شاهنامه - داستان هفتخوان اسفندیار

فردوسی

بخش ۹

فردوسی
وز انجا بیامد به پرده سرای ز بیگانه پردخت کردند جای
پشوتن بشد نزد اسفندیار سخن رفت هرگونه از کارزار
بدو گفت جنگی چنین دژ به جنگ به سال فراوان نیاید به چنگ
مگر خوار گیرم تن خویش را یکی چاره سازم بداندیش را
توایدر شب و روز بیدار باش سپه را ز دشمن نگهدار باش
تن آنگه شود بی گمان ارجمند سزاوار شاهی و تخت بلند
کز انبوه دشمن نترسد به جنگ به کوه از پلنگ و به آب از نهنگ
به جایی فریب و به جایی نهیب گهی فر و زیب و گهی در نشیب
چو بازارگانی بدین دژ شوم نگویم که شیر جهان پهلوم
فراز آورم چاره از هر دری بخوانم ز هر دانشی دفتری
تو بی دیده بان و طلایه مباش ز هر دانشی سست مایه مباش
اگر دیده بان دود بیند به روز شب آتش چو خورشید گیتی فروز
چنین دان که آن کار کرد منست نه از چارهٔ هم نبرد منست
سپه را بیارای و ز ایدر بران زره دار با خود و گرز گران
درفش من از دور بر پای کن سپه را به قلب اندرون جای کن
بران تیز با گرزهٔ گاوسار چنان کن که خوانندت اسفندیار
وزان جایگه ساربان را بخواند به پیش پشوتن به زانو نشاند
بدو گفت صد بارکش سرخ موی بیاور سرافراز با رنگ و بوی
ازو ده شتر بار دینار کن دگر پنج دیبای چین بارکن
دگر پنج هرگونه ای گوهران یکی تخت زرین و تاج سران
بیاورد صندوق هشتاد جفت همه بند صندوقها در نهفت
صد و شست مرد از یلان برگزید کزیشان نهانش نیاید پدید
تنی بیست از نامداران خویش سرافراز و خنجرگزاران خویش
بفرمود تا بر سر کاروان بوند آن گرانمایگان ساروان
به پای اندرون کفش و در تن گلیم به بار اندرون گوهر و زر و سیم
سپهبد به دژ روی بنهاد تفت به کردار بازارگانان برفت
همی راند با نامور کاروان یلان سرافراز چون ساروان
چو نزدیک دژ شد برفت او ز پیش بدید آن دل و رای هشیار خویش
چو بانگ درای آمد از کاروان همی رفت پیش اندرون ساروان
به دژ نامدارن خبر یافتند فراوان بگفتند و بشتافتند
که آمد یکی مرد بازارگان درمگان فرو شد به دینارگان
بزرگان دژ پیش باز آمدند خریدار و گردن فراز آمدند
بپرسید هریک ز سالار بار کزین بارها چیست کاید به کار
چنین داد پاسخ که باری نخست به تن شاه باید که بینم درست
توانایی خویش پیدا کنم چو فرمان دهد دیده دریا کنم
شتربار بنهاد و خود رفت پیش که تا چون کند تیز بازار خویش
یکی طاس پر گوهر شاهوار ز دینار چندی ز بهر نثار
که بر تافتش ساعد و آستین یکی اسپ و دو جامه دیبای چین
بران طاس پوشیده تایی حریر حریر از بر و زیر مشک و عبیر
به نزدیک ارجاسپ شد چاره جوی به دیبا بیاراسته رنگ و بوی
چو دیدش فرو ریخت دینار و گفت که با شهریاران خرد باد جفت
یکی مردم ای شاه بازارگان پدر ترک و مادر ز آزادگان
ز توران به خرم به ایران برم وگر سوی دشت دلیران برم
یکی کاروانی شتر با منست ز پوشیدنی جامه های نشست
هم از گوهر و افسر و رنگ و بوی فروشنده ام هم خریدار جوی
به بیرون دژ کاله بگذاشتم جهان در پناه تو پنداشتم
اگر شاه بیند که این کاروان به دروازهٔ دژ کشد ساروان
به بخت تو از هر بد ایمن شوم بدین سایهٔ مهر تو بغنوم
چنین داد پاسخ که دل شاددار ز هر بد تن خویش آزاد دار
نیازاردت کس به توران زمین همان گر گرایی به ماچین و چین
بفرمود پس تا سرای فراخ به دژ بر یکی کلبه در پیش کاخ
به رویین دژاندر مر او را دهند همه بارش از دشت بر سر نهند
بسازد بران کلبه بازارگاه همی داردش ایمن اندر پناه
برفتند و صندوقها را به پشت کشیدند و ماهار اشتر به مشت
یکی مرد بخرد بپرسید و گفت که صندوق را چیست اندر نهفت
کشنده بدو گفت ما هوش خویش نهادیم ناچار بر دوش خویش
یکی کلبه برساخت اسفندیار بیاراست همچون گل اندر بهار
ز هر سو فراوان خریدار خاست بران کلبه بر تیز بازار خاست
ببود آن شب و بامداد پگاه ز ایوان دوان شد به نزدیک شاه
ز دینار وز مشک و دیبا سه تخت همی برد پیش اندرون نیکبخت
بیامد ببوسید روی زمین بر ارجاسپ چندی بکرد آفرین
چنین گفت کاین مایه ور کاروان همی راندم تیز با ساروان
بدو اندرون یاره و افسرست که شاه سرافراز را در خورست
بگوید به گنجور تا خواسته ببیند همه کلبه آراسته
اگر هیچ شایسته بیند به گنج بیارد همانا ندارد به رنج
پذیرفتن از شهریار زمین ز بازارگان پوزش و آفرین
بخندید ارجاسپ و بنواختش گرانمایه تر پایگه ساختش
چه نامی بدو گفت خراد نام جهانجوی با رادی و شادکام
به خراد گفت ای رد زاد مرد به رنجی همی گرد پوزش مگرد
ز دربان نباید ترا بار خواست به نزد من آی آنگهی کت هواست
ازان پس بپرسیدش از رنج راه ز ایران و توران و کار سپاه
چنین داد پاسخ که من ماه پنج کشیدم به راه اندرون درد و رنج
بدو گفت از کار اسفندیار به ایران خبر بود وز گرگسار
چنین داد پاسخ که ای نیک خوی سخن راند زین هر کسی بارزوی
یکی گفت کاسفندیار از پدر پرآزار گشت و بپیچید سر
دگر گفت کو از دژ گنبدان سپه برد و شد بر ره هفتخوان
که رزم آزماید به توران زمین بخواهد به مردی ز ارجاسپ کین
بخندید ارجاسپ گفت این سخن نگوید جهاندیده مرد کهن
اگر کرکس آید سوی هفتخوان مرا اهرمن خوان و مردم مخوان
چو بشنید جنگی زمین بوسه داد بیامد ز ایوان ارجاسپ شاد
در کلبه را نامور باز کرد ز بازارگان دژ پرآواز کرد
همی بود چندی خرید و فروخت همی هرکسی چشم خود را بدوخت
ز دینارگان یک درم بستدی همی این بران آن برین برزدی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این بخش از شاهنامه، نمودار نبوغ نظامی و تدبیر اسفندیار در مواجهه با دژی تسخیرناپذیر است. او به خوبی دریافته است که تکیه بر نیروی نظامی صرف برای فتح چنین قلعه‌ای، به بهای از دست رفتن جان سربازان تمام خواهد شد، از این رو، استراتژی خود را بر پایه فریب و نفوذ اطلاعاتی بنا می‌نهد.

فضای حاکم بر این روایت، آمیزه‌ای از احتیاط، نقشه کشی دقیق، و صبر استراتژیک است. اسفندیار در قامت یک فرمانده خردمند، نه تنها به تقویت توان نظامی می‌پردازد، بلکه با بهره‌گیری از نقش یک کاروان تجاری، سعی در شکستن حفاظ دژ از درون دارد که نشان‌دهنده اهمیت خرد در کنار شمشیر نزد حماسه‌سرای بزرگ است.

معنای روان

وز انجا بیامد به پرده سرای ز بیگانه پردخت کردند جای

اسفندیار از آنجا به خیمه اختصاصی خود رفت و دستور داد افراد غیرخودی و غریبه را از آنجا بیرون کنند تا محیط کاملا امن شود.

نکته ادبی: پرده‌سرای استعاره از خیمه فرماندهی است که حریم خصوصی سردار محسوب می‌شد.

پشوتن بشد نزد اسفندیار سخن رفت هرگونه از کارزار

پشوتن نزد اسفندیار رفت و در باب شیوه‌های مختلف جنگ و نبرد با یکدیگر گفتگو کردند.

نکته ادبی: بشد: ماضی از مصدر شدن به معنای رفتن.

بدو گفت جنگی چنین دژ به جنگ به سال فراوان نیاید به چنگ

اسفندیار به پشوتن گفت چنین دژ مستحکمی با جنگ مستقیم و خونین به این زودی‌ها تسخیر نمی‌شود.

نکته ادبی: دژ به جنگ: دژی که در نبرد تسخیر شود.

مگر خوار گیرم تن خویش را یکی چاره سازم بداندیش را

باید برای پیروزی، جان خود را به خطر بیندازم و نقشه‌ای برای فریب این دشمن بداندیش طراحی کنم.

نکته ادبی: خوار گرفتن تن: کنایه از نادیده گرفتن حفظ جان و دل به دریا زدن.

توایدر شب و روز بیدار باش سپه را ز دشمن نگهدار باش

تو باید در تمام شب و روز هوشیار باشی و مراقب باشی که سپاه از جانب دشمن آسیبی نبیند.

نکته ادبی: ایدر: واژه کهن به معنای اینجا.

تن آنگه شود بی گمان ارجمند سزاوار شاهی و تخت بلند

مقام و جایگاه انسان زمانی ارزشمند می‌شود و لیاقت رسیدن به پادشاهی و قدرت را پیدا می‌کند که...

نکته ادبی: بی‌گمان: به معنای قطعی و مسلم.

کز انبوه دشمن نترسد به جنگ به کوه از پلنگ و به آب از نهنگ

که در میدان نبرد، از انبوه دشمنان هراسی به دل راه ندهد؛ درست مانند پلنگی که در کوه یا نهنگی که در آب از چیزی نمی‌ترسد.

نکته ادبی: تشبیه به پلنگ و نهنگ برای نشان دادن شجاعت ذاتی و بی‌باک بودن.

به جایی فریب و به جایی نهیب گهی فر و زیب و گهی در نشیب

در میدان جنگ، گاهی باید فریب داد، گاهی باید ترساند، گاهی باید شکوه و قدرت نشان داد و گاهی باید از موضع قدرت پایین آمد تا نقشه عملی شود.

نکته ادبی: فر و زیب: نشان‌دهنده شکوه و زیبایی ظاهری که می‌تواند ابزاری برای فریب باشد.

چو بازارگانی بدین دژ شوم نگویم که شیر جهان پهلوم

من در پوشش یک تاجر به این دژ وارد می‌شوم و هرگز بروز نخواهم داد که پهلوان جهان هستم.

نکته ادبی: شیر جهان‌پهلوان: صفت حماسی برای اسفندیار.

فراز آورم چاره از هر دری بخوانم ز هر دانشی دفتری

از هر راهی که بتوانم، چاره‌ای می‌اندیشم و تمام تجربیات و دانش‌های خود را برای این نقشه به کار می‌بندم.

نکته ادبی: فراز آوردن: جمع کردن و مهیا کردن.

تو بی دیده بان و طلایه مباش ز هر دانشی سست مایه مباش

تو نباید از گماشتن دیده‌بان و طلایه غافل شوی و در هیچ دانش نظامی کوتاهی نکن.

نکته ادبی: سست‌مایه: ضعیف و بی‌دانش.

اگر دیده بان دود بیند به روز شب آتش چو خورشید گیتی فروز

اگر دیده‌بان در روز گرد و غبار دید، یا در شب آتشی روشن دید که مانند خورشید می‌درخشید، باید سریع اقدام کند.

نکته ادبی: گیتی‌فروز: بسیار روشن و درخشان.

چنین دان که آن کار کرد منست نه از چارهٔ هم نبرد منست

این‌گونه گمان کن که این اقدامات حاصل خرد و تدبیر من است و نه ناشی از نیروی جنگی حریف.

نکته ادبی: کارکرد: تدبیر و عمل هوشمندانه.

سپه را بیارای و ز ایدر بران زره دار با خود و گرز گران

سپاه را آماده حرکت کن و از اینجا حرکت دهید؛ زره‌پوشان را با گرزهای سنگین همراه ساز.

نکته ادبی: ایدر: اینجا.

درفش من از دور بر پای کن سپه را به قلب اندرون جای کن

پرچم مرا از دور برافراشته کن و نیروهای اصلی سپاه را در قلب لشکر مستقر کن.

نکته ادبی: درفش: پرچم نماد فرماندهی.

بران تیز با گرزهٔ گاوسار چنان کن که خوانندت اسفندیار

با شجاعت و با گرزهای گاوسار حمله کن، چنان‌که همه بدانند تو اسفندیاری.

نکته ادبی: گرز گاوسار: گرزی که سر آن به شکل سر گاو است و سلاح مخصوص قهرمانان شاهنامه است.

وزان جایگه ساربان را بخواند به پیش پشوتن به زانو نشاند

پس از آن، ساربان کاروان را صدا زد و او را نزد پشوتن آورد و دستور داد بنشیند.

نکته ادبی: ساربان: کسی که مسئولیت شترها را بر عهده دارد.

بدو گفت صد بارکش سرخ موی بیاور سرافراز با رنگ و بوی

به او گفت صد شتر سرخ‌موی را که بهترین نوع شتر هستند، همراه با افراد سرافراز و خوش‌چهره آماده کن.

نکته ادبی: رنگ و بوی: کنایه از زیبایی و آراستگی ظاهری.

ازو ده شتر بار دینار کن دگر پنج دیبای چین بارکن

بار ده شتر را دینار طلا قرار بده و بار پنج شتر دیگر را پارچه‌های گران‌بهای چینی بگذار.

نکته ادبی: دیبای چین: پارچه‌های ابریشمی بسیار گران‌قیمت در ادبیات کلاسیک.

دگر پنج هرگونه ای گوهران یکی تخت زرین و تاج سران

بار پنج شتر دیگر را انواع جواهرات و گوهرها قرار بده و یک تخت و تاج پادشاهی نفیس هم آماده کن.

نکته ادبی: گوهران: جواهرات و سنگ‌های قیمتی.

بیاورد صندوق هشتاد جفت همه بند صندوقها در نهفت

او هشتاد جفت صندوق آورد و تمام درهای صندوق‌ها را محکم بست تا محتویاتشان مشخص نشود.

نکته ادبی: نهفت: پنهان و پوشیده.

صد و شست مرد از یلان برگزید کزیشان نهانش نیاید پدید

صد و شصت نفر از جنگجویان نامدار را انتخاب کرد که هویتشان در این لباس مبدل فاش نشود.

نکته ادبی: یلان: جمع یل به معنای پهلوانان.

تنی بیست از نامداران خویش سرافراز و خنجرگزاران خویش

بیست نفر از سرداران و بزرگان سپاه خودش را که خنجر به دست و جنگجو بودند، انتخاب کرد.

نکته ادبی: خنجرگزاران: کسانی که در استفاده از خنجر مهارت دارند.

بفرمود تا بر سر کاروان بوند آن گرانمایگان ساروان

دستور داد که آن بزرگان، در ظاهر نقش ساربان‌های کاروان را بازی کنند.

نکته ادبی: گران‌مایگان: افراد ارزشمند و بزرگ‌منش.

به پای اندرون کفش و در تن گلیم به بار اندرون گوهر و زر و سیم

آن‌ها لباس ساده ساربان‌ها را پوشیدند و در زیر بارها، جواهرات و زر و سیم پنهان کردند.

نکته ادبی: گلیم: پارچه خشن و ساده که لباس چوپانان و ساربانان بود.

سپهبد به دژ روی بنهاد تفت به کردار بازارگانان برفت

اسفندیار با عجله به سمت دژ حرکت کرد، درست مثل تاجری که به دنبال کسب و کار است.

نکته ادبی: تفت: شتابان و با عجله.

همی راند با نامور کاروان یلان سرافراز چون ساروان

او به همراه آن کاروانِ باابهت حرکت می‌کرد و آن پهلوانانِ بزرگ‌منش، نقش ساربان را بازی می‌کردند.

نکته ادبی: نامور: مشهور و بلندآوازه.

چو نزدیک دژ شد برفت او ز پیش بدید آن دل و رای هشیار خویش

وقتی به نزدیکی دژ رسید، اسفندیار جلوتر رفت تا با هوشمندی و درایت خودش، وضعیت را ارزیابی کند.

نکته ادبی: دل و رای هشیار: ذهن بیدار و بینش عمیق.

چو بانگ درای آمد از کاروان همی رفت پیش اندرون ساروان

همین که صدای زنگوله کاروان به گوش رسید، ساربان پیشاپیش حرکت کرد.

نکته ادبی: درای: زنگ بزرگ کاروان.

به دژ نامدارن خبر یافتند فراوان بگفتند و بشتافتند

در داخل دژ، بزرگان خبردار شدند و با شتاب به یکدیگر گفتند که خبری شده است.

نکته ادبی: نامداران: بزرگان و اشراف.

که آمد یکی مرد بازارگان درمگان فرو شد به دینارگان

گفتند تاجری آمده که اموال فراوان و دینارهای بسیار همراه دارد.

نکته ادبی: درمگان: سکه‌های نقره؛ دینارگان: سکه‌های طلا.

بزرگان دژ پیش باز آمدند خریدار و گردن فراز آمدند

بزرگان دژ برای استقبال پیش آمدند، همگی مشتاق خرید و در عین حال مغرور و گردن‌فراز بودند.

نکته ادبی: گردن‌فراز: کسانی که غرور و قدرت دارند.

بپرسید هریک ز سالار بار کزین بارها چیست کاید به کار

هرکدام از سالار کاروان پرسیدند که در این بارها چه چیزهایی هست که ارزش خرید داشته باشد؟

نکته ادبی: سالار بار: رئیس کاروان.

چنین داد پاسخ که باری نخست به تن شاه باید که بینم درست

او در پاسخ گفت که اول باید پادشاه شما را ببینم تا اوضاع را بسنجم.

نکته ادبی: درست دیدن: به دقت بررسی کردن.

توانایی خویش پیدا کنم چو فرمان دهد دیده دریا کنم

می‌خواهم توانایی‌های خود را نشان دهم و اگر پادشاه اجازه دهد، هرچه در توان دارم عرضه خواهم کرد.

نکته ادبی: دیده دریا کردن: کنایه از سخاوت و بخشندگی فراوان.

شتربار بنهاد و خود رفت پیش که تا چون کند تیز بازار خویش

شترها را متوقف کرد و خودش جلو رفت تا بازارگرمی کند و مشتریان را جذب نماید.

نکته ادبی: تیز بازار خویش کردن: کنایه از رونق بخشیدن به کسب‌وکار و فریب دادن مشتری.

یکی طاس پر گوهر شاهوار ز دینار چندی ز بهر نثار

یک تشت پر از جواهرات شاهانه و مقداری سکه طلا برای هدیه و پیشکش همراه داشت.

نکته ادبی: طاس: ظرفی فلزی معمولاً گرد و گود؛ نثار: هدیه و پیشکش.

که بر تافتش ساعد و آستین یکی اسپ و دو جامه دیبای چین

او آستین‌هایش را بالا زد و اسب و پارچه‌های گران‌بهای چینی را به عنوان هدیه نشان داد.

نکته ادبی: برتافتن ساعد: آماده شدن برای کار یا ادای احترام.

بران طاس پوشیده تایی حریر حریر از بر و زیر مشک و عبیر

روی آن تشت، حریری گران‌بها انداخت که زیر آن با مشک و عطر معطر شده بود.

نکته ادبی: عبیر: ماده‌ای خوشبو که از ترکیب مشک و عنبر ساخته می‌شد.

به نزدیک ارجاسپ شد چاره جوی به دیبا بیاراسته رنگ و بوی

اسفندیار در حالی که به دنبال راه چاره بود نزد ارجاسپ رفت و با هدایای نفیس خود را آراست.

نکته ادبی: چاره‌جوی: کسی که در پی یافتن راه حل است.

چو دیدش فرو ریخت دینار و گفت که با شهریاران خرد باد جفت

وقتی ارجاسپ او را دید، دینارها را پیشکش کرد و گفت که خرد همیشه یار و همراه پادشاهان باد.

نکته ادبی: خرد با شهریاران جفت باد: دعایی برای حاکمان که خردمند باشند.

یکی مردم ای شاه بازارگان پدر ترک و مادر ز آزادگان

گفت ای شاه، من مردی تاجر هستم؛ پدرم ترک‌نژاد و مادرم از خاندان آزادگان است.

نکته ادبی: آزادگان: در ادب حماسی به معنای نجبا و اشراف‌زادگان.

ز توران به خرم به ایران برم وگر سوی دشت دلیران برم

من کالا را از توران به ایران می‌برم یا به دشت‌های پر از دلاوران می‌فرستم.

نکته ادبی: دشت دلیران: کنایه از سرزمین‌های جنگجوخیز.

یکی کاروانی شتر با منست ز پوشیدنی جامه های نشست

کاروانی از شتر همراه دارم که پر از لباس‌ها و پارچه‌های فاخر است.

نکته ادبی: پوشیدنی: پارچه‌ها و جامه‌هایی که برای لباس دوختن استفاده می‌شوند.

هم از گوهر و افسر و رنگ و بوی فروشنده ام هم خریدار جوی

هم از جواهرات و افسر و عطریات دارم؛ من هم فروشنده‌ام و هم به دنبال خرید کالاهای خوب هستم.

نکته ادبی: افسر: تاج و کلاه‌های سلطنتی.

به بیرون دژ کاله بگذاشتم جهان در پناه تو پنداشتم

کاروان را بیرون دژ گذاشتم و جهان را در پناه تو می‌بینم.

نکته ادبی: کاله: کالا و اثاثیه تجاری.

اگر شاه بیند که این کاروان به دروازهٔ دژ کشد ساروان

اگر پادشاه اجازه دهد، ساربان‌ها کاروان را به دروازه دژ وارد کنند.

نکته ادبی: دروازه دژ: ورودی قلعه نظامی.

به بخت تو از هر بد ایمن شوم بدین سایهٔ مهر تو بغنوم

به بخت تو از هر بدی ایمن خواهم بود و زیر سایه لطف تو استراحت می‌کنم.

نکته ادبی: بغنویم: از غنودن به معنای خوابیدن و استراحت کردن.

چنین داد پاسخ که دل شاددار ز هر بد تن خویش آزاد دار

ارجاسپ پاسخ داد که دلت شاد باشد و از هر خطری خودت را آزاد و در امان بدان.

نکته ادبی: شادداشتن: اطمینان دادن و آرام کردن.

نیازاردت کس به توران زمین همان گر گرایی به ماچین و چین

هیچ‌کس در سرزمین توران تو را نخواهد آزرد، چه در توران باشی و چه به ماچین و چین بروی.

نکته ادبی: ماچین و چین: سرزمین‌های شرقی دوردست که در ادبیات کهن نماد دوری و ثروت بودند.

بفرمود پس تا سرای فراخ به دژ بر یکی کلبه در پیش کاخ

اسفندیار دستور داد تا در درون دژ، درست روبروی کاخ اصلی، بازاری بزرگ و مغازه‌ای فراهم کنند.

نکته ادبی: «کلبه» در اینجا به معنای دکان یا غرفه در بازار است نه خانه کوچک.

به رویین دژاندر مر او را دهند همه بارش از دشت بر سر نهند

او دستور داد که همۀ بارهای بازرگانی را از دشت بیرون دژ به داخل آورده و در آنجا انبار کنند.

نکته ادبی: «روئین‌دژ» نام خاص برای قلعه‌ای تسخیرناپذیر است که نماد قدرت نظامی تورانیان است.

بسازد بران کلبه بازارگاه همی داردش ایمن اندر پناه

اسفندیار بنا داشت تا در آن غرفه، بازاری راه بیندازد و خود را تحت حفاظت و امنیتِ دژ قرار دهد.

نکته ادبی: «بازارگاه» به معنای محل دادوستد و بازار است.

برفتند و صندوقها را به پشت کشیدند و ماهار اشتر به مشت

سربازانِ اسفندیار که در لباس بازرگان بودند، صندوق‌های کالا را بر پشت خود حمل کردند و مهار شتران را به دست گرفتند تا وارد شوند.

نکته ادبی: «ماهار» به معنای افسار و طنابی است که به بینی شتر می‌بندند.

یکی مرد بخرد بپرسید و گفت که صندوق را چیست اندر نهفت

مردی هوشیار و کنجکاو از میانِ نگهبانان پرسید که داخل این صندوق‌های سنگین چیست؟

نکته ادبی: «نهفت» در اینجا به معنای نهان‌جای یا آنچه در پنهان است به کار رفته است.

کشنده بدو گفت ما هوش خویش نهادیم ناچار بر دوش خویش

آن شخصی که بارها را می‌کشید (اسفندیار)، به او پاسخ داد که ما تمام سرمایه و هستیِ خود را برای تجارت بر دوش خود نهاده‌ایم.

نکته ادبی: «هوش خویش» در اینجا کنایه از تمامِ سرمایه و دارایی ارزشمند است.

یکی کلبه برساخت اسفندیار بیاراست همچون گل اندر بهار

اسفندیار در آنجا بازاری دایر کرد و مغازه را مانند گلزاری در فصل بهار، زیبا و فریبنده آراست.

نکته ادبی: استعاره از آرایش و تزیین بازار برای جلب توجه دشمن.

ز هر سو فراوان خریدار خاست بران کلبه بر تیز بازار خاست

از هر طرف خریدارانِ بسیاری به سوی مغازۀ او هجوم آوردند و بازارش به سرعت گرم و پررونق شد.

نکته ادبی: «تیز بازار خاست» کنایه از پررونق شدن داد و ستد است.

ببود آن شب و بامداد پگاه ز ایوان دوان شد به نزدیک شاه

آن شب گذشت و صبحگاهان، اسفندیار با شتاب به سوی کاخ ارجاسپ حرکت کرد.

نکته ادبی: «بامداد پگاه» ترکیب تأکیدی برای صبح زود است.

ز دینار وز مشک و دیبا سه تخت همی برد پیش اندرون نیکبخت

او مقداری دینار (سکه طلا) و مشکِ خوشبو و پارچه‌های گران‌بهای دیبا را بر سه تخت حمل کرد تا به عنوان پیشکش به ارجاسپ تقدیم کند.

نکته ادبی: «پیش اندرون» به معنای پیشکش یا هدایایی است که نزد شاه می‌برند.

بیامد ببوسید روی زمین بر ارجاسپ چندی بکرد آفرین

اسفندیار نزد شاه آمد، زمین را بوسید (کرنش کرد) و ارجاسپ را بسیار ستود و برایش دعا کرد.

نکته ادبی: «آفرین کردن» در اینجا به معنای دعا کردن و ستایش شاه است.

چنین گفت کاین مایه ور کاروان همی راندم تیز با ساروان

اسفندیار گفت: این کاروانِ ارزشمند را با شتاب نزد تو آوردم.

نکته ادبی: «مایه‌ور» به معنای پرمایه و ارزشمند است.

بدو اندرون یاره و افسرست که شاه سرافراز را در خورست

درون این بارها، یاره (دستبند) و افسر (تاج) گران‌بهایی است که لایق و شایستۀ پادشاهِ بلندمرتبه‌ای همچون توست.

نکته ادبی: «سرافراز» لقب تشریفاتی برای شاه است.

بگوید به گنجور تا خواسته ببیند همه کلبه آراسته

به مسئول گنجینه بگو تا نگاهی به این کالاهای آراسته در دکان بیندازد.

نکته ادبی: «گنجور» به معنای خزانه‌دار است.

اگر هیچ شایسته بیند به گنج بیارد همانا ندارد به رنج

اگر در میان آن‌ها کالایی شایستۀ خزینۀ تو دید، آن را بردار و نگرانِ زحمتِ آن نباش.

نکته ادبی: «به رنج» در اینجا به معنای بیهوده و بدونِ پاداش است.

پذیرفتن از شهریار زمین ز بازارگان پوزش و آفرین

ارجاسپ هدیه را پذیرفت و با احترام و سپاس از بازرگان استقبال کرد.

نکته ادبی: «پوزش» در اینجا به معنای سپاس‌گزاری و تلطف است.

بخندید ارجاسپ و بنواختش گرانمایه تر پایگه ساختش

ارجاسپ خندید و با مهربانی با او رفتار کرد و جایگاهی والاتر و ارزشمندتر به او بخشید.

نکته ادبی: «بنواختن» به معنای نوازش کردن و مورد لطف قرار دادن است.

چه نامی بدو گفت خراد نام جهانجوی با رادی و شادکام

ارجاسپ از او پرسید نامت چیست؟ پاسخ داد: نامم خراد است؛ مردی جویایِ دنیا که اهل سخاوت و شادکامی است.

نکته ادبی: «خراد» (خرد) نمادی است که اسفندیار برای خود برگزیده تا خود را دانا و زیرک نشان دهد.

به خراد گفت ای رد زاد مرد به رنجی همی گرد پوزش مگرد

ارجاسپ به خراد (اسفندیار) گفت: ای مردِ بزرگوار، خود را به خاطر دربان و اجازه‌گرفتن از او، به زحمت نینداز.

نکته ادبی: «رد» به معنای سرور و بزرگِ قوم است.

ز دربان نباید ترا بار خواست به نزد من آی آنگهی کت هواست

هر زمان که دلت خواست، بدون اجازه گرفتن از نگهبانان، مستقیم نزد من بیا.

نکته ادبی: «بار خواستن» به معنای اجازه ورود گرفتن از دربار است.

ازان پس بپرسیدش از رنج راه ز ایران و توران و کار سپاه

سپس ارجاسپ از رنجِ سفر و اوضاع ایران و توران و وضعیت سپاهیان جویا شد.

نکته ادبی: «کار سپاه» استعاره از اخبار نظامی است.

چنین داد پاسخ که من ماه پنج کشیدم به راه اندرون درد و رنج

او (اسفندیار) پاسخ داد: پنج ماه تمام در راه بودم و رنج فراوانی کشیدم.

نکته ادبی: «ماه پنج» در اینجا اشاره به مدت طولانی سفر دارد.

بدو گفت از کار اسفندیار به ایران خبر بود وز گرگسار

ارجاسپ از او پرسید: آیا در ایران و مناطق گرگسار، خبری از اسفندیار هست؟

نکته ادبی: «گرگسار» نام جغرافیایی که در متن آمده است.

چنین داد پاسخ که ای نیک خوی سخن راند زین هر کسی بارزوی

اسفندیار پاسخ داد: ای شاهِ نیک‌سیرت، همه کس با اشتیاق از او سخن می‌گویند.

نکته ادبی: «بارزوی» به معنای با میل و رغبت است.

یکی گفت کاسفندیار از پدر پرآزار گشت و بپیچید سر

برخی می‌گویند اسفندیار از پدرش رنجیده و سرکشی کرده است.

نکته ادبی: «بپیچید سر» کنایه از نافرمانی و سرکشی کردن است.

دگر گفت کو از دژ گنبدان سپه برد و شد بر ره هفتخوان

عده‌ای دیگر می‌گویند او از «دژ گنبدان» سپاهی فراهم کرد و راه هفت‌خوان را در پیش گرفت.

نکته ادبی: «هفت‌خوان» نماد مراحل سخت و خطرناک حماسی است.

که رزم آزماید به توران زمین بخواهد به مردی ز ارجاسپ کین

آن‌ها می‌گویند او می‌خواهد در توران بجنگد و با دلیری انتقامِ خونِ گذشته را از ارجاسپ بگیرد.

نکته ادبی: «کین» به معنای خون‌خواهی و انتقام است.

بخندید ارجاسپ گفت این سخن نگوید جهاندیده مرد کهن

ارجاسپ خندید و گفت: این سخن را هیچ انسانِ جهان‌دیده‌ای باور نمی‌کند.

نکته ادبی: «جهاندیده» صفت کنایی برای انسانِ باتجربه و عاقل است.

اگر کرکس آید سوی هفتخوان مرا اهرمن خوان و مردم مخوان

اگر اسفندیار به هفت‌خوان بیاید، مرا «اهریمن» بنام، نه یک انسان (یعنی چنین چیزی محال است).

نکته ادبی: «اهریمن» نماد پلیدی و شکست در برابر نیروهای الهی است.

چو بشنید جنگی زمین بوسه داد بیامد ز ایوان ارجاسپ شاد

چون اسفندیار (جنگی) این را شنید، زمین را بوسید و با خوشحالی از کاخ ارجاسپ خارج شد.

نکته ادبی: «جنگی» لقب اسفندیار است که بر دلاوری او تأکید دارد.

در کلبه را نامور باز کرد ز بازارگان دژ پرآواز کرد

اسفندیارِ نامور، درِ آن مغازه را باز کرد و در میانِ اهالیِ دژ، شهرتی برای بازرگان دست‌وپا کرد.

نکته ادبی: «پرآواز کرد» کنایه از مشهور کردن و بر سر زبان‌ها انداختن است.

همی بود چندی خرید و فروخت همی هرکسی چشم خود را بدوخت

مدتی به خرید و فروش پرداخت و همه مردم چشمِ طمع به کالاهای او دوختند.

نکته ادبی: «چشم خود را بدوخت» کنایه از خیره شدن و توجهِ شدید به کالاهاست.

ز دینارگان یک درم بستدی همی این بران آن برین برزدی

او از سکه‌های طلا (دینار) حتی یک درم هم کم نمی‌گرفت و مدام در حال دادوستد بود.

نکته ادبی: «برزدی» در اینجا به معنای معامله کردن و دست‌به‌دست کردن سکه‌هاست.