شاهنامه - پادشاهی کسری نوشین روان چهل و هشت سال بود

فردوسی

بخش ۱ - آغاز داستان

فردوسی
چو کسری نشست از بر تخت عاج به سر برنهاد آن دل افروز تاج
بزرگان گیتی شدند انجمن چو بنشست سالار با رای زن
سر نامداران زبان برگشاد ز دادار نیکی دهش کرد یاد
چنین گفت کز کردگار سپهر دل ما پر از آفرین باد و مهر
کزویست نیک و بدویست کام ازو مستمندیم وزو شادکام
ازویست فرمان و زویست مهر به فرمان اویست بر چرخ مهر
ز رای وز تیمار او نگذریم نفس جز به فرمان او نشمریم
به تخت مهی بر هر آنکس که داد کند در دل او باشد از داد شاد
هر آنکس که اندیشهٔ بد کند به فرجام بد با تن خود کند
ز ما هرچ خواهند پاسخ دهیم بخواهش گران روز فرخ نهیم
از اندیشهٔ دل کس آگاه نیست به تنگی دل اندر مرا راه نیست
اگر پادشا را بود پیشه داد بود بی گمان هر کس از داد شاد
از امروز کاری به فردا ممان که داند که فردا چه گردد زمان
گلستان که امروز باشد به بار تو فردا چنی گل نیاید به کار
بدانگه که یابی تن زورمند ز بیماری اندیش و درد و گزند
پس زندگی یاد کن روز مرگ چنانیم با مرگ چون باد و برگ
هر آنگه که در کار سستی کنی همه رای ناتندرستی کنی
چو چیره شود بر دل مرد رشک یکی دردمندی بود بی پزشک
دل مرد بیکار و بسیار گوی ندارد به نزد کسان آبروی
وگر بر خرد چیره گردد هوا نخواهد به دیوانگی بر گوا
بکژی تو را راه نزدیکتر سوی راستی راه باریکتر
به کاری کزو پیشدستی کنی به آید که کندی و سستی کنی
اگر جفت گردد زبان بر دروغ نگیرد ز بخت سپهری فروغ
سخن گفتن کژ ز بیچارگیست به بیچارگان بربباید گریست
چو برخیزد از خواب شاه از نخست ز دشمن بود ایمن و تندرست
خردمند وز خوردنی بی نیاز فزونی برین رنج و دردست و آز
وگر شاه با داد و بخشایشست جهان پر ز خوبی و آسایشست
وگر کژی آرد بداد اندرون کبستش بود خوردن و آب خون
هر آنکس که هست اندرین انجمن شنید این برآورده آواز من
بدانید و سرتاسر آگاه بید همه ساله با بخت همراه بید
که ما تاجداری به سر برده ایم بداد و خرد رای پرورده ایم
ولیکن ز دستور باید شنید بد و نیک بی او نیاید پدید
هر آنکس که آید بدین بارگاه ببایست کاری نیابند راه
نباشم ز دستور همداستان که بر من بپوشد چنین داستان
بدرگاه بر کارداران من ز لشکر نبرده سواران من
چو روزی بدیشان نداریم تنگ نگه کرد باید بنام و به ننگ
همه مردمی باید و راستی نباید به کار اندرون کاستی
هر آنکس که باشد از ایرانیان ببندد بدین بارگه برمیان
بیابد ز ما گنج و گفتار نرم چو باشد پرستنده با رای و شرم
چو بیداد جوید یکی زیردست نباشد خردمند و خسروپرست
مکافات باید بدان بد که کرد نباید غم ناجوانمرد خورد
شما دل به فرمان یزدان پاک بدارید وز ما مدارید باک
که اویست بر پادشا پادشا جهاندار و پیروز و فرمانروا
فروزندهٔ تاج و خورشید و ماه نماینده ما را سوی داد راه
جهاندار بر داوران داورست ز اندیشهٔ هر کسی برترست
مکان و زمان آفرید و سپهر بیاراست جان و دل ما به مهر
شما را دل از مهر ما برفروخت دل و چشم دشمن به ما بربدوخت
شما رای و فرمان یزدان کنید به چیزی که پیمان دهد آن کنید
نگهدار تا جست و تخت بلند تو را بر پرستش بود یارمند
همه تندرستی به فرمان اوست همه نیکویی زیر پیمان اوست
ز خاشاک تا هفت چرخ بلند همان آتش و آب و خاک نژند
به هستی یزدان گوایی دهند روان تو را آشنایی دهند
ستایش همه زیر فرمان اوست پرستش همه زیر پیمان اوست
چو نوشین روان این سخن برگرفت جهانی ازو مانده اندر شگفت
همه یک سر از جای برخاستند برو آفرین نو آراستند
شهنشاه دانندگان را بخواند سخنهای گیتی سراسر براند
جهان را ببخشید بر چار بهر وزو نامزد کرد آبادشهر
نخستین خراسان ازو یاد کرد دل نامداران بدو شاد کرد
دگر بهره زان بد قم و اصفهان نهاد بزرگان و جای مهان
وزین بهره بود آذرابادگان که بخشش نهادند آزادگان
وز ارمینیه تا در اردبیل بپیمود بینادل و بوم گیل
سیوم پارس و اهواز و مرز خزر ز خاور ورا بود تا باختر
چهارم عراق آمد و بوم روم چنین پادشاهی و آباد بوم
وزین مرزها هرک درویش بود نیازش به رنج تن خویش بود
ببخشید آگنده گنجی برین جهانی برو خواندند آفرین
ز شاهان هرآنکس که بد پیش ازوی اگر کم بدش گاه اگر بیش ازوی
بجستند بهره ز کشت و درود نرستست کس پیش ازین نابسود
سه یک بود یا چار یک بهر شاه قباد آمد و ده یک آورد راه
زده یک بر آن بد که کمتر کند بکوشد که کهتر چو مهتر کند
زمانه ندادش بران بر درنگ به دریا بس ایمن مشو بر نهنگ
به کسری رسید آن سزاوار تاج ببخشید بر جای ده یک خراج
شدند انجمن بخردان و ردان بزرگان و بیداردل موبدان
همه پادشاهان شدند انجمن زمین را ببخشید و برزد رسن
گزیتی نهادند بر یک درم گر ای دون که دهقان نباشد دژم
کسی را کجا تخم گر چارپای به هنگام ورزش نبودی بجای
ز گنج شهنشاه برداشتی وگرنه زمین خوار بگذاشتی
بنا کشته اندر نبودی سخن پراگنده شد رسمهای کهن
گزیت رز بارور شش درم به خرما ستان بر همین بد رقم
ز زیتون و جوز و ز هر میوه دار که در مهرگان شاخ بودی ببار
ز ده بن درمی رسیدی به گنج نبوید جزین تا سر سال رنج
وزین خوردنیهای خردادماه نکردی به کار اندرون کس نگاه
کسی کش درم بود و دهقان نبود ندیدی غم رنج و کشت و درود
بر اندازه از ده درم تا چهار بسالی ازو بستدی کاردار
کسی بر کدیور نکردی ستم به سالی به سه بهره بود این درم
گزارنده بودی به دیوان شاه ازین باژ بهری به هر چار ماه
دبیر و پرستندهٔ شهریار نبودی به دیوان کسی زین شمار
گزیت و خراج آنچ بد نام برد بسه روزنامه به موبد سپرد
یکی آنک بر دست گنجور بود نگهبان آن نامه دستور بود
دگر تا فرستد به هر کشوری به هر نامداری و هر مهتری
سه دیگر که نزدیک موبد برند گزیت و سر باژها بشمرند
به فرمان او بود کاری که بود ز باژ و خراج و ز کشت و درود
پراگنده کاراگهان در جهان که تا نیک و بد زو نماند نهان
همه روی گیتی پر از داد کرد بهرجای ویرانی آباد کرد
بخفتند بر دشت خرد و بزرگ به آبشخور آمد همی میش و گرگ
یکی نامه فرمود بر پهلوی پسند آیدت چون ز من بشنوی
نخستین سر نامه کرد از مهست شهنشاه کسری یزدان پرست
به بهرام روز و بخرداد شهر که یزدانش داد از جهان تاج بهر
برومند شاخ از درخت قباد که تاج بزرگی به سر برنهاد
سوی کارداران باژ و خراج پرستنده شایستهٔ فر و تاج
بی اندازه از ما شما را درود هنر با نژاد این بود با فزود
نخستین سخن چون گشایش کنیم جهان آفرین را ستایش کنیم
خردمند و بینادل آنرا شناس که دارد ز دادار کیهان سپاس
بداند که هست او ز ما بی نیاز به نزدیک او آشکارست راز
کسی را کجا سرفرازی دهد نخستین ورا بی نیازی دهد
مرا داد فرمان و خود داورست ز هر برتری جاودان برترست
به یزدان سزد ملک و مهتر یکیست کسی را جز از بندگی کار نیست
ز مغز زمین تا به چرخ بلند ز افلاک تا تیره خاک نژند
پی مور بر خویشتن برگواست که ما بندگانیم و او پادشاست
نفرمود ما را جز از راستی که دیو آورد کژی و کاستی
اگر بهر من زین سرای سپنج نبودی جز از باغ و ایوان و گنج
نجستی دل من به جز داد و مهر گشادن بهر کار بیدار چهر
کنون روی بوم زمین سر به سر ز خاور برو تا در باختر
به شاهی مرا داد یزدان پاک ز خورشید تابنده تا تیره خاک
نباید که جز داد و مهر آوریم وگر چین به کاری بچهر آوریم
شبان بداندیش و دشت بزرگ همی گوسفندان بماند بگرگ
نباید که بر زیردستان ما ز دهقان وز دین پرستان ما
به خشکی به خاک و بکشتی برآب برخشنده روز و به هنگام خواب
ز بازارگانان تر و ز خشک درم دارد و در خوشاب و مشک
که تابنده خور جز بداد و به مهر نتابد بریشان ز خم سپهر
برین گونه رفت از نژاد و گهر پسر تاج یابد همی از پدر
به جز داد و خوبی نبد در جهان یکی بود با آشکارا نهان
نهادیم بر روی گیتی خراج درخت گزیت از پی تخت عاج
چو این نامه آرند نزد شما که فرخنده باد اورمزد شما
کسی کو برین یک درم بگذرد ببیداد بر یک نفس بشمرد
به یزدان که او داد دیهیم و فر که من خود میانش ببرم به ار
برین نیز بادافرهٔ کردگار نباید که چشم بد آید به کار
همین نامه و رسم بنهید پیش مگردید ازین فرخ آیین خویش
به هر چار ماهی یکی بهر ازین بخواهید با داد و با آفرین
به جایی که باشد زیان ملخ وگر تف خورشید تابد به شخ
دگر تف باد سپهر بلند بدان کشتمندان رساند گزند
همان گر نبارد به نوروز نم ز خشکی شود دشت خرم دژم
مخواهید با ژاندران بوم و رست که ابر بهاران به باران نشست
ز تخم پراگنده و مزد رنج ببخشید کارندگانرا ز گنج
زمینی که آن را خداوند نیست به مرد و ورا خویش و پیوند نیست
نباید که آن بوم ویران بود که در سایهٔ شاه ایران بود
که بدگو برین کار ننگ آورد که چونین بهانه بچنگ آورد
ز گنج آنچ باید مدارید باز که کردست یزدان مرا بی نیاز
چو ویران بود بوم در بر من نتابد درو سایهٔ فر من
کسی را که باشد برین مایه کار اگر گیرد این کار دشوار خوار
کنم زنده بر دار جایی که هست اگر سرفرازست و گر زیردست
بزرگان که شاهان پیشین بدند ازین کار بر دیگر آیین بدند
بد و نیک با کارداران بدی جهان پیش اسب سواران بدی
خرد را همه خیره بفریفتند بافزونی گنج نشکیفتند
مرا گنج دادست و دهقان سپاه نخواهیم بدینار کردن نگاه
شما را جهان بازجستن بداد نگه داشتن ارج مرد نژاد
گرامی تر از جان بدخواه من که جوید همی کشور و گاه من
سپهبد که مردم فروشد به زر نباید بدین بارگه برگذر
کسی را کند ارج این بارگاه که با داد و مهرست و با رسم و راه
چو بیداردل کارداران من به دیوان موبد شدند انجمن
پدید آید از گفت یک تن دروغ ازان پس نگیرد بر ما فروغ
به بیدادگر بر مرا مهر نیست پلنگ و جفاپیشه مردم یکیست
هر آنکس که او راه یزدان بجست بب خرد جان تیره بشست
بدین بارگاهش بلندی بود بر موبدان ارجمندی بود
به نزدیک یزدان ز تخمی که کشت به باید بپاداش خرم بهشت
که ما بی نیازیم ازین خواسته که گردد به نفرین روان کاسته
گر از پوست درویش باشد خورش ز چرمش بود بی گمان پرورش
پلنگی به از شهریاری چنین که نه شرم دارد نه آیین نه دین
گشادست بر ما در راستی چه کوبیم خیره در کاستی
نهانی بدو داد دادن بروی بدان تا رسد نزد ما گفت و گوی
به نزدیک یزدان بود ناپسند نباشد بدین بارگه ارجمند
ز یزدان وز ما بدان کس درود که از داد و مهرش بود تاروپود
اگر دادگر باشدی شهریار بماند به گیتی بسی پایدار
که جاوید هر کس کنند آفرین بران شاه کباد دارد زمین
ز شاهان که با تخت و افسر بدند به گنج و به لشکر توانگر بدند
نبد دادگرتر ز نوشین روان که بادا همیشه روانش جوان
نه زو پرهنرتر به فرزانگی به تخت و بداد و به مردانگی
ورا موبدی بود بابک بنام هشیوار و دانادل و شادکام
بدو داد دیوان عرض و سپاه بفرمود تا پیش درگاه شاه
بیاراست جایی فراخ و بلند سرش برتر از تیغ کوه پرند
بگسترد فرشی برو شاهوار نشستند هرکس که بود او به کار
ز دیوان بابک برآمد خروش نهادند یک سر برآواز گوش
که ای نامداران جنگ آزمای سراسر به اسب اندر آرید پای
خرامید یک یک به درگاه شاه به سر برنهاده ز آهن کلاه
زره دار با گرزهٔ گاوسار کسی کو درم خواهد از شهریار
بیامد به ایوان بابک سپاه هوا شد ز گرد سواران سیاه
چو بابک سپه را همه بنگرید درفش و سر تاج کسری ندید
ز ایوان باسب اندر آورد پای بفرمودشان بازگشتن ز جای
برین نیز بگذشت گردان سپهر چو خورشید تابنده بنمود چهر
خروشی برآمد ز درگاه شاه که ای گرزداران ایران سپاه
همه با سلیح و کمان و کمند بدیوان بابک شوید ارجمند
برفتند با نیزه و خود و کبر همی گرد لشکر برآمد به ابر
نگه کرد بابک به گرد سپاه چو پیدا نبد فر و اورند شاه
چنین گفت کامروز با مهر و داد همه بازگردید پیروز و شاد
به روز سه دیگر برآمد خروش که ای نامداران با فر و هوش
مبادا که از لشکری یک سوار نه با ترگ و با جوشن کارزار
بیاید برین بارگه بگذرد عرض گاه و ایوان او بنگرد
هر آنکس که باشد به تاج ارجمند به فر و بزرگی و تخت بلند
بداند که بر عرض آزرم نیست سخن با محابا و با شرم نیست
شهنشاه کسری چو بگشاد گوش ز دیوان بابک برآمد خروش
بخندید کسری و مغفر بخواست درفش بزرگی برافراشت راست
به دیوان بابک خرامید شاه نهاده ز آهن به سر بر کلاه
فروهشت از ترگ رومی زره زده بر زره بر فراوان گره
یکی گرزهٔ گاوپیکر به چنگ زده بر کمرگاه تیر خدنگ
به بازو کمان و بزین بر کمند میان را بزرین کمر کرده بند
برانگیخت اسب و بیفشارد ران به گردن برآورد گرز گران
عنان را چپ و راست لختی بسود سلیح سواری به بابک نمود
نگه کرد بابک پسند آمدش شهنشاه را فرمند آمدش
بدو گفت شاها انوشه بدی روان را به فرهنگ توشه بدی
بیاراستی روی کشور بداد ازین گونه داد از تو داریم یاد
دلیری بد از بنده این گفت و گوی سزد گر نپیچی تو از داد روی
عنان را یکی بازپیچی براست چنان کز هنرمندی تو سزاست
دگرباره کسری برانگیخت اسب چپ و راست برسان آذرگشسب
نگه کرد بابک ازو خیره ماند جهان آفرین را فراوان بخواند
سواری هزار و گوی دوهزار نبودی کسی را گذر بر چهار
درمی فزون کرد روزی شاه به دیوان خروش آمد از بارگاه
که اسب سر جنگجویان بیار سوار جهان نامور شهریار
فراوان بخندید نوشین روان که دولت جوان بود و خسرو جوان
چو برخاست بابک ز دیوان شاه بیامد بر نامور پیشگاه
بدو گفت کای شهریار بزرگ گر امروز من بنده گشتم سترگ
همه در دلم راستی بود و داد درشتی نگیرد ز من شاه یاد
درشتی نمایم چو باشم درست انوشه کسی کو درشتی نجست
بدو گفت شاه ای هشیوار مرد تو هرگز ز راه درستی مگرد
تن خویش را چون محابا کنی دل راستی را همی بشکنی
بدین ارز تو نزد من بیش گشت دلم سوی اندیشه خویش گشت
که ما در صف کار ننگ و نبرد چگونه برآریم ز آورد گرد
چنین داد پاسخ به پرمایه شاه که چون نو نبیند نگین و کلاه
چو دست و عنان تو ای شهریار به ایوان ندیدست پیکرنگار
به کام تو گردد سپهر بلند دلت شاد بادا تنت بی گزند
به موبد چنین گفت نوشین روان که با داد ما پیر گردد جوان
به گیتی نباید که از شهریار بماند جز از راستی یادگار
چرا باید این گنج و این روز رنج روان بستن اندر سرای سپنج
چو ایدر نخواهی همی آرمید بباید چرید و بباید چمید
پراندیشه بودم ز کار جهان سخن را همی داشتم در نهان
که تا تاج شاهی مرا دشمنست همه گرد بر گرد آهرمنست
به دل گفتم آرم ز هر سو سپاه بخواهم ز هر کشوری رزمخواه
نگردد سپاه انجمن جز به گنج به بی مردی آید هم از گنج رنج
اگر بد به درویش خواهد رسید ازین آرزو دل بباید برید
همی راندم با دل خویش راز چو اندیشه پیش خرد شد فراز
سوی پهلوانان و سوی ردان هم از پند بیداردل بخردان
نبشتم بخ هر کشوری نامه ای به هر نامداری و خودکامه ای
که هر کس که دارید هوش و خرد همی کهتری را پسر پرورد
به میدان فرستید با ساز جنگ بجویند نزدیک ما نام و ننگ
نباید که اندر فراز و نشیب ندانند چنگ و عنان و رکیب
به گرز و به شمشیر و تیر و کمان بدانند پیچید با بدگمان
جوان بی هنر سخت ناخوش بود اگر چند فرزند آرش بود
عرض شد ز در سوی هر کشوری درم برد نزدیک هر مهتری
چهل روز بودی درم را درنگ برفتند از شهر با ساز جنگ
ز دیوان چو دینار برداشتند بدان خرمی روز بگذاشتند
کنون لاجرم روی گیتی بمرد بیاراستم تا کی آید نبرد
مرا ساز و لشکر ز شاهان پیش فزونست و هم دولت و رای بیش
سخنها چو بشنید موبد ز شاه بسی آفرین خواند بر تاج و گاه
چو خورشید بنمود تابنده چهر در باغ بگشاد گردان سپهر
پدید آمد آن تودهٔ شنبلید دو زلف شب تیره شد ناپدید
نشست از بر تخت نوشین روان خجسته دلفروز شاه جوان
جهانی به درگاه بنهاد روی هر آنکس که بد بر زمین راه جوی
خروشی برآمد ز درگاه شاه که هر کس که جوید سوی داد راه
بیاید بدرگاه نوشین روان لب شاه خندان و دولت جوان
به آواز گفت آن زمان شهریار که جز پاک یزدان مجویید یار
که دارنده اویست و هم رهنمای همو دست گیرد به هر دوسرای
مترسید هرگز ز تخت و کلاه گشادست بر هر کس این بارگاه
هر آنکس که آید به روز و به شب ز گفتار بسته مدارید لب
اگر می گساریم با انجمن گر آهسته باشیم با رای زن
به چوگان و بر دشت نخچیرگاه بر ما شما را گشادست راه
به خواب و به بیداری و رنج و ناز ازین بارگه کس مگردید باز
مخسبید یک تن ز من تافته مگر آرزوها همه یافته
بدان گه شود شاد و روشن دلم که رنج ستم دیده گان بگسلم
مبادا که از کارداران من گر از لشکر و پیشکاران من
نخسبد کسی با دلی دردمند که از درد او بر من آید گزند
سخنها اگرچه بود در نهان بپرسد ز من کردگار جهان
ز باژ و خراج آن کجا مانده است که موبد به دیوان ما رانده است
نخواهند نیز از شما زر و سیم مخسبید زین پس ز من دل ببیم
برآمد ز ایوان یکی آفرین بجوشید تابنده روی زمین
که نوشین روان باد با فرهی همه ساله با تخت شاهنشهی
مبادا ز تو تخت پردخت و گاه مه این نامور خسروانی کلاه
برفتند با شادی و خرمی چو باغ ارم گشت روی زمی
ز گیتی ندیدی کسی را دژم ز ابر اندر آمد به هنگام نم
جهان شد به کردار خرم بهشت ز باران هوا بر زمین لاله کشت
در و دشت و پالیز شد چون چراغ چو خورشید شد باغ و چون ماه راغ
پس آگاهی آمد به روم و به هند که شد روی ایران چو رومی پرند
زمین را به کردار تابنده ماه به داد و به لشکر بیاراست شاه
کسی آن سپه را نداند شمار به گیتی مگر نامور شهریار
همه با دل شاد و با ساز جنگ همه گیتی افروز با نام و ننگ
دل شاه هر کشوری خیره گشت ز نوشین روان رایشان تیره گشت
فرستاده آمد ز هند و ز چین همه شاه را خواندند آفرین
ندیدند با خویشتن تاو او سبک شد به دل باژ با ساو او
همه کهتری را بیاراستند بسی بدره و برده ها خواستند
به زرین عمود و به زرین کلاه فرستادگان برگرفتند راه
به درگاه شاه جهان آمدند چه با ساو و باژ مهان آمدند
بهشتی بد آراسته بارگاه ز بس برده و بدره و بارخواه
برین نیز بگذشت چندی سپهر همی رفت با شاه ایران به مهر
خردمند کسری چنان کرد رای کزان مرز لختی بجنبد ز جای
بگردد یکی گرد خرم جهان گشاده کند رازهای نهان
بزد کوس وز جای لشکر براند همی ماه و خورشید زو خیره ماند
ز بس پیکر و لشکر و سیم و زر کمرهای زرین و زرین سپر
تو گفتی بکان اندرون زر نماند همان در خوشاب و گوهر نماند
تن آسان بسوی خراسان کشید سپه را به آیین ساسان کشید
به هر بوم آباد کو بربگذشت سراپرده و خیمه ها زد به دشت
چو برخاستی نالهٔ کرنای منادیگری پیش کردی به پای
که ای زیردستان شاه جهان که دارد گزندی ز ما در نهان
مخسبید ناایمن از شهریار مدارید ز اندیشه دل نابکار
ازین گونه لشکر بگرگان کشید همی تاج و تخت بزرگان کشید
چنان دان که کمی نباشد ز داد هنر باید از شاه و رای و نژاد
ز گرگان بخ ساری و آمل شدند به هنگام آواز بلبل شدند
در و دشت یه کسر همه بیشه بود دل شاه ایران پراندیشه بود
ز هامون به کوهی برآمد بلند یکی تازیی برنشسته سمند
سر کوه و آن بیشه ها بنگرید گل و سنبل و آب و نخچیر دید
چنین گفت کای روشن کردگار جهاندار و پیروز و پروردگار
تویی آفرینندهٔ هور و ماه گشاینده و هم نماینده راه
جهان آفریدی بدین خرمی که از آسمان نیست پیدا زمی
کسی کو جز از تو پرستد همی روان را به دوزخ فرستد همی
ازیرا فریدون یزدان پرست بدین بیشه برساخت جای نشست
بدو گفت گوینده کای دادگر گر ایدر ز ترکان نبودی گذر
ازین مایه ور جا بدین فرهی دل ما ز رامش نبودی تهی
نیاریم گردن برافراختن ز بس کشتن و غارت و تاختن
نماند ز بسیار و اندک به جای ز پرنده و مردم و چارپای
گزندی که آید به ایران سپاه ز کشور به کشور جزین نیست راه
بسی پیش ازین کوشش و رزم بود گذر ترک را راه خوارزم بود
کنون چون ز دهقان و آزادگان برین بوم و بر پارسازادگان
نکاهد همی رنج کافزایشست به ما برکنون جای بخشایست
نباشد به گیتی چنین جای شهر گر از داد تو ما بیابیم بهر
همان آفریدون یزدان پرست به بد بر سوی ما نیازید دست
اگر شاه بیند به رای بلند به ما برکند راه دشمن ببند
سرشک از دو دیده ببارید شاه چو بشنید گفتار فریادخواه
به دستور گفت آن زمان شهریار که پیش آمد این کار دشوار خوار
نشاید کزین پس چمیم و چریم وگر تاج را خویشتن پروریم
جهاندار نپسندد از ما ستم که باشیم شادان و دهقان دژم
چنین کوه و این دشتهای فراخ همه از در باغ و میدان و کاخ
پر از گاو و نخچیر و آب روان ز دیدن همی خیره گردد روان
نمانیم کین بوم ویران کنند همی غارت از شهر ایران کنند
ز شاهی وز روی فرزانگی نشاید چنین هم ز مردانگی
نخوانند بر ما کسی آفرین چو ویران بود بوم ایران زمین
به دستور فرمود کز هند و روم کجا نام باشد به آباد بوم
ز هر کشوری مردم بیش بین که استاد بینی برین برگزین
یکی باره از آب برکش بلند برش پهن و بالای او ده کمند
به سنگ و به گچ باید از قعر آب برآورده تا چشمهٔ آفتاب
هر آنگه که سازیم زین گونه بند ز دشمن به ایران نیاید گزند
نباید که آید یکی زین به رنج بده هرچ خواهند و بگشای گنج
کشاورز و دهقان و مرد نژاد نباید که آزار یابد ز داد
یکی پیر موبد بران کار کرد بیابان همه پیش دیوار کرد
دری برنهادند ز آهن بزرگ رمه یک سر ایمن شد از بیم گرگ
همه روی کشور نگهبان نشاند چو ایمن شد از دشت لشکر براند
ز دریا به راه الانان کشید یکی مرز ویران و بیکار دید
به آزادگان گفت ننگست این که ویران بود بوم ایران زمین
نشاید که باشیم همداستان که دشمن زند زین نشان داستان
ز لشکر فرستاده ای برگزید سخن گوی و دانا چنان چون سزید
بدو گفت شبگیر ز ایدر بپوی بدین مرزبانان لشکر بگوی
شنیدم ز گفتار کارآگهان سخن هرچ رفت آشکار و نهان
که گفتید ما را ز کسری چه باک چه ایران بر ما چه یک مشت خاک
بیابان فراخست و کوهش بلند سپاه از در تیر و گرز و کمند
همه جنگجویان بیگانه ایم سپاه و سپهبد نه زین خانه ایم
کنون ما به نزد شما آمدیم سراپرده و گاه و خیمه زدیم
در و غار جای کمین شماست بر و بوم و کوه و زمین شماست
فرستاده آمد بگفت این سخن که سالار ایران چه افگند بن
سپاه الانی شدند انجمن بزرگان فرزانه و رای زن
سپاهی که شان تاختن پیشه بود وز آزادمردی کم اندیشه بود
از ایشان بدی شهر ایران ببیم نماندی بکس جامه و زر و سیم
زن و مرد با کودک و چارپای به هامون رسیدی نماندی بجای
فرستاده پیغام شاه جهان بدیشان بگفت آشکار و نهان
رخ نامداران ازان تیره گشت دل از نام نوشین روان خیره گشت
بزرگان آن مرز و کنداوران برفتند با باژ و ساو گران
همه جامه و برده و سیم و زر گرانمایه اسبان بسیار مر
از ایشان هر آنکس که پیران بدند سخن گوی و دانش پذیران بدند
همه پیش نوشین روان آمدند ز کار گذشته نوان آمدند
چو پیش سراپردهٔ شهریار رسیدند با هدیه و با نثار
خروشان و غلتان به خاک اندرون همه دیده پر خاک و دل پر ز خون
خرد چون بود با دلاور به راز به شرم و به پوزش نیاید نیاز
بر ایشان ببخشود بیدار شاه ببخشید یک سر گذشته گناه
بفرمود تا هرچ ویران شدست کنام پلنگان و شیران شدست
یکی شارستانی برآرند زود بدو اندرون جای کشت و درود
یکی باره ای گردش اندر بلند بدان تا ز دشمن نیابد گزند
بگفتند با نامور شهریار که ما بندگانیم با گوشوار
برآریم ازین سان که فرمود شاه یکی باره و نامور جایگاه
وزان جایگه شاه لشکر براند به هندوستان رفت و چندی بماند
به فرمان همه پیش او آمدند به جان هر کسی چاره جو آمدند
ز دریای هندوستان تا دو میل درم بود با هدیه و اسب و پیل
بزرگان همه پیش شاه آمدند ز دوده دل و نیک خواه آمدند
بپرسید کسری و بنواختشان براندازه بر پایگه ساختشان
به دل شاد برگشت ز آن جایگاه جهانی پر از اسب و پیل و سپاه
به راه اندر آگاهی آمد به شاه که گشت از بلوجی جهانی سیاه
ز بس کشتن و غارت و تاختن زمین را به آب اندر انداختن
ز گیلان تباهی فزونست ازین ز نفرین پراگنده شد آفرین
دل شاه نوشین روان شد غمی برآمیخت اندوه با خرمی
به ایرانیان گفت الانان و هند شد از بیم شمشیر ما چون پرند
بسنده نباشیم با شهر خویش همی شیر جوییم پیچان ز میش
بدو گفت گوینده کای شهریار به پالیز گل نیست بی زخم خار
همان مرز تا بود با رنج بود ز بهر پراگندن گنج بود
ز کار بلوج ارجمند اردشیر بکوشید با کاردانان پیر
نبد سودمندی به افسون و رنگ نه از بند وز رنج و پیکار و جنگ
اگرچند بد این سخن ناگزیر بپوشید بر خویشتن اردشیر
ز گفتار دهقان برآشفت شاه به سوی بلوج اندر آمد ز راه
چو آمد به نزدیک آن مرز و کوه بگردید گرد اندرش با گروه
برآنگونه گرد اندر آمد سپاه که بستند ز انبوه بر باد راه
همه دامن کوه تا روی شخ سپه بود برسان مور و ملخ
منادیگری گرد لشکر بگشت خروش آمد از غار وز کوه و دشت
که از کوچگه هرک یابید خرد وگر تیغ دارند مردان گرد
وگر انجمن باشد از اندکی نباید که یابد رهایی یکی
چو آگاه شد لشکر از خشم شاه سوار و پیاده ببستند راه
از ایشان فراوان و اندک نماند زن و مرد جنگی و کودک نماند
سراسر به شمشیر بگذاشتند ستم کردن و رنج برداشتند
ببود ایمن از رنج شاه جهان بلوجی نماند آشکار و نهان
چنان بد که بر کوه ایشان گله بدی بی نگهبان و کرده یله
شبان هم نبودی پس گوسفند به هامون و بر تیغ کوه بلند
همه رختها خوار بگذاشتند در و کوه را خانه پنداشتند
وزان جایگه سوی گیلان کشید چو رنج آمد از گیل و دیلم پدید
ز دریا سپه بود تا تیغ کوه هوا پر درفش و زمین پر گروه
پراگنده بر گرد گیلان سپاه بشد روشنایی ز خورشید و ماه
چنین گفت کایدر ز خرد و بزرگ نیاید که ماند یکی میش و گرگ
چنان شد ز کشته همه کوه و دشت که خون در همه روی کشور بگشت
ز بس کشتن و غارت و سوختن خروش آمد و نالهٔ مرد و زن
ز کشته به هر سو یکی توده بود گیاها به مغز سر آلوده بود
ز گیلان هر آنکس که جنگی بدند هشیوار و بارای و سنگی بدند
ببستند یک سر همه دست خویش زنان از پس و کودک خرد پیش
خروشان بر شهریار آمدند دریده بر و خاکسار آمدند
شدند اندران بارگاه انجمن همه دستها بسته و خسته تن
که ما بازگشتیم زین بدکنش مگر شاه گردد ز ما خوش منش
اگر شاه را دل ز گیلان بخست ببریم سرها ز تنها بدست
دل شاه خشنود گردد مگر چو بیند بریده یکی توده سر
چو چندان خروش آمد از بارگاه وزان گونه آوار بشنید شاه
برایشان ببخشود شاه جهان گذشته شد اندر دل او نهان
نوا خواست از گیل و دیلم دوصد کزان پس نگیرد یکی راه بد
یکی پهلوان نزد ایشان بماند چو بایسته شد کار لشکر براند
ز گیلان به راه مداین کشید شمار و کران سپه را ندید
به ره بر یکی لشکر بی کران پدید آمد از دور نیزه وران
سواری بیامد به کردار گرد که در لشکر گشن بد پای مرد
پیاده شد از اسب و بگشاد لب چنین گفت کاین منذرست از عرب
بیامد که بیند مگر شاه را ببوسد همی خاک درگاه را
شهنشاه گفتا گر آید رواست چنان دان که این خانهٔ ما وراست
فرستاده آمد زمین بوس داد برفت و شنیده همه کرد یاد
چو بشنید منذر که خسرو چه گفت برخساره خاک زمین را برفت
همانگه بیامد به نزدیک شاه همه مهتران برگشادند راه
بپرسید زو شاه و شادی نمود ز دیدار او روشنایی فزود
جهاندیده منذر زبان برگشاد ز روم وز قیصر همی کرد یاد
بدو گفت اگر شاه ایران تویی نگهدار پشت دلیران تویی
چرا رومیان شهریاری کنند به دشت سواران سواری کنند
اگر شاه برتخت قیصر بود سزد کو سرافراز و مهتر بود
چه دستور باشد گرانمایه شاه نبیند ز ما نیز فریادخواه
سواران دشتی چو رومی سوار بیابند جوشن نیاید به کار
ز گفتار منذر برآشفت شاه که قیصر همی برفرازد کلاه
ز لشکر زبان آوری برگزید که گفتار ایشان بداند شنید
بدو گفت ز ایدر برو تا بروم میاسای هیچ اندر آباد بوم
به قیصر بگو گر نداری خرد ز رای تو مغز تو کیفر برد
اگر شیر جنگی بتازد بگور کنامش کند گور و هم آب شور
ز منذر تو گر دادیابی بسست که او را نشست از بر هر کسست
چپ خویش پیدا کن از دست راست چو پیدا کنی مرز جویی رواست
چو بخشندهٔ بوم و کشور منم به گیتی سرافراز و مهتر منم
همه آن کنم کار کز من سزد نمانم که بادی بدو بروزد
تو با تازیان دست یازی بکین یکی در نهان خویشتن را ببین
و دیگر که آن پادشاهی مراست در گاو تا پشت ماهی مراست
اگر من سپاهی فرستم بروم تو را تیغ پولاد گردد چو موم
فرستاده از نزد نوشین روان بیامد به کردار باد دمان
بر قیصر آمد پیامش بداد بپیچید بی مایه قیصر ز داد
نداد ایچ پاسخ ورا جز فریب همی دور دید از بلندی نشیب
چنین گفت کز منذر کم خرد سخن باور آن کن که اندر خورد
اگر خیره منذر بنالد همی برین گونه رنجش ببالد همی
ور ای دون که از دشت نیزه وران نبالد کسی از کران تا کران
زمین آنک بالاست پهنا کنیم وزان دشت بی آب دریا کنیم
فرستاده بشنید و آمد چو گرد شنیده سخنها همه یاد کرد
برآشفت کسری بدستور گفت که با مغز قیصر خرد نیست جفت
من او را نمایم که فرمان کراست جهان جستن و جنگ و پیمان کراست
ز بیشی وز گردن افراختن وزین کشتن و غارت و تاختن
پشیمانی آنگه خورد مرد مست که شب زیر آتش کند هر دو دست
بفرمود تا برکشیدند نای سپاه اندر آمد ز هر سو ز جای
ز درگاه برخاست آوای کوس زمین قیرگون شد هوا آبنوس
گزین کرد زان لشکر نامدار سواران شمشیرزن سی هزار
به منذر سپرد آن سپاه گران بفرمود کز دشت نیزه وران
سپاهی بر از جنگجویان بروم که آتش برآرند زان مرز و بوم
که گر چند من شهریار توام برین کینه بر مایه دار توام
فرستاده ای ما کنون چرب گوی فرستیم با نامه ای نزد اوی
مگر خود نیاید تو را زان گزند به روم و به قیصر تو ما را پسند
نویسنده ای خواست از بارگاه به قیصر یکی نامه فرمود شاه
ز نوشین روان شاه فرخ نژاد جهانگیر وزنده کن کیقباد
به نزدیک قیصر سرافراز روم نگهبان آن مرز و آباد بوم
سر نامه کرد آفرین از نخست گرانمایگی جز به یزدان نجست
خداوند گردنده خورشید و ماه کزویست پیروزی و دستگاه
که بیرون شد از راه گردان سپهر اگر جنگ جوید وگر داد و مهر
تو گر قیصری روم را مهتری مکن بیش با تازیان داوری
وگر میش جویی ز چنگال گرگ گمانی بود کژ و رنجی بزرگ
وگر سوی منذر فرستی سپاه نمانم به تو لشکر و تاج و گاه
وگر زیردستی بود بر منش به شمشیر یابد ز من سرزنش
تو زان مرز یک رش مپیمای پای چو خواهی که پیمان بماند بجای
وگر بگذری زین سخن بگذرم سر و گاه تو زیر پی بسپرم
درود خداوند دیهیم و زور بدان کو نجوید ببیداد شور
نهادند بر نامه بر مهر شاه سواری گزیدند زان بارگاه
چنانچون ببایست چیره زبان جهاندیده و گرد و روشن روان
فرستاده با نامهٔ شهریار بیامد بر قیصر نامدار
برو آفرین کرد و نامه بداد همان رای کسری برو کرد یاد
سخنهاش بشنید و نامه بخواند بپیچید و اندر شگفتی بماند
ز گفتار کسری سرافزار مرد برو پر ز چین کرد و رخساره زرد
نویسنده را خواند و پاسخ نوشت پدیدار کرد اندرو خوب و زشت
سر خامه چون کرد رنگین بقار نخست آفرین کرد بر کردگار
نگارندهٔ برکشیده سپهر کزویست پرخاش و آرام و مهر
به گیتی یکی را کند تاجور وزو به یکی پیش او با کمر
اگر خود سپهر روان زان تست سر مشتری زیر فرمان تست
به دیوان نگه کن که رومی نژاد به تخم کیان باژ هرگز نداد
تو گر شهریاری نه من کهترم همان با سر و افسر و لشکرم
چه بایست پذرفت چندین فسوس ز بیم پی پیل و آوای کوس
بخواهم کنون از شما باژ و ساو که دارد به پرخاش با روم تاو
به تاراج بردند یک چند چیز گذشت آن ستم برنگیریم نیز
ز دشت سواران نیزه وران برآریم گرد از کران تا کران
نه خورشید نوشین روان آفرید وگر بستد از چرخ گردان کلید
که کس را نخواند همی از مهان همه کام او یابد اندر جهان
فرستاده را هیچ پاسخ نداد به تندی ز کسری نیامدش یاد
چو مهر از بر نامه بنهاد گفت که با تو صلیب و مسیحست جفت
فرستاده با او نزد هیچ دم دژم دید پاسخ بیامد دژم
بیامد بر شهر ایران چو گرد سخنهای قیصر همه یاد کرد
چو برخواند آن نامه را شهریار برآشفت با گردش روزگار
همه موبدان و ردان را بخواند ازان نامه چندی سخنها براند
سه روز اندران بود با رای زن چه با پهلوانان لشکر شکن
چهارم بران راست شد رای شاه که راند سوی جنگ قیصر سپاه
برآمد ز در نالهٔ گاودم خروشیدن نای و روینیه خم
به آرام اندر نبودش درنگ همی از پی راستی جست جنگ
سپه برگرفت و بنه برنهاد ز یزدان نیکی دهش کرد یاد
یکی گرد برشد که گفتی سپهر به دریای قیر اندر اندود چهر
بپوشید روی زمین را به نعل هوا یک سر از پرنیان گشت لعل
نبد بر زمین پشه را جایگاه نه اندر هوا باد را ماند راه
ز جوشن سواران وز گرد پیل زمین شد به کردار دریای نیل
جهاندار با کاویانی درفش همی رفت با تاج و زرینه کفش
همی برشد آوازشان بر دو میل به پیش سپاه اندرون کوس و پیل
پس پشت و پیش اندر آزادگان همی رفته تا آذرابادگان
چو چشمش برآمد بذرگشسب پیاده شد از دور و بگذاشت اسب
ز دستور پاکیزه برسم بجست دو رخ را به آب دو دیده بشست
به باژ اندر آمد به آتشکده نهاده به درگاه جشن سده
بفرمود تا نامهٔ زند و است بواز برخواند موبد درست
رد و هیربد پیش غلتان به خاک همه دامن قرطها کرده چاک
بزرگان برو گوهر افشاندند به زمزم همی آفرین خواندند
چو نزدیکتر شد نیایش گرفت جهان آفرین را ستایش گرفت
ازو خواست پیروزی و دستگاه نمودن دلش را سوی داد راه
پرستندگان را ببخشید چیز به جایی که درویش دیدند نیز
یکی خیمه زد پیش آتشکده کشیدند لشکر ز هر سو رده
دبیر خردمند را پیش خواند سخنهای بایسته با او براند
یکی نامه فرمود با آفرین سوی مرزبانان ایران زمین
که ترسنده باشید و بیدار بید سپه را ز دشمن نگهدار بید
کنارنگ با پهلوان هرک هست همه داد جویید با زیردست
بدارید چندانک باید سپاه بدان تا نیابد بداندیش راه
درفش مرا تا نبیند کسی نباید که ایمن بخسبد بسی
از آتشکده چون بشد سوی روم پراگنده شد زو خبر گرد بوم
به پیش آمد آنکس که فرمان گزید دگر زان بر و بوم شد ناپدید
جهاندیده با هدیه و با نثار فراوان بیامد بر شهریار
به هر بوم و بر کو فرود آمدی ز هر سو پیام و درود آمدی
ز گیتی به هر سو که لشکر کشید جز از بزم و شادی نیامد پدید
چنان بد که هر شب ز گردان هزار به بزم آمدندی بر شهریار
چو نزدیک شد رزم را ساز کرد سپه را درم دادن آغاز کرد
سپهدار شیروی بهرام بود که در جنگ با رای و آرام بود
چپ لشکرش را به فرهاد داد بسی پندها بر برو کرد یاد
چو استاد پیروز بر میمنه گشسب جهانجوی پیش بنه
به قلب اندر اورند مهران به پای که در کینه گه داشتی دل به جای
طلایه به هرمزد خراد داد بسی گفت با او ز بیداد و داد
به هر سوی رفتند کارآگهان بدان تا نماند سخن در نهان
ز لشکر جهاندیدگان را بخواند بسی پند و اندرز نیکو براند
چنین گفت کین لشکر بی کران ز بی مایگان وز پرمایگان
اگر یک تن از راه من بگذرند دم خویش بی رای من بشمرند
بدرویش مردم رسانند رنج وگر بر بزرگان که دارند گنج
وگر کشتمندی بکوبد به پای وگر پیش لشکر بجنبد ز جای
ور آهنگ بر میوه داری کند وگر ناپسندیده کاری کند
به یزدان که او داد دیهیم و زور خداوند کیوان و بهرام و هور
که در پی میانش ببرم به تیغ وگر داستان را برآید به میغ
به پیش سپه در طلایه منم جهانجوی و در قلب مایه منم
نگهبان پیل و سپاه و بنه گهی بر میان گاه برمیمنه
به خشکی روم گر بدریای آب نجویم برزم اندر آرام و خواب
منادیگری نام او رشنواد گرفت آن سخنهای کسری به یاد
بیامد دوان گرد لشکر بگشت به هر خیمه و خرگهی برگذشت
خروشید کای بی کرانه سپاه چنینست فرمان بیدار شاه
که گر جز به داد و به مهر و خرد کسی سوی خاک سیه بنگرد
بران تیره خاکش بریزند خون چو آید ز فرمان یزدان برون
به بانگ منادی نشد شاه رام به روز سپید و شب تیره فام
همی گرد لشکر بگشتی به راه همی داشتی نیک و بد را نگاه
ز کار جهان آگهی داشتی بد و نیک را خوار نگذاشتی
ز لشکر کسی کو به مردی به راه ورا دخمه کردی بران جایگاه
اگر بازماندی ازو سیم و زر کلاه و کمان و کمند و کمر
بد و نیک با مرده بودی به خاک نبودی به از مردم اندر مغاک
جهانی بدو مانده اندر شگفت که نوشین روان آن بزرگی گرفت
به هر جایگاهی که جنگ آمدی ورارای و هوش و درنگ آمدی
فرستاده ای خواستی راستگوی که رفتی بر دشمن چاره جوی
اگر یافتندی سوی داد راه نکردی ستم خود خردمند شاه
اگر جنگ جستی به جنگ آمدی به خشم دلاور نهنگ آمدی
به تاراج دادی همه بوم و رست جهان را به داد و به شمشیر جست
به کردار خورشید بد رای شاه که بر تر و خشکی بتابد به راه
ندارد ز کس روشنایی دریغ چو بگذارد از چرخ گردنده میغ
همش خاک و هم ریگ و هم رنگ و بوی همش در خوشاب و هم آب جوی
فروغ و بلندی نبودش ز کس دلفروز و بخشنده او بود و بس
شهنشاه را مایه این بود و فر جهان را همی داشت در زیر پر
ورا جنگ و بخشش چو بازی بدی ازیران چنان بی نیازی بدی
اگر شیر و پیل آمدندیش پیش نه برداشتی جنگ یک روز بیش
سپاهی که با خود و خفتان جنگ به پیش سپاه آمدی به یدرنگ
اگر کشته بودی و گر بسته زار بزاندان پیروزگر شهریار
چنین تا بیامد بران شارستان که شوراب بد نام آن کارستان
برآورده ای دید سر بر هوا پر از مردم و ساز جنگ و نوا
ز خارا پی افگنده در قعر آب کشیده سر باره اندر سحاب
بگرد حصار اندر آمد سپاه ندیدند جایی به درگاه راه
برو ساخت از چار سو منجنیق به پای آمد آن بارهٔ جاثلیق
برآمد ز هر سوی دز رستخیز ندیدند جایی گذار و گریز
چو خورشید تابان ز گنبد بگشت شد آن بارهٔ دز به کردار دشت
خروش سواران و گرد سپاه ابا دود و آتش برآمد به ماه
همه حصن بی تن سر و پای بود تن بی سرانشان دگر جای بود
غو زینهاری و جوش زنان برآمد چو زخم تبیره زنان
از ایشان هر آنکس که پرمایه بود به گنج و به مردی گرانپایه بود
ببستند بر پیل و کردند بار خروش آمد و نالهٔ زینهار
نبخشود بر کس به هنگام رزم نه بر گنج دینار برگاه بزم
وزان جایگاه لشکر اندر کشید بره بر دزی دیگر آمد پدید
که در بند او گنج قیصر بدی نگهدار آن دز توانگر بدی
که آرایش روم بد نام اوی ز کسری برآمد به فرجام اوی
بدان دز نگه کرد بیدار شاه هنوز اندرو نارسیده سپاه
بفرمود تا تیرباران کنند هوا چون تگرگ بهاران کنند
یکی تاجور خود به لشکر نماند بران بوم و بر خار و خاور بماند
همه گنج قیصر به تاراج داد سپه را همه بدره و تاج داد
برآورد زان شارستان رستخیز همه برگرفتند راه گریز
خروش آمد از کودک و مرد و زن همه پیر و برنا شدند انجمن
به پیش گرانمایه شاه آمدند غریوان و فریادخواه آمدند
که دستور و فرمان و گنج آن تست بروم اندرون رزم و رنج آن تست
به جان ویژه زنهار خواه توایم پرستار فر کلاه توایم
بفرمود پس تا نکشتند نیز برایشان ببخشود بسیار چیز
وزان جایگه لشکر اندر کشید از آرایش روم برتر کشید
نوندی ز گفتار کارآگهان بیامد به نزدیک شاه جهان
که قیصر سپاهی فرستاد پیش ازان نامداران و گردان خویش
به پیش اندرون پهلوانی سترگ به جنگ اندرون هر یکی همچو گرگ
به رومیش خوانند فرفوریوس سواری سرافراز با بوق و کوس
چو این گفته شد پیش بیدار شاه پدید آمد از دور گرد سپاه
بخندید زان شهریار جهان بدو گفت کین نیست از ما نهان
کجا جنگ را پیش ازین ساختیم ز اندیشه هرگونه پرداختیم
کی تاجور بر لب آورد کف بفرمود تا برکشیدند صف
سپاهی بیامد به پیش سپاه بشد بسته بر گرد و بر باد راه
شده، نامور لشکری انجمن یلان سرافراز شمشیرزن
همه جنگ را تنگ بسته میان بزرگان و فرزانگان و کیان
به خون آب داده همه تیغ را بدان تیغ برنده مر میغ را
سپه را نبد بیشتر زان درنگ که نخچیر گیرد ز بالا پلنگ
به هر سو ز رومی تلی کشته بود دگر خسته از جنگ برگشته بود
بشد خسته از جنگ فرفوریوس دریده درفش و نگونسار کوس
سواران ایران بسان پلنگ به هامون کجا غرمش آید بچنگ
پس رومیان در همی تاختند در و دشت ازیشان بپرداختند
چنان هم همی رفت با ساز جنگ همه نیزه و گرز و خنجر به چنگ
سپه را بهامونی اندر کشید برآوردهٔ دیگر آمد پدید
دزی بود با لشکر و بوق و کوس کجا خواندندیش قالینیوس
سر باره برتر ز پر عقاب یکی کنده ای گردش اندر پر آب
یکی شارستان گردش اندر فراخ پر ایوان و پالیز و میدان و کاخ
ز رومی سپاهی بزرگ اندروی همه نامداران پرخاشجوی
دو فرسنگ پیش اندرون بود شاه سیه گشت گیتی ز گرد سپاه
خروشی برآمد ز قالینیوس کزان نعره اندک شد آواز کوس
بدان شارستان در نگه کرد شاه همی هر زمانی فزون شد سپاه
ز دروازها جنگ برساختند همه تیر و قاروره انداختند
چو خورشید تابنده برگشت زرد ز گردنده یک بهره شد لاژورد
ازان بارهٔ دز نماند اندکی همه شارستان با زمی شد یکی
خروشی برآمد ز درگاه شاه که ای نامداران ایران سپاه
همه پاک زین شهر بیرون شوید به تاریکی اندر به هامون شوید
اگر هیچ بانگ زن و مرد پیر وگر غارت و شورش و داروگیر
به گوش من آید بتاریک شب که بگشاید از رنج یک مردلب
هم اندر زمان آنک فریاد ازوست پر از کاه بینند آگنده پوست
چو برزد ز خرچنگ تیغ آفتاب بفرسود رنج و بپالود خواب
تبیره برآمد ز درگاه شاه گرانمایگان برگرفتند راه
ازان دز و آن شارستان مرد و زن به درگاه کسری شدند انجمن
که ایدر ز جنگی سواری نماند بدین شارستان نامداری نماند
همه کشته و خسته شد بی گناه گه آمد که بخشایش آید ز شاه
زن و کودک خرد و برنا و پیر نه خوب آید از داد یزدان اسیر
چنان شد دز و باره و شارستان کزان پس ندیدند جز خارستان
چو قیصر گنهکار شد ما که ایم بقالینیوس اندرون بر چه ایم
بران رومیان بر ببخشود شاه گنهکار شد رسته و بیگناه
بسی خواسته پیش ایشان بماند وزان جایگه نیز لشکر براند
هران کس که بود از در کارزار ببستند بر پیل و کردند بار
به انطاکیه در خبر شد ز شاه که با پیل و لشکر بیامد به راه
سپاهی بران شهر شد بی کران دلیران رومی و کنداوران
سه روز اندران شاه را شد درنگ بدان تا نباشد به بیداد جنگ
چهارم سپاه اندر آمد چو کوه دلیران ایران گروها گروه
برفتند یک سر سواران روم ز بهر زن و کودک و گنج و بوم
به شهر اندر آمد سراسر سپاه پیی را نبد بر زمین نیز راه
سه جنگ گران کرده شد در سه روز چهارم چو بفروخت گیتی فروز
گشاده شد آن مرز آباد بوم سواری ندیدند جنگی بروم
بزرگان که با تخت و افسر بدند هم آنکس که گنجور قیصر بدند
به شاه جهاندار دادند گنج به چنگ آمدش گنج چون دید رنج
اسیران و آن گنج قیصر به راه به سوی مداین فرستاد شاه
وزیشان هران کس که جنگی بدند نهادند بر پشت پیلان ببند
زمین دید رخشان تر از چرخ ماه بگردید بر گرد آن شهر شاه
ز بس باغ و میدان و آب روان همی تازه شد پیر گشته جهان
چنین گفت با موبدان شهریار که انطاکیه است این اگر نوبهار
کسی کو ندیدست خرم بهشت ز مشک اندرو خاک وز زر خشت
درختش ز یاقوت و آبش گلاب زمینش سپهر آسمان آفتاب
نگه کرد باید بدین تازه بوم که آباد بادا همه مرز روم
یکی شهر فرمود نوشین روان بدو اندرون آبهای روان
به کردار انطاکیه چون چراغ پر از گلشن و کاخ و میدان و باغ
بزرگان روشن دل و شادکام ورا زیب خسرو نهادند نام
شد آن زیب خسرو چو خرم بهار بهشتی پر از رنگ و بوی و نگار
اسیران کزان شهرها بسته بود ببند گران دست و پا خسته بود
بفرمود تا بند برداشتند بدان شهرها خوار بگذاشتند
چنین گفت کاین نوبر آورده جای همش گلشن و بوستان و سرای
بکردیم تا هر کسی را به کام یکی جای باشد سزاوار نام
ببخشید بر هر کسی خواسته زمین چون بهشتی شد آراسته
ز بس بر زن و کوی و بازارگاه تو گفتی نماندست بر خاک راه
بیامد یکی پرسخن کفشگر چنین گفت کای شاه بیدادگر
بقالینیوس اندرون خان من یکی تود بد پیش پالان من
ازین زیب خسرو مرا سود نیست که بر پیش درگاه من تود نیست
بفرمود تا بر در شوربخت بکشتند شاداب چندی درخت
یکی مرد ترسا گزین کرد شاه بدو داد فرمان و گنج و کلاه
بدو گفت کاین زیب خسرو تو راست غریبان و این خانه نو تو راست
به سان درخت برومند باش پدر باش گاهی چو فرزند باش
ببخشش بیارای و زفتی مکن بر اندازه باید ز هر در سخن
ز انطاکیه شاه لشکر براند جهاندیده ترسا نگهبان نشاند
پس آگاهی آمد ز فرفوریوس بگفت آنچ آمد بقالینیوس
به قیصر چنین گفت کآمد سپاه جهاندار کسری ابا پیل و گاه
سپاهست چندانک دریا و کوه همی گردد از گرد اسبان ستوه
بگردید قیصر ز گفتار خویش بزرگان فرزانه را خواند پیش
ز نوشین روان شد دلش پر هراس همی رای زد روز و شب در سه پاس
بدو گفت موبد که این رای نیست که با رزم کسری تو را پای نیست
برآرند ازین مرز آباد خاک شود کردهٔ قیصر اندر مغاک
زوان سراینده و رای سست جز از رنج بر پادشاهی نجست
چو بشنید قیصر دلش خیره گشت ز نوشین روان رای او تیره گشت
گزین کرد زان فیلسوفان روم سخن گوی با دانش و پاک بوم
به جای آمد از موبدان شست مرد به کسری شدن نامزدشان بکرد
پیامی فرستاد نزدیک شاه گرانمایگان برگرفتند راه
چو مهراس داننده شان پیش رو گوی در خرد پیر و سالار نو
ز هر چیز گنجی به پیش اندرون شمارش گذر کرده بر چند و چون
بسی لابه و پند و نیکو سخن پشیمان ز گفتارهای کهن
فرستاد با باژ و ساو گران گروگان ز خویشان و کنداوران
چو مهراس گفتار قیصر شنید پدید آمد آن بند بد را کلید
رسیدند نزدیک نوشین روان چو الماس کرده زبان با روان
چو مهراس نزدیک کسری رسید برومی یکی آفرین گسترید
تو گفتی ز تیزی وز راستی ستاره برآرد همی زآستی
به کسری چنین گفت کای شهریار جهان را بدین ارجمندی مدار
برومی تو اکنون و ایران تهیست همه مرز بی ارز و بی فرهیست
هران گه که قیصر نباشد بروم نسنجد به یک پشه این مرز و بوم
همه سودمندی ز مردم بود چو او گم شود مردمی گم بود
گر این رستخیز از پی خواستست که آزرم و دانش بدو کاستست
بیاوردم اکنون همه گنج روم که روشن روان بهتر از گنج و بوم
چو بشنید زو این سخن شهریار دلش گشت خرم چو باغ بهار
پذیرفت زو هرچ آورده بود اگر بدرهٔ زر و گر برده بود
فرستادگان را ستایش گرفت بران نیکویها فزایش گرفت
بدو گفت کای مرد روشن خرد نبرده کسی کو خرد پرورد
اگر زر گردد همه خاک روم تو سنگی تری زان سرافزار بوم
نهادند بر روم بر باژ و ساو پراگنده دینار ده چرم گاو
وزان جایگه نالهٔ گاودم شنیدند و آواز رویینه خم
جهاندار بیدار لشکر براند به شام آمد و روزگاری بماند
بیاورد چندان سلیح و سپاه همان برده و بدره و تاج و گاه
که پشت زمی را همی داد خم ز پیلان وز گنجهای درم
ازان مرز چون رفتن آمدش رای به شیروی بهرام بسپرد جای
بدو گفت کاین باژ قیصر بخواه مکن هیچ سستی به روز و به ماه
ببوسید شیروی روی زمین همی خواند بر شهریار آفرین
که بیدار دل باش و پیروزبخت مگر داد زرد این کیانی درخت
تبیره برآمد ز درگاه شاه سوی اردن آمد درفش سپاه
جهاندار کسری چو خورشید بود جهان را ازو بیم و امید بود
برین سان رود آفتاب سپهر به یک دست شمشیر و یک دست مهر
نه بخشایش آرد به هنگام خشم نه خشم آیدش روز بخشش به چشم
چنین بود آن شاه خسرونژاد بیاراسته بد جهان را بداد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

چو کسری نشست از بر تخت عاج به سر برنهاد آن دل افروز تاج

زمانی که انوشیروان بر تخت پادشاهی از جنس عاج نشست، آن تاجِ زیبا و دل‌انگیز را بر سر نهاد.

نکته ادبی: کسری معرب خسرو است. تاج دل‌افروز استعاره از تاجی است که مایه روشنایی و شکوه است.

بزرگان گیتی شدند انجمن چو بنشست سالار با رای زن

بزرگان و اشرافِ جهان گرد هم آمدند، آنگاه که پادشاه با مشاوران و خردمندانِ خود بر جایگاه تکیه زد.

نکته ادبی: سالار به معنای پادشاه یا سرکرده است. رای‌زن به معنای مشاور و کسی که دارای رای و نظر است.

سر نامداران زبان برگشاد ز دادار نیکی دهش کرد یاد

بزرگ‌ترینِ بزرگان سخن گفتن آغاز کرد و از خداوند که بخشنده نیکی‌هاست، یاد کرد.

نکته ادبی: دادار به معنای آفریننده و خداوند است. نیکی‌دهش صفت خداوند به معنای کسی است که نیکی می‌بخشد.

چنین گفت کز کردگار سپهر دل ما پر از آفرین باد و مهر

چنین گفت که از پروردگارِ آسمان‌ها، دلِ ما باید سرشار از سپاس و مهر و دوستی باشد.

نکته ادبی: کردگار سپهر استعاره از خداوندِ آسمان‌هاست.

کزویست نیک و بدویست کام ازو مستمندیم وزو شادکام

چرا که هر خوبی و بدی از جانب اوست و خواست و اراده تنها در دست اوست؛ ما همگی نیازمندِ او هستیم و شادی و کامروایی‌مان نیز به او وابسته است.

نکته ادبی: مستمند در اینجا به معنای نیازمند و فقیرِ درگاهِ الهی است.

ازویست فرمان و زویست مهر به فرمان اویست بر چرخ مهر

فرمان و مهر تنها از آنِ اوست؛ حتی خورشیدِ درخشان نیز در آسمان، در حالِ فرمان‌برداری از اوست.

نکته ادبی: مهر در مصراع اول به معنای دوستی/عشق و در مصراع دوم به معنای خورشید است که ایهام زیبایی دارد.

ز رای وز تیمار او نگذریم نفس جز به فرمان او نشمریم

ما از اراده و تدبیرِ او هرگز سرپیچی نمی‌کنیم و حتی نفسی بدون خواست و فرمان او بر نمی‌کشیم.

نکته ادبی: تیمار در اینجا به معنای تدبیر و مراقبت است.

به تخت مهی بر هر آنکس که داد کند در دل او باشد از داد شاد

هر کسی که بر تخت پادشاهی دادگری کند، همان دادگری مایه شادی و آرامشِ دلش خواهد بود.

نکته ادبی: تخت مهی کنایه از جایگاه قدرت و پادشاهی است.

هر آنکس که اندیشهٔ بد کند به فرجام بد با تن خود کند

هر کسی که در اندیشه و نیتِ پلیدی باشد، در نهایتِ کار، آن بدی به خودِ او بازخواهد گشت.

نکته ادبی: فرجام به معنای عاقبت و پایان کار است.

ز ما هرچ خواهند پاسخ دهیم بخواهش گران روز فرخ نهیم

ما به هر چه از ما بخواهند پاسخ مثبت می‌دهیم و با اجابتِ درخواست‌های مردم، روزهای فرخنده و مبارکی را برایشان رقم می‌زنیم.

نکته ادبی: روزِ فرخ نهادن به معنای ایجاد زمانِ خوش و مبارک برای مردم است.

از اندیشهٔ دل کس آگاه نیست به تنگی دل اندر مرا راه نیست

هیچ‌کس از اندیشه‌های نهانیِ دل خبر ندارد، اما من اهلِ پنهان‌کاری و نیرنگ نیستم و دلم جایگاهِ این امور نیست.

نکته ادبی: به تنگی دل اندر مرا راه نیست کنایه از این است که در دل من جایگاهِ تنگ‌نظری یا خیانت وجود ندارد.

اگر پادشا را بود پیشه داد بود بی گمان هر کس از داد شاد

اگر پیشه و کارِ همیشگیِ پادشاه عدالت‌ورزی باشد، بدون شک همه مردم از آن دادگری خشنود خواهند بود.

نکته ادبی: پیشه به معنای عادت و حرفه است.

از امروز کاری به فردا ممان که داند که فردا چه گردد زمان

کارِ امروز را به فردا موکول مکن، زیرا چه کسی می‌داند که فردا چه پیش خواهد آمد؟

نکته ادبی: تأکید بر لزومِ تدبیر و عدمِ اهمال‌کاری.

گلستان که امروز باشد به بار تو فردا چنی گل نیاید به کار

گلی که امروز شکوفه داده و آماده چیدن است را بچین، چرا که گلِ فردا ممکن است دیگر به کار نیاید و خشک شود.

نکته ادبی: تمثیل برای لزومِ فرصت‌شناسی.

بدانگه که یابی تن زورمند ز بیماری اندیش و درد و گزند

آن زمانی که تنِ تو سالم و نیرومند است، به فکرِ بیماری و درد و سختی‌های آینده باش.

نکته ادبی: اشاره به لزومِ آینده‌نگری و خویشتنداری در ایامِ قدرت.

پس زندگی یاد کن روز مرگ چنانیم با مرگ چون باد و برگ

پس در زمانِ زندگی، روزِ مرگ را به یاد آر؛ ما در برابرِ مرگ مانندِ برگی در برابرِ باد، سست و بی‌اختیاریم.

نکته ادبی: تشبیه به باد و برگ نشان از ناپایداری و ضعفِ انسان در برابرِ مرگ دارد.

هر آنگه که در کار سستی کنی همه رای ناتندرستی کنی

هر گاه در انجامِ کاری سستی و تنبلی کنی، در واقع تصمیمی ناشیانه و نادرست گرفته‌ای که به سلامتِ کار آسیب می‌زند.

نکته ادبی: رای ناتندرستی کنایه از فکرِ بیمار و تصمیمِ غلط است.

چو چیره شود بر دل مرد رشک یکی دردمندی بود بی پزشک

زمانی که صفتِ رشک و حسادت بر دلِ آدمی چیره شود، آن دردی است که هیچ پزشکی نمی‌تواند درمانش کند.

نکته ادبی: رشک به معنای حسد است که در ادبیاتِ اخلاقی، دردی جانکاه دانسته می‌شود.

دل مرد بیکار و بسیار گوی ندارد به نزد کسان آبروی

انسانِ بیکار و پرحرف و وراج، در نزدِ مردم هیچ احترام و آبرویی ندارد.

نکته ادبی: بسیارگوی صفتِ ناپسندی برای کسی است که بدونِ عمل، سخنِ بسیار می‌گوید.

وگر بر خرد چیره گردد هوا نخواهد به دیوانگی بر گوا

و اگر هوس و هوای نفس بر خرد چیره شود، چنان دیوانه‌ای می‌شود که دیگر نیازی به گواه و شاهد برای اثباتِ نادانی‌اش نیست.

نکته ادبی: هوا به معنای هوای نفس و خواهش‌های درونی است.

بکژی تو را راه نزدیکتر سوی راستی راه باریکتر

راهِ کج‌روی و تباهی برای تو همواره نزدیک‌تر و آسان‌تر است، اما راهِ راستی و درستی باریک و دشوار است.

نکته ادبی: اشاره به سختیِ مسیرِ حقیقت نسبت به بیراهه‌های باطل.

به کاری کزو پیشدستی کنی به آید که کندی و سستی کنی

در کاری که می‌خواهی در آن پیش‌دستی و اقدام کنی، بهتر است با قاطعیت عمل کنی تا اینکه در آن کندی و سستی به خرج دهی.

نکته ادبی: توصیه به قاطعیت و سرعتِ عمل در امور.

اگر جفت گردد زبان بر دروغ نگیرد ز بخت سپهری فروغ

اگر زبان به دروغ عادت کند، از بختِ بلند و اقبالِ آسمانی بهره‌ای نخواهد یافت.

نکته ادبی: بختِ سپهری کنایه از اقبالِ نیک و تأییدِ آسمانی است.

سخن گفتن کژ ز بیچارگیست به بیچارگان بربباید گریست

دروغ گفتن ناشی از بیچارگی و درماندگی است؛ باید به حالِ چنین بیچاره‌ای که مجبور به دروغ می‌شود، گریست.

نکته ادبی: نگاهِ شفقت‌آمیز به دروغ‌گو به عنوانِ انسانی درمانده.

چو برخیزد از خواب شاه از نخست ز دشمن بود ایمن و تندرست

زمانی که پادشاهِ دادگر از خواب برمی‌خیزد، از دشمن در امان است و تندرست و بی‌بیم و هراس است.

نکته ادبی: ایمن بودنِ پادشاه نتیجه مستقیمِ دادگریِ اوست.

خردمند وز خوردنی بی نیاز فزونی برین رنج و دردست و آز

انسانِ خردمند از خوردنی‌ها و تجملاتِ دنیوی بی‌نیاز است؛ زیاده‌خواهی در این امور، تنها رنج و آز و طمع را به همراه دارد.

نکته ادبی: آز به معنای حرص و طمع است.

وگر شاه با داد و بخشایشست جهان پر ز خوبی و آسایشست

و اگر پادشاه اهلِ دادگری و بخشش باشد، جهان سرشار از خوبی و آسایش می‌شود.

نکته ادبی: ارتباط مستقیمِ اخلاقِ حاکم با وضعیتِ جهان.

وگر کژی آرد بداد اندرون کبستش بود خوردن و آب خون

اما اگر در دادگریِ او کژی و انحراف راه یابد، خوراک و نوشیدنی‌اش به جای گوارایی، تلخ همچون خون خواهد بود.

نکته ادبی: تمثیل برای پیامدِ شومِ بی‌عدالتیِ پادشاه.

هر آنکس که هست اندرین انجمن شنید این برآورده آواز من

هر کسی که در این انجمن و مجلس حضور دارد، این سخنانِ بلند و آگاهانه مرا بشنود.

نکته ادبی: برآورده آواز کنایه از سخنِ رسا و بلند است.

بدانید و سرتاسر آگاه بید همه ساله با بخت همراه بید

بدانید و سراسرِ وجودتان آگاه باشد، تا همواره با بختِ نیک همراه باشید.

نکته ادبی: آگاه بید: باشید (در فارسیِ کهن به کار می‌رفته است).

که ما تاجداری به سر برده ایم بداد و خرد رای پرورده ایم

که ما پادشاهی را با داد و خرد پرورانده و به سرانجام رسانده‌ایم.

نکته ادبی: تاجداری به سر بردن کنایه از به کمال رساندنِ دورانِ پادشاهی است.

ولیکن ز دستور باید شنید بد و نیک بی او نیاید پدید

البته که پادشاه باید به سخنانِ مشاور و دستورِ خود گوش فرا دهد، چرا که زشتی و زیباییِ کارها از طریقِ او آشکار می‌شود.

نکته ادبی: دستور در متونِ کهن به معنای وزیر و مشاورِ ارشد است.

هر آنکس که آید بدین بارگاه ببایست کاری نیابند راه

هر کسی که به این درگاهِ پادشاهی می‌آید، نباید به دنبالِ کارهای ناشایست و ممنوعه باشد.

نکته ادبی: بارگاه به معنای دربار و محلِ حضورِ شاه است.

نباشم ز دستور همداستان که بر من بپوشد چنین داستان

من با آن دستور و مشاوری که حقیقت را از من پنهان کند و چنین داستان‌ها و اخبار را نگوید، هم‌داستان و موافق نیستم.

نکته ادبی: هم‌داستان به معنای هم‌نظر و هم‌رأی است.

بدرگاه بر کارداران من ز لشکر نبرده سواران من

در درگاهِ من، کارگزاران و سوارانِ دلاورم باید افرادی شایسته باشند.

نکته ادبی: نبرده سواران صفتِ دلاورترین جنگجویان است.

چو روزی بدیشان نداریم تنگ نگه کرد باید بنام و به ننگ

وقتی ما در تأمینِ روزیِ آن‌ها تنگ‌دستی نمی‌کنیم، آن‌ها نیز باید پاسدارِ نام و ننگ (آبرو) باشند.

نکته ادبی: ننگ در اینجا به معنای غیرت و آبرو است.

همه مردمی باید و راستی نباید به کار اندرون کاستی

همه چیز باید بر اساس انسانیت و راستی باشد و در کارها هیچ کاستی و کوتاهی نباید دیده شود.

نکته ادبی: مردمی به معنای جوانمردی و انسانیت است.

هر آنکس که باشد از ایرانیان ببندد بدین بارگه برمیان

هر کسی از ایرانیان که در اینجا حضور دارد، باید پیمانِ وفاداری به این درگاه ببندد.

نکته ادبی: بستن میان کنایه از آماده‌باش و تعهدِ وفاداری است.

بیابد ز ما گنج و گفتار نرم چو باشد پرستنده با رای و شرم

اگر پرستنده و کارگزار، خردمند و با شرم و حیا باشد، از ما گنج و سخنانِ نرم و محبت‌آمیز دریافت خواهد کرد.

نکته ادبی: پرستنده به معنای خدمتگزار است.

چو بیداد جوید یکی زیردست نباشد خردمند و خسروپرست

اگر زیردستی به دنبالِ بی‌عدالتی باشد، او نه خردمند است و نه پیروِ حقیقیِ پادشاه.

نکته ادبی: خسروپرست به معنای وفادار به پادشاه است.

مکافات باید بدان بد که کرد نباید غم ناجوانمرد خورد

باید پاداشِ آن بدی که کرده است داده شود و نباید از سرِ دلسوزی برای افرادِ ناجوانمرد، اندوهگین شد.

نکته ادبی: مکافات در اینجا به معنای کیفرِ کردارِ بد است.

شما دل به فرمان یزدان پاک بدارید وز ما مدارید باک

شما دل‌هایتان را به فرمانِ خداوندِ پاک بسپارید و از ما (پادشاه) هیچ ترسی به دل راه ندهید.

نکته ادبی: باک به معنای ترس و هراس است.

که اویست بر پادشا پادشا جهاندار و پیروز و فرمانروا

چرا که اوست پادشاهِ پادشاهان و فرمانروا و پیروزِ واقعی بر جهان.

نکته ادبی: پادشا پادشا: اشاره به خداوندِ متعال.

فروزندهٔ تاج و خورشید و ماه نماینده ما را سوی داد راه

اوست که به تاج و خورشید و ماه فروغ می‌بخشد و راهِ دادگری را به ما می‌نماید.

نکته ادبی: فروزنده صفتِ ایزدی است.

جهاندار بر داوران داورست ز اندیشهٔ هر کسی برترست

او حاکم و داورِ اصلی بر همه داوران است و از اندیشه و درکِ هر انسانی برتر است.

نکته ادبی: داورانِ داور: تکرارِ واژه برای تأکید بر قدرتِ مطلقه الهی.

مکان و زمان آفرید و سپهر بیاراست جان و دل ما به مهر

او مکان و زمان و آسمان را آفرید و جان و دلِ ما را با عشقِ خود آراست.

نکته ادبی: آرایشِ جان با مهر، تمثیلی عرفانی از فطرتِ الهیِ انسان است.

شما را دل از مهر ما برفروخت دل و چشم دشمن به ما بربدوخت

دلِ شما با مهرِ ما روشن شد و دل و چشمِ دشمنان به واسطه ما تیره و کور گشت.

نکته ادبی: تضاد میانِ روشنیِ دلِ دوستان و کوریِ چشمِ دشمنان.

شما رای و فرمان یزدان کنید به چیزی که پیمان دهد آن کنید

شما خرد و فرمانِ الهی را اجرا کنید و به هر پیمانی که بسته‌اید، وفادار بمانید.

نکته ادبی: تأکید بر لزومِ وفای به عهد.

نگهدار تا جست و تخت بلند تو را بر پرستش بود یارمند

خداوند را پاسدارِ تختِ بلندِ خود بدانید تا او در پرستشِ خود شما را یاری کند.

نکته ادبی: یارمند به معنای کسی است که یاور دارد.

همه تندرستی به فرمان اوست همه نیکویی زیر پیمان اوست

تمامِ سلامتی و تندرستی به فرمانِ اوست و تمامِ نیکی‌ها زیرِ نظر و پیمانِ او قرار دارد.

نکته ادبی: پایان‌بندی با تأکید بر حاکمیتِ مطلقِ الهی بر خیر و سلامت.

ز خاشاک تا هفت چرخ بلند همان آتش و آب و خاک نژند

از ناچیزترین ذرات خاک تا هفت آسمانِ با عظمت و شکوهمند، همگی نشان‌دهنده و گواه وجودِ خالقِ هستی هستند.

نکته ادبی: «خاشاک» در اینجا استعاره از پست‌ترین آفریده‌ها و «هفت چرخ» کنایه از کل کائنات است.

به هستی یزدان گوایی دهند روان تو را آشنایی دهند

این پدیده‌های هستی، به وجود خداوند گواهی می‌دهند و به روح تو، راهِ شناخت و معرفتِ حق را می‌آموزند.

نکته ادبی: «روان» به معنای جان و روح است و «آشنایی» در اینجا به معنای معرفت است.

ستایش همه زیر فرمان اوست پرستش همه زیر پیمان اوست

تمامِ آفرینش، ستایشگرِ اوست و پرستشِ همه موجودات در چارچوب پیمانی است که با او بسته‌اند.

نکته ادبی: «پیمان» در اینجا به عهدِ الست و فرمانِ الهی اشاره دارد.

چو نوشین روان این سخن برگرفت جهانی ازو مانده اندر شگفت

هنگامی که انوشیروان (نوشین‌روان) این سخنان حکیمانه را بر زبان آورد، جهانیان از درایت او در شگفت ماندند.

نکته ادبی: «نوشین‌روان» لقبی برای خسرو اول به معنای کسی است که روانی شیرین و پسندیده دارد.

همه یک سر از جای برخاستند برو آفرین نو آراستند

همه حاضران در مجلس، بلافاصله از جای برخاستند و به او درود و آفرین نوی پیشکش کردند.

نکته ادبی: «آفرین نو» نشان‌دهنده تحسین تازه و پرشورِ حاضران است.

شهنشاه دانندگان را بخواند سخنهای گیتی سراسر براند

پادشاه، دانایان و خردمندان کشور را فراخواند و در مورد مسائل جهانی و کشوری سخنرانی کرد.

نکته ادبی: «گیتی سراسر» در اینجا به معنای مسائل کلان مملکتی است.

جهان را ببخشید بر چار بهر وزو نامزد کرد آبادشهر

او سرزمین‌های زیر فرمان خود را به چهار بخش تقسیم کرد و برای هر بخش، شهری آباد و مرکزی تعیین نمود.

نکته ادبی: «چار بهر» اشاره به چهار ایالت بزرگ ساسانی است.

نخستین خراسان ازو یاد کرد دل نامداران بدو شاد کرد

نخستین بخش را خراسان نامید و با این کار، دلِ بزرگان و نامداران آن دیار را شاد کرد.

نکته ادبی: «نامداران» به معنای بزرگان و اشراف است.

دگر بهره زان بد قم و اصفهان نهاد بزرگان و جای مهان

بخش دیگر را شامل قم و اصفهان دانست که جایگاهِ بزرگان و والامقامان بود.

نکته ادبی: «مهان» جمع مه، به معنای بزرگان است.

وزین بهره بود آذرابادگان که بخشش نهادند آزادگان

از دیگر بخش‌های این سرزمین، آذرآبادگان (آذربایجان) بود که آزادگان آن را به نیکی بخش کرده بودند.

نکته ادبی: «آزادگان» طبقه اشراف و بزرگان ایران باستان هستند.

وز ارمینیه تا در اردبیل بپیمود بینادل و بوم گیل

از سرزمین ارمنستان تا درِ اردبیل و دشت گیلان را با بینش و دانایی خود پیمود و بررسی کرد.

نکته ادبی: «بینادل» ترکیبی است به معنای کسی که دارای بینش و بصیرت است.

سیوم پارس و اهواز و مرز خزر ز خاور ورا بود تا باختر

بخش سوم شامل پارس، اهواز و مرزهای خزر بود که از شرق تا غربِ آن در اختیار شاه بود.

نکته ادبی: «خاور و باختر» به ترتیب به معنای شرق و غرب است.

چهارم عراق آمد و بوم روم چنین پادشاهی و آباد بوم

چهارمین بخش نیز عراق و سرزمین روم بود که این چنین پادشاهیِ آباد و منظمی را شکل داد.

نکته ادبی: «بوم» به معنای سرزمین و منطقه است.

وزین مرزها هرک درویش بود نیازش به رنج تن خویش بود

در این سرزمین‌ها، اگر کسی فقیر و درویش بود، تنها نیازِ او به سختیِ کارِ بدنی خودش بود (یعنی شاه از او مالیات نمی‌گرفت).

نکته ادبی: «رنج تن» کنایه از زحمتِ کشاورزی و تلاش بدنی است.

ببخشید آگنده گنجی برین جهانی برو خواندند آفرین

شاه گنجینه‌های لبریز خود را برای آن‌ها بخشید و جهانیان او را ستودند و آفرین گفتند.

نکته ادبی: «آگنده» به معنای پُر و لبریز است.

ز شاهان هرآنکس که بد پیش ازوی اگر کم بدش گاه اگر بیش ازوی

از پادشاهان پیش از او، چه آن‌ها که دوران سلطنت کوتاهی داشتند و چه آن‌ها که طولانی حکومت کردند،

نکته ادبی: «گاه» در اینجا به معنای زمان پادشاهی و فرصتِ حکومت است.

بجستند بهره ز کشت و درود نرستست کس پیش ازین نابسود

همه به دنبال سهمی از محصول کشاورزی بودند؛ پیش از انوشیروان، هیچ‌کس به اندازه او دلسوز مردم نبود.

نکته ادبی: «کشت و درود» به معنای کشاورزی و برداشت محصول است.

سه یک بود یا چار یک بهر شاه قباد آمد و ده یک آورد راه

پادشاهان پیشین سهمِ یک‌سوم یا یک‌چهارم از محصول را می‌گرفتند، اما قباد (پدر انوشیروان) نظامِ یک‌دهم را پایه‌گذاری کرد.

نکته ادبی: اشاره به اصلاحات نظام مالیاتی در اواخر دوره ساسانی است.

زده یک بر آن بد که کمتر کند بکوشد که کهتر چو مهتر کند

آن یک‌دهم بر این اساس بود که سهمِ کمتری بگیرد تا فردِ ضعیف‌تر (کشاورز) بتواند مانند فردِ قوی‌تر (ثروتمند) زندگی کند.

نکته ادبی: «کهتر و مهتر» تقابلِ فرودستان و فرادستان جامعه است.

زمانه ندادش بران بر درنگ به دریا بس ایمن مشو بر نهنگ

اما روزگار به قباد مهلت نداد که این کار را به پایان برساند؛ همان‌طور که در دریا نباید به نهنگ (تمساح) اعتماد کرد، به عمرِ دنیا هم نباید دل بست.

نکته ادبی: «نهنگ» در متون کهن گاه به معنای تمساح یا موجود خطرناک دریایی است.

به کسری رسید آن سزاوار تاج ببخشید بر جای ده یک خراج

نوبت به انوشیروان رسید که سزاوار تاج پادشاهی بود؛ او مالیات را به همان یک‌دهمِ مقرر، تثبیت و نهایی کرد.

نکته ادبی: «کسری» معرب نام خسرو (انوشیروان) است.

شدند انجمن بخردان و ردان بزرگان و بیداردل موبدان

خردمندان، دلاوران، بزرگان و موبدانِ روشن‌ضمیر، همگی گرد هم آمدند.

نکته ادبی: «ردان» به معنای بزرگ‌زادگان و بزرگان است.

همه پادشاهان شدند انجمن زمین را ببخشید و برزد رسن

پادشاهانِ پیروِ او انجمن کردند، زمین‌ها را تقسیم کردند و با تعیین مرزها، نظم را برقرار ساختند.

نکته ادبی: «برزد رسن» کنایه از تعیین حدود و ثغور و اندازه‌گیری دقیق است.

گزیتی نهادند بر یک درم گر ای دون که دهقان نباشد دژم

مالیات را بر یک درهم ثابت کردند، به طوری که کشاورز (دهقان) دیگر نگران و پریشان نباشد.

نکته ادبی: «گزیت» به معنای مالیات و باج است.

کسی را کجا تخم گر چارپای به هنگام ورزش نبودی بجای

اگر کسی در هنگام کشاورزی، بذر یا چهارپای کارش را از دست می‌داد،

نکته ادبی: «ورزش» در ادبیات کهن علاوه بر معنای امروزی، به معنای کار و تلاش (کشاورزی) است.

ز گنج شهنشاه برداشتی وگرنه زمین خوار بگذاشتی

پادشاه از گنجینه خود هزینه او را می‌پرداخت تا زمینش را رها نکند و به کشت ادامه دهد.

نکته ادبی: «زمین خوار» یعنی زمینی که بایر و بی‌استفاده رها شده است.

بنا کشته اندر نبودی سخن پراگنده شد رسمهای کهن

کسی نبود که کشاورزی را تعطیل کند و بدین ترتیب، رسم‌های کهن (بی‌عدالتی‌ها) از بین رفت.

نکته ادبی: «بنا کشته» به معنای زمینِ کشت‌نشده است.

گزیت رز بارور شش درم به خرما ستان بر همین بد رقم

مالیاتِ هر درختِ بارور، شش درهم تعیین شد و برای درخت خرما هم همین قانون برقرار بود.

نکته ادبی: «رز» به معنای درخت یا تاک است.

ز زیتون و جوز و ز هر میوه دار که در مهرگان شاخ بودی ببار

برای درختان زیتون، گردو و هر درخت میوه‌داری که در فصل پاییز بار می‌داد، همین حساب بود.

نکته ادبی: «جوز» به معنای گردو است.

ز ده بن درمی رسیدی به گنج نبوید جزین تا سر سال رنج

از ده بن (درخت)، یک درهم به خزانه شاه می‌رسید و تا پایان سال، دیگر هیچ رنج و مالیات اضافه‌ای از کشاورز گرفته نمی‌شد.

نکته ادبی: «بن» واحد شمارش درخت است.

وزین خوردنیهای خردادماه نکردی به کار اندرون کس نگاه

و کسی به محصولاتِ خرده‌ریزِ خردادماه (میوه‌های نوبرانه) برای مالیات‌گیری نگاهی نمی‌کرد.

نکته ادبی: «خوردنی‌های خردادماه» به محصولات نوبرانه اشاره دارد.

کسی کش درم بود و دهقان نبود ندیدی غم رنج و کشت و درود

اگر کسی پول داشت اما کشاورز نبود، او دیگر رنجِ کشت و درود (کشاورزی) را تحمل نمی‌کرد.

نکته ادبی: «کدیور» به معنای کشاورز و صاحب‌خانه است.

بر اندازه از ده درم تا چهار بسالی ازو بستدی کاردار

کارگزارِ دولت سالیانه، بسته به میزان محصول، از ده درهم تا چهار درهم مالیات می‌گرفت.

نکته ادبی: «کاردار» به معنای مامور مالیاتی یا کارگزار دولت است.

کسی بر کدیور نکردی ستم به سالی به سه بهره بود این درم

هیچ‌کس حق نداشت بر کشاورز ستم کند و مالیاتِ سالانه در سه قسط گرفته می‌شد.

نکته ادبی: «سه بهره» اشاره به نحوه قسط‌بندی مالیات دارد.

گزارنده بودی به دیوان شاه ازین باژ بهری به هر چار ماه

مامورِ دیوانِ شاه، این مالیات‌ها را هر چهار ماه یک‌بار جمع‌آوری می‌کرد.

نکته ادبی: «باژ» به معنای باج و خراج است.

دبیر و پرستندهٔ شهریار نبودی به دیوان کسی زین شمار

دبیران و خدمتکارانِ شاه حق نداشتند بیش از این مقدارِ تعیین‌شده، مالیاتی طلب کنند.

نکته ادبی: «پرستنده» به معنای خدمتگزار و کارگزارِ دربار است.

گزیت و خراج آنچ بد نام برد بسه روزنامه به موبد سپرد

مالیات و خراجی که نام برده شد، در سه دفتر ثبت می‌شد و به موبد (حاکم یا مقام عالی‌رتبه) ارائه می‌شد.

نکته ادبی: «روزنامه» در اینجا به معنای دفترِ ثبتِ امور روزانه یا سند است.

یکی آنک بر دست گنجور بود نگهبان آن نامه دستور بود

یکی از این دفترها دستِ خزانه‌دار بود و دستور (وزیر یا حاکم) نگهبان آن بود.

نکته ادبی: «دستور» در اینجا به معنای وزیر یا مقام عالی سیاسی است.

دگر تا فرستد به هر کشوری به هر نامداری و هر مهتری

دوم اینکه، این آمار را به هر کشور و والی و بزرگی می‌فرستادند تا همه مطلع باشند.

نکته ادبی: «نامدار» و «مهتر» به حاکمان محلی اشاره دارد.

سه دیگر که نزدیک موبد برند گزیت و سر باژها بشمرند

سوم اینکه، مالیات‌ها را نزد موبد می‌بردند تا میزانِ دقیقِ خراج و سرانه را محاسبه و کنترل کنند.

نکته ادبی: «سر باژ» مالیاتِ سرانه است.

به فرمان او بود کاری که بود ز باژ و خراج و ز کشت و درود

تمام امور مربوط به باج، خراج و کشاورزی، دقیقاً طبق فرمانِ او انجام می‌شد.

نکته ادبی: «کاری که بود» یعنی تمامیِ فعالیت‌های اقتصادی و اداری.

پراگنده کاراگهان در جهان که تا نیک و بد زو نماند نهان

جاسوسان و بازرسانِ مخفی در سراسر جهان پراکنده بودند تا نیک و بدِ کارها از چشمِ شاه پنهان نماند.

نکته ادبی: «کارآگهان» به معنای ماموران اطلاعاتی و بازرسان است.

همه روی گیتی پر از داد کرد بهرجای ویرانی آباد کرد

او سراسرِ جهان را پر از عدل و داد کرد و در هر جایی که ویرانی بود، آبادانی به وجود آورد.

نکته ادبی: «داد» نماد عدالت و قانون است.

بخفتند بر دشت خرد و بزرگ به آبشخور آمد همی میش و گرگ

امنیت به قدری بود که کوچک و بزرگ در دشت‌ها به آسودگی می‌خوابیدند و گرگ و میش در کنار هم به آبشخور می‌رفتند.

نکته ادبی: این بیت تلمیح به دنیای آرمانی و پر از عدل دارد که در آن طبیعت نیز به تعادل می‌رسد.

یکی نامه فرمود بر پهلوی پسند آیدت چون ز من بشنوی

پادشاه فرمانی به زبان پهلوی نوشت؛ وقتی این متن را بشنوی، آن را بسیار پسندیده خواهی یافت.

نکته ادبی: «پهلوی» زبان رسمی و اداری دوره ساسانی است.

نخستین سر نامه کرد از مهست شهنشاه کسری یزدان پرست

آغاز نامه را به نامِ والاترین (خداوند) کرد و آن را از طرفِ پادشاهِ یزدان‌پرست (انوشیروان) دانست.

نکته ادبی: «مهست» به معنای بزرگ‌ترین و والاترین (اشاره به خدا).

به بهرام روز و بخرداد شهر که یزدانش داد از جهان تاج بهر

به نامِ بهرام‌روز و خرداد‌ماه؛ زمانی که خداوند به او تاج پادشاهیِ جهان را بخشید.

نکته ادبی: اشاره به تقویم ساسانی و روز و ماهِ خوش‌یمن.

برومند شاخ از درخت قباد که تاج بزرگی به سر برنهاد

من که شاخه‌ای برومند از درختِ قباد هستم و تاج بزرگی بر سر نهاده‌ام،

نکته ادبی: «برومند» کنایه از فرزندِ شایسته و خلف است.

سوی کارداران باژ و خراج پرستنده شایستهٔ فر و تاج

خطاب به کارگزارانِ مالیات و خراج، و خدمتگزارانِ لایقِ تاج و تخت،

نکته ادبی: «شایسته فر و تاج» وصفِ کارگزارانِ لایق است.

بی اندازه از ما شما را درود هنر با نژاد این بود با فزود

از سوی ما درودهای بی‌شماری بر شما باد؛ چرا که هنر و اصالتِ خانوادگی با این تدابیر، فزونی می‌یابد.

نکته ادبی: «با فزود» به معنای با پیشرفت و برکت است.

نخستین سخن چون گشایش کنیم جهان آفرین را ستایش کنیم

در آغاز سخن، باید نام خدای آفریننده جهان را به نیکی بر زبان آوریم و او را ستایش کنیم.

نکته ادبی: گشایش در اینجا به معنای آغاز کردن و باز کردنِ بابِ سخن است.

خردمند و بینادل آنرا شناس که دارد ز دادار کیهان سپاس

انسانِ خردمند و روشن‌بین کسی است که همواره سپاس‌گزارِ خداوندِ جهان باشد.

نکته ادبی: دادار به معنای آفریننده و کیهان به معنای جهان هستی است.

بداند که هست او ز ما بی نیاز به نزدیک او آشکارست راز

باید بداند که خداوند از ما بی‌نیاز است و هیچ رازی از او پنهان نمی‌ماند.

نکته ادبی: آشکارست راز اشاره به علمِ لدنی و آگاهیِ کاملِ پروردگار به پنهان و آشکارِ عالم است.

کسی را کجا سرفرازی دهد نخستین ورا بی نیازی دهد

خداوند به هر کسی که بخواهد بزرگی و مقام ببخشد، پیش از آن، روحِ بی‌نیازی و مناعتِ طبع در او می‌دمد.

نکته ادبی: بی‌نیازی به معنای قناعت و استغنای طبع است که شرطِ اصلیِ رسیدن به بزرگی است.

مرا داد فرمان و خود داورست ز هر برتری جاودان برترست

خداوند به من فرمان پادشاهی داده است و خود او داور و قاضیِ اصلی است؛ او همواره از هر مقام و مرتبه‌ای برتر است.

نکته ادبی: داور در اینجا استعاره از خداوند به عنوان قاضیِ نهایی و منبعِ حقیقت است.

به یزدان سزد ملک و مهتر یکیست کسی را جز از بندگی کار نیست

پادشاهی و بزرگی تنها شایسته خداوند است و یگانه قدرتِ مطلق اوست؛ وظیفه بندگان تنها عبادت و بندگیِ اوست.

نکته ادبی: مهتر به معنای بزرگ و سالار است که در برابرِ کلمه بندگی قرار گرفته است.

ز مغز زمین تا به چرخ بلند ز افلاک تا تیره خاک نژند

از عمق زمین تا بالاترین طبقات آسمان و از همه کرات تا تیره خاک، همه چیز در قبضه قدرت اوست.

نکته ادبی: تیره خاک نژند به معنای خاکِ تیره و غبارآلود است که کنایه از فروترترین بخشِ آفرینش است.

پی مور بر خویشتن برگواست که ما بندگانیم و او پادشاست

حتی حرکتِ یک مورچه بر روی زمین گواهی است بر این حقیقت که ما همگی بندگان او هستیم و او پادشاهِ حقیقی است.

نکته ادبی: پی مور اشاره به خردترین موجودات دارد که در عینِ کوچکی، برِ وجودِ خالقِ عظیم گواه می‌دهند.

نفرمود ما را جز از راستی که دیو آورد کژی و کاستی

خداوند به ما جز راستی فرمان نداده است، چرا که کژی و نقصان از وسوسه‌های دیو است.

نکته ادبی: دیو در ادب حماسی نمادِ شر، دروغ و تباهی است.

اگر بهر من زین سرای سپنج نبودی جز از باغ و ایوان و گنج

اگر در این دنیای فانی و زودگذر، تنها دغدغه من رسیدن به باغ و ثروت و کاخ بود،

نکته ادبی: سرای سپنج اصطلاحی است برای دنیای ناپایدار و عاریه‌ای.

نجستی دل من به جز داد و مهر گشادن بهر کار بیدار چهر

هرگز دل من به دنبال چیزی جز عدالت و محبت نمی‌گشت و برای هیچ کاری جز خیر و راستی تلاش نمی‌کردم.

نکته ادبی: بیدار چهر کنایه از انسانِ هوشیار، آگاه و حق‌بین است.

کنون روی بوم زمین سر به سر ز خاور برو تا در باختر

اکنون که خداوند پادشاهیِ تمامِ زمین را، از مشرق تا مغرب، به من عطا کرده است،

نکته ادبی: خاور و باختر به معنای مشرق و مغرب است که کنایه از تمامِ گستره جهان است.

به شاهی مرا داد یزدان پاک ز خورشید تابنده تا تیره خاک

و مرا از خورشیدِ تابان تا پست‌ترین خاکِ زمین به پادشاهی گمارده است،

نکته ادبی: این بیت تداومِ همان نگاهِ الهی به مشروعیتِ قدرت است.

نباید که جز داد و مهر آوریم وگر چین به کاری بچهر آوریم

نباید جز عدالت و مهربانی انجام دهیم و نباید چهره خود را با خشم و ناراحتی در برابر مردم درهم بکشیم.

نکته ادبی: چین به چهره آوردن کنایه از خشم و ترش‌رویی است.

شبان بداندیش و دشت بزرگ همی گوسفندان بماند بگرگ

شبانِ نادان و بداندیش، گوسفندانِ خود را در دشتی بزرگ رها می‌کند تا خوراکِ گرگ شوند (شاهی که از رعیت غافل باشد، آنان را به دستِ ظالمان سپرده است).

نکته ادبی: شبان نمادِ پادشاه و گرگ نمادِ ظلم و مفسدان است.

نباید که بر زیردستان ما ز دهقان وز دین پرستان ما

نباید به زیردستان، کشاورزان و دین‌داران ما ظلمی شود،

نکته ادبی: دهقان در متنِ شاهنامه به معنای کشاورز و طبقه مولد است.

به خشکی به خاک و بکشتی برآب برخشنده روز و به هنگام خواب

چه در خشکی و چه در دریا، و چه در روزِ روشن و چه در زمانِ استراحت و خواب (حقوقشان باید رعایت شود).

نکته ادبی: اشاره به فراگیر بودنِ عدالت در همه شرایط و مکان‌هاست.

ز بازارگانان تر و ز خشک درم دارد و در خوشاب و مشک

از بازرگانانی که کالای تر و خشک می‌آورند، باید مراقبت کرد تا ثروت و کالایشان از گزند در امان باشد.

نکته ادبی: تر و خشک استعاره از انواعِ کالاهای تجاری است.

که تابنده خور جز بداد و به مهر نتابد بریشان ز خم سپهر

زیرا خورشید نیز تنها بر کسانی می‌تابد که در پرتوِ عدالت و مهربانی زندگی می‌کنند.

نکته ادبی: خم سپهر استعاره از آسمانِ گنبدی‌شکل است.

برین گونه رفت از نژاد و گهر پسر تاج یابد همی از پدر

بر همین اساس بوده است که در طول تاریخ، فرزندانِ صالح همواره راه و رسمِ پدرانِ دادگرِ خود را ادامه داده‌اند.

نکته ادبی: نژاد و گهر به معنای اصل و نسب و اصالتِ خانوادگی است.

به جز داد و خوبی نبد در جهان یکی بود با آشکارا نهان

در آن زمان، جز داد و نیکی در جهان نبود و ظاهر و باطنِ امور یکسان و صادقانه بود.

نکته ادبی: یکی بود با آشکارا نهان نشان‌دهنده نبودِ ریا و نفاق در جامعه آن عصر است.

نهادیم بر روی گیتی خراج درخت گزیت از پی تخت عاج

ما برای اداره امور کشور مالیات و خراج تعیین کردیم تا بتوانیم هزینه اداره حکومت و تخت و مملکت را تأمین کنیم.

نکته ادبی: درخت گزیت استعاره از سیستمِ مالیات‌ستانیِ قانونمند است.

چو این نامه آرند نزد شما که فرخنده باد اورمزد شما

هرگاه این نامه (دستورِ پادشاه) به شما رسید، بدانید که خجستگی و فرخندگیِ اورمزد (خداوند) همراه شماست.

نکته ادبی: اورمزد نامِ خداوند در آیینِ کهن است که به معنای سرورِ داناست.

کسی کو برین یک درم بگذرد ببیداد بر یک نفس بشمرد

کسی که از این مقدارِ تعیین‌شده (مالیات) فراتر رود، بدانید که با بیدادگری زندگی می‌کند و هر لحظه نفس کشیدنش گناه است.

نکته ادبی: ببیداد کنایه از ظلم و ستمِ آشکار است.

به یزدان که او داد دیهیم و فر که من خود میانش ببرم به ار

به آن یزدانی که قدرت و پادشاهی بخشید، قسم می‌خورم که کمرِ چنین فرد ستمکاری را خواهم شکست (مجازاتش می‌کنم).

نکته ادبی: میان بریدن کنایه از نابود کردن و مجازاتِ سخت است.

برین نیز بادافرهٔ کردگار نباید که چشم بد آید به کار

این مجازاتِ الهی است که بر ظالم وارد می‌شود، پس نباید چشمِ بد و نظرِ سوئی در کارِ شما باشد.

نکته ادبی: بادافره به معنای کیفر و مجازات است.

همین نامه و رسم بنهید پیش مگردید ازین فرخ آیین خویش

این نامه و دستور را پیشِ روی خود قرار دهید و هرگز از این آیینِ فرخنده و نیکو فاصله نگیرید.

نکته ادبی: فرخ آیین اشاره به سنتِ حسنه و عدالت‌محور دارد.

به هر چار ماهی یکی بهر ازین بخواهید با داد و با آفرین

هر چهار ماه یک‌بار، این حقِ قانونی را با عدالت و خشنودی دریافت کنید.

نکته ادبی: داد و آفرین نشان‌دهنده دریافتِ توأم با رضایت و عدل است.

به جایی که باشد زیان ملخ وگر تف خورشید تابد به شخ

در جاهایی که ملخ به کشتزارها آسیب زده است، یا آفتابِ سوزان به زمین‌های کشاورزی خسارت وارد کرده است،

نکته ادبی: شخ به معنای زمینِ سخت و دیم‌زار است.

دگر تف باد سپهر بلند بدان کشتمندان رساند گزند

و یا بادهای گرمِ آسمان به مزارع آسیب رسانده‌اند،

نکته ادبی: تف باد به معنای بادِ داغ و سوزان است.

همان گر نبارد به نوروز نم ز خشکی شود دشت خرم دژم

و یا اگر در فصلِ نوروز باران نبارد و خشکسالی دشت‌های سرسبز را پژمرده کند،

نکته ادبی: دژم به معنای اندوهگین و پژمرده است.

مخواهید با ژاندران بوم و رست که ابر بهاران به باران نشست

در چنین سختی‌هایی از کشاورزان مالیات نگیرید، زیرا ابرهای بهاری امسال نباریده‌اند.

نکته ادبی: ژاندران کنایه از دشواری و رنجِ معیشت است.

ز تخم پراگنده و مزد رنج ببخشید کارندگانرا ز گنج

بلکه به جای مالیات، باید از گنجینه شاهی به کشاورزانِ رنج‌دیده کمک کنید تا خسارتِ بذر و کارشان جبران شود.

نکته ادبی: کارندگان به معنای کشاورزان و زارعین است.

زمینی که آن را خداوند نیست به مرد و ورا خویش و پیوند نیست

زمینی که صاحب و متولی نداشته باشد و آباد نشود، برای هیچ‌کس (نه شاه و نه رعیت) فایده‌ای ندارد.

نکته ادبی: خویش و پیوند به معنایِ خانواده و وابستگان است.

نباید که آن بوم ویران بود که در سایهٔ شاه ایران بود

سرزمینی که در سایه پادشاهیِ ایران است، نباید ویران و متروک بماند.

نکته ادبی: سایه فرّ کنایه از حمایت و تدبیرِ پادشاه است.

که بدگو برین کار ننگ آورد که چونین بهانه بچنگ آورد

کسی که بذرِ بدگویی و نفاق بکارد، ننگِ بزرگی بر خود می‌خرد؛ زیرا چنین بهانه‌ای برای ظلم را به دست گرفته است.

نکته ادبی: بدگو در اینجا کسی است که با سخن‌چینی و ایجادِ فساد باعثِ ویرانیِ مملکت می‌شود.

ز گنج آنچ باید مدارید باز که کردست یزدان مرا بی نیاز

از گنجینه دولت برای آبادانی دریغ نکنید، چرا که خداوند مرا از ثروت بی‌نیاز کرده است.

نکته ادبی: باز داشتن کنایه از امساک و بخل است.

چو ویران بود بوم در بر من نتابد درو سایهٔ فر من

اگر سرزمینی در قلمروِ من ویران بماند، فرّ و شکوهِ پادشاهیِ من در آنجا جلوه‌گر نخواهد شد.

نکته ادبی: فرّ یکی از مفاهیمِ کلیدی در شاهنامه، به معنای تأییدِ الهی و شکوهِ پادشاهی است.

کسی را که باشد برین مایه کار اگر گیرد این کار دشوار خوار

کسی که این کارِ بزرگ (آبادانی) را ساده بگیرد و به وظیفه‌اش عمل نکند،

نکته ادبی: مایه کار اشاره به کارِ مهم و حیاتیِ مملکت‌داری دارد.

کنم زنده بر دار جایی که هست اگر سرفرازست و گر زیردست

او را زنده بر دار خواهم کرد، چه آن شخصِ بزرگ‌زاده باشد و چه از طبقاتِ پایین.

نکته ادبی: زنده بر دار کنایه از مجازاتِ سخت و عبرت‌آموز است.

بزرگان که شاهان پیشین بدند ازین کار بر دیگر آیین بدند

پادشاهانِ پیشین روشِ دیگری داشتند و با این آیینِ کنونی متفاوت بودند.

نکته ادبی: دیگر آیین اشاره به تغییرِ رویه در روشِ کشورداری دارد.

بد و نیک با کارداران بدی جهان پیش اسب سواران بدی

آن‌ها فقط به فکرِ خوب و بدِ کارگزاران بودند و جهان تنها در قبضه اسب‌سواران (لشکر و قدرت نظامی) قرار داشت.

نکته ادبی: اسب‌سواران استعاره از طبقه نظامی و جنگاوران است که در آن دوران قدرت اصلی بودند.

خرد را همه خیره بفریفتند بافزونی گنج نشکیفتند

آن‌ها عقلِ خود را با طمع فریفتند و هرچقدر گنج جمع می‌کردند، سیر نمی‌شدند.

نکته ادبی: خیره بفریفتند کنایه از جهل و نادانیِ ناشی از حرص است.

مرا گنج دادست و دهقان سپاه نخواهیم بدینار کردن نگاه

من به اندازه کافی گنج و سپاه و کشاورز دارم و نیازی ندارم که با جمع‌آوریِ دینار، چشم‌داشتی به اموالِ مردم داشته باشم.

نکته ادبی: دهقان در اینجا به معنای طبقه کشاورز است که ستونِ اقتصاد محسوب می‌شدند.

شما را جهان بازجستن بداد نگه داشتن ارج مرد نژاد

جهان به شما داده شد تا آن را آباد کنید و ارزشِ انسان‌های اصیل و نجیب را نگاه دارید.

نکته ادبی: بازجستن به معنای جستجو کردن و کاوش است که کنایه از اداره و سرپرستیِ امور است.

گرامی تر از جان بدخواه من که جوید همی کشور و گاه من

کسی که به دنبالِ تصاحبِ کشور و تختِ من است، برای من از جانِ خودش هم گرامی‌تر است (اگر دادگر باشد).

نکته ادبی: این بیت نشان‌دهنده اهمیتِ شایسته‌سالاری در دیدگاهِ پادشاه است.

سپهبد که مردم فروشد به زر نباید بدین بارگه برگذر

سپهبدی که مردم را به خاطرِ زر و سیم بفروشد، نباید اجازه عبور از درگاهِ من را داشته باشد.

نکته ادبی: مردم فروشد به زر کنایه از خیانت و فسادِ اخلاقیِ کارگزاران است.

کسی را کند ارج این بارگاه که با داد و مهرست و با رسم و راه

این درگاهِ پادشاهی تنها برای کسانی ارج و قرب قائل است که اهلِ عدالت، مهربانی و پایبند به رسم و رسومِ انسانی باشند.

نکته ادبی: رسم و راه کنایه از قانون و آیینِ کشورداریِ عادلانه است.

چو بیداردل کارداران من به دیوان موبد شدند انجمن

هنگامی که کارگزارانِ هوشیارِ من در دیوانِ حکومتی گرد هم آمدند،

نکته ادبی: بیداردل کنایه از افرادِ هوشیار، آگاه و عادل است.

پدید آید از گفت یک تن دروغ ازان پس نگیرد بر ما فروغ

اگر یک نفر دروغ بگوید، زود برملا می‌شود و پس از آن دیگر نمی‌تواند در پیشگاهِ ما جایگاهی داشته باشد.

نکته ادبی: فروغ گرفتن کنایه از پذیرش و موردِ اعتماد واقع شدن است.

به بیدادگر بر مرا مهر نیست پلنگ و جفاپیشه مردم یکیست

من هیچ‌گونه علاقه‌ای به انسان ستمگر ندارم؛ چرا که رفتار ظالم با درندگی پلنگ تفاوتی ندارد.

نکته ادبی: تشبیه «پلنگ» به «جفاپیشه» برای نشان دادن ماهیت درندگی ظالم.

هر آنکس که او راه یزدان بجست بب خرد جان تیره بشست

هر کسی که در پی یافتن راه خداوند برآمد، باید جان و اندیشه خود را با چراغ خرد از آلودگی‌های فکری پاک کند.

نکته ادبی: «خرد» در اینجا به معنای عقل و حکمتِ الهی به کار رفته است.

بدین بارگاهش بلندی بود بر موبدان ارجمندی بود

در دربار پادشاهی که بر پایه عدالت است، رفعت و بلندی جایگاه به واسطه خرد است و موبدان و بزرگانِ دانا در آن ارزش و ارجمندی دارند.

نکته ادبی: «موبدان» اشاره به روحانیون زرتشتی و مشاوران حکیم در دوره ساسانی دارد.

به نزدیک یزدان ز تخمی که کشت به باید بپاداش خرم بهشت

نزد خداوند، پاداشی که برای بذری (کردار نیکی) که در دنیا کاشته‌ای، دریافت می‌کنی، بهشتِ خرم و جاودان است.

نکته ادبی: استعاره از «تخم کاشتن» برای انجام اعمال نیک.

که ما بی نیازیم ازین خواسته که گردد به نفرین روان کاسته

ما به ثروت و دارایی که از راه ستم به دست بیاید و موجب نفرین و تباهی روان شود، نیازی نداریم.

نکته ادبی: «خواسته» در اینجا به معنای ثروت و دارایی مادی است.

گر از پوست درویش باشد خورش ز چرمش بود بی گمان پرورش

اگر غذای یک درویش و فقیر، تنها به سختی تهیه می‌شود، وظیفه حاکم است که حامی او باشد و او را پرورش و حمایت دهد.

نکته ادبی: اشاره به مسئولیت حاکم در قبال معیشت ضعیف‌ترین طبقات جامعه.

پلنگی به از شهریاری چنین که نه شرم دارد نه آیین نه دین

پلنگ درنده از پادشاهی که شرم، آیین و دین ندارد، بهتر است.

نکته ادبی: تأکید بر لزوم اخلاق‌مداری حاکم به عنوان اولین اصل مشروعیت.

گشادست بر ما در راستی چه کوبیم خیره در کاستی

راه رسیدن به راستی بر روی ما گشوده است؛ پس چرا بیهوده تلاش می‌کنیم که به سوی کژی و نقص برویم؟

نکته ادبی: «خیره» در اینجا به معنای بیهوده و بی‌دلیل است.

نهانی بدو داد دادن بروی بدان تا رسد نزد ما گفت و گوی

به‌صورت پنهانی به او (ستمگر) این پیام را رساندیم تا شاید از این طریق باب گفتگو باز شود و به نتیجه‌ای برسیم.

نکته ادبی: اشاره به دیپلماسی و سعی در هدایت ستمگر پیش از تقابل.

به نزدیک یزدان بود ناپسند نباشد بدین بارگه ارجمند

ظلم و بیداد نزد خداوند ناپسند است و در این درگاه (عدالت‌محور)، ستمگر هیچ ارج و قربی ندارد.

نکته ادبی: اشاره به بیزاری خداوند از ستم.

ز یزدان وز ما بدان کس درود که از داد و مهرش بود تاروپود

درود خداوند و ما نثار کسی باد که تار و پود وجودش با مهر و عدالت آمیخته است.

نکته ادبی: «تار و پود» استعاره از اجزای اصلی وجود و ذات یک شخص است.

اگر دادگر باشدی شهریار بماند به گیتی بسی پایدار

اگر پادشاه اهل عدالت باشد، حکومت و نام نیک او در جهان برای همیشه پایدار خواهد ماند.

نکته ادبی: رابطه مستقیم عدالت و بقای حکومت در اندیشه سیاسی شاهنامه.

که جاوید هر کس کنند آفرین بران شاه کباد دارد زمین

چنین پادشاهی که همگان تا ابد او را می‌ستایند، زمین به چنین شاهی افتخار می‌کند.

نکته ادبی: «کباد» در اینجا استعاره از تکیه کردن و ایستادن است که زمین به او متکی است.

ز شاهان که با تخت و افسر بدند به گنج و به لشکر توانگر بدند

از میان پادشاهانی که صاحب تخت و تاج بودند و در گنج و لشکر توانایی و قدرت داشتند.

نکته ادبی: زمینه چینی برای معرفی انوشیروان به عنوان برترین پادشاهان.

نبد دادگرتر ز نوشین روان که بادا همیشه روانش جوان

هیچ‌کس دادگرتر از انوشیروان نبود؛ باشد که روانش همیشه جوان و شادمان باشد.

نکته ادبی: انوشیروان (نوشین‌روان) نماد عدالت در ادبیات حماسی ایران.

نه زو پرهنرتر به فرزانگی به تخت و بداد و به مردانگی

و در فرزانگی، تخت‌داری، دادگستری و مردانگی نیز، کسی هنرمندتر و برتر از او یافت نمی‌شد.

نکته ادبی: «هنر» در اینجا به معنای فضیلت اخلاقی و توانمندی است.

ورا موبدی بود بابک بنام هشیوار و دانادل و شادکام

او وزیری (موبدی) به نام بابک داشت که بسیار هشیار، دانا و از عملکرد خویش خرسند بود.

نکته ادبی: معرفی شخصیت بابک به عنوان کارگزار خردمند.

بدو داد دیوان عرض و سپاه بفرمود تا پیش درگاه شاه

شاه مدیریت سپاه و بررسی احوال آنان را به او سپرد و دستور داد تا پیشِ درگاه شاه، جایی را آماده کند.

نکته ادبی: «دیوان» در اینجا به معنای دفتر یا بخشِ رسیدگی به امور لشکری است.

بیاراست جایی فراخ و بلند سرش برتر از تیغ کوه پرند

بابک فضایی وسیع و بلند آماده کرد که ارتفاع آن از قله کوه پرند نیز بالاتر بود.

نکته ادبی: استفاده از مبالغه برای توصیف شکوه جایگاه سان دیدن.

بگسترد فرشی برو شاهوار نشستند هرکس که بود او به کار

فرشی شایسته مقام شاه بر آن پهن کردند و هر کسی که دارای مسئولیت و منصبی بود در آنجا نشست.

نکته ادبی: توصیف آداب و تشریفات رسمی دربار.

ز دیوان بابک برآمد خروش نهادند یک سر برآواز گوش

از دفتر بابک فریادی بلند شد و همه لشکریان با دقت به فرمان او گوش فرا دادند.

نکته ادبی: «خروش» در اینجا به معنای اعلام فرمان و فراخوان است.

که ای نامداران جنگ آزمای سراسر به اسب اندر آرید پای

ای نامداران و جنگاوران، همگی سوار بر اسب شوید و خود را نشان دهید.

نکته ادبی: دعوت به سان‌دیدن و آمادگی رزم.

خرامید یک یک به درگاه شاه به سر برنهاده ز آهن کلاه

سپاهیان یک‌به‌یک به درگاه شاه آمدند، در حالی که کلاه‌خودهای آهنی بر سر داشتند.

نکته ادبی: «خرامیدن» در اینجا به معنای حرکت کردن با وقار است.

زره دار با گرزهٔ گاوسار کسی کو درم خواهد از شهریار

زره‌پوشان با گرزهای سنگین (گاوسار) آمدند، کسانی که برای گرفتن مواجب و حقوق نزد شاه آمده بودند.

نکته ادبی: اشاره به «گرز گاوسار» که از سلاح‌های سنتی پهلوانان است.

بیامد به ایوان بابک سپاه هوا شد ز گرد سواران سیاه

سپاه به ایوان بابک وارد شد و گرد و غبار برخاسته از سم اسبان، آسمان را سیاه کرد.

نکته ادبی: توصیف کثرت و شکوه ارتش.

چو بابک سپه را همه بنگرید درفش و سر تاج کسری ندید

وقتی بابک سپاه را نگریست، درفش و تاج مخصوص پادشاهی (کسری) را در میان آنان ندید.

نکته ادبی: نمادگرایی: تاج و درفش نشان‌دهنده حضورِ خودِ پادشاه است.

ز ایوان باسب اندر آورد پای بفرمودشان بازگشتن ز جای

بابک از جایگاه خود پایین آمد و به آن‌ها دستور داد که از آنجا بازگردند.

نکته ادبی: بابک با این کار نشان می‌دهد که بدونِ پادشاه، ارتش ناقص است و نظم دربار رعایت نشده.

برین نیز بگذشت گردان سپهر چو خورشید تابنده بنمود چهر

روزگار سپری شد و خورشید بار دیگر طلوع کرد.

نکته ادبی: «گردان سپهر» استعاره از گذر زمان.

خروشی برآمد ز درگاه شاه که ای گرزداران ایران سپاه

فریادی از درگاه شاه بلند شد که ای گرزدارانِ سپاه ایران.

نکته ادبی: فراخوان مجدد برای سان‌دیدن.

همه با سلیح و کمان و کمند بدیوان بابک شوید ارجمند

همگی با سلاح کامل، کمان و کمند به دیوان بابک بیایید.

نکته ادبی: تأکید بر تجهیزات نظامی کامل برای حضور در دربار.

برفتند با نیزه و خود و کبر همی گرد لشکر برآمد به ابر

سپاهیان با نیزه و زره و کلاهخود آمدند و گرد و غبارِ حرکت آن‌ها به ابرها رسید.

نکته ادبی: توصیف مبالغه‌آمیز ابهت لشکر.

نگه کرد بابک به گرد سپاه چو پیدا نبد فر و اورند شاه

بابک به سپاه نگریست، اما همچنان فر و شکوه پادشاه را در میان آنان ندید.

نکته ادبی: «فر» در اینجا به معنای هاله نورانی پادشاهی و ابهت خاص شاه است.

چنین گفت کامروز با مهر و داد همه بازگردید پیروز و شاد

بابک گفت امروز هم با مهربانی و عدالت برگردید و پیروز و شاد باشید.

نکته ادبی: رفتار مودبانه و در عین حال قاطعانه وزیر.

به روز سه دیگر برآمد خروش که ای نامداران با فر و هوش

روز سوم فریادی دیگر برآمد که ای نامدارانِ خردمند و با شکوه.

نکته ادبی: تکرار فراخوان برای تأکید بر نظم.

مبادا که از لشکری یک سوار نه با ترگ و با جوشن کارزار

مبادا که حتی یک سوار از سپاه، بدونِ کلاهخود و زره جنگی باشد.

نکته ادبی: لزوم آمادگی کامل رزمی برای نمایش قدرت.

بیاید برین بارگه بگذرد عرض گاه و ایوان او بنگرد

همگی بیایند و از این درگاه و ایوان عبور کنند تا محل عرضِ سپاه و ایوان شاه را بنگرند.

نکته ادبی: «عرض‌گاه» محلی برای رژه و بازرسی نظامی است.

هر آنکس که باشد به تاج ارجمند به فر و بزرگی و تخت بلند

هر کسی که بر سر تاج دارد و بر تخت نشسته است و دارای بزرگی و شکوه است.

نکته ادبی: اشاره تلویحی به خودِ شاه.

بداند که بر عرض آزرم نیست سخن با محابا و با شرم نیست

بداند که در محل بازرسی سپاه، هیچ تعارفی جایز نیست و سخن گفتن در آنجا بدون ملاحظه و صریح است.

نکته ادبی: تأکید بر برابری در قانون و عدم وجود امتیاز ویژه در نظم نظامی.

شهنشاه کسری چو بگشاد گوش ز دیوان بابک برآمد خروش

وقتی پادشاه (کسری) این پیام را شنید، از درگاه بابک فریادی (برای حرکت سپاه) بلند شد.

نکته ادبی: کسری لقب انوشیروان است.

بخندید کسری و مغفر بخواست درفش بزرگی برافراشت راست

کسری خندید و کلاه‌خود خواست و درفش پادشاهی را برافراشت.

نکته ادبی: خندیدن شاه نشان‌دهنده رضایت او از نظم و استواری وزیرش است.

به دیوان بابک خرامید شاه نهاده ز آهن به سر بر کلاه

شاه به سمت دیوان بابک حرکت کرد، در حالی که کلاه‌خود آهنین بر سر داشت.

نکته ادبی: شاه اکنون خود در هیبت یک سرباز ظاهر شده است.

فروهشت از ترگ رومی زره زده بر زره بر فراوان گره

زره رومی را از زیر کلاهخود پوشید که گره‌های فراوانی بر آن زده شده بود.

نکته ادبی: توصیف دقیق لباس رزم شاه.

یکی گرزهٔ گاوپیکر به چنگ زده بر کمرگاه تیر خدنگ

گرزی با سرِ گاو در دست گرفت و تیری تیز (خدنگ) بر کمرگاه خود بست.

نکته ادبی: «گرز گاوپیکر» از نمادهای شاهنامه و فریدون است.

به بازو کمان و بزین بر کمند میان را بزرین کمر کرده بند

کمان را بر بازو بست، کمند را بر زین اسب آویخت و کمربندی زرین به کمر بست.

نکته ادبی: تجهیزات کامل رزم.

برانگیخت اسب و بیفشارد ران به گردن برآورد گرز گران

اسب را به حرکت درآورد، پهلویش را با پا فشرد و گرز سنگین را بر گردن اسب یا بر دوش گرفت.

نکته ادبی: نشان دادن مهارت سوارکاری شاه.

عنان را چپ و راست لختی بسود سلیح سواری به بابک نمود

عنان اسب را به چپ و راست حرکت داد و مهارت‌های سوارکاری و رزم خود را به بابک نشان داد.

نکته ادبی: نمایش مهارت توسط شاه برای جلب تایید وزیر.

نگه کرد بابک پسند آمدش شهنشاه را فرمند آمدش

بابک نظاره کرد و آمادگی شاه را پسندید و پادشاه در نظرش بسیار با شکوه آمد.

نکته ادبی: «فرمند» به معنای دارنده فر و شکوه است.

بدو گفت شاها انوشه بدی روان را به فرهنگ توشه بدی

به شاه گفت: ای پادشاه، همیشه زنده و پیروز باشی، جان تو با دانش و فرهنگ توشه گرفته است.

نکته ادبی: «انوشه» به معنای جاودان و زنده است.

بیاراستی روی کشور بداد ازین گونه داد از تو داریم یاد

تو سرزمین را با عدالت آراسته‌ای و ما این عدالت را از تو به یادگار داریم.

نکته ادبی: تحسین شاه توسط وزیر به دلیل عدالت‌گستری.

دلیری بد از بنده این گفت و گوی سزد گر نپیچی تو از داد روی

این جسارت (گفتن حقیقت و فرمان رژه به شاه) از سوی این بنده (وزیر) بود؛ اما سزاوار است که تو نیز از دادگری روی نگردانی.

نکته ادبی: اذعان به گستاخیِ منطقی در برابر شاه برای حفظ عدالت.

عنان را یکی بازپیچی براست چنان کز هنرمندی تو سزاست

افسار اسب را با مهارت چنان برگردان که شایسته توانایی و هنر تو باشد.

نکته ادبی: عنان پیچیدن کنایه از هدایت و کنترل اسب است و بر مهارت سوارکاری دلالت دارد.

دگرباره کسری برانگیخت اسب چپ و راست برسان آذرگشسب

کسری (انوشیروان) دوباره اسبش را به حرکت درآورد و همچون آذرگشسب (آذرخش) به چپ و راست تاخت.

نکته ادبی: آذرگشسب نام آتشکده‌ای بزرگ و نماد صاعقه و سرعت است.

نگه کرد بابک ازو خیره ماند جهان آفرین را فراوان بخواند

بابک از دیدن مهارت او شگفت‌زده شد و بسیار خدای جهان‌آفرین را به خاطر چنین پادشاهی ستایش کرد.

نکته ادبی: خیره ماندن کنایه از حیرت و شگفتی است.

سواری هزار و گوی دوهزار نبودی کسی را گذر بر چهار

هر کسی که می‌توانست هزار سوار را حریف باشد و دو هزار گوی را برباید، در چهار میدان همتا نداشت.

نکته ادبی: اشاره به معیارهای سخت‌گیرانه نظامی و آمادگی بدنی.

درمی فزون کرد روزی شاه به دیوان خروش آمد از بارگاه

شاه پاداش‌ها را افزایش داد و در دیوانِ حکومتی، هیاهو و شور و شوقی برای ثبت‌نام در سپاه برپا شد.

نکته ادبی: دیوان به معنای دفتر ثبت و محل انجام امور اداری است.

که اسب سر جنگجویان بیار سوار جهان نامور شهریار

دستور رسید که اسب‌های جنگجویان را بیاورید؛ سوارانِ نامدار و پهلوانانی که در خدمت شهریار هستند.

نکته ادبی: اشاره به دعوت عمومی برای تشکیل سپاهی کارآمد.

فراوان بخندید نوشین روان که دولت جوان بود و خسرو جوان

انوشیروان بسیار خندید و شادمان شد، زیرا هم دولت و هم خودش در اوج جوانی و شکوه بودند.

نکته ادبی: دولت جوان به معنای تازگی و استحکامِ اقتدار پادشاهی است.

چو برخاست بابک ز دیوان شاه بیامد بر نامور پیشگاه

زمانی که بابک از جایگاهِ دیوانِ شاه برخاست، به پیشگاهِ باشکوهِ پادشاه آمد.

نکته ادبی: پیشگاه در اینجا به معنای حضور و بارگاه شاه است.

بدو گفت کای شهریار بزرگ گر امروز من بنده گشتم سترگ

به او گفت: ای پادشاه بزرگ، اگر امروز من به عنوان بنده و خدمتگزار تو به مقامی بزرگ رسیده‌ام.

نکته ادبی: سترگ به معنای بزرگ و عظیم است.

همه در دلم راستی بود و داد درشتی نگیرد ز من شاه یاد

تمام نیت و دلم بر پایه راستی و دادگری بوده است و پادشاه هرگز از من تندی و خشونتِ ناحقی ندیده است.

نکته ادبی: درشتی در مقابل راستی و نرمی، به معنای تندی و رفتار نامناسب است.

درشتی نمایم چو باشم درست انوشه کسی کو درشتی نجست

اگر زمانی هم تندخویی کرده‌ام، به خاطر حق‌مداری بوده است. خوشا به حال کسی که هرگز به دنبال درشتی و تندی نبوده است.

نکته ادبی: درست در اینجا به معنای دادگر و حق‌مدار است.

بدو گفت شاه ای هشیوار مرد تو هرگز ز راه درستی مگرد

شاه به او گفت: ای مرد هشیار، تو هرگز از مسیر درستی و عدالت منحرف مشو.

نکته ادبی: هشیوار به معنای خردمند و آگاه است.

تن خویش را چون محابا کنی دل راستی را همی بشکنی

اگر بخواهی برای حفظ جان خویش محابا (ترس و احتیاط) کنی، حقیقت و راستیِ دلت را می‌شکنی.

نکته ادبی: محابا به معنای پرهیز، ترس و ملاحظه کاری است.

بدین ارز تو نزد من بیش گشت دلم سوی اندیشه خویش گشت

ارزش تو نزد من بیشتر شد و توجهم به تدبیر و اندیشه‌های تو جلب شد.

نکته ادبی: اندیشه خویش کنایه از تدبیر و استراتژی شاهانه است.

که ما در صف کار ننگ و نبرد چگونه برآریم ز آورد گرد

که ما در میدانِ ننگ و نام و نبرد، چگونه باید دشمنان را شکست دهیم و پیروز شویم.

نکته ادبی: گرد برآوردن کنایه از غلبه کردن و شکست دادن است.

چنین داد پاسخ به پرمایه شاه که چون نو نبیند نگین و کلاه

بابک به پادشاه پاسخ داد: کسی که هنوز نوپا است، شکوه و قدرتِ پادشاهی را درک نمی‌کند.

نکته ادبی: نگین و کلاه نماد پادشاهی و قدرت است.

چو دست و عنان تو ای شهریار به ایوان ندیدست پیکرنگار

ای شهریار، حتی نقاشانِ ماهر در قصر نیز تاکنون دست و مهارتی مانند تو در سوارکاری ندیده‌اند.

نکته ادبی: پیکرنگار به معنای نقاش و صورتگر است.

به کام تو گردد سپهر بلند دلت شاد بادا تنت بی گزند

آسمان بلند مطیع تو باشد و دلت شاد و تنت از هر گزندی به دور باشد.

نکته ادبی: سپهر بلند کنایه از گردش روزگار و تقدیر است.

به موبد چنین گفت نوشین روان که با داد ما پیر گردد جوان

انوشیروان به موبد گفت که با دادگریِ ما، پیری به جوانی بدل می‌شود (یعنی امید بازمی‌گردد).

نکته ادبی: موبد به عنوان مشاور دینی و خردمندِ دربار است.

به گیتی نباید که از شهریار بماند جز از راستی یادگار

در این جهان نباید از پادشاه جز نام نیکی که بر پایه راستی است، چیزی باقی بماند.

نکته ادبی: یادگار به معنای اثر ماندگار و نام نیک است.

چرا باید این گنج و این روز رنج روان بستن اندر سرای سپنج

چرا باید این همه گنج اندوخت و برای آن رنج کشید، وقتی باید دل از این دنیای ناپایدار بست و رفت.

نکته ادبی: سرای سپنج استعاره از جهانِ فانی و گذران است.

چو ایدر نخواهی همی آرمید بباید چرید و بباید چمید

چون قرار نیست در این جهان آسوده بمانی، باید برای اهداف متعالی تلاش کنی و بکوشی.

نکته ادبی: چریدن و چمیدن استعاره از سعی و حرکت فعالانه است.

پراندیشه بودم ز کار جهان سخن را همی داشتم در نهان

من همواره نگرانِ وضعیت جهان بودم و این سخنان و اندیشه‌ها را در دلم پنهان می‌داشتم.

نکته ادبی: پراندیشه بودن به معنای غرق در تفکر و نگرانی بودن است.

که تا تاج شاهی مرا دشمنست همه گرد بر گرد آهرمنست

چرا که تا زمانی که تاج پادشاهی بر سر دارم، دشمنان بسیاری دارم و اطرافم پر از بدخواهان است.

نکته ادبی: آهرمن نماد بدی و دشمنی است.

به دل گفتم آرم ز هر سو سپاه بخواهم ز هر کشوری رزمخواه

با خودم گفتم که باید از هر سو سپاهی گرد آورم و از هر کشوری جنگجویانِ مبارز را فرا بخوانم.

نکته ادبی: رزمخواه به معنای جنگجو و داوطلبِ جنگ است.

نگردد سپاه انجمن جز به گنج به بی مردی آید هم از گنج رنج

سپاه تنها با ثروت و گنج گرد نمی‌آید، و بدونِ حضورِ مردانِ لایق، گنج نیز باعث رنج می‌شود.

نکته ادبی: بی‌مردی کنایه از نبودِ سربازانِ کارآزموده است.

اگر بد به درویش خواهد رسید ازین آرزو دل بباید برید

اگر این مال و ثروت قرار است به دستِ درویشان و نیازمندان برسد، باید از این آرزوی جمع‌آوریِ سپاه بگذرم.

نکته ادبی: دل بریدن کنایه از چشم پوشیدن است.

همی راندم با دل خویش راز چو اندیشه پیش خرد شد فراز

این رازها را با خودم مرور می‌کردم تا اینکه خرد و اندیشه‌ام به نتیجه رسید.

نکته ادبی: فراز شدنِ اندیشه کنایه از پخته شدنِ رای و تصمیم‌گیری است.

سوی پهلوانان و سوی ردان هم از پند بیداردل بخردان

به سوی پهلوانان و بزرگان و همچنین خردمندانِ بیداردل رو آوردم.

نکته ادبی: ردان جمع راد به معنای جوانمردان و بزرگان است.

نبشتم بخ هر کشوری نامه ای به هر نامداری و خودکامه ای

به هر کشوری نامه‌ای نوشتم و برای هر نامدار و بزرگی پیامی فرستادم.

نکته ادبی: خودکامه در اینجا به معنای حاکم یا بزرگِ هر منطقه است.

که هر کس که دارید هوش و خرد همی کهتری را پسر پرورد

که هر کس از شما دارای هوش و خرد است و فرزندش را برای خدمت به پادشاه تربیت کرده است.

نکته ادبی: کهتری به معنای خدمت و بندگیِ مخلصانه است.

به میدان فرستید با ساز جنگ بجویند نزدیک ما نام و ننگ

او را با ساز و برگ جنگی به میدان بفرستید تا در نزد ما به افتخار و نام‌آوری برسند.

نکته ادبی: نام و ننگ در ادبیات حماسی به معنای افتخار و اعتبار است.

نباید که اندر فراز و نشیب ندانند چنگ و عنان و رکیب

نباید کسی باشد که در سختی‌ها و آسانی‌ها، کار با چنگ و عنان و رکاب را نداند.

نکته ادبی: فراز و نشیب کنایه از شرایط گوناگون و سختِ زندگی است.

به گرز و به شمشیر و تیر و کمان بدانند پیچید با بدگمان

باید در استفاده از گرز و شمشیر و تیر و کمان، در برابر دشمنانِ بدگمان استاد باشند.

نکته ادبی: پیچیدن کنایه از فنون رزمی و مقابله است.

جوان بی هنر سخت ناخوش بود اگر چند فرزند آرش بود

جوانِ بی‌هنر و بی‌کفایت، حتی اگر از نسل آرش کمانگیر باشد، برای سپاه ناخوشایند است.

نکته ادبی: آرش نماد اسطوره‌ای دلاوری و تیراندازی است.

عرض شد ز در سوی هر کشوری درم برد نزدیک هر مهتری

این خبر را به همه کشورها رساندم و برای هر بزرگی درم و سکه فرستادم.

نکته ادبی: عرض شدن به معنای اعلام کردن و ابلاغ نمودن است.

چهل روز بودی درم را درنگ برفتند از شهر با ساز جنگ

چهل روز به آن‌ها مهلت دادم و پس از آن با ساز و برگِ جنگی از شهرها بیرون آمدند.

نکته ادبی: درنگ به معنای مهلت و فرصت است.

ز دیوان چو دینار برداشتند بدان خرمی روز بگذاشتند

وقتی دینارها (مواجب) را از خزانه دریافت کردند، روزگار را به خرمی و رضایت سپری کردند.

نکته ادبی: دینار به عنوان واحد پول و نمادِ پرداختِ مواجب سپاه است.

کنون لاجرم روی گیتی بمرد بیاراستم تا کی آید نبرد

اکنون لاجرم (به ناچار) جهان را از لشکر پر کرده‌ام و برای روز نبرد آماده‌ام.

نکته ادبی: بیاراستم کنایه از مجهز کردن و آماده‌سازی سپاه است.

مرا ساز و لشکر ز شاهان پیش فزونست و هم دولت و رای بیش

ساز و برگ و لشکرِ من از تمام شاهان پیشین بیشتر است و دولت و رای و تدبیرم نیز برتر است.

نکته ادبی: فزون و بیش تکرار برای تاکید بر اقتدارِ نظامیِ شاه است.

سخنها چو بشنید موبد ز شاه بسی آفرین خواند بر تاج و گاه

موبد چون سخنان شاه را شنید، بر شکوه و سلطنت او بسیار آفرین گفت.

نکته ادبی: تاج و گاه نماد پادشاهی و قدرت است.

چو خورشید بنمود تابنده چهر در باغ بگشاد گردان سپهر

خورشید طلوع کرد و با چهره تابانش، گردون و آسمان را در باغِ جهان گشود.

نکته ادبی: گردان سپهر استعاره از گردش روزگار و زمانه است.

پدید آمد آن تودهٔ شنبلید دو زلف شب تیره شد ناپدید

با طلوع خورشید، تاریکیِ شب ناپدید شد و توده ابرهای صبحگاهی پدیدار گشت.

نکته ادبی: توده شنبلید استعاره از توده ابرهای لطیف صبحگاهی است.

نشست از بر تخت نوشین روان خجسته دلفروز شاه جوان

انوشیروان، آن شاه جوانِ خجسته و دلفروز بر تخت پادشاهی نشست.

نکته ادبی: خجسته به معنای مبارک و خوش‌یمن است.

جهانی به درگاه بنهاد روی هر آنکس که بد بر زمین راه جوی

تمام مردمِ جهان که طالبِ راه و چاره‌ای بودند، رو به درگاهِ او آوردند.

نکته ادبی: راه جوی به معنای دادخواه و کسی است که به دنبال حل مشکل است.

خروشی برآمد ز درگاه شاه که هر کس که جوید سوی داد راه

از درگاه شاه این صدا برخاست که هر کس که در پی عدالت و دادگری است، بیاید.

نکته ادبی: خروش به معنای بانگ و اعلام عمومی است.

بیاید بدرگاه نوشین روان لب شاه خندان و دولت جوان

به درگاهِ انوشیروان بیاید که لبِ شاه خندان است و دولتش در اوج جوانی و شکوه است.

نکته ادبی: اشاره به گشاده‌رویی شاه برای پذیرش دادخواهان.

به آواز گفت آن زمان شهریار که جز پاک یزدان مجویید یار

پادشاه در آن زمان با صدایی بلند گفت که جز خدای پاک، هیچ یاوری طلب نکنید.

نکته ادبی: پاک یزدان اشاره به خدای یکتا در باورهای زرتشتی/ایرانی باستان است.

که دارنده اویست و هم رهنمای همو دست گیرد به هر دوسرای

چرا که نگهدارنده و راهنمای اصلی اوست و در هر دو جهان دستگیرِ بندگان است.

نکته ادبی: هر دو سرای اشاره به دنیا و آخرت است.

مترسید هرگز ز تخت و کلاه گشادست بر هر کس این بارگاه

هرگز از دستگاه پادشاهی مترسید، زیرا درِ این بارگاه به روی همه باز است.

نکته ادبی: تخت و کلاه نماد اقتدار پادشاهی است که نباید عامل ترس مردم باشد.

هر آنکس که آید به روز و به شب ز گفتار بسته مدارید لب

هر کسی که در شب یا روز نزد شما می‌آید، مانعِ سخن گفتن او نشوید و لب از گفتنِ حرفش نبندید.

نکته ادبی: حرف «ب» در «بسته مدارید» پیشوند تأکید و امری است.

اگر می گساریم با انجمن گر آهسته باشیم با رای زن

چه در حال بزم و خوش‌گذرانی باشیم و چه در حال مشورت با بزرگان و رایزنان، درِ سخن را باز بگذارید.

نکته ادبی: می‌گساریم کنایه از وقت خوش است.

به چوگان و بر دشت نخچیرگاه بر ما شما را گشادست راه

در زمان شکار و گردش در دشت نیز، راه ورود به نزد من برای شما همواره باز است.

نکته ادبی: نخچیر به معنای شکار است.

به خواب و به بیداری و رنج و ناز ازین بارگه کس مگردید باز

در هیچ حالتی، چه در خواب و چه در بیداری، و در غم و شادی، هیچ‌کس را از درگاه من دست‌خالی برنگردانید.

نکته ادبی: بارگه اشاره به دربار و مجلس شاهی دارد.

مخسبید یک تن ز من تافته مگر آرزوها همه یافته

هیچ‌کس نباید با دل‌خوری از نزد من برود، مگر آنکه به تمام خواسته‌هایش رسیده باشد.

نکته ادبی: تافته در اینجا به معنایِ پرخاش‌گر یا آزرده‌خاطر است.

بدان گه شود شاد و روشن دلم که رنج ستم دیده گان بگسلم

دل من تنها زمانی شاد و روشن می‌شود که رنج و ستم را از دوش مردم بردارم.

نکته ادبی: گسستن در اینجا به معنای برطرف کردن و پایان دادن است.

مبادا که از کارداران من گر از لشکر و پیشکاران من

مبادا که از میان کارگزاران و لشکریان من، کسی بر مردم ستم کند.

نکته ادبی: کارداران به معنی مسئولان و حاکمان است.

نخسبد کسی با دلی دردمند که از درد او بر من آید گزند

هیچ‌کس نباید با دلی پردرد بخوابد، زیرا درد او باعث آسیب و بدنامی برای من خواهد شد.

نکته ادبی: گزند به معنای آسیب و زیان است.

سخنها اگرچه بود در نهان بپرسد ز من کردگار جهان

حتی اگر سخنی به صورت پنهانی گفته شود، خداوندِ جهان از آن آگاه است و از من بازخواست می‌کند.

نکته ادبی: کردگار در اینجا به معنای آفریدگار و دادگر است.

ز باژ و خراج آن کجا مانده است که موبد به دیوان ما رانده است

از آن مالیات و خراجی که موبدان در دفتر دیوانِ ما ثبت کرده‌اند، چه باقی مانده است؟

نکته ادبی: باژ به معنی مالیات و باج است.

نخواهند نیز از شما زر و سیم مخسبید زین پس ز من دل ببیم

دیگر از شما زر و سیم نمی‌خواهند؛ پس از این به بعد، دیگر با ترس از من نخوابید.

نکته ادبی: دل به بیم بودن کنایه از ترس و دلهره داشتن است.

برآمد ز ایوان یکی آفرین بجوشید تابنده روی زمین

از میان کاخ شاه، صدای دعای خیر و آفرین بلند شد و زمین از شادی به شور و هیجان آمد.

نکته ادبی: تابنده روی زمین استعاره از شور و شوق مردم است.

که نوشین روان باد با فرهی همه ساله با تخت شاهنشهی

دعا کردند که انوشیروان همیشه با فر و شکوه، بر تخت پادشاهی باقی بماند.

نکته ادبی: نوش‌روان (انوشیروان) به معنی جاویدان‌روان است.

مبادا ز تو تخت پردخت و گاه مه این نامور خسروانی کلاه

مبادا که تخت پادشاهی از تو خالی بماند و این تاجِ شاهی از سر تو بیفتد.

نکته ادبی: پردخت در اینجا به معنای خالی و تهی است.

برفتند با شادی و خرمی چو باغ ارم گشت روی زمی

مردم با شادی و خرمی رفتند و روی زمین مانند باغ ارم زیبا و باطراوت شد.

نکته ادبی: باغ ارم نماد زیبایی و بهشت زمینی است.

ز گیتی ندیدی کسی را دژم ز ابر اندر آمد به هنگام نم

در گیتی کسی را غمگین ندیدی؛ بارانِ رحمت نیز در وقتِ نیاز از آسمان بارید.

نکته ادبی: دژم به معنای اندوهگین است.

جهان شد به کردار خرم بهشت ز باران هوا بر زمین لاله کشت

جهان مانند بهشتِ خرم شد و باران باعث شد که زمین پر از گل‌های لاله شود.

نکته ادبی: کردار در اینجا به معنی «مانند» است.

در و دشت و پالیز شد چون چراغ چو خورشید شد باغ و چون ماه راغ

دشت و باغ و بوستان مانند چراغ روشن شد؛ باغ چون خورشید و راغ (دامنه کوه) مانند ماه درخشید.

نکته ادبی: راغ به معنی دامنه‌ی کوه و مرغزار است.

پس آگاهی آمد به روم و به هند که شد روی ایران چو رومی پرند

سپس خبرِ این آبادانی به روم و هند رسید که ایران زمین مانند پارچه‌ی ابریشمیِ رومی (بسیار زیبا) شده است.

نکته ادبی: پرند پارچه‌ای ابریشمی و گران‌بهاست.

زمین را به کردار تابنده ماه به داد و به لشکر بیاراست شاه

شاه، زمین را با عدالت و لشکرکشیِ منظم، همانندِ ماهِ تابان آراست.

نکته ادبی: بیاراستن کنایه از نظم بخشیدن است.

کسی آن سپه را نداند شمار به گیتی مگر نامور شهریار

شمارِ آن لشکر را جز پادشاهِ نامور، کسی نمی‌تواند بداند.

نکته ادبی: اشاره به عظمت و کثرتِ سپاه دارد.

همه با دل شاد و با ساز جنگ همه گیتی افروز با نام و ننگ

همه با دلی شاد و آماده جنگ بودند و تمام جهان با نام و ننگ (افتخار) آن شاه روشن شده بود.

نکته ادبی: ننگ در متون حماسی به معنای نام نیک و افتخار است.

دل شاه هر کشوری خیره گشت ز نوشین روان رایشان تیره گشت

پادشاهانِ کشورهای دیگر حیران شدند و از تدبیرِ نوشیروان، کار بر آن‌ها سخت و تیره شد.

نکته ادبی: خیره گشتن کنایه از حیرت و ناتوانی است.

فرستاده آمد ز هند و ز چین همه شاه را خواندند آفرین

فرستادگانی از هند و چین آمدند و همگی شاه را تحسین کردند.

نکته ادبی: آفرین خواندن کنایه از مدح و ستایش است.

ندیدند با خویشتن تاو او سبک شد به دل باژ با ساو او

آن‌ها در برابر شکوهِ شاه، خود را کوچک دیدند و پرداختِ باج و خراج برایشان آسان شد.

نکته ادبی: تاو به معنای طاقت، تاب و توان است.

همه کهتری را بیاراستند بسی بدره و برده ها خواستند

همه، فروتنی را پیشه کردند و هدایای بسیاری (بدره: کیسه‌های زر) و برده پیشکش آوردند.

نکته ادبی: بدره به معنی کیسه زر است.

به زرین عمود و به زرین کلاه فرستادگان برگرفتند راه

فرستادگان با هدایایی چون عمودهای زرین و کلاه‌های زرین راهی شدند.

نکته ادبی: عمود نوعی گرز جنگی است.

به درگاه شاه جهان آمدند چه با ساو و باژ مهان آمدند

به درگاه شاه جهان آمدند و بزرگان با باج و خراج به نزد او رسیدند.

نکته ادبی: مهان به معنی بزرگان است.

بهشتی بد آراسته بارگاه ز بس برده و بدره و بارخواه

بارگاه شاه چنان زیبا بود که گویی بهشت است؛ پر از برده و کیسه‌های زر و درخواست‌کنندگان.

نکته ادبی: بارخواه کسی است که برای عرضِ حاجت می‌آید.

برین نیز بگذشت چندی سپهر همی رفت با شاه ایران به مهر

بر این روال مدتی گذشت و روزگار با شاه ایران با مهر و دوستی همراه بود.

نکته ادبی: سپهر کنایه از روزگار و چرخِ فلک است.

خردمند کسری چنان کرد رای کزان مرز لختی بجنبد ز جای

کسریِ خردمند چنان تصمیم گرفت که از آن منطقه کمی جابجا شود و سفر کند.

نکته ادبی: کسری لقب انوشیروان است.

بگردد یکی گرد خرم جهان گشاده کند رازهای نهان

سفری در جهان خرم آغاز کند تا رازهای پنهانِ سرزمینش را آشکار و بررسی کند.

نکته ادبی: بگردد در اینجا به معنای سفر کردن و گشتن است.

بزد کوس وز جای لشکر براند همی ماه و خورشید زو خیره ماند

طبلِ جنگ نواخت و لشکر را به حرکت درآورد، چنانکه ماه و خورشید از دیدنِ آن حیران ماندند.

نکته ادبی: کوس طبل بزرگ جنگی است.

ز بس پیکر و لشکر و سیم و زر کمرهای زرین و زرین سپر

از بس پیکرِ لشکر، سیم و زر، کمربندهای طلا و سپرهای زرین بسیار بود.

نکته ادبی: سیم و زر استعاره از ثروت فراوان است.

تو گفتی بکان اندرون زر نماند همان در خوشاب و گوهر نماند

تو گویی در معادن، دیگر طلا نماند و همچنین مروارید و گوهر گران‌بهایی باقی نماند.

نکته ادبی: درِ خوشاب به مرواریدِ باکیفیت گفته می‌شود.

تن آسان بسوی خراسان کشید سپه را به آیین ساسان کشید

شاه با آرامش به سمت خراسان رفت و لشکر را طبق آیین ساسانی هدایت کرد.

نکته ادبی: تن‌آسان به معنی با آرامش و بدونِ دغدغه است.

به هر بوم آباد کو بربگذشت سراپرده و خیمه ها زد به دشت

به هر سرزمین آبادی که می‌رسید، خیمه‌ها و سراپرده‌هایش را در دشت برپا می‌کرد.

نکته ادبی: سراپرده به خیمه‌های بزرگِ شاهی گفته می‌شود.

چو برخاستی نالهٔ کرنای منادیگری پیش کردی به پای

هرگاه ناله کرنای بلند می‌شد، جارچی‌ای (منادیگر) را برای اعلام خبر پیش می‌فرستاد.

نکته ادبی: منادیگر کسی است که اخبار را با فریاد به گوش مردم می‌رساند.

که ای زیردستان شاه جهان که دارد گزندی ز ما در نهان

که ای زیردستان شاه جهان، آیا کسی هست که در دلِ خود، رنج و ستمی از ما دیده باشد؟

نکته ادبی: گزندی به معنی آسیب و ستم است.

مخسبید ناایمن از شهریار مدارید ز اندیشه دل نابکار

از پادشاه ایمن باشید و نترسید و هیچ‌گونه اندیشه بد در دل راه ندهید.

نکته ادبی: ناایمن بودن کنایه از ترس و نداشتنِ امنیت است.

ازین گونه لشکر بگرگان کشید همی تاج و تخت بزرگان کشید

به این ترتیب، لشکر را به سمت گرگان کشید و بزرگانِ بسیاری را با خود همراه کرد.

نکته ادبی: تاج و تخت بزرگان کشید کنایه از فرمانبرداریِ اشراف از شاه است.

چنان دان که کمی نباشد ز داد هنر باید از شاه و رای و نژاد

بدان که در دادگریِ شاه، هیچ نقصی نیست؛ هنر و خرد و نژادِ شاه، ضامنِ این دادگری است.

نکته ادبی: رای به معنی تدبیر و اندیشه است.

ز گرگان بخ ساری و آمل شدند به هنگام آواز بلبل شدند

از گرگان به ساری و آمل رفتند؛ در فصلی که صدای بلبل‌ها شنیده می‌شد.

نکته ادبی: اشاره به فصل بهار دارد.

در و دشت یه کسر همه بیشه بود دل شاه ایران پراندیشه بود

همه جا بیشه و درخت بود و شاهِ ایران، دلی پر از اندیشه برای آبادانی داشت.

نکته ادبی: پراندیشه بودن کنایه از دغدغه‌مند بودن برای اداره کشور است.

ز هامون به کوهی برآمد بلند یکی تازیی برنشسته سمند

از دشت به کوه بلندی بالا رفت، در حالی که بر اسبی تندرو سوار بود.

نکته ادبی: سمند به اسب زرد و تندرو گفته می‌شود.

سر کوه و آن بیشه ها بنگرید گل و سنبل و آب و نخچیر دید

سر کوه و بیشه‌ها را نگاه کرد و گل و گیاه و آب و شکارگاه‌ها را دید.

نکته ادبی: سنبل نماد زیبایی طبیعت است.

چنین گفت کای روشن کردگار جهاندار و پیروز و پروردگار

چنین گفت که ای پروردگارِ روشنایی و ای صاحبِ جهان و پیروزگرِ مهربان.

نکته ادبی: جهاندار به معنی صاحبِ عالم است.

تویی آفرینندهٔ هور و ماه گشاینده و هم نماینده راه

تویی که خورشید و ماه را آفریدی و راه را می‌گشایی و نشان می‌دهی.

نکته ادبی: هور به معنای خورشید است.

جهان آفریدی بدین خرمی که از آسمان نیست پیدا زمی

جهان را چنان زیبا آفریدی که انگار زمین، آسمانِ دوم است.

نکته ادبی: استعاره از کمالِ زیباییِ زمین.

کسی کو جز از تو پرستد همی روان را به دوزخ فرستد همی

کسی که به جز تو را بپرستد، روحِ خود را به دوزخ می‌فرستد.

نکته ادبی: روان به معنی روح و جان است.

ازیرا فریدون یزدان پرست بدین بیشه برساخت جای نشست

فریدون، که پادشاهی خداپرست و عادل بود، این منطقه را برای سکونت و استقرارِ خود برگزید.

نکته ادبی: یزدان‌پرست در اینجا صفتِ فاعلی مرکب و نشان‌دهنده دین‌داری و دادگری شاه است.

بدو گفت گوینده کای دادگر گر ایدر ز ترکان نبودی گذر

مردم به او گفتند: ای پادشاهِ دادگر، اگر راهی برای عبورِ ترک‌ها از این منطقه وجود نداشت...

نکته ادبی: ایدر در فارسی میانه و کهن به معنای «اینجا» است.

ازین مایه ور جا بدین فرهی دل ما ز رامش نبودی تهی

ما در این سرزمینِ پرنعمت و بافرهنگ، از آرامش و آسایش بهره‌مند بودیم.

نکته ادبی: مایه‌ور به معنای پرمایه و پرنعمت است.

نیاریم گردن برافراختن ز بس کشتن و غارت و تاختن

به دلیلِ کشتارها و غارت‌های پی‌درپیِ دشمن، ما دیگر قدرتِ ایستادگی و دفاع نداریم.

نکته ادبی: گردن برافراشتن کنایه از اقتدار و عزت‌نفس است.

نماند ز بسیار و اندک به جای ز پرنده و مردم و چارپای

از میانِ بسیار و اندکِ دارایی‌ها، چیزی برای مردم، چارپایان و حتی پرندگان باقی نمانده است.

نکته ادبی: اشاره به غارتِ کاملِ منابعِ حیاتیِ منطقه.

گزندی که آید به ایران سپاه ز کشور به کشور جزین نیست راه

تنها راهِ نفوذِ آسیب و گزند به سپاهِ ایران، همین مسیر است و راه دیگری برای دشمن نیست.

نکته ادبی: اشاره به اهمیتِ استراتژیکِ مرزهای یادشده.

بسی پیش ازین کوشش و رزم بود گذر ترک را راه خوارزم بود

پیش از این نیز جنگ‌ها و کوشش‌های بسیاری رخ می‌داد و مسیرِ عبورِ ترک‌ها از سمتِ خوارزم بود.

نکته ادبی: خوارزم در اینجا به عنوانِ یک موقعیتِ جغرافیاییِ تاریخی اشاره شده است.

کنون چون ز دهقان و آزادگان برین بوم و بر پارسازادگان

اکنون که دهقانان و آزادمردانِ ما در این سرزمینِ پارسا و پاک زندگی می‌کنند...

نکته ادبی: پارسا در اینجا به معنای پاک و مقدس است.

نکاهد همی رنج کافزایشست به ما برکنون جای بخشایست

رنج‌های ما کم نمی‌شود و هر روز بر آن افزوده می‌شود؛ اکنون زمانِ آن رسیده است که بر حالِ ما رحم کنی.

نکته ادبی: جای بخشایست کنایه از ضرورتِ لطف و توجهِ پادشاه است.

نباشد به گیتی چنین جای شهر گر از داد تو ما بیابیم بهر

اگر از دادِ تو بهره‌مند شویم، شهری در جهان بهتر از اینجا یافت نخواهد شد.

نکته ادبی: بهر یافتن به معنای بهره‌مند شدن و رسیدن به سهم است.

همان آفریدون یزدان پرست به بد بر سوی ما نیازید دست

همان فریدونِ خداپرست نیز هرگز دستِ ستم به سوی ما دراز نکرد.

نکته ادبی: تکرارِ نام فریدون برای تداعیِ دادگریِ آرمانی است.

اگر شاه بیند به رای بلند به ما برکند راه دشمن ببند

اگر شاه با دیدگاهِ خردمندانه‌ی خود به این موضوع بنگرد، راهِ نفوذِ دشمن را بر ما می‌بندد.

نکته ادبی: رای بلند کنایه از دوراندیشی و حکمتِ پادشاه است.

سرشک از دو دیده ببارید شاه چو بشنید گفتار فریادخواه

وقتی شاه سخنانِ دادخواهان را شنید، اشک از چشمانش سرازیر شد.

نکته ادبی: سرشک به معنای اشک و نشانه تأثرِ شدیدِ عاطفی است.

به دستور گفت آن زمان شهریار که پیش آمد این کار دشوار خوار

شاهِ کشور، بلافاصله به وزیرِ خود گفت که چگونه این کارِ دشوار، برای ما آسان شد.

نکته ادبی: دستور به معنای وزیر و مشاورِ ارشد است.

نشاید کزین پس چمیم و چریم وگر تاج را خویشتن پروریم

شایسته نیست که پس از این، مانندِ حیوانات فقط بخوریم و بچریم و به فکرِ تاج و تختِ خود باشیم.

نکته ادبی: چمیم و چریم استعاره از زندگیِ بی‌دغدغه و حیوانی است.

جهاندار نپسندد از ما ستم که باشیم شادان و دهقان دژم

شاهِ جهانِ عادل، این را نمی‌پسندد که ما شاد و آسوده باشیم و کشاورزانِ ما در غم و اندوه به سر برند.

نکته ادبی: دژم به معنای اندوهگین و خشمگین است.

چنین کوه و این دشتهای فراخ همه از در باغ و میدان و کاخ

این کوه‌ها و دشت‌های پهناور که همه شاملِ باغ‌ها و میدان‌ها و کاخ‌ها هستند...

نکته ادبی: توصیفِ زیبایی و آبادانیِ سرزمینِ ایران.

پر از گاو و نخچیر و آب روان ز دیدن همی خیره گردد روان

پر از گله‌های گاو و شکار و آبِ جاری است، به طوری که دیدنِ آن عقل را حیران می‌کند.

نکته ادبی: نخچیر به معنای شکار و حیواناتِ شکاری است.

نمانیم کین بوم ویران کنند همی غارت از شهر ایران کنند

اجازه نمی‌دهیم که این سرزمین ویران شود و دشمنان از شهرهای ایران غارت کنند.

نکته ادبی: تأکید بر وظیفه محافظت از مرز و بوم.

ز شاهی وز روی فرزانگی نشاید چنین هم ز مردانگی

از دیدگاهِ پادشاهی و فرزانگی و حتی مردانگی، شایسته نیست که چنین اجازه‌ای بدهیم.

نکته ادبی: فرزانگی به معنای خردورزی و حکمت است.

نخوانند بر ما کسی آفرین چو ویران بود بوم ایران زمین

وقتی سرزمینِ ایران ویران باشد، هیچ‌کس ما را ستایش نخواهد کرد.

نکته ادبی: آفرین خواندن به معنای ستایش کردن است.

به دستور فرمود کز هند و روم کجا نام باشد به آباد بوم

شاه به وزیرِ خود دستور داد تا از کشورهای هند و روم، کسانی که در آبادانیِ سرزمین نام‌دار هستند را فرا بخواند.

نکته ادبی: اشاره به استفاده از دانشِ متخصصانِ بین‌المللی.

ز هر کشوری مردم بیش بین که استاد بینی برین برگزین

از هر کشوری افرادِ ماهر و استاد را شناسایی کن و بهترین‌ها را برای این کار انتخاب کن.

نکته ادبی: بیش دیدن به معنای جست‌وجو و شناختنِ افرادِ کارآمد است.

یکی باره از آب برکش بلند برش پهن و بالای او ده کمند

دیواری مستحکم از سنگ و آب بنا کنید که بلند باشد، عرضِ آن زیاد و ارتفاعش ده کمند باشد.

نکته ادبی: باره به معنای دیوارِ دفاعی و بارو است.

به سنگ و به گچ باید از قعر آب برآورده تا چشمهٔ آفتاب

باید با سنگ و گچ از عمقِ آب، دیواری بسازید که تا بلندایِ آسمان بالا برود.

نکته ادبی: چشمه آفتاب استعاره از ارتفاعِ بسیار زیاد است.

هر آنگه که سازیم زین گونه بند ز دشمن به ایران نیاید گزند

هر زمان که چنین دیواری ساختیم، دیگر گزندی از دشمن به ایران نخواهد رسید.

نکته ادبی: بند در اینجا به معنای سد و مانعِ دفاعی است.

نباید که آید یکی زین به رنج بده هرچ خواهند و بگشای گنج

نباید به هیچ‌کس در این راه رنجی برسد؛ گنجینه‌ها را بگشای و هرچه نیاز دارند، هزینه کن.

نکته ادبی: تأکید بر رفاهِ کارگران و متخصصان.

کشاورز و دهقان و مرد نژاد نباید که آزار یابد ز داد

کشاورزان، دهقانان و مردانِ اصیل نباید به خاطرِ اجرای این عدالت، آزار ببینند.

نکته ادبی: مرد نژاد به معنای مردِ شریف و آزاده است.

یکی پیر موبد بران کار کرد بیابان همه پیش دیوار کرد

موبدی پیر مسئولیتِ آن کار را بر عهده گرفت و تمامِ بیابان را با دیوار پوشاند.

نکته ادبی: موبد در اینجا به معنای پیرِ دانا و مهندسِ کارآزموده است.

دری برنهادند ز آهن بزرگ رمه یک سر ایمن شد از بیم گرگ

دری بزرگ از آهن نصب کردند و گله‌های مردم از ترسِ گرگ‌ها و دشمنان در امان ماند.

نکته ادبی: گرگ نمادِ دشمن و مهاجم است.

همه روی کشور نگهبان نشاند چو ایمن شد از دشت لشکر براند

در تمامِ نقاطِ کشور نگهبان گماشت و چون از امنیتِ دشت‌ها مطمئن شد، سپاه را به حرکت درآورد.

نکته ادبی: اشاره به سازماندهیِ نظامی.

ز دریا به راه الانان کشید یکی مرز ویران و بیکار دید

از دریا به سمتِ سرزمینِ الانان رفت و منطقه‌ای را دید که ویران و رها شده است.

نکته ادبی: الانان نامِ قومی در شمالِ قفقاز است.

به آزادگان گفت ننگست این که ویران بود بوم ایران زمین

به آزادگان گفت: ننگ است که سرزمینِ ایران ویران بماند.

نکته ادبی: تأکید بر غیرتِ ملی.

نشاید که باشیم همداستان که دشمن زند زین نشان داستان

شایسته نیست که با این وضعیت موافقت کنیم تا دشمن برای ما داستان‌سرایی کند.

نکته ادبی: داستان شدن کنایه از مایه شرمساری و بدنامی شدن است.

ز لشکر فرستاده ای برگزید سخن گوی و دانا چنان چون سزید

سخنگویی دانا و شایسته را از میانِ سپاه برگزید تا مأموریت را انجام دهد.

نکته ادبی: سخن‌گوی به معنای سفیر و فرستاده‌ی هوشمند است.

بدو گفت شبگیر ز ایدر بپوی بدین مرزبانان لشکر بگوی

به او گفت: صبح زود از اینجا حرکت کن و این پیام را به مرزبانانِ دشمن برسان.

نکته ادبی: شبگیر به معنای صبحِ زود و سحرگاه است.

شنیدم ز گفتار کارآگهان سخن هرچ رفت آشکار و نهان

من از اخبارِ آگاهان، تمامِ سخنانِ آشکار و نهانِ شما را شنیده‌ام.

نکته ادبی: کارآگهان به معنای جاسوسان و خبرچینانِ حکومتی است.

که گفتید ما را ز کسری چه باک چه ایران بر ما چه یک مشت خاک

شنیدم که گفتید از خسرو (پادشاه) ترسی نداریم و ایران برای ما مثلِ مشتی خاک است.

نکته ادبی: کسری عنوانی برای پادشاهانِ ساسانی و نمادِ اقتدار است.

بیابان فراخست و کوهش بلند سپاه از در تیر و گرز و کمند

گفتید بیابان وسیع است و کوه‌ها بلند و سپاهِ ما مجهز به تیر و گرز و کمند است.

نکته ادبی: کمند ابزارِ جنگیِ سوارانِ ایرانی است.

همه جنگجویان بیگانه ایم سپاه و سپهبد نه زین خانه ایم

گفتید ما همه جنگجویانِ بیگانه‌ایم و این سرزمینِ ما نیست.

نکته ادبی: اشاره به روحیه یغماگریِ مهاجمان.

کنون ما به نزد شما آمدیم سراپرده و گاه و خیمه زدیم

حال ما به نزدِ شما آمده‌ایم و خیمه‌های خود را برپا کرده‌ایم.

نکته ادبی: سراپرده و گاه نمادِ قدرتِ حکومتی و حضورِ رسمی است.

در و غار جای کمین شماست بر و بوم و کوه و زمین شماست

گفتید غارها و دره‌ها کمین‌گاهِ شماست و این سرزمین و کوه‌ها متعلق به شماست.

نکته ادبی: ادعای دشمن بر مالکیتِ زمین‌های استراتژیک.

فرستاده آمد بگفت این سخن که سالار ایران چه افگند بن

فرستاده آمد و این سخنان را بازگو کرد که پادشاهِ ایران چه برنامه‌ای را آغاز کرده است.

نکته ادبی: افکندن بن کنایه از ریختنِ شالوده و طرح‌ریزیِ یک اقدامِ بزرگ است.

سپاه الانی شدند انجمن بزرگان فرزانه و رای زن

سپاهِ الانان که شاملِ بزرگان و خردمندان بود، گردِ هم آمدند.

نکته ادبی: رای‌زن به معنای مشاور و هم‌فکر است.

سپاهی که شان تاختن پیشه بود وز آزادمردی کم اندیشه بود

سپاهی که شغلشان غارتگری بود و ذره‌ای آزادگی و انسانیت در وجودشان نبود.

نکته ادبی: تاختن پیشه کنایه از غارتگریِ مداوم.

از ایشان بدی شهر ایران ببیم نماندی بکس جامه و زر و سیم

از دستِ آن‌ها شهرِ ایران در هراس بود و هیچ‌کس لباس و پول و دارایی‌اش در امان نمی‌ماند.

نکته ادبی: زر و سیم نمادِ ثروت و داراییِ مردم است.

زن و مرد با کودک و چارپای به هامون رسیدی نماندی بجای

زن و مرد و کودک و چارپایان از دستِ آن‌ها به دشت‌ها فرار می‌کردند و چیزی در خانه‌ها باقی نمی‌ماند.

نکته ادبی: هامون به معنای دشت و صحراست.

فرستاده پیغام شاه جهان بدیشان بگفت آشکار و نهان

فرستاده پیامِ پادشاهِ جهان را به صورتِ آشکار و نهان به آن‌ها رساند.

نکته ادبی: شاه جهان لقبی برای پادشاهِ مقتدر و جهان‌گشا.

رخ نامداران ازان تیره گشت دل از نام نوشین روان خیره گشت

چهره‌ی نامدارانِ دشمن از ترس تیره شد و دل‌هایشان از نامِ پادشاه دچارِ وحشت و سرگشتگی گشت.

نکته ادبی: خیره شدن به معنای سرگشته و مبهوت شدن از ترس است.

بزرگان آن مرز و کنداوران برفتند با باژ و ساو گران

بزرگانِ آن مرز و جنگجویانِ قدرتمند، با باج و هدایای گران‌بها به نزدِ شاه رفتند.

نکته ادبی: باژ و ساو به معنای خراج و مالیاتِ اجباری است.

همه جامه و برده و سیم و زر گرانمایه اسبان بسیار مر

آن‌ها تمامِ دارایی‌های خود، از جامه‌ها و بردگان گرفته تا طلا و نقره و اسب‌های ارزشمند را پیشکش آوردند.

نکته ادبی: سیم و زر: کنایه از مال و ثروت کلان.

از ایشان هر آنکس که پیران بدند سخن گوی و دانش پذیران بدند

از میان آنان، پیرانِ قوم که سخنور و دانش‌پذیر بودند، پیش‌قدم شدند.

نکته ادبی: دانش‌پذیران: کسانی که اهل خرد و پذیرشِ پند و دانش هستند.

همه پیش نوشین روان آمدند ز کار گذشته نوان آمدند

همه به حضور انوشیروان آمدند تا از کارهای ناپسندِ گذشته عذرخواهی کنند و متواضع باشند.

نکته ادبی: نوشین‌روان: لقب انوشیروان؛ به معنای کسی که روانِ شیرین و خردمند دارد.

چو پیش سراپردهٔ شهریار رسیدند با هدیه و با نثار

وقتی با هدایا و نثارهای خود به مقابلِ خیمهٔ پادشاه رسیدند.

نکته ادبی: سراپرده: خیمه بزرگ سلطنتی.

خروشان و غلتان به خاک اندرون همه دیده پر خاک و دل پر ز خون

در حالی که فریاد می‌زدند و صورت بر خاک می‌ساییدند، چشم‌هایشان پر از خاک و دل‌هایشان پر از اندوه و خون بود.

نکته ادبی: غلتان به خاک: نشانِ نهایتِ فروتنی و تسلیم.

خرد چون بود با دلاور به راز به شرم و به پوزش نیاید نیاز

وقتی پادشاهِ دلاور، خردمند نیز باشد، دیگر نیازی به شرمندگی و عذرخواهیِ طولانی نیست (چرا که او خود عادل است).

نکته ادبی: پوزش: عذرخواهی.

بر ایشان ببخشود بیدار شاه ببخشید یک سر گذشته گناه

شاهِ آگاه بر آنان ترحم کرد و تمام گناهانِ گذشته‌شان را بخشید.

نکته ادبی: بیدار شاه: شاهِ هوشیار و آگاه.

بفرمود تا هرچ ویران شدست کنام پلنگان و شیران شدست

فرمان داد هر جایی که ویران شده و به پناهگاهِ حیواناتِ درنده تبدیل گشته است، آباد کنند.

نکته ادبی: کنام: لانه و پناهگاه جانوران.

یکی شارستانی برآرند زود بدو اندرون جای کشت و درود

دستور داد شهری بزرگ بنا کنند تا در آن به کشاورزی و کاشت و برداشت بپردازند.

نکته ادبی: شارستان: شهر و محل تجمع مردم.

یکی باره ای گردش اندر بلند بدان تا ز دشمن نیابد گزند

همچنین دیواری بلند دور آن شهر بسازند تا از گزندِ دشمنان در امان بمانند.

نکته ادبی: باره: دیوارِ بلندِ قلعه یا شهر.

بگفتند با نامور شهریار که ما بندگانیم با گوشوار

آن‌ها به پادشاه نامدار گفتند که ما بندگانِ گوش‌به‌فرمانِ تو هستیم.

نکته ادبی: با گوشوار: کنایه از فرمان‌برداری و مطیع بودن.

برآریم ازین سان که فرمود شاه یکی باره و نامور جایگاه

همان‌طور که شاه فرمود، شهری بزرگ و قلعه‌ای باشکوه خواهیم ساخت.

نکته ادبی: نامور: مشهور و دارای اعتبار.

وزان جایگه شاه لشکر براند به هندوستان رفت و چندی بماند

سپس شاه از آنجا حرکت کرد، به هند رفت و مدتی در آنجا اقامت گزید.

نکته ادبی: لشکر براند: سپاه را حرکت داد.

به فرمان همه پیش او آمدند به جان هر کسی چاره جو آمدند

همه به فرمانِ او نزدش آمدند و با جان و دل در پی جلبِ رضایت او بودند.

نکته ادبی: چاره‌جو: کسی که در پی یافتن راهی برای خشنودی یا نجات است.

ز دریای هندوستان تا دو میل درم بود با هدیه و اسب و پیل

تا دو میل (فاصله‌ای دور) از دریای هندوستان، پر از هدایا، اسب، فیل و درهم (پول) بود که نزد شاه آوردند.

نکته ادبی: میل: واحد مسافت قدیم.

بزرگان همه پیش شاه آمدند ز دوده دل و نیک خواه آمدند

بزرگانِ آن سرزمین نزد شاه آمدند و با خلوص نیت و خیرخواهی با او روبرو شدند.

نکته ادبی: دوده دل: دلی که از دودمان و اصالت باشد یا به معنای دلی پاک.

بپرسید کسری و بنواختشان براندازه بر پایگه ساختشان

کسری (انوشیروان) از احوالشان پرسید و به آن‌ها مهربانی کرد و هر کدام را در جایگاهِ شایسته‌شان قرار داد.

نکته ادبی: بنواختن: نوازش کردن و مهربانی نشان دادن.

به دل شاد برگشت ز آن جایگاه جهانی پر از اسب و پیل و سپاه

شاه با دلی شاد و با سپاهی عظیم و غنایم بسیار، از آنجا بازگشت.

نکته ادبی: جهانی پر از سپاه: اغراق در کثرتِ غنایم و نیرو.

به راه اندر آگاهی آمد به شاه که گشت از بلوجی جهانی سیاه

در راه بازگشت، به شاه خبر رسید که بلوچستان به خاطر تاخت‌وتازها، تیره و تار (ناامن) شده است.

نکته ادبی: بلوچی: اشاره به منطقه بلوچستان و مردمان آن.

ز بس کشتن و غارت و تاختن زمین را به آب اندر انداختن

به دلیلِ کشتار، غارت و تاخت‌وتازهای پی‌درپی، زمین را پر از خون (آب) کرده‌اند.

نکته ادبی: زمین را به آب اندر انداختن: کنایه از جاری کردنِ خون بسیار.

ز گیلان تباهی فزونست ازین ز نفرین پراگنده شد آفرین

اوضاعِ گیلان از این هم بدتر است و نفرینِ مردم جایگزینِ دعای خیر شده است.

نکته ادبی: پراگنده شد آفرین: از بین رفتنِ خیر و برکت.

دل شاه نوشین روان شد غمی برآمیخت اندوه با خرمی

دلِ انوشیروان از این اخبار غمگین شد و شادی‌اش به اندوه بدل گشت.

نکته ادبی: برآمیخت اندوه با خرمی: تضادِ درونی شاه.

به ایرانیان گفت الانان و هند شد از بیم شمشیر ما چون پرند

به ایرانیان گفت که مردمِ الان و هند از ترسِ شمشیرِ ما، مانند پارچهٔ حریر نرم و مطیع شده‌اند.

نکته ادبی: پرند: پارچه ابریشمین؛ کنایه از نرمی و انعطاف‌پذیری.

بسنده نباشیم با شهر خویش همی شیر جوییم پیچان ز میش

نباید تنها به شهر خود قناعت کنیم؛ ما باید با قدرت (همچون شیر) در برابرِ دشمن (که چون میش ضعیف است اما آشوب‌گر) بجنگیم.

نکته ادبی: شیر و میش: نمادِ قدرتِ فاتح و ضعفِ دشمن.

بدو گفت گوینده کای شهریار به پالیز گل نیست بی زخم خار

یکی از مشاوران به شاه گفت: ای پادشاه، در باغِ گل هم نمی‌توان از زخمِ خار در امان بود (هر جا زیبایی هست، دردسر هم هست).

نکته ادبی: پالیز: باغ.

همان مرز تا بود با رنج بود ز بهر پراگندن گنج بود

هر مرزی که وجود دارد، همراه با رنج و سختی است و این کارها برای پراکندنِ گنج و ثروت است.

نکته ادبی: پراگندن گنج: بخشش و هزینه کردنِ ثروت برای اداره امور.

ز کار بلوج ارجمند اردشیر بکوشید با کاردانان پیر

دربارهٔ کارِ بلوچ‌ها، اردشیر بسیار با مشاورانِ پیر و کاردان تلاش کرد.

نکته ادبی: ارجمند اردشیر: اشاره به شخصیتی تاریخی یا حاکمی در آن منطقه.

نبد سودمندی به افسون و رنگ نه از بند وز رنج و پیکار و جنگ

نه با فریب و تدبیر، و نه با زندان و جنگ، هیچ نتیجه‌ی مفیدی حاصل نشد.

نکته ادبی: افسون و رنگ: حیله و نیرنگ.

اگرچند بد این سخن ناگزیر بپوشید بر خویشتن اردشیر

اگرچه برای اردشیر ناگوار بود که کار به اینجا بکشد، اما چاره‌ای جز سرکوب ندید.

نکته ادبی: ناگزیر: اجتناب‌ناپذیر.

ز گفتار دهقان برآشفت شاه به سوی بلوج اندر آمد ز راه

شاه از سخنانِ دهقان (مردمِ محلی) برآشفت و شخصاً راهیِ بلوچستان شد.

نکته ادبی: دهقان: در شاهنامه به معنای صاحب‌ملک یا نماینده بومیان.

چو آمد به نزدیک آن مرز و کوه بگردید گرد اندرش با گروه

وقتی به نزدیکیِ آن مرز و کوهستان رسید، با سپاهیانش آن منطقه را محاصره کرد.

نکته ادبی: گرد اندرش: محاصره کردن.

برآنگونه گرد اندر آمد سپاه که بستند ز انبوه بر باد راه

سپاهیان چنان اطراف را گرفتند که گویی راه را بر باد بستند (آنقدر فشرده و زیاد بودند).

نکته ادبی: بستن راه بر باد: مبالغه در کثرتِ نیروها.

همه دامن کوه تا روی شخ سپه بود برسان مور و ملخ

از دامنهٔ کوه تا نوکِ صخره‌ها، سپاهی بود که به تعدادِ مور و ملخ بودند.

نکته ادبی: شخ: صخره و جای سختِ کوهستان.

منادیگری گرد لشکر بگشت خروش آمد از غار وز کوه و دشت

کسی در میانِ لشکر ندا داد و صدای فریادش در غارها و کوه و دشت پیچید.

نکته ادبی: منادیگر: جارچی.

که از کوچگه هرک یابید خرد وگر تیغ دارند مردان گرد

که از کوچ‌گاهِ هر کسی که کوچک‌ترین خردی دارد (یا از هر کسی که آنجاست) و یا حتی مردانِ جنگی که سلاح دارند...

نکته ادبی: مردان گرد: پهلوانان و جنگاوران.

وگر انجمن باشد از اندکی نباید که یابد رهایی یکی

و حتی اگر گروهی اندک باشند، نباید هیچ‌کدامشان جان سالم به در ببرند.

نکته ادبی: رهایی یافتن: زنده ماندن.

چو آگاه شد لشکر از خشم شاه سوار و پیاده ببستند راه

وقتی سپاه از خشمِ شاه آگاه شد، سواره و پیاده تمام راه‌ها را بستند.

نکته ادبی: ببستند راه: محاصره کامل.

از ایشان فراوان و اندک نماند زن و مرد جنگی و کودک نماند

از آنان، چه بسیار و چه کم، کسی باقی نماند؛ نه زن و مردِ جنگجو و نه کودک.

نکته ادبی: بگذاشتند: اشاره به قتل‌عام.

سراسر به شمشیر بگذاشتند ستم کردن و رنج برداشتند

همه را با شمشیر از میان بردند و رنجِ ستمگری را بر خود هموار کردند.

نکته ادبی: به شمشیر بگذاشتن: کنایه از کشتنِ دسته‌جمعی.

ببود ایمن از رنج شاه جهان بلوجی نماند آشکار و نهان

شاهِ جهان از رنجِ بلوچ‌ها ایمن شد، چرا که دیگر هیچ‌کس از آنان، آشکار یا پنهان، باقی نمانده بود.

نکته ادبی: ایمن: آسوده‌خاطر.

چنان بد که بر کوه ایشان گله بدی بی نگهبان و کرده یله

اوضاع چنان شد که گله‌های دام بر کوه‌ها، بدون نگهبان و رها بودند.

نکته ادبی: یله: رها و بدون صاحب.

شبان هم نبودی پس گوسفند به هامون و بر تیغ کوه بلند

شبان هم دیگر نیاز نبود که مراقبِ گوسفندان در دشت و کوه باشد.

نکته ادبی: هامون: دشت و زمینِ هموار.

همه رختها خوار بگذاشتند در و کوه را خانه پنداشتند

همهٔ دارایی‌ها را (از ترس یا به دلیل امنیتِ مطلق) رها کردند و کوه و در را خانهٔ خود می‌دانستند.

نکته ادبی: خوار بگذاشتند: بی‌اهمیت شمردنِ دارایی‌ها به دلیل امنیت.

وزان جایگه سوی گیلان کشید چو رنج آمد از گیل و دیلم پدید

سپس از آنجا به سوی گیلان لشکر کشید، چرا که از گیل و دیلم رنج و دردسر پدید آمده بود.

نکته ادبی: گیل و دیلم: ساکنانِ کوهستان‌های شمال ایران.

ز دریا سپه بود تا تیغ کوه هوا پر درفش و زمین پر گروه

از دریا تا نوکِ کوه، مملو از سپاه بود؛ هوا پر از پرچم و زمین پر از جمعیت بود.

نکته ادبی: درفش: پرچم.

پراگنده بر گرد گیلان سپاه بشد روشنایی ز خورشید و ماه

سپاهیان دور تا دورِ گیلان را گرفتند، چنان‌که نورِ خورشید و ماه از انبوهیِ آنان دیده نمی‌شد.

نکته ادبی: بشد روشنایی: مبالغه در تراکمِ سپاه.

چنین گفت کایدر ز خرد و بزرگ نیاید که ماند یکی میش و گرگ

شاه گفت: در اینجا نباید از کوچک و بزرگ، حتی یک میش یا گرگ (کنایه از انسان‌ها) باقی بماند.

نکته ادبی: میش و گرگ: کنایه از همه موجوداتِ زنده.

چنان شد ز کشته همه کوه و دشت که خون در همه روی کشور بگشت

کوه و دشت چنان از کشته‌ها پر شد که خون در تمامِ سطحِ کشور جاری گشت.

نکته ادبی: روی کشور: سطحِ سرزمین.

ز بس کشتن و غارت و سوختن خروش آمد و نالهٔ مرد و زن

از بس کشتند و غارت کردند و سوزاندند، صدای ناله و فریادِ مردان و زنان بلند شد.

نکته ادبی: خروش: فریادِ ناشی از درد.

ز کشته به هر سو یکی توده بود گیاها به مغز سر آلوده بود

در هر سو توده‌ای از کشته‌ها بود و گیاهان با مغزِ سرِ کشته‌شدگان آلوده شده بود.

نکته ادبی: گیاها: گیاهان.

ز گیلان هر آنکس که جنگی بدند هشیوار و بارای و سنگی بدند

گیلانیانی که در جنگ شرکت داشتند، افرادی هوشیار، خردمند و در تصمیم‌گیری استوار بودند.

نکته ادبی: سنگ بودن کنایه از استقامت و پایداری است.

ببستند یک سر همه دست خویش زنان از پس و کودک خرد پیش

آن‌ها همگی دستان خود را به نشانه تسلیم بستند و زنان و کودکان را برای جلب ترحم، در پیشاپیش خود قرار دادند.

نکته ادبی: یک‌سر به معنای همگی و تماماً به کار رفته است.

خروشان بر شهریار آمدند دریده بر و خاکسار آمدند

در حالی که ناله و فریاد می‌کردند نزد پادشاه آمدند، در حالی که جامه‌های خود را دریده و خاک‌آلود و ذلیل بودند.

نکته ادبی: دریده بر کنایه از سوگواری و توبه است.

شدند اندران بارگاه انجمن همه دستها بسته و خسته تن

همه در بارگاه پادشاه جمع شدند، در حالی که دست‌هایشان بسته و تن‌هایشان خسته بود.

نکته ادبی: انجمن شدن به معنای اجتماع کردن است.

که ما بازگشتیم زین بدکنش مگر شاه گردد ز ما خوش منش

گفتند که ما از این نافرمانی بازگشتیم؛ شاید که شاه از ما خشنود شود و گناه ما را ببخشد.

نکته ادبی: بدکنش به معنای کسی است که کردار بد انجام داده است.

اگر شاه را دل ز گیلان بخست ببریم سرها ز تنها بدست

اگر دل شاه هنوز از دست گیلانیان چرکین است، ما خودمان سرهایمان را از تن جدا می‌کنیم.

نکته ادبی: خستن به معنای مجروح کردن و آزرده کردن است.

دل شاه خشنود گردد مگر چو بیند بریده یکی توده سر

شاید دل شاه خشنود شود، آنگاه که توده‌ای از سرهای بریده ما را ببیند.

نکته ادبی: این بیت نشان‌دهنده اوج استیصال و تسلیم شورشیان است.

چو چندان خروش آمد از بارگاه وزان گونه آوار بشنید شاه

وقتی آن همه فریاد و ناله از بارگاه برخاست و شاه آن نوع ابراز پشیمانی را شنید.

نکته ادبی: آوار در اینجا به معنای فریاد و غوغا است.

برایشان ببخشود شاه جهان گذشته شد اندر دل او نهان

شاه جهان بر آنان بخشید و خشم خود را در دل پنهان کرد و از سر تقصیرشان گذشت.

نکته ادبی: گذشته شد به معنای گذشت کردن و بخشیدن است.

نوا خواست از گیل و دیلم دوصد کزان پس نگیرد یکی راه بد

شاه از گیل و دیلم تعهد گرفت تا پس از این، راه ناپسند و شورش را پیش نگیرند.

نکته ادبی: نوا خواستن به معنای مطالبه تعهد یا امنیت است.

یکی پهلوان نزد ایشان بماند چو بایسته شد کار لشکر براند

پهلوان و فرماندهی نزد آنان گماشت و چون کار سامان یافت، لشکر را به حرکت درآورد.

نکته ادبی: بایسته به معنای لازم و مناسب است.

ز گیلان به راه مداین کشید شمار و کران سپه را ندید

از گیلان به سمت مداین حرکت کرد و لشکرش آن‌قدر بزرگ بود که شمارش و پایان آن معلوم نبود.

نکته ادبی: کران به معنای ساحل یا پایان و حد است.

به ره بر یکی لشکر بی کران پدید آمد از دور نیزه وران

در راه، لشکری بسیار بزرگ از دور نمایان شد که سربازان آن نیزه به دست بودند.

نکته ادبی: بی‌کران صفت مبالغه برای کثرت سپاه است.

سواری بیامد به کردار گرد که در لشکر گشن بد پای مرد

سواری شجاع همچون پهلوانان پیش آمد که در آن لشکرِ پرجمعیت، بسیار توانمند به نظر می‌رسید.

نکته ادبی: گشن به معنای انبوه و پرپشت است که اینجا برای لشکر به کار رفته.

پیاده شد از اسب و بگشاد لب چنین گفت کاین منذرست از عرب

از اسب پیاده شد و لب به سخن گشود و گفت که او منذر از میان اعراب است.

نکته ادبی: منذر نام پادشاه حیره و متحد ساسانیان است.

بیامد که بیند مگر شاه را ببوسد همی خاک درگاه را

آمده بود تا اگر ممکن باشد شاه را ببیند و خاک درگاهش را ببوسد.

نکته ادبی: خاک درگاه بوسیدن کنایه از نهایت احترام و تواضع است.

شهنشاه گفتا گر آید رواست چنان دان که این خانهٔ ما وراست

شاه گفت اگر می‌خواهد بیاید مانعی نیست، گویی که اینجا خانه خودش است.

نکته ادبی: خانه ما وراست به معنای این است که جایگاه تو نزد ما امن و محترم است.

فرستاده آمد زمین بوس داد برفت و شنیده همه کرد یاد

فرستاده آمد و زمین را بوسید و هر چه شنیده بود، بازگو کرد.

نکته ادبی: زمین بوس داد نشان‌دهنده آیین دربار ساسانی است.

چو بشنید منذر که خسرو چه گفت برخساره خاک زمین را برفت

وقتی منذر شنید که خسرو چه گفت، از سر فروتنی خاک زمین را بر صورت خود مالید.

نکته ادبی: برخساره خاک برفتن کنایه از سجده و تواضع است.

همانگه بیامد به نزدیک شاه همه مهتران برگشادند راه

همان لحظه به نزد شاه آمد و تمام بزرگان راه را برای او باز کردند.

نکته ادبی: مهتران به معنای بزرگان و اشراف است.

بپرسید زو شاه و شادی نمود ز دیدار او روشنایی فزود

شاه از او احوال‌پرسی کرد و خوشحالی نشان داد و از دیدارش مسرور شد.

نکته ادبی: روشنایی فزودن کنایه از شادی و گشایش دل است.

جهاندیده منذر زبان برگشاد ز روم وز قیصر همی کرد یاد

منذرِ جهان‌دیده سخن آغاز کرد و از وضعیت روم و قیصر برای شاه یاد کرد.

نکته ادبی: جهاندیده صفت کسی است که تجربه و سن بالایی دارد.

بدو گفت اگر شاه ایران تویی نگهدار پشت دلیران تویی

به شاه گفت اگر تو پادشاه واقعی ایران هستی، تو همان کسی هستی که پشتیبان شجاعان است.

نکته ادبی: نگهدار پشت دلیران بودن مدح قدرت نظامی شاه است.

چرا رومیان شهریاری کنند به دشت سواران سواری کنند

چرا باید رومیان ادعای پادشاهی کنند و در دشت‌هایی که سواران ما می‌تازند، آنان سواری کنند؟

نکته ادبی: استفهام انکاری برای تحریک غیرت شاه.

اگر شاه برتخت قیصر بود سزد کو سرافراز و مهتر بود

اگر شاه بر تخت قیصر بنشیند، شایسته است که او سرافراز و برتر باشد.

نکته ادبی: این سخن تحریک‌آمیز منذر برای وادار کردن شاه به جنگ است.

چه دستور باشد گرانمایه شاه نبیند ز ما نیز فریادخواه

چه دستوری است که شاه بزرگ ما، دادخواهی ما را علیه رومیان نمی‌بیند؟

نکته ادبی: دستور در اینجا به معنای وزیر یا مقام بلندپایه است.

سواران دشتی چو رومی سوار بیابند جوشن نیاید به کار

سواران دشت‌نورد ما چنان قدرتمندند که اگر رومیان جوشن هم بپوشند، باز در برابر ما فایده‌ای ندارد.

نکته ادبی: جوشن به معنای زره و پوشش جنگی است.

ز گفتار منذر برآشفت شاه که قیصر همی برفرازد کلاه

شاه از سخنان منذر برآشفت، چرا که قیصر روم به خود اجازه داده بود که ادعای برتری کند.

نکته ادبی: برفرازد کلاه کنایه از تکبر و غرور است.

ز لشکر زبان آوری برگزید که گفتار ایشان بداند شنید

شاه یکی از سخنوران سپاه خود را انتخاب کرد که زبان رومیان را بلد باشد.

نکته ادبی: زبان‌آوری به معنای کسی است که فصاحت دارد و به زبان دیگران مسلط است.

بدو گفت ز ایدر برو تا بروم میاسای هیچ اندر آباد بوم

شاه به فرستاده گفت از اینجا برو و در سرزمین‌های آباد روم درنگ مکن.

نکته ادبی: میاسای به معنای استراحت نکن و درنگ نکن است.

به قیصر بگو گر نداری خرد ز رای تو مغز تو کیفر برد

به قیصر بگو اگر خرد نداری، تدبیر نادرست تو، مغز تو را به نابودی می‌کشاند.

نکته ادبی: کیفر بردن کنایه از مجازات دیدن است.

اگر شیر جنگی بتازد بگور کنامش کند گور و هم آب شور

اگر شیرِ جنگی به شکار گورخر بتازد، آن گورخر را به آب شور و نابودی می‌کشد.

نکته ادبی: این بیت تمثیلی از قدرت مطلق شاه در برابر دشمن است.

ز منذر تو گر دادیابی بسست که او را نشست از بر هر کسست

همین که تو از منذرِ خردمند پیروی کنی کافی است، چرا که او برتر از همه است.

نکته ادبی: نشست از بر هر کس داشتن کنایه از برتری و تسلط است.

چپ خویش پیدا کن از دست راست چو پیدا کنی مرز جویی رواست

تکلیف خود را روشن کن، وقتی مرز خود را بشناسی، آنگاه درخواست مرز جدید داشتن رواست.

نکته ادبی: اشاره به تعیین حدود و ثغور و پرهیز از طمع‌ورزی.

چو بخشندهٔ بوم و کشور منم به گیتی سرافراز و مهتر منم

وقتی بخشنده کشورها من هستم، پس سرافرازترین و برترین فرد در جهان منم.

نکته ادبی: تاکید بر جایگاه خدایی و پادشاهی انوشیروان.

همه آن کنم کار کز من سزد نمانم که بادی بدو بروزد

هر کاری که از من سر بزند شایسته من است و اجازه نمی‌دهم کسی به ساحت من تعرض کند.

نکته ادبی: بادی بدو بروزد کنایه از آسیب رسیدن یا کمترین تعرض است.

تو با تازیان دست یازی بکین یکی در نهان خویشتن را ببین

اگر می‌خواهی با اعراب بجنگی، ابتدا به عاقبت کار خودت فکر کن.

نکته ادبی: در نهان دیدن به معنای تامل در عواقب کار است.

و دیگر که آن پادشاهی مراست در گاو تا پشت ماهی مراست

علاوه بر این، پادشاهیِ جهان از آنِ من است، از زمین تا آسمان (تمثیل گاو و ماهی).

نکته ادبی: گاو و ماهی تمثیلی قدیمی از کل گیتی است.

اگر من سپاهی فرستم بروم تو را تیغ پولاد گردد چو موم

اگر من سپاهی به روم بفرستم، تیغ‌های پولادین تو در برابر ما همچون موم نرم و ضعیف می‌شود.

نکته ادبی: تشبیه تیغ به موم کنایه از شکست‌ناپذیری سپاه شاه است.

فرستاده از نزد نوشین روان بیامد به کردار باد دمان

فرستاده از نزد انوشیروان به سرعت باد حرکت کرد.

نکته ادبی: باد دمان استعاره از سرعت بسیار زیاد است.

بر قیصر آمد پیامش بداد بپیچید بی مایه قیصر ز داد

نزد قیصر آمد و پیام شاه را رساند؛ قیصر از شنیدن این تهدیدها آشفته شد.

نکته ادبی: بپیچید در اینجا به معنای آزرده و مضطرب شدن است.

نداد ایچ پاسخ ورا جز فریب همی دور دید از بلندی نشیب

قیصر هیچ پاسخ درستی نداد و تنها به فریب‌کاری پرداخت و از موضع برتر به قضایا نگاه کرد.

نکته ادبی: دور دیدن از بلندی نشیب کنایه از تکبر و غرور قیصر است.

چنین گفت کز منذر کم خرد سخن باور آن کن که اندر خورد

قیصر گفت که سخن منذرِ کم‌خرد را نباید باور کرد.

نکته ادبی: کم‌خرد صفت تحقیرآمیزی است که قیصر برای منذر به کار می‌برد.

اگر خیره منذر بنالد همی برین گونه رنجش ببالد همی

اگر منذر بیهوده می‌نالد و این‌گونه برای خودش دردسر می‌تراشد.

نکته ادبی: نالیدن کنایه از شکایت کردن است.

ور ای دون که از دشت نیزه وران نبالد کسی از کران تا کران

یا اگر کسی از دشت نیزه‌داران (اعراب) رجزخوانی می‌کند.

نکته ادبی: نبالیدن در اینجا به معنای بالیدن و رجز خواندن است.

زمین آنک بالاست پهنا کنیم وزان دشت بی آب دریا کنیم

ما زمین‌های مرتفع را صاف می‌کنیم و از آن دشت‌های خشک، دریا می‌سازیم.

نکته ادبی: این کلامِ متکبرانه قیصر در پاسخ به قدرت‌نمایی شاه است.

فرستاده بشنید و آمد چو گرد شنیده سخنها همه یاد کرد

فرستاده سخنان او را شنید و به سرعت بازگشت و همه آنچه شنیده بود را به خاطر سپرد.

نکته ادبی: چو گرد آمدن کنایه از سرعت بالای بازگشت است.

برآشفت کسری بدستور گفت که با مغز قیصر خرد نیست جفت

کسری (انوشیروان) برآشفت و به وزیرش گفت که در عقل قیصر خرد و دانایی وجود ندارد.

نکته ادبی: مغز و خرد جفت نیستن کنایه از بی‌خردی و حماقت است.

من او را نمایم که فرمان کراست جهان جستن و جنگ و پیمان کراست

من به او نشان می‌دهم که فرمانروایی جهان و جنگ و پیمان بستن از آنِ کیست.

نکته ادبی: این جمله بیانگر عزم راسخ شاه برای جنگ است.

ز بیشی وز گردن افراختن وزین کشتن و غارت و تاختن

و به او یاد می‌دهم که بزرگی و جنگ‌آوری و کشتار و تاخت‌وتاز یعنی چه.

نکته ادبی: گردن افراختن کنایه از تکبر و ادعای برتری داشتن است.

پشیمانی آنگه خورد مرد مست که شب زیر آتش کند هر دو دست

فرد نادان و سرمست از غرور، زمانی به پشیمانی می‌افتد که کار از کار گذشته و دستش در آتش سوخته است.

نکته ادبی: مرد مست استعاره از کسی است که بر اثر غرور یا ناآگاهی، عقل خود را از دست داده است.

بفرمود تا برکشیدند نای سپاه اندر آمد ز هر سو ز جای

شاه دستور داد تا نای‌های جنگی را بنوازند؛ با این فرمان، سپاهیان از هر سو برای نبرد گرد آمدند.

نکته ادبی: برکشیدند نای کنایه از آغاز کردن طبل و شیپور جنگ.

ز درگاه برخاست آوای کوس زمین قیرگون شد هوا آبنوس

با شنیده شدن صدای کوسِ جنگ از درگاه، چنان گرد و غباری برخاست که زمین سیاه و آسمان تیره و تار گشت.

نکته ادبی: قیرگون و آبنوس هر دو نماد سیاهی مطلق و تیرگی هستند.

گزین کرد زان لشکر نامدار سواران شمشیرزن سی هزار

از میان آن سپاه بزرگ، سی هزار سوار جنگجویِ شمشیرزن را برگزید.

نکته ادبی: گزین کردن به معنای انتخاب کردن و برگزیدن است.

به منذر سپرد آن سپاه گران بفرمود کز دشت نیزه وران

این سپاه عظیم را به منذر سپرد و به او دستور داد تا از میان دشتِ نیزه‌داران،

نکته ادبی: سپاه گران به معنای سپاه سنگین و انبوه است.

سپاهی بر از جنگجویان بروم که آتش برآرند زان مرز و بوم

سپاهی از جنگجویان روم را انتخاب کند که آن مرز و بوم را به آتش بکشند.

نکته ادبی: به آتش کشیدن کنایه از ویرانی و حمله سنگین است.

که گر چند من شهریار توام برین کینه بر مایه دار توام

شاه به او گفت اگرچه من پادشاه تو هستم، اما در این کینه‌جویی و انتقام، پشت و پناه تو خواهم بود.

نکته ادبی: مایه‌دار در اینجا به معنای پشتیبان و صاحب قدرت است.

فرستاده ای ما کنون چرب گوی فرستیم با نامه ای نزد اوی

اکنون فرستاده‌ای خوش‌زبان و سخن‌دان را آماده کن تا نامه‌ای به نزد قیصر ببریم.

نکته ادبی: چرب‌گوی به معنای سخنور و کسی است که در فن بیان مهارت دارد.

مگر خود نیاید تو را زان گزند به روم و به قیصر تو ما را پسند

شاید قیصر پیش از جنگ، تسلیم شود و از گزند و آسیب مصون بماند و ما را به عنوان حاکم بر روم و قیصر بپذیرد.

نکته ادبی: پسند به معنای پذیرش و راضی شدن به امری است.

نویسنده ای خواست از بارگاه به قیصر یکی نامه فرمود شاه

شاه از دربار نویسنده‌ای (دبیر) خواست و نامه‌ای برای قیصر دیکته کرد.

نکته ادبی: بارگاه به معنای دربار پادشاهی است.

ز نوشین روان شاه فرخ نژاد جهانگیر وزنده کن کیقباد

نامه از طرف انوشیروان، شاهِ خوش‌نام و قدرتمند که وارث پادشاهان کیانی و احیاکننده نام آن‌هاست، نگاشته شد.

نکته ادبی: کیقباد نماد پادشاهان بزرگ و باستانی ایران است.

به نزدیک قیصر سرافراز روم نگهبان آن مرز و آباد بوم

به سوی قیصر، پادشاه مغرور روم که نگهبان آن سرزمین است، فرستاده شد.

نکته ادبی: سرافراز کنایه از کسی است که در جایگاه بلندی ایستاده و مغرور است.

سر نامه کرد آفرین از نخست گرانمایگی جز به یزدان نجست

شاه نامه را با نام خداوند آغاز کرد، چرا که شکوه و بزرگی تنها نزد یزدان است.

نکته ادبی: آفرین در اینجا به معنای ستایش و نیایش است.

خداوند گردنده خورشید و ماه کزویست پیروزی و دستگاه

خدایی که آفریننده خورشید و ماه است و پیروزی و قدرت و دستگاه حکومت از اوست.

نکته ادبی: دستگاه در اینجا به معنای حشمت و سلطنت است.

که بیرون شد از راه گردان سپهر اگر جنگ جوید وگر داد و مهر

کسی که از راه درستِ روزگار منحرف شود، چه به دنبال جنگ باشد و چه به دنبال صلح و دادگری،

نکته ادبی: گردان سپهر نماد چرخ روزگار و تقدیر است.

تو گر قیصری روم را مهتری مکن بیش با تازیان داوری

تو که قیصر هستی و بر روم سروری می‌کنی، دیگر با تازیان دشمنی و لجبازی نکن.

نکته ادبی: داوری به معنای کشمکش و نزاع است.

وگر میش جویی ز چنگال گرگ گمانی بود کژ و رنجی بزرگ

و اگر می‌خواهی میش را از چنگال گرگ نجات دهی، این تصوری باطل و رنجی بیهوده است.

نکته ادبی: این یک تمثیل برای نشان دادن نابرابری در نبرد است.

وگر سوی منذر فرستی سپاه نمانم به تو لشکر و تاج و گاه

و اگر بخواهی سپاهی برای یاری منذر بفرستی، بدان که لشکر، تاج و تخت را از تو خواهم گرفت.

نکته ادبی: گاه به معنای تخت پادشاهی است.

وگر زیردستی بود بر منش به شمشیر یابد ز من سرزنش

و هرکس که زیردستی و نافرمانی مرا بکند، با شمشیر من طعم سرزنش و شکست را خواهد چشید.

نکته ادبی: منش در اینجا به معنای فرمان‌برداری و گردن‌نهادن است.

تو زان مرز یک رش مپیمای پای چو خواهی که پیمان بماند بجای

تو از آن مرز حتی ذره‌ای پیشروی نکن، اگر می‌خواهی پیمان صلح پابرجا بماند.

نکته ادبی: رش واحدی برای اندازه‌گیری (تقریباً معادل بازو) است که کنایه از کمترین مقدار است.

وگر بگذری زین سخن بگذرم سر و گاه تو زیر پی بسپرم

و اگر از این سخنِ من تخطی کنی، من نیز به عهد خود پایبند نخواهم بود و سر و تخت تو را زیر پای خود له خواهم کرد.

نکته ادبی: بسپردن کنایه از نابود کردن و از بین بردن است.

درود خداوند دیهیم و زور بدان کو نجوید ببیداد شور

درود بر خداوندِ تاج و قدرت، برای کسی که به دنبال بیدادگری نیست.

نکته ادبی: دیهیم به معنای تاج پادشاهی است.

نهادند بر نامه بر مهر شاه سواری گزیدند زان بارگاه

نامه را با مهر شاه مزین کردند و سواری را از دربار برای رساندن آن برگزیدند.

نکته ادبی: مهر زدن بر نامه نشانه رسمیت و اعتبار آن بوده است.

چنانچون ببایست چیره زبان جهاندیده و گرد و روشن روان

آن سوار، همان‌طور که لازم بود، زبان‌دانی چیره، جهان‌دیده، پهلوان و روشن‌ضمیر بود.

نکته ادبی: روشن‌روان به معنای خردمند و بافراست است.

فرستاده با نامهٔ شهریار بیامد بر قیصر نامدار

فرستاده با نامه شهریار نزد قیصر بزرگوار رسید.

نکته ادبی: نامدار به معنای پرآوازه و قدرتمند است.

برو آفرین کرد و نامه بداد همان رای کسری برو کرد یاد

بر قیصر درود فرستاد، نامه را به دست او داد و پیام کسری را نیز بازگو کرد.

نکته ادبی: کسری عنوانی است برای پادشاهان ساسانی.

سخنهاش بشنید و نامه بخواند بپیچید و اندر شگفتی بماند

قیصر سخنان او را شنید و نامه را خواند؛ از متن نامه به خشم آمد و در شگفتی فرو رفت.

نکته ادبی: بپیچید کنایه از آشفتگی و خشم است.

ز گفتار کسری سرافزار مرد برو پر ز چین کرد و رخساره زرد

از گفتار گستاخانه کسری، چهره قیصر در هم رفت و از شدت خشم زرد شد.

نکته ادبی: چین بر رخسار کنایه از اخم و خشم است.

نویسنده را خواند و پاسخ نوشت پدیدار کرد اندرو خوب و زشت

نویسنده‌ای را فراخواند و پاسخی نوشت که در آن زشتی و زیبایی (حق و باطل) را بیان کرد.

نکته ادبی: خامه نماد قلم و نگارش است.

سر خامه چون کرد رنگین بقار نخست آفرین کرد بر کردگار

نویسنده قلم را به مرکب آلود و ابتدا نامه را با ستایش پروردگار آغاز کرد.

نکته ادبی: رنگین به معنای آغشته شدن قلم به مرکب برای نوشتن است.

نگارندهٔ برکشیده سپهر کزویست پرخاش و آرام و مهر

ستایش خدایی که گردونِ بلند را آفرید و هم آرامش و هم جنگ و مهر در دستان اوست.

نکته ادبی: پرخاش در اینجا به معنای جنگ و ستیز است.

به گیتی یکی را کند تاجور وزو به یکی پیش او با کمر

اوست که در جهان یکی را تاج و تخت می‌بخشد و دیگری را در برابر او به کرنش وا می‌دارد.

نکته ادبی: تاجور به معنای پادشاه است.

اگر خود سپهر روان زان تست سر مشتری زیر فرمان تست

اگر تصور می‌کنی چرخ گردون با توست و حتی سیاره مشتری هم مطیع توست، سخت در اشتباهی.

نکته ادبی: مشتری در نجوم قدیم سعد اکبر و نماد پادشاهی است.

به دیوان نگه کن که رومی نژاد به تخم کیان باژ هرگز نداد

در تاریخ نگاه کن که رومی‌نژادان، هیچ‌گاه به خاندان پادشاهی کیانیان باج و خراج نداده‌اند.

نکته ادبی: باژ به معنای خراج و مالیات است.

تو گر شهریاری نه من کهترم همان با سر و افسر و لشکرم

اگر تو پادشاهی، من نیز کمتر از تو نیستم و همانند تو صاحب تاج و لشکر هستم.

نکته ادبی: افسر به معنای تاج است.

چه بایست پذرفت چندین فسوس ز بیم پی پیل و آوای کوس

چه نیازی بود که این همه ادعاهای پوچ را بپذیرم؟ آیا از ترسِ طبل و کوسِ جنگ توست؟

نکته ادبی: فسوس به معنای افسون، فریب یا سخنان پوچ است.

بخواهم کنون از شما باژ و ساو که دارد به پرخاش با روم تاو

من اکنون از شما خراج طلب می‌کنم، ببینم چه کسی در برابر روم توان جنگیدن دارد.

نکته ادبی: ساو و باژ هر دو به معنای خراج هستند.

به تاراج بردند یک چند چیز گذشت آن ستم برنگیریم نیز

اگر زمانی چیزی را به تاراج بردید، گذشت و دیگر آن ستم را نادیده می‌گیریم.

نکته ادبی: این نشان‌دهنده موضع‌گیری تدافعی و در عین حال تهاجمی قیصر است.

ز دشت سواران نیزه وران برآریم گرد از کران تا کران

اما اکنون از دشتِ سواران، گرد و خاکی به پا می‌کنیم که تمام کرانه‌های زمین را درنوردد.

نکته ادبی: برآریم گرد کنایه از شروع جنگ است.

نه خورشید نوشین روان آفرید وگر بستد از چرخ گردان کلید

آیا انوشیروان را خورشید آفرید یا اینکه او کلیدِ گردشِ چرخ گردون را در دست دارد؟

نکته ادبی: پرسشی انکاری برای تحقیر ادعای خدایی یا قدرت مطلق انوشیروان.

که کس را نخواند همی از مهان همه کام او یابد اندر جهان

که هیچ‌کس را بزرگ‌تر از خود نمی‌داند و می‌پندارد که همه خواسته‌هایش در جهان باید برآورده شود.

نکته ادبی: مهان به معنای بزرگان است.

فرستاده را هیچ پاسخ نداد به تندی ز کسری نیامدش یاد

فرستاده هیچ پاسخ کلامی نگرفت و قیصر با تندی، به یاد کسری نیفتاد (اعتنایی نکرد).

نکته ادبی: به تندی یاد کردن کنایه از بی‌اعتنایی و بی احترامی است.

چو مهر از بر نامه بنهاد گفت که با تو صلیب و مسیحست جفت

چون مهر بر نامه زد، گفت که دینِ صلیب و مسیح همراه من است و از چیزی نمی‌ترسم.

نکته ادبی: اشاره به هویت مسیحی قیصر روم.

فرستاده با او نزد هیچ دم دژم دید پاسخ بیامد دژم

فرستاده حتی لحظه‌ای نزد او نماند؛ قیصر را خشمگین دید و خود نیز با اندوه بازگشت.

نکته ادبی: دژم به معنای اندوهگین و خشمگین است.

بیامد بر شهر ایران چو گرد سخنهای قیصر همه یاد کرد

با سرعت (مانند گردباد) به ایران بازگشت و تمام پاسخ‌های قیصر را گزارش کرد.

نکته ادبی: همانند گرد آمدن کنایه از سرعت در حرکت است.

چو برخواند آن نامه را شهریار برآشفت با گردش روزگار

وقتی شاه نامه را خواند، از گردش روزگار و گستاخی قیصر برآشفت.

نکته ادبی: آشفتن نشانه خشم شدید پادشاه است.

همه موبدان و ردان را بخواند ازان نامه چندی سخنها براند

تمام موبدان و بزرگان را فراخواند و در مورد آن نامه با آن‌ها سخن گفت.

نکته ادبی: موبدان روحانیون و مشاوران زرتشتی بودند که در امور سیاسی هم دخالت داشتند.

سه روز اندران بود با رای زن چه با پهلوانان لشکر شکن

سه روز با پهلوانانِ لشکرش در حال رای‌زنی و مشورت بود.

نکته ادبی: رای‌زن به معنای کسی است که در شورا شرکت می‌کند.

چهارم بران راست شد رای شاه که راند سوی جنگ قیصر سپاه

در روز چهارم، تصمیم قطعی شاه بر این شد که سپاهی برای جنگ با قیصر گسیل کند.

نکته ادبی: رای شاه به معنای تصمیم و اراده اوست.

برآمد ز در نالهٔ گاودم خروشیدن نای و روینیه خم

صدای شیپور جنگ و طبل‌ها از درگاه برخاست و فریاد سازهای رزمی به آسمان رفت.

نکته ادبی: گاودم نوعی شیپور جنگی بزرگ است که صدایی رسا داشت.

به آرام اندر نبودش درنگ همی از پی راستی جست جنگ

پادشاه دیگر تاب نیاورد و آرام ننشست، چرا که هدفش جنگیدن برای برپایی حق و حقیقت بود.

نکته ادبی: واژه 'آرام' در اینجا به معنی سکون و درنگ است. 'راستی' در متون حماسی به مفهوم عدالت و حقیقت به کار می‌رود.

سپه برگرفت و بنه برنهاد ز یزدان نیکی دهش کرد یاد

سپاه را بسیج کرد و تدارکات لازم را فراهم ساخت و به درگاه خداوندِ بخشنده نیایش برد.

نکته ادبی: بنه به معنی توشه، بار و بنه و تدارکات سپاه است.

یکی گرد برشد که گفتی سپهر به دریای قیر اندر اندود چهر

گرد و غباری چنان عظیم از حرکت سپاه برخاست که گویی آسمان را با دریایی از قیر سیاه پوشانده است.

نکته ادبی: تشبیه گرد و غبار به قیر، استعاره‌ای از شدت تیرگی و کثرت لشکر است.

بپوشید روی زمین را به نعل هوا یک سر از پرنیان گشت لعل

زمین زیر سم اسبان پوشیده شد و هوا به دلیل تراکم جمعیت و گرد و غبار، رنگ عوض کرد.

نکته ادبی: پرنیان لعل اشاره به رنگ سرخ‌گون و لطافتِ هوا دارد که بر اثرِ گرد و غبار تغییر کرده است.

نبد بر زمین پشه را جایگاه نه اندر هوا باد را ماند راه

تراکم لشکر چنان بود که گویی جای سوزن انداختن هم نبود و مجالی برای جریان باد باقی نمانده بود.

نکته ادبی: اغراق (مبالغه) برای نشان دادن بزرگی و انبوهی سپاه.

ز جوشن سواران وز گرد پیل زمین شد به کردار دریای نیل

از انبوه سواران و فیل‌های جنگی، زمین همچون دریایی خروشان و نیل‌گون به نظر می‌رسید.

نکته ادبی: تشبیه زمین به دریای نیل، کنایه از حرکت مواج و پیوسته لشکر است.

جهاندار با کاویانی درفش همی رفت با تاج و زرینه کفش

پادشاه با درفش کاویانی و در کمال شکوه و تجملات شاهانه حرکت کرد.

نکته ادبی: درفش کاویانی نماد ملی و حماسی ایرانیان و نشانه مشروعیت پادشاه است.

همی برشد آوازشان بر دو میل به پیش سپاه اندرون کوس و پیل

صدای طبل‌ها و فیل‌های جنگی از فاصله‌ای بسیار دور شنیده می‌شد.

نکته ادبی: دو میل واحد مسافت در قدیم بوده است.

پس پشت و پیش اندر آزادگان همی رفته تا آذرابادگان

آزادگان (بزرگ‌زادگان) در پشت و پیشِ لشکر در حال حرکت به سمت آذرآبادگان بودند.

نکته ادبی: آذرآبادگان یا همان آذربایجان، مکانی مقدس به دلیل وجود آتشکده‌ها.

چو چشمش برآمد بذرگشسب پیاده شد از دور و بگذاشت اسب

وقتی چشمش به آتشکده آذرگشسب افتاد، از اسب پیاده شد و با احترام به آن نزدیک شد.

نکته ادبی: آذرگشسب نام یکی از آتشکده‌های بسیار مقدس و مشهور ساسانی است.

ز دستور پاکیزه برسم بجست دو رخ را به آب دو دیده بشست

با آداب و رسوم مذهبی به پیشگاه آتش رفت و از شدت خضوع، چشمانش پر از اشک شد.

نکته ادبی: دستور در اینجا به معنی موبد یا پیشوای مذهبی است.

به باژ اندر آمد به آتشکده نهاده به درگاه جشن سده

با رعایت آیین‌های مذهبی (باژ) به آتشکده وارد شد، جایی که مراسم جشن سده در حال برگزاری بود.

نکته ادبی: باژ خوانی از آیین‌های دعاخوانی زرتشتیان هنگام انجام کارها یا خوردن و آشامیدن است.

بفرمود تا نامهٔ زند و است بواز برخواند موبد درست

دستور داد موبدی دانا، متون مقدس زند و اوستا را بلند بخواند.

نکته ادبی: زند و است (اوستا) کتاب مقدس و تفسیرهای آن است.

رد و هیربد پیش غلتان به خاک همه دامن قرطها کرده چاک

موبدان و هیربدان در برابر او با خاکساری به زمین افتادند و از شدت نیایش، لباس‌های خود را چاک دادند.

نکته ادبی: چاک دادن دامن یا لباس در اینجا نشانه‌ی شدت تضرع و اندوه مقدس است.

بزرگان برو گوهر افشاندند به زمزم همی آفرین خواندند

بزرگان بر سر او سکه‌های زر و گوهر ریختند و برایش دعا کردند.

نکته ادبی: نثار کردن یا گوهر افشاندن نشانه تکریم و احترام به پادشاه بوده است.

چو نزدیکتر شد نیایش گرفت جهان آفرین را ستایش گرفت

چون به آتش نزدیک‌تر شد، به نیایش و ستایش خالق جهان پرداخت.

نکته ادبی: جهان‌آفرین تعبیری برای خداوند یکتا در متون حماسی است.

ازو خواست پیروزی و دستگاه نمودن دلش را سوی داد راه

از خداوند پیروزی و شوکت خواست و از او طلب کرد که قلبش را به سوی عدالت هدایت کند.

نکته ادبی: داد در اینجا به معنای عدالت و انصاف است.

پرستندگان را ببخشید چیز به جایی که درویش دیدند نیز

به پرستندگان آتش بخشش کرد و هرجا درویش و فقیری دید، به او نیز کمک مالی رساند.

نکته ادبی: بخشیدن چیز در اینجا به معنای بذل و بخشش و انفاق است.

یکی خیمه زد پیش آتشکده کشیدند لشکر ز هر سو رده

در مقابل آتشکده خیمه زد و لشکر از هر سو پیرامون آن مستقر شدند.

نکته ادبی: رده کشیدن به معنی آرایش نظامی و صف‌آرایی لشکر است.

دبیر خردمند را پیش خواند سخنهای بایسته با او براند

دبیر خردمند و باهوش را فراخواند و سخنان مهم و ضروری را با او در میان گذاشت.

نکته ادبی: دبیر در دستگاه پادشاهی نقش کاتب و مشاور امور اداری را داشته است.

یکی نامه فرمود با آفرین سوی مرزبانان ایران زمین

نامه‌ای سرشار از دعا و ستایش برای مرزبانان ایران‌زمین نوشت.

نکته ادبی: نامه با آفرین، نامه‌ای رسمی است که با نیایش و آرزوی خیر آغاز می‌شود.

که ترسنده باشید و بیدار بید سپه را ز دشمن نگهدار بید

به آن‌ها سفارش کرد که هوشیار و بیدار باشند و از سپاه در برابر دشمن محافظت کنند.

نکته ادبی: ترسنده به معنای کسی است که از مسئولیت یا پیامد خطا بیم دارد و محتاط است.

کنارنگ با پهلوان هرک هست همه داد جویید با زیردست

به فرماندهان (کنارنگ) و پهلوانان گفت که با زیردستان خود با عدالت رفتار کنند.

نکته ادبی: کنارنگ عنوان فرماندهان مرزی در دوره ساسانی است.

بدارید چندانک باید سپاه بدان تا نیابد بداندیش راه

سپاه را به اندازه کافی مهیا و آماده نگه دارید تا دشمن نتواند نفوذ کند.

نکته ادبی: بداندیش استعاره‌ای برای دشمن است.

درفش مرا تا نبیند کسی نباید که ایمن بخسبد بسی

تا زمانی که درفش من را ندیده‌اید، نباید هیچ‌کس با خیال راحت بخوابد (باید همواره آماده‌باش باشید).

نکته ادبی: کنایه از حفظ هوشیاری دائم در زمان جنگ.

از آتشکده چون بشد سوی روم پراگنده شد زو خبر گرد بوم

وقتی از آتشکده به سمت روم حرکت کرد، خبرش در همه جا پیچید.

نکته ادبی: گرد بوم به معنای سرتاسر سرزمین است.

به پیش آمد آنکس که فرمان گزید دگر زان بر و بوم شد ناپدید

کسی که فرماندهی را بر عهده داشت پیش آمد و بقیه سپاهیان در آن سرزمین ناپدید شدند (به راه افتادند).

نکته ادبی: اشاره به انضباط حرکتی سپاه.

جهاندیده با هدیه و با نثار فراوان بیامد بر شهریار

بزرگان با هدایا و پیشکش‌های فراوان به نزد شهریار آمدند.

نکته ادبی: جهاندیده به معنای کسی است که دنیا دیده و با تجربه است.

به هر بوم و بر کو فرود آمدی ز هر سو پیام و درود آمدی

به هر شهر و دیاری که لشکر می‌رسید، از همه سو پیام‌های درود و خوش‌آمدگویی سرازیر می‌شد.

نکته ادبی: بوم و بر به معنای سرزمین و منطقه است.

ز گیتی به هر سو که لشکر کشید جز از بزم و شادی نیامد پدید

در هر کجای دنیا که لشکر کشید، چیزی جز شادی و جشن و سرور دیده نشد.

نکته ادبی: این نشان‌دهنده محبوبیت یا هیمنه پادشاه است که مانع از هرج‌ومرج می‌شده.

چنان بد که هر شب ز گردان هزار به بزم آمدندی بر شهریار

چنان بود که هر شب هزار تن از دلاوران به بزم و ضیافت پادشاه دعوت می‌شدند.

نکته ادبی: گردان جمع گرد، به معنای دلاوران و جنگجویان است.

چو نزدیک شد رزم را ساز کرد سپه را درم دادن آغاز کرد

هنگامی که به میدان جنگ نزدیک شد، مقدمات نبرد را فراهم کرد و شروع به پرداخت حقوق و پاداش سپاهیان نمود.

نکته ادبی: ساز کردنِ رزم، مقدمه‌چینی برای جنگ است.

سپهدار شیروی بهرام بود که در جنگ با رای و آرام بود

فرمانده کل سپاه، شیروی بهرام بود که در میدان جنگ هم با تدبیر بود و هم آرامش خود را حفظ می‌کرد.

نکته ادبی: شیروی در اینجا نام یک سردار است.

چپ لشکرش را به فرهاد داد بسی پندها بر برو کرد یاد

فرماندهی جناح چپ لشکر را به فرهاد سپرد و توصیه‌ها و پندهای بسیاری به او کرد.

نکته ادبی: چپ لشکر در آرایش‌های نظامی قدیم، موقعیت استراتژیک مهمی داشت.

چو استاد پیروز بر میمنه گشسب جهانجوی پیش بنه

فرماندهی میمنه (جناح راست) را به استاد پیروز و فرماندهی ذخیره (بنه) را به گشسب جهان‌جوی سپرد.

نکته ادبی: میمنه و بنه بخش‌های اصلی آرایش نظامی سپاه هستند.

به قلب اندر اورند مهران به پای که در کینه گه داشتی دل به جای

مهران را مسئول قلب لشکر کرد، زیرا در هنگام نبرد، قلبی استوار و دلی نترس داشت.

نکته ادبی: قلب لشکر حساس‌ترین بخش سپاه است که فرمانده اصلی در آن قرار می‌گیرد.

طلایه به هرمزد خراد داد بسی گفت با او ز بیداد و داد

فرماندهی طلایه (پیش‌قراولان) را به هرمزد خراد سپرد و درباره عدالت و ظلم با او بسیار سخن گفت.

نکته ادبی: طلایه به معنای پیش‌قراولانی است که برای شناسایی دشمن جلوتر از سپاه حرکت می‌کنند.

به هر سوی رفتند کارآگهان بدان تا نماند سخن در نهان

جاسوسان و خبرچینان به هر سو رفتند تا هیچ خبری پنهان نماند.

نکته ادبی: کارآگهان به معنای نیروهای اطلاعاتی و خبرچینان است.

ز لشکر جهاندیدگان را بخواند بسی پند و اندرز نیکو براند

باتجربه‌های لشکر را فراخواند و نصایح نیکو و خیرخواهانه بسیاری به آنان کرد.

نکته ادبی: جهاندیدگان همان کهنه‌سربازان و پیشکسوتان عرصه جنگ هستند.

چنین گفت کین لشکر بی کران ز بی مایگان وز پرمایگان

چنین گفت که این لشکر بی‌پایان، متشکل از همگان (ثروتمند و فقیر) است.

نکته ادبی: بی‌مایه (تهی‌دست) و پرمایه (توانگر) اشاره به تنوع طبقاتی سپاه دارد.

اگر یک تن از راه من بگذرند دم خویش بی رای من بشمرند

اگر یک نفر از دستورات من سرپیچی کند و بدون اجازه من دست به کاری بزند...

نکته ادبی: دم خویش به معنای نفس و جان اوست که در اختیار پادشاه است.

بدرویش مردم رسانند رنج وگر بر بزرگان که دارند گنج

و اگر به فقیری ستم کنند یا به بزرگان صاحب‌ثروت تعدی کنند...

نکته ادبی: ساختار جملات ۵۴۱ تا ۵۴۴ همگی مشروط هستند که در بیت ۵۴۶ به نتیجه می‌رسند.

وگر کشتمندی بکوبد به پای وگر پیش لشکر بجنبد ز جای

یا اگر محصول کشاورزی را زیر پا لگدمال کنند و یا بی‌اجازه از لشکرگاه خارج شوند...

نکته ادبی: کشتمندی به معنای کشتزار و مزرعه است.

ور آهنگ بر میوه داری کند وگر ناپسندیده کاری کند

یا اگر به درختان میوه آسیب برسانند و یا کار ناپسند دیگری انجام دهند...

نکته ادبی: این بیت‌ها دلالت بر انضباط اخلاقی سخت‌گیرانه پادشاه نسبت به سپاهیان دارد.

به یزدان که او داد دیهیم و زور خداوند کیوان و بهرام و هور

سوگند به خدایی که تاج و قدرت داد و پروردگار ستارگان و سیارات (کیوان و بهرام) و خورشید است...

نکته ادبی: اشاره به باورهای نجومی قدیم که سیارات را مظاهر قدرت الهی می‌دانستند.

که در پی میانش ببرم به تیغ وگر داستان را برآید به میغ

که کمرش را با شمشیر می‌برم، حتی اگر این ماجرا به داستانی بزرگ و پیچیده تبدیل شود.

نکته ادبی: میغ به معنای ابر است، اما در اینجا استعاره از آشوب و تیرگی است.

به پیش سپه در طلایه منم جهانجوی و در قلب مایه منم

من خود در پیشاپیش سپاه و در صف اول جنگ (طلایه و قلب) خواهم بود.

نکته ادبی: پادشاه با این جمله بر شجاعت شخصی و حضور مستقیم در خط مقدم تأکید می‌کند.

نگهبان پیل و سپاه و بنه گهی بر میان گاه برمیمنه

من نگهبان تجهیزات و سپاه هستم و گاهی در قلب و گاهی در جناح راست حضور خواهم داشت.

نکته ادبی: گاه به معنای جایگاه و مرتبه است.

به خشکی روم گر بدریای آب نجویم برزم اندر آرام و خواب

چه در خشکی و چه در دریا، تا زمانی که در نبرد هستم، به دنبال آسایش و خواب نخواهم بود.

نکته ادبی: بیان تعهد کامل پادشاه به وظیفه نظامی.

منادیگری نام او رشنواد گرفت آن سخنهای کسری به یاد

منادی‌گری که نامش رشنواد بود، تمامی سخنان کسری (پادشاه) را به خاطر سپرد.

نکته ادبی: کسری لقب عمومی پادشاهان ساسانی است. رشنواد مأمور ابلاغ پیام پادشاه است.

بیامد دوان گرد لشکر بگشت به هر خیمه و خرگهی برگذشت

با شتاب به میان سپاه آمد و تمام اردوگاه و خیمه‌ها را بازرسی کرد تا از وضعیت لشکریان آگاه شود.

نکته ادبی: واژه خرگه به معنای خیمه بزرگ و باشکوه است.

خروشید کای بی کرانه سپاه چنینست فرمان بیدار شاه

با صدای بلند فریاد زد: ای لشکریان بی‌کران، این فرمان شاه بیدار و آگاه است.

نکته ادبی: بیدار در اینجا استعاره از هوشیار و خردمند است.

که گر جز به داد و به مهر و خرد کسی سوی خاک سیه بنگرد

که اگر کسی جز به راه عدالت و دوستی و خرد، به مال و دارایی مردم چشم طمع بدوزد.

نکته ادبی: خاک سیه کنایه از مال و متاع دنیاست.

بران تیره خاکش بریزند خون چو آید ز فرمان یزدان برون

اگر کسی از فرمان الهی و قانون شاه سرپیچی کند، خونش بر آن خاک تیره ریخته خواهد شد.

نکته ادبی: یزدان در اینجا به معنای خداوند و اشاره به مشروعیت الهی پادشاه است.

به بانگ منادی نشد شاه رام به روز سپید و شب تیره فام

شاه در برابر منادیان و هیاهو تسلیم نشد و در روز روشن و شب تیره، بر مواضع خود استوار ماند.

نکته ادبی: رام شدن در اینجا به معنای نرم شدن و کوتاه آمدن است.

همی گرد لشکر بگشتی به راه همی داشتی نیک و بد را نگاه

همواره در میان سپاه گشت می‌زد و رفتار خوب و بد افراد را زیر نظر داشت.

نکته ادبی: تکرار همی بیانگر استمرار در فعل است.

ز کار جهان آگهی داشتی بد و نیک را خوار نگذاشتی

از امور جهان باخبر بود و هیچ عمل نیک یا بدی را نادیده نمی‌گرفت و از کنارش ساده نمی‌گذشت.

نکته ادبی: خوار نگذاشتن به معنای بی‌اهمیت تلقی نکردن است.

ز لشکر کسی کو به مردی به راه ورا دخمه کردی بران جایگاه

هر سربازی که در راه مردانگی و جنگ کشته می‌شد، پادشاه دستور می‌داد همان‌جا او را دفن کنند.

نکته ادبی: دخمه به معنای گور و محل دفن است.

اگر بازماندی ازو سیم و زر کلاه و کمان و کمند و کمر

اگر از آن سرباز، ثروت، سلاح یا تجهیزاتی باقی مانده بود، آن را ضبط نمی‌کرد.

نکته ادبی: اشاره به ضبط نکردن اموال شخصیِ کشته‌شدگان توسط شاه.

بد و نیک با مرده بودی به خاک نبودی به از مردم اندر مغاک

آن مال و اسباب نیز همراه با مرده به خاک سپرده می‌شد و چیزی در آن گودال بهتر از خود انسان نبود.

نکته ادبی: مغاک به معنای گودال و کنایه از قبر است.

جهانی بدو مانده اندر شگفت که نوشین روان آن بزرگی گرفت

جهانیان از این منش و بزرگی انوشیروان در شگفت مانده بودند.

نکته ادبی: نوشین‌روان لقبی برای انوشیروان است.

به هر جایگاهی که جنگ آمدی ورارای و هوش و درنگ آمدی

در هر مکانی که جنگی رخ می‌داد، او با تدبیر، هوش و صبر و تأمل وارد عمل می‌شد.

نکته ادبی: درنگ به معنای تامل و صبر است.

فرستاده ای خواستی راستگوی که رفتی بر دشمن چاره جوی

همواره فرستاده‌ای صادق و راست‌گو می‌خواست که با تدبیر نزد دشمن برود.

نکته ادبی: اشاره به اهمیت دیپلماسی و صداقت پیش از آغاز جنگ.

اگر یافتندی سوی داد راه نکردی ستم خود خردمند شاه

اگر راهی برای برقراری عدالت وجود داشت، شاه خردمند هرگز ستم نمی‌کرد و به جنگ روی نمی‌آورد.

نکته ادبی: دلالت بر صلح‌جوییِ مبتنی بر عدالت دارد.

اگر جنگ جستی به جنگ آمدی به خشم دلاور نهنگ آمدی

اما اگر جنگ ضروری می‌شد، مانند نهنگی خشمگین و دلاور به میدان می‌آمد.

نکته ادبی: تشبیه به نهنگ برای توصیف قدرتِ هولناک در میدان نبرد.

به تاراج دادی همه بوم و رست جهان را به داد و به شمشیر جست

سرزمین دشمن را ویران می‌کرد و جهان را با دادگری و قدرت شمشیرش تحت تسلط در می‌آورد.

نکته ادبی: بوم و رست به معنای سرزمین و جایگاه است.

به کردار خورشید بد رای شاه که بر تر و خشکی بتابد به راه

شاه در رفتارش مانند خورشید بود که نورش بر همه چیز، چه خشک و چه تر، یکسان می‌تابد.

نکته ادبی: تشبیه شاه به خورشید نشانگر بی‌طرفی و فراگیری عدالت است.

ندارد ز کس روشنایی دریغ چو بگذارد از چرخ گردنده میغ

خورشید از کسی نورش را دریغ نمی‌کند، وقتی ابر از مقابلش کنار می‌رود.

نکته ادبی: میغ به معنای ابر است.

همش خاک و هم ریگ و هم رنگ و بوی همش در خوشاب و هم آب جوی

او به همگان توجه داشت، هم به خاک و ریگ و هم به جواهرات گران‌بها و آب روان.

نکته ادبی: اشاره به گستردگی دامنه نفوذ و توجه پادشاه.

فروغ و بلندی نبودش ز کس دلفروز و بخشنده او بود و بس

درخشش و شکوه او وابسته به کسی نبود؛ او خود منبع روشنی و بخشندگی بود.

نکته ادبی: استقلال پادشاه در قدرت و بخشش را نشان می‌دهد.

شهنشاه را مایه این بود و فر جهان را همی داشت در زیر پر

سرمایه و شکوه شاهنشاه همین بود و جهان را تحت حمایت و سیطره خود داشت.

نکته ادبی: زیر پر داشتن کنایه از تحت حمایت یا سلطه داشتن است.

ورا جنگ و بخشش چو بازی بدی ازیران چنان بی نیازی بدی

جنگیدن و بخشش برای او چنان ساده بود که گویی بازی می‌کرد و به همین دلیل از دیگران بی‌نیاز بود.

نکته ادبی: بی‌نیازیِ حاصل از قدرت برتر و سلطه مطلق.

اگر شیر و پیل آمدندیش پیش نه برداشتی جنگ یک روز بیش

اگر شیر و پیلی هم در برابرش می‌ایستادند، بیش از یک روز در برابر قدرت او تاب نمی‌آوردند.

نکته ادبی: اغراق برای نشان دادن هیبت شاه در برابر دشمنان بزرگ.

سپاهی که با خود و خفتان جنگ به پیش سپاه آمدی به یدرنگ

سپاهی که مجهز به زره و تجهیزات جنگی بود، بلافاصله در برابر او قرار می‌گرفت.

نکته ادبی: خفتان به معنای زره است.

اگر کشته بودی و گر بسته زار بزاندان پیروزگر شهریار

چه کشته می‌شدند و چه اسیر و گرفتار، همگی تسلیم اراده پیروزمند شهریار می‌شدند.

نکته ادبی: اشاره به پیروزی حتمی و اجتناب‌ناپذیر پادشاه.

چنین تا بیامد بران شارستان که شوراب بد نام آن کارستان

چنین گذشت تا به شهری به نام شوراب رسید که مرکز کارستان بود.

نکته ادبی: شوراب نام مکان جغرافیایی خاص در داستان است.

برآورده ای دید سر بر هوا پر از مردم و ساز جنگ و نوا

دژی مرتفع دید که سر به آسمان کشیده و پر از جمعیت و ساز و برگ جنگی بود.

نکته ادبی: استعاره از استحکام و بلندای دژ.

ز خارا پی افگنده در قعر آب کشیده سر باره اندر سحاب

پایه‌هایش از سنگ خارا در دل آب بود و دیوارهایش تا ابرها بالا رفته بود.

نکته ادبی: خارا به معنای سنگ سخت است.

بگرد حصار اندر آمد سپاه ندیدند جایی به درگاه راه

سپاه حصار را محاصره کرد، اما هیچ راه نفوذی به درون آن نیافتند.

نکته ادبی: توصیفِ ناگشودنی بودن قلعه در نگاه اول.

برو ساخت از چار سو منجنیق به پای آمد آن بارهٔ جاثلیق

از چهار طرف منجنیق‌ها را آماده کردند تا آن دژ مستحکم را در هم بکوبند.

نکته ادبی: جاثلیق در اینجا شاید به معنای دژبان یا نام دژ باشد.

برآمد ز هر سوی دز رستخیز ندیدند جایی گذار و گریز

از هر سو در دژ قیامت به پا شد و هیچ راه فرار و گریز برای مدافعان باقی نماند.

نکته ادبی: رستخیز استعاره از هرج و مرج، کشتار و قیامت‌گونه بودن صحنه نبرد است.

چو خورشید تابان ز گنبد بگشت شد آن بارهٔ دز به کردار دشت

هنگامی که خورشید غروب کرد، آن قلعه مستحکم به زمینی مسطح تبدیل شده بود.

نکته ادبی: کنایه از تخریب کامل دژ تا حد ویرانی مطلق.

خروش سواران و گرد سپاه ابا دود و آتش برآمد به ماه

صدای سواران و گرد و غبار سپاه، همراه با دود و آتش تا آسمان بالا رفت.

نکته ادبی: تصویرسازی میدان جنگ با آتش و دود.

همه حصن بی تن سر و پای بود تن بی سرانشان دگر جای بود

دژ پر از جنازه بود و سرها از تن‌ها جدا گشته و به جای دیگری افتاده بود.

نکته ادبی: توصیف خشونت و کشتار در جنگ.

غو زینهاری و جوش زنان برآمد چو زخم تبیره زنان

صدای فریادهای امان‌خواهی و غوغا، با صدای طبل‌های جنگی در هم آمیخت.

نکته ادبی: تبیره به معنای طبل جنگی است.

از ایشان هر آنکس که پرمایه بود به گنج و به مردی گرانپایه بود

کسانی از آن‌ها که ثروتمند و دارای جایگاه و مردانگی بودند، شناسایی شدند.

نکته ادبی: پرمایه کنایه از غنی و توانمند است.

ببستند بر پیل و کردند بار خروش آمد و نالهٔ زینهار

آن‌ها را بر فیل‌ها سوار کردند و اموالشان را غارت کردند؛ ناله و فریاد امان‌خواهی به هوا برخاست.

نکته ادبی: توصیف صحنه اسارت و غنیمت‌گیری دشمنان.

نبخشود بر کس به هنگام رزم نه بر گنج دینار برگاه بزم

پادشاه در زمان جنگ به هیچ‌کس رحم نمی‌کرد، نه به ثروت آنان و نه به هنگام بزم.

نکته ادبی: اشاره به قاطعیتِ بی‌رحمانه شاه در زمان رزم.

وزان جایگاه لشکر اندر کشید بره بر دزی دیگر آمد پدید

سپس سپاه از آن مکان حرکت کرد و به دژ دیگری رسیدند که نمایان شد.

نکته ادبی: تداوم عملیات نظامی و فتوحات.

که در بند او گنج قیصر بدی نگهدار آن دز توانگر بدی

دژی که گنجینه‌های قیصر در آن نگهداری می‌شد و محافظان ثروتمندی داشت.

نکته ادبی: اشاره به نماد ثروت دشمن (قیصر).

که آرایش روم بد نام اوی ز کسری برآمد به فرجام اوی

دژی که زیبایی و تزیینات روم بود و سرانجام به دست کسری افتاد.

نکته ادبی: کسری لقب پادشاهان ساسانی و در اینجا انوشیروان است.

بدان دز نگه کرد بیدار شاه هنوز اندرو نارسیده سپاه

شاه بیدار به آن دژ نگریست، در حالی که هنوز سپاهش به آنجا نرسیده بود.

نکته ادبی: اشاره به تیزبینی و فرماندهیِ پیش‌دستانه شاه.

بفرمود تا تیرباران کنند هوا چون تگرگ بهاران کنند

دستور داد تا چنان تیرباران کنند که هوا همچون تگرگ بهاری پر از تیر شود.

نکته ادبی: تشبیه تیرباران انبوه به تگرگ.

یکی تاجور خود به لشکر نماند بران بوم و بر خار و خاور بماند

حتی یک نفر از جنگجویان بزرگ در آن سرزمین باقی نماند که از دم تیغ نگذرد.

نکته ادبی: تاجور کنایه از فرماندهان و بزرگان نظامی است.

همه گنج قیصر به تاراج داد سپه را همه بدره و تاج داد

همه گنجینه‌های قیصر را به تاراج داد و به سپاهیان خود سکه و مقام بخشید.

نکته ادبی: بدره به معنای کیسه پول و سکه است.

برآورد زان شارستان رستخیز همه برگرفتند راه گریز

در آن شهر غوغایی به پا کرد و همه راه فرار را در پیش گرفتند.

نکته ادبی: رستخیز مجددا به معنای هیاهو و وضعیت قیامت‌گونه است.

خروش آمد از کودک و مرد و زن همه پیر و برنا شدند انجمن

صدای فریاد کودکان و مردان و زنان بلند شد؛ پیر و جوان همه گرد هم آمدند.

نکته ادبی: توصیف فضای هراس و استیصال مردم شکست‌خورده.

به پیش گرانمایه شاه آمدند غریوان و فریادخواه آمدند

به سوی شاه ارجمند آمدند، در حالی که فریاد می‌زدند و طلب کمک و بخشش داشتند.

نکته ادبی: غریوان به معنای فریادکنان و زاری‌کنان است.

که دستور و فرمان و گنج آن تست بروم اندرون رزم و رنج آن تست

گفتند که تمام دستورات و گنج‌ها متعلق به توست و هر جنگ و رنجی که در روم است، از آن توست.

نکته ادبی: اعتراف به شکست کامل و اذعان به اقتدار شاه.

به جان ویژه زنهار خواه توایم پرستار فر کلاه توایم

ما تنها جان‌مان را می‌خواهیم و تسلیم شکوه و فرمانروایی تو هستیم.

نکته ادبی: پرستار کنایه از خدمت‌گزار و مطیعِ فرمان است.

بفرمود پس تا نکشتند نیز برایشان ببخشود بسیار چیز

پس از پیروزی، شاه فرمان داد که دیگر کسی را نکشند و اموال بسیاری را به عنوان بخشش به آنان بازگرداند.

نکته ادبی: واژه نیز در اینجا دلالت بر استمرار فرمان‌دهی شاه دارد.

وزان جایگه لشکر اندر کشید از آرایش روم برتر کشید

سپس سپاه را از آن مکان حرکت داد و آرایش نظامی آنان از آنچه رومیان داشتند، برتر و منظم‌تر بود.

نکته ادبی: آرایش در اینجا به معنای نظم و سازمان‌دهی لشکری است.

نوندی ز گفتار کارآگهان بیامد به نزدیک شاه جهان

پیک تندرویی از میان گزارشگران، خبرها را آورد و به نزد پادشاه جهان رسید.

نکته ادبی: نوندی به معنای سوار تندرو و چاپار است.

که قیصر سپاهی فرستاد پیش ازان نامداران و گردان خویش

او خبر داد که قیصر سپاهی از نامداران و پهلوانان جنگی خود را به پیش فرستاده است.

نکته ادبی: گردان به معنای دلاوران و جنگاوران است.

به پیش اندرون پهلوانی سترگ به جنگ اندرون هر یکی همچو گرگ

در پیشاپیش این سپاه، پهلوانی قدرتمند قرار داشت که هر یک از جنگجویان او همچون گرگِ درنده می‌جنگیدند.

نکته ادبی: سترگ صفتِ پهلوان به معنای بزرگ و نیرومند است.

به رومیش خوانند فرفوریوس سواری سرافراز با بوق و کوس

نام او فرفوریوس است؛ سرداری سرافراز که با صدای شیپور و کوس جنگی حرکت می‌کرد.

نکته ادبی: بوق و کوس از ادوات موسیقی رزمی قدیمی است.

چو این گفته شد پیش بیدار شاه پدید آمد از دور گرد سپاه

وقتی این خبر به پادشاهِ هوشیار رسید، گرد و غبارِ سپاه دشمن از دور نمایان شد.

نکته ادبی: بیدار در اینجا استعاره از آگاه و هوشیار است.

بخندید زان شهریار جهان بدو گفت کین نیست از ما نهان

پادشاه لبخندی زد و گفت که این موضوع بر ما پوشیده نبود.

نکته ادبی: شهریار جهان اشاره به شاهنشاه ایران دارد.

کجا جنگ را پیش ازین ساختیم ز اندیشه هرگونه پرداختیم

چرا که ما پیش از این برای این جنگ آماده بودیم و در اندیشه و تدبیرِ آن همه چیز را سنجیده بودیم.

نکته ادبی: پرداختن در اینجا به معنای آماده‌سازی و سنجیدن است.

کی تاجور بر لب آورد کف بفرمود تا برکشیدند صف

هنگامی که شاه فرمانِ نبرد داد، دستور داد تا سپاهیان صف‌آرایی کنند.

نکته ادبی: تاجور به معنای صاحب تاج و پادشاه است.

سپاهی بیامد به پیش سپاه بشد بسته بر گرد و بر باد راه

سپاهی در برابر سپاه دیگر قرار گرفت و راه بر باد و گرد و غبار بسته شد.

نکته ادبی: بسته شدن راه بر باد اشاره به انبوهی جمعیت دارد.

شده، نامور لشکری انجمن یلان سرافراز شمشیرزن

لشکری نامدار و دلاوران شمشیرزن در آنجا گرد هم آمده بودند.

نکته ادبی: یلان جمع یل به معنای پهلوان است.

همه جنگ را تنگ بسته میان بزرگان و فرزانگان و کیان

همه پهلوانان و خردمندان و بزرگان، کمر به جنگ بسته بودند.

نکته ادبی: کیان جمع کی و اشاره به خاندان‌های پادشاهی یا بزرگان است.

به خون آب داده همه تیغ را بدان تیغ برنده مر میغ را

آن‌ها تیغ‌هایشان را با خونِ دشمن سیراب کرده بودند و با آن تیغ‌ها، ابرهای تیره (کنایه از لشکر دشمن) را از میان می‌بردند.

نکته ادبی: میغ در زبان کهن به معنای ابر تیره است.

سپه را نبد بیشتر زان درنگ که نخچیر گیرد ز بالا پلنگ

سپاه ایران چنان سریع عمل کرد که گویی پلنگی به شکار خود حمله کرده است.

نکته ادبی: نخچیر به معنای شکار است.

به هر سو ز رومی تلی کشته بود دگر خسته از جنگ برگشته بود

در هر طرف تلی از کشته‌های رومیان دیده می‌شد و دیگرانی که از جنگ بازگشته بودند، زخمی بودند.

نکته ادبی: خسته به معنای زخمی است.

بشد خسته از جنگ فرفوریوس دریده درفش و نگونسار کوس

فرفوریوس در این جنگ زخمی شد و پرچمش پاره و طبل‌هایش سرنگون شد.

نکته ادبی: نگونسار کنایه از شکست و تحقیر است.

سواران ایران بسان پلنگ به هامون کجا غرمش آید بچنگ

سواران ایران همانند پلنگ در دشت می‌تاختند و دشمن را مانند شکار صید می‌کردند.

نکته ادبی: هامون به معنای دشت و صحرا است.

پس رومیان در همی تاختند در و دشت ازیشان بپرداختند

رومیان پا به فرار گذاشتند و در و دشت را از حضور خود خالی کردند.

نکته ادبی: بپرداختند به معنای رها کردن و گریختن است.

چنان هم همی رفت با ساز جنگ همه نیزه و گرز و خنجر به چنگ

سپاه همچنان با ساز و برگ جنگی در حرکت بود و همه نیزه و گرز در دست داشتند.

نکته ادبی: ساز جنگی به معنای تجهیزات رزمی است.

سپه را بهامونی اندر کشید برآوردهٔ دیگر آمد پدید

لشکر را به دشت کشاند و در آنجا دژ دیگری نمایان شد.

نکته ادبی: برآورده به معنای ساختمان بلند یا دژ است.

دزی بود با لشکر و بوق و کوس کجا خواندندیش قالینیوس

دژی بود با لشکر و تجهیزات جنگی که نامش را قالینیوس می‌خواندند.

نکته ادبی: این نام اشاره به شهر تاریخی کالی‌نیکوم است.

سر باره برتر ز پر عقاب یکی کنده ای گردش اندر پر آب

دیواره‌های دژ از پرواز عقاب نیز بلندتر بود و در اطرافش خندقی پر از آب وجود داشت.

نکته ادبی: کنده در قدیم به معنای خندق حفر شده پیرامون قلعه است.

یکی شارستان گردش اندر فراخ پر ایوان و پالیز و میدان و کاخ

شهری بزرگ در میان آن بود که پر از باغ و ایوان و میدان و کاخ‌های باشکوه بود.

نکته ادبی: شارستان به معنای شهر یا بخش مرکزی شهر است.

ز رومی سپاهی بزرگ اندروی همه نامداران پرخاشجوی

سپاهی بزرگ از رومیان جنگ‌جو در آنجا حضور داشتند.

نکته ادبی: پرخاشجوی به معنای جنگ‌طلب است.

دو فرسنگ پیش اندرون بود شاه سیه گشت گیتی ز گرد سپاه

شاه در دو فرسنگیِ آنجا مستقر بود و گرد و غبار سپاه، دنیا را تیره کرده بود.

نکته ادبی: گیتی به معنای جهان و هستی است.

خروشی برآمد ز قالینیوس کزان نعره اندک شد آواز کوس

از درون قلعه قالینیوس چنان فریادی برخاست که صدای طبل‌های جنگی در برابر آن ناچیز شد.

نکته ادبی: نعره اشاره به هیاهوی مدافعان دژ است.

بدان شارستان در نگه کرد شاه همی هر زمانی فزون شد سپاه

شاه به آن شهر نگریست و دید که هر لحظه بر تعداد سپاهیان دشمن افزوده می‌شود.

نکته ادبی: نگه کرد به معنای نگریستن و مشاهده کردن است.

ز دروازها جنگ برساختند همه تیر و قاروره انداختند

از بالای دروازه‌ها جنگ را آغاز کردند و همه تیر و ظروف آتش‌زا به سوی سپاه شاه پرتاب کردند.

نکته ادبی: قاروره ظرفی شیشه‌ای بود که با مواد آتش‌زا پر می‌شد.

چو خورشید تابنده برگشت زرد ز گردنده یک بهره شد لاژورد

هنگامی که خورشید زرد شد و غروب کرد، بخشی از آسمانِ لاجوردی تیره گشت.

نکته ادبی: گردنده در اینجا صفت خورشید یا فلک است.

ازان بارهٔ دز نماند اندکی همه شارستان با زمی شد یکی

دیگر چیزی از دیوار و حصار دژ باقی نماند و کل شهر با زمین یکسان شد.

نکته ادبی: باره به معنای دیوار دفاعی قلعه است.

خروشی برآمد ز درگاه شاه که ای نامداران ایران سپاه

صدایی از جایگاه شاه برآمد که خطاب به پهلوانان ایران گفت:

نکته ادبی: درگاه به معنای بارگاه و محل استقرار شاه است.

همه پاک زین شهر بیرون شوید به تاریکی اندر به هامون شوید

همگی از شهر خارج شوید و در تاریکی شب به دشت بروید.

نکته ادبی: هامون به معنای فضای باز بیرون شهر است.

اگر هیچ بانگ زن و مرد پیر وگر غارت و شورش و داروگیر

اگر صدای زنی یا مردی پیر، یا صدای غارت و شورش و زد و خورد به گوش من برسد،

نکته ادبی: داروگیر کنایه از درگیری و جنگ تن‌به‌تن است.

به گوش من آید بتاریک شب که بگشاید از رنج یک مردلب

و در شب تاریک بشنوم که کسی از رنج و ستمی که بر او رفته ناله کند،

نکته ادبی: لب گشودن کنایه از شکایت کردن و ناله است.

هم اندر زمان آنک فریاد ازوست پر از کاه بینند آگنده پوست

در همان لحظه عامل آن فریاد را مجازات خواهم کرد و پوستش را پر از کاه خواهم کرد.

نکته ادبی: آگنده پوست به کاه، نوعی مجازات برای عبرت دیگران در قدیم بوده است.

چو برزد ز خرچنگ تیغ آفتاب بفرسود رنج و بپالود خواب

هنگامی که خورشید از صورت فلکی خرچنگ طلوع کرد، رنج‌ها پایان یافت و خستگی‌ها برطرف شد.

نکته ادبی: خرچنگ اشاره به جایگاه خورشید در تقویم نجومی قدیم است.

تبیره برآمد ز درگاه شاه گرانمایگان برگرفتند راه

صدای طبل از جایگاه شاه برخاست و بزرگان لشکر به راه افتادند.

نکته ادبی: تبیره به معنای طبل و ساز جنگی است.

ازان دز و آن شارستان مرد و زن به درگاه کسری شدند انجمن

از آن شهر و دژ، مرد و زن نزد درگاه پادشاه ایران جمع شدند.

نکته ادبی: کسری لقب پادشاهان ساسانی و به معنای شاهنشاه است.

که ایدر ز جنگی سواری نماند بدین شارستان نامداری نماند

آن‌ها گفتند که دیگر سوار و نامداری در این شهر برای جنگیدن باقی نمانده است.

نکته ادبی: ایدر در فارسی میانه به معنای اینجا است.

همه کشته و خسته شد بی گناه گه آمد که بخشایش آید ز شاه

همه بی گناهان کشته یا زخمی شده‌اند؛ اکنون زمان آن است که پادشاه بخشش و مهربانی خود را نشان دهد.

نکته ادبی: بخشایش به معنای عفو و رحمت است.

زن و کودک خرد و برنا و پیر نه خوب آید از داد یزدان اسیر

زن و کودک و پیر و جوان سزاوار نیست که به حکم دادگستری یزدان، اسیر باشند.

نکته ادبی: داد یزدان کنایه از عدالت و رویکرد اخلاقی است.

چنان شد دز و باره و شارستان کزان پس ندیدند جز خارستان

آن دژ و دیواره‌ها چنان ویران شد که پس از آن دیگر چیزی جز خارستان دیده نمی‌شد.

نکته ادبی: خارستان استعاره از ویرانه‌ای خشک و بی‌حاصل است.

چو قیصر گنهکار شد ما که ایم بقالینیوس اندرون بر چه ایم

آن‌ها می‌گفتند اگر قیصر گناهکار است، ما چه گناهی داریم که باید در درون این قلعه، تاوان آن را بدهیم؟

نکته ادبی: این بیت اعتراض منطقی ساکنان شهر به وضعیت خود است.

بران رومیان بر ببخشود شاه گنهکار شد رسته و بیگناه

شاه بر آن رومیان رحم کرد و گناهکار و بی گناه را آزاد کرد.

نکته ادبی: بخشیدن به معنای عفو و گذشت کردن است.

بسی خواسته پیش ایشان بماند وزان جایگه نیز لشکر براند

اموال بسیاری نزد آنان باقی گذاشت و از آن مکان لشکر را به سوی دیگری هدایت کرد.

نکته ادبی: خواسته در متون کهن به معنای دارایی و اموال است.

هران کس که بود از در کارزار ببستند بر پیل و کردند بار

هر کسی که در میدان جنگ بود، دستگیر کردند و بر روی پیل‌ها بستند و بار کردند.

نکته ادبی: پیل کنایه از تجهیزات جنگی سنگین است.

به انطاکیه در خبر شد ز شاه که با پیل و لشکر بیامد به راه

در انطاکیه خبر رسید که شاه با لشکر و پیل‌های جنگی در حال پیشروی است.

نکته ادبی: انطاکیه از شهرهای مهم و استراتژیک آن زمان بوده است.

سپاهی بران شهر شد بی کران دلیران رومی و کنداوران

سپاهی بی‌کران از دلاوران رومی و پهلوانان در آن شهر گرد آمدند.

نکته ادبی: کنداوران به معنای دلاوران و پهلوانان است.

سه روز اندران شاه را شد درنگ بدان تا نباشد به بیداد جنگ

شاه سه روز در آنجا درنگ کرد تا جنگی که بر پایه بیداد و ستم باشد، درنگیرد.

نکته ادبی: بیداد در اینجا در مقابل داد و عدل قرار دارد.

چهارم سپاه اندر آمد چو کوه دلیران ایران گروها گروه

سپاه چهارم ایران همچون کوه استوار و عظیم به میدان آمد و دلیران ایرانی گروه گروه وارد کارزار شدند.

نکته ادبی: تشبیه سپاه به کوه برای نمایش عظمت و صلابت آن است.

برفتند یک سر سواران روم ز بهر زن و کودک و گنج و بوم

سواران رومی همگی از ترس گریختند تا زن و فرزند و گنجینه‌ها و سرزمین خود را حفظ کنند.

نکته ادبی: بوم در اینجا به معنای سرزمین و مسکن است.

به شهر اندر آمد سراسر سپاه پیی را نبد بر زمین نیز راه

سراسر شهر از سپاه ایران پر شد؛ به گونه‌ای که جایی برای عبور و مرور در زمین باقی نماند.

نکته ادبی: اغراق در کثرت سپاهیان برای ترسیم قدرت نظامی.

سه جنگ گران کرده شد در سه روز چهارم چو بفروخت گیتی فروز

در سه روز، سه جنگ بزرگ انجام شد و در روز چهارم، خورشیدِ پیروزی درخشیدن گرفت.

نکته ادبی: گیتی فروز استعاره از خورشید است که نماد طلوع پیروزی است.

گشاده شد آن مرز آباد بوم سواری ندیدند جنگی بروم

آن منطقه آباد به تصرف درآمد و دیگر هیچ جنگجوی رومی در میدان دیده نمی‌شد.

نکته ادبی: مرز آباد بوم ترکیبی کهن برای اشاره به نواحی تحت حاکمیت است.

بزرگان که با تخت و افسر بدند هم آنکس که گنجور قیصر بدند

بزرگان رومی که دارای جاه و مقام بودند و همچنین مسئولانِ گنجینه‌های قیصر، تسلیم شدند.

نکته ادبی: گنجور به معنای خزانه‌دار است.

به شاه جهاندار دادند گنج به چنگ آمدش گنج چون دید رنج

آن‌ها گنجینه‌ها را به شاهِ جهان‌دار تسلیم کردند و شاه پس از تحمل رنجِ نبرد، به ثروت دست یافت.

نکته ادبی: پیوند منطقی میان رنج نبرد و دستیابی به گنج.

اسیران و آن گنج قیصر به راه به سوی مداین فرستاد شاه

شاه دستور داد اسیران و آن گنجینه‌های قیصر را به سوی مداین بفرستند.

نکته ادبی: مداین (تیسفون) پایتخت ساسانیان است.

وزیشان هران کس که جنگی بدند نهادند بر پشت پیلان ببند

هر کدام از اسیران که جنگجو بودند، به بند کشیده شدند و بر پشت فیل‌ها بار شدند.

نکته ادبی: توصیف نحوه انتقال اسیران جنگی در آن دوران.

زمین دید رخشان تر از چرخ ماه بگردید بر گرد آن شهر شاه

زمین از زیبایی و شکوه می‌درخشید و شاه پیروزمندانه گرداگردِ آن شهر چرخید.

نکته ادبی: مقایسه درخشش زمین با ماه آسمانی.

ز بس باغ و میدان و آب روان همی تازه شد پیر گشته جهان

از انبوه باغ‌ها، میدان‌ها و آب‌های جاری، جهانِ پیر و فرسوده دوباره طراوت و تازگی یافت.

نکته ادبی: اشاره به احیای شهر پس از فتح.

چنین گفت با موبدان شهریار که انطاکیه است این اگر نوبهار

شاه با موبدان چنین گفت که آیا این شهر انطاکیه است یا شهری در فصل بهار؟

نکته ادبی: تشبیه شهر به بهار برای نشان دادن آبادانی و سرسبزی آن.

کسی کو ندیدست خرم بهشت ز مشک اندرو خاک وز زر خشت

کسی که بهشت را ندیده است، باید این شهر را ببیند که خاکش از مشک و خشت‌هایش از زر است.

نکته ادبی: توصیف اغراق‌آمیز برای شکوه و ثروت شهر.

درختش ز یاقوت و آبش گلاب زمینش سپهر آسمان آفتاب

درختانش از یاقوت و آب‌هایش گلاب است؛ زمینش به وسعت آسمان و آفتابش درخشان است.

نکته ادبی: تمثیلِ بهشت‌گونه‌گی شهر.

نگه کرد باید بدین تازه بوم که آباد بادا همه مرز روم

باید به این شهر تازه توجه کرد و آن را آباد ساخت تا تمام مرزهای روم آبادان گردد.

نکته ادبی: رویکرد توسعه‌محور شاه.

یکی شهر فرمود نوشین روان بدو اندرون آبهای روان

نوشین‌روان دستور داد شهری بسازند که در آن آب‌های روان جاری باشد.

نکته ادبی: نوشین‌روان لقب معروف انوشیروان ساسانی است.

به کردار انطاکیه چون چراغ پر از گلشن و کاخ و میدان و باغ

شهری بسان انطاکیه و درخشان چون چراغ، پر از گلشن و کاخ و میدان و باغ.

بزرگان روشن دل و شادکام ورا زیب خسرو نهادند نام

بزرگانِ روشن‌دل و شادمان، نام آن شهر را «زیب خسرو» نهادند.

نکته ادبی: زیب خسرو یعنی زینتِ پادشاه.

شد آن زیب خسرو چو خرم بهار بهشتی پر از رنگ و بوی و نگار

آن شهر همچون بهارِ خرم، بهشتی پر از رنگ و بوی و نقش‌ونگار شد.

اسیران کزان شهرها بسته بود ببند گران دست و پا خسته بود

اسیرانی که در آن شهرها در بند بودند، با زنجیرهای سنگین دست و پایشان خسته شده بود.

بفرمود تا بند برداشتند بدان شهرها خوار بگذاشتند

شاه فرمان داد تا زنجیرها را باز کنند و آن‌ها را به حال خود در آن شهرها رها سازند.

نکته ادبی: نشان از عطوفت و سیاستِ شاه در جلبِ وفاداریِ مردم.

چنین گفت کاین نوبر آورده جای همش گلشن و بوستان و سرای

شاه گفت این شهری است که نو آورده‌ایم و دارای گلشن و بوستان و سراهای باشکوه است.

بکردیم تا هر کسی را به کام یکی جای باشد سزاوار نام

ما چنان کردیم که هر کسی به اندازه شایستگی‌اش در اینجا جایگاهی داشته باشد.

ببخشید بر هر کسی خواسته زمین چون بهشتی شد آراسته

شاه به هر کس ثروتی بخشید و زمینِ شهر چون بهشتی آراسته شد.

ز بس بر زن و کوی و بازارگاه تو گفتی نماندست بر خاک راه

از بس جمعیت در زن و کوی و بازار بود، گویی دیگر راهی بر روی زمین باقی نمانده بود.

بیامد یکی پرسخن کفشگر چنین گفت کای شاه بیدادگر

کفشگری پرحرف نزد شاه آمد و با گستاخی او را بیدادگر نامید.

نکته ادبی: تضادِ گفتارِ تندِ کفشگر با شخصیتِ عادلِ شاه.

بقالینیوس اندرون خان من یکی تود بد پیش پالان من

گفت در محله قالینیوس، توده‌ای خاک پیش در خانه من مانع رفت‌وآمد است.

ازین زیب خسرو مرا سود نیست که بر پیش درگاه من تود نیست

گفت از این زیب خسرو برای من سودی نیست چرا که جلوی درِ خانه‌ام توده‌ای از خاک است.

نکته ادبی: شکایت بر سرِ یک مسئله کوچک که عدالت‌خواهی را نشان می‌دهد.

بفرمود تا بر در شوربخت بکشتند شاداب چندی درخت

شاه دستور داد تا درختانِ شادابِ جلوی خانه آن فردِ شوربخت را قطع کردند.

نکته ادبی: اجرای فرمان حتی برای یک شهروند ساده.

یکی مرد ترسا گزین کرد شاه بدو داد فرمان و گنج و کلاه

شاه یک مرد مسیحی (ترسا) را انتخاب کرد و فرمانروایی و گنج و تاج را به او سپرد.

نکته ادبی: ترسا در ادبیات کلاسیک به مسیحیان اطلاق می‌شد.

بدو گفت کاین زیب خسرو تو راست غریبان و این خانه نو تو راست

به او گفت این زیب خسرو متعلق به توست و تو میزبان غریبان و صاحب این خانه نویی.

نکته ادبی: سپردن اداره امور به فردی شایسته و محلی.

به سان درخت برومند باش پدر باش گاهی چو فرزند باش

مانند درختی پربار باش؛ گاهی چون پدر مهربان باش و گاهی چون فرزند مطیع.

ببخشش بیارای و زفتی مکن بر اندازه باید ز هر در سخن

با بخشش، شهر را بیارای و سخت‌گیری نکن؛ در هر کاری باید سخن و عمل سنجیده باشد.

ز انطاکیه شاه لشکر براند جهاندیده ترسا نگهبان نشاند

شاه از انطاکیه لشکر کشید و آن مرد مسیحیِ جهان‌دیده را به نگهبانی شهر گماشت.

پس آگاهی آمد ز فرفوریوس بگفت آنچ آمد بقالینیوس

سپس خبری از فرفوریوس (رومی) رسید که آنچه در قالینیوس رخ داده بود را گزارش کرد.

نکته ادبی: فرفوریوس احتمالاً یکی از فرماندهان رومی است.

به قیصر چنین گفت کآمد سپاه جهاندار کسری ابا پیل و گاه

به قیصر گفت که سپاه کسری با پیلان و شکوهِ پادشاهی به سوی ما آمده است.

سپاهست چندانک دریا و کوه همی گردد از گرد اسبان ستوه

سپاهی به وسعت دریا و کوه، که از انبوهِ اسبانِ‌شان زمین به ستوه آمده است.

بگردید قیصر ز گفتار خویش بزرگان فرزانه را خواند پیش

قیصر از سخنان او متزلزل شد و بزرگانِ فرزانه را به مشورت فراخواند.

ز نوشین روان شد دلش پر هراس همی رای زد روز و شب در سه پاس

از نوشین‌روان ترس در دلش افتاده بود و شب و روز در سه پاسِ نگهبانی فکر می‌کرد.

بدو گفت موبد که این رای نیست که با رزم کسری تو را پای نیست

موبد به او گفت: عاقلانه نیست که با سپاهِ کسری دربیفتی چون تو توانِ مقابله با او را نداری.

برآرند ازین مرز آباد خاک شود کردهٔ قیصر اندر مغاک

اگر بجنگی، این سرزمین آباد را نابود می‌کنند و کارهای تو به خاکستر تبدیل می‌شود.

زوان سراینده و رای سست جز از رنج بر پادشاهی نجست

آن‌که سست‌رأی و ناتوان است، جز رنج چیزی برای پادشاهی‌اش نمی‌جوید.

چو بشنید قیصر دلش خیره گشت ز نوشین روان رای او تیره گشت

وقتی قیصر این سخن را شنید، دلش آشفته شد و از ترسِ نوشین‌روان، افکارش تیره گشت.

گزین کرد زان فیلسوفان روم سخن گوی با دانش و پاک بوم

قیصر از میان فیلسوفانِ رومی، کسانی را که سخنور و دانشمند بودند انتخاب کرد.

به جای آمد از موبدان شست مرد به کسری شدن نامزدشان بکرد

شصت تن از موبدان برای رفتن نزد کسری انتخاب شدند تا ماموریت یابند.

پیامی فرستاد نزدیک شاه گرانمایگان برگرفتند راه

پیامی برای شاه فرستادند و بزرگانِ باارزش راهیِ دربارِ ایران شدند.

چو مهراس داننده شان پیش رو گوی در خرد پیر و سالار نو

مهراسِ دانشمند را پیش‌روی آنان قرار دادند که پیرِ خردمند و رهبرِ جدیدِ گروه بود.

ز هر چیز گنجی به پیش اندرون شمارش گذر کرده بر چند و چون

گنجینه‌هایی ارزشمند به عنوان هدیه همراه بردند که شمارش و ارزشش از حد فزون بود.

بسی لابه و پند و نیکو سخن پشیمان ز گفتارهای کهن

با بسیار پند و نیکوسخنی و اظهار پشیمانی از رفتارها و گفتارهای گذشته راهی شدند.

فرستاد با باژ و ساو گران گروگان ز خویشان و کنداوران

قیصر باج و خراجِ سنگین و گروگان‌هایی از میان خویشان و دلاوران خود فرستاد.

چو مهراس گفتار قیصر شنید پدید آمد آن بند بد را کلید

هنگامی که مهراس سخن قیصر را شنید، گویی راهکار نهایی برای گشودن گرهِ این مشکلِ ناخوشایند پیدا شد.

نکته ادبی: استفاده از 'کلید' به عنوان استعاره از راهکار و تدبیر.

رسیدند نزدیک نوشین روان چو الماس کرده زبان با روان

آن‌ها به نزدیکی اقامتگاه نوشیروان رسیدند، در حالی که زبان مهراس همچون الماس، تیز و برنده بود (اشاره به فصاحت و بلاغت او).

نکته ادبی: تشبیه بلیغ؛ الماس نماد تیزی و برندگی کلام.

چو مهراس نزدیک کسری رسید برومی یکی آفرین گسترید

وقتی مهراس به حضور کسری (انوشیروان) رسید، با لحنی ستایش‌آمیز و آفرین‌گو با او سخن گفت.

نکته ادبی: کسری معرب خسرو و از القاب پادشاهان ساسانی است.

تو گفتی ز تیزی وز راستی ستاره برآرد همی زآستی

سخن گفتن او چنان تند و درست بود که گویی ستاره‌ای از آستینش بیرون می‌آید (کنایه از درخشش و نفوذ کلام).

نکته ادبی: اشاره به تکیه‌کلام‌های شاعرانه و نمادین برای نشان دادن بلاغت.

به کسری چنین گفت کای شهریار جهان را بدین ارجمندی مدار

مهراس به انوشیروان گفت: ای پادشاه بزرگ، جهان و دارایی‌هایش را تا این حد باارزش و ماندگار ندان.

نکته ادبی: دعوت به زهد و بی‌اعتباری دنیا در برابر مقام پادشاهی.

برومی تو اکنون و ایران تهیست همه مرز بی ارز و بی فرهیست

سرزمین روم اکنون بدون حضور تو (قیصر) تهی و بی مقدار شده است و از فرهنگ و بزرگی بی‌بهره است.

نکته ادبی: فرهی به معنای دانش، فرهنگ و شکوه است.

هران گه که قیصر نباشد بروم نسنجد به یک پشه این مرز و بوم

هر زمان که قیصر در روم نباشد، آن سرزمین به اندازه‌ی یک پشه هم ارزش و اعتبار ندارد.

نکته ادبی: استفاده از مبالغه برای نشان دادن وابستگی اقتدار کشور به حضور پادشاه.

همه سودمندی ز مردم بود چو او گم شود مردمی گم بود

ارزش هر سرزمینی به مردم و بزرگان آن وابسته است و اگر آن افراد شایسته نباشند، انسانیت و ارزش هم از بین می‌رود.

نکته ادبی: تأکید بر نقش انسان در هویت‌بخشی به سرزمین.

گر این رستخیز از پی خواستست که آزرم و دانش بدو کاستست

اگر این آشوب و دگرگونی از روی خواست و اراده بوده است، به این دلیل است که شرم و دانش در آنجا کاسته شده است.

نکته ادبی: رستخیز در اینجا به معنای آشوب، قیام و دگرگونی وضع موجود است.

بیاوردم اکنون همه گنج روم که روشن روان بهتر از گنج و بوم

اکنون تمام گنجینه‌های روم را برای تو آورده‌ام؛ چرا که خرد و بینش، بسیار ارزشمندتر از ثروت و زمین است.

نکته ادبی: تقابل میان ماده (گنج) و معنا (روانِ روشن/خرد).

چو بشنید زو این سخن شهریار دلش گشت خرم چو باغ بهار

وقتی پادشاه این سخنان خردمندانه را شنید، دلش مانند باغی در بهار شکوفا و شادمان شد.

نکته ادبی: تشبیه حالِ دل به باغ بهاری؛ استعاره‌ای برای رضایت قلبی.

پذیرفت زو هرچ آورده بود اگر بدرهٔ زر و گر برده بود

آنچه را مهراس با خود آورده بود، چه سکه‌های زر و چه بردگان را، پادشاه پذیرفت.

نکته ادبی: بدره به معنای کیسه‌های زر است.

فرستادگان را ستایش گرفت بران نیکویها فزایش گرفت

شاه فرستادگان را مورد ستایش قرار داد و بر این رفتارهای نیکوی آن‌ها افزود (آن‌ها را بیشتر گرامی داشت).

نکته ادبی: توصیفِ تعاملِ کریمانه شاه با فرستادگان.

بدو گفت کای مرد روشن خرد نبرده کسی کو خرد پرورد

پادشاه به مهراس گفت: ای کسی که خردی روشن داری، کسی که با خرد و اندیشه پرورش یافته، هرگز شکست نمی‌خورد.

نکته ادبی: تأکید بر برتری خرد بر قدرت.

اگر زر گردد همه خاک روم تو سنگی تری زان سرافزار بوم

حتی اگر تمام خاک روم به طلا تبدیل شود، تو خودت از آن سرزمین باارزش‌تر و سرافرازتری.

نکته ادبی: ستایشِ شخصیتِ خردمند در برابر ثروت مادی.

نهادند بر روم بر باژ و ساو پراگنده دینار ده چرم گاو

پادشاه بر مردم روم مالیات و باج وضع کرد و دستور داد که ده پوست گاو پر از سکه‌های طلا به عنوان خراج بپردازند.

نکته ادبی: باژ و ساو هر دو به معنای مالیات و خراج است.

وزان جایگه نالهٔ گاودم شنیدند و آواز رویینه خم

از آن جایگاه، صدای ناله‌ی اسبان و صدای کوبیده شدن بر طبل‌ها و ادوات جنگی به گوش می‌رسید.

نکته ادبی: اشاره به جو نظامی و آماده‌باش سپاه.

جهاندار بیدار لشکر براند به شام آمد و روزگاری بماند

پادشاهِ آگاه و هوشیار، سپاه را حرکت داد و به شام رسید و مدتی در آنجا اقامت کرد.

نکته ادبی: جهاندار صفت انوشیروان است.

بیاورد چندان سلیح و سپاه همان برده و بدره و تاج و گاه

آن‌قدر سلاح، سپاه، برده و کیسه‌های زر و تاج و تخت فراهم کرد و با خود آورد.

نکته ادبی: فهرستی از غنایم جنگی و ادوات پادشاهی.

که پشت زمی را همی داد خم ز پیلان وز گنجهای درم

که پشت زمین از سنگینی این همه پیل و گنجینه‌های طلا، خمیده شد.

نکته ادبی: مبالغه‌ای برای نشان دادن حجم انبوه ثروت‌ها.

ازان مرز چون رفتن آمدش رای به شیروی بهرام بسپرد جای

هنگامی که تصمیم گرفت از آن منطقه حرکت کند، جایگاه پادشاهی و فرمانروایی را به شیروی و بهرام سپرد.

نکته ادبی: اشاره به انتصاب جانشینان و نمایندگان شاه.

بدو گفت کاین باژ قیصر بخواه مکن هیچ سستی به روز و به ماه

به آن‌ها گفت: این باج و خراجِ قیصر را از او طلب کنید و در هیچ روز یا ماهی در این کار کوتاهی نکنید.

نکته ادبی: دستور مؤکد برای دریافت منظم مالیات.

ببوسید شیروی روی زمین همی خواند بر شهریار آفرین

شیروی در برابر پادشاه زمین را بوسید و او را ستایش کرد.

نکته ادبی: بوسیدن زمین نماد تسلیم و احترام کامل است.

که بیدار دل باش و پیروزبخت مگر داد زرد این کیانی درخت

گفت: همیشه هوشیار و پیروزبخت باشی، باشد که داد و عدل تو، این درخت پادشاهی کیانی را استوار نگه دارد.

نکته ادبی: تشبیه سلسله پادشاهی به درخت.

تبیره برآمد ز درگاه شاه سوی اردن آمد درفش سپاه

صدای طبل‌ها از درگاه شاه بلند شد و پرچم‌های سپاه به سمت اردن حرکت کرد.

نکته ادبی: تبیره به معنای طبل جنگی است.

جهاندار کسری چو خورشید بود جهان را ازو بیم و امید بود

انوشیروانِ پادشاه، همچون خورشید بود که همه از او هم بیم داشتند و هم به او امید می‌بستند.

نکته ادبی: تشبیه شاه به خورشید که هم گرما (امید) و هم سوزندگی (بیم/عدل) دارد.

برین سان رود آفتاب سپهر به یک دست شمشیر و یک دست مهر

این شاه همچون آفتابِ آسمان رفتار می‌کرد؛ در یک دست شمشیر (اقتدار و مجازات) و در دست دیگر مهر (بخشش و عدالت) داشت.

نکته ادبی: تضاد درونیِ شمایل پادشاهی: قدرت و عطوفت.

نه بخشایش آرد به هنگام خشم نه خشم آیدش روز بخشش به چشم

هنگام خشم، بخشندگی و مهربانی نمی‌کرد و هنگام بخشش، خشمی در چشمانش نمایان نبود.

نکته ادبی: توصیفِ عدلِ دقیق و به دور از احساساتِ کاذب پادشاه.

چنین بود آن شاه خسرونژاد بیاراسته بد جهان را بداد

شاهی از نژاد خسروان این‌گونه بود که جهان را با داد و عدل خود آراسته بود.

نکته ادبی: ختام‌بندی در ستایشِ دادگریِ شاه.