شاهنامه - داستان هفتخوان اسفندیار

فردوسی

بخش ۲

فردوسی
سخن گوی دهقان چو بنهاد خوان یکی داستان راند از هفتخوان
ز رویین دژ و کار اسفندیار ز راه و ز آموزش گرگسار
چنین گفت کو چون بیامد به بلخ زبان و روان پر ز گفتار تلخ
همی راند تا پیشش آمد دو راه سراپرده و خیمه زد با سپاه
بفرمود تا خوان بیاراستند می و رود و رامشگران خواستند
برفتند گردان لشکر همه نشستند بر خوان شاه رمه
یکی جام زرین به کف برگرفت ز گشتاسپ آنگه سخن در برگرفت
وزان پس بفرمود تا گرگسار شود داغ دل پیش اسفندیار
بفرمود تا جام زرین چهار دمادم ببستند بر گرگسار
ازان پس بدو گفت کای تیره بخت رسانم ترا من به تاج و به تخت
گر ایدونک هرچت بپرسیم راست بگویی همه شهر ترکان تراست
چو پیروز گردم سپارم ترا به خورشید تابان برآرم ترا
نیازارم آنرا که پیوند تست هم آنرا که پیوند فرزند تست
وگر هیچ گردی به گرد دروغ نگیرد بر من دروغت فروغ
میانت به خنجر کنم بدو نیم دل انجمن گردد از تو به بیم
چنین داد پاسخ ورا گرگسار که ای نامور فرخ اسفندیار
ز من نشود شاه جز گفت راست تو آن کن که از پادشاهی سزاست
بدو گفت رویین دژ اکنون کجاست که آن مرز ازین بوم ایران جداست
بدو چند راهست و فرسنگ چند کدام آنک ازو هست بیم و گزند
سپه چند باشد همیشه دروی ز بالای دژ هرچ دانی بگوی
چنین داد پاسخ ورا گرگسار که ای شیردل خسرو شهریار
سه راهست ز ایدر بدان شارستان که ارجاسپ خواندش پیکارستان
یکی در سه ماه و یکی در دو ماه گر ایدون خورش تنگ باشد به راه
گیا هست و آبشخور چارپای فرود آمدن را نیابی تو جای
سه دیگر به نزدیک یک هفته راه بهشتم به رویین دژ آید سپاه
پر از شیر و گرگست و پر اژدها که از چنگشان کس نیابد رها
فریب زن جادو و گرگ و شیر فزونست از اژدهای دلیر
یکی را ز دریا برآرد به ماه یکی را نگون اندر آرد به چاه
بیابان و سیمرغ و سرمای سخت که چون باد خیزد به درد درخت
ازان پس چو رویین دژ آید پدید نه دژ دید ازان سان کسی نه شنید
سر باره برتر ز ابر سیاه بدو در فراوان سلیح و سپاه
به گرد اندرش رود و آب روان که از دیدنش خیره گردد روان
به کشتی برو بگذرد شهریار چو آید به هامون ز بهر شکار
به صد سال گر ماند اندر حصار ز هامون نیایدش چیزی به کار
هم اندر دژش کشتمند و گیا درخت برومند و هم آسیا
چو اسفندیار آن سخنها شنید زمانی بپیچید و دم درکشید
بدو گفت ما را جزین راه نیست به گیتی به از راه کوتاه نیست
چنین گفت با نامور گرگسار که این هفتخوان هرگز ای شهریار
به زور و به آواز نگذشت کس مگر کز تن خویش کردست بس
بدو نامور گفت گر با منی ببینی دل و زور آهرمنی
به پیشم چه گویی چه آید نخست که باید ز پیکار او راه جست
چنین داد پاسخ ورا گرگسار که این نامور مرد ناباک دار
نخستین به پیش تو آید دو گرگ نر و ماده هریک چو پیلی سترگ
دو دندان به کردار پیل ژیان بر و کتف فربه و لاغر میان
بسان گوزنان به سر بر سروی همی رزم شیران کند آرزوی
بفرمود تا همچنانش به بند به خرگاه بردند ناسودمند
بیاراست خرم یکی بزمگاه به سر بر نظاره بران جشنگاه
چو خورشید بنمود تاج از فراز هوا با زمین نیز بگشاد راز
ز درگاه برخاست آوای کوس زمین آهنین شد سپهر آبنوس
سوی هفتخوان رخ به توران نهاد همی رفت با لشکر آباد و شاد
چو از راه نزدیک منزل رسید ز لشکر یکی نامور برگزید
پشوتن یکی مرد بیدار بود سپه را ز دشمن نگهدار بود
بدو گفت لشکر به آیین بدار همی پیچم از گفتهٔ گرگسار
منم پیش رو گر به من بد رسد بدین کهتران بد نیاید سزد
بیامد بپوشید خفتان جنگ ببست از بر پشت شبرنگ تنگ
سپهبد چو آمد به نزدیک گرگ چه گرگ آن سرافراز پیل سترگ
بدیدند گرگان بر و یال اوی میان یلی چنگ و گوپال اوی
ز هامون سوی او نهادند روی دو پیل سرافراز و دو جنگجوی
کمان را به زه کرد مرد دلیر بغرید بر سان غرنده شیر
بر آهرمنان تیرباران گرفت به تندی کمان سواران گرفت
ز پیکان پولاد گشتند سست نیامد یکی پیش او تن درست
نگه کرد روشن دل اسفندیار بدید آنک دد سست برگشت کار
یکی تیغ زهرآبگون برکشید عنان را گران کرد و سر درکشید
سراسر به شمشیرشان کرد چاک گل انگیخت از خون ایشان ز خاک
فرود آمد از نامور بارگی به یزدان نمود او ز بیچارگی
سلیح و تن از خون ایشان بشست بران خارستان پاک جایی بجست
پر آژنگ رخ سوی خورشید کرد دلی پر ز درد و سری پر ز گرد
همی گفت کای داور دادگر تو دادی مرا هوش و زور و هنر
تو کردی تن گرگ را خاک جای تو باشی به هر نیک و بد رهنمای
چو آمد سپاه و پشوتن فراز بدیدند یل را به جای نماز
بماندند زان کار گردان شگفت سپه یکسر اندیشه اندر گرفت
که این گرگ خوانیم گر پیل مست که جاوید باد این دل و تیغ و دست
که بی فره اورنگ شاهی مباد بزرگی و رسم سپاهی مباد
برفتند گردان فرخنده رای برابر کشیدند پرده سرای

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این بخش از شاهنامه، آغازگر یکی از دشوارترین و پرمخاطره‌ترین مراحل در حماسه‌های پهلوانی است. داستان با دعوتِ راوی به شنیدنِ سرگذشت اسفندیار و نبرد او برای گشودنِ رویین‌دژ آغاز می‌شود. فضای حاکم بر این ابیات، سرشار از صلابت پهلوانی، تدبیرِ جنگی و تضاد میان فریبکاریِ گرگسار و اراده‌ی خلل‌ناپذیر اسفندیار است.

گرگسار، که در این میان به بند کشیده شده، نقشی دوگانه دارد؛ او هم راهنمای مسیر است و هم بدخواهی که با توصیفِ مهیبِ هفت‌خوان، می‌کوشد اسفندیار را از راه بازدارد. توصیفِ این مسیر، نه فقط ترسیم یک جغرافیا، بلکه تصویرِ آزمونی است که قهرمان باید با عبور از موانعِ سهمگینِ طبیعی و جادویی، عزمِ خود را برای تحقق هدفِ والایش به اثبات برساند.

معنای روان

سخن گوی دهقان چو بنهاد خوان یکی داستان راند از هفتخوان

راویِ داستان (دهقان) وقتی بساط سخن را پهن کرد، داستانی از هفت‌خوان (مراحل هفت‌گانه دشوار) را آغاز کرد.

ز رویین دژ و کار اسفندیار ز راه و ز آموزش گرگسار

داستانی درباره رویین‌دژ (دژِ شکست‌ناپذیر) و اعمالِ اسفندیار و درباره راهِ پرخطر و آموزه‌های گرگسار (راهنمای خائن).

چنین گفت کو چون بیامد به بلخ زبان و روان پر ز گفتار تلخ

گفت که چون اسفندیار به بلخ رسید، ذهن و روحش به خاطر خبرهای ناگوار و تلخی که شنیده بود، آشفته و پر از اندوه بود.

همی راند تا پیشش آمد دو راه سراپرده و خیمه زد با سپاه

او به پیش رفت تا به دو راهی رسید و در آنجا با لشکرش اردو زد.

بفرمود تا خوان بیاراستند می و رود و رامشگران خواستند

دستور داد تا سفره ضیافت پهن کنند و موسیقی و نوازندگان را برای بزم فراخواند.

برفتند گردان لشکر همه نشستند بر خوان شاه رمه

فرماندهان لشکر جملگی آمدند و بر سفره شاه بزرگ نشستند.

یکی جام زرین به کف برگرفت ز گشتاسپ آنگه سخن در برگرفت

اسفندیار جامی زرین به دست گرفت و گفتگو درباره گشتاسپ (پدرش) را آغاز کرد.

وزان پس بفرمود تا گرگسار شود داغ دل پیش اسفندیار

سپس دستور داد که گرگسار را بیاورند تا با دیدن شکوهِ او، دلش از حسرت و اندوه بسوزد.

بفرمود تا جام زرین چهار دمادم ببستند بر گرگسار

دستور داد چهار جام زرین را به گردن گرگسار ببندند (به عنوان نشانِ اسارت و تحقیر).

ازان پس بدو گفت کای تیره بخت رسانم ترا من به تاج و به تخت

سپس به او گفت: ای انسان تیره‌بخت، من تو را به مقام پادشاهی می‌رسانم.

گر ایدونک هرچت بپرسیم راست بگویی همه شهر ترکان تراست

اگر هرچه از تو بپرسم صادقانه پاسخ دهی، تمام سرزمین ترکان را به تو می‌بخشم.

چو پیروز گردم سپارم ترا به خورشید تابان برآرم ترا

چون پیروز شوم، تو را آزاد می‌کنم و به جایگاه والا و درخشانی می‌رسانمت.

نیازارم آنرا که پیوند تست هم آنرا که پیوند فرزند تست

به کسان و فرزندان تو نیز آزاری نخواهم رساند.

وگر هیچ گردی به گرد دروغ نگیرد بر من دروغت فروغ

اما اگر حتی ذره‌ای دروغ بگویی، هیچ‌چیز از مجازات من تو را نجات نخواهد داد.

میانت به خنجر کنم بدو نیم دل انجمن گردد از تو به بیم

با خنجر تو را به دو نیم خواهم کرد و با این کار، دلِ لشکریان و اطرافیان از ترسِ تو خواهد لرزید.

چنین داد پاسخ ورا گرگسار که ای نامور فرخ اسفندیار

گرگسار در پاسخ گفت: ای شاه بزرگ و فرخ‌بخت، اسفندیار.

ز من نشود شاه جز گفت راست تو آن کن که از پادشاهی سزاست

از من جز حقیقت نخواهی شنید؛ تو همان‌گونه رفتار کن که شایسته یک پادشاه است.

بدو گفت رویین دژ اکنون کجاست که آن مرز ازین بوم ایران جداست

اسفندیار پرسید: آن دژِ رویین‌تن کجاست؟ همان‌جایی که از خاک ایران جداست.

بدو چند راهست و فرسنگ چند کدام آنک ازو هست بیم و گزند

چند راه دارد و چقدر فاصله است؟ کدام راه خطرناک‌تر و آسیب‌زاست؟

سپه چند باشد همیشه دروی ز بالای دژ هرچ دانی بگوی

چند سپاه در آنجا مستقر است؟ هر چه از ارتفاع و وضعیت دژ می‌دانی بگو.

چنین داد پاسخ ورا گرگسار که ای شیردل خسرو شهریار

گرگسار پاسخ داد: ای شاه شیردل و شهریار.

سه راهست ز ایدر بدان شارستان که ارجاسپ خواندش پیکارستان

از اینجا تا آن شهر که ارجاسپ آن را میدان جنگ می‌نامد، سه راه وجود دارد.

یکی در سه ماه و یکی در دو ماه گر ایدون خورش تنگ باشد به راه

یک راه سه ماهه و یک راه دو ماهه است، البته اگر آذوقه کافی و فرصت داشته باشی.

گیا هست و آبشخور چارپای فرود آمدن را نیابی تو جای

اما در آن راه‌ها گیاه و آب برای حیوانات وجود ندارد و جای امنی برای توقف نمی‌یابی.

سه دیگر به نزدیک یک هفته راه بهشتم به رویین دژ آید سپاه

راه سوم که یک هفته‌ای به رویین‌دژ می‌رسد، مسیری بسیار دشوار است.

پر از شیر و گرگست و پر اژدها که از چنگشان کس نیابد رها

این راه پر از شیر و گرگ و اژدهاست که هیچ‌کس از چنگ آن‌ها جان سالم به در نمی‌برد.

فریب زن جادو و گرگ و شیر فزونست از اژدهای دلیر

جادوی زنان ساحره و خطرات حیوانات درنده، حتی از خطرِ اژدهای دلیر هم بیشتر است.

یکی را ز دریا برآرد به ماه یکی را نگون اندر آرد به چاه

یکی را از دریا به آسمان پرتاب می‌کند (نابودی) و دیگری را به چاهِ نیستی می‌اندازد.

بیابان و سیمرغ و سرمای سخت که چون باد خیزد به درد درخت

بیابان‌های بی‌آب و علف، سیمرغ‌های افسانه‌ای و سرمای شدیدی که درختان را از شدت سرما می‌شکند.

ازان پس چو رویین دژ آید پدید نه دژ دید ازان سان کسی نه شنید

سپس وقتی به رویین‌دژ برسی، چنان دژی است که هیچ‌کس تا به حال ندیده و نشنیده است.

سر باره برتر ز ابر سیاه بدو در فراوان سلیح و سپاه

بارویِ دژ از ابرهای سیاه هم بالاتر است و درون آن لشکر و سلاح فراوان است.

به گرد اندرش رود و آب روان که از دیدنش خیره گردد روان

اطراف دژ رودخانه‌ای روان است که دیدنِ عظمت آن، عقل را حیران می‌کند.

به کشتی برو بگذرد شهریار چو آید به هامون ز بهر شکار

پادشاه (ارجاسپ) برای شکار و تفریح، با کشتی از آن رود می‌گذرد.

به صد سال گر ماند اندر حصار ز هامون نیایدش چیزی به کار

اگر صد سال هم در محاصره بماند، از بیرونِ دژ به هیچ‌چیز نیاز ندارد.

هم اندر دژش کشتمند و گیا درخت برومند و هم آسیا

حتی درونِ دژ کشتزار، درختان پربار و آسیاب وجود دارد (همه چیز برای بقا مهیاست).

چو اسفندیار آن سخنها شنید زمانی بپیچید و دم درکشید

چون اسفندیار این سخنان را شنید، لحظه‌ای اندیشناک شد و سکوت کرد.

بدو گفت ما را جزین راه نیست به گیتی به از راه کوتاه نیست

به گرگسار گفت: ما راهی جز این نداریم و در جهان هیچ راهی بهتر از کوتاه‌ترین راه نیست.

چنین گفت با نامور گرگسار که این هفتخوان هرگز ای شهریار

سپس به گرگسار گفت: ای شهریار، این هفت‌خوان را تا به حال کسی نگذشته است.

به زور و به آواز نگذشت کس مگر کز تن خویش کردست بس

کسی با قدرت و فریاد از آن عبور نکرده، مگر کسی که با توانِ وجودیِ خویش سختی‌ها را پشت سر گذاشته باشد.

بدو نامور گفت گر با منی ببینی دل و زور آهرمنی

اسفندیار به او گفت: اگر همراه من بیایی، قدرتِ شیطانی و سهمگینِ مرا خواهی دید.

به پیشم چه گویی چه آید نخست که باید ز پیکار او راه جست

به من بگو در ابتدای راه چه چیزی پیش می‌آید که باید با آن بجنگم؟

چنین داد پاسخ ورا گرگسار که این نامور مرد ناباک دار

گرگسار پاسخ داد: ای مردِ بی‌باک و دلاور.

نخستین به پیش تو آید دو گرگ نر و ماده هریک چو پیلی سترگ

در اولین مرحله، دو گرگ به سوی تو می‌آیند؛ نر و ماده‌ای که هرکدام به بزرگی یک فیل تنومند هستند.

دو دندان به کردار پیل ژیان بر و کتف فربه و لاغر میان

دندان‌هایی همچون عاجِ فیلِ خشمگین دارند، سینه‌هایی فربه و میان‌تنه‌ای لاغر و چالاک.

بسان گوزنان به سر بر سروی همی رزم شیران کند آرزوی

مانند گوزن شاخ بر سر دارند و در پی نبرد با شیرانِ بیشه هستند.

بفرمود تا همچنانش به بند به خرگاه بردند ناسودمند

اسفندیار دستور داد تا گرگسار را همچنان در بند نگه دارند و به خیمه مخصوص ببرند.

بیاراست خرم یکی بزمگاه به سر بر نظاره بران جشنگاه

او بزمگاهی خرم آراست تا جشن و شادی برگزار کند.

چو خورشید بنمود تاج از فراز هوا با زمین نیز بگشاد راز

وقتی خورشید طلوع کرد و تاج خود را از افق نمایان ساخت، روز آغاز شد.

ز درگاه برخاست آوای کوس زمین آهنین شد سپهر آبنوس

صدای طبل جنگی از درگاه برخاست، زمینِ سخت و آسمانِ تیره (به نشانه جدیت سپاه) نمایان شد.

سوی هفتخوان رخ به توران نهاد همی رفت با لشکر آباد و شاد

اسفندیار رو به سوی توران کرد و با سپاهِ شاد و آباد، به سمت هفت‌خوان حرکت کرد.

چو از راه نزدیک منزل رسید ز لشکر یکی نامور برگزید

هنگامی که به نزدیک محل اقامت رسید، یکی از بزرگان و دلاوران لشکرش را انتخاب کرد.

نکته ادبی: نامور در اینجا به معنای پهلوان نامدار و مشهور است.

پشوتن یکی مرد بیدار بود سپه را ز دشمن نگهدار بود

پشوتن مردی بسیار هوشیار و بیدار بود که وظیفه حفاظت از سپاه در برابر دشمن را بر عهده داشت.

نکته ادبی: بیدار در اینجا کنایه از هشیاری و مراقبت همیشگی است.

بدو گفت لشکر به آیین بدار همی پیچم از گفتهٔ گرگسار

به او گفت که سپاه را با نظم و انضباط نگه دارد، چرا که من از گفتار و دسیسه‌های این گرگانِ ستمگر بیمناکم.

نکته ادبی: گرگسار صفت فاعلی مرکب به معنای کسی که خوی گرگی دارد یا گرگ‌صفت است.

منم پیش رو گر به من بد رسد بدین کهتران بد نیاید سزد

من خود پیش‌قدم می‌شوم و اگر بلایی قرار است نازل شود، به من برسد و این آسیب به زیردستان و سپاهیان نرسد؛ چرا که شایسته است بلا دامن‌گیر من باشد.

نکته ادبی: کهتران به معنای زیردستان و سپاهیان است.

بیامد بپوشید خفتان جنگ ببست از بر پشت شبرنگ تنگ

اسفندیار آمد و زره جنگی خود را پوشید و بر پشت اسب سیاه خود زین محکم بست.

نکته ادبی: شبرنگ نام اسب اسفندیار و به معنای رنگ شب یا تیره است.

سپهبد چو آمد به نزدیک گرگ چه گرگ آن سرافراز پیل سترگ

وقتی این سپهبد به نزدیکی گرگان رسید، مانند پیلی نیرومند و باصلابت در برابر گرگانِ مهاجم ظاهر شد.

نکته ادبی: پیل سترگ استعاره از عظمت جثه و قدرت قهرمان است.

بدیدند گرگان بر و یال اوی میان یلی چنگ و گوپال اوی

گرگان وقتی قفسه سینه، بازوان ورزیده، توان رزمی و گرز گران او را دیدند، هیبت او بر آنان آشکار شد.

نکته ادبی: میان یلی چنگ یعنی توانایی و پنجه‌های پهلوانانه.

ز هامون سوی او نهادند روی دو پیل سرافراز و دو جنگجوی

آن دو، یعنی اسفندیار و گرگان، از دشت به سوی یکدیگر هجوم آوردند؛ مانند دو پیل قدرتمند و جنگجو که به هم می‌رسند.

نکته ادبی: هامون به معنای دشت و زمین هموار است.

کمان را به زه کرد مرد دلیر بغرید بر سان غرنده شیر

آن مرد دلاور زه کمان را کشید و مانند شیری که غرش می‌کند، فریاد بلندی برآورد.

نکته ادبی: به زه کردن کمان کنایه از آماده کردن و زه کشیدن برای تیراندازی است.

بر آهرمنان تیرباران گرفت به تندی کمان سواران گرفت

او شروع به تیراندازی انبوه به سوی آن اهریمنان کرد و با خشم و سرعت کمان را به کار گرفت.

نکته ادبی: آهرمنان برای گرگان استعاره‌ای است که به ماهیت شیطانی و پلید آنان اشاره دارد.

ز پیکان پولاد گشتند سست نیامد یکی پیش او تن درست

به خاطر تیرهای فولادین او، بدن گرگان ضعیف شد و دیگر هیچ‌کدام نتوانستند به سلامت و با تندرستی به او نزدیک شوند.

نکته ادبی: پیکان پولاد نماد قدرتِ نافذِ سلاح اسفندیار است.

نگه کرد روشن دل اسفندیار بدید آنک دد سست برگشت کار

اسفندیار که دلی آگاه و روشن داشت، متوجه شد که کار این حیواناتِ درنده رو به سستی نهاده است.

نکته ادبی: روشن‌دل کنایه از هوشمندی و بصیرت است.

یکی تیغ زهرآبگون برکشید عنان را گران کرد و سر درکشید

او شمشیر زهرآگین خود را بیرون کشید، افسار اسب را کشید تا او را کنترل کند و به سوی آنان تاخت.

نکته ادبی: زهرآبگون صفتی برای شمشیر است که نشان‌دهنده برندگی و خطرناک بودن آن است.

سراسر به شمشیرشان کرد چاک گل انگیخت از خون ایشان ز خاک

سرتاسر بدن آن‌ها را با شمشیر تکه‌تکه کرد و از خون‌شان خاکِ دشت را گلگون ساخت.

نکته ادبی: گل انگیختن کنایه از جاری شدن خون و آمیختن آن با خاک است.

فرود آمد از نامور بارگی به یزدان نمود او ز بیچارگی

سپس از اسب باشکوه خود پایین آمد و در برابر ناتوانی خویش در برابر عظمت الهی، به درگاه یزدان سجده شکر به‌جا آورد.

نکته ادبی: بارگی به معنای اسب است.

سلیح و تن از خون ایشان بشست بران خارستان پاک جایی بجست

سلاح و بدن خود را از خون آنان پاک کرد و در میان آن خارستان، جای مناسبی برای آرامش یافت.

نکته ادبی: سلیح معرب سلاح است.

پر آژنگ رخ سوی خورشید کرد دلی پر ز درد و سری پر ز گرد

در حالی که چهره‌اش درهم کشیده بود و دلی پر از درد و سری پر از گرد و غبار جنگ داشت، رو به سوی خورشید کرد.

نکته ادبی: آژنگ به معنای چین و چروک پیشانی است که نشانه رنج و تلاش است.

همی گفت کای داور دادگر تو دادی مرا هوش و زور و هنر

او می‌گفت: ای پروردگار دادگر و عادل، تو بودی که به من هوش و زور و هنر بخشیدی.

نکته ادبی: داور در اینجا به معنای قاضی و پروردگار است.

تو کردی تن گرگ را خاک جای تو باشی به هر نیک و بد رهنمای

تو بودی که گرگ‌ها را نابود کردی و خاک‌نشین کردی و تویی که در هر کار نیک و بدی، راهنما و پناه ما هستی.

نکته ادبی: خاک جای کردن کنایه از کشتن و مدفون کردن در خاک است.

چو آمد سپاه و پشوتن فراز بدیدند یل را به جای نماز

وقتی سپاه و پشوتن به آنجا رسیدند، آن پهلوان بزرگ را در حال عبادت و نماز دیدند.

نکته ادبی: فراز به معنای بالا و در اینجا به معنای رسیدن به جایگاه است.

بماندند زان کار گردان شگفت سپه یکسر اندیشه اندر گرفت

جنگجویان از دیدن این صحنه شگفت‌زده شدند و تمام سپاهیان در اندیشه فرو رفتند.

نکته ادبی: گردان به معنای دلاوران و جنگاوران است.

که این گرگ خوانیم گر پیل مست که جاوید باد این دل و تیغ و دست

با خود می‌گفتند که او را گرگ بخوانیم یا پیل مست؟ باشد که دل و شمشیر و دست او تا ابد پاینده بماند.

نکته ادبی: پیل مست استعاره از قدرتِ مهارناپذیر است.

که بی فره اورنگ شاهی مباد بزرگی و رسم سپاهی مباد

دعایشان این بود که تخت پادشاهی هرگز از فروغ و شکوه تهی نماند و رسم پهلوانی و سپاهی‌گری از میان نرود.

نکته ادبی: اورنگ شاهی نماد سلطنت و قدرت است.

برفتند گردان فرخنده رای برابر کشیدند پرده سرای

سپس آن دلاورانِ خوش‌فکر به راه خود ادامه دادند و در برابر محل اقامت، خیمه‌ها را برپا کردند.

نکته ادبی: پرده سرای به معنای خیمه و چادر است.