شاهنامه - داستان هفتخوان اسفندیار

فردوسی

بخش ۵

فردوسی
ازان کار پر درد شد گرگسار کجا زنده شد مرده اسفندیار
سراپرده زد بر لب آن شاه همه خیمه ها گردش اندر سپاه
می و رود بر خوان و میخواره خواست به یاد جهاندار بر پای خاست
بفرمود تا داغ دل گرگسار بیامد نوان پیش اسفندیار
می خسروانی سه جامش بداد بخندید و زان اژدها کرد یاد
بدو گفت کای بد تن بی بها ببین این دمهنج نر اژدها
ازین پس به منزل چه پیش آیدم کجا رنج و تیمار بیش آیدم
بدو گفت کای شاه پیروزگر همی یابی از اختر نیک بر
تو فردا چو در منزل آیی فرود به پیشت زن جادو آرد درود
که دیدست زین پیش لشکر بسی نکردست پیچان روان از کسی
چو خواهد بیابان چو دریا کند به بالای خورشید پهنا کند
ورا غول خوانند شاهان به نام به روز جوانی مرو پیش دام
به پیروزی اژدها باز گرد نباید که نام اندرآری به گرد
جهانجوی گفت ای بد شوخ روی ز من هرچ بینی تو فردا بگوی
که من با زن جادوان آن کنم که پشت و دل جادوان بشکنم
به پیروزی دادده یک خدای سر جاودان اندر آرم به پای
چو پیراهن زرد پوشید روز سوی باختر گشت گیتی فروز
سپه برگرفت و بنه بر نهاد ز یزدان نیکی دهش کرد یاد
شب تیره لشکر همی راند شاه چو خورشید بفروخت زرین کلاه
چو یاقوت شد روی برج بره بخندید روی زمین یکسره
سپه را همه بر پشوتن سپرد یکی جام زرین پر از می ببرد
یکی ساخته نیز تنبور خواست همی رزم پیش آمدش سور خواست
یکی بیشه ای دید همچون بهشت تو گفتی سپهر اندرو لاله کشت
ندید از درخت اندرو آفتاب به هر جای بر چشمه ای چون گلاب
فرود آمد از بارگی چون سزید ز بیشه لب چشمه ای برگزید
یکی جام زرین به کف برنهاد چو دانست کز می دلش گشت شاد
همانگاه تنبور را برگرفت سراییدن و ناله اندر گرفت
همی گفت بداختر اسفندیار که هرگز نبیند می و میگسار
نبیند جز از شیر و نر اژدها ز چنگ بلاها نیابد رها
نیابد همی زین جهان بهره ای به دیدار فرخ پری چهره ای
بیابم ز یزدان همی کام دل مرا گر دهد چهرهٔ دلگسل
به بالا چو سرو و چو خورشید روی فروهشته از مشک تا پای موی
زن جادو آواز اسفندیار چو بشنید شد چون گل اندر بهار
چنین گفت کامد هژبری به دام ابا چامه و رود و پر کرده جام
پر آژنگ رویی بی آیین و زشت بدان تیرگی جادویها نوشت
بسان یکی ترک شد خوب روی چو دیبای چینی رخ از مشک موی
بیامد به نزدیک اسفندیار نشست از بر سبزه و جویبار
جهانجوی چون روی او را بدید سرود و می و رود برتر کشید
چنین گفت کای دادگر یک خدای به کوه و بیابان توی رهنمای
بجستم هم اکنون پری چهره ای به تن شهره ای زو مرا بهره ای
بداد آفرینندهٔ داد و راد مرا پاک جام و پرستنده داد
یکی جام پر بادهٔ مشک بوی بدو داد تا لعل گرددش روی
یکی نغز پولاد زنجیر داشت نهان کرده از جادو آژیر داشت
به بازوش در بسته بد زردهشت بگشتاسپ آورده بود از بهشت
بدان آهن از جان اسفندیار نبردی گمانی به بد روزگار
بینداخت زنجیر در گردنش بران سان که نیرو ببرد از تنش
زن جادو از خویشتن شیر کرد جهانجوی آهنگ شمشیر کرد
بدو گفت بر من نیاری گزند اگر آهنین کوه گردی بلند
بیارای زان سان که هستی رخت به شمشیر یازم کنون پاسخت
به زنجیر شد گنده پیری تباه سر و موی چون برف و رنگی سیاه
یکی تیز خنجر بزد بر سرش مبادا که بینی سرش گر برش
چو جادو بمرد آسمان تیره گشت بران سان که چشم اندران خیره گشت
یکی باد و گردی برآمد سیاه بپوشید دیدار خورشید و ماه
به بالا برآمد جهانجوی مرد چو رعد خروشان یکی نعره کرد
پشوتن بیامد همی با سپاه چنین گفت کای نامبردار شاه
نه با زخم تو پای دارد نهنگ نه ترک و نه جادو نه شیر و پلنگ
به گیتی بماناد یل سرفراز جهان را به مهر تو بادا نیاز
یکی آتش از تارک گرگسار برآمد ز پیکار اسفندیار

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این بخش از حماسه، روایت‌گرِ یکی از مراحلِ سرنوشت‌سازِ سفرِ اسفندیار است که در آن، تقابلِ میانِ اراده‌ی استوارِ قهرمانِ حق‌پرست و فریب‌هایِ ظاهریِ دنیایِ تاریک به تصویر کشیده شده است. شاعر در این ابیات نشان می‌دهد که چگونه خرد و ایمان، انسان را در برابرِ وسوسه‌هایِ رنگارنگ و فریبنده‌ی شیطان صفتان مصون می‌دارد.

درونمایه‌ی اصلی این قطعه، پیروزیِ حقیقت بر نیرنگ است. اسفندیار با تکیه بر یزدان، در حالی که آگاهانه خود را به دام می‌اندازد تا ماهیتِ پلیدِ جادوگر را آشکار کند، در نهایت با شناساییِ چهره‌ی واقعیِ باطل، آن را در هم می‌شکند و با دلی روشن به مسیرِ خود ادامه می‌دهد.

معنای روان

ازان کار پر درد شد گرگسار کجا زنده شد مرده اسفندیار

گرگسار از اینکه اسفندیارِ قدرتمند که گویی از مرگ بازگشته بود، دوباره جان گرفت و به مسیر خود ادامه داد، بسیار نگران و پریشان شد.

نکته ادبی: گرگسار نامی است که به دشمن یا راهنمایِ بدخواه اشاره دارد و در اینجا به معنایِ انسانی با سرشتِ درنده است.

سراپرده زد بر لب آن شاه همه خیمه ها گردش اندر سپاه

اسفندیار در کنارِ آن مکان خیمه زد و تمام سپاهیانش در اطراف او مستقر شدند.

نکته ادبی: سراپرده به معنای خیمه بزرگ و مجلل است.

می و رود بر خوان و میخواره خواست به یاد جهاندار بر پای خاست

سپس درخواستِ شراب و موسیقی کرد و به یادِ خداوندِ جهان‌دار برپا خاست تا او را ستایش کند.

نکته ادبی: رود نامِ سازی است که نمادِ نشاط و بزم است.

بفرمود تا داغ دل گرگسار بیامد نوان پیش اسفندیار

دستور داد تا گرگسار که از درون اندوهگین بود، با حالتِ فروتنی و هراس نزد او بیاید.

نکته ادبی: نوان به معنای نالان و لرزان است که نشانه ذلتِ گرگسار در برابر اسفندیار است.

می خسروانی سه جامش بداد بخندید و زان اژدها کرد یاد

به او سه جام شرابِ سلطنتی داد، خندید و از آن موجودِ (جادوگرِ) خطرناک یاد کرد.

نکته ادبی: میِ خسروانی اشاره به شرابِ ناب و گران‌بها دارد.

بدو گفت کای بد تن بی بها ببین این دمهنج نر اژدها

اسفندیار به او گفت: ای انسانِ پست و بی‌ارزش، این جادوگرِ خطرناک را به من نشان بده.

نکته ادبی: دمهنج به معنای خطرناک و مایه تباهی است.

ازین پس به منزل چه پیش آیدم کجا رنج و تیمار بیش آیدم

بگو در منزلِ بعدی چه چیزی در انتظار من است و کجا سختی و رنجِ بیشتری خواهم دید؟

نکته ادبی: تیمار در ادبیاتِ کهن به معنای اندوه و غم است.

بدو گفت کای شاه پیروزگر همی یابی از اختر نیک بر

گرگسار به او گفت: ای شاهِ پیروزمند، تو همیشه از اقبالِ نیک برخوردار هستی.

نکته ادبی: اختر به معنای ستاره و در اینجا به معنای بخت و سرنوشت است.

تو فردا چو در منزل آیی فرود به پیشت زن جادو آرد درود

فردا وقتی به مقصد رسیدی، زنی جادوگر به استقبال تو می‌آید و به تو خوش‌آمد می‌گوید.

نکته ادبی: درود در اینجا به معنای سلام و خوش‌آمدگوییِ فریبنده است.

که دیدست زین پیش لشکر بسی نکردست پیچان روان از کسی

او لشکر‌های بسیاری را دیده است و هیچ‌کس نتوانسته او را شکست دهد یا فکرِ او را آشفته کند.

نکته ادبی: پیچان روان کنایه از ناتوان کردن و پریشان ساختنِ ذهنِ حریف است.

چو خواهد بیابان چو دریا کند به بالای خورشید پهنا کند

او می‌تواند بیابان را مانند دریا متلاطم کند و قدِ خود را تا ارتفاع خورشید بالا ببرد.

نکته ادبی: اشاره به قدرتِ تغییرِ شکل و بزرگ‌نماییِ جادوگر است.

ورا غول خوانند شاهان به نام به روز جوانی مرو پیش دام

پادشاهان او را غول می‌نامند؛ پس در دورانِ جوانیِ خود، به سمتِ دامِ او نرو.

نکته ادبی: غول در اساطیر نمادِ موجودی فریبنده و خطرناک است.

به پیروزی اژدها باز گرد نباید که نام اندرآری به گرد

با پیروزی بر اژدها بازگرد و کاری نکن که نامت به بدنامی و رسوایی کشیده شود.

نکته ادبی: نام به گرد آمدن کنایه از لکه‌دار شدنِ شهرت و نیک‌نامی است.

جهانجوی گفت ای بد شوخ روی ز من هرچ بینی تو فردا بگوی

اسفندیارِ قهرمان گفت: ای انسانِ پلید و گستاخ، هر چه فردا از من دیدی، همان را برایم بازگو کن.

نکته ادبی: شوخ‌روی کنایه از بی‌شرم و وقاحت است.

که من با زن جادوان آن کنم که پشت و دل جادوان بشکنم

من با آن زنِ جادوگر کاری می‌کنم که پشت و دلِ تمام جادوگران بشکند و نابود شوند.

نکته ادبی: پشت شکستن کنایه از ناتوان کردن و درهم کوبیدنِ قدرتِ دشمن است.

به پیروزی دادده یک خدای سر جاودان اندر آرم به پای

با یاریِ خداوندِ یکتا که پیروزی‌بخش است، سرِ جادوگر را به زیر می‌کشم و او را شکست می‌دهم.

نکته ادبی: دادده به معنای خداوندِ بخشنده‌ی داد و عدل است.

چو پیراهن زرد پوشید روز سوی باختر گشت گیتی فروز

هنگامی که خورشیدِ زرد‌رنگ غروب کرد و شب فرا رسید، جهان روشن‌گر به سمتِ غرب رفت.

نکته ادبی: پیراهن زرد پوشیدن استعاره از غروبِ خورشید است.

سپه برگرفت و بنه بر نهاد ز یزدان نیکی دهش کرد یاد

سپاه را آماده کرد و بار سفر بست و به یادِ خداوندِ نیکوکار افتاد.

نکته ادبی: بنه بر نهادن به معنای بستنِ بار و توشه سفر است.

شب تیره لشکر همی راند شاه چو خورشید بفروخت زرین کلاه

شاه در دلِ تاریکیِ شب به راه افتاد تا اینکه خورشیدِ زرین‌تاج طلوع کرد.

نکته ادبی: زرین کلاه اشاره به خورشید است که گویی تاجی طلایی بر سر دارد.

چو یاقوت شد روی برج بره بخندید روی زمین یکسره

وقتی آسمان مانند یاقوت سرخ‌فام شد و زمین از تابشِ خورشید خندید و درخشید.

نکته ادبی: برجِ بره استعاره از آسمان و افق است.

سپه را همه بر پشوتن سپرد یکی جام زرین پر از می ببرد

اسفندیار سپاه را به پسرش پشوتن سپرد و جامِ زرینی پر از شراب با خود برداشت.

نکته ادبی: پشوتن نام برادرِ اسفندیار و همراهِ وفادارِ اوست.

یکی ساخته نیز تنبور خواست همی رزم پیش آمدش سور خواست

سازی (تنبور) برداشت، چرا که گویی می‌خواست در کنارِ میدانِ نبرد، جشنی برپا کند.

نکته ادبی: تضادِ رزم (نبرد) و سور (جشن) نشان‌دهنده‌ی آمادگیِ قهرمان برای رویارویی است.

یکی بیشه ای دید همچون بهشت تو گفتی سپهر اندرو لاله کشت

بیشه‌ای دید که مانند بهشت زیبا بود؛ گویی آسمان در آنجا لاله کاشته بود.

نکته ادبی: تشبیه به بهشت برای نشان دادنِ فریبندگیِ مکان.

ندید از درخت اندرو آفتاب به هر جای بر چشمه ای چون گلاب

به خاطر تراکمِ درختان، خورشید در آن دیده نمی‌شد و در هر گوشه‌ای چشمه‌ای زلال چون گلاب وجود داشت.

نکته ادبی: چون گلاب استعاره از پاکی و زلالیِ آب است.

فرود آمد از بارگی چون سزید ز بیشه لب چشمه ای برگزید

از اسبِ خود به شکلی شایسته پیاده شد و در بیشه کنارِ چشمه‌ای نشست.

نکته ادبی: بارگی به معنای اسبِ سواری است.

یکی جام زرین به کف برنهاد چو دانست کز می دلش گشت شاد

جامِ زرین را به دست گرفت، هنگامی که دانست دلش از شراب شاد شده است.

نکته ادبی: شادیِ دل در اینجا اشاره به سرخوشیِ پیش از نبرد است.

همانگاه تنبور را برگرفت سراییدن و ناله اندر گرفت

همان لحظه سازِ تنبور را برداشت و شروع به خواندن و ناله کردن کرد.

نکته ادبی: ناله در اینجا به معنای آوازِ حزین و گوش‌نواز است.

همی گفت بداختر اسفندیار که هرگز نبیند می و میگسار

اسفندیارِ بداقبال با خود می‌گفت که (جادوگر) هرگز شراب و شراب‌خواری را نبیند.

نکته ادبی: بداختر در اینجا به معنای کسی است که در شرایطِ سخت و سرنوشت‌ساز قرار گرفته است.

نبیند جز از شیر و نر اژدها ز چنگ بلاها نیابد رها

او جز سختی و خطرِ اژدها چیزی نبیند و از چنگِ این بلاها رهایی نیابد.

نکته ادبی: اژدها در اینجا نمادِ جادوگر است.

نیابد همی زین جهان بهره ای به دیدار فرخ پری چهره ای

او در این جهان بهره‌ای از دیدارِ یک پری‌چهره‌ی زیبا نبرد.

نکته ادبی: پری‌چهره اشاره به زنِ جادوگر است که خود را زیبا نشان می‌دهد.

بیابم ز یزدان همی کام دل مرا گر دهد چهرهٔ دلگسل

اگر خداوند برای من مقدر کند، به آرزوی دلم می‌رسم، حتی اگر این چهره‌ی فریبنده باشد.

نکته ادبی: چهره دلگسل کنایه از زیباییِ فریبنده‌ای است که دل را می‌رباید و نابود می‌کند.

به بالا چو سرو و چو خورشید روی فروهشته از مشک تا پای موی

زنی به قامتِ سرو و صورتی چون خورشید و موهایی بلند و سیاه که تا پای آویخته بود.

نکته ادبی: مشک استعاره از موهای سیاه و خوشبو است.

زن جادو آواز اسفندیار چو بشنید شد چون گل اندر بهار

زنِ جادوگر وقتی آوازِ اسفندیار را شنید، همچون گلی در بهار شکفت و خوشحال شد.

نکته ادبی: تشبیه به گل استعاره از ظاهرِ زیبایِ اوست.

چنین گفت کامد هژبری به دام ابا چامه و رود و پر کرده جام

او با خود گفت: شیری به دامِ من افتاد، در حالی که ساز و آواز و جامِ شراب دارد.

نکته ادبی: هژبر به معنای شیر و استعاره از پهلوان است.

پر آژنگ رویی بی آیین و زشت بدان تیرگی جادویها نوشت

چهره‌ای پر از چین و چروک، زشت و بی‌هویت، که جادوهایش را در آن تیرگی‌ها پنهان کرده بود.

نکته ادبی: آژنگ به معنای چین و چروک است.

بسان یکی ترک شد خوب روی چو دیبای چینی رخ از مشک موی

اما او خود را به شکلِ زنی زیبا (ترک) درآورد که صورتی چون دیبای چینی و موهایی مشکین داشت.

نکته ادبی: ترک در شعر کلاسیک نمادِ زیبایی و ظرافت است.

بیامد به نزدیک اسفندیار نشست از بر سبزه و جویبار

به نزدِ اسفندیار آمد و بر روی سبزه و کنارِ جویبار نشست.

نکته ادبی: جویبار فضایی آرامش‌بخش برای فریب‌کاری است.

جهانجوی چون روی او را بدید سرود و می و رود برتر کشید

اسفندیارِ قهرمان وقتی زیباییِ او را دید، با نواختنِ ساز و نوشیدنِ شراب، او را بیشتر به خود جلب کرد.

نکته ادبی: برتر کشیدن در اینجا به معنای اشتیاقِ بیشتر و ادامه دادنِ کار است.

چنین گفت کای دادگر یک خدای به کوه و بیابان توی رهنمای

گفت: ای خداوندِ عادل، تو در کوه و بیابان تنها راهنمایِ منی.

نکته ادبی: تضرع و نیایشِ قهرمان پیش از درگیری با بدی.

بجستم هم اکنون پری چهره ای به تن شهره ای زو مرا بهره ای

من همین الآن به دنبالِ زنی زیبا بودم که در جهان مشهور باشد و من بهره‌ای از او ببرم.

نکته ادبی: شهره به معنای مشهور و دیدنی است.

بداد آفرینندهٔ داد و راد مرا پاک جام و پرستنده داد

خداوندِ بخشنده و عادل، این جامِ شراب و این پرستنده (زن) را به من هدیه داد.

نکته ادبی: داد و راد به معنای عادل و بخشنده است.

یکی جام پر بادهٔ مشک بوی بدو داد تا لعل گرددش روی

جامی پر از شرابِ خوشبو به او داد تا صورتش سرخ و شاداب شود.

نکته ادبی: لعل شدن صورت کنایه از سرخ‌فامی و زیبایی است.

یکی نغز پولاد زنجیر داشت نهان کرده از جادو آژیر داشت

جادوگر زنجیری از پولادِ محکم داشت که آن را از چشمِ همه پنهان کرده بود.

نکته ادبی: آژیر به معنای طلسم و جادو است.

به بازوش در بسته بد زردهشت بگشتاسپ آورده بود از بهشت

بر بازویش زردهشت (کمربند/طلسم) بسته بود که گشتاسب آن را از بهشت آورده بود.

نکته ادبی: زردهشت اشاره به ابزاری جادویی یا محافظ است.

بدان آهن از جان اسفندیار نبردی گمانی به بد روزگار

با آن ابزارِ آهنی، اسفندیار هیچ گمانی به بدفرجامیِ آن روز نداشت (فریب خورده بود).

نکته ادبی: بد روزگار به معنای سرنوشتِ شوم است.

بینداخت زنجیر در گردنش بران سان که نیرو ببرد از تنش

جادوگر زنجیر را به گردنِ او انداخت تا نیرویِ جسمانی‌اش را از بین ببرد.

نکته ادبی: زنجیر نمادِ اسارت و محدود کردنِ قدرتِ قهرمان است.

زن جادو از خویشتن شیر کرد جهانجوی آهنگ شمشیر کرد

زنِ جادوگر خود را به شکلِ شیر درآورد، اما اسفندیار فوراً دست به شمشیر برد.

نکته ادبی: آهنگِ شمشیر کردن کنایه از آمادگی برای جنگ است.

بدو گفت بر من نیاری گزند اگر آهنین کوه گردی بلند

اسفندیار به او گفت: اگر مانندِ کوه آهنی هم باشی، نمی‌توانی به من آسیب برسانی.

نکته ادبی: آهنین کوه استعاره از استحکامِ ظاهریِ جادوگر است.

بیارای زان سان که هستی رخت به شمشیر یازم کنون پاسخت

هر شکلی که داری به خود بگیر، که من اکنون با شمشیرم پاسخت را می‌دهم.

نکته ادبی: پاسخ دادن با شمشیر کنایه از مجازات با قدرت و جنگ است.

به زنجیر شد گنده پیری تباه سر و موی چون برف و رنگی سیاه

ناگهان جادوگر به یک پیرزنِ زشت و نحیف تبدیل شد که موهایی مانند برف و چهره‌ای سیاه داشت.

نکته ادبی: تحول از زیباییِ فریبنده به زشتیِ حقیقی در لحظه‌ی شکست.

یکی تیز خنجر بزد بر سرش مبادا که بینی سرش گر برش

با ضربه‌ای سریع، خنجر بر سر او فرود آمد؛ آن‌چنان که دیگر کارش به جایی نرسد که سرش از تن جدا شود.

نکته ادبی: در اینجا «سرش گر برش» به معنای جدا کردن سر از بدن است که کنایه از کشتن قاطع و سریع دشمن است.

چو جادو بمرد آسمان تیره گشت بران سان که چشم اندران خیره گشت

هنگامی که جادوگر کشته شد، آسمان تیره گشت؛ گویی از شدت حیرت و هراس، چشمانِ عالم خیره و بی‌فروغ شد.

نکته ادبی: واژه «خیره» در اینجا به معنای حیرت‌زده و سرگشته است.

یکی باد و گردی برآمد سیاه بپوشید دیدار خورشید و ماه

طوفانی از باد و گرد و غبارِ سیاه برخاست و دیدگان خورشید و ماه را در پرده‌ای از تاریکی فرو برد.

نکته ادبی: اشاره به پدیده پاتتیک فالس (هم‌ذات‌پنداری طبیعت)، که در آن حوادث طبیعی با مرگ جادوگر همسو شده‌اند.

به بالا برآمد جهانجوی مرد چو رعد خروشان یکی نعره کرد

آن مردِ جهان‌جوی (اسفندیار) به پا خاست و همچون رعدی خروشان، فریادی از سر قدرت برکشید.

نکته ادبی: «جهان‌جوی» صفتی برای قهرمان است که نشان‌دهنده اراده او برای فتح و تسلط بر امور است.

پشوتن بیامد همی با سپاه چنین گفت کای نامبردار شاه

پشوتن همراه با سپاهیانش نزدیک شد و چنین گفت: ای پادشاه نامدار و بلندآوازه.

نکته ادبی: پشوتن در اینجا به عنوان هم‌رزم و حامی قهرمان ظاهر می‌شود.

نه با زخم تو پای دارد نهنگ نه ترک و نه جادو نه شیر و پلنگ

نه نهنگ و نه جادوگر، و نه شیر و پلنگ، هیچ‌کدام در برابر ضربات تو یارای ایستادگی ندارند.

نکته ادبی: استفاده از حیوانات درنده در کنار «جادو» برای نشان دادن گستره قدرت اسفندیار در برابر همه خطرات است.

به گیتی بماناد یل سرفراز جهان را به مهر تو بادا نیاز

امید که این پهلوان سرفراز در جهان پایدار بماند و همواره دنیا نیازمند مهر و عدالت تو باشد.

نکته ادبی: دعای خیر برای تداوم حضور قهرمان، نشان‌دهنده پیوند میان پهلوانی و آبادانی جهان است.

یکی آتش از تارک گرگسار برآمد ز پیکار اسفندیار

در اثر این مبارزه و نبرد اسفندیار، آتشی (از شدت خشم یا جادو) از سرِ گرگسار زبانه کشید.

نکته ادبی: گرگسار در اینجا نام شخصیتی است که در این نبرد درگیر است و «تارک» به معنای فرق سر است.