اوست
کسی را که کوتاه باشد خرد بدین نیاکان خود ننگرد
گران بی خرد سر بپیچد ز داد به دشنام او لب نباید گشاد
که دشنام او ویژه دشنام ماست کجا از پی و خون و اندام ماست
تو لشکر بیارای و بر ساز جنگ مدارا کن اندر میان با درنگ
ور ای دون که تنگ اندر آید سخن به جنگ اندرون هیچ تندی مکن
گرفتنش بهتر ز کشتن بود مگرش از گنه بازگشتن بود
از آبی کزو سرو آزاد رست سزد گر نباید بدو خاک شست
وگر خوار گیرد تن ارجمند به پستی نهد روی سرو بلند
سرش برگراید ز بالین ناز مدار ایچ ازو گرز و شمشیر باز
گرامی که خواری کند آرزوی نشاید جدا کرد او را ز خوی
یکی ارجمندی بود کشته خوار چو با شاه گیتی کند کارزار
تواز کشتن او مدار ایچ باک چوخون سرخویش گیرد به خاک
سوی کیش قیصر گراید همی ز دیهیم ما سر بتابدهمی
عزیزی بود زار و خوار و نژند گزیده به شاهی ز چرخ بلند
بدین داستان زد یکی مهرنوش پرستار با هوش و پشمینه پوش
که هرکو به مرگ پدر گشت شاد ورا رامش و زندگانی مباد
تو از تیرگی روشنایی مجوی که با آتش آب اندر آید به جوی
نه آسانیی دید بی رنج کس که روشن زمانه برینست و بس
تو با چرخ گردان مکن دوستی که گه مغز اویی و گه پوستی
چه جویی زکردار او رنگ و بوی بخواهد ربودن چو به نمود روی
بدان گه بود بیم رنج و گزند که گردون گردان برآرد بلند
سپاهی که هستند با نوش زاد کجا سر به پیچند چندین ز داد
تو آن را جز از باد و بازی مدان گزاف زنان بود و رای بدان
هران کس که ترساست از لشکرش همی از پی کیش پیچد سرش
چنینست کیش مسیحا که دم زنی تیز و گردد کسی زو دژم
نه پروای رای مسیحابود به فرجام خصمش چلیپا بود
دگر هرکه هست از پراگندگان بدآموز و بدخواه و از بندگان
از ایشان یکی برتری رای نیست دم باد با رای ایشان یکیست
به جنگ ار گرفته شود نوش زاد برو زین سخنها مکن هیچ یاد
که پوشیده رویان او در نهان سرآرند برخویشتن بر زمان
هم ایوان او ساز زندان اوی ابا آنک بردند فرمان اوی
در گنج یک سر بدو برمبند وگر چه چنین خوار شد ارجمند
ز پوشیده رویان و از خوردنی ز افگندنی هم ز گستردنی
برو هیچ تنگی نباید به چیز نباید که چیزی نیابد به نیز
وزین مرزبانان ایرانیان هران کس که بستند با او میان
چو پیروز گردی مپیچان سخن میانشان به خنجر به دو نیم کن
هران کس که او دشمن پادشاست به کام نهنگش سپاری رواست
جزان هرک ما را به دل دشمنست ز تخم جفا پیشه آهرمنست
ز ما نیکوییها نگیرند یاد تو را آزمایش بس ازنوش زاد
ز نظاره هرکس که دشنام داد زبانش بجنبید بر نوش زاد
بران ویژه دشنام ما خواستند به هنگام بدگفتن آراستند
مباش اندرین نیزهمداستان که بدخواه راند چنین داستان
گراو بی هنرشد هم ازپشت ماست دل ما برین راستی برگواست
زبان کسی کو ببد کرد یاد وزو بود بیداد برنوش زاد
همه داغ کن برسر انجمن مبادش زبان ومبادش دهن
کسی کو بجوید همی روزگار که تا سست گردد تن شهریار
به کار آورد کژی و دشمنی بداندیشی و کیش آهرمنی
بدین پادشاهی نباشد رواست که فر و سر و افسر و چهر ماست
نهادند برنامه بر مهر شاه فرستاده برگشت پویان به راه
چو از ره سوی رام برزین رسید بگفت آنچ از شاه کسری شنید
چو آن گفته شد نامه او بداد به فرمان که فرمود با نوش زاد
سپه کردن و جنگ را ساختن وز آزرم او مغز پرداختن
چوآن نامه برخواند مرد کهن شنید از فرستاده چندی سخن
بدانگه که خیزد خروش خروس ز درگاه برخاست آوای کوس
سپاهی بزرگ از مداین برفت بشد رام برزین سوی جنگ تفت
پس آگاهی آمد سوی نوش زاد سپاه انجمن کرد و روزی بداد
همه جاثلیقان و به طریق روم که بودند زان مرز آبادبوم
سپهدار شماس پیش اندرون سپاهی همه دست شسته به خون
برآمد خروش از در نوش زاد بجنبید لشکر چو دریا ز باد
به هامون کشیدند یکسر ز شهر پر از جنگ سر دل پر از کین و زهر
چو گرد سپه رام برزین بدید بزد نای رویین وصف بر کشید
ز گرد سواران جوشنوران گراییدن گرزهای گران
دل سنگ خارا همی بردرید کسی روی خورشید تابان ندید
به قلب سپاه اندرون نوش زاد یکی ترگ رومی به سر برنهاد
سپاهی بد از جاثلقیان روم که پیدا نبد از پی نعل بوم
تو گفتی مگر خاک جوشان شدست هوا بر سر او خروشان شدست
زره دار گردی بیامد دلیر کجا نام اوبود پیروز شیر
خروشید کای نامور نوش زاد سرت را که پیچید چونین ز داد
بگشتی ز دین کیومرثی هم از راه هوشنگ و طهمورثی
مسیح فریبنده خود کشته شد چو از دین یزدان سرش گشته شد
ز دین آوران کین آنکس مجوی کجا کارخود را ندانست روی
اگر فر یزدان برو تافتی جهود اندرو راه کی یافتی
پدرت آن جهاندار آزادمرد شنیدی که با روم و قیصر چه کرد
تو با او کنون جنگ سازی همی سرت به آسمان برفرازی همی
بدین چهرچون ماه و این فرو برز برین یال و کتف و برین دست و گرز
نبینم خرد هیچ نزدیک تو چنین خیره شد جان تاریک تو
دریغ آن سرو تاج و نام و نژاد که اکنون همی داد خواهی به باد
تو با شاه کسری بسنده نه ای وگر پیل و شیر دمنده نه ای
چو دست و عنان توای شهریار بایوان شاهان ندیدم نگار
چو پای و رکیب تو و یال تو چنین شورش و دست و کوپال تو
نگارندهٔ چین نگاری ندید زمانه چو تو شهریاری ندید
جوانی دل شاه کسری مسوز مکن تیره این آب گیتی فروز
پیاده شو از باره زنهار خواه به خاک افگن این گرز و رومی کلاه
اگر دور از ایدر یکی باد سرد نشاند بروی تو بر تیره گرد
دل شهریار از تو بریان شود ز روی تو خورشید گریان شود
به گیتی همه تخم زفتی مکار ستیزه نه خوب آید از شهریار
گر از رای من سر به یک سو بری بلندی گزینی و کنداوری
بسی پند پیروز یاد آیدت سخن هی ابد گوی یاد آیدت
چنین داد پاسخ ورانوش زاد که ای پیر فرتوت سر پر ز باد
ز لشکر مرا زینهاری مخواه سرافراز گردان و فرزند شاه
مرا دین کسری نباید همی دلم سوی مادر گراید همی
که دین مسیحاست آیین اوی نگردم من از فره و دین اوی
مسیحای دین دار اگرکشته شد نه فر جهاندار ازو گشته شد
سوی پاک یزدان شد آن رای پاک بلندی ندید اندرین تیره خاک
اگرمن شوم کشته زان باک نیست کجا زهر مرگست و تریاک نیست
بگفت این سخن پیش پیروز پیر بپوشید روی هوا را بتیر
برفتند گردان لشکر ز جای خروش آمد از کوس وز کرنای
سپهبد چوآتش برانگیخت اسب بیامد بکردار آذر گشسب
چپ لشکر شاه ایران ببرد به پیش سپه در نماند ایچ گرد
فراوان ز مردان لشکر بکشت ازان کار شد رام برزین درشت
بفرمود تا تیرباران کنند هوا چون تگرگ بهاران کنند
بگرد اندرون خسته شد نوش زاد بسی کرد از پند پیروز یاد
بیامد به قلب سپه پر ز درد تن از تیر خسته رخ از درد زرد
چنین گفت پیش دلیران روم که جنگ پدر زار و خوارست و شوم
بنالید و گریان سقف را بخواند سخن هرچ بودش به دل در براند
بدو گفت کین روزگارم دژم ز من بر من آورد چندین ستم
کنون چون به خاک اندر آید سرم سواری برافگن بر مادرم
بگویش که شد زین جهان نوش زاد سرآمدبدو روز بیداد و داد
تو از من مگر دل نداری به رنج که اینست رسم سرای سپنج
مرا بهره اینست زین تیره روز دلم چون بدی شاد و گیتی فروز
نزاید جز از مرگ را جانور اگر مرگ دانی غم من مخور
سر من ز کشتن پر از دود نیست پدر بتر از من که خشنود نیست
مکن دخمه و تخت و رنج دراز به رسم مسیحا یکی گور ساز
نه کافور باید نه مشک و عبیر که من زین جهان کشته گشتم بتیر
بگفت این و لب را بهم برنهاد شد آن نامور شیردل نوش زاد
چو آگاه شد لشکر از مرگ شاه پراگنده گشتند زان رزمگاه
چو بشنید کو کشته شد پهلوان غریوان به بالین او شد دوان
ازان رزمگه کس نکشتند نیز نبودند شاد و نبردند چیز
و را کشته دیدند و افگنده خوار سکوبای رومی سرش بر کنار
همه رزمگه گشت زو پر خروش دل رام برزین پر از درد و جوش
زاسقف بپرسید کزنوش زاد از اندرز شاهی چه داری به یاد
چنین داد پاسخ که جز مادرش برهنه نباید که بیند برش
تن خویش چون دید خسته به تیر ستودان نفرمود و مشک و عبیر
نه افسر نه دیبای رومی نه تخت چو از بندگان دید تاریک بخت
برسم مسیحا کنون مادرش کفن سازد و گور و هم چادرش
کنون جان او با مسیحا یکیست همانست کاین خسته بردار نیست
مسیحی بشهر اندرون هرک بود نبد هیچ ترسای رخ ناشخود
خروش آمد از شهروز مرد و زن که بودند یک سر شدند انجمن
تن شهریار دلیر و جوان دل و دیده شاه نوشین روان
به تابوتش از جای برداشتند سه فرسنگ بر دست بگذاشتند
چوآگاه شد زان سخن مادرش به خاک اندرآمد سر و افسرش
ز پرده برهنه بیامد به راه برو انجمن گشته بازارگاه
سراپرده ای گردش اندر زدند جهانی همه خاک بر سر زدند
به خاکش سپردند و شد نوش زاد ز باد آمد و ناگهان شد به باد
همه جند شاپور گریان شدند ز درد دل شاه بریان شدند
چه پیچی همی خیره در بند آز چودانی که ایدر نمانی دراز
گذرجوی و چندین جهان را مجوی گلش زهر دارد به سیری مبوی
مگردان سرازدین وز راستی که خشم خدای آورد کاستی
چو این بشنوی دل زغم بازکش مزن بر لبت بر ز تیمار تش
گرت هست جام می زرد خواه به دل خرمی را مدان از گناه
نشاط وطرب جوی وسستی مکن گزافه مپرداز مغزسخن
اگر در دلت هیچ حب علیست تو را روز محشر به خواهش ولیست

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

اگر شاه دیدی وگر زیردست وگر پاکدل مرد یزدان پرست

چه پادشاه باشد و چه زیردست، و چه انسانی پاک‌نهاد و خداپرست باشد، فرقی نمی‌کند (همه به همسر نیاز دارند).

نکته ادبی: یزدان‌پرست واژه‌ای مرکب برای توصیف فرد دین‌دار و مؤمن است.

چنان دان که چاره نباشد ز جفت ز پوشیدن و خورد و جای نهفت

بدان که هیچ‌کس از داشتن همسر، و نیاز به پوشاک و خوراک و سرپناه بی‌نیاز نیست.

نکته ادبی: جای نهفت استعاره از مسکن و مأوا است.

اگر پارسا باشد و رای زن یکی گنج باشد براگنده زن

اگر همسر، زنی پارسا و خردمند باشد، همچون گنجی ارزشمند و پراکنده در زندگی است.

نکته ادبی: گنج پراکنده کنایه از ثروتی عظیم و در دسترس است.

بویژه که باشد به بالا بلند فروهشته تا پای مشکین کمند

به‌ویژه اگر آن زن بلندقامت باشد و گیسوان سیاه و بلندش تا پای او رسیده باشد.

نکته ادبی: مشکین کمند استعاره از گیسوان بلند و سیاه است.

خردمند و هشیار و با رای و شرم سخن گفتنش خوب و آوای نرم

اگر زنی خردمند، هوشیار، با درایت و حیا باشد و گفتارش دلنشین و صدایش نرم باشد (کمال مطلوب است).

نکته ادبی: رای به معنای اندیشه و درایت است.

برین سان زنی داشت پرمایه شاه به بالای سرو و به دیدار ماه

پادشاه چنین همسر ارزشمندی داشت که قامتش چون درخت سرو و چهره‌اش مانند ماه تابان بود.

نکته ادبی: تشبیه به سرو و ماه برای توصیف زیبایی و بلندبالایی استفاده شده است.

بدین مسیحا بد این ماه روی ز دیدار او شهر پر گفت و گوی

آن زن مسیحی و ماه‌روی، چنان زیبا بود که شهر درباره زیبایی او همواره سخن می‌گفت.

نکته ادبی: مسیحا در اینجا اشاره به خاستگاه دینی و زیبایی قدسی او دارد.

یکی کودک آمدش خورشید چهر ز ناهید تابنده تر بر سپهر

فرزندی از او زاده شد که چهره‌ای خورشیدگونه داشت و از ناهید (زهره) در آسمان نیز درخشان‌تر بود.

نکته ادبی: ناهید سیاره‌ای است که در ادب فارسی نماد زیبایی است.

ورا نامور خواندی نوش زاد نجستی ز ناز از برش تندباد

نام او را نوش‌زاد نهادند و چنان در ناز و نعمت پرورده شد که حتی باد تندی هم به او آسیب نرساند.

نکته ادبی: تندباد استعاره از سختی‌ها و ناملایمات روزگار است.

ببالید برسان سرو سهی هنرمند و زیبای شاهنشهی

او چون درخت سرو آزاد رشد کرد؛ هنرمند بود و برازنده شأن شاهنشاهی.

نکته ادبی: سرو سهی نماد بالندگی و قامت موزون است.

چو دوزخ بدانست و راه بهشت عزیز و مسیح و ره زردهشت

او که دوزخ و بهشت و آیین‌های مسیح و زرتشت را شناخت (و تفاوت آن‌ها را دریافت).

نکته ادبی: اشاره به ادیان مسیحیت و زرتشت.

نیامد همی زند و استش درست دو رخ را به آب مسیحا بشست

درست بودن متون مقدس زرتشتی (زند و استا) را نپذیرفت و چهره خود را با آیین مسیحیت (آب مسیحا) شستشو داد (و تغییر دین داد).

نکته ادبی: زند و استا به متون مقدس زرتشتی اشاره دارد.

ز دین پدر کیش مادر گرفت زمانه بدو مانده اندر شگفت

او دین پدر را رها کرد و کیش مادر را برگزید و زمانه از این تغییر شگفت‌زده شد.

نکته ادبی: کیش به معنای مذهب و آیین است.

چنان تنگدل گشته زو شهریار که از گل نیامد جز از خار بار

پادشاه چنان از او دل‌تنگ و غمگین شد که گویی در باغ زندگی‌اش به‌جای گل، خار روییده بود.

نکته ادبی: گل و خار تضاد میان نیکی و بدی فرزند را نشان می‌دهد.

در کاخ و فرخنده ایوان او ببستند و کردند زندان او

در کاخ و ایوان باشکوه شاهی، در را به روی او بستند و زندانی‌اش کردند.

نکته ادبی: ایوان نماد کاخ پادشاهی و قدرت است.

نشستنگهش جند شاپور بود از ایران وز باختر دور بود

محل زندانی کردن او شهر جندیشاپور بود که از مرکز ایران و غرب دور بود.

نکته ادبی: جندیشاپور از شهرهای علمی و مهم ایران باستان بود.

بسی بسته و پر گزندان بدند برین بهره با او به زندان بدند

بسیاری از افراد که در رنج و گرفتاری بودند، در آنجا با او هم‌بند بودند.

نکته ادبی: گزندان به معنای آسیب‌دیدگان و دردمندان است.

بدان گه که باز آمد از روم شاه بنالید زان جنبش و رنج راه

زمانی که پادشاه از روم بازگشت، از خستگی سفر و رنج‌های راه شکوه می‌کرد.

نکته ادبی: بازگشت از روم اشاره به جنگ‌های ایران و روم دارد.

چنان شد ز سستی که از تن بماند ز ناتندرستی باردن بماند

آن‌قدر سست و ناتوان شد که توان ایستادن نداشت و از بیماری در رنج بود.

نکته ادبی: باردن به معنای ایستادن و قامت راست کردن است.

کسی برد زی نوش زاد آگهی که تیره شد آن فر شاهنشهی

کسی به نوش‌زاد خبر داد که شکوه و فرّ پادشاهی پدر رو به افول گذاشته است.

نکته ادبی: فرّ شاهنشهی نماد مشروعیت و قدرت الهی پادشاه است.

جهانی پر آشوب گردد کنون بیارند هر سو به بد رهنمون

جهان اکنون پر از آشوب می‌شود و افراد نااهل از هر سو برای اغواگری پیش می‌آیند.

نکته ادبی: بد رهنمون به معنای گمراه‌کننده است.

جهاندار بیدار کسری بمرد زمان و زمین دیگری را سپرد

خبر پیچید که کسری (انوشیروان) جهان‌دارِ بیدار، درگذشته است و زمام امور به دست دیگری افتاده است.

نکته ادبی: کسری لقب انوشیروان است.

ز مرگ پدر شاد شد نوش زاد که هرگز ورا نام نوشین مباد

نوش‌زاد از شنیدن خبر مرگ پدر شاد شد و آرزو کرد که نام نیکی از او باقی نماند.

نکته ادبی: نوشین به معنای گوارا و شیرین است که تضاد با مرگ پدر دارد.

برین داستان زد یکی مرد پیر که گر شادی از مرگ هرگز ممیر

مرد پیری درباره این داستان گفت: اگر شادی تو از مرگ دیگران است، هرگز آن شادی برایت ماندگار نباشد.

نکته ادبی: ممیّر به معنای نامیرا است.

پسر کو ز راه پدر بگذرد ستم کاره خوانیمش ار بی خرد

پسری که از راه و روش پدر سرپیچی کند، او را ستمکار و نادان می‌خوانیم.

نکته ادبی: بی‌خرد به معنای کسی است که عقل و درایت ندارد.

اگر بیخ حنظل بود تر و خشک نشاید که بار آورد شاخ مشک

اگر ریشه گیاه حنظل (گیاه تلخ) باشد، محال است که از شاخه‌اش میوه مشک (خوشبو) به بار بیاید.

نکته ادبی: حنظل گیاهی است بسیار تلخ که نماد شرارت و بدی است.

چرا گشت باید همی زان سرشت که پالیزبانش ز اول بکشت

چرا باید از همان سرشتی باشد که باغبانش (پدر) از ابتدا سعی در از بین بردنش داشت؟

نکته ادبی: پالیزبان استعاره از پدر است که مراقب تربیت فرزند است.

اگر میل یابد همی سوی خاک ببرد ز خورشید وز باد و خاک

اگر فرزند به سمت پستی و خاک‌ساری (گناه) متمایل شود، از نور خورشید و باد و پاکی‌ها بریده می‌شود.

نکته ادبی: خاک نماد دنیاپرستی و پستی است.

نه زو بار باید که یابد نه برگ ز خاکش بود زندگانی و مرگ

نه باید از او انتظار میوه و برگ (خیر) داشت؛ چرا که زندگی و مرگش آلوده به پستی است.

نکته ادبی: اشاره به بی‌حاصلی انسان ناخلف.

یکی داستان کردم از نوش زاد نگه کن مگر سر نپیچی ز داد

داستانی از نوش‌زاد روایت کردم، توجه کن تا تو از راه داد و عدالت منحرف نشوی.

نکته ادبی: داد به معنای عدالت و قانون است.

اگر چرخ را کوش صدری بدی همانا که صدریش کسری بدی

اگر چرخ گردون (فلک) همتایی داشت، یقیناً آن همتا کسری بود.

نکته ادبی: صدر به معنای همتا و قرینه است.

پسر سر چرا پیچد از راه اوی نشست که جوید ابر گاه اوی

پس چرا پسر از راه پدر سر می‌پیچد و به دنبال جانشینی اوست؟

نکته ادبی: گاه به معنای تخت و جایگاه پادشاهی است.

ز من بشنو این داستان سر به سر بگویم تو را ای پسر در بدر

ای پسر، این داستان را از ابتدا تا انتها از من بشنو.

نکته ادبی: در به در به معنای تمام و کمال است.

چو گفتار دهقان بیاراستم بدین خویشتن را نشان خواستم

وقتی سخن دهقان (راوی باستان) را آراستم، خواستم خود را با این کار به یادگار بگذارم.

نکته ادبی: دهقان در شاهنامه به معنای راویان و تاریخ‌دانان ایرانی است.

که ماند ز من یادگاری چنین بدان آفرین کو کند آفرین

تا یادگاری از من بماند و کسانی که این را می‌خوانند، مرا دعا کنند.

نکته ادبی: آفرین به معنای دعا و تحسین است.

پس از مرگ بر من که گوینده ام بدین نام جاوید جوینده ام

پس از مرگ، من که گوینده‌ام، با این نام جاودانه خواهم ماند.

نکته ادبی: جاوید جوینده کنایه از میل به جاودانگی از طریق سخن است.

چنین گفت گویندهٔ پارسی که بگذشت سال از برش چار سی

گوینده پارسی‌گوی چنین گفت که چهل سال از عمرش گذشته بود.

نکته ادبی: چار سی (چهار ضربدر سی) معادل صد و بیست سال است که در اینجا به معنای گذر عمر است.

که هر کس که بر دادگر دشمنست نه مردم نژادست که آهرمنست

که هر کس دشمن دادگر باشد، از نژاد آدمی نیست و مانند اهریمن است.

نکته ادبی: آهرمن نماد شر مطلق در اساطیر ایرانی است.

هم از نوش زاد آمد این داستان که یاد آمد از گفته باستان

این داستان از ماجرای نوش‌زاد و گفته‌های باستان به یاد آمد.

نکته ادبی: باستان به معنای پیشینیان است.

چو بشنید فرزند کسری که تخت بپردخت زان خسروانی درخت

وقتی فرزند کسری شنید که تخت پادشاهی از وجود آن خسرو خالی شده است.

نکته ادبی: خسروانی درخت کنایه از خاندان شاهی است.

در کاخ بگشاد فرزند شاه برو انجمن شد فراوان سپاه

فرزند شاه در کاخ را گشود و سپاهیان بسیاری نزد او جمع شدند.

نکته ادبی: انجمن شدن به معنای گرد آمدن است.

کسی کو ز بند خرد جسته بود به زندان نوشین روان بسته بود

هر کس که از بند عقل آزاد شده بود (بی‌خرد)، خود را به نوش‌زاد بست (پیرو او شد).

نکته ادبی: بند خرد استعاره از تقوا و دوراندیشی است.

ز زندانها بندها برگرفت همه شهر ازو دست بر سر گرفت

او بندهای زندان‌ها را باز کرد و تمام شهر از این آشوب، سوگوار شد.

نکته ادبی: دست بر سر گرفتن کنایه از ماتم و سوگواری است.

به شهر اندرون هرک ترسا بدند اگر جاثلیق ار سکوبا بدند

در شهر هر کس که مسیحی بود، چه رئیس کلیسا و چه پیروانش، با او همراه شدند.

نکته ادبی: جاثلیق به معنای اسقف یا رئیس مسیحیان است.

بسی انجمن کرد بر خویشتن سواران گردنکش و تیغ زن

سپاه بسیاری، شامل سواران دلاور و جنگجویان، گرد خود جمع کرد.

نکته ادبی: گردنکش به معنای دلاور و یاغی است.

فراز آمدندش تنی سی هزار همه نیزه داران خنجرگزار

سی هزار نفر از نیزه‌داران و خنجر‌به‌دستان به سوی او آمدند.

نکته ادبی: خنجرگزار صفت جنگجویانی است که در نبرد مهارت دارند.

یکی نامه بنوشت نزدیک خویش ز قیصر چو آیین تاریک خویش

نامه‌ای برای هم‌کیشان خود نوشت، به همان سبک و آیینِ تاریک (و مخالف) خود.

نکته ادبی: آیین تاریک کنایه از مخالفت با آیین رسمی و روشن (زرتشتی) است.

که بر جندشاپور مهتر تویی هم آواز و هم کیش قیصر تویی

که در جندیشاپور تو بزرگ هستی و هم‌آواز و هم‌کیش قیصر (روم) هستی.

نکته ادبی: قیصر لقب پادشاهان روم است که در اینجا نماد غرب و دشمنی با ایران است.

همه شهر ازو پرگنهکار شد سر بخت برگشته بیدار شد

تمام شهر به خاطر او گناه‌کار شد و بخت و اقبال‌شان رو به سیاهی گذاشت.

نکته ادبی: سر بخت برگشته استعاره از بدبختی و شکست است.

خبر زین به شهر مداین رسید ازان که آمد از پور کسری پدید

خبر این رویدادها از کارهای پسر کسری، به شهر مداین (پایتخت) رسید.

نکته ادبی: مداین یا تیسفون، پایتخت ساسانیان بوده است.

نگهبان مرز مداین ز راه سواری برافگند نزدیک شاه

نگهبان مرزهای مداین، سواری را برای رساندن خبر به نزد پادشاه فرستاد.

نکته ادبی: مداین (تیسفون) پایتخت ساسانیان است. واژه «برافگند» در اینجا به معنای فرستادن و روانه کردن است.

سخن هرچ بشنید با او بگفت چنین آگهی کی بود در نهفت

هر سخنی را که شنیده بود برای شاه بازگو کرد؛ چرا که چنین خبری را نمی‌توان پنهان نگه داشت.

نکته ادبی: نهفت به معنای پنهانی و خفا است.

فرستاده برسان آب روان بیامد به نزدیک نوشین روان

فرستاده که در سرعت همچون آب روان بود، بی‌درنگ نزد انوشیروان رسید.

نکته ادبی: نوشین‌روان صورتی دیگر از انوشیروان است که لقب اوست به معنای کسی که روانی جاویدان و شیرین دارد.

بگفت آنچ بشنید و نامه بداد سخنها که پیدا شد از نوش زاد

آنچه را شنیده بود گفت و نامه مربوط به کارهای نوش‌زاد را به شاه تقدیم کرد.

نکته ادبی: نوش‌زاد نام فرزند عاصی انوشیروان است.

ازو شاه بشنید و نامه بخواند غمی گشت زان کار و تیره بماند

شاه خبر را شنید و نامه را خواند، سپس از این ماجرا بسیار غمگین و دلسرد شد.

نکته ادبی: تیره بماند کنایه از اندوهگین شدن و پریشانی خاطر است.

جهاندار با موبد سرفراز نشست و سخن رفت چندی به راز

پادشاه با موبدِ بلندمرتبه نشست و مدتی در خلوت درباره این موضوع رایزنی کردند.

نکته ادبی: موبد در اینجا به معنای مشاور دینی و دانایِ کارکشته است.

چو گشت آن سخن بر دلش جای گیر بفمود تا نزد او شد دبیر

وقتی این ماجرا در دلش جای گرفت و تصمیم نهایی را گرفت، دستور داد تا کاتب (دبیر) را نزد او بیاورند.

نکته ادبی: دبیر در متون کهن به معنای کاتب و منشیِ رسمی دربار است.

یکی نامه بنوشت با داغ و درد پرآژنگ رخ لب پر از باد سرد

شاه نامه‌ای سرشار از اندوه و درد نوشت، در حالی که صورتش از غم پرچین و لبش از آه سرد بود.

نکته ادبی: پرآژنگ کنایه از غم و اندوه شدید است که چهره را فرسوده می‌کند.

نخستین بران آفرین گسترید که چرخ و زمان و زمین آفرید

آغاز نامه را با ستایش خدایی آغاز کرد که چرخ گردون، زمان و زمین را آفرید.

نکته ادبی: آفرین گسترید به معنای ستایش کردن است.

نگارندهٔ هور و کیوان و ماه فروزندهٔ فر و دیهیم و گاه

خالقِ خورشید، سیاره کیوان و ماه؛ کسی که شکوه و تاج و تختِ پادشاهان را روشن و ارزشمند می‌سازد.

نکته ادبی: هور به معنای خورشید و دیهیم به معنای تاج است.

ز خاشاک ناچیز تا شیر و پیل ز گرد پی مور تا رود نیل

از ناچیزترین اشیاء مانند خاشاک تا بزرگترین حیوانات مثل شیر و فیل، و از کوچکترین گرد و غبارِ ناشی از حرکت مورچه تا رودخانه عظیم نیل.

نکته ادبی: این بیت نشان‌دهنده احاطه مطلق خداوند بر همه کائنات است.

همه زیر فرمان یزدان بود وگر در دم سنگ و سندان بود

همه چیز تحت اراده و فرمان یزدان است، حتی اگر در دلِ سخت‌ترین سنگ‌ها باشد.

نکته ادبی: سندان استعاره از سختی و نفوذناپذیری است.

نه فرمان او را کرانه پدید نه زو پادشاهی بخواهد برید

هیچ پایانی برای فرمان او متصور نیست و هیچ‌کس نمی‌تواند پادشاهی را از دستِ او بگیرد.

نکته ادبی: کرانه به معنای حد و مرز است.

بدانستم این نامهٔ ناپسند که آمد ز فرزند چندین گزند

من از طریق این نامه ناخوشایند دانستم که از جانب فرزندم آسیب‌های فراوانی وارد شده است.

نکته ادبی: گزند به معنای آسیب و زیان است.

وزان پرگناهان زندان شکن که گشتند با نوش زاد انجمن

و نیز درباره آن گناهکارانی که زندان را شکستند و با نوش‌زاد متحد شدند.

نکته ادبی: زندان‌شکن به کسانی گفته می‌شود که علیه قانون شوریده‌اند.

چنین روز اگر چشم دارد کسی سزد گر نماند به گیتی بسی

اگر کسی به باقی ماندن در چنین روزگاری امید دارد، سزاوار است که عمر طولانی در این جهان نداشته باشد.

نکته ادبی: اشاره به فانی بودن دنیا و بی‌معناییِ دلبستگی به آن.

که جز مرگ را کس ز مادر نزاد ز کسری بر آغاز تا نوش زاد

زیرا از زمان پادشاهان کیانی تا زمان نوش‌زاد، هیچ‌کس جز مرگ را به همراه نیاورده است.

نکته ادبی: کسری لقب شاهان ساسانی است.

رها نیست از چنگ و منقار مرگ پی پشه و مور با پیل و کرگ

هیچ‌کس از چنگال مرگ رهایی ندارد؛ چه پشه و مورچه باشد و چه فیل و کرگدن.

نکته ادبی: کرگ به معنای کرگدن است.

زمین گر گشاده کند راز خویش بپیماید آغاز و انجام خویش

اگر زمین رازهای خود را آشکار کند، آغاز و پایانِ همه موجودات را نمایان می‌سازد.

نکته ادبی: تشخیص (جان‌بخشی) به زمین.

کنارش پر از تاجداران بود برش پر ز خون سواران بود

کنار زمین پر از پادشاهانِ از پا درآمده و سینه آن پر از خونِ جنگجویان است.

نکته ادبی: تصویرسازی از گورستانِ تاریخ.

پر از مرد دانا بود دامنش پر از خوب رخ جیب پیراهنش

دامنش پر از مردانِ دانشمند و لباسش پر از زیبارویان است (همه در خاک خفته‌اند).

نکته ادبی: جیب پیراهن به معنای یقه و گریبن است.

چه افسر نهی بر سرت بر چه ترگ بدو بگذرد زخم پیکان مرگ

چه تاج بر سر بگذاری و چه کلاهخودِ جنگی، تیرِ مرگ از هر دو می‌گذرد و نفوذ می‌کند.

نکته ادبی: ترگ به معنای کلاهخود جنگی است.

گروهی که یارند با نوش زاد که جز مرگ کسری ندارند یاد

آن گروهی که با نوش‌زاد همراه شده‌اند، در واقع جز مرگِ پادشاه چیز دیگری را در سر ندارند.

نکته ادبی: کنایه از شورش و طمع به تخت و تاج.

اگر خود گذر یابی از روز بد به مرگ کسی شاه باشی سزد

اگر هم از این روزهای بد جان سالم به در ببری، تنها با مرگِ شاه به پادشاهی رسیده‌ای.

نکته ادبی: مذمتِ پادشاهیِ ناشی از قتل و خون‌ریزی.

و دیگر که از مرگ شاهان داد نگیرد کسی یاد جز بدنژاد

و دیگر اینکه، هیچ‌کس جز انسان‌های پست‌طینت، مرگ شاهان را برای رسیدن به قدرت آرزو نمی‌کند.

نکته ادبی: بدنژاد به معنای کسی است که اصالت و گوهرِ والایی ندارد.

سر نوش زاد از خرد بازگشت چنین دیو با او هم آواز گشت

عقلِ نوش‌زاد از سرش پرید و دیوِ نادانی با او هم‌صدا شد.

نکته ادبی: بازگشتنِ عقل کنایه از دیوانگی یا گمراهی است.

نباشد برو پایدار این سخن برافراخت چون خواست آمد ببن

این سخن و این قدرت برای او پایدار نخواهد بود؛ او برخاست که سقوط کند.

نکته ادبی: ببن (به معنی سقوط و زوال).

نبایست کو نزد ما دستگاه بدین آگهی خیره کردی تباه

نباید نزد ما تشکیلات و دستگاهی برپا می‌کرد؛ او با این کارِ بیهوده، همه چیز را تباه کرد.

نکته ادبی: خیره به معنای بیهوده و نابخردانه است.

اگر تخت گشتی ز خسرو تهی همو بود زیبای شاهنشهی

اگر پادشاهی از وجودِ خسرو (شاه) خالی می‌شد، شاید او لایق پادشاهی بود، اما چنین نیست.

نکته ادبی: اشاره به اینکه تا شاه زنده است، فرزند را حقی به پادشاهی نیست.

چنین بود خود در خور کیش اوی سزاوار جان بداندیش اوی

این رفتار با کیش و آیین او سازگار است و سزاوارِ روحیه‌ای است که بدخواه است.

نکته ادبی: کیش به معنای آیین و روش زندگی است.

ازین بر دل اندیشه و باک نیست اگر کیش فرزند ما پاک نیست

اگر باور و آیینِ فرزندِ ما پاک نیست، از این بابت نگران و بیمناک نیستم.

نکته ادبی: اشاره به انحراف عقیدتی نوش‌زاد.

وزین کس که با او بهم ساختند وز آزرم ما دل بپرداختند

و از کسانی که با او هم‌دست شدند و احترام ما را کنار گذاشتند، باکی ندارم.

نکته ادبی: آزرم به معنای شرم و احترام و بزرگداشت است.

وزان خواسته کو تبه کرد نیز همی بر دل ما نسنجد به چیز

و آن اموالی را که او تباه کرد، اصلاً برای من اهمیتی ندارد.

نکته ادبی: خواسته در اینجا به معنای مال و ثروت است.

بداندیش و بیکار و بدگوهرند بدین زیردستی نه اندر خورند

آنها بداندیش، بیکاره و بی‌اصالت هستند و شایستگیِ این جایگاه و زیردستی را ندارند.

نکته ادبی: بدگوهر اشاره به فرومایگی اخلاقی دارد.

ازین دست خوارست بر ما سخن ز کردار ایشان تو دل بد مکن

این ماجرا برای ما کوچک و حقیر است؛ تو به خاطر کارهای آن‌ها دلسرد نشو.

نکته ادبی: دل بد مکن به معنای ناامید یا ترسان نشو است.

مرا بیم و باک از جهانداورست که از دانش برتو ران برترست

ترس و بیم من فقط از خداوند است که از تمام دانایی‌ها فراتر است.

نکته ادبی: جهاندار نامی برای خداوند است.

نباید که شد جان ما بی سپاس به نزدیک یزدان نیکی شناس

نباید به گونه‌ای عمل کنم که در پیشگاه خداوندِ نیک‌شناس، ناسپاس شمرده شوم.

نکته ادبی: سپاس به معنای قدردانی و شکر است.

مرا داد پیروزی و فرهی فزونی و دیهیم شاهنشهی

خداوند به من پیروزی، شکوه و تاج پادشاهی بخشیده است.

نکته ادبی: فرهی به معنای فر و شکوه است.

سزای دهش گر نیایش بدی مرا بر فزونی فزایش بدی

اگر بخشش و دهش، نوعی نیایش باشد، خداوند پیوسته بر شکوهِ من می‌افزاید.

نکته ادبی: دهش به معنای بخشش و سخاوت است.

گر از پشت من رفت یک قطره آب به جای دگر یافته جای خواب

اگر قطره‌ای از وجودِ من (فرزندم) به بیراهه رفته باشد، جایی برای آرامش خود یافته است (به من مربوط نیست).

نکته ادبی: استعاره از جدا شدن فرزند از دودمان شاه.

چو بیدار شد دشمن آمد مرا بترسم که رنج از من آمد مرا

اکنون که دشمن بیدار شده، تنها نگرانم که این رنج به خاطر گناهِ من گریبانگیرم شده باشد.

نکته ادبی: اشاره به اعتقاد به اینکه بلایا نتیجه اعمال خودِ انسان است.

وگر گاه خشم جهاندار نیست مرا از چنین کار تیمار نیست

و اگر این رنج، خشم خداوند نباشد، از این کارِ فرزندم هیچ اندوهی ندارم.

نکته ادبی: تیمار به معنای اندوه و غم است.

وزان کس که با او شدند انجمن همه زار و خوارند بر چشم من

و کسانی که با او هم‌دست شده‌اند، همه در نگاهِ من خوار و ذلیل هستند.

نکته ادبی: زار و خوار به معنای حقیر و درمانده است.

وزان نامه کز قیصر آمد بدوی همی آب تیره درآمد به جوی

و آن نامه‌ای که قیصر به او نوشته، تنها آب را در جوی تیره کرده است (اوضاع را پیچیده کرده).

نکته ادبی: کنایه از مخدوش کردن اوضاع.

ازان کو هم آواز و هم کیش اوست گمانند قیصر بتن خویش اوست

از بس که او هم‌عقیده قیصر است، گمان می‌کنند قیصر خودِ اوست.

نکته ادبی: اشاره به وابستگی فکری نوش‌زاد به رومیان.

کسی را که کوتاه باشد خرد بدین نیاکان خود ننگرد

کسی که عقلش کوتاه است، به نیاکان و اصالت خود نگاه نمی‌کند.

نکته ادبی: اشاره به فراموشیِ ریشه و تبار.

گران بی خرد سر بپیچد ز داد به دشنام او لب نباید گشاد

انسانِ نادان از عدالت روی برمی‌گرداند؛ حتی نباید دهان به دشنام دادن به او گشود.

نکته ادبی: سربپیچد به معنای نافرمانی و دوری از عدالت است.

که دشنام او ویژه دشنام ماست کجا از پی و خون و اندام ماست

زیرا دشنام دادن به او، در واقع دشنام به خودِ ماست، چرا که او از خون و تبارِ ماست.

نکته ادبی: اشاره به پیوند خونی و آبروی خانوادگی.

تو لشکر بیارای و بر ساز جنگ مدارا کن اندر میان با درنگ

تو لشکر را بیارای و آماده جنگ شو، اما در عین حال با مدارا و آرامش رفتار کن.

نکته ادبی: برساز به معنای مهیا کردن است.

ور ای دون که تنگ اندر آید سخن به جنگ اندرون هیچ تندی مکن

و اگر کار به سختی کشید و چاره‌ای جز جنگ نبود، در میدان نبرد هیچ تندیِ بی‌جایی نکن.

نکته ادبی: اشاره به حکمت و اعتدال در جنگاوری.

گرفتنش بهتر ز کشتن بود مگرش از گنه بازگشتن بود

بهتر است او را زنده دستگیر کنی تا اینکه بکشی، مگر اینکه او از گناه خود توبه کند و به راه راست بازگردد.

نکته ادبی: مگرش: مخفف مگر او را. واژه گناه در اینجا استعاره از شورش و نافرمانی است.

از آبی کزو سرو آزاد رست سزد گر نباید بدو خاک شست

کسی که مانند سرو، آزاد و بلندمرتبه است، شایسته نیست که به او بی‌احترامی شود یا با خاکِ خواری آلوده گردد.

نکته ادبی: سرو آزاد نماد آزادگی و مقام والا است.

وگر خوار گیرد تن ارجمند به پستی نهد روی سرو بلند

اگر کسی که ارجمند است، خودش تن به خواری و پستی دهد، در حقیقت شأن و مقام خود را از بین برده است.

نکته ادبی: آرایه تضاد بین ارجمند و پستی.

سرش برگراید ز بالین ناز مدار ایچ ازو گرز و شمشیر باز

اگر او از جایگاه ناز و نعمت خود کناره‌گیری کرد و سرکش شد، در مجازات او با شمشیر و گرز درنگ نکن.

نکته ادبی: بالین ناز کنایه از مقام پادشاهی و رفاه است.

گرامی که خواری کند آرزوی نشاید جدا کرد او را ز خوی

انسانی شریف که خودخواسته به دنبال خواری می‌رود، دیگر شایسته نیست که او را از سرشت بدش جدا کرد (یعنی او اصلاح‌ناپذیر است).

نکته ادبی: خوی در اینجا به معنای خصلت و سرشت ذاتی است.

یکی ارجمندی بود کشته خوار چو با شاه گیتی کند کارزار

کسی که دارای مقام و منزلت است اگر با شاه جهان بجنگد، خوار و ذلیل کشته می‌شود (او خود، شأنش را از بین برده است).

نکته ادبی: اشاره به سقوط مقام سیاسی به دلیل تقابل با شاه.

تواز کشتن او مدار ایچ باک چوخون سرخویش گیرد به خاک

هنگامی که او خون خویشاوندانش (پادشاه) را نادیده می‌گیرد و به دشمنی برمی‌خیزد، از کشتن او هیچ ترسی نداشته باش.

نکته ادبی: خون سر به معنای خون خود (خویشاوند) است.

سوی کیش قیصر گراید همی ز دیهیم ما سر بتابدهمی

اگر او به دین قیصر (روم) متمایل شود و از پادشاهی ما روی‌گردان شود، او دشمن است.

نکته ادبی: دیهیم کنایه از سلطنت و پادشاهی است.

عزیزی بود زار و خوار و نژند گزیده به شاهی ز چرخ بلند

او با اینکه شاهزاده بود، اکنون به دلیل نافرمانی، تبدیل به فردی نژند و خوار شده است.

نکته ادبی: نژند به معنای اندوهگین و خوار است.

بدین داستان زد یکی مهرنوش پرستار با هوش و پشمینه پوش

خدمتکاری دانا که لباس ساده (پشمینه) به تن داشت، پندی درباره این ماجرا داد.

نکته ادبی: پشمینه پوش نشان از زهد و دانایی است.

که هرکو به مرگ پدر گشت شاد ورا رامش و زندگانی مباد

هر کس که از مرگ پدرش شاد شود، هرگز به آرامش و زندگی خوش نخواهد رسید.

نکته ادبی: این بیت ضرب‌المثلی اخلاقی است.

تو از تیرگی روشنایی مجوی که با آتش آب اندر آید به جوی

از تیرگی و بدی، نور و نیکی انتظار نداشته باش؛ همان‌طور که آب و آتش با هم در یک جوی جمع نمی‌شوند.

نکته ادبی: تمثیل تضاد ذاتی آب و آتش.

نه آسانیی دید بی رنج کس که روشن زمانه برینست و بس

هیچ‌کس بدون رنج به آسایش نرسیده است، زیرا طبیعتِ زمانه و گردش روزگار همین است.

نکته ادبی: اشاره به قانون طبیعت که آسانی در گرو رنج است.

تو با چرخ گردان مکن دوستی که گه مغز اویی و گه پوستی

به چرخش روزگار اعتماد مکن، زیرا گاهی تو را عزیز می‌دارد و گاهی تو را می‌شکند (مثل مغز و پوست).

نکته ادبی: استعاره از ناپایداری بخت که گاهی فرد را در اوج و گاهی در حضیض قرار می‌دهد.

چه جویی زکردار او رنگ و بوی بخواهد ربودن چو به نمود روی

از کردار روزگار، انتظارِ رنگ و بویِ خوش نداشته باش، زیرا هرچه را به تو نشان دهد، به زودی از تو می‌گیرد.

نکته ادبی: اشاره به فریبندگی دنیا و زوال سریع مواهب آن.

بدان گه بود بیم رنج و گزند که گردون گردان برآرد بلند

بیمِ رنج و سختی درست زمانی است که روزگار بخت تو را بلند می‌کند و به اوج می‌رساند.

نکته ادبی: اشاره به چرخه اقبال و ادبار.

سپاهی که هستند با نوش زاد کجا سر به پیچند چندین ز داد

سپاهی که همراه نوش‌زاد هستند، چرا از عدالت روی برمی‌گردانند و نافرمانی می‌کنند؟

نکته ادبی: پرسش انکاری برای سرزنش سپاهیان.

تو آن را جز از باد و بازی مدان گزاف زنان بود و رای بدان

این شورش را جز بازی و بیهودگی مپندار، چرا که این‌گونه یاوه‌گویی‌ها از نادانی است.

نکته ادبی: گزاف به معنای بیهوده و بی‌معنی است.

هران کس که ترساست از لشکرش همی از پی کیش پیچد سرش

هر کس از لشکر او که مسیحی شده است، به خاطر مذهبش از پادشاه روی برگردانده است.

نکته ادبی: ترسا به معنای مسیحی است.

چنینست کیش مسیحا که دم زنی تیز و گردد کسی زو دژم

کیش مسیحیت چنین است که وقتی کسی آن را می‌پذیرد، تندخو می‌شود و با دیگران دشمنی می‌کند.

نکته ادبی: دژم به معنای خشمگین و ناخشنود است.

نه پروای رای مسیحابود به فرجام خصمش چلیپا بود

او (نوش‌زاد) حتی به آیین مسیحیت هم وفادار نیست و پایان کارش به مرگ و نابودی (چلیپا) ختم می‌شود.

نکته ادبی: چلیپا نماد صلیب و مرگ است.

دگر هرکه هست از پراگندگان بدآموز و بدخواه و از بندگان

باقی لشکریان که از پراکندگان هستند، همگی بدآموز و بدخواه و بندگانی خائن‌اند.

نکته ادبی: اشاره به سپاه نامنسجم و خائن.

از ایشان یکی برتری رای نیست دم باد با رای ایشان یکیست

این افراد هیچ فکر و رای برتری ندارند و نظراتشان مانند باد بی‌ارزش است.

نکته ادبی: تشبیه رای و نظر آنان به باد.

به جنگ ار گرفته شود نوش زاد برو زین سخنها مکن هیچ یاد

اگر در جنگ نوش‌زاد دستگیر شد، درباره این سخنان (شورش او) دیگر هیچ سخنی نگو (آن را فاش نکن).

نکته ادبی: دستور به رازداری برای حفظ آبروی پادشاهی.

که پوشیده رویان او در نهان سرآرند برخویشتن بر زمان

زیرا نزدیکان و همراهان او در خفا، خودشان مسبب نابودی خود خواهند شد.

نکته ادبی: پوشیده رویان کنایه از زنان یا نزدیکان خاص است.

هم ایوان او ساز زندان اوی ابا آنک بردند فرمان اوی

حتی کاخ او را به زندانش تبدیل کن، با وجود اینکه او هنوز فرماندهی آنان را بر عهده دارد.

نکته ادبی: تناقض کاخ و زندان نشان از تحقیر اوست.

در گنج یک سر بدو برمبند وگر چه چنین خوار شد ارجمند

تمام درهای گنج را به روی او نبند، اگرچه او با این شورش، شأن و ارج خود را از دست داده است.

نکته ادبی: توصیه به مدارای حداقلی در عین تنبیه.

ز پوشیده رویان و از خوردنی ز افگندنی هم ز گستردنی

از نظر پوشاک و خوراک و وسایل زندگی و استراحت، برای او تدارک ببین.

نکته ادبی: اشاره به نیازهای اولیه زندگی.

برو هیچ تنگی نباید به چیز نباید که چیزی نیابد به نیز

به او سخت نگیر، ولی مراقب باش که به هیچ‌چیز بیش از حد نیاز دسترسی نداشته باشد.

نکته ادبی: تأکید بر اعتدال در مجازات و رفاه زندانی.

وزین مرزبانان ایرانیان هران کس که بستند با او میان

از میان مرزبانان ایرانی که با او متحد شده و پیمان بسته‌اند، کسی را باقی نگذار.

نکته ادبی: بستن میان کنایه از هم‌پیمان شدن است.

چو پیروز گردی مپیچان سخن میانشان به خنجر به دو نیم کن

هنگامی که پیروز شدی، سخن را طولانی نکن و آن‌ها را با خنجر به دو نیم کن (آن‌ها را بکش).

نکته ادبی: تأکید بر سرعت در اجرای عدالت.

هران کس که او دشمن پادشاست به کام نهنگش سپاری رواست

هر کس که دشمن پادشاه است، شایسته است که او را خوراک نهنگ کنی (او را نابود کنی).

نکته ادبی: کنایه از مجازات مرگبار و قاطعانه.

جزان هرک ما را به دل دشمنست ز تخم جفا پیشه آهرمنست

جز کسانی که با ما دشمن هستند، بقیه مردم از نسل جفاکاران و اهریمن نیستند.

نکته ادبی: آهرمن نماد بدی و شرارت است.

ز ما نیکوییها نگیرند یاد تو را آزمایش بس ازنوش زاد

از وفاداریِ سابقِ مردم یاد نکن، بلکه نوش‌زاد آزمون خوبی برای سنجش وفاداری آن‌هاست.

نکته ادبی: آزمایش در اینجا به معنای محک زدن وفاداری است.

ز نظاره هرکس که دشنام داد زبانش بجنبید بر نوش زاد

هر کس که از روی تماشا به ما دشنام داد، زبانش را درباره نوش‌زاد به کار انداخته است.

نکته ادبی: اشاره به کسانی که با تماشای واقعه، لب به بدگویی گشودند.

بران ویژه دشنام ما خواستند به هنگام بدگفتن آراستند

آن‌ها دشنام‌هایی را که مخصوص ما بود، برای زمانی که می‌خواستند بدگویی کنند، آماده کرده بودند.

نکته ادبی: اشاره به خباثت مخالفان.

مباش اندرین نیزهمداستان که بدخواه راند چنین داستان

تو با این حرف‌های دشمنان موافق نباش و این داستان‌پردازی‌های آن‌ها را باور نکن.

نکته ادبی: هشدار درباره فریبِ تبلیغاتِ دشمن.

گراو بی هنرشد هم ازپشت ماست دل ما برین راستی برگواست

اگر او بی‌هنر و بد شده است، باز هم فرزند ماست و دل ما بر این حقیقت گواه است.

نکته ادبی: اشاره به ریشه‌های خانوادگی علیرغم بدی‌های فرزند.

زبان کسی کو ببد کرد یاد وزو بود بیداد برنوش زاد

کسی که از بدی‌های او یاد می‌کند و به خاطر نوش‌زاد ستم روا می‌دارد، شایسته عقاب است.

نکته ادبی: انتقاد از کسانی که فرصت‌طلبانه بر آتش فتنه می‌دمند.

همه داغ کن برسر انجمن مبادش زبان ومبادش دهن

آن‌ها را در برابر همگان رسوا کن، طوری که دیگر زبان و دهانی برای بدگویی نداشته باشند.

نکته ادبی: کنایه از سکوت ابدی برای بدگویان.

کسی کو بجوید همی روزگار که تا سست گردد تن شهریار

کسی که به دنبال زمانه‌ای است که پادشاه در آن ضعیف و ناتوان شود، خائن است.

نکته ادبی: اشاره به دشمنان داخلی پادشاهی.

به کار آورد کژی و دشمنی بداندیشی و کیش آهرمنی

او با کژی و دشمنی و بداندیشی، در واقع همان کیش اهریمنی را دنبال می‌کند.

نکته ادبی: اهریمن نماد شرارت مطلق.

بدین پادشاهی نباشد رواست که فر و سر و افسر و چهر ماست

چنین رفتاری برای این پادشاهی که نماد شکوه و افسر و چهر ماست، روا نیست.

نکته ادبی: فر و چهر نمادهای پادشاهی و اصالت شاهانه.

نهادند برنامه بر مهر شاه فرستاده برگشت پویان به راه

نامه را مهر کردند و فرستاده به سرعت به سوی مقصد حرکت کرد.

نکته ادبی: اشاره به رسم درباریِ ممهور کردن نامه‌ها.

چو از ره سوی رام برزین رسید بگفت آنچ از شاه کسری شنید

چون فرستاده به شهر رام‌برزین رسید، تمام سخنان شاه کسری را به او گفت.

نکته ادبی: رام‌برزین نام یکی از سرداران است.

چو آن گفته شد نامه او بداد به فرمان که فرمود با نوش زاد

وقتی پیام گفته شد، نامه را به او داد و فرامین شاه را ابلاغ کرد.

نکته ادبی: اطاعت از فرمان شاه.

سپه کردن و جنگ را ساختن وز آزرم او مغز پرداختن

فرمان این بود که سپاه را برای جنگ آماده کند و مهر پدری را از دل بیرون کند.

نکته ادبی: آزرم به معنای شرم و مهر و عاطفه است.

چوآن نامه برخواند مرد کهن شنید از فرستاده چندی سخن

مرد کهن (سردار) نامه را خواند و سخنان شفاهی فرستاده را نیز شنید.

نکته ادبی: مرد کهن اشاره به پیر و سردار مجرب است.

بدانگه که خیزد خروش خروس ز درگاه برخاست آوای کوس

هنگامی که صدای خروس در سحرگاه بلند شد، صدای طبل‌های جنگ از درگاه برخاست.

نکته ادبی: کوس به معنای طبل جنگی است.

سپاهی بزرگ از مداین برفت بشد رام برزین سوی جنگ تفت

سپاهی بزرگ از مداین خارج شد و رام‌برزین به سرعت به سوی میدان جنگ حرکت کرد.

نکته ادبی: مداین پایتخت ساسانیان و تفت به معنای سریع است.

پس آگاهی آمد سوی نوش زاد سپاه انجمن کرد و روزی بداد

وقتی خبرها به نوش‌زاد رسید، سپاهی بزرگ فراهم آورد و به سربازان حقوق و توشه جنگی بخشید.

نکته ادبی: روزی دادن در قدیم به معنای تأمین مخارج و جیره جنگی بوده است.

همه جاثلیقان و به طریق روم که بودند زان مرز آبادبوم

همه مسیحیان بلندپایه و رومی‌هایی که در آن سرزمین‌های آباد زندگی می‌کردند، گرد آمدند.

نکته ادبی: جاثلیق عنوان پیشوای بزرگ مسیحیان در آن دوران بوده است.

سپهدار شماس پیش اندرون سپاهی همه دست شسته به خون

فرمانده آن‌ها که شماس نام داشت در پیشاپیش سپاه حرکت می‌کرد و لشکریانش آماده برای ریختن خون بودند.

نکته ادبی: دست شسته به خون کنایه از آماده بودن برای کشتار است.

برآمد خروش از در نوش زاد بجنبید لشکر چو دریا ز باد

فریاد و هیاهو از اردوگاه نوش‌زاد برخاست و سپاهیانش مانند دریایی که با وزش باد به تلاطم می‌افتد، به حرکت درآمدند.

نکته ادبی: تشبیه لشکر به دریا از تمثیل‌های مشهور حماسی فردوسی است.

به هامون کشیدند یکسر ز شهر پر از جنگ سر دل پر از کین و زهر

آن‌ها همگی از شهر بیرون زده و به دشت رو آوردند، در حالی که دل‌هایشان پر از خشم و کینه‌توزی بود.

نکته ادبی: هامون به معنای دشت و زمین هموار است.

چو گرد سپه رام برزین بدید بزد نای رویین وصف بر کشید

وقتی رام‌برزین گرد و غبار سپاه را دید، شیپورهای جنگی (نای رویین) را به صدا درآورد و صف‌آرایی کرد.

نکته ادبی: نای رویین به شیپورهای بزرگ فلزی گفته می‌شده است.

ز گرد سواران جوشنوران گراییدن گرزهای گران

از غبار سوارانِ زره‌پوش و تکان خوردن گرزهای سنگین، صحنه نبرد پر شد.

نکته ادبی: جوشنوران به معنای زره‌پوشان است.

دل سنگ خارا همی بردرید کسی روی خورشید تابان ندید

هیاهو و شدت نبرد چنان بود که دل سنگ سخت را می‌درید و به دلیل گرد و غبار شدید، کسی خورشید را نمی‌دید.

نکته ادبی: غلو در وصف شدت جنگ برای ترسیم فضای حماسی است.

به قلب سپاه اندرون نوش زاد یکی ترگ رومی به سر برنهاد

نوش‌زاد در قلب سپاه قرار گرفت و کلاهخود رومی بر سر گذاشت.

نکته ادبی: ترگ به معنای کلاهخود و کلاه‌خود فلزی است.

سپاهی بد از جاثلقیان روم که پیدا نبد از پی نعل بوم

سپاهی از بزرگان مسیحی روم همراه او بود که آن‌قدر انبوه بودند که زمین از زیر نعل اسبانشان دیده نمی‌شد.

نکته ادبی: پی نعل بوم اشاره به کثرت جمعیت است که زمین را می‌پوشانند.

تو گفتی مگر خاک جوشان شدست هوا بر سر او خروشان شدست

گویی زمین در حال جوشیدن بود و آسمان نیز بر سرشان خروشان گشته بود.

نکته ادبی: اشاره به شدت و عظمت میدان جنگ با توصیفات اغراق‌آمیز.

زره دار گردی بیامد دلیر کجا نام اوبود پیروز شیر

جنگجویی زره‌پوش و دلاور پیش آمد که نامش پیروزِ شیر بود.

نکته ادبی: پیروز نام سردار سپاه ایران است که با نوش‌زاد سخن می‌گوید.

خروشید کای نامور نوش زاد سرت را که پیچید چونین ز داد

او با فریاد گفت: ای نوش‌زاد نامدار! چه کسی تو را گمراه کرد که از راه عدالت و داد خارج شدی؟

نکته ادبی: سرت را پیچیدن کنایه از منحرف شدن از راه راست و طغیان است.

بگشتی ز دین کیومرثی هم از راه هوشنگ و طهمورثی

از دین کیومرث و آیین‌های هوشنگ و طهمورث (شاهان باستانی ایران) روی گرداندی؟

نکته ادبی: ارجاع به شاهان پیشدادی برای یادآوری اصالت پادشاهی ایران.

مسیح فریبنده خود کشته شد چو از دین یزدان سرش گشته شد

مسیح که خود فریب‌خورده بود و کشته شد، چگونه می‌توانی از دین یزدان سرپیچی کنی و به او رو بیاوری؟

نکته ادبی: اشاره به باورهای سنتی ساسانی در تقابل با مسیحیت که در آن زمان به عنوان دین بیگانه نگریسته می‌شد.

ز دین آوران کین آنکس مجوی کجا کارخود را ندانست روی

از دین‌آوران و کسانی که راه درست خود را نمی‌شناسند، کینه‌توزی و پیروی مکن.

نکته ادبی: اشاره به عدم اعتبار رهبران دینی که از دید گوینده بی‌ارزش هستند.

اگر فر یزدان برو تافتی جهود اندرو راه کی یافتی

اگر فر و شکوه ایزدی با تو همراه بود، یک یهودی یا فرد بیگانه چگونه می‌توانست در تو نفوذ کند؟

نکته ادبی: فر یزدان همان موهبت الهی پادشاهی است.

پدرت آن جهاندار آزادمرد شنیدی که با روم و قیصر چه کرد

پدرت همان پادشاه آزاده است که شنیده‌ای با روم و قیصر چه کرد (و چقدر قدرتمند است).

نکته ادبی: اشاره به انوشیروان ساسانی که در تاریخ به دادگری و قدرت مشهور است.

تو با او کنون جنگ سازی همی سرت به آسمان برفرازی همی

تو اکنون با او می‌جنگی و می‌خواهی سری بلند کنی و ادعای بزرگی داری؟

نکته ادبی: سرت به آسمان برفرازی کنایه از تکبر و غرور است.

بدین چهرچون ماه و این فرو برز برین یال و کتف و برین دست و گرز

با این چهره زیباروی و این شکوه و قدرتِ بدنی و بازوان قدرتمند، چرا چنین می‌کنی؟

نکته ادبی: فرو برز به معنای شکوه و هیبت ظاهری است.

نبینم خرد هیچ نزدیک تو چنین خیره شد جان تاریک تو

من هیچ خرد و حکمتی در تو نمی‌بینم و جانت بر اثر تیره اندیشی، تاریک شده است.

نکته ادبی: جان تاریک استعاره از گمراهی و فقدان بصیرت است.

دریغ آن سرو تاج و نام و نژاد که اکنون همی داد خواهی به باد

حیف از آن تاج و نژاد و نام نیک که اکنون می‌خواهی همه‌اش را به باد فنا بدهی.

نکته ادبی: دادن به باد کنایه از نابود کردن و از دست دادن است.

تو با شاه کسری بسنده نه ای وگر پیل و شیر دمنده نه ای

تو در برابر شاه کسری (انوشیروان) عددی نیستی و در برابر قدرت او همچون پیل و شیر نیستی.

نکته ادبی: بسنده نبودن به معنای حریف نبودن است.

چو دست و عنان توای شهریار بایوان شاهان ندیدم نگار

ای شهریار، من چنین دست و عنان‌گیری و مهارتی را در کاخ پادشاهان ندیده‌ام (تو استعداد داری ولی مسیرت غلط است).

نکته ادبی: نگار در اینجا به معنای زیبایی و توانایی آراسته است.

چو پای و رکیب تو و یال تو چنین شورش و دست و کوپال تو

چنان رکاب‌گیری و توانایی در سوارکاری و ضربات گرز تو دیدم که بی‌نظیر است.

نکته ادبی: کوپال به معنای گرز گران است.

نگارندهٔ چین نگاری ندید زمانه چو تو شهریاری ندید

هنرمند نقاش چین هم زیباتر از تو تصویری ندیده و روزگار هم پادشاهی مانند تو به خود ندیده است.

نکته ادبی: اشاره به هنر نقاشی چینیان که در ادبیات فارسی نماد کمال زیبایی است.

جوانی دل شاه کسری مسوز مکن تیره این آب گیتی فروز

ای جوان، دل شاه کسری را با این کار مسوزان و این جهان نورانی را برای خودت تیره و تار مکن.

نکته ادبی: آب گیتی فروز کنایه از زندگی و روشنایی عمر است.

پیاده شو از باره زنهار خواه به خاک افگن این گرز و رومی کلاه

از اسب پیاده شو و طلب بخشش کن، این گرز و کلاهخود رومی را به زمین بینداز.

نکته ادبی: زنهار خواستن به معنای امان طلبیدن و تسلیم شدن است.

اگر دور از ایدر یکی باد سرد نشاند بروی تو بر تیره گرد

اگر از جانب او (انوشیروان) کوچک‌ترین خشم یا آسیب به تو برسد، نابود خواهی شد.

نکته ادبی: باد سرد استعاره از خشم پادشاه است.

دل شهریار از تو بریان شود ز روی تو خورشید گریان شود

دل پادشاه از رفتار تو داغدار و بریان می‌شود و حتی خورشید هم بر وضعیت تو می‌گرید.

نکته ادبی: مبالغه در اندوه برای نشان دادن عمق فاجعه.

به گیتی همه تخم زفتی مکار ستیزه نه خوب آید از شهریار

در جهان تخم دشمنی و ستیزه مکار، چرا که ستیزه‌جویی برای یک پادشاه‌زاده شایسته نیست.

نکته ادبی: تخم زفتی کنایه از کاشتن بذر دشمنی و سخت‌گیری است.

گر از رای من سر به یک سو بری بلندی گزینی و کنداوری

اگر از تصمیم خود دست برداری و سر از فرمان من بپیچی، می‌توانی به بزرگی و عزت برسی.

نکته ادبی: کنداوری به معنای قدرت و دلاوری است.

بسی پند پیروز یاد آیدت سخن هی ابد گوی یاد آیدت

پندهای پیروز (من) در آینده به یادت خواهد آمد و آن سخنان حکمت‌آمیز را به یاد می‌آوری.

نکته ادبی: اشاره به ندامت‌های آینده که در انتظار نوش‌زاد است.

چنین داد پاسخ ورانوش زاد که ای پیر فرتوت سر پر ز باد

نوش‌زاد این‌گونه پاسخ داد: ای پیر فرتوت که مغزت پر از هوای بیهوده است.

نکته ادبی: سر پر ز باد کنایه از کسی است که افکار بیهوده و پوچ در سر دارد.

ز لشکر مرا زینهاری مخواه سرافراز گردان و فرزند شاه

از من نخواه که از سپاه خود امان بخواهم؛ من فرزند شاه هستم و باید سرافراز باشم.

نکته ادبی: زینهاری خواستن در اینجا به معنای تسلیم شدن است.

مرا دین کسری نباید همی دلم سوی مادر گراید همی

من دین کسری را نمی‌خواهم؛ دلم به سمت مادر و آیین او گرایش دارد.

نکته ادبی: اشاره به وابستگی عاطفی نوش‌زاد به مادرش که عامل گرایش او به مسیحیت بود.

که دین مسیحاست آیین اوی نگردم من از فره و دین اوی

آیین او دین مسیح است و من از دین و فر او برنمی‌گردم.

نکته ادبی: فره به معنای شکوه و نور معنوی است.

مسیحای دین دار اگرکشته شد نه فر جهاندار ازو گشته شد

اگر مسیح که دین‌دار بود کشته شد، از شکوه و عظمت الهی او کاسته نشد.

نکته ادبی: این دیدگاه نوش‌زاد نشان‌دهنده اعتقاد قلبی اوست.

سوی پاک یزدان شد آن رای پاک بلندی ندید اندرین تیره خاک

آن روح پاک به سوی خداوند رفت؛ او در این دنیای خاکی و تیره، هیچ ارزشی (جز رنج) ندید.

نکته ادبی: تیره خاک کنایه از دنیای فانی و پر از رنج است.

اگرمن شوم کشته زان باک نیست کجا زهر مرگست و تریاک نیست

اگر من هم کشته شوم، باکی ندارم؛ زیرا مرگ درد و درمانی ندارد و گریزی از آن نیست.

نکته ادبی: تریاک در اینجا به معنای پادزهر و علاج است.

بگفت این سخن پیش پیروز پیر بپوشید روی هوا را بتیر

نوش‌زاد این را گفت و در برابر پیروز قرار گرفت، آن‌چنان تیرهایی به هوا پرتاب شد که آسمان تیره گشت.

نکته ادبی: پوشیدن روی هوا به تیر، کنایه از شدت تیراندازی است.

برفتند گردان لشکر ز جای خروش آمد از کوس وز کرنای

لشکریان به حرکت درآمدند و صدای شیپور و کرنای جنگی همه جا را پر کرد.

نکته ادبی: کوس و کرنا از ادوات موسیقی جنگی دوران باستان است.

سپهبد چوآتش برانگیخت اسب بیامد بکردار آذر گشسب

سپهبد (پیروز) مانند آتش بر اسب نشست و با خشم و قدرت مانند آتش مقدس آذرگشسب حمله کرد.

نکته ادبی: آذرگشسب یکی از سه آتشکده بزرگ و مقدس زرتشتیان است که نماد قدرت است.

چپ لشکر شاه ایران ببرد به پیش سپه در نماند ایچ گرد

او سمت چپ سپاه ایران را در هم کوبید و هیچ جنگجویی در برابرش باقی نماند.

نکته ادبی: ایچ گرد به معنای هیچ پهلوان و دلاوری است.

فراوان ز مردان لشکر بکشت ازان کار شد رام برزین درشت

او مردان بسیاری از سپاه را کشت و از این کار، رام‌برزین خشمگین شد.

نکته ادبی: درشت شدن کنایه از خشمگین و پرخاشگر شدن است.

بفرمود تا تیرباران کنند هوا چون تگرگ بهاران کنند

پیروز دستور داد تا تیرباران کنند و تیرها مانند تگرگ بهاری بر سر دشمن ببارد.

نکته ادبی: تگرگ بهاران تشبیهی برای تیرهای فراوان و پی‌درپی است.

بگرد اندرون خسته شد نوش زاد بسی کرد از پند پیروز یاد

نوش‌زاد در میان محاصره زخمی شد و در آن لحظه به یاد پندهای پیروز افتاد.

نکته ادبی: خسته شدن در ادبیات قدیم به معنای زخمی شدن است.

بیامد به قلب سپه پر ز درد تن از تیر خسته رخ از درد زرد

او در حالی که بدنش از تیرها زخمی و چهره‌اش از درد زرد شده بود، به قلب سپاه بازگشت.

نکته ادبی: اشاره به شکست قطعی و نزدیک شدن به مرگ.

چنین گفت پیش دلیران روم که جنگ پدر زار و خوارست و شوم

او در پیشگاه دلیران روم گفت: جنگیدن با پدر، کاری شوم، زشت و نکوهیده است.

نکته ادبی: زار و خوار و شوم توصیف عاقبت ناخوشایند ستیزه با پدر است.

بنالید و گریان سقف را بخواند سخن هرچ بودش به دل در براند

نوش‌زاد نالید و گریان، خدای یگانه را خواند و تمام اندوهی که در دل داشت بر زبان آورد.

نکته ادبی: سقف استعاره از آسمان و جایگاه خداوند است.

بدو گفت کین روزگارم دژم ز من بر من آورد چندین ستم

نوش‌زاد به اطرافیان گفت که روزگار من تیره و تار گشته و همین تقدیر، سختی‌ها و رنج‌های بسیاری را بر من تحمیل کرده است.

کنون چون به خاک اندر آید سرم سواری برافگن بر مادرم

اکنون که در آستانه‌ی مرگ هستم، سواری را به سوی مادرم بفرست و او را آگاه کن.

بگویش که شد زین جهان نوش زاد سرآمدبدو روز بیداد و داد

به او بگو که نوش‌زاد از این جهان رفت؛ چرا که زمانِ زندگیِ او، چه در داد و چه در بیداد، به پایان رسیده است.

تو از من مگر دل نداری به رنج که اینست رسم سرای سپنج

آیا تو از من در دلت رنج نداری؟ این رسمِ این جهانِ زودگذر و ناپایدار است که همه باید بروند.

مرا بهره اینست زین تیره روز دلم چون بدی شاد و گیتی فروز

سهمِ من از این روزگارِ تیره همین بود، در حالی که پیش‌تر دلم شاد و زندگی‌ام روشن بود.

نزاید جز از مرگ را جانور اگر مرگ دانی غم من مخور

هیچ موجود زنده‌ای از مرگ گریزی ندارد؛ اگر حقیقتِ مرگ را می‌شناسی، برای من اندوهگین مباش.

سر من ز کشتن پر از دود نیست پدر بتر از من که خشنود نیست

کشتنِ من چیزی نیست که باعثِ شرمساری‌ام شود؛ پدرم نیز از وضعیتِ من خشنود نیست و این برای من کافی است.

مکن دخمه و تخت و رنج دراز به رسم مسیحا یکی گور ساز

برای من دخمه و آرامگاهِ شاهانه و تشریفاتِ طولانی مهیا نکن، بلکه مطابقِ آیینِ مسیحیت، قبری ساده برایم بساز.

نه کافور باید نه مشک و عبیر که من زین جهان کشته گشتم بتیر

نه به کافور نیاز دارم و نه به مشک و عطر؛ چرا که من در این نبرد با تیر کشته شدم و به خاک می‌روم.

بگفت این و لب را بهم برنهاد شد آن نامور شیردل نوش زاد

این را گفت و لب‌هایش را بر هم نهاد و جان سپرد؛ آن نامورِ شیردل، یعنی نوش‌زاد از دنیا رفت.

چو آگاه شد لشکر از مرگ شاه پراگنده گشتند زان رزمگاه

وقتی لشکر از مرگِ شاه باخبر شدند، از میدانِ نبرد پراکنده شدند.

چو بشنید کو کشته شد پهلوان غریوان به بالین او شد دوان

وقتی خبرِ کشته شدنِ آن پهلوان پیچید، فریادزنان و دوان‌دوان بر بالینش حاضر شدند.

ازان رزمگه کس نکشتند نیز نبودند شاد و نبردند چیز

از آن میدانِ نبرد دیگر کسی را نکشتند؛ چرا که شاد نبودند و به دنبالِ غنیمت نرفتند.

و را کشته دیدند و افگنده خوار سکوبای رومی سرش بر کنار

او را کشته و خوار افتاده یافتند و سکوبای رومی در کنارِ سرِ او نشسته بود.

همه رزمگه گشت زو پر خروش دل رام برزین پر از درد و جوش

تمامِ میدانِ نبرد از مرگِ او پر از خروش و فریاد شد و دلِ رام‌برزین از درد و جوش و خروش پر گشت.

زاسقف بپرسید کزنوش زاد از اندرز شاهی چه داری به یاد

از اسقف پرسید که از وصیتِ نوش‌زاد چه در یاد داری؟

چنین داد پاسخ که جز مادرش برهنه نباید که بیند برش

اسقف پاسخ داد که او وصیت کرد به جز مادرش، هیچ‌کس بدنِ برهنه‌ی او را نبیند.

تن خویش چون دید خسته به تیر ستودان نفرمود و مشک و عبیر

هنگامی که دید بدنش با تیر مجروح شده، دستور داد که سنگ‌مزارِ باشکوه و عطر و مشک برایش نیاورند.

نه افسر نه دیبای رومی نه تخت چو از بندگان دید تاریک بخت

نه تاج و نه دیبای رومی و نه تختِ شاهی؛ زیرا که خود را در میانِ غلامان و تیره‎بختان می‌دید.

برسم مسیحا کنون مادرش کفن سازد و گور و هم چادرش

طبقِ آیینِ مسیحیت، اکنون مادرش باید کفن و گور و چادرِ او را فراهم کند.

کنون جان او با مسیحا یکیست همانست کاین خسته بردار نیست

اکنون روحِ او با مسیح یکی شده است و همان کسی است که این جسدِ مجروح، دیگر بر دار و دنیای مادی نیست.

مسیحی بشهر اندرون هرک بود نبد هیچ ترسای رخ ناشخود

در شهر، هر مسیحی‌ای که بود، هیچ ترسایِ ناخشنود و ناراحتی باقی نماند (همه سوگوار بودند).

خروش آمد از شهروز مرد و زن که بودند یک سر شدند انجمن

از شهر، فریادِ زن و مرد بلند شد و همگی برای سوگواری گرد آمدند.

تن شهریار دلیر و جوان دل و دیده شاه نوشین روان

پیکرِ شهریارِ جوان و دلیر، همان نوش‌زاد، را برداشتند.

به تابوتش از جای برداشتند سه فرسنگ بر دست بگذاشتند

او را بر تابوت نهادند و سه فرسنگ با احترام بر دوش بردند.

چوآگاه شد زان سخن مادرش به خاک اندرآمد سر و افسرش

وقتی مادرش از آن واقعه باخبر شد، سر و تاجش از اندوه به خاک افتاد (سخت گریست).

ز پرده برهنه بیامد به راه برو انجمن گشته بازارگاه

بدونِ پرده و پوشش (از شدتِ بی‌قراری) به سمتِ راه آمد و مردم در بازار گردِ او جمع شدند.

سراپرده ای گردش اندر زدند جهانی همه خاک بر سر زدند

خیمه‌ای گردِ پیکر زدند و تمامِ مردم از اندوه، خاک بر سر ریختند.

به خاکش سپردند و شد نوش زاد ز باد آمد و ناگهان شد به باد

او را به خاک سپردند و نوش‌زاد رفت؛ همچون بادی آمد و ناگهان به باد تبدیل شد (ناپایدار بود).

همه جند شاپور گریان شدند ز درد دل شاه بریان شدند

تمامِ مردمِ شهرِ شاپور گریان شدند و دلشان از دردِ مرگِ شاه سوخت و کباب شد.

چه پیچی همی خیره در بند آز چودانی که ایدر نمانی دراز

چرا بیهوده در بندِ حرص و آزِ دنیایی می‌پیچی، در حالی که می‌دانی اینجا ماندگار نیستی؟

گذرجوی و چندین جهان را مجوی گلش زهر دارد به سیری مبوی

به دنبالِ گذر از دنیا باش و به دنبالِ تعلقاتِ جهانی نباش؛ گلِ این دنیا زهر دارد، پس به آن دل نبند.

مگردان سرازدین وز راستی که خشم خدای آورد کاستی

سر از دین و راستی مپیچان، چرا که خشمِ خدا کاستی و نابودی به بار می‌آورد.

چو این بشنوی دل زغم بازکش مزن بر لبت بر ز تیمار تش

وقتی این حقیقت را شنیدی، دلت را از غم برهان و با ناامیدی بر لبانت زخم مزن (ناله نکن).

گرت هست جام می زرد خواه به دل خرمی را مدان از گناه

اگر جامِ شرابی داری، آن را بنوش و شادیِ قلبی را گناه ندان.

نشاط وطرب جوی وسستی مکن گزافه مپرداز مغزسخن

به دنبالِ نشاط و شادی باش و سستی مکن، و بیهوده مغزِ کلام و وقتِ خود را هدر نده.

اگر در دلت هیچ حب علیست تو را روز محشر به خواهش ولیست

اگر در دلت ذره‌ای محبتِ علی (ع) باشد، روزِ محشر او شفیعِ تو خواهد بود.