شاهنامه - داستان هفتخوان اسفندیار
بخش ۲
فردوسیدرک و برداشت
هوش مصنوعیدرونمایه و پیام
این بخش از شاهنامه، آغازگر یکی از دشوارترین و پرمخاطرهترین مراحل در حماسههای پهلوانی است. داستان با دعوتِ راوی به شنیدنِ سرگذشت اسفندیار و نبرد او برای گشودنِ روییندژ آغاز میشود. فضای حاکم بر این ابیات، سرشار از صلابت پهلوانی، تدبیرِ جنگی و تضاد میان فریبکاریِ گرگسار و ارادهی خللناپذیر اسفندیار است.
گرگسار، که در این میان به بند کشیده شده، نقشی دوگانه دارد؛ او هم راهنمای مسیر است و هم بدخواهی که با توصیفِ مهیبِ هفتخوان، میکوشد اسفندیار را از راه بازدارد. توصیفِ این مسیر، نه فقط ترسیم یک جغرافیا، بلکه تصویرِ آزمونی است که قهرمان باید با عبور از موانعِ سهمگینِ طبیعی و جادویی، عزمِ خود را برای تحقق هدفِ والایش به اثبات برساند.
معنای روان
راویِ داستان (دهقان) وقتی بساط سخن را پهن کرد، داستانی از هفتخوان (مراحل هفتگانه دشوار) را آغاز کرد.
داستانی درباره روییندژ (دژِ شکستناپذیر) و اعمالِ اسفندیار و درباره راهِ پرخطر و آموزههای گرگسار (راهنمای خائن).
گفت که چون اسفندیار به بلخ رسید، ذهن و روحش به خاطر خبرهای ناگوار و تلخی که شنیده بود، آشفته و پر از اندوه بود.
او به پیش رفت تا به دو راهی رسید و در آنجا با لشکرش اردو زد.
دستور داد تا سفره ضیافت پهن کنند و موسیقی و نوازندگان را برای بزم فراخواند.
فرماندهان لشکر جملگی آمدند و بر سفره شاه بزرگ نشستند.
اسفندیار جامی زرین به دست گرفت و گفتگو درباره گشتاسپ (پدرش) را آغاز کرد.
سپس دستور داد که گرگسار را بیاورند تا با دیدن شکوهِ او، دلش از حسرت و اندوه بسوزد.
دستور داد چهار جام زرین را به گردن گرگسار ببندند (به عنوان نشانِ اسارت و تحقیر).
سپس به او گفت: ای انسان تیرهبخت، من تو را به مقام پادشاهی میرسانم.
اگر هرچه از تو بپرسم صادقانه پاسخ دهی، تمام سرزمین ترکان را به تو میبخشم.
چون پیروز شوم، تو را آزاد میکنم و به جایگاه والا و درخشانی میرسانمت.
به کسان و فرزندان تو نیز آزاری نخواهم رساند.
اما اگر حتی ذرهای دروغ بگویی، هیچچیز از مجازات من تو را نجات نخواهد داد.
با خنجر تو را به دو نیم خواهم کرد و با این کار، دلِ لشکریان و اطرافیان از ترسِ تو خواهد لرزید.
گرگسار در پاسخ گفت: ای شاه بزرگ و فرخبخت، اسفندیار.
از من جز حقیقت نخواهی شنید؛ تو همانگونه رفتار کن که شایسته یک پادشاه است.
اسفندیار پرسید: آن دژِ رویینتن کجاست؟ همانجایی که از خاک ایران جداست.
چند راه دارد و چقدر فاصله است؟ کدام راه خطرناکتر و آسیبزاست؟
چند سپاه در آنجا مستقر است؟ هر چه از ارتفاع و وضعیت دژ میدانی بگو.
گرگسار پاسخ داد: ای شاه شیردل و شهریار.
از اینجا تا آن شهر که ارجاسپ آن را میدان جنگ مینامد، سه راه وجود دارد.
یک راه سه ماهه و یک راه دو ماهه است، البته اگر آذوقه کافی و فرصت داشته باشی.
اما در آن راهها گیاه و آب برای حیوانات وجود ندارد و جای امنی برای توقف نمییابی.
راه سوم که یک هفتهای به روییندژ میرسد، مسیری بسیار دشوار است.
این راه پر از شیر و گرگ و اژدهاست که هیچکس از چنگ آنها جان سالم به در نمیبرد.
جادوی زنان ساحره و خطرات حیوانات درنده، حتی از خطرِ اژدهای دلیر هم بیشتر است.
یکی را از دریا به آسمان پرتاب میکند (نابودی) و دیگری را به چاهِ نیستی میاندازد.
بیابانهای بیآب و علف، سیمرغهای افسانهای و سرمای شدیدی که درختان را از شدت سرما میشکند.
سپس وقتی به روییندژ برسی، چنان دژی است که هیچکس تا به حال ندیده و نشنیده است.
بارویِ دژ از ابرهای سیاه هم بالاتر است و درون آن لشکر و سلاح فراوان است.
اطراف دژ رودخانهای روان است که دیدنِ عظمت آن، عقل را حیران میکند.
پادشاه (ارجاسپ) برای شکار و تفریح، با کشتی از آن رود میگذرد.
اگر صد سال هم در محاصره بماند، از بیرونِ دژ به هیچچیز نیاز ندارد.
حتی درونِ دژ کشتزار، درختان پربار و آسیاب وجود دارد (همه چیز برای بقا مهیاست).
چون اسفندیار این سخنان را شنید، لحظهای اندیشناک شد و سکوت کرد.
به گرگسار گفت: ما راهی جز این نداریم و در جهان هیچ راهی بهتر از کوتاهترین راه نیست.
سپس به گرگسار گفت: ای شهریار، این هفتخوان را تا به حال کسی نگذشته است.
کسی با قدرت و فریاد از آن عبور نکرده، مگر کسی که با توانِ وجودیِ خویش سختیها را پشت سر گذاشته باشد.
اسفندیار به او گفت: اگر همراه من بیایی، قدرتِ شیطانی و سهمگینِ مرا خواهی دید.
به من بگو در ابتدای راه چه چیزی پیش میآید که باید با آن بجنگم؟
گرگسار پاسخ داد: ای مردِ بیباک و دلاور.
در اولین مرحله، دو گرگ به سوی تو میآیند؛ نر و مادهای که هرکدام به بزرگی یک فیل تنومند هستند.
دندانهایی همچون عاجِ فیلِ خشمگین دارند، سینههایی فربه و میانتنهای لاغر و چالاک.
مانند گوزن شاخ بر سر دارند و در پی نبرد با شیرانِ بیشه هستند.
اسفندیار دستور داد تا گرگسار را همچنان در بند نگه دارند و به خیمه مخصوص ببرند.
او بزمگاهی خرم آراست تا جشن و شادی برگزار کند.
وقتی خورشید طلوع کرد و تاج خود را از افق نمایان ساخت، روز آغاز شد.
صدای طبل جنگی از درگاه برخاست، زمینِ سخت و آسمانِ تیره (به نشانه جدیت سپاه) نمایان شد.
اسفندیار رو به سوی توران کرد و با سپاهِ شاد و آباد، به سمت هفتخوان حرکت کرد.
هنگامی که به نزدیک محل اقامت رسید، یکی از بزرگان و دلاوران لشکرش را انتخاب کرد.
نکته ادبی: نامور در اینجا به معنای پهلوان نامدار و مشهور است.
پشوتن مردی بسیار هوشیار و بیدار بود که وظیفه حفاظت از سپاه در برابر دشمن را بر عهده داشت.
نکته ادبی: بیدار در اینجا کنایه از هشیاری و مراقبت همیشگی است.
به او گفت که سپاه را با نظم و انضباط نگه دارد، چرا که من از گفتار و دسیسههای این گرگانِ ستمگر بیمناکم.
نکته ادبی: گرگسار صفت فاعلی مرکب به معنای کسی که خوی گرگی دارد یا گرگصفت است.
من خود پیشقدم میشوم و اگر بلایی قرار است نازل شود، به من برسد و این آسیب به زیردستان و سپاهیان نرسد؛ چرا که شایسته است بلا دامنگیر من باشد.
نکته ادبی: کهتران به معنای زیردستان و سپاهیان است.
اسفندیار آمد و زره جنگی خود را پوشید و بر پشت اسب سیاه خود زین محکم بست.
نکته ادبی: شبرنگ نام اسب اسفندیار و به معنای رنگ شب یا تیره است.
وقتی این سپهبد به نزدیکی گرگان رسید، مانند پیلی نیرومند و باصلابت در برابر گرگانِ مهاجم ظاهر شد.
نکته ادبی: پیل سترگ استعاره از عظمت جثه و قدرت قهرمان است.
گرگان وقتی قفسه سینه، بازوان ورزیده، توان رزمی و گرز گران او را دیدند، هیبت او بر آنان آشکار شد.
نکته ادبی: میان یلی چنگ یعنی توانایی و پنجههای پهلوانانه.
آن دو، یعنی اسفندیار و گرگان، از دشت به سوی یکدیگر هجوم آوردند؛ مانند دو پیل قدرتمند و جنگجو که به هم میرسند.
نکته ادبی: هامون به معنای دشت و زمین هموار است.
آن مرد دلاور زه کمان را کشید و مانند شیری که غرش میکند، فریاد بلندی برآورد.
نکته ادبی: به زه کردن کمان کنایه از آماده کردن و زه کشیدن برای تیراندازی است.
او شروع به تیراندازی انبوه به سوی آن اهریمنان کرد و با خشم و سرعت کمان را به کار گرفت.
نکته ادبی: آهرمنان برای گرگان استعارهای است که به ماهیت شیطانی و پلید آنان اشاره دارد.
به خاطر تیرهای فولادین او، بدن گرگان ضعیف شد و دیگر هیچکدام نتوانستند به سلامت و با تندرستی به او نزدیک شوند.
نکته ادبی: پیکان پولاد نماد قدرتِ نافذِ سلاح اسفندیار است.
اسفندیار که دلی آگاه و روشن داشت، متوجه شد که کار این حیواناتِ درنده رو به سستی نهاده است.
نکته ادبی: روشندل کنایه از هوشمندی و بصیرت است.
او شمشیر زهرآگین خود را بیرون کشید، افسار اسب را کشید تا او را کنترل کند و به سوی آنان تاخت.
نکته ادبی: زهرآبگون صفتی برای شمشیر است که نشاندهنده برندگی و خطرناک بودن آن است.
سرتاسر بدن آنها را با شمشیر تکهتکه کرد و از خونشان خاکِ دشت را گلگون ساخت.
نکته ادبی: گل انگیختن کنایه از جاری شدن خون و آمیختن آن با خاک است.
سپس از اسب باشکوه خود پایین آمد و در برابر ناتوانی خویش در برابر عظمت الهی، به درگاه یزدان سجده شکر بهجا آورد.
نکته ادبی: بارگی به معنای اسب است.
سلاح و بدن خود را از خون آنان پاک کرد و در میان آن خارستان، جای مناسبی برای آرامش یافت.
نکته ادبی: سلیح معرب سلاح است.
در حالی که چهرهاش درهم کشیده بود و دلی پر از درد و سری پر از گرد و غبار جنگ داشت، رو به سوی خورشید کرد.
نکته ادبی: آژنگ به معنای چین و چروک پیشانی است که نشانه رنج و تلاش است.
او میگفت: ای پروردگار دادگر و عادل، تو بودی که به من هوش و زور و هنر بخشیدی.
نکته ادبی: داور در اینجا به معنای قاضی و پروردگار است.
تو بودی که گرگها را نابود کردی و خاکنشین کردی و تویی که در هر کار نیک و بدی، راهنما و پناه ما هستی.
نکته ادبی: خاک جای کردن کنایه از کشتن و مدفون کردن در خاک است.
وقتی سپاه و پشوتن به آنجا رسیدند، آن پهلوان بزرگ را در حال عبادت و نماز دیدند.
نکته ادبی: فراز به معنای بالا و در اینجا به معنای رسیدن به جایگاه است.
جنگجویان از دیدن این صحنه شگفتزده شدند و تمام سپاهیان در اندیشه فرو رفتند.
نکته ادبی: گردان به معنای دلاوران و جنگاوران است.
با خود میگفتند که او را گرگ بخوانیم یا پیل مست؟ باشد که دل و شمشیر و دست او تا ابد پاینده بماند.
نکته ادبی: پیل مست استعاره از قدرتِ مهارناپذیر است.
دعایشان این بود که تخت پادشاهی هرگز از فروغ و شکوه تهی نماند و رسم پهلوانی و سپاهیگری از میان نرود.
نکته ادبی: اورنگ شاهی نماد سلطنت و قدرت است.
سپس آن دلاورانِ خوشفکر به راه خود ادامه دادند و در برابر محل اقامت، خیمهها را برپا کردند.
نکته ادبی: پرده سرای به معنای خیمه و چادر است.