شاهنامه - داستان اکوان دیو

فردوسی

داستان اکوان دیو

فردوسی
تو بر کردگار روان و خرد ستایش گزین تا چه اندر خورد
ببین ای خردمند روشن روان که چون باید او را ستودن توان
همه دانش ما به بیچارگیست به بیچارگان بر بباید گریست
تو خستو شو آنرا که هست و یکیست روان و خرد را جزین راه نیست
ابا فلسفه دان بسیار گوی بپویم براهی که گویی مپوی
ترا هرچ بر چشم سر بگذرد نگنجد همی در دلت با خرد
سخن هرچ بایست توحید نیست بنا گفتن و گفتن او یکیست
تو گر سخته ای شو سخن سخته گوی نیاید به بن هرگز این گفت و گوی
بیک دم زدن رستی از جان و تن همی بس بزرگ آیدت خویشتن
همی بگذرد بر تو ایام تو سرای جز این باشد آرام تو
نخست از جهان آفرین یاد کن پرستش برین یاد بنیاد کن
کزویست گردون گردان بپای هم اویست بر نیک و بد رهنمای
جهان پر شگفتست چون بنگری ندارد کسی آلت داوری
که جانت شگفتست و تن هم شگفت نخست از خود اندازه باید گرفت
دگر آنک این گرد گردان سپهر همی نو نمایدت هر روز چهر
نباشی بدین گفته همداستان که دهقان همی گوید از باستان
خردمند کین داستان بشنود بدانش گراید بدین نگرود
ولیکن چو معنیش یادآوری شود رام و کوته کند داوری
تو بشنو ز گفتار دهقان پیر گر ایدونک باشد سخن دلپذیر
سخنگوی دهقان چنین کرد یاد که یک روز کیخسرو از بامداد
بیاراست گلشن بسان بهار بزرگان نشستند با شهریار
چو گودرز و چون رستم و گستهم چو برزین گرشاسپ از تخم جم
چو گیو و چو رهام کار آزمای چو گرگین و خراد فرخنده رای
چو از روز یک ساعت اندر گذشت بیامد بدرگاه چوپان ز دشت
که گوری پدید آمد اندر گله چو شیری که از بند گردد یله
همان رنگ خورشید دارد درست سپهرش بزر آب گویی بشست
یکی برکشیده خط از یال اوی ز مشک سیه تا بدنبال اوی
سمندی بزرگست گویی بجای ورا چار گرزست آن دست و پای
یکی نره شیرست گویی دژم همی بفگند یال اسپان ز هم
بدانست خسرو که آن نیست گور که برنگذرد گور ز اسپی بزور
برستم چنین گفت کین رنج نیز به پیگار بر خویشتن سنج نیز
برو خویشتن را نگه دار ازوی مگر باشد آهرمن کینه جوی
چنین گفت رستم که با بخت تو نترسد پرستندهٔ تخت تو
نه دیو و نه شیر و نه نر اژدها ز شمشیر تیزم نیابد رها
برون شد بنخچیر چون نره شیر کمندی بدست اژدهایی بزیر
بدشتی کجا داشت چوپان گله وزانسو گذر داشت گور یله
سه روزش همی جست در مرغزار همی کرد بر گرد اسپان شکار
چهارم بدیدش گرازان بدشت چو باد شمالی برو بر گذشت
درخشنده زرین یکی باره بود بچرم اندرون زشت پتیاره بود
برانگیخت رخش دلاور ز جای چو تنگ اندر آمد دگر شد برای
چنین گفت کین را نباید فگند بباید گرفتن بخم کمند
نشایدش کردن بخنجر تباه بدین سانش زنده برم نزد شاه
بینداخت رستم کیانی کمند همی خواست کرد سرش را ببند
چو گور دلاور کمندش بدید شد از چشم او در زمان ناپدید
بدانست رستم که آن نیست گور ابا او کنون چاره باید نه زور
جز اکوان دیو این نشاید بدن ببایستش از باد تیغی زدن
بشمشیر باید کنون چاره کرد دواندین خون بران چرم زرد
ز دانا شنیدم که این جای اوست که گفتند بستاند از گور پوست
همانگه پدید آمد از دشت باز سپهبد برانگیخت آن تند تاز
کمان را بزه کرد و از باد اسپ بینداخت تیری چو آذر گشسپ
همان کو کمان کیان درکشید دگر باره شد گور ازو ناپدید
همی تاخت اسپ اندران پهن دشت چو سه روز و سه شب برو بر گذشت
ببش گرفت آرزو هم بنان سر از خواب بر کوههٔ زین زنان
چو بگرفتش از آب روشن شتاب به پیش آمدش چشمهٔ چون گلاب
فرود آمد و رخش را آب داد هم از ماندگی چشم را خواب داد
کمندش ببازوی و ببر بیان بپوشیده و تنگ بسته میان
ز زین کیانیش بگشاد تنگ به بالین نهاد آن جناغ خدنگ
چراگاه رخش آمد و جای خواب نمدزین برافگند بر پیش آب
بدان جایگه خفت و خوابش ربود که از رنج وز تاختن مانده بود
چو اکوانش از دور خفته بدید یکی باد شد تا بر او رسید
زمین گرد ببرید و برداشتش ز هامون بگردون برافراشتش
غمی شد تهمتن چو بیدار شد سر پر خرد پر ز پیکار شد
چو رستم بجنبید بر خویشتن بدو گفت اکوان که ای پیلتن
یکی آرزو کن که تا از هوا کجات آید افگندن اکنون هوا
سوی آبت اندازم ار سوی کوه کجا خواهی افتاد دور از گروه
چو رستم بگفتار او بنگرید هوا در کف دیو واژونه دید
چنین گفت با خویشتن پیلتن که بد نامبردار هر انجمن
گر اندازدم گفت بر کوهسار تن و استخوانم نیاید بکار
بدریا به آید که اندازدم کفن سینهٔ ماهیان سازدم
وگر گویم او را بدریا فگن بکوه افگند بدگهر اهرمن
همه واژگونه بود کار دیو که فریادرس باد گیهان خدیو
چنین داد پاسخ که دانای چین یکی داستانی زدست اندرین
که در آب هر کو بر آیدش هوش به مینو روانش نبیند سروش
بزاری هم ایدر بماند بجای خرامش نیاید بدیگر سرای
بکوهم بینداز تا ببر و شیر ببینند چنگال مرد دلیر
ز رستم چو بشنید اکوان دیو برآورد بر سوی دریا غریو
بجایی بخواهم فگندنت گفت که اندر دو گیتی بمانی نهفت
بدریای ژرف اندر انداختش ز کینه خور ماهیان ساختش
همان کز هوا سوی دریا رسید سبک تیغ تیز از میان برکشید
نهنگان که کردند آهنگ اوی ببودند سرگشته از چنگ اوی
بدست چپ و پای کرد آشناه بدیگر ز دشمن همی جست راه
بکارش نیامد زمانی درنگ چنین باشد آن کو بود مرد جنگ
اگر ماندی کس بمردی بپای پی او زمانه نبردی ز جای
ولیکن چنینست گردنده دهر گهی نوش یابند ازو گاه زهر
ز دریا بمردی به یکسو کشید برآمد بهامون و خشکی بدید
ستایش گرفت آفریننده را رهانیده از بد تن بنده را
برآسود و بگشاد بند میان بر چشمه بنهاد ببر بیان
کمند و سلیحش چو بفگند نم زره را بپوشید شیر دژم
بدان چشمه آمد کجا خفته بود بران دیو بدگوهر آشفته بود
نبود رخش رخشان بران مرغزار جهانجوی شد تند با روزگار
برآشفت و برداشت زین و لگام بشد بر پی رخش تا گاه شام
پیاده همی رفت جویان شکار به پیش اندر آمد یکی مرغزار
همه بیشه و آبهای روان بهر جای دراج و قمری نوان
گله دار اسپان افراسیاب به بیشه درون سر نهاده بخواب
دمان رخش بر مادیانان چو دیو میان گله برکشیده غریو
چو رستم بدیدش کیانی کمند بیفگند و سرش اندر آمد به بند
بمالیدش از گرد و زین برنهاد ز یزدان نیکی دهش کرد یاد
لگامش بسر بر زد و برنشست بران تیز شمشیر بنهاد دست
گله هر کجا دید یکسر براند بشمشیر بر نام یزدان بخواند
گله دار چون بانگ اسبان شنید سرآسیمه از خواب سر بر کشید
سواران که بودند با او بخواند بر اسپ سرافرازشان برنشاند
گرفتند هر کس کمند و کمان بدان تا که باشد چنین بدگمان
که یارد بدین مرغزار آمدن بنزدیک چندین سوار آمدن
پس اندر سواران برفتند گرم که بر پشت رستم بدرند چرم
چو رستم شتابندگان را بدید سبک تیغ تیز از میان برکشید
بغرید چون شیر و برگفت نام که من رستمم پور دستان سام
بشمشیر ازیشان دو بهره بکشت چو چوپان چنان دید بنمود پشت
چو باد از شگفتی هم اندر شتاب بدیدار اسپ آمد افراسیاب
بجایی که هر سال چوپان گله بران دشت و آن آب کردی یله
خود و دو هزار از یل نامدار رسیدند تازان بران مرغزار
ابا باده و رود و گردان بهم بدان تا کند بر دل اندیشه کم
چو نزدیک آن مرغزاران رسید ز اسپان و چوپان نشانی ندید
یکایک خروشیدن آمد ز دشت همه اسپ یک بر دگر برگذشت
ز خاک پی رخش بر سرکشان پدید آمد از دور پیدا نشان
چو چوپان بر شاه توران رسید بدو باز گفت آن شگفتی که دید
که تنها گله برد رستم ز دشت ز ما کشت بسیار و اندر گذشت
ز ترکان برآمد یکی گفت و گوی که تنها بجنگ آمد این کینه جوی
بباید کشیدن یکایک سلیح که این کار بر ما گذشت از مزیح
چنین زار گشتیم و خوار و زبون که یک تن سوی ما گراید بخون
همی بفگند نام مردی ز ما بتیغ او براند ز خون آسیا
همی بگذراند بیک تن گله نشاید چنین کار کردن یله
سپهدار با چار پیل و سپاه پس رستم اندر گرفتند راه
چو گشتند نزدیک رستم کمان ز بازو برون کرد و آمد دمان
بریشان ببارید چو ژاله میغ چه تیر از کمان و چه پولاد تیغ
چو افگنده شد شست مرد دلیر بگرز اندر آمد ز شمشیر شیر
همی گرز بارید همچون تگرگ همی چاک چاک آمد از خود و ترگ
ازیشان چهل مرد دیگر بکشت غمی شد سپهدار و بنمود پشت
ازو بستد آن چار پیل سپید شدند آن سپاه از جهان ناامید
پس پشتشان رستم گرزدار دو فرسنگ برسان ابر بهار
چو برگشت برداشت پیل و رمه بنه هرچ آمد بچنگش همه
بیامد گرازان بران چشمه باز دلش جنگ جویان بچنگ دراز
دگر باره اکوان بدو باز خورد نگشتی بدو گفت سیر از نبرد
برستی ز دریا و چنگ نهنگ بدشت آمدی باز پیچان بجنگ
تهمتن چو بنشید گفتار دیو برآورد چون شیر جنگی غریو
ز فتراک بگشاد پیچان کمند بیفگند و آمد میانش به بند
بپیچید بر زین و گرز گران برآهیخت چون پتک آهنگران
بزد بر سر دیو چون پیل مست سر و مغزش از گرز او گشت پست
فرود آمد آن آبگون خنجرش برآهیخت و ببرید جنگی سرش
همی خواند بر کردگار آفرین کزو بود پیروزی و زور کین
تو مر دیو را مردم بد شناس کسی کو ندارد ز یزدان سپاس
هرانکو گذشت از ره مردمی ز دیوان شمر مشمر از آدمی
خرد گر برین گفتها نگرود مگر نیک مغزش همی نشنود
گر آن پهلوانی بود زورمند ببازو ستبر و ببالا بلند
گوان خوان و اکوان دیوش مخوان که بر پهلوانی بگردد زیان
چه گویی تو ای خواجهٔ سالخورد چشیده ز گیتی بسی گرم و سرد
که داند که چندین نشیب و فراز به پیش آرد این روزگار دراز
تگ روزگار از درازی که هست همی بگذراند سخنها ز دست
که داند کزین گنبد تیزگرد درو سور چند است و چندی نبرد
چو ببرید رستم سر دیو پست بران بارهٔ پیل پیکر نشست
به پیش اندر آورد یکسر گله بنه هرچ کردند ترکان یله
همی رفت با پیل و با خواسته وزو شد جهان یکسر آراسته
ز ره چون بشاه آمد این آگهی که برگشت ستم بدان فرهی
از ایدر میان را بدان کرد بند کجا گور گیرد بخم کمند
کنون دیو و پیل آمدستش بچنگ بخشکی پلنگ و بدریا نهنگ
نیابد گذر شیر بر تیغ اوی همان دیو و هم مردم کینه جوی
پذیره شدن را بیاراست شاه بسر بر نهادند گردان کلاه
درفش شهنشاه با کرنای ببردند با ژنده پیل و درای
چو رستم درفش جهاندار شاه نگه کرد کامد پذیره براه
فرود آمد و خاک را داد بوس خروش سپاه آمد و بوق و کوس
سر سرکشان رستم تاج بخش بفرمود تا برنشیند برخش
وزانجا بایوان شاه آمدند گشاده دل و نیک خواه آمدند
به ایرانیان بر گله بخش کرد نشست تن خویشتن رخش کرد
فرستاد پیلان بر پیل شاه که بر شیر پیلان بگیرند راه
بیک هفته ایوان بیاراستند می و رود و رامشگران خواستند
بمی رستم آن داستان برگشاد وز اکوان همی کرد بر شاه یاد
که گوری ندیدم بخوبی چنوی بدان سرافرازی و آن رنگ و بوی
چو خنجر بدرید بر تنش پوست بروبر نبخشود دشمن نه دوست
سرش چون سر پیل و مویش دراز دهن پر زدندانهای گراز
دو چشمش کبود و لبانش سیاه تنش را نشایست کردن نگاه
بدان زور و آن تن نباشد هیون همه دشت ازو شد چو دریای خون
سرش کردم از تن بخنجر جدا چو باران ازو خون شد اندر هوا
ازو ماند کیخسرو اندر شگفت چو بنهاد جام آفرین برگرفت
بران کو چنان پهلوان آفرید کسی این شگفتی بگیتی ندید
که مردم بود خود بکردار اوی بمردی و بالا و دیدار اوی
همی گفت اگر کردگار سپهر ندادی مرا بهره از داد و مهر
نبودی بگیتی چنین کهترم که هزمان بدو دیو و پیل اشکرم
دو هفته بران گونه بودند شاد ز اکوان وز بزم کردند یاد
سه دیگر تهمتن چنین کرد رای که پیروز و شادان شود باز جای
مرا بویهٔ زال سامست گفت چنین آرزو را نشاید نهفت
شوم زود و آیم بدرگاه باز بباید همی کینه را کرد ساز
که کین سیاوش به پیل و گله نشاید چنین خوار کردن یله
در گنج بگشاد شاه جهان گرانمایه چیزی که بودش نهان
بیاورد ده جام گوهر ز گنج بزر بافته جامهٔ شاه پنج
غلامان روزمی بزرین کمر پرستندگان نیز با طوق زر
ز گستردنیها و از تخت عاج ز دیبا و دینار و پیروزه تاج
بنزدیک رستم فرستاد شاه که این هدیه با خویشتن بر براه
یک امروز با ما بباید بدن وزان پس ترا رای رفتن زدن
ببود و بپیمود چندی نبید بشبگیر جز رای رفتن ندید
دو فرسنگ با او بشد شهریار بپدرود کردن گرفتش کنار
چو با راه رستم هم آواز گشت سپهدار ایران ازو بازگشت
جهان پاک بر مهر او گشت راست همی داشت گیتی بر انسان که خواست
برین گونه گردد همی چرخ پیر گهی چون کمانست و گاهی چو تیر
چو این داستان سربسر بشنوی از اکوان سوی کین بیژن شوی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

تو بر کردگار روان و خرد ستایش گزین تا چه اندر خورد

خردمندانه بر خداوندِ جان و خرد ثنا بخوان، آن‌گونه که شایسته و درخورِ مقام اوست.

نکته ادبی: کردگار: صفت فاعلی به معنای آفریننده.

ببین ای خردمند روشن روان که چون باید او را ستودن توان

ای انسانِ خردمند و روشن‌بین، نیک بنگر که چگونه باید خداوند را ستایش کرد.

نکته ادبی: روشن‌روان: کنایه از صاحب خرد و بصیرت.

همه دانش ما به بیچارگیست به بیچارگان بر بباید گریست

دانش ما در برابر عظمت هستی ناچیز و درمانده است و باید بر این بیچارگیِ علمیِ بشر گریست.

نکته ادبی: تضاد و تکیه بر ناتوانی انسان در برابر امر مطلق.

تو خستو شو آنرا که هست و یکیست روان و خرد را جزین راه نیست

تو به یگانگی و هستیِ مطلقِ خداوند اعتراف کن، چرا که برای روح و خرد، راهی جز این نیست.

نکته ادبی: خستو: از واژگان پهلوی به معنای معترف و اقرارکننده.

ابا فلسفه دان بسیار گوی بپویم براهی که گویی مپوی

با وجود فیلسوفانِ پرحرف، من راهی را می‌پویم که تو می‌گویی آن را مپوی (اشاره به دوری از بحث‌های بیهوده فلسفی).

نکته ادبی: اشاره به نقدِ مشغله‌های فلسفیِ بی‌ثمر در برابر ایمانِ قلبی.

ترا هرچ بر چشم سر بگذرد نگنجد همی در دلت با خرد

هر آنچه که با چشمان ظاهری می‌بینی، در دل و خردت جای نمی‌گیرد (چون حقایق الهی فراتر از ادراک حسی است).

نکته ادبی: تأکید بر تفاوت رؤیت ظاهری و درک قلبی.

سخن هرچ بایست توحید نیست بنا گفتن و گفتن او یکیست

سخنی که درباره توحید و یگانگی نباشد، گفتن و نگفتنش تفاوتی ندارد و بیهوده است.

نکته ادبی: تأکید بر محوریتِ توحید در کلام.

تو گر سخته ای شو سخن سخته گوی نیاید به بن هرگز این گفت و گوی

اگر سنجیده‌گو هستی، سخنِ سخته و حساب‌شده بگو، چرا که این گفت‌وگوهای بیهوده هرگز به نتیجه نمی‌رسند.

نکته ادبی: سخته: سنجیده و دقیق.

بیک دم زدن رستی از جان و تن همی بس بزرگ آیدت خویشتن

اگر در یک لحظه از تعلقات جان و تن رها شوی، خود را بسیار بزرگ و متعالی خواهی یافت.

نکته ادبی: اشاره به تعالی روح در پی رهایی از وابستگی‌های مادی.

همی بگذرد بر تو ایام تو سرای جز این باشد آرام تو

روزگار تو به سرعت می‌گذرد و سرایِ ابدی و آرامشِ اصلی تو در دنیایی دیگر است.

نکته ادبی: اشاره به ناپایداری دنیا.

نخست از جهان آفرین یاد کن پرستش برین یاد بنیاد کن

نخست از آفریدگارِ جهان یاد کن و اساسِ ستایش و پرستش را بر یادِ او بنا نه.

نکته ادبی: دعوت به توحید در آغاز کلام.

کزویست گردون گردان بپای هم اویست بر نیک و بد رهنمای

زیرا گردشِ آسمان‌ها وابسته به اوست و او راهنمای ما در نیک و بد است.

نکته ادبی: گردون گردان: فلک و آسمان‌ها.

جهان پر شگفتست چون بنگری ندارد کسی آلت داوری

وقتی به جهان می‌نگری، پر از شگفتی است و هیچ‌کس قدرت و ابزارِ قضاوتِ کامل درباره آن را ندارد.

نکته ادبی: اقرار به ناتوانی انسان در داوری نهاییِ جهان.

که جانت شگفتست و تن هم شگفت نخست از خود اندازه باید گرفت

هم جانِ تو و هم جسمت شگفت‌آور است؛ پس ابتدا باید خودت را بشناسی.

نکته ادبی: اشاره به خودشناسی مقدمه خداشناسی است.

دگر آنک این گرد گردان سپهر همی نو نمایدت هر روز چهر

از سوی دیگر، این آسمانِ گردان نیز هر روز چهره‌ای تازه و متفاوت به ما نشان می‌دهد.

نکته ادبی: تغییرپذیریِ دهر و مظاهر آن.

نباشی بدین گفته همداستان که دهقان همی گوید از باستان

شاید تو با این گفته‌هایِ من موافق نباشی، اما دهقانان و راویانِ باستان چنین حکایت می‌کنند.

نکته ادبی: دهقان: در شاهنامه به معنای ایرانیان اصیل و راویان تاریخ است.

خردمند کین داستان بشنود بدانش گراید بدین نگرود

خردمندی که این داستان را می‌شنود، اگر با دانش باشد، ابتدا آن را نمی‌پذیرد (چون شگفت است).

نکته ادبی: اشاره به ناباوریِ عقل در برابر امور خارق‌العاده.

ولیکن چو معنیش یادآوری شود رام و کوته کند داوری

اما وقتی معنایِ پنهانِ آن را برایش بازگو کنی، آرام می‌گیرد و از چون‌وچرا دست برمی‌دارد.

نکته ادبی: اشاره به تأویلِ نمادین داستان‌ها.

تو بشنو ز گفتار دهقان پیر گر ایدونک باشد سخن دلپذیر

تو این سخنِ دهقانِ پیر را بشنو، اگر می‌بینی که سخنی دلپذیر و شنیدنی است.

نکته ادبی: دعوت به پذیرشِ روایتِ تاریخی.

سخنگوی دهقان چنین کرد یاد که یک روز کیخسرو از بامداد

راویِ داستان چنین نقل می‌کند که روزی کیخسرو از بامدادان...

نکته ادبی: آغازِ روایتِ داستانی (اپیزود).

بیاراست گلشن بسان بهار بزرگان نشستند با شهریار

گلشن و باغ را به زیباییِ فصل بهار آراست و بزرگان در کنار پادشاه نشستند.

نکته ادبی: توصیفِ جلالِ دربار.

چو گودرز و چون رستم و گستهم چو برزین گرشاسپ از تخم جم

بزرگانی چون گودرز، رستم، گستهم، برزین و گرشاسب که از نژاد جمشید بودند، حاضر بودند.

نکته ادبی: نام‌بردن از پهلوانانِ اسطوره‌ای.

چو گیو و چو رهام کار آزمای چو گرگین و خراد فرخنده رای

همچنین گیو و رهامِ کارآزموده، گرگین و خرادِ خردمند نیز حضور داشتند.

نکته ادبی: برشمردنِ خصالِ پهلوانان.

چو از روز یک ساعت اندر گذشت بیامد بدرگاه چوپان ز دشت

ساعتی از روز گذشته بود که چوپانی هراسان از دشت به درگاهِ شاه آمد.

نکته ادبی: ورودِ عنصرِ غیرمنتظره به داستان.

که گوری پدید آمد اندر گله چو شیری که از بند گردد یله

گفت در گله، گوری (گورخر) دیدم که همانند شیری است که از بند رها شده باشد.

نکته ادبی: توصیفِ هیبتِ حیوان.

همان رنگ خورشید دارد درست سپهرش بزر آب گویی بشست

رنگش درست مانند خورشید است و گویی آسمان او را با آبِ طلا شسته است (بسیار درخشان).

نکته ادبی: استعاره برای درخشندگی حیوان.

یکی برکشیده خط از یال اوی ز مشک سیه تا بدنبال اوی

خطی از یال تا دنباله‌اش کشیده شده است که از مشک سیاه تیره تر است.

نکته ادبی: توصیفِ ظاهری.

سمندی بزرگست گویی بجای ورا چار گرزست آن دست و پای

اسبی بزرگ و تنومند است و گویی چهار گرزِ آهنین در دست و پاهایش دارد.

نکته ادبی: کنایه از قدرتِ بدنیِ حیوان.

یکی نره شیرست گویی دژم همی بفگند یال اسپان ز هم

مانند شیرِ خشمگین است که یالِ اسب‌ها را از هم می‌درد.

نکته ادبی: توصیفِ درندگیِ موجود.

بدانست خسرو که آن نیست گور که برنگذرد گور ز اسپی بزور

کیخسرو دانست که آن موجود گور نیست، چون گورخر چنین زوری ندارد که اسب را از پا درآورد.

نکته ادبی: هوشمندیِ کیخسرو در شناختِ غیرطبیعی بودنِ حیوان.

برستم چنین گفت کین رنج نیز به پیگار بر خویشتن سنج نیز

به رستم گفت که این رنجِ (درگیری) جدید است، خودت را برای نبرد آماده کن.

نکته ادبی: رنج در اینجا به معنایِ کارزار و درگیری است.

برو خویشتن را نگه دار ازوی مگر باشد آهرمن کینه جوی

مراقب خود باش، شاید این موجود اهریمنی و کینه‌توز باشد.

نکته ادبی: آهرمن: نماد شرارت و تباهی.

چنین گفت رستم که با بخت تو نترسد پرستندهٔ تخت تو

رستم گفت به یمنِ بختِ تو، هیچ‌کس از بندگانِ تختِ تو نمی‌ترسد.

نکته ادبی: تعبیرِ وفاداری و اعتماد به نفسِ قهرمان.

نه دیو و نه شیر و نه نر اژدها ز شمشیر تیزم نیابد رها

نه دیو و نه شیر و نه اژدها، از دستِ شمشیرِ تیزِ من جان سالم به در نمی‌برند.

نکته ادبی: مبالغه در قدرتِ رستم.

برون شد بنخچیر چون نره شیر کمندی بدست اژدهایی بزیر

رستم همچون شیری نیرومند و کمندی در دست، به شکار رفت.

نکته ادبی: تشبیه رستم به شیر.

بدشتی کجا داشت چوپان گله وزانسو گذر داشت گور یله

به دشتی رسید که چوپان گله را آنجا داشت و آن موجودِ وحشی از آنجا گذر می‌کرد.

نکته ادبی: صحنه‌سازیِ جغرافیایی.

سه روزش همی جست در مرغزار همی کرد بر گرد اسپان شکار

سه روز به دنبالش گشت و در اطرافِ اسب‌ها جست‌وجو کرد.

نکته ادبی: تداومِ تلاش.

چهارم بدیدش گرازان بدشت چو باد شمالی برو بر گذشت

روز چهارم او را دید که در دشت می‌خرامید و همچون بادِ شمال سریع بود.

نکته ادبی: تشبیه به سرعتِ باد.

درخشنده زرین یکی باره بود بچرم اندرون زشت پتیاره بود

باره‌ای (اسبی) درخشان و زرین بود، اما در زیر آن پوستِ زیبا، موجودی زشت و پلید بود.

نکته ادبی: تضادِ ظاهرِ فریبنده و باطنِ زشت.

برانگیخت رخش دلاور ز جای چو تنگ اندر آمد دگر شد برای

رستم رخش را برانگیخت، اما وقتی نزدیک شد، حالتِ حیوان تغییر کرد.

نکته ادبی: تغییرِ وضعیت.

چنین گفت کین را نباید فگند بباید گرفتن بخم کمند

رستم با خود گفت نباید او را بکشم، باید با کمند زنده‌اش بگیرم.

نکته ادبی: تصمیمِ قهرمان برای زنده‌گیری.

نشایدش کردن بخنجر تباه بدین سانش زنده برم نزد شاه

نشاید با خنجر نابودش کرد، می‌خواهم او را زنده نزد شاه ببرم.

نکته ادبی: هدفِ سیاسی و افتخاریِ رستم.

بینداخت رستم کیانی کمند همی خواست کرد سرش را ببند

رستم کمندِ کیانیِ خود را انداخت تا او را گرفتار کند.

نکته ادبی: کمند کیانی: نماد قدرتِ ویژه پهلوان.

چو گور دلاور کمندش بدید شد از چشم او در زمان ناپدید

وقتی آن موجودِ دیو صفت کمند را دید، ناگهان از دیدگان پنهان شد.

نکته ادبی: قدرتِ جادوییِ دیو در غیب شدن.

بدانست رستم که آن نیست گور ابا او کنون چاره باید نه زور

رستم دانست که او گور نیست و در برابرش به جای زور، باید از چاره‌اندیشی استفاده کرد.

نکته ادبی: تغییرِ تاکتیک.

جز اکوان دیو این نشاید بدن ببایستش از باد تیغی زدن

این جز اکوان دیو نمی‌تواند باشد و باید با باد (سرعت و ضربت) با او جنگید.

نکته ادبی: شناساییِ دشمنِ اصلی.

بشمشیر باید کنون چاره کرد دواندین خون بران چرم زرد

اکنون باید با شمشیر چاره‌جویی کرد و خونِ این موجودِ زشت را ریخت.

نکته ادبی: تغییرِ استراتژی از دستگیری به کشتن.

ز دانا شنیدم که این جای اوست که گفتند بستاند از گور پوست

از دانایان شنیده بودم که اینجا جایِ اوست و شنیده بودم که پوست از سرِ گور می‌کَنَد.

نکته ادبی: ارجاع به دانشِ پیشینِ رستم.

همانگه پدید آمد از دشت باز سپهبد برانگیخت آن تند تاز

همان لحظه او از دشت ظاهر شد و رستم به سمتِ او تاخت.

نکته ادبی: آغازِ درگیریِ مستقیم.

کمان را بزه کرد و از باد اسپ بینداخت تیری چو آذر گشسپ

رستم کمان را زه کرد و تیری مانند آذرگشسپ (آتشی مقدس) به سویش رها کرد.

نکته ادبی: آذرگشسپ: از آتشکده‌های بزرگ ساسانی و نمادِ آتشِ ایزدی.

همان کو کمان کیان درکشید دگر باره شد گور ازو ناپدید

همان رستم که کمان پادشاهی را کشیده بود، بار دیگر آن گورخر از چنگش گریخت.

نکته ادبی: کمان کیان: اشاره به کمانِ پادشاهان که نماد قدرتِ پهلوانی است.

همی تاخت اسپ اندران پهن دشت چو سه روز و سه شب برو بر گذشت

در آن دشتِ وسیع، با اسبِ خود به تاخت پرداخت و سه شبانه‌روز در پی او گذشت.

نکته ادبی: پهن دشت: ترکیب وصفی به معنای صحرای گسترده.

ببش گرفت آرزو هم بنان سر از خواب بر کوههٔ زین زنان

خستگی بر او چیره شد و آرزوی خواب کرد، پس سرش را بر کوهه‌ی زین اسب گذاشت تا بخوابد.

نکته ادبی: کوهه زین: قسمت برآمده زین اسب.

چو بگرفتش از آب روشن شتاب به پیش آمدش چشمهٔ چون گلاب

چون به سوی آبِ روشن حرکت کرد، چشمه‌ای به زلالیِ گلاب پیش رویش نمایان شد.

نکته ادبی: چون گلاب: تشبیه به زلالی و شفافیت آب.

فرود آمد و رخش را آب داد هم از ماندگی چشم را خواب داد

از اسب پیاده شد و به اسبش آب داد و خود نیز که از خستگی درمانده بود، به خواب رفت.

نکته ادبی: ماندگی: به معنای خستگی مفرط.

کمندش ببازوی و ببر بیان بپوشیده و تنگ بسته میان

کمربندِ خود را بر بازو و تنش که زرهی به نام ببر بیان داشت، بست و میانش را محکم کرد.

نکته ادبی: ببر بیان: نام زرهِ معروف رستم که آسیب‌ناپذیر بود.

ز زین کیانیش بگشاد تنگ به بالین نهاد آن جناغ خدنگ

تنگِ زینِ کیانی‌اش را باز کرد و کمانِ خدنگش را کنار سرش گذاشت.

نکته ادبی: جناغ خدنگ: اشاره به کمان ساخته شده از چوب خدنگ.

چراگاه رخش آمد و جای خواب نمدزین برافگند بر پیش آب

جایی را برای چریدنِ رخش و خوابیدنِ خود انتخاب کرد و نمدزین را کنار آب افکند.

نکته ادبی: نمدزین: زیراندازِ زین که از نمد ساخته می‌شد.

بدان جایگه خفت و خوابش ربود که از رنج وز تاختن مانده بود

در آنجا به خواب رفت، چرا که از رنجِ تعقیب و اسب‌تازی به شدت خسته بود.

نکته ادبی: خوابش ربود: کنایه از غلبه‌ی ناگهانی خواب.

چو اکوانش از دور خفته بدید یکی باد شد تا بر او رسید

وقتی اکوان دیو او را در خواب دید، مانند باد خود را به او رساند.

نکته ادبی: یکی باد شد: تشبیه سرعت و حرکتِ دیو به باد.

زمین گرد ببرید و برداشتش ز هامون بگردون برافراشتش

زمینِ زیرِ پایِ رستم را از جا کند و او را به آسمان برد.

نکته ادبی: هامون به گردون برافراشتن: مبالغه در قدرت دیو برای بلند کردن رستم.

غمی شد تهمتن چو بیدار شد سر پر خرد پر ز پیکار شد

رستم وقتی بیدار شد، از این واقعه اندوهگین شد اما هوشیاری‌اش را حفظ کرد و به فکرِ مبارزه افتاد.

نکته ادبی: تهمتن: لقب رستم به معنای بزرگ‌تن و قدرتمند.

چو رستم بجنبید بر خویشتن بدو گفت اکوان که ای پیلتن

وقتی رستم تکانی به خود داد، اکوان دیو به او گفت: ای پهلوانِ قدرتمند.

نکته ادبی: پیلتن: کنایه از هیکل تنومند و قدرتمند رستم.

یکی آرزو کن که تا از هوا کجات آید افگندن اکنون هوا

دیو گفت: آرزویی کن تا بدانم تو را از این ارتفاع کجا بیندازم.

نکته ادبی: هوا: در اینجا به معنای میل و خواسته است.

سوی آبت اندازم ار سوی کوه کجا خواهی افتاد دور از گروه

آیا تو را در آب بیندازم یا در کوهستان؟ کجا دوست داری دور از یاران خود بیفتی؟

نکته ادبی: گروه: به معنای یاران و همراهان.

چو رستم بگفتار او بنگرید هوا در کف دیو واژونه دید

رستم که در گفتارِ دیو نگریست، فهمید که کارِ دیو همیشه وارونه و فریبکارانه است.

نکته ادبی: واژونه: به معنای معکوس و وارونه.

چنین گفت با خویشتن پیلتن که بد نامبردار هر انجمن

رستم با خود اندیشید که من در میان مردم به دلیری مشهورم.

نکته ادبی: انجمن: به معنای محفل یا مجامع انسانی.

گر اندازدم گفت بر کوهسار تن و استخوانم نیاید بکار

با خود گفت اگر مرا در کوهستان بیندازد، تن و استخوانم از بین می‌رود.

نکته ادبی: نیاید بکار: کنایه از نابود شدن و شکستن.

بدریا به آید که اندازدم کفن سینهٔ ماهیان سازدم

بهتر است بگویم در دریا بیندازم، شاید به جای مرگ، کفنِ من سینه ماهیان شود (یعنی نجات یابم).

نکته ادبی: کفن سینه ماهیان: استعاره از غرق شدن در دریا.

وگر گویم او را بدریا فگن بکوه افگند بدگهر اهرمن

و اگر به او بگویم مرا در دریا بینداز، چون ذاتش بد است، حتماً مرا در کوه می‌اندازد.

نکته ادبی: بدگهر اهرمن: اشاره به ذات پلید و شیطانی دیو.

همه واژگونه بود کار دیو که فریادرس باد گیهان خدیو

همه کارِ دیو برعکس است، خدایا تو فریادرسِ من باش.

نکته ادبی: گیهان خدیو: خداوندِ جهان.

چنین داد پاسخ که دانای چین یکی داستانی زدست اندرین

رستم پاسخ داد: دانایانِ چین حکایتی در این باره دارند.

نکته ادبی: دانای چین: کنایه از خردمندان و حکیمان باستان.

که در آب هر کو بر آیدش هوش به مینو روانش نبیند سروش

که هر کس در آب هوش و حواسش را از دست بدهد، روحش آرامش نمی‌یابد.

نکته ادبی: سروش: در اینجا به معنای فرشته یا مژده‌رسانِ غیبی است.

بزاری هم ایدر بماند بجای خرامش نیاید بدیگر سرای

او با ذلت همان‌جا می‌ماند و دیگر راهی برای رفتن به جای دیگر ندارد.

نکته ادبی: بجای ماندن: کنایه از مرگ یا سکونِ ابدی.

بکوهم بینداز تا ببر و شیر ببینند چنگال مرد دلیر

پس مرا در کوه بینداز تا ببر و شیر، چنگالِ منِ دلاور را ببینند.

نکته ادبی: ببر و شیر: استعاره از درندگان و سختی‌های کوهستان.

ز رستم چو بشنید اکوان دیو برآورد بر سوی دریا غریو

اکوان دیو که این سخن را شنید، از فریبِ رستم خندید و او را به سمت دریا برد.

نکته ادبی: غریو: فریاد و صدای بلندِ خنده یا خشم.

بجایی بخواهم فگندنت گفت که اندر دو گیتی بمانی نهفت

دیو گفت: تو را جایی می‌اندازم که در هر دو جهان پنهان بمانی (نابود شوی).

نکته ادبی: دو گیتی: دنیا و آخرت.

بدریای ژرف اندر انداختش ز کینه خور ماهیان ساختش

او را در دریای عمیق انداخت و باعث شد خوراکِ ماهیان شود.

نکته ادبی: کینه: در اینجا به معنای دشمنی و انتقام.

همان کز هوا سوی دریا رسید سبک تیغ تیز از میان برکشید

همین که از هوا به دریا رسید، سریع شمشیرِ تیزش را از کمر باز کرد.

نکته ادبی: سبک: به معنای سریع و چابک.

نهنگان که کردند آهنگ اوی ببودند سرگشته از چنگ اوی

نهنگانی که قصدِ حمله به او را داشتند، از ضرباتِ دستِ او سرگشته و هراسان شدند.

نکته ادبی: آهنگ: قصد و حمله کردن.

بدست چپ و پای کرد آشناه بدیگر ز دشمن همی جست راه

با دست و پای خود شنا کرد و با استفاده از مهارتش راهِ نجات را جست.

نکته ادبی: آشناه: شنا کردن.

بکارش نیامد زمانی درنگ چنین باشد آن کو بود مرد جنگ

لحظه‌ای درنگ نکرد، چرا که مردِ جنگ این‌گونه باید باشد (سریع و آماده).

نکته ادبی: مرد جنگ: اشاره به ویژگی‌های پهلوانان در میدان نبرد.

اگر ماندی کس بمردی بپای پی او زمانه نبردی ز جای

اگر کسی با تکیه بر قدرتِ بازویش عمر طولانی می‌کرد، روزگار هرگز او را از پا در نمی‌آورد.

نکته ادبی: زمانه: کنایه از چرخ گردون و سرنوشت.

ولیکن چنینست گردنده دهر گهی نوش یابند ازو گاه زهر

اما روزگار این‌چنین است که گاهی شیرین (نوش) است و گاهی تلخ (زهر).

نکته ادبی: نوش و زهر: استعاره از راحتی و سختیِ زندگی.

ز دریا بمردی به یکسو کشید برآمد بهامون و خشکی بدید

با دلاوری از دریا به یک سو کشید و به خشکی رسید.

نکته ادبی: به مردی: با تکیه بر مردانگی و توانایی شخصی.

ستایش گرفت آفریننده را رهانیده از بد تن بنده را

خداوند را ستایش کرد که او را از بدی رهانیده بود.

نکته ادبی: آفریننده: صفت خداوند.

برآسود و بگشاد بند میان بر چشمه بنهاد ببر بیان

استراحت کرد، زرهِ ببر بیان را باز کرد و کنار چشمه گذاشت.

نکته ادبی: برآسودن: آرام گرفتن و رفع خستگی.

کمند و سلیحش چو بفگند نم زره را بپوشید شیر دژم

وقتی کمند و سلاحش خشک شد، دوباره زرهِ خود را پوشید.

نکته ادبی: شیر دژم: رستم را به شیرِ خشمگین تشبیه کرده است.

بدان چشمه آمد کجا خفته بود بران دیو بدگوهر آشفته بود

به همان چشمه‌ای بازگشت که قبلاً خوابیده بود و از دستِ آن دیوِ بدذات خشمگین بود.

نکته ادبی: آشفته: در اینجا به معنای خشمگین و برآشفته است.

نبود رخش رخشان بران مرغزار جهانجوی شد تند با روزگار

رخشِ درخشانش در آن مرغزار نبود، پس رستم به خاطرِ این اتفاق بر روزگار خشم گرفت.

نکته ادبی: جهانجوی: لقب رستم به معنای کسی که به دنبالِ فتحِ جهان است.

برآشفت و برداشت زین و لگام بشد بر پی رخش تا گاه شام

خشمگین شد و زین و لگام را برداشت و تا شب به دنبالِ رخش گشت.

نکته ادبی: گاه شام: زمانِ غروب آفتاب.

پیاده همی رفت جویان شکار به پیش اندر آمد یکی مرغزار

پیاده به دنبالِ اسبش می‌گشت که به مرغزاری رسید.

نکته ادبی: جویان شکار: در اینجا به معنای جستجوی اسب.

همه بیشه و آبهای روان بهر جای دراج و قمری نوان

جایی پر از بیشه و آب‌های روان که در آن پرندگانی چون دراج و قمری بودند.

نکته ادبی: نوان: به معنای خرامان و در حالِ حرکت.

گله دار اسپان افراسیاب به بیشه درون سر نهاده بخواب

گله‌دارِ اسب‌هایِ افراسیاب را دید که در بیشه خوابیده بود.

نکته ادبی: افراسیاب: پادشاه تورانیان و دشمنِ دیرینه‌ی ایران.

دمان رخش بر مادیانان چو دیو میان گله برکشیده غریو

رخش در میانِ گله مادیان‌ها مانندِ دیوی فریاد می‌کشید.

نکته ادبی: غریو: صدای بلندِ شیهه‌ی اسب.

چو رستم بدیدش کیانی کمند بیفگند و سرش اندر آمد به بند

وقتی رستم رخش را دید، کمندِ کیانی‌اش را انداخت و او را به بند کشید.

نکته ادبی: کیانی کمند: کمندِ مخصوصِ پادشاهان و پهلوانانِ بزرگ.

بمالیدش از گرد و زین برنهاد ز یزدان نیکی دهش کرد یاد

گرد و غبارش را پاک کرد، زین بر او نهاد و خدای بخشنده را شکر گفت.

نکته ادبی: یزدان نیکی‌دهش: خداوندِ بخشنده‌ی نیکی‌ها.

لگامش بسر بر زد و برنشست بران تیز شمشیر بنهاد دست

لگام را بر سرش زد، سوار شد و دست بر شمشیرِ تیزش گذاشت.

نکته ادبی: تیز شمشیر: نمادِ آمادگی برای جنگ.

گله هر کجا دید یکسر براند بشمشیر بر نام یزدان بخواند

تمامِ گله را با خود راند و با شمشیر نامِ خدا را بر زبان می‌آورد.

نکته ادبی: نام یزدان بخواند: کنایه از دعا و یاد خدا کردن در پیروزی.

گله دار چون بانگ اسبان شنید سرآسیمه از خواب سر بر کشید

گله‌دار وقتی صدای اسبان را شنید، با سردرگمی از خواب بیدار شد.

نکته ادبی: سرآسیمه: آشفته و مضطرب.

سواران که بودند با او بخواند بر اسپ سرافرازشان برنشاند

رستم سوارانی را که همراهش بودند فراخواند و آنان را بر اسبان نجیب و بلندمرتبه‌شان سوار کرد.

نکته ادبی: سرافراز در اینجا صفت اسبان است که به معنای اصیل و باشکوه به کار رفته است.

گرفتند هر کس کمند و کمان بدان تا که باشد چنین بدگمان

همه سلاح و کمان خود را برگرفتند تا با کسی که چنین گمانِ بد (دشمنی یا تعرض) در سر دارد، مقابله کنند.

نکته ادبی: گرفتند کنایه از آماده‌سازی برای نبرد است.

که یارد بدین مرغزار آمدن بنزدیک چندین سوار آمدن

آنان با تعجب می‌پرسیدند که چه کسی جرات کرده است به این مرغزار وارد شود و به نزدیکی این همه سوار بیاید.

نکته ادبی: یارد به معنای جرات داشتن و توانستن است.

پس اندر سواران برفتند گرم که بر پشت رستم بدرند چرم

سپس با خشم و شتاب به سوی رستم تاختند تا پوست او را بر پشتش بدرند (کنایه از کشتن و تکه‌تکه کردن).

نکته ادبی: دریدن چرم استعاره از کشتن و از بین بردن است.

چو رستم شتابندگان را بدید سبک تیغ تیز از میان برکشید

وقتی رستم آن شتاب‌زدگان را دید، به سرعت شمشیر تیز خود را از میان‌بند بیرون کشید.

نکته ادبی: سبک در اینجا به معنای سریع و چابک است.

بغرید چون شیر و برگفت نام که من رستمم پور دستان سام

همچون شیری خشمگین غرید و نام خود را بانگ زد که من رستم، فرزند دستان (زال) و از تبار سام هستم.

نکته ادبی: نام بردن در جنگ‌های قدیم برای تضعیف روحیه دشمن و اعلام هویت قهرمان مرسوم بوده است.

بشمشیر ازیشان دو بهره بکشت چو چوپان چنان دید بنمود پشت

با شمشیر گروه بسیاری از آنان را کشت؛ چوپان وقتی چنان صحنه‌ای دید، از ترس فرار کرد.

نکته ادبی: نمود پشت کنایه از فرار کردن و پشت به دشمن کردن است.

چو باد از شگفتی هم اندر شتاب بدیدار اسپ آمد افراسیاب

افراسیاب از شدت شگفتی با شتاب مانند باد به سوی جایگاه اسبان آمد.

نکته ادبی: تشبیه حرکت به باد بیانگر نهایت سرعت است.

بجایی که هر سال چوپان گله بران دشت و آن آب کردی یله

به همان دشتی که هر سال چوپان، گله را برای چرا و آب‌خوری رها می‌کرد.

نکته ادبی: یله کردن به معنای رها کردن و آزاد گذاشتن است.

خود و دو هزار از یل نامدار رسیدند تازان بران مرغزار

افراسیاب خود به همراه دو هزار جنگجوی نامدار، با شتاب به آن مرغزار رسیدند.

نکته ادبی: یل به معنای پهلوان و جنگجوی قدرتمند است.

ابا باده و رود و گردان بهم بدان تا کند بر دل اندیشه کم

آن‌ها همراه با شراب و موسیقی و یاران جنگجو آمدند تا اندوه و تشویش خاطر خود را کم کنند.

نکته ادبی: رود نام سازی موسیقیایی است که اینجا نماد شادی و بزم است.

چو نزدیک آن مرغزاران رسید ز اسپان و چوپان نشانی ندید

وقتی به آن مرغزار رسید، هیچ اثری از اسبان و چوپان نیافت.

نکته ادبی: مرغزار کنایه از چراگاه سرسبز است.

یکایک خروشیدن آمد ز دشت همه اسپ یک بر دگر برگذشت

ناگهان صدای خروش از دشت بلند شد و گله‌های اسب بر روی یکدیگر می‌دویدند.

نکته ادبی: خروشیدن بیانگر آشفتگی و هیاهوی میدان است.

ز خاک پی رخش بر سرکشان پدید آمد از دور پیدا نشان

از دور، جای پای رخش و گرد و غباری که بر سرکشان (دشمنان) ایجاد کرده بود، پیدا بود.

نکته ادبی: سرکشان اشاره به سپاه تورانی دارد که در جستجوی رستم بودند.

چو چوپان بر شاه توران رسید بدو باز گفت آن شگفتی که دید

وقتی چوپان به نزد شاه توران (افراسیاب) رسید، آن واقعه شگفت‌آور را بازگو کرد.

نکته ادبی: بدو باز گفت کنایه از گزارش دادن است.

که تنها گله برد رستم ز دشت ز ما کشت بسیار و اندر گذشت

گفت که رستم به تنهایی گله را با خود برد و بسیاری از ما را کشت و گذشت.

نکته ادبی: اندر گذشت کنایه از عبور کردن و پیشروی است.

ز ترکان برآمد یکی گفت و گوی که تنها بجنگ آمد این کینه جوی

در میان ترکان گفتگویی درگرفت که این کینه‌جو به تنهایی به میدان جنگ آمده است.

نکته ادبی: کینه جو کنایه از کسی است که در پی گرفتن انتقام یا نبرد است.

بباید کشیدن یکایک سلیح که این کار بر ما گذشت از مزیح

باید همگی سلاح برگیریم که این کار از حد گذشته و ما را خوار کرده است.

نکته ادبی: مزیح در اینجا به معنای مزاحمت، کار بیهوده یا گذشتن از حد و مرز است.

چنین زار گشتیم و خوار و زبون که یک تن سوی ما گراید بخون

چقدر خوار و ناتوان شدیم که یک نفر به تنهایی به میان ما می‌آید و خون می‌ریزد.

نکته ادبی: گراید بخون کنایه از یورش بردن و کشتن است.

همی بفگند نام مردی ز ما بتیغ او براند ز خون آسیا

او نام و نشان پهلوانی ما را از بین برد و با شمشیرش رودی از خون جاری کرد.

نکته ادبی: آسیا به خون چرخیدن یا رود خون استعاره از کشتار بسیار زیاد است.

همی بگذراند بیک تن گله نشاید چنین کار کردن یله

او به تنهایی گله را می‌برد و نباید این کار را رها کرد (باید جلویش را گرفت).

نکته ادبی: نشاید رها کردن به معنای جایز نبودنِ نادیده گرفتن است.

سپهدار با چار پیل و سپاه پس رستم اندر گرفتند راه

فرمانده سپاه با چهار فیل و لشکریانش به دنبال رستم به راه افتادند.

نکته ادبی: سپهدار در اینجا به افراسیاب یا فرمانده سپاه او اشاره دارد.

چو گشتند نزدیک رستم کمان ز بازو برون کرد و آمد دمان

وقتی به نزدیکی رستم رسیدند، کمان خود را از بازو جدا کرد و با خشم و شتاب حمله کرد.

نکته ادبی: دمان به معنای خشمگین و پرشتاب است.

بریشان ببارید چو ژاله میغ چه تیر از کمان و چه پولاد تیغ

همچون بارش تگرگ و ابر بر سرشان تیر و شمشیر باراند.

نکته ادبی: ژاله میغ (ابری که تگرگ می‌بارد) استعاره از شدت حمله و باران تیر است.

چو افگنده شد شست مرد دلیر بگرز اندر آمد ز شمشیر شیر

وقتی آن مرد دلیر (رستم) حمله کرد، با گرز و شمشیر خود، دشمنان را در هم کوبید.

نکته ادبی: شست به معنای تیراندازی یا کنایه از چنگ زدن و حمله است.

همی گرز بارید همچون تگرگ همی چاک چاک آمد از خود و ترگ

گرز او مانند تگرگ می‌بارید و زره و کلاه‌خودهای آنان را پاره‌پاره می‌کرد.

نکته ادبی: ترگ به معنای کلاه‌خود است.

ازیشان چهل مرد دیگر بکشت غمی شد سپهدار و بنمود پشت

چهل نفر دیگر از آنان را کشت؛ فرمانده سپاه از این وضعیت اندوهگین شد و عقب‌نشینی کرد.

نکته ادبی: نمود پشت کنایه از شکست خوردن و فرار کردن است.

ازو بستد آن چار پیل سپید شدند آن سپاه از جهان ناامید

رستم آن چهار فیل سفید را از او گرفت و سپاهیان از پیروزی بر او ناامید شدند.

نکته ادبی: پیل سپید در ادبیات شاهنامه نماد شکوه و غنیمت ارزشمند است.

پس پشتشان رستم گرزدار دو فرسنگ برسان ابر بهار

رستمِ گرزدار تا دو فرسنگ همچون ابر بهار، به دنبال آنان تاخت.

نکته ادبی: تشبیه به ابر بهار، گویای قدرت و پیوستگی حمله رستم است.

چو برگشت برداشت پیل و رمه بنه هرچ آمد بچنگش همه

وقتی بازگشت، فیل‌ها و گله و هرچه از ترکان به چنگ آورده بود، با خود برداشت.

نکته ادبی: بنه به معنای بار و توشه و غنایم جنگی است.

بیامد گرازان بران چشمه باز دلش جنگ جویان بچنگ دراز

با شتاب به سوی آن چشمه بازگشت، در حالی که دلش برای نبردی دیگر با اکوان دیو آماده بود.

نکته ادبی: گرازان به معنای خرامان و با اقتدار حرکت کردن است.

دگر باره اکوان بدو باز خورد نگشتی بدو گفت سیر از نبرد

دوباره اکوان دیو با او روبه‌رو شد و گفت آیا از نبرد سیر نشده‌ای؟

نکته ادبی: باز خوردن کنایه از برخورد مجدد است.

برستی ز دریا و چنگ نهنگ بدشت آمدی باز پیچان بجنگ

از دریا و چنگ نهنگ نجات پیدا کردی، دوباره به دشت آمدی تا بجنگی؟

نکته ادبی: اشاره به داستان‌های پیشین رستم با اکوان دیو است.

تهمتن چو بنشید گفتار دیو برآورد چون شیر جنگی غریو

رستم وقتی سخن دیو را شنید، همچون شیر جنگی نعره‌ای کشید.

نکته ادبی: غریو به معنای فریاد بلند و بانگ سهمگین است.

ز فتراک بگشاد پیچان کمند بیفگند و آمد میانش به بند

کمند پر پیچ و خم را از فتراک گشود، آن را پرتاب کرد و دیو را در بند گرفت.

نکته ادبی: فتراک بندی بر پشت زین اسب برای بستن شکار و سلاح است.

بپیچید بر زین و گرز گران برآهیخت چون پتک آهنگران

بر زین اسب پیچید و گرز گران خود را همچون پتک آهنگران بالا برد.

نکته ادبی: برآهیختن به معنای بیرون کشیدن یا بلند کردن سلاح است.

بزد بر سر دیو چون پیل مست سر و مغزش از گرز او گشت پست

چنان ضربه‌ای بر سر دیو زد که سر و مغز او از شدت ضربه گرز له شد.

نکته ادبی: پست شدن سر دیو کنایه از در هم شکستن آن است.

فرود آمد آن آبگون خنجرش برآهیخت و ببرید جنگی سرش

خنجر آبگون (درخشان و تیز) خود را بیرون آورد و سرِ آن موجود جنگی را برید.

نکته ادبی: آبگون به معنای شفاف مانند آب، صفت خنجرهای بسیار تیز و صیقلی است.

همی خواند بر کردگار آفرین کزو بود پیروزی و زور کین

رستم خدای آفریننده را ستایش کرد، چرا که پیروزی و قدرت در نبرد از جانب او بود.

نکته ادبی: کردگار از نام‌های پروردگار است.

تو مر دیو را مردم بد شناس کسی کو ندارد ز یزدان سپاس

ای خواننده، بدان که دیو همان انسانِ ناسپاسی است که قدرِ نعمت‌های یزدان را نمی‌داند.

نکته ادبی: این بیت تعریفی اخلاقی و عرفانی از دیو ارائه می‌دهد.

هرانکو گذشت از ره مردمی ز دیوان شمر مشمر از آدمی

هر کس که از راه انسانیت خارج شود، او را از دیوان بشمار و نه از آدمیان.

نکته ادبی: این بیت بر تقدم اخلاق بر صورت ظاهری تاکید دارد.

خرد گر برین گفتها نگرود مگر نیک مغزش همی نشنود

اگر خرد بر این سخنان باور نداشته باشد، شاید گوشِ جانش این حقایق را نمی‌شنود.

نکته ادبی: نیک مغز کنایه از عاقل و خردمند است.

گر آن پهلوانی بود زورمند ببازو ستبر و ببالا بلند

اگر کسی پهلوانی زورمند، بازو ستبر و بلندقامت باشد،

نکته ادبی: گوان جمع گو به معنای پهلوانان است.

گوان خوان و اکوان دیوش مخوان که بر پهلوانی بگردد زیان

او را پهلوان بخوان و اکوان دیو خطابش نکن، زیرا این کار به پهلوانی آسیب می‌زند.

نکته ادبی: اشاره به این نکته که نباید نام دیو را بر انسان‌های قوی و پهلوان نهاد.

چه گویی تو ای خواجهٔ سالخورد چشیده ز گیتی بسی گرم و سرد

ای انسان سالخورده که گرم و سرد روزگار را چشیده‌ای، چه می‌گویی؟

نکته ادبی: خواجه در اینجا به معنای بزرگ‌مرد و پیر دانا است.

که داند که چندین نشیب و فراز به پیش آرد این روزگار دراز

چه کسی می‌داند که این روزگار طولانی، چه فراز و نشیب‌هایی پیشِ رو دارد؟

نکته ادبی: نشیب و فراز استعاره از سختی‌ها و آسانی‌های زندگی است.

تگ روزگار از درازی که هست همی بگذراند سخنها ز دست

گذرِ زمانِ طولانی، بسیاری از سخن‌ها و ماجراها را از بین می‌برد و فراموش می‌کند.

نکته ادبی: تگ در اینجا به معنای تازش و حرکت سریع زمان است.

که داند کزین گنبد تیزگرد درو سور چند است و چندی نبرد

چه کسی می‌داند که در این گنبد گردان (آسمان)، چقدر شادی و چقدر جنگ وجود دارد؟

نکته ادبی: گنبد تیزگرد استعاره از آسمان و گردش ایام است.

چو ببرید رستم سر دیو پست بران بارهٔ پیل پیکر نشست

وقتی رستم سرِ دیو را برید، بر روی آن موجودِ فیل‌پیکر نشست.

نکته ادبی: باره در اینجا به معنای اسب یا مرکب است که به دلیل بزرگی دیو به آن اشاره شده.

به پیش اندر آورد یکسر گله بنه هرچ کردند ترکان یله

رستم گله را پیشِ روی خود آورد و هرچه را ترکان رها کرده بودند، به چنگ آورد.

نکته ادبی: یکسر به معنای همه و به طور کامل است.

همی رفت با پیل و با خواسته وزو شد جهان یکسر آراسته

رستم با شکوه فراوان و همراه با غنایم بسیار، از جمله پیلان، به سوی شاه بازگشت و حضور او جهان را سراسر آراسته و پر رونق ساخت.

نکته ادبی: واژه 'پیل' در اینجا نماد ثروت و قدرت در فرهنگ حماسی است.

ز ره چون بشاه آمد این آگهی که برگشت ستم بدان فرهی

هنگامی که خبرِ پیروزی رستم و بازگشتِ شکوه و فره ایزدی به شاه رسید، او آگاه شد.

نکته ادبی: فرهی در اینجا به معنای شکوه و اقبال پادشاهی است.

از ایدر میان را بدان کرد بند کجا گور گیرد بخم کمند

شاه از شنیدن این خبر، کمر همت بست و خود را برای استقبال آماده کرد؛ همان‌گونه که شکارچی برای به بند کشیدن گورخر، کمند می‌اندازد و آماده می‌شود.

نکته ادبی: میان بستن کنایه از آماده شدن برای کاری بزرگ و سرنوشت‌ساز است.

کنون دیو و پیل آمدستش بچنگ بخشکی پلنگ و بدریا نهنگ

اکنون رستم دیو و پیل را به چنگ آورده و بر همه نیروهای شر، چه در خشکی و چه در دریا، چیره شده است.

نکته ادبی: اشاره به گستردگی قدرت قهرمان در تمام عرصه های جغرافیایی.

نیابد گذر شیر بر تیغ اوی همان دیو و هم مردم کینه جوی

هیچ شیرِ بیشه‌ای نمی‌تواند در برابر تیغ بران رستم تاب بیاورد و حتی دیوان و مردمان کینه‌توز نیز از قدرت او در امان نیستند.

نکته ادبی: تاکید بر شکست‌ناپذیری رستم در برابر هر نوع قدرت طبیعی و ماورایی.

پذیره شدن را بیاراست شاه بسر بر نهادند گردان کلاه

شاه برای پیشواز رفتن به سوی رستم، خود را آراست و بزرگان سپاه نیز کلاه بر سر نهادند تا در این مراسم حضور یابند.

نکته ادبی: پذیره شدن به معنای به استقبال رفتن است.

درفش شهنشاه با کرنای ببردند با ژنده پیل و درای

درفش شاهنشاهی را همراه با صدای کرنا و درای و با حضور پیل‌های تنومند، به راه انداختند.

نکته ادبی: اشاره به تجهیزات رزمی و تشریفاتی در مراسم استقبال.

چو رستم درفش جهاندار شاه نگه کرد کامد پذیره براه

زمانی که رستم درفش شاهِ جهان‌دار را دید که به استقبال او می‌آید، متوجه حضور پادشاه شد.

نکته ادبی: جهاندار صفت کنایی برای پادشاهی است که بر جهان مسلط است.

فرود آمد و خاک را داد بوس خروش سپاه آمد و بوق و کوس

رستم از اسب فرود آمد و خاک را به نشانه احترام بوسید؛ در همین هنگام صدای طبل و کوس سپاهیان در فضا پیچید.

نکته ادبی: خاک بوسیدن، عالی‌ترین درجه تعظیم و احترام در برابر پادشاه بود.

سر سرکشان رستم تاج بخش بفرمود تا برنشیند برخش

شاه که خود رستم را تاج‌بخش می‌دانست، به او فرمان داد تا دوباره بر اسب خویش، رخش، سوار شود.

نکته ادبی: تاج‌بخش لقبی است که شاه به رستم می‌دهد به پاس قدردانی از قدرت او در حفظ پادشاهی.

وزانجا بایوان شاه آمدند گشاده دل و نیک خواه آمدند

آن‌ها از آنجا به سوی ایوان شاه بازگشتند، در حالی که دل‌هایشان شاد و نیت‌هایشان نسبت به یکدیگر نیک بود.

نکته ادبی: ایوان به معنای کاخ یا تالار پذیرایی سلطنتی است.

به ایرانیان بر گله بخش کرد نشست تن خویشتن رخش کرد

رستم غنایم و گله‌هایی را که به دست آورده بود میان ایرانیان تقسیم کرد و خود نیز بر جایگاه شایسته‌اش قرار گرفت.

نکته ادبی: نشست تن خویشتن کردن کنایه از آرام گرفتن و در جایگاه خود قرار گرفتن است.

فرستاد پیلان بر پیل شاه که بر شیر پیلان بگیرند راه

رستم پیل‌های به غنیمت گرفته را نزد شاه فرستاد تا آن‌ها راه را بر دشمنان ببندند.

نکته ادبی: شیر پیلان ترکیب کنایی از پیل‌های قدرتمند و رزم‌آور است.

بیک هفته ایوان بیاراستند می و رود و رامشگران خواستند

به مدت یک هفته جشن و بزم در ایوان برپا کردند و شراب و موسیقی و رامشگران را مهیا نمودند.

نکته ادبی: می و رود نمادهای اصلی بزم در متون کلاسیک هستند.

بمی رستم آن داستان برگشاد وز اکوان همی کرد بر شاه یاد

رستم در مستیِ شادی، داستان نبرد با اکوان دیو را برای شاه بازگو کرد و از آن یاد نمود.

نکته ادبی: داستان برگشادن به معنای شرح دادن واقعه است.

که گوری ندیدم بخوبی چنوی بدان سرافرازی و آن رنگ و بوی

رستم گفت: گوری به آن زیبایی، سرافرازی، رنگ و بوی ندیده بودم.

نکته ادبی: اشاره به ظاهر فریبنده دیو در کالبد گورخر.

چو خنجر بدرید بر تنش پوست بروبر نبخشود دشمن نه دوست

زمانی که خنجر پوست تنش را درید، نه دوست و نه دشمن، هیچ‌کس بر او دل نسوزاند و ترحم نکرد.

نکته ادبی: خنجر به معنای سلاح تیز و برنده است.

سرش چون سر پیل و مویش دراز دهن پر زدندانهای گراز

سرش به بزرگی سر پیل بود و مویش بلند و دهانش پر از دندان‌های گراز بود.

نکته ادبی: استفاده از تشبیه برای ترسناک نشان دادن موجود اساطیری.

دو چشمش کبود و لبانش سیاه تنش را نشایست کردن نگاه

چشمانش کبود و لب‌هایش سیاه بود، به‌گونه‌ای که نگاه کردن به تنش نیز ممکن نبود.

نکته ادبی: توصیفِ زشتی و کراهت در ادبیات حماسی برای دیوان.

بدان زور و آن تن نباشد هیون همه دشت ازو شد چو دریای خون

هیچ موجود بزرگی چون هیون، چنین زور و تنومندی نداشت و تمام دشت از خون او همچون دریایی از خون شد.

نکته ادبی: هیون به معنای شتر یا مرکب بزرگ و پرقدرت است.

سرش کردم از تن بخنجر جدا چو باران ازو خون شد اندر هوا

سرش را با خنجر از تن جدا کردم و خون از بدن او همچون باران در هوا می‌پاشید.

نکته ادبی: تصویرسازی اغراق‌آمیز برای نمایش شدت مرگ دیو.

ازو ماند کیخسرو اندر شگفت چو بنهاد جام آفرین برگرفت

کی‌خسرو از شنیدن این داستان شگفت‌زده شد و پس از اینکه جام باده را بر زمین نهاد، لب به ستایش گشود.

نکته ادبی: جام آفرین گرفتن کنایه از نوشیدن باده برای ستایش و خوشامدگویی است.

بران کو چنان پهلوان آفرید کسی این شگفتی بگیتی ندید

شاه گفت: بر آن آفریدگاری که چنین پهلوان نیرومندی آفرید، کسی در جهان چنین شگفتی ندیده است.

نکته ادبی: اشاره به قدرت الهی در خلقت پهلوان.

که مردم بود خود بکردار اوی بمردی و بالا و دیدار اوی

که مردم معمولی نیز از نظر کردار، مردانگی، قد و قامت و چهره، مانند او هستند.

نکته ادبی: ستایش رستم به عنوان الگو و آرمانِ انسانی.

همی گفت اگر کردگار سپهر ندادی مرا بهره از داد و مهر

رستم گفت: اگر خداوندِ چرخِ گردون، از عدالت و مهربانی بهره‌ای به من نداده بود.

نکته ادبی: سپهر در اینجا نماد تقدیر و سرنوشت است.

نبودی بگیتی چنین کهترم که هزمان بدو دیو و پیل اشکرم

در جهان چنین فرد حقیر و ناچیزی نبودم که دیو و پیل، همنشین و هم‌نبرد من باشند.

نکته ادبی: تواضع قهرمانانه رستم در برابر مشیت الهی.

دو هفته بران گونه بودند شاد ز اکوان وز بزم کردند یاد

دو هفته با شادی گذراندند و از ماجرای اکوان و بزم سخن گفتند.

نکته ادبی: اشاره به گذر زمانِ خوش.

سه دیگر تهمتن چنین کرد رای که پیروز و شادان شود باز جای

سپس رستمِ تهمتن تصمیم گرفت که شادمان و پیروز به جایگاه خود بازگردد.

نکته ادبی: تهمتن لقبی برای رستم به معنای دارای تنِ قوی.

مرا بویهٔ زال سامست گفت چنین آرزو را نشاید نهفت

او گفت: شوق دیدار زالِ سام در دل دارم و چنین آرزویی را نمی‌توان پنهان کرد.

نکته ادبی: بویه به معنای آرزو و اشتیاق است.

شوم زود و آیم بدرگاه باز بباید همی کینه را کرد ساز

به سرعت می‌روم و باز می‌گردم، چرا که باید مقدمات کین‌خواهی را فراهم کرد.

نکته ادبی: تعهد به انجام وظیفه بزرگتر (کین سیاوش).

که کین سیاوش به پیل و گله نشاید چنین خوار کردن یله

زیرا کینِ سیاوش را که به پیل و گله مربوط است، نباید به این آسانی رها کرد.

نکته ادبی: اشاره به ضرورت پیگیری انتقام خون سیاوش.

در گنج بگشاد شاه جهان گرانمایه چیزی که بودش نهان

شاهِ جهان در گنجینه را گشود و ارزشمندترین چیزهایی که پنهان کرده بود را بیرون آورد.

نکته ادبی: اشاره به بخشندگی شاه در برابر پهلوان.

بیاورد ده جام گوهر ز گنج بزر بافته جامهٔ شاه پنج

ده جام پر از جواهر و پنج جامه شاهانه که با زر بافته شده بود را هدیه آورد.

نکته ادبی: زر بافته اشاره به هنرهای فاخر نساجی آن دوره.

غلامان روزمی بزرین کمر پرستندگان نیز با طوق زر

خدمتکارانی با کمربندهای زرین و پرستارانی با طوق‌های طلا همراه هدایا فرستاد.

نکته ادبی: نشانه شکوه هدایای سلطنتی.

ز گستردنیها و از تخت عاج ز دیبا و دینار و پیروزه تاج

از فرش‌های فاخر، تخت عاج، دیبای گران‌بها و سکه‌های زرین و تاجی فیروزه‌نشان فرستاد.

نکته ادبی: فهرستی از کالاهای تجملی آن عصر.

بنزدیک رستم فرستاد شاه که این هدیه با خویشتن بر براه

شاه به رستم گفت: این هدایا را با خود ببر.

نکته ادبی: تاکید بر تکریم رستم توسط پادشاه.

یک امروز با ما بباید بدن وزان پس ترا رای رفتن زدن

امروز را پیش ما بمان و سپس هر زمان که خواستی، سفر کن.

نکته ادبی: اشاره به حرمتِ میهمان.

ببود و بپیمود چندی نبید بشبگیر جز رای رفتن ندید

رستم ماند و شراب نوشید، اما در صبحگاه جز فکر رفتن چیزی در سر نداشت.

نکته ادبی: شبگیر به معنای صبح زود است.

دو فرسنگ با او بشد شهریار بپدرود کردن گرفتش کنار

پادشاه دو فرسنگ با او همراه شد و برای خداحافظی او را در آغوش گرفت.

نکته ادبی: پدرود به معنای وداع و خداحافظی است.

چو با راه رستم هم آواز گشت سپهدار ایران ازو بازگشت

زمانی که رستم راهی شد، سپهدار ایران از او جدا شد و بازگشت.

نکته ادبی: لحظه جدایی و بازگشت به وظایف خود.

جهان پاک بر مهر او گشت راست همی داشت گیتی بر انسان که خواست

جهان با مهر او آشتی کرد و گیتی همان‌گونه که می‌خواست، استوار ماند.

نکته ادبی: راست شدن گیتی کنایه از برقراری نظم و آرامش.

برین گونه گردد همی چرخ پیر گهی چون کمانست و گاهی چو تیر

روزگارِ کهن این‌چنین می‌گردد؛ گاهی مانند کمان خمیده است و سختی می‌آورد و گاهی چون تیر راست و تیز است.

نکته ادبی: تمثیل چرخِ پیر نشان‌دهنده ناپایداری اوضاع جهان است.

چو این داستان سربسر بشنوی از اکوان سوی کین بیژن شوی

وقتی این داستان را تا پایان شنیدی، از اکوان به سوی کین‌خواهی بیژن خواهی رفت.

نکته ادبی: اشاره به پیوند داستان‌های شاهنامه و گذار به قصه بعدی.