شاهنامه - داستان دوازده رخ

فردوسی

داستان دوازده رخ

فردوسی
جهان چون بزاری برآید همی بدو نیک روزی سرآید همی
چو بستی کمر بر در راه آز شود کار گیتیت یکسر دراز
بیک روی جستن بلندی سزاست اگر در میان دم اژدهاست
و دیگر که گیتی ندارد درنگ سرای سپنجی چه پهن و چه تنگ
پرستنده آز و جویای کین بگیتی ز کس نشنود آفرین
چو سرو سهی گوژ گردد بباغ بدو بر شود تیره روشن چراغ
کند برگ پژمرده و بیخ سست سرش سوی پستی گراید نخست
بروید ز خاک و شود باز خاک همه جای ترسست و تیمار و باک
سر مایهٔ مرد سنگ و خرد ز گیتی بی آزاری اندر خورد
در دانش و آنگهی راستی گرین دو نیابی روان کاستی
اگر خود بمانی بگیتی دراز ز رنج تن آید برفتن نیاز
یکی ژرف دریاست بن ناپدید در گنج رازش ندارد کلید
اگر چند یابی فزون بایدت همان خورده یک روز بگزایدت
سه چیزت بباید کزان چاره نیست وزو بر سرت نیز پیغاره نیست
خوری گر بپوشی و گر گستری سزد گرد بدیگر سخن ننگری
چو زین سه گذشتی همه رنج و آز چه در آز پیچی چه اندر نیاز
چو دانی که بر تو نماند جهان چه پیچی تو زان جای نوشین روان
بخور آنچ داری و بیشی مجوی که از آز کاهد همی آبروی
دل شاه ترکان چنان کم شنود همیشه برنج از پی آز بود
ازان پس که برگشت زان رزمگاه که رستم برو کرد گیتی سیاه
بشد تازیان تا بخلخ رسید بننگ از کیان شد سرش ناپدید
بکاخ اندر آمد پرآزار دل ابا کاردانان هشیاردل
چو پیران و گرسیوز رهنمون قراخان و چون شیده و گرسیون
برایشان همه داستان برگشاد گذشته سخنها همه کرد یاد
که تا برنهادم بشاهی کلاه مرا گشت خورشید و تابنده ماه
مرا بود بر مهتران دسترس عنان مرا برنتابید کس
ز هنگام رزم منوچهر باز نبد دست ایران بتوران دراز
شبیخون کند تا در خان من از ایران بیازند بر جان من
دلاور شد آن مردم نادلیر گوزن اندر آمد ببالین شیر
برین کینه گر کار سازیم زود وگرنه برآرند زین مرز دود
سزد گر کنون گرد این کشورم سراسر فرستادگان گسترم
ز ترکان وز چین هزاران هزار کمربستگان از در کارزار
بیاریم بر گرد ایران سپاه بسازیم هر سو یکی رزمگاه
همه موبدان رای هشیار خویش نهادند با گفت سالار خویش
که ما را ز جیحون بباید گذشت زدن کوس شاهی بران پهن دشت
بموی لشکر گهی ساختن شب و روز نسودن از تاختن
که آن جای جنگست و خون ریختن چه با گیو و با رستم آویختن
سرافراز گردان گیرنده شهر همه تیغ کین آب داده به زهر
چو افراسیاب آن سخنها شنود برافروخت از بخت و شادی نمود
ابر پهلوانان و بر موبدان بکرد آفرینی برسم ردان
نویسندهٔ نامه را پیش خواند سخنهای بایسته چندی براند
فرستادگان خواست از انجمن بنزدیک فغفور و شاه ختن
فرستاد نامه به هر کشوری بهر نامداری و هر مهتری
سپه خواست کاندیشهٔ جنگ داشت ز بیژن بدان گونه دل تنگ داشت
دو هفته برآمد ز چین و ختن ز هر کشوری شد سپاه انجمن
چو دریای جوشان زمین بردمید چنان شد که کس روز روشن ندید
گله هرچ بودش ز اسبان یله بشهر اندر آورد یکسر گله
همان گنجها کز گه تور باز پدر بر پسر بر همی داشت راز
سر بدره ها را گشادن گرفت شب و روز دینار دادن گرفت
چو لشکر سراسر شد آراسته بدان بی نیازی شد از خواسته
ز گردان گزین کرد پنجه هزار همه رزم جویان سازنده کار
بشیده که بودش نبرده پسر ز گردان جنگی برآورده سر
بدو گفت کین لشکر سرفراز سپردم ترا راه خوارزم ساز
نگهبان آن مرز خوارزم باش همیشه کمربستهٔ رزم باش
دگر پنجه از نامداران چین بفرمود تا کرد پیران گزین
بدو گفت تا شهر ایران برو ممان رخت و مه تخت سالار نو
در آشتی هیچ گونه مجوی سخن جز بجنگ و بکینه مگوی
کسی کو برد آب و آتش بهم ابر هر دوان کرده باشد ستم
دو پر مایه بیدار و دو پهلوان یکی پیر و باهوش و دیگر جوان
برفتند با پند افراسیاب برام پیر و جوان بر شتاب
ابا ترگ زرین و کوپال و تیغ خروشان بکردار غرنده میغ
پس آگاهی آمد به پیروز شاه که آمد ز توران بایران سپاه
جفاپیشه بدگوهر افراسیاب ز کینه نیاید شب و روز خواب
برآورد خواهد همی سر ز ننگ ز هر سو فرستاد لشکر بجنگ
همی زهر ساید بنوک سنان که تابد مگر سوی ایران عنان
سواران جنگی چو سیصد هزار بجیحون همی کرد خواهد گذار
سپاهی که هنگام ننگ و نبرد ز جیحون بگردون برآورد گرد
دلیران بدرگاه افراسیاب ز بانگ تبیره نیابند خواب
ز آوای شیپور و زخم درای تو گویی برآید همی دل ز جای
گر آید بایران بجنگ آن سپاه هژبر دلاور نیاید براه
سر مرز توران به پیران سپرد سپاهی فرستاد با او نه خرد
سوی مرز خوارزم پنجه هزار کمربسته رفت از در کارزار
سپهدارشان شیدهٔ شیر دل کز آتش ستاند بشمشیر دل
سپاهی بکردار پیلان مست که با جنگ ایشان شود کوه پست
چو بشنید گفتار کاراگهان پراندیشه بنشست شاه جهان
بکاراگهان گفت کای بخردان من ایدون شنیدستم از موبدان
که چون ماه ترکان برآید بلند ز خورشید ایرانش آید گزند
سیه مارکورا سر آید بکوب ز سوراخ پیچان شود سوی چوب
چو خسرو به بیداد کارد درخت بگردد برو پادشاهی و تخت
همه موبدان را بر خویش خواند شنیده سخن پیش ایشان براند
نشستند با شاه ایران براز بزرگان فرزانه و رزم ساز
چو دستان سام و چو گودرز و گیو چو شیدوش و فرهاد و رهام نیو
چو طوس و چو رستم یل پهلوان فریبرز و شاپور شیر دمان
دگر بیژن گیو با گستهم چو گرگین چون زنگه و گژدهم
جزین نامداران لشکر همه که بودند شاه جهان را رمه
ابا پهلوانان چنین گفت شاه که ترکان همی رزم جویند و گاه
چو دشمن سپه کرد و شد تیز چنگ بباید بسیچید ما را بجنگ
بفرمود تا بوق با گاودم دمیدند و بستند رویینه خم
از ایوان به میدان خرامید شاه بیاراستند از بر پیل گاه
بزد مهره در جام بر پشت پیل زمین را تو گفتی براندود نیل
هوا نیلگون شد زمین رنگ رنگ دلیران لشکر بسان پلنگ
بچنگ اندرون گرز و دل پر ز کین ز گردان چو دریای جوشان زمین
خروشی برآمد ز درگاه شاه که ای پهلوانان ایران سپاه
کسی کو بساید عنان و رکیب نباید که یابد بخانه شکیب
بفرمود کز روم وز هندوان سواران جنگی گزیده گوان
دلیران گردنکش از تازیان بسیچیدهٔ جنگ شیر ژیان
کمربسته خواهند سیصد هزار ز دشت سواران نیزه گزار
هر آنکو چهل روزه را نزد شاه نیاید نبیند بسر بر کلاه
پراگنده بر گرد کشور سوار فرستاده با نامه شهریار
دو هفته برآمد بفرمان شاه بجنبید در پادشاهی سپاه
ز لشکر همه کشور آمد بجوش زگیتی بر آمد سراسر خروش
بشبگیر گاه خروش خروس ز هر سوی برخاست آوای کوس
بزرگان هر کشوری با سپاه نهادند سر سوی درگاه شاه
در گنجهای کهن باز کرد سپه را درم دادن آغاز کرد
همه لشکر از گنج و دینار شاه بسر بر نهادند گوهر کلاه
به بر گستوان و بجوشن چو کوه شدند انجمن لشکری همگروه
چو شد کار لشکر همه ساخته وزیشان دل شاه پرداخته
نخستین ازان لشکر نامدار سواران شمشیر زن سی هزار
گزین کرد خسرو برستم سپرد بدو گفت کای نامبردار گرد
ره سیستان گیر و برکش بگاه بهندوستان اندر آور سپاه
ز غزنین برو تا براه برین چو گردد ترا تاج و تخت و نگین
چو آن پادشاهی شود یکسره ببشخور آید پلنگ و بره
فرامرز را ده کلاه و نگین کسی کو بخواهد ز لشکر گزین
بزن کوس رویین و شیپور و نای بکشمیر و کابل فزون زین مپای
که ما را سر از جنگ افراسیاب نیابد همی خورد و آرام و خواب
الانان و غزدژ بلهراسب داد بدو گفت کای گرد خسرو نژاد
برو با سپاهی بکردار کوه گزین کن ز گردان لشکر گروه
سواران شایستهٔ کارزار ببر تا برآری ز دشمن دمار
باشکش بفرمود تا سی هزار دمنده هژبران نیزه گزار
برد سوی خوارزم کوس بزرگ سپاهی بکردار درنده گرگ
زند بر در شهر خوارزم گاه ابا شیدهٔ رزم زن کینه خواه
سپاه چهارم بگودرز داد چه مایه ورا پند و اندرز داد
که رو با بزرگان ایران بهم چو گرگین و چون زنگه و گستهم
زواره فریبرز و فرهاد و گیو گرازه سپهدار و رهام نیو
بفرمود بستن کمرشان بجنگ سوی رزم توران شدن بی درنگ
سپهدار گودرز کشوادگان همه پهلوانان و آزادگان
نشستند بر زین بفرمان شاه سپهدار گودرز پیش سپاه
بگودرز فرمود پس شهریار چو رفتی کمر بستهٔ کارزار
نگر تا نیازی به بیداد دست نگردانی ایوان آباد پست
کسی کو بجنگت نبندد میان چنان ساز کش از تو ناید زیان
که نپسندد از ما بدی دادگر سپنجست گیتی و ما برگذر
چو لشکر سوی مرز توران بری من تیز دل را بتش سری
نگر تا نجوشی بکردار طوس نبندی بهر کار بر پیل کوس
جهاندیده ای سوی پیران فرست هشیوار وز یادگیران فرست
بپند فراوانش بگشای گوش برو چادر مهربانی بپوش
بهر کار با هر کسی دادکن ز یزدان نیکی دهش یاد کن
چنین گفت سالار لشکر بشاه که فرمان تو برتر از شید و ماه
بدان سان شوم کم تو فرمان دهی تو شاه جهانداری و من رهی
برآمد خروش از در پهلوان ز بانگ تبیره زمین شد نوان
بلشکر گه آمد دمادم سپاه جهان شد ز گرد سواران سیاه
به پیش سپاه اندرون پیل شست جهان پست گشته ز پیلان مست
وزان ژنده پیلان جنگی چهار بیاراسته از در شهریار
نهادند بر پشتشان تخت زر نشستنگه شاه با زیب و فر
بگودرز فرمود تا بر نشست بران تخت زر از بر پیل مست
برانگیخت پیلان و برخاست گرد مر آن را بنیک اختری یاد کرد
که از جان پیران برآریم دود بران سان که گرد پی پیل بود
بی آزار لشکر بفرمان شاه همی رفت منزل بمنزل سپاه
چو گودرز نزدیک زیبد رسید سران را ز لشکر همی برگزید
هزاران دلیران خنجر گزار ز گردان لشکر دلاور سوار
از ایرانیان نامور ده هزار سخن گوی و اندر خور کارزار
سپهدار پس گیو را پیش خواند همه گفتهٔ شاه با او براند
بدو گفت کای پور سالار سر برافراخته سر ز بسیار سر
گزین کردم اندر خورت لشکری که هستند سالار هر کشوری
بدان تا بنزدیک پیران شوی بگویی و گفتار او بشنوی
بگویی به پیران که من با سپاه بزیبد رسیدم بفرمان شاه
شناسی تو گفتار و کردار خویش بی آزاری و رنج و تیمار خویش
همه شهر توران بدی را میان ببستند با نامدار کیان
فریدون فرخ که با داغ و درد ز گیتی بشد دیده پر آب زرد
پر از درد ایران پر از داغ شاه که با سوک ایرج نتابید ماه
ز ترکان تو تنها ازان انجمن شناسی بمهر و وفا خویشتن
دروغست بر تو همین نام مهر نبینم بدلت اندر آرام مهر
همانست کن شاه آزرمجوی مرا گفت با او همه نرم گوی
ازان کو بکارسیاوش رد بیفگند یک روز بنیاد بد
بنزد منش دستگاهست نیز ز خون پدر بیگناهست نیز
گناهی که تا این زمان کرده ای ز شاهان گیتی که آزرده ای
همی شاه بگذارد از تو همه بدی نیکی انگارد از تو همه
نباید که بر دست ما بر تباه شوی بر گذشته فراوان گناه
دگر کز پی جنگ افراسیاب زمانه همی بر تو گیرد شتاب
بزرگان ایران و فرزند من بخوانند بر تو همه پند من
سخن هرچ دانی بدیشان بگوی وزیشان همیدون سخن بازجوی
اگر راست باشد دلت با زبان گذشتی ز تیمار و رستی بجان
بر و بوم و خویشانت آباد گشت ز تیغ منت گردن آزاد گشت
ور از تو پدیدار آید گناه نماند بتو مهر و تخت و کلاه
نجویم برین کینه آرام و خواب من و گرز و میدان افراسیاب
کزو شاه ما را بکین خواستن نباید بسی لشکر آراستن
مگر پند من سربسر بشنوی بگفتار هشیار من بگروی
نخستین کسی کو پی افگند کین بخون ریختن برنوشت آستین
بخون سیاوش یازید دست جهانی به بیداد بر کرد پست
بسان سگانش ازان انجمن ببندی فرستی بنزدیک من
بدان تا فرستم بنزدیک شاه چه شان سر ستاند چه بخشد کلاه
تو نشنیدی آن داستان بزرگ که شیر ژیان آورد پیش گرگ
که هر کو بخون کیان دست آخت زمانه بجز خاک جایش نساخت
دگر هرچ از گنج نزدیک تست همه دشمن جان تاریک تست
ز اسپان پرمایه و گوهران ز دیبا و دینار وز افسران
ز ترگ و ز شمشیر و برگستوان ز خفتان، وز خنجر هندوان
همه آلت لشکر و سیم و زر فرستی بنزدیک ما سربسر
به بیداد کز مردمان بستدی فراز آوریدی ز دست بدی
بدان باز خری مگر جان خویش ازین درکنی زود درمان خویش
چه اندر خور شهریارست ازان فرستم بنزدیک شاه جهان
ببخشیم دیگر همه بر سپاه بجای مکافات کرده گناه
و دیگر که پور گزین ترا نگهبان گاه و نگین ترا
برادرت هر دو سران سپاه که همزمان برآرند گردن بماه
چو هر سه بدین نامدار انجمن گروگان فرستی بنزدیک من
بدان تا شوم ایمن از کار تو برآرد درخت وفا بار تو
تو نیز آنگهی برگزینی دو راه یکی راه جویی بنزدیک شاه
ابا دودمان نزد خسرو شوی بدان سایهٔ مهر او بغنوی
کنم با تو پیمان که خسرو ترا بخورشید تابان برآرد سرا
ز مهر دل او تو آگه تری کزو هیچ ناید چز از بهتری
بشویی دل از مهر افراسیاب نبینی شب تیره او را بخواب
گر از شاه ترکان بترسی ز بد نخواهی که آیی بایران سزد
بپرداز توران و بنشین بچاج ببر تخت ساج و بر افراز تاج
ورت سوی افراسیابست رای برو سوی او جنگ ما را مپای
اگر تو بخواهی بسیچید جنگ مرا زور شیرست و چنگ پلنگ
بترکان نمانم من از تخت بهر کمان من ابرست و بارانش زهر
بسیچیدهٔ جنگ خیز اندرآی گرت هست با شیر درنده پای
چو صف برکشید از دو رویه سپاه گنهکار پیدا شد از بیگناه
گرین گفته های مرا نشنوی بفرجام کارت پشیمان شوی
پشیمانی آنگه نداردت سود که تیغ زمانه سرت را درود
بگفت این سخن پهلوان با پسر که بر خوان بپیران همه دربدر
ز پیش پدر گیو شد تا ببلخ گرفته بیاد آن سخنهای تلخ
فرود آمد و کس فرستاد زود بران سان که گودرز فرموده بود
همان شب سپاه اندر آورد گرد برفت از در بلخ تا ویسه گرد
که پیران بدان شهر بد با سپاه که دیهیم ایران همی جست و گاه
فرستاده چون سوی پیران رسید سپدار ایران سپه را بدید
بگفتند کآمد سوی بلخ گیو ابا ویژگان سپهدار نیو
چو بشنید پیران برافراخت کوس شد از سم اسبان زمین آبنوس
ده و دو هزارش ز لشکر سوار فراز آمد اندر خور کارزار
ازیشان دو بهره هم آنجا بماند برفت و جهاندیدگانرا بخواند
بیامد چو نزدیک جیحون رسید بگرد لب آب لشکر کشید
بجیحون پر از نیزه دیوار کرد چو با گیو گودرز دیدار کرد
دو هفته شد اندر سخنشان درنگ بدان تا نباشد به بیداد جنگ
ز هر گونه گفتند و پیران شنید گنهکاری آمد ز ترکان پدید
بزرگان ایران زمان یافتند بریشان بگفتار بشتافتند
برافگند یپران هم اندر شتاب نوندی بنزدیک افراسیاب
که گودرز کشوادگان با سپاه نهاد از بر تخت گردان کلاه
فرستاده آمد بنزدیک من گزین پور او مهتر انجمن
مار گوش و دل سوی فرمان تست بپیمان روانم گروگان تست
سخن چون بسالار ترکان رسید سپاهی ز جنگ آوران برگزید
فرستاد نزدیک پیران سوار ز گردان شمشیر زن سی هزار
بدو گفت بردار شمشیر کین وزیشان بپرداز روی زمین
نه گودرز باید که ماند نه گیو نه فرهاد و گرگین نه رهام نیو
که بر ما سپه آمد از چار سوی همی گاه توران کنند آرزوی
جفا پیشه گشتم ازین پس بجنگ نجویم بخون ریختن بر درنگ
برای هشیوار و مردان مرد برآرم ز کیخسرو این بار گرد
چو پیران بدید آن سپاه بزرگ بخون تشنه هر یک بکردار گرگ
بر آشفت ازان پس که نیرو گرفت هنرها بشست از دل آهو گرفت
جفا پیشه گشت آن دل نیکخوی پر اندیشه شد رزم کرد آرزوی
بگیو آنگهی گفت برخیز و رو سوی پهلوان سپه باز شو
بگویش که از من تو چیزی مجوی که فرزانگان آن نبینند روی
یکی آنکه از نامدارگوان گروگان همی خواهی این کی توان
و دیگر که گفتی سلیح و سپاه گرانمایه اسبان و تخت و کلاه
برادرکه روشن جهان منست گزیده پسر پهلوان منست
همی گویی از خویشتن دور کن ز بخرد چنین خام باشد سخن
مرا مرگ بهتر ازان زندگی که سالار باشم کنم بندگی
یکی داستان زد برین بر پلنگ چو با شیر جنگ آورش خاست جنگ
بنام ار بریزی مرا گفت خون به از زندگانی بننگ اندرون
و دیگر که پیغام شاه آمدست بفرمان جنگم سپاه آمدست
چو پاسخ چنین یافت برگشت گیو ابا لشکری نامبردار و نیو
سپهدار چون گیو برگشت از وی خروشان سوی جنگ بنهاد روی
دمان از پس گیو پیران دلیر سپه را همی راند برسان شیر
بیامد چو پیش کنابد رسید بران دامن کوه لشکر کشید
چو گیو اندر آمد بپیش پدر همی گفت پاسخ همه دربدر
بگودرز گفت اندرآور سپاه بجایی که سازی همی رزمگاه
که او را همی آشتی رای نیست بدلش اندرون داد را جای نیست
ز هر گونه با او سخن راندم همه هرچ گفتی برو خواندم
چو آمد پدیدار ازیشان گناه هیونی برافگند نزدیک شاه
که گودرز و گیو اندر آمد بجنگ سپه باید ایدر مرا بی درنگ
سپاه آمد از نزدافراسیاب چو ما بازگشتیم بگذاشت آب
کنون کینه را کوس بر پیل بست همی جنگ ما را کند پیشدست
چنین گفت با گیو پس پهلوان که پیران بسیری رسید از روان
همین داشتم چشم زان بد نهان ولیکن بفرمان شاه جهان
بایست رفتن که چاره نبود دلش را کنون شهریار آزمود
یکی داستان گفته بودم بشاه چو فرمود لشکر کشیدن براه
که دل را ز مهر کسی برگسل کجا نیستش با زبان راست دل
همه مهر پیران بترکان برست بشوید همی شاه ازو پاک دست
چو پیران سپاه از کنابد براند بروز اندرون روشنایی نماند
سواران جوشن وران صد هزار ز ترکان کمربستهٔ کارزار
برفتند بسته کمرها بجنگ همه نیزه و تیغ هندی بچنگ
چو دانست گودرز کآمد سپاه بزد کوس و آمد ز زیبد براه
ز کوه اندر آمد بهامون گذشت کشیدند لشکر بران پهن دشت
بکردار کوه از دو رویه سپاه ز آهن بسر بر نهاده کلاه
برآمد خروشیدن کرنای بجنبد همی کوه گفتی ز جای
ز زیبد همی تاکنابد سپاه در و دشت ازیشان کبود و سیاه
ز گرد سپه روز روشن نماند ز نیزه هوا جز بجوشن نماند
وز آواز اسبان و گرد سپاه بشد روشنایی ز خورشید و ماه
ستاره سنان بود و خروشید تیغ از آهن زمین بود وز گرز میغ
بتوفید ز آواز گردان زمین ز ترگ و سنان آسمان آهنین
چو گودرز توران سپه را بدید که برسان دریا زمین بردمید
درفش از درفش و گروه از گروه گسسته نشد شب برآمد ز کوه
چو شب تیره شد پیل پیش سپاه فرازآوریدند و بستند راه
برافروختند آتش از هردو روی از آواز گردان پرخاشجوی
جهان سربسر گفتی آهرمنست بدامن بر از آستین دشمنست
ز بانگ تبیره بسنگ اندرون بدرد دل اندر شب قیر گون
سپیده برآمد ز کوه سیاه سپهدار ایران به پیش سپاه
بسوده اسب اندر آورد پای یلان را بهر سو همی ساخت جای
سپه را سوی میمنه کوه بود ز جنگ دلیران بی اندوه بود
سوی میسره رود آب روان چنان در خور آمد چو تن را روان
پیاده که اندر خور کارزار بفرمود تا پیش روی سوار
صفی بر کشیدند نیزه وران ابا گرزداران و کنداوران
همیدون پیاده بسی نیزه دار چه با ترکش و تیر و جوشن گذار
کمانها فگنده بباز و درون همی از جگرشان بجوشید خون
پس پشت ایشان سواران جنگ کز آتش بخنجر ببردند رنگ
پس پشت لشکر ز پیلان گروه زمین از پی پیل گشته ستوه
درفش خجسته میان سپاه ز گوهر درفشان بکردار ماه
ز پیلان زمین سربسر پیلگون ز گرد سواران هوا نیلگون
درخشیدن تیغهای بنفش ازان سایهٔ کاویانی درفش
تو گفتی که اندرشب تیره چهر ستاره همی برفشاند سپهر
بیاراست لشکر بسان بهشت بباغ وفا سرو کینه بکشت
فریبزر را داد پس میمنه پس پشت لشکر حصار و بنه
گرازه سر تخمهٔ گیوگان زواره نگهدار تخت کیان
بیاری فریبرز برخاستند بیک روی لشکر بیاراستند
برهام فرمود پس پهلوان که ای تاج و تخت و خرد را روان
برو با سواران سوی میسره نگه دار چنگال گرگ از بره
بیفروز لشکرگه از فر خویش سپه را همی دار در بر خویش
بدان آبگون خنجر نیو سوز چو شیر ژیان با یلان رزم توز
برفتند یارانش با او بهم ز گردان لشکر یکی گستهم
دگر گژدهم رزم را ناگزیر فروهل که بگذارد از سنگ تیر
بفرمود با گیو تا دو هزار برفتند بر گستوان ور سوار
سپرد آن زمان پشت لشکر بدوی که بد جای گردان پرخاشجوی
برفتند با گیو جنگاوران چو گرگین و چون زنگهٔ شاوران
درفشی فرستاد و سیصد سوار نگهبان لشکر سوی رودبار
همیدون فرستاد بر سوی کوه درفشی و سیصد ز گردان گروه
یکی دیده بان بر سر کوهسار نگهبان روز و ستاره شمار
شب و روز گردن برافراخته ازان دیده گه دیده بان ساخته
بجستی همی تا ز توران سپاه پی مور دیدی نهاده براه
ز دیده خروشیدن آراستی بگفتی بگودرز و برخاستی
بدان سان بیاراست آن رزمگاه که رزم آرزو کرد خورشید و ماه
چو سالار شایسته باشد بجنگ نترسد سپاه از دلاور نهنگ
ازان پس بیامد بسالارگاه که دارد سپه را ز دشمن نگاه
درفش دلفروز بر پای کرد سپه را بقلب اندرون جای کرد
سران را همه خواند نزدیک خویش پس پشت شیدوش و فرهاد پیش
بدست چپش رزم دیده هجیر سوی راست کتمارهٔ شیرگیر
ببستند ز آهن بگردش سرای پس پشت پیلان جنگی بپای
سپهدار گودرزشان در میان درفش از برش سایهٔ کاویان
همی بستد از ماه و خورشید نور نگه کرد پیران بلشکر ز دور
بدان ساز و آن لشکر آراستن دل از ننگ و تیمار پیراستن
در و دشت و کوه و بیابان سنان عنان بافته سربسر با عنان
سپهدار پیران غمی گشت سخت برآشفت با تیره خورشید بخت
ازان پس نگه کرد جای سپاه نیامدش بر آرزو رزمگاه
نه آوردگه دید و نه جای صف همی برزد از خشم کف را بکف
برین گونه کآمد ببایست ساخت چو سوی یلان چنگ بایست آخت
پس از نامداران افراسیاب کسی کش سر از کینه گیرد شتاب
گزین کرد شمشیرزن سی هزار که بودند شایستهٔ کارزار
بهومان سپرد آن زمان قلبگاه سپاهی هژبر اوژن و رزمخواه
بخواند اندریمان و او خواست را نهاد چپ لشکر و راست را
چپ لشکرش را بدیشان سپرد ابا سی هزار از دلیران گرد
چو لهاک جنگی و فرشیدورد ابا سی هزار از دلیران مرد
گرفتند بر میمنه جایگاه جهان سربسر گشت ز آهن سیاه
چو زنگولهٔ گرد و کلباد را سپهرم که بد روز فریاد را
برفتند با نیزه ور ده هزار بپشت سواران خنجرگزار
برون رفت رویین رویینه تن ابا ده هزار از یلان ختن
بدان تا دران بیشه اندر چو شیر کمینگه کند با یلان دلیر
طلایه فرستاد بر سوی کوه سپهدار ایران شود زو ستوه
گر از رزمگه پی نهد پیشتر وگر جنبد از خویشتن بیشتر
سپهدار رویین بکردار شیر پس پشت او اندر آید دلیر
همان دیده بان بر سر کوه کرد که جنگ سواران بی اندوه کرد
ز ایرانیان گر سواری ز دور عنان تافتی سوی پیکار تور
نگهبان دیده گرفتی خروش همه رزمگاه آمدی زو بجوش
دو لشکر بروی اندر آورد روی همه نامداران پرخاشجوی
چنین ایستاده سه روز و سه شب یکی را بگفتن نجنبید لب
همی گفت گودرز گر پشت خویش سپارم بدیشان نهم پای پیش
سپاه اندر آید پس پشت من نماند جز از باد در مشت من
شب و روز بر پای پیش سپاه همی جست نیک اختر هور و ماه
که روزی که آن روز نیک اخترست کدامست و جنبش کرا بهترست
کجا بردمد باد روز نبرد که چشم سواران بپوشد بگرد
بریشان بیابم مگر دستگاه بکردار باد اندر آرم سپاه
نهاده سپهدار پیران دو چشم که گودرز رادل بجوشد ز خشم
کند پشت بر دشت و راند سپاه سپاه اندآرد بپشت سپاه
بروز چهارم ز پیش سپاه بشد بیژن گیو تا قلبگاه
بپیش پدر شد همه جامه چاک همی بسمان بر پراگند خاک
بدو گفت کای باب کارآزمای چه داری چنین خیره ما را بپای
بپنجم فرازآمد این روزگار شب و روز آسایش آموزگار
نه خورشید شمشیر گردان بدید نه گردی بروی هوا بردمید
سواران بخفتان و خود اندرون یکی رابرگ بر نجنبید خون
بایران پس از رستم نامدار نبودی چو گودرز دیگر سوار
چینن تا بیامد ز جنگ پشن ازان کشتن و رزمگاه گشن
بلاون که چندان پسر کشته دید سر بخت ایرانیان گشته دید
جگر خسته گشستست و گم کرده راه نخواهد که بیند همی رزمگاه
بپیرانش بر چشم باید فگند نهادست سر سوی کوه بلند
سپهدار کو ناشمرده سپاه ستاره شمارد همی گرد ماه
تو بشناس کاندر تنش نیست خون شد ازجنگ جنگاوران او زبون
شگفت از جهاندیده گودرز نیست که او را روان خود برین مرز نیست
شگفت از تو آید مرا ای پدر که شیر ژیان از تو جوید هنر
دو لشکر همی بر تو دارند چشم یکی تیز کن مغز و بفروز خشم
کنون چون جهان گرم و روشن هوا بگیرد همی رزم لشکر نوا
چو این روزگار خوشی بگذرد چو پولاد روی زمین بفسرد
چو بر نیزه ها گردد افسرده چنگ پس پشت تیغ آید و پیش سنگ
که آید ز گردان بپیش سپاه که آورد گیردبدین رزمگاه
ور ایدونک ترسد همی از کمین ز جنگ سواران و مردان کین
بمن داد باید سواری هزار گزین من اندرخور کارزار
برآریم گرد از کمینگاهشان سرافشان کنیم از بر ماهشان
ز گفتار بیژن بخندید گیو بسی آفرین کرد بر پور نیو
بدادار گفت از تو دارم سپاس تو دادی مرا پور نیکی شناس
همش هوش دادی و هم زور کین شناسای هر کار و جویای دین
بمن بازگشت این دلاور جوان چنانچون بود بچهٔ پهلوان
چنین گفت مر جفت را نره شیر که فرزند ما گر نباشد دلیر
ببریم ازو مهر و پیوند پاک پدرش آب دریا بود مام خاک
ولیکن تو ای پور چیره سخن زبان بر نیا بر گشاده مکن
که او کاردیدست و داناترست برین لشکر نامور مهترست
کسی کو بود سودهٔ کارزار نباید بهر کارش آموزگار
سواران ما گرد ببار اندرند نه ترکان برنگ و نگار اندرند
همه شوربختند و برگشته سر همه دیده پرخون و خسته جگر
همی خواهد این باب کارآزمای که ترکان بجنگ اندر آرند پای
پس پشتشان دور ماند ز کوه برد لشکر کینه ور همگروه
ببینی تو گوپال گودرز را که چون برنوردد همی مرز را
و دیگر کجا ز اختر نیک و بد همی گردش چرخ را بشمرد
چو پیش آید آن روزگار بهی کند روی گیتی ز ترکان تهی
چنین گفت بیژن به پیش پدر که ای پهلوان جهان سربسر
خجسته نیا را گر اینست رای سزد گر نداریم رومی قبای
شوم جوشن و خود بیرون کنم بمی روی پژمرده گلگلون کنم
چو آیم جهان پهلوان را بکار بیایم کمربستهٔ کارزار
وزان لشکر ترک هومان دلیر بپیش برادر بیامد چو شیر
که ای پهلوان رد افراسیاب گرفت اندرین دشت ما را شتاب
بهفتم فراز آمد این روزگار میان بسته در جنگ چندین سوار
از آهن میان سوده و دل ز کین نهاده دو دیده بایران زمین
چه داری بروی اندرآورده روی چه اندیشه داری بدل در بگوی
گرت رای جنگست جنگ آزمای ورت رای برگشتن ایدر مپای
که ننگست ازین بر تو ای پهلوان بدین کار خندند پیر و جوان
همان لشکرست این که از ما بجنگ برفتند و رفته ز روی آب و رنگ
کزیشان همه رزمگه کشته بود زمین سربسر رود خون گشته بود
نه زین نامداران سواری کمست نه آن دوده را پهلوان رستمست
گرت آرزو نیست خون ریختن نخواهی همی لشکر انگیختن
ز جنگ آوران لشکری برگزین بمن ده تو بنگر کنون رزم و کین
چو بشنید پیران ز هومان سخن بدو گفت مشتاب و تندی مکن
بدان ای برادر که این رزمخواه که آمد چنین پیش ما با سپاه
گزین بزرگان کیخسروست سر نامداران هر پهلوست
یکی آنک کیخسرو از شاه من بدو سر فرازد بهر انجمن
و دیگر که از پهلوانان شاه ندانم چو گودرز کس را بجاه
بگردن فرازی و مردانگی برای هشیوار و فرزانگی
سدیگر که پرداغ دارد جگر پر از خون دل از درد چندان پسر
که از تن سرانشان جدامانده ایم زمین را بخون گرد بنشانده ایم
کنون تا بتنش اندرون جان بود برین کینه چون مار پیچان بود
چهارم که لشکر میان دو کوه فرود آوریدست و کرده گروه
ز هر سو که پویی بدو راه نیست براندیش کین رنج کوتاه نیست
بکوشید باید بدان تا مگر ازان کوه پایه برآرند سر
مگر مانده گردند و سستی کنند بجنگ اندرون پیشدستی کنند
چو از کوه بیرون کند لشکرش یکی تیرباران کنم بر سرش
چو دیوار گرد اندر آریمشان چو شیر ژیان در بر آریمشان
بریشان بگردد همه کام ما برآید بخورشید بر نام ما
تو پشت سپاهی و سالار شاه برآورده از چرخ گردان کلاه
کسی کو بنام بلندش نیاز نباشد چه گردد همی گرد آز
و دیگر که از نامداران جنگ نیاید کسی نزد ما بی درنگ
ز گردان کسی را که بی نام تر ز جنگ سواران بی آرام تر
ز لشکر فرستد بپیشت بکین اگر برنوردی برو بر زمین
ترا نام ازان برنیاید بلند بایرانیان نیز ناید گزند
وگر بر تو بر دست یابد بخون شوند این دلیران ترکان زبون
نگه کرد هومان بگفتار اوی همی خیره دانست پیکار اوی
چنین داد پاسخ کز ایران سوار نباشد که با من کند کارزار
ترا خود همین مهربانیست خوی مرا کارزار آمدست آرزوی
وگر کت بکین جستن آهنگ نیست بدلت اندرون آتش جنگ نیست
کنم آنچ باید بدین رزمگاه نمایم هنرها بایران سپاه
شوم چرمهٔ گامزن زین کنم سپیده دمان جستن کین کنم
نشست از بر زین سپیده دمان چو شیر ژیان با یکی ترجمان
بیامد بنزدیک ایران سپاه پر از جنگ دل سر پر از کین شاه
چو پیران بدانست کو شد بجنگ بروبرجهان گشت ز اندوه تنگ
بجوشیدش از درد هومان جگر یکی داستان یاد کرد از پدر
که دانا بهر کار سازد درنگ سر اندر نیارد بپیکار و ننگ
سبکسار تندی نماید نخست بفرجام کار انده آرد درست
زبانی که اندر سرش مغز نیست اگر در بارد همان نغز نیست
چو هومان بدین رزم تندی نمود ندانم چه آرد بفرجام سود
جهانداورش باد فریادرس جز اویش نبینم همی یار کس
چو هومان ویسه بدان رزمگاه که گودرز کشواد بد با سپاه
بیامد که جوید ز گردان نبرد نگهبان لشکر بدو بازخورد
طلایه بیامد بر ترجمان سواران ایران همه بدگمان
بپرسید کین مرد پرخاشجوی بخیره بدشت اندر آورده روی
کجا رفت خواهد همی چون نوند بچنگ اندرون گرز و بر زین کمند
بایرانیان گفت پس ترجمان که آمد گه گرز و تیر و کمان
که این شیردل نامبردار مرد همی با شما کرد خواهد نبرد
سر ویسگانست هومان بنام که تیغش دل شیر دارد نیام
چو دیدند ایرانیان گرز اوی کمر بستن خسروی برز اوی
همه دست نیزه گزاران ز کار فروماند از فر آن نامدار
همه یکسره بازگشتند ازوی سوی ترجمانش نهادند روی
که رو پیش هومان بترکی زبان همه گفتهٔ ما بروبر بخوان
که ما رابجنگ تو آهنگ نیست ز گودرز دستوری جنگ نیست
اگر جنگ جوید گشادست راه سوی نامور پهلوان سپاه
ز سالار گردان و گردنکشان بهومان بدادند یک یک نشان
که گردان کجایند و مهتر کجاست که دارد چپ لشکر و دست راست
وزانپس هیونی تگاور دمان طلایه برافگند زی پهلوان
که هومان ازان رزمگه چون پلنگ سوی پهلوان آمد ایدر بجنگ
چو هومان ز نزد سواران برفت بیامد بنزدیک رهام تفت
وزانجا خروشی برآورد سخت که ای پور سالار بیدار بخت
چپ لشکر و چنگ شیران توی نگهبان سالار ایران توی
بجنبان عنان اندرین رزمگاه میان دو صف برکشیده سپاه
بورد با من ببایدت گشت سوی رود خواهی وگر سوی دشت
وگر تو نیابی مگر گستهم بیاید دمان با فروهل بهم
که جوید نبردم ز جنگاوران بتیغ و سنان و بگرز گران
هرآنکس که پیش من آید بکین زمانه برو بر نوردد زمین
وگر تیغ ما را ببیند بجنگ بدرد دل شیر و چرم پلنگ
چنین داد رهام پاسخ بدوی که ای نامور گرد پرخاشجوی
زترکان ترا بخرد انگاشتم ازین سان که هستی نپنداشتم
که تنها بدین رزمگاه آمدی دلاور بپیش سپاه آمدی
بر آنی که اندر جهان تیغ دار نبندد کمر چون تو دیگر سوار
یکی داستان از کیان یاد کن زفام خرد گردن آزاد کن
که هر کو بجنگ اندر آید نخست ره بازگشتن ببایدش جست
ازاینها که تو نام بردی بجنگ همه جنگ را تیز دارند چنگ
ولیکن چو فرمان سالار شاه نباشد نسازد کسی رزمگاه
اگر جنگ گردان بجویی همی سوی پهلوان چون بپویی همی
ز گودرز دستوری جنگ خواه پس از ما بجنگ اندر آهنگ خواه
بدو گفت هومان که خیره مگوی بدین روی با من بهانه مجوی
تو این رزم را جای مردان گزین نه مرد سوارانی و دشت کین
وزانجا بقلب سپه برگذشت دمان تا بدان روی لشکرگذشت
بنزد فریبرز با ترجمان بیامد بکردار باد دمان
یکی برخروشید کای بدنشان فروبرده گردن ز گردنکشان
سواران و پیلان و زرینه کفش ترا بود با کاویانی درفش
بترکان سپردی بروز نبرد یلانت بایران نخوانند مرد
چو سالار باشی شوی زیردست کمر بندگی را ببایدت بست
سیاوش رد را برادر توی بگوهر ز سالار برتر توی
تو باشی سزاوار کین خواستن بکینه ترا باید آراستن
یکی با من اکنون به آوردگاه ببایدت گشتن بپیش سپاه
بخورشید تابان برآیدت نام که پیش من اندر گذاری تو گام
وگر تو نیایی بحنگم رواست زواره گرازه نگر تاکجاست
کسی را ز گردان بپیش من آر که باشد ز ایرانیان نامدار
چنین داد پاسخ فریبرز باز که با شیر درنده کینه مساز
چنینست فرجام روز نبرد یکی شاد و پیروز و دیگر بدرد
بپیروزی اندر بترس از گزند که یکسان نگردد سپهر بلند
درفش ار ز من شاه بستد رواست بدان داد پیلان و لشکر که خواست
بکین سیاوش پس از کیقباد کسی کو کلاه مهی برنهاد
کمر بست تا گیتی آباد کرد سپهدار گودرز کشواد کرد
همیشه بپیش کیان کینه خواه پدر بر پدر نیو و سالار شاه
و دیگر که از گرز او بی گمان سرآید بسالارتان بر زمان
سپه را به ویست فرمان جنگ بدو بازگردد همه نام و ننگ
اگر با توم جنگ فرمان دهد دلم پر ز دردست درمان دهد
ببینی که من سر چگونه ز ننگ برآرم چو پای اندر آرم بجنگ
چنین پاسخش داد هومان که بس بگفتار بینم ترا دسترس
بدین تیغ کاندر میان بسته ای گیابر که از جنگ خود رسته ای
بدین گرز جویی همی کارزار که بر ترگ و جوشن نیاید بکار
وزآنجا بدان خیرگی بازگشت تو گفتی مگر شیر بدساز گشت
کمربستهٔ کین آزادگان بنزدیک گودرز کشوادگان
بیامد یکی بانگ برزد بلند که ای برمنش مهتر دیوبند
شنیدم همه هرچ گفتی بشاه وزان پس کشیدی سپه را براه
چنین بود با شاه پیمان تو بپیران سالار فرمان تو
فرستاده کامد بتوران سپاه گزین پور تو گیو لشکرپناه
ازان پس که سوگند خوردی بماه بخورشید و ماه و بتخت و کلاه
که گر چشم من درگه کارزار بپیران برافتد برارم دمار
چو شیر ژیان لشکر آراستی همی برزو جنگ ما خواستی
کنون از پس کوه چون مستمند نشستی بکردار غرم نژند
بکردار نخچیر کز شرزه شیر گریزان و شیر از پس اندر دلیر
گزیند ببیشه درون جای تنگ نجوید ز تیمار جان نام و ننگ
یکی لشکرت را بهامون گذار چه داری سپاه از پس کوهسار
چنین بود پیمانت با شهریار که بر کینه گه کوه گیری حصار
بدو گفت گودرز کاندیشه کن که باشد سزا با تو گفتن سخن
چو پاسخ بیابی کنون ز انجمن به بیدانشی بر نهی این سخن
تو بشناس کز شاه فرمان من همین بود سوگند و پیمان من
کنون آمدم با سپاهی گران از ایران گزیده دلاور سران
شما هم بکردار روباه پیر ببیشه در از بیم نخچیرگیر
همی چاره سازید و دستان و بند گریزان ز گرز و سنان و کمند
دلیری مکن جنگ ما را مخواه که روباه با شیر ناید براه
چو هومان ز گودرز پاسخ شنید چو شیر اندران رزمگه بردمید
بگودرز گفت ار نیایی بجنگ تو با من نه زانست کایدت ننگ
ازان پس که جنگ پشن دیده ای سر از رزم ترکان بپیچیده ای
به لاون بجنگ آزمودی مرا به آوردگه بر ستودی مرا
ار ایدونک هست اینک گویی همی وزین کینه کردار جویی همی
یکی برگزین از میان سپاه که با من بگردد به آوردگاه
که من از فریبرز و رهام جنگ بجستم بسان دلاور پلنگ
بگشتم سراسر همه انجمن نیاید ز گردان کسی پیش من
بگودرز بد بند پیکارشان شنیدن نه ارزید گفتارشان
تو آنی که گویی بروز نبرد بخنجر کنم لاله بر کوه زرد
یکی با من اکنون بدین رزمگاه بگرد و بگرز گران کینه خواه
فراوان پسر داری ای نامور همه بسته بر جنگ ما بر کمر
یکی را فرستی بر من بجنگ اگر جنگ جویی چه جویی درنگ
پس اندیشه کرد اندران پهلوان که پیشش که آید بجنگ از گوان
گر از نامداران هژبری دمان فرستم بنزدیک این بدگمان
شود کشته هومان برین رزمگاه ز ترکان نیاید کسی کینه خواه
دل پهلوانش بپیچد بدرد ازان پس بتندی نجوید نبرد
سپاهش بکوه کنابد شود بجنگ اندرون دست ما بد شود
ور از نامداران این انجمن یکی کم شود گم شود نام من
شکسته شود دل گوان را بجنگ نسازند زان پس به جایی درنگ
همان به که با او نسازیم کین بروبر ببندیم راه کمین
مگر خیره گردند و جویند جنگ سپاه اندر آرند زان جای تنگ
چنین داد پاسخ بهومان که رو بگفتار تندی و در کار نو
چو در پیش من برگشادی زبان بدانستم از آشکارت نهان
که کس را ز ترکان نباشد خرد کز اندیشهٔ خویش رامش برد
ندانی که شیر ژیان روز جنگ نیالاید از بن بروباه چنگ
و دیگر دو لشکر چنین ساخته همه بادپایان سر افراخته
بکینه دو تن پیش سازند جنگ همه نامداران بخایند چنگ
سپه را همه پیش باید شدن به انبوه زخمی بباید زدن
تو اکنون سوی لشکرت باز شو برافراز گردن بسالار نو
کز ایرانیان چند جستم نبرد نزد پیش من کس جز از باد سرد
بدان رزمگه بر شود نام تو ز پیران برآید همه کام تو
بدو گفت هومان ببانگ بلند که بی کردن کار گفتار چند
یکی داستان زد جهاندار شاه بیاد آورم اندرین کینه گاه
که تخت کیان جست خواهی مجوی چو جویی از آتش مبرتاب روی
ترا آرزو جنگ و پیکار نیست وگر گل چنی راه بی خار نیست
نداری ز ایران یکی شیرمرد که با من کند پیش لشکرنبرد
بچاره همی بازگردانیم نگیرم فریبت اگر دانیم
همه نامدراان پرخاشجوی بگودرز گفتند کاینست روی
که از ما یکی را به آوردگاه فرستی بنزدیک او کینه خواه
چنین داد پاسخ که امروز روی ندارد شدن جنگ را پیش اوی
چو هومان ز گودرز برگشت چیر برآشفت برسان شیر دلیر
بخندید و روی از سپهبد بتافت سوی روزبانان لشکر شتافت
کمان را بزه کرد و زیشان چهار بیفگند ز اسب اندران مرغزار
چو آن روزبانان لشکر ز دور بدیدند زخم سرافراز تور
رهش بازدادند و بگریختند بورد با او نیاویختند
ببالا برآمد بکردار مست خروشش همی کوه را کرد پست
همی نیزه برگاشت بر گرد سر که هومان ویسه است پیروزگر
خروشیدن نای رویین ز دشت برآمد چو نیزه ز بالا بگشت
ز شادی دلیران توران سپاه همی ترگ سودند بر چرخ ماه
چو هومان بیامد بدان چیرگی بپیچید گودرز زان خیرگی
سپهبد پر از شرم گشته دژم گرفته برو خشم و تندی ستم
بننگ از دلیران بپالود خوی سپهبد یکی اختر افگند پی
کزیشان بد این پیشدستی بخون بدانند و هم بر بدی رهنمون
ازان پس بگردنکشان بنگرید که تا جنگ او را که آید پدید
خبر شد به بیژن که هومان چو شیر بپیش نیای تو آمد دلیر
چو بشنید بیژن برآشفت سخت بخشم آمد آن شیر پنجه ز بخت
بفرمود تا برنهادند زین بران پیل تن دیزهٔ دوربین
بپوشید رومی زره جنگ را یکی تنگ بر بست شبرنگ را
بپیش پدر شد پر از کیمیا سخن گفت با او ز بهر نیا
چنین گفت مر گیو را کای پدر بگفتم ترا من همه دربدر
که گودرز را هوش کمتر شدست بیین نبینی که دیگر شدست
دلش پر نهیبست و پر خون جگر ز تیمار وز درد چندان پسر
که از تن سرانشان جدا کرده دید بدان رزمگه جمله افگنده دید
نشان آنک ترکی بیامد دلیر میان دلیران بکردار شیر
بپیش نیا رفت نیزه بدست همی بر خروشید برسان مست
چنان بد کزین لشکر رنامدار سواری نبود از در کارزار
که او را بنیزه برافراختی چو بر بابزن مرغ بر ساختی
تو ای مهربان باب بسیار هوش دو کتفم بدرع سیاوش بپوش
نشاید جز از من که سازم نبرد بدان تا برآرم ز مردیش گرد
بدو گفت گیو ای پسر هوش دار بگفتار من سربسر گوش دار
تا گفته بودم که تندی مکن ز گودرز بر بد مگردان سخن
که او کار دیده ست و داناترست بدین لشکر نامور مهترست
سواران جنگی بپیش اندرند که بر کینه گه پیل را بشکرند
نفرمود با او کسی را نبرد جوانی مگر مر ترا خیره کرد
که گردن بدین سان برافراختی بدین آرزو پیش من تاختی
نیم من بدین کار همداستان مزن نیز پیشم چنین داستان
بدو گفت بیژن که گر کام من نجویی نخواهی مگر نام من
شوم پیش سالار بسته کمر زنم دست بر جنگ هومان ببر
وزآنجا بزد اسب و برگاشت روی بنزدیک گودرز شد پوی پوی
ستایش کنان پیش او شد بدرد هم این داستان سربسر یاد کرد
که ای پهلوان جهاندار شاه شناسای هر کار و زیبای گاه
شگفتی همی بینم از تو یکی وگر چند هستم بهوش اندکی
کزین رزمگه بوستان ساختی دل از کین ترکان بپرداختی
شگفتی تر آنک از میان سپاه یکی ترک بدبخت گم کرده راه
بیامد که یزدان نیکی کنش همی بد سگالید با بد تنش
بیاوردش از پیش توران سپاه بدان تا بدست تو گردد تباه
بدام آمده گرگ برگاشتی ندانم کزین خود چه پنداشتی
تو دانی که گر خون او بی درنگ بریزند پیران نیاید بجنگ
مپدار کو کینه بیش آورد سپه را برین دشت پیش آورد
من اینک بخون چنگ را شسته ام همان جنگ او را کمر بسته ام
چو دستور باشد مرا پهلوان شوم پیش او چون هژبر دمان
بفرماید اکنون سپهبد به گیو مگر کان سلیح سیاوش نیو
دهد مر مرا خود و رومی زره ز بند زره برگشاید گره
چو بشنید گودرز گفتار اوی بدید آن دل و رای هشیار اوی
ز شادی برو آفرین کرد سخت که از تو مگرداد جاوید بخت
تو تا برنشستی بزین پلنگ نهنگ از دم آسود و شیران ز جنگ
بهر کارزار اندر آیی دلیر بهر جنگ پیروز باشی چو شیر
نگه کن که با او به آوردگاه توانی شدن زان پس آورد خواه
که هومان یکی بدکنش ریمنست بورد جنگ او چو آهرمنست
جوانی و ناگشته بر سر سپهر نداری همی بر تن خویش مهر
بمان تا یکی رزم دیده هژبر فرستم بجنگش بکردار ابر
برو تیرباران کند چون تگرگ بسر بر بدوزدش پولاد ترگ
بدو گفت بیژن که ای پهلوان هنرمند باشد دلیر و جوان
مرا گر بدیدی برزم فرود ز سر باز باید کنون آزمود
بجنگ پشن بر نوشتم زمین نبیند کسی پشت من روز کین
مرا زندگانی نه اندر خورست گر از دیگرانم هنر کمترست
وگر بازداری مرا زین سخن بدان روی کآهنگ هومان مکن
بنالم من از پهلوان پیش شاه نخواهم کمر زان سپس نه کلاه
بخندید گودرز و زو شاد شد بسان یکی سرو آزاد شد
بدو گفت نیک اختر و بخت گیو که فرزند بیند همی چون تو نیو
تو تا چنگ را باز کردی بجنگ فروماند از جنگ چنگ پلنگ
ترا دادم این رزم هومان کنون مگر بخت نیکت بود رهنمون
گر این اهرمن را بدست تو هوش براید بفرمان یزدان بکوش
بنام جهاندار یزدان ما بپیروزی شاه و گردان ما
بگویم کنون گیو را کان زره که بیژن همی خواهد او را بده
گر ایدنک پیروز باشی بروی ترا بیشتر نزد من آبروی
ز فرهاد و گیوت برآرم بجاه بگنج و سپاه و بتخت و کلاه
بگفت این سخن با نبیره نیا نبیره پر از بند و پر کیمیا
پیاده شد از اسب و روی زمین ببوسید و بر باب کرد آفرین
بخواند آن زمان گیو را پهلوان سخن گفت با او ز بهر جوان
وزان خسروانی زره یاد کرد کجا خواست بیژن ز بهر نبرد
چنین داد پاسخ پدر را پسر که ای پهلوان جهان سربسر
مرا هوش و جان و جهان این یکیست بچشمم چنین جان او خوار نیست
بدو گفت گودرز کای مهربان جز این برد باید بوی بر گمان
که هر چند بیژن جوانست و نو بهر کار دارد خرد پیشرو
و دیگر که این جای کین جستنست جهان را ز آهرمنان شستنست
بکین سیاوش بفرمان شاه نشاید بپیوند کردن نگاه
و گر بارد از ابر پولاد تیغ نشاید که دارم ما جان دریغ
نشاید شکستن دلش را بجنگ بگوشیدنش جامهٔ نام و ننگ
که چون کاهلی پیشه گیرد جوان بماند منش پست و تیره روان
چو پاسخ چنین یافت چاره نبود یکی با پسر نیز بند آزمود
بگودرز گفت ای جهان پهلوان بجایی که پیکار خیزد بجان
مرا خود شب و روز کارست پیش چرا داد باید مرا جان خویش
نه فرزند باید نه گنج و سپاه نه آزرم سالار و فرمان شاه
اگر جنگ جوید سلیحش کجاست زره دارد از من چه بایدش خواست
چنین گفت پیش پدر رزمساز که ما را بدرع تو ناید نیاز
برانی که اندر جهان سربسر بدرع تو جویند مردان هنر
چو درع سیاوش نباشد بجنگ نجویند گردنکشان نام و ننگ
برانگیخت اسب از میان سپاه که آید ز لشکر به آوردگاه
چو از پیش گودرز شد ناپدید دل گیو ز اندوه او بردمید
پشیمان شد از درد دل خون گریست نگر تا غم و مهر فرزند چیست
یکی بسمان برفرازید سر پر از خون دل از درد خسته جگر
بدادار گفت ار جهان داوری یکی سوی این خسته دل بنگری
نسوزی تو از جان بیژن دلم که ز آب مژه تا دل اندر گلم
بمن بازبخشش تو ای کردگار بگردان ز جانش بد روزگار
بیامد پراندیشه دل پهلوان پراز خون دل ازبهر رفته جوان
بدل گفت خیره بیازردمش چرا خواسته پیش ناوردمش
گر او را ز هومان بد آید بسر چه باید مرا درع و تیغ و کمر
بمانم پر از حسرت و درد و خشم پر از آرزو دل پر از آب چشم
وزانجا دمان هم بکردار گرد بپیش پسر شد بجای نبرد
بدو گفت ما را چه داری بتنگ همی تیزی آری بجای درنگ
سیه مار چندان دمد روز جنگ که از ژرف دریا برآید نهنگ
درفشیدن ماه چندان بود که خورشید تابنده پنهان بود
کنون سوی هومان شتابی همی ز فرمان من سر بتابی همی
چنین برگزینی همی رای خویش ندانی که چون آیدت کار پیش
بدو گفت بیژن که ای نیو باب دل من ز کین سیاوش متاب
که هومان نه از روی وز آهنست نه پیل ژیان و نه آهرمنست
یکی مرد جنگست و من جنگجوی ازو برنتابم ببخت تو روی
نوشته مگر بر سرم دیگرست زمانه بدست جهانداورست
اگر بودنی بود دل را بغم سزد گر نداری نباشی دژم
چو بنشید گفتار پور دلیر میان بستهٔ جنگ برسان شیر
فرودآمد از دیزهٔ راهجوی سپر داد و درع سیاوش بدوی
بدو گفت گر کارزارت هواست چنین بر خرد کام تو پادشاست
برین بارهٔ گامزن برنشین که زیر تو اندر نوردد زمین
سلیحم همیدون بکار آیدت چو با اهرمن کارزار آیدت
چو اسب پدر دید بر پای پیش چو باد اندر آمد ز بالای خویش
بران بارهٔ خسروی برنشست کمربست و بگرفت گرزش بدست
یکی ترجمان را ز لشکر بجست که گفتار ترکان بداند درست
بیامد بسان هژبر ژیان بکین سیاوش بسته میان
چو بیژن بنزدیک هومان رسید یکی آهنین کوه پوشیده دید
ز جوشن همه دشت روشن شده یکی پیل در زیر جوشن شده
ازان پس بفرمود تا ترجمان یکی بانگ برزد بران بدگمان
که گر جنگ جویی یگی بازگرد که بیژن همی با تو جوید نبرد
همی گوید ای رزم دیده سوار چه پویانی اسب اندرین مرغزار
کز افراسیاب اندر آیدت بد ز توران زمین بر تو نفرین سزد
بکینه پی افگنده و بدخوی ز ترکان گنهکارتر کس توی
عنان بازکش زین تگاور هیون کت اکنون ز کینه بجوشید خون
یکی برگزین جایگاه نبرد بدشت و در و کوه با من بگرد
وگر در میان دو رویه سپاه بگردی بلاف از پی نام و جاه
کجا دشمن و دوست بیند ترا دل اکنون کجا برگزیند ترا
چو بشنید هومان بدو گفت زه زره را بکینم تو بستی گره
ز یزدان سپاس و بدویم پناه کت آورد پیشم بدین رزمگاه
بلشکر بران سان فرستمت باز که گیو از تو ماند بگرم و گداز
سرت را ز تن دور مانم نه دیر چنان کز تبارت فراوان دلیر
چه سودست کآمد بنزدیک شب رو اکنون بزنهار تاریک شب
من اکنون یکی باز لشگر شوم بشبگیر نزدیک مهتر شوم
وزآنجا دمان گردن افراخته بیایم نبرد ترا ساخته
چنین پاسخ آورد بیژن که شو پست باد و آهرمنت پیشرو
همه دشمنان سربسر کشته باد گر آواره از جنگ برگشته باد
چو فردا بیایی به آوردگاه نبیند ترا نیز شاه و سپاه
سرت را چنان دور مانم ز پای کزان پس بلشکر نیایدت رای
وزآن جایگه روی برگاشتند بشب دشت پیکار بگذاشتند
بلشکر گه خویش بازآمدند بر پهلوانان فراز آمدند
همه شب بخواب اند آسیب شیب ز پیکارشان دل شده ناشکیب
سپیده چو از کوه سربردمید شد آن دامن تیره شب ناپدید
بپوشید هومان سلیح نبرد سخن پیش پیران همه یاد کرد
که من بیژن گیو را خواستم همه شب همی جنگش آراستم
یکی ترجمان را ز لشکر بخواند بگلگون بادآورش برنشاند
که رو پیش بیژن بگویش که زود بیایی دمان گر من آیم چو دود
فرستاده برگشت و با او بگفت که با جان پاکت خرد باد جفت
سپهدار هومان بیامد چو گرد بدان تا ز بیژن بجوید نبرد
چو بشنید بیژن بیامد دمان بسیچیده جنگ با ترجمان
بپشت شباهنگ بر بسته تنگ چو جنگی پلنگی گرازان بجنگ
زره با گره بر بر پهلوی درفشان سر از مغفر خسروی
بهومان چنین گفت کای بادسار ببردی ز من دوش سر یاددار
امیدستم امروز کین تیغ من سرت را ز بن بگسلاند ز تن
که از خاک خیزد ز خون تو گل یکی داستان اندر آری بدل
که با آهوان گفت غرم ژیان که گر دشت گردد همه پرنیان
ز دامی که پای من آزادگشت نپویم بران سوی آباد دشت
چنین داد پاسخ که امروز گیو بماند جگر خسته بر پور نیو
بچنگ منی در بسان تذرو که بازش برد بر سر شاخ سرو
خروشان و خون از دو دیده چکان کشانش بچنگال و خونش مکان
بدو گفت بیژن که تا کی سخن کجا خواهی آهنگ آورد کن
بکوه کنابد کنی کارزار اگر سوی زیبد برآرای کار
که فریادرسمان نباشد ز دور نه ایران گراید بیاری نه تور
برانگیختند اسب و برخاست گرد بزه بر نهاده کمان نبرد
دو خونی برافراخته سر بماه چنان کینه ور گشته از کین شاه
ز کوه کنابد برون تاختند سران سوی هامون برافراختند
برفتند چندانک اندر زمی ندیدند جایی پی آدمی
نه بر آسمان کرگسان را گذر نه خاکش سپرده پی شیر نر
نه از لشکران یار و فریادرس بپیرامن اندر ندیدند کس
نهادند پیمان که با ترجمان نباشند در چیرگی بدگمان
بدان تا بد و نیک با شهریار بگویند ازین گردش روزگار
که کردار چون بود و پیکار چون چه زاری رسید اندرین دشت خون
بگفتند و زاسبان فرود آمدند ببند زره بر کمر برزدند
بر اسبان جنگی سواران جنگ یکی برکشیدند چون سنگ تنگ
چو بر بادپایان ببستند زین پر از خشم گردان و دل پر ز کین
کمانها چوبایست برخاستند بمیدان تنگ اندرون تاختند
چپ و راست گردان و پیچان عنان همان نیزه و آب داده سنان
زرهشان درآورد شد لخت لخت نگر تا کرا روز برگشت و بخت
دهنشان همی از تبش مانده باز بب و بسایش آمد نیاز
پس آسوده گشتند و دم برزدند بران آتش تیز نم برزدند
سپر برگرفتند و شمشیر تیز برآمد خروشیدن رستخیز
چو بر درفشان که از تیره میغ همی آتش افروخت ازهردو تیغ
زآهن بدان آهن آبدار نیامد بزخم اندرون تابدار
بکردارآتش پرنداوران فرو ریخت ازدست کنداوران
نبد دسترسشان بخون ریختن نشد سیر دلشان زآویختن
عمود از پس تیغ برداشتند از اندازه پیکار بگذاشتند
ازان پس بران بر نهادند کار که زور آزمایند در کارزار
بدین گونه جستند ننگ و نبرد که از پشت زین اندر آرند مرد
کمربند گیرد کرا زور بیش رباید ز اسب افگند خوار پیش
ز نیروی گردان دوال رکیب گسست اندر آوردگاه از نهیب
همیدون نگشتند ز اسبان جدا نبودند بر یکدگر پادشا
پس از اسب هر دو فرود آمدند ز پیکار یکبار دم برزدند
گرفته بدست اسپشان ترجمان دو جنگی بکردار شیر دمان
بدان ماندگی باز برخاستند بکشتی گرفتن بیاراستند
زشبگیر تا سایه گسترد شید دو خونی ازین سان به بیم و امید
همی رزم جستند یک با دگر یکی را ز کینه نه برگشت سر
دهن خشک و غرقه شده تن در آب ازان رنج و تابیدن آفتاب
وزان پس بدستوری یکدگر برفتند پویان سوی آبخور
بخورد آب و برخاست بیژن بدرد ز دادار نیکی دهش یاد کرد
تن از درد لرزان چو از باد بید دل از جان شیرین شده ناامید
بیزدان چنین گفت کای کردگار تو دانی نهان من و آشکار
اگر داد بینی همی جنگ ما برین کینه جستن بر آهنگ ما
ز من مگسل امروز توش مرا نگه دار بیدار هوش مرا
جگر خسته هومان بیامد چو زاغ سیه گشت از درد رخ چون چراغ
بدان خستگی باز جنگ آمدند گرازان بسان پلنگ آمدند
همی زور کرد این بران آن برین گه این را بسودی گه آنرا زمین
ز بیژن فزون بود هومان بزور هنر عیب گردد چو برگشت هور
ز هر گونه زور آزمودند و بند فراز آمد آن بند چرخ بلند
بزد دست بیژن بسان پلنگ ز سر تا میانش بیازید چنگ
گرفتش بچپ گردن و راست ران خم آورد پشت هیون گران
برآوردش از جای و بنهاد پست سوی خنجر آورد چون باد دست
فرو برد و کردش سر از تن جدا فگندش بسان یکی اژدها
بغلتید هومان بخاک اندرون همه دشت شد سربسر جوی خون
نگه کرد بیژن بدان پیلتن فگنده چو سرو سهی بر چمن
شگفت آمدش سخت و برگشت ازوی سوی کردگار جهان کرد روی
که ای برتر از جایگاه و زمان ز جان سخن گوی و روشن روان
توی تو که جز تو جهاندار نیست خرد را بدین کار پیکار نیست
مرا زین هنر سربسر بهره نیست که با پیل کین جستنم زهره نیست
بکین سیاوش بریدمش سر بهفتاد خون برادر پدر
روانش روان ورا بنده باد بچنگال شیران تنش کنده باد
سرش را بفتراک شبرنگ بست تنش را بخاک اندر افگند پست
گشاده سلیح و گسسته کمر تنش جای دیگر دگر جای سر
زمانه سراسر فریبست و بس بسختی نباشدت فریادرس
جهان را نمایش چو کردار نیست سپردن بدو دل سزاوار نیست
بترسید ازو یار هومان چو دید که بر مهتر او چنان بد رسید
چو شد کار هومان ویسه تباه دوان ترجمانان هر دو سپاه
ستایش کنان پیش بیژن شدند چو پیش بت چین برهمن شدند
بدو گفت بیژن مترس از گزند که پیمان همانست و بگشاد بند
تو اکنون سوی لشکر خویش پوی ز من هرچ دیدی بدیشان بگوی
بشد ترجمان بیژن آمد دمان بکوه کنابد بزه بر کمان
چو بیژن نگه کرد زان رزمگاه نبودش گذر جز بتوران سپاه
بترسید از انبوه مردم کشان که یابند زان کار یکسر نشان
بجنگ اندر آیند برسان کوه بسنده نباشد مگر با گروه
برآهخت درع سیاوش ز سر بخفتان هومان بپوشید بر
بران چرمهٔ پیل پیکر نشست درفش سر نامداران بدست
برفت و بران دشت کرد آفرین بران بخت بیدار و فرخ زمین
چو آن دیده بانان لشکر ز دور درفش و نشان سپهدار تور
بدیدند زان دیده برخاستند بشادی خروشیدن آراستند
طلایه هیونی برافگند زود بنزدیک پیران بکردار دود
که هومان بپیروزی شهریار دوان آمد از مرکز کارزار
درفش سپهدار ایران نگون تنش غرقه مانده بخاک اندرون
همه لشکرش برگرفته خروش بهومان نهاده سپهدار گوش
چو بیژن میان دو رویه سپاه رسید اندران سایهٔ تاج و گاه
بتوران رسید آن زمان ترجمان بگفت آنچ دید از بد بدگمان
هم آنگه بپیران رسید آگهی که شد تیره آن فر شاهنشهی
سبک بیژن اندر میان سپاه نگونسار کرد آن درفش سیاه
چو آن دیده بانان ایران سپاه نگون یافتند آن درفش سیاه
سوی پهلوان روی برگاشتند وزان دیده گه نعره برداشتند
وزآنجا هیونی بسان نوند طلایه سوی پهلوان برفگند
که بیژن بپروزی آمد چو شیر درفش سیه را سر آورده زیر
چو دیوانگان گیو گشته نوان بهرسو خروشان و هر سو دوان
همی آگهی جست زان نیوپور همی ماتم آورد هنگام سور
چو آگاهی آمد ز بیژن بدوی دمان پیش فرزند بنهاد روی
چو چشمش بروی گرامی رسید ز اسب اندر آمد چنان چون سزید
بغلتید و بنهاد بر خاک سر همی آفرین خواند بر دادگر
گرفتش ببر باز فرزند را دلیر و جوان و خردمند را
وزآنجا دمان سوی سالار شاه ستایش کنان برگرفتند راه
چو دیدند مر پهلوان را ز دور نبیره فرود آمد از اسب تور
پر از خون سلیح و پر از خاک سر سرگرد هومان بفتراک بر
بپیش نیا رفت بیژن چو دود همی یاد کرد آن کجا رفته بود
سلیح و سر و اسب هومان گرد به پیش سپهدار گودرز برد
ز بیژن چنان شاد شد پهلوان که گفتی برافشاند خواهد روان
گرفت آفرین پس بدادار بر بران اختر و بخت بیدار بر
بگنجور فرمود پس پهلوان که تاج آر با جامهٔ خسروان
گهربافته پیکر و بوم زر درفشان چو خورشید تاج و کمر
ده اسب آوریدند زرین لگام پری روی زرین کمر ده غلام
بدو داد و گفت از گه سام شیر کسی ناورید اژدهایی بزیر
گشادی سپه را بدین جنگ دست دل شاه ترکان بهم بر شکست
همه لشکر شاه ایران چو شیر دمان و دنان بادپایان بزیر
وز اندوه پیران برآورد خشم دل از درد خسته پر از آب چشم
بنستیهن آنگه فرستاد کس که ای نامور گرد فریادرس
سزد گر کنی جنگ را تیز چنگ بکین برادر نسازی درنگ
بایرانیان بر شبیخون کنی زمین را بخون رود جیحون کنی
ببر ده هزار آزموده سوار کمر بسته بر کینه و کارزار
مگر کین هومان تو بازآوری سر دشمنان را بگاز آوری
چو رفتی بنزدیک لشکر فراز سپه را یکی سوی هومان بساز
بدو گفت نستیهن ایدون کنم که از خون زمین رود جیحون کنم
دو بهره چو از تیره شب درگذشت ز جوش سواران بجوشید دشت
گرفتند ترکان همه تاختن بدان تاختن گردن افراختن
چو نستیهن آن لشکر کینه خواه بیاورد نزدیک ایران سپاه
سپیده دمان تا بدانجا رسید چو از دیده گه دیده بانش بدید
چو کارآگهان آگهی یافتند سبک سوی گودرز بشتافتند
که آمد سپاهی چو کوه روان که گویی ندارند گویا زبان
بران سان که رسم شبیخون بود سپهدار داند که آن چون بود
بلشکر بفرمود پس پهلوان که بیدار باشید و روشن روان
بخواند آن زمان بیژن گیو را ابا تیغ زن لشکر نیو را
بدو گفت نیک اختر و کام تو شکسته دل دشمن از نام تو
ببر هرک باید ز گردان من ازین نامداران و مردان من
پذیره شو این تاختن را چو شیر سپاه اندر آورد به مردی بزیر
گزین کرد بیژن ز لشکر سوار دلیران و پرخاشجویان هزار
رسیدند پس یک بدیگر فراز دو لشکر پر از کینه و رزمساز
همه گرزها بر کشیدند پاک یکی ابر بست از بر تیره خاک
فرود آمد از کوه ابر سیاه بپوشید دیدار توران سپاه
سپهدار چون گرد تیره بدید کزو لشکر ترک شد ناپدید
کمانها بفرمود کردن بزه برآمد خروش از مهان و ز که
چو بیژن به نستیهن اندر رسید درفش سر ویسگان را بدید
هوا سربسر گشته زنگارگون زمین شد بکردار دریای خون
ز ترکان دو بهره فتاده نگون بزیر پی اسب غرقه بخون
یکی تیر بر اسب نستیهنا رسید از گشاد و بر بیژنا
ز درد اندر آمد تگاور بروی رسید اندرو بیژن جنگجوی
عمودی بزد بر سر ترگ دار تهی ماند ازو مغز و برگشت کار
چنین گفت بیژن بایرانیان که هر کو ببندد کمر بر میان
بجز گرز و شمشیر گیرد بدست کمان بر سرش بر کنم پاک پست
که ترکان بدیدن پری چهره اند بجنگ از هنر پاک بی بهره اند
دلیری گرفتند کنداوران کشیدند لشکر پرندآوران
چو پیلان همه دشت بر یکدگر فگنده ز تنها جدا مانده سر
ازان رزمگه تا بتوران سپاه دمان از پس اندر گرفتند راه
چو پیران ندید آن زمان با سپاه برادر بدو گشت گیتی سیاه
بکارآگهان گفت زین رزمگاه هیونی بتازد به آوردگاه
که آردنشانی ز نستیهنم وگرنه دو دیده ز سر برکنم
هیونی برون تاختند آن زمان برفت و بدید و بیامد دمان
که نستیهن آنک بدان رزمگاه ابا نامداران توران سپاه
بریده سرافگنده بر سان پیل تن از گرز خسته بکردار نیل
چو بشنید پیران برآمد بجوش نماند آن زمان با سپهدار هوش
همی کند موی و همی ریخت آب ازو دور شد خورد و آرام و خواب
بزد دست و بدرید رومی قبای برآمد خروشیدن های های
همی گفت کای کردگار جهان همانا که با تو بدستم نهان
که بگسست از بازوان زور من چنین تیره شد اختر و هور من
دریغ آن هژبر افن گردگیر جوان دلاور سوار هژیر
گرامی برادر جهانبان من سر ویسگان گرد هومان من
چو نستیهن آن شیر شرزه بجنگ که روباه بودی بجنگش پلنگ
کرا یابم اکنون بدین رزمگاه بجنگ اندر آورد باید سپاه
بزد نای رویین و بربست کوس هوا نیلگون شد زمین آبنوس
ز کوه کنابد برون شد سپاه بشد روشنایی ز خورشید و ماه
سپهدار ایران بزد کرنای سپاه اندر آورد و بگرفت جای
میان سپه کاویانی درفش بپیش اندرون تیغهای بنفش
همه نامدارن پرخاشخر ابا نیزه و گرزهٔ گاوسر
سپیده دمان اندر آمد سپاه به پیکار تا گشت گیتی سیاه
برفتند زان پی به بنگاه خویش بخیمه شد این، آن بخرگاه خویش
سپهدار ایران به زیبد رسید از اندیشه کردن دلش بردمید
همی گفت کامروز رزمی گران بکردیم و کشتیم ازیشان سران
گمانی برم زانک پیران کنون دواند سوی شاه ترکان هیون
وزو یار خواهد بجنگ سپاه رسانم کنون آگهی من بشاه
نویسندهٔ نامه را خواند و گفت برآورد خواهم نهان از نهفت
اگر برگشایی تو لب را ز بند زبان آورد بر سرت برگزند
یکی نامه فرمود نزدیک شاه بگاه کردن ز کار سپاه
بخسرو نمود آن کجا رفته بود سخن هرچ پیران بود گفته بود
فرستادن گیو و پیوند و مهر نمودن بدو کار گردان سپهر
ز پاسخ که دادند مر گیو را بزرگان و فرزانهٔ نیو را
وزان لشکری کز پسش چون پلنگ بیاورد سوی کنابد بجنگ
ازان پس کجا رزمگه ساختند وزان رزم دلرا بپرداختند
ز هومان و نستیهن جنگجوی سراسر همه یاد کرد اندر اوی
ز کردار بیژن که روز نبرد بدان گرزداران توران چه کرد
سخن سربسر چون همه گفته بود ز پیکار و جنگ آن کجا رفته بود
بپردخت زان پس بافراسیاب که با لشکر آمد بنزدیک آب
گر او از لب رود جیحون سپاه بایران گذارد سپه را براه
تو دانی که با او نداریم پای ایا فرخجسته جهان کدخدای
مگر خسرو آید بپشت سپاه بسر بر نهد بندگانرا کلاه
ور ایدونک پیران کند دست پیش بخواهد سپه یاور از شاه خویش
بخسرو رسد زان سپس آگهی ک با او چه سازد ببختت رهی
و دیگر که از رستم دیو بند ز لهراسب وز اشکش هوشمند
ز کردار ایشان به کهتر خبر رساند مگر شاه پیروزگر
چو نامه بمهر اندر آورد و بند بفرمود تا بر ستور نوند
تشستنگه خسروی ساختند فراوان تگاور برون تاختند
بفرمود تا رفت پیشش هجیر جوانی بکردار هشیار و پیر
بگفت آن سخن سربسر پهلوان بپیش هشیوار پور جوان
بدو گفت کای پور هشیاردل یکی تیز گردان بدین کاردل
اگر مر تو را نزد من دستگاه همی جست باید کنونست گاه
چو بستانی این نامه هم در زمان برو هم بکردار باد دمان
شب و روز ماسای و سر بر مخار ببر نامهٔ من بر شهریار
بپدرود کردن گرفتش ببر برون آمد از پیش فرخ پدر
ز لشکر دو تن را بر خویش خواند سبکشان باسب تگاور نشاند
برون شد ز پرده سرای پدر بهر منزلی بر هیونی دگر
خور و خواب و آرامشان بر ستور چه تاریکی شب چه تابنده هور
بران گونه پویان براه آمدند بیک هفته نزدیک شاه آمدند
چو از راه ایران بیامد سوار کس آمد بر خسرو نامدار
پذیره فرستاد شماخ را چه مایه دلیران گستاخ را
بپرسید چون دید روی هجیر که ای پهلوان زادهٔ شیرگیر
درودست باری که بس ناگهان رسیدی به نزدیک شاه جهان
بفرمود تا پرده برداشتند باسبش ز درگاه بگذاشتند
هجیر اندر آمد چو خسرو بدوی نگه کرد پیشش بمالید روی
بپرسید بسیار و بنشاندش هزاران هجیر آفرین خواندش
ز گوهر یکی تاج پیروزه شاه بسر بر نهادش چو رخشنده ماه
ز گودرز وز مهتران سپاه ز هر یک یکایک بپرسید شاه
درود بزرگان بخسرو بداد همه کار لشکر برو کرد یاد
بدو داد پس نامهٔ پهلوان جوان خردمند روشن روان
نویسنده را پیش بنشاندند بفرمود تا نامه برخواندند
چو برخواند نامه بخسرو دبیر ز یاقوت رخشان دهان هجیر
بیاگند وزان پس بگنجور گفت که دینار و دیبا بیار از نهفت
بیاورد بدره چو فرمان شنید همی ریخت تا شد سرش ناپدید
بیاورد پس جامه زرنگار چنانچون بود از در شهریار
همیدون ببردند پیش هجیر ابا زین زرین ده اسب هژیر
بیارانش بر خلعت افگند نیز درم داد و دینار و هرگونه چیز
ازان پس جو از جای برخاستند نشستنگه می بیاراستند
هجیر و بزرگان خسروپرست گرفتند یکسر همه می بدست
نشستند یک روز و یک شب بهم همی رای زد خسرو از بیش و کم
بشبگیر خسرو سر و تن بشست بپیش جهانداور آمد نخست
بپوشید نو جامهٔ بندگی دو دیده چو ابری ببارندگی
دوتایی شده پشت و بنهاد سر همی آفرین خواند بر دادگر
ازو خواست پیروزی و فرهی بدو جست دیهیم و تخت مهی
بیزدان بنالید ز افراسیاب بدرد از دو دیده فرو ریخت آب
وزآنجا بیامد چو سرو سهی نشست از برگاه شاههنشهی
دبیر خردمند را پیش خواند سخنهای بایسته با او براند
چو آن نامه را زود پاسخ نوشت پدید آورید اندرو خوب و زشت
نخست آفرین کرد بر کردگار کزو دید نیک و بد روزگار
دگر آفرین کرد بر پهلوان که جاوید بادی و روشن روان
خجسته سپهدار بسیار هوش همه رای و دانش همه جنگ و جوش
خداوند گوپال و تیغ بنفش فروزندهٔ کاویانی درفش
سپاس از جهاندار یزدان ما که پیروز بودند گردان ما
از اختر ترا روشنایی نمود ز دشمن برآورد ناگاه دود
نخست آنک گفتی که مر گیو را بزرگان فرزانه و نیو را
بنزدیک پیران فرستاده ام چه مایه ورا پندها داده ام
نپذرفت ازان پس خود او پند من نجست اندرین کار پیوند من
سپهبد یکی داستان زد برین چو دستور پیشین برآورد کین
که هر مهتری کو روان کاستست ز نیکی ببخت بد آراستست
مرا زان سخن پیش بود آگهی که پیران دل از کین نخواهد تهی
ولیکن ازان خوب کردار او نجستم همی ژرف پیکار او
کنون آشکارا نمود این سپهر که پیران بتوران گراید بمهر
کنون چون نبیند جز افراسیاب دلش را تو از مهر او برمتاب
گر او بر خرد برگزیند هوا بکوشش نروید ز خاراگیا
تو با دشمن ار خوب گویی رواست از آزادگان خوب گفتن سزاست
و دیگر ز پیکار جنگ آوران کجا یاد کردی به گرز گران
ز نیک اختر و گردش هور و ماه ز کوشش نمودن بران رزمگاه
مرا این درستست کز کار کرد تو پیروز باشی بروز نبرد
نبیره کجا چون تو دارد نیا بجنگ اندرون باشدش کیمیا
ز شیران چه زاید مگر نره شیر چنانچون بود نامدار و دلیر
به بیداد برنیست این کار تو بسندست یزدان نگهدار تو
تو زور و دلیری ز یزدان شناس ازو دار تا زنده باشی سپاس
سدیگر که گفتی که افراسیاب سپه را همی بگذارند ز آب
ز پیران فرستاده شد نزد اوی سپاهش بایران نهادست روی
همانست یکسر که گفتی سخن کنون باز پاسخ فگندیم بن
بدان ای پر اندیشه سالار من بهر کار شایستهٔ کار من
که او بر لب رود جیحون درنگ نه ازان کرد کید بر ما بجنگ
که خاقان برو لشکر آرد ز چین فراز آمدش از دو رویه کمین
و دیگر که از لشکران گران پراگنده برگرد توران سران
بدو دشمن آمد ز هر سو پدید ازان بر لب رود جیحون کشید
بپنجم سخن کگهی خواستی بمهر گوان دل بیاراستی
چو لهراسب و چون اشکش تیزچنگ چو رستم سپهبد دمنده نهنگ
بدان ای سپهدار و آگاه باش بهر کار با بخت همراه باش
کزان سو که شد رستم شیرمرد ز کشمیر و کابل برآورد گرد
وزان سو که شد اشکش تیزهوش برآمد ز خوارزم یکسر خروش
برزم اندرون شیده برگشت ازوی سوی شهر گرگان نهادست روی
وزان سو که لهراسب شد با سپاه همه مهتران برگشادند راه
الانان و غز گشت پرداخته شد آن پادشاهی همه ساخته
گر افراسیاب اندر آید براه زجیحون بدین سو گذارد سپاه
بگیرند گردان پس پشت اوی نماند بجز باد در مشت اوی
تو بشناس کو شهر آباد خویش بر و بوم و فرخنده بنیاد خویش
بگفتار پیران نماند بجای بدشمن سپارد نهد پیش پای
نجنباند او داستان را دو لب که ناید خبر زو بمن روز و شب
بدان روز هرگز مبادا درود که او بگذراند سپه را ز رود
بما برکند پیشدستی بجنگ نبیند کس این روز تاریک و تنگ
بفرمایم اکنون که بر پیل کوس ببندد دمنده سپهدار طوس
دهستان و گرگان و آن بوم و بر بگیرد برآرد بخورشید سر
من اندر پی طوس با پیل و گاه بیاری بیایم بپشت سپاه
تو از جنگ پیران مبر تاب روی سپه را بیارای و زو کینه جوی
چو هومان و نستیهن از پشت اوی جدا ماند شد باد در مشت اوی
گر از نامداران ایران نبرد بخواهد بفرما وزان برمگرد
چو پیران نبرد تو جوید دلیر کمن بددلی پیش او شو چو شیر
به پیکار مندیش ز افراسیاب بجای آرد دل روی ازو برمتاب
چو آید بجنگ اندرون جنگجوی نباید که برتابی از جنگ روی
بریشان تو پیروز باشی بجنگ نگر دل نداری بدین کار تنگ
چنین دارم اومید از کردگار که پیروز باشی تو در کارزار
همیدون گمانم که چون من ز راه بپشت سپاه اندر آرم سپاه
بریشان شما رانده باشید کام به خورشید تابان برآورده نام
ز کاوس وز طوس نزد سپاه درود فراوان فرستاد شاه
بران نامه بنهاد خسرو نگین فرستاده را داد و کرد آفرین
چو از پیش خسرو برون شد هجیر سپهبد همی رای زد با وزیر
ز بس مهربانی که بد بر سپاه سراسر همه رزم بد رای شاه
همی گفت اگر لشکر افراسیاب بجنباند از جای و بگذارد آب
سپاه مرا بگسلاند ز جای مرا رفت باید همینست رای
همانگه شه نوذران را بخواند بفرمود تا تیز لشکر براند
بسوی دهستان سپه برکشید همه دشت خوارزم لشکر کشید
نگهبان لشکر بود روز جنگ بجنگ اندر آید بسان پلنگ
تبیره برآمد ز درگاه طوس خروشیدن نای رویین و کوس
سپاه و سپهبد برفتن گرفت زمین سم اسبان نهفتن گرفت
تو گفتی که خورشید تابان بجای بماند از نهیب سواران بپای
دو هفته همی رفت زان سان سپاه بشد روشنایی ز خورشید و ماه
پراگنده بر گرد کشور خبر ز جنبیدن شاه پیروزگر
چو طوس از در شاه ایران برفت سبک شاه رفتن بسیچید تفت
ابا ده هزار از گزیده سران همه نامداران و کنداوران
بنزدیک گودرز بنهاد روی ابا نامداران پرخاشجوی
ابا پیل و با کوس و با فرهی ابا تخت و با تاج شاهنشهی
هجیر آمد از پیش خسرودمان گرازان و خندان و دل شادمان
ابا خلعت و خوبی و خرمی تو گفتی همی برنوردد زمی
چو آمد به نزدیک پرده سرای برآمد خروشیدن کرنای
پذیره شدندش سران سربسر زمین پر ز آهن هوا پر ز زر
چو خیزد بچرخ اندرون داوری ز ماه و ز ناهید وز مشتری
بیاراست لشکر چو چشم خروس ابا زنگ زرین و پیلان و کوس
چو آمد بر نامور پهلوان بگفت آنچ دید از شه خسروان
نوازیدن شاه و پیوند اوی همی گفت از رادی و پند اوی
که چون بر سپه گستریدست مهر چگونه ز پیغام بگشاد چهر
پس آن نامهٔ شهریار جهان بگودرز داد و درود مهان
نوازیدن شاه بشنید ازوی بمالید بر نامه بر چشم و روی
چو بگشاد مهرش بخواننده داد سخنها برو کرد خواننده یاد
سپهدار بر شاه کرد آفرین بفرمان ببوسید روی زمین
ببود آن شب و رای زد با پسر بشبگیر بنشست و بگشاد در
همه نامداران لشگر پگاه برفتند بر سر نهاده کلاه
پس آن نامهٔ شاه، فرخ هجیر بیاورد و بنهاد پیش دبیر
دبیر آن زمان پند و فرمان شاه ز نامه همی خواند پیش سپاه
سپهدار رزی دهان را بخواند بدیوان دینار دادن نشاند
ز اسبان گله هرچ بودش به کوه بلشکر گه آورد یکسر گروه
در گنج دینار و تیغ و کمر همان مایه ور جوشن و خود زر
بروزی دهان داد یکسر کلید چو آمد گه نام جستن پدید
برافشاند بر لشکر آن خواسته سوار و پیاده شد آراسته
یکی لشکری گشن برسان کوه زمین از پی بادپایان ستوه
دل شیر غران ازیشان به بیم همه غرقه در آهن و زر و سیم
بفرمودشان جنگ را ساختن دل و گوش دادن بکین آختن
برفتند پیش سپهبد گروه بر انبوه لشکر بکردار کوه
بریشان نگه کرد سالار مرد زمین تیره دید آسمان لاژورد
چنین گفت کز گاه رزم پشین نیاراست کس رزمگاهی چنین
باسب و سلیح و بسیم و بزر بپیلان جنگی و شیران نر
اگر یار باشد جهان آفرین نپیچیم از ایدر عنان تا بچین
چو بنشست فرزانگان را بخواند ابا نامداران برامش نشاند
همی خورد شادی کنان دل بجای همی با یلان جنگ را کرد رای
بپیران رسید آگهی زین سخن که سالار ایران چه افگند بن
ازان آگهی شد دلش پرنهیب سوی چاره برگشت و بند و فریب
ز دستور فرخنده رای آنگهی بجست اندر آن کینه جستن رهی
یکی نامه فرمود پس تا دبیر نویسد سوی پهلوان دلپذیر
سر نامه کرد آفرین بزرگ بیزدان پناهش ز دیو سترگ
دگر گفت کز کردگار جهان بخواهم همی آشکار و نهان
مگر کز میان تو رویه سپاه جهاندار بردارد این کینه گاه
اگر تو که گودرزی آن خواستی که گیتی بکینه بیاراستی
برآمد ازین کینه گه کام تو چه گویی چه باشد سرانجام تو
نگه کن که چندان دلیران من ز خویشان نزدیک و شیران من
تن بی سرانشان فگندی بخاک ز یزدان نداری همی شرم و باک
ز مهر و خرد روی برتافتی کنون آنچ جستی همه یافتی
گه آمد که گردی ازین کینه سیر بخون ریختن چند باشی دلیر
نگه کن کز ایران و توران سوار چه مایه تبه شد بدین کارزار
بکین جستن مرده ای ناپدید سر زندگان چند باید برید
گه آمد که بخشایش آید ترا ز کین جستن آسایش آید ترا
اگر بازیابی شده روزگار بگیتی درون تخم کینه مکار
روانت مرنجان و مگذار تن ز خون ریختن بازکش خویشتن
پس از مرگ نفرین بود بر کسی کزو نام زشتی بماند بسی
نباید که زشتی بماندت نام وگر تو بدان سر شوی شادکام
هر آنگه که موی سیه شد سپید ببودن نماند فراوان امید
بترسم که گر بار دیگر سپاه بجنگ اندر آید بدین رزمگاه
نبینی ز هر دو سپه کس بپای برفته روان تن بمانده بجای
ازان پس که داند که پیروز کیست نگون بخت گر گیتی افروز کیست
ور ایدونک پیکار و خون ریختن بدین رزمگه با من آویختن
کزین سان همی جنگ شیران کنی همی از پی شهر ایران کنی
بگو تا من اکنون هم اندر شتاب نوندی فرستم بافراسیاب
بدان تا بفرمایدم تا زمین ببخشم و پس در نوردیم کین
چنانچون بگاه منوچهر شاه ببخشش همی داشت گیتی نگاه
هران شهر کز مرز ایران نهی بگو تا کنیم آن ز ترکان تهی
وز آباد و ویران و هر بوم و بر که فرمود کیخسرو دادگر
از ایران بکوه اندر آید نخست در غرچگان از بر بوم بست
دگر طالقان شهر تا فاریاب همیدون در بلخ تا اندر آب
دگر پنجهیر و در بامیان سر مرز ایران و جای کیان
دگر گوزگانان فرخنده جای نهادست نامش جهان کدخدای
دگر مولیان تا در بدخشان همینست ازین پادشاهی نشان
فروتر دگر دشت آموی و زم که با شهر ختلان براید برم
چه شگنان وز ترمذ ویسه گرد بخارا و شهری که هستش بگرد
همیدون برو تا در سغد نیز نجوید کس آن پادشاهی بنیز
وزان سو که شد رستم گرد سوز سپارم بدو کشور نیمروز
ز کوه و ز هامون بخوانم سپاه سوی باختر برگشاییم راه
بپردازم این تا در هندوان نداریم تاریک ازین پس روان
ز کشمیر وز کابل و قندهار شما را بود آن همه زین شمار
وزان سو که لهراسب شد جنگجوی الانان و غر در سپارم بدوی
ازین مرز پیوسته تا کوه قاف بخسرو سپاریم بی جنگ و لاف
وزان سو که اشکش بشد همچنین بپردازم اکنون سراسر زمین
وزان پس که این کرده باشم همه ز هر سو بر خویش خوانم رمه
بسوگند پیمان کنم پیش تو کزین پس نباشم بداندیش تو
بدانی که ما راستی خواستیم بمهر و وفا دل بیاراستیم
سوی شاه ترکان فرستم خبر که ما را ز کینه بپیچید سر
همیدون تو نزدیک خسرو بمهر یکی نامه بنویس و بنمای چهر
چنین از ره مهر و پیکار من ز خون ریختن با تو گفتار من
چو پیمان همه کرده باشیم راست ز من خواسته هرچ خسرو بخواست
فرستم همه سربسر نزد شاه در کین ببندد مگر بر سپاه
ازان پس که این کرده باشیم نیز گروگان فرستاده و داده چیز
بپیوندم این هر و آیین و دین بدوزم بدست وفا چشم کین
که بشکست هنگام شاه بزرگ ز بد گوهر تور و سلم سترگ
فریدون که از درد سرگشته شد کجا ایرج نامور کشته شد
ز من هرچ باید بنیکی بخواه ازان پس برین نامه کن نزد شاه
نباید کزین خوب گفتار من بسستی گمانی برند انجمن
که من جز بمهر این نگویم همی سرانجام نیکی بجویم همی
مرا گنج و مردان از آن تو بیش بمردانگی نام از آن تو پیش
ولیکن بدین کینه انگیختن به بیداد هر جای خون ریختن
بسوزد همی بر سپه بر دلم بکوشم که کین از میان بگسلم
سه دیگر که از کردگار جهان بترسم همی آشکار و نهان
که نپسندد از ما بدی دادگر گزافه نبردارد این شور و شر
اگر سر بپیچی ز گفتار من نجویی همه ژرف کردار من
گنهکار دانی مرا بی گناه نخواهی بگفتار کردن نگاه
کجا داد و بیداد نزدت یکیست جز از کینه گستردنت رای نیست
گزین کن ز گردان ایران سران کسی کو گراید برگرز گران
همیدون من از لشکر خویش مرد گزینم چو باید ز بهر نبرد
همه یک بدیگر فرازآوریم سران را ز سر سوی گاز آوریم
همیدون من و تو به آوردگاه بگردیم یک با دگر کینه خواه
مگر بیگناهان ز خون ریختن بسایش آیند ز آویختن
کسی کش گنهکار داری همی وزو بر دل آزار داری همی
بپیش تو آرم بروز نبرد ببایدت پیمان یکی نیز کرد
که بر ما تو گر دست یابی بخون شود بخت گردان ترکان نگون
نیازاری از بن سپاه مرا نسوزی بر و بوم و گاه مرا
گذرشان دهی تا بتوران شوند کمین را نسازی بریشان کمند
وگر من شوم بر تو پیروزگر دهد مر مرا اختر نیک بر
نسازم بایرانیان بر کمین نگیریم خشم و نجوییم کین
سوی شهر ایران دهم راهشان گذارم یکایک سوی شاهشان
ازیشان نگردد یکی کاسته شوند ایمن از جان وز خواسته
ور ایدونک زینسان نجویی نبرد دگرگونه خواهی همی کار کرد
بانبوه جویی همی کارزار سپه را سراسر بجنگ اند آر
هران خون که آید بکین ریخته تو باشی بدان گیتی آویخته
ببست از بر نامه بر بند را بخواند آن گرانمایه فرزند را
پسر بد مر او را سر انجمن یکی نام رویین و رویینه تن
بدو گفت نزدیک گودرز شو سخن گوی هشیار و پاسخ شنو
چو رویین برفت از در نامور فرستاده با ده سوار دگر
بیامد خردمند روشن روان دمان تا سراپردهٔ پهلوان
چو رویین پیران بدرگه رسید سوی پهلوان سپه کس دوید
فرستاده را خواند پس پهلوان دمان از پس پرده آمد جوان
بیامد چو گودرز را دید دست بکش کرد و سر پیش بنهاد پست
سپهدار بر جست و او را چو دود بغوش تنگ اندر آورد زود
ز پیران بپرسید وز لشکرش ز گردان وز شاه وز کشورش
خردمند رویین پس آن نامه پیش بیاورد و بگزارد پیغام خویش
دبیر آمد و نامه برخواند زود بگودرز گفت آنچ در نامه بود
چو نامه بگودرز برخواندند همه نامداران فرو ماندند
ز بس چرب گفتار و ز پند خوب نمودن بدو راه و پیوند خوب
خردمند پیران که در نامه یاد چه آورد وز پند نیکو چه داد
برویین چنین گفت پس پهلوان که ای پور سالار و فرخ جوان
تومهمان ما بود باید نخست پس این پاسخ نامه بایدت جست
سراپردهٔ نو بپرداختند نشستنگه خسروی ساختند
بدیبای رومی بیاراستند خورشها و رامشگران خواستند
پراندیشه گشته دل پهلوان نبشته ابا رای زن موبدان
همی پاسخ نامه آراستند سخن هرچ نیکوتر آن خواستند
بیک هفته گودرز با رود و می همی نامه را پاسخ افگند پی
ز بالا چو خورشید گیتی فروز بگشتی سپهبد گه نیم روز
می و رود و مجلس بیاراستی فرستاده را پیش خود خواستی
چو یک هفته بگذشت هشتم پگاه نویسنده را خواند سالار شاه
بفرمود تا نامه پاسخ نوشت درختی بنوی بکینه بگشت
سرنامه کرد آفرین از نخست دگر پاسخ آورد یکسر درست
که بر خواندم نامه را سربسر شنیدیم گفتار تو در بدر
رسانید رویین بر ما پیام یکایک همه هرچ بردی تو نام
ولیکن شگفت آمدم کار تو همی زین چنین چرب گفتار تو
دلت با زبان هیچ همسایه نیست روان ترا از خرد مایه نیست
بهرجای چربی بکار آوری چنین تو سخن پرنگار آوری
کسی را که از بن نباشد خرد گمان بر تو بر مهربانی برد
چو شوره زمینی که از دور آب نماید چو تابد برو آفتاب
ولیکن نه گاه فریبست و بند که هنگام گرزست و تیغ و کمند
مرا با تو جز کین و پیکار نیست گه پاسخ و روز گفتار نیست
نگر تا چه سان گردد اکنون سپهر نه جای فریبست و پیوند و مهر
کرا داد خواهد جهاندار زور کرا بردهد بخت پیروز هور
ولیکن بدین گفته پاسخ شنو خرد یاد کن بخت را پیشرو
نخست آنک گفتی که از مهر نیز ز یزدان وز گردش رستخیز
نخواهم که آید مرا پیش جنگ دلم گشت ازین کار بیداد تنگ
دلت با زبان آشنایی نداشت بدان گه که این گفته بر دل گماشت
اگر داد بودی بدلت اندرون ترا پیشدستی نبودی بخون
که ز آغاز کار اندر آمد نخست نبودی بخون ریختن هیچ سست
نخستین که آمد بپیش تو گیو از ایران هشیوار مردان نیو
بسازیده مر جنگ را لشکری ز کشور دمان تا دگر کشوری
تو کردی همه جنگ را دست پیش سپه را تو برکندی از جای خویش
خرد، ار پس آمد تو پیش آمدی بفرجام آرام بیش آمدی
ولیکن سرشت بد و خوی بد ترانگذراند براه خرد
بدی خود بدان تخمه در گوهرست ببد کردن آن تخمه اندر خورست
شنیدی که بر ایرج نیک بخت چه آمد ز تور از پی تاج و تخت
چو از تور و سلم اندر آمد زمین سراسر بگسترد بیداد و کین
فریدون که از درد دل روز و شب گشادی بنفرین ایشان دو لب
بافراسیاب آمد آن مهر بد ازان نامداران اندک خرد
ز سر با منوچهر نو کین نهاد همیدون ابا نوذر و کیقباد
بکاوس کی کرد خود آنچ کرد برآورد از ایران آباد گرد
ازان پس بکین سیاوش باز فگند این چنین کینهٔ نو دارز
نیامد بدانگه ترا داد یاد که او بی گنه جان شیرین بداد
جه مایه بزرگان که از تخت و گاه از ایران شدند اندرین کین تباه
و دیگر که گفتی که با پیر سر بخون ریختن کس نبندد کمر
بدان ای جهاندیدهٔ پرفریب بهر کار دیده فراز و نشیب
که یزدان مرا زندگانی دراز بدان داد با بخت گردن فراز
که از شهر توران بروز نبرد ز کینه برآرم بخورشید گرد
بترسم همی زانک یزدان من ز تن بگسلاند مگر جان من
من این کینه را ناوریده بجای بر و بومتان ناسپرده بپای
سدیگر که گفتی ز یزدان پاک نبینم بدلت اندرون بیم و باک
ندانی کزین خیره خون ریختن گرفتار کردی بفرجام تن
من اکنون بدین خوب گفتار تو اگر باز گردم ز پیکار تو
بهنگام پرسش ز من کردگار بپرسد ازین گردش روزگار
که سالاری و گنج و مردانگی ترا دادم و زور و فرزانگی
بکین سیاوش کمر بر میان نبستی چرا پیش ایرانیان
بهفتاد خون گرامی پسر بپرسد ز من داور دادگر
ز پاسخ بپیش جهان آفرین چه گویم چرا بازگشتم ز کین
ز کار سیاوش چهارم سخن که افگندی ای پیر سالار بن
که گفتی ز بهر تنی گشته خاک نشاید ستد زنده را جان پاک
تو بشناس کین زشت کردارها بدل پر ز هر گونه آزارها
که با شهر ایران شما کرده اید چه مایه کیان را بیازرده اید
چه پیمان شکستن چه کین ساختن همیشه بسوی بدی تاختن
چو یاد آورم چون کنم آشتی که نیکی سراسر بدی کاشتی
بپنجم که گفتی که پیمان کنم ز توران سران را گروگان کنم
بنزدیک خسرو فرستیم گنج ببندیم بر خویشتن راه رنج
بدان ای نگهبان توران سپاه که فرمان جز اینست ما را ز شاه
مرا جنگ فرمود و آویختن بکین سیاوش خون ریختن
چو فرمان خسرو نیارم بجای روان شرم دارد بدیگر سرای
ور اومید داری که خسرو بمهر گشاید برین گفتها بر تو چهر
گروگان و آن خواسته هرچ هست چو لهاک و رویین خسروپرست
گسی کن بزودی بنزدیک شاه سوی شهر ایران گشادست راه
ششم شهر ایران که کردی تو یاد برو و بوم آباد فرخ نژاد
سپاریم گفتی بخسرو همه ز هر سو بر خویش خوانم رمه
تراکرد یزدان ازان بی نیاز گر آگه نه ای تا گشاییم راز
سوی باختر تا بمرز خزر همه گشت لهراسب را سربسر
سوی نیمروز اندرون تا بسند جهان شد بکردار روی پرند
تهم رستم نیو با تیغ تیز برآورد ازیشان دم رستخیز
سر هندوان با درفش سیاه فرستاد رستم بنزدیک شاه
دهستان و خوارزم و آن بوم و بر که ترکان برآورده بودند سر
بیابان ازیشان بپرداختند سوی باختر تاختن ساختند
ببارید بر شیده اشکش تگرگ فراز آوریدش بنزدیک مرگ
اسیران وز خواسته چند چیز فرستاد نزدیک خسرو بنیز
وزین سو من و تو به جنگ اندریم بدین مرکز نام و ننگ اندریم
بیک جنگ دیدی همه دستبرد ازین نامداران و مردان گرد
ور ایدونک روی اندر آری بروی رهانم ترا زین همه گفت و گوی
بنیروی یزدان و فرمان شاه بخون غرقه گردانم این رزمگاه
تو ای نامور پهلوان سپاه نگه کن بدین گردش هور و ماه
که بند سپهری فراز آمدست سربخت ترکان بگاز آمدست
نگر تا ز کردار بدگوهرت چه آرد جهان آفرین بر سرت
زمانه ز بد دامن اندر کشید مکافات بد را بد آید پدید
تو بندیش هشیار و بگشای گوش سخن از خردمند مردم نیوش
بدان کین چنین لشکر نامدار سواران شمشیرزن صدهزار
همه نامجوی و همه کینه خواه بافسون نگردند ازین رزمگاه
زمانه برآمد به هفتم سخن فگندی وفا را بسوگند بن
بپیمان مرا با تو گفتار نیست خرد را روانت خریدار نیست
ازیراک باهرک پیمان کنی وفا را بفرجام هم بشکنی
بسوگند تو شد سیاوش بباد بگفتار بر تو کس ایمن مباد
نبودیش فریادرس روز درد چه مایه بسختی ترا یاد کرد
به هشتم که گفتی مرا تاج و تخت از آن تو بیشست مردی و بخت
همیدون فزونم بمردان و گنج ولیکن دلم را ز مهرست رنج
من ایدون گمانم که تا این زمان بجنگ آزمودی مرا بی گمان
گرم بی هنر یافتی روز کین تو دانی کنون بازم از پس ببین
بفرجام گفتی ز مردان مرد تنی چند بگزین ز بهر نبرد
من از لشکر ترک هم زین نشان بیارم سواران مردم کشان
که از مهربانی که بر لشکرم نخواهم که بیداد کین گسترم
تو با مهربانی نهی پای پیش که دانی نهان دل و رای خویش
بیازارد از من جهاندار شاه گر از یکدگر بگسلانم سپاه
نهم آنک گفتی مبارز گزین که با من بگردد برین دشت کین
یکی لشکری پرگنه پیش من پرآزار ازیشان دل انجمن
نباشد ز من شاه همداستان کزیشان بگردم بدین داستان
نخستین بانبوه زخمی چو کوه بباید زدن سر بر همگروه
میان دو لشکر دو صف برکشید گر ایدونک پیروزی آید پدید
وگرنه همین نامداران مرد بیاریم و سازیم جای نبرد
ازین گفته گر بگسلی باز دل من از گفتهٔ خود نیم دلگسل
ور ایدونک با من به آوردگاه بسنده نخواهی بدن با سپاه
سپه خواه و یاور ز سالار خویش بژرفی نگه دار پیکار خویش
پراگنده از لشکرت خستگان ز خویشان نزدیک و پیوستگان
بمان تا کندشان پزشکان درست زمان جستن اکنون بدین کار تست
اگر خواهی از من زمان درنگ وگر جنگ جویی بیارای جنگ
بدان گفتم این تا بروز نبرد بما بر بهانه نبایدت کرد
که ناگاه با ما بجنگ آمدی کمین کردی و بی درنگ آمدی
من این کین اگر تا بصد سالیان بخواهم همانست و اکنون همان
ازین کینه برگشتن امید نیست شب و روز بی دیدگان را یکیست
چو آن پاسخ نامه گشت اسپری فرستاده آمد بسان پری
کمر بر میان با ستور نوند ز مردان به گرد اندرش نیز چند
فرود آمد از باره رویین گرد گوان را همه پیش گودرز برد
سپهبد بفرمود تا موبدان زلشکر همه نامور بخردان
بزودی سوی پهلوان آمدند خردمند و روشن روان آمدند
پس آن پاسخ نامه پیش گوان بفرمود خواندن همی پهلوان
بزرگان که آن نامهٔ دلپذیر شنیدند گفتار فرخ دبیر
هش و رای پیران تنک داشتند همه پند او را سبک داشتند
بگودرز بر آفرین خواند ورا پهلوان گزین خواندند
پس آن نامه را مهر کرد و بداد برویین پیران ویسه نژاد
چو از پیش گودرز برخاستند بفرمود تا خلعت آراستند
از اسبان تازی بزرین ستام چه افسر چه شمشیر زرین نیام
ببخشید یارانش را سیم و زر کرا در خور آمد کلاه و کمر
برفت از در پهلوان با سپاه سوی لشکر خویش بگرفت راه
چو رویین بنزدیک پیران رسید بپیش پدر شد چنانچون سزید
بنزدیک تختش فرو برد سر جهاندیده پیران گرفتش ببر
چو بگزارد پیغام سالار شاه بگفت آنچ دید اندران رزمگاه
پس آن نامه برخواند پیشش دبیر رخ پهلوان سپه شد چو قیر
دلش گشت پردرد و جان پرنهیب بدانست کآمد بتنگی نشیب
شکیبایی و خامشی برگزید بکرد آن سخن بر سپه ناپدید
ازان پس چنین گفت پیش سپاه که گودرز را دل نیامد براه
ازان خون هفتاد پور گزین نیارامدش یک زمان دل ز کین
گر ایدونک او بر گذشته سخن بنوی همی کینه سازد ز بن
چرا من بکین برادر کمر نبندم نخارم ازین کینه سر
هم از خون نهصد سر نامدار که از تن جدا شد گه کارزار
که اندر بر و بوم ترکان دگر سواری چو هومان نبندد کمر
چو نستیهن آن سرو سایه فگن که شد ناپدید از همه انجمن
بباید کنون بست ما را کمر نمانم بایرانیان بوم و بر
بنیروی یزدان و شمشیر تیز برآرم ازان انجمن رستخیز
از اسبان گله هرچ شایسته بود ز هر سو بلشکر گه آورد زود
پیاده همه کرد یکسر سوار دو اسبه سوار از پس کارزار
سرگنجهای کهن برگشاد بدینار دادن دل اندر نهاد
چو این کرده شد نزد افراسیاب نوندی برافگند هنگام خواب
فرستاده ای با هش و رای پیر سخن گوی و گرد و سوار و دبیر
که رو شاه توران سپه را بگوی که ای دادگر خسرو نامجوی
کز آنگه که چرخ سپهر بلند بگشت از بر تیره خاک نژند
چو تو شاه بر گاه ننشست نیز به کس نام شاهی نپیوست نیز
نه زیبا بود جز تو مر تخت را کلاه و کمر بستن و بخت را
ازان کس برآرد جهاندار گرد که پیش تو آید بروز نبرد
یکی بنده ام من گنهکار تو کشیده سر از جان بیدار تو
ز کیخسرو از من بیازرد شاه جزین خویشتن را ندانم گناه
که این ایزدی بود بود آنچ بود ندارد ز گفتار بسیار سود
اگر نیز بیند مرا زین گناه کند گردن آزاد و آید براه
رسانم من اکنون بشاه آگهی که گردون چه آورد پیش رهی
کشیدم بکوه کنابد سپاه بایرانیان بر ببستیم راه
وزان سو بیامد سپاهی گران سپهدار گودرز و با او سران
کز ایران ز گاه منوچهر شاه فزون زان نیامد بتوران سپاه
به زیبد یکی جایگه ساختند سپه را دران کوه بنشاختند
سپه را سه روز و سه شب چون پلنگ بروی اندر آورده بد روی تنگ
نجستیم رزم اندران کینه گاه که آید مگر سوی هامون سپاه
نیامد سپاهش ازان که برون سر پهلوانان ما شد نگون
سپهدار ایران نیامد ستوه بهامون نیاورد لشکر ز کوه
برادر جهاندار هومان من بکینه بجوشید ازین انجمن
بایران سپه شد که جوید نبرد ندانم چه آمد بران شیرمرد
بیامد بکین جستنش پور گیو بگردید با گرد هومان نیو
ابر دست چون بیژنی کشته شد سر من ز تیمار او گشته شد
که دانست هرگز که سرو بلند بباغ از گیا یافت خواهد گزند
دل نامداران همه بر شکست همه شادمانی شد از درد پست
و دیگر چو نستیهن نامدار ابا ده هزار آزموده سوار
برفت از بر من سپیده دمان همان بیژنش کند سر در زمان
من از درد دل برکشیدم سپاه غریوان برفتم به آوردگاه
یکی رزم تا شب برآمد ز کوه بکردیم یک با دگر همگروه
چو نهصد تن از نامداران شاه سر از تن جدا شد برین رزمگاه
دو بهره ز گردان این انجمن دل از درد خسته بشمشیر تن
بما بر شده چیره ایرانیان بکینه همه پاک بسته میان
بترسم همی زانک گردان سپهر بخواهد بریدن ز ما پاک مهر
وزان پس شنیدم یکی بدخبر کزان نیز برگشتم آسیمه سر
که کیخسرو آید همی با سپاه بپشت سپهبد بدین رزمگاه
گرایدونک گردد درست این خبر که خسرو کند سوی ما برگذر
جهاندار داند که من با سپاه نیارم شدن پیش او کینه خواه
مگر شاه با لشکر کینه جوی نهد سوی ایران بدین کینه روی
بگرداند این بد ز تورانیان ببندد بکینه کمر بر میان
که گر جان ما را ز ایران سپاه بد آید نباشد کسی کینه خواه
فرستاده گفت پیران شنید بکردار باد دمان بردمید
مشست از بر بادپای سمند بکردار آتش هیونی بلند
بشد تا بنزدیک افراسیاب نه دم زد بره بر نه آرام و خواب
بنزدیک شاه اندر آمد چو باد ببوسید تخت و پیامش بداد
چو بشنید گفتار پیران بدرد دلش گشت پرخون و رخساره زرد
شد از کار آن کشتگان خسته دل بدان درد بنهاد پیوسته دل
وزان نیز کز دشمنان لشکرش گریزان و ویران شده کشورش
ز هر سو پلنگ اندر آورده چنگ بروبر جهان گشته تاریک و تنگ
چو گفتار پیران ازان سان شنید سپه را همه پای برجای دید
به شبگیر چون تاج بر سر نهاد همانگه فرستاده را در گشاد
بفرمود تا بازگردد بجای سوی نامور بندهٔ کدخدای
چنین پاسخ آورد کو را بگوی که ای مهربان نیکدل راستگوی
تو تا زادی از مادر پاکتن سرافراز بودی بهر انجمن
ترا بیشتر نزد من دستگاه توی برتر از پهلوانان بجاه
همیشه یکی جوشنی پیش من سپر کرده جان و فدی کرده تن
همیدون بهر کار با گنج خویش گزیده ز بهر منی رنج خویش
تو بردی ز چین تا بایران سپاه تو کردی دل و بخت دشمن سیاه
نبیند سپه چون تو سالار نیز نبندد کمر چون تو هشیار نیز
ز تور و پشنگ ار دراید بمهر چو تو پهلوان نیز نارد سپهر
نخست آنک گفتی من از انجمن گنهکار دارم همی خویشتن
که کیخسرو آمد ز توران زمین به ایران و با ما بگسترد کین
بدین من که شاهم نیازرده ام بدل هرگز این یاد ناورده ام
نباید که باشی بدین تنگدل ز تیمار یابد ترا زنگ دل
که آن بودنی بود از کردگار نیامد بدین بد کس آموزگار
که کیخسرو از من نگیرد فروغ نبیره مخوانش که باشد دروغ
نباشم همیدون من او را نیا نجویم همی زین سخن کیمیا
بدن کار او کس گنهکار نیست مرا با جهاندار پیکار نیست
چنین بود و این بودنی کار بود مرا از تو در دل چه آزار بود
و دیگر که گفتی ز کار سپاه ز گردیدن تیره خورشید و ماه
همیشه چنینست کار نبرد ز هر سو همی گردد این تیره گرد
گهی برکشد تا بخورشید سر گهی اندر آرد ز خورشید بر
بیکسان نگردد سپهر بلند گهی شاد دارد گهی مستمند
گهی با می و رود و رامشگران گهی با غم و گرم و با اندهان
تو دل را بدین درد خسته مدار روان را بدین کار بسته مدار
سخن گفتن کشتگان گشت خواب ز کین برادر تو سر برمتاب
دلی کو ز درد برادر شخود علاج پزشکان نداردش سود
سه دیگر که گفتی که خسرو پگاه بجنگ اندر آید همی با سپاه
مبیناد چشم کس آن روزگار که او پیشدستی نماید بکار
که من خود برانم کز ایدر سپاه ازان سوی جیحون گذارم براه
نه گودرز مانم نه خسرو نه طوس نه گاه و نه تاج و نه بوق و نه کوس
بایران ازان گونه رانم سپاه کزان پس نبیند کسی تاج و گاه
بکیخسرو این پس نمانم جهان بسر بر فرود آیمش ناگهان
بخنجر ازان سان ببرم سرش که گرید بدو لشکر و کشورش
مگر کاسمانی دگرگونه کار فرازآید از گردش روزگار
ترا ای جهاندیدهٔ سرافراز نکردست یزدان بچیزی نیاز
ز مردان وز گنج و نیروی دست همه ایزدی هرچ بایدت هست
یکی نامور لشکری ده هزار دلیر و خردمند و گرد و سوار
فرستادم اینک بنزدیک تو که روشن کند جان تاریک تو
از ایرانیان ده وزینها یکی بچشم یکی ده سوار اندکی
چو لشکر بنزد تو آید مپای سر و تاج گودرز بگسل ز جای
همان کوه کو کرده دارد حصار باسیان جنگی ز پا اندرآر
مکش دست ازیشان بخون ریختن تو پیروز باشی بویختن
ممان زنده زیشان بگیتی کسی که نزد تو آید ازیشان بسی
فرستاده بنشیند پیغام شاه بیامد بر پهلوان سپاه
بپیش اندر آمد بسان شمن خمیده چو از بار شاخ سمن
بپیران رسانید پیغام شاه وزان نامداران جنگی سپاه
چو بشنید پیران سپه را بخواند فرستاده چون این سخن باز راند
سپه را سراسر همه داد دل که از غم بباشید آزاد دل
نهانی روانش پر از درد بود پر از خون دل و بخت برگرد بود
که از هر سوی لشکر شهریار همی کاسته دید در کارزار
هم از شاه خسرو دلش بود تنگ بترسید کاید یکایک بجنگ
بیزدان چنین گفت کای کردگار چه مایه شگفت اندرین روزگار
کرا برکشیدی تو افگنده نیست جز از تو جهاندار دارنده نیست
بخسرو نگر تا جز از کردگار که دانست کید یکی شهریار
نگه کن بدین کار گردنده دهر مر آن را که از خویشتن کرد بهر
برآرد گل تازه از خار خشک شود خاک بابخت بیدار مشک
شگفتی تر آنک از پی آز مرد همیشه دل خویش دارد بدرد
میان نیا و نبیره دو شاه ندانم چرا باید این کینه گاه
دو شاه و دو کشور چنین جنگجوی دو لشکر بروی اندر آورده روی
چه گویی سرانجام این کارزار کرا برکشد گردش روزگار
پس آنگه بیزدان بنالید زار که ای روشن دادگر کردگار
گر افراسیاب اندرین کینه گاه ابا نامداران توران سپاه
بدین رزمگه کشته خواهد شدن سربخت ما گشته خواهد شدن
چو کیخسرو آید ز ایران بکین بدو بازگردد سراسر زمین
روا باشد ار خسته در جوشنم برآرد روان کردگار از تنم
مبیناد هرگز جهانبین من گرفته کسی راه و آیین من
کرا گردش روز با کام نیست ورا زندگانی و مرگش یکیست
وزان پس ز ایران سپه کرنای برآمد دم بوق و هندی درای
دو رویه ز لشکر برآمد خروش زمین آمد از نعل اسبان بجوش
سپاه اندر آمد ز هر سو گروه بپوشید جوشن همه دشت و کوه
دو سالار هر دو بسان پلنگ فراز آوریدند لشکر بجنگ
بکردار باران ز ابر سیاه ببارید تیر اندران رزمگاه
جهان چون شب تیره از تیره میغ چو ابری که باران او تیر و تیغ
زمین آهنین کرده اسبان بنعل برو دست گردان بخون گشته لعل
ز بس خسته ترک اندران رزمگاه بریده سرانشان فگنده براهچ
برآورد گه جای گشتن نماند پی اسب را برگذشتن نماند
زمین لاله گون شد هوا نیلگون برآمد همی موج دریای خون
دو سالار گفتند اگر همچنین بداریم گردان برین دشت کین
شب تیره را کس نماند بجای جز از چرخ گردان و گیهان خدای
چو پیران چنان دید جای نبرد بلهاک فرمود و فرشیدورد
که چندان کجا با شما لشکرست کسی کاندرین رزمگه درخورست
سران را ببخشید تا بر سه روی بوند اندرین رزمگه کینه جوی
وزیشان گروهی که بیدارتر سپه را ز دشمن نگهدارتر
بدیشان سپارید پشت سپاه شما بر دو رویه بگیرید راه
بلهاک فرمود تا سوی کوه برد لشکر خویش را همگروه
همیدون سوی رود فرشیدورد شود تا برارد بخورشید گرد
چو آن نامداران توران سپاه گسستند زان لشکر کینه خواه
نوندی برافگند بر دیده بان ازان دیده گه تا در پهلوان
نگهبان گودرز خود با سپاه همی داشت هر سو ز دشمن نگاه
دو رویه چو لهاک و فرشیدورد ز راه کیمن برگشادند گرد
سواران ایران برآویختند همی خاک با خون برآمیختند
نوندی برافگند هر سو دوان بگاه کردن بر پهلوان
نگه کرد گودرز تا پشت اوی که دارد ز گردان پرخاشجوی
گرامی پسر شیر شرزه هجیر بپشت پدر بود با تیغ و تیر
بفرمود تا شد بپشت سپاه بر گیو گودرز لشکرپناه
بگوید که لشکر سوی رود و کوه بیاری فرستد گروها گروه
ودیگر بفرمود گفتن بگیو که پشت سپه را یکی مرد نیو
گزیند سپارد بدو جای خویش نهد او از آن جایگه پای پیش
هجیر خردمند بسته کمر چو بشنید گفتار فرخ پدر
بیامد بسوی برادر دوان بگفت آن کجا گفته بد پهلوان
چز بشنید گیو این سخن بردمید ز لشکر یکی نامور برگزید
کجا نام او بود فرهاد گرد بخواند و سپه یکسر او را سپرد
دو صد کار دیده دلاور سران بفرمود تا زنگه شاوران
برد تاختن سوی فرشیدورد برانگیزد از رود وز آب گرد
ز گردان دو صد با درفشی چو باد بفرخنده گرگین میلاد داد
بدو گفت ز ایدر بگردان عنان اباگرز و با آبداده سنان
کنون رفت باید بران رزمگاه جهان کرد باید بریشان سیاه
که پشت سپهشان بهم بر شکست دل پهلوانان شد از درد پست
ببیژن چنین گفت کای شیرمرد توی شیر درنده روز نبرد
کنون شیرمردی بکار آیدت که با دشمنان کارزار آیدت
از ایدر برو تا بقلب سپاه ز پیران بدان جایگه کینه خواه
ازیشان نپرهیز و تن پیش دار که آمد گه کینه در کارزار
که پشت همه شهر توران بدوست چو روی تو بیند بدردش پوست
اگر دست یابی برو کار بود جهاندار و نیک اخترت یار بود
بیاساید از رنج و سختی سپاه شود شادمانه جهاندار و شاه
شکسته شود پشت افراسیاب پر از خون کند دل دو دیده پر آب
بگفت این سخن پهلوان با پسر پسر جنگ را تنگ بسته کمر
سواران که بودند بر میسره بفرمود خواندن همه یکسره
گرازه برون آمد و گستهم هجیر سپهدار و بیژن بهم
وزآنجا سوی قلب توران سپاه گرانمایگان برگرفتند راه
بکردار گرگان بروز شکار بران بادپایان اخته زهار
میان سپاه اندرون تاختند ز کینه همی دل بپرداختند
همه دشت بر گستوانور سوار پراگنده گشته گه کارزار
چه مایه فتاده بپای ستور کفن جوشن و سینهٔ شیر گور
چو رویین پیران ز پشت سپاه بدید آن تکاپوی و گرد سیاه
بیامد بپشت سپاه بزرگ ابا نامداران بکردار گرگ
برآویخت برسان شرزه پلنگ بکوشید و هم بر نیامد بجنگ
بیفگند شمشیر هندی ز مشت بنومیدی از جنگ بنمود پشت
سپهدار پیران و مردان خویش بجنگ اندرون پای بنهاد پیش
چو گیو آن زمان روی پیران بدید عنان سوی او جنگ را برگشید
ازان مهتران پیش پیران چهار بنیزه ز اسب اندر افگند خوار
بزه کرد پیران ویسه کمان همی تیر بارید بر بدگمان
سپر بر سر آورد گیو سترگ بنیزه درآمد بکردار گرگ
چو آهنگ پیران سالار کرد که جوید بورد با او نبرد
فروماند اسبش همیدون بجای از آنجا که بد پیش ننهاد پای
یکی تازیانه بران تیز رو بزد خشم را نامبردار گو
بجوشید بگشاد لب را ز بند بنفرین دژخیم دیو نژند
بیفگند نیزه کمان برگرفت یکی درقهٔ کرگ بر سر گرفت
کمان را بزه کرد و بگشاد بر که با دست پیران بدوزد سپر
بزد بر سرش چارچوبه خدنگ نبد کارگر تیر بر کوه سنگ
همیدون سه چوبه بر اسب سوار بزد گیو پیکان آهن گذار
نشد اسب خسته نه پیران نیو بدانجا رسیدند یاران گیو
چو پیران چنان دید برگشت زود برفت از پسش گیو تازان چو دود
بنزدیک گیو آمد آنگه پسر که ای نامبردار فرخ پدر
من ایدون شنیدستم از شهریار که پیران فراوان کند کارزار
ز چنگ بسی تیزچنگ اژدها مر او را بود روز سختی رها
سرانجام بر دست گودرز هوش برآید تو ای باب چندین مکوش
پس اندر رسیدند یاران گیو پر از خشم و کینه سواران نیو
چو پیران چنان دید برگشت زری سوی لشکر خویش بنهاد روی
خروشان پر از درد و رخساره زرد بنزدیک لهاک و فرشیدورد
بیامد که ای نامداران من دلیران و خنجرگزاران من
شما را ز بهر چنین روزگار همی پرورانیدم اندر کنار
کنون چون بجنگ اندر آمد سپاه جهان شد بما بر ز دشمن سیاه
نبینم کسی کز پی نام و ننگ بپیش سپاه اندر آید بجنگ
چو آواز پیران بدیشان رسید دل نامداران ز کین بردمید
برفتند و گفتند گر جان پاک نباشد بتن نیستمان بیم و باک
ببندیم دامن یک اندر دگر نشاید گشادن برین کین کمر
سوی گیو لهاک و فرشیدورد برفتند و جستند با او نبرد
برآمد بر گیو لهاک نیو یکی نیزه زد بر کمرگاه گیو
همی خواست کو را رباید ز زین نگونسار از اسب افگند بر زمین
بنیزه زره بردرید از نهیب نیامد برون پای گیو از رکیب
بزد نیزه پس گیو بر اسب اوی ز درد اندر آمد تگاور بروی
پیاده شد از باره لهاک مرد فراز آمد از دور فرشید ورد
ابر نیزهٔ گیو تیغی چو باد بزد نیزه ببرید و برگشت شاد
چو گیو اندران زخم او بنگرید عمود گران از میان برکشید
بزد چون یکی تیزدم اژدها که از دست او خنجر آمد رها
سبک دیگری زد بگردنش بر که آتش ببارید بر تنش بر
بجوشید خون بر دهانش از جگر تنش سست برگشت و آسیمه سر
چو گیو اندرین بود لهاک زود نشست از بر بادپای چو دود
ابا گرز و با نیزه برسان شیر بر گیو رفتند هر دو دلیر
چه مایه ز چنگ دلاور سران برو بر ببارید گرز گران
بزین خدنگ اندورن بد سوار ستوهی نیامدش از کارزار
چو دیدند لهاک و فرشیدورد چنان پایداری ازان شیرمرد
ز بس خشم گفتند یک با دگر که ما را چه آمد ز اختر بسر
برین زین همانا که کوهست و روست برو بر ندرد جز از شیر پوست
ز یارانش گیو آنگهی نیزه خواست همی گشت هر سو چپ و دست راست
بدیشان نهاد از دو رویه نهیب نیامد یکی را سر اندر نشیب
بدل گفت کاری نو آمد بروی مرا زین دلیران پرخاشجوی
نه از شهر ترکان سران آمدند که دیوان مازندران آمدند
سوی راست گیو اندر آمد چو گرد گرازه بپرخاش فرشیدورد
ز پولاد در چنگ سیمین ستون بزیر اندرون باره ای چون هیون
گرازه چو بگشاد از باد دست بزین بر شد آن ترگ پولاد بست
بزد نیزه ای بر کمربند اوی زره بود نگسست پیوند اوی
یکی تیغ در چنگ بیژن چو شیر بپشت گرازه درآمد دلیر
بزد بر سر و ترگ فرشیدورد زمین را بدرید ترک از نبرد
همی کرد بر بارگی دست راست باسب اندر آمد نبود آنچ خواست
پس بیژن اندر دمان گستهم ابا نامداران ایران بهم
بنزدیک توران سپاه آمدند خلیده دل و کینه خواه آمدند
ز توران سپاه اندریمان چو گرد بیامد دمان تا بجای نبرد
عمودی فروهشت بر گستهم که تا بگسلاند میانش ز هم
بتیغش برآمد بدو نیم گشت دل گستهم زو پر از بیم گشت
بپشت یلان اندر آمد هجیر ابر اندریمان ببارید تیر
خدنگش بدرید برگستوان بماند آن زمان بارگی بی روان
پیاده شد ازباره مرد سوار سپر بر سر آورد و بر ساخت کار
ز ترکان بر آمد سراسر غریو سواران برفتند برسان دیو
مر او را بچاره ز آوردگاه کشیدند از پیش روی سپاه
سپهدار پیران ز سالارگاه بیامد بیاراست قلب سپاه
ز شبگیر تا شب برآمد زکوه سواران ایران و توران گروه
همی گرد کینه برانگیختند همی خاک با خون برآمیختند
از اسبان و مردان همه رفته هوش دهن خشک و رفته ز تن زور و توش
چو روی زمین شد برنگ آبنوس برآمد ز هر دو سپه بوق و کوس
ابر پشت پیلان تبیره زنان ازان رزمگه بازگشت آن زمان
بران بر نهادند هر دو سپاه که شب بازگردند ز آوردگاه
گزینند شبگیر مردان مرد که از ژرف دریا برآرند گرد
همه نامداران پرخاشجوی یکایک بروی اندر آرند روی
ز پیکار یابد رهایی سپاه نریزند خون سر بیگناه
بکردند پیمان و گشتند باز گرفتند کوتاه رزم دراز
دو سالار هر دو زکینه بدرد همی روی بر گاشتند از نبرد
یکی سوی کوه کنابد برفت یکی سوی زیبد خرامید تفت
همانگه طلایه ز لشکر براه فرستاد گودرز سالار شاه
ز جوشنوران هرک فرسوده بود زخون دست و تیغش بیالوده بود
همه جوشن و خود و ترگ و زره گشادند مربندها را گره
چو از بار آهن برآسوده شد خورش جست و می چند پیموده شد
بتدبیر کردن سوی پهلوان برفتند بیدار پیر و جوان
بگودرز پس گفت گیو ای پدر چه آمد مرا از شگفتی بسر
چو من حمله بردم بتوران سپاه دریدم صف و برگشادند راه
بپیران رسیدم نوندم بجای فروماند و ننهاد از پیش پای
چنانم شتاب آمد از کار خویش که گفتم نباشم دگر یار خویش
پس آن گفته شاه بیژن بیاد همی داشت وان دم مرا یادداد
که پیران بدست تو گردد تباه از اختر همین بود گفتار شاه
بدو گفت گودرز کو را زمان بدست منست ای پسر بی گمان
که زو کین هفتاد پور گزین بخواهم بزور جهان آفرین
ازان پس بروی سپه بنگرید سران را همه گونه پژمرده دید
ز رنج نبرد و ز خون ریختن بهرجای با دشمن آویختن
دل پهلوان گشت زان پر ز درد که رخسار آزادگان دید زرد
بفرمودشان بازگشتن بجای سپهدار نیک اختر و رهنمای
بدان تا تن رنج بردارشان برآساید از جنگ و پیکارشان
برفتند و شبگیر بازآمدند پر از کینه و زرمساز آمدند
بسالار برخواندند آفرین که ای نامور پهلوان زمین
شبت خواب چون بود و چون خاستی ز پیکار ترکان چه آراستی
بدیشان چنین گفت پس پهلوان که ای نیک مردان و فرخ گوان
سزد گر شما بر جهان آفرین بخوانید روز و شبان آفرین
که تا این زمان هرچ رفت از نبرد به کام دل ما همی گشت گرد
فراوان شگفتی رسیدم بسر جهان را ندیدم مگر بر گذر
ز بیداد و داد آنچ آمد بشاه بد و نیک راهم بدویست راه
چو ما چرخ گردان فراوان سرشت درود آن کجا برزو خود بکشت
نخستین که ضحاک بیدادگر ز گیتی بشاهی برآورد سر
جهان را چه مایه بسختی بداشت جهان آفرین زو همه درگذاشت
بداد آنک آورد پیدا ستم ز باد آمد آن پادشاهی بدم
چو بیداد او دادگر برنداشت یکی دادگر را برو برگماشت
برآمد بران کار او چند سال بد انداخت یزدان بران بدسگال
فریدون فرخ شه دادگر ببست اندر آن پادشاهی کمر
همه بند آهرمنی برگشاد بیاراست گیتی سراسر بداد
چو ضحاک بدگوهر بدمنش که کردند شاهان بدو سرزنش
ز افراسیاب آمد آن بد خوی همان غارت و کشتن و بدگوی
که در شهر ایران بگسترد کین بگشت از ره داد و آیین و دین
سیاوش را هم به فرجام کار بکشت و برآورد از ایران دمار
وزانپس کجا گیو ز ایران براند چه مایه بسختی بتوران بماند
نهالیش بد خاک و بالینش سنگ خورش گوشت نخچیر و پوشش پلنگ
همی رفت گم بوده چون بیهشان که یابد ز کیخسرو آنجا نشان
یکایک چو نزدیک خسرو رسید برو آفرین کرد کو را بدید
وزانپس به ایران نهادند روی خبر شد بپیران پرخاشجوی
سبک با سپاه اندر آمد براه که هر دو کندشان بره برتباه
بکرد آنچ بودش ز بد دسترس جهاندارشان بد نگهدار و بس
ازان پس بکین سیاوش سپاه سوی کاسه رود اندر آمد براه
بلاون که آمد سپاه گشتن شبیخون پیران و جنگ پشن
که چندان پسر پیش من کشته شد دل نامداران همه گشته شد
کنون با سپاهی چنین کینه جوی بیامد بروی اندر آورد روی
چو با ما بسنده نخواهد بدن همی داستانها بخواهد زدن
همی چاره سازد بدان تا سپاه ز توران بیاید بدین رزمگاه
سران را همی خواهد اکنون بجنگ یکایک بباید شدن تیز چنگ
که گر ما بدین کار سستی کنیم وگر نه بدین پیشدستی کنیم
بهانه کند بازگردد ز جنگ بپیچد سر از کینه و نام و ننگ
ار ایدونک باشید با من یکی ازیشان فراوان و ما اندکی
ازان نامداران برآریم گرد بدانگه که سازد همی او نبرد
ور ایدونک پیران ازین رای خویش نگردد نهد رزم را پای پیش
پذیرفتم اندر شما سربسر که من پیش بندم بدین کین کمر
ابا پیر سر من بدین رزمگاه بکشتن دهم تن بپیش سپاه
من و گرد پیران و رویین و گیو یکایک بسازیم مردان نیو
که کس در جهان جاودانه نماند بگیتی بما جز فسانه نماند
هم آن نام باید که ماند بلند چو مرگ افگند سوی ما برکمند
زمانه بمرگ و بکشتن یکیست وفا با سپهر روان اندکیست
شما نیز باید که هم زین نشان ابا نیزه و تیغ مردم کشان
بکینه ببندید یکسر کمر هرانکس که هست از شما نامور
که دولت گرفتست از ایشان نشیب کنون کرد باید بکین بر نهیب
بتوران چو هومان سواری نبود که با بیژن گیو رزم آزمود
چو برگشته بخت او شد نگون بریدش سر از تن بسان هیون
نباید شکوهید زیشان بجنگ نشاید کشیدن ز پیکار چنگ
ور ایدونک پیران بخواهد نبرد باندوه لشکر بیارد چو گرد
همیدون بانبوه ما همچو کوه بباید شدن پیش او همگروه
که چندان دلیران همه خسته دل ز تیمار و اندوه پیوسته دل
برانم که ما را بود دستگاه ازیشان برآریم گرد سیاه
بگفت این سخن سربسر پهلوان بپیش جهاندیده فرخ گوان
چو سالارشان مهربانی نمود همه پاک بر پای جستند زود
برو سربسر خواندند آفرین که چون تو کسی نیست پر داد و دین
پرستنده چون تو فریدون نداشت که گیتی سراسر بشاهی گذاشت
ستون سپاهی و سالار شاه فرازندهٔ تاج و گاه و کلاه
فدی کردهٔ جان و فرزند و چیز ز سالار شاهان چه جویند نیز
همه هرچ شاه از فریبرز جست ز طوس آن کنون از تو بیند درست
همه سربسر مر ترا بنده ایم بفرمان و رایت سرافگنده ایم
گر ایدونک پیران ز توران سپاه سران آورد پیش ما کینه خواه
ز ما ده مبارز و زیشان هزار نگر تا که پیچد سر از کارزار
ور ایدونک لشکر همه همگروه بجنگ اندر آید بکردار کوه
ز کینه همه پاک دلخسته ایم کمر بر میان جنگ را بسته ایم
فدای تو بادا تن و جان ما سراسر برینست پیمان ما
چو گودرز پاسخ برین سان شنود بدلش اندرون شادمانی فزود
بران نامداران گرفت آفرین که این نره شیران ایران زمین
سپه را بفرمود تا برنشست همیدون میان را بکینه ببست
چپ لشکرش جای رهام گرد بفرهاد خورشید پیکر سپرد
سوی راست جای فریبرز بود بکتمارهٔ قارنان داد زود
بشیدوش فرمود کای پور من بهر کار شایسته دستور من
تو با کاویانی درفش و سپاه برو پشت لشکر تو باش و پناه
بفرمود پس گستهم را که شو سپه را تو باش این زمان پیشرو
ترا بود باید بسالارگاه نگه دار بیدار پشت سپاه
سپه را بفرمود کز جای خویش نگر ناورید اندکی پای پیش
همه گستهم را کنید آفرین شب و روز باشید بر پشت زین
برآمد خروش از میان سپاه گرفتند زاری بران رزمگاه
همه سربسر سوی او تاختند همی خاک بر سر برانداختند
که با پیر سر پهلوان سپاه کمر بست و شد سوی آوردگاه
سپهدار پس گستهم را بخواند بسی پند و اندرز با او براند
بدو گفت زنهار بیدار باش سپه را ز دشمن نگهدار باش
شب و روز در جوشن کینه جوی نگر تا گشاده ندارید روی
چو آغازی از جنگ پرداختن بود خواب را بر تو برتاختن
همان چون سرآری بسوی نشیب ز ناخفتگان بر تو آید نهیب
یکی دیده بان بر سر کوه دار سپه را ز دشمن بی اندوه دار
ور ایدونک آید ز توران زمین شبی ناگهان تاختن گر کمین
تو باید که پیکار مردان کنی بجنگ اندر آهنگ گردان کنی
ور ایدونک از ما بدین رزمگاه بدآگاهی آید ز توران سپاه
که ما را به آوردگه برکشند تن بی سران مان بتوران کشند
نگر تا سپه را نیاری بجنگ سه روز اندرین کرد باید درنگ
چهارم خود آید بپشت سپاه شه نامبردار با پیل و گاه
چو گفتار گودرز زان سان شنید سرشکش ز مژگان برخ برچکید
پذیرفت سر تا بسر پند اوی همی جست ازان کار پیوند اوی
بسالار گفت آنچ فرمان دهی میان بسته دارم بسان رهی
پس از جنگ پیشین که آمد شکست که توران بران درد بودند پست
خروشان پدر بر پسر روی زد برادر ز خون برادر بدرد
همه سر بسر سوگوار و نژند دژم گشته از گشت چرخ بلند
چو پیران چنان دید لشکر همه چو از گرگ درنده خسته رمه
سران را ز لشکر سراسر بخواند فراوان سخن پیش ایشان براند
چنین گفت کای کار دیده گوان همه سودهٔ رزم پیر و جوان
شما را بنزدیک افراسیاب چه مایه بزرگی و جاهست و آب
بپیروزی و فرهی کامتان بگیتی پراگنده شد نامتان
بیک رزم کآمد شما را شکست کشیدید یکسر ز پیکار دست
بدانید یکسر کزین رزمگاه اگر بازگردد بسستی سپاه
پس اندر ز ایران دلاور سران بیایند با گرزهای گران
یکی را ز ما زنده اندر جهان نبیند کس از مهتران و کهان
برون کرد باید ز دلها نهیب گزیدن مرین غمگنان را شکیب
چنین داستان زد شه موبدان که پیروز یزدان بود جاودان
جهان سربسر با فراز و نشیب چنینست تا رفتن اندر نهیب
کنون از بر و بوم و فرزند خویش که اندیشد از جان و پیوند خویش
همان لشکر است این که از جنگ ما بپیچید و بس کرد آهنگ ما
بدین رزمگه بست باید میان بکینه شدن پیش ایرانیان
چنین کرد گودرز پیمان که من سران برگزینم ازین انجمن
یکایک بروی اندر آریم روی دو لشکر برآساید از گفت و گوی
گر ایدونک پیمان بجای آورید سران را ز لشکر بپای آورید
وگر همگروه اندر آید بجنگ نباید کشیدن ز پیکار چنگ
اگر سر همه سوی خنجر بریم بروزی بزادیم و روزی مریم
وگرنه سرانشان برآرم بدار دو رویه بود گردش روزگار
اگر سر بپیچد کس از گفت من بفرمایمش سر بریدن ز تن
گرفتند گردان بپاسخ شتاب که ای پهلوان رد افراسیاب
تو از دیرگه باز با گنج خویش گزیدستی از بهر ما رنج خویش
میان بسته بر پیش ما چون رهی پسر با برادر بکشتن دهی
چرا سر بپیچیم ما خود کیییم چنین بندهٔ شه ز بهر چییم
بگفتند وز پیش برخاستند بپیکار یکسر بیاراستند
همه شب همی ساختند این سخن که افگند سالار بیدار بن
بشبگیر آوای شیپور و نای ز پرده برآمد بهر دو سرای
نشستند بر زین سپیده دمان همه نامداران بباز و کمان
که از نعل اسبان تو گفتی زمین بپوشد همی چادر آهنین
سپهبد بلهاک و فرشیدورد چنین گفت کای نامداران مرد
شما را نگهبان توران سپاه همی بود باید بدین رزمگاه
یکی دیده بان بر سر کوهسار نگهبان روز و ستاره شمار
گر ایدونک ما را ز گردان سپهر بد آید ببرد ز ما پاک مهر
شما جنگ را کس متازید زود بتوران شتابید برسان دود
کزین تخمهٔ ویسگان کس نماند همه کشته شد جز شما بس نماند
گرفتند مر یکدگر را کنار بدرد جگر برگسستند زار
برفتند و بس روی برگاشتند غریویدن و بانگ برداشتند
پر از کینه سالار توران سپاه خروشان بیامد به آوردگاه
چو گودرز کشوادگان را بدید سخن گفت بسیار و پاسخ شنید
بدو گفت کای پر خرد پهلوان برنج اندرون چند پیچی روان
روان سیاوش را زان چه سود که از شهر توران برآری تو دود
بدان گیتی او جای نیکان گزید نگیری تو آرام کو آرمید
دو لشکر چنین پاک با یکدگر فگنده چو پیلان ز تن دور سر
سپاه دو کشور همه شد تباه گه آمد که برداری این کینه گاه
جهان سربسر پاک بی مرد گشت برین کینه پیکار ما سرد گشت
ور ایدونک هستی چنین کینه دار ازان کوهپایه سپاه اندرآر
تو از لشکر خویش بیرون خرام مگر خود برآیدت زین کینه کام
بتنها من و تو برین دشت کین بگردیم و کین آوران همچنین
ز ما هرک او هست پیروزبخت رسد خود بکام و نشیند بتخت
اگر من بدست تو گردم تباه نجویند کینه ز توران سپاه
بپیش تو آیند و فرمان کنند بپیمان روان را گروگان کنند
وگر تو شوی کشته بر دست من کسی را نیازارم از انجمن
مرا با سپاه تو پیکار نیست بریشان ز من نیز تیمار نیست
چو گودرز گفتار پیران شنید از اختر همی بخت وارونه دید
نخست آفرین کرد بر کردگار دگر یاد کرد از شه نامدار
بپیران چنین گفت کای نامور شنیدیم گفتار تو سربسر
ز خون سیاوش بافراسیاب چه سودست از داد سر برمتاب
که چون گوسفندش ببرید سر پر از خون دل از درد خسته جگر
ازان پس برآورد ز ایران خروش زبس کشتن و غارت و جنگ و جوش
سیاوش بسوگند تو سربداد تو دادی بخیره مر او را بباد
ازان پس که نزد تو فرزند من بیامد کشیدی سر از پند من
شتابیدی و جنگ را ساختی بکردار آتش همی تاختی
مرا حاجت از کردگار جهان برین گونه بود آشکار و نهان
که روزی تو پیش من آیی بجنگ کنون آمدی نیست جای درنگ
به پیران سر اکنون به آوردگاه بگردیم یک با دگر بی سپاه
سپهدار ترکان برآراست کار ز لشکر گزید آن زمان ده سوار
ابا اسب و ساز و سلیح تمام همه شیرمرد و همه نیک نام
همانگه ز ایران سپه پهلوان بخواند آن زمان ده سوار جوان
برون تاختند از میان سپاه برفتند یکسر به آوردگاه
که دیدار دیده بریشان نبود دو سالار زین گونه زرم آزمود
ابا هر سواری ز ایران سپاه ز توران یکی شد ورا رزم خواه
نهادند پس گیو را با گروی که همزور بودند و پرخاشجوی
گروی زره کز میان سپاه سراسر برو بود نفرین شاه
که بگرفت ریش سیاوش بدست سرش را برید از تن پاک پست
دگر با فریبرز کاوس تفت چو کلباد ویسه بورد رفت
چو رهام گودرز با بارمان برفتند یک با دگر بدگمان
گرازه بشد با سیامک بجنگ چو شیر ژیان با دمنده نهنگ
چو گرگین کارآزموده سوار که با اندریمان کند کارزار
ابا بیژن گیو رویین گرد بجنگ از جهان روشنایی ببرد
چو او خواست با زنگه شاوران دگر برته با کهرم از یاوران
چو دیگر فروهل بد و زنگله برون تاختند از میان گله
هجیر و سپهرم بکردار شیر بدان رزمگاه اندر آمد دلیر
چو گودرز کشواد و پیران بهم همه ساخته دل بدرد و ستم
میان بسته هر دو سپهبد بکین چه از پادشاهی چه از بهر دین
بخوردند سوگند یک بادگر که کس برنگرداند از کینه سر
بدان تا کرا گردد امروز کار که پیروز برگردد از کارزار
دو بالا بداندر دو روی سپاه که شایست کردن بهرسو نگاه
یکی سوی ایران دگر سوی تور که دیدار بودی بلشکر ز دور
بپیش اندرون بود هامون و دشت که تا زنده شایست بر وی گذشت
سپهدار گودرز کرد آن نشان که هر کو ز گردان گردنکشان
بزیر آورد دشمنی را چو دود درفشی ز بالا برآرند زود
سپهدار پیران نشانی نهاد ببالای دیگر همین کرد یاد
ازآن پس بهامون نهادند سر بخون ریختن بسته گردان کمر
بتیغ و بگرز و بتیر و کمر همی آزمودند هرگونه بند
دلیران توران و کنداوران ابا گرز و تیغ و پرنداوران
که گر کوه پیش آمدی روز جنگ نبودی بر آن رزم کردن درنگ
همه دستهاشان فروماند پست در زور یزدان بریشان ببست
بدان بلا اندر آویختند که بسیار بیداد خون ریختند
فرومانده اسبان جنگی بجای تو گفتی که با دست بستست پای
بریشان همه راستی شد نگون که برگشت روز و بجوشید خون
چنان خواست یزدان جان آفرین که گفتی گرفت آن گوان را زمین
ز مردی که بودند با بخت خویش برآویختند از پی تخت خویش
سران از پی پادشاهی بجنگ بدادند جان از پی نام و ننگ
دمان آمدند اندر آوردگاه ابا یکدگر ساخته کینه خواه
نخستین فریبرز نیو دلیر ز لشکر برون تاخت برسان شیر
بنزدیک کلباد ویسه دمان بیامد بزه برنهاده کمان
همی گشت و تیرش نیامد چو خواست کشید آن پرنداور از دست راست
برآورد و زد تیر بر گردنش بدو نیم شد تا کمرگه تنش
فرود آمد از اسب و بگشاد بند ز فتراک خویش آن کیانی کمند
ببست از بر باره کلباد را گشاد از برش بند پولاد را
ببالا برآمد به پیروز نام خروشی برآورد و بگذارد گام
که سالار ما باد پیروزگر همه دشمن شاه خسته جگر
و دیگر گروی زره دیو نیو برون رفت با پور گودرز گیو
بنیزه فراوان برآویختند همی زهر با خون برآمیختند
سناندار نیزه ز چنگ سوار فرو ریخت از هول آن کارزار
کمان برگرفتند و تیر خدنگ یک اندر دگر تاخته چون پلنگ
همی زنده بایست مر گیو را کز اسب اندر آرد گو نیو را
چنان بسته در پیش خسرو برد ز ترکان یکی هدیهٔ نو برد
چو گیو اندر آمد گروی از نهیب کمان شد ز دستش بسوی نشیب
سوی تیغ برد آن زمان دست خویش دمان گیو نیو اندر آمد بپیش
عمودی بزد بر سر و ترگ اوی که خون اندر آمد ز تارک بروی
همیدون ز زین دست بگذاردش گرفتش ببر سخت و بفشاردش
که بر پشت زین مرد بی توش گشت ز اسب اندر افتاد و بیهوش گشت
فرود آمد از باره جنگی پلنگ دو دست از پس پشت بستش چو سنگ
نشست از بر زین و او را بپیش دوانید و شد تا بر یار خویش
ببالا برآمد درفشی بدست بنعره همی کوه را کرد پست
به پیروزی شاه ایران زمین همی خواند بر پهلوان آفرین
سه دیگر سیامک ز توران سپاه بشد با گرازه به آوردگاه
برفتند و نیزه گرفته بدست خروشان بکردار پیلان مست
پر از جنگ و پر خشم کینه وران گرفتند زان پس عمود گران
چو شیران جنگی برآشوفتند همی بر سر یکدگر کوفتند
زبانشان شد از تشنگی لخت لخت بتنگی فراز آمد آن کار سخت
پیاده شدند و برآویختند همی گرد کینه برانگیختند
گرازه بزد دست برسان شیر مر او را چو باد اندر آورد زیر
چنان سخت زد بر زمین کاستخوانش شکست و برآمد ز تن نیز جانش
گرازه هم آنگه ببستش باسب نشست از بر زین چو آذرگشسب
گرفت آنگه اسب سیامک بدست ببالا برآمد بکردار مست
درفش خجسته بدست اندرون گرازان و شادان و دشمن نگون
خروشان و جوشان و نعره زنان ابر پهلوان آفرین برکنان
چهارم فروهل بد و زنگله دو جنگی بکردار شیر یله
بایران نبرده بتیر و کمان نبد چون فروهل دگر بدگمان
چو از دور ترک دژم را بدید کمان را بزه کرد و اندر کشید
برآورد زان تیرهای خدنگ گرفته کمان رفت پیشش بجنگ
ابر زنگله تیرباران گرفت ز هر سو کمین سواران گرفت
خدنگی برانش برآمد چو باد که بگذشت بر مرد و بر اسب شاد
بروی اندر آمد تگاور ز درد جدا شد ازو زنگله روی زرد
نگون شد سر زنگله جان بداد تو گفتی همانا ز مادر نزاد
فروهل فروجست و ببرید سر برون کرد خفتان رومی ز بر
سرش را بفتراک زین برببست بیامد گرفت اسب او را بدست
ببالا برآمد بسان پلنگ بخون غرقه گشته بر و تیغ و چنگ
درفش خجسته برآورد راست شده شادمان یافته هرچ خواست
خروشید زان پس که پیروز باد سر خسروان شاه فرخ نژاد
به پنجم چو رهام گودرز بود که با بارمان او نبرد آزمود
کمان برگرفتند و تیر خدنگ برآمد خروش سواران جنگ
کمانها همه پاک بر هم شکست سوی نیزه بردند چون باد دست
دو جنگی و هر دو دلیر و سوار هشیوار و دیده بسی کارزار
بگشتند بسیار یک بادگر بپیچید رهام پرخاشخر
یکی نیزه انداخت بر ران اوی کز اسب اندر آمد بفرمان اوی
جدا شد ز باره هم آنگاه ترک ز اسب اندر افتاد ترک سترگ
بپشت اندرش نیزه ای زد دگر سنان اندر آمد میان جگر
فرود آمد از باره کرد آفرین ز دادار بر بخت شاه زمین
بکین سیاوش کشیدش نگون ز کینه بمالید بر روی خون
بزین اندر آهخت و بستش چو سنگ سر آویخته پایها زیر تنگ
نشست از بر زین و اسبش کشان بیامد دوان تا بجای نشان
ببالا برآمد شده شاد دل ز درد و غمان گشته آزاددل
به پیروزی شاه و تخت بلند بکام آمده زیر بخت بلند
همی آفرین خواند سالار شاه ابر شاه کیخسرو و تاج و گاه
که پیروزگر شاه پیروز باد همه روزگارانش نوروز باد
ششم بیژن گیو و رویین دمان بزه برنهادند هر دو کمان
چپ و راست گشتند یک با دگر نبد تیرشان از کمان کارگر
برومی عمود آنگهی پور گیو همی گشت با گرد رویین نیو
بر آوردگه بر برو دست یافت زمین را بدرید و اندر شتافت
زد از باد بر سرش رومی ستون فروریخت از ترگ او مغز و خون
به زین پلنگ اندرون جان بداد ز پیران ویسه بسی کرد یاد
پس از پشت باره درآمد نگون همه تن پر آهن دهن پر ز خون
ز اسب اندر آمد سبک بیژنا مر او را بکردار آهرمنا
کمند اندر افگند و بر زین کشید نبد کس که تیمار رویین کشید
برفت از پی سود مایه بباد هنوز از جوانیش نابوده شاد
بر اسبش بکردار پیلی ببست گرفت آنگهی پالهنگش بدست
عنان هیون تگاور بتافت وز آن جایگه سوی بالا شتافت
بچنگ اندرون شیر پیکر درفش میان دیبه و رنگ خورده بنفش
چنینست کار جهان فریب پس هر فرازی نهاده نشیب
وز آن جایگه شد بجای نشان بنزدیک آن نامور سرکشان
همی گفت پیروزگر باد شاه همیشه سر پهلوان با کلاه
جهان پیش شاه جهان بنده باد همیشه دل پهلوان باد شاد
برون تاخت هفتم ز گردان هجیر یکی نامداری سواری هژیر
سپهرم ز خویشان افراسیاب یکی نامور بود با جاه و آب
ابا پور گودرز رزم آزمود که چون او بلشکر سواری نبود
برفتند هر دو بجای نبرد برآمد ز آوردگه تیره گرد
بشمشیر هر دو برآویختند همی زآهن آتش فروریختند
هجیر دلاور بکردار شیر بروی سپهرم درآمد دلیر
بنام جهان آفرین کردگار ببخت جهاندار با شهریار
یکی تیغ زد بر سر و ترگ اوی که آمد هم اندر زمان مرگ اوی
درافتاد ز اسبش هم آنگه نگون بزاری و خواری دهن پر ز خون
فرود آمد از باره فرخ هجیر مر او را ببست از بر زین چو شیر
نشست از بر اسب و آن اسب اوی گرفته عنان و درآورده روی
برآمد ببالا و کرد آفرین بران اختر نیک و فرخ زمین
همی زور و بخت از جهاندار دید وز آن گردش بخت بیدار دید
بهشتم ز گردان ناماوران بشد ساخته زنگهٔ شاوران
که همرزمش از تخم او خواست بود که از جنگ هرگز نه برکاست بود
گرفتند هر دو عمود گران چو او خواست با زنگهٔ شاوران
بگشتند ز اندازه بیرون بجنگ ز بس کوفتن گشت پیکار تنگ
فروماند اسبان جنگی ز تگ که گفتی بتنشان نجنبید رگ
چو خورشید تابان ز گنبد بگشت بکردار آهن بتفسید دشت
چنان تشنه گشتند کز جای خویش نجنبید و ننهاد کس پای پیش
زبان برگشادند یک بادگر که اکنون ز گرمی بسوزد جگر
بباید برآسود و دم برزدن پس آنگه سوی جنگ بازآمدن
برفتند و اسبان جنگی بجای فراز آوریدند و بستند پای
بسودگی باز برخاستند بپیکار کینه بیاراستند
بکردار آتش ز نیزه سوار همی گشت بر مرکز کارزار
بدآنگه که زنگه برو دست یافت سنان سوی او کرد و اندر شتافت
یکی نیزه زد بر کمرگاه اوی کز اسبش نگون کرد و برزد بروی
چو رعد خروشان یکی ویله کرد که گفتی بدرید دشت نبرد
فرود آمد از باره شد نزد اوی بران خاک تفته کشیدش بروی
مر او را بچاره ز روی زمین نگون اندر افگند بر پشت زین
نشست از بر اسب و بالا گرفت بترکان چه آمد ز بخت ای شگفت
بران کوه فرخ برآمد ز پست یکی گرگ پیکر درفشی بدست
بشد پیش یاران و کرد آفرین ابر شاه و بر پهلوان زمین
برون رفت گرگین نهم کینه خواه ابا اندریمان ز توران سپاه
جهاندیده و کارکرده دو مرد برفتند و جستند جای نبرد
بنیزه بگشتند و بشکست پست کمان برگرفتند هر دو بدست
ببارید تیر از کمان سران بروی اندر آورده کرگ اسپران
همی تیر بارید همچون تگرگ بران اسپر کرگ و بر ترک و ترگ
یکی تیر گرگین بزد بر سرش که بردوخت با ترگ رومی برش
بلرزید بر زین ز سختی سوار یکی تیر دیگر بزد نامدار
هم آنگاه ترک اندر آمد نگون ز چشمش برون آمد از درد خون
فرود آمد از باره گرگین چو گرد سر اندریمان ز تن دور کرد
بفتراک بربست و خود برنشست نوند سوار نبرده بدست
بران تند بالا برآمد دمان همیدون ببازو بزه بر کمان
بنیروی یزدان که او بد پناه بپیروز بخت جهاندار شاه
چو پیروز برگشت مرد از نبرد درفش دلفروز بر پای کرد
دهم برته با کهرم تیغ زن دو خونی و هر دو سر انجمن
همی آزمودند هرگونه جنگ گرفتند پس تیغ هندی بچنگ
درفش همایون بدست اندرون تو گفتی بجنبد که بیستون
یکایک بپیچید ازو برته روی یکی تیغ زد بر سر و ترگ اوی
که تا سینه کهرم بد و نیک گشت ز دشمن دل برته بی بیم گشت
فرود آمد از اسب و او را ببست بران زین توزی و خود برنشست
برآمد ببالا چو شرزه پلنگ خروشان یکی تیغ هندی بچنگ
درفش همایون بدست اندرون فگنده بران باره کهرم نگون
همی گفت شاهست پیروزگر همیشه کلاهش بخورشید بر
چو از روز نه ساعت اندر گذشت ز ترکان نبد کس بران پهن دشت
کسی را کجا پروراند بناز برآید برو روزگار دراز
شبیخون کند گاه شادی بروی همی خواری و سختی آرد بروی
ز باد اندر آرد دهدمان بدم همی داد خوانیم و پیدا ستم
بتورانیان بر بد آن جنگ شوم به آوردگه کردن آهنگ شوم
چنان شد که پیران ز توران سپاه سواری ندید اندر آوردگاه
روان ها گسسته ز تنشان بتیغ جهان را تو گفتی نیامد دریغ
سپهدار ایران و توران دژم فراز آمدند اندران کین بهم
همی برنوشتند هر دو زمین همه دل پر از درد و سر پر ز کین
به آوردگاه سواران ز گرد فروماند خورشید روز نبرد
بتیغ و بخنجر بگرز و کمند ز هر گونهٔ برنهادند بند
فراز آمد آن گردش ایزدی از ایران بتوران رسید آن بدی
ابا خواست یزدانش چاره نماند کرا کوشش و زور و یاره نماند
نگه کرد پیران که هنگام چیست بدانست کان گردش ایزدیست
ولیکن بمردی همی کرد کار بکوشید با گردش روزگار
ازان پس کمان برگرفتند و تیر دو سالار لشکر دو هشیار پیر
یکی تیرباران گرفتند سخت چو باد خزان بر جهد بر درخت
نگه کرد گودرز تیر خدنگ که آهن ندارد مر او را نه سنگ
ببر گستوان برزد و بردرید تگاور بلرزید و دم درکشید
بیفتاد و پیران درآمد بزیر بغلتید زیرش سوار دلیر
بدانست کآمد زمانه فراز وزان روز تیره نیابد جواز
ز نیرو بدو نیم شد دست راست هم آنگه بغلتید و بر پای خاست
ز گودرز بگریخت و شد سوی کوه غمی شد ز درد دویدن ستوه
همی شد بران کوهسر بر دوان کزو بازگردد مگر پهلوان
نگه کرد گودرز و بگریست زار بترسید از گردش روزگار
بدانست کش نیست با کس وفا میان بسته دارد ز بهر جفا
فغان کرد کای نامور پهلوان چه بودت که ایدون پیاده دوان
بکردار نخچیر در پیش من کجات آن سپاه ای سر انجمن
نیامد ز لشکر ترا یار کس وزیشان نبینمت فریادرس
کجات آنهمه زور و مردانگی سلیح و دل و گنج و فرزانگی
ستون گوان پشت افراسیاب کنون شاه را تیره گشت آفتاب
زمانه ز تو زود برگاشت روی بهنگام کینه تو چاره مجوی
چو کارت چنین گشت زنهار خواه بدان تات زنده برم نزد شاه
ببخشاید از دل همی بر تو بر که هستس جهان پهلوان سربسر
بدو گفت پیران که این خود مباد بفرجام بر من چنین بد مباد
ازین پس مرا زندگانی بود بزنهار رفتن گمانی بود
خود اندر جهان مرگ را زاده ایم بدین کار گردن ترا داده ایم
شنیدستم این داستان از مهان که هرچند باشی بخرم جهان
سرانجام مرگست زو چاره نیست بمن بر بدین جای پیغاره نیست
همی گشت گودرز بر گرد کوه نبودش بدو راه و آمد ستوه
پیاده ببود و سپر برگرفت چو نخچیربانان که اندر گرفت
گرفته سپر پیش و ژوپین بدست ببالا نهاده سر از جای پست
همی دید پیران مر او را ز دور بست از بر سنگ سالار تور
بینداخت خنجر بکردار تیر بیامد ببازوی سالار پیر
چو گودرز شد خسته بر دست اوی ز کینه بخشم اندر آورد روی
بینداخت ژوپین بپیران رسید زره بر تنش سربسر بردرید
ز پشت اندر آمد براه جگر بغرید و آسیمه برگشت سر
برآمدش خون جگر بر دهان روانش برآمد هم اندر زمان
چو شیر ژیان اندر آمد بسر بنالید با داور دادگر
بران کوه خارا زمانی طپید پس از کین و آوردگاه آرمید
زمانه بزهراب دادست چنگ بدرد دل شیر و چرم پلنگ
چنینست خود گردش روزگار نگیرد همی پند آموزگار
چو گودرز بر شد بران کوهسار بدیدش بر آن گونه افگنده خوار
دریده دل و دست و بر خاک سر شکسته سلیح و گسسته کمر
چنین گفت گودرز کای نره شیر سر پهلوانان و گرد دلیر
جهان چون من و چون تو بسیار دید نخواهد همی با کسی آرمید
چو گودرز دیدش چنان مرده خوار بخاک و بخون بر طپیده بزار
فروبرد چنگال و خون برگرفت بخورد و بیالود روی ای شگفت
ز خون سیاوش خروشید زار نیایش همی کرد بر کردگار
ز هفتاد خون گرامی پسر بنالید با داور دادگر
سرش را همی خواست از تن برید چنان بدکنش خویشتن را ندید
درفی ببالینش بر پای کرد سرش را بدان سایه برجای کرد
سوی لشکر خویش بنهاد روی چکان خون ز بازوش چون آب جوی
همه کینه جویان پرخاشجوی ز بالا بلشکر نهادند روی
ابا کشتگان بسته بر پشت زین بریشان سرآورده پرخاش و کین
چو با کینه جویان نبد پهلوان خروشی برآمد ز پیر و جوان
که گودرز بر دست پیران مگر ز پیری بخون اندر آورد سر
همی زار بگریست لشکر همه ز نادیدن پهلوان رمه
درفشی پدید آمد از تیره گرد گرازان و تازان بدشت نبرد
برآمد ز لشکرگه آوای کوس همی گرد بر آسمان داد بوس
بزرگان بر پهلوان آمدند پر از خنده و شادمان آمدند
چنین گفت لشکر مگر پهلوان ازو بازگردید تیره روان
که پیران یکی شیردل مرد بود همه ساله جویای آورد بود
چنین یاد کرد آن زمان پهلوان سپرده بدو گوش پیر و جوان
بانگشت بنمود جای نبرد بگفت آنک با او زمانه چه کرد
برهام فرمود تا برنشست بوردن او میان را ببست
بدو گفت او را بزین برببند بیاور چنان تازیان بر نوند
درفش و سلیحش چنان هم که هست بدرع و میانش مبر هیچ دست
بران گونه چون پهلوان کرد یاد برون تاخت رهام چون تندباد
کشید از بر اسب روشن تنش بخون اندرون غرقه بد جوشنش
چنان هم ببستش بخم کمند فرود آوریدش ز کوه بلند
درفشش چو از جایگاه نشان ندیدند گردان گردنکشان
همه خواندند آفرین سربسر ابر پهلوان زمین دربدر
که ای نامور پشت ایران سپاه پرستندهٔ تخت تو باد ماه
فدای سپه کرده ای جان و تن بپیری زمان روزگار کهن
چنین گفت گودرز با مهتران که چون رزم ما گشت زین سان گران
مرا در دل آید که افراسیاب سپه بگذراند بدین روی آب
سپاه وی آسوده از رنج و تاب بمانده سپاهم چنین در شتاب
ولیکن چنین دارم امید من که آید جهاندار خورشید من
بیفروزد این رزمگه را بفر بیارد سپاهی بنو کینه ور
یکی هوشمندی فرستاده ام بس شاه را پندها داده ام
که گر شاه ترکان بیارد سپاه نداریم پای اندرین کینه گاه
گمانم چنانست کو با سپاه بیاری بیاید بدین رزمگاه
مر این کشتگان را برین دشت کین چنین هم بدارید بر پشت زین
کزین کشتگان جان ما بیغمست روان سیاوش زین خرمست
اگر هم چنین نزد شاه آوریم شود شاد و زین پایگاه آوریم
که آشوب ترکان و ایرانیان ازین بد کجا کم شد اندر میان
همه یکسره خواندند آفرین که بی تو مبادا زمان و زمین
همه سودمندی ز گفتار تست خور و ماه روشن بدیدار تست
برفتند با کشتگان همچنان گروی زره را پیاده دوان
چو نزدیک بنگاه و لشکر شدند پذیرهٔ سپهبد سپاه آمدند
بپیش سپه بود گستهم شیر بیامد بر پهلوان دلیر
زمین را ببوسید و کرد آفرین سپاهت بی آزار گفتا ببین
چنانچون سپردی سپردم بهم درین بود گودرز با گستهم
که اندر زمان از لب دیده بان بگوش آمد از کوه زیبد فغان
که از گرد شد دشت چون تیره شب شگفتی برآمد ز هر سو جلب
خروشیدن کوس با کرنای بجنباند آن دشت گویی ز جای
یکی تخت پیروزه بر پشت پیل درفشان بکردار دریای نیل
هوا شد بسان پرند بنفش ز تابیدن کاویانی درفش
درفشی ببالای سرو سهی پدید آمد از دور با فرهی
بگردش سواران جوشنوران زمین شد بنفش از کران تا کران
پس هر درفشی درفشی بپای چه از اژدها و چه پیکر همای
ارگ همچنین تیزرانی کنند بیک روز دیگر بدینجا رسند
ز کوه کنابد همان دیده بان بدید آن شگفتی و آمد دوان
چنین گفت گر چشم من تیره نیست وز اندوه دیدار من خیره نیست
ز ترکان برآورد ایزد دمار همه رنجشان سربسر گشت خوار
سپاه اندر آمد ز بالا بپست خروشان و هر یک درفشی بدست
درفش سپهدار توران نگون همی بینم از پیش غرقه بخون
همان ده دلاور کز ایدر برفت ابا گرد پیران بورد تفت
همی بینم از دورشان سرنگون فگنده بر اسبان و تن پر ز خون
دلیران ایران گرازان بهم رسیدند یکسر بر گستهم
وزان سوی زیبد یکی تیره گرد پدید آمد و دشت شد لاژورد
میان سپه کاویانی درفش بپیش اندرون تیغهای بنفش
درفش شهنشاه با بوق و کوس پدید آمد و شد زمین آبنوس
برفتند لهاک و فرشیدورد بدانجا که بد جایگاه نبرد
بدیدند کشته بدیدار خویش سپهبد برادر جهاندار خویش
ابا ده سوار آن گزیده سران ز ترکان دلیران جنگاوران
بران دیده برزار و جوشان شدند ز خون برادر خروشان شدند
همی زار گفتند کای نره شیر سپهدار پیران سوار دلیر
چه بایست آن رادی و راستی چو رفتن ز گیتی چنین خواستی
کنون کام دشمن برآمد همه ببد بر تو گیتی سرآمد همه
که جوید کنون در جهان کین تو که گیرد کنون راه و آیین تو
ازین شهر ترکان و افراسیاب بد آمد سرانجامت ای نیک یاب
بباید بریدن سر خویش پست بخون غرقه کردن بر و یال و دست
چو اندرز پیران نهادند پیش نرفتند بر خیره گفتار خویش
ز گودرز چون خواست پیران نبرد چنین گفت با گرد فرشیدورد
که گر من شوم کشته بر کینه گاه شما کس مباشید پیش سپاه
اگر کشته گردم برین دشت کین شود تنگ بر نامداران زمین
نه از تخمهٔ ویسه ماند کسی که اندر سرش مغز باشد بسی
که بر کینه گه چونک ما را کشند چو سرهای ما سوی ایران کشند
ز گودرز خواهد سپه زینهار شما خویشتن را مدارید خوار
همه راه سوی بیابان برید مگر کز بد دشمنان جان برید
بلشکر گه خویش رفتند باز همه دیده پر خون و دل پر گداز
بدانست لشکر سراسر همه که شد بی شبان آن گرازان رمه
همه سربسر زار و گریان شدند چو بر آتش تیز بریان شدند
بنزدیک لهاک و فرشیدورد برفتند با دل پر از باد سرد
که اکنون چه سازیم زین رزمگاه چو شد پهلوان پشت توران سپاه
چنین گفت هر کس که پیران گرد جز از نام نیکو ز گیهان نبرد
کرا دل دهد نیز بستن کمر ز آهن کله برنهادن بسر
چنین گفت لهاک فرشیدورد که از خواست یزدان کرانه که کرد
چنین راند بر سر ورا روزگار که بر کینه کشته شود زار و خوار
بشمشیر کرده جدا سر ز تن نیابد همی کشته گور و کفن
بهرجای کشته کشان دشمنش پر از خون سر و درع و خسته تنش
کنون بودنی بود و پیران گذشت همه کار و کردار او باد گشت
ستون سپه بود تا زنده بود بمهر سپه جانش آگنده بود
سپه را ز دشمن نگهدار بود پسر با برادر برش خوار بود
بدان گیتی افتاد نیک و بدش همانا که نیک است با ایزدش
بس از لشکر خویش تیمار خورد ز گودرز پیمان ستد در نبرد
که گر من شوم کشته در کینه گاه نجویی تو کین زان سپس با سپاه
گذرشان دهی تا بتوران شوند کمین را نسازی بریشان کمند
ز پیمان نگردند ایرانیان ازین در کنون نیست بیم زیان
سه کارست پیش آمده ناگزیر همه گوش دارید برنا و پیر
اگرتان بزنهار باید شدن کنونتان همی رای باید زدن
وگر بازگشتن بخرگاه خویش سپردن بنیک و ببد راه خویش
وگر جنگ را گرد کرده عنان یکایک بخوناب داده سنان
گر ایدون کتان دل گراید بجنگ بدین رزمگه کرد باید درنگ
که پیران ز مهتر سپه خواستست سپهبد یکی لشکر آراستست
زمان تا زمان لشکر آید پدید همی کینه زینشان بباید کشید
ز هرگونه رانیم یکسر سخن جز از خواست یزدان نباشد ز بن
ور ایدون کتان رای شهرست و گاه همانا که بر ما نگیرند راه
وگرتان بزنهار شاهست رای بباید بسیچید و رفتن ز جای
وگرتان سوی شهر ایران هواست دل هر کسی بر تنش پادشاست
ز ما دو برادر مدارید چشم که هرگز نشوییم دل را ز خشم
کزین تخمهٔ ویسگان کس نبود که بند کمر بر میانش نسود
بر اندرز سالار پیران شویم ز راه بیابان بتوران شویم
ار ایدونک بر ما بگیرند راه بکوشیم تا هستمان دستگاه
چو ترکان شنیدند زیشان سخن یکی نیک پاسخ فگندند بن
که سالار با ده یل نامدار کشیدند کشته بران گونه خوار
وزان روی کیخسرو آمد پدید که یارد بدین رزمگاه آرمید
نه اسب و سلیح و نه پای و نه پر نه گنج و نه سالار و نه نامور
نه نیروی جنگ و نه راه گریز چه با خویشتن کرد باید ستیز
اگر بازگردیم گودرز و شاه پس ما برانند پیل و سپاه
رهایی نیابیم یک تن بجان نه خرگاه بینیم و نه دودمان
بزنهار بر ما کنون عار نیست سپاهست بسیار و سالار نیست
ازان پس خود از شاه ترکان چه باک چه افراسیاب و چه یک مشت خاک
چو لشکر چنین پاسخ آراستند دو پرمایه از جای برخاستند
بدانست لهاک و فرشیدورد کشان نیست هنگام ننگ و نبرد
همی راست گویند لشکر همه تبه گردد از بی شبانی رمه
بپدرود کردند گرفتند ساز بیابان گرفتند و راه دراز
درفشی گرفته بدست اندرون پر از درد دل دیدگان پر ز خون
برفتند با نامور ده سوار دلیران و شایستهٔ کارزار
بره بر ز ایران سواران بدند نگهبان آن نامداران بدند
برانگیختند اسب ترکان ز جای طلایه بیفشارد با جای پای
یکی ناسگالیده شان جنگ خاست که از خون زمین گشت با کوه راست
بکشتند ایرانیان هشت مرد دلیران و شیران روز نبرد
وزانجا برفتند هر دو دلیر براه بیابان بکردار شیر
ز ترکان جزین دو سرافراز گرد ز دست طلایه دگر جان نبرد
پس از دیده گه دیده بان کرد غو که ای سرفرازان و گردان نو
ازین لشکر ترک دو نامدار برون رفت با نامور ده سوار
چنان با طلایه برآویختند که با خاک خون را برآمیختند
تنی هشت کشتند ایرانیان دو تن تیز رفتند بسته میان
چو بشنید گودرز گفت آن دو مرد بود گرد لهاک و فرشیدورد
برفتند با گردان افراختن شکسته نشدشان دل از تاختن
گر ایشان از اینجا به توران شوند بر این لشکر آید همانا گزند
هم اندر زمان گفت با سرکشان که ای نامداران دشمن کشان
که جوید کنون نام نزدیک شاه بپوشد سرش را برومی کلاه
همه مانده بودند ایرانیان شده سست و سوده ز آهن میان
ندادند پاسخ جز از گستهم که بود اندر آورد شیر دژم
بسالار گفت ای سرافراز شاه چو رفتی بورد توران سپاه
سپردی مرا کوس و پرده سرای بپیش سپه برببودن بپای
دلیران همه نام جستند و ننگ مرا بهره نمد بهنگام جنگ
کنون من بدین کار نام آورم شومشان یکایک بدام آورم
بخندید گودرز و زو شاد شد رخش تازه شد وز غم آزاد شد
بدو گفت نیک اختری تو ز هور که شیری و بدخواه تو همچو گور
برو کفریننده یار تو باد چو لهاک سیصد شکار تو باد
بپوشید گستهم درع نبرد ز گردان کرا دید پدرود کرد
برون رفت وز لشکر خویش تفت بجنگ دو ترک سرافراز رفت
همی گفت لشکر همه سربسر که گستهم را زین بد آید بسر
یکی لشکر از نزد افراسیاب همی رفت برسان کشتی برآب
بیاری همه جنگجو آمدند چو نزدیک دشت دغو آمدند
خبر شد بدیشان که پیران گذشت نبرد دلیران دگرگونه گشت
همه بازگشتند یکسر ز راه خروشان برفتند نزدیک شاه
چو بشنید بیژن که گستهم رفت ز لشکر بورد لهاک تفت
گمانی چنان برد بیژن که او چو تنگ اندر آید بدشت دغو
نباید که لهاک و فرشیدورد برآرند ازو خاک روز نبرد
نشست از بر دیزهٔ راه جوی بنزدیک گودرز بنهاد روی
چو چشمش بروی نیا برفتاد خروشید و چندی سخن کرد یاد
نه خوب آید ای پهلوان از خرد که هر نامداری که فرمان برد
مر او را بخیره بکشتن دهی بهانه بچرخ فلک برنهی
دو تن نامداران توران سپاه برفتند زین سان دلاور براه
ز هومان و پیران دلاورترند بگوهر بزرگان آن کشورند
کنون گستهم شد بجنگ دو تن نباید که آید برو برشکن
همه کام ما بازگردد بدرد چو کم گردد از لشکر آن رادمرد
چو بشنید گودرز گفتار اوی کشیدن بدان کار تیمار اوی
پس اندیشه کرد اندران یک زمان هم از بد که می برد بیژن گمان
بگردان چنین گفت سالار شاه که هر کس که جوید همی نام و گاه
پس گستهم رفت باید دمان مر او را بدن یار با بدگمان
ندادند پاسخ کس از انجمن نه غمخواره بد کس نه آسوده تن
بگودرز پس گفت بیژن که کس جز من نباشدش فریادرس
که آید ز گردان بدین کار پیش بسیری نیامد کس از جان خویش
مرا رفت باید که از کار اوی دلم پر ز درد است و پر آب روی
بدو گفت گودرز کای شیرمرد نه گرم آزموده ز گیتی نه سرد
نبینی که ماییم پیروزگر بدین کار مشتاب تند ای پسر
بریشان بود گستهم چیره بخت وزیشان ستاند سرو تاج و تخت
بمان تا کنون از پس گستهم سواری فرستم چو شیر دژم
که با او بود یارگاه نبرد سر دشمنان اندر آرد بگرد
بدو گفت بیژن که ای پهلوان خردمند و بیدار و روشن روان
کنون یار باید که زندست مرد نه آنگه کجا زو برآرند گرد
چو گستهم شد کشته در کارزار سرآمد برو روز و برگشت کار
کجا سود دارد مر او را سپاه کنون دار گر داشت خواهی نگاه
بفرمای تا من ز تیمار اوی ببندم کمر تنگ بر کار اوی
ور ایدونک گویی مرو من سرم ببرم بدین آبگون خنجرم
که من زندگانی پس از مرگ اوی نخواهم که باشد بهانه مجوی
بدو گفت گودرز بشتاب پیش اگر نیست مهر تو بر جان خویش
نیابی همی سیری از کارزار کمر بند و ببسیچ و سر بر مخار
نسوزد همانا دلت بر پدر که هزمان مر او را بسوزی جگر
چو بشنید بیژن فرو برد سر زمین را ببوسید و آمد بدر
برآرم همی گفت از کوه خاک بدین جنگ جستن مرا زو چه باک
کمر بست و برساخت مر جنگ را بزین اندر آورد شبرنگ را
بگیو آگهی شد که بیژن چو گرد کمر بست بر جنگ فرشیدورد
پس گستهم تازیان شد براه بجنگ سواران توران سپاه
هم اندر زمان گیو برجست زود نشست از بر تازی اسبی چو دود
بیامد بره بر چو او را بدید به تندی عنانش بیکسو کشید
بدو گفت چندین زدم داستان نخواهی همی بود همداستان
که باشم بتو شادمان یک زمان کجا رفت خواهی بدین سان دمان
بهر کار درد دلم را مجوی بپیران سر از من چه باید بگوی
جز از تو بگیتیم فرزند نیست روانم بدرد تو خرسند نیست
بدی ده شبان روز بر پشت زین کشیده ببدخواه بر تیغ کین
بسودی بخفتان و خود اندرون نخواهی همی سیر گشتن ز خون
چو نیکی دهش بخت پیروز داد بباید نشستن برام و شاد
بپیش زمانه چه تازی سرت بس ایمن شدستی بدین خنجرت
کسی کو بجوید سرانجام خویش نجوید ز گیتی چنین کام خویش
تو چندین بگرد زمانه مپوی که او خود سوی ما نهادست روی
ز بهر مرا زین سخن بازگرد نشاید که دارای دل من بدرد
بدو گفت بیژن که ای پر خرد جزین بر تو مردم گمانی برد
که کار گذشته بیاری بیاد نپیچی بخیره همی سر زداد
بدان ای پدر کین سخن داد نیست مگر جنگ لاون ترا یاد نیست
که با من چه کرد اندران گستهم غم و شادمانیش با من بهم
ورایدون کجا گردش ایزدی فرازآورد روزگار بدی
نبشته نگردد بپرهیز باز نباید کشید این سخن را دراز
ز پیکار سر بر مگردان که من فدی کرده دارم بدین کار تن
بدو گفت گیو ار بگردی تو باز همان خوبتر کین نشیب و فراز
تو بی من مپویی بروز نبرد منت یار باشم بهر کارکرد
بدو گفت بیژن که این خود مباد که از نامداران خسرونژاد
سه گرد از پی بیم خورده دو تور بتازند پویان بدین راه دور
بجان و سر شاه روشن روان بجان نیا نامور پهلوان
بکین سیاوش کزین رزمگاه تو برگردی و من بپویم براه
نخواهم برین کار فرمانت کرد که گویی مرا بازگرد از نبرد
چو بشنید گیو این سخن بازگشت برو آفرین کرد و اندر گذشت
که پیروز بادی و شاد آمدی مبیناد چشم تو هرگز بدی
همی تاخت بیژن پس گستهم که ناید بروبر ز توران ستم
چو از دور لهاک و فرشیدورد گذشتند پویان ز دشت نبرد
بیک ساعت از هفت فرسنگ راه برفتند ایمن ز ایران سپاه
یکی بیشه دیدند و آب روان بدو اندرون سایهٔ کاروان
ببیشه درون مرغ و نخچیر و شیر درخت از بر و سبزه و آب زیر
بنخچیر کردن فرود آمدند وزان تشنگی سوی رود آمدند
چو آب اندر آمد ببایست نان باندوه و شادی نبندد دهان
بگشتند بر گرد آن مرغزار فگندند بسیار مایه شکار
برافروختند آتش و زان کباب بخوردند و کردند سر سوی خواب
چو بد روزگار دلیران دژم کجا خواب سازد بریشان ستم
فرو خفت لهاک و فرشیدورد بسر بر همی پاسبانیش کرد
برآمد چو شب تیره شد ماهتاب دو غمگین سر اندر نهاده بخواب
رسید اندران جایگه گستهم که بودند یاران توران بهم
نوند اسب او بوی اسبان شنید خروشی برآورد و اندر دمید
سبک اسب لهاک هم زین نشان خروشی برآورد چون بیهشان
دمان سوی لهاک فرشید ورد ز خواب خوش آمدش بیدار کرد
بدو گفت برخیز زین خواب خوش بمردی سر بخت خود را بکش
که دانا زد این داستان بزرگ که شیری که بگریزد از چنگ گرگ
نباید که گرگ از پسش در کشد که او را همان بخت خود برکشد
چه مایه بپیوند و چندی شتافت کس از روز بد هم رهایی نیافت
هلا زود بشتاب کآمد سپاه از ایران و بر ما گرفتند راه
نشستند بر باره هر دو سوار کشیدند پویان ازان مرغزار
ز بیشه ببالا نهادند روی دو خونی دلاور دو پرخاشجوی
بهامون کشیدند هر دو سوار پراندیشه تا چون بسیچند کار
پدید آمد از دور پس گستهم ندیدند با او سواری بهم
دلیران چو سر را برافراختند مر او را چو دیدند بشناختند
گرفتند یک بادگر گفت و گوی که یک تن سوی ما نهادست روی
نیابد رهایی ز ما گستهم مگر بخت بد کرد خواهد ستم
جز از گستهم نیست کامد بجنگ درفش دلیران گرفته بچنگ
گریزان بباید شد از پیش اوی مگر کاندر آرد بدین دشت روی
وز آنجا بهامون نهادند روی پس اندر دمان گستهم کینه جوی
بیامد چو نزدیک ایشان رسید چو شیر ژیان نعره ای برکشید
بریشان ببارید تیر خدنگ چو فرشیدورد اندر آمد بجنگ
یکی تیر زد بر سرش گستهم که با خون برآمیخت مغزش بهم
نگون گشت و هم در زمان جان بداد شد آن نامور گرد ویسه نژاد
چو لهاک روی برادر بدید بدانست کز کارزار آرمید
بلرزید وز درد او خیره شد جهان پیش چشم اندرش تیره شد
ز روشن روانش بسیری رسید کمان را بزه کرد و اندر کشید
شدند آن زمان خسته هر دو سوار بشمشیر برساختند کارزار
یکایک برو گستهم دست یافت ز کینه چنان خسته اندر شتافت
بگردنش بر زد یکی تیغ تیز برآورد ناگاه زو رستخیز
سرش زیر پای اندر آمد چو گوی که آید همی زخم چوگان بروی
چنینست کردار گردان سپهر ببرد ز پروردهٔ خویش مهر
چو سر جوییش پای یابی نخست وگر پای جویی سرش پیش تست
بزین بر چنان خسته بد گستهم که بگسست خواهد تو گفتی ز هم
بیامد خمیده بزین اندرون همی راند اسب و همی ریخت خون
و زآنجا سوی چشمه ساری رسید هم آب روان دید و هم سایه دید
فرود آمد و اسب را بر درخت ببست و به آب اندر آمد ز بخت
بخورد آب بسیار و کرد آفرین ببستش تو گفتی سراسر زمین
بپیچید و غلتید بر تیره خاک سراسر همه تن بشمشیر چاک
همی گفت کای روشن کردگار پدید آر زان لشکر نامدار
بدلسوزگی بیژن گیو را وگرنه دلاور یکی نیو را
که گر مرده گر زنده زین جایگاه برد مر مرا سوی ایران سپاه
سر نامداران توران سپاه ببرد برد پیش بیدار شاه
بدان تا بداند که من جز بنام نمردم بگیتی همینست کام
همه شب بنالید تا روز پاک پر از درد چون مار پیچان بخاک
چو گیتی ز خورشید شد روشنا بیامد بدانجایگه بیژنا
همی گشت بر گرد آن مرغزار که یابد نشانی ز گم بوده یار
پدید آمد از دور اسب سمند بدان مرغزار اندرون چون نوند
چمان و چران چون پلنگان بکام نگون گشته زین و گسسته لگام
همه آلت زین برو بر نگون رکیب و کمند و جنا پر ز خون
چو بیژن بدید آن ازو رفت هوش برآورد چو شیر شرزه خروش
همی گفت که ای مهربان نیک یار کجایی فگنده در این مرغزار
که پشتم شکستی و خستی دلم کنون جان شیرین ز تن بگسلم
بشد بر پی اسب بر چشمه سار مر او را بدید اندران مزغزار
همه جوشن ترگ پر خاک و خون فتاده بدان خستگی سرنگون
فروجست بیژن ز شبرنگ زود گرفتش بغوش در تنگ زود
برون کرد رومی قبا از برش برهنه شد از ترگ خسته سرش
ز بس خون دویدن تنش بود زرد دلش پر ز تیمار و جان پر ز درد
بران خستگیهاش بنهاد روی همی بود زاری کنان پیش اوی
همی گفت کای نیک دل یار من تو رفتی و این بود پیکار من
شتابم کنون بیش بایست کرد رسیدن بر تو بجای نبرد
مگر بودمی گاه سختیت یار چو با اهرمن ساختی کارزار
کنون کام دشمن همه راست کرد برآنرد سر هرچ می خواست کرد
بگفت این سخن بیژن و گستهم بجنبید و برزد یکی تیز دم
ببیژن چنین گفت کای نیک خواه مکن خویشتن پیش من در تباه
مرا درد تو بتر از مرگ خویش بنه بر سر خسته بر ترگ خویش
یکی چاره کن تا ازین جایگاه توانی رسانیدنم نزد شاه
مرا باد چندان همی روزگار که بینم یکی چهرهٔ شهریار
ازان پس چو مرگ آیدم باک نیست مرا خود نهالی بجز خاک نیست
نمردست هرکس که با کام خویش بمیرد بیابد سرانجام خویش
و دیگر دو بد خواه با ترس و باک که بر دست من کرد یزدان هلاک
مگرشان بزین بر توانی کشید وگرنه سرانشان ز تنها برید
سلیح و سر نامبردارشان ببر تا بدانند پیکارشان
کنی نزد شاه جهاندار یاد که من سر بخیره ندادم بباد
بسودم بهر جای بابخت جنگ گهٔ نام جستن نمردم بننگ
ببیژن نمود آنگهی هر دو تور که بودند کشته فگنده بدور
بگفت این و سستی گرفتش روان همی بود بیژن بسر بر نوان
وز آن جایگه اسب او بیدرنگ بیاورد و بگشاد از باره تنگ
نمد زین بزیر تن خفته مرد بیفگند و نالید چندی بدرد
همه دامن قرطه را کرد چاک ابر خستگیهاش بر بست پاک
وز آن جایگه سوی بالا دوان بیامد ز غم تیره کرده روان
سواران ترکان پراگنده دید که آمد ز راه بیابان پدید
ز بالا چو برق اندر آمد بشیب دل از مردن گستهم با نهیب
ازان بیم دیده سواران دو تن بشمشیرکم کرد زان انجمن
ز فتراک بگشاد زان پس کمند ز ترکان یکی را بگردن فگند
ز اسب اندر آورد و زنهار داد بدان کار با خویشتن یار داد
وز آنجا بیامد بکردار گرد دمان سوی لهاک و فرشیدورد
بدید آن سران سپه را نگون فگنده بران خاک غرقه بخون
بسرشان بر اسبان جنگی بپای چراگاه سازید و جای چرای
چو بیژن چنان دید کرد آفرین ابر گستهم کو سرآورد کین
بفرمود تا ترک زنهار خواه بزین برکشید آن سران را ز راه
ببستندشان دست و پای و میان کشیدند بر پشت زین کیان
وزآنجا سوی گستهم تازیان بیامد بسان پلنگ ژیان
فرود آمد از اسب و او را چو باد بی آزار نرم از بر زین نهاد
بدان ترک فرمود تا برنشست بغوش او اندر آورد دست
سمند نوندش همی راند نرم بروبر همی آفرین خواند گرم
مرگ زنده او را بر شهریار تواند رسانیدن از کارزار
همی راند بیژن پر از درد و غم روانش پر از انده گستهم
چو از روزنه ساعت اندر گذشت خور از گنبد چرخ گردان بگشت
جهاندار خسرو بنزد سپاه بیامد بدان دشت آوردگاه
پذیره شدندش سراسر سران همه نامداران و جنگاوران
برو خواندند آفرین بخردان که ای شهریار و سر موبدان
چنان هم همی بود بر اسب شاه بدان تا ببینند رویش سپاه
بریشان همی خواند شاه آفرین که آباد بادا بگردان زمین
بیین پس پشت لشکر چو کوه همی رفت گودرز با آن گروه
سر کشتگانرا فگنده نگون سلیح و تن و جامه هاشان بخون
همان ده مبارز کز آوردگاه بیاورده بودند گردان شاه
پس لشکر اندر همی راندند ابر شهریار آفرین خواندند
چو گودرز نزدیک خسرو رسید پیاده شد از دور کو را بدید
ستایش کنان پهلوان سپاه بیامد بغلتید در پیش شاه
همه کشتگانرا بخسرو نمود بگفتش که همرزم هر کس که بود
گروی زره را بیاودر گیو دمان با سپهدار پیران نیو
ز اسب اندر آمد سبک شهریار نیایش همی کرد برکردگار
ز یزدان سپاس و بدویم پناه که او داد پیروزی و دستگاه
ز دادار بر پهلوان آفرین همی خواند و بر لشکرش همچنین
که ای نامداران فرخنده پی شما آتش و دشمنان خشک نی
سپهدار گودرز با دودمان ز بهر دل من چو آتش دمان
همه جان و تنها فدا کرده اند دم از شهر توران برآورده اند
کنون گنج و شاهی مرا با شماست ندارم دریغ از شما دست راست
ازان پس بدان کشتگان بنگرید چو روی سپهدار پیران بدید
فروریخت آب از دو دیده بدرد که کردار نیکی همی یاد کرد
بپیرانش بر دل ازان سان بسوخت تو گفتی بدلش آتشی برفروخت
یکی داستان زد پس از مرگ اوی بخون دو دیده بیالود روی
که بخت بدست اژدهای دژم بدام آورد شیر شرزه بدم
بمردی نیابد کسی زو رها چنین آمد این تیزچنگ اژدها
کشیدی همه ساله تیمار من میان بسته بودی بپیکار من
ز خون سیاوش پر از درد بود بدانگه کسی را نیازرد بود
چنان مهربان بود دژخیم شد وزو شهر ایران پر از بیم شد
مر او را ببرد اهرمن دل ز جای دگرگونه پیش اندر آورد پای
فراوان همی خیره دادمش پند نیامدش گفتار من سودمند
از افراسیابش نه برگشت سر کنون شهریارش چنین داد بر
مکافات او ما جز این خواستیم همی گاه و دیهیمش آراستیم
از اندیشهٔ ما سخن درگذشت فلک بر سرش بر دگرگونه گشت
بدل بر جفاکرد بر جای مهر بدین سر دگرگونه بنمود چهر
کنون پند گودرز و فرمان من بیفگند گفتار و پیمان من
تبه کرد مهر دل پاک را بزهر اندر آمیخت تریاک را
که آمد بجنگ شما با سپاه که چندان شد از شهر ایران تباه
ز توران بسیچید و آمد دمان که ژوپین گودرز بودش زمان
پسر با برادر کلاه و کمر سلیح و سپاه و همه بوم و بر
بداد از پی مهر افراسیاب زمانه برو کرد چندین شتاب
بفرمود تا مشک و کافور ناب بعنبر برآمیخته با گلاب
تنش را بیالود زان سربسر بکافور و مشکش بیاگند سر
بدیبار رومی تن پاک اوی بپوشید آن جان ناپاک اوی
یکی دخمه فرمود خسرو بمهر بر آورده سر تا بگردان سپهر
نهاد اندرو تختهای گران چنانچون بود در خور مهتران
نهادند مر پهلوان را بگاه کمر بر میان و بسر برکلاه
چنینست کردار این پر فریب چه مایه فرازست و چندی نشیب
خردمند را دل ز کردار اوی بماند همی خیره از کار اوی
ازان پس گروی زره را بدید یکی باد سرد از جگر برکشید
نگه کرد خسرو بدان زشت روی چو دیوی بسر بر فروهشته موی
همی گفت کای کردگار جهان تو دانی همی آشکار و نهان
همانا که کاوس بد کرده بود بپاداش ازو زهر و کین آزمود
که دیوی چنین بر سیاوش گماشت ندانم جزین کینه بر دل چه داشت
ولیکن بپیروزی یک خدای جهاندار نیکی ده و رهنمای
که خون سیاوش ز افراسیاب بخواهم بدین کینه گیرم شتاب
گروی زره را گره تا گره بفرمود تا برکشیدند زه
چو بندش جداشد سرش را ز بند بریدند همچون سر گوسفند
بفرمود او را فگندن به آب بگفتا چنین بینم افراسیاب
ببد شاه چندی بران رزمگاه بدان تا کند سازکار سپاه
دهد پادشاهی کرا در خورست کسی کز در خلعت و افسرست
بگودرز داد آن زمان اصفهان کلاه بزرگی و تخت مهان
باندازه اندر خور کارشان بیاراست خلعت سزاوارشان
از آنها که بودند مانده بجای که پیرانشان بد سرو کد خدای
فرستاده آمد بنزدیک شاه خردمند مردی ز توران سپاه
که ما شاه را بنده و چاکریم زمین جز بفرمان او نسپریم
کس از خواست یزدان نیابد رها اگر چه شود در دم اژدها
جهاندار داند که ما خود کییم میان تنگ بسته ز بهر چییم
نبدمان بکار سیاوش گناه ببرد اهرمن شاه را دل ز راه
که توران ز ایران همه پر غمست زن و کودک خرد در ماتمست
نه بر آرزو کینه خواه آمدیم ز بهر بر و بوم و گاه آمدیم
ازین جنگ ما را بد آمد بسر پسر بی پدر شد پدر بی پسر
بجان گر دهد شاهمان زینهار ببندیم پیشش میان بنده وار
بدین لشکر اندر بس مهترست کجا بندگی شاه را در خورست
گنهکار اوییم و او پادشاست ازو هرچ آید بما بر رواست
سران سربسر نزد شاه آوریم بسی پوزش اندر گناه آوریم
گر از ما بدلش اندرون کین بود بریدن سر دشمن آیین بود
ور ایدونک بخشایش آرد رواست همان کرد باید که او را هواست
چو بشنید گفتار ایشان بدرد ببخشودشان شاه آزاد مرد
بفرمود تا پیش او آمدند بران آرزو چاره جو آمدند
همه بر نهادند سر بر زمین پر از خون دل و دیده پر آب کین
سپهبد سوی آسمان کرد سر که ای دادگر داور چاره گر
همان لشکرست این که سر پر ز کین همی خاک جستند ز ایران زمین
چنین کردشان ایزد دادگر نه رای و نه دانش نه پای و نه پر
بدو دست یازم که او یار بس ز گیتی نخواهیم فریادرس
بدین داستان زد یکی نیک رای که از کین بزین اندر آورد پای
که این باره رخشنده تخت منست کنون کار بیدار بخت منست
بدین کینه گر تخت و تاج آوریم و گر رسم تابوت ساج آوریم
و گرنه بچنگ پلنگ اندرم خور کرگسانست مغز سرم
کنون بر شما گشت کردار بد شناسد هر آنکس که دارد خرد
نیم من بخون شما شسته چنگ که گیرم چنین کار دشوار تنگ
همه یکسره در پناه منید و گر چند بدخواه گاه منید
هر آنکس که خواهد نباشد رواست بدین گفته افزایش آمد نه کاست
هر آنکس که خواهد سوی شاه خویش گذارد نگیرم برو راه پیش
ز کمی و بیشی و از رنج و آز بنیروی یزدان شدم بی نیاز
چو ترکان شنیدند گفتار شاه ز سر بر گرفتند یکسر کلاه
بپیروزی شاه خستو شدند پلنگان جنگی چو آهو شدند
بفرمود شاه جهان تا سلیح بیارند تیغ و سنان و رمیح
ز بر گستوان و ز رومی کلاه یکی توده کردند نزدیک شاه
بگرد اندرش سرخ و زرد و بنفش زدند آن سرافراز ترکان درفش
بخوردند سوگندهای گران که تا زنده ایم از کران تا کران
همه شاه را چاکر و بنده ایم همه دل بمهر وی آگنده ایم
چو این کرده بودند بیدار شاه ببخشید یکسر همه بر سپاه
ز همشان پس آنگه پراگنده کرد همه بومش از مردم آگنده کرد
ازان پس خروش آمد از دیده گاه که گرد سواران برآمد ز راه
سه اسب و دو کشته برو بسته زار همی بینم از دور با یک سوار
همه نامداران ایران سپاه نهادند چشم از شگفتی براه
که تا کیست از مرز توران زمین که یارد گذشتن برین دشت کین
هم اندر زمان بیژن آمد دمان ببازو بزه بر فگنده کمان
بر اسبان چو لهاک و فرشیدورد فگنده نگونسار پرخون و گرد
بر اسبی دگر بر پر از درد و غم بغوش ترک اندرون گستهم
چو بیژن بنزدیک خسرو رسید سر تاج و تخت بلندش بدید
ببوسید و بر خاک بنهاد روی بشد شاد خسرو بدیدار اوی
بپرسید و گفتش که ای شیر مرد کجا رفته بودی ز دشت نبرد
ز گستهم بیژن سخن یاد کرد ز لهاک وز گرد فرشیدورد
وزان خسته و زاری گستهم ز جنگ سواران وز بیش و کم
کنون آرزو گستهم را یکیست که آن کار بر شاه دشوار نیست
بدیدار شاه آمدستش هوا وزان پس اگر میرد او را روا
بفرمود پس شاه آزرم جوی که بردند گستهم را پیش اوی
چنان نیک دل شد ازو شهریار که از گریه مژگانش آمد ببار
چنان بد ز بس خستگی گستهم که گفتی همی برنیامدش دم
یکی بوی مهر شهنشاه یافت بپیچید و دیده سوی او شتافت
ببارید از دیدگان آب مهر سپهبد پر از آب و خون کرد چهر
بزرگان برو زار و گریان شدند چو بر آتش تیز بریان شدند
دریغ آمد او را سپهبد بمرگ که سندان کین بد سرش زیر ترگ
ز هوشنگ و طهمورث و جمشید یکی مهره بد خستگان را امید
رسیده بمیراث نزدیک شاه ببازوش برداشتی سال و ماه
چو مهر دلش گستهم را بخواست گشاد آن گرانمایه از دست راست
ابر بازوی گستهم برببست بمالید بر خستگیهاش دست
پزشکان که از روم و ز هند وچین چه از شهر یونان و ایران زمین
ببالین گستهمشان بر نشاند ز هر گونه افسون بر و بر بخواند
وز آنجا بیامد بجای نماز بسی با جهان آفرین گفت راز
دو هفته برآمد بران خسته مرد سر آمد همه رنج و سختی و درد
بر اسبش ببردند نزدیک شاه چو شاه اندرو کرد لختی نگاه
بایرانیان گفت کز کردگار بود هر کسی شاد و به روزگار
ولیکن شگفتست این کار من بدین راستی بر شده یار من
بپیروزی اندر غم گستهم نکرد این دل شادمان را دژم
بخواند آن زمان بیژن گیو را بدو داد دست گو نیو را
که تو نیک بختی و یزدان شناس مدار از تن خویش هرگز هراس
همه مهر پروردگارست و بس ندانم بگیتی جز او هیچ کس
که اویست جاوید فریادرس بسختی نگیرد جز او دست کس
اگر زنده گردد تن مرده مرد جهاندار گستهم را زنده کرد
بدآنگه بدو گفت تیمار دار چو بیژن نبیند کس از روزگار
کزو رنج بر مهر بگزیده ای ستایش بدین گونه بشنیده ای
بزیبد ببد شاه یک هفته نیز درم داد و دینار و هر گونه چیز
فرستاد هر سو فرستادگان بنزد بزرگان و آزادگان
چو از جنگ پیران شدی بی نیاز یکی رزم کیخسرو اکنون بساز

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

جهان چون بزاری برآید همی بدو نیک روزی سرآید همی

جهان وقتی با سختی و زاری رو می‌آورد و روزگارِ خوش و ناخوشِ آدمی به پایان می‌رسد.

نکته ادبی: بزاری: به معنای سختی، رنج و ناله. سرآید: به معنای به پایان رسیدن است.

چو بستی کمر بر در راه آز شود کار گیتیت یکسر دراز

اگر خود را درگیرِ طمع و آز کنی، تمامی کارهای تو در این دنیا دچار پیچیدگی و دشواری می‌شود.

نکته ادبی: درآز: نماد طمع و حرص است. دراز شدن کار: استعاره از پیچیده و طولانی شدن مشکلات.

بیک روی جستن بلندی سزاست اگر در میان دم اژدهاست

جست‌وجوی بزرگی و کمال ارزشمند است، حتی اگر مسیر رسیدن به آن، مانندِ گذشتن از میان دهان اژدها خطرناک باشد.

نکته ادبی: دم اژدها: نمادِ مهلکه و خطر بزرگ.

و دیگر که گیتی ندارد درنگ سرای سپنجی چه پهن و چه تنگ

دیگر آنکه دنیا ماندگار نیست و فرقی نمی‌کند این سرای موقت (جهان) بزرگ باشد یا کوچک، در هر صورت گذراست.

نکته ادبی: سرای سپنجی: از مفاهیمِ اصلی در ادب فارسی به معنای اقامتگاهِ موقت و ناپایدار.

پرستنده آز و جویای کین بگیتی ز کس نشنود آفرین

کسی که بنده آز باشد و مدام در پی انتقام‌جویی بگردد، در این دنیا هیچ‌گاه مورد ستایش دیگران قرار نخواهد گرفت.

نکته ادبی: پرستنده آز: کنایه از کسی که اسیر هوای نفس و طمع است.

چو سرو سهی گوژ گردد بباغ بدو بر شود تیره روشن چراغ

همان‌طور که سروِ بلندقامت در باغ، روزی خمیده و پیر می‌شود، چراغِ روشنِ جوانی انسان نیز در برابرِ گذر عمر به تیرگی و خاموشی می‌گراید.

نکته ادبی: سرو سهی: نمادِ زیبایی و رعنایی. تیره شدن چراغ: استعاره از مرگ یا زوال پیری.

کند برگ پژمرده و بیخ سست سرش سوی پستی گراید نخست

عمر که می‌گذرد، برگ‌های زندگی پژمرده و ریشه‌های توانایی سست می‌شود و سرانجامِ آدمی، رو به سوی خاک و پستی می‌رود.

نکته ادبی: بیخ: به معنی ریشه است و استعاره از قوای جسمانی.

بروید ز خاک و شود باز خاک همه جای ترسست و تیمار و باک

همه چیز از خاک پدید می‌آید و دوباره به خاک تبدیل می‌شود؛ در چنین جهانی، همه جا ترس و غم و نگرانی وجود دارد.

نکته ادبی: تیمار و باک: به معنای اندوه و بیم و هراس است.

سر مایهٔ مرد سنگ و خرد ز گیتی بی آزاری اندر خورد

سرمایه اصلی هر انسانی، خرد و دانایی اوست و در این دنیا، بی‌آزاری و دوری از ستم، شایسته‌ترین ویژگی است.

نکته ادبی: سرمایه: استعاره از گوهر وجودی انسان.

در دانش و آنگهی راستی گرین دو نیابی روان کاستی

اگر به دنبال کمال هستی، باید دانش و راستی را در کنار هم داشته باشی؛ اگر این دو را نداشته باشی، روانت کاستی می‌گیرد و ناقص می‌ماند.

نکته ادبی: روان کاستی: به معنای کمبود و نقص در جان و روح است.

اگر خود بمانی بگیتی دراز ز رنج تن آید برفتن نیاز

حتی اگر عمر طولانی هم داشته باشی، سرانجام ناتوانی جسم و رنج‌های پیری، تو را به رفتن از این دنیا وادار می‌کند.

نکته ادبی: نیازدن: در اینجا به معنی احتیاج و ناچاری برای رفتن است.

یکی ژرف دریاست بن ناپدید در گنج رازش ندارد کلید

جهان مانند دریایی عمیق است که انتها و کفِ آن دیده نمی‌شود و کلیدی برای گشودن گنج‌های اسرارآمیزِ آن وجود ندارد.

نکته ادبی: ژرف دریا: استعاره از پیچیدگی و ناشناختگی هستی.

اگر چند یابی فزون بایدت همان خورده یک روز بگزایدت

هرچقدر هم که ثروت جمع کنی و افزون‌طلبی کنی، سرانجام مرگ همان مقدار اندکی را که برایت باقی مانده، از تو می‌گیرد.

نکته ادبی: بگزایدت: به معنای باز پس گرفتن و گرفتن است.

سه چیزت بباید کزان چاره نیست وزو بر سرت نیز پیغاره نیست

سه چیز ضروری است که چاره‌ای جز پذیرش آن نداری و بابت آن هم سرزنش نمی‌شوی.

نکته ادبی: پیغاره: به معنای سرزنش و عیب‌جویی است.

خوری گر بپوشی و گر گستری سزد گرد بدیگر سخن ننگری

آن سه چیز شامل خوراک و پوشاک و سرپناه است؛ اگر این‌ها را داری، شایسته نیست که به دنبال چیز دیگری باشی.

نکته ادبی: گستری: در اینجا کنایه از بستر و جای خواب یا سرپناه است.

چو زین سه گذشتی همه رنج و آز چه در آز پیچی چه اندر نیاز

چون از حدِ این سه نیاز اولیه گذشتی، باقی عمر همه رنج و طمع است؛ چه در طمعِ ثروت باشی و چه در سختیِ نیاز.

نکته ادبی: پیچیدن: به معنی گرفتار شدن و درگیر شدن است.

چو دانی که بر تو نماند جهان چه پیچی تو زان جای نوشین روان

وقتی می‌دانی که دنیا به تو وفادار نمی‌ماند و از آن می‌روی، چرا این‌گونه به زندگیِ شیرینِ دنیوی دلبستگی داری؟

نکته ادبی: نوشین روان: صفتِ زندگی که خوش و دل‌انگیز است.

بخور آنچ داری و بیشی مجوی که از آز کاهد همی آبروی

هرچه داری بخور و در پی زیاده‌خواهی نباش، زیرا طمع و آز، آبروی انسان را کم می‌کند.

نکته ادبی: آبریز: کنایه از شرافت و حیثیت انسانی.

دل شاه ترکان چنان کم شنود همیشه برنج از پی آز بود

گوشِ دلِ پادشاهِ ترکان (افراسیاب) این حقایق را نمی‌شنود، چرا که همیشه از شدتِ طمع در رنج و عذاب است.

نکته ادبی: کم شنود: کنایه از نپذیرفتن و غفلت است.

ازان پس که برگشت زان رزمگاه که رستم برو کرد گیتی سیاه

پس از آنکه افراسیاب از میدان جنگ (که رستم روزگارش را سیاه کرده بود) شکست‌خورده بازگشت.

نکته ادبی: گیتی سیاه کردن: کنایه از شکست سخت و ناامیدی است.

بشد تازیان تا بخلخ رسید بننگ از کیان شد سرش ناپدید

با شتاب به سمت شهر «خلخ» گریخت و از شدتِ ننگِ شکست از کیانیان، دیگر جرئت نداشت سر بلند کند.

نکته ادبی: کیان: منظور سلسله پادشاهان ایران است.

بکاخ اندر آمد پرآزار دل ابا کاردانان هشیاردل

در حالی که قلبی آکنده از درد و رنج داشت، به کاخِ خود وارد شد و با مشاوران و کاردانانِ هوشیارِ خود دیدار کرد.

نکته ادبی: پُرآزار دل: کنایه از اندوه و خشمِ درونی.

چو پیران و گرسیوز رهنمون قراخان و چون شیده و گرسیون

مشاورانی چون پیران، گرسیوز، قراخان و شیده و گرسیون که راهنمایانِ او بودند.

نکته ادبی: رهنمون: همان راهنما و مشاور است.

برایشان همه داستان برگشاد گذشته سخنها همه کرد یاد

افراسیاب همه داستان‌ها و اتفاقات گذشته را برای آنان بازگو کرد.

نکته ادبی: داستان برگشاد: کنایه از درد دل کردن و بازگویی ماجراها.

که تا برنهادم بشاهی کلاه مرا گشت خورشید و تابنده ماه

او گفت از روزی که تاج پادشاهی بر سر گذاشتم، خورشید و ماه برایم درخشان بودند (همه چیز بر وفق مراد بود).

نکته ادبی: برنهادن کلاه: کنایه از رسیدن به قدرت و پادشاهی.

مرا بود بر مهتران دسترس عنان مرا برنتابید کس

من بر همه بزرگان دسترسی و تسلط داشتم و هیچ‌کس نمی‌توانست بر من حکم‌رانی کند.

نکته ادبی: عنان برنتابید: استعاره از اینکه هیچ‌کس نتوانست او را مهار کند یا بر او پیروز شود.

ز هنگام رزم منوچهر باز نبد دست ایران بتوران دراز

از زمان جنگِ منوچهر تاکنون، هیچ‌کس از ایران نتوانست در سرزمین توران دخالت کند.

نکته ادبی: دست دراز کردن: کنایه از تجاوز و طمع‌ورزی.

شبیخون کند تا در خان من از ایران بیازند بر جان من

اکنون ایرانیان جرئت یافته‌اند که حتی تا حریمِ خانه‌ من شبیخون بزنند و قصدِ جانم را کنند.

نکته ادبی: شبیخون: حمله غافلگیرانه در شب.

دلاور شد آن مردم نادلیر گوزن اندر آمد ببالین شیر

آن مردمِ ناتوان (ایرانیان) اکنون دلاور شده‌اند؛ مانند گوزنی که به بالینِ شیر آمده باشد (کنایه از گستاخیِ ضعیف در برابر قوی).

نکته ادبی: گوزن و شیر: تمثیلی از برهم خوردن توازن قوا.

برین کینه گر کار سازیم زود وگرنه برآرند زین مرز دود

اگر برای مقابله با این کینه و دشمنی زود اقدام نکنیم، آن‌ها این سرزمین را به دود و ویرانی می‌کشانند.

نکته ادبی: دود برآوردن: کنایه از نابودی و به آتش کشیدن سرزمین.

سزد گر کنون گرد این کشورم سراسر فرستادگان گسترم

اکنون شایسته است که در این کشور، تمامِ فرستادگانِ خود را به همه جا گسیل کنم.

نکته ادبی: گستردن: در اینجا به معنی فرستادن و پخش کردن است.

ز ترکان وز چین هزاران هزار کمربستگان از در کارزار

هزاران هزار سربازِ کمر بسته از چین و توران برای میدانِ جنگ فراهم آورم.

نکته ادبی: کمر بسته: کنایه از آماده برای خدمت و جنگ.

بیاریم بر گرد ایران سپاه بسازیم هر سو یکی رزمگاه

سپاهی عظیم گرداگردِ ایران فراهم می‌کنیم و در هر سو میدانی برای جنگ می‌سازیم.

نکته ادبی: رزمگاه: میدانِ کارزار و نبرد.

همه موبدان رای هشیار خویش نهادند با گفت سالار خویش

همه موبدان و مشاورانِ خردمند، با نظرِ پادشاهِ خود هم‌عقیده شدند.

نکته ادبی: رای هشیار: نظر و عقیده عاقلانه.

که ما را ز جیحون بباید گذشت زدن کوس شاهی بران پهن دشت

آن‌ها تصمیم گرفتند که از رود جیحون عبور کنند و در دشتِ پهناورِ ایران، کوسِ پادشاهی و جنگ را به صدا درآورند.

نکته ادبی: کوس زدن: نشانه شروع جنگ و اعلام قدرت.

بموی لشکر گهی ساختن شب و روز نسودن از تاختن

و در آنجا لشکری بزرگ برپا کنند و شب و روز از تاخت و تاز و حمله دست بر ندارند.

نکته ادبی: نسودن: به معنی استراحت نکردن و باز نایستادن است.

که آن جای جنگست و خون ریختن چه با گیو و با رستم آویختن

زیرا آنجا (ایران) میدانِ جنگ و خون‌ریزی است؛ چه جای درنگ در برابر گیو و رستم است؟

نکته ادبی: آویختن: در اینجا به معنای درگیر شدن و جنگیدن است.

سرافراز گردان گیرنده شهر همه تیغ کین آب داده به زهر

همه فرماندهانِ دلاور و شهرگشا، شمشیرهای کینه‌توز خود را با زهر آب داده بودند (برای کشتار بیشتر).

نکته ادبی: آب دادن شمشیر: اصطلاحی در آهنگری برای آبدیده و تیز کردن تیغ.

چو افراسیاب آن سخنها شنود برافروخت از بخت و شادی نمود

وقتی افراسیاب این سخنان (هم‌دلی و آمادگی جنگی) را شنید، از بختِ بلند خود شادمان شد.

نکته ادبی: برافروخت: به معنی خوشحال شد و هیجان‌زده گشت.

ابر پهلوانان و بر موبدان بکرد آفرینی برسم ردان

بر پهلوانان و موبدان، به رسمِ بزرگان آفرین و ستایش گفت.

نکته ادبی: رسمِ ردان: آیینِ مردان بزرگ و جنگجویان.

نویسندهٔ نامه را پیش خواند سخنهای بایسته چندی براند

نامه‎‌نویسِ مخصوص را فراخواند و سخنانِ ضروری و مهمی را به او دیکته کرد.

نکته ادبی: بایسته: آنچه لازم و ضروری است.

فرستادگان خواست از انجمن بنزدیک فغفور و شاه ختن

از میانِ جمع، نمایندگانی برای رفتن نزدِ «فغفور» (پادشاه چین) و شاهِ «ختن» انتخاب کرد.

نکته ادبی: فغفور: لقب پادشاهان چین قدیم.

فرستاد نامه به هر کشوری بهر نامداری و هر مهتری

به تمامِ کشورها و به هر نامدار و بزرگ‌مردی نامه فرستاد.

نکته ادبی: مهتری: پادشاه یا رئیسِ بزرگ.

سپه خواست کاندیشهٔ جنگ داشت ز بیژن بدان گونه دل تنگ داشت

او سپاهی خواست که اندیشه جنگ داشت و به‌خاطر بیژن، دلش از کینه لبریز بود.

نکته ادبی: دل تنگ بودن: در اینجا به معنی خشمگین و پرکینه بودن است.

دو هفته برآمد ز چین و ختن ز هر کشوری شد سپاه انجمن

دو هفته گذشت و از چین و ختن و همه کشورها، سپاهی بزرگ گرد هم آمد.

نکته ادبی: انجمن شدن: گرد آمدن و صف‌آرایی کردن.

چو دریای جوشان زمین بردمید چنان شد که کس روز روشن ندید

سپاهیان مانند دریایی خروشان زمین را پوشاندند، چنان‌که از کثرتِ آن‌ها، نورِ روز دیده نمی‌شد.

نکته ادبی: دریای جوشان: استعاره از انبوهی و تلاطمِ لشکر.

گله هرچ بودش ز اسبان یله بشهر اندر آورد یکسر گله

هرچه اسبِ رها و گله در شهر بود، همه را برای جنگ به خدمت گرفت.

نکته ادبی: اسبان یله: اسب‌هایی که آزاد بودند و اکنون برای جنگ فراخوانده شدند.

همان گنجها کز گه تور باز پدر بر پسر بر همی داشت راز

همان گنجینه‌هایی که از زمانِ پدران به پسران رسیده بود و آن را پنهان نگاه می‌داشتند.

نکته ادبی: راز داشتن: کنایه از اندوختن و پنهان کردن ثروت.

سر بدره ها را گشادن گرفت شب و روز دینار دادن گرفت

دربِ خزانه‌ها را گشود و شب و روز سکه‌های زر (دینار) را میان سپاهیان پخش کرد.

نکته ادبی: بدره: کیسه‌های پول و سکه.

چو لشکر سراسر شد آراسته بدان بی نیازی شد از خواسته

هنگامی که لشکر کاملاً آماده و آراسته شد، او به خاطرِ بی‌نیازی و داراییِ فراوان، دیگر هیچ دغدغه‌ای نداشت.

نکته ادبی: بی‌نیازی از خواسته: قدرتِ مالی برای بسیج سپاه.

ز گردان گزین کرد پنجه هزار همه رزم جویان سازنده کار

پادشاه از میان جنگجویان، پنجاه هزار نفر را انتخاب کرد که همگی آزموده و کارکشته بودند.

نکته ادبی: گردان گزین: ترکیب وصفی به معنای برگزیدگان از میان دلاوران.

بشیده که بودش نبرده پسر ز گردان جنگی برآورده سر

شیده که پسری شجاع و از جنگجویان نامدار بود را برای این مأموریت برگزید.

نکته ادبی: نبرده: به معنای جنگجو و دلاور.

بدو گفت کین لشکر سرفراز سپردم ترا راه خوارزم ساز

به او گفت این سپاه قدرتمند را به تو می‌سپارم، راهی خوارزم شو و آنجا را مهیای نبرد کن.

نکته ادبی: خوارزم ساز: یعنی خوارزم را برای کارزار آماده کن.

نگهبان آن مرز خوارزم باش همیشه کمربستهٔ رزم باش

نگهبان مرز خوارزم باش و همیشه برای رزم آماده و کمر‌بسته بمان.

نکته ادبی: کمر بسته کنایه از آماده‌باش دائمی برای جنگ است.

دگر پنجه از نامداران چین بفرمود تا کرد پیران گزین

سپس به پیران دستور داد تا پنجاه هزار نفر دیگر از نامداران چین را انتخاب کند.

نکته ادبی: پنجه در اینجا عدد پنجاه را می‌رساند.

بدو گفت تا شهر ایران برو ممان رخت و مه تخت سالار نو

به او گفت به سوی شهر ایران برو و برای پادشاه جدید، هیچ‌گونه مال و ثروت یا تختی باقی مگذار.

نکته ادبی: رخت به معنای مال و اثاثیه است.

در آشتی هیچ گونه مجوی سخن جز بجنگ و بکینه مگوی

هرگز به فکر صلح و آشتی نباش و در این مسیر، جز سخن از جنگ و کینه، چیزی بر زبان نیاور.

نکته ادبی: مجو از مصدر جستن به معنای خواستن است.

کسی کو برد آب و آتش بهم ابر هر دوان کرده باشد ستم

کسی که بخواهد آب و آتش (دو عنصر متضاد) را با هم جمع کند، در حق هر دو عنصر ظلم کرده است (یعنی کارهای متناقض و نشدنی انجام می‌دهد).

نکته ادبی: اشاره به ضرب‌المثلی کهن درباره ناممکن بودنِ جمع اضداد.

دو پر مایه بیدار و دو پهلوان یکی پیر و باهوش و دیگر جوان

دو فرد باارزش، هوشیار و پهلوان برای این کار انتخاب شدند؛ یکی پیر و خردمند و دیگری جوان و پرانرژی.

نکته ادبی: پرمایه استعاره از ارزشمند و کارآمد بودن است.

برفتند با پند افراسیاب برام پیر و جوان بر شتاب

آن‌ها با شنیدن پند و دستور افراسیاب، بدون اتلاف وقت و با شتاب راهی شدند.

نکته ادبی: برام از ریشه امر و فرمان است.

ابا ترگ زرین و کوپال و تیغ خروشان بکردار غرنده میغ

با کلاه‌خودهای زرین، گرزهای سنگین و شمشیرهای بران، در حالی که مانند ابری خروشان می‌غریدند، حرکت کردند.

نکته ادبی: میغ در زبان فارسی به معنای ابر است.

پس آگاهی آمد به پیروز شاه که آمد ز توران بایران سپاه

سپس خبر به پادشاه پیروز (کی‌خسرو) رسید که سپاه توران به سمت ایران حرکت کرده است.

نکته ادبی: پیروز شاه اشاره به پادشاه ایران دارد.

جفاپیشه بدگوهر افراسیاب ز کینه نیاید شب و روز خواب

افراسیاب که فردی ستمگر و بدذات است، از شدت کینه شب و روز آرامش ندارد.

نکته ادبی: جفاپیشه به کسی گفته می‌شود که پیشه و عادت او ستمگری است.

برآورد خواهد همی سر ز ننگ ز هر سو فرستاد لشکر بجنگ

او می‌خواهد با این کار، ننگِ شکست‌های پیشین را بشوید و به همین دلیل از هر سو لشکری به جنگ فرستاده است.

نکته ادبی: برآوردن سر از ننگ، کنایه از پاک کردن آلودگیِ ننگ است.

همی زهر ساید بنوک سنان که تابد مگر سوی ایران عنان

او مدام در حال توطئه و زهر ریختن است تا شاید بتواند دوباره قدرت خود را به سوی ایران برگرداند.

نکته ادبی: زهر ساییدن کنایه از تدارک دیدن شرارت و کینه است.

سواران جنگی چو سیصد هزار بجیحون همی کرد خواهد گذار

سیصد هزار سوار جنگجو قصد دارند که از رود جیحون عبور کنند.

نکته ادبی: جیحون نام رودخانه‌ای مرزی در ادبیات حماسی ایران است.

سپاهی که هنگام ننگ و نبرد ز جیحون بگردون برآورد گرد

سپاهی که هنگام نبرد، از حرکت آن‌ها، گرد و غبار تا آسمان بلند می‌شود.

نکته ادبی: گرد برآوردن به گردون، مبالغه‌ای در بزرگی سپاه است.

دلیران بدرگاه افراسیاب ز بانگ تبیره نیابند خواب

دلاورانی که در درگاه افراسیاب هستند، از صدای طبل‌های جنگی حتی لحظه‌ای آرام ندارند.

نکته ادبی: تبیره نوعی طبل جنگی است.

ز آوای شیپور و زخم درای تو گویی برآید همی دل ز جای

از صدای شیپور و درای، گویی قلب آدم از جای کنده می‌شود.

نکته ادبی: درای به معنای زنگ و کوس است.

گر آید بایران بجنگ آن سپاه هژبر دلاور نیاید براه

اگر این سپاه برای جنگ به ایران بیاید، حتی شیر دلاور هم جرأتِ مقابله در آن راه را نخواهد داشت.

نکته ادبی: هژبر به معنای شیر است.

سر مرز توران به پیران سپرد سپاهی فرستاد با او نه خرد

مرز توران را به پیران سپرد و سپاهی بزرگ و بی‌شمار را همراه او فرستاد.

نکته ادبی: نه خرد در اینجا به معنای بسیار و بی‌شمار است.

سوی مرز خوارزم پنجه هزار کمربسته رفت از در کارزار

پنجاه هزار نفر برای محافظت از مرز خوارزم، با آمادگی کامل برای نبرد حرکت کردند.

نکته ادبی: کمربسته کنایه از آمادگی کامل است.

سپهدارشان شیدهٔ شیر دل کز آتش ستاند بشمشیر دل

فرمانده آن‌ها شیدهٔ شیردل بود؛ کسی که با شمشیرش، دل از آتش (دشمن) می‌رباید.

نکته ادبی: شیردل صفت برای شجاعت است.

سپاهی بکردار پیلان مست که با جنگ ایشان شود کوه پست

سپاهی که مانند فیل‌های مست در حال حرکت بودند، به طوری که کوه در برابر قدرت آن‌ها تاب نمی‌آورد.

نکته ادبی: تشبیه ارتش به پیلان مست، نشان‌دهنده عظمت و نیروی تخریب‌گر آنان است.

چو بشنید گفتار کاراگهان پراندیشه بنشست شاه جهان

وقتی پادشاه جهان (کی‌خسرو) سخنِ خبررسان‌ها را شنید، با اندوه و نگرانی به فکر فرو رفت.

نکته ادبی: پراندیشه نشستن کنایه از تفکر عمیق و اضطراب است.

بکاراگهان گفت کای بخردان من ایدون شنیدستم از موبدان

به خردمندان گفت ای دانا، من این‌گونه از موبدان شنیده‌ام.

نکته ادبی: ایدون به معنای این‌چنین است.

که چون ماه ترکان برآید بلند ز خورشید ایرانش آید گزند

که هرگاه ماه ترکان (دشمن) بلند شود و اوج بگیرد، از خورشید ایران به او گزند و آسیب خواهد رسید.

نکته ادبی: استعاره از شکستِ دشمن در برابر قدرت ایران.

سیه مارکورا سر آید بکوب ز سوراخ پیچان شود سوی چوب

مار سیاهی که سرش با ضربه کوبیده شود، با پیچ و تاب از سوراخ به سمت چوب می‌رود (تلاش مذبوحانه برای بقا).

نکته ادبی: تمثیلی از بی‌سرانجام بودن ظلم.

چو خسرو به بیداد کارد درخت بگردد برو پادشاهی و تخت

زمانی که پادشاهی با بی‌عدالتی نهال خود را بکارد، تخت و پادشاهی‌اش در نهایت واژگون خواهد شد.

نکته ادبی: درخت کاشتن کنایه از پی‌ریزی کردنِ یک کار است.

همه موبدان را بر خویش خواند شنیده سخن پیش ایشان براند

همه موبدان را نزد خود فراخواند و آنچه شنیده بود را برایشان بازگو کرد.

نکته ادبی: موبدان، روحانیون و دانایانِ زرتشتی که مشاوران شاه بودند.

نشستند با شاه ایران براز بزرگان فرزانه و رزم ساز

بزرگان فرزانه و جنگجویان نامدار در کنار شاه ایران به مشورت نشستند.

نکته ادبی: بر از به معنای در حضور یا به همراه است.

چو دستان سام و چو گودرز و گیو چو شیدوش و فرهاد و رهام نیو

کسانی مانند دستان (زال)، سام، گودرز، گیو، شیدوش، فرهاد و رهامِ دلاور حضور داشتند.

نکته ادبی: نیو به معنای پهلوان و شجاع است.

چو طوس و چو رستم یل پهلوان فریبرز و شاپور شیر دمان

همچنین طوس، رستمِ یل، فریبرز و شاپورِ شیر دل نیز در آنجا بودند.

نکته ادبی: شیر دمان استعاره از شجاعت و خشمگینی در نبرد است.

دگر بیژن گیو با گستهم چو گرگین چون زنگه و گژدهم

بیژن گیو، گستهم، گرگین، زنگه و گژدهم نیز از جمله بزرگان حاضر بودند.

نکته ادبی: ذکر نام پهلوانان برای نشان دادنِ بسیج عمومی نیروهای ایران است.

جزین نامداران لشکر همه که بودند شاه جهان را رمه

به جز این نامداران، همهٔ لشکر هم همچون رعیت و سپاه شاه جهان بودند.

نکته ادبی: رمه در اینجا به معنای گله و رعیتِ تحت فرمان است.

ابا پهلوانان چنین گفت شاه که ترکان همی رزم جویند و گاه

شاه به پهلوانان گفت که ترکان به دنبال جنگ و به دست آوردن تخت پادشاهی هستند.

نکته ادبی: گاه به معنای تخت پادشاهی است.

چو دشمن سپه کرد و شد تیز چنگ بباید بسیچید ما را بجنگ

چون دشمن سپاه آراسته و به دنبال جنگ است، ما نیز باید خود را برای نبرد آماده کنیم.

نکته ادبی: بسیچیدن به معنای آماده شدن برای کاری بزرگ است.

بفرمود تا بوق با گاودم دمیدند و بستند رویینه خم

دستور داد تا بوق‌ها و شیپورهای جنگی را بنوازند و برای رزم آماده شوند.

نکته ادبی: رویینه خم کنایه از زره پوشیدن است.

از ایوان به میدان خرامید شاه بیاراستند از بر پیل گاه

شاه از قصر به میدان آمد و همه بر روی فیل‌های جنگی مستقر شدند.

نکته ادبی: خرامیدن به معنای راه رفتن با وقار است.

بزد مهره در جام بر پشت پیل زمین را تو گفتی براندود نیل

مهره‌های جنگی را بر پشت فیل چیدند؛ گویی که زمین را با رنگ نیل تیره و کبود کردند.

نکته ادبی: نیل رنگ نماد تیره شدن و هراس است.

هوا نیلگون شد زمین رنگ رنگ دلیران لشکر بسان پلنگ

هوا تیره و تار شد و زمین پر از رنگ‌های مختلف شد؛ پهلوانان لشکری مانند پلنگ بودند.

نکته ادبی: تشبیه جنگجویان به پلنگ به خاطر سرعت و درندگی است.

بچنگ اندرون گرز و دل پر ز کین ز گردان چو دریای جوشان زمین

در دستانشان گرز و در دل‌هایشان کینه بود؛ زمین از حضور جنگجویان مانند دریای جوشان بود.

نکته ادبی: تشبیه ارتش به دریای جوشان نشان‌دهنده کثرت و حرکت آنان است.

خروشی برآمد ز درگاه شاه که ای پهلوانان ایران سپاه

خروشی از درگاه شاه بلند شد که ای پهلوانانِ سپاه ایران.

نکته ادبی: درگاه استعاره از تخت‌گاه و محل حضور شاه است.

کسی کو بساید عنان و رکیب نباید که یابد بخانه شکیب

کسی که آمادهٔ نبرد است (رکاب بر اسب نهاده)، شایسته نیست که در خانه آرام بگیرد.

نکته ادبی: ساییدن عنان و رکاب کنایه از آماده حرکت بودن برای جنگ است.

بفرمود کز روم وز هندوان سواران جنگی گزیده گوان

دستور داد از سرزمین‌های روم و هند، سواران جنگجو و دلاوران را انتخاب کنند.

نکته ادبی: گوان جمع گو به معنای جوانمرد و پهلوان است.

دلیران گردنکش از تازیان بسیچیدهٔ جنگ شیر ژیان

دلاوران و جنگجویان تازی که برای نبرد مانند شیر ژیان آماده شده بودند.

نکته ادبی: شیر ژیان استعاره از خشم و قدرت مطلق است.

کمربسته خواهند سیصد هزار ز دشت سواران نیزه گزار

سیصد هزار نفر که کمر به جنگ بسته‌اند، از دشت سوارانِ نیزه‌دار فراخوانده شدند.

نکته ادبی: نیزه گزار صفتی برای سواران ماهر است.

هر آنکو چهل روزه را نزد شاه نیاید نبیند بسر بر کلاه

هر کس که تا چهل روز نزد شاه نیاید، دیگر روی کلاه (تاج) و پادشاهی را نخواهد دید.

نکته ادبی: کنایه از طرد شدن از سوی شاه و از دست دادن جایگاه.

پراگنده بر گرد کشور سوار فرستاده با نامه شهریار

سواران در سراسر کشور پراکنده شدند و پیام شهریار را به همگان رساندند.

نکته ادبی: نامه شهریار استعاره از فرمان رسمی است.

دو هفته برآمد بفرمان شاه بجنبید در پادشاهی سپاه

دو هفته پس از فرمان شاه، تمام سپاه در سراسر کشور به حرکت درآمد.

نکته ادبی: جنبیدن سپاه نشانه آغاز بسیج عمومی است.

ز لشکر همه کشور آمد بجوش زگیتی بر آمد سراسر خروش

همه جای کشور از شور و غوغای لشکریان در تب و تاب بود و از سراسر جهان صدای خروش و هیاهو برمی‌خواست.

نکته ادبی: بجوش آمدن کنایه از جنبش و تلاطم شدید است.

بشبگیر گاه خروش خروس ز هر سوی برخاست آوای کوس

هنگام سپیده‌دم که خروس‌ها آواز سر دادند، صدای طبل‌های جنگی از هر سو به گوش می‌رسید.

نکته ادبی: شبگیر به معنای هنگام سحر و صبح زود است.

بزرگان هر کشوری با سپاه نهادند سر سوی درگاه شاه

بزرگان و فرماندهان هر منطقه همراه با سپاهیان خود به سمت درگاه شاه آمدند.

نکته ادبی: درگاه شاه استعاره از مرکز حکومت و حضور پادشاه است.

در گنجهای کهن باز کرد سپه را درم دادن آغاز کرد

شاه گنجینه‌های قدیمی را گشود و شروع به بخشش ثروت به سپاهیان کرد.

نکته ادبی: گنجهای کهن اشاره به ذخایر پادشاهان پیشین دارد.

همه لشکر از گنج و دینار شاه بسر بر نهادند گوهر کلاه

همه لشکریان به واسطه بخشش گنج و طلا از سوی شاه، به عزت و افتخار رسیدند.

نکته ادبی: گوهر کلاه کنایه از برتری و سرافرازی است.

به بر گستوان و بجوشن چو کوه شدند انجمن لشکری همگروه

لشکریان با زره و پوشش‌های جنگی سخت و استوار همچون کوه، گروه گروه گرد هم آمدند.

نکته ادبی: برگستوان زرهی است که بر تن اسب یا جنگجو می‌پوشاندند.

چو شد کار لشکر همه ساخته وزیشان دل شاه پرداخته

وقتی کار تدارکات لشکر به پایان رسید و خیال شاه از بابت نیروها راحت شد.

نکته ادبی: پرداخته بودن در اینجا به معنای فارغ‌الخاطر شدن است.

نخستین ازان لشکر نامدار سواران شمشیر زن سی هزار

نخستین گروه از این لشکر بزرگ، سی هزار سوارکارِ شمشیرزن و دلاور بودند.

نکته ادبی: شمشیرزن صفتی برای جنگاوران زبده است.

گزین کرد خسرو برستم سپرد بدو گفت کای نامبردار گرد

شاه این گروه را انتخاب کرد و به رستم سپرد و به او گفت ای پهلوان نامدار.

نکته ادبی: گرد به معنای پهلوان و جنگجو است.

ره سیستان گیر و برکش بگاه بهندوستان اندر آور سپاه

به سمت سیستان حرکت کن و سپس لشکریان را به هند هدایت کن.

نکته ادبی: برکشیدن در اینجا به معنای حرکت دادن و هدایت کردن سپاه است.

ز غزنین برو تا براه برین چو گردد ترا تاج و تخت و نگین

از غزنین برو تا به راه اصلی و دوردست برسی، تا زمانی که تاج و تخت و قدرت نصیب تو شود.

نکته ادبی: نگین کنایه از حاکمیت و قدرت مطلق است.

چو آن پادشاهی شود یکسره ببشخور آید پلنگ و بره

وقتی آن سرزمین به زیر سلطه تو درآمد، وضعیتی پدید می‌آید که پلنگ و بره در کنار هم به آرامش می‌رسند.

نکته ادبی: این بیت نماد امنیت و عدالت است که در سایه حکومت عادل، ضعیف و قوی در کنار هم زیست می‌کنند.

فرامرز را ده کلاه و نگین کسی کو بخواهد ز لشکر گزین

فرامرز را به عنوان فرمانده و حاکم آن منطقه انتخاب کن و هر کس از لشکریان را که می‌خواهی به همراه او بگذار.

نکته ادبی: کلاه و نگین کنایه از مقام پادشاهی و فرمانروایی است.

بزن کوس رویین و شیپور و نای بکشمیر و کابل فزون زین مپای

طبل‌های جنگی و شیپورها را به صدا درآور و از کشمیر و کابل جلوتر مرو.

نکته ادبی: رویین اشاره به طبل‌هایی است که از مس ساخته شده‌اند.

که ما را سر از جنگ افراسیاب نیابد همی خورد و آرام و خواب

زیرا که ما به خاطر جنگ با افراسیاب، آرامش و قرار نداریم.

نکته ادبی: سر از جنگ افراسیاب داشتن کنایه از دغدغه و درگیری فکری دائمی است.

الانان و غزدژ بلهراسب داد بدو گفت کای گرد خسرو نژاد

پادشاه مناطق الانان و غز دژ را به بلهراسب سپرد و به او گفت ای پهلوانِ بااصالتِ سلطنتی.

نکته ادبی: خسرو نژاد اشاره به تبار پادشاهی و پهلوانی دارد.

برو با سپاهی بکردار کوه گزین کن ز گردان لشکر گروه

با سپاهی که همچون کوه استوار است حرکت کن و از پهلوانان لشکر گروهی زبده انتخاب کن.

نکته ادبی: بکردار کوه تشبیه به استحکام است.

سواران شایستهٔ کارزار ببر تا برآری ز دشمن دمار

سوارکارانی که شایسته جنگ هستند را با خود ببر تا دشمن را نابود کنی.

نکته ادبی: دمار از کسی برآوردن کنایه از نابود کردن و شکست سخت دادن است.

باشکش بفرمود تا سی هزار دمنده هژبران نیزه گزار

به اشکاش دستور داد تا سی هزار نفر از جنگجویان شجاع و نیزه‌انداز را آماده کند.

نکته ادبی: هژبر به معنای شیر و استعاره از جنگجوی دلاور است.

برد سوی خوارزم کوس بزرگ سپاهی بکردار درنده گرگ

او سپاهی را که همچون گرگ‌های درنده بودند، به سمت خوارزم حرکت داد.

نکته ادبی: توصیف سپاه به گرگ درنده نشان‌دهنده تهاجم و قدرت نظامی است.

زند بر در شهر خوارزم گاه ابا شیدهٔ رزم زن کینه خواه

او باید بر دروازه شهر خوارزم با شیده که پهلوان کینه‌توزِ دشمن است، بجنگد.

نکته ادبی: شیده نام یکی از پهلوانان تورانی است.

سپاه چهارم بگودرز داد چه مایه ورا پند و اندرز داد

شاه سپاه چهارم را به گودرز سپرد و توصیه‌ها و پندهای بسیاری به او کرد.

نکته ادبی: چه مایه به معنای بسیار و فراوان است.

که رو با بزرگان ایران بهم چو گرگین و چون زنگه و گستهم

به او گفت که با بزرگان ایران مانند گرگین، زنگه و گستهم متحد شود.

نکته ادبی: ذکر نام پهلوانان برای تأکید بر لزوم همبستگی است.

زواره فریبرز و فرهاد و گیو گرازه سپهدار و رهام نیو

و همچنین زواره، فریبرز، فرهاد، گیو، گرازه و رهامِ دلاور را به همراه ببر.

نکته ادبی: نیو به معنای پهلوان شجاع است.

بفرمود بستن کمرشان بجنگ سوی رزم توران شدن بی درنگ

دستور داد که کمر به جنگ ببندند و بدون اتلاف وقت به سوی میدان نبرد با توران حرکت کنند.

نکته ادبی: بستن کمر به جنگ کنایه از آمادگی کامل برای رزم است.

سپهدار گودرز کشوادگان همه پهلوانان و آزادگان

گودرز کشواد که سپهدار بود، به همراه تمام پهلوانان و آزادگان حرکت کرد.

نکته ادبی: کشوادگان اشاره به خاندان گودرز دارد.

نشستند بر زین بفرمان شاه سپهدار گودرز پیش سپاه

آنها به فرمان شاه سوار بر اسب شدند و گودرز پیشاپیش سپاه حرکت کرد.

نکته ادبی: نشستن بر زین کنایه از آماده حرکت شدن است.

بگودرز فرمود پس شهریار چو رفتی کمر بستهٔ کارزار

سپس پادشاه به گودرز گفت زمانی که برای جنگ آماده شدی و کمر بستی.

نکته ادبی: کمر بسته کارزار کنایه از آماده‌باش جنگی است.

نگر تا نیازی به بیداد دست نگردانی ایوان آباد پست

مواظب باش که دست به بیداد نزنی و آبادی‌ها و عمارت‌ها را ویران نکنی.

نکته ادبی: ایوان آباد کنایه از مظاهر تمدن و آبادانی سرزمین است.

کسی کو بجنگت نبندد میان چنان ساز کش از تو ناید زیان

کسی که با تو نمی‌جنگد، با او چنان رفتار کن که از جانب تو آسیبی به او نرسد.

نکته ادبی: این بیت نشانه جوانمردی و قواعد جنگی در شاهنامه است.

که نپسندد از ما بدی دادگر سپنجست گیتی و ما برگذر

چرا که خداوندِ دادگر، ظلم و بدی را از جانب ما نمی‌پسندد و این دنیا گذراست.

نکته ادبی: سپنج به معنای عاریتی و گذرا است.

چو لشکر سوی مرز توران بری من تیز دل را بتش سری

وقتی سپاه را به مرز توران می‌بری، مراقب باش که مانند طوس تندخو نباشی.

نکته ادبی: تند خویی در مدیریت جنگ نکوهش شده است.

نگر تا نجوشی بکردار طوس نبندی بهر کار بر پیل کوس

مواظب باش که در هر کاری مانند طوس بی‌گدار به آب نزنی و بیهوده طبل جنگ را به صدا در نیاوری.

نکته ادبی: کنایه از پرهیز از شتاب‌زدگی در تصمیمات حساس نظامی.

جهاندیده ای سوی پیران فرست هشیوار وز یادگیران فرست

فردی جهان‌دیده و عاقل را نزد پیران بفرست.

نکته ادبی: هشیوار به معنای دانا و زیرک است.

بپند فراوانش بگشای گوش برو چادر مهربانی بپوش

با پند و اندرزهای فراوان او را متقاعد کن و با مهربانی با او سخن بگو.

نکته ادبی: چادر مهربانی پوشیدن استعاره از رفتارِ سرشار از عطوفت و سیاستمداری است.

بهر کار با هر کسی دادکن ز یزدان نیکی دهش یاد کن

در هر کاری با مردم دادگری کن و همیشه به یاد نیکی‌های خداوند باش.

نکته ادبی: یزدان نیکی دهش اشاره به قدرت خداوند در بخشش است.

چنین گفت سالار لشکر بشاه که فرمان تو برتر از شید و ماه

سپهدار به شاه گفت که فرمان تو از خورشید و ماه هم بالاتر و نافذتر است.

نکته ادبی: تشبیه فرمان شاه به خورشید نشان‌دهنده اقتدار کیهانی اوست.

بدان سان شوم کم تو فرمان دهی تو شاه جهانداری و من رهی

همان‌طور که دستور دهی عمل خواهم کرد، چرا که تو پادشاهِ جهان‌دار هستی و من بنده تو.

نکته ادبی: رهی به معنای بنده و فرمانبردار است.

برآمد خروش از در پهلوان ز بانگ تبیره زمین شد نوان

صدای مهیبی از سمت جایگاه پهلوان برخاست و از صدای طبل‌های بزرگ، زمین به لرزه درآمد.

نکته ادبی: تبیره نوعی طبل جنگی است.

بلشکر گه آمد دمادم سپاه جهان شد ز گرد سواران سیاه

سپاه یکی پس از دیگری به محل تجمع آمد و جهان از گرد و غبار سواران سیاه شد.

نکته ادبی: سیاه شدن جهان کنایه از انبوهی لشکر است.

به پیش سپاه اندرون پیل شست جهان پست گشته ز پیلان مست

پیشاپیش سپاه شصت فیل جنگی قرار داشت که از هیبت آن‌ها زمین زیر پایشان پست و بی‌ارزش می‌شد.

نکته ادبی: استفاده از فیل در سپاه ایران نشان‌دهنده عظمت و تجمل نظامی است.

وزان ژنده پیلان جنگی چهار بیاراسته از در شهریار

و از آن فیل‌های جنگی قدرتمند، چهار فیل که مخصوص پادشاه آراسته شده بودند، وجود داشت.

نکته ادبی: ژنده پیل به معنای فیل بزرگ و جنگی است.

نهادند بر پشتشان تخت زر نشستنگه شاه با زیب و فر

بر پشت آن‌ها تخت‌های زرین قرار دادند که جایگاه پادشاه با شکوه و جلال بود.

نکته ادبی: زیب و فر نشان‌دهنده جلال و شکوه پادشاهی است.

بگودرز فرمود تا بر نشست بران تخت زر از بر پیل مست

به گودرز دستور داد تا بر آن تخت‌های زرین که بر پشت فیل‌های جنگی بود، بنشیند.

نکته ادبی: نشستن بر فیل کنایه از مقام فرماندهی عالی است.

برانگیخت پیلان و برخاست گرد مر آن را بنیک اختری یاد کرد

فیل‌ها را به حرکت درآورد و گرد و غبار برخاست و این لحظه را به فال نیک گرفت.

نکته ادبی: نیک اختری اشاره به باورهای کهن ایرانی به اخترشناسی و خوش‌یمنی است.

که از جان پیران برآریم دود بران سان که گرد پی پیل بود

که از جان پیران (سردار دشمن) دود برآوریم، همان‌طور که ردپای فیل بر زمین می‌ماند.

نکته ادبی: دود از کسی برآوردن کنایه از نابودی و به عزا نشاندن است.

بی آزار لشکر بفرمان شاه همی رفت منزل بمنزل سپاه

بدون آسیب رساندن به لشکر و به فرمان شاه، سپاه منزل به منزل پیش می‌رفت.

نکته ادبی: بی آزار بودن سپاه نشان‌دهنده دیسیپلین و عدالت شاهانه است.

چو گودرز نزدیک زیبد رسید سران را ز لشکر همی برگزید

هنگامی که گودرز به نزدیکی زیبد رسید، فرماندهان و سران لشکر را انتخاب کرد.

نکته ادبی: زیبد نام مکانی است که گودرز در آنجا آرایش جنگی گرفت.

هزاران دلیران خنجر گزار ز گردان لشکر دلاور سوار

هزاران دلاور خنجر به دست و سواران شجاع از میان لشکریان برگزید.

نکته ادبی: خنجرگزار به معنای شمشیرزن و مبارز ماهر است.

از ایرانیان نامور ده هزار سخن گوی و اندر خور کارزار

از میان ایرانیان، ده هزار مرد نامدار و سخنور که شایسته میدان جنگ بودند را انتخاب کرد.

نکته ادبی: سخن‌گوی در اینجا به معنای کسی است که در میدان نبرد علاوه بر شمشیر، تدبیر و خرد نیز دارد.

سپهدار پس گیو را پیش خواند همه گفتهٔ شاه با او براند

گودرز پس از فراخواندن گیو، تمام دستورات و سخنان شاه را برای او بازگو کرد.

نکته ادبی: سپهدار لقبی برای فرمانده سپاه است. واژه راندن در اینجا به معنای بیان کردن و جاری کردن سخن است.

بدو گفت کای پور سالار سر برافراخته سر ز بسیار سر

به گیو گفت: ای فرزندِ فرماندهِ بزرگ که به سبب بزرگی و شرافت، از بسیاری دیگر سرآمد و برتری.

نکته ادبی: برافراخته سر کنایه از ارجمندی و بزرگواری است.

گزین کردم اندر خورت لشکری که هستند سالار هر کشوری

لشکری برگزیده و درخورِ شأن تو فراهم کرده‌ام که هر یک از آنان در سرزمین خود سالار و فرمانروا هستند.

نکته ادبی: گزین کردن به معنای انتخاب کردن و برگزیدن است.

بدان تا بنزدیک پیران شوی بگویی و گفتار او بشنوی

تا نزد پیران بروی و سخنان مرا به او بگویی و پاسخ او را بشنوی.

نکته ادبی: عبارت بنزدیک پیران شوی، یک ساختار دستوری برای بیان مأموریت و حرکت به سوی مقصد است.

بگویی به پیران که من با سپاه بزیبد رسیدم بفرمان شاه

به پیران بگو که من با اجازه شاه و به همراه این سپاه عظیم به اینجا رسیده‌ام.

نکته ادبی: بزیبد رسیدم استعاره از آمادگی کامل برای رویارویی است.

شناسی تو گفتار و کردار خویش بی آزاری و رنج و تیمار خویش

تو خود از گفتار و کردار و وضعیت خود و دوری از آزار و رنج آگاهی داری.

نکته ادبی: تیمار به معنای اندوه و غم است.

همه شهر توران بدی را میان ببستند با نامدار کیان

همه مردم توران با همدستی و عداوت، در برابر خاندان کیانیان ایستادند.

نکته ادبی: کیان نماد سلسله پادشاهی و خاندان شاهی است.

فریدون فرخ که با داغ و درد ز گیتی بشد دیده پر آب زرد

همان فریدون فرخ که از شدت درد و داغ عزیزانش، چشمانش از گریه پر از اشک زرد شد.

نکته ادبی: آب زرد کنایه از اشکِ همراه با رنج و بیماری است.

پر از درد ایران پر از داغ شاه که با سوک ایرج نتابید ماه

ایران پر از اندوه بود و شاه داغدار، به گونه‌ای که به خاطر سوگ ایرج، ماه نیز از تابش بازماند.

نکته ادبی: اشاره اسطوره‌ای به کشته شدن ایرج توسط برادرانش.

ز ترکان تو تنها ازان انجمن شناسی بمهر و وفا خویشتن

در میان آن انجمن تورانیان، تو تنها کسی هستی که از مهر و وفا بهره‌ای داری.

نکته ادبی: اشاره به شخصیت دوگانه و تا حدی خیرخواه پیران در دستگاه افراسیاب دارد.

دروغست بر تو همین نام مهر نبینم بدلت اندر آرام مهر

اگرچه نامِ مهر و دوستی بر تو نهاده‌اند، اما دروغ است و من در دل تو آرامش و صداقتی نمی‌بینم.

نکته ادبی: تضاد میان ظاهر (نام مهر) و باطن (آرام نداشتنِ دل).

همانست کن شاه آزرمجوی مرا گفت با او همه نرم گوی

همان شاهِ آزرم‌جو (خسرو) به من دستور داد که با تو با ملایمت سخن بگویم.

نکته ادبی: آزرم‌جو کسی است که حیا و احترام را رعایت می‌کند.

ازان کو بکارسیاوش رد بیفگند یک روز بنیاد بد

به این دلیل که او در ماجرای سیاوش، به ناحق بنیاد بدی را بنا نهاد.

نکته ادبی: رد به معنای ستمکار و بدخواه است.

بنزد منش دستگاهست نیز ز خون پدر بیگناهست نیز

نزد من برای تو بهانه‌ای وجود دارد، چرا که در قتل پدرت (سیاوش) بی‌گناه هستی.

نکته ادبی: دستگاه در اینجا به معنای دلیل و حجت است.

گناهی که تا این زمان کرده ای ز شاهان گیتی که آزرده ای

اما آن گناهانی که تا امروز مرتکب شده‌ای و پادشاهان جهان را آزرده‌ای،

نکته ادبی: یادآوری گناهان گذشته برای ایجاد فشار روانی است.

همی شاه بگذارد از تو همه بدی نیکی انگارد از تو همه

شاه همه آن بدی‌ها را از تو می‌بخشد و در عوض آن‌ها، به تو نیکی خواهد کرد.

نکته ادبی: این نشان‌دهنده بخشندگی شاه در عین اقتدار است.

نباید که بر دست ما بر تباه شوی بر گذشته فراوان گناه

مبادا که به دست ما هلاک شوی و آن گناهان فراوان گذشته همچنان باقی بماند.

نکته ادبی: تبدیل شدن به تباهی کنایه از نابودی و مرگ است.

دگر کز پی جنگ افراسیاب زمانه همی بر تو گیرد شتاب

دیگر اینکه به خاطر جنگ با افراسیاب، روزگار برای تو به سرعت می‌گذرد و فرصت رو به اتمام است.

نکته ادبی: زمانه کنایه از سرنوشت و مرگ قریب‌الوقوع است.

بزرگان ایران و فرزند من بخوانند بر تو همه پند من

بزرگان ایران و فرزند من، پندهای مرا برای تو بازگو خواهند کرد.

نکته ادبی: تکرار پند برای تأکید بر اهمیت تصمیم‌گیری پیران است.

سخن هرچ دانی بدیشان بگوی وزیشان همیدون سخن بازجوی

هر چه می‌دانی با آنان بگو و از آن‌ها نیز پرسش کن و سخن بخواه.

نکته ادبی: بازجویی در اینجا به معنای جستجوی حقیقت از طریق گفتگو است.

اگر راست باشد دلت با زبان گذشتی ز تیمار و رستی بجان

اگر دلت با زبانت یکی باشد (صادق باشی)، از اندوه نجات می‌یابی و جانت در امان می‌ماند.

نکته ادبی: تیمار به معنای رنج و نگرانی است.

بر و بوم و خویشانت آباد گشت ز تیغ منت گردن آزاد گشت

سرزمین و خویشانت آباد خواهند ماند و به واسطه شمشیر من، گردنت از بند آزاد خواهد شد.

نکته ادبی: آزادی گردن کنایه از رهایی از ذلت و مرگ است.

ور از تو پدیدار آید گناه نماند بتو مهر و تخت و کلاه

اما اگر گناهی از تو سر بزند، دیگر مهر و سلطنت و جایگاهت از دست می‌رود.

نکته ادبی: تخت و کلاه نماد قدرت و پادشاهی است.

نجویم برین کینه آرام و خواب من و گرز و میدان افراسیاب

من در این کین‌خواهی هرگز آرام نمی‌گیرم و تنها فکر من، گرز و میدان نبرد با افراسیاب است.

نکته ادبی: جمله کوتاه و قاطع برای نشان دادن عزم راسخ.

کزو شاه ما را بکین خواستن نباید بسی لشکر آراستن

زیرا برای خون‌خواهیِ پادشاهمان از او، نیازی به آرایش سپاه فراوان نیست.

نکته ادبی: کنایه از اینکه حقیقت پیروز است و نیاز به نیروی نظامی عظیم برای حق‌طلبی نیست.

مگر پند من سربسر بشنوی بگفتار هشیار من بگروی

مگر اینکه تمام پندهای مرا بشنوی و به گفتار خردمندانه من ایمان بیاوری.

نکته ادبی: گرویدن به معنای پذیرفتن و ایمان آوردن است.

نخستین کسی کو پی افگند کین بخون ریختن برنوشت آستین

نخستین کسی که بذر کین کاشت و برای ریختن خون آستین بالا زد،

نکته ادبی: پی افگند کین استعاره از شروع دشمنی است.

بخون سیاوش یازید دست جهانی به بیداد بر کرد پست

کسی که دست به خون سیاوش آلود و با بیدادگری، جهانی را به تباهی کشید.

نکته ادبی: یازیدن دست کنایه از اقدام به عمل خشونت‌آمیز است.

بسان سگانش ازان انجمن ببندی فرستی بنزدیک من

او را همچون سگی از آن جمع بگیر و ببند و نزد من بفرست.

نکته ادبی: تشبیه به سگ برای تحقیر دشمنِ قاتلِ سیاوش است.

بدان تا فرستم بنزدیک شاه چه شان سر ستاند چه بخشد کلاه

تا او را نزد شاه بفرستم، تا ببینم که آیا سرش را می‌برد یا تاج پادشاهی به او می‌بخشد (که قطعا سرش را می‌برد).

نکته ادبی: ایهام در 'سر ستاندن' و 'کلاه بخشیدن' برای بیان سرنوشت محتوم قاتل.

تو نشنیدی آن داستان بزرگ که شیر ژیان آورد پیش گرگ

آیا آن داستان بزرگ را نشنیدی که شیر ژیان در برابر گرگ چه کرد؟

نکته ادبی: استعاره‌ای برای قدرت و حقانیت که در برابر پستی قرار می‌گیرد.

که هر کو بخون کیان دست آخت زمانه بجز خاک جایش نساخت

که هر کس به خون خاندان کیانی دست یازد، روزگار جز خاک برای او سرنوشتی نمی‌نویسد.

نکته ادبی: کنایه از مرگ و نابودی حتمی قاتلان سیاوش.

دگر هرچ از گنج نزدیک تست همه دشمن جان تاریک تست

دیگر اینکه هر چه از گنج در نزد توست، همه دشمن جان تاریک توست.

نکته ادبی: دشمن جان تاریک، کنایه از عامل بدبختی و عاقبت شوم است.

ز اسپان پرمایه و گوهران ز دیبا و دینار وز افسران

از اسب‌های گران‌بها، دیبا، دینار و افسرها (تاج‌ها)،

نکته ادبی: لیست کردن دارایی‌ها برای بازپس‌گیری غنایم.

ز ترگ و ز شمشیر و برگستوان ز خفتان، وز خنجر هندوان

از کلاه‌خود، شمشیر، زره، خفتان و خنجرهای هندی،

نکته ادبی: برگستوان و خفتان از تجهیزات دفاعی جنگی هستند.

همه آلت لشکر و سیم و زر فرستی بنزدیک ما سربسر

همه ابزار جنگی و سیم و زر را یکجا برای ما بفرست.

نکته ادبی: سربسر به معنای تمام و کمال است.

به بیداد کز مردمان بستدی فراز آوریدی ز دست بدی

آنچه را که به بیداد از مردم گرفته‌ای و با ظلم جمع‌آوری کرده‌ای،

نکته ادبی: اشاره به غارت‌گری‌های تورانیان.

بدان باز خری مگر جان خویش ازین درکنی زود درمان خویش

تا شاید بدین وسیله جان خود را بخری و راه درمانی برای خود بیابی.

نکته ادبی: باز خریدن جان کنایه از فدیه دادن برای بقا است.

چه اندر خور شهریارست ازان فرستم بنزدیک شاه جهان

آنچه را که لایقِ شهریار است از آن اموال، نزد شاه جهان می‌فرستم.

نکته ادبی: شهریار در اینجا منظور خسرو (کیخسرو) است.

ببخشیم دیگر همه بر سپاه بجای مکافات کرده گناه

باقیمانده را نیز به سپاه می‌بخشم تا جبران گناهانی باشد که انجام داده‌اند.

نکته ادبی: مکافات به معنای جزای عمل یا جبران است.

و دیگر که پور گزین ترا نگهبان گاه و نگین ترا

و دیگر اینکه، آن پسر برگزیده‌ات که نگهبان جایگاه و مُهرِ توست،

نکته ادبی: نگهبان گاه و نگین کنایه از جانشین و وارث است.

برادرت هر دو سران سپاه که همزمان برآرند گردن بماه

و برادرانت که هر دو از سران سپاه هستند و به بزرگی و شکوه شهرت دارند،

نکته ادبی: گردن برآوردن به ماه کنایه از بلندمرتبگی و افتخار است.

چو هر سه بدین نامدار انجمن گروگان فرستی بنزدیک من

باید هر سه نفر آنان را به عنوان گروگان نزد من بفرستی.

نکته ادبی: گروگان گرفتن برای تضمین عهد و پیمان است.

بدان تا شوم ایمن از کار تو برآرد درخت وفا بار تو

تا از کار تو ایمن شوم و درخت وفاداری تو به ثمر بنشیند.

نکته ادبی: استعاره درخت وفا برای نشان دادن نتیجه‌بخش بودنِ دوستی و تعهد.

تو نیز آنگهی برگزینی دو راه یکی راه جویی بنزدیک شاه

آن‌گاه تو نیز دو راه پیش رو داری؛ یکی راهی که به سوی شاه می‌رود (اطاعت).

نکته ادبی: اشاره به حق انتخاب پیران در سرنوشت خود.

ابا دودمان نزد خسرو شوی بدان سایهٔ مهر او بغنوی

با خانواده‌ات نزد خسرو می‌روی و در سایه محبت او آرام می‌گیری.

نکته ادبی: سایه مهر کنایه از حمایت و پناهندگی است.

کنم با تو پیمان که خسرو ترا بخورشید تابان برآرد سرا

من با تو پیمان می‌بندم که خسرو، تو را به اوج افتخار و شکوه می‌رساند.

نکته ادبی: خورشید تابان کنایه از بالاترین حد درخشندگی و منزلت است.

ز مهر دل او تو آگه تری کزو هیچ ناید چز از بهتری

تو خود بهتر از من می‌دانی که از او جز نیکی و خیر چیزی صادر نمی‌شود.

نکته ادبی: تأیید بر نیک‌نهادی کیخسرو.

بشویی دل از مهر افراسیاب نبینی شب تیره او را بخواب

دل خود را از مهر افراسیاب پاک کن، تا دیگر حتی در خواب هم آن تیره روزگار (افراسیاب) را نبینی.

نکته ادبی: شب تیره استعاره از تاریکی و شرارتِ افراسیاب است.

گر از شاه ترکان بترسی ز بد نخواهی که آیی بایران سزد

و اگر از انتقامِ شاه ترکان می‌ترسی، نمی‌خواهی که به ایران بیایی، این هم برای خودش دلیلی است.

نکته ادبی: سزاست در اینجا به معنای پذیرفتنی و قابل‌درک است.

بپرداز توران و بنشین بچاج ببر تخت ساج و بر افراز تاج

از خاک توران برو و با آرامش بر تخت پادشاهی تکیه بزن، قدرت را به دست بگیر و تاج پادشاهی را بر سر نه.

ورت سوی افراسیابست رای برو سوی او جنگ ما را مپای

اگر همچنان تمایل داری که با افراسیاب همراه باشی، نزد او برو و دیگر چشم‌انتظار صلح و آشتی ما نباش.

اگر تو بخواهی بسیچید جنگ مرا زور شیرست و چنگ پلنگ

اگر اصرار بر جنگ داری، بدان که من در میدان نبرد، قدرت شیر و پنجه‌های پلنگ را دارم.

بترکان نمانم من از تخت بهر کمان من ابرست و بارانش زهر

من تخت و دیار را به ترک‌ها نمی‌سپارم؛ کمان من همچون ابری است که به جای باران، تیرهای زهرآگین بر سر دشمن می‌بارد.

بسیچیدهٔ جنگ خیز اندرآی گرت هست با شیر درنده پای

اگر آماده جنگ هستی، به میدان بیا، البته اگر جرات ایستادن در برابر شیر درنده را داری.

چو صف برکشید از دو رویه سپاه گنهکار پیدا شد از بیگناه

هنگامی که دو سپاه در برابر هم صف‌آرایی کردند، تفاوت میان گناهکار و بی‌گناه آشکار شد.

گرین گفته های مرا نشنوی بفرجام کارت پشیمان شوی

اگر این نصایح مرا نشنوی، در نهایت از کرده خود پشیمان خواهی شد.

پشیمانی آنگه نداردت سود که تیغ زمانه سرت را درود

پشیمانی زمانی سودی ندارد که شمشیرِ سرنوشت و گذر زمان، عمر تو را به پایان رسانده باشد.

بگفت این سخن پهلوان با پسر که بر خوان بپیران همه دربدر

پهلوان (گودرز) این سخنان را به پسرش (گیو) گفت تا به نزد پیران ببرد.

ز پیش پدر گیو شد تا ببلخ گرفته بیاد آن سخنهای تلخ

گیو از نزد پدر به سوی بلخ حرکت کرد و آن سخنان تلخ و هشدارآمیز را به خاطر سپرد.

فرود آمد و کس فرستاد زود بران سان که گودرز فرموده بود

گیو در بلخ فرود آمد و طبق دستور گودرز، بی‌درنگ کسی را برای پیام‌رسانی به سوی پیران فرستاد.

همان شب سپاه اندر آورد گرد برفت از در بلخ تا ویسه گرد

همان شب لشکر آماده شد و از دروازه بلخ به سوی ویسه‌گرد حرکت کرد.

که پیران بدان شهر بد با سپاه که دیهیم ایران همی جست و گاه

پیران با سپاهش در آن شهر بود و در پی دستیابی به تاج و تخت پادشاهی ایران بود.

فرستاده چون سوی پیران رسید سپدار ایران سپه را بدید

وقتی فرستاده به نزد پیران رسید، فرمانده سپاه ایران (پیران) او را به حضور پذیرفت.

بگفتند کآمد سوی بلخ گیو ابا ویژگان سپهدار نیو

خبر آوردند که گیو به همراه گروهی از دلاوران و برگزیدگان سپاه ایران به بلخ آمده است.

چو بشنید پیران برافراخت کوس شد از سم اسبان زمین آبنوس

پیران با شنیدن این خبر، طبل جنگ را کوبید و از گرد و غبار سم اسبان، زمین همچون آبنوس سیاه شد.

ده و دو هزارش ز لشکر سوار فراز آمد اندر خور کارزار

دوازده هزار سوار جنگی برای نبرد گرد هم آمدند.

ازیشان دو بهره هم آنجا بماند برفت و جهاندیدگانرا بخواند

پیران دو بخش از سپاه را همان‌جا نگاه داشت و خود به همراه جنگ‌آزمودگان به سوی میدان رفت.

بیامد چو نزدیک جیحون رسید بگرد لب آب لشکر کشید

به نزدیکی رود جیحون رسید و سپاهیانش را در کنار آب مستقر کرد.

بجیحون پر از نیزه دیوار کرد چو با گیو گودرز دیدار کرد

با نیزه‌ها کنار رود را حصار کشید و با گیو و گودرز دیدار کرد.

دو هفته شد اندر سخنشان درنگ بدان تا نباشد به بیداد جنگ

دو هفته در حال گفتگو بودند تا از وقوع جنگ ناعادلانه جلوگیری کنند.

ز هر گونه گفتند و پیران شنید گنهکاری آمد ز ترکان پدید

درباره هر موضوعی سخن گفتند، پیران شنید و در نهایت گناهکار بودن ترکان آشکار شد.

بزرگان ایران زمان یافتند بریشان بگفتار بشتافتند

بزرگان ایران فرصت را غنیمت شمردند و در گفتنِ سخنِ حق بر پیران پیش‌دستی کردند.

برافگند یپران هم اندر شتاب نوندی بنزدیک افراسیاب

پیران با شتاب، پیک و اسبی تندرو را نزد افراسیاب فرستاد.

که گودرز کشوادگان با سپاه نهاد از بر تخت گردان کلاه

به او خبر داد که گودرز و خاندانش با لشکری بزرگ، برای گرفتن تاج و تخت آمده‌اند.

فرستاده آمد بنزدیک من گزین پور او مهتر انجمن

فرستاده‌ای از جانب گودرز، به همراه پسرش که بزرگِ انجمن است، به نزد من آمده‌اند.

مار گوش و دل سوی فرمان تست بپیمان روانم گروگان تست

من گوش به فرمان و دلم با توست و جانم در گروِ پیمانی است که با تو دارم.

سخن چون بسالار ترکان رسید سپاهی ز جنگ آوران برگزید

وقتی این پیام به گوش پادشاه ترکان (افراسیاب) رسید، لشکری از جنگ‌آوران را انتخاب کرد.

فرستاد نزدیک پیران سوار ز گردان شمشیر زن سی هزار

سی هزار سوارِ شمشیرزن را به یاری پیران فرستاد.

بدو گفت بردار شمشیر کین وزیشان بپرداز روی زمین

به او گفت شمشیر کین را برکش و روی زمین را از وجود آن‌ها پاک کن.

نه گودرز باید که ماند نه گیو نه فرهاد و گرگین نه رهام نیو

نباید بگذاری گودرز، گیو، فرهاد، گرگین یا رهامِ دلاور زنده بمانند.

که بر ما سپه آمد از چار سوی همی گاه توران کنند آرزوی

چرا که سپاه از چهار سو به ما هجوم آورده و چشم طمع به تخت پادشاهی توران دارند.

جفا پیشه گشتم ازین پس بجنگ نجویم بخون ریختن بر درنگ

از این پس در جنگ، ستم‌کار خواهم بود و برای خون‌ریزی درنگ نخواهم کرد.

برای هشیوار و مردان مرد برآرم ز کیخسرو این بار گرد

برای خاطر خردمندان و مردان واقعی، این بار کیخسرو را شکست خواهم داد.

چو پیران بدید آن سپاه بزرگ بخون تشنه هر یک بکردار گرگ

وقتی پیران آن سپاه بزرگ را دید که همچون گرگان گرسنه تشنه خون بودند.

بر آشفت ازان پس که نیرو گرفت هنرها بشست از دل آهو گرفت

خشمگین شد و با قدرت گرفتنِ سپاه، خصلت‌های نیک را از دلش شست و به بدی‌ها آلوده گشت.

جفا پیشه گشت آن دل نیکخوی پر اندیشه شد رزم کرد آرزوی

آن انسان نیک‌نهاد، ستم‌گر شد و اندیشه و تمنای جنگ در سرش پدید آمد.

بگیو آنگهی گفت برخیز و رو سوی پهلوان سپه باز شو

سپس به گیو گفت برخیز و برو و به نزد پهلوان سپاه بازگرد.

بگویش که از من تو چیزی مجوی که فرزانگان آن نبینند روی

به او بگو چیزی از من مخواه که خردمندان هرگز چنین درخواستی ندارند.

یکی آنکه از نامدارگوان گروگان همی خواهی این کی توان

یکی اینکه از بزرگان و پهلوانان نامدار، گروگان می‌خواهی، مگر چنین چیزی ممکن است؟

و دیگر که گفتی سلیح و سپاه گرانمایه اسبان و تخت و کلاه

دیگر اینکه از سلاح، سپاه، اسبان گران‌بها و تخت و کلاه سخن گفتی.

برادرکه روشن جهان منست گزیده پسر پهلوان منست

برادری که مایه روشنایی جهان من است و پسری که پهلوان برگزیده من است.

همی گویی از خویشتن دور کن ز بخرد چنین خام باشد سخن

تو می‌گویی آن‌ها را از خود دور کن؟ از فردی خردمند، چنین سخن خامی بعید است.

مرا مرگ بهتر ازان زندگی که سالار باشم کنم بندگی

مرگ برای من از آن زندگی بهتر است که سالار باشم اما تن به بندگی دهم.

یکی داستان زد برین بر پلنگ چو با شیر جنگ آورش خاست جنگ

داستانی درباره پلنگ نقل کرد که وقتی با شیر جنگ‌آور درگیر می‌شود...

بنام ار بریزی مرا گفت خون به از زندگانی بننگ اندرون

گفت اگر قرار است کشته شوم، کشته شدن با نام نیک بهتر از زندگی همراه با ننگ و خواری است.

و دیگر که پیغام شاه آمدست بفرمان جنگم سپاه آمدست

دیگر اینکه پیام شاه رسیده است و من با سپاه آماده جنگ هستم.

چو پاسخ چنین یافت برگشت گیو ابا لشکری نامبردار و نیو

وقتی گیو این پاسخ را شنید، با سپاه نامدار و دلاورش بازگشت.

سپهدار چون گیو برگشت از وی خروشان سوی جنگ بنهاد روی

همین که گیو، سپهسالار، از نزد او برگشت، با فریاد به سوی میدان نبرد حرکت کرد.

دمان از پس گیو پیران دلیر سپه را همی راند برسان شیر

پیرانِ دلیر به دنبال گیو راه افتاد و سپاهش را همچون شیری که به شکار می‌رود، هدایت می‌کرد.

بیامد چو پیش کنابد رسید بران دامن کوه لشکر کشید

وقتی گودرز به نزدیکی کنابد رسید، در دامنه‌ی کوه لشکریان خود را مستقر کرد.

نکته ادبی: کنابد همان گناباد امروزی است که در شاهنامه به عنوان محل تلاقی سپاهیان ذکر شده است.

چو گیو اندر آمد بپیش پدر همی گفت پاسخ همه دربدر

زمانی که گیو نزد پدرش (گودرز) آمد، تمام گزارش‌ها و اخبار جنگ را به او بازگو کرد.

نکته ادبی: دربدر کردن در اینجا به معنای گزارش دادن و شرح ماوقع است.

بگودرز گفت اندرآور سپاه بجایی که سازی همی رزمگاه

گودرز به گیو دستور داد که سپاه را به آنجایی که قصد دارند میدان جنگ را تشکیل دهند، حرکت دهد.

نکته ادبی: اندرآوردن سپاه به معنای وارد کردن یا حرکت دادن سپاه به سمت مقصد است.

که او را همی آشتی رای نیست بدلش اندرون داد را جای نیست

زیرا او (پیران) قصد آشتی ندارد و در دلش جایی برای عدالت و حق‌طلبی وجود ندارد.

نکته ادبی: داد در این بیت به معنای عدالت و انصاف است.

ز هر گونه با او سخن راندم همه هرچ گفتی برو خواندم

من با او در مورد مسائل مختلف صحبت کردم و تمام آنچه را که گفته بود، برایش بازگو کردم.

نکته ادبی: سخن راندن استعاره از مذاکره و گفت‌وگو است.

چو آمد پدیدار ازیشان گناه هیونی برافگند نزدیک شاه

وقتی خیانت و گناهکاری آن‌ها آشکار شد، گودرز پیک‌نامه یا قاصدی را نزد شاه فرستاد.

نکته ادبی: هیون به معنای شتر تندرو است که در اینجا برای رساندن پیام استفاده شده است.

که گودرز و گیو اندر آمد بجنگ سپه باید ایدر مرا بی درنگ

در پیام نوشت که گودرز و گیو وارد جنگ شده‌اند و باید بدون معطلی سپاهیان کمکی به اینجا بیایند.

نکته ادبی: ایدر به معنای اینجا است که از واژگان کهن پهلوی باقی مانده است.

سپاه آمد از نزدافراسیاب چو ما بازگشتیم بگذاشت آب

هنگامی که ما بازگشتیم، لشکریان افراسیاب از نزدیک به ما رسیدند و از رودخانه گذشتند.

نکته ادبی: بگذاشت آب کنایه از عبور از رودخانه یا گذرگاه آبی است.

کنون کینه را کوس بر پیل بست همی جنگ ما را کند پیشدست

اکنون که او آماده جنگ شده است، می‌خواهد پیش‌دستی کرده و نبرد را آغاز کند.

نکته ادبی: کوس بر پیل بستن کنایه از اعلام آمادگی برای جنگ و آغاز هیاهوی نبرد است.

چنین گفت با گیو پس پهلوان که پیران بسیری رسید از روان

سپس گودرز به گیو گفت که پیران از زندگی سیر شده و آماده مرگ است.

نکته ادبی: بسیری رسیدن کنایه از به ستوه آمدن از زندگی و نزدیک شدن به پایان است.

همین داشتم چشم زان بد نهان ولیکن بفرمان شاه جهان

من این نتیجه را از همان نفاق پنهانی او پیش‌بینی می‌کردم، اما طبق فرمان شاه جهان عمل کردم.

نکته ادبی: بد نهان اشاره به کینه و دشمنی درونی است.

بایست رفتن که چاره نبود دلش را کنون شهریار آزمود

چاره‌ای جز رفتن به میدان جنگ نبود؛ چرا که شاه (کیخسرو) اکنون نیت و وفاداری او را آزمایش کرده است.

نکته ادبی: آزمودن در اینجا به معنای سنجش میزان پایبندی است.

یکی داستان گفته بودم بشاه چو فرمود لشکر کشیدن براه

من داستانی (حقیقتی) را به شاه گفته بودم که وقتی دستور داد لشکر را به راه بیاندازم، آن را در نظر داشتم.

نکته ادبی: داستان در متون قدیم گاهی به معنای پند و نصیحت یا حقیقتِ یک ماجراست.

که دل را ز مهر کسی برگسل کجا نیستش با زبان راست دل

گفتم که مهر و دوستیِ کسی را که دلش با زبانش یکی نیست، از خود دور کن.

نکته ادبی: برگسل فعل امر از گسستن به معنای بریدن و دور کردن است.

همه مهر پیران بترکان برست بشوید همی شاه ازو پاک دست

تمام علاقه پیران به تورانیان است و شاه (کیخسرو) باید دست دوستی خود را از او بشوید.

نکته ادبی: پاک دست شستن کنایه از قطع رابطه و سلب اعتماد است.

چو پیران سپاه از کنابد براند بروز اندرون روشنایی نماند

وقتی پیران سپاهش را از کنابد حرکت داد، چنان گرد و غباری بلند شد که روز تاریک گشت.

نکته ادبی: تاریک شدن روز بر اثر گرد و غبار، آرایه اغراق حماسی است.

سواران جوشن وران صد هزار ز ترکان کمربستهٔ کارزار

صد هزار سوار زره‌پوش که آماده نبرد بودند، از سپاهیان توران حضور داشتند.

نکته ادبی: جوشن‌وران به معنای زره‌پوشان است.

برفتند بسته کمرها بجنگ همه نیزه و تیغ هندی بچنگ

همگی کمر به جنگ بسته بودند و نیزه و شمشیر هندی در دست داشتند.

نکته ادبی: تیغ هندی استعاره از شمشیرهای بسیار تیز و باکیفیت است.

چو دانست گودرز کآمد سپاه بزد کوس و آمد ز زیبد براه

چون گودرز از آمدن سپاه دشمن آگاه شد، طبل جنگ را به صدا درآورد و از زیبد به راه افتاد.

نکته ادبی: زیبد نام مکانی است که به کنابد نزدیک بوده است.

ز کوه اندر آمد بهامون گذشت کشیدند لشکر بران پهن دشت

از کوه سرازیر شدند، از دشت گذشتند و سپاه خود را در آن پهن‌دشت مستقر کردند.

نکته ادبی: هامون به معنای دشت و زمین هموار است.

بکردار کوه از دو رویه سپاه ز آهن بسر بر نهاده کلاه

سپاهیان از هر دو سو مانند کوه استوار بودند و کلاه‌خودهای آهنین بر سر داشتند.

نکته ادبی: تشبیه سپاه به کوه نشان‌دهنده استحکام و انبوهی لشکر است.

برآمد خروشیدن کرنای بجنبد همی کوه گفتی ز جای

صدای شیپورهای جنگ چنان بلند شد که گویی کوه از جای خود تکان می‌خورد.

نکته ادبی: کرنای نوعی شیپور بزرگ جنگی است.

ز زیبد همی تاکنابد سپاه در و دشت ازیشان کبود و سیاه

از زیبد تا کنابد، صحرا و دشت از انبوه سپاهیان به رنگ کبود و سیاه درآمده بود.

نکته ادبی: کبود و سیاه نماد تیرگی و کثرت جمعیت است.

ز گرد سپه روز روشن نماند ز نیزه هوا جز بجوشن نماند

از شدت گرد و غبار سپاه، روز روشن ناپیدا شد و نیزه‌ها چنان انبوه بودند که هوا فقط با زره پر شده بود.

نکته ادبی: اغراق در توصیف گرد و غبار برای القای عظمت جنگ.

وز آواز اسبان و گرد سپاه بشد روشنایی ز خورشید و ماه

از صدای شیهه اسبان و هیاهوی لشکر، نور خورشید و ماه در نظرها تاریک و پنهان شد.

نکته ادبی: تاریکی آسمان به دلیل هیاهو و گرد و خاک، تصویرپردازی اغراق‌آمیز است.

ستاره سنان بود و خروشید تیغ از آهن زمین بود وز گرز میغ

نیزه‌ها مانند ستاره می‌درخشیدند و صدای شمشیرها بلند بود؛ زمین از آهن (سلاح‌ها) پر شده بود و گرزها مانند ابر تیره بودند.

نکته ادبی: میغ به معنای ابر است.

بتوفید ز آواز گردان زمین ز ترگ و سنان آسمان آهنین

صدای جنگجویان زمین را لرزاند و آسمان به خاطر انبوهیِ کلاه‌خودها و نوکِ نیزه‌ها، آهنین به نظر می‌رسید.

نکته ادبی: ترگ به معنای کلاه‌خود است.

چو گودرز توران سپه را بدید که برسان دریا زمین بردمید

وقتی گودرز سپاه توران را دید که مانند دریای خروشان روی زمین گسترده شده است.

نکته ادبی: تشبیه سپاه به دریا نشانه کثرت و تلاطم است.

درفش از درفش و گروه از گروه گسسته نشد شب برآمد ز کوه

پرچم‌ها در کنار هم و گروه‌ها صف‌آرایی کرده بودند؛ شب فرارسید اما جنگ همچنان ادامه داشت.

نکته ادبی: درفش به معنای پرچم و نماد گروه‌های نظامی است.

چو شب تیره شد پیل پیش سپاه فرازآوریدند و بستند راه

وقتی شب تاریک شد، فیل‌های جنگی را به پیشاپیش سپاه آوردند و راه را مسدود کردند.

نکته ادبی: استفاده از پیل در جنگ برای ایجاد رعب و وحشت در سپاه دشمن مرسوم بود.

برافروختند آتش از هردو روی از آواز گردان پرخاشجوی

از هر دو سو آتش برافروختند و صدای جنگجویان پرخاشگر در فضا طنین‌انداز شد.

نکته ادبی: آتش برافروختن در شب‌های جنگ برای روشنایی و حفظ موقعیت صورت می‌گرفت.

جهان سربسر گفتی آهرمنست بدامن بر از آستین دشمنست

گویی تمام جهان در سلطه اهریمن بود و از آستین هر کسی دشمنی بیرون می‌آمد.

نکته ادبی: آهرمن (اهریمن) نماد شرارت و تباهی است.

ز بانگ تبیره بسنگ اندرون بدرد دل اندر شب قیر گون

صدای طبل‌ها در شب قیرگون چنان بود که دل‌ها را از ترس می‌شکافت.

نکته ادبی: تبیره به معنای طبل جنگی است.

سپیده برآمد ز کوه سیاه سپهدار ایران به پیش سپاه

سپیده صبح از پشت کوه سیاه نمایان شد و فرمانده سپاه ایران در پیشاپیش لشکر قرار گرفت.

نکته ادبی: سپیده برآمدن نویدبخش آغاز نبرد اصلی است.

بسوده اسب اندر آورد پای یلان را بهر سو همی ساخت جای

گودرز اسب را به حرکت درآورد و جایگاه مناسب برای دلاوران را در میدان نبرد مشخص کرد.

نکته ادبی: بسوده اسب کنایه از تاختن و به حرکت درآوردن اسب است.

سپه را سوی میمنه کوه بود ز جنگ دلیران بی اندوه بود

در سمت راست (میمنه)، کوه قرار داشت و دلاوران از جنگیدن در آنجا هیچ هراسی نداشتند.

نکته ادبی: میمنه اصطلاح نظامی برای جناح راست سپاه است.

سوی میسره رود آب روان چنان در خور آمد چو تن را روان

در سمت چپ (میسره) رودخانه‌ای روان بود که گویی مانند روح در کالبد این سپاه قرار داشت.

نکته ادبی: میسره اصطلاح نظامی برای جناح چپ سپاه است.

پیاده که اندر خور کارزار بفرمود تا پیش روی سوار

سربازان پیاده‌ای را که برای جنگ مناسب بودند، فرمان داد تا پیش روی سواران مستقر شوند.

نکته ادبی: اشاره به آرایش نظامی پیاده‌نظام در برابر سواره‌نظام.

صفی بر کشیدند نیزه وران ابا گرزداران و کنداوران

نیزه‌داران و گرزداران و دلاوران صف‌بندی کردند.

نکته ادبی: کنداوران به معنای دلاوران و پهلوانان است.

همیدون پیاده بسی نیزه دار چه با ترکش و تیر و جوشن گذار

همچنین پیاده‌نظام‌های تیرانداز که ترکش و تیر و زره‌های جنگی داشتند نیز در صف ایستادند.

نکته ادبی: جوشن‌گذار به معنای کسی است که زره بر تن دارد.

کمانها فگنده بباز و درون همی از جگرشان بجوشید خون

کمان‌ها را در دست داشتند و از شدت خشم، خون در رگ‌هایشان می‌جوشید.

نکته ادبی: جوشیدن خون کنایه از خشم و هیجان پیش از نبرد است.

پس پشت ایشان سواران جنگ کز آتش بخنجر ببردند رنگ

پشت سر آن‌ها سواران جنگی قرار داشتند که با شمشیرهای آتشین، زره دشمن را رنگ‌باخته می‌کردند.

نکته ادبی: خنجر و آتش کنایه از تیزی و برندگی شمشیر است.

پس پشت لشکر ز پیلان گروه زمین از پی پیل گشته ستوه

در پشتِ سرِ سپاه نیز گروه‌های فیل‌سوار قرار داشتند که زمین از وزنشان خسته شده بود.

نکته ادبی: ستوه شدن زمین کنایه از سنگینی و انبوهی پیلان است.

درفش خجسته میان سپاه ز گوهر درفشان بکردار ماه

درفش (پرچم) باشکوه در میان سپاه قرار داشت که از جواهرات، مانند ماه می‌درخشید.

نکته ادبی: درفش خجسته اشاره به پرچم کاویانی یا پرچم‌های نمادین شاهی است.

ز پیلان زمین سربسر پیلگون ز گرد سواران هوا نیلگون

از انبوه فیل‌ها زمین به رنگ خاکستری و از گرد و غبار سواران، آسمان کبود و نیلگون شده بود.

نکته ادبی: پیل‌گون به معنای رنگ فیل (خاکستری) است.

درخشیدن تیغهای بنفش ازان سایهٔ کاویانی درفش

درخشش شمشیرهای بنفش‌رنگ در سایه آن درفش کاویانی دیده می‌شد.

نکته ادبی: درخشش شمشیر نشان از آماده‌باش و هیبت رزمندگان است.

تو گفتی که اندرشب تیره چهر ستاره همی برفشاند سپهر

گویی در دل شب تیره، ستارگان از آسمان فرو می‌ریختند (توصیف برق شمشیرها).

نکته ادبی: تشبیه درخشش سلاح به ستارگان، تصویرپردازی زیبایی‌شناسانه برای رزم است.

بیاراست لشکر بسان بهشت بباغ وفا سرو کینه بکشت

لشکر را به زیبایی بهشت آراست، اما در باغ وفای خود، بذر کینه و جنگ کاشت.

نکته ادبی: تضاد میان زیبایی بهشت و بذر کینه، نشان‌دهنده ماهیت تراژیک جنگ است.

فریبزر را داد پس میمنه پس پشت لشکر حصار و بنه

فریبزر را در جناح راست (میمنه) گمارد و حفاظت از پشتِ لشکر و بنه (تدارکات) را به دیگران سپرد.

نکته ادبی: بنه به معنای بار و بنه، تدارکات و تجهیزات جنگی است.

گرازه سر تخمهٔ گیوگان زواره نگهدار تخت کیان

گرازه از خاندان گیو انتخاب شد و زواره نیز مسئول نگهداری تخت پادشاهی شد.

نکته ادبی: تخمه به معنای نژاد و خاندان است.

بیاری فریبرز برخاستند بیک روی لشکر بیاراستند

سپاهیان برای یاری رساندن به فریبرز برخاستند و لشکر را در یک سو به شکلی منظم و متحد آرایش دادند.

نکته ادبی: آراستن لشکر: اصطلاح فنی در متون حماسی به معنای چیدمان راهبردی نیروها در میدان نبرد.

برهام فرمود پس پهلوان که ای تاج و تخت و خرد را روان

سپس برهام پهلوان به آن فرمانده بزرگ گفت: ای کسی که جان و خردِ تاج و تخت پادشاهی هستی.

نکته ادبی: استعاره‌ای برای توصیف جایگاه والای فرمانده که قوام‌بخش سلطنت است.

برو با سواران سوی میسره نگه دار چنگال گرگ از بره

با سواران به سمت میسره (جناح چپ) برو و مراقب باش که دشمن مانند گرگ، به سپاه تو که مانند گوسفندان (بی‌دفاع یا در معرض حمله) هستند، آسیب نرساند.

نکته ادبی: میسره: اصطلاح نظامی قدیم به معنای جناح چپ لشکر.

بیفروز لشکرگه از فر خویش سپه را همی دار در بر خویش

لشکرگاه را با شکوه و فرّ خود نورانی و پرامید کن و سپاه را در کنار و پناه خود نگه دار.

نکته ادبی: فر: در متون حماسی به معنای شکوه، عظمت و نشانه‌ای از تایید الهی است.

بدان آبگون خنجر نیو سوز چو شیر ژیان با یلان رزم توز

با آن خنجر آبگون و تیز، همچون شیرِ خشمگین در میان جنگجویان ستیزه‌جو بجنگ.

نکته ادبی: آبگون: صفت خنجرهای گرانبها که بر اثر آب‌کاریِ خاص، موج‌دار و درخشان دیده می‌شدند.

برفتند یارانش با او بهم ز گردان لشکر یکی گستهم

یارانِ او به همراهش حرکت کردند که یکی از دلاورانِ لشکر، گستهم بود.

نکته ادبی: نام خاص: گستهم.

دگر گژدهم رزم را ناگزیر فروهل که بگذارد از سنگ تیر

دیگری گژدهم بود که در رزم بسیار بی‌باک است؛ کسی که تیرش حتی سنگ سخت را می‌شکافد.

نکته ادبی: ناگزیر: در اینجا به معنای کسی است که در کارزار، تردید نمی‌کند و سرسخت است.

بفرمود با گیو تا دو هزار برفتند بر گستوان ور سوار

به گیو دستور داد تا با دو هزار سوار که مجهز به زره بودند، حرکت کنند.

نکته ادبی: گستوان: پوشش فلزی یا چرمی برای حفاظت از اسب در جنگ.

سپرد آن زمان پشت لشکر بدوی که بد جای گردان پرخاشجوی

در آن لحظه، محافظت از پشتِ لشکر را که جایگاه دلاورانِ جنگجو بود، به او سپرد.

نکته ادبی: پشت لشکر: بخش استراتژیک و حیاتی برای جلوگیری از محاصره.

برفتند با گیو جنگاوران چو گرگین و چون زنگهٔ شاوران

جنگاورانی همچون گرگین و زنگهٔ شاوران به همراه گیو حرکت کردند.

نکته ادبی: اسامی خاص: گرگین، زنگه شاوران.

درفشی فرستاد و سیصد سوار نگهبان لشکر سوی رودبار

یک پرچم (درفش) و سیصد سوار را برای نگهبانی از لشکر به سمت رودبار فرستاد.

نکته ادبی: درفش: نماد نظامی و مرکز جمع‌شدن نیروها.

همیدون فرستاد بر سوی کوه درفشی و سیصد ز گردان گروه

همچنین گروهی شامل یک پرچم و سیصد جنگجو را به سمت کوهستان گسیل کرد.

نکته ادبی: همیدون: به معنای هم‌این‌گونه یا همچنین.

یکی دیده بان بر سر کوهسار نگهبان روز و ستاره شمار

یک دیده‌بان بر فراز کوه گمارد که وظیفه‌اش نگهبانی شبانه‌روزی و رصدِ حرکات دشمن بود.

نکته ادبی: ستاره‌شمار: کنایه از کسی که شب‌زنده‌داری می‌کند.

شب و روز گردن برافراخته ازان دیده گه دیده بان ساخته

او شب و روز گردن می‌کشید و مراقب بود تا دیده‌بانی دقیق برپا کرده باشد.

نکته ادبی: گردن برافراشته: کنایه از هوشیاری و دقت در نگاه.

بجستی همی تا ز توران سپاه پی مور دیدی نهاده براه

او چنان دقیق می‌نگریست که حتی جای پای مورچه‌ای را در راهِ سپاه توران می‌دید.

نکته ادبی: مبالغه برای نشان دادن اوجِ دقت و تیزبینی دیده‌بان.

ز دیده خروشیدن آراستی بگفتی بگودرز و برخاستی

هرگاه حرکتی می‌دید، با فریاد و خروش به گودرز اطلاع می‌داد و او را آگاه می‌کرد.

نکته ادبی: آراستن خروش: کنایه از ایجاد سر و صدا برای هشدار.

بدان سان بیاراست آن رزمگاه که رزم آرزو کرد خورشید و ماه

میدان رزم را چنان با شکوه و دقیق آراست که گویی خورشید و ماه آرزوی تماشای آن نبرد را داشتند.

نکته ادبی: مبالغه در شکوهِ آرایش سپاه.

چو سالار شایسته باشد بجنگ نترسد سپاه از دلاور نهنگ

وقتی فرمانده لایق باشد و اصول جنگ را بداند، سپاهیانش از هیچ دشمن دلاوری هراسی ندارند.

نکته ادبی: نهنگ: استعاره از دلاورانِ بزرگ و خطرناک.

ازان پس بیامد بسالارگاه که دارد سپه را ز دشمن نگاه

پس از آن، گودرز به جایگاه فرماندهی رفت تا از آنجا لشکر را در برابر دشمن محافظت کند.

نکته ادبی: سالارگاه: مقر فرماندهی.

درفش دلفروز بر پای کرد سپه را بقلب اندرون جای کرد

درفش درخشان را برافراشت و خود در قلب لشکر مستقر شد.

نکته ادبی: قلب لشکر: بخش مرکزی و اصلی سپاه.

سران را همه خواند نزدیک خویش پس پشت شیدوش و فرهاد پیش

همه سران و فرماندهان را نزد خود فراخواند؛ شیدوش و فرهاد را پشت سر و سایرین را پیش روی خود قرار داد.

نکته ادبی: ترتیبِ چیدمان نیروها برای کنترل بهتر.

بدست چپش رزم دیده هجیر سوی راست کتمارهٔ شیرگیر

در سمت چپش هجیرِ رزم‌دیده و در سمت راستش کتماره‌ی شیرگیر را جای داد.

نکته ادبی: اسامی خاص و صفاتِ دلاوری آنان.

ببستند ز آهن بگردش سرای پس پشت پیلان جنگی بپای

دور تا دور خود را با دیواری از آهن (سپرها و زره‌ها) بستند و پشت سرشان پیلان جنگی مستقر شدند.

نکته ادبی: تمثیل قدرت دفاعی.

سپهدار گودرزشان در میان درفش از برش سایهٔ کاویان

سپهدار گودرز در میان آنان قرار گرفت و درفش کاویان بر بالای سرش سایه افکنده بود.

نکته ادبی: درفش کاویان: نماد ملی و اسطوره‌ای ایران.

همی بستد از ماه و خورشید نور نگه کرد پیران بلشکر ز دور

پیران از دور به این آرایشِ درخشانِ سپاه که گویی از خورشید و ماه نور می‌گرفت، نگریست.

نکته ادبی: توصیفِ زیبایی و ابهتِ تجهیزاتِ ایرانیان.

بدان ساز و آن لشکر آراستن دل از ننگ و تیمار پیراستن

با دیدنِ آن ساز و برگ و نظمِ لشکر، ترس و نگرانی از دلِ پیران پاک شد (یا به لرزه افتاد).

نکته ادبی: تیمار: به معنای اندوه و اضطراب.

در و دشت و کوه و بیابان سنان عنان بافته سربسر با عنان

همه دشت و کوه و بیابان از نیزه‌های سپاهیان پر شده بود و اسبان به هم نزدیک شده بودند.

نکته ادبی: عنان بافته: کنایه از فشردگیِ نیروها در میدان نبرد.

سپهدار پیران غمی گشت سخت برآشفت با تیره خورشید بخت

سپهدار پیران از دیدنِ چنین آمادگی، بسیار اندوهگین شد و از بختِ تیره و تار خود خشمگین گشت.

نکته ادبی: تیره خورشید بخت: کنایه از اقبالِ شوم.

ازان پس نگه کرد جای سپاه نیامدش بر آرزو رزمگاه

سپس به جایگاهِ سپاه ایران نگریست و شرایط میدان رزم را طبق میل و آرزوی خود نیافت.

نکته ادبی: عدم رضایت پیران از شرایط میدانِ نبرد.

نه آوردگه دید و نه جای صف همی برزد از خشم کف را بکف

نه میدان مناسبی برای حمله دید و نه آرایشی که بتواند بر آن غلبه کند، از این رو از شدت خشم دست‌هایش را به هم می‌کوبید.

نکته ادبی: کف بر کف زدن: نشانه خشم و استیصال.

برین گونه کآمد ببایست ساخت چو سوی یلان چنگ بایست آخت

با این حال، ناچار بود که بسازد و آماده شود؛ چرا که باید با دلاوران رو در رو می‌شد.

نکته ادبی: آختن: در اینجا به معنای آماده کردن و به کار گرفتن است.

پس از نامداران افراسیاب کسی کش سر از کینه گیرد شتاب

پس از نامدارانِ افراسیاب، هر کسی که اشتیاق و شتابی برای انتقام‌جویی داشت، فراخواند.

نکته ادبی: کینه: به معنای انتقام‌جویی در جنگ.

گزین کرد شمشیرزن سی هزار که بودند شایستهٔ کارزار

سی هزار شمشیرزنِ برگزیده را که برای کارزار شایسته بودند، انتخاب کرد.

نکته ادبی: گزین کردن: انتخابِ نیروهای زبده.

بهومان سپرد آن زمان قلبگاه سپاهی هژبر اوژن و رزمخواه

در آن زمان قلبِ سپاه را به هومان سپرد؛ لشکری که مانند شیران دلاور و مشتاق رزم بودند.

نکته ادبی: هژبر اوژن: شیرشکن یا کسی که مانند شیر می‌جنگد.

بخواند اندریمان و او خواست را نهاد چپ لشکر و راست را

اندریمان را فراخواند و سپاه چپ و راست را به او سپرد تا آرایش دهد.

نکته ادبی: اسامی خاص: اندریمان.

چپ لشکرش را بدیشان سپرد ابا سی هزار از دلیران گرد

سپاه چپِ خود را به همراه سی هزار دلاور جنگجو به او سپرد.

نکته ادبی: سپردن: واگذاریِ مسئولیتِ بخشِ خاصی از ارتش.

چو لهاک جنگی و فرشیدورد ابا سی هزار از دلیران مرد

همچنین لهاک و فرشیدورد را به همراه سی هزار مردِ دلاور به کار گرفت.

نکته ادبی: نام خاص: لهاک و فرشیدورد.

گرفتند بر میمنه جایگاه جهان سربسر گشت ز آهن سیاه

آن‌ها در جناح راست مستقر شدند و جهان به دلیل تجهیزاتِ آهنینِ آنان، سیاه به نظر می‌رسید.

نکته ادبی: سیاه شدنِ جهان: مبالغه برای نشان دادن تعدادِ زیادِ سپاهیان و تجهیزات فلزی آن‌ها.

چو زنگولهٔ گرد و کلباد را سپهرم که بد روز فریاد را

زنگوله و کلباد را به همراه سپهرم که یاری‌رسانِ روزهای سخت بود، فراخواند.

نکته ادبی: اسامی خاص: زنگوله، کلباد، سپهرم.

برفتند با نیزه ور ده هزار بپشت سواران خنجرگزار

آن‌ها با ده هزار نیزه‌دار و سواران خنجر‌به‌دست حرکت کردند.

نکته ادبی: تجهیزاتِ متنوع (نیزه و خنجر) در آرایش سپاه.

برون رفت رویین رویینه تن ابا ده هزار از یلان ختن

رویینِ رویین‌تن نیز به همراه ده هزار دلاور از ختن از سپاه جدا شد.

نکته ادبی: رویینه تن: صفتِ دلاوری که بدنش نفوذناپذیر است.

بدان تا دران بیشه اندر چو شیر کمینگه کند با یلان دلیر

تا در آن بیشه مانند شیر، کمینگاهی برای یلانِ دلیر بسازد.

نکته ادبی: کمین‌گاه: تاکتیک نظامی برای غافلگیری دشمن.

طلایه فرستاد بر سوی کوه سپهدار ایران شود زو ستوه

طلایه‌ای (پیش‌قراول) را به سمت کوه فرستاد تا سپاهیان ایران را خسته و درمانده کند.

نکته ادبی: ستوه: به معنای درمانده و عاجز.

گر از رزمگه پی نهد پیشتر وگر جنبد از خویشتن بیشتر

اگر ایرانیان از جایگاه خود کمی پیشروی کردند یا کوچکترین حرکتی انجام دادند...

نکته ادبی: شرطی‌سازی برای واکنش به حرکات دشمن.

سپهدار رویین بکردار شیر پس پشت او اندر آید دلیر

سپهدار رویین، همچون شیر، از پشت به آنان حمله کند.

نکته ادبی: تشبیه به شیر برای نشان دادنِ حمله ناگهانی و قوی.

همان دیده بان بر سر کوه کرد که جنگ سواران بی اندوه کرد

همان دیده‌بان را بر سرِ کوه قرار داد تا جنگ سواران بدون هیچ نگرانی انجام شود.

نکته ادبی: تداومِ تدبیرهای حفاظتی توسط پیران.

ز ایرانیان گر سواری ز دور عنان تافتی سوی پیکار تور

هرگاه سواری از ایرانیان از دور، اسب خود را به سمتِ سپاه توران می‌راند...

نکته ادبی: شروعِ درگیری‌های پراکنده و هشدارهای دیده بان.

نگهبان دیده گرفتی خروش همه رزمگاه آمدی زو بجوش

نگهبان با فریادِ بلند به آنان هشدار می‌داد و میدان رزم از این خروش به جوش می‌آمد.

نکته ادبی: جوش آمدن: کنایه از آغازِ هیجان و درگیریِ میدان.

دو لشکر بروی اندر آورد روی همه نامداران پرخاشجوی

دو سپاه در مقابل یکدیگر قرار گرفتند و همه نامدارانِ جنگجو آماده نبرد شدند.

نکته ادبی: پرخاشجو: صفتِ پهلوانانِ اهلِ ستیز.

چنین ایستاده سه روز و سه شب یکی را بگفتن نجنبید لب

سه شبانه‌روز به همین صورت ایستادند و هیچ‌کدام لب به سخن نگشودند (منتظرِ آغاز جنگ بودند).

نکته ادبی: لب نجنبیدن: کنایه از سکوتِ سنگینِ قبل از طوفان و تنشِ شدید.

همی گفت گودرز گر پشت خویش سپارم بدیشان نهم پای پیش

گودرز با خود می‌اندیشید که اگر تمام نیروهایم را بدون تأمل به میدان بفرستم، خود را در موقعیت دشواری قرار خواهم داد.

نکته ادبی: حرف «همی» در ابتدای افعال، دلالت بر استمرارِ فعل در گذشته دارد.

سپاه اندر آید پس پشت من نماند جز از باد در مشت من

اگر سپاهیانم را بی‌گدار به پیش ببرم، در محاصره دشمن خواهم افتاد و جز حسرت چیزی برایم باقی نخواهد ماند.

نکته ادبی: عبارت «باد در مشت داشتن» کنایه از هیچ‌چیز به دست نیاوردن و شکست خوردن است.

شب و روز بر پای پیش سپاه همی جست نیک اختر هور و ماه

گودرز شب و روز، پیشاپیشِ سپاه در جست‌وجوی نشانه‌ای بود که خورشید و ماه، زمانِ مساعد برای پیروزی را نشان دهند.

نکته ادبی: «نیک اختر» به معنای زمان سعد و خوش‌یمن است که در باورهای کهن اهمیت داشت.

که روزی که آن روز نیک اخترست کدامست و جنبش کرا بهترست

او می‌خواست بداند کدام لحظه برای آغاز نبرد مناسب‌تر است و چه کسی باید حرکتِ سرنوشت‌ساز را آغاز کند.

نکته ادبی: «جنبش» در اینجا به معنای آغاز حرکت نظامی و یورش است.

کجا بردمد باد روز نبرد که چشم سواران بپوشد بگرد

او منتظر بود که باد به گونه‌ای بوزد که گرد و غبار میدان نبرد، دیدِ سواران دشمن را کاملاً کور کند.

نکته ادبی: اشاره به اهمیت شرایط اقلیمی در جنگ‌های باستانی که قدرتِ رزمی پیاده و سواره را تغییر می‌داد.

بریشان بیابم مگر دستگاه بکردار باد اندر آرم سپاه

امیدوارم در چنان شرایطی بر دشمن چیره شوم و سپاهیانم را همچون تندباد بر آن‌ها بتازانم.

نکته ادبی: «بکردار باد» تشبیه سپاه به تندی و ویرانگریِ باد است.

نهاده سپهدار پیران دو چشم که گودرز رادل بجوشد ز خشم

پیران، فرمانده سپاه توران نیز با دقت گودرز را زیر نظر داشت و گودرز از این انتظارِ طولانی خشمگین بود.

نکته ادبی: «دل بجوشد» کنایه از جوشش خشم و بی‌تابی درونی است.

کند پشت بر دشت و راند سپاه سپاه اندآرد بپشت سپاه

پیران تصمیم گرفت عقب‌نشینی کند تا سپاهش را بازسازی کرده و آرایشِ نظامی خود را تغییر دهد.

نکته ادبی: «پشت بر دشت کردن» کنایه از عقب‌نشینی تاکتیکی است.

بروز چهارم ز پیش سپاه بشد بیژن گیو تا قلبگاه

در روز چهارم، بیژن فرزند گیو، از جایگاه خود به سمت قلب میدان نبرد حرکت کرد.

نکته ادبی: «قلبگاه» مرکزِ سپاه و مهم‌ترین بخش آرایش نظامی است.

بپیش پدر شد همه جامه چاک همی بسمان بر پراگند خاک

بیژن با جامه‌های پاره و چهره‌ای خاک‌آلود نزد پدرش رفت که نشانه‌ی اندوه و خشم شدید او بود.

نکته ادبی: «جامه چاک کردن» و «خاک بر سر افشاندن» در متون کهن نماد سوگواری و نهایتِ استیصال و خشم است.

بدو گفت کای باب کارآزمای چه داری چنین خیره ما را بپای

بیژن به پدر گفت: ای پدرِ کارآزموده، چرا ما را این‌گونه بی‌حرکت نگه داشته‌ای؟

نکته ادبی: «خیره بپای داشتن» به معنای بی‌دلیل و بی‌ثمر منتظر گذاشتن است.

بپنجم فرازآمد این روزگار شب و روز آسایش آموزگار

پنجمین روز نیز سپری شد و گویی این سکون و انتظار، معلمِ ما برای صبوری شده است.

نکته ادبی: «آسایش آموزگار» استعاره‌ای است که سکونِ جنگ را به آموزگاری برای تمرینِ صبر تشبیه کرده است.

نه خورشید شمشیر گردان بدید نه گردی بروی هوا بردمید

نه خورشید درخششی داشت که برقِ شمشیرها را نمایان کند و نه غباری در هوا برمی‌خاست که نشان از نبرد باشد.

نکته ادبی: توصیفی از سکون مطلق و عدم وقوع نبرد در آن بازه زمانی.

سواران بخفتان و خود اندرون یکی رابرگ بر نجنبید خون

سواران در زره و کلاه‌خود بودند، اما گویی هیچ خونی در رگ‌هایشان برای نبرد نمی‌جوشید.

نکته ادبی: «برگ نجنبید» کنایه از بی‌حرکتی کامل و رخوتِ حاکم بر سپاه است.

بایران پس از رستم نامدار نبودی چو گودرز دیگر سوار

در ایران، پس از رستمِ نامدار، هیچ سوارکاری به شجاعت و مهارتِ گودرز وجود نداشت.

نکته ادبی: مقایسه جایگاه گودرز با رستم، نشان‌دهنده مقامِ بالای او در سلسله‌مراتب پهلوانی است.

چینن تا بیامد ز جنگ پشن ازان کشتن و رزمگاه گشن

این انتظار تا زمانی ادامه یافت که خبرِ جنگِ پَشَن و کشتارهای وسیعِ آن میدان رسید.

نکته ادبی: «گشن» در اینجا به معنای انبوه، پرجمعیت و درگیر است.

بلاون که چندان پسر کشته دید سر بخت ایرانیان گشته دید

پیران که مرگِ پسرانِ بسیاری را به چشم دیده بود، بختِ ایرانیان را در حال اوج‌گیری و بختِ خود را رو به زوال می‌دید.

نکته ادبی: «سر بخت گشتن» استعاره از تغییرِ سرنوشت و اقبال به سمت مخالف است.

جگر خسته گشستست و گم کرده راه نخواهد که بیند همی رزمگاه

پیرانِ رنج‌دیده، راه چاره را گم کرده بود و دیگر میلی به دیدنِ میدان نبرد نداشت.

نکته ادبی: «جگر خسته» کنایه از اندوهِ عمیق و شکستِ روحی است.

بپیرانش بر چشم باید فگند نهادست سر سوی کوه بلند

او باید به هر شکل بر گودرز چیره می‌شد، اما در اندیشه‌ی گریز به کوه‌های بلند بود.

نکته ادبی: «سر سوی کوه نهادن» کنایه از قصد فرار و پناه گرفتن است.

سپهدار کو ناشمرده سپاه ستاره شمارد همی گرد ماه

فرمانده‌ای که نیروهایش را نشمارده و بی‌پرواست، گویی در حال شمارش ستارگان است و واقعیت را نمی‌بیند.

نکته ادبی: اشاره به غرور و بی‌تدبیری فرماندهانِ ناآگاه.

تو بشناس کاندر تنش نیست خون شد ازجنگ جنگاوران او زبون

بیژن، تو بدان که در تنِ آن فرمانده دیگر توانی نمانده و از طولانی شدنِ نبرد، ناتوان شده است.

نکته ادبی: «زبون شدن» به معنای درمانده و ناتوان گشتن است.

شگفت از جهاندیده گودرز نیست که او را روان خود برین مرز نیست

از گودرزِ کارآزموده تعجبی نیست که این‌گونه صبور است، چرا که او دیگر دلبستگیِ دنیوی ندارد.

نکته ادبی: «روان خود برین مرز نیست» کنایه از زهد و عدم وابستگی به دنیای فانی است.

شگفت از تو آید مرا ای پدر که شیر ژیان از تو جوید هنر

اما ای پدر، شگفتی من از توست که خود دلاوری، ولی این‌چنین در انتظارِ فرمانِ دیگران نشسته‌ای.

نکته ادبی: «شیر ژیان» استعاره از پهلوانِ شجاع و دلاور است.

دو لشکر همی بر تو دارند چشم یکی تیز کن مغز و بفروز خشم

هر دو لشکر چشم‌انتظارِ حرکتِ تو هستند؛ پس خشم خود را برافروز و مانندِ یک فرمانده تصمیم بگیر.

نکته ادبی: «مغز تیز کردن» کنایه از هوشیار شدن و اندیشیدنِ عمیق است.

کنون چون جهان گرم و روشن هوا بگیرد همی رزم لشکر نوا

اکنون که هوا گرم و روشن است، زمانِ آن رسیده که لشکر به نبرد بپردازد و این سکوت را بشکند.

نکته ادبی: توصیفِ شرایط محیطی برای ایجادِ شورِ رزمی.

چو این روزگار خوشی بگذرد چو پولاد روی زمین بفسرد

اگر این فرصت‌های خوش بگذرد، عزمِ جنگجویان مانند پولاد سرد و سست خواهد شد.

نکته ادبی: «پولادِ روی زمین بفسرد» استعاره از سستیِ اراده و از بین رفتنِ شورِ جنگاوری است.

چو بر نیزه ها گردد افسرده چنگ پس پشت تیغ آید و پیش سنگ

وقتی نیزه‌ها از حرکت باز ایستد، نوبتِ تن‌به‌تن شدن با تیغ و سنگ فرا می‌رسد.

نکته ادبی: اشاره به تغییرِ تاکتیک از دوربرد به نزدیک‌برد در جنگ.

که آید ز گردان بپیش سپاه که آورد گیردبدین رزمگاه

چه کسی از دلاورانِ ما پیش‌قدم می‌شود تا این میدانِ نبرد را به دست بگیرد؟

نکته ادبی: «آورد گرفتن» به معنای مسلط شدن بر میدان نبرد است.

ور ایدونک ترسد همی از کمین ز جنگ سواران و مردان کین

و اگر دشمن از کمینگاه می‌ترسد و از نبردِ رو در رو واهمه دارد...

نکته ادبی: «مردانِ کین» اشاره به جنگجویانِ باانگیزه و تشنه‌ی انتقام است.

بمن داد باید سواری هزار گزین من اندرخور کارزار

هزار سوارِ برگزیده و کارآزموده به من بده تا کار را یکسره کنم.

نکته ادبی: «اندرخور کارزار» به معنای مناسب و لایقِ میدانِ نبرد است.

برآریم گرد از کمینگاهشان سرافشان کنیم از بر ماهشان

ما دشمن را از کمینگاهشان بیرون می‌کشیم و سرهایشان را در برابر دیدگانِ همه بر زمین می‌اندازیم.

نکته ادبی: «سرافشان کردن» کنایه از شکست دادنِ کامل و کشتنِ دشمن است.

ز گفتار بیژن بخندید گیو بسی آفرین کرد بر پور نیو

گیو از سخنانِ بیژن لبخند زد و او را به خاطر دلاوری‌اش ستایش کرد.

نکته ادبی: «پورِ نیو» به معنای فرزندِ پهلوان و دلیر است.

بدادار گفت از تو دارم سپاس تو دادی مرا پور نیکی شناس

گیو گفت: سپاس خدای را که فرزندی بافراست و دانا به من عطا کرد.

نکته ادبی: «پورِ نیکی‌شناس» اشاره به فرزندی است که عقل و خرد دارد.

همش هوش دادی و هم زور کین شناسای هر کار و جویای دین

خداوند هم به او هوشِ سرشار و هم قدرتِ رزمی بخشیده تا راهِ درست را بشناسد.

نکته ادبی: «زورِ کین» به معنای توانِ رزمی و شجاعت در میدانِ کارزار است.

بمن بازگشت این دلاور جوان چنانچون بود بچهٔ پهلوان

این جوانِ دلاور به من بازگشت، درست همان‌گونه که فرزندِ یک پهلوان باید باشد.

نکته ادبی: تشبیه بیژن به «بچه پهلوان» نشان از افتخارِ پدر به شجاعتِ اوست.

چنین گفت مر جفت را نره شیر که فرزند ما گر نباشد دلیر

شیرِ نر به جفتِ خود می‌گوید که اگر فرزندمان ترسو باشد...

نکته ادبی: تمثیلِ شیر برای نشان دادنِ وراثتِ شجاعت در خانواده پهلوانان.

ببریم ازو مهر و پیوند پاک پدرش آب دریا بود مام خاک

از او مهرِ پدری را می‌بریم، زیرا گویی از خاکی بی‌ارزش است و نه از آبِ دریا.

نکته ادبی: «آبِ دریا» و «خاک» کنایه از اصالت و پستی است (به معنایِ گوهرِ وجودی).

ولیکن تو ای پور چیره سخن زبان بر نیا بر گشاده مکن

اما ای پسرِ خوش‌سخن، زبان خود را در حضورِ بزرگان نگه دار و بیهوده گویی مکن.

نکته ادبی: «زبان بر نیا بر گشاده مکن» کنایه از پرحرفی نکردن و رعایت ادب در برابر بزرگان است.

که او کاردیدست و داناترست برین لشکر نامور مهترست

چرا که او (گودرز) کارآزموده‌تر و داناتر است و فرمانروای این سپاهِ نامدار است.

نکته ادبی: تأکید بر لزومِ اطاعت از فرمانده‌یِ با تجربه.

کسی کو بود سودهٔ کارزار نباید بهر کارش آموزگار

کسی که استخوان‌خردکرده‌یِ میدان‌های نبرد است، نیازی به آموزش و راهنماییِ دیگران ندارد.

نکته ادبی: «سوده کارزار» کنایه از کسی است که سختی‌های جنگ را تجربه کرده است.

سواران ما گرد ببار اندرند نه ترکان برنگ و نگار اندرند

سوارانِ ما جنگاورانِ واقعی‌اند، نه مانندِ ترکان که فقط اهلِ خودنمایی و ظاهرسازی هستند.

نکته ادبی: تضادِ میانِ اصالتِ رزمیِ ایرانیان و ظاهرگراییِ سپاهِ توران.

همه شوربختند و برگشته سر همه دیده پرخون و خسته جگر

دشمنانِ ما همگی تیره‌بخت و شکست‌خورده‌اند و از رنجِ جنگ، خسته و زخمی‌اند.

نکته ادبی: «برگشته سر» کنایه از شکست‌خورده و بی‌اقبال است.

همی خواهد این باب کارآزمای که ترکان بجنگ اندر آرند پای

گودرزِ کارآزموده می‌خواهد تورانیان را به هر شکلی که شده به دامِ نبرد بکشاند.

نکته ادبی: «پای در جنگ آوردن» استعاره از به میدانِ مبارزه کشیدن است.

پس پشتشان دور ماند ز کوه برد لشکر کینه ور همگروه

او می‌خواهد آن‌ها را از کوهستان دور کند و سپاهِ کینه‌توزِ ما را به میانِ دشت آورد.

نکته ادبی: اشاره به تاکتیکِ بیرون کشیدنِ دشمن از مناطقِ صعب‌العبور.

ببینی تو گوپال گودرز را که چون برنوردد همی مرز را

به زودی قدرتِ گرزِ گودرز را خواهی دید که چگونه مرزهای دشمن را در هم می‌کوبد.

نکته ادبی: «گوپال» همان گرزِ سنگینِ جنگی است.

و دیگر کجا ز اختر نیک و بد همی گردش چرخ را بشمرد

او همچنین گردشِ چرخِ روزگار و احکامِ ستارگان را به خوبی می‌شناسد و بر اساسِ آن عمل می‌کند.

نکته ادبی: اشاره به دانشِ نجوم و اخترشناسی که در گذشته با استراتژی‌های نظامی گره خورده بود.

چو پیش آید آن روزگار بهی کند روی گیتی ز ترکان تهی

وقتی زمانِ خوش‌یمن فرا برسد، او زمین را از لوثِ وجودِ دشمنان پاک خواهد کرد.

نکته ادبی: «روی گیتی تهی کردن» کنایه از نابودی کاملِ دشمن است.

چنین گفت بیژن به پیش پدر که ای پهلوان جهان سربسر

بیژن در پاسخ به پدر گفت: ای پهلوانِ تمام‌عیارِ جهان.

نکته ادبی: «جهان سر به سر» مبالغه برای نشان دادنِ عظمتِ پهلوانیِ پدر.

خجسته نیا را گر اینست رای سزد گر نداریم رومی قبای

اگر رایِ آن بزرگ‌مرد (گودرز) چنین است، شایسته است که ما نیز مطیع باشیم و از جنگ دوری کنیم.

نکته ادبی: «رومی قبای» در اینجا کنایه از زره و جنگ‌افزار است (به‌جای لباسِ رزم).

شوم جوشن و خود بیرون کنم بمی روی پژمرده گلگلون کنم

من نیز زره و کلاه‌خود را برمی‌دارم و به جای جنگ، به شادمانی و میگساری می‌پردازم.

نکته ادبی: این بیت نشان‌دهنده‌ی تسلیمِ کاملِ بیژن در برابرِ تصمیمِ بزرگترهاست.

چو آیم جهان پهلوان را بکار بیایم کمربستهٔ کارزار

هر زمان که فرمانده بزرگ سپاه (پیران) مرا برای کاری بخواهد، بی‌درنگ آماده می‌شوم و کمربند جنگ را برای حضور در کارزار می‌بندم.

نکته ادبی: جهان‌پهلوان در اینجا لقبی برای فرمانده کل سپاه است.

وزان لشکر ترک هومان دلیر بپیش برادر بیامد چو شیر

هومانِ دلاور از میان سپاه توران، همانند شیری خشمگین به سوی برادرش پیران آمد.

نکته ادبی: تشبیه هومان به شیر، نشان‌دهنده شجاعت و هیبت اوست.

که ای پهلوان رد افراسیاب گرفت اندرین دشت ما را شتاب

هومان گفت: ای پهلوان و سپه‌سالارِ افراسیاب، ما در این دشت، بی‌تاب و شتاب‌زده شده‌ایم.

نکته ادبی: رد به معنای بزرگ، پیشوا و سرکرده است.

بهفتم فراز آمد این روزگار میان بسته در جنگ چندین سوار

هفت روز است که از این ماجرا می‌گذرد و پهلوانان ما آماده و کمر‌بسته برای جنگ هستند.

نکته ادبی: فراز آمدن در اینجا به معنای گذشتن و سپری شدن زمان است.

از آهن میان سوده و دل ز کین نهاده دو دیده بایران زمین

سپاهیان ما با زره‌های آهنین و قلبی پر از کینه، چشم به سوی سرزمین ایران دوخته‌اند.

نکته ادبی: میان سوده کنایه از پوشیدن زره و آماده‌باش جنگی است.

چه داری بروی اندرآورده روی چه اندیشه داری بدل در بگوی

چه چیزی در دل داری که آن را بر زبان نمی‌آوری؟ هر اندیشه‌ای که در سر داری، آشکارا بگو.

نکته ادبی: روی آوردن در اینجا به معنای پنهان کاری یا در دل نگاه داشتن است.

گرت رای جنگست جنگ آزمای ورت رای برگشتن ایدر مپای

اگر قصد جنگیدن داری، پس مهارت جنگی‌ات را نشان ده و اگر قصد بازگشت داری، اینجا نمان.

نکته ادبی: ایدر به معنای «اینجا» است.

که ننگست ازین بر تو ای پهلوان بدین کار خندند پیر و جوان

ای پهلوان، ننگ است که بیش از این درنگ کنی؛ زیرا هم پیران و هم جوانان به این تردید ما خواهند خندید.

نکته ادبی: ننگ بودن کنایه از سرافکندگی و سرزنش دیگران است.

همان لشکرست این که از ما بجنگ برفتند و رفته ز روی آب و رنگ

این همان لشکر ایران است که پیش‌تر نیز با ما جنگیدند و شکوه و توانشان از میان رفت.

نکته ادبی: آب و رنگ کنایه از جلوه، شکوه و قدرت است.

کزیشان همه رزمگه کشته بود زمین سربسر رود خون گشته بود

در آن جنگ، بسیاری از آنان کشته شدند و زمینِ کارزار سراسر به رودخانه‌ای از خون تبدیل شد.

نکته ادبی: رود خون، اغراقی برای توصیف کثرت کشته‌شدگان است.

نه زین نامداران سواری کمست نه آن دوده را پهلوان رستمست

نه از آن نامداران ایرانی، سواری کم مانده است و نه رستم در میان آن تبار و دودمان حضور دارد.

نکته ادبی: دوده به معنای تبار و خاندان است.

گرت آرزو نیست خون ریختن نخواهی همی لشکر انگیختن

اگر میلی به خون‌ریزی نداری و نمی‌خواهی لشکری را به حرکت درآوری...

نکته ادبی: لشکر انگیختن به معنای به حرکت درآوردن سپاه برای جنگ است.

ز جنگ آوران لشکری برگزین بمن ده تو بنگر کنون رزم و کین

از میان جنگ‌آوران، لشکری برگزین و به من بسپار تا در این میدان، قدرت و کینه‌توزی ما را مشاهده کنی.

نکته ادبی: رزم و کین واژگانی برای توصیف ماهیتِ جنگ و انتقام‌جویی است.

چو بشنید پیران ز هومان سخن بدو گفت مشتاب و تندی مکن

وقتی پیران سخنان هومان را شنید، به او گفت: شتاب مکن و تندی به خرج نده.

نکته ادبی: تندی در اینجا به معنای بی‌صبری و شتاب‌زدگی غیرمنطقی است.

بدان ای برادر که این رزمخواه که آمد چنین پیش ما با سپاه

بدان ای برادر، که این سپاهی که با این تجهیزات به سوی ما آمده است...

نکته ادبی: رزم‌خواه در اینجا به معنای سپاهی است که خواهان جنگ است.

گزین بزرگان کیخسروست سر نامداران هر پهلوست

برگزیده‌ترین بزرگانِ کیخسرو هستند که سردمدارِ همه نامداران و یلان محسوب می‌شوند.

نکته ادبی: پهلو به معنای پهلوان و جنگجوی بزرگ است.

یکی آنک کیخسرو از شاه من بدو سر فرازد بهر انجمن

یکی از دلایل بزرگی آنان این است که کیخسرو آنان را گرامی می‌دارد و در هر انجمنی آنان را سرافراز می‌کند.

نکته ادبی: سرفرازد به معنای عزیز کردن و مقام دادن است.

و دیگر که از پهلوانان شاه ندانم چو گودرز کس را بجاه

دیگر اینکه در میان پهلوانان شاه، من کسی را از نظر جاه و مقام، هم‌تراز گودرز نمی‌دانم.

نکته ادبی: جاه به معنای مقام و مرتبت اجتماعی است.

بگردن فرازی و مردانگی برای هشیوار و فرزانگی

او (گودرز) در بلندنظری، مردانگی، هوشیاری و فرزانگی بی‌همتاست.

نکته ادبی: گردنفرازی کنایه از غرورِ همراه با صلابت و شجاعت است.

سدیگر که پرداغ دارد جگر پر از خون دل از درد چندان پسر

سوم اینکه او (گودرز) دلی پر از داغ و اندوه دارد؛ چرا که پسران بسیاری از او در راه کینه کشته شده‌اند.

نکته ادبی: داغ داشتن کنایه از غم و اندوهِ عمیق و جانکاه است.

که از تن سرانشان جدامانده ایم زمین را بخون گرد بنشانده ایم

ما سرهای بزرگانِ آنان را از تن جدا کرده‌ایم و زمین را با خونِ ایشان گلگون ساخته‌ایم.

نکته ادبی: گرد به معنای پهلوان و جنگجو است.

کنون تا بتنش اندرون جان بود برین کینه چون مار پیچان بود

اکنون تا زمانی که جان در بدن دارد، همچون ماری در این اندیشه انتقام به خود می‌پیچد.

نکته ادبی: مار پیچان استعاره از بی‌قراری و کینه‌توزیِ خطرناک است.

چهارم که لشکر میان دو کوه فرود آوریدست و کرده گروه

چهارمین دلیل این است که آنان سپاه خود را در میان دو کوه مستقر کرده و آرایش داده‌اند.

نکته ادبی: گروه کردن سپاه به معنای سامان دادن و آرایش جنگی است.

ز هر سو که پویی بدو راه نیست براندیش کین رنج کوتاه نیست

از هیچ سو راهی به سوی آنان نیست؛ با خود بیندیش که این رنج و سختیِ جنگ، کوتاه نخواهد بود.

نکته ادبی: پوییدن به معنای جست‌وجو کردن و حرکت کردن است.

بکوشید باید بدان تا مگر ازان کوه پایه برآرند سر

باید تلاش کنیم تا شاید آنان ناچار شوند از کوهپایه بیرون بیایند.

نکته ادبی: کوه پایه به محل استقرار و پناهگاه لشکر ایران اشاره دارد.

مگر مانده گردند و سستی کنند بجنگ اندرون پیشدستی کنند

شاید آنان خسته شوند، دچار سستی گردند و در نتیجه، در جنگ پیش‌دستی کنند (و از موضع خود خارج شوند).

نکته ادبی: پیش‌دستی کردن به معنای عجله در حمله از روی ناچاری است.

چو از کوه بیرون کند لشکرش یکی تیرباران کنم بر سرش

زمانی که لشکرش را از کوه بیرون آورد، بارانی از تیر بر سرشان خواهم ریخت.

نکته ادبی: تیرباران کردن کنایه از حمله شدید و انبوه است.

چو دیوار گرد اندر آریمشان چو شیر ژیان در بر آریمشان

وقتی آنان را محاصره کنیم و همچون دیواری گردشان درآییم، مانند شیرِ ژیان آنان را در چنگ خود خواهیم گرفت.

نکته ادبی: شیر ژیان نماد قدرت و غلبه است.

بریشان بگردد همه کام ما برآید بخورشید بر نام ما

آنگاه پیروزی از آنِ ما خواهد شد و نام ما همچون خورشید در جهان خواهد درخشید.

نکته ادبی: برآمدنِ نام بر خورشید، کنایه از شهرت و آوازه بلند است.

تو پشت سپاهی و سالار شاه برآورده از چرخ گردان کلاه

تو پشتیبان سپاه و سالارِ شاه هستی و مقام و منزلتت از آسمان هم بالاتر است.

نکته ادبی: کلاه برآوردن از چرخ گردان، کنایه از بزرگی و رسیدن به اوج قدرت است.

کسی کو بنام بلندش نیاز نباشد چه گردد همی گرد آز

کسی که نیازی به نام‌آوری بیشتر ندارد، چرا باید با عجله و بی‌خردی (گرد آز) رفتار کند؟

نکته ادبی: گرد آز به معنای تندخویی و حریص بودن برای رسیدن به هدف است.

و دیگر که از نامداران جنگ نیاید کسی نزد ما بی درنگ

دیگر اینکه از نامداران و بزرگانِ جنگ، کسی به سادگی و بی‌درنگ به سوی ما نخواهد آمد.

نکته ادبی: بی‌درنگ در اینجا به معنای با سهولت و بدون ملاحظه است.

ز گردان کسی را که بی نام تر ز جنگ سواران بی آرام تر

اگر کسی از جنگجویان آنان که کمتر شناخته شده و بی‌نام‌ونشان‌تر است...

نکته ادبی: بی‌نام‌تر به معنای کم‌اهمیت‌تر از نظر رتبه نظامی است.

ز لشکر فرستد بپیشت بکین اگر برنوردی برو بر زمین

به میدان بیاید و تو او را بکشی، چه فخری برای تو خواهد داشت؟

نکته ادبی: برنوردی به معنای در هم شکستن و نابود کردن است.

ترا نام ازان برنیاید بلند بایرانیان نیز ناید گزند

با این کار، نام تو بلندتر نمی‌شود و به ایرانیان نیز آسیبی نمی‌رسد.

نکته ادبی: گزند به معنای آسیب و زیان است.

وگر بر تو بر دست یابد بخون شوند این دلیران ترکان زبون

اما اگر او بر تو پیروز شود و خونت را بریزد، دلیرانِ ترک ناامید و زبون خواهند شد.

نکته ادبی: زبون به معنای خوار و ضعیف است.

نگه کرد هومان بگفتار اوی همی خیره دانست پیکار اوی

هومان به سخنان پیران نگریست و اندیشه و پیکارِ او را (که همراه با تأمل بود) نادیده گرفت و نادرست دانست.

نکته ادبی: خیره دانستن به معنای بیهوده و بی‌ارزش پنداشتن است.

چنین داد پاسخ کز ایران سوار نباشد که با من کند کارزار

او در پاسخ گفت: هیچ سواری از ایران وجود ندارد که بتواند با من بجنگد و بر من پیروز شود.

نکته ادبی: کارزار در اینجا به معنای نبرد تن‌به‌تن است.

ترا خود همین مهربانیست خوی مرا کارزار آمدست آرزوی

مهربانی و صلح‌جویی خویِ توست؛ اما من آرزوی جنگ و نبرد دارم.

نکته ادبی: خوی به معنای طبع و سرشت است.

وگر کت بکین جستن آهنگ نیست بدلت اندرون آتش جنگ نیست

اگر قصدِ انتقام و جنگیدن نداری و آتش نبرد در دلت شعله‌ور نیست...

نکته ادبی: آتشِ جنگ کنایه از شور و اشتیاق برای مبارزه است.

کنم آنچ باید بدین رزمگاه نمایم هنرها بایران سپاه

من در این میدان نبرد هر آنچه لازم است انجام خواهم داد و هنرهای رزمی خود را به سپاه ایران نشان خواهم داد.

نکته ادبی: رزمگاه به معنای میدان جنگ است.

شوم چرمهٔ گامزن زین کنم سپیده دمان جستن کین کنم

اسب تیزرو (چرمه) را زین می‌کنم و در سپیده‌دم برای گرفتن کین به میدان می‌روم.

نکته ادبی: چرمه نام اسبی است که در متون حماسی به اسب‌های تندرو و سفید گفته می‌شود.

نشست از بر زین سپیده دمان چو شیر ژیان با یکی ترجمان

هومان در سپیده‌دم، همچون شیری خشمگین با یک مترجم بر زین اسب نشست.

نکته ادبی: ترجمان به کسی گفته می‌شد که پیام‌های حماسی را میان دو سپاه می‌برد.

بیامد بنزدیک ایران سپاه پر از جنگ دل سر پر از کین شاه

او به نزدیکی سپاه ایران آمد، در حالی که دلش پر از شور جنگ و سرش پر از کینه شاه بود.

نکته ادبی: کینِ شاه به معنای کینه‌توزی برای شاه توران است.

چو پیران بدانست کو شد بجنگ بروبرجهان گشت ز اندوه تنگ

وقتی پیران دانست که او به جنگ رفته است، دنیا در نظرش تیره و اندوهناک شد.

نکته ادبی: جهان تنگ شدن کنایه از رسیدنِ غم و گرفتاری است.

بجوشیدش از درد هومان جگر یکی داستان یاد کرد از پدر

دلش از غصه هومان به درد آمد و داستان و پندی از پدرش به یاد آورد.

نکته ادبی: جوشیدن دل کنایه از بی‌تابی و نگرانی شدید است.

که دانا بهر کار سازد درنگ سر اندر نیارد بپیکار و ننگ

(آن پند این بود که) انسانِ خردمند در هر کاری صبر و درنگ می‌کند و به سادگی خود را درگیر پیکار و ننگ نمی‌کند.

نکته ادبی: درنگ کردن در اینجا نمادِ خردورزی است.

سبکسار تندی نماید نخست بفرجام کار انده آرد درست

انسان سبک‌مغز در آغاز تندی و شتاب نشان می‌دهد، اما در پایان کار، نتیجه‌ای جز اندوه و پشیمانی به بار نمی‌آورد.

نکته ادبی: سبکسار به معنای بی‌خرد و کسی است که سریع تصمیم می‌گیرد.

زبانی که اندر سرش مغز نیست اگر در بارد همان نغز نیست

زبانی که پشت آن خرد و دانشی نباشد، حتی اگر بسیار سخن بگوید، ارزشمند و نغز نیست.

نکته ادبی: نغز در اینجا به معنای ارزشمند و حکیمانه است.

چو هومان بدین رزم تندی نمود ندانم چه آرد بفرجام سود

از آنجا که هومان در این نبرد شتاب‌زدگی نشان داد، نمی‌دانم چه نتیجه‌ی ناگواری در انتظار است.

نکته ادبی: فرجام به معنای پایان و نتیجه نهایی کار است.

جهانداورش باد فریادرس جز اویش نبینم همی یار کس

هومان به درگاه خداوند (یا تقدیر) دعا می‌کند تا تنها پناه و یاور او باشد و جز او کسی را پشتیبان خود نبیند.

نکته ادبی: واژه 'جهاندار' استعاره از خداوند یا آفریدگار است که در ادبیات حماسی مرسوم است.

چو هومان ویسه بدان رزمگاه که گودرز کشواد بد با سپاه

زمانی که هومان، پسر ویسه، به میدان نبرد رسید، در آن‌جا گودرز کشواد با سپاهیانش حضور داشت.

نکته ادبی: اشاره به نام‌های خاص و جغرافیای جنگی میدان نبرد.

بیامد که جوید ز گردان نبرد نگهبان لشکر بدو بازخورد

او آمد تا از میان جنگجویان حریف بطلبد، اما نگهبانان لشکر با او روبه‌رو شدند.

نکته ادبی: بازخورد در اینجا به معنای روبرو شدن و برخورد کردن است.

طلایه بیامد بر ترجمان سواران ایران همه بدگمان

پیشروان لشکر نزدِ ترجمان (مترجم) آمدند؛ سواران ایران که از این ورود ناگهانی شگفت‌زده بودند، دچار بدگمانی شدند.

نکته ادبی: ترجمان در متون کهن به معنای کسی است که زبان‌های مختلف را می‌داند و نقش رابط میان دو لشکر از دو قوم متفاوت را ایفا می‌کند.

بپرسید کین مرد پرخاشجوی بخیره بدشت اندر آورده روی

پرسیدند که این مرد جنگجو کیست که بی‌باکانه و بیهوده رو به دشت (میدان جنگ) آورده است؟

نکته ادبی: بخیره به معنای بیهوده، بی‌دلیل و بی‌حاصل است.

کجا رفت خواهد همی چون نوند بچنگ اندرون گرز و بر زین کمند

او که سوار بر اسب تندرو است و گرز و کمند بر زین دارد، به کجا می‌رود؟

نکته ادبی: نوند به معنای اسب تندرو و تیزتک است.

بایرانیان گفت پس ترجمان که آمد گه گرز و تیر و کمان

سپس مترجم به ایرانیان گفت: زمان استفاده از سلاح‌های جنگی فرا رسیده است.

نکته ادبی: اشاره به گرز و تیر و کمان به عنوان نمادهای آمادگی برای رزم.

که این شیردل نامبردار مرد همی با شما کرد خواهد نبرد

او گفت: این مردِ دلاور و مشهور، قصد دارد با شما به نبرد بپردازد.

نکته ادبی: شیردل کنایه از شجاعت و دلیری بی‌مانند است.

سر ویسگانست هومان بنام که تیغش دل شیر دارد نیام

او هومان پسر ویسه است؛ کسی که تیغش حتی دلِ شیر را می‌درد و نیامش همواره در حال کار است.

نکته ادبی: نیام در اینجا استعاره از آمادگی برای کشتار است.

چو دیدند ایرانیان گرز اوی کمر بستن خسروی برز اوی

چون ایرانیان گرز سنگین و هیبت پادشاهانه و قامت بلند او را دیدند، تحت تأثیر قرار گرفتند.

نکته ادبی: برز به معنای قامت، قد و بالاست.

همه دست نیزه گزاران ز کار فروماند از فر آن نامدار

تمامی نیزه‌اندازان و جنگجویان از ابهت و شکوه آن پهلوانِ نامدار حیران ماندند.

نکته ادبی: فر در اینجا به معنای شکوه و ابهت باطنی و ظاهری است.

همه یکسره بازگشتند ازوی سوی ترجمانش نهادند روی

همه یکپارچه از درگیری با او منصرف شدند و رو به سوی مترجم کردند.

نکته ادبی: رو نهادن کنایه از توجه کردن و سخن گفتن است.

که رو پیش هومان بترکی زبان همه گفتهٔ ما بروبر بخوان

به مترجم گفتند: به زبان ترکی نزد هومان برو و آنچه ما می‌گوییم به او بازگو کن.

نکته ادبی: اشاره به نقش دیپلماتیک مترجم در میدان نبرد میان ایرانیان و تورانیان.

که ما رابجنگ تو آهنگ نیست ز گودرز دستوری جنگ نیست

بگو که ما قصد جنگ با تو را نداریم و بدون اجازه گودرز، مجاز به نبرد نیستیم.

نکته ادبی: دستوری به معنای اجازه و فرمان است.

اگر جنگ جوید گشادست راه سوی نامور پهلوان سپاه

اگر جنگ می‌خواهی، راه برایت باز است؛ برو و با پهلوان نامدار سپاه (گودرز) بجنگ.

نکته ادبی: نامور پهلوان کنایه از گودرز است.

ز سالار گردان و گردنکشان بهومان بدادند یک یک نشان

ایرانیان برای هومان مشخصات سالار گردان و بزرگان سپاه را توضیح دادند.

نکته ادبی: نشان دادن در اینجا به معنای آدرس دادن و معرفی جایگاه است.

که گردان کجایند و مهتر کجاست که دارد چپ لشکر و دست راست

آن‌ها برایش گفتند که پهلوانان کجا هستند و فرمانده اصلی کجاست و چه کسی مسئول جناح چپ و راست لشکر است.

نکته ادبی: چپ و راست لشکر از اصطلاحات کهن نظامی در چینش ارتش است.

وزانپس هیونی تگاور دمان طلایه برافگند زی پهلوان

پس از آن، هومان سوار بر اسبی تندرو، شتابان به سوی پهلوان رفت.

نکته ادبی: هیون به معنای اسب تندرو یا شتر تندرو است.

که هومان ازان رزمگه چون پلنگ سوی پهلوان آمد ایدر بجنگ

او خبر داد که هومان همچون پلنگی از آن میدان رزم، برای جنگیدن به سوی پهلوان (رهام) می‌آید.

نکته ادبی: پلنگ نماد خشم، درندگی و قدرت در جنگ است.

چو هومان ز نزد سواران برفت بیامد بنزدیک رهام تفت

وقتی هومان از کنار سایر سواران گذشت، به سرعت نزد رهام رسید.

نکته ادبی: تفت در متون کهن به معنای تند و سریع است.

وزانجا خروشی برآورد سخت که ای پور سالار بیدار بخت

سپس با صدای بلند فریاد زد: ای پسرِ فرماندهِ نیک‌بخت!

نکته ادبی: بیدار بخت صفت کنایی برای کسی است که اقبال بلند دارد.

چپ لشکر و چنگ شیران توی نگهبان سالار ایران توی

تو که مسئول جناح چپ و محافظ لشکر ایران هستی، چرا منفعل نشسته‌ای؟

نکته ادبی: چنگ شیران کنایه از شجاعت و قدرت است.

بجنبان عنان اندرین رزمگاه میان دو صف برکشیده سپاه

در این میدان نبرد، اسبت را به حرکت درآور و میان دو صفِ لشکریان، خودی نشان بده.

نکته ادبی: عنان جنباندن کنایه از آماده شدن برای حرکت و رزم است.

بورد با من ببایدت گشت سوی رود خواهی وگر سوی دشت

باید با من بجنگی، چه در میان رودخانه بخواهی و چه در دشت.

نکته ادبی: ورد به معنای نبرد و جنگ است.

وگر تو نیابی مگر گستهم بیاید دمان با فروهل بهم

اگر خودت نیایی، مگر اینکه گستهم بیاید و با هم به نبرد بپردازیم.

نکته ادبی: اشاره به گستهم به عنوان یک پهلوان دیگر ایرانی.

که جوید نبردم ز جنگاوران بتیغ و سنان و بگرز گران

من از بین همه جنگجویان، کسی را می‌طلبم که با گرز و تیغ و نیزه با من بجنگد.

نکته ادبی: سنان به معنای سر نیزه است.

هرآنکس که پیش من آید بکین زمانه برو بر نوردد زمین

هرکسی که در میدان کینه و جنگ مقابل من قرار بگیرد، روزگارش را سیاه می‌کنم.

نکته ادبی: نوردیدن زمین کنایه از کشتن و از پا درآوردن است.

وگر تیغ ما را ببیند بجنگ بدرد دل شیر و چرم پلنگ

اگر کسی تیغ مرا در نبرد ببیند، دلِ شیر و چرمِ پلنگ (استعاره از شجاعت و زره جنگی) او پاره خواهد شد.

نکته ادبی: استعاره‌ای برای قدرت بالای سلاح هومان.

چنین داد رهام پاسخ بدوی که ای نامور گرد پرخاشجوی

رهام در پاسخ به او گفت: ای پهلوانِ پرخاشجو و نامدار.

نکته ادبی: پاسخ دادن به سبک مفاخره.

زترکان ترا بخرد انگاشتم ازین سان که هستی نپنداشتم

من تو را عاقل و خردمند می‌پنداشتم، اما اکنون می‌بینم که آن‌طور که تصور می‌کردم، نیستی.

نکته ادبی: بخرد انگاشتن یعنی کسی را دانا پنداشتن.

که تنها بدین رزمگاه آمدی دلاور بپیش سپاه آمدی

تعجب می‌کنم که چطور دلاورانه و تنها به پیشگاه سپاه ما آمدی.

نکته ادبی: اشاره به غرور و جسارت هومان.

بر آنی که اندر جهان تیغ دار نبندد کمر چون تو دیگر سوار

فکر می‌کنی که در تمام جهان، هیچ سوار و جنگجوی دیگری جز تو وجود ندارد؟

نکته ادبی: کمر بستن کنایه از آماده جنگ شدن است.

یکی داستان از کیان یاد کن زفام خرد گردن آزاد کن

از داستان‌های پادشاهان پیشین عبرت بگیر و خرد را چراغ راه خود کن.

نکته ادبی: کیان به معنای پادشاهان کیانی است.

که هر کو بجنگ اندر آید نخست ره بازگشتن ببایدش جست

هر کس که از سر نادانی به جنگ وارد شود، راه بازگشت و پیروزی را بر خود می‌بندد.

نکته ادبی: اشاره به عاقبت‌اندیشی در جنگ.

ازاینها که تو نام بردی بجنگ همه جنگ را تیز دارند چنگ

کسانی که تو نام بردی، همگی جنگجویان بسیار قدرتمند و ماهری هستند.

نکته ادبی: چنگ تیز داشتن کنایه از مهارت بالا در نبرد است.

ولیکن چو فرمان سالار شاه نباشد نسازد کسی رزمگاه

اما وقتی فرمانده لشکر دستوری نداده است، کسی بدون اجازه وارد میدان نبرد نمی‌شود.

نکته ادبی: اشاره به انضباط نظامی در ارتش ایران.

اگر جنگ گردان بجویی همی سوی پهلوان چون بپویی همی

اگر واقعاً به دنبال جنگ با پهلوانان ما هستی، چرا این‌طور بی‌تابی می‌کنی؟

نکته ادبی: پوییدن به معنای دویدن و شتافتن است.

ز گودرز دستوری جنگ خواه پس از ما بجنگ اندر آهنگ خواه

از گودرز اجازه جنگ بگیر و سپس با ما وارد نبرد شو.

نکته ادبی: دستوری جنگ خواستن به معنای کسب اجازه برای نبرد است.

بدو گفت هومان که خیره مگوی بدین روی با من بهانه مجوی

هومان به او گفت: بیهوده حرف نزن و با من بهانه‌جویی نکن.

نکته ادبی: خیره مگوی یعنی حرف بی‌معنی نزن.

تو این رزم را جای مردان گزین نه مرد سوارانی و دشت کین

این میدان نبرد جای مردان است؛ تو که لیاقت سواری و رزم در این دشت را نداری.

نکته ادبی: توهین غیرمستقیم هومان به رهام برای تحریک او.

وزانجا بقلب سپه برگذشت دمان تا بدان روی لشکرگذشت

سپس هومان از آنجا گذشت و با شتاب به سوی بخش دیگر لشکر رفت.

نکته ادبی: قلب سپه مرکز و فرماندهی لشکر است.

بنزد فریبرز با ترجمان بیامد بکردار باد دمان

همچون بادی تند نزد فریبرز رفت تا با او سخن بگوید.

نکته ادبی: کرفار باد دمان تشبیهی برای سرعت بالای حرکت هومان.

یکی برخروشید کای بدنشان فروبرده گردن ز گردنکشان

هومان فریاد زد: ای کسی که بدنامی به بار آورده‌ای و بزرگان را خوار شمرده‌ای.

نکته ادبی: فروبردن گردن از گردنکشان کنایه از تحقیر بزرگان است.

سواران و پیلان و زرینه کفش ترا بود با کاویانی درفش

تو سواران و پیلان و ثروت بسیاری داری و درفش کاویانی (نماد پادشاهی ایران) هم در اختیار توست.

نکته ادبی: درفش کاویانی نماد ملی و مذهبی ایرانیان در اساطیر است.

بترکان سپردی بروز نبرد یلانت بایران نخوانند مرد

اما در روز نبرد، میدان را به تورانیان واگذار می‌کنی؛ با این اوصاف دلاوران ایران تو را مرد نمی‌دانند.

نکته ادبی: سپردن کنایه از تسلیم شدن یا فرار است.

چو سالار باشی شوی زیردست کمر بندگی را ببایدت بست

کسی که فرمانده است اما زیردستِ دیگران قرار می‌گیرد، باید کمر بندگی ببندد (تسلیم شود).

نکته ادبی: طعنه هومان به فریبرز برای تحریک غرور او.

سیاوش رد را برادر توی بگوهر ز سالار برتر توی

تو برادر سیاوش هستی و از نظر اصالت و گوهر، برتر از دیگر سالاران هستی.

نکته ادبی: اشاره به تبار فریبرز (پسر کی‌کاووس) که با سیاوش نسبت دارد.

تو باشی سزاوار کین خواستن بکینه ترا باید آراستن

تو سزاوارترین فرد برای انتقام خون سیاوش هستی و باید خود را برای نبرد آماده کنی.

نکته ادبی: کین خواستن کنایه از انتقام خون مظلوم است.

یکی با من اکنون به آوردگاه ببایدت گشتن بپیش سپاه

اکنون باید در میدان نبرد مقابل من قرار بگیری.

نکته ادبی: آوردگاه همان میدان جنگ است.

بخورشید تابان برآیدت نام که پیش من اندر گذاری تو گام

اگر با من بجنگی، نامت در تاریخ همچون خورشید درخشان خواهد شد.

نکته ادبی: خورشید تابان استعاره از شهرت و جاودانگی است.

وگر تو نیایی بحنگم رواست زواره گرازه نگر تاکجاست

اگر تو به میدان نبرد من نمی‌آیی، مانعی ندارد؛ اما نگاه کن زواره و گرازه کجا هستند (و چگونه دلاوری می‌کنند، تو نیز باید مانند آنان باشی).

نکته ادبی: زواره و گرازه نام‌های خاص هستند که در اینجا به عنوان اسوه شجاعت یاد شده‌اند.

کسی را ز گردان بپیش من آر که باشد ز ایرانیان نامدار

از میان دلاوران جنگی، کسی را پیش من بفرست که در میان ایرانیان نامدار و سرشناس باشد.

نکته ادبی: گردان: جمع گرد، به معنای پهلوانان و جنگجویان.

چنین داد پاسخ فریبرز باز که با شیر درنده کینه مساز

فریبرز در پاسخ گفت: با شیر درنده نباید در افتاد و کینه ورزید (چون عاقبت خوشی ندارد).

نکته ادبی: شیر درنده استعاره از پهلوانِ جنگ‌آور و نیرومند است.

چنینست فرجام روز نبرد یکی شاد و پیروز و دیگر بدرد

سرانجامِ روز نبرد چنین است که یک نفر پیروز و شادمان می‌شود و دیگری با درد و شکست روبرو می‌گردد.

نکته ادبی: فرجام: پایان و سرنوشت.

بپیروزی اندر بترس از گزند که یکسان نگردد سپهر بلند

هنگامی که به پیروزی رسیدی از آسیب روزگار ایمن نباش و بترس، زیرا آسمان بلند (روزگار) همیشه یکسان نمی‌چرخد.

نکته ادبی: سپهر بلند: استعاره از گردش روزگار و تقدیر.

درفش ار ز من شاه بستد رواست بدان داد پیلان و لشکر که خواست

اگر پادشاه پرچم فرماندهی را از من گرفت، رواست؛ او پرچم را به آن کسی داد که پیلان و لشکر را در اختیار داشت (شایستگی او را تایید کرد).

نکته ادبی: درفش: پرچم و نشان فرماندهی.

بکین سیاوش پس از کیقباد کسی کو کلاه مهی برنهاد

پس از دوره کیقباد، هر کسی که کلاه پادشاهی و بزرگی را بر سر نهاد، برای انتقام خون سیاوش قیام کرد.

نکته ادبی: کلاه مهی: کنایه از سلطنت و پادشاهی.

کمر بست تا گیتی آباد کرد سپهدار گودرز کشواد کرد

گودرز کشواد، کمر خدمت بست تا جهان را آباد کند و انتقام سیاوش را بگیرد.

نکته ادبی: کشواد: نام پدر گودرز که به عنوان نسب‌نامه او ذکر شده است.

همیشه بپیش کیان کینه خواه پدر بر پدر نیو و سالار شاه

گودرز همیشه در پیشگاه پادشاهان، کینه‌خواه و جویای خون‌بها بوده است و پدرانش نیز سرداران و شاهان نامداری بوده‌اند.

نکته ادبی: نیو: به معنای پهلوان و دلیر.

و دیگر که از گرز او بی گمان سرآید بسالارتان بر زمان

دیگر اینکه از گرز گران من، بی‌تردید عمر سردار شما (هومان) به پایان خواهد رسید.

نکته ادبی: سرآمدن بر زمان: کنایه از مرگ و پایان یافتن عمر.

سپه را به ویست فرمان جنگ بدو بازگردد همه نام و ننگ

فرمان جنگِ این سپاه به دست اوست و در نهایت، همه اعتبار و آبروی نبرد به او بازمی‌گردد.

نکته ادبی: نام و ننگ: در اینجا به معنای شهرت و اعتبار یا شرمساری در نبرد.

اگر با توم جنگ فرمان دهد دلم پر ز دردست درمان دهد

اگر او فرمان جنگ با تو را صادر کند، دلم که پر از درد است، درمان خواهد یافت (و با جنگیدن آرام می‌شوم).

نکته ادبی: پر درد: کنایه از خشم و اندوهِ فروخورده.

ببینی که من سر چگونه ز ننگ برآرم چو پای اندر آرم بجنگ

آن‌گاه خواهی دید که چگونه با گام نهادن به میدان نبرد، این لکه ننگ (فرار از جنگ) را از خود دور می‌کنم.

نکته ادبی: سر از ننگ برآوردن: کنایه از پاک کردنِ ذلت و کسب افتخار.

چنین پاسخش داد هومان که بس بگفتار بینم ترا دسترس

هومان چنین پاسخ داد که بس است، من فقط در حدِ حرف‌های تو، تو را پهلوان می‌بینم (و نه در عمل).

نکته ادبی: دسترس: در اینجا به معنای قدرت و توانایی در عمل.

بدین تیغ کاندر میان بسته ای گیابر که از جنگ خود رسته ای

با این شمشیری که به کمر بسته‌ای، گویی کسی هستی که از جنگ جان سالم به در برده‌ای (و هنوز به میدان نیامده‌ای).

نکته ادبی: گیابر: کنایه از شخصی که در میدان نیست یا از معرکه دور است.

بدین گرز جویی همی کارزار که بر ترگ و جوشن نیاید بکار

با این گرزی که به کارزار می‌آوری، بر کلاه‌خود و زرهِ من اثری نخواهد گذاشت.

نکته ادبی: ترگ: کلاه‌خود فلزی.

وزآنجا بدان خیرگی بازگشت تو گفتی مگر شیر بدساز گشت

هومان از آنجا با خیره‌سری بازگشت؛ گویی که آن پهلوان شیردل، ناگهان بدطینت و بدذات شد.

نکته ادبی: خیره‌گی: گستاخی و بی‌خردی.

کمربستهٔ کین آزادگان بنزدیک گودرز کشوادگان

[کسی] که کمر برای خون‌خواهی آزادگان بسته بود، به نزد گودرزِ کشواد رفت.

نکته ادبی: آزادگان: در اینجا اشاره به سیاوش و همراهان او.

بیامد یکی بانگ برزد بلند که ای برمنش مهتر دیوبند

آمد و فریادی بلند کشید که ای بزرگِ دیوبند و باوقار.

نکته ادبی: دیوبند: لقبی برای پهلوانان که به معنای کسی است که دیوان را به بند می‌کشد (قدرتمند).

شنیدم همه هرچ گفتی بشاه وزان پس کشیدی سپه را براه

هرچه به شاه گفتی شنیدم و پس از آن، لشکر را به سمت راه حرکت دادی.

نکته ادبی: بنعت کنایی: اشاره به گفتگوهای پیشین.

چنین بود با شاه پیمان تو بپیران سالار فرمان تو

پیمان تو با شاه چنین بود و اکنون فرمان تو دست پیران ویسه است.

نکته ادبی: پیران: از سرداران بزرگ توران.

فرستاده کامد بتوران سپاه گزین پور تو گیو لشکرپناه

فرستاده‌ای که به سپاه توران آمد، پسر برگزیده تو، گیو بود که پناه لشکر است.

نکته ادبی: لشکر پناه: لقب گیو به عنوان تکیه‌گاه سپاه.

ازان پس که سوگند خوردی بماه بخورشید و ماه و بتخت و کلاه

پس از آنکه به ماه، خورشید و تخت و کلاه پادشاهی سوگند خوردی.

نکته ادبی: سوگند به ماه و خورشید: از آیین‌های باستانی ایران برای استحکام پیمان‌ها.

که گر چشم من درگه کارزار بپیران برافتد برارم دمار

که اگر در میدان جنگ چشمانم به پیران بیفتد، دمار از روزگارش در می‌آورم (او را نابود می‌کنم).

نکته ادبی: دمار برآوردن: کنایه از کشتن و نابود کردن.

چو شیر ژیان لشکر آراستی همی برزو جنگ ما خواستی

همچون شیر ژیان، لشکری آراستی و همیشه طالبِ نبرد با ما بودی.

نکته ادبی: شیر ژیان: استعاره از پهلوانِ خشمگین و جنگنده.

کنون از پس کوه چون مستمند نشستی بکردار غرم نژند

اما اکنون پشت کوه مثل کسی که مستمند و بیچاره است، مانند قوچِ غمگین نشسته‌ای.

نکته ادبی: غرم نژند: قوچ کوهی که افسرده و سر در گریبان است.

بکردار نخچیر کز شرزه شیر گریزان و شیر از پس اندر دلیر

مانند شکار (نخچیر) که از دست شیرِ شرزه گریزان است و شیرِ دلیر به دنبال اوست.

نکته ادبی: نخچیر: شکار.

گزیند ببیشه درون جای تنگ نجوید ز تیمار جان نام و ننگ

در بیشه جای تنگ را انتخاب می‌کنی و از ترس جان، به دنبال کسب نام و ننگ (افتخار) نیستی.

نکته ادبی: تیمار جان: اندیشه و نگرانی برای زنده ماندن.

یکی لشکرت را بهامون گذار چه داری سپاه از پس کوهسار

لشکری از خود را به دشت (هامون) بیاور، چرا سپاه را پشت کوه‌ها نگه داشته‌ای؟

نکته ادبی: هامون: دشت و زمین هموار.

چنین بود پیمانت با شهریار که بر کینه گه کوه گیری حصار

پیمان تو با شهریار این بود که در میدان جنگ (کینه‌گاه)، کوه را سنگر خود نکنی.

نکته ادبی: کینه گاه: میدان جنگ و آوردگاه.

بدو گفت گودرز کاندیشه کن که باشد سزا با تو گفتن سخن

گودرز به او گفت: بیندیش که چه کسی شایستگی این را دارد که با تو سخن بگوید.

نکته ادبی: اندرز و نصحیت در قالب سرزنش.

چو پاسخ بیابی کنون ز انجمن به بیدانشی بر نهی این سخن

وقتی پاسخ این انجمن را شنیدی، از روی نادانی این‌گونه سخن بر زبان نیاور.

نکته ادبی: بیدانشی: نادانی.

تو بشناس کز شاه فرمان من همین بود سوگند و پیمان من

تو بشناس که پیمان و سوگند من با شاه، همین بود که اکنون انجام می‌دهم.

نکته ادبی: تایید عهد و پیمان.

کنون آمدم با سپاهی گران از ایران گزیده دلاور سران

اکنون با لشکری بزرگ از دلاورانِ برگزیده ایران آمدم.

نکته ادبی: سپاهی گران: لشکر عظیم.

شما هم بکردار روباه پیر ببیشه در از بیم نخچیرگیر

شما هم مانند روباه پیر، در بیشه از ترس شکارچی مخفی شده‌اید.

نکته ادبی: روباه پیر: استعاره از فریبکاری و ترسو بودن.

همی چاره سازید و دستان و بند گریزان ز گرز و سنان و کمند

فقط حیله و نیرنگ می‌سازید و از گرز و شمشیر و کمند می‌گریزید.

نکته ادبی: دستان: نیرنگ و فریب.

دلیری مکن جنگ ما را مخواه که روباه با شیر ناید براه

دلیری نکن و با ما جنگ نکن، چرا که روباه حریف شیر نمی‌شود.

نکته ادبی: تمثیل شیر و روباه برای برتری قدرت ایرانیان بر تورانیان.

چو هومان ز گودرز پاسخ شنید چو شیر اندران رزمگه بردمید

وقتی هومان پاسخ گودرز را شنید، همچون شیر در میدان نبرد خشمگین شد.

نکته ادبی: خروشیدن یا بردمیدن: کنایه از فریاد زدن از سرِ خشم.

بگودرز گفت ار نیایی بجنگ تو با من نه زانست کایدت ننگ

به گودرز گفت اگر به میدان نمی‌آیی، دلیلت این نیست که ننگت می‌آید.

نکته ادبی: طنز و کنایه در کلام هومان.

ازان پس که جنگ پشن دیده ای سر از رزم ترکان بپیچیده ای

از زمانی که جنگ با پشن را دیدی، از نبرد با ترکان سر باز زده‌ای.

نکته ادبی: پشن: نام یکی از پهلوانان که جنگ او عبرت‌آموز بوده است.

به لاون بجنگ آزمودی مرا به آوردگه بر ستودی مرا

در لاون مرا به جنگ آزمودی و در آوردگاه مرا ستایش کردی.

نکته ادبی: لاون: نام مکان یا واقعه‌ای در گذشته.

ار ایدونک هست اینک گویی همی وزین کینه کردار جویی همی

اگر واقعاً همین ادعاهایی را که می‌گویی داری و به دنبال کینه‌خواهی هستی،

نکته ادبی: ادعای پوچ.

یکی برگزین از میان سپاه که با من بگردد به آوردگاه

یکی را از میان سپاه برگزین تا در آوردگاه با من بجنگد.

نکته ادبی: فراخوان به مبارزه طلبیدن (مبارزخواهی).

که من از فریبرز و رهام جنگ بجستم بسان دلاور پلنگ

که من فریبرز و رهام را همچون پلنگ دلاور شکست دادم.

نکته ادبی: پلنگ: استعاره از پهلوانِ چابک و درنده.

بگشتم سراسر همه انجمن نیاید ز گردان کسی پیش من

تمام انجمن را گشتم و کسی از جنگجویان جرات نکرد پیش من بیاید.

نکته ادبی: گردان: دلاوران.

بگودرز بد بند پیکارشان شنیدن نه ارزید گفتارشان

برای گودرز پیکار آن‌ها بسته بود (سخت بود)، گفتارشان شنیدنی نبود.

نکته ادبی: اشاره به بی‌ارزش بودن لاف‌زنی‌ها.

تو آنی که گویی بروز نبرد بخنجر کنم لاله بر کوه زرد

تو همان کسی هستی که می‌گویی در روز نبرد، با خنجر بر کوه زرد، لاله می‌کارم (کنایه از کشتن دشمنان بسیار).

نکته ادبی: لاله بر کوه زرد: استعاره از خون ریختن دشمنان بر زمین.

یکی با من اکنون بدین رزمگاه بگرد و بگرز گران کینه خواه

اکنون در این میدان نبرد، یکی با من با گرز گران بجنگد و کینه را بطلبد.

نکته ادبی: کینه خواستن: انتقام گرفتن در نبرد.

فراوان پسر داری ای نامور همه بسته بر جنگ ما بر کمر

ای نامور، تو پسران بسیاری داری که همه برای جنگیدن با ما کمر بسته‌اند.

نکته ادبی: نامور: لقب پهلوانان.

یکی را فرستی بر من بجنگ اگر جنگ جویی چه جویی درنگ

یکی را برای جنگ با من بفرست؛ اگر جنگ می‌خواهی، چرا درنگ می‌کنی؟

نکته ادبی: درنگ: تاخیر و تعلل.

پس اندیشه کرد اندران پهلوان که پیشش که آید بجنگ از گوان

پهلوان تورانی (هومان) در اندیشه فرو رفت که چه کسی از میانِ جنگجویانِ دلیرِ ایرانی، برای نبردِ تن‌به‌تن با او پیش‌قدم می‌شود.

نکته ادبی: گوان: جمعِ گو، به معنای پهلوانان و دلاوران.

گر از نامداران هژبری دمان فرستم بنزدیک این بدگمان

با خود اندیشید که اگر از میانِ نامدارانِ ایرانی، شیرمردی خشمگین را برای جنگ با من بفرستند...

نکته ادبی: هژبر دمان: شیرِ خشمگین و پرهیاهو، استعاره از پهلوانِ جنگجو.

شود کشته هومان برین رزمگاه ز ترکان نیاید کسی کینه خواه

اگر هومان (خودش) در این نبرد کشته شود، دیگر از سمتِ ترکان (تورانیان) کسی باقی نمی‌ماند که بخواهد خون‌خواه و کینه‌خواه باشد.

نکته ادبی: رزمگاه: میدان نبرد. کینه‌خواه: کسی که به دنبال انتقام است.

دل پهلوانش بپیچد بدرد ازان پس بتندی نجوید نبرد

(و اگر چنین شود) دلِ پهلوانِ ایرانی (گودرز) از غم و درد آزرده می‌شود و از آن پس، با تندی و شتاب به دنبال نبرد نخواهد رفت.

نکته ادبی: پیچیدنِ دل: کنایه از اندوهگین و مشوش شدنِ خاطر.

سپاهش بکوه کنابد شود بجنگ اندرون دست ما بد شود

(در آن صورت) سپاهِ ایران به کوه «کنابد» پناه می‌برد و آنجا جنگیدن برای ما بسیار دشوار و دست‌نیافتنی خواهد شد.

نکته ادبی: دست ما بد شود: کنایه از اینکه کار برای ما سخت و ناممکن می‌گردد.

ور از نامداران این انجمن یکی کم شود گم شود نام من

و اگر از میانِ نامدارانِ تورانی، یکی از دلاورانِ ما کشته شود، اعتبار و نامِ من نیز خدشه‌دار و نابود می‌شود.

نکته ادبی: انجمن: اشاره به گروهِ جنگجویان و پهلوانان.

شکسته شود دل گوان را بجنگ نسازند زان پس به جایی درنگ

(در صورتِ کشته شدنِ ما) دلِ پهلوانانِ تورانی در جنگ می‌شکند و دیگر به هیچ وجه در میدانِ نبرد درنگ نخواهند کرد.

نکته ادبی: گوان: دلاوران. درنگ: توقف و ایستادگی.

همان به که با او نسازیم کین بروبر ببندیم راه کمین

بهتر این است که با آن‌ها (ایرانیان) نبردِ تن‌به‌تن نکنیم، بلکه راه را بر آنان ببندیم و کمین کنیم.

نکته ادبی: کین: انتقام یا نبرد تن‌به‌تن.

مگر خیره گردند و جویند جنگ سپاه اندر آرند زان جای تنگ

شاید آنان از این وضعیت به ستوه آیند و خود برای جنگ پیش‌قدم شوند و از آن جایگاهِ تنگ (دفاعی) بیرون بیایند.

نکته ادبی: خیره: در اینجا به معنای سردرگم یا درمانده.

چنین داد پاسخ بهومان که رو بگفتار تندی و در کار نو

(هومان به خود یا هم‌رزمانش گفت) پاسخِ هومان به این اوضاع این بود که باید رو به جلو رفت، با سخنانِ تند و در پیِ کارهای تازه و نو بود.

نکته ادبی: کارِ نو: کنایه از استراتژی جدید.

چو در پیش من برگشادی زبان بدانستم از آشکارت نهان

(سپس خطاب به گودرز) چون زبان به سخن گشودی و حرف زدی، من آنچه را که در دل پنهان داشتی، آشکارا دریافتم.

نکته ادبی: نهان: راز و آنچه در دل است.

که کس را ز ترکان نباشد خرد کز اندیشهٔ خویش رامش برد

که در میانِ تورانیان کسی نیست که عقل داشته باشد و بتواند از فکر و اندیشه، لذت و آسایش ببرد (هومان با طعنه از هوشِ تورانیان دفاع می‌کند).

نکته ادبی: رامش: آرامش و لذت.

ندانی که شیر ژیان روز جنگ نیالاید از بن بروباه چنگ

آیا نمی‌دانی که شیرِ قدرتمندِ روزِ نبرد، چنگالِ خود را به خاطرِ روباه (دشمنِ ضعیف) آلوده نمی‌کند؟

نکته ادبی: شیر ژیان: استعاره از پهلوانِ قدرتمند. روباه: استعاره از دشمنِ حقیر.

و دیگر دو لشکر چنین ساخته همه بادپایان سر افراخته

و دیگر اینکه دو لشکر چنان آماده و مهیا هستند و همه با اسبانِ تیزرو، آماده‌ی هجوم‌اند.

نکته ادبی: بادپایان: صفتِ اسبانِ تندرو و تیزپا.

بکینه دو تن پیش سازند جنگ همه نامداران بخایند چنگ

(باید بدانید) که به خاطرِ کینه‌توزی، دو نفر نبرد را آغاز می‌کنند و همه‌ی نامداران از شدتِ خشم، انگشت بر دندان می‌گزند.

نکته ادبی: خاییدنِ چنگ: کنایه از خشمِ شدید.

سپه را همه پیش باید شدن به انبوه زخمی بباید زدن

باید کلِ سپاه برای حمله پیش برود و با انبوهی از نیروها ضربه وارد کرد (نه با نبردِ تک‌نفره).

نکته ادبی: انبوه: جمعیتِ زیادِ لشکر.

تو اکنون سوی لشکرت باز شو برافراز گردن بسالار نو

تو اکنون به سمتِ لشکرِ خودت بازگرد و گردن‌فرازی کن و فرماندهیِ جدیدت را به رخ بکش.

نکته ادبی: سالارِ نو: اشاره به رهبرِ تازه یا فرماندهِ گروه.

کز ایرانیان چند جستم نبرد نزد پیش من کس جز از باد سرد

زیرا من از میانِ ایرانیان بسیار به دنبالِ نبرد گشتم، اما کسی جز بادِ سرد (هیچ‌کس) پیشِ من نیامد.

نکته ادبی: باد سرد: کنایه از هیچ‌کس و تهی‌دست بودن.

بدان رزمگه بر شود نام تو ز پیران برآید همه کام تو

در آن میدانِ نبرد، نام و آوازه‌ی تو بلند خواهد شد و از (دستِ) پیران به همه‌ی خواسته‌هایت خواهی رسید.

نکته ادبی: کام: آرزو و هدف.

بدو گفت هومان ببانگ بلند که بی کردن کار گفتار چند

هومان با صدای بلند به او گفت: چقدر می‌خواهی بدونِ انجامِ هیچ کاری، فقط حرف بزنی؟

نکته ادبی: ببانگ بلند: با فریاد و تاکید.

یکی داستان زد جهاندار شاه بیاد آورم اندرین کینه گاه

(هومان ادامه داد) پادشاهِ جهان‌دارِ تورانی داستانی را بازگو کرد که در این میدانِ نبرد آن را به یاد می‌آورم.

نکته ادبی: جهاندار شاه: اشاره به پادشاهِ توران.

که تخت کیان جست خواهی مجوی چو جویی از آتش مبرتاب روی

که اگر به دنبالِ پادشاهی و تختِ کیانی هستی، نباید به دنبالِ آن باشی (یا نباید در انجامش تعلل کنی) و چون آن را طلب کردی، نباید از آتش (سختیِ جنگ) روی برگردانی.

نکته ادبی: نبرتاب روی: پشت مکن و فرار نکن.

ترا آرزو جنگ و پیکار نیست وگر گل چنی راه بی خار نیست

تو که در دل، آرزوی جنگ و نبرد نداری؛ بدان که اگر گل می‌چینی، باید خارِ آن را نیز تحمل کنی (بدون رنج، دستاورد ممکن نیست).

نکته ادبی: راهِ بی خار: کنایه از مسیرِ آسان و بی‌خطر.

نداری ز ایران یکی شیرمرد که با من کند پیش لشکرنبرد

تو در سپاهِ ایران یک شیرمرد نداری که در برابرِ لشکر، با من بجنگد؟

نکته ادبی: شیرمرد: پهلوان و مبارزِ شجاع.

بچاره همی بازگردانیم نگیرم فریبت اگر دانیم

ما با حیله و چاره‌جویی، تو را بازمی‌گردانیم و اگر بدانم که قصدِ فریفتنِ مرا داری، فریبِ تو را نخواهم خورد.

نکته ادبی: چاره: تدبیر و حیله‌ی جنگی.

همه نامدراان پرخاشجوی بگودرز گفتند کاینست روی

همه‌ی پهلوانانِ پرخاشجو به گودرز گفتند که روشِ درست این است...

نکته ادبی: پرخاشجو: جنگ‌طلب.

که از ما یکی را به آوردگاه فرستی بنزدیک او کینه خواه

که از میانِ ما، یک نفر را به میدانِ نبرد بفرستی تا کینه‌خواهِ ما باشد (و با هومان بجنگد).

نکته ادبی: آوردگاه: میدانِ جنگ.

چنین داد پاسخ که امروز روی ندارد شدن جنگ را پیش اوی

(گودرز) چنین پاسخ داد که امروز، زمانِ مناسبی برای رویارویی و جنگ با او نیست.

نکته ادبی: روی: در اینجا به معنای راه و روش و همچنین زمانِ مناسب.

چو هومان ز گودرز برگشت چیر برآشفت برسان شیر دلیر

وقتی هومان از گودرز ناامید شد و با چیرگی (به نشانه‌ی بی‌اعتنایی) بازگشت، همچون شیری دلاور برآشفت.

نکته ادبی: چیر: در اینجا به معنای مغرور یا صاحب‌اختیار.

بخندید و روی از سپهبد بتافت سوی روزبانان لشکر شتافت

خندید و با بی‌اعتنایی از سردارِ ایرانی روی برگرداند و به سوی نگهبانانِ روز (مرزبانان) سپاه شتافت.

نکته ادبی: سپهبد: در اینجا منظور گودرز است.

کمان را بزه کرد و زیشان چهار بیفگند ز اسب اندران مرغزار

کمانش را آماده کرد (زه کرد) و چهار نفر از آنان (نگهبانان) را در آن مرغزار از اسب به زیر افکند.

نکته ادبی: بزه کرد: آماده‌سازیِ کمان برای تیراندازی.

چو آن روزبانان لشکر ز دور بدیدند زخم سرافراز تور

وقتی نگهبانانِ سپاه از دور، زخم‌زدنِ پهلوانِ تورانی را دیدند...

نکته ادبی: سرافراز تور: لقبِ هومان، پهلوانِ تورانی.

رهش بازدادند و بگریختند بورد با او نیاویختند

راه را برای او باز کردند و گریختند و با او درگیر نشدند.

نکته ادبی: نیاویختند: نجنگیدند و درگیر نشدند.

ببالا برآمد بکردار مست خروشش همی کوه را کرد پست

(هومان) با غرور و سرمستیِ ناشی از پیروزی، چنان فریاد می‌کشید که گویی کوه را به لرزه درمی‌آورد.

نکته ادبی: ببالا برآمد: بالا و پایین پریدن از سرِ غرور و هیجان. کردارِ مست: استعاره از رفتارهای نامتعادل ناشی از غرور.

همی نیزه برگاشت بر گرد سر که هومان ویسه است پیروزگر

و همی نیزه را بر گردِ سر می‌چرخاند و می‌گفت که هومانِ ویسه، پیروزمند است.

نکته ادبی: ویسه: نامِ پدرِ هومان.

خروشیدن نای رویین ز دشت برآمد چو نیزه ز بالا بگشت

صدای طبل‌های جنگی (نای رویین) از دشت بلند شد، در حالی که نیزه در هوا چرخ می‌خورد.

نکته ادبی: نای رویین: طبل یا شیپورِ جنگی از جنسِ مس.

ز شادی دلیران توران سپاه همی ترگ سودند بر چرخ ماه

دلاورانِ سپاهِ توران از شادی، کلاه‌خودهای خود را به سوی آسمان پرتاب کردند.

نکته ادبی: ترگ: کلاه‌خود. چرخِ ماه: استعاره از آسمانِ بلند.

چو هومان بیامد بدان چیرگی بپیچید گودرز زان خیرگی

وقتی هومان با آن پیروزی بازگشت، گودرز از آن بی‌باکی و گستاخیِ او آزرده شد.

نکته ادبی: خیرگی: گستاخی و خیره‌سری.

سپهبد پر از شرم گشته دژم گرفته برو خشم و تندی ستم

سپهسالار (گودرز) پر از شرم شد و اندوهگین گشت و خشم و تندی بر وجودش غلبه کرد.

نکته ادبی: دژم: غمگین و خشمگین. ستم: در اینجا به معنای فشارِ خشم.

بننگ از دلیران بپالود خوی سپهبد یکی اختر افگند پی

گودرز از ننگِ پهلوانان، عرقِ شرم بر پیشانی داشت و با خود اندیشید که باید سرنوشتی برای این کار رقم بزند.

نکته ادبی: بپالود خوی: عرق از پیشانی پاک کرد (کنایه از شرم). اختر افگند پی: کنایه از اندیشیدن و تصمیم گرفتن برای تقدیر.

کزیشان بد این پیشدستی بخون بدانند و هم بر بدی رهنمون

(اندیشید) که این پیش‌دستی در خون‌ریزی از جانبِ آنان بوده است و باید آنان را بشناسند و هم در بدی، راهنمایی برایشان باشند.

نکته ادبی: پیش‌دستی: آغاز کردنِ کارِ بد.

ازان پس بگردنکشان بنگرید که تا جنگ او را که آید پدید

پس از آن به پهلوانانِ بزرگ نگریست تا ببیند چه کسی برای نبرد با او (هومان) آماده است.

نکته ادبی: گردنکشان: پهلوانان و دلاورانِ مغرور.

خبر شد به بیژن که هومان چو شیر بپیش نیای تو آمد دلیر

خبر به بیژن رسید که هومان همچون شیری در برابرِ نیای (پدربزرگش، گودرز) دلیرانه ایستاده است.

نکته ادبی: نیا: در اینجا به معنای پدربزرگ (گودرز).

چو بشنید بیژن برآشفت سخت بخشم آمد آن شیر پنجه ز بخت

وقتی بیژن این را شنید، بسیار خشمگین شد و آن شیرِ جوان از سرِ سرنوشت و بختِ خود، در خشم فرو رفت.

نکته ادبی: شیر پنجه: استعاره از پهلوانِ جنگجو.

بفرمود تا برنهادند زین بران پیل تن دیزهٔ دوربین

دستور داد تا زین را بر آن اسبِ تنومند و خوش‌رنگ (دیزه) که چشمانِ تیزبینی داشت، قرار دهند.

نکته ادبی: دیزه: اسبی به رنگِ خاکستری یا کبود. دوربین: صفتِ اسب (تیزبین).

بپوشید رومی زره جنگ را یکی تنگ بر بست شبرنگ را

زرهِ رومیِ جنگی را پوشید و تنگِ (بندِ) اسبِ سیاه‌رنگش (شبرنگ) را محکم بست.

نکته ادبی: شبرنگ: اسبِ سیاه. تنگ: بندِ زین.

بپیش پدر شد پر از کیمیا سخن گفت با او ز بهر نیا

به نزدِ پدرش (گیو) رفت و در حالی که پر از حیله و تدبیر بود، درباره‌ی پدربزرگش با او سخن گفت.

نکته ادبی: کیمیا: در اینجا استعاره از هوش، تدبیر و نقشه.

چنین گفت مر گیو را کای پدر بگفتم ترا من همه دربدر

به گیو گفت: ای پدر، من همه چیز را برایت بازگو کردم.

نکته ادبی: دربدر: در اینجا به معنای کامل و جزئی.

که گودرز را هوش کمتر شدست بیین نبینی که دیگر شدست

که هوشِ گودرز کم شده است و آیا نمی‌بینی که او تغییر کرده و (مانندِ گذشته) نیست؟

نکته ادبی: دیگر شدن: تغییر کردن و ضعیف شدن.

دلش پر نهیبست و پر خون جگر ز تیمار وز درد چندان پسر

دلش پر از ترس و نگرانی شده و از غم و دردِ پسرانش، خونین‌جگر است.

نکته ادبی: نهیب: ترس و اضطراب. تیمار: غم و اندوه.

که از تن سرانشان جدا کرده دید بدان رزمگه جمله افگنده دید

نگاه کرد و دید که سرهای فرماندهان دشمن از بدن‌هایشان جدا شده و همگی در میدان جنگ بر زمین افتاده‌اند.

نکته ادبی: اشاره به فاجعه جنگی و غلبه قهرآمیز دشمن.

نشان آنک ترکی بیامد دلیر میان دلیران بکردار شیر

نشانه‌ای بود از اینکه یک پهلوانِ دلاورِ ترک به میانِ مبارزانِ ما آمده و مانند شیری خروشان می‌جنگد.

نکته ادبی: بکردار شیر تشبیهی بلیغ برای توصیف جسارت است.

بپیش نیا رفت نیزه بدست همی بر خروشید برسان مست

بیژن با نیزه در دست به سوی نیای خود (گودرز) رفت و مانند کسی که از خود بیخود شده است، فریاد می‌کشید.

نکته ادبی: برسان مست استعاره از شوریدگی و خشمِ جنگی است.

چنان بد کزین لشکر رنامدار سواری نبود از در کارزار

به گونه‌ای بود که در میان این لشکرِ نامدار، هیچ سواری برای میدان جنگ وجود نداشت.

نکته ادبی: بیانگرِ استیصالِ سپاه در برابرِ جنگجوی ترک.

که او را بنیزه برافراختی چو بر بابزن مرغ بر ساختی

کسی که بتواند او را با نیزه از اسب برباید و بلند کند، همچون پرنده‌ای که بر شکارِ خود مسلط می‌شود.

نکته ادبی: تشبیه به شکار پرنده، نشان‌دهنده قدرتِ بی‌حدِ جنگجو است.

تو ای مهربان باب بسیار هوش دو کتفم بدرع سیاوش بپوش

بیژن به گیو گفت: ای پدرِ مهربان و باهوش، زرهِ سیاوش را بر تنِ من بپوشان.

نکته ادبی: درخواستِ نمادین برای کسبِ هویت و قدرتِ پهلوانی.

نشاید جز از من که سازم نبرد بدان تا برآرم ز مردیش گرد

شایسته نیست کسی جز من به این نبرد برود، تا بتوانم گرد و غبارِ دلاوری و مردانگی را از این میدان بلند کنم.

نکته ادبی: کنایه از انجامِ کاری بزرگ و حماسی.

بدو گفت گیو ای پسر هوش دار بگفتار من سربسر گوش دار

گیو به او گفت: ای پسر، هوشیار باش و به تمامِ سخنانِ من به دقت گوش کن.

نکته ادبی: آغازِ پندِ حکیمانه پدر به فرزند.

تا گفته بودم که تندی مکن ز گودرز بر بد مگردان سخن

پیش از این گفتم که عجله و تندی مکن و در برابرِ فرمانِ گودرز، خودسرانه عمل نکن.

نکته ادبی: تاکید بر انضباطِ نظامی و احترام به سالارِ سپاه.

که او کار دیده ست و داناترست بدین لشکر نامور مهترست

چرا که او کارآزموده است و از همه داناتر، و در این لشکرِ بزرگ، او فرمانده و بزرگ‌ترِ ماست.

نکته ادبی: اشاره به خردِ جمعی و جایگاهِ فرماندهی.

سواران جنگی بپیش اندرند که بر کینه گه پیل را بشکرند

سوارانِ جنگ‌آوری پیشِ روی تو هستند که می‌توانند در میدانِ نبرد، حتی پیل‌های جنگی را هم از پای درآورند.

نکته ادبی: اغراق برای نشان دادنِ توانِ نظامیِ موجود.

نفرمود با او کسی را نبرد جوانی مگر مر ترا خیره کرد

گودرز به هیچ‌کس فرمانِ جنگ با او را نداد؛ مگر اینکه جوانیِ تو، خردت را گمراه کرده باشد.

نکته ادبی: اشاره به خطرِ هیجانِ جوانی.

که گردن بدین سان برافراختی بدین آرزو پیش من تاختی

که این‌گونه با گردن‌کشی و تکبر رفتار می‌کنی و با این خواسته پیشِ من آمدی.

نکته ادبی: سرزنشِ توأم با مهرِ پدرانه.

نیم من بدین کار همداستان مزن نیز پیشم چنین داستان

من با این کارِ تو موافق نیستم؛ پس دیگر چنین سخنانی پیشِ من مگو.

نکته ادبی: مخالفتِ صریحِ پدر با تصمیمِ فرزند.

بدو گفت بیژن که گر کام من نجویی نخواهی مگر نام من

بیژن به او گفت: اگر میلِ مرا نمی‌جویی، بدان که من هدفی جز کسبِ نام و افتخار ندارم.

نکته ادبی: بیانِ عطشِ بیژن برای افتخار.

شوم پیش سالار بسته کمر زنم دست بر جنگ هومان ببر

من پیشِ سپهسالار (گودرز) می‌روم و کمر به خدمت می‌بندم و با هومان مبارزه می‌کنم.

نکته ادبی: تصمیمِ قاطعِ بیژن برای پیگیریِ خواسته.

وزآنجا بزد اسب و برگاشت روی بنزدیک گودرز شد پوی پوی

از آنجا اسب را تاخت و روی برگرداند و با شتاب به نزدِ گودرز رفت.

نکته ادبی: نشان‌دهنده فوریت و اضطرار در رفتار.

ستایش کنان پیش او شد بدرد هم این داستان سربسر یاد کرد

در حالی که ستایش می‌کرد، با دلی پردرد نزدِ او رفت و تمامِ داستان را برایش بازگو کرد.

نکته ادبی: تضاد میانِ احترام (ستایش) و اندوه (دل‌درد).

که ای پهلوان جهاندار شاه شناسای هر کار و زیبای گاه

گفت: ای پهلوان و فرمانروای جهان، تو کسی هستی که راه و رسمِ هر کاری را می‌دانی و شایسته‌یِ این جایگاهِ بزرگی.

نکته ادبی: تکریمِ گودرز.

شگفتی همی بینم از تو یکی وگر چند هستم بهوش اندکی

من از تو شگفتیِ بزرگی می‌بینم، هرچند که خودم کم‌هوش و کم‌تجربه هستم.

نکته ادبی: تواضعِ ظاهری بیژن برای متقاعد کردنِ بزرگ‌تر.

کزین رزمگه بوستان ساختی دل از کین ترکان بپرداختی

اینکه از میدانِ جنگ، بوستان ساخته‌ای و انگار کینه‌ی ترکان را از دل بیرون کرده‌ای و اقدامی نمی‌کنی.

نکته ادبی: کنایه از سکون و عدمِ تحرکِ سپاه.

شگفتی تر آنک از میان سپاه یکی ترک بدبخت گم کرده راه

عجیب‌تر اینکه در میانِ سپاه، یک ترکِ بدبختِ گم‌گشته وجود دارد.

نکته ادبی: تحقیرِ هومان برای کم‌اهمیت جلوه دادنِ حریف.

بیامد که یزدان نیکی کنش همی بد سگالید با بد تنش

خداوند که نیکی‌بخش است، او را به اینجا آورده، در حالی که او با وجودِ پلیدش، بدخواه است.

نکته ادبی: باورِ بیژن به امدادِ غیبی در به دام افتادنِ دشمن.

بیاوردش از پیش توران سپاه بدان تا بدست تو گردد تباه

او را از سپاه توران جدا کرد تا به دستِ تو نابود شود.

نکته ادبی: تفسیرِ سرنوشت‌گرایانه بیژن.

بدام آمده گرگ برگاشتی ندانم کزین خود چه پنداشتی

گرگی در دام افتاده را رها کرده‌ای؛ نمی‌دانم چه تصوری از این کار داری؟

نکته ادبی: تشبیه دشمن به گرگِ در دام افتاده.

تو دانی که گر خون او بی درنگ بریزند پیران نیاید بجنگ

تو خود می‌دانی که اگر خونِ او را بی‌درنگ بریزیم، پیران (فرمانده دشمن) دیگر به جنگ نخواهد آمد.

نکته ادبی: استدلالِ نظامیِ بیژن.

مپدار کو کینه بیش آورد سپه را برین دشت پیش آورد

گمان مکن که اگر او کشته شود، کینه‌اش بیشتر می‌شود و سپاهش را به این دشت می‌کشاند.

نکته ادبی: پاسخ به ترسِ احتمالیِ فرماندهی.

من اینک بخون چنگ را شسته ام همان جنگ او را کمر بسته ام

من هم‌اکنون برای خونخواهی آماده‌ام و برای جنگ با او کمر بسته‌ام.

نکته ادبی: تأکید بر آمادگیِ کامل.

چو دستور باشد مرا پهلوان شوم پیش او چون هژبر دمان

اگر پهلوان و دستورِ ما اجازه دهد، همچون شیرِ غران به جنگِ او خواهم رفت.

نکته ادبی: استعاره هژبر دمان برای بیژن.

بفرماید اکنون سپهبد به گیو مگر کان سلیح سیاوش نیو

سپهسالار اکنون به گیو دستور دهد تا سلاحِ سیاوش را به من بدهد.

نکته ادبی: درخواستِ دوباره برای تجهیزاتِ نمادین.

دهد مر مرا خود و رومی زره ز بند زره برگشاید گره

خودِ رومی و زرهِ مرا آماده کند و بندهای آن را بگشاید تا بپوشم.

نکته ادبی: جزئیاتِ تجهیزاتِ جنگی.

چو بشنید گودرز گفتار اوی بدید آن دل و رای هشیار اوی

چون گودرز سخنانِ او را شنید، آن دلیری و عقلِ هوشیارانه‌اش را مشاهده کرد.

نکته ادبی: آغازِ تغییرِ نظرِ گودرز.

ز شادی برو آفرین کرد سخت که از تو مگرداد جاوید بخت

از سرِ شادی بسیار او را آفرین گفت و دعا کرد که بختش همیشه بیدار باشد.

نکته ادبی: تحسینِ غیرمنتظره.

تو تا برنشستی بزین پلنگ نهنگ از دم آسود و شیران ز جنگ

از زمانی که بر این اسبِ تندرو (پلنگ) سوار شدی، نهنگ‌ها از ترسِ تو آرام گرفتند و شیران از جنگ دست کشیدند.

نکته ادبی: اغراق در وصفِ شجاعت و تأثیرِ حضورِ بیژن.

بهر کارزار اندر آیی دلیر بهر جنگ پیروز باشی چو شیر

در هر نبردی که شرکت می‌کنی، دلاوری و در همه جنگ‌ها مانند شیر پیروز هستی.

نکته ادبی: تأکید بر جایگاهِ پیروزمندانه بیژن.

نگه کن که با او به آوردگاه توانی شدن زان پس آورد خواه

اما نگاه کن که آیا می‌توانی پس از این در میدانِ نبرد با او بجنگی؟

نکته ادبی: سؤالِ احتیاط‌آمیز.

که هومان یکی بدکنش ریمنست بورد جنگ او چو آهرمنست

چرا که هومان کسی است که کردارش زشت و آلوده است و در میدان جنگ، همچون اهریمن است.

نکته ادبی: توصیفِ شخصیتِ شرورِ هومان.

جوانی و ناگشته بر سر سپهر نداری همی بر تن خویش مهر

تو جوانی و هنوز دنیا را ندیده‌ای، انگار که به جانِ خودت دلسوزی نداری.

نکته ادبی: اشاره به جوانی و کم‌تجربگی.

بمان تا یکی رزم دیده هژبر فرستم بجنگش بکردار ابر

بگذار کسی که شیرِ جنگ‌دیده است را بفرستم تا مانند ابری باران‌زا بر سرش ببارد.

نکته ادبی: استعاره باریدن برای حمله و تیراندازی.

برو تیرباران کند چون تگرگ بسر بر بدوزدش پولاد ترگ

تا تیرهایش همچون تگرگ بر سرِ او ببارد و کلاه‌خودِ پولادینش را سوراخ کند.

نکته ادبی: ترسیمِ دقیقِ یک حمله موفق.

بدو گفت بیژن که ای پهلوان هنرمند باشد دلیر و جوان

بیژن به او گفت: ای پهلوان، کسی که هنرمند است، دلیر و جوان هم هست (شجاعت ملازمِ جوانی است).

نکته ادبی: پاسخِ منطقیِ بیژن.

مرا گر بدیدی برزم فرود ز سر باز باید کنون آزمود

اگر مرا در میدانِ رزم آزموده بودی، اکنون دیگر نیازی به آزمایشِ دوباره نداشتی.

نکته ادبی: گلایه‌ی مودبانه از عدمِ اعتماد.

بجنگ پشن بر نوشتم زمین نبیند کسی پشت من روز کین

در جنگ با پشن، زمین را به لرزه درآوردم؛ هیچ‌کس پشتِ مرا در روزِ نبرد ندیده است.

نکته ادبی: اشاره به افتخاراتِ گذشته.

مرا زندگانی نه اندر خورست گر از دیگرانم هنر کمترست

اگر هنرِ من از دیگران کمتر باشد، اصلاً زندگی برایم ارزش ندارد.

نکته ادبی: تعهدِ مطلقِ بیژن به ارزش‌های پهلوانی.

وگر بازداری مرا زین سخن بدان روی کآهنگ هومان مکن

و اگر مرا از این کار بازداری، به این بهانه که به جنگِ هومان نروم.

نکته ادبی: پیش‌بینیِ ممانعتِ گودرز.

بنالم من از پهلوان پیش شاه نخواهم کمر زان سپس نه کلاه

از دستِ تو به نزدِ شاه شکایت خواهم کرد و از آن پس دیگر نه کمر به جنگ می‌بندم و نه کلاهِ پهلوانی بر سر می‌گذارم.

نکته ادبی: تهدیدِ محترمانه برای دست شستن از کارِ پهلوانی.

بخندید گودرز و زو شاد شد بسان یکی سرو آزاد شد

گودرز خندید و از او شاد شد و مانند سروِ آزادی سرافراز گشت.

نکته ادبی: نشانه رضایت و غرورِ پدرانه.

بدو گفت نیک اختر و بخت گیو که فرزند بیند همی چون تو نیو

به او گفت: بختِ گیو نیکو است که فرزندی دلاور چون تو دارد.

نکته ادبی: تحسینِ نژاد و تبارِ بیژن.

تو تا چنگ را باز کردی بجنگ فروماند از جنگ چنگ پلنگ

از آن لحظه که در جنگ پنجه گشودی، پلنگ از ترسِ تو در جنگ درمانده شد.

نکته ادبی: اغراق در دلاوری بیژن.

ترا دادم این رزم هومان کنون مگر بخت نیکت بود رهنمون

اکنون این نبرد با هومان را به تو سپردم؛ امید که بختِ نیک تو را راهنمایی کند.

نکته ادبی: اجازه نهایی و دعای خیرِ فرمانده.

گر این اهرمن را بدست تو هوش براید بفرمان یزدان بکوش

اگر درایت و هوشِ کافی برای پیروزی بر این دشمن پلید را در خود می‌بینی، به نام خداوند برخیز و با تمام توان تلاش کن.

نکته ادبی: اهرمن در اینجا نماد دشمن و بدخواهی است که تقابل خیر و شر را تداعی می‌کند.

بنام جهاندار یزدان ما بپیروزی شاه و گردان ما

به نام خدای جهان‌آفرین و برای پیروزی پادشاه و لشکریان دلاورمان.

نکته ادبی: جهاندار یزدان صفت ایزد است که مالکیت و فرمانروایی هستی را می‌رساند.

بگویم کنون گیو را کان زره که بیژن همی خواهد او را بده

اکنون به گیو بگو تا آن زرهی را که بیژن از او خواسته است، به وی تحویل دهد.

نکته ادبی: این بیت آغازِ فرمانِ غیرمستقیم برای تجهیزِ رزمنده است.

گر ایدنک پیروز باشی بروی ترا بیشتر نزد من آبروی

اگر در این نبرد بر دشمن پیروز شوی، جایگاه و آبروی تو نزد من بسیار بالاتر خواهد رفت.

نکته ادبی: آبروی بیشتر نشان‌دهنده‌ی ارزشِ پیروزی در نظامِ پهلوانی است.

ز فرهاد و گیوت برآرم بجاه بگنج و سپاه و بتخت و کلاه

من تو و گیو را با دادن مقام، ثروت، سپاه و تخت و کلاه پادشاهی، به جاه و جلال می‌رسانم.

نکته ادبی: تخت و کلاه کنایه از اقتدار و پادشاهی است.

بگفت این سخن با نبیره نیا نبیره پر از بند و پر کیمیا

سخن را با نوه گودرز (بیژن) گفت؛ کسی که سرشار از حیله‌های جنگی و دانش نظامی بود.

نکته ادبی: نبیره نیا اشاره به بیژن است و کیمیا در اینجا کنایه از دانش و فنون رزمی است.

پیاده شد از اسب و روی زمین ببوسید و بر باب کرد آفرین

بیژن از اسب پایین آمد، زمین را بوسید و پدر (گیو) را دعا کرد.

نکته ادبی: بوسیدن زمین نماد احترامِ مطلقِ فرزند به پدر است.

بخواند آن زمان گیو را پهلوان سخن گفت با او ز بهر جوان

در همان لحظه گیو پهلوان، بیژن را فراخواند و در مورد آن جوان (سیاوش) با او سخن گفت.

نکته ادبی: سخن گفتن از آن جوان، یادآوریِ آرمان‌های سیاوش است.

وزان خسروانی زره یاد کرد کجا خواست بیژن ز بهر نبرد

و از آن زرهِ شاهانه یاد کرد که بیژن برای میدان جنگ طلب کرده بود.

نکته ادبی: خسروانی در اینجا به معنای منتسب به پادشاهان و باارزش است.

چنین داد پاسخ پدر را پسر که ای پهلوان جهان سربسر

پسر به پدر پاسخ داد: ای پهلوانِ کل جهان.

نکته ادبی: سربسر به معنای تمام و کمال است که در اینجا تأکیدی بر گستره پهلوانیِ گودرز است.

مرا هوش و جان و جهان این یکیست بچشمم چنین جان او خوار نیست

جان و هوش و جهان من، همه برای این هدف یکی شده است و در چشمان من، جانم ارزشی ندارد.

نکته ادبی: خوار بودن جان در اینجا نشانه‌ی ازخودگذشتگی در راه هدف است.

بدو گفت گودرز کای مهربان جز این برد باید بوی بر گمان

گیو به او گفت: ای عزیز، باید در این کار تأمل و تفکر بیشتری داشته باشی.

نکته ادبی: گمان در این بیت به معنای اندیشه و تأمل است.

که هر چند بیژن جوانست و نو بهر کار دارد خرد پیشرو

اگرچه بیژن جوان و بی‌تجربه است، اما در هر کاری خرد و دانش خود را راهنما قرار می‌دهد.

نکته ادبی: خرد پیشرو استعاره از تعقل است که مانع از تصمیمات نسنجیده می‌شود.

و دیگر که این جای کین جستنست جهان را ز آهرمنان شستنست

دیگر اینکه این مکان جای خون‌خواهی است و باید جهان را از وجود پلیدان پاک کرد.

نکته ادبی: شستن جهان از آهرمن کنایه از نابودی شرارت است.

بکین سیاوش بفرمان شاه نشاید بپیوند کردن نگاه

برای خون‌خواهی سیاوش و به فرمان شاه، نباید هیچ‌گونه تردید یا کوتاهی کرد.

نکته ادبی: پیوند کردن نگاه کنایه از تردید و تعلل است.

و گر بارد از ابر پولاد تیغ نشاید که دارم ما جان دریغ

و حتی اگر از آسمان بارانِ شمشیر ببارد، نباید از فدا کردن جان دریغ کرد.

نکته ادبی: ابر پولاد تیغ یک تصویرسازی اغراق‌آمیز برای شدت جنگ است.

نشاید شکستن دلش را بجنگ بگوشیدنش جامهٔ نام و ننگ

نباید در جنگ، دل او را شکست و باعثِ بدنامی و رسوایی شد.

نکته ادبی: جامه نام و ننگ کنایه از شهرت و اعتبار پهلوان است.

که چون کاهلی پیشه گیرد جوان بماند منش پست و تیره روان

چرا که وقتی جوان تنبلی و کاهلی را پیشه کند، همت او پایین می‌آید و روحش تیره می‌شود.

نکته ادبی: تیره روان شدن کنایه از ناامیدی و سستی اراده است.

چو پاسخ چنین یافت چاره نبود یکی با پسر نیز بند آزمود

وقتی گیو چنین پاسخی شنید، چاره‌ای ندید و دوباره با پسر خود در این مورد صحبت کرد تا او را بیازماید.

نکته ادبی: بند آزمودن در اینجا کنایه از امتحان کردنِ اراده‌ی طرف مقابل است.

بگودرز گفت ای جهان پهلوان بجایی که پیکار خیزد بجان

به گودرز گفت: ای پهلوان جهان، در جایی که جنگ مرگ و زندگی مطرح است.

نکته ادبی: پیکار خیزد بجان کنایه از نبردِ سرنوشت‌ساز و خونین است.

مرا خود شب و روز کارست پیش چرا داد باید مرا جان خویش

من هر لحظه برای نبرد آماده‌ام؛ چرا باید جان خود را (در گروِ زره) قرار دهم؟

نکته ادبی: کار پیش داشتن به معنای درگیر بودن در امورِ مهم است.

نه فرزند باید نه گنج و سپاه نه آزرم سالار و فرمان شاه

نه فرزند برایم مهم است، نه ثروت و لشکر، و نه حتی شرم از پادشاه و فرمان‌های او.

نکته ادبی: نفی این امور نشان‌دهنده‌ی اولویتِ مطلقِ میدانِ رزم برای بیژن است.

اگر جنگ جوید سلیحش کجاست زره دارد از من چه بایدش خواست

اگر او جنگ می‌طلبد، سلاحش کجاست؟ زره را که از من دارد، دیگر چه نیازی به من دارد؟

نکته ادبی: پرسش انکاری در اینجا برای نشان دادن بیهودگیِ وابستگی است.

چنین گفت پیش پدر رزمساز که ما را بدرع تو ناید نیاز

رزم‌ساز (بیژن) به پدر گفت: ما به زره تو نیازی نداریم.

نکته ادبی: رزم‌ساز لقبی است که به بیژن به خاطر مهارتش داده شده است.

برانی که اندر جهان سربسر بدرع تو جویند مردان هنر

بر آن چیزی که در تمام جهان، مردان هنرمند و پهلوان به زره تو نیازمندند.

نکته ادبی: مردان هنر در شاهنامه به معنای مردانِ جنگاور و توانمند است.

چو درع سیاوش نباشد بجنگ نجویند گردنکشان نام و ننگ

چون زره سیاوش در میدان جنگ نباشد، دلاوران به دنبال نام و ننگ (افتخار) نمی‌گردند.

نکته ادبی: اشاره به تقدسِ زره سیاوش به عنوان نماد پیروزی و اعتبار است.

برانگیخت اسب از میان سپاه که آید ز لشکر به آوردگاه

اسبش را از میان سپاه به حرکت درآورد تا از لشکر به سمت میدان نبرد برود.

نکته ادبی: آوردگاه همان میدان جنگ است.

چو از پیش گودرز شد ناپدید دل گیو ز اندوه او بردمید

همین که از چشم گودرز دور شد، دلِ گیو از شدت اندوه برای او پر از خون شد.

نکته ادبی: دل بردمیدن کنایه از تپشِ شدیدِ ناشی از غم و اضطراب است.

پشیمان شد از درد دل خون گریست نگر تا غم و مهر فرزند چیست

پشیمان شد، از شدت درد گریست؛ ببین که مهر و غم فرزند چیست.

نکته ادبی: شاعر در اینجا مخاطب را به تفکر در عمق عاطفیِ رابطه پدر و فرزندی دعوت می‌کند.

یکی بسمان برفرازید سر پر از خون دل از درد خسته جگر

سرش را به سوی آسمان بلند کرد، با دلی پر از خون و جگری دردمند و خسته.

نکته ادبی: خسته جگر استعاره از رنجِ روحی عمیق است.

بدادار گفت ار جهان داوری یکی سوی این خسته دل بنگری

به خداوند دادگر گفت: اگر تو حاکمِ جهان هستی، نگاهی به این دلِ رنجور من بینداز.

نکته ادبی: دادار به معنای آفریننده و دادگر است.

نسوزی تو از جان بیژن دلم که ز آب مژه تا دل اندر گلم

تو جان بیژن را از من نگیر، که از اشک چشمانم تا قلبم غرق در رنج و غم هستم.

نکته ادبی: آب مژه کنایه از اشک و غمِ عمیق است.

بمن بازبخشش تو ای کردگار بگردان ز جانش بد روزگار

ای کردگار، او را به من ببخش و روزگار بد را از جانش دور بگردان.

نکته ادبی: بازبخشیدن در اینجا به معنای حفظ کردنِ جان است.

بیامد پراندیشه دل پهلوان پراز خون دل ازبهر رفته جوان

گیو پهلوان، پر از فکر و اندیشه آمد، با دلی خونین برای آن جوانِ رفته به میدان.

نکته ادبی: پراندیشه بودن کنایه از اضطرابِ شدید است.

بدل گفت خیره بیازردمش چرا خواسته پیش ناوردمش

در دل با خود گفت: بیهوده او را آزرده کردم، چرا خواسته‌اش را برآورده نکردم؟

نکته ادبی: خیره بیازردن به معنای بیهوده و بدون دلیل رنجاندن است.

گر او را ز هومان بد آید بسر چه باید مرا درع و تیغ و کمر

اگر از دست هومان بلایی به سرش بیاید، زره و شمشیر و کمر چه ارزشی برای من دارد؟

نکته ادبی: هومان نام دشمن است که بیژن به جنگ او رفته است.

بمانم پر از حسرت و درد و خشم پر از آرزو دل پر از آب چشم

با حسرت و درد و خشم باقی می‌مانم، در حالی که دلم پر از آرزو و چشمانم پر از اشک است.

نکته ادبی: آرزو در اینجا حسرتِ دیدار است.

وزانجا دمان هم بکردار گرد بپیش پسر شد بجای نبرد

و از آنجا با شتاب، مانند گردباد به سمت پسر و میدان نبرد رفت.

نکته ادبی: کردار گرد به معنای مثل باد و گردباد، نماد سرعت و شتاب است.

بدو گفت ما را چه داری بتنگ همی تیزی آری بجای درنگ

به او گفت: چرا ما را در تنگنا قرار می‌دهی و به جای صبر، عجله می‌کنی؟

نکته ادبی: تنگی آوردن کنایه از ایجاد فشار روانی یا محاصره است.

سیه مار چندان دمد روز جنگ که از ژرف دریا برآید نهنگ

هنگام جنگ، مار سیاه چنان زهری می‌پاشد که نهنگ از اعماق دریا بیرون می‌آید.

نکته ادبی: تشبیه برای نشان دادن شدت و هولناکیِ صحنه نبرد است.

درفشیدن ماه چندان بود که خورشید تابنده پنهان بود

درخششِ ماه در میدان چنان زیاد بود که خورشیدِ تابان در برابرش پنهان می‌شد.

نکته ادبی: نمادِ غلبه‌ی سپاه دشمن یا شکوهِ میدان رزم است.

کنون سوی هومان شتابی همی ز فرمان من سر بتابی همی

اکنون به سوی هومان می‌شتابی و از فرمان من سرپیچی می‌کنی؟

نکته ادبی: سر تابیدن کنایه از نافرمانی و سرکشی است.

چنین برگزینی همی رای خویش ندانی که چون آیدت کار پیش

رأی و نظر خودت را برمی‌گزینی، اما نمی‌دانی که چه کار سختی پیش رو داری.

نکته ادبی: کار پیش آمدن به معنای رویارویی با حادثه‌ای دشوار است.

بدو گفت بیژن که ای نیو باب دل من ز کین سیاوش متاب

بیژن به او گفت: ای پدرِ دلاور، از خون‌خواهی سیاوش دست بردار (منصرف نشو).

نکته ادبی: نیو به معنای پهلوان و دلاور است.

که هومان نه از روی وز آهنست نه پیل ژیان و نه آهرمنست

که هومان نه از روی و آهن است (شکست‌ناپذیر نیست)، نه فیل خشمگین است و نه اهریمن.

نکته ادبی: اشاره به این که دشمن نیز فانی و شکست‌پذیر است.

یکی مرد جنگست و من جنگجوی ازو برنتابم ببخت تو روی

او یک مرد جنگی است و من هم جنگجو هستم؛ به خاطرِ اقبال تو، از او روی برنمی‌گردانم.

نکته ادبی: بختِ پدر به عنوان پشتیبانِ معنوی بیژن ذکر شده است.

نوشته مگر بر سرم دیگرست زمانه بدست جهانداورست

شاید سرنوشتِ من این‌گونه نوشته شده باشد؛ زمانه دستِ خداوندِ جهان است.

نکته ادبی: نوشته در اینجا اشاره به سرنوشتِ مقدر است.

اگر بودنی بود دل را بغم سزد گر نداری نباشی دژم

اگر تقدیرِ وقوعِ حادثه‌ای باشد، دلیلی ندارد که غمگین باشی یا نگران شوی.

نکته ادبی: دژم به معنای غمگین و خشمگین است.

چو بنشید گفتار پور دلیر میان بستهٔ جنگ برسان شیر

وقتی این گفتارِ پسرِ دلیر را شنید، همچون شیری برای جنگ کمر بست.

نکته ادبی: میان بسته به معنای آماده شدن برای رزم است.

فرودآمد از دیزهٔ راهجوی سپر داد و درع سیاوش بدوی

از اسبِ راهجوی خود (دیزه) پایین آمد و زره سیاوش را به او داد.

نکته ادبی: دیزه نام اسبِ مشهورِ گیو است که در شاهنامه به آن اشاره شده است.

بدو گفت گر کارزارت هواست چنین بر خرد کام تو پادشاست

بیژن به هومان گفت اگر مشتاقِ نبرد هستی، از این اسب استفاده کن تا در راه رسیدن به خواسته و پیروزی‌ات، بر کار خود مسلط باشی.

نکته ادبی: باره در اینجا به معنای اسبِ تندرو و مرکب جنگی است.

برین بارهٔ گامزن برنشین که زیر تو اندر نوردد زمین

بر این اسب تندرو سوار شو که زمین را زیر پای خود در می‌نوردد و با سرعت پیش می‌رود.

نکته ادبی: نوردیدن زمین کنایه از سرعت بالای اسب است.

سلیحم همیدون بکار آیدت چو با اهرمن کارزار آیدت

من حتی سلاح نیز در اختیار تو می‌گذارم تا وقتی برای نبرد با من (که چون دیوی در میدان ظاهر می‌شوم) آماده شدی، دست‌خالی نباشی.

نکته ادبی: اهرمان به معنای دیو و نماد پلیدی است که اینجا برای بیژن به کار رفته تا قدرت خود را نشان دهد.

چو اسب پدر دید بر پای پیش چو باد اندر آمد ز بالای خویش

بیژن وقتی اسب پدر را پیش روی خود دید، همچون باد با چالاکی بر آن سوار شد.

نکته ادبی: تشبیه بیژن به باد نشان‌دهنده سرعت و تسلط اوست.

بران بارهٔ خسروی برنشست کمربست و بگرفت گرزش بدست

بیژن بر آن اسبِ مخصوصِ پهلوانان نشست، کمربند جنگی را محکم بست و گرزش را به دست گرفت.

نکته ادبی: باره خسروی اشاره به اسب گرانبها و شاهانه دارد.

یکی ترجمان را ز لشکر بجست که گفتار ترکان بداند درست

بیژن از میان لشکر، مترجمی را جستجو کرد که زبانِ ترکان را به‌خوبی بشناسد.

نکته ادبی: ترجمان همان مترجم است که در متون کهن به کار می‌رفته.

بیامد بسان هژبر ژیان بکین سیاوش بسته میان

بیژن همچون شیری خشمگین به میدان آمد؛ کسی که برای گرفتن انتقام سیاوش، کمر به قتل دشمن بسته بود.

نکته ادبی: هژبر ژیان استعاره از شیر خشمگین و پرتوان است.

چو بیژن بنزدیک هومان رسید یکی آهنین کوه پوشیده دید

هنگامی که بیژن به هومان نزدیک شد، او را مانند کوهی آهنین (سراپا در زره) دید.

نکته ادبی: تشبیه هومان به کوه آهنین کنایه از تجهیزات کامل جنگی و هیبت اوست.

ز جوشن همه دشت روشن شده یکی پیل در زیر جوشن شده

از تابش نور بر زره او، تمام دشت روشن شده بود و هومان مانند پیلی قدرتمند در زیرِ آن زره قرار داشت.

نکته ادبی: پیل در اینجا نماد قدرت بدنی فوق‌العاده است.

ازان پس بفرمود تا ترجمان یکی بانگ برزد بران بدگمان

سپس بیژن دستور داد تا مترجم، با صدای بلند هومانِ بدگمان را مخاطب قرار دهد.

نکته ادبی: بدگمان در اینجا اشاره به دشمنی و سوءنیت هومان دارد.

که گر جنگ جویی یگی بازگرد که بیژن همی با تو جوید نبرد

پیام این بود: اگر طالب جنگ هستی، برگرد و آماده شو که بیژن با تو نبرد خواهد کرد.

نکته ادبی: بازگرد در اینجا به معنای آمادگی برای شروع نبرد است.

همی گوید ای رزم دیده سوار چه پویانی اسب اندرین مرغزار

بیژن می‌گوید: ای پهلوانی که میدان‌دیده هستی، چرا با اسب در این دشت می‌گردی و خود را نشان می‌دهی؟

نکته ادبی: پویانی اسب کنایه از تظاهر به قدرت در میدان نبرد است.

کز افراسیاب اندر آیدت بد ز توران زمین بر تو نفرین سزد

از افراسیاب به تو بدی خواهد رسید و مردم توران زمین تو را نفرین خواهند کرد.

نکته ادبی: افراسیاب نماد فرمانروای توران و دشمن اصلی ایرانیان است.

بکینه پی افگنده و بدخوی ز ترکان گنهکارتر کس توی

تو که به خاطر کینه، دائم در پی آشوب هستی، از همه ترکان گنهکارتر، تو هستی.

نکته ادبی: پی افگنده کنایه از کسی است که پایه فتنه را می‌گذارد.

عنان بازکش زین تگاور هیون کت اکنون ز کینه بجوشید خون

افسار اسب را نگه دار و از این نبرد عقب‌نشینی نکن، که اکنون خون تو از خشم به جوش آمده است.

نکته ادبی: هیون به معنای اسبِ تندرو و قوی‌هیکل است.

یکی برگزین جایگاه نبرد بدشت و در و کوه با من بگرد

جایگاه مشخصی را برای نبرد انتخاب کن تا در دشت و کوه به دنبال هم بگردیم.

نکته ادبی: اشاره به رسمِ مبارزه تن‌به‌تن در مکان مشخص.

وگر در میان دو رویه سپاه بگردی بلاف از پی نام و جاه

و یا اگر می‌خواهی بین دو سپاه بجنگی، با ادعای بزرگی و برای کسب نام و نشان در آنجا حاضر شو.

نکته ادبی: دو رویه سپاه یعنی جایی که دو سپاه روبروی هم ایستاده‌اند.

کجا دشمن و دوست بیند ترا دل اکنون کجا برگزیند ترا

جایی که هم دوست و هم دشمن تو را ببیند و هرکجا که دلت گواهی می‌دهد و می‌پسندد، بجنگ.

نکته ادبی: اشاره به انتخاب میدان نبردِ عادلانه و علنی.

چو بشنید هومان بدو گفت زه زره را بکینم تو بستی گره

هومان وقتی این سخن را شنید گفت: آفرین، تو با این دعوتت، گرهِ کینه‌ی من را باز کردی و به من انگیزه دادی.

نکته ادبی: زه در اینجا به معنای آفرین و احسنت است.

ز یزدان سپاس و بدویم پناه کت آورد پیشم بدین رزمگاه

سپاس خدای را که تو را به این میدان نبرد آورد تا با من روبرو شوی.

نکته ادبی: اشاره به اعتقاد به تقدیر و خواست یزدان در نبرد.

بلشکر بران سان فرستمت باز که گیو از تو ماند بگرم و گداز

تو را چنان به سوی لشکرت بازمی‌گردانم (که در واقع جنازه‌ات را بازگردانند) که گیو، پدرت، از داغ تو بسوزد و بگدازد.

نکته ادبی: اشاره به کینه‌توزی هومان نسبت به گیو.

سرت را ز تن دور مانم نه دیر چنان کز تبارت فراوان دلیر

به زودی سرت را از تن جدا می‌کنم، همان‌طور که بسیاری از دلیران تبار تو را از پای درآورده‌ام.

نکته ادبی: مانم در اینجا به معنای باقی گذاشتن یا قرار دادن است.

چه سودست کآمد بنزدیک شب رو اکنون بزنهار تاریک شب

الان که شب شده، چه فایده‌ای در جنگیدن است؟ حالا در پناه تاریکی شب برو.

نکته ادبی: زنهار به معنای امان و پناه است.

من اکنون یکی باز لشگر شوم بشبگیر نزدیک مهتر شوم

من اکنون به سمت لشکر خود می‌روم و فردا صبح پیشِ فرمانده (پیران) خواهم رفت.

نکته ادبی: شبگیر به معنای اول صبح و زمانِ سپیده‌دم است.

وزآنجا دمان گردن افراخته بیایم نبرد ترا ساخته

و از آنجا با غرور و افتخار، برای جنگ با تو باز خواهم گشت.

نکته ادبی: دمان به معنای خشمگین و با شتاب است.

چنین پاسخ آورد بیژن که شو پست باد و آهرمنت پیشرو

بیژن پاسخ داد که برو، و امیدوارم دیوان (آهرمن) راهبرِ تو باشند و تو را به هلاکت برسانند.

نکته ادبی: پست باد کنایه از آرزوی شکست برای دشمن است.

همه دشمنان سربسر کشته باد گر آواره از جنگ برگشته باد

همه دشمنان تو کشته شوند، اگر قرار باشد تو از این جنگ زنده برگردی.

نکته ادبی: اشاره به یقینِ بیژن در پیروزی.

چو فردا بیایی به آوردگاه نبیند ترا نیز شاه و سپاه

فردا که به میدان بیایی، دیگر نه شاه و نه سپاه، تو را زنده نخواهند دید.

نکته ادبی: تحدیدِ زمان نبرد به روز بعد.

سرت را چنان دور مانم ز پای کزان پس بلشکر نیایدت رای

سر تو را چنان از بدنت جدا می‌کنم که دیگر هیچ‌گاه به فکر بازگشت به لشکر نباشی.

نکته ادبی: رای در اینجا به معنای قصد و اراده است.

وزآن جایگه روی برگاشتند بشب دشت پیکار بگذاشتند

سپس از آنجا بازگشتند و دشت نبرد را در تاریکی شب رها کردند.

نکته ادبی: روی برگاشتن کنایه از بازگشتن و ترک محل است.

بلشکر گه خویش بازآمدند بر پهلوانان فراز آمدند

به اردوگاه خود بازگشتند و نزد پهلوانان خود رسیدند.

نکته ادبی: فراز آمدن در اینجا به معنای رسیدن و حاضر شدن است.

همه شب بخواب اند آسیب شیب ز پیکارشان دل شده ناشکیب

تمام شب به فکرِ نبردِ پیش‌رو بودند و دل‌هایشان از بی‌تابیِ جنگ آرام نداشت.

نکته ادبی: آسیبِ شیب استعاره از سختی و فشار نبرد است.

سپیده چو از کوه سربردمید شد آن دامن تیره شب ناپدید

چون سپیده از کوه سر برآورد، تاریکیِ شب از بین رفت.

نکته ادبی: آغاز روز و پایانِ شب.

بپوشید هومان سلیح نبرد سخن پیش پیران همه یاد کرد

هومان لباس جنگ پوشید و تمامِ سخنانِ بیژن را برای پیران بازگو کرد.

نکته ادبی: سلیح به معنای سلاح و ساز و برگ جنگی است.

که من بیژن گیو را خواستم همه شب همی جنگش آراستم

که من به دنبال بیژن گیو بودم و تمام شب را به فکرِ جنگ با او گذراندم.

نکته ادبی: آراستن جنگ به معنای برنامه‌ریزی برای آن است.

یکی ترجمان را ز لشکر بخواند بگلگون بادآورش برنشاند

مترجمی را از لشکر فراخواند و او را بر اسبِ گلگونِ بادپا سوار کرد.

نکته ادبی: گلگون نام اسب یا توصیف رنگ اسب است.

که رو پیش بیژن بگویش که زود بیایی دمان گر من آیم چو دود

و به او گفت برو نزد بیژن و بگو سریع بیاید، که من مانند باد (سریع) به سمت او می‌آیم.

نکته ادبی: چو دود کنایه از سرعتِ بسیار زیاد است.

فرستاده برگشت و با او بگفت که با جان پاکت خرد باد جفت

فرستاده بازگشت و به بیژن گفت که امیدوارم خرد و جانِ پاکت همیشه همراهت باشند.

نکته ادبی: دعاگونه‌ای برای پهلوان.

سپهدار هومان بیامد چو گرد بدان تا ز بیژن بجوید نبرد

هومان، آن سردار، همچون گردباد به میدان آمد تا با بیژن بجنگد.

نکته ادبی: چو گرد کنایه از سرعت و قدرت زیاد در حرکت است.

چو بشنید بیژن بیامد دمان بسیچیده جنگ با ترجمان

بیژن نیز وقتی شنید، خشمگین به میدان آمد و با مترجم (که حامل پیام بود) آماده جنگ شد.

نکته ادبی: دمان به معنای خشمگین و شتابان است.

بپشت شباهنگ بر بسته تنگ چو جنگی پلنگی گرازان بجنگ

بر پشت اسبِ سریعِ خود، با آمادگیِ کامل، مانند پلنگی که برای شکار می‌غرد، به میدان آمد.

نکته ادبی: شباهنگ به معنای اسبِ تندرو یا اسبِ شب‌رو است.

زره با گره بر بر پهلوی درفشان سر از مغفر خسروی

زرهی گره‌خورده و محکم بر تن داشت و کلاهِ جنگیِ پادشاهیِ او می‌درخشید.

نکته ادبی: مغفر نوعی کلاهِ خودِ جنگی است.

بهومان چنین گفت کای بادسار ببردی ز من دوش سر یاددار

بیژن به هومان گفت ای فردِ سبک‌سر، دیشب با حرف‌هایت می‌خواستی سرِ مرا ببری.

نکته ادبی: بادسار کنایه از آدمِ بیهوده‌گو و سبک‌مغز است.

امیدستم امروز کین تیغ من سرت را ز بن بگسلاند ز تن

امیدوارم امروز این شمشیر من، سرت را از تن جدا کند.

نکته ادبی: تیغ در اینجا استعاره از شمشیر است.

که از خاک خیزد ز خون تو گل یکی داستان اندر آری بدل

چرا که از خاکِ ریخته‌شده از خون تو، گل خواهد رویید و داستانی (درس عبرتی) برای دیگران باقی خواهی ماند.

نکته ادبی: اشاره به اینکه خونِ دشمن، مایه درس عبرت خواهد شد.

که با آهوان گفت غرم ژیان که گر دشت گردد همه پرنیان

داستانی که شیرِ خشمگین به آهوان گفت: حتی اگر تمامِ دشت را با ابریشم فرش کنی...

نکته ادبی: تمثیل برای بی‌فایده بودنِ فرار از مرگ.

ز دامی که پای من آزادگشت نپویم بران سوی آباد دشت

از دامی که پای من در آن گرفتار شد، دیگر به سمتِ دشت‌های آباد بازنمی‌گردم (یعنی راهِ فرار بسته است).

نکته ادبی: اشاره به اینکه سرنوشتِ محتوم را گریزی نیست.

چنین داد پاسخ که امروز گیو بماند جگر خسته بر پور نیو

هومان پاسخ داد: امروز جگرِ گیو (پدرت) را با کشتنِ تو پاره‌جگر خواهم کرد.

نکته ادبی: پورِ نیو به معنای پسرِ پهلوان (بیژن پسرِ گیو).

بچنگ منی در بسان تذرو که بازش برد بر سر شاخ سرو

تو در چنگِ من، مانند قرقاولی هستی که بازِ شکاری آن را بر شاخِ درخت می‌برد.

نکته ادبی: تذرو به معنای قرقاول است.

خروشان و خون از دو دیده چکان کشانش بچنگال و خونش مکان

در حالی که گریه می‌کنی و خون از چشمانت می‌چکد، تو را با چنگالِ خود می‌گیرم و خونت را بر زمین می‌ریزم.

نکته ادبی: تصویرسازیِ خشن از شکست و مرگِ حریف.

بدو گفت بیژن که تا کی سخن کجا خواهی آهنگ آورد کن

بیژن به هومان گفت: تا کی می‌خواهی سخن بگویی؟ هرجا که می‌خواهی میدان نبرد را برگزین.

نکته ادبی: آهنگ آورد کردن کنایه از انتخاب میدان جنگ است.

بکوه کنابد کنی کارزار اگر سوی زیبد برآرای کار

اگر می‌خواهی در کوه کنابد بجنگیم، یا اگر ترجیح می‌دهی در زیبد کارزار را برپا کنی، یکی را انتخاب کن.

نکته ادبی: کنابد و زیبد اسامی خاص جغرافیایی هستند.

که فریادرسمان نباشد ز دور نه ایران گراید بیاری نه تور

چرا که در این دوردستی، نه از ایران کسی به یاری ما می‌آید و نه از توران فریادرسی داریم.

نکته ادبی: تور مخفف توران و به معنای سپاه دشمن است.

برانگیختند اسب و برخاست گرد بزه بر نهاده کمان نبرد

اسب‌ها را به حرکت درآوردند و گرد و غبار برخاست. کمان‌های جنگی را آماده کردند.

نکته ادبی: بزه در اینجا به معنای زِه کمان است.

دو خونی برافراخته سر بماه چنان کینه ور گشته از کین شاه

دو جنگجوی خون‌ریز، سر را تا نزدیک ماه بالا گرفته بودند (غرور داشتند) و چنان از کینه‌ی شاه پر شده بودند که گویی خودِ کینه هستند.

نکته ادبی: برافراشته سر به ماه کنایه از غرور و تندی است.

ز کوه کنابد برون تاختند سران سوی هامون برافراختند

از کوه کنابد بیرون تاختند و سران (فرماندهان/جنگجویان) به سوی دشت هموار پیش رفتند.

نکته ادبی: هامون به معنای دشت و زمین هموار است.

برفتند چندانک اندر زمی ندیدند جایی پی آدمی

هرچقدر در آن سرزمین رفتند، نشانی از پای آدمی نیافتند.

نکته ادبی: زمی در اینجا مخفف زمین است.

نه بر آسمان کرگسان را گذر نه خاکش سپرده پی شیر نر

نه پرنده‌ای در آسمان گذر می‌کرد و نه بر آن خاک، اثر پای شیری دیده می‌شد (بسیار دورافتاده و خالی بود).

نکته ادبی: کرگسان به معنای لاشخورها است.

نه از لشکران یار و فریادرس بپیرامن اندر ندیدند کس

هیچ یار و یاوری از لشکر همراهشان نبود و در اطراف خود کسی را نمی‌دیدند.

نکته ادبی: بپیرامن به معنای در پیرامون و اطراف است.

نهادند پیمان که با ترجمان نباشند در چیرگی بدگمان

پیمان بستند که با واسطه (ترجمان) در هنگام پیروزی یا شکست، بدگمان نباشند.

نکته ادبی: ترجمان در اینجا به معنای واسطه و پیام‌رسان است.

بدان تا بد و نیک با شهریار بگویند ازین گردش روزگار

تا بد و نیکِ این روزگار را به گوش پادشاه برسانند.

نکته ادبی: شهریار در اینجا اشاره به پادشاه است.

که کردار چون بود و پیکار چون چه زاری رسید اندرین دشت خون

که جنگ چگونه بود و چه زاری و سختی در این دشتِ خونین رخ داد.

نکته ادبی: دشت خون استعاره از میدان جنگ است.

بگفتند و زاسبان فرود آمدند ببند زره بر کمر برزدند

سخن گفتند و از اسب‌ها پیاده شدند و بند زره‌ها را بر کمر محکم کردند.

نکته ادبی: ببند زره کنایه از آماده‌سازی برای نبرد تن‌به‌تن است.

بر اسبان جنگی سواران جنگ یکی برکشیدند چون سنگ تنگ

سواران جنگی، چنان به هم نزدیک شدند که گویی مانند سنگی یکپارچه و فشرده شدند.

نکته ادبی: چون سنگ تنگ کنایه از درگیری بسیار نزدیک و فیزیکی است.

چو بر بادپایان ببستند زین پر از خشم گردان و دل پر ز کین

وقتی بر اسب‌های تندرو زین بستند، دل‌هایشان پر از خشم و کینه بود.

نکته ادبی: بادپایان استعاره از اسب‌های بسیار سریع است.

کمانها چوبایست برخاستند بمیدان تنگ اندرون تاختند

کمان‌ها را برداشتند و در میدانِ تنگ، به تاخت و تاز پرداختند.

نکته ادبی: میدان تنگ کنایه از فضای محدود درگیری است.

چپ و راست گردان و پیچان عنان همان نیزه و آب داده سنان

چپ و راست حرکت می‌کردند و عنان می‌چرخاندند؛ نیزه‌ها و سنان‌های آب‌دیده (تیز) در دست داشتند.

نکته ادبی: سنان به معنای نوک نیزه است.

زرهشان درآورد شد لخت لخت نگر تا کرا روز برگشت و بخت

زره‌هایشان پاره‌پاره شد؛ باید دید که بخت و روزگار با چه کسی یار است.

نکته ادبی: لخت لخت اشاره به تکه‌تکه شدن زره در اثر ضربات است.

دهنشان همی از تبش مانده باز بب و بسایش آمد نیاز

دهانشان از شدت گرما باز مانده بود و به استراحت و نفس تازه کردن نیاز داشتند.

نکته ادبی: تبش در اینجا به معنای حرارت و گرمای نبرد است.

پس آسوده گشتند و دم برزدند بران آتش تیز نم برزدند

سپس آرام گرفتند و نفسی تازه کردند و بر آن آتشِ سوزانِ جنگ، آبی ریختند (آرامش کوتاهی یافتند).

نکته ادبی: نم برزدن کنایه از آرام کردن خشم و التهاب است.

سپر برگرفتند و شمشیر تیز برآمد خروشیدن رستخیز

سپرها را برداشتند و شمشیرهای تیز را؛ و صدای رستاخیز نبرد بلند شد.

نکته ادبی: رستخیز استعاره از آشوب و هیاهوی مرگبار جنگ است.

چو بر درفشان که از تیره میغ همی آتش افروخت ازهردو تیغ

چون درخششی که از میان ابر سیاه بیرون می‌آید، آتش از برخورد شمشیرها به هوا برخاست.

نکته ادبی: تیره میغ استعاره از فضای تاریک و غبارآلود میدان جنگ است.

زآهن بدان آهن آبدار نیامد بزخم اندرون تابدار

از ضرباتِ آن آهن‌های تیز (شمشیرها)، هیچ‌کدام در برابر دیگری کم نیاورد.

نکته ادبی: آهن آبدار به معنای شمشیر صیقل‌خورده و برنده است.

بکردارآتش پرنداوران فرو ریخت ازدست کنداوران

مانند آتش که از دستانِ کنداوران (پهلوانان) می‌بارید، ضرباتِ سنگین فرو می‌ریخت.

نکته ادبی: پرنداوران به معنای جنگجویان دلیر است.

نبد دسترسشان بخون ریختن نشد سیر دلشان زآویختن

هیچ‌کدام دسترسی به کشتن دیگری نداشتند و دلشان از نبرد سیر نمی‌شد.

نکته ادبی: آویختن در اینجا به معنای جنگیدن و درگیر شدن است.

عمود از پس تیغ برداشتند از اندازه پیکار بگذاشتند

بعد از شمشیر، گرز (عمود) را برداشتند و از حد و اندازه‌ی معمول نبرد گذشتند.

نکته ادبی: عمود نوعی گرز سنگین فلزی است.

ازان پس بران بر نهادند کار که زور آزمایند در کارزار

سپس تصمیم گرفتند که قدرت بدنی خود را در کارزار بیازمایند.

نکته ادبی: بر آن نهادند کار کنایه از اتخاذ تصمیم جدید برای نحوه نبرد است.

بدین گونه جستند ننگ و نبرد که از پشت زین اندر آرند مرد

به این صورت به دنبال نبرد و پیروزی بودند که دیگری را از پشت زین به زمین بیندازند.

نکته ادبی: ننگ و نبرد کنایه از حفظ آبرو و شکست دشمن است.

کمربند گیرد کرا زور بیش رباید ز اسب افگند خوار پیش

هرکه قدرت بیشتری داشت، کمر دیگری را می‌گرفت و او را از اسب به زمین می‌زد.

نکته ادبی: خوار پیش افکندن کنایه از تحقیر دشمن با به زمین زدن اوست.

ز نیروی گردان دوال رکیب گسست اندر آوردگاه از نهیب

از شدت نیروی پهلوانان، بند رکاب اسب در میدان نبرد از ترس و هراس گسست.

نکته ادبی: دوال رکاب به معنای تسمه چرمی رکاب اسب است.

همیدون نگشتند ز اسبان جدا نبودند بر یکدگر پادشا

با این حال، هیچ‌کدام از اسب‌ها جدا نشدند و هیچ‌کدام بر دیگری پیروز نشدند.

نکته ادبی: پادشا بودن در اینجا به معنای غلبه و تسلط یافتن است.

پس از اسب هر دو فرود آمدند ز پیکار یکبار دم برزدند

پس هر دو از اسب پیاده شدند و برای لحظه‌ای نفس تازه کردند.

نکته ادبی: دم برزدن کنایه از استراحت کوتاه است.

گرفته بدست اسپشان ترجمان دو جنگی بکردار شیر دمان

در حالی که اسب‌هایشان دستِ واسطه بود، آن دو جنگجو مانند شیران خشمگین بودند.

نکته ادبی: شیر دمان استعاره از پهلوانان خشمگین و پرقدرت است.

بدان ماندگی باز برخاستند بکشتی گرفتن بیاراستند

با همان خستگی، دوباره برخاستند و برای کشتی گرفتن آماده شدند.

نکته ادبی: کشتی گرفتن نوعی نبرد تن‌به‌تن پهلوانی است.

زشبگیر تا سایه گسترد شید دو خونی ازین سان به بیم و امید

از صبح زود تا زمانی که خورشید سایه‌گستر شد (غروب)، آن دو جنگجو در بیم و امیدِ پیروزی بودند.

نکته ادبی: شید به معنای خورشید است.

همی رزم جستند یک با دگر یکی را ز کینه نه برگشت سر

با هم می‌جنگیدند و هیچ‌کدام از کینه دست برنمی‌داشتند.

نکته ادبی: برگشت سر کنایه از عقب‌نشینی یا منصرف شدن است.

دهن خشک و غرقه شده تن در آب ازان رنج و تابیدن آفتاب

دهانشان خشک شده و تنشان از شدت رنج و گرمای آفتاب، غرق در عرق (آب) بود.

نکته ادبی: آب در اینجا استعاره از عرقِ تن است.

وزان پس بدستوری یکدگر برفتند پویان سوی آبخور

پس از آن با اجازه یکدیگر، به سمت آب‌خور (محل آب) رفتند.

نکته ادبی: دستوری به معنای اجازه و رخصت است.

بخورد آب و برخاست بیژن بدرد ز دادار نیکی دهش یاد کرد

آب نوشیدند و بیژن با درد و رنج برخاست و یاد خداوند نیکوکار کرد.

نکته ادبی: دادار به معنای آفریننده و خداوند است.

تن از درد لرزان چو از باد بید دل از جان شیرین شده ناامید

تنش از درد مانند بیدی در باد می‌لرزید و از جان شیرینش ناامید شده بود.

نکته ادبی: لرزان چو بید استعاره از ضعف شدید جسمانی است.

بیزدان چنین گفت کای کردگار تو دانی نهان من و آشکار

به خداوند گفت: ای آفریدگار، تو از نهان و آشکار من آگاهی.

نکته ادبی: نهان و آشکار اشاره به علم مطلق خداوند است.

اگر داد بینی همی جنگ ما برین کینه جستن بر آهنگ ما

اگر جنگِ ما را از روی عدالت می‌بینی، بر این کینه‌جویی ما عنایت کن.

نکته ادبی: آهنگ ما اشاره به تصمیم و قصد جنگیدن است.

ز من مگسل امروز توش مرا نگه دار بیدار هوش مرا

امروز توش و توان مرا از من مگیر و هوش مرا بیدار و آگاه نگه دار.

نکته ادبی: توش به معنای توشه، قوت و توان است.

جگر خسته هومان بیامد چو زاغ سیه گشت از درد رخ چون چراغ

هومانِ مجروح مانند زاغ (سیاه‌چهره از خستگی) پیش آمد و صورتش از درد مانند چراغ (کم‌نور و بی‌رنگ) گشت.

نکته ادبی: جگر خسته کنایه از آسیب‌دیدگی و ضعف شدید است.

بدان خستگی باز جنگ آمدند گرازان بسان پلنگ آمدند

با همان زخم‌ها دوباره به جنگ آمدند و مانند پلنگ به سوی یکدیگر خیز برداشتند.

نکته ادبی: گرازان به معنای با ناز و خشم خرامیدن و حرکت کردن است.

همی زور کرد این بران آن برین گه این را بسودی گه آنرا زمین

هرکدام بر دیگری فشار می‌آوردند و گاهی این یکی را بر زمین می‌زد و گاهی دیگری را.

نکته ادبی: سودن در اینجا به معنای مالیدن بر زمین و غلبه کردن است.

ز بیژن فزون بود هومان بزور هنر عیب گردد چو برگشت هور

هومان از بیژن قوی‌تر بود؛ چرا که وقتی روزگار برمی‌گردد، هنر و مهارت هم عیب و ناتوانی به حساب می‌آید.

نکته ادبی: برگشت هور کنایه از بدشانسی و بدآوردن بخت است.

ز هر گونه زور آزمودند و بند فراز آمد آن بند چرخ بلند

از هر روشی برای قدرت‌نمایی استفاده کردند تا اینکه تقدیرِ چرخِ بلند به سر رسید.

نکته ادبی: چرخ بلند استعاره از آسمان و تقدیرِ روزگار است.

بزد دست بیژن بسان پلنگ ز سر تا میانش بیازید چنگ

بیژن مانند پلنگ دست زد و از سر تا میانِ او را محکم چنگ زد.

نکته ادبی: بیازید به معنای دراز کردن دست و حمله کردن است.

گرفتش بچپ گردن و راست ران خم آورد پشت هیون گران

با دست چپ گردن و با دست راست رانِ او را گرفت و پشتِ آن پهلوانِ گران‌سنگ را خم کرد.

نکته ادبی: هیون به معنای شتر است که اینجا به مجاز برای انسان قوی‌هیکل به کار رفته است.

برآوردش از جای و بنهاد پست سوی خنجر آورد چون باد دست

بیژن، هومان را از جا بلند کرد و بر زمین کوبید و با سرعتی همچون باد، خنجر خویش را برای ضربه نهایی بیرون کشید.

نکته ادبی: تشبیه «چون باد» نشان‌دهنده سرعت و چابکی بی‌نظیر بیژن است.

فرو برد و کردش سر از تن جدا فگندش بسان یکی اژدها

خنجر را در تنش فرو برد و سرش را از تن جدا کرد و پیکرش را همانند اژدهایی بر زمین افکند.

نکته ادبی: تشبیه «بسان اژدها» برای تأکید بر هیبت هومان حتی در لحظه مرگ است.

بغلتید هومان بخاک اندرون همه دشت شد سربسر جوی خون

هومان در خاک غلتید و خون چنان از بدنش جاری شد که سراسر دشت به رودخانه‌ای از خون تبدیل گشت.

نکته ادبی: استعاره «جوی خون» اغراقی هنری برای نشان دادن شدت خونریزی در صحنه نبرد است.

نگه کرد بیژن بدان پیلتن فگنده چو سرو سهی بر چمن

بیژن به آن پهلوانِ تنومند نگاه کرد که همچون سروی بلند و زیبا بر چمن افتاده بود.

نکته ادبی: «سرو سهی» کنایه از قامتِ بلند و موزون پهلوان است.

شگفت آمدش سخت و برگشت ازوی سوی کردگار جهان کرد روی

بیژن از این پیروزی شگفت‌زده شد و پس از آنکه از دشمن روی گرداند، رو به سوی پروردگار جهان آورد.

نکته ادبی: «شگفت آمدش» اشاره به حیرت قهرمان از یاری تقدیر در پیروزی دارد.

که ای برتر از جایگاه و زمان ز جان سخن گوی و روشن روان

او خدا را چنین ستود: ای کسی که برتر از مکان و زمان هستی و ای آفریدگارِ جان و خرد.

نکته ادبی: اشاره به صفاتِ تعالیِ خداوند که فراتر از قیودِ مادی هستند.

توی تو که جز تو جهاندار نیست خرد را بدین کار پیکار نیست

تنها تویی که فرمانروایِ حقیقی هستی و جز تو کسی قدرتِ مطلق نیست؛ خردِ انسانی در برابرِ عظمتِ کارهای تو توانِ مقابله ندارد.

نکته ادبی: تأکید بر توحید و ناتوانی عقل در درکِ کامل حکمت‌های الهی.

مرا زین هنر سربسر بهره نیست که با پیل کین جستنم زهره نیست

این پیروزی حاصل توانایی ذاتی من نبود، چرا که من شهامتِ رویارویی با چنین پیل‌تنی را به تنهایی نداشتم.

نکته ادبی: بیان تواضع و فروتنی پهلوان ایرانی که پیروزی را مدیون یاری خدا می‌داند.

بکین سیاوش بریدمش سر بهفتاد خون برادر پدر

من به خون‌خواهی سیاوش، سرِ او را بریدم تا انتقامِ خونِ برادران و پدران را گرفته باشم.

نکته ادبی: اشاره به کین‌خواهی تاریخی سیاوش که انگیزه اصلی بسیاری از نبردهاست.

روانش روان ورا بنده باد بچنگال شیران تنش کنده باد

جانش بنده و خوار باد و پیکرش در میدان، خوراکِ درندگان شود.

نکته ادبی: نفرین و تحقیر دشمن در فرهنگ حماسی برای تأکید بر خشمِ مقدس.

سرش را بفتراک شبرنگ بست تنش را بخاک اندر افگند پست

سرِ بریده هومان را به رکابِ اسبِ تیره‌رنگ خود بست و بدنش را بر روی زمین رها کرد.

نکته ادبی: شبرنگ به معنای اسبی به رنگ شب یا سیاه است.

گشاده سلیح و گسسته کمر تنش جای دیگر دگر جای سر

سلاحش را گشود و کمرگاهش را شکست؛ بدنش در سویی و سرش در سویی دیگر افتاده بود.

نکته ادبی: توصیفِ دقیقِ صحنه جنازه برای نشان دادنِ سرنوشتِ شومِ دشمن.

زمانه سراسر فریبست و بس بسختی نباشدت فریادرس

زمانه و روزگار سراسر فریب است؛ در سختی‌ها و مشکلات، هیچ‌کس جز خدا به فریادت نمی‌رسد.

نکته ادبی: پند و اندرز حکیمانه فردوسی درباره ناپایداری دنیا.

جهان را نمایش چو کردار نیست سپردن بدو دل سزاوار نیست

ظاهرِ جهان با باطن و کردارش یکی نیست، بنابراین شایسته نیست که دل به آن ببندی و اعتماد کنی.

نکته ادبی: اشاره به تضادِ نمود و بود در جهان.

بترسید ازو یار هومان چو دید که بر مهتر او چنان بد رسید

همراهِ هومان وقتی دید که چه سرنوشتِ شومی برای بزرگِ آنان رقم خورده، از بیژن ترسید.

نکته ادبی: تغییر موضع همراه دشمن به دلیل وحشت از قدرت بیژن.

چو شد کار هومان ویسه تباه دوان ترجمانان هر دو سپاه

وقتی کار هومانِ ویسه به نابودی کشید، فرستادگان و ترجمانانِ هر دو سپاه به سرعت به حرکت درآمدند.

نکته ادبی: ترجمان در اینجا به معنای پیام‌رسان یا رابط است.

ستایش کنان پیش بیژن شدند چو پیش بت چین برهمن شدند

آنان با ستایش به سوی بیژن رفتند، چنان‌که برهمنان با احترام به سوی بتِ چین می‌روند.

نکته ادبی: تشبیه دقیق برای نشان دادن اوجِ تکریم و احترام به بیژن.

بدو گفت بیژن مترس از گزند که پیمان همانست و بگشاد بند

بیژن به او گفت: از هیچ آسیبی نترس؛ عهد و پیمان ما پابرجاست و تو آزادی.

نکته ادبی: نشان‌دهنده جوانمردی پهلوان ایرانی که به قول خود وفادار است.

تو اکنون سوی لشکر خویش پوی ز من هرچ دیدی بدیشان بگوی

اکنون به سوی لشکر خود برگرد و هر چه را که به چشم دیدی، برای آنان بازگو کن.

نکته ادبی: فرمانِ بیژن برای اطلاع‌رسانی از شکستِ دشمن.

بشد ترجمان بیژن آمد دمان بکوه کنابد بزه بر کمان

آن رابط، با شتاب به سمتِ کوه کنابد رفت در حالی که تیر بر کمان گذاشته بود.

نکته ادبی: توصیفِ وضعیتِ آماده‌باش و اضطرابِ پیام‌آور.

چو بیژن نگه کرد زان رزمگاه نبودش گذر جز بتوران سپاه

وقتی بیژن از میدان نبرد نگاه کرد، دید که هیچ راهِ فراری جز گذشتن از سپاهِ توران ندارد.

نکته ادبی: بیانِ موقعیتِ محاصره که بیژن در آن قرار گرفته است.

بترسید از انبوه مردم کشان که یابند زان کار یکسر نشان

او از انبوهِ سربازانِ دشمن ترسید که مبادا به حقیقتِ این ماجرا پی ببرند.

نکته ادبی: نشان‌دهنده هوشمندی بیژن در ارزیابیِ خطر.

بجنگ اندر آیند برسان کوه بسنده نباشد مگر با گروه

اگر آنان مثل کوه به جنگِ او بیایند، او به تنهایی حریفشان نخواهد بود و نیاز به کمکِ یاران دارد.

نکته ادبی: تشبیه «برسان کوه» بیانگر عظمت و تعدادِ زیادِ سپاهِ دشمن است.

برآهخت درع سیاوش ز سر بخفتان هومان بپوشید بر

بیژن تصمیم گرفت که زرهِ خودش را درآورد و زرهِ هومان را بپوشد.

نکته ادبی: شروعِ یک استراتژی جنگی (تغییر لباس برای فریب دشمن).

بران چرمهٔ پیل پیکر نشست درفش سر نامداران بدست

سپس بر اسبِ بلندقامتِ هومان نشست و پرچمِ سردارانِ توران را به دست گرفت.

نکته ادبی: آماده‌سازی برای فریب سپاه دشمن با استفاده از تجهیزاتِ هومان.

برفت و بران دشت کرد آفرین بران بخت بیدار و فرخ زمین

او به حرکت درآمد و بر آن دشتِ نبرد و آن بختِ خوش و زمینِ مبارک، درود فرستاد.

نکته ادبی: تعبیر «فرخ زمین» به میدانِ نبرد که اکنون محلِ پیروزی اوست.

چو آن دیده بانان لشکر ز دور درفش و نشان سپهدار تور

وقتی دیده‌بانانِ سپاهِ توران از دور، درفش و نشانِ سردارشان را دیدند.

نکته ادبی: آغازِ مرحله فریب که در آن دشمن به اشتباه تصور می‌کند هومان پیروز شده است.

بدیدند زان دیده برخاستند بشادی خروشیدن آراستند

آن را دیدند و از جای برخاستند و به شادی و هیاهو پرداختند.

نکته ادبی: اشاره به شادیِ زودهنگام و از روی ناآگاهی دشمن.

طلایه هیونی برافگند زود بنزدیک پیران بکردار دود

طلایه‌دارِ تورانیان، به سرعت پیکِ تندی را فرستاد که همچون دود به نزدِ پیران رفت.

نکته ادبی: تشبیه «کردار دود» نشان‌دهنده سرعتِ بسیارِ پیام‌رسان است.

که هومان بپیروزی شهریار دوان آمد از مرکز کارزار

به پیران گفت که هومان به پیروزی رسیده و با شتاب از میدانِ جنگ بازمی‌گردد.

نکته ادبی: بخشِ اصلی خبرِ دروغین که باعث امیدواریِ تورانیان شد.

درفش سپهدار ایران نگون تنش غرقه مانده بخاک اندرون

ادعا کرد که درفشِ سردارِ ایران سرنگون شده و تنش در خاک غرق گشته است.

نکته ادبی: اشاره به وارونه‌سازی حقیقت توسط پیام‌رسانِ بی‌خبر.

همه لشکرش برگرفته خروش بهومان نهاده سپهدار گوش

لشکریان هیاهو کردند و پیران گوش به اخبارِ هومان سپرد.

نکته ادبی: نشان‌دهنده جوّ روانی در سپاه توران.

چو بیژن میان دو رویه سپاه رسید اندران سایهٔ تاج و گاه

بیژن میانِ دو سپاه رسید و در سایه‌یِ قدرت و شکوهِ آن لحظه قرار گرفت.

نکته ادبی: «تاج و گاه» استعاره از قدرت و پادشاهی است.

بتوران رسید آن زمان ترجمان بگفت آنچ دید از بد بدگمان

آن پیام‌رسان به تورانیان رسید و آنچه را از شکست دیده بود، بازگفت.

نکته ادبی: روایتِ حقایقِ تلخ توسطِ ترجمانِ شاهدِ عینی.

هم آنگه بپیران رسید آگهی که شد تیره آن فر شاهنشهی

همان لحظه خبرِ ناگوارِ شکستِ هومان به پیران رسید و شکوهِ شاهنشاهیِ تورانیان تیره شد.

نکته ادبی: «تیره شدن فر شاهنشهی» استعاره از شکست و زوالِ قدرت است.

سبک بیژن اندر میان سپاه نگونسار کرد آن درفش سیاه

بیژن به سرعت میانِ سپاهِ توران، آن پرچمِ سیاه را سرنگون کرد.

نکته ادبی: نشانه نهایی پیروزی ایرانیان و شکستِ تورانیان.

چو آن دیده بانان ایران سپاه نگون یافتند آن درفش سیاه

وقتی دیده‌بانانِ سپاهِ ایران، پرچمِ سیاه را سرنگون یافتند (متوجه پیروزی شدند).

نکته ادبی: تغییرِ وضعیتِ آگاهیِ سپاهِ ایران از جریانِ نبرد.

سوی پهلوان روی برگاشتند وزان دیده گه نعره برداشتند

به سوی پهلوانِ خود (بیژن) رو آوردند و از دیده‌گاهِ خود فریادِ شادی سر دادند.

نکته ادبی: عکس‌العملِ سپاهِ ایران با دیدنِ نشانه پیروزی.

وزآنجا هیونی بسان نوند طلایه سوی پهلوان برفگند

از آنجا سواری تندرو مثل اسبی تیزپا به سمتِ پهلوان فرستادند.

نکته ادبی: «هیون» به معنای شترِ راهوار یا اسبِ تیزتک است.

که بیژن بپروزی آمد چو شیر درفش سیه را سر آورده زیر

خبر دادند که بیژن مانندِ شیر پیروز شده و پرچمِ سیاه (لشکر دشمن) را شکست داده است.

نکته ادبی: تشبیه «چو شیر» نماد قدرت و شجاعتِ بیژن در این نبرد.

چو دیوانگان گیو گشته نوان بهرسو خروشان و هر سو دوان

گیو (پدر بیژن) همچون دیوانگان بی‌قرار بود و به هر سو می‌دوید و فریاد می‌زد.

نکته ادبی: توصیف اضطراب پدرانه گیو برای فرزندش.

همی آگهی جست زان نیوپور همی ماتم آورد هنگام سور

او پیوسته از آن پهلوان‌زاده خبر می‌گرفت و در زمانِ جشن و پیروزی، دچارِ ماتم و نگرانی بود.

نکته ادبی: تضادِ «ماتم» و «سور» برای نشان دادنِ دغدغه گیو.

چو آگاهی آمد ز بیژن بدوی دمان پیش فرزند بنهاد روی

چون خبرِ سلامتیِ بیژن به او رسید، با شتاب به سوی فرزندِ خود رفت.

نکته ادبی: تغییرِ احوالِ گیو از غم به شعف پس از شنیدنِ خبر.

چو چشمش بروی گرامی رسید ز اسب اندر آمد چنان چون سزید

وقتی چشمش به صورتِ فرزندِ دلبندش افتاد، آن‌گونه که شایسته بود از اسب پیاده شد.

نکته ادبی: اشاره به احترامِ بسیار و تواضعِ پدر در برابرِ فرزندِ قهرمان.

بغلتید و بنهاد بر خاک سر همی آفرین خواند بر دادگر

بر زمین غلتید و سر بر خاک نهاد و پروردگارِ دادگر را ستایش کرد.

نکته ادبی: «خاک بر سر نهادن» نشانه سجده شکر و تضرع به درگاهِ خدا.

گرفتش ببر باز فرزند را دلیر و جوان و خردمند را

فرزندِ دلیر، جوان و خردمندِ خود را در آغوش گرفت.

نکته ادبی: توصیفِ بیژن با سه صفتِ قهرمانی، جوانی و خردمندی.

وزآنجا دمان سوی سالار شاه ستایش کنان برگرفتند راه

از آنجا با شتاب به سوی شاهِ بزرگ حرکت کردند و در حالِ ستایشِ خدا بودند.

نکته ادبی: حرکت به سوی کیخسرو برای اعلامِ پیروزی.

چو دیدند مر پهلوان را ز دور نبیره فرود آمد از اسب تور

وقتی پهلوانان، بیژن را از دور دیدند، آن نبیره (نوه) از اسبِ تورانی پایین آمد.

نکته ادبی: اشاره به احترامِ بیژن در برابرِ بزرگان.

پر از خون سلیح و پر از خاک سر سرگرد هومان بفتراک بر

سلاحش پر از خون و سرش پر از خاک بود و سرِ بریده‌یِ هومان را به رکابِ اسبش بسته بود.

نکته ادبی: تصویری تکان‌دهنده از بیژنِ پیروز در میدانِ جنگ.

بپیش نیا رفت بیژن چو دود همی یاد کرد آن کجا رفته بود

بیژن همچون دودی سریع پیشِ رویِ نیایِ خود (کیخسرو) رفت و تمامِ وقایعِ نبرد را یادآوری کرد.

نکته ادبی: تشبیه «چو دود» برای سرعتِ حرکت و همچنین محو شدنِ او در برابرِ شکوهِ پادشاه.

سلیح و سر و اسب هومان گرد به پیش سپهدار گودرز برد

بیژن غنایم جنگی و سلاح هومان دلاور را به پیشگاه گودرز، فرمانده سپاه ایران، تقدیم کرد.

نکته ادبی: سلیح معرب سلاح است.

ز بیژن چنان شاد شد پهلوان که گفتی برافشاند خواهد روان

گودرز از پیروزی بیژن چنان خشنود شد که گویی جان در کالبدش تازه شد و از شادی می‌خواست جان خود را فدا کند.

نکته ادبی: برافشاندن روان کنایه از غلبه شادی شدید و یا بذل جان در راه مقصود است.

گرفت آفرین پس بدادار بر بران اختر و بخت بیدار بر

سپس گودرز خدای را سپاس گفت و بخت و اقبالِ نیکوی خود را ستود.

نکته ادبی: اختر و بخت در ادبیات حماسی به معنای طالع و سرنوشت نیکو است.

بگنجور فرمود پس پهلوان که تاج آر با جامهٔ خسروان

گودرز به خزانه‌دار دستور داد که تاج و لباس‌های مخصوص پادشاهان را برای بیژن بیاورد.

نکته ادبی: گنجور به معنای خزانه‌دار است.

گهربافته پیکر و بوم زر درفشان چو خورشید تاج و کمر

لباس‌هایی که با گوهر تزئین شده و زمینه‌ی آن از زر بود و تاج و کمربندی که همچون خورشید می‌درخشید.

نکته ادبی: درفشان استعاره از درخشش و تلالو جواهرات است.

ده اسب آوریدند زرین لگام پری روی زرین کمر ده غلام

ده اسب با دهنه‌های زرین و ده غلام زیبا‌چهره با کمربندهای طلا برای بیژن آوردند.

نکته ادبی: پری‌روی صفت زیبایی برای غلامان است.

بدو داد و گفت از گه سام شیر کسی ناورید اژدهایی بزیر

گودرز هدایا را به بیژن داد و گفت: از تبار سام نریمان، کسی نتوانسته بود چنین اژدهایی (دشمن قدرتمندی) را شکست دهد.

نکته ادبی: سام شیر تلمیحی به سام نریمان، نیای رستم است.

گشادی سپه را بدین جنگ دست دل شاه ترکان بهم بر شکست

تو با پیروزی در این نبرد، راه را برای پیروزی‌های بعدی لشکر گشودی و دلِ شاه توران را شکستی.

نکته ادبی: شکستن دل کنایه از ایجاد ناامیدی و ضعف روحیه است.

همه لشکر شاه ایران چو شیر دمان و دنان بادپایان بزیر

لشکر ایران همچون شیرانِ خشمگین و چابک‌سوار، آماده نبرد بودند.

نکته ادبی: بادپایان کنایه از اسب‌های تندرو است.

وز اندوه پیران برآورد خشم دل از درد خسته پر از آب چشم

پیران از اندوه مرگ هومان خشمگین شد، دلش از غم لبریز و چشمانش پر از اشک گشت.

نکته ادبی: خسته در اینجا به معنای مجروح یا دردمند است.

بنستیهن آنگه فرستاد کس که ای نامور گرد فریادرس

پیران به دنبال برادرش، نستیهن، فرستاده‌ای فرستاد و او را دلاوری فریادرس خواند.

نکته ادبی: فریادرس لقبی برای قهرمانان در لحظات سخت است.

سزد گر کنی جنگ را تیز چنگ بکین برادر نسازی درنگ

شایسته است که برای انتقام برادرت، بی درنگ و با قاطعیت وارد جنگ شوی.

نکته ادبی: تیزچنگ کنایه از تندی و مهارت در جنگ است.

بایرانیان بر شبیخون کنی زمین را بخون رود جیحون کنی

بر ایرانیان شبیخون بزن و خون آنان را چنان جاری کن که گویی رود جیحون از خون پر شده است.

نکته ادبی: جیحون رودخانه‌ای بزرگ است که استعاره از کثرت خونریزی است.

ببر ده هزار آزموده سوار کمر بسته بر کینه و کارزار

ده هزار سوار زبده و آماده‌ی رزم را با خود همراه کن.

نکته ادبی: کمر بسته کنایه از آمادگی کامل برای کارزار است.

مگر کین هومان تو بازآوری سر دشمنان را بگاز آوری

امید است که انتقام خون هومان را بگیری و دشمنان را سرکوب کنی.

نکته ادبی: به گاز آوردن کنایه از ذلیل کردن و به زانو درآوردن دشمن است.

چو رفتی بنزدیک لشکر فراز سپه را یکی سوی هومان بساز

وقتی به نزدیکی لشکر دشمن رسیدی، با تدبیر بر آنان هجوم ببر.

نکته ادبی: فراز در اینجا به معنای نزدیک شدن و به سمتِ جایگاه است.

بدو گفت نستیهن ایدون کنم که از خون زمین رود جیحون کنم

نستیهن به پیران قول داد که چنان درنگی کند که زمین از خون ایرانیان به رود جیحون تبدیل شود.

نکته ادبی: ایدون به معنای این‌چنین است.

دو بهره چو از تیره شب درگذشت ز جوش سواران بجوشید دشت

دو پاس از شب که گذشت، دشت از هیاهوی سواران به خروش آمد.

نکته ادبی: جوشیدن دشت کنایه از آمادگی برای نبرد و جنب‌وجوش سپاه است.

گرفتند ترکان همه تاختن بدان تاختن گردن افراختن

ترکان برای شبیخون و سربلندی، با شتاب حرکت کردند.

نکته ادبی: گردن افراختن کنایه از افتخارخواهی و پیروزی است.

چو نستیهن آن لشکر کینه خواه بیاورد نزدیک ایران سپاه

وقتی نستیهن سپاه کینه‌توز را به نزدیکی لشکر ایران رساند.

نکته ادبی: کینه خواه صفت سپاه است که برای خونخواهی آمده‌اند.

سپیده دمان تا بدانجا رسید چو از دیده گه دیده بانش بدید

سپیده‌دم هنگامی که نگهبانان ایرانی، سپاه نستیهن را دیدند.

نکته ادبی: دیده بان به معنای مراقب و دیده‌بان لشکر است.

چو کارآگهان آگهی یافتند سبک سوی گودرز بشتافتند

خبرچینان به سرعت خبر را به گودرز رساندند.

نکته ادبی: سبک در اینجا به معنای با سرعت است.

که آمد سپاهی چو کوه روان که گویی ندارند گویا زبان

گزارش دادند که سپاهی چون کوهی متحرک می‌آید که گویی سکوت مطلق اختیار کرده‌اند (برای غافلگیری).

نکته ادبی: کوه روان استعاره از کثرت و صلابت سپاه است.

بران سان که رسم شبیخون بود سپهدار داند که آن چون بود

گودرز که با فنون شبیخون آشنا بود، می‌دانست که چگونه باید در برابر این تهاجم عمل کرد.

نکته ادبی: سپهدار به معنای فرمانده ارشد سپاه است.

بلشکر بفرمود پس پهلوان که بیدار باشید و روشن روان

گودرز به لشکر دستور داد که کاملاً بیدار و هوشیار باشند.

نکته ادبی: روشن روان کنایه از هوشیاری و ذکاوت است.

بخواند آن زمان بیژن گیو را ابا تیغ زن لشکر نیو را

در آن لحظه، بیژنِ گیو را به همراه جنگجویان نامدار فراخواند.

نکته ادبی: نیو به معنای پهلوان و دلیر است.

بدو گفت نیک اختر و کام تو شکسته دل دشمن از نام تو

به بیژن گفت: ستاره بخت تو نیک است و دشمن از شنیدن نام تو لرزه بر اندام دارد.

نکته ادبی: نیک اختر بودن نشانه خوش‌یمنی و پیروزی است.

ببر هرک باید ز گردان من ازین نامداران و مردان من

از میان گردان و مردان جنگی من، هر کس را که می‌خواهی همراه خود ببر.

نکته ادبی: نامداران در اینجا به معنای پهلوانان و بزرگان لشکر است.

پذیره شو این تاختن را چو شیر سپاه اندر آورد به مردی بزیر

به استقبال این شبیخون برو و با دلیری سپاه دشمن را شکست بده.

نکته ادبی: پذیره شدن به معنای به پیشواز رفتن و مقابله کردن است.

گزین کرد بیژن ز لشکر سوار دلیران و پرخاشجویان هزار

بیژن هزار سوار دلیر و جنگ‌طلب را از لشکر برگزید.

نکته ادبی: پرخاش‌جو صفت جنگجویان نترس است.

رسیدند پس یک بدیگر فراز دو لشکر پر از کینه و رزمساز

دو لشکر که پر از خشم و آماده نبرد بودند، با یکدیگر روبرو شدند.

نکته ادبی: رزم‌ساز کنایه از تجهیز کامل برای جنگ است.

همه گرزها بر کشیدند پاک یکی ابر بست از بر تیره خاک

همه گرزها را برکشیدند و از برخورد سلاح‌ها و گرد و غبار، ابری تیره بر آسمان پدید آمد.

نکته ادبی: ابر بستن تلمیح به غبار ناشی از برخورد سلاح‌هاست.

فرود آمد از کوه ابر سیاه بپوشید دیدار توران سپاه

آن ابر تیره از گرد و غبار، مانع دیدن سپاه توران شد.

نکته ادبی: کوه ابر سیاه استعاره از غبار شدید میدان نبرد است.

سپهدار چون گرد تیره بدید کزو لشکر ترک شد ناپدید

وقتی فرمانده (بیژن یا گودرز) گرد و غبار شدید را دید که دشمن را ناپدید کرده بود.

نکته ادبی: گرد تیره استعاره از گرد و غبار ناشی از حرکت سپاه است.

کمانها بفرمود کردن بزه برآمد خروش از مهان و ز که

دستور داد کمان‌ها را زه کنند و تیراندازی آغاز شد که خروش آن کوه و دشت را پر کرد.

نکته ادبی: مهان و که مخفف مهان و کوه است.

چو بیژن به نستیهن اندر رسید درفش سر ویسگان را بدید

هنگامی که بیژن به نستیهن رسید، درفش خاندان ویسگان (طایفه نستیهن) را شناخت.

نکته ادبی: درفش نماد و نشان نظامی هر خاندان است.

هوا سربسر گشته زنگارگون زمین شد بکردار دریای خون

هوا به دلیل گرد و غبار و تیرها تیره شد و زمین به خون رنگین و چون دریایی از خون شد.

نکته ادبی: زنگارگون استعاره از تیرگی هوا به رنگ زنگ آهن است.

ز ترکان دو بهره فتاده نگون بزیر پی اسب غرقه بخون

دو سوم ترکان بر زمین افتادند و زیر سم اسب‌ها غرق در خون شدند.

نکته ادبی: دو بهره کنایه از بخش بزرگی از لشکر است.

یکی تیر بر اسب نستیهنا رسید از گشاد و بر بیژنا

تیری از تیراندازی بیژن به اسب نستیهن اصابت کرد.

نکته ادبی: گشاد در اینجا به معنای رها کردن تیر است.

ز درد اندر آمد تگاور بروی رسید اندرو بیژن جنگجوی

نستیهن از درد افتاد و بیژنِ جنگجو به او رسید.

نکته ادبی: تگاور به معنای اسب تندرو یا پهلوان اسب‌سوار است.

عمودی بزد بر سر ترگ دار تهی ماند ازو مغز و برگشت کار

بیژن با عمود آهنین بر سرِ نستیهن که کلاهخود داشت، کوبید؛ مغزش از میان رفت و کارش تمام شد.

نکته ادبی: ترگ به معنای کلاهخود است.

چنین گفت بیژن بایرانیان که هر کو ببندد کمر بر میان

بیژن به ایرانیان گفت: هر کس که کمر به رزم بسته است و ادعای پهلوانی دارد.

نکته ادبی: بستن کمر بر میان کنایه از آماده جنگ بودن است.

بجز گرز و شمشیر گیرد بدست کمان بر سرش بر کنم پاک پست

اگر غیر از گرز و شمشیر ابزار دیگری به دست گیرد، کمان را بر سرش خرد می‌کنم.

نکته ادبی: پاک پست کنایه از خرد کردن و تحقیر کردن است.

که ترکان بدیدن پری چهره اند بجنگ از هنر پاک بی بهره اند

چرا که ترکان فقط زیبا‌چهره‌اند و در هنر جنگ و نبرد، هیچ بهره‌ای ندارند.

نکته ادبی: پری‌چهره کنایه از زیبایی ظاهری است که در جنگ کارایی ندارد.

دلیری گرفتند کنداوران کشیدند لشکر پرندآوران

دلاوران ایرانی حمله‌ور شدند و لشکریان توران را که لباس‌های پرند (ابریشمین) داشتند، در هم شکستند.

نکته ادبی: پرندآوران کنایه از سپاه توران است که لباس‌های فاخر و ظریف می‌پوشیدند.

چو پیلان همه دشت بر یکدگر فگنده ز تنها جدا مانده سر

دشت پر از سرهای بریده شد و لشکر دشمن همچون پیلان از هم پاشید.

نکته ادبی: پیلان استعاره از بزرگی جثه و در عین حال درهم‌شکستگی است.

ازان رزمگه تا بتوران سپاه دمان از پس اندر گرفتند راه

ایرانیان تا مرز سپاه توران، آنان را با خشم تعقیب کردند.

نکته ادبی: دمان کنایه از خشم و سرعت در تعقیب است.

چو پیران ندید آن زمان با سپاه برادر بدو گشت گیتی سیاه

وقتی پیران دید که برادرش همراه سپاه برنگشت، دنیا در نظرش تیره شد.

نکته ادبی: تیره گشتن گیتی کنایه از شدت غم و ناامیدی است.

بکارآگهان گفت زین رزمگاه هیونی بتازد به آوردگاه

به خبرچینان گفت: کسی را بفرستید تا به میدان نبرد برود و خبری از نستیهن بیاورد.

نکته ادبی: هیونی به معنای شتر تندرو یا قاصد است.

که آردنشانی ز نستیهنم وگرنه دو دیده ز سر برکنم

اگر نشانی از نستیهن نیاورد، چشمان خودم را از حدقه بیرون می‌آورم (از شدت درد و اندوه).

نکته ادبی: دو دیده برکندن کنایه از نهایتِ غم و اندوه و ناامیدی است.

هیونی برون تاختند آن زمان برفت و بدید و بیامد دمان

یک پیام‌رسان با اسبی تندرو به سرعت تاخت و بیرون رفت؛ صحنه نبرد را دید و با شتاب بازگشت.

نکته ادبی: هیون به معنای اسب تندرو و دمان به معنای پرشتاب و خروشان است.

که نستیهن آنک بدان رزمگاه ابا نامداران توران سپاه

او خبر آورد که نستیهن در آن میدان نبرد، همراه با پهلوانانِ سپاهِ توران، کشته شده است.

نکته ادبی: نستیهن نام خاص (پهلوان تورانی) است.

بریده سرافگنده بر سان پیل تن از گرز خسته بکردار نیل

پیکرش از ضربات گرز چنان درهم شکسته و بر خاک افتاده بود که گویی تنِ یک فیل بود که از پا درآمده باشد.

نکته ادبی: تشبیه تنِ زخمی به پیل برای نشان دادن هیبت و درشتی اندام اوست.

چو بشنید پیران برآمد بجوش نماند آن زمان با سپهدار هوش

وقتی پیران این خبر را شنید، خشم و اندوه سراپای وجودش را گرفت و در آن لحظه، هوش و حواسش را از دست داد.

نکته ادبی: برآمدنِ جوش کنایه از غلیان احساسات (خشم و اندوه شدید) است.

همی کند موی و همی ریخت آب ازو دور شد خورد و آرام و خواب

موی خود را می‌کند و اشک می‌ریخت؛ خوردن و خوابیدن و آرامش از او دور شد.

نکته ادبی: موی کندن از سنت‌های باستانی عزاداری است.

بزد دست و بدرید رومی قبای برآمد خروشیدن های های

دست پیش برد و لباس رومی خود را پاره کرد و با صدای بلند و جانسوز فریاد کشید.

نکته ادبی: دریدنِ قبای رومی، نمادِ ماتم‌زدگی عمیق در ادبیات حماسی است.

همی گفت کای کردگار جهان همانا که با تو بدستم نهان

پیران می‌گفت: ای پروردگارِ جهان، گویی که تقدیرِ من و تو در این امر پنهان بود.

نکته ادبی: اشاره به سرنوشت‌گرایی و مشیت الهی در باورهای شاعر.

که بگسست از بازوان زور من چنین تیره شد اختر و هور من

که توان و بازوانِ مرا از من گرفت و سرنوشت و بختِ مرا این‌چنین تیره و تار ساخت.

نکته ادبی: اختر و هور (خورشید) استعاره از بخت و اقبال و روشنایی زندگی هستند.

دریغ آن هژبر افن گردگیر جوان دلاور سوار هژیر

افسوس بر آن شیرِ دلاور و گردِ جنگجو، بر آن جوانِ پهلوانِ باهوش و شجاع.

نکته ادبی: هژبر به معنای شیر و هژیر به معنای خوب‌چهر و شجاع است.

گرامی برادر جهانبان من سر ویسگان گرد هومان من

افسوس بر آن برادرِ عزیز که پشتیبانِ من بود؛ افسوس بر هومان، آن سردارِ بزرگ و ویسگان (پهلوان قوم ویسه).

نکته ادبی: ویسگان منسوب به خاندان ویسه (خاندان پیران) است.

چو نستیهن آن شیر شرزه بجنگ که روباه بودی بجنگش پلنگ

و دریغ بر نستیهن، آن شیرِ خشمگین در میدان جنگ، که در برابر او، پلنگ هم مانند روباهی ضعیف بود.

نکته ادبی: تشبیه برای نشان دادن برتری و شکوه رزمی نستیهن.

کرا یابم اکنون بدین رزمگاه بجنگ اندر آورد باید سپاه

اکنون در این میدان نبرد چه کسی را بیابم که بتوانم با او سپاه را به جنگ ببرم؟

نکته ادبی: پرسشی است که نشان‌دهنده استیصال و فقدان فرماندهان لایق پس از مرگ یاران است.

بزد نای رویین و بربست کوس هوا نیلگون شد زمین آبنوس

طبل‌های جنگی و شیپورها را به صدا درآورد و کوسِ جنگ را بست؛ آسمان از گرد و غبار تیره شد و زمین به رنگ سیاهِ آبنوس درآمد.

نکته ادبی: آبنوس چوبی سیاه و گرانبهاست؛ استعاره از تاریکی میدان نبرد به دلیل غبار سپاهیان.

ز کوه کنابد برون شد سپاه بشد روشنایی ز خورشید و ماه

از کوه کنابد، سپاه بیرون ریخت و به خاطر غبارِ لشکر، روشنایی خورشید و ماه ناپدید شد.

نکته ادبی: کنابد نام مکان است؛ مبالغه در کثرت سپاهیان که نور را پوشانده‌اند.

سپهدار ایران بزد کرنای سپاه اندر آورد و بگرفت جای

فرمانده سپاه ایران نیز کرنا را دمید و سپاه را آراست و در جایگاه نبرد مستقر کرد.

نکته ادبی: کرنا از سازهای رزمی کهن است.

میان سپه کاویانی درفش بپیش اندرون تیغهای بنفش

در میان سپاه، درفش کاویانی برافراشته بود و در پیشاپیش آن، تیغ‌های درخشان و بنفش‌رنگِ شمشیرها دیده می‌شد.

نکته ادبی: درفش کاویانی نماد ملی و مقدس ایرانیان است.

همه نامدارن پرخاشخر ابا نیزه و گرزهٔ گاوسر

همه نامداران جنگجو، با نیزه‌ها و گرزهای گاوسر آماده پیکار بودند.

نکته ادبی: گرزِ گاوسر، سلاح مخصوصِ پهلوانان بزرگ شاهنامه (مانند فریدون) است.

سپیده دمان اندر آمد سپاه به پیکار تا گشت گیتی سیاه

سپاهیان در سپیده‌دم به نبرد پرداختند و تا تاریک شدنِ هوا این درگیری ادامه داشت.

نکته ادبی: اشاره به طولانی بودن نبرد.

برفتند زان پی به بنگاه خویش بخیمه شد این، آن بخرگاه خویش

پس از نبرد، هر یک به اردوگاه خود بازگشتند؛ یکی به خیمه رفت و آن دیگری به جایگاهِ استراحت خود.

سپهدار ایران به زیبد رسید از اندیشه کردن دلش بردمید

سپهدارِ ایران به جایگاه خود رسید، اما اندیشه‌های بسیار دلش را به تپش و اضطراب انداخت.

نکته ادبی: بردمیدنِ دل کنایه از تپش قلب ناشی از نگرانی و تفکر زیاد است.

همی گفت کامروز رزمی گران بکردیم و کشتیم ازیشان سران

با خود می‌گفت: امروز جنگی بزرگ کردیم و بسیاری از بزرگانِ آنان را کشتیم.

نکته ادبی: رزمی گران به معنای جنگی سهمگین است.

گمانی برم زانک پیران کنون دواند سوی شاه ترکان هیون

اما گمان می‌کنم که پیران اکنون پیک و اسبِ تندرویی به سوی شاهِ توران (افراسیاب) روانه کند.

نکته ادبی: هیون در اینجا به معنای اسب سریع‌السیر است.

وزو یار خواهد بجنگ سپاه رسانم کنون آگهی من بشاه

و از او برای ادامه جنگ یاری خواهد طلبید؛ پس من باید اکنون این خبر را به شاهِ خود برسانم.

نکته ادبی: دوراندیشی سیاسی سردار ایرانی.

نویسندهٔ نامه را خواند و گفت برآورد خواهم نهان از نهفت

نویسنده نامه را فراخواند و گفت: آنچه را که پنهان است، باید آشکار و مکتوب کنم.

نکته ادبی: نهفت به معنای راز یا امر پنهان است.

اگر برگشایی تو لب را ز بند زبان آورد بر سرت برگزند

اگر رازِ این نامه را فاش کنی و لب از بند بگشایی، این زبان برای تو گران تمام خواهد شد و آسیب خواهی دید.

نکته ادبی: تهدیدِ پیک برای حفظ امنیتِ اطلاعاتِ محرمانه.

یکی نامه فرمود نزدیک شاه بگاه کردن ز کار سپاه

دستور داد نامه‌ای برای شاه (کی‌خسرو) بنویسند و در آن، جریانِ کار سپاه را شرح دهند.

نکته ادبی: بگاه به معنای مناسبت یا زمان انجام کار است.

بخسرو نمود آن کجا رفته بود سخن هرچ پیران بود گفته بود

آنچه در میدان رخ داده بود و سخنانی که پیران گفته بود، همه را به خسرو گزارش داد.

نکته ادبی: پیرو دستورِ پادشاه بودن در نامه گزارش شده است.

فرستادن گیو و پیوند و مهر نمودن بدو کار گردان سپهر

در نامه، از فرستادنِ گیو و پیوند و مهرِ او سخن گفت و وقایعِ روزگار و تحولاتِ جنگ را شرح داد.

نکته ادبی: گردانِ سپهر کنایه از حوادث دگرگون‌شونده روزگار است.

ز پاسخ که دادند مر گیو را بزرگان و فرزانهٔ نیو را

و نیز پاسخ‌هایی که بزرگان و فرزانگانِ دانا به گیو داده بودند، در آن درج شد.

نکته ادبی: نیو به معنای پهلوان و شجاع است.

وزان لشکری کز پسش چون پلنگ بیاورد سوی کنابد بجنگ

و از آن لشکری گفت که چون پلنگ به دنبال او آمدند و به سوی کنابد برای جنگ کشیده شدند.

نکته ادبی: تشبیه سپاه به پلنگ برای نشان دادنِ درندگی و سرعتِ آنان است.

ازان پس کجا رزمگه ساختند وزان رزم دلرا بپرداختند

پس از آنکه در میدان نبرد صف‌آرایی کردند و از آن جنگ و خون‌ریزی فارغ شدند.

نکته ادبی: پرداختن در اینجا به معنای فراغت و اتمام کار است.

ز هومان و نستیهن جنگجوی سراسر همه یاد کرد اندر اوی

از هومان و نستیهنِ جنگجو که کشته شدند، تمام ماجرا را در آن نامه شرح داد.

نکته ادبی: اشاره به ثبت وقایع مهم جنگ در نامه.

ز کردار بیژن که روز نبرد بدان گرزداران توران چه کرد

از دلاوری‌های بیژن که در روز نبرد با آن گرزدارانِ تورانی چه کرد، یاد کرد.

نکته ادبی: کردارِ بیژن اشاره به کارنامه درخشان او در این نبرد است.

سخن سربسر چون همه گفته بود ز پیکار و جنگ آن کجا رفته بود

سخن را به‌طور کامل و از ابتدا تا انتها، درباره جنگ و اتفاقاتِ آن میدان گزارش کرد.

نکته ادبی: سربسر یعنی تمام و کمال.

بپردخت زان پس بافراسیاب که با لشکر آمد بنزدیک آب

سپس به سراغِ افراسیاب رفت؛ همان کسی که با لشکرِ خود به نزدیکیِ آب (رودخانه) آمد.

نکته ادبی: منظور از آب، معمولاً رود جیحون یا مرزهای آبی در جغرافیای شاهنامه است.

گر او از لب رود جیحون سپاه بایران گذارد سپه را براه

اگر او از لبِ رود جیحون، سپاهِ خود را به ایران بیاورد، ما در برابرش ناتوان خواهیم بود.

نکته ادبی: ابراز نگرانی از قدرتِ عظیم لشکرِ افراسیاب.

تو دانی که با او نداریم پای ایا فرخجسته جهان کدخدای

ای پادشاهِ فرخنده و بزرگ، تو خود می‌دانی که ما در برابرِ او توانِ ایستادگی نداریم.

نکته ادبی: کدخدای در قدیم به معنای حاکم، پادشاه و مدیرِ مملکت بوده است.

مگر خسرو آید بپشت سپاه بسر بر نهد بندگانرا کلاه

مگر اینکه خسرو (کی‌خسرو) با لشکریانش به کمک بیاید و بر سرِ ما منت بگذارد و فرماندهی کند.

نکته ادبی: کلاه بر سر نهادن کنایه از حمایت و پادشاهی کردن است.

ور ایدونک پیران کند دست پیش بخواهد سپه یاور از شاه خویش

و اگر پیران پیش‌دستی کند و از شاهِ خود یاری بطلبد، کار سخت‌تر می‌شود.

نکته ادبی: دست پیش کردن کنایه از اقدامِ زودتر از دشمن است.

بخسرو رسد زان سپس آگهی ک با او چه سازد ببختت رهی

سپس وقتی این خبر به خسرو برسد، او با بختِ بلندِ تو (ای شاه) بر او پیروز خواهد شد.

نکته ادبی: رهی به معنای بنده و چاکر است.

و دیگر که از رستم دیو بند ز لهراسب وز اشکش هوشمند

و دیگر اینکه از رستمِ دیوبند و لهراسب و اشکشِ دانا نیز سخن گفت.

نکته ادبی: دیوبند لقبِ افتخاری رستم است که دیوان را مهار می‌کند.

ز کردار ایشان به کهتر خبر رساند مگر شاه پیروزگر

بهتر است که شاهِ پیروزمند، از کردارِ این پهلوانان نیز توسطِ پیک آگاه شود.

نکته ادبی: پیروزگر صفتِ شاهِ فاتح است.

چو نامه بمهر اندر آورد و بند بفرمود تا بر ستور نوند

وقتی نامه را مهر و موم کرد، دستور داد تا آن را بر اسبِ تندرویی بگذارند.

نکته ادبی: نوند به معنای اسبِ تندرو و چاپار است.

تشستنگه خسروی ساختند فراوان تگاور برون تاختند

جایگاهی برای حرکتِ پادشاهی تدارک دیدند و سوارانِ چابک بسیاری را به راه انداختند.

نکته ادبی: تشستنگه به معنای محلِ استقرار و تگاور به معنای سوارکارِ تندرو است.

بفرمود تا رفت پیشش هجیر جوانی بکردار هشیار و پیر

دستور داد تا هجیر را نزدِ او بیاورند؛ جوانی که در عینِ جوانی، هشیار و خردمند بود.

نکته ادبی: هجیر از شخصیت‌های وفادار شاهنامه است.

بگفت آن سخن سربسر پهلوان بپیش هشیوار پور جوان

پهلوان (سردارِ ایرانی) همه سخنانی را که باید گفته می‌شد، نزدِ آن جوانِ هشیار بازگو کرد.

نکته ادبی: هشیوار به معنای دانا و زیرک است.

بدو گفت کای پور هشیاردل یکی تیز گردان بدین کاردل

به او گفت: ای جوانِ خردمند، در این کارِ مهم، دل و جرأتِ خود را تیز و آماده کن.

نکته ادبی: تیز کردنِ دل کنایه از آماده شدن برای کاری دشوار است.

اگر مر تو را نزد من دستگاه همی جست باید کنونست گاه

اگر تو نزدِ من ابزار و توانی برای انجام این کار داری، اکنون زمانِ آن فرا رسیده است.

نکته ادبی: دستگاه به معنای امکانات و ابزار لازم برای انجام کار است.

چو بستانی این نامه هم در زمان برو هم بکردار باد دمان

وقتی نامه را گرفتی، بی‌درنگ حرکت کن و مانند بادِ تند به راه بیفت.

نکته ادبی: بادِ دمان تشبیهی برای سرعتِ بسیار زیاد پیک است.

شب و روز ماسای و سر بر مخار ببر نامهٔ من بر شهریار

شب و روز استراحت نکن و آرام نگیر؛ این نامه را به دستِ شهریار برسان.

نکته ادبی: سر بر مخار کنایه از راحت‌طلبی و استراحت نکردن است.

بپدرود کردن گرفتش ببر برون آمد از پیش فرخ پدر

هجیر با پدرش گودرز خداحافظی کرد و با احترام از نزد او بیرون آمد.

نکته ادبی: بدرود به معنای وداع است. فرخ پدر ترکیب وصفی به معنای پدر با شکوه و خجسته است.

ز لشکر دو تن را بر خویش خواند سبکشان باسب تگاور نشاند

دو نفر از لشکر را همراه خود کرد و به سرعت سوار بر اسب‌های تیزرو شدند.

نکته ادبی: سبک: قیدِ سرعت و چابکی. تگاور: اسب تیزرو و دونده.

برون شد ز پرده سرای پدر بهر منزلی بر هیونی دگر

از اقامتگاه پدر خارج شد و در هر منزلگاه اسب خود را عوض می‌کرد تا سرعتش کم نشود.

نکته ادبی: هیون: به معنای شتر تندرو یا اسب چابک است که در اینجا منظور اسب است.

خور و خواب و آرامشان بر ستور چه تاریکی شب چه تابنده هور

شب و روز بدون استراحت و توقف، چه در تاریکی شب و چه در روشنایی خورشید، در حرکت بودند.

نکته ادبی: هور: به معنای خورشید است. ستور: به معنای چهارپایان.

بران گونه پویان براه آمدند بیک هفته نزدیک شاه آمدند

با همان سرعتِ بی‌وقفه در راه بودند تا اینکه پس از یک هفته به نزد شاه رسیدند.

نکته ادبی: پویان: در حال دویدن و حرکت کردن.

چو از راه ایران بیامد سوار کس آمد بر خسرو نامدار

وقتی هجیر از ایران رسید، کسی خبرِ آمدنِ او را به شاه نامدار رساند.

نکته ادبی: خسرو نامدار: اشاره به کی‌خسرو پادشاه ایران.

پذیره فرستاد شماخ را چه مایه دلیران گستاخ را

شاه، شماخ و تعدادی از دلیرانِ جسور را فرستاد تا به استقبال او بروند.

نکته ادبی: پذیره: به معنای استقبال و پیشواز است. گستاخ: در ادبیات کلاسیک به معنای جسور و بی‌پرواست.

بپرسید چون دید روی هجیر که ای پهلوان زادهٔ شیرگیر

شاه وقتی هجیر را دید، از او پرسید: ای پهلوان‌زاده‌ای که شیر را شکار می‌کنی (کنایه از دلیری).

نکته ادبی: شیرگیر: صفتِ پهلوانان که اشاره به قدرتِ آن‌ها در شکست دادنِ دشمنانِ قدرتمند دارد.

درودست باری که بس ناگهان رسیدی به نزدیک شاه جهان

پرسید: چطور شد که این‌چنین ناگهانی به درگاه شاه جهان رسیدی؟

نکته ادبی: شاه جهان: لقبی برای کی‌خسرو.

بفرمود تا پرده برداشتند باسبش ز درگاه بگذاشتند

شاه دستور داد پرده‌های تالار را کنار بزنند و هجیر با اسبش از دروازه دربار وارد شد.

نکته ادبی: درگاه: ورودیِ بارگاهِ شاهی.

هجیر اندر آمد چو خسرو بدوی نگه کرد پیشش بمالید روی

هجیر وقتی شاه را دید، به نزد او رفت و با فروتنی صورت بر خاک مالید.

نکته ادبی: مالیدنِ روی: کنایه از تعظیم و سجده کردن و ابراز نهایت احترام و بندگی.

بپرسید بسیار و بنشاندش هزاران هجیر آفرین خواندش

شاه بسیار از او احوال‌پرسی کرد، او را نشاند و هزاران بار او را ستایش کرد.

نکته ادبی: آفرین خواندن: دعا کردن و ستایش کردن.

ز گوهر یکی تاج پیروزه شاه بسر بر نهادش چو رخشنده ماه

شاه تاجی فیروزه‌نشان بر سر او نهاد که همچون ماهِ درخشان نور می‌افشاند.

نکته ادبی: تاج پیروزه: تاجی که با سنگ فیروزه تزئین شده است.

ز گودرز وز مهتران سپاه ز هر یک یکایک بپرسید شاه

شاه یک‌به‌یک از وضعیت گودرز و بزرگان لشکر پرس‌وجو کرد.

نکته ادبی: مهتران: بزرگان و بزر‌زادگان.

درود بزرگان بخسرو بداد همه کار لشکر برو کرد یاد

هجیر درود بزرگان را به شاه رساند و تمام وقایع لشکر را برای او بازگو کرد.

نکته ادبی: یاد کردن: در اینجا به معنای گزارش دادن و شرح دادن است.

بدو داد پس نامهٔ پهلوان جوان خردمند روشن روان

سپس نامه پهلوان (گودرز) را که جوانی خردمند و باهوش بود، به شاه تسلیم کرد.

نکته ادبی: روشن‌روان: کنایه از انسانِ دانا و دارای بصیرت.

نویسنده را پیش بنشاندند بفرمود تا نامه برخواندند

شاه دستور داد دبیر (نویسنده) را بیاورند و نامه را بخوانند.

نکته ادبی: دبیر: منشی و نویسنده رسمی دربار.

چو برخواند نامه بخسرو دبیر ز یاقوت رخشان دهان هجیر

وقتی دبیر نامه را خواند، هجیر با کلامی که همچون یاقوت گران‌بها بود، شروع به سخن گفتن کرد.

نکته ادبی: یاقوت رخشان: تشبیه کلام هجیر به یاقوت که نشان از ارزشمندی و زیبایی سخن او دارد.

بیاگند وزان پس بگنجور گفت که دینار و دیبا بیار از نهفت

سپس به گنجور گفت: طلاها و پارچه‌های گران‌بها را از خزانه بیاور.

نکته ادبی: نهفت: پنهان‌گاه یا همان خزانه شاهی.

بیاورد بدره چو فرمان شنید همی ریخت تا شد سرش ناپدید

گنجور فرمان را شنید و کیسه‌های طلا را آورد، تا جایی که از شدت فراوانی، سرِ گنجور دیده نمی‌شد.

نکته ادبی: بدره: کیسه زر یا درهم. مبالغه در حجم هدایا.

بیاورد پس جامه زرنگار چنانچون بود از در شهریار

سپس جامه‌های زرین و گران‌بها را که در شأن پادشاه بود، آوردند.

نکته ادبی: زرنگار: منقوش به طلا.

همیدون ببردند پیش هجیر ابا زین زرین ده اسب هژیر

همان‌طور هدایا را پیش هجیر بردند، به همراه ده اسب ممتاز با زین‌های زرین.

نکته ادبی: هژیر: در اینجا به معنای خوب و نیکو است.

بیارانش بر خلعت افگند نیز درم داد و دینار و هرگونه چیز

به یاران او نیز خلعت، پول و انواع هدایا بخشیدند.

نکته ادبی: خلعت: لباسی که به عنوان پاداش از طرف شاه داده می‌شود.

ازان پس جو از جای برخاستند نشستنگه می بیاراستند

پس از آن مراسمِ هدایا پایان یافت و بساط بزم را مهیا کردند.

نکته ادبی: می: در اینجا به معنای بزم و مجلس شادی و شراب است.

هجیر و بزرگان خسروپرست گرفتند یکسر همه می بدست

هجیر و بزرگانِ وفادار به شاه، مشغول بزم و نوشیدنی شدند.

نکته ادبی: خسروپرست: وفادار به شاه.

نشستند یک روز و یک شب بهم همی رای زد خسرو از بیش و کم

یک شبانه‌روز با هم بودند و شاه درباره مسائل مهم و کوچک لشکر با آن‌ها مشورت کرد.

نکته ادبی: رای زدن: مشورت کردن.

بشبگیر خسرو سر و تن بشست بپیش جهانداور آمد نخست

صبحگاهان شاه غسل کرد و ابتدا به درگاه خدای یکتا (جهاندار) رفت.

نکته ادبی: شبگیر: صبح زود. جهان‌داور: صفتی برای خداوند.

بپوشید نو جامهٔ بندگی دو دیده چو ابری ببارندگی

لباس نیایش (بندگی) پوشید و چشمانش از شدت خشوع مانند ابر باران‌زا می‌بارید.

نکته ادبی: ابر ببارندگی: استعاره از چشمانی که با اشک پر شده‌اند.

دوتایی شده پشت و بنهاد سر همی آفرین خواند بر دادگر

با قامتی خمیده و سری فرود آورده، ستایش پروردگار دادگر را به جای آورد.

نکته ادبی: دوتایی شده پشت: کنایه از خضوع و فروتنی کامل در برابر خدا.

ازو خواست پیروزی و فرهی بدو جست دیهیم و تخت مهی

از خدا پیروزی و شکوه طلب کرد و به دنبال حفظ تاج و تخت پادشاهی بود.

نکته ادبی: دیهیم: تاج پادشاهی.

بیزدان بنالید ز افراسیاب بدرد از دو دیده فرو ریخت آب

با دلی پردرد از افراسیاب به درگاه خدا نالید و اشک ریخت.

نکته ادبی: نالیدن: در اینجا به معنای دعا کردن و تضرع است.

وزآنجا بیامد چو سرو سهی نشست از برگاه شاههنشهی

سپس از آنجا همچون سروی آزاد و بلندبالا برخاست و بر تخت شاهنشاهی نشست.

نکته ادبی: سرو سهی: تشبیه به سرو که نماد زیبایی و آزادگی است.

دبیر خردمند را پیش خواند سخنهای بایسته با او براند

دبیر خردمند را خواند و سخنان لازم و بایسته را به او دیکته کرد.

نکته ادبی: سخن راندن: صحبت کردن یا بیان کردن.

چو آن نامه را زود پاسخ نوشت پدید آورید اندرو خوب و زشت

وقتی پاسخ نامه را نوشت، خوبی‌ها و بدی‌های اوضاع را در آن روشن کرد.

نکته ادبی: پدید آوردن: آشکار کردن.

نخست آفرین کرد بر کردگار کزو دید نیک و بد روزگار

نخست خدا را ستود که مسبب خوبی‌ها و بدی‌های روزگار است.

نکته ادبی: کردگار: پروردگار.

دگر آفرین کرد بر پهلوان که جاوید بادی و روشن روان

سپس به پهلوان (گودرز) درود فرستاد و برایش عمری جاوید و ذهنی روشن آرزو کرد.

نکته ادبی: پهلوان: اشاره به گودرز.

خجسته سپهدار بسیار هوش همه رای و دانش همه جنگ و جوش

فرمانده‌ای هوشمند که در جنگ و سیاست بی‌نظیر است.

نکته ادبی: خجسته: مبارک و خوش‌یمن. بسیار هوش: بسیار باهوش.

خداوند گوپال و تیغ بنفش فروزندهٔ کاویانی درفش

کسی که صاحب گرز و شمشیر است و درفش کاویانی (نماد ایران) را به اهتزاز در می‌آورد.

نکته ادبی: گوپال: گرز. تیغ بنفش: شمشیر گران‌بها.

سپاس از جهاندار یزدان ما که پیروز بودند گردان ما

سپاس از خدای جهان‌دار که لشکریان ما در جنگ پیروز شدند.

نکته ادبی: گردان: پهلوانان و لشکریان.

از اختر ترا روشنایی نمود ز دشمن برآورد ناگاه دود

ستاره بخت تو درخشید و دشمن را به سختی شکست دادی.

نکته ادبی: دود برآوردن: کنایه از نابود کردن و شکست سخت دادن.

نخست آنک گفتی که مر گیو را بزرگان فرزانه و نیو را

نخست آنکه گفتی گیو و دیگر بزرگان فرزانه...

نکته ادبی: نیو: دلاور و پهلوان.

بنزدیک پیران فرستاده ام چه مایه ورا پندها داده ام

... را نزد پیران فرستادی و پندهای بسیاری به او دادی.

نکته ادبی: چه مایه: چه مقدار و چه تعداد.

نپذرفت ازان پس خود او پند من نجست اندرین کار پیوند من

اما او پند تو را نپذیرفت و حاضر نشد با تو همراهی و پیوند برقرار کند.

نکته ادبی: پیوند: در اینجا به معنای اتحاد و همراهی است.

سپهبد یکی داستان زد برین چو دستور پیشین برآورد کین

شاه با استناد به یک ضرب‌المثل که گذشتگان گفته‌اند، کینه را توضیح داد.

نکته ادبی: دستور: در اینجا به معنای وزیر یا مشاور یا ضرب‌المثل گذشتگان است.

که هر مهتری کو روان کاستست ز نیکی ببخت بد آراستست

که هر بزرگی که خردش کم شود، سرنوشتش با کارهای نادرست همراه می‌شود.

نکته ادبی: روان کاستن: کم شدن خرد یا زوال عقل.

مرا زان سخن پیش بود آگهی که پیران دل از کین نخواهد تهی

من از قبل می‌دانستم که پیران دلش را از کینه خالی نمی‌کند.

نکته ادبی: آگهی: خبر.

ولیکن ازان خوب کردار او نجستم همی ژرف پیکار او

اما چون رفتار خوبی داشت، نخواستم بلافاصله با او وارد جنگ سخت شوم.

نکته ادبی: ژرف پیکار: جنگ عمیق و شدید.

کنون آشکارا نمود این سپهر که پیران بتوران گراید بمهر

اکنون روزگار آشکار کرد که پیران با جان و دل به تورانیان گرایش دارد.

نکته ادبی: سپهر: آسمان یا روزگار.

کنون چون نبیند جز افراسیاب دلش را تو از مهر او برمتاب

حالا که او جز افراسیاب را نمی‌بیند (پشتیبان اوست)، تو هم دیگر به او مهر نورز.

نکته ادبی: برمتاب: رو مگردان یا بی‌توجهی مکن.

گر او بر خرد برگزیند هوا بکوشش نروید ز خاراگیا

اگر کسی هوی و هوس را بر عقل ترجیح دهد، کارش بیهوده است (مانند روییدن گیاه از سنگ خشک).

نکته ادبی: خارا: سنگ سخت. گیا از سنگ روئیدن کنایه از کار نشدنی و بی‌حاصل است.

تو با دشمن ار خوب گویی رواست از آزادگان خوب گفتن سزاست

اگر با دشمن سخنِ نیک بگویی شایسته است، اما درباره آزادمردان و بزرگان، ستایش و نیک‌گویی وظیفه‌ای است که بر گردن داری.

نکته ادبی: واژه «روا» در اینجا به معنای شایسته و «سزاست» به معنای سزاوار و بایسته است.

و دیگر ز پیکار جنگ آوران کجا یاد کردی به گرز گران

و دیگر اینکه چرا از جنگ‌های دلاوران و ضرباتِ گرزهای سنگین‌شان یاد نکردی؟

نکته ادبی: «گرز گران» نمادِ قدرتِ نظامی و سلاحِ اصلیِ پهلوانانِ حماسی است.

ز نیک اختر و گردش هور و ماه ز کوشش نمودن بران رزمگاه

از سعدِ اختر و گردشِ روزگار و تاثیراتِ ستارگان، و از تلاش و کوشش‌هایی که در میدانِ نبرد صورت گرفته است، سخن بگو.

نکته ادبی: «هور» به معنای خورشید و «نیک‌اختر» اشاره به باورهای کهن نجومی مبنی بر تاثیر ستاره‌ها بر سرنوشت دارد.

مرا این درستست کز کار کرد تو پیروز باشی بروز نبرد

برای من این باور یقینی است که به دلیلِ کارهای درخشان و عملکردِ تو، در روزِ نبرد پیروز خواهی بود.

نکته ادبی: «کار کرد» به معنای عملکرد و دستاوردِ گذشته است.

نبیره کجا چون تو دارد نیا بجنگ اندرون باشدش کیمیا

کدام نواده‌ای است که نیایی چون تو داشته باشد و در جنگ، کیمیایِ پیروزی را با خود نداشته باشد؟

نکته ادبی: «کیمیا» استعاره از تواناییِ خارق‌العاده و جادویی برای پیروزی است.

ز شیران چه زاید مگر نره شیر چنانچون بود نامدار و دلیر

از شیرانِ نر، جز شیرِ نر زاده نمی‌شود؛ چنان‌که از پهلوانانِ بزرگ، فرزندی دلاور پدید می‌آید.

نکته ادبی: اشاره به اصلِ وراثت در میانِ جنگجویان و پهلوانان.

به بیداد برنیست این کار تو بسندست یزدان نگهدار تو

این کارِ تو (جنگ) بر پایه بیداد نیست؛ پروردگار خود نگهدارِ توست.

نکته ادبی: تاکید بر مشروعیتِ اخلاقیِ جنگ نزدِ حاکمِ عادل.

تو زور و دلیری ز یزدان شناس ازو دار تا زنده باشی سپاس

توانایی و دلیری را موهبتی از جانبِ خداوند بدان و تا زنده‌ای، شکرگزارِ او باش.

نکته ادبی: توصیه‌ی اخلاقی به توکل و تواضع در برابر قدرت.

سدیگر که گفتی که افراسیاب سپه را همی بگذارند ز آب

سوم اینکه گفتی افراسیاب، سپاهیانش را از رود (جیحون) عبور داده است.

نکته ادبی: اشاره به نگرانی‌های تاکتیکی و جابجاییِ لشکر.

ز پیران فرستاده شد نزد اوی سپاهش بایران نهادست روی

از سوی پیران پیکی نزدِ او فرستاده شد و سپاهش راهیِ ایران شده است.

نکته ادبی: «پیران» نام شخصیتِ سپهسالارِ تورانی است.

همانست یکسر که گفتی سخن کنون باز پاسخ فگندیم بن

تمامِ آنچه گفتی را یک‌جا شنیدم و اکنون پاسخِ آن را روشن و ریشه‌ای بیان می‌کنم.

نکته ادبی: «باز پاسخ فگندیم بن» کنایه از ریشه‌یابی و پاسخِ قاطع دادن است.

بدان ای پر اندیشه سالار من بهر کار شایستهٔ کار من

ای سالارِ من که همواره اندیشمند و شایسته‌ی فرماندهی هستی، بدان که...

نکته ادبی: خطابِ کی‌خسرو به طوس که سپهسالارِ اوست.

که او بر لب رود جیحون درنگ نه ازان کرد کید بر ما بجنگ

او (افراسیاب) اگر کنارِ رودِ جیحون درنگ کرده، نه از سرِ حیله و قصدِ حمله به ماست.

نکته ادبی: تحلیلِ استراتژیکِ رفتارِ دشمن.

که خاقان برو لشکر آرد ز چین فراز آمدش از دو رویه کمین

بلکه خاقانِ چین از آن سو به او حمله کرده و او از دو طرف در کمین گرفتار شده است.

نکته ادبی: «خاقان» لقبی برای پادشاهانِ چین.

و دیگر که از لشکران گران پراگنده برگرد توران سران

و دیگر اینکه لشکرِ بزرگش پراکنده شده و سرانِ تورانی سرگردان هستند.

نکته ادبی: توصیفِ وضعیتِ آشفته‌ی سپاهِ دشمن.

بدو دشمن آمد ز هر سو پدید ازان بر لب رود جیحون کشید

چون دشمن از هر سو بر او هجوم آورده، ناچار بر لبِ رودِ جیحون پناه گرفته است.

نکته ادبی: تحلیلِ علّیِ موقعیتِ نظامیِ افراسیاب.

بپنجم سخن کگهی خواستی بمهر گوان دل بیاراستی

پنجمین نکته اینکه جویایِ خبر بودی و با مهرِ پهلوانانِ بزرگ دلت را گرم کردی.

نکته ادبی: «گوان» جمعِ گیو یا به معنای پهلوانان و دلاوران است.

چو لهراسب و چون اشکش تیزچنگ چو رستم سپهبد دمنده نهنگ

پهلوانی چون لهراسب، اشکشِ تیزچنگ و رستم که چون نهنگی خروشان است.

نکته ادبی: استعاره از نهنگ برای رستم، نمادِ قدرتِ ویرانگر در جنگ.

بدان ای سپهدار و آگاه باش بهر کار با بخت همراه باش

ای سپهسالار، آگاه و هوشیار باش و در هر کاری با بخت و اقبال همراه باش.

نکته ادبی: توصیه به هوشیاری و بهره‌مندی از فرصت‌ها.

کزان سو که شد رستم شیرمرد ز کشمیر و کابل برآورد گرد

رستمِ شیرمرد از آن سو رفت و از کشمیر و کابل سپاهی بزرگ فراهم کرد و گرد و خاک به پا کرد.

نکته ادبی: «گرد برآوردن» کنایه از جنگیدن و لشکرکشیِ پرهیاهو است.

وزان سو که شد اشکش تیزهوش برآمد ز خوارزم یکسر خروش

و از سویِ دیگر، اشکشِ هوشمند رفت و از خوارزم فریادِ یاری و خروشِ سپاه برخاست.

نکته ادبی: «تیزهوش» صفتِ اشکش است که نشان از درایتِ او دارد.

برزم اندرون شیده برگشت ازوی سوی شهر گرگان نهادست روی

شیده در نبرد شکست خورد و از برابرِ ایشان عقب‌نشینی کرد و راهیِ شهرِ گرگان شد.

نکته ادبی: «شیده» فرزندِ افراسیاب است.

وزان سو که لهراسب شد با سپاه همه مهتران برگشادند راه

و از آن سو که لهراسب با سپاهیانش رفت، تمامِ بزرگان و حاکمان راه را بر دشمن بستند و از او اطاعت کردند.

نکته ادبی: نشان‌دهنده‌ی اقتدارِ نظامیِ لهراسب.

الانان و غز گشت پرداخته شد آن پادشاهی همه ساخته

سرزمین‌های الانان و غز تسخیر شد و آن پادشاهی کاملاً سامان گرفت.

نکته ادبی: «پرداخته» به معنای خالی از دشمن و تسخیر شده است.

گر افراسیاب اندر آید براه زجیحون بدین سو گذارد سپاه

اگر افراسیاب بخواهد از رودِ جیحون بگذرد و به این سو بیاید...

نکته ادبی: طرحِ احتمالاتِ جنگی.

بگیرند گردان پس پشت اوی نماند بجز باد در مشت اوی

دلاوران از پشت سر او را محاصره می‌کنند و جز حسرت و شکست، چیزی در دستانش باقی نمی‌ماند.

نکته ادبی: «باد در مشت داشتن» کنایه از بیهودگی و شکستِ مطلق است.

تو بشناس کو شهر آباد خویش بر و بوم و فرخنده بنیاد خویش

تو باید بدانی که مردمانِ شهرِ آبادِ خود و سرزمین و بنیادِ نیکِ خویش را بشناسی.

نکته ادبی: تاکید بر پاسداری از میهن.

بگفتار پیران نماند بجای بدشمن سپارد نهد پیش پای

که با گفتارِ فریبنده‌ی پیران، جایگاهِ خود را رها نکند و سرزمینش را به دشمن نسپارد.

نکته ادبی: هشدار درباره‌ی فریب‌هایِ پیران (سپهسالارِ دشمن).

نجنباند او داستان را دو لب که ناید خبر زو بمن روز و شب

آن‌چنان که دیگر هیچ سخنی از او شنیده نشود و شب و روز خبری از او به ما نرسد.

نکته ادبی: کنایه از نابودیِ کاملِ دشمن.

بدان روز هرگز مبادا درود که او بگذراند سپه را ز رود

هرگز آن روز مباد که او موفق شود سپاهش را از رود بگذراند.

نکته ادبی: دعا برایِ دفعِ شرِ دشمن.

بما برکند پیشدستی بجنگ نبیند کس این روز تاریک و تنگ

اگر او پیش‌دستی کند، آن روز برای همه تاریک و دشوار خواهد بود؛ پس باید مراقب باشی.

نکته ادبی: هشدارِ جدی برای جلوگیری از غافلگیری.

بفرمایم اکنون که بر پیل کوس ببندد دمنده سپهدار طوس

اکنون دستور می‌دهم که طوسِ دلاور، بر پیلِ جنگی سوار شود و بر طبلِ جنگ بکوبد.

نکته ادبی: «پیلِ کوس» نمادِ فرماندهی و آغازِ عملیاتِ بزرگِ نظامی.

دهستان و گرگان و آن بوم و بر بگیرد برآرد بخورشید سر

دهستان و گرگان و آن مناطق را فتح کن و سرِ آن سرزمین‌ها را به سویِ خورشید (اوجِ افتخار) ببر.

نکته ادبی: «برآوردن سر به خورشید» کنایه از پیروزیِ درخشان و سربلندی است.

من اندر پی طوس با پیل و گاه بیاری بیایم بپشت سپاه

من نیز به دنبالِ طوس، با تمامِ تجهیزات و سپاهیان، برای یاریِ شما می‌آیم.

نکته ادبی: حمایتِ مستقیمِ شاه از لشکر.

تو از جنگ پیران مبر تاب روی سپه را بیارای و زو کینه جوی

از جنگیدن با پیران رو مگردان و سپاهت را آراسته کن و به خون‌خواهی برخیز.

نکته ادبی: دستورِ قاطع به نبرد.

چو هومان و نستیهن از پشت اوی جدا ماند شد باد در مشت اوی

اگر هومان و نستیهن (سردارانِ دشمن) از پشتِ او جدا شوند، چیزی جز باد در دستانش باقی نخواهد ماند.

نکته ادبی: اشاره به ضعفِ دشمن در صورتِ جدا شدنِ یارانش.

گر از نامداران ایران نبرد بخواهد بفرما وزان برمگرد

اگر دلاورانِ ایران را در نبرد نیاز داشتی، فرمان بده و از درخواستِ آنان عقب‌نشینی نکن.

نکته ادبی: اجازه‌ی تام به طوس برای مدیریتِ منابعِ انسانی.

چو پیران نبرد تو جوید دلیر کمن بددلی پیش او شو چو شیر

هرگاه پیران با تو به نبرد برخاست، تو چون شیر در برابرش بایست و سستی به خرج مده.

نکته ادبی: دعوت به شجاعتِ فردی.

به پیکار مندیش ز افراسیاب بجای آرد دل روی ازو برمتاب

از نبرد با افراسیاب میندیش و رو برنتاب، چرا که وظیفه‌ی توست که در جایِ خود ایستادگی کنی.

نکته ادبی: تاکید بر ثبات‌قدم.

چو آید بجنگ اندرون جنگجوی نباید که برتابی از جنگ روی

هنگامی که دشمنِ جنگجو به نبرد آمد، نباید از صحنه بگریزی و رو برگردانی.

نکته ادبی: قانونِ نانوشته‌ی شرافتِ نظامی.

بریشان تو پیروز باشی بجنگ نگر دل نداری بدین کار تنگ

تو بر آنان پیروز خواهی شد، پس مراقب باش که دلتنگ و ناامید نشوی.

نکته ادبی: تلقینِ روحیه‌ی پیروزی به فرمانده.

چنین دارم اومید از کردگار که پیروز باشی تو در کارزار

من از پروردگار امیدوارم که تو در این کارزار پیروز شوی.

نکته ادبی: توکل به خواستِ الهی.

همیدون گمانم که چون من ز راه بپشت سپاه اندر آرم سپاه

گمانِ من این است که چون من از راه برسم و از پشتِ سپاهیانِ دشمن وارد شوم...

نکته ادبی: تشریحِ استراتژیِ گازانبری و محاصره‌ی دشمن.

بریشان شما رانده باشید کام به خورشید تابان برآورده نام

شما بر آنان پیروز خواهید شد و نامتان را در جهانِ روشن، جاویدان خواهید کرد.

نکته ادبی: وعده‌یِ جاودانگی و افتخار.

ز کاوس وز طوس نزد سپاه درود فراوان فرستاد شاه

شاه (کی‌خسرو) برای کاوس و طوس و سپاهیان، پیام‌هایِ درودِ فراوان فرستاد.

نکته ادبی: رعایتِ آدابِ شاهی و احترام به بزرگانِ سپاه.

بران نامه بنهاد خسرو نگین فرستاده را داد و کرد آفرین

شاه بر آن نامه مهر زد و به فرستاده داد و او را ستایش کرد.

نکته ادبی: «نگین نهادن» کنایه از تاییدِ نهایی و اعتبار بخشیدن به نامه.

چو از پیش خسرو برون شد هجیر سپهبد همی رای زد با وزیر

چون هجیر از پیشِ شاه رفت، سپهسالار (کی‌خسرو) با وزیرش به رایزنی نشست.

نکته ادبی: نشانه اهمیتِ مشورت در کشورداری.

ز بس مهربانی که بد بر سپاه سراسر همه رزم بد رای شاه

به دلیلِ مهربانی و دلسوزیِ شاه برای سپاه، تمامِ فکر و ذکرش مسائلِ جنگ بود.

نکته ادبی: توصیفِ دغدغه‌ی پادشاه برایِ سربازان.

همی گفت اگر لشکر افراسیاب بجنباند از جای و بگذارد آب

می‌گفت اگر سپاهِ افراسیاب از جای بجنبد و رود را رد کند...

نکته ادبی: تداومِ فکرِ استراتژیک در ذهنِ شاه.

سپاه مرا بگسلاند ز جای مرا رفت باید همینست رای

و سپاهِ مرا از هم بپاشد، من خودم باید حرکت کنم و به میدان بروم؛ این تصمیمِ نهاییِ من است.

نکته ادبی: نشان‌دهنده‌ی مسئولیت‌پذیریِ نهاییِ شاه.

همانگه شه نوذران را بخواند بفرمود تا تیز لشکر براند

پادشاه در همان لحظه پهلوانِ از خاندان نوذر (طوس) را فراخواند و به او دستور داد که لشکر را با شتاب به حرکت درآورد.

نکته ادبی: نوذران منسوب به خاندان نوذر است.

بسوی دهستان سپه برکشید همه دشت خوارزم لشکر کشید

لشکر را به سوی دهستان گسیل داشت و تمام دشت خوارزم از سپاهیان پر شد.

نکته ادبی: دهستان و خوارزم از مکان‌های جغرافیایی مشهور در متون حماسی‌اند.

نگهبان لشکر بود روز جنگ بجنگ اندر آید بسان پلنگ

او (طوس) فرمانده و نگاهبان لشکر در روز نبرد بود و در هنگام جنگ، همچون پلنگی دلاور و خشمگین می‌جنگید.

نکته ادبی: بسان پلنگ تشبیهی است برای دلاوری و درندگی در رزم.

تبیره برآمد ز درگاه طوس خروشیدن نای رویین و کوس

صدای طبل‌های جنگی از درگاه خیمه طوس برخاست و نوای نای‌های رویین و کوس‌های بزرگ در فضا پیچید.

نکته ادبی: تبیره و کوس ابزارهای رزمی برای اعلام آغاز حرکت یا نبرد بودند.

سپاه و سپهبد برفتن گرفت زمین سم اسبان نهفتن گرفت

سپاه و فرماندهان به حرکت درآمدند و غبار برخاسته از سم اسبان، زمین را کاملاً پوشاند.

نکته ادبی: نهفتن در اینجا به معنای پوشاندن و پنهان کردن است.

تو گفتی که خورشید تابان بجای بماند از نهیب سواران بپای

به دلیل انبوهی سواران و غبار برخاسته از آن‌ها، چنان تاریکی شد که گویی خورشید در آسمان متوقف شده و دیگر نمی‌تابد.

نکته ادبی: این بیت اغراقی است برای نشان دادن کثرت سواران.

دو هفته همی رفت زان سان سپاه بشد روشنایی ز خورشید و ماه

سپاهیان به مدت دو هفته به همین صورت در حرکت بودند و روشنایی خورشید و ماه از شدت غبار به کلی ناپدید شده بود.

نکته ادبی: دو هفته اشاره به طولانی بودن مسیر و بزرگی لشکر است.

پراگنده بر گرد کشور خبر ز جنبیدن شاه پیروزگر

خبرِ حرکتِ پادشاه پیروزمند در سراسر کشور پیچید و همگان از این لشکرکشی آگاه شدند.

نکته ادبی: پیروزگر صفت فاعلی است برای شاهی که همواره پیروز است.

چو طوس از در شاه ایران برفت سبک شاه رفتن بسیچید تفت

هنگامی که طوس از درگاه شاه ایران راهی شد، با سرعت و جدیت تمام برای رفتن آماده شد.

نکته ادبی: تفت به معنای گرم و شتابان است.

ابا ده هزار از گزیده سران همه نامداران و کنداوران

او با ده هزار تن از برگزیده‌ترین سران سپاه که همگی نامداران و پهلوانان نیرومند بودند، حرکت کرد.

نکته ادبی: کنداوران به معنای دلاوران و پهلوانان است.

بنزدیک گودرز بنهاد روی ابا نامداران پرخاشجوی

او به سوی گودرز حرکت کرد و همراه با جنگجویانِ پرخاش‌جو و نامدار به نزد او رفت.

نکته ادبی: پرخاش‌جوی صفتی برای پهلوانان جنگ‌طلب است.

ابا پیل و با کوس و با فرهی ابا تخت و با تاج شاهنشهی

او با تمام ساز و برگ شاهانه، از جمله فیل‌های جنگی، کوس‌های پرصدا و شکوه و جلال پادشاهی حرکت کرد.

نکته ادبی: فرهی به معنای شکوه و جلال و فر ایزدی است.

هجیر آمد از پیش خسرودمان گرازان و خندان و دل شادمان

هجیر از سوی شاهزاده (خسرو) به پیشواز آمد؛ او در حالی که با شادی و سرزندگی گام برمی‌داشت، به دیدار طوس شتافت.

نکته ادبی: گرازان به معنای با خرام و وقار راه رفتن است.

ابا خلعت و خوبی و خرمی تو گفتی همی برنوردد زمی

او با خلعت‌های ارزشمند و در حالی که از خوبی و خرمی برخوردار بود، چنان با شکوه می‌آمد که گویی زمین را زیر پای خود می‌نوردد.

نکته ادبی: برنوردیدن در اینجا کنایه از تسلط بر زمین و قدرت حرکت است.

چو آمد به نزدیک پرده سرای برآمد خروشیدن کرنای

چون به نزدیکی اقامتگاه (پرده‌سرای) رسید، صدای کرناهای جنگی بلند شد.

نکته ادبی: پرده‌سرا محل اقامت و چادر فرماندهی است.

پذیره شدندش سران سربسر زمین پر ز آهن هوا پر ز زر

سران سپاه همگی به استقبال او رفتند؛ زمین از کثرت زره و سلاح‌ها و آسمان از درخشش زرِ درفش‌ها پر شده بود.

نکته ادبی: تصویری از عظمت سپاه که زمین و زمان را پر کرده است.

چو خیزد بچرخ اندرون داوری ز ماه و ز ناهید وز مشتری

در میان این هیاهو و داوری، گویی آسمان و ستارگان (ماه، ناهید، مشتری) نیز در حال نظاره این شکوه بودند.

نکته ادبی: اشاره به ستارگان برای بیان عظمت و اهمیت رویداد است.

بیاراست لشکر چو چشم خروس ابا زنگ زرین و پیلان و کوس

لشکر را همچون چشم خروس (درخشان و آماده) آراست؛ با تجهیزات زرین و فیل‌ها و طبل‌های بزرگ.

نکته ادبی: چشم خروس کنایه از درخشش و آمادگی برای جنگ است.

چو آمد بر نامور پهلوان بگفت آنچ دید از شه خسروان

هنگامی که به نزد پهلوان نامور (گودرز) رسید، آنچه را که از شاه دیده و شنیده بود، بازگو کرد.

نکته ادبی: خسروان در اینجا به معنای شاهان و پادشاهان است.

نوازیدن شاه و پیوند اوی همی گفت از رادی و پند اوی

از مهر و توجه شاه و پیوند میان او و پهلوانان سخن گفت و از خردمندی و اندرزهای شاه یاد کرد.

نکته ادبی: رادی به معنای بخشندگی و جوانمردی است.

که چون بر سپه گستریدست مهر چگونه ز پیغام بگشاد چهر

گفت که شاه چگونه با مهر و محبت با سپاه رفتار می‌کند و چگونه با شنیدن پیغام، چهره‌اش گشاده و شادمان شد.

نکته ادبی: بگشاد چهر کنایه از رضایت و گشاده‌رویی است.

پس آن نامهٔ شهریار جهان بگودرز داد و درود مهان

سپس نامه پادشاه جهان را به گودرز داد و درود بزرگان را به او رساند.

نکته ادبی: شهریار جهان لقبی برای پادشاه وقت است.

نوازیدن شاه بشنید ازوی بمالید بر نامه بر چشم و روی

گودرز سخنان محبت‌آمیز شاه را شنید و نامه را به نشانه احترام بر چشم و صورت خود مالید.

نکته ادبی: بوسیدن و بر چشم مالیدن نامه، رسمی برای نشان دادن نهایت احترام به فرمان شاه است.

چو بگشاد مهرش بخواننده داد سخنها برو کرد خواننده یاد

وقتی مهر نامه را گشود و به خواننده داد، او تمام مطالب و سخنان پادشاه را بازگو کرد.

نکته ادبی: مهر نامه نشان‌دهنده اصالت و محرمانگی نامه شاه بود.

سپهدار بر شاه کرد آفرین بفرمان ببوسید روی زمین

گودرز برای شاه دعا و آفرین خواند و از روی فرمان‌برداری، زمین را به نشانه احترام بوسید.

نکته ادبی: بوسیدن زمین نشان‌دهنده اطاعت محض از پادشاه است.

ببود آن شب و رای زد با پسر بشبگیر بنشست و بگشاد در

آن شب را سپری کرد و با پسرش مشورت نمود و صبحگاهان درِ خیمه را گشود و حرکت کرد.

نکته ادبی: بشبگیر یعنی در سپیده‌دم و صبح زود.

همه نامداران لشگر پگاه برفتند بر سر نهاده کلاه

تمام بزرگان لشکر صبحگاهان، با کلاه‌خودهای جنگی بر سر، به راه افتادند.

نکته ادبی: کلاه کنایه از کلاه‌خود جنگی است.

پس آن نامهٔ شاه، فرخ هجیر بیاورد و بنهاد پیش دبیر

سپس گودرز نامه شاه را به هجیرِ فرخنده داد تا نزد دبیر ببرد.

نکته ادبی: دبیر در دستگاه دیوانی مسئول ثبت و خواندن نامه‌ها بود.

دبیر آن زمان پند و فرمان شاه ز نامه همی خواند پیش سپاه

دبیر در آن لحظه پندها و فرمان‌های پادشاه را برای تمام سپاهیان از روی نامه خواند.

نکته ادبی: خواند پیش سپاه نشان‌دهنده ابلاغ رسمی دستورات به ارتش است.

سپهدار رزی دهان را بخواند بدیوان دینار دادن نشاند

فرمانده دستور داد تا دارایی‌ها را برای پرداخت به سربازان در دیوان حاضر کنند.

نکته ادبی: رزی به معنای خزانه و محل نگهداری ثروت است.

ز اسبان گله هرچ بودش به کوه بلشکر گه آورد یکسر گروه

هرچه اسب در گله‌های کوهستان داشت، همگی را به اردوگاه آورد.

نکته ادبی: یکسر گروه یعنی تمام گله.

در گنج دینار و تیغ و کمر همان مایه ور جوشن و خود زر

همچنین دینارها، شمشیرها، کمرها، زره‌ها و خودهای زرین را از گنجینه بیرون آورد.

نکته ادبی: مایه ور یعنی بسیار و فراوان.

بروزی دهان داد یکسر کلید چو آمد گه نام جستن پدید

تمام کلیدهای خزانه‌ها را به دهان داد؛ چرا که هنگام جنگ و نشان دادن دلیری فرارسیده بود.

نکته ادبی: نام جستن کنایه از کسب شهرت و افتخار در جنگ است.

برافشاند بر لشکر آن خواسته سوار و پیاده شد آراسته

آن ثروت را میان لشکریان بخشید و سواران و پیاده‌نظام همگی با تجهیزات کامل آراسته شدند.

نکته ادبی: برافشاندن کنایه از بخشش سخاوتمندانه است.

یکی لشکری گشن برسان کوه زمین از پی بادپایان ستوه

لشکری انبوه همچون کوه شکل گرفت و زمین از سنگینی سم اسبان به ستوه آمد.

نکته ادبی: گشن به معنای انبوه و پرپشت است.

دل شیر غران ازیشان به بیم همه غرقه در آهن و زر و سیم

حتی شیرهای غران نیز از دیدن این سپاه بیمناک می‌شدند؛ سپاهی که همگی در زره‌های آهنین و تزئینات طلا و نقره غرق بودند.

نکته ادبی: تصویرسازی قدرت لشکر با مقایسه آن با ترس شیر.

بفرمودشان جنگ را ساختن دل و گوش دادن بکین آختن

به آنان دستور داد که برای جنگ آماده شوند و با تمام وجود آماده کین‌خواهی باشند.

نکته ادبی: کین آختن کنایه از آماده شدن برای نبرد انتقامی است.

برفتند پیش سپهبد گروه بر انبوه لشکر بکردار کوه

گروه سپاهیان به سوی فرمانده حرکت کردند و همچون کوهی انبوه جلوه می‌کردند.

نکته ادبی: بکردار کوه تشبیه سپاه انبوه به کوه است.

بریشان نگه کرد سالار مرد زمین تیره دید آسمان لاژورد

سپاه‌سالار به آن‌ها نگریست؛ از انبوهی لشکر، زمین تیره شد و آسمان آبی‌رنگ در نظرش تیره آمد.

نکته ادبی: لاژورد به معنای لاجوردی و آبی تیره است.

چنین گفت کز گاه رزم پشین نیاراست کس رزمگاهی چنین

چنین گفت که از زمان‌های گذشته تا به حال، کسی چنین میدان جنگی باشکوهی نیاراسته است.

نکته ادبی: رزم پشین اشاره به جنگ‌های قدیم دارد.

باسب و سلیح و بسیم و بزر بپیلان جنگی و شیران نر

با وجود این اسبان، سلاح‌ها، ثروت‌ها و فیل‌های جنگی و جنگجویان شیردل، شکوه عجیبی به چشم می‌خورد.

نکته ادبی: شیران نر استعاره از جنگجویان شجاع است.

اگر یار باشد جهان آفرین نپیچیم از ایدر عنان تا بچین

گفت اگر خدا یاری کند، تا رسیدن به چین، از نبرد دست برنخواهیم داشت و عنان باز نمی‌گردانیم.

نکته ادبی: نپیچیم عنان کنایه از ادامه حرکت و عقب‌نشینی نکردن است.

چو بنشست فرزانگان را بخواند ابا نامداران برامش نشاند

وقتی مستقر شد، فرزانگان را فراخواند و همراه با نامداران به رایزنی و آرامش پرداخت.

نکته ادبی: برامش یعنی با آرامش و تدبیر.

همی خورد شادی کنان دل بجای همی با یلان جنگ را کرد رای

در حالی که شادمان بود، با دلاوران درباره نحوه جنگ و استراتژی‌های آن مشورت کرد.

نکته ادبی: دل بجای بودن کنایه از آرامش و ثبات فکری است.

بپیران رسید آگهی زین سخن که سالار ایران چه افگند بن

خبر این رویدادها و اقدامات فرمانده ایران به پیران رسید.

نکته ادبی: افگند بن به معنای پایه‌گذاری و آغاز کردن کار است.

ازان آگهی شد دلش پرنهیب سوی چاره برگشت و بند و فریب

از شنیدن این خبر، دل پیران پر از ترس و اضطراب شد و به فکر چاره‌جویی و حیله و نیرنگ افتاد.

نکته ادبی: نهیب به معنای ترس و هراس است.

ز دستور فرخنده رای آنگهی بجست اندر آن کینه جستن رهی

همان لحظه از وزیر خردمند خود برای پیدا کردن راهی جهت مقابله و انتقام جویی مشورت خواست.

نکته ادبی: دستور به معنای وزیر و مشاور عالی است.

یکی نامه فرمود پس تا دبیر نویسد سوی پهلوان دلپذیر

سپس دستور داد تا دبیر نامه‌ای برای پهلوانِ دلپذیر (طوس یا گودرز) بنویسد.

نکته ادبی: دبیر نویسنده رسمی نامه است.

سر نامه کرد آفرین بزرگ بیزدان پناهش ز دیو سترگ

آغاز نامه را با ستایش بزرگ خداوند شروع کرد و از او خواست که پهلوان را از گزند دیوان حفظ کند.

نکته ادبی: دیو سترگ کنایه از دشمن بزرگ و اهریمنی است.

دگر گفت کز کردگار جهان بخواهم همی آشکار و نهان

سپس در ادامه گفت که از پروردگار جهان، برای آشکار شدن حقیقت در نهان و عیان درخواست یاری می‌کنم.

نکته ادبی: آشکار و نهان اشاره به همه ابعاد حقیقت است.

مگر کز میان تو رویه سپاه جهاندار بردارد این کینه گاه

مگر اینکه شاه و فرمانده، این کینه‌توزی را از میان سپاهیان بردارد و پایان دهد.

نکته ادبی: رویه سپاه در اینجا کنایه از آرایش جنگی و یا خودِ بدنه ارتش است.

اگر تو که گودرزی آن خواستی که گیتی بکینه بیاراستی

اگر تو که از خاندان گودرزی، همانی هستی که خواست با کینه‌توزی، جهان را به آشوب بکشد.

نکته ادبی: کنایه از مسبب جنگ بودن و تزیین جهان با شرارت.

برآمد ازین کینه گه کام تو چه گویی چه باشد سرانجام تو

حال که به خواسته‌ات در این جنگ رسیدی، بگو ببینم سرانجام این کار چه خواهد بود؟

نکته ادبی: پرسش انکاری برای نشان دادن بی‌سرانجام بودن جنگ.

نگه کن که چندان دلیران من ز خویشان نزدیک و شیران من

بنگر که چه بسیار از دلاوران و نزدیکان و جنگجویان شیردل من،

نکته ادبی: اشاره به تلفات انسانی طرف مقابل.

تن بی سرانشان فگندی بخاک ز یزدان نداری همی شرم و باک

تن‌های بی‌سرشان را به خاک افکندی؛ آیا از خداوند شرم و ترسی نداری؟

نکته ادبی: اشاره به وحشی‌گری در جنگ.

ز مهر و خرد روی برتافتی کنون آنچ جستی همه یافتی

از محبت و خرد روی گرداندی؛ اکنون هرچه از این کینه می‌خواستی، به دست آوردی.

نکته ادبی: طعنه‌ای به نتیجه‌بخش بودنِ شرارت.

گه آمد که گردی ازین کینه سیر بخون ریختن چند باشی دلیر

دیگر وقت آن رسیده که از این کینه‌توزی سیر شوی؛ تا کی می‌خواهی در خون‌ریزی دلیر باشی؟

نکته ادبی: دعوت به آرامش و ترحم.

نگه کن کز ایران و توران سوار چه مایه تبه شد بدین کارزار

بنگر که از دو سپاه ایران و توران، چه بسیار سواران که در این نبرد نابود شدند.

نکته ادبی: یادآوری هزینه انسانیِ متقابل.

بکین جستن مرده ای ناپدید سر زندگان چند باید برید

به خاطر انتقام‌جویی برای مردگان، دیگر نیازی نیست که سرِ زندگان را ببری.

نکته ادبی: منطق اخلاقی برای توقف خشونت.

گه آمد که بخشایش آید ترا ز کین جستن آسایش آید ترا

زمان آن رسیده که دلت به رحم بیاید؛ چرا که از بخشش و صلح، آرامش نصیب تو می‌شود.

نکته ادبی: تضاد میان کینه و بخشش.

اگر بازیابی شده روزگار بگیتی درون تخم کینه مکار

اگر فرصت دوباره‌ای برای زندگی یا زمانه پیدا کردی، دیگر در دنیا تخم کینه مکار.

نکته ادبی: استعاره کاشتن بذر کینه.

روانت مرنجان و مگذار تن ز خون ریختن بازکش خویشتن

جان خود را آزرده مکن و از خون ریختن دست بکش و خویشتن را از این گناه برهان.

نکته ادبی: مخاطب قراردادن وجدان طرف مقابل.

پس از مرگ نفرین بود بر کسی کزو نام زشتی بماند بسی

پس از مرگ، نفرین شامل حال کسی می‌شود که از او نامی زشت بر جای بماند.

نکته ادبی: تأکید بر اهمیت نام نیک پس از مرگ.

نباید که زشتی بماندت نام وگر تو بدان سر شوی شادکام

شایسته نیست که از تو نامی زشت بماند، حتی اگر در آن لحظه با کشتن دیگران شادمان شوی.

نکته ادبی: هشداری درباره قضاوت تاریخ.

هر آنگه که موی سیه شد سپید ببودن نماند فراوان امید

هرگاه موی سیاه سپید شد (پیری فرارسید)، دیگر امید چندانی به زندگی طولانی نیست.

نکته ادبی: اشاره به ناپایداری عمر و حکمت سالمندی.

بترسم که گر بار دیگر سپاه بجنگ اندر آید بدین رزمگاه

می‌ترسم که اگر بار دیگر سپاه در این میدان نبرد با هم بجنگند،

نکته ادبی: پیش‌بینیِ تباهیِ کامل.

نبینی ز هر دو سپه کس بپای برفته روان تن بمانده بجای

از هر دو سپاه کسی زنده نماند؛ همه کشته شوند و تنها تن‌های بی‌جان بر زمین بماند.

نکته ادبی: تصویرسازی مرگبار از فرجام نبرد.

ازان پس که داند که پیروز کیست نگون بخت گر گیتی افروز کیست

پس از آن نبرد، چه کسی می‌داند پیروز کیست و چه کسی می‌تواند دنیا را آباد کند؟

نکته ادبی: تأکید بر بی‌معنایی پیروزی در میدان خالی از سکنه.

ور ایدونک پیکار و خون ریختن بدین رزمگه با من آویختن

و اگر همچنان اصرار بر جنگ و خون‌ریزی با من داری،

نکته ادبی: آمادگی برای تقابل در صورت عدم پذیرش صلح.

کزین سان همی جنگ شیران کنی همی از پی شهر ایران کنی

که از این‌گونه با شیران (جنگجویان) می‌جنگی و از برای شهر ایران چنین می‌کنی،

نکته ادبی: شیران نماد دلاوران و پهلوانان.

بگو تا من اکنون هم اندر شتاب نوندی فرستم بافراسیاب

بگو تا من اکنون در این شتاب، پیک و نامه‌ای سریع نزد افراسیاب بفرستم.

نکته ادبی: نوندی به معنای پیک تندرو است.

بدان تا بفرمایدم تا زمین ببخشم و پس در نوردیم کین

تا او فرمان دهد که زمین‌ها را تقسیم کنیم و به این کینه‌توزی پایان دهیم.

نکته ادبی: پیشنهاد دیپلماتیک برای حل مناقشه.

چنانچون بگاه منوچهر شاه ببخشش همی داشت گیتی نگاه

همان‌طور که در زمان منوچهر شاه، جهان را با بخشش و نظم اداره می‌کردند.

نکته ادبی: اشاره تاریخی به دوران اقتدار و عدل.

هران شهر کز مرز ایران نهی بگو تا کنیم آن ز ترکان تهی

هر شهری را که در مرز ایران قرار داده‌ای، بگو تا آن را از ترکان پاک کنیم.

نکته ادبی: تعیین تکلیف مرزها.

وز آباد و ویران و هر بوم و بر که فرمود کیخسرو دادگر

و تمامی شهرهای آباد و ویران که کیخسرو دادگر فرمان داد،

نکته ادبی: ارجاع به قانون و عدالت کیخسرو.

از ایران بکوه اندر آید نخست در غرچگان از بر بوم بست

ابتدا از ایران به کوه‌ها و مناطق غرچگان و پیرامون آن می‌رسد.

نکته ادبی: ذکر جغرافیایی مناطق برای مرزبندی.

دگر طالقان شهر تا فاریاب همیدون در بلخ تا اندر آب

دیگر شهر طالقان تا فاریاب و همچنین بلخ تا کنار آب (رودخانه).

نکته ادبی: ادامه فهرست‌بندی مناطق.

دگر پنجهیر و در بامیان سر مرز ایران و جای کیان

پنجهیر و بامیان که مرز ایران و جایگاه شاهان کیانی است.

نکته ادبی: جایگاه نمادین بامیان در تاریخ اساطیری.

دگر گوزگانان فرخنده جای نهادست نامش جهان کدخدای

گوزگانان که سرزمینی فرخنده است و جهان‌دار آن را نام‌گذاری کرده است.

نکته ادبی: تکریم مکان‌های جغرافیایی.

دگر مولیان تا در بدخشان همینست ازین پادشاهی نشان

مولیان تا بدخشان؛ این‌ها نشانه‌های این پادشاهی است.

نکته ادبی: تعیین حدود رسمی قلمرو.

فروتر دگر دشت آموی و زم که با شهر ختلان براید برم

در پایین‌تر، دشت آموی و زم که با شهر ختلان مرز مشترک دارد.

نکته ادبی: توضیح موقعیت استراتژیک مناطق.

چه شگنان وز ترمذ ویسه گرد بخارا و شهری که هستش بگرد

چه شگنان و ترمذ و ویسه‌گرد و بخارا و شهرهای پیرامون آن.

نکته ادبی: لیست شهرهای تحت تسلط.

همیدون برو تا در سغد نیز نجوید کس آن پادشاهی بنیز

همین‌طور تا سغد که دیگر کسی برای پادشاهی آنجا نزاع نکند.

نکته ادبی: هدف از این لیست‌بندی، پایان دادن به ادعاهای ارضی است.

وزان سو که شد رستم گرد سوز سپارم بدو کشور نیمروز

و از آن سویی که رستم پهلوان رفت، کشور نیمروز (سیستان) را به او می‌سپارم.

نکته ادبی: اشاره به اقتدار رستم و تعیین قلمرو او.

ز کوه و ز هامون بخوانم سپاه سوی باختر برگشاییم راه

از کوه و دشت سپاه جمع می‌کنم و راه را به سوی باختر باز می‌کنیم.

نکته ادبی: نظم بخشیدن به سپاه و مسیرها.

بپردازم این تا در هندوان نداریم تاریک ازین پس روان

این مناطق را سامان می‌دهم تا مرز هندوان، تا دیگر فکر و ذهنمان درگیر جنگ نباشد.

نکته ادبی: آرزوی آرامش روانی پس از ساماندهی کشور.

ز کشمیر وز کابل و قندهار شما را بود آن همه زین شمار

کشمیر و کابل و قندهار نیز همگی جزء این تقسیم‌بندی شما خواهد بود.

نکته ادبی: واگذاری یا تعیین مرز برای طرف مقابل جهت صلح.

وزان سو که لهراسب شد جنگجوی الانان و غر در سپارم بدوی

از آن سویی که لهراسب جنگجو رفت، الانان و سرزمین غر را به او می‌سپارم.

نکته ادبی: توزیع مسئولیت‌های کشوری.

ازین مرز پیوسته تا کوه قاف بخسرو سپاریم بی جنگ و لاف

از این مرز تا کوه قاف را بدون جنگ و لاف‌زنی به خسرو واگذار می‌کنیم.

نکته ادبی: تأکید بر صلح‌جویی و دوری از تفاخر.

وزان سو که اشکش بشد همچنین بپردازم اکنون سراسر زمین

و از آن سویی که اشکش رفت، بقیه زمین‌ها را نیز سامان می‌دهم.

نکته ادبی: تکمیل نقشه صلح.

وزان پس که این کرده باشم همه ز هر سو بر خویش خوانم رمه

پس از آنکه همه این کارها را انجام دادم، سپاهیان را از هر سو نزد خود می‌خوانم.

نکته ادبی: بازگرداندن آرامش و تجمیع نیروها.

بسوگند پیمان کنم پیش تو کزین پس نباشم بداندیش تو

با سوگند نزد تو پیمان می‌بندم که از این پس بدخواه تو نباشم.

نکته ادبی: اهمیت سوگند در فرهنگ ایران باستان.

بدانی که ما راستی خواستیم بمهر و وفا دل بیاراستیم

بدان که ما درستی و راستی خواستیم و دلمان را به مهر و وفا آراستیم.

نکته ادبی: بیان نیت قلبی برای صلح.

سوی شاه ترکان فرستم خبر که ما را ز کینه بپیچید سر

برای شاه ترکان خبر می‌فرستم که ما از کینه‌توزی دست کشیدیم.

نکته ادبی: تلاش برای متقاعدسازی بزرگان دشمن.

همیدون تو نزدیک خسرو بمهر یکی نامه بنویس و بنمای چهر

همچنین تو نیز نامه‌ای با مهر نزد خسرو بنویس و چهره دوستی نشان بده.

نکته ادبی: دعوت به دیپلماسی متقابل.

چنین از ره مهر و پیکار من ز خون ریختن با تو گفتار من

این بود گفتار من با تو، که از سر مهر و برای پایان دادن به نبرد است.

نکته ادبی: خلاصه‌سازی هدف از گفتگو.

چو پیمان همه کرده باشیم راست ز من خواسته هرچ خسرو بخواست

چون همه پیمان‌ها را درست انجام دادیم، هرچه خسرو خواست، از من دریافت می‌کند.

نکته ادبی: آمادگی برای پرداخت غرامت یا پذیرش خواسته‌ها برای صلح.

فرستم همه سربسر نزد شاه در کین ببندد مگر بر سپاه

همه را نزد شاه می‌فرستم، شاید که او نیز درِ کینه را بر سپاه ببندد.

نکته ادبی: امیدواری به خاتمه جنگ از سوی فرمانروایان.

ازان پس که این کرده باشیم نیز گروگان فرستاده و داده چیز

پس از آنکه این کارها را کردیم و گروگان فرستادیم و هدایا دادیم،

نکته ادبی: اشاره به آیین‌های دیپلماتیک باستان.

بپیوندم این هر و آیین و دین بدوزم بدست وفا چشم کین

این آیین و دین و پیوند را مستحکم می‌کنم و با دستِ وفا، چشم کینه را می‌دوزم (کور می‌کنم).

نکته ادبی: استعاره زیبا برای پایان دادن به کینه.

که بشکست هنگام شاه بزرگ ز بد گوهر تور و سلم سترگ

این زمانی است که شاهِ بزرگ، فریدون، قدرت و شوکتِ تور و سلمِ بدسیرت را درهم‌شکست.

نکته ادبی: اشاره به داستان فریدون و پسرانش که در اینجا برای عبرت گرفتن از پیامدهای شومِ کینه‌توزی یادآوری شده است.

فریدون که از درد سرگشته شد کجا ایرج نامور کشته شد

همان فریدونی که پس از کشته شدنِ ایرجِ نامدار، از شدتِ درد و اندوه، سرگشته و پریشان شد.

نکته ادبی: یادآوریِ یکی از غمناک‌ترین صحنه‌های اساطیری ایران برای تأکید بر بیهودگیِ جنگِ خانوادگی.

ز من هرچ باید بنیکی بخواه ازان پس برین نامه کن نزد شاه

هرچه برای برقراری نیکی و صلح لازم است از من بخواه و سپس این نامه را نزد شاه ببر.

نکته ادبی: نشان‌دهنده حسن نیت و آمادگی برای مذاکره.

نباید کزین خوب گفتار من بسستی گمانی برند انجمن

نبايد این‌گونه برداشت شود که پیشنهادِ من از روی ضعف و سستی است و نباید سپاهیان در نیتِ من شک کنند.

نکته ادبی: تأکید بر حفظ جایگاه و اقتدارِ خود در عین صلح‌جویی.

که من جز بمهر این نگویم همی سرانجام نیکی بجویم همی

چرا که من تنها از روی مهر و دوستی سخن می‌گویم و هدفم رسیدن به نیکی و پایانِ خوش است.

نکته ادبی: تکرارِ «همی» در این ابیات نشان‌دهنده استمرار و تأکید است.

مرا گنج و مردان از آن تو بیش بمردانگی نام از آن تو پیش

من از نظر گنج و تعدادِ مردان جنگی از تو برترم و از نظر شجاعت و آوازه نیز پیشگام هستم.

نکته ادبی: تفاخرِ بجا برای اینکه طرف مقابل بداند پیشنهادِ صلح از موضع ضعف نیست.

ولیکن بدین کینه انگیختن به بیداد هر جای خون ریختن

اما این کینه‌توزی و خون‌ریزی‌هایِ ظالمانه در هر گوشه و کنار، مرا به شدت آزرده‌خاطر کرده است.

نکته ادبی: تضاد میان قدرت نظامی و وجدان اخلاقی.

بسوزد همی بر سپه بر دلم بکوشم که کین از میان بگسلم

دلِ من برای این سپاهیان می‌سوزد و تمام تلاشم را می‌کنم که این آتشِ کینه را خاموش کنم.

نکته ادبی: «گسستن کینه» استعاره‌ای از پایان دادن به دشمنی است.

سه دیگر که از کردگار جهان بترسم همی آشکار و نهان

دلیل سوم اینکه من از آفریدگارِ جهان، چه در آشکار و چه در نهان، بیم دارم.

نکته ادبی: اشاره به تقوا و خداترسیِ پیران.

که نپسندد از ما بدی دادگر گزافه نبردارد این شور و شر

خداوندِ دادگر، بدی را نمی‌پسندد و این شورش و ستمِ بیهوده را تحمل نمی‌کند.

نکته ادبی: مفهومِ دادگریِ الهی در برابرِ ظالمان.

اگر سر بپیچی ز گفتار من نجویی همه ژرف کردار من

اگر تو از سخنانِ من روی برگردانی و در ژرفایِ کارهای من نیندیشی...

نکته ادبی: هشدارِ منطقی و خردمندانه.

گنهکار دانی مرا بی گناه نخواهی بگفتار کردن نگاه

و اگر مرا بی‌گناه، گناهکار بدانی و به پیامِ من توجهی نکنی...

نکته ادبی: تأکید بر اهمیت قضاوت عادلانه.

کجا داد و بیداد نزدت یکیست جز از کینه گستردنت رای نیست

از آنجا که برای تو داد و بیداد فرقی ندارد و جز به کینه‌توزی نمی‌اندیشی...

نکته ادبی: نقدِ تندِ پیران به روحیه‌ی جنگ‌طلبِ گودرز.

گزین کن ز گردان ایران سران کسی کو گراید برگرز گران

پس از میانِ جنگجویانِ ایران، کسی را انتخاب کن که دلاور است و در استفاده از گرزِ سنگین مهارت دارد.

نکته ادبی: «گرز گران» نمادِ قدرت و ابزارِ اصلی جنگاوران.

همیدون من از لشکر خویش مرد گزینم چو باید ز بهر نبرد

من نیز از لشکرِ خود، پهلوانی را برای این نبرد انتخاب خواهم کرد.

نکته ادبی: پیشنهادِ مبارزه تن‌به‌تن برای جلوگیری از کشتار عام.

همه یک بدیگر فرازآوریم سران را ز سر سوی گاز آوریم

هر دو قهرمان را به میدان بیاوریم تا سرنوشتِ جنگ و بزرگان را مشخص کنیم.

نکته ادبی: «سران» به معنای بزرگان و فرماندهان است.

همیدون من و تو به آوردگاه بگردیم یک با دگر کینه خواه

و خودِ من و تو نیز به میدانِ نبرد بیاییم و به عنوانِ دو کینه‌خواه با هم بجنگیم.

نکته ادبی: پیشنهادِ مبارزه میانِ دو فرمانده برای پایان دادن به درگیری.

مگر بیگناهان ز خون ریختن بسایش آیند ز آویختن

شاید به این وسیله، از کشته شدنِ بی‌گناهان در این جنگ جلوگیری شود.

نکته ادبی: تأکید بر ارزش جان انسان‌ها در نگاه پیران.

کسی کش گنهکار داری همی وزو بر دل آزار داری همی

هر کس را که تو گناهکار می‌دانی و از او کینه به دل داری...

نکته ادبی: اشاره به مجازاتِ مقصران اصلی به جای کل سپاه.

بپیش تو آرم بروز نبرد ببایدت پیمان یکی نیز کرد

من در روزِ نبرد او را نزدِ تو می‌آورم، اما باید با هم پیمانی ببندیم.

نکته ادبی: شرط‌بندی و پیمان بستن در فرهنگِ حماسی.

که بر ما تو گر دست یابی بخون شود بخت گردان ترکان نگون

که اگر تو در این نبرد پیروز شدی و خونِ ما را ریختی، بختِ ایرانیان در هم بشکند (و ما شکست بخوریم).

نکته ادبی: پذیرشِ قضا و قدر و نتیجه نبرد.

نیازاری از بن سپاه مرا نسوزی بر و بوم و گاه مرا

و تو سپاهِ مرا آزار ندهی و سرزمین و خانمانِ مرا به آتش نکشی.

نکته ادبی: تأکید بر امنیت غیرنظامیان و سرزمین.

گذرشان دهی تا بتوران شوند کمین را نسازی بریشان کمند

به آن‌ها اجازه دهی به توران بروند و برایشان کمین‌گاه و تله درست نکنی.

نکته ادبی: درخواستِ جوانمردانه برای امنیتِ نیروهای شکست‌خورده.

وگر من شوم بر تو پیروزگر دهد مر مرا اختر نیک بر

و اگر من بر تو پیروز شدم، اخترِ نیک به من یاری خواهد کرد.

نکته ادبی: اعتقاد به ستاره‌شناسی و اقبال.

نسازم بایرانیان بر کمین نگیریم خشم و نجوییم کین

من هم برای ایرانیان کمین نمی‌کنم و کینه و خشمی به دل نمی‌گیرم.

نکته ادبی: تعهد به اخلاق پهلوانی و وفای به عهد.

سوی شهر ایران دهم راهشان گذارم یکایک سوی شاهشان

راهِ بازگشتِ آن‌ها را به شهرِ ایران باز می‌گذارم و اجازه می‌دهم یک‌یک نزدِ شاهشان بروند.

نکته ادبی: آزادیِ بی قید و شرطِ نیروهای شکست‌خورده.

ازیشان نگردد یکی کاسته شوند ایمن از جان وز خواسته

حتی یک نفر از آن‌ها کم نخواهد شد و همگی از نظر جان و مال ایمن خواهند بود.

نکته ادبی: تضمینِ سلامت و دارایی‌های سربازان.

ور ایدونک زینسان نجویی نبرد دگرگونه خواهی همی کار کرد

اما اگر تو این شیوه (نبرد تن‌به‌تن) را نمی‌پذیری و می‌خواهی کار را به شکل دیگری پیش ببری...

نکته ادبی: هشدار نسبت به پیامدهای جنگِ عمومی.

بانبوه جویی همی کارزار سپه را سراسر بجنگ اند آر

و بر جنگِ تمام‌عیار پافشاری می‌کنی، پس سپاه را سراسر به میدانِ جنگ بیاور.

نکته ادبی: آمادگی برای جنگ نهایی در صورت شکستِ مذاکرات.

هران خون که آید بکین ریخته تو باشی بدان گیتی آویخته

در آن صورت، هر خونی که در این انتقام ریخته شود، گناهش به گردنِ تو خواهد بود.

نکته ادبی: بیانِ مسئولیتِ اخلاقی و کیفریِ خون‌ریزی.

ببست از بر نامه بر بند را بخواند آن گرانمایه فرزند را

پیران نامه را بست و مهر کرد و پسرِ گرانقدرِ خود را فراخواند.

نکته ادبی: پیران فرزندِ خود را برای رساندن این پیامِ مهم انتخاب کرد.

پسر بد مر او را سر انجمن یکی نام رویین و رویینه تن

او پسری داشت که سرآمدِ انجمن بود و نامش «رویین» بود که به تنومندی و نفوذناپذیری شهرت داشت.

نکته ادبی: «رویین‌تن» صفتِ کسی است که بدنش مانند روی (فلز) نفوذناپذیر است.

بدو گفت نزدیک گودرز شو سخن گوی هشیار و پاسخ شنو

به او گفت به نزدِ گودرز برو، هوشیارانه سخن بگو و پاسخ را با دقت بشنو.

نکته ادبی: توصیه به دیپلماسی و دقت در گفتگو.

چو رویین برفت از در نامور فرستاده با ده سوار دگر

وقتی رویین از نزدِ آن بزرگ‌مرد رفت، با ده سوار دیگر همراه شد.

نکته ادبی: رعایتِ آدابِ فرستادگان.

بیامد خردمند روشن روان دمان تا سراپردهٔ پهلوان

آن جوانِ خردمند و روشن‌بین، به سرعت خود را به چادرِ فرمانده (گودرز) رساند.

نکته ادبی: «دمان» به معنای شتابان است.

چو رویین پیران بدرگه رسید سوی پهلوان سپه کس دوید

وقتی رویین به درگاهِ گودرز رسید، کسی برای خبر دادن به پهلوانِ سپاه دوید.

نکته ادبی: رعایت تشریفات نظامی.

فرستاده را خواند پس پهلوان دمان از پس پرده آمد جوان

پهلوان به فرستاده اجازه ورود داد و آن جوان از پشت پرده (حریم چادر) وارد شد.

نکته ادبی: آدابِ بار عام و ملاقات.

بیامد چو گودرز را دید دست بکش کرد و سر پیش بنهاد پست

وقتی گودرز را دید، دست به سینه گذاشت و سرش را به نشانه احترام پایین آورد.

نکته ادبی: نمایشِ ادب و نزاکت در دیپلماسی کهن.

سپهدار بر جست و او را چو دود بغوش تنگ اندر آورد زود

گودرز بلند شد و به سرعت (مانند دود) او را در آغوش گرفت.

نکته ادبی: استعاره‌ی «چو دود» برای سرعتِ حرکتِ گودرز.

ز پیران بپرسید وز لشکرش ز گردان وز شاه وز کشورش

سپس از پیران، لشکرش، جنگجویان، شاه و احوالِ کشورش پرس‌وجو کرد.

نکته ادبی: رعایتِ حال‌پرسی و آدابِ معاشرت.

خردمند رویین پس آن نامه پیش بیاورد و بگزارد پیغام خویش

سپس رویینِ خردمند، نامه را پیش آورد و پیغامِ پدرش را بازگفت.

نکته ادبی: ادای وظیفه فرستاده.

دبیر آمد و نامه برخواند زود بگودرز گفت آنچ در نامه بود

دبیر آمد و نامه را سریع خواند و محتوای آن را برای گودرز بازگو کرد.

نکته ادبی: نقش دبیر در دربارها برای خواندن مکاتبات رسمی.

چو نامه بگودرز برخواندند همه نامداران فرو ماندند

وقتی نامه برای گودرز خوانده شد، همه بزرگانِ حاضر حیرت‌زده شدند.

نکته ادبی: بیانِ تأثیرگذاریِ نامه.

ز بس چرب گفتار و ز پند خوب نمودن بدو راه و پیوند خوب

به دلیلِ گفتارِ شیرین و پندهایِ خوبِ نامه، راهِ صلح و پیوند برایشان روشن شد.

نکته ادبی: «چرب گفتار» کنایه از سخنِ نرم و تأثیرگذار است.

خردمند پیران که در نامه یاد چه آورد وز پند نیکو چه داد

سپس به این اندیشیدند که پیرانِ خردمند در نامه چه گفته و چه پیشنهادهایِ خوبی ارائه کرده است.

نکته ادبی: اهمیتِ محتوایِ خردمندانه‌یِ نامه.

برویین چنین گفت پس پهلوان که ای پور سالار و فرخ جوان

پهلوان (گودرز) به رویین گفت: ای پسرِ سالار و ای جوانِ فرخنده...

نکته ادبی: خطابِ محترمانه به فرستاده دشمن.

تومهمان ما بود باید نخست پس این پاسخ نامه بایدت جست

تو باید ابتدا مهمانِ ما باشی و پس از آن، پاسخِ این نامه را جست‌وجو کنیم.

نکته ادبی: تأکید بر مهمان‌نوازی حتی در زمانِ جنگ.

سراپردهٔ نو بپرداختند نشستنگه خسروی ساختند

چادری تازه برای او آماده کردند و جایگاهی شاهانه برای نشستن ساختند.

نکته ادبی: احترام به جایگاهِ فرستاده.

بدیبای رومی بیاراستند خورشها و رامشگران خواستند

آن را با پارچه‌های زربفتِ رومی تزیین کردند و بهترین غذاها و نوازندگان را برایش آوردند.

نکته ادبی: پذیراییِ مجلل که در سنتِ دیپلماتیک باستانی رایج بود.

پراندیشه گشته دل پهلوان نبشته ابا رای زن موبدان

دلِ پهلوان (گودرز) غرق در اندیشه شد و با مشورتِ خردمندان و موبدان، به بررسیِ نامه پرداخت.

نکته ادبی: اهمیتِ شور و مشورت در تصمیماتِ حیاتی.

همی پاسخ نامه آراستند سخن هرچ نیکوتر آن خواستند

سپاهیان و مشاوران به تنظیم پاسخِ آن نامه مشغول شدند و کوشیدند بهترین و سنجیده‌ترین سخن را در آن بگنجانند.

نکته ادبی: همی در اینجا نشانه استمرار در زمان گذشته است.

بیک هفته گودرز با رود و می همی نامه را پاسخ افگند پی

گودرز به مدت یک هفته با آرامش و تدبیر، مقدمات و محتوای پاسخ نامه را فراهم کرد.

نکته ادبی: افکندن پی در اینجا به معنای ریختن شالوده و بنیانِ سخن است.

ز بالا چو خورشید گیتی فروز بگشتی سپهبد گه نیم روز

گودرز که همچون خورشیدی جهان‌افروز در میان سپاهیان می‌درخشید، نیمروزِ آن روز در میان سپاه حاضر شد.

نکته ادبی: تشبیه گودرز به خورشید کنایه از جلال، شکوه و درخشش او در میدان است.

می و رود و مجلس بیاراستی فرستاده را پیش خود خواستی

او مجلس بزم و گفت‌وگو را آراست و فرستاده دشمن را نزد خود فراخواند.

نکته ادبی: می و رود در اینجا نماد شکوه و اقتدار یک حاکم یا سردار در زمان تصمیم‌گیری‌های کلان است.

چو یک هفته بگذشت هشتم پگاه نویسنده را خواند سالار شاه

هنگامی که یک هفته گذشت و صبحگاه هشتم فرا رسید، گودرزِ بزرگ، نویسنده نامه را نزد خود خواند.

نکته ادبی: سالار شاه در اینجا عنوانی برای بزرگِ سپاه یا پادشاه است.

بفرمود تا نامه پاسخ نوشت درختی بنوی بکینه بگشت

دستور داد تا پاسخ نامه را بنویسند، پاسخی که درختی نو از کینه‌جویی را در برابر دشمن غرس می‌کرد.

نکته ادبی: درخت بنوی به کینه، استعاره‌ای از آغاز یک دور تازه از خونخواهی و دشمنی است.

سرنامه کرد آفرین از نخست دگر پاسخ آورد یکسر درست

در آغاز نامه، ستایش و آفرین آورد و سپس یکایکِ پاسخ‌ها را با دقت و درستی بیان کرد.

نکته ادبی: سرنامه در سنت نامه‌نگاری کهن، همان ابتدای نامه است که با دعا و ثنا آغاز می‌شده.

که بر خواندم نامه را سربسر شنیدیم گفتار تو در بدر

نوشت که من نامه تو را از اول تا آخر خواندم و تمام گفته‌های تو را شنیدم.

نکته ادبی: در بدر اصطلاحی برای شنیدن دقیق و کامل است.

رسانید رویین بر ما پیام یکایک همه هرچ بردی تو نام

رویین پیام شما را به ما رساند و ما تمامی مواردی که ذکر کرده بودی را بررسی کردیم.

نکته ادبی: رویین در اینجا نام فرستاده یا پیک است.

ولیکن شگفت آمدم کار تو همی زین چنین چرب گفتار تو

اما سخنان تو برای من عجیب است و از این همه چرب‌زبانی و فریب‌کاریِ تو در شگفتم.

نکته ادبی: چرب‌گفتار صفت کسی است که با زبان نرم و سخنان آراسته قصد فریب دارد.

دلت با زبان هیچ همسایه نیست روان ترا از خرد مایه نیست

دلت با زبانت هیچ همراه و هماهنگ نیست و در جان تو ذره‌ای خرد و راستی وجود ندارد.

نکته ادبی: همسایه نبودن دل و زبان، کنایه از نفاق و دورویی است.

بهرجای چربی بکار آوری چنین تو سخن پرنگار آوری

تو در هر جایی سخن را به زیباترین و فریبنده‌ترین شکل ممکن می‌آرایی.

نکته ادبی: پرنگار بودن سخن به معنای آراستن ظاهرِ کلام برای پوشاندن باطن است.

کسی را که از بن نباشد خرد گمان بر تو بر مهربانی برد

تنها کسی که از خرد و دانش بی‌بهره باشد، گمان می‌کند که تو خیرخواه و مهربان هستی.

نکته ادبی: از بن نبودن خرد اشاره به بی خردی ذاتی دارد.

چو شوره زمینی که از دور آب نماید چو تابد برو آفتاب

سخنان تو درست مانند زمین شوره‌زاری است که وقتی آفتاب بر آن می‌تابد، از دور مانند آب به نظر می‌رسد [اما در حقیقت آبی در کار نیست].

نکته ادبی: تشبیه دقیقی است از سراب؛ زیبایی ظاهری که فاقد حقیقت است.

ولیکن نه گاه فریبست و بند که هنگام گرزست و تیغ و کمند

الان زمان فریب و نیرنگ نیست، بلکه هنگامِ استفاده از گرز و شمشیر و کمند جنگی است.

نکته ادبی: اشاره به پایان یافتن دیپلماسی و آغاز فاز نظامی.

مرا با تو جز کین و پیکار نیست گه پاسخ و روز گفتار نیست

میان من و تو دیگر چیزی جز دشمنی و نبرد باقی نمانده است و زمانی برای گفت‌وگو و پاسخ‌گویی نیست.

نکته ادبی: تاکید بر قطع گفتگوهای بیهوده.

نگر تا چه سان گردد اکنون سپهر نه جای فریبست و پیوند و مهر

ببین که روزگار چگونه می‌چرخد؛ این زمان، دیگر هنگامِ فریب و دوستی و مهرورزی نیست.

نکته ادبی: سپهر کنایه از چرخش روزگار و تقدیر است.

کرا داد خواهد جهاندار زور کرا بردهد بخت پیروز هور

باید دید که خداوندِ جهان به چه کسی قدرت پیروزی می‌دهد و بختِ نیکِ پیروزمند، یاری‌گرِ چه کسی خواهد بود.

نکته ادبی: جهاندار به معنای خداوندگار جهان است.

ولیکن بدین گفته پاسخ شنو خرد یاد کن بخت را پیشرو

اما این پاسخِ مرا بشنو و خرد را به کار بگیر و بخت را راهنمای خود قرار ده.

نکته ادبی: بخت را پیشرو کردن، کنایه از عاقبت‌اندیشی است.

نخست آنک گفتی که از مهر نیز ز یزدان وز گردش رستخیز

نخستین نکته این است که گفتی از سرِ مهر و برای دوری از قیامت و خشم خداوند، جنگ نمی‌خواهی.

نکته ادبی: رستخیز در اینجا به معنای روز قیامت و بازخواست الهی است.

نخواهم که آید مرا پیش جنگ دلم گشت ازین کار بیداد تنگ

و گفتی که دلم از خون‌ریزی و این بی‌عدالتی‌ها به تنگ آمده است.

نکته ادبی: بیداد در اینجا به معنای ستم و جنگ‌های ظالمانه است.

دلت با زبان آشنایی نداشت بدان گه که این گفته بر دل گماشت

اما آن لحظه‌ای که این سخن را بر زبان آوردی، دلت با زبانت هم‌داستان و صادق نبود.

نکته ادبی: آشنایی نداشتنِ دل با زبان کنایه از نفاق درونی است.

اگر داد بودی بدلت اندرون ترا پیشدستی نبودی بخون

اگر در دلت ذره‌ای داد و دادگری وجود داشت، هرگز در ریختن خون پیش‌قدم نمی‌شدی.

نکته ادبی: پیشدستی کردن در خون اشاره به آغازگر جنگ بودن است.

که ز آغاز کار اندر آمد نخست نبودی بخون ریختن هیچ سست

کسی که از ابتدای کار، در اندیشه جنگ بوده، هرگز در خون‌ریزی کوتاهی نکرده است.

نکته ادبی: سست نبودن در اینجا به معنای قاطعیت در شرارت است.

نخستین که آمد بپیش تو گیو از ایران هشیوار مردان نیو

زمانی که گیو، آن مردِ دانا و نیرومندِ ایرانی نزد تو آمد [برای صلح]...

نکته ادبی: هشیوار به معنای دانا و نیو به معنای پهلوان و شجاع است.

بسازیده مر جنگ را لشکری ز کشور دمان تا دگر کشوری

تو لشکری را از سرزمین‌های مختلف گرد آوردی تا برای جنگ آماده شوی.

نکته ادبی: دمان به معنای خروشان و پرهیاهو است.

تو کردی همه جنگ را دست پیش سپه را تو برکندی از جای خویش

تو آغازگرِ جنگ بودی و سپاهیان را برای نبرد از جایگاه خود حرکت دادی.

نکته ادبی: دست پیش گرفتن کنایه از پیش‌دستی در اقدام است.

خرد، ار پس آمد تو پیش آمدی بفرجام آرام بیش آمدی

اگر خرد داشتی، باید پس از صلح می‌رفتی، نه اینکه در جنگ پیش‌دستی کنی؛ که پایانِ صلح‌آمیز، بهتر و آرامش‌بخش‌تر بود.

نکته ادبی: آرامش در پایان، تقابل با جنگ‌طلبی است.

ولیکن سرشت بد و خوی بد ترانگذراند براه خرد

اما سرشتِ بد و اخلاقِ زشتِ تو، تو را از راه خرد و عقل دور نگه می‌دارد.

نکته ادبی: سرشت بد در اینجا به معنای نهادِ ناپاک است.

بدی خود بدان تخمه در گوهرست ببد کردن آن تخمه اندر خورست

بدی در گوهر و ذاتِ خاندان شماست و بد کردن، شایسته و در خورِ نهادِ شماست.

نکته ادبی: تخمه در اینجا به معنای نسل و تبار است.

شنیدی که بر ایرج نیک بخت چه آمد ز تور از پی تاج و تخت

مگر نشنیدی که بر ایرجِ نیک‌بخت، از دستِ تور (برادرش) برای تاج و تخت چه آمد؟

نکته ادبی: اشاره اساطیری به قتل ایرج توسط برادرانش.

چو از تور و سلم اندر آمد زمین سراسر بگسترد بیداد و کین

از وقتی تور و سلم بر زمین مسلط شدند، سراسر جهان را بیداد و کینه فرا گرفت.

نکته ادبی: بگسترد کنایه از شیوع و گسترش ظلم در جهان است.

فریدون که از درد دل روز و شب گشادی بنفرین ایشان دو لب

فریدونِ شاه نیز از دردِ این ماجرا، شب و روز بر لبش نفرینِ آنان بود.

نکته ادبی: گشادی بنفرین دو لب، کنایه از شدت خشم و دادخواهی فریدون است.

بافراسیاب آمد آن مهر بد ازان نامداران اندک خرد

افراسیاب نیز که از همان تبارِ بدگهر و کم‌خرد است، همان راه را در پیش گرفت.

نکته ادبی: مهر بد کنایه از کسی است که در ظاهر مهر دارد اما در باطن کینه‌توز است.

ز سر با منوچهر نو کین نهاد همیدون ابا نوذر و کیقباد

او از همان ابتدا کینه‌توزی با منوچهر را آغاز کرد، همان‌طور که با نوذر و کیقباد نیز چنین کرد.

نکته ادبی: نو کین نهادن، آغاز کردن دور تازه‌ای از دشمنی است.

بکاوس کی کرد خود آنچ کرد برآورد از ایران آباد گرد

با کی‌کاووس نیز همان کرد که کرد و آبادانیِ ایران را به ویرانه تبدیل کرد.

نکته ادبی: گرد برآوردن از چیزی، کنایه از ویران کردن و به خاک سیاه نشاندن است.

ازان پس بکین سیاوش باز فگند این چنین کینهٔ نو دارز

و پس از آن، برای کین‌خواهی خونِ سیاوش، چنین دشمنیِ تازه‌ای را پایه‌ریزی کرد.

نکته ادبی: کینه نو دارز به معنای کینه‌ای است که طولانی شده و تازه مانده است.

نیامد بدانگه ترا داد یاد که او بی گنه جان شیرین بداد

آیا آن زمان که سیاوشِ بی‌گناه جانِ شیرین خود را از دست داد، یادت نبود [که باید دادگر باشی]؟

نکته ادبی: داد یاد نیامد، کنایه از فراموش کردن عدالت و انسانیت است.

جه مایه بزرگان که از تخت و گاه از ایران شدند اندرین کین تباه

چه بسیار بزرگانِ ایران که در راه این کینه‌توزی‌های شما، از تخت و مقام افتادند و نابود شدند.

نکته ادبی: تباه شدن به معنای کشته شدن یا از دست دادن مقام است.

و دیگر که گفتی که با پیر سر بخون ریختن کس نبندد کمر

و دیگر اینکه گفتی با پیرانِ سالخورده کسی کمر به خون‌ریزی نمی‌بندد (و جنگ نمی‌کند).

نکته ادبی: کمر بستن برای خون ریختن کنایه از تصمیم جدی برای جنگیدن است.

بدان ای جهاندیدهٔ پرفریب بهر کار دیده فراز و نشیب

ای کسی که سرد و گرم روزگار را چشیده‌ای و بسیار فریبکاری کرده‌ای، بدان که...

نکته ادبی: فراز و نشیب دیدن، کنایه از تجربه بسیار در زندگی است.

که یزدان مرا زندگانی دراز بدان داد با بخت گردن فراز

خداوند به من عمری طولانی و بخت و اقبالی بلند عطا کرده است.

نکته ادبی: گردن‌فراز صفت بخت و اقبال بلند است.

که از شهر توران بروز نبرد ز کینه برآرم بخورشید گرد

که در روز نبرد، خاکِ توران را از کینه‌توزی به رنگِ خورشید (گرد و غبار میدان جنگ) درآورم.

نکته ادبی: گرد برآوردن به خورشید، کنایه از شدت جنگ و برخاستن گرد و غبار است.

بترسم همی زانک یزدان من ز تن بگسلاند مگر جان من

تنها از این می‌ترسم که خداوند پیش از آنکه این کینه را تسویه کنم، جانم را بستاند.

نکته ادبی: گسلاندن جان کنایه از مرگ است.

من این کینه را ناوریده بجای بر و بومتان ناسپرده بپای

من تا این کینه را جبران نکنم و سرزمین شما را زیر گام‌های سپاهیان ایران ویران نکنم، آرام نمی‌گیرم.

نکته ادبی: ناسپرده به پای، کنایه از فتح و تسلط کامل بر سرزمین دشمن است.

سدیگر که گفتی ز یزدان پاک نبینم بدلت اندرون بیم و باک

سومین نکته اینکه گفتی از یزدانِ پاک می‌ترسم؛ اما من در دل تو ذره‌ای ترس و پرهیز از گناه نمی‌بینم.

نکته ادبی: بیم و باک کنایه از ترس از خدا و پرهیز از گناه است.

ندانی کزین خیره خون ریختن گرفتار کردی بفرجام تن

تو نمی‌دانی که با این خون‌ریزی‌های بی‌دلیل، عاقبتِ خودت را گرفتار تباهی کرده‌ای.

نکته ادبی: خیره خون ریختن به معنای خون‌ریزیِ بی‌دلیل و ظالمانه است.

من اکنون بدین خوب گفتار تو اگر باز گردم ز پیکار تو

من اگر امروز با شنیدن این سخنانِ چرب تو از جنگ بازگردم...

نکته ادبی: خوب گفتار بودنِ دشمن، ترفندی برای بازداشتن گودرز است.

بهنگام پرسش ز من کردگار بپرسد ازین گردش روزگار

در روز قیامت، خداوند از من درباره این گردشِ روزگار و این خون‌ها پرسش خواهد کرد.

نکته ادبی: گردش روزگار در اینجا کنایه از مسئولیتِ تاریخی و الهی است.

که سالاری و گنج و مردانگی ترا دادم و زور و فرزانگی

که فرمانروایی و گنج و مردانگی و فرزانگی را به تو دادم [و تو با آن چه کردی؟].

نکته ادبی: فرزانگی در اینجا به معنای خردِ رهبری است.

بکین سیاوش کمر بر میان نبستی چرا پیش ایرانیان

چرا پیش از آنکه ایرانیان برای انتقام خون سیاوش قیام کنند، تو کمر همت برای این کار نبستی؟

نکته ادبی: کمر بر میان بستن، کنایه از آمادگی کامل برای انجام کاری دشوار یا نبرد است.

بهفتاد خون گرامی پسر بپرسد ز من داور دادگر

خداوندِ دادگر، درباره‌ی خونِ آن هفتاد فرزندِ گرامی، از من بازخواست خواهد کرد.

نکته ادبی: داورِ دادگر، صفتی برای خداوند است که در ادبیاتِ حماسی به کرات برای تأکید بر عدلِ الهی استفاده می‌شود.

ز پاسخ بپیش جهان آفرین چه گویم چرا بازگشتم ز کین

پیشگاهِ جهان‌آفرین، چه پاسخی دارم که بگویم چرا از کین‌خواهی و انتقام دست کشیدم؟

نکته ادبی: جهان‌آفرین از القابِ خداوند است؛ واژه‌ی کین در اینجا به معنای خونخواهیِ مشروع است.

ز کار سیاوش چهارم سخن که افگندی ای پیر سالار بن

نکته‌ی چهارم که مطرح کردی این بود: چرا گفتی که سیاوش در خاک آرمیده و دیگر کار از کار گذشته است؟

نکته ادبی: پیرِ سالار در اینجا خطاب به طرفِ مقابل است که خود را در موضعِ بزرگی و رهبری می‌بیند.

که گفتی ز بهر تنی گشته خاک نشاید ستد زنده را جان پاک

تو گفتی چون او کشته شده و به خاک سپرده شده، جایز نیست برای او جانِ زنده‌ای را بستانیم (قصاص کنیم).

نکته ادبی: جان پاک در اینجا استعاره از زندگی و جانِ انسان است.

تو بشناس کین زشت کردارها بدل پر ز هر گونه آزارها

بدان که این زشتی‌ها و کردار ناپسند، قلبِ شما را با انواعِ آزارها و گناهان پر کرده است.

نکته ادبی: زشت‌کردارها اشاره به مجموعه‌یِ رفتارهای غیراخلاقیِ طرفِ مقابل دارد.

که با شهر ایران شما کرده اید چه مایه کیان را بیازرده اید

شما چه ظلم‌هایی که به ایران نکردید و چه بسیار از خاندان‌هایِ شاهی (کیان) را که نیازاردید.

نکته ادبی: کیان جمعِ کی (پادشاه) است که اشاره به خاندان‌هایِ سلطنتی و اصیل دارد.

چه پیمان شکستن چه کین ساختن همیشه بسوی بدی تاختن

از شکستنِ پیمان‌ها گرفته تا ایجادِ دشمنی و کینه‌توزی، پیوسته به دنبالِ ترویجِ بدی بوده‌اید.

نکته ادبی: تاختن به معنایِ شتاب کردن و پیش رفتن است.

چو یاد آورم چون کنم آشتی که نیکی سراسر بدی کاشتی

چطور می‌توانم با شما آشتی کنم، وقتی یادآوریِ کارهایتان نشان می‌دهد که هرچه کاشتید، بدی بوده است؟

نکته ادبی: کاشتِ بدی استعاره‌ای از انجامِ کارهای ناپسند است که نتیجه‌اش جز بدی نیست.

بپنجم که گفتی که پیمان کنم ز توران سران را گروگان کنم

نکته‌ی پنجم که گفتی می‌خواهی پیمان ببندی و بزرگانِ توران را به عنوان گروگان بدهی.

نکته ادبی: سران به معنایِ بزرگان و سرداران است.

بنزدیک خسرو فرستیم گنج ببندیم بر خویشتن راه رنج

و گفتی گنجی نزد پادشاه می‌فرستیم تا خود را از رنجِ جنگ برهانیم.

نکته ادبی: بستنِ راهِ رنج، کنایه از جلوگیری از سختی و دشواری است.

بدان ای نگهبان توران سپاه که فرمان جز اینست ما را ز شاه

ای نگهبانِ سپاهِ توران، بدان که فرمانِ پادشاهِ ما چیزی غیر از این (صلح) است.

نکته ادبی: تضاد میانِ پیشنهادِ صلحِ توران و دستورِ جنگِ ایران را نشان می‌دهد.

مرا جنگ فرمود و آویختن بکین سیاوش خون ریختن

پادشاه به من فرمان داد که بجنگم و برای کین‌خواهیِ سیاوش، خون بریزم.

نکته ادبی: آویختن در اینجا به معنایِ درگیر شدن و جنگیدن است.

چو فرمان خسرو نیارم بجای روان شرم دارد بدیگر سرای

اگر فرمانِ پادشاه را اجرا نکنم، روحِ من در جهانِ دیگر شرمگین خواهد بود.

نکته ادبی: دیگر سرای، استعاره‌ای از جهانِ آخرت یا جهانِ پس از مرگ است.

ور اومید داری که خسرو بمهر گشاید برین گفتها بر تو چهر

و اگر امید داری که پادشاه با مهر و محبت به پیشنهادهای تو نگاه کند...

نکته ادبی: چهر گشودن کنایه از روی خوش نشان دادن و پذیرش است.

گروگان و آن خواسته هرچ هست چو لهاک و رویین خسروپرست

گروگان‌ها و آن ثروتی که گفتی، از جمله افرادی مثل لهاک و رویین که مطیعِ شاه هستند.

نکته ادبی: لهاک و رویین از نام‌هایِ خاصِ سردارانِ تورانی هستند.

گسی کن بزودی بنزدیک شاه سوی شهر ایران گشادست راه

آن‌ها را فوراً نزدِ پادشاه بفرست؛ راهِ رسیدن به ایران باز است.

نکته ادبی: گسی کردن در لغت به معنایِ فرستادن و روانه کردن است.

ششم شهر ایران که کردی تو یاد برو و بوم آباد فرخ نژاد

نکته‌ی ششم که از ایران یاد کردی، آن سرزمینِ آباد و خجسته.

نکته ادبی: برو و بوم ترکیبِ وصفی به معنایِ سرزمین و منطقه است.

سپاریم گفتی بخسرو همه ز هر سو بر خویش خوانم رمه

گفتی که همه را به شاه می‌سپاریم و از هر سو رمه‌ها و نیروها را برای خود جمع می‌کنیم.

نکته ادبی: رمه در اینجا می‌تواند استعاره از سپاه یا دارایی باشد.

تراکرد یزدان ازان بی نیاز گر آگه نه ای تا گشاییم راز

یزدان پادشاه را از این کارها بی‌نیاز کرده است؛ اگر نمی‌دانی، بگذار رازش را بگویم.

نکته ادبی: راز گشودن کنایه از افشا کردنِ حقیقت است.

سوی باختر تا بمرز خزر همه گشت لهراسب را سربسر

از سمتِ غرب تا مرزِ خزر، همه‌چیز تحتِ فرمانِ لهراسب قرار گرفت.

نکته ادبی: لهراسب از پادشاهانِ کیانی است که اقتدارِ ایران را تثبیت کرد.

سوی نیمروز اندرون تا بسند جهان شد بکردار روی پرند

از جنوب تا سند، جهان مانندِ پارچه‌یِ ابریشمیِ (پرند) صاف و مرتب شد.

نکته ادبی: رویِ پرند، تشبیه برای آراستگی و نظمِ جهان.

تهم رستم نیو با تیغ تیز برآورد ازیشان دم رستخیز

رستمِ پهلوان با تیغِ تیزش، چنان جنگی به پا کرد که گویی رستاخیز برپا شده است.

نکته ادبی: دمِ رستخیز، استعاره از ویرانیِ عظیم و هولناکیِ جنگ.

سر هندوان با درفش سیاه فرستاد رستم بنزدیک شاه

رستم سرِ هندوان را همراه با پرچم‌هایِ سیاه، نزدِ شاه فرستاد.

نکته ادبی: درفش سیاه نمادِ شکست یا عزا در فرهنگِ نظامیِ آن دوره بوده است.

دهستان و خوارزم و آن بوم و بر که ترکان برآورده بودند سر

دهستان و خوارزم و آن سرزمین‌هایی که ترکان در آن سرکشی کرده بودند.

نکته ادبی: سر برآوردن کنایه از طغیان و نافرمانی است.

بیابان ازیشان بپرداختند سوی باختر تاختن ساختند

آنان را از بیابان بیرون راندند و دشمنان به سمتِ غرب فرار کردند.

نکته ادبی: پرداختن در اینجا به معنایِ خالی کردنِ یک منطقه از دشمن است.

ببارید بر شیده اشکش تگرگ فراز آوریدش بنزدیک مرگ

اشکش بر سرِ شیده مانند تگرگ تیر بارید و او را تا آستانه‌یِ مرگ پیش برد.

نکته ادبی: تگرگ استعاره از بارشِ شدیدِ تیر و نیزه است.

اسیران وز خواسته چند چیز فرستاد نزدیک خسرو بنیز

اسیران و غنائم را نیز نزدِ شاه فرستاد.

نکته ادبی: بنیز در اینجا برای تأکید بر افزودنِ چیزهای دیگر استفاده شده است.

وزین سو من و تو به جنگ اندریم بدین مرکز نام و ننگ اندریم

و اکنون من و تو در جنگ هستیم و بر سرِ نام و ننگِ خود می‌جنگیم.

نکته ادبی: نام و ننگ استعاره از اعتبار و آبرویِ ملی است.

بیک جنگ دیدی همه دستبرد ازین نامداران و مردان گرد

در آن جنگ، مهارت و دلاوریِ این پهلوانان و جنگجویانِ مرد را دیدی.

نکته ادبی: دستبرد در متونِ کهن به معنایِ مهارت در نبرد و غلبه است.

ور ایدونک روی اندر آری بروی رهانم ترا زین همه گفت و گوی

و اگر روی به سویِ تسلیم بیاوری، تو را از این همه کشمکش نجات می‌دهم.

نکته ادبی: روی در روی آوردن به معنایِ توجه و تسلیم شدن است.

بنیروی یزدان و فرمان شاه بخون غرقه گردانم این رزمگاه

اگر تسلیم نشوی، به یاریِ یزدان و فرمانِ شاه، این میدانِ نبرد را غرق در خون می‌کنم.

نکته ادبی: خون غرقه کردن، مبالغه‌ای است برای کشتارِ وسیع در نبرد.

تو ای نامور پهلوان سپاه نگه کن بدین گردش هور و ماه

تو ای پهلوانِ نامیِ سپاه، به گردشِ خورشید و ماه (گذر زمان و سرنوشت) نگاه کن.

نکته ادبی: هور و ماه، نمادِ گذرِ ایام و گردشِ روزگار و تقدیر است.

که بند سپهری فراز آمدست سربخت ترکان بگاز آمدست

که چرخِ آسمان تغییر کرده و بختِ ترکان رو به زوال و نابودی نهاده است.

نکته ادبی: بگاز آمدن کنایه از رو به پایان بودن و فروپاشیِ بخت است.

نگر تا ز کردار بدگوهرت چه آرد جهان آفرین بر سرت

ببین که خداوند به خاطرِ ذاتِ بدِ تو، چه سرنوشتی را برایت رقم می‌زند.

نکته ادبی: بدگوهر اشاره به کسی دارد که ذات و سرشتِ ناپاکی دارد.

زمانه ز بد دامن اندر کشید مکافات بد را بد آید پدید

روزگار دامنِ بدی را گرفت (مکافات کرد) و پاداشِ بدی، خودِ بدی است که آشکار می‌شود.

نکته ادبی: دامن اندر کشیدن کنایه از نزدیک کردنِ مکافات و بازخواست است.

تو بندیش هشیار و بگشای گوش سخن از خردمند مردم نیوش

هوشیار باش و گوشِ دل باز کن و سخنِ خردمندان را بشنو.

نکته ادبی: گوش شنیدن کنایه از پذیرشِ حقیقت و پند گرفتن است.

بدان کین چنین لشکر نامدار سواران شمشیرزن صدهزار

بدان که این سپاهِ پرآوازه، شاملِ صد هزار سوارِ شمشیرزن است.

نکته ادبی: نامدار صفتی برای سپاهی است که شهرت و اعتبارِ جنگی دارد.

همه نامجوی و همه کینه خواه بافسون نگردند ازین رزمگاه

همه جویایِ نام و انتقام هستند و با فریب‌کاری از این میدانِ نبرد دور نمی‌شوند.

نکته ادبی: افسون به معنایِ جادو و نیرنگ است.

زمانه برآمد به هفتم سخن فگندی وفا را بسوگند بن

هفتمین سخن هم این است که تو وفاداری را کنار گذاشتی و به سوگندِ خود پشت کردی.

نکته ادبی: بسوگند بن افکندن کنایه از بی‌اعتبار کردنِ عهد است.

بپیمان مرا با تو گفتار نیست خرد را روانت خریدار نیست

من دیگر هیچ پیمانی با تو ندارم، چرا که جانِ تو خریدارِ خرد نیست.

نکته ادبی: خریدار نبودنِ خرد کنایه از نادانی و بی‌خردی است.

ازیراک باهرک پیمان کنی وفا را بفرجام هم بشکنی

چون با هرکس پیمان ببندی، در نهایت آن را می‌شکنی.

نکته ادبی: فرجام به معنایِ عاقبت و پایان است.

بسوگند تو شد سیاوش بباد بگفتار بر تو کس ایمن مباد

سیاوش به خاطرِ سوگندهایِ تو به باد رفت (کشته شد)؛ هیچ‌کس نباید به حرفِ تو اعتماد کند.

نکته ادبی: به باد رفتن کنایه از نابودی و فنا شدن است.

نبودیش فریادرس روز درد چه مایه بسختی ترا یاد کرد

در روزِ سختی، کسی به فریادش نرسید؛ در حالی که او در سختی‌هایِ تو بسیار به یادِ تو بود.

نکته ادبی: فریادرس، کسی است که در هنگامِ درماندگی یاری می‌رساند.

به هشتم که گفتی مرا تاج و تخت از آن تو بیشست مردی و بخت

نکته‌ی هشتم که گفتی تاج و تختِ من از تو بیشتر است؛ بخت و مردانگیِ تو هم بیشتر است.

نکته ادبی: اشاره به فخرفروشیِ طرفِ مقابل در موردِ قدرتِ مادی.

همیدون فزونم بمردان و گنج ولیکن دلم را ز مهرست رنج

بله، گنج و مردانِ من هم زیاد است، اما دلم از غمِ مهرِ سیاوش در رنج است.

نکته ادبی: رنج از مهر، نشان‌دهنده‌یِ عمقِ وابستگیِ عاطفی است.

من ایدون گمانم که تا این زمان بجنگ آزمودی مرا بی گمان

من گمان می‌کنم که تا این لحظه، مرا در جنگ آزموده‌ای.

نکته ادبی: بی‌گمان در اینجا برای تأکید بر صحتِ این ادعا به کار رفته است.

گرم بی هنر یافتی روز کین تو دانی کنون بازم از پس ببین

اگر در روزِ جنگ مرا بی‌هنر (ناتوان) دیدی، حالا دوباره نگاه کن و ببین.

نکته ادبی: هنر در شاهنامه غالباً به معنایِ مهارت‌هایِ رزمی و فضائلِ اخلاقی است.

بفرجام گفتی ز مردان مرد تنی چند بگزین ز بهر نبرد

در پایان گفتی که از میانِ مردان، چند نفر را برای نبردِ تن‌به‌تن انتخاب کنم.

نکته ادبی: مردانِ مرد اشاره به پهلوانان و دلاورانِ واقعی است.

من از لشکر ترک هم زین نشان بیارم سواران مردم کشان

من از میانِ سپاهِ ترکان، سوارانی آدم‌کش برای مبارزه با تو انتخاب می‌کنم.

نکته ادبی: مردم‌کشان صفتِ فاعلی برای سوارانی است که در نبرد بسیار قهار و مرگ‌آور هستند.

که از مهربانی که بر لشکرم نخواهم که بیداد کین گسترم

من به خاطر مهربانی و عطوفتی که نسبت به لشکریانم دارم، نمی‌خواهم بی‌دلیل و از سرِ ستمگری، بذر کینه‌توزی را بپاشم.

نکته ادبی: بیداد کین گستردن: کنایه از گسترش دادنِ دشمنی و جنگ‌افروزی ظالمانه.

تو با مهربانی نهی پای پیش که دانی نهان دل و رای خویش

اما تو با تظاهر به مهربانی قدم پیش می‌گذاری، در حالی که خودت به خوبی از نیت درونی و فکر واقعی‌ات آگاهی داری.

نکته ادبی: نهی پای پیش: کنایه از اقدام کردن و پیش‌قدم شدن در صلح‌طلبی ظاهری.

بیازارد از من جهاندار شاه گر از یکدگر بگسلانم سپاه

اگر من اجازه دهم که سپاه از هم بپاشد و متحد نباشد، شاهِ جهانیان (کی‌خسرو) از دست من خشمگین و آزرده‌خاطر خواهد شد.

نکته ادبی: جهاندار شاه: اشاره به پادشاهِ دادگر (کی‌خسرو) که مرجعِ نهایی اقتدار است.

نهم آنک گفتی مبارز گزین که با من بگردد برین دشت کین

من همان پیشنهادی را می‌پذیرم که گفتی؛ پهلوانی نامدار را انتخاب کن تا در این دشتِ نبرد، با من مبارزه کند.

نکته ادبی: دشت کین: کنایه از میدان جنگ و آوردگاه.

یکی لشکری پرگنه پیش من پرآزار ازیشان دل انجمن

سپاهی که در برابر من است، پر از گناه و تباهی است و دلم از آزاری که آنان به ما رسانده‌اند، به شدت دردمند است.

نکته ادبی: دل انجمن: اشاره به دلِ سپاهیان یا دلِ سردارانِ حاضر در انجمن.

نباشد ز من شاه همداستان کزیشان بگردم بدین داستان

من هرگز با چنین سپاهی کنار نخواهم آمد و به همین دلیل است که از آنان روی‌گردانم و با ایشان نمی‌سازم.

نکته ادبی: همداستان بودن: به معنای هم‌رأی و موافق بودن.

نخستین بانبوه زخمی چو کوه بباید زدن سر بر همگروه

باید نخست با لشکری انبوه که شمارِ زخمی‌هایشان همچون کوه بلند است، وارد جنگ شد و سرانِ آنان را نابود کرد.

نکته ادبی: زخمی چو کوه: تشبیه برای بیان کثرتِ تلفات یا سنگینیِ حضورِ دشمن.

میان دو لشکر دو صف برکشید گر ایدونک پیروزی آید پدید

دو صف از دو لشکر در برابر هم بیارایید؛ اگر در این کار پیروز شدید که هیچ.

نکته ادبی: برکشیدن صف: آرایش دادنِ ارتش برای نبرد.

وگرنه همین نامداران مرد بیاریم و سازیم جای نبرد

و اگر پیروز نشدید، آنگاه نامدارانِ خود را بیاورید تا در میدان نبرد با ما بجنگند.

نکته ادبی: نامداران: سرداران و پهلوانانِ بزرگ.

ازین گفته گر بگسلی باز دل من از گفتهٔ خود نیم دلگسل

اگر از این حرف‌های من ناراضی هستی و دلت با آن نیست، بدان که من از حرف خودم برنمی‌گردم.

نکته ادبی: دلگسل: به معنای پشیمان شدن یا منصرف شدن از رای.

ور ایدونک با من به آوردگاه بسنده نخواهی بدن با سپاه

و اگر در این میدانِ نبرد، خودت به تنهایی نمی‌توانی با سپاه ما مقابله کنی و به پیروزی برسی،

نکته ادبی: آوردگاه: میدان جنگ.

سپه خواه و یاور ز سالار خویش بژرفی نگه دار پیکار خویش

از فرمانروای خود یاری و سپاه بخواه و با تأمل و دقتِ فراوان، نقشه جنگِ خود را طرح‌ریزی کن.

نکته ادبی: بژرفی: به صورتِ عمیق و با دقتِ زیاد.

پراگنده از لشکرت خستگان ز خویشان نزدیک و پیوستگان

کسانی از سپاهت که زخمی و پراکنده شده‌اند، از خویشان و نزدیکان تو هستند.

نکته ادبی: خستگان: مجروحان و آسیب‌دیدگان.

بمان تا کندشان پزشکان درست زمان جستن اکنون بدین کار تست

به آن‌ها فرصت بده تا پزشکان درمانشان کنند، اکنون زمانِ جمع‌وجور کردنِ این امور برای توست.

نکته ادبی: زمان جستن: به معنای وقت خریدن و مهلت خواستن.

اگر خواهی از من زمان درنگ وگر جنگ جویی بیارای جنگ

اگر از من مهلت و درنگ می‌خواهی یا اگر خواستارِ جنگ هستی، پس برای نبرد آماده شو.

نکته ادبی: زمان درنگ: وقتِ استراحت و آتش‌بس.

بدان گفتم این تا بروز نبرد بما بر بهانه نبایدت کرد

این حرف‌ها را زدم تا وقتی روزِ نبرد فرا رسید، بهانه‌ای نیاوری که به ما حمله ناگهانی شده است.

نکته ادبی: بهانه آوردن: دست‌آویز قرار دادن برای توجیه شکست.

که ناگاه با ما بجنگ آمدی کمین کردی و بی درنگ آمدی

و نگویی که به صورت غافلگیرانه و بدونِ وقت، به ما حمله کردید و کمین نمودید.

نکته ادبی: کمین کردن: در کمین نشستن و حمله ناگهانی.

من این کین اگر تا بصد سالیان بخواهم همانست و اکنون همان

من اگر تا صد سال دیگر هم زنده باشم، بر سر این کینه‌توزی هستم و نظرم تغییر نخواهد کرد.

نکته ادبی: کین: در اینجا به معنای خون‌خواهی و طلب انتقام برای فرزندان.

ازین کینه برگشتن امید نیست شب و روز بی دیدگان را یکیست

هیچ امیدی به کنار گذاشتنِ این کینه نیست؛ برای آنانی که چشمِ دلشان بسته است، شب و روز فرقی ندارد و در تاریکیِ جهل باقی می‌مانند.

نکته ادبی: بی‌دیدگان: کنایه از کوردلان و کسانی که حقیقت را نمی‌بینند.

چو آن پاسخ نامه گشت اسپری فرستاده آمد بسان پری

وقتی پاسخِ نامه آماده شد، فرستاده (رویین) مانند پری (سریع و چابک) به سوی مقصد حرکت کرد.

نکته ادبی: اسپری: به معنای پایان‌یافته و انجام‌شده.

کمر بر میان با ستور نوند ز مردان به گرد اندرش نیز چند

او سوار بر اسبِ تندرو (نوند) بود و کمر بسته و آماده، و چند تن از مردانِ جنگجو نیز همراهش بودند.

نکته ادبی: نوند: اسبِ تندرو و چالاک.

فرود آمد از باره رویین گرد گوان را همه پیش گودرز برد

رویین از اسب (باره) پیاده شد و پهلوانانِ بزرگ را نزد گودرز برد.

نکته ادبی: باره رویین: اسبی که گویی زره‌پوش و جنگی است.

سپهبد بفرمود تا موبدان زلشکر همه نامور بخردان

سپهبد (گودرز) دستور داد تا موبدان و بزرگانِ خردمندِ لشکر حاضر شوند.

نکته ادبی: موبدان: در اینجا به معنای دانایان و مشاورانِ بلندمرتبه.

بزودی سوی پهلوان آمدند خردمند و روشن روان آمدند

آن خردمندان که ذهنی روشن داشتند، به سرعت نزدِ پهلوان (گودرز) آمدند.

نکته ادبی: روشن روان: کنایه از خردمند و دارایِ اندیشه‌ی زلال.

پس آن پاسخ نامه پیش گوان بفرمود خواندن همی پهلوان

سپس پهلوان دستور داد تا پاسخِ نامه را برای پهلوانان و بزرگان بخوانند.

نکته ادبی: گوان: پهلوانان و دلاوران.

بزرگان که آن نامهٔ دلپذیر شنیدند گفتار فرخ دبیر

بزرگانی که آن نامه فریبنده و دلپذیر را شنیدند، به سخنانِ خوش‌گفتارِ دبیر گوش سپردند.

نکته ادبی: دلپذیر: در اینجا می‌تواند به معنای سحرآمیز یا کلامی باشد که دل را تحت تأثیر قرار می‌دهد.

هش و رای پیران تنک داشتند همه پند او را سبک داشتند

آن‌ها دیگر به هوش و درایتِ پیران (سردار تورانی) اعتقادی نداشتند و پندهای او را ناچیز شمردند.

نکته ادبی: سبک داشتن: به معنای بی‌ارزش دانستن یا جدی نگرفتن.

بگودرز بر آفرین خواند ورا پهلوان گزین خواندند

آن‌ها گودرز را ستایش کردند و او را پهلوانِ برگزیده و برتر خواندند.

نکته ادبی: آفرین خواندند: دعا و تحسین کردند.

پس آن نامه را مهر کرد و بداد برویین پیران ویسه نژاد

سپس گودرز نامه را مهر و موم کرد و به رویین، که از نژادِ ویسه بود، سپرد.

نکته ادبی: ویسه نژاد: اشاره به تبارِ پیران ویسه.

چو از پیش گودرز برخاستند بفرمود تا خلعت آراستند

هنگامی که فرستادگان از نزد گودرز برخاستند، گودرز دستور داد تا هدایا و خلعت‌هایی برایشان فراهم کنند.

نکته ادبی: خلعت: جامه یا هدیه‌ای که از سوی بزرگان به کسی اهدا می‌شد.

از اسبان تازی بزرین ستام چه افسر چه شمشیر زرین نیام

از اسب‌های تازی با زین و برگِ زرین گرفته تا کلاه‌خود و شمشیرهایی با نیامِ طلا به آنان بخشید.

نکته ادبی: ستام: دهنه و افسار اسب.

ببخشید یارانش را سیم و زر کرا در خور آمد کلاه و کمر

به یارانِ فرستاده نیز بر اساس شایستگی‌شان، طلا و نقره و کلاه و کمرِ جنگی اهدا کرد.

نکته ادبی: در خور آمد: متناسب و شایسته.

برفت از در پهلوان با سپاه سوی لشکر خویش بگرفت راه

رویین با سپاهش از نزدِ پهلوان (گودرز) رفت و راهیِ لشکرگاهِ خود شد.

نکته ادبی: پهلوان: در اینجا اشاره به گودرز.

چو رویین بنزدیک پیران رسید بپیش پدر شد چنانچون سزید

وقتی رویین به نزدیکی پیران رسید، همان‌طور که شایسته بود، در برابر پدر ایستاد.

نکته ادبی: چنانچون سزید: طبق آیینِ ادب و احترام.

بنزدیک تختش فرو برد سر جهاندیده پیران گرفتش ببر

در برابر تختِ پیران سر فرود آورد و پیرانِ جهاندیده و باتجربه، او را در آغوش گرفت.

نکته ادبی: جهاندیده: کنایه از پیر و با تجربه.

چو بگزارد پیغام سالار شاه بگفت آنچ دید اندران رزمگاه

وقتی پیغامِ گودرز را رساند، هرآنچه را که در میدان جنگ دیده بود، برایش شرح داد.

نکته ادبی: سالار شاه: اشاره به گودرز که فرماندهی ارتش ایران را بر عهده داشت.

پس آن نامه برخواند پیشش دبیر رخ پهلوان سپه شد چو قیر

پس از آنکه دبیر، نامه را برای پیران خواند، چهره پهلوانِ سپاه از شدت خشم و اندوه سیاه شد.

نکته ادبی: رخ... چو قیر: تشبیهی برای تغییر رنگ چهره در اثر فشارِ درونی (غم یا خشم شدید).

دلش گشت پردرد و جان پرنهیب بدانست کآمد بتنگی نشیب

دلِ پیران پر از درد و جانش پر از هراس شد و فهمید که کار به جایی باریک و دشوار کشیده است.

نکته ادبی: تنگی نشیب: کنایه از رسیدن به وضعیتِ بحرانی و بیچارگی.

شکیبایی و خامشی برگزید بکرد آن سخن بر سپه ناپدید

او صبر و سکوت پیشه کرد و ماجرا را از لشکریانش پنهان نگه داشت.

نکته ادبی: ناپدید کرد: مخفی نگاه داشت.

ازان پس چنین گفت پیش سپاه که گودرز را دل نیامد براه

سپس پیران به سپاهیان خود گفت که گودرز حاضر به صلح و سازش نیست.

نکته ادبی: دل نیامد به راه: کنایه از اینکه نرم نشد و از لجاجت دست برنداشت.

ازان خون هفتاد پور گزین نیارامدش یک زمان دل ز کین

به خاطر خونِ هفتاد پسرِ برگزیده‌اش، یک لحظه هم دلش از کینه‌توزی آرام نمی‌گیرد.

نکته ادبی: هفتاد پور گزین: اشاره به پسرانِ کشته‌شده‌ی گودرز.

گر ایدونک او بر گذشته سخن بنوی همی کینه سازد ز بن

اگر او بر سر حرف‌های گذشته‌اش باشد و دوباره از نو کینه را ریشه‌ای کند،

نکته ادبی: از بن: از ریشه و اساس.

چرا من بکین برادر کمر نبندم نخارم ازین کینه سر

چرا من برای انتقامِ برادرانم کمر به جنگ نبندم و از این کینه سرِ دردناکِ خود را نخارانم (به فکر انتقام نباشم)؟

نکته ادبی: خاراندن سر: کنایه از درگیر شدن با فکرِ انتقام و غصه خوردن.

هم از خون نهصد سر نامدار که از تن جدا شد گه کارزار

همچنین به یاد خونِ نهصد تن از دلاورانِ نامداری که در میدان جنگ کشته شدند،

نکته ادبی: نامدار: پهلوانان و جنگجویان.

که اندر بر و بوم ترکان دگر سواری چو هومان نبندد کمر

که در سرزمینِ تورانیان، دیگر سواری مثل هومان پیدا نمی‌شود که برای جنگ کمر ببندد.

نکته ادبی: هومان: از دلاورانِ بزرگِ تورانی که کشته شده بود.

چو نستیهن آن سرو سایه فگن که شد ناپدید از همه انجمن

و یا نستیهن که همچون سروی سایه‌گستر بود و اکنون از میانِ یاران ناپدید شده است.

نکته ادبی: سرو سایه فکن: تشبیه برای بیانِ ابهت و بزرگیِ نستیهن.

بباید کنون بست ما را کمر نمانم بایرانیان بوم و بر

اکنون باید کمر به نبرد ببندیم و دیگر اجازه ندهم ایرانیان در این سرزمین بمانند.

نکته ادبی: بوم و بر: سرزمین و دیار.

بنیروی یزدان و شمشیر تیز برآرم ازان انجمن رستخیز

به یاریِ خدا و با شمشیرهای تیز، چنان رستخیزی در این سپاه برپا کنم که دشمن نابود شود.

نکته ادبی: رستخیز: کنایه از آشوب و جنگِ بسیار خونین و هولناک.

از اسبان گله هرچ شایسته بود ز هر سو بلشکر گه آورد زود

هرچه اسبِ جنگیِ شایسته در گله‌ها بود، به سرعت برای سپاه آماده و احضار کرد.

نکته ادبی: گله: دسته اسبان.

پیاده همه کرد یکسر سوار دو اسبه سوار از پس کارزار

تمام پیاده‌نظام را سوار بر اسب کرد و آنان را به صورتِ دو‌اسبه برای کارزار مهیا نمود.

نکته ادبی: دو اسبه سوار: کنایه از نهایتِ آمادگی برای سرعت و تحرک در جنگ.

سرگنجهای کهن برگشاد بدینار دادن دل اندر نهاد

پیران درهای خزانه‌های قدیمی را باز کرد و با بخشش دینار به سپاهیان، وفاداری و دل آنان را به دست آورد.

نکته ادبی: دل اندر نهادن کنایه از جلب محبت و وفاداری است.

چو این کرده شد نزد افراسیاب نوندی برافگند هنگام خواب

زمانی که این کار تمام شد، در وقت استراحت پیکی تندرو را برای خبررسانی نزد افراسیاب روانه کرد.

نکته ادبی: نوندی به معنای اسب تندرو و کنایه از پیک تیزپا است.

فرستاده ای با هش و رای پیر سخن گوی و گرد و سوار و دبیر

فرستاده‌ای را انتخاب کرد که هم باهوش و خردمند بود و هم دبیری سخن‌دان و سوارکاری دلاور به شمار می‌آمد.

نکته ادبی: گرد در متون حماسی به معنای پهلوان و جنگجو است.

که رو شاه توران سپه را بگوی که ای دادگر خسرو نامجوی

به او گفت به سوی شاه توران برو و به او بگو که ای پادشاه دادگر و نام‌جوی.

نکته ادبی: خسرو نامجوی وصفی برای افراسیاب است که به شکوه او اشاره دارد.

کز آنگه که چرخ سپهر بلند بگشت از بر تیره خاک نژند

از روزی که چرخ گردون و آسمان بلند بر فراز این زمین تیره و غم‌زده به گردش درآمد.

نکته ادبی: خاک نژند به معنای زمین غم‌زده و تیره است که فضای تیره روزگار را تداعی می‌کند.

چو تو شاه بر گاه ننشست نیز به کس نام شاهی نپیوست نیز

هیچ پادشاهی همچون تو بر تخت ننشست و نام شاهی به هیچ کس به اندازه تو زیبنده نیست.

نکته ادبی: مبالغه‌ای در ستایش عظمت و یگانگی افراسیاب.

نه زیبا بود جز تو مر تخت را کلاه و کمر بستن و بخت را

جز تو هیچ کس شایستگی تکیه زدن بر تخت پادشاهی و بستن کمر همت و داشتن بخت بلند را ندارد.

نکته ادبی: کلاه و کمر بستن کنایه از فرمانروایی و اقتدار است.

ازان کس برآرد جهاندار گرد که پیش تو آید بروز نبرد

جهاندار (خدا یا پادشاه) تنها در صورتی کسی را خوار و سرگشته می‌کند که در روز نبرد مقابل تو بایستد.

نکته ادبی: گرد برآوردن کنایه از خوار و ذلیل کردن دشمن در میدان جنگ است.

یکی بنده ام من گنهکار تو کشیده سر از جان بیدار تو

من بنده‌ای گناهکار برای تو هستم که نافرمانی تو را کرده‌ام.

نکته ادبی: سر کشیدن کنایه از نافرمانی است.

ز کیخسرو از من بیازرد شاه جزین خویشتن را ندانم گناه

تنها گناه من این است که شاه از دست من به خاطر کیخسرو آزرده‌خاطر شده است.

نکته ادبی: اشاره به خطای راهبردی پیران در برابر کیخسرو.

که این ایزدی بود بود آنچ بود ندارد ز گفتار بسیار سود

هر چه بود، تقدیر الهی بود و بحث کردن درباره آن فایده‌ای ندارد.

نکته ادبی: ایزدی بودن به معنای تقدیر و خواست خداوند است.

اگر نیز بیند مرا زین گناه کند گردن آزاد و آید براه

اگر شاه مرا به خاطر این گناه ببیند، حتماً از سر تقصیرم می‌گذرد و مرا به راه راست هدایت می‌کند.

نکته ادبی: گردن آزاد کردن کنایه از بخشیدن گناه و عفو است.

رسانم من اکنون بشاه آگهی که گردون چه آورد پیش رهی

اکنون به شاه خبر می‌دهم که روزگار چه بر سر بنده تو آورده است.

نکته ادبی: رهی به معنای بنده و غلام است.

کشیدم بکوه کنابد سپاه بایرانیان بر ببستیم راه

سپاه را به کوه کنابد بردم و راه را بر ایرانیان بستم.

نکته ادبی: اشاره به موقعیت جغرافیایی نبرد.

وزان سو بیامد سپاهی گران سپهدار گودرز و با او سران

از آن سو سپاهی بزرگ با فرماندهی گودرز و سردارانش به میدان آمد.

نکته ادبی: سپاه گران به معنای سپاه سنگین و انبوه است.

کز ایران ز گاه منوچهر شاه فزون زان نیامد بتوران سپاه

از زمان منوچهر شاه تا کنون، چنین سپاه عظیمی به توران حمله نکرده بود.

نکته ادبی: اشاره به قدمت و بزرگی سپاه ایران.

به زیبد یکی جایگه ساختند سپه را دران کوه بنشاختند

آنان جایگاهی مستحکم ساختند و سپاه خود را در آن کوه مستقر کردند.

نکته ادبی: بنشاختند به معنای مستقر کردن و به نظم درآوردن است.

سپه را سه روز و سه شب چون پلنگ بروی اندر آورده بد روی تنگ

سه شب و روز همچون پلنگان در کمین نشستیم و عرصه را بر آنان تنگ کردیم.

نکته ادبی: تشبیه به پلنگ برای القای درندگی و کمین‌گیری.

نجستیم رزم اندران کینه گاه که آید مگر سوی هامون سپاه

ما در آن میدان جنگ به دنبال نبرد نبودیم مگر اینکه آنان به دشت بیایند.

نکته ادبی: هامون به معنای دشت و زمین هموار است.

نیامد سپاهش ازان که برون سر پهلوانان ما شد نگون

سپاهشان خارج نشد چون پهلوانان ما سرشان را به خاک مالیدند.

نکته ادبی: نگون شدن سر کنایه از شکست خوردن و کشته شدن است.

سپهدار ایران نیامد ستوه بهامون نیاورد لشکر ز کوه

فرمانده ایران درمانده نشد و لشکریانش را از کوه به دشت نیاورد.

نکته ادبی: ستوه به معنای درمانده و خسته است.

برادر جهاندار هومان من بکینه بجوشید ازین انجمن

هومان، برادر و سردار من، از این وضعیت خشمگین شد.

نکته ادبی: کینه جوشیدن کنایه از خشم شدید برای انتقام است.

بایران سپه شد که جوید نبرد ندانم چه آمد بران شیرمرد

او به سوی ایران رفت تا نبرد کند، اما نمی‌دانم چه بر سر آن پهلوان آمد.

نکته ادبی: شیرمرد استعاره از دلاور است.

بیامد بکین جستنش پور گیو بگردید با گرد هومان نیو

پسر گیو به میدان آمد تا کینه بجوید و با هومانِ پهلوان رو در رو شد.

نکته ادبی: نیو به معنای پهلوان و دلاور است.

ابر دست چون بیژنی کشته شد سر من ز تیمار او گشته شد

وقتی بیژنِ دلاور کشته شد، من از غصه او بسیار غمگین شدم.

نکته ادبی: تیمار به معنای اندوه و غم است.

که دانست هرگز که سرو بلند بباغ از گیا یافت خواهد گزند

چه کسی فکر می‌کرد که این سرو بلند (جوان دلاور) در باغ زندگی این‌گونه آسیب ببیند؟

نکته ادبی: سرو بلند استعاره از قد و بالای رشید پهلوان است.

دل نامداران همه بر شکست همه شادمانی شد از درد پست

دل همه بزرگان شکست و تمام شادمانی به خاطر این غم از بین رفت.

نکته ادبی: پست شدن شادمانی کنایه از ناپدید شدن خوشی است.

و دیگر چو نستیهن نامدار ابا ده هزار آزموده سوار

و دیگر اینکه نستیهن دلاور با ده هزار سوار زبده همراه من بود.

نکته ادبی: آزموده سوار به معنای جنگجویان باتجربه است.

برفت از بر من سپیده دمان همان بیژنش کند سر در زمان

او سحرگاه از نزد من رفت و همان بیژن در لحظه سرش را از تن جدا کرد.

نکته ادبی: سپیده دمان کنایه از اول صبح است.

من از درد دل برکشیدم سپاه غریوان برفتم به آوردگاه

من از شدت اندوه سپاه را حرکت دادم و فریادکنان به میدان جنگ رفتم.

نکته ادبی: غریوان به معنای فریادکنان و خروشان است.

یکی رزم تا شب برآمد ز کوه بکردیم یک با دگر همگروه

تا شب‌هنگام در کوه با یکدیگر جنگیدیم و گروه گروه به هم پیوستیم.

نکته ادبی: برآمدن شب کنایه از فرارسیدن تاریکی است.

چو نهصد تن از نامداران شاه سر از تن جدا شد برین رزمگاه

وقتی نهصد نفر از بزرگان سپاه کشته شدند، سرشان در آن میدان از تن جدا شد.

نکته ادبی: تعداد نهصد نفر نشان‌دهنده شدت و سنگینی نبرد است.

دو بهره ز گردان این انجمن دل از درد خسته بشمشیر تن

دو قسمت از سپاهیان ما دلشان از درد مجروح شد و با شمشیر از پا درآمدند.

نکته ادبی: خسته دل به معنای مجروح و دل‌شکسته است.

بما بر شده چیره ایرانیان بکینه همه پاک بسته میان

ایرانیان بر ما چیره شدند و با کینه کمر همت بستند.

نکته ادبی: بسته میان کنایه از آمادگی کامل برای نبرد است.

بترسم همی زانک گردان سپهر بخواهد بریدن ز ما پاک مهر

می‌ترسم که روزگار قصد داشته باشد مهر و دوستی را از ما ببرد.

نکته ادبی: گردان سپهر به معنای چرخ گردون و تقدیر است.

وزان پس شنیدم یکی بدخبر کزان نیز برگشتم آسیمه سر

پس از آن خبر بدی شنیدم که باعث شد سرگشته و پریشان شوم.

نکته ادبی: آسیمه سر به معنای پریشان و سرگشته است.

که کیخسرو آید همی با سپاه بپشت سپهبد بدین رزمگاه

شنیدم که کیخسرو با سپاهی عظیم در تعقیب ما به این میدان می‌آید.

نکته ادبی: پشت سپهبد کنایه از حمایت و پشتیبانی از سپاه است.

گرایدونک گردد درست این خبر که خسرو کند سوی ما برگذر

اگر این خبر درست باشد و کیخسرو به سوی ما بیاید.

نکته ادبی: برگذر به معنای عبور و آمدن است.

جهاندار داند که من با سپاه نیارم شدن پیش او کینه خواه

شاه جهان می‌داند که من با این سپاه نمی‌توانم در برابر او بجنگم.

نکته ادبی: کینه خواه به معنای کسی است که به دنبال انتقام و نبرد است.

مگر شاه با لشکر کینه جوی نهد سوی ایران بدین کینه روی

مگر اینکه خود شاه با لشکری انتقام‌جو به سوی ایران بیاید.

نکته ادبی: لشکر کینه جوی اشاره به سپاه اصلی توران است.

بگرداند این بد ز تورانیان ببندد بکینه کمر بر میان

تا این بدبختی را از تورانیان دور کند و برای انتقام کمر ببندد.

نکته ادبی: بگرداندن بد کنایه از دفع بلا است.

که گر جان ما را ز ایران سپاه بد آید نباشد کسی کینه خواه

که اگر سپاه ایران ما را نابود کند، دیگر کسی باقی نمی‌ماند که انتقام بگیرد.

نکته ادبی: کینه خواه به معنای خونخواه است.

فرستاده گفت پیران شنید بکردار باد دمان بردمید

فرستاده گفت که پیران این پیام را شنید و مانند بادی تند حرکت کرد.

نکته ادبی: باد دمان به معنای باد خروشان و تند است.

مشست از بر بادپای سمند بکردار آتش هیونی بلند

بر اسب تندروی خود نشست که مانند آتش سریع و بلند بود.

نکته ادبی: هیون به معنای اسب یا شتر تندرو است.

بشد تا بنزدیک افراسیاب نه دم زد بره بر نه آرام و خواب

رفت و نزد افراسیاب رسید و در راه نه استراحت کرد و نه خوابید.

نکته ادبی: نه دم زدن کنایه از توقف نکردن و پیوسته حرکت کردن است.

بنزدیک شاه اندر آمد چو باد ببوسید تخت و پیامش بداد

همچون باد به نزد شاه رسید، تخت را بوسید و پیام را ابلاغ کرد.

نکته ادبی: بوسیدن تخت نشانه ادب و احترام به شاه است.

چو بشنید گفتار پیران بدرد دلش گشت پرخون و رخساره زرد

وقتی افراسیاب سخنان پیران را شنید، دلش پر از خون و چهره‌اش زرد شد.

نکته ادبی: رخساره زرد کنایه از ترس و اندوه شدید است.

شد از کار آن کشتگان خسته دل بدان درد بنهاد پیوسته دل

او از کشته شدن پهلوانان بسیار غمگین شد و تمام فکرش درگیر آن درد شد.

نکته ادبی: خسته دل به معنای غمناک و دردمند است.

وزان نیز کز دشمنان لشکرش گریزان و ویران شده کشورش

و نیز به خاطر اینکه سپاهش از دشمن شکست خورده و کشورش رو به ویرانی بود.

نکته ادبی: ویران شدن کشور استعاره از فروپاشی قدرت است.

ز هر سو پلنگ اندر آورده چنگ بروبر جهان گشته تاریک و تنگ

از هر سو دشمن مانند پلنگ چنگ انداخته بود و جهان برایش تیره و تار شد.

نکته ادبی: تاریک و تنگ شدن جهان کنایه از ناامیدی و رسیدن به بن‌بست است.

چو گفتار پیران ازان سان شنید سپه را همه پای برجای دید

بیت اول: پادشاه وقتی سخنان پیران را شنید، تمام سپاه را در جای خود آرام و استوار دید. بیت دوم: با این آرامش، او متوجه شد که پیران بر اوضاع مسلط است.

نکته ادبی: واژه 'پیران' نام خاص پهلوان تورانی است. 'سپه' استعاره از کلیت لشکر و نماد نظم است.

به شبگیر چون تاج بر سر نهاد همانگه فرستاده را در گشاد

بیت اول: صبحگاهان که پادشاه تاج بر سر نهاد و شکوه پادشاهی‌اش نمایان شد، بیت دوم: در همان لحظه فرستاده‌ای را نزد پیران گسیل داشت.

نکته ادبی: شبگیر به معنای صبح زود و سحرگاه است. تاج بر سر نهادن کنایه از آغاز کار روزانه و اعمال قدرت است.

بفرمود تا بازگردد بجای سوی نامور بندهٔ کدخدای

بیت اول: دستور داد که فرستاده به سوی مقصد بازگردد، بیت دوم: و پیام را به آن بنده نامور و کاردان (پیران) برساند.

نکته ادبی: کدخدای در اینجا به معنای مدیر، کاردان و کسی است که امور خانه یا کشور را تدبیر می‌کند.

چنین پاسخ آورد کو را بگوی که ای مهربان نیکدل راستگوی

بیت اول: چنین پاسخی به او داد و به او بگو، بیت دوم: ای فرد مهربان و نیک‌سرشت که همیشه راستگویی.

نکته ادبی: مخاطب در اینجا پیران است که پادشاه او را با صفات نیک می‌ستاید تا وفاداری‌اش را برانگیزد.

تو تا زادی از مادر پاکتن سرافراز بودی بهر انجمن

بیت اول: تو از روزی که از مادری پاک و نجیب متولد شدی، بیت دوم: در تمام محافل و مجالس سربلند و بزرگ بودی.

نکته ادبی: پاک‌تن کنایه از اصالت خانوادگی و شرافت است.

ترا بیشتر نزد من دستگاه توی برتر از پهلوانان بجاه

بیت اول: ارزش و مقام تو نزد من از همه بیشتر است، بیت دوم: تو از نظر منزلت و جایگاه، از تمام پهلوانان برتری.

نکته ادبی: دستگاه در معنای کهن به معنای حشمت، جاه و جلال و امکانات است.

همیشه یکی جوشنی پیش من سپر کرده جان و فدی کرده تن

بیت اول: تو همیشه مانند زرهی برای من بودی که از من محافظت می‌کنی، بیت دوم: تو جانت را سپر من کردی و وجودت را در راه من فدا ساختی.

نکته ادبی: فدی کردن به معنای فدا کردن است؛ این بیت اوج وفاداری و جان‌نثاری را نشان می‌دهد.

همیدون بهر کار با گنج خویش گزیده ز بهر منی رنج خویش

بیت اول: تو همیشه در هر کاری از مال و دارایی خودت خرج کردی، بیت دوم: و رنج‌های مربوط به کار من را با جان و دل انتخاب کردی.

نکته ادبی: همیدون به معنای همین‌گونه و به همین ترتیب است.

تو بردی ز چین تا بایران سپاه تو کردی دل و بخت دشمن سیاه

بیت اول: تو بودی که سپاه را از چین تا ایران کشیدی، بیت دوم: و تو بودی که بخت و اقبال دشمن را تیره و تار کردی.

نکته ادبی: سیاه کردن بخت، کنایه از شکست دادن و ذلیل کردن دشمن است.

نبیند سپه چون تو سالار نیز نبندد کمر چون تو هشیار نیز

بیت اول: هیچ لشکری سالاری چون تو ندیده است، بیت دوم: و هیچ هوشمندی چون تو آماده رزم نشده است.

نکته ادبی: کمر بستن کنایه از آماده شدن برای جنگ یا کار مهم است.

ز تور و پشنگ ار دراید بمهر چو تو پهلوان نیز نارد سپهر

بیت اول: اگر تور و پشنگ هم از سر محبت و دوستی نزد ما بیایند، بیت دوم: روزگار پهلوانی چون تو به خود نخواهد دید.

نکته ادبی: سپهر در اینجا به معنای روزگار و کنایه از گذر زمان و تقدیر است.

نخست آنک گفتی من از انجمن گنهکار دارم همی خویشتن

بیت اول: نخست اینکه گفتی در میان انجمن و جمع بزرگان، بیت دوم: خود را به خاطر این جنگ گنهکار می‌دانی.

نکته ادبی: اشاره به احساس گناه پیران از وضعیتی است که پیش آمده.

که کیخسرو آمد ز توران زمین به ایران و با ما بگسترد کین

بیت اول: که کیخسرو از توران به ایران آمد، بیت دوم: و با ما در ایران جنگ و دشمنی افکند.

نکته ادبی: کین گستردن کنایه از آغاز جنگ و دشمنی است.

بدین من که شاهم نیازرده ام بدل هرگز این یاد ناورده ام

بیت اول: درباره این موضوع که من پادشاه را آزرده‌ام، بیت دوم: من هرگز چنین فکر و خیالی را به دل راه نداده‌ام.

نکته ادبی: نیازرده‌ام به معنای این است که من تو را متهم نمی‌دانم.

نباید که باشی بدین تنگدل ز تیمار یابد ترا زنگ دل

بیت اول: نباید به خاطر این موضوع دلتنگ باشی، بیت دوم: چرا که اندوه باعث زنگار بستن و تیرگی دل می‌شود.

نکته ادبی: زنگ دل کنایه از غم و گرفتگی خاطر است.

که آن بودنی بود از کردگار نیامد بدین بد کس آموزگار

بیت اول: آنچه رخ داد، مشیت الهی بود، بیت دوم: و کسی نبود که به این اتفاقات ناخوشایند دامن بزند.

نکته ادبی: کردگار به معنای آفریدگار و اشاره به تقدیر است.

که کیخسرو از من نگیرد فروغ نبیره مخوانش که باشد دروغ

بیت اول: کیخسرو از من نوری نمی‌گیرد (پیوند خونی ندارد)، بیت دوم: و اگر او را نوه‌ام بخوانی، سخنی نادرست و دروغ است.

نکته ادبی: نفی رابطه پدر و فرزندی یا پدربزرگ و نوه‌ای برای توجیه جنگ.

نباشم همیدون من او را نیا نجویم همی زین سخن کیمیا

بیت اول: من نیای (پدربزرگ) او نیستم، بیت دوم: و به دنبال پیدا کردن راه حل عجیب (کیمیا) برای این موضوع نیستم.

نکته ادبی: کیمیا در اینجا استعاره از راه چاره غیرممکن یا توجیهی واهی است.

بدن کار او کس گنهکار نیست مرا با جهاندار پیکار نیست

بیت اول: در کار او کسی گناهکار نیست، بیت دوم: و من با پادشاه (کیخسرو) دشمنی شخصی ندارم.

نکته ادبی: جهاندار در اینجا به پادشاه یعنی کیخسرو اشاره دارد.

چنین بود و این بودنی کار بود مرا از تو در دل چه آزار بود

بیت اول: کارها همین‌طور بود و این تقدیری است که رخ داده، بیت دوم: پس من چرا باید از تو آزرده‌خاطر باشم؟

نکته ادبی: آزار در اینجا به معنای رنجش و دلخوری است.

و دیگر که گفتی ز کار سپاه ز گردیدن تیره خورشید و ماه

بیت اول: و دیگر اینکه گفتی کار سپاه و جنگ دشوار است، بیت دوم: و خورشید و ماه (نماد روزگار) تیره شده است.

نکته ادبی: تیره گشتن خورشید و ماه استعاره از بدیمنی و آشوب جنگ است.

همیشه چنینست کار نبرد ز هر سو همی گردد این تیره گرد

بیت اول: همیشه کار نبرد و جنگ همین‌گونه است، بیت دوم: و این گرد و غبار جنگ از هر سو برمی‌خیزد.

نکته ادبی: تیره گرد کنایه از آشوب و غوغای میدان نبرد است.

گهی برکشد تا بخورشید سر گهی اندر آرد ز خورشید بر

بیت اول: گاهی (در جنگ) تا خورشید بالا می‌رود (پیروز می‌شود)، بیت دوم: و گاهی (شکست می‌خورد و) از خورشید پایین می‌افتد.

نکته ادبی: این بیت به چرخش پیروزی و شکست اشاره دارد.

بیکسان نگردد سپهر بلند گهی شاد دارد گهی مستمند

بیت اول: آسمان بلند همیشه به یک حال نمی‌ماند، بیت دوم: گاهی انسان را شاد و گاهی غمگین و فقیر می‌کند.

نکته ادبی: مستمند به معنای درمانده و فقیر است.

گهی با می و رود و رامشگران گهی با غم و گرم و با اندهان

بیت اول: گاهی با خوشی و موسیقی و عیش است، بیت دوم: و گاهی با غم و رنج و اندوه همراه است.

نکته ادبی: رود به معنای سازهای زهی و موسیقی است که نماد عیش است.

تو دل را بدین درد خسته مدار روان را بدین کار بسته مدار

بیت اول: تو دلت را به این دردهای بی‌حاصل مده، بیت دوم: و روانت را درگیر این مسائل بیهوده نکن.

نکته ادبی: خسته مدار کنایه از زخمی و آزرده کردن روح است.

سخن گفتن کشتگان گشت خواب ز کین برادر تو سر برمتاب

بیت اول: سخن گفتن از کشتگان مانند خواب و خیال بی‌فایده است، بیت دوم: پس به خاطر کینه برادرت، از جنگ و تلاش سر برتاب (رو برنگردان).

نکته ادبی: سر برتابیدن کنایه از روی گرداندن و ناامید شدن است.

دلی کو ز درد برادر شخود علاج پزشکان نداردش سود

بیت اول: دلی که از درد برادر داغدار شود، بیت دوم: هیچ پزشکی نمی‌تواند آن را درمان کند.

نکته ادبی: شخود به معنای داغدار شدن یا مجروح شدن است.

سه دیگر که گفتی که خسرو پگاه بجنگ اندر آید همی با سپاه

بیت اول: سوم اینکه گفتی خسرو صبح زود، بیت دوم: با سپاهش به جنگ می‌آید.

نکته ادبی: پگاه به معنای سحرگاه است.

مبیناد چشم کس آن روزگار که او پیشدستی نماید بکار

بیت اول: چشم هیچ‌کس آن روزگار را نبیند، بیت دوم: که او (خسرو) پیشدستی کند.

نکته ادبی: این عبارت دعای معکوس برای عدم پیروزی دشمن است.

که من خود برانم کز ایدر سپاه ازان سوی جیحون گذارم براه

بیت اول: که من خودم سپاه را به حرکت درمی‌آورم، بیت دوم: و از این سو از رود جیحون عبور می‌کنم.

نکته ادبی: جیحون مرز جغرافیایی مهمی در شاهنامه میان ایران و توران است.

نه گودرز مانم نه خسرو نه طوس نه گاه و نه تاج و نه بوق و نه کوس

بیت اول: نه گودرز را باقی می‌گذارم نه خسرو و نه طوس را، بیت دوم: و نه تخت و تاج و ساز و دهل آنان را.

نکته ادبی: بوق و کوس سازهای جنگی هستند که نماد قدرت نظامی‌اند.

بایران ازان گونه رانم سپاه کزان پس نبیند کسی تاج و گاه

بیت اول: در ایران چنان سپاهی می‌رانم، بیت دوم: که پس از آن کسی دیگر تخت و تاجی نبیند.

نکته ادبی: اشاره به نابودی کامل حکومت ایران توسط تورانیان.

بکیخسرو این پس نمانم جهان بسر بر فرود آیمش ناگهان

بیت اول: پس از من جهان برای کیخسرو باقی نمی‌ماند، بیت دوم: و ناگهان بر سر او فرود می‌آیم.

نکته ادبی: تعبیرِ 'بسر بر فرود آیمش' استعاره از حمله برق‌آسا و نابودکننده است.

بخنجر ازان سان ببرم سرش که گرید بدو لشکر و کشورش

بیت اول: با خنجر چنان سرش را می‌برم، بیت دوم: که تمام لشکر و کشورش بر او بگریند.

نکته ادبی: اشاره به خشونت شدید و قاطعیت پادشاه.

مگر کاسمانی دگرگونه کار فرازآید از گردش روزگار

بیت اول: مگر اینکه آسمان (تقدیر) کار دیگری، بیت دوم: از چرخش روزگار رقم بزند.

نکته ادبی: آسمان نماد قضا و قدر است.

ترا ای جهاندیدهٔ سرافراز نکردست یزدان بچیزی نیاز

بیت اول: تو ای پهلوان جهاندیده و سرافراز، بیت دوم: خداوند تو را به هیچ چیزی نیازمند نکرده است.

نکته ادبی: جهاندیده به معنای کسی است که تجربه‌های بسیاری دارد.

ز مردان وز گنج و نیروی دست همه ایزدی هرچ بایدت هست

بیت اول: از مردان جنگی و گنج و قدرت دست، بیت دوم: هر چه نیاز داری، خداوند به تو عطا کرده است.

نکته ادبی: ایزدی در اینجا به معنای موهبت الهی است.

یکی نامور لشکری ده هزار دلیر و خردمند و گرد و سوار

بیت اول: یک سپاه نامدار ده هزار نفری، بیت دوم: که دلاور و خردمند و سوارکار هستند.

نکته ادبی: نامور در اینجا به معنای با ابهت و شناخته شده است.

فرستادم اینک بنزدیک تو که روشن کند جان تاریک تو

بیت اول: اینک برایت فرستادم، بیت دوم: تا جان تاریک و ناامیدت را روشن (امیدوار) کنند.

نکته ادبی: تاریکی و روشنی در اینجا استعاره از ناامیدی و امید است.

از ایرانیان ده وزینها یکی بچشم یکی ده سوار اندکی

بیت اول: از ده نفر ایرانی، یکی از آن‌ها، بیت دوم: در چشم تو ده سوار (نیروی ناچیز) به نظر می‌رسند.

نکته ادبی: اشاره به اعتماد به نفس کاذب یا قدرت بالای سپاه توران.

چو لشکر بنزد تو آید مپای سر و تاج گودرز بگسل ز جای

بیت اول: وقتی لشکر به نزدت آمد، درنگ نکن، بیت دوم: و تاج و سر گودرز را از تن جدا کن.

نکته ادبی: گسستن سر از تن کنایه از کشتن است.

همان کوه کو کرده دارد حصار باسیان جنگی ز پا اندرآر

بیت اول: همان کوهی که آن‌ها حصار خود کرده‌اند، بیت دوم: با سپاه جنگی، آن‌ها را از پا درآور.

نکته ادبی: کوه به عنوان پناهگاه استراتژیک در نبرد کوهستانی است.

مکش دست ازیشان بخون ریختن تو پیروز باشی بویختن

بیت اول: از خون‌ریزی دست برندار، بیت دوم: که با این کار، پیروز خواهی شد.

نکته ادبی: بویختن در اینجا به معنای رهایی یافتن و پیروز شدن است.

ممان زنده زیشان بگیتی کسی که نزد تو آید ازیشان بسی

بیت اول: نگذار کسی از آن‌ها در دنیا زنده بماند، بیت دوم: زیرا که سپاهیان زیادی از آن‌ها نزد تو می‌آیند (و باید همه را بکشی).

نکته ادبی: دستور به نسل‌کشی و قساوت که از ویژگی‌های شاهنامه در جنگ‌های میان دو کشور است.

فرستاده بنشیند پیغام شاه بیامد بر پهلوان سپاه

بیت اول: فرستاده نشست تا پیغام شاه را بگوید، بیت دوم: و نزد پهلوان سپاه (پیران) رفت.

نکته ادبی: پهلوان سپاه لقبی برای پیران است.

بپیش اندر آمد بسان شمن خمیده چو از بار شاخ سمن

بیت اول: در برابر او ایستاد، بیت دوم: که از بار مسئولیت خمیده بود.

نکته ادبی: شمن در اینجا به معنای راهب یا فردی است که با احترام و فروتنی رفتار می‌کند. تشبیه به شاخه سمن کنایه از خمیدگی به خاطر سنگینی بار است.

بپیران رسانید پیغام شاه وزان نامداران جنگی سپاه

بیت اول: پیغام شاه را به پیران رساند، بیت دوم: و از آن نامداران سپاه نیز سخن گفت.

نکته ادبی: پیغام شاه محتوای دستورات خشن اوست.

چو بشنید پیران سپه را بخواند فرستاده چون این سخن باز راند

بیت اول: وقتی پیران سخن را شنید، سپاه را فراخواند، بیت دوم: و فرستاده آنچه شنیده بود را بازگو کرد.

نکته ادبی: باز راندن به معنای نقل کردن و بازگو کردن است.

سپه را سراسر همه داد دل که از غم بباشید آزاد دل

بیت اول: تمام سپاه را دلداری داد، بیت دوم: تا از غم و اندوه آزاد شوند.

نکته ادبی: آزاد دل کنایه از شادمانی و رفع نگرانی است.

نهانی روانش پر از درد بود پر از خون دل و بخت برگرد بود

درونش لبریز از غم بود و بخت و اقبالش پشت کرده بود.

نکته ادبی: بخت برگرد بودن کنایه از بدشانسی و بداقبالی است.

که از هر سوی لشکر شهریار همی کاسته دید در کارزار

زیرا می‌دید که چگونه در هر گوشه از میدان نبرد، از شمارِ سربازانِ پادشاه کاسته می‌شود.

نکته ادبی: شهریار در اینجا به پادشاه (احتمالاً کیخسرو یا فرماندهی خاص) اشاره دارد.

هم از شاه خسرو دلش بود تنگ بترسید کاید یکایک بجنگ

از طرفی هم نگرانِ رویارویی با پادشاه (کیخسرو) بود و از اینکه ناگهان به جنگ کشیده شود، بیم داشت.

نکته ادبی: تنگ بودن دل کنایه از اضطراب و نگرانی است.

بیزدان چنین گفت کای کردگار چه مایه شگفت اندرین روزگار

با خداوند راز و نیاز کرد و گفت: ای آفریدگار، در این روزگار چه شگفتی‌ها و وقایع عجیبی می‌بینم.

نکته ادبی: یزدان و کردگار هر دو نام‌های خداوند هستند.

کرا برکشیدی تو افگنده نیست جز از تو جهاندار دارنده نیست

کسی که تو او را بلندمرتبه کردی، دیگر خوار و افتاده نخواهد شد و غیر از تو هیچ‌کس قدرتِ نگهبانی و سرپرستیِ جهان را ندارد.

نکته ادبی: برکشیدن به معنای ارتقا دادن و به قدرت رساندن است.

بخسرو نگر تا جز از کردگار که دانست کید یکی شهریار

به احوالِ پادشاه (کیخسرو) نگاه کن که چگونه جز به خدا اتکا ندارد؛ چه کسی می‌داند که عاقبتِ یک پادشاه چه خواهد شد؟

نکته ادبی: کید به معنای سرانجام و عاقبت است.

نگه کن بدین کار گردنده دهر مر آن را که از خویشتن کرد بهر

به این چرخه‌ی روزگار دقت کن که چگونه کسی را که خودش برای خودش (هدفی) ساخته بود، به بازی می‌گیرد.

نکته ادبی: گردنده دهر اشاره به ناپایداری و تغییر مداوم اوضاع دارد.

برآرد گل تازه از خار خشک شود خاک بابخت بیدار مشک

خداوند است که گلِ لطیف را از خارِ خشک بیرون می‌آورد و خاکی که بختِ بیدار (خوش‌شانسی) دارد را به مشکِ خوشبو بدل می‌کند.

نکته ادبی: مشک استعاره از ارزش و جایگاه رفیع است.

شگفتی تر آنک از پی آز مرد همیشه دل خویش دارد بدرد

شگفت‌آورتر آن است که انسان برای رسیدن به آز و طمع، همواره دل خویش را در رنج و درد می‌افکند.

نکته ادبی: آز در متون حماسی نماد حرص و طمع است که ریشه تباهی است.

میان نیا و نبیره دو شاه ندانم چرا باید این کینه گاه

میانِ پدربزرگ (نیای بزرگ) و نوه‌اش، دو پادشاه قرار دارند؛ نمی‌دانم چرا باید این میدانِ جنگ، محلِ کینه‌توزیِ آنان باشد.

نکته ادبی: نیا و نبیره اشاره به روابط خویشاوندی است که در جنگ‌های حماسی به تراژدی بدل می‌شود.

دو شاه و دو کشور چنین جنگجوی دو لشکر بروی اندر آورده روی

دو پادشاه و دو کشورِ جنگ‌طلب که سپاهیانشان رو در روی یکدیگر صف‌آرایی کرده‌اند.

نکته ادبی: روی اندر آوردن کنایه از ایستادن در برابر هم برای نبرد است.

چه گویی سرانجام این کارزار کرا برکشد گردش روزگار

چه می‌گویی؟ عاقبتِ این جنگ چه خواهد شد و گردشِ روزگار کدام‌یک را به پیروزی می‌رساند؟

نکته ادبی: برکشیدن در اینجا به معنای پیروز کردن و سرافراز کردن است.

پس آنگه بیزدان بنالید زار که ای روشن دادگر کردگار

سپس با زاری و ناله به پیشگاه خدا دعا کرد که ای پروردگارِ دادگر و روشنگر.

نکته ادبی: نالیدن زار نشانه درماندگی و التماس به درگاه حق است.

گر افراسیاب اندرین کینه گاه ابا نامداران توران سپاه

اگر افراسیاب در این میدان جنگ، به همراه جنگجویانِ نامدارِ سپاه توران باشد.

نکته ادبی: نامداران به معنای بزرگان و دلاوران سپاه است.

بدین رزمگه کشته خواهد شدن سربخت ما گشته خواهد شدن

و اگر در این میدان کشته شود، دورانِ خوشبختی و سروریِ ما به پایان خواهد رسید.

نکته ادبی: سربخت گشته شدن کنایه از شکست و سیه‌روزی است.

چو کیخسرو آید ز ایران بکین بدو بازگردد سراسر زمین

زمانی که کیخسرو از ایران به کین‌خواهی بیاید، تمامِ سرزمین به دستِ او بازخواهد گشت.

نکته ادبی: کین در اینجا به معنای انتقامِ خون‌بهای نیاکان است.

روا باشد ار خسته در جوشنم برآرد روان کردگار از تنم

شایسته است که اگر در جوشن (زره) زخمی شوم، خداوند جانم را از تنم بگیرد.

نکته ادبی: خسته به معنای مجروح است نه خسته و مانده.

مبیناد هرگز جهانبین من گرفته کسی راه و آیین من

هرگز چشمانِ من نبیند که کسی راه و آیینِ مرا (که راهِ راست یا جایگاهِ مرا) تصاحب کرده باشد.

نکته ادبی: جهان‌بین اشاره به چشم و بینایی است.

کرا گردش روز با کام نیست ورا زندگانی و مرگش یکیست

کسی که گردشِ روزگار بر وفقِ مرادش نیست، برای او زندگی و مرگ یکسان است.

نکته ادبی: کام به معنای آرزو و مراد دل است.

وزان پس ز ایران سپه کرنای برآمد دم بوق و هندی درای

پس از آن، از سوی سپاه ایران صدای کرنا و طبل‌های جنگی (هندی‌درای) بلند شد.

نکته ادبی: کرنا و درای ابزارهای صوتی برای تهییج سپاه و اعلام شروع جنگ بودند.

دو رویه ز لشکر برآمد خروش زمین آمد از نعل اسبان بجوش

از دو سو خروشِ سپاهیان برخاست و زمین زیرِ پای اسبان به جنبش و جوش آمد.

نکته ادبی: جوش آمدن زمین استعاره از شدت حرکت و تعداد زیاد اسبان است.

سپاه اندر آمد ز هر سو گروه بپوشید جوشن همه دشت و کوه

سپاهیان از هر سو هجوم آوردند و تمام دشت و کوه را پوششِ زره (جوشن) فراگرفت.

نکته ادبی: پوشیدن دشت و کوه به زره، تصویری از کثرت جمعیت است.

دو سالار هر دو بسان پلنگ فراز آوریدند لشکر بجنگ

دو فرمانده همچون پلنگ (دلیر و آماده حمله) لشکریان را به میدانِ جنگ کشاندند.

نکته ادبی: بسان پلنگ تشبیه به شجاعت و درندگی در نبرد است.

بکردار باران ز ابر سیاه ببارید تیر اندران رزمگاه

تیرها همچون بارانی که از ابر سیاه ببارد، بر میدانِ جنگ فرود آمد.

نکته ادبی: تشبیه بارانِ تیر به بارانِ طبیعی که بیانگر کثرت و انبوهی است.

جهان چون شب تیره از تیره میغ چو ابری که باران او تیر و تیغ

جهان به خاطرِ ابرِ تیره (از گرد و غبارِ نبرد) مانند شبِ تاریک شد، گویی ابری که بارانش تیر و شمشیر بود.

نکته ادبی: استعاره از شدت درگیری که فضا را تاریک کرده است.

زمین آهنین کرده اسبان بنعل برو دست گردان بخون گشته لعل

زمین از شدتِ نعلِ اسبان آهنین گشت و دستِ جنگجویان از خون به رنگِ لعل (قرمز) درآمد.

نکته ادبی: لعل استعاره از خونِ سرخ است.

ز بس خسته ترک اندران رزمگاه بریده سرانشان فگنده براهچ

از بس جنگجویانِ ترک (توران) مجروح شدند، سرهای بریده‌شان در راه افتاده بود.

نکته ادبی: ترک در اینجا اشاره به سپاه توران است.

برآورد گه جای گشتن نماند پی اسب را برگذشتن نماند

دیگر جای حرکت نماند و حتی جایی برای عبورِ اسب‌ها باقی نبود.

نکته ادبی: توصیه به انبوهی اجساد که مسیر را بسته بود.

زمین لاله گون شد هوا نیلگون برآمد همی موج دریای خون

زمین به رنگِ لاله و هوا کبود شد و موجی از دریای خون به راه افتاد.

نکته ادبی: استعاره‌های رنگی برای نشان دادن حجم بالای کشتار.

دو سالار گفتند اگر همچنین بداریم گردان برین دشت کین

دو فرمانده گفتند اگر ما بدین‌سان گردان (سپاهیان) را در این دشتِ کین نگه داریم...

نکته ادبی: دشت کین اشاره به میدان جنگ دارد.

شب تیره را کس نماند بجای جز از چرخ گردان و گیهان خدای

تا شبِ تیره هیچ‌کس باقی نمی‌ماند، مگر چرخِ گردون و پروردگارِ جهان.

نکته ادبی: اشاره به نابودی کامل سپاه در صورت ادامه نبرد.

چو پیران چنان دید جای نبرد بلهاک فرمود و فرشیدورد

چون پیران آن وضعیتِ میدان را دید، به لهاک و فرشیدورد دستور داد.

نکته ادبی: پیران فرمانده دانا و استراتژیست تورانی است.

که چندان کجا با شما لشکرست کسی کاندرین رزمگه درخورست

که از لشکری که با شماست، هرکس که لایق و شایسته این رزمگاه است را انتخاب کنید.

نکته ادبی: درخور به معنای شایسته و مناسب برای نبرد است.

سران را ببخشید تا بر سه روی بوند اندرین رزمگه کینه جوی

سران و پهلوانان را به سه گروه تقسیم کنید تا در این میدان بجنگند.

نکته ادبی: سه روی یعنی سه دسته یا سه بخش.

وزیشان گروهی که بیدارتر سپه را ز دشمن نگهدارتر

و از میان آنان کسانی را که بیدارتر (هوشیارتر) هستند و از سپاه در برابر دشمن بهتر محافظت می‌کنند...

نکته ادبی: بیدار در اینجا به معنای هوشمند و گوش‌به‌زنگ است.

بدیشان سپارید پشت سپاه شما بر دو رویه بگیرید راه

پشتِ سپاه را به آنان بسپارید و شما از دو طرف مسیر را بگیرید.

نکته ادبی: پشت سپاه نمادِ دفاع و امنیت است.

بلهاک فرمود تا سوی کوه برد لشکر خویش را همگروه

لهاک دستور داد تا گروهش را به سمت کوه ببرد.

نکته ادبی: تغییر تاکتیک برای محاصره یا گریز.

همیدون سوی رود فرشیدورد شود تا برارد بخورشید گرد

فرشیدورد نیز به سمت رودخانه رفت تا گرد و غباری تا آسمان برپا کند.

نکته ادبی: برآوردن گرد به خورشید استعاره از سرعت و شدت حرکت است.

چو آن نامداران توران سپاه گسستند زان لشکر کینه خواه

وقتی آن نامدارانِ سپاه توران، از آن لشکرِ کینه‌توز جدا شدند.

نکته ادبی: گسستن در اینجا به معنای جدا شدن برای اجرای نقشه نظامی است.

نوندی برافگند بر دیده بان ازان دیده گه تا در پهلوان

اسبِ تندرو (نوندی) را فرستادند تا دیده‌بان را از محلِ استقرار به پهلوان برسانند.

نکته ادبی: نوندی اسب تندرو و چالاک است.

نگهبان گودرز خود با سپاه همی داشت هر سو ز دشمن نگاه

گودرز نیز خود با سپاهش مراقب بود و از هر سو دشمن را زیر نظر داشت.

نکته ادبی: گودرز از پهلوانان بزرگ ایران است.

دو رویه چو لهاک و فرشیدورد ز راه کیمن برگشادند گرد

دو نفر یعنی لهاک و فرشیدورد از راهِ کمین، غبارِ جنگ برپا کردند.

نکته ادبی: راه کمین استراتژی غافلگیری است.

سواران ایران برآویختند همی خاک با خون برآمیختند

سوارانِ ایران درگیر شدند و خاک و خون را با هم درآمیختند.

نکته ادبی: آمیختن خاک و خون استعاره از شدت درگیری است.

نوندی برافگند هر سو دوان بگاه کردن بر پهلوان

اسبِ تندرو را هر سو دواندند تا اخبار را به پهلوان برسانند.

نکته ادبی: نوندی در اینجا پیام‌رسان است.

نگه کرد گودرز تا پشت اوی که دارد ز گردان پرخاشجوی

گودرز نگاه کرد تا ببیند چه کسی از دلاورانِ جنگجو در پشتِ سرِ اوست.

نکته ادبی: گودرز به عنوان فرمانده به دنبال تقویت نیروهای پشتیبان است.

گرامی پسر شیر شرزه هجیر بپشت پدر بود با تیغ و تیر

هجیر، پسرِ گرامی و همچون شیرِ خشمگین، با شمشیر و تیر پشتِ پدر بود.

نکته ادبی: شیر شرزه استعاره از شجاعت و دلاوری است.

بفرمود تا شد بپشت سپاه بر گیو گودرز لشکرپناه

فرمان داد تا به پشتِ سپاه برود و به گیو، فرزندِ گودرز و پناهِ لشکر، ملحق شود.

نکته ادبی: گیو از پهلوانان بزرگ شاهنامه است.

بگوید که لشکر سوی رود و کوه بیاری فرستد گروها گروه

بگوید که لشکر را از سمتِ رود و کوه، گروه گروه به یاری بفرستد.

نکته ادبی: درخواست نیروی کمکی.

ودیگر بفرمود گفتن بگیو که پشت سپه را یکی مرد نیو

و دیگر اینکه به گیو بگوید که پشتِ جبهه به مردی دلاور و جنگجو نیاز دارد.

نکته ادبی: نیو به معنای دلاور و پهلوان است.

گزیند سپارد بدو جای خویش نهد او از آن جایگه پای پیش

کسی را انتخاب کند که جای او را بگیرد و قدم پیش بگذارد و دفاع کند.

نکته ادبی: نهادن پای پیش استعاره از شجاعت و اقدام عملی است.

هجیر خردمند بسته کمر چو بشنید گفتار فرخ پدر

هجیر که خردمند بود، چون سخنان ارزشمند پدرش را شنید، برای انجام فرمان او آماده شد.

نکته ادبی: بسته کمر، کنایه از آماده شدن و عزم راسخ است.

بیامد بسوی برادر دوان بگفت آن کجا گفته بد پهلوان

با شتاب به سوی برادرش رفت و هر آنچه پهلوان (پدرش گودرز) گفته بود را بازگو کرد.

نکته ادبی: پهلوان در اینجا اشاره به گودرز است.

چز بشنید گیو این سخن بردمید ز لشکر یکی نامور برگزید

گیو چون این سخن را شنید، برآشفت و غیرتش به جوش آمد و از میان لشکریان، جنگجویی نامدار را برگزید.

نکته ادبی: بردمید در اینجا به معنای خروشیدن و برافروخته شدن از خشم و غیرت است.

کجا نام او بود فرهاد گرد بخواند و سپه یکسر او را سپرد

که نامش فرهادِ پهلوان بود؛ او را فراخواند و فرماندهی بخشی از سپاه را به او سپرد.

نکته ادبی: گرد به معنای پهلوان و دلاور است.

دو صد کار دیده دلاور سران بفرمود تا زنگه شاوران

به او دستور داد دویست تن از فرماندهان کارآزموده و دلاور را انتخاب کند و با زنگه شاوران همراه شود.

نکته ادبی: کار دیده به معنای باتجربه و آزموده است.

برد تاختن سوی فرشیدورد برانگیزد از رود وز آب گرد

تا به سوی فرشیدورد یورش ببرند و چنان گرد و غباری از آب و رود برانگیزند که میدان نبرد تیره شود.

نکته ادبی: کنایه از سرعت و شدت حمله است که باعث برانگیختن گرد و غبار می‌شود.

ز گردان دو صد با درفشی چو باد بفرخنده گرگین میلاد داد

دویست سوار جنگجو را با پرچمی که در تندی همچون باد بود، به گرگینِ میلاد سپرد.

نکته ادبی: درفش به معنای پرچم و نماد سپاه است.

بدو گفت ز ایدر بگردان عنان اباگرز و با آبداده سنان

به او گفت از همین‌جا عنان اسب را به سویی دیگر بگردان و با سلاح‌های تیز و آب‌دیده به پیش بتاز.

نکته ادبی: آبداده به معنای سلاح صیقل‌خورده و بسیار تیز است.

کنون رفت باید بران رزمگاه جهان کرد باید بریشان سیاه

اکنون زمان آن است که به میدان نبرد بروید و روزگار را بر دشمن سیاه کنید.

نکته ادبی: جهان سیاه کردن کنایه از کشتار و شکست سخت دشمن است.

که پشت سپهشان بهم بر شکست دل پهلوانان شد از درد پست

زیرا آرایش سپاه آن‌ها از هم پاشیده است و دل پهلوانانشان از شدت رنج و شکستِ یارانشان، سست شده است.

نکته ادبی: پشت سپاه شکستن، استعاره از درهم‌کوبیدن خط مقدم و تشکیلات نظامی دشمن است.

ببیژن چنین گفت کای شیرمرد توی شیر درنده روز نبرد

گیو به بیژن گفت ای شیرمرد، تو در روز جنگ، همچون شیر درنده‌ای.

نکته ادبی: تشبیه بیژن به شیر نشان‌دهنده شجاعت و ددمنشی او در نبرد است.

کنون شیرمردی بکار آیدت که با دشمنان کارزار آیدت

اکنون هنگام آن است که دلاوری خود را نشان دهی و با دشمنان به کارزار بپردازی.

نکته ادبی: شیرمردی کنایه از شجاعت و مهارت رزمی است.

از ایدر برو تا بقلب سپاه ز پیران بدان جایگه کینه خواه

از اینجا به قلب سپاه دشمن برو و در آن مکان، انتقام خون‌های ریخته شده را از پیران بگیر.

نکته ادبی: قلب سپاه حساس‌ترین نقطه آرایش نظامی است.

ازیشان نپرهیز و تن پیش دار که آمد گه کینه در کارزار

از آن‌ها هراسی به دل راه مده و شجاعانه پیشروی کن، چرا که اکنون هنگام انتقام در میدان جنگ است.

نکته ادبی: تن پیش داشتن کنایه از نترسیدن و پیشگام بودن در خطر است.

که پشت همه شهر توران بدوست چو روی تو بیند بدردش پوست

زیرا تکیه‌گاه و حامی اصلی سپاه توران، پیران است و وقتی چشم او به هیبت تو بیفتد، از ترس به لرزه می‌افتد.

نکته ادبی: درد پوست کنایه از شدت ترس و وحشت است.

اگر دست یابی برو کار بود جهاندار و نیک اخترت یار بود

اگر بتوانی بر او چیره شوی، کاری بزرگ کرده‌ای و خداوندگارِ جهان و بختِ نیک یار تو خواهد بود.

نکته ادبی: نیک اختر به معنای خوش‌اقبالی و همراهی بخت است.

بیاساید از رنج و سختی سپاه شود شادمانه جهاندار و شاه

آن‌گاه سپاه ایران از این رنج و سختی رهایی می‌یابد و شاه و فرمانروای جهان شادمان خواهد شد.

نکته ادبی: جهاندار در اینجا اشاره به کیخسرو است.

شکسته شود پشت افراسیاب پر از خون کند دل دو دیده پر آب

پشتِ افراسیاب نیز درهم می‌شکند و دل و دیدگانش پر از خون و اشک خواهد شد.

نکته ادبی: این بیت پیامد شکست پیران را سقوط نهایی افراسیاب می‌داند.

بگفت این سخن پهلوان با پسر پسر جنگ را تنگ بسته کمر

پهلوان (گیو) این سخنان را به پسرش گفت و بیژن برای جنگی سخت و نفس‌گیر، آماده شد.

نکته ادبی: تنگ بستن کمر استعاره از آمادگی کامل برای کاری دشوار است.

سواران که بودند بر میسره بفرمود خواندن همه یکسره

فرمان داد تمام سوارانی که در جناح چپ سپاه بودند، یکپارچه آماده شوند.

نکته ادبی: میسره در اصطلاح نظامی قدیم به معنای جناح چپ سپاه است.

گرازه برون آمد و گستهم هجیر سپهدار و بیژن بهم

گرازه، گستهم، هجیرِ سپهدار و بیژن همگی با هم به میدان آمدند.

نکته ادبی: اشاره به جمع شدن بزرگان سپاه در یک رزمگاه.

وزآنجا سوی قلب توران سپاه گرانمایگان برگرفتند راه

از آنجا، بزرگان و نامداران سپاه به سوی قلب لشکر توران حرکت کردند.

نکته ادبی: گرانمایگان به بزرگان و سرداران ارشد اشاره دارد.

بکردار گرگان بروز شکار بران بادپایان اخته زهار

مانند گرگانی که به شکار می‌روند، بر اسبان تیزتک که آماده و چابک بودند، تاختند.

نکته ادبی: تشبیه حرکت سواران به گرگ نشان‌دهنده سرعت، درندگی و غافلگیری است.

میان سپاه اندرون تاختند ز کینه همی دل بپرداختند

به درون سپاه دشمن نفوذ کردند و با کینه‌توزی، خشم خود را بر سر آن‌ها خالی کردند.

نکته ادبی: دل بپرداختن کنایه از رها کردن خشم و اقدام به کینه‌خواهی است.

همه دشت بر گستوانور سوار پراگنده گشته گه کارزار

سراسر دشت پر از سوارانی بود که زره بر تن داشتند و در هنگام نبرد، پراکنده و آشفته شده بودند.

نکته ادبی: گستوان‌ور به معنای صاحب اسب زره‌پوش است.

چه مایه فتاده بپای ستور کفن جوشن و سینهٔ شیر گور

بسیاری از سربازان زیر پای اسبان کشته شدند، در حالی که جوشن‌هایشان همچون کفنی بر تنشان بود.

نکته ادبی: کفن جوشن کنایه از این است که زره برای آنان به جای پوشش محافظ، به کفن تبدیل شد.

چو رویین پیران ز پشت سپاه بدید آن تکاپوی و گرد سیاه

چون پیرانِ رومی‌چهره (از تبار توران) از پشت سپاه، آن تکاپو و گرد و غبار سیاه نبرد را دید...

نکته ادبی: رویین در اینجا ممکن است به معنای رویین‌تن یا کسی که چهره‌ای چون روی (فلز) دارد باشد، اما صفت پیران است.

بیامد بپشت سپاه بزرگ ابا نامداران بکردار گرگ

به همراه دلاورانش، همچون گرگ به پشت سپاه بزرگ ایران حمله کرد.

نکته ادبی: تشبیه جنگجویان به گرگ برای توصیف جسارت است.

برآویخت برسان شرزه پلنگ بکوشید و هم بر نیامد بجنگ

مانند پلنگی خشمگین درگیر شد، کوشید اما در آن نبرد پیروز نشد.

نکته ادبی: شرزه به معنای خشمگین و پرهیاهو است.

بیفگند شمشیر هندی ز مشت بنومیدی از جنگ بنمود پشت

شمشیر هندی‌اش از دستش افتاد و از سر ناامیدی، پشت به جنگ کرد و عقب‌نشینی کرد.

نکته ادبی: پشت نمودن کنایه از فرار و عقب‌نشینی است.

سپهدار پیران و مردان خویش بجنگ اندرون پای بنهاد پیش

پیرانِ سپهدار به همراه مردانش، در میدان جنگ ایستادگی کردند و پیش رفتند.

نکته ادبی: پای پیش نهادن کنایه از شجاعت و اصرار بر جنگیدن است.

چو گیو آن زمان روی پیران بدید عنان سوی او جنگ را برگشید

گیو که پیران را دید، عنان اسب را به سمت او چرخاند تا با او بجنگد.

نکته ادبی: عنان برگشید به معنای تغییر مسیر دادن اسب است.

ازان مهتران پیش پیران چهار بنیزه ز اسب اندر افگند خوار

چهار تن از سردارانِ همراهِ پیران را با نیزه از اسب به زیر افکند و خوار ساخت.

نکته ادبی: خوار افکندن نشان از قدرت رزمی گیو دارد.

بزه کرد پیران ویسه کمان همی تیر بارید بر بدگمان

پیرانِ ویسه کمانش را زه کرد و بارانی از تیر بر سرِ دشمنانِ بدگمان بارید.

نکته ادبی: بدگمان در اینجا خطاب به ایرانیان است که پیران آن‌ها را دشمن می‌پندارد.

سپر بر سر آورد گیو سترگ بنیزه درآمد بکردار گرگ

گیوِ بزرگ سپر را بر سر گرفت و مانند گرگِ مهاجم، با نیزه به او حمله کرد.

نکته ادبی: تکرار تشبیه گرگ در این بخش به دلیل تهاجمی بودن حرکات است.

چو آهنگ پیران سالار کرد که جوید بورد با او نبرد

وقتی گیو تصمیم گرفت به پیران حمله کند و با او رودررو بجنگد...

نکته ادبی: آهنگ کردن به معنای قصد کردن و اراده برای عملی خاص است.

فروماند اسبش همیدون بجای از آنجا که بد پیش ننهاد پای

اسبش همان‌جا متوقف شد و از آن نقطه‌ای که بود، قدمی پیش نگذاشت.

نکته ادبی: توقف ناگهانی اسب نمادی از لحظه‌ای بحرانی در نبرد است.

یکی تازیانه بران تیز رو بزد خشم را نامبردار گو

پهلوانِ نامدار (گیو) با خشم، تازیانه‌ای بر آن اسبِ تیزرو زد.

نکته ادبی: گو به معنای پهلوان و جوانمرد است.

بجوشید بگشاد لب را ز بند بنفرین دژخیم دیو نژند

گیو از خشم لب از بند گشود و دژخیمانِ دیوصفت و پست را نفرین کرد.

نکته ادبی: دیو نژند به معنای موجودی پلید و غمگین/پست است.

بیفگند نیزه کمان برگرفت یکی درقهٔ کرگ بر سر گرفت

نیزه را افکند، کمان را برداشت و سپری از پوست کرگدن بر سر گرفت.

نکته ادبی: درقه نوعی سپر کوچک یا خود است که از پوست کرگدن ساخته می‌شده.

کمان را بزه کرد و بگشاد بر که با دست پیران بدوزد سپر

کمان را آماده کرد و زه کشید تا با دستانِ پیران، سپر را بدوزد (تیر را از آن عبور دهد).

نکته ادبی: کنایه از شدت تیراندازی و قدرت نفوذ تیر.

بزد بر سرش چارچوبه خدنگ نبد کارگر تیر بر کوه سنگ

چهار تیرِ خدنگ بر سرِ پیران زد، اما تیرها بر آن کوه استوار (پیران) کارگر نشد.

نکته ادبی: کوه سنگ استعاره از استقامت و شکست‌ناپذیری ظاهری پیران است.

همیدون سه چوبه بر اسب سوار بزد گیو پیکان آهن گذار

همچنین گیو تیرهایی با پیکانِ آهنین به سمت اسبِ پیران پرتاب کرد.

نکته ادبی: آهن‌گزار به معنای نفوذکننده در آهن است.

نشد اسب خسته نه پیران نیو بدانجا رسیدند یاران گیو

اما نه اسب زخمی شد و نه پیرانِ دلاور، تا اینکه یارانِ گیو به آنجا رسیدند.

نکته ادبی: نیو به معنای دلاور و پهلوان است.

چو پیران چنان دید برگشت زود برفت از پسش گیو تازان چو دود

پیران وقتی چنین وضعیتی دید، سریع برگشت و گیو همچون دودی که در باد می‌رود، به دنبالش تاخت.

نکته ادبی: تشبیه سرعت گیو به دود، نشان از شتاب و تعقیب بی‌وقفه دارد.

بنزدیک گیو آمد آنگه پسر که ای نامبردار فرخ پدر

در این هنگام بیژن به نزد گیو آمد و گفت ای پدر نامدار و مبارک‌پی.

نکته ادبی: فرخ پدر به معنای پدرِ خجسته و بزرگوار است.

من ایدون شنیدستم از شهریار که پیران فراوان کند کارزار

من این‌گونه از شاه شنیده‌ام که پیران در میدان جنگ بسیار نبرد می‌کند.

نکته ادبی: اشاره به آگاهی بیژن از توانمندی‌های رزمی پیران.

ز چنگ بسی تیزچنگ اژدها مر او را بود روز سختی رها

او از چنگِ اژدهاهای تیزچنگ و خطرناک هم در روزهای سخت جان سالم به در می‌برد.

نکته ادبی: اژدها استعاره از دشمنانِ بسیار خطرناک است.

سرانجام بر دست گودرز هوش برآید تو ای باب چندین مکوش

سرانجام او به دست گودرزِ هوشمند کشته خواهد شد؛ پس ای پدر، این‌قدر بیهوده خود را خسته مکن.

نکته ادبی: این بیت نشان‌دهنده پیشگویی حماسی درباره سرنوشت پیران است.

پس اندر رسیدند یاران گیو پر از خشم و کینه سواران نیو

پس از آن، یارانِ دلاورِ گیو، در حالی که پر از خشم و کینه‌ی دشمن بودند، به او رسیدند.

نکته ادبی: سواران نیو به معنای سواران دلاور است.

چو پیران چنان دید برگشت زری سوی لشکر خویش بنهاد روی

زمانی که پیرانِ سردار، اوضاع جنگ را دگرگون و رو به شکست دید، به سوی سپاه خود بازگشت.

نکته ادبی: «زری» در اینجا به معنای دگرگونی احوال و زردیِ چهره یا رنگ باختن اقبال به کار رفته است.

خروشان پر از درد و رخساره زرد بنزدیک لهاک و فرشیدورد

در حالی که از شدت درد و غم ناشی از شکست، فریاد می‌کشید و چهره‌اش به زردی گراییده بود، نزد لهاک و فرشیدورد رفت.

نکته ادبی: ترکیب «رخساره زرد» کنایه از غلبه اندوه و ناامیدی است.

بیامد که ای نامداران من دلیران و خنجرگزاران من

آنان را خطاب کرد و گفت: ای نامداران، دلاوران و شمشیرزنانِ چیره دست من!

نکته ادبی: «خنجرگزاران» صفتی برای دلاوران جنگجو است که مهارت آنان را در کارزار نشان می‌دهد.

شما را ز بهر چنین روزگار همی پرورانیدم اندر کنار

من شما را برای چنین روزهای سخت و دشواری پرورش دادم و در کنار خود حفظ کردم.

نکته ادبی: «پرورانیدن اندر کنار» استعاره از حمایت و تربیت ویژه بزرگان برای روزهای کارزار است.

کنون چون بجنگ اندر آمد سپاه جهان شد بما بر ز دشمن سیاه

اکنون که سپاه دشمن به میدان آمده، جهان در دیدگان ما تیره و تار شده است.

نکته ادبی: تیره شدن جهان کنایه از احاطه دشمن و ناامیدی از پیروزی است.

نبینم کسی کز پی نام و ننگ بپیش سپاه اندر آید بجنگ

کسی را نمی‌بینم که به خاطر حفظ نام و ننگِ خود، برای نبرد به پیش‌روی سپاه بیاید.

نکته ادبی: «نام و ننگ» اصطلاحی است که به حفظ آبرو و شرافت جنگجویانه اشاره دارد.

چو آواز پیران بدیشان رسید دل نامداران ز کین بردمید

همین که سخنان پیران به گوش آنان رسید، خشم و کینه در دل پهلوانان زبانه کشید.

نکته ادبی: «کین بردمید» استعاره از فوران خشم و غیرت است.

برفتند و گفتند گر جان پاک نباشد بتن نیستمان بیم و باک

حرکت کردند و گفتند اگر قرار است جان پاکمان نباشد، هیچ ترسی از مرگ نداریم.

نکته ادبی: «بیم و باک» تکرار مترادف برای تأکید بر نترسیدن است.

ببندیم دامن یک اندر دگر نشاید گشادن برین کین کمر

هم‌پیمان شویم و کمر به یاری هم ببندیم، چرا که گشودن این کمر برای کینه و انتقام روا نیست.

نکته ادبی: بستن کمر کنایه از عزم جزم برای انجام کاری بزرگ است.

سوی گیو لهاک و فرشیدورد برفتند و جستند با او نبرد

به سوی گیو، لهاک و فرشیدورد شتافتند و با او درگیر شدند.

نکته ادبی: ارجاع به حضور پهلوانان در میدان رزم.

برآمد بر گیو لهاک نیو یکی نیزه زد بر کمرگاه گیو

لهاکِ پهلوان، بر گیو حمله برد و نیزه‌ای به کمرگاهِ او وارد کرد.

نکته ادبی: «نیو» به معنای پهلوان و دلاور است.

همی خواست کو را رباید ز زین نگونسار از اسب افگند بر زمین

قصد داشت گیو را از روی زین برباید و واژگون به زمین بیفکند.

نکته ادبی: «نگونسار» به معنای سرنگون و وارونه است.

بنیزه زره بردرید از نهیب نیامد برون پای گیو از رکیب

با وجود فشار نیزه، زره گیو دریده شد، اما پایش از رکاب بیرون نیامد (او بر اسب مسلط ماند).

نکته ادبی: «نهیب» به معنای بانگ و هیاهو یا ضربه ناگهانی است.

بزد نیزه پس گیو بر اسب اوی ز درد اندر آمد تگاور بروی

گیو پس از آن، نیزه‌ای به اسبِ لهاک زد و آن اسبِ تندرو از شدت درد به زمین افتاد.

نکته ادبی: «تگاور» صفت اسب سریع‌السیر و جنگی است.

پیاده شد از باره لهاک مرد فراز آمد از دور فرشید ورد

لهاک پیاده شد و فرشیدورد نیز از دور به کمک او آمد.

نکته ادبی: اشاره به تغییر حالت از سواره به پیاده در میدان رزم.

ابر نیزهٔ گیو تیغی چو باد بزد نیزه ببرید و برگشت شاد

فرشیدورد با تیغی سریع، نیزه گیو را قطع کرد و شادمان شد.

نکته ادبی: «چو باد» تشبیه سرعت حرکت تیغ است.

چو گیو اندران زخم او بنگرید عمود گران از میان برکشید

گیو وقتی این ضربه را دید، گرز سنگین (عمود) خود را از کمر گشود.

نکته ادبی: «عمود» سلاحی سنگین و فلزی است که برای شکستن زره استفاده می‌شد.

بزد چون یکی تیزدم اژدها که از دست او خنجر آمد رها

گرز را چنان به سوی او پرتاب کرد که گویی اژدهایی آتشین است و از دست او خنجر رها شد.

نکته ادبی: تشبیه گرز به اژدها نشان‌دهنده قدرت تخریبی آن است.

سبک دیگری زد بگردنش بر که آتش ببارید بر تنش بر

بلافاصله ضربه دیگری به گردنش زد که گویی آتش بر تن او بارید.

نکته ادبی: «آتش باریدن» کنایه از شدت درد و حرارت ضربه است.

بجوشید خون بر دهانش از جگر تنش سست برگشت و آسیمه سر

خون از دهانش جوشید و تنش سست شد و گیج و سرگردان گشت.

نکته ادبی: «آسیمه سر» به معنای سرگردان و بی‌حواس ناشی از ضربه است.

چو گیو اندرین بود لهاک زود نشست از بر بادپای چو دود

گیو در همین حین، به‌سرعت بر اسب تیزپای خود نشست.

نکته ادبی: «بادپای» استعاره از اسب بسیار سریع است.

ابا گرز و با نیزه برسان شیر بر گیو رفتند هر دو دلیر

هر دو دلاور (لهاک و فرشیدورد) مانند شیر، با گرز و نیزه به گیو حمله کردند.

نکته ادبی: تشبیه به شیر نماد شجاعت و درندگی در رزم است.

چه مایه ز چنگ دلاور سران برو بر ببارید گرز گران

گرزهای سنگینی بر سر و روی آن پهلوان دلاور باریدند.

نکته ادبی: «چه مایه» به معنای بسیار و مقدار زیاد است.

بزین خدنگ اندورن بد سوار ستوهی نیامدش از کارزار

گیو همچنان بر اسب استوار بود و از این کارزار دچار سستی و خستگی نشد.

نکته ادبی: «خدنگ» در اینجا استعاره از اسب یا تیر است، اما در متن به معنای اسب یا وسیله سواری است.

چو دیدند لهاک و فرشیدورد چنان پایداری ازان شیرمرد

وقتی لهاک و فرشیدورد آن‌همه پایداری را در آن دلاور دیدند، شگفت‌زده شدند.

نکته ادبی: اشاره به استقامت پهلوان در برابر ضربات متعدد.

ز بس خشم گفتند یک با دگر که ما را چه آمد ز اختر بسر

از شدت خشم به یکدیگر گفتند که چه بر سرمان از سوی بخت و سرنوشت آمده است؟

نکته ادبی: «اختر» استعاره از ستاره بخت و تقدیر است.

برین زین همانا که کوهست و روست برو بر ندرد جز از شیر پوست

شاید او کوه است یا رویین‌تن، زیرا هیچ ضربه‌ای جز بر پوست شیر بر او اثر نمی‌کند.

نکته ادبی: کنایه از سختی بدن و استقامت خیره‌کننده گیو.

ز یارانش گیو آنگهی نیزه خواست همی گشت هر سو چپ و دست راست

گیو آنگاه نیزه‌ای از یارانش گرفت و به هر سو برای رزم حرکت کرد.

نکته ادبی: توصیفِ مهارت گیو در استفاده از سلاح.

بدیشان نهاد از دو رویه نهیب نیامد یکی را سر اندر نشیب

به هر دو سو حمله کرد و هیچ‌کدام را یارای مقاومت در برابر او نبود.

نکته ادبی: «سر اندر نشیب آمدن» کنایه از شکست خوردن یا فرود آمدن در مقابل قدرت حریف است.

بدل گفت کاری نو آمد بروی مرا زین دلیران پرخاشجوی

در دل گفت که حریفی جدید و قدرتمند در برابر من است.

نکته ادبی: «پرخاشجوی» صفت پهلوانان ستیزه‌گر است.

نه از شهر ترکان سران آمدند که دیوان مازندران آمدند

اینان از سپاه معمولی ترکان نیستند، بلکه همچون دیوان مازندران نیرومندند.

نکته ادبی: «دیوان مازندران» در ادبیات حماسی نماد قدرت فوق‌بشری و شرورانه است.

سوی راست گیو اندر آمد چو گرد گرازه بپرخاش فرشیدورد

گیو به سوی راست یورش برد و گرازه برای نبرد با فرشیدورد پیش آمد.

نکته ادبی: نام شخصیت گرازه ذکر شده است.

ز پولاد در چنگ سیمین ستون بزیر اندرون باره ای چون هیون

گرازه با دستی نیرومند و سلاحی آهنین، سوار بر اسبی تنومند بود.

نکته ادبی: «هیون» نام اسب تنومند و قوی است.

گرازه چو بگشاد از باد دست بزین بر شد آن ترگ پولاد بست

گرازه وقتی با قدرت دست به کار شد، به کلاهخود پولادینِ حریف ضربه زد.

نکته ادبی: «ترگ» به معنای کلاهخود جنگی است.

بزد نیزه ای بر کمربند اوی زره بود نگسست پیوند اوی

نیزه‌ای به کمربندش زد، اما زره‌اش محکم بود و پاره نشد.

نکته ادبی: اشاره به مقاومت زره در برابر ضربات.

یکی تیغ در چنگ بیژن چو شیر بپشت گرازه درآمد دلیر

بیژنِ دلاور نیز با شمشیر در دست، از پشت بر گرازه تاخت.

نکته ادبی: توصیف بیژن به شیر نماد شجاعت اوست.

بزد بر سر و ترگ فرشیدورد زمین را بدرید ترک از نبرد

به سر و کلاهخود فرشیدورد ضربه زد، چنان‌که زمین زیر پایش ترک خورد.

نکته ادبی: مبالغه برای نشان دادن شدت ضربه.

همی کرد بر بارگی دست راست باسب اندر آمد نبود آنچ خواست

سعی کرد او را از اسب سرنگون کند، اما آن‌طور که می‌خواست نشد.

نکته ادبی: توصیفِ تلاش ناموفق در فنون رزمی.

پس بیژن اندر دمان گستهم ابا نامداران ایران بهم

پس از او، گستهم به همراه دیگر دلاوران ایران دمان به میدان آمد.

نکته ادبی: «دمان» به معنای خروشان و با هیبت است.

بنزدیک توران سپاه آمدند خلیده دل و کینه خواه آمدند

به سپاه توران نزدیک شدند و با دلی کینه‌توز به جنگ پرداختند.

نکته ادبی: «خلیده دل» یعنی دلی که از خشم و اندوه خراشیده شده است.

ز توران سپاه اندریمان چو گرد بیامد دمان تا بجای نبرد

اندریمان از سپاه توران، مانند گرد و غبار با خشم به میدان نبرد آمد.

نکته ادبی: تشبیه به گرد برای نشان دادن سرعت و هیبت.

عمودی فروهشت بر گستهم که تا بگسلاند میانش ز هم

گرزی سنگین (عمود) بر گستهم فرود آورد تا کمرش را خرد کند.

نکته ادبی: «گسستن میان» کنایه از کشتن با ضربه شدید به کمر است.

بتیغش برآمد بدو نیم گشت دل گستهم زو پر از بیم گشت

با شمشیر به او حمله کرد و گستهم از ترس به لرزه افتاد.

نکته ادبی: «بدو نیم گشت» استعاره از ضربه بسیار سنگین که می‌تواند بدنی را دو نیم کند.

بپشت یلان اندر آمد هجیر ابر اندریمان ببارید تیر

هجیر از پشت یلان آمد و بر اندریمان تیر باران کرد.

نکته ادبی: توصیف هجیر به عنوان یک کماندار ماهر.

خدنگش بدرید برگستوان بماند آن زمان بارگی بی روان

تیرش زره (برگستوان) را درید و اسب اندریمان از پای درآمد.

نکته ادبی: «برگستوان» پوشش محافظ اسب است.

پیاده شد ازباره مرد سوار سپر بر سر آورد و بر ساخت کار

اندریمان پیاده شد و با سپر از خود دفاع کرد و به نبرد ادامه داد.

نکته ادبی: تغییر تاکتیک از سواره به پیاده‌نظام.

ز ترکان بر آمد سراسر غریو سواران برفتند برسان دیو

از سوی ترکان فریاد بلند شد و سواران مانند دیوان به حرکت درآمدند.

نکته ادبی: تشبیه سواران به دیوان برای نشان دادن قدرت و هیبت آنان.

مر او را بچاره ز آوردگاه کشیدند از پیش روی سپاه

سرانجام با حیله و چاره‌جویی، او را از میدان جنگ و پیش‌روی سپاه بیرون کشیدند.

نکته ادبی: «چاره» در اینجا به معنای تدبیر جنگی برای نجات همرزم است.

سپهدار پیران ز سالارگاه بیامد بیاراست قلب سپاه

پیران، سپهدار لشکر، از جایگاه فرماندهی آمد و قلب سپاه را منظم کرد.

نکته ادبی: «قلب سپاه» مرکز اصلی و فرماندهی لشکر است.

ز شبگیر تا شب برآمد زکوه سواران ایران و توران گروه

از صبحگاه تا پایان روز، گروه سواران ایران و توران در نبرد بودند.

نکته ادبی: «شبگیر» به معنای صبح زود است.

همی گرد کینه برانگیختند همی خاک با خون برآمیختند

هر دو سپاه آتش کینه و دشمنی را شعله‌ور کردند و میدان نبرد را با ریختن خون و آمیختن آن با خاک، به سرزمینی پر از تباهی بدل ساختند.

نکته ادبی: گرد برانگیختن کنایه از ایجاد هیاهو و جنگ است.

از اسبان و مردان همه رفته هوش دهن خشک و رفته ز تن زور و توش

از شدت نبرد و درگیری، اسبان و سربازان توان و هوش خود را از دست دادند؛ دهان‌ها از تشنگی خشک شده و دیگر رمق و قدرتی در پیکرشان باقی نمانده بود.

نکته ادبی: توش و توان به معنای زاد و برگ و قدرت جسمانی است.

چو روی زمین شد برنگ آبنوس برآمد ز هر دو سپه بوق و کوس

زمانی که غروب شد و آسمان به رنگ سیاه و تیره آبنوس درآمد، صدای بوق و کوس جنگی از هر دو سپاه برای اعلام توقفِ پیکار به گوش رسید.

نکته ادبی: آبنوس نماد تیرگی و سیاهی شب است.

ابر پشت پیلان تبیره زنان ازان رزمگه بازگشت آن زمان

در همان لحظه که سپاهیان تصمیم به بازگشت گرفتند، صدای طبل‌های جنگی بر پشتِ فیل‌های میدان نبرد طنین‌انداز شد.

نکته ادبی: تبیره به معنای طبل جنگی است.

بران بر نهادند هر دو سپاه که شب بازگردند ز آوردگاه

هر دو لشکر با یکدیگر عهد کردند که تا شب‌هنگام دست از جنگ بردارند و به اردوگاه‌های خود بازگردند.

نکته ادبی: آوردگاه به معنای میدان نبرد است.

گزینند شبگیر مردان مرد که از ژرف دریا برآرند گرد

قرار بر این شد که در سپیده‌دم، پهلوانان و دلاوران نامدار را برگزینند تا با نبرد خود، گره از کار میدان جنگ بگشایند.

نکته ادبی: شبگیر به معنای هنگامِ صبحِ زود است.

همه نامداران پرخاشجوی یکایک بروی اندر آرند روی

پهلوانان و نامدارانِ جنگجو، همگی باید یک‌به‌یک رودرروی یکدیگر قرار می‌گرفتند.

نکته ادبی: پرخاش‌جوی به معنای جنگ‌طلب است.

ز پیکار یابد رهایی سپاه نریزند خون سر بیگناه

با این روش، سپاه از جنگِ عمومی رهایی می‌یافت و خونِ بی‌گناهانِ عادی به هدر نمی‌رفت.

نکته ادبی: اشاره به استراتژیِ نبرد تن‌به‌تن برای کاهش تلفات انسانی است.

بکردند پیمان و گشتند باز گرفتند کوتاه رزم دراز

این پیمان را بستند و بازگشتند و بدین ترتیب، جنگی که می‌رفت طولانی و فرساینده شود، به نبردی کوتاه بدل گشت.

نکته ادبی: رزمِ دراز را با این تدبیر، کوتاه کردند.

دو سالار هر دو زکینه بدرد همی روی بر گاشتند از نبرد

دو فرمانده (گودرز و پیران) که از شدت کینه و دشمنی لبریز بودند، از میدان نبرد روی برگرداندند.

نکته ادبی: کینه در اینجا دال بر انگیزه نبرد است.

یکی سوی کوه کنابد برفت یکی سوی زیبد خرامید تفت

گودرز به سوی کوه کنابد رفت و پیران نیز با شتاب به سمت زیبد روانه شد.

نکته ادبی: خرامید تفت به معنای با شتاب رفتن است.

همانگه طلایه ز لشکر براه فرستاد گودرز سالار شاه

در همان لحظه، گودرز به عنوان فرمانده سپاه، طلایه و دیده‌بانان خود را روانه کرد.

نکته ادبی: طلایه نیروهای پیشرو و شناسایی هستند.

ز جوشنوران هرک فرسوده بود زخون دست و تیغش بیالوده بود

کسانی را که در نبرد از پای درآمده و زره‌هایشان فرسوده شده بود و دستان و شمشیرشان به خون آلوده گشته بود، بازگرداند.

نکته ادبی: جوشن‌وران به معنای زره‌پوشان است.

همه جوشن و خود و ترگ و زره گشادند مربندها را گره

سربازان همگی زره و کلاه‌خود و جوشن خود را گشودند و بندهای آن را باز کردند.

نکته ادبی: ترگ به معنای کلاه‌خود است.

چو از بار آهن برآسوده شد خورش جست و می چند پیموده شد

وقتی از سنگینی بارِ زره‌های آهنین آسوده شدند، به دنبال خوراک رفتند و مقداری شراب نوشیدند تا خستگی در کنند.

نکته ادبی: پیمودن در اینجا به معنای نوشیدن است.

بتدبیر کردن سوی پهلوان برفتند بیدار پیر و جوان

پیر و جوانِ هوشیار، برای مشورت و تدبیر کارها به سوی پهلوان (گودرز) رفتند.

نکته ادبی: پهلوانی در اینجا به سردار و فرمانده اطلاق می‌شود.

بگودرز پس گفت گیو ای پدر چه آمد مرا از شگفتی بسر

گیو نزد پدرش گودرز آمد و گفت: ای پدر، اتفاق عجیبی برایم رخ داد.

نکته ادبی: شگفتی در اینجا به معنای رخدادِ غیرمنتظره است.

چو من حمله بردم بتوران سپاه دریدم صف و برگشادند راه

زمانی که به سپاه تورانیان حمله کردم و صفوف دشمن را درهم شکستم، راه برای من باز شد.

نکته ادبی: دریدنِ صف استعاره از شکستن خط مقدم دشمن است.

بپیران رسیدم نوندم بجای فروماند و ننهاد از پیش پای

به پیران رسیدم و او در جای خود ایستاده بود، اما با اینکه فرصت داشتم، نتوانستم به او ضربه‌ای بزنم.

نکته ادبی: نوندم در برخی نسخه‌ها به معنای به سرعت یا به ناگاه است.

چنانم شتاب آمد از کار خویش که گفتم نباشم دگر یار خویش

آن‌قدر درگیرِ کار خود بودم که احساس می‌کردم اختیار از کف داده‌ام و خودم نیستم.

نکته ادبی: یارِ خویش نبودن کنایه از بیخودی و ازخودبی‌خود شدن است.

پس آن گفته شاه بیژن بیاد همی داشت وان دم مرا یادداد

سپس سخن شاه (کیخسرو) درباره بیژن را به یاد آوردم که آن لحظه به من الهام شد.

نکته ادبی: اشاره به پیش‌گویی شاه در مورد سرنوشت بیژن و پیران.

که پیران بدست تو گردد تباه از اختر همین بود گفتار شاه

شاه گفته بود که پیران به دست تو از میان خواهد رفت و این خواستِ اختر و تقدیر است.

نکته ادبی: اختر به معنای طالع و سرنوشت است.

بدو گفت گودرز کو را زمان بدست منست ای پسر بی گمان

گودرز به او گفت: ای پسر، تردید نداشته باش که زمانِ مرگِ او به دست من است.

نکته ادبی: بی‌گمان قیدِ تاکید بر حتمیتِ وقوعِ امر است.

که زو کین هفتاد پور گزین بخواهم بزور جهان آفرین

چرا که من به قدرتِ خداوند، کینه خون هفتاد پسر دلاورم را از او خواهم گرفت.

نکته ادبی: جهان‌آفرین استعاره از خداوند است.

ازان پس بروی سپه بنگرید سران را همه گونه پژمرده دید

پس از آن، گودرز به چهره سپاه نگریست و دید که چهره سرانِ لشکر همگی پژمرده و خسته است.

نکته ادبی: پژمرده دیدن کنایه از خستگی مفرط است.

ز رنج نبرد و ز خون ریختن بهرجای با دشمن آویختن

به دلیل رنج نبرد و خون‌ریزی و درگیری‌های مداوم با دشمن در هر نقطه.

نکته ادبی: آویختن در اینجا به معنای درگیر شدن در جنگ است.

دل پهلوان گشت زان پر ز درد که رخسار آزادگان دید زرد

دل پهلوان از دیدن چهره زرد و رنجورِ آزادگان و سربازانِ جوان، به درد آمد.

نکته ادبی: آزادگان در اینجا به معنای دلاوران و مردان آزاده است.

بفرمودشان بازگشتن بجای سپهدار نیک اختر و رهنمای

آن فرمانده نیک‌طالع و راهنما، دستور داد تا سپاهیان به اردوگاه بازگردند.

نکته ادبی: نیک‌اختر به معنای خوش‌بخت و دارای طالع نیک است.

بدان تا تن رنج بردارشان برآساید از جنگ و پیکارشان

تا بدن‌های خسته و رنج‌دیده‌شان از سختی‌های نبرد و پیکار بیاساید.

نکته ادبی: تن رنج‌بردار کنایه از خستگی جسمی است.

برفتند و شبگیر بازآمدند پر از کینه و زرمساز آمدند

سپاهیان رفتند و صبح‌گاهان بازگشتند، در حالی که همچنان پر از خشم و آماده جنگ بودند.

نکته ادبی: زرم‌ساز به معنای آماده رزم است.

بسالار برخواندند آفرین که ای نامور پهلوان زمین

بر سردار خود درود و آفرین فرستادند که ای پهلوان نامدارِ روی زمین.

نکته ادبی: آفرین خواندن کنایه از تحسین و ستایش است.

شبت خواب چون بود و چون خاستی ز پیکار ترکان چه آراستی

پرسیدند که شب را چگونه گذراندی و برای پیکار با تورانیان چه تدبیری اندیشیدی؟

نکته ادبی: آراستن در اینجا به معنای طرح‌ریزی است.

بدیشان چنین گفت پس پهلوان که ای نیک مردان و فرخ گوان

سپس پهلوان به آن‌ها گفت: ای مردان نیک و جوانمردانِ فرخنده.

نکته ادبی: گوان جمع گیو (پهلوان) به معنای دلاوران است.

سزد گر شما بر جهان آفرین بخوانید روز و شبان آفرین

سزاوار است که شما شب و روز خدا را شکر گویید و او را ستایش کنید.

نکته ادبی: جهان‌آفرین به معنای خالق جهان است.

که تا این زمان هرچ رفت از نبرد به کام دل ما همی گشت گرد

چرا که تا این لحظه، هرچه در جنگ پیش آمده، مطابق با خواست و اراده ما بوده است.

نکته ادبی: به کامِ دل گشتن استعاره از موفقیت است.

فراوان شگفتی رسیدم بسر جهان را ندیدم مگر بر گذر

شگفتی‌های بسیاری دیدم و دریافتم که این جهانِ گذرا، جای ماندن نیست.

نکته ادبی: بر گذر بودن استعاره از فانی بودن دنیاست.

ز بیداد و داد آنچ آمد بشاه بد و نیک راهم بدویست راه

عدل و ستمی که بر شاه رفته است، هم خیر و هم شر را در برابر چشم ما قرار داده است.

نکته ادبی: بد و نیک در اینجا تضاد اخلاقی و رویدادی است.

چو ما چرخ گردان فراوان سرشت درود آن کجا برزو خود بکشت

همان‌گونه که روزگارِ گردون برای ما سرنوشت را رقم می‌زند، هر کس آنچه را که کاشته است، درو می‌کند.

نکته ادبی: اشاره به ضرب‌المثل کناییِ کشت و درو (نتیجه اعمال).

نخستین که ضحاک بیدادگر ز گیتی بشاهی برآورد سر

نخستین بار که ضحاک ستمکار در جهان ادعای پادشاهی کرد و سرکشی نمود.

نکته ادبی: سر برآوردن کنایه از طغیان و شورش است.

جهان را چه مایه بسختی بداشت جهان آفرین زو همه درگذاشت

جهان را با چه شدتی به سختی کشاند، اما خداوند سرانجام او را به نابودی سپرد.

نکته ادبی: درگذشتن در اینجا به معنای رها کردن و به فنا سپردن است.

بداد آنک آورد پیدا ستم ز باد آمد آن پادشاهی بدم

وقتی کسی به جای عدل، ستم پیشه کند، آن پادشاهی مانند باد بی‌ریشه و ناپایدار است.

نکته ادبی: به باد آمدن استعاره از بی‌ارزش بودن و فناپذیری است.

چو بیداد او دادگر برنداشت یکی دادگر را برو برگماشت

وقتی ظلم او به پایان رسید، خداوند یک پادشاه دادگر را بر او گماشت.

نکته ادبی: برگماشتن به معنای مامور کردن و انتخاب کردن است.

برآمد بران کار او چند سال بد انداخت یزدان بران بدسگال

مدتی بر آن کار گذشت و سرانجام خداوندِ بدسگال (خداوندِ شر) را خوار کرد.

نکته ادبی: بدسگال به معنای بداندیش است.

فریدون فرخ شه دادگر ببست اندر آن پادشاهی کمر

فریدونِ فرخ که پادشاهی دادگر بود، کمر به نابودی ضحاک بست.

نکته ادبی: کمر بستن کنایه از عزمِ جزم کردن برای کاری است.

همه بند آهرمنی برگشاد بیاراست گیتی سراسر بداد

او تمام بندهای ظلم‌آمیزِ اهریمنی را گشود و جهان را با عدل آراست.

نکته ادبی: بندِ آهرمنی استعاره از ظلم و تاریکی است.

چو ضحاک بدگوهر بدمنش که کردند شاهان بدو سرزنش

مانند ضحاکِ بدذات و بدسرشت که همه پادشاهان او را سرزنش کردند.

نکته ادبی: بدگوهر به معنای بدذات است.

ز افراسیاب آمد آن بد خوی همان غارت و کشتن و بدگوی

افراسیاب نیز که همان خویِ بد را دارد، مایه غارت و کشتار و بدگویی است.

نکته ادبی: بدخوی توصیفِ نهادِ زشت است.

که در شهر ایران بگسترد کین بگشت از ره داد و آیین و دین

کسی که در شهر ایران کینه پراکند و از راهِ عدل و دین و آیین خارج شد.

نکته ادبی: گستردنِ کین کنایه از ترویج دشمنی است.

سیاوش را هم به فرجام کار بکشت و برآورد از ایران دمار

سیاوش را نیز در نهایت به قتل رساند و بنیادِ ایران را ویران کرد.

نکته ادبی: دمار برآوردن کنایه از نابودی و ویرانیِ کامل است.

وزانپس کجا گیو ز ایران براند چه مایه بسختی بتوران بماند

و پس از آن، گیو چه دشواری‌هایی که در توران نکشید.

نکته ادبی: اشاره به رنج‌های گیو در دورانِ بعد از سیاوش.

نهالیش بد خاک و بالینش سنگ خورش گوشت نخچیر و پوشش پلنگ

بستر او خاک و بالش او سنگ بود؛ خوراکش از شکار جانوران تأمین می‌شد و پوشاکش پوست پلنگ بود.

نکته ادبی: توصیف وضعیت زاهدانه یا وحشی‌گونه برای نشان دادن سختی کشیدن در راه هدف.

همی رفت گم بوده چون بیهشان که یابد ز کیخسرو آنجا نشان

او همانند کسی که عقل و هوش خود را از دست داده، سرگردان بود تا شاید نشانی از کیخسرو در آنجا بیابد.

نکته ادبی: تشبیه به بیهوشان برای نشان دادن شدت حیرت و جست‌وجوی عاشقانه/قهرمانانه.

یکایک چو نزدیک خسرو رسید برو آفرین کرد کو را بدید

وقتی به کیخسرو نزدیک شد، همین که چشمش به او افتاد، او را ستایش کرد و بر او درود فرستاد.

نکته ادبی: اشاره به ادب و احترام در فرهنگ پهلوانی.

وزانپس به ایران نهادند روی خبر شد بپیران پرخاشجوی

پس از آن به سوی ایران راهی شدند و خبر این اقدام به پیرانِ جنگ‌طلب رسید.

نکته ادبی: پیران نام سردار نامدار تورانی است.

سبک با سپاه اندر آمد براه که هر دو کندشان بره برتباه

پیران با سپاه خود به سرعت به راه افتاد تا هر دو گروه (ایرانیان و کیخسرو) را در میان راه نابود کند.

نکته ادبی: استفاده از فعلِ 'بره' به معنای راه و 'تباه' به معنای نابودی.

بکرد آنچ بودش ز بد دسترس جهاندارشان بد نگهدار و بس

او هر کاری که می‌توانست برای آسیب زدن انجام داد، اما خداوندِ جهان نگهبانِ ایرانیان بود و همین کافی بود.

نکته ادبی: تکیه بر اعتقاد به یاری خداوند در برابر توطئه‌های دشمن.

ازان پس بکین سیاوش سپاه سوی کاسه رود اندر آمد براه

پس از آن، سپاه ایران برای خون‌خواهی سیاوش، به سمت کاسه‌رود حرکت کرد.

نکته ادبی: کاسه‌رود نام مکانی در جغرافیای شاهنامه است.

بلاون که آمد سپاه گشتن شبیخون پیران و جنگ پشن

از آنجایی که سپاه برای جنگ آماده شد، پیران دست به شبیخون زد و نبردِ پشن رخ داد.

نکته ادبی: پشن نام یکی از پهلوانان است.

که چندان پسر پیش من کشته شد دل نامداران همه گشته شد

چون پسران بسیاری از من در این جنگ‌ها کشته شدند، دل تمام بزرگان و نامداران از غم شکسته و ناامید شده است.

نکته ادبی: به کارگیری تعبیر دل شکسته برای اندوه عمیق.

کنون با سپاهی چنین کینه جوی بیامد بروی اندر آورد روی

اکنون پیران با سپاهی چنین کینه‌توز به جنگ ما آمده و با ما رو در رو شده است.

نکته ادبی: اشاره به گستاخی و تهاجم دشمن.

چو با ما بسنده نخواهد بدن همی داستانها بخواهد زدن

چون می‌بیند که حریف ما نمی‌شود، شروع به حیله‌گری و بهانه‌تراشی خواهد کرد.

نکته ادبی: هشدار نسبت به مکر دشمن.

همی چاره سازد بدان تا سپاه ز توران بیاید بدین رزمگاه

او سعی می‌کند نقشه‌ای بچیند تا سپاه کمکی از توران به این میدان جنگ بیاید.

نکته ادبی: تأکید بر هوشیاری در برابر حیله‌های نظامی.

سران را همی خواهد اکنون بجنگ یکایک بباید شدن تیز چنگ

او اکنون بزرگان ما را به جنگ می‌طلبد، پس همه باید آماده و قوی‌پنجه باشید.

نکته ادبی: تعبیر تیزچنگ استعاره از آمادگی برای نبرد.

که گر ما بدین کار سستی کنیم وگر نه بدین پیشدستی کنیم

زیرا اگر ما در این کار کوتاهی کنیم، و اگر پیشدستی نکنیم و حمله را آغاز نکنیم...

نکته ادبی: لزوم سرعت عمل در جنگ.

بهانه کند بازگردد ز جنگ بپیچد سر از کینه و نام و ننگ

او بهانه می‌آورد و از جنگ برمی‌گردد و از کینه و نام و ننگ سرباز می‌زند.

نکته ادبی: اشاره به عواقب شکست یا عقب‌نشینی.

ار ایدونک باشید با من یکی ازیشان فراوان و ما اندکی

اگر شما با من یک‌دل و متحد باشید، حتی اگر آن‌ها بسیار باشند و ما اندک، باز هم پیروزیم.

نکته ادبی: تأکید بر اتحاد در مقابل کثرت دشمن.

ازان نامداران برآریم گرد بدانگه که سازد همی او نبرد

آن‌گاه که او بخواهد نبرد کند، ما از میان آن نامداران (تورانی)، گرد و غبار (شکست) بلند خواهیم کرد.

نکته ادبی: گرد برآوردن کنایه از درهم کوبیدن و شکست دادن دشمن است.

ور ایدونک پیران ازین رای خویش نگردد نهد رزم را پای پیش

و اگر پیران از این قصد خود بازنگردد و همچنان برای جنگ پیش‌قدم شود...

نکته ادبی: نشان‌دهنده اتمام حجت پیش از نبرد.

پذیرفتم اندر شما سربسر که من پیش بندم بدین کین کمر

من به همه شما قول می‌دهم که خودم برای این کین‌خواهی پیش‌قدم شوم و کمر همت ببندم.

نکته ادبی: استعاره از کمر بستن برای انجام کار دشوار.

ابا پیر سر من بدین رزمگاه بکشتن دهم تن بپیش سپاه

در این میدان جنگ، من و پیران در مقابل هم قرار می‌گیریم و من حاضرم جانم را در پیشگاه سپاه فدا کنم.

نکته ادبی: نشان‌دهنده روحیه فداکاری فرمانده.

من و گرد پیران و رویین و گیو یکایک بسازیم مردان نیو

من و پیرانِ دلاور، و رویین و گیو، همه با هم آماده می‌شویم که مردان دلاور را به میدان بیاوریم.

نکته ادبی: اشاره به پهلوانان نامدار.

که کس در جهان جاودانه نماند بگیتی بما جز فسانه نماند

زیرا هیچ‌کس در جهان جاودانه نمی‌ماند و از ما در گیتی جز نام و خاطره چیزی باقی نمی‌ماند.

نکته ادبی: اشاره به ناپایداری دنیا که از مضامین کلیدی شاهنامه است.

هم آن نام باید که ماند بلند چو مرگ افگند سوی ما برکمند

همان نام نیک است که باید بلند و جاودان بماند، آن‌گاه که مرگ کمندش را به سوی ما می‌افکند.

نکته ادبی: مرگ به اسب‌سواری تشبیه شده که کمند می‌اندازد.

زمانه بمرگ و بکشتن یکیست وفا با سپهر روان اندکیست

از دیدگاه مرگ و کشته شدن، همه برابرند و روزگار به کسی وفایی ندارد.

نکته ادبی: اشاره به بی اعتباری دنیا.

شما نیز باید که هم زین نشان ابا نیزه و تیغ مردم کشان

شما نیز باید با همین نیت و اراده، با نیزه و شمشیرهای مردم‌کش، آماده باشید.

نکته ادبی: توصیفِ توصیفیِ سلاح‌ها برای نشان دادن قدرت آنان.

بکینه ببندید یکسر کمر هرانکس که هست از شما نامور

هر کس از شما که نامدار و پهلوان است، باید برای خون‌خواهی کمر همت ببندد.

نکته ادبی: فراخوان عمومی به نبرد.

که دولت گرفتست از ایشان نشیب کنون کرد باید بکین بر نهیب

بخت و اقبال از آن‌ها روی گردانده است، اکنون باید با تمام قدرت بر آن‌ها یورش ببریم.

نکته ادبی: نهیب زدن به معنای ترساندن و فریاد زدن برای حمله.

بتوران چو هومان سواری نبود که با بیژن گیو رزم آزمود

در توران سواری نبود که مانند هومان با بیژنِ گیو نبرد کرده باشد.

نکته ادبی: ستایش مهارت دشمن برای نشان دادن اهمیت پیروزی بر او.

چو برگشته بخت او شد نگون بریدش سر از تن بسان هیون

هنگامی که بخت او برگشت و سرنگون شد، سرش را از تن همچون شتر جدا کردیم.

نکته ادبی: هیون به معنای شتر است.

نباید شکوهید زیشان بجنگ نشاید کشیدن ز پیکار چنگ

نباید از نبرد با آنان ترسید و نباید دست از مبارزه کشید.

نکته ادبی: دعوت به شجاعت و پایداری.

ور ایدونک پیران بخواهد نبرد باندوه لشکر بیارد چو گرد

و اگر پیران خواهان نبرد باشد، سپاه را با اندوه و درهم‌ریختگی مثل گرد و غبار به میدان می‌آورد.

نکته ادبی: توصیف وضعیت پریشانی سپاه دشمن.

همیدون بانبوه ما همچو کوه بباید شدن پیش او همگروه

در همان حال که سپاه آن‌ها انبوه است، ما نیز باید مانند کوه استوار در برابر آن‌ها بایستیم.

نکته ادبی: تشبیه به کوه برای استواری در جنگ.

که چندان دلیران همه خسته دل ز تیمار و اندوه پیوسته دل

چرا که بسیاری از دلیران آنان، دلی خسته و سرشار از غم و اندوه دارند.

نکته ادبی: آگاهی از ضعف روحی دشمن.

برانم که ما را بود دستگاه ازیشان برآریم گرد سیاه

من بر آنم که ما توان و امکاناتش را داریم که از آن‌ها شکست سختی (گرد سیاه) بگیریم.

نکته ادبی: گرد سیاه استعاره از شکست و تباهی دشمن است.

بگفت این سخن سربسر پهلوان بپیش جهاندیده فرخ گوان

پهلوان این سخنان را در برابر بزرگان و سرداران جهان‌دیده و فرخنده به پایان رساند.

نکته ادبی: گوان به معنای پهلوانان و دلاوران است.

چو سالارشان مهربانی نمود همه پاک بر پای جستند زود

چون فرمانده‌شان چنین مهربانی و بزرگی نشان داد، همگی به سرعت و با اشتیاق از جا برخاستند.

نکته ادبی: نشان‌دهنده محبوبیت رهبر.

برو سربسر خواندند آفرین که چون تو کسی نیست پر داد و دین

همه یکصدا او را ستایش کردند که کسی مانند تو پر از داد و دین‌داری وجود ندارد.

نکته ادبی: ستایش اخلاقی رهبر.

پرستنده چون تو فریدون نداشت که گیتی سراسر بشاهی گذاشت

حتی فریدون هم پرستنده‌ای (سرداری) چون تو نداشت که تمام دنیا را به دست شاه بسپارد.

نکته ادبی: اغراق برای نشان دادن عظمت گودرز.

ستون سپاهی و سالار شاه فرازندهٔ تاج و گاه و کلاه

تو ستون این سپاهی و سالار شاه و بلندکننده تاج و تخت پادشاهی هستی.

نکته ادبی: تشبیه رهبر به ستون برای نشان دادن نقش حیاتی او.

فدی کردهٔ جان و فرزند و چیز ز سالار شاهان چه جویند نیز

تو جان و فرزند و دارایی خود را فدا کردی، از سالار شاهان چه چیزی دیگر می‌توان خواست؟

نکته ادبی: تأکید بر ایثار و فداکاری گودرز.

همه هرچ شاه از فریبرز جست ز طوس آن کنون از تو بیند درست

هرچه شاه از فریبرز انتظار داشت، اکنون از طوس و از تو به درستی می‌بیند.

نکته ادبی: مقایسه عملکرد پهلوانان در خدمت به شاه.

همه سربسر مر ترا بنده ایم بفرمان و رایت سرافگنده ایم

همه ما بنده تو هستیم و با فرمان و رای تو سر فرود می‌آوریم.

نکته ادبی: ابراز وفاداری کامل.

گر ایدونک پیران ز توران سپاه سران آورد پیش ما کینه خواه

اگر پیران از توران سپاهی بیاورد و کینه‌خواه باشد...

نکته ادبی: شرطی‌سازی برای نبرد.

ز ما ده مبارز و زیشان هزار نگر تا که پیچد سر از کارزار

اگر ده نفر از ما در برابر هزار نفر از آن‌ها باشد، ببین که چه کسی از میدان جنگ می‌گریزد.

نکته ادبی: مبالغه برای نشان دادن اعتماد به نفس و شجاعت.

ور ایدونک لشکر همه همگروه بجنگ اندر آید بکردار کوه

و اگر لشکر آن‌ها به صورت انبوه مانند کوه به جنگ بیاید...

نکته ادبی: تصویرسازی از قدرت انبوه دشمن.

ز کینه همه پاک دلخسته ایم کمر بر میان جنگ را بسته ایم

ما از کینه آن‌ها دلی پردرد داریم و کمر برای جنگ بسته‌ایم.

نکته ادبی: کمر بستن استعاره از آمادگی نهایی.

فدای تو بادا تن و جان ما سراسر برینست پیمان ما

تن و جان ما فدای تو باد، پیمان ما بر این است.

نکته ادبی: تأکید بر عهد و پیمان وفاداری.

چو گودرز پاسخ برین سان شنود بدلش اندرون شادمانی فزود

وقتی گودرز پاسخ آنان را شنید، شادی در دلش افزون شد.

نکته ادبی: توصیفِ بازتابِ روانیِ همبستگیِ سپاه در رهبر.

بران نامداران گرفت آفرین که این نره شیران ایران زمین

او آن دلاوران را ستود که این‌ها شیرانِ نرِ ایران‌زمین هستند.

نکته ادبی: تشبیه به شیر برای دلاوران.

سپه را بفرمود تا برنشست همیدون میان را بکینه ببست

او به سپاه دستور داد که آماده نبرد شوند و همان‌دم کمر خود را برای کین‌خواهی بستند.

نکته ادبی: کمر بستن نشانه آغاز رسمی کنش نظامی.

چپ لشکرش جای رهام گرد بفرهاد خورشید پیکر سپرد

گودرز جناح چپ لشکر را به رهامِ دلاور سپرد و جایگاهِ مهم و مرکزی را به فرهادِ زیبارو واگذار کرد.

نکته ادبی: گرد در اینجا به معنای پهلوان و دلاور است.

سوی راست جای فریبرز بود بکتمارهٔ قارنان داد زود

سمت راست لشکر را به فریبرز سپرد و جایگاه کتاره قارن را نیز بی‌درنگ به او واگذار کرد.

نکته ادبی: کتاره نوعی سلاح یا نام یکی از دلاوران است که در اینجا به جایگاه وی اشاره دارد.

بشیدوش فرمود کای پور من بهر کار شایسته دستور من

به شیدوش گفت ای فرزندم که در هر کار مهم، مشاور و یاور من هستی.

نکته ادبی: دستور در اینجا به معنای وزیر یا مشاور و صاحب‌نظر است.

تو با کاویانی درفش و سپاه برو پشت لشکر تو باش و پناه

تو با درفش کاویانی و سپاه همراه شو و در پشت جبهه، حافظ و پناهگاه لشکر باش.

نکته ادبی: درفش کاویانی نماد ملی و حماسی ایران است که همیشه شکوهی خاص به سپاه می‌بخشد.

بفرمود پس گستهم را که شو سپه را تو باش این زمان پیشرو

سپس به گستهم فرمان داد که برخیز و در این لحظه، پیشرو و سردار سپاه باش.

نکته ادبی: پیشرو به معنای فرمانده مقدم سپاه است.

ترا بود باید بسالارگاه نگه دار بیدار پشت سپاه

تو باید در جایگاه فرماندهی باشی و شبانه بیدار و مراقب پشت سپاه باشی.

نکته ادبی: سالارگاه به معنای جایگاه سالار یا مقر فرماندهی است.

سپه را بفرمود کز جای خویش نگر ناورید اندکی پای پیش

به همه سپاهیان فرمان داد که از جایگاه خود حتی یک قدم به جلو نیایند.

نکته ادبی: تعبیرِ ناورید اندکی پای پیش، کنایه از حفظ نظم و پرهیز از شتاب‌زدگی در حمله است.

همه گستهم را کنید آفرین شب و روز باشید بر پشت زین

همه گستهم را تشویق و تحسین کنید و شب و روز آماده رزم بر اسب باشید.

نکته ادبی: بر پشت زین بودن، استعاره از آمادگی دائم برای نبرد است.

برآمد خروش از میان سپاه گرفتند زاری بران رزمگاه

فریاد و خروشی از میان سپاه برآمد و همگی در آن میدان رزم، زاری و اندوه سر دادند.

نکته ادبی: خروش در اینجا ترکیبی از هیجان و غم و اضطرابِ پیش از نبرد است.

همه سربسر سوی او تاختند همی خاک بر سر برانداختند

همه یکپارچه به سوی او هجوم بردند و از شدت غم و حسرت، خاک بر سر ریختند.

نکته ادبی: خاک بر سر افشاندن در سنت قدیم نشانه سوگواری و نهایت غم بوده است.

که با پیر سر پهلوان سپاه کمر بست و شد سوی آوردگاه

زیرا گودرز که پهلوانِ پیر و باسابقه سپاه است، کمر به جنگ بست و عازم میدان شد.

نکته ادبی: پیر سر به معنای پیر و با تجربه است.

سپهدار پس گستهم را بخواند بسی پند و اندرز با او براند

سپس فرمانده سپاه، گستهم را فراخواند و پند و نصایح بسیاری به او گفت.

نکته ادبی: راندن در اینجا به معنای بیان کردن و جاری ساختن کلام است.

بدو گفت زنهار بیدار باش سپه را ز دشمن نگهدار باش

به او گفت مراقب باش و هوشیار بمان و سپاه را از گزند دشمن حفظ کن.

نکته ادبی: زنهار به معنای هشدار و زنهارباش (مواظب باش) است.

شب و روز در جوشن کینه جوی نگر تا گشاده ندارید روی

شب و روز در زره جنگی آماده باش و مراقب باش که غافلگیر نشوید.

نکته ادبی: گشاده داشتن روی، کنایه از غفلت و آماده‌باش نبودن است.

چو آغازی از جنگ پرداختن بود خواب را بر تو برتاختن

هنگامی که جنگ آغاز می‌شود، زمان خوابیدن و آسودن برای تو نیست.

نکته ادبی: پرداختن به آغاز جنگ، کنایه از شروع درگیری است.

همان چون سرآری بسوی نشیب ز ناخفتگان بر تو آید نهیب

همچنین زمانی که جنگ به پایان می‌رسد، باید مراقب باشی که دشمنِ بیدار، به تو شبیخون نزند.

نکته ادبی: نشیب در اینجا کنایه از پایان نبرد یا فروکش کردن آن است.

یکی دیده بان بر سر کوه دار سپه را ز دشمن بی اندوه دار

یک دیده‌بان بر بالای کوه بگمار تا سپاه را از نگرانی و حمله ناگهانی دشمن ایمن نگه داری.

نکته ادبی: بی‌اندوه داشتن، کنایه از تامین امنیت و آرامش سپاه است.

ور ایدونک آید ز توران زمین شبی ناگهان تاختن گر کمین

و اگر تورانیان شبانه قصد شبیخون یا کمین کردند، آمادگی داشته باش.

نکته ادبی: تاختن در اینجا به معنای هجوم سریع و غافلگیرانه است.

تو باید که پیکار مردان کنی بجنگ اندر آهنگ گردان کنی

تو باید با دلاوران دشمن بجنگی و در میدان نبرد، روحیه رزم‌آوری پهلوانان را زنده کنی.

نکته ادبی: پیکار مردان کنایه از نبرد رو در رو و شجاعانه است.

ور ایدونک از ما بدین رزمگاه بدآگاهی آید ز توران سپاه

و اگر از ما در این میدان رزم، خبر بدی از سپاه توران رسید،

نکته ادبی: بدآگاهی کنایه از خبرِ شکست یا فاجعه است.

که ما را به آوردگه برکشند تن بی سران مان بتوران کشند

که سپاه توران بر ما غلبه کردند و سرهایمان را از تن جدا کرده و به توران بردند،

نکته ادبی: تنِ بی‌سر، اشاره به اوج فاجعه و کشته شدن در جنگ دارد.

نگر تا سپه را نیاری بجنگ سه روز اندرین کرد باید درنگ

مراقب باش که سپاه را بی‌گدار به جنگ نیاوری، باید سه روز در این وضعیت صبر کنی.

نکته ادبی: درنگ کردن در شرایط استراتژیک، نشانه هوشمندی است.

چهارم خود آید بپشت سپاه شه نامبردار با پیل و گاه

روز چهارم، پادشاه نامدار همراه با تجهیزات و شکوه پادشاهی به پشت سپاه می‌آید.

نکته ادبی: پیل و گاه، کنایه از فیل و تخت پادشاهی و نماد قدرت شاه است.

چو گفتار گودرز زان سان شنید سرشکش ز مژگان برخ برچکید

وقتی گستهم سخنان گودرز را شنید، اشک از چشمانش بر چهره‌اش جاری شد.

نکته ادبی: سرشک به معنای اشک چشم است.

پذیرفت سر تا بسر پند اوی همی جست ازان کار پیوند اوی

تمام پندهای او را پذیرفت و برای موفقیت در آن ماموریت، به دنبال راهکار و پیوند با سخنان او بود.

نکته ادبی: پیوند جستن به معنای هماهنگ شدن با هدفِ گوینده است.

بسالار گفت آنچ فرمان دهی میان بسته دارم بسان رهی

به سالار گفت هرچه فرمان دهی، من همچون بنده‌ای مطیع، آماده اجرای آن هستم.

نکته ادبی: رهی به معنای بنده و غلام است که نشانه نهایت فروتنی در برابر فرمانده است.

پس از جنگ پیشین که آمد شکست که توران بران درد بودند پست

پس از نبردی که گذشت و در آن شکست خوردند، تورانیان از آن رنج و اندوه، خوار و ناتوان شده بودند.

نکته ادبی: پست شدن در اینجا به معنای فروریختن روحیه و شکست‌خوردگی است.

خروشان پدر بر پسر روی زد برادر ز خون برادر بدرد

پدران برای پسران و برادران برای برادران کشته‌شده، با گریه و زاری بر صورت خود می‌زدند.

نکته ادبی: روی زدن یا سیلی زدن، نشانه سوگ و ماتمِ شدید است.

همه سر بسر سوگوار و نژند دژم گشته از گشت چرخ بلند

همه سراپا سوگوار و غمگین بودند و از گردش روزگارِ ناموافق، افسرده و پریشان شده بودند.

نکته ادبی: دژم به معنای غمگین و افسرده است.

چو پیران چنان دید لشکر همه چو از گرگ درنده خسته رمه

وقتی پیران، لشکر را در آن وضعیت دید، همانند گله‌ای که گرگ آن را دریده و زخمی کرده است،

نکته ادبی: تشبیه ارتشِ شکست‌خورده به گله‌ای زخمی، اوجِ بی‌پناهی و ضعف آن‌ها را نشان می‌دهد.

سران را ز لشکر سراسر بخواند فراوان سخن پیش ایشان براند

سران و بزرگان سپاه را فراخواند و سخنان بسیاری برای آن‌ها بیان کرد.

نکته ادبی: سراسر به معنای همه و تمام افراد است.

چنین گفت کای کار دیده گوان همه سودهٔ رزم پیر و جوان

گفت ای پهلوانان کارآزموده که هم پیر و هم جوانِ شما در میدان رزم آزموده شده‌اید،

نکته ادبی: سودهٔ رزم کنایه از کسانی است که در جنگ‌ها فرسوده و آب‌دیده شده‌اند.

شما را بنزدیک افراسیاب چه مایه بزرگی و جاهست و آب

نزد افراسیاب چه اندازه مقام و بزرگی و آبرو دارید؟

نکته ادبی: آب در اینجا استعاره از آبرو و حیثیت است.

بپیروزی و فرهی کامتان بگیتی پراگنده شد نامتان

به خاطر پیروزی و شکوهی که داشتید، نام شما در جهان پیچیده و پرآوازه شده است.

نکته ادبی: فرهی در اینجا به معنای فرّه، شکوه و اقبال بلند است.

بیک رزم کآمد شما را شکست کشیدید یکسر ز پیکار دست

تنها با یک شکست در جنگ، همگی از مبارزه دست کشیدید؟

نکته ادبی: دست کشیدن از پیکار، کنایه از تسلیم شدن یا ناامیدی است.

بدانید یکسر کزین رزمگاه اگر بازگردد بسستی سپاه

بدانید که اگر از این میدان نبرد با سستی و عقب‌نشینی بازگردید،

نکته ادبی: سستی سپاه کنایه از ترس و فقدانِ اراده برای جنگ است.

پس اندر ز ایران دلاور سران بیایند با گرزهای گران

دلاوران ایرانی با گرزهای سنگین به تعقیب ما خواهند آمد.

نکته ادبی: گرز گران، نماد قدرت و سنگینیِ نیروی ضربتیِ ارتش ایران است.

یکی را ز ما زنده اندر جهان نبیند کس از مهتران و کهان

هیچ‌کس از بزرگان و کهتران ما در جهان زنده نخواهد ماند.

نکته ادبی: مهتران و کهان، اشاره به همه اقشار و طبقات ارتش از فرماندهان تا سربازان است.

برون کرد باید ز دلها نهیب گزیدن مرین غمگنان را شکیب

باید ترس را از دل‌ها بیرون کنید و صبوری و شکیبایی در برابر این غم را برگزینید.

نکته ادبی: نهیب به معنای ترس و هراس است که باید از دل پاک شود.

چنین داستان زد شه موبدان که پیروز یزدان بود جاودان

پادشاه دانا (پیران) چنین گفت که پیروزی همیشه با خواست خداست و جاودانه نیست.

نکته ادبی: شه موبدان کنایه از پیران است که به خردمندی و دانایی شهرت دارد.

جهان سربسر با فراز و نشیب چنینست تا رفتن اندر نهیب

جهان همیشه با فراز و نشیب همراه است و تا پایان عمر، همین ترس و اضطراب باقی است.

نکته ادبی: فراز و نشیب کنایه از گردش ایام و تغییرات اجتناب‌ناپذیر زندگی است.

کنون از بر و بوم و فرزند خویش که اندیشد از جان و پیوند خویش

الان دیگر چه کسی از جان و خانواده و سرزمین خود می‌ترسد؟

نکته ادبی: پیوند خویش کنایه از خانواده و بستگان است.

همان لشکر است این که از جنگ ما بپیچید و بس کرد آهنگ ما

این همان لشکری است که از جنگ ما ترسید و به ما حمله کرد.

نکته ادبی: بپیچید در اینجا به معنای ترسیدن و بازگشتن از جنگ است.

بدین رزمگه بست باید میان بکینه شدن پیش ایرانیان

در این میدان نبرد باید کمر همت ببندیم و برای انتقام به جنگ ایرانیان برویم.

نکته ادبی: کمر بستن کنایه از اراده قوی برای انجام کاری است.

چنین کرد گودرز پیمان که من سران برگزینم ازین انجمن

گودرز این پیمان را بست که من قهرمانان را از میان این انجمن برمی‌گزینم.

نکته ادبی: پیمان بستن نشان‌دهنده رسمیت یافتن قوانین نبرد است.

یکایک بروی اندر آریم روی دو لشکر برآساید از گفت و گوی

یک به یک در برابر هم قرار می‌گیریم تا هر دو لشکر از گفتگو و درگیری طولانی راحت شوند.

نکته ادبی: برآسودن در اینجا کنایه از پایانِ تنش و آشوبِ نبرد عمومی است.

گر ایدونک پیمان بجای آورید سران را ز لشکر بپای آورید

اگر به این پیمان عمل کنید، بزرگان سپاه را به میدان بیاورید.

نکته ادبی: بپای آوردن کنایه از به میدان آوردن و حاضر کردن در معرکه است.

وگر همگروه اندر آید بجنگ نباید کشیدن ز پیکار چنگ

و اگر همه با هم به جنگ بیایید، ما نیز از نبرد دوری نخواهیم کرد.

نکته ادبی: کشیدن چنگ از پیکار، کنایه از فرار از نبرد است.

اگر سر همه سوی خنجر بریم بروزی بزادیم و روزی مریم

اگر همه ما کشته شویم، مهم نیست؛ زیرا همه ما روزی به دنیا آمده‌ایم و روزی هم خواهیم مرد.

نکته ادبی: این بیت نشان‌دهنده دیدگاه فلسفی جبرگرایانه و پذیرش مرگ در فرهنگ حماسی است.

وگرنه سرانشان برآرم بدار دو رویه بود گردش روزگار

وگرنه سرهای بزرگان شما را به دار می‌آویزم، چرا که روزگار همیشه در حال تغییر است.

نکته ادبی: دو رویه بودنِ گردش روزگار، به معنای بی‌وفایی و تغییرِ مدامِ سرنوشت است.

اگر سر بپیچد کس از گفت من بفرمایمش سر بریدن ز تن

اگر کسی از فرمان من سرپیچی کند، دستور می‌دهم که سرش را از تن جدا کنند.

نکته ادبی: ترکیب 'سر بپیچد' در اینجا کنایه از نافرمانی و سرپیچی است.

گرفتند گردان بپاسخ شتاب که ای پهلوان رد افراسیاب

جنگجویان با شتاب پاسخ دادند: ای پهلوان، تو که ویرانگر قدرت افراسیابی.

نکته ادبی: گردان به معنای دلاوران و پهلوانان است.

تو از دیرگه باز با گنج خویش گزیدستی از بهر ما رنج خویش

تو مدت‌هاست که به خاطر گنج و منافع خود، رنج بسیاری را بر ما تحمیل کرده‌ای.

نکته ادبی: دیرگه شکل کهن دیری است که استفاده شده.

میان بسته بر پیش ما چون رهی پسر با برادر بکشتن دهی

مانند غلامی حلقه به گوش در برابر ما ایستاده‌ای و پسران و برادران ما را به کشتن می‌دهی.

نکته ادبی: میان بسته استعاره از خدمتگزاری و آماده بودن برای اطاعت است.

چرا سر بپیچیم ما خود کیییم چنین بندهٔ شه ز بهر چییم

چرا باید سرپیچی کنیم؟ مگر ما کیستیم؟ ما فقط بنده پادشاهیم و برای همین کار در اینجا هستیم.

نکته ادبی: پرسش انکاری در اینجا برای تاکید بر وفاداری و جایگاهِ بندگی است.

بگفتند وز پیش برخاستند بپیکار یکسر بیاراستند

این سخنان را گفتند و از جای برخاستند و همگی برای نبرد آماده شدند.

نکته ادبی: بیاراستند به معنای مهیا شدن و تجهیز کردن سپاه است.

همه شب همی ساختند این سخن که افگند سالار بیدار بن

تمام شب را به رایزنی گذراندند تا ببینند چه کسی می‌تواند این فرمانده بیدار و هوشیار (پیران) را شکست دهد.

نکته ادبی: افکندن بن کنایه از ریشه‌کن کردن و شکست دادن است.

بشبگیر آوای شیپور و نای ز پرده برآمد بهر دو سرای

هنگام سپیده‌دم، صدای شیپور و نای جنگی از دو طرف میدان نبرد بلند شد.

نکته ادبی: شبگیر به معنای هنگام سحر و اوایل صبح است.

نشستند بر زین سپیده دمان همه نامداران بباز و کمان

در آن صبح زود، همه نامداران سوار بر اسب شدند و کمان به دست گرفتند.

نکته ادبی: سپیده‌دمان اشاره به زمانِ آغازِ کنشِ حماسی است.

که از نعل اسبان تو گفتی زمین بپوشد همی چادر آهنین

از شدت سم‌کوب اسبان، زمین گویی چادری آهنین بر سر کشیده بود (چنان گرد و غبار برخاسته بود که زمین دیده نمی‌شد).

نکته ادبی: تشبیه گرد و غبار به چادر آهنین از تصویرسازی‌های درخشان فردوسی است.

سپهبد بلهاک و فرشیدورد چنین گفت کای نامداران مرد

سپهبدان، بلهاک و فرشیدورد، خطاب به مردان جنگجو چنین گفتند.

نکته ادبی: نام‌های خاص در اینجا برای تعیین هویت فرماندهانِ تورانی است.

شما را نگهبان توران سپاه همی بود باید بدین رزمگاه

شما باید در این میدان نبرد، نگهبان سپاه توران باشید.

نکته ادبی: رزمگاه محل تلاقی نیروهاست.

یکی دیده بان بر سر کوهسار نگهبان روز و ستاره شمار

یک دیده‌بان بر بالای کوه بگمارید تا هم مراقب روز باشد و هم ستاره‌ها را بشمارد (مراقب شب باشد).

نکته ادبی: ستاره‌شمار کنایه از کسی است که در شب نگهبانی می‌دهد.

گر ایدونک ما را ز گردان سپهر بد آید ببرد ز ما پاک مهر

اگر از گردش روزگار، شکست بر ما روی آورد و بخت از ما روی برگرداند.

نکته ادبی: گردان سپهر نمادی از تقدیرِ ناگزیر است.

شما جنگ را کس متازید زود بتوران شتابید برسان دود

شما زود به جنگ حمله نکنید و با شتاب و مثل دود (سریع) به سمت توران برگردید.

نکته ادبی: مانند دود شتافتن کنایه از سرعتِ بسیار زیاد است.

کزین تخمهٔ ویسگان کس نماند همه کشته شد جز شما بس نماند

چرا که از خاندان ویسگان کسی باقی نمانده و همه کشته شده‌اند و فقط شما باقی مانده‌اید.

نکته ادبی: تخمه به معنای نژاد و تبار است.

گرفتند مر یکدگر را کنار بدرد جگر برگسستند زار

یکدیگر را در آغوش گرفتند و از شدت درد و غم، جگرشان پاره شد.

نکته ادبی: درد جگر، استعاره از اندوه عمیق و جانکاه است.

برفتند و بس روی برگاشتند غریویدن و بانگ برداشتند

رفتند و روی از همدیگر برگرداندند و با صدای بلند گریستند.

نکته ادبی: بانگ برداشتن در اینجا به معنای زاری و شیون است.

پر از کینه سالار توران سپاه خروشان بیامد به آوردگاه

سالار سپاه توران در حالی که پر از کینه بود، خروشان به میدان نبرد آمد.

نکته ادبی: کینه در اینجا انگیزه اصلی جنگجوی حماسی است.

چو گودرز کشوادگان را بدید سخن گفت بسیار و پاسخ شنید

وقتی گودرز پهلوانانِ خاندان کشواد را دید، سخنان بسیاری با هم رد و بدل کردند.

نکته ادبی: کشوادگان به تبار گودرز اشاره دارد.

بدو گفت کای پر خرد پهلوان برنج اندرون چند پیچی روان

به او گفت: ای پهلوان خردمند، چرا این‌قدر روان خود را در رنج و سختی می‌اندازی؟

نکته ادبی: روان پیچیدن کنایه از زجر کشیدن و دغدغه داشتن است.

روان سیاوش را زان چه سود که از شهر توران برآری تو دود

کشتن و ویرانی در توران چه سودی برای روح سیاوش دارد؟

نکته ادبی: دود برآوردن استعاره از نابودی و ویرانگری است.

بدان گیتی او جای نیکان گزید نگیری تو آرام کو آرمید

او در آن جهان جایگاه نیکان را انتخاب کرد؛ تو چرا آرام نمی‌گیری که او (در آرامش) خفته است؟

نکته ادبی: اشاره به مرگ سیاوش و مقامِ معنوی او.

دو لشکر چنین پاک با یکدگر فگنده چو پیلان ز تن دور سر

دو لشکر با هم درگیر شدند و سرهای بسیاری از تن‌ها جدا شد و بر زمین افتاد.

نکته ادبی: تشبیه سربازان به پیلان (فیل‌ها) نشان‌دهنده قدرت و عظمت درگیر است.

سپاه دو کشور همه شد تباه گه آمد که برداری این کینه گاه

سپاه هر دو کشور در حال نابودی است؛ وقت آن رسیده که این میدان کینه و جنگ را جمع کنیم.

نکته ادبی: کینه گاه محلی است که در آن کینه‌توزی به جنگ می‌انجامد.

جهان سربسر پاک بی مرد گشت برین کینه پیکار ما سرد گشت

جهان به کلی از مردان خالی شد و اشتیاق ما برای این جنگِ کینه‌توزانه سرد شد.

نکته ادبی: سرد شدن کنایه از کم شدنِ حرارت و اشتیاق برای ادامه نبرد است.

ور ایدونک هستی چنین کینه دار ازان کوهپایه سپاه اندرآر

و اگر هنوز این‌قدر کینه‌توزی، سپاهت را از آن کوهپایه به میدان بیاور.

نکته ادبی: کوهپایه محل استقرار و کمین‌گاه احتمالی است.

تو از لشکر خویش بیرون خرام مگر خود برآیدت زین کینه کام

تو از سپاهت بیرون بیا تا شاید بتوانی از این نبرد به خواسته‌ات برسی.

نکته ادبی: کام یافتن در اینجا کنایه از پیروزی و انتقام‌جویی است.

بتنها من و تو برین دشت کین بگردیم و کین آوران همچنین

من و تو به تنهایی در این دشت نبرد با هم می‌جنگیم و کینه‌جویان دیگر هم (به نبرد تن‌به‌تن) می‌پردازند.

نکته ادبی: این پیشنهاد نشانه پهلوانی و اجتناب از کشتار عمومی است.

ز ما هرک او هست پیروزبخت رسد خود بکام و نشیند بتخت

هر کدام از ما که پیروز شد، به هدفش می‌رسد و به حکومت می‌رسد.

نکته ادبی: تخت نماد قدرت و پادشاهی است.

اگر من بدست تو گردم تباه نجویند کینه ز توران سپاه

اگر من به دست تو کشته شوم، سپاه توران دیگر حقِ کینه‌خواهی از تو را ندارد.

نکته ادبی: تبهی به معنای نابودی و مرگ است.

بپیش تو آیند و فرمان کنند بپیمان روان را گروگان کنند

آن‌ها نزد تو می‌آیند و تسلیم می‌شوند و با سوگند، جان خود را گرو می‌گذارند.

نکته ادبی: روان گروگان کردن کنایه از متعهد شدن با جان و دل است.

وگر تو شوی کشته بر دست من کسی را نیازارم از انجمن

و اگر تو به دست من کشته شوی، به هیچ‌کس از یاران تو آزار نخواهم رساند.

نکته ادبی: انجمن در اینجا به معنای گروه و یاران است.

مرا با سپاه تو پیکار نیست بریشان ز من نیز تیمار نیست

من با سپاه تو جنگی ندارم و هیچ دشمنی و کینه‌ای نسبت به آن‌ها ندارم.

نکته ادبی: تیمار به معنای غمخواری یا در اینجا کینه و دشمنی است.

چو گودرز گفتار پیران شنید از اختر همی بخت وارونه دید

وقتی گودرز سخنان پیران را شنید، بخت را وارونه و تیره و تار دید.

نکته ادبی: اختر در ادبیات کهن نماد بخت و سرنوشت است.

نخست آفرین کرد بر کردگار دگر یاد کرد از شه نامدار

ابتدا خدای جهان‌آفرین را ستایش کرد و سپس از شاه بزرگ ایران یاد کرد.

نکته ادبی: آفرین کردن به معنای ستایش کردن است.

بپیران چنین گفت کای نامور شنیدیم گفتار تو سربسر

به پیران گفت: ای پهلوان نامدار، همه سخنانت را شنیدم.

نکته ادبی: سربسر در اینجا به معنای تمام و کمال است.

ز خون سیاوش بافراسیاب چه سودست از داد سر برمتاب

با وجود خون سیاوش و (جنایت) افراسیاب، چه سودی در صلح است؟ از دادگری روی برنگردان.

نکته ادبی: سر برتافتن کنایه از انکار و روی گرداندن است.

که چون گوسفندش ببرید سر پر از خون دل از درد خسته جگر

چرا که او را مانند گوسفند سر بریدند؛ در حالی که دلی پر از خون و جگری خسته از درد داشت.

نکته ادبی: تشبیه کشته شدن سیاوش به گوسفند برای نشان دادن مظلومیت اوست.

ازان پس برآورد ز ایران خروش زبس کشتن و غارت و جنگ و جوش

پس از آن (واقعه)، از ایران صدای خروش و دادخواهی بلند شد، به خاطر کشتارها و غارت‌ها و جنگ‌های بسیار.

نکته ادبی: خروش در اینجا نماد قیام و اعتراض عمومی است.

سیاوش بسوگند تو سربداد تو دادی بخیره مر او را بباد

سیاوش به خاطر سوگند تو جان خود را داد و تو بیهوده او را به باد دادی (و نابود کردی).

نکته ادبی: به باد دادن کنایه از نابود کردن و از دست دادن است.

ازان پس که نزد تو فرزند من بیامد کشیدی سر از پند من

بعد از آن که فرزند من نزد تو آمد، سر از پند و نصیحت من پیچیدی.

نکته ادبی: سر کشیدن در اینجا به معنای نافرمانی و گوش ندادن است.

شتابیدی و جنگ را ساختی بکردار آتش همی تاختی

شتاب کردی و جنگ را آغاز کردی و مانند آتش به همه چیز حمله کردی.

نکته ادبی: تشبیه به آتش کنایه از تندی، ویرانگری و سرعتِ عمل است.

مرا حاجت از کردگار جهان برین گونه بود آشکار و نهان

خواسته من از خدای جهان این بود که آشکارا و نهان...

نکته ادبی: حاجت به معنای نیاز و خواسته‌ی قلبی است.

که روزی تو پیش من آیی بجنگ کنون آمدی نیست جای درنگ

که روزی تو در میدان جنگ پیش روی من بیایی؛ اکنون آن روز رسیده و جای درنگ نیست.

نکته ادبی: درنگ به معنای تأمل و وقت تلف کردن است.

به پیران سر اکنون به آوردگاه بگردیم یک با دگر بی سپاه

ای پیران، اکنون در این میدان نبرد، من و تو بدون سپاه با هم می‌جنگیم.

نکته ادبی: این بیت آغازِ رویاروییِ نهایی و تن‌به‌تن است.

سپهدار ترکان برآراست کار ز لشکر گزید آن زمان ده سوار

فرمانده ترکان کار را آماده کرد و از میان لشکر ده سوار را انتخاب کرد.

نکته ادبی: برآراستن در اینجا به معنای نظم دادن و آماده‌سازی برای رزم است.

ابا اسب و ساز و سلیح تمام همه شیرمرد و همه نیک نام

با اسب و تجهیزات جنگی کامل، که همگی شیرمرد و خوش‌نام بودند.

نکته ادبی: سلیح به معنای سلاح و ابزار جنگی است.

همانگه ز ایران سپه پهلوان بخواند آن زمان ده سوار جوان

همان لحظه، پهلوان سپاه ایران نیز ده سوار جوان را فراخواند.

نکته ادبی: جوان بودن برای سوارانِ گزینش‌شده، نشان‌دهنده توان و چالاکی است.

برون تاختند از میان سپاه برفتند یکسر به آوردگاه

از میان سپاه بیرون تاختند و همگی به سوی میدان نبرد رفتند.

نکته ادبی: آوردگاه واژه اصیل برای میدانِ جنگ و نبرد است.

که دیدار دیده بریشان نبود دو سالار زین گونه زرم آزمود

دو فرمانده‌ی لشکر (گودرز و پیران) به شیوه‌های گوناگون با یکدیگر جنگ را آزمودند، اگرچه پیش از آن، فرصت دیداری برایشان پیش نیامده بود.

نکته ادبی: «زرم آزمود» به معنای امتحان کردن شرایط نبرد و چیدمان نیروهاست.

ابا هر سواری ز ایران سپاه ز توران یکی شد ورا رزم خواه

برای هر سوارکار از سپاه ایران، در سپاه توران یک حریف و جنگ‌جوی قدرتمند تعیین شد تا با او مبارزه کند.

نکته ادبی: «رزم‌خواه» در اینجا به معنای هماورد و حریفِ جنگی است.

نهادند پس گیو را با گروی که همزور بودند و پرخاشجوی

سپس گیو را با گروی زره هم‌رزم کردند، چرا که هر دو از نظر قدرت بدنی و جنگ‌جویی، با یکدیگر برابر بودند.

نکته ادبی: «پرخاشجوی» استعاره از جنگ‌طلبی و شجاعت در میدان نبرد است.

گروی زره کز میان سپاه سراسر برو بود نفرین شاه

گروی زره کسی بود که در میان سپاهیان، سراسر وجودش آلوده به نفرین شاه (کیکاووس) بود.

نکته ادبی: «گروی زره» شخصیتی منفی در شاهنامه است که قاتل سیاوش محسوب می‌شود.

که بگرفت ریش سیاوش بدست سرش را برید از تن پاک پست

همان کسی که ریش سیاوش (شاهزاده‌ی مظلوم) را به دست گرفت و سرِ مبارکش را از تن پاکش جدا کرد.

نکته ادبی: اشاره به فاجعه‌ی کشته شدن سیاوش که کینه‌ی آن محرک اصلی این نبرد است.

دگر با فریبرز کاوس تفت چو کلباد ویسه بورد رفت

فریبرز (فرزند کاووس) که تندخو و دلاور بود، به مبارزه با کلباد (پسر ویسه) رفت.

نکته ادبی: «تفت» در اینجا به معنای تند و تیز و شتابان است.

چو رهام گودرز با بارمان برفتند یک با دگر بدگمان

رهامِ گودرز نیز با بارمان هم‌رزم شد و هر دو با بدگمانی و خشم به سوی یکدیگر رفتند.

نکته ادبی: «بدگمان» در اینجا به معنای کسی است که با نیتی تیره و شک‌آلود به دشمن می‌نگرد.

گرازه بشد با سیامک بجنگ چو شیر ژیان با دمنده نهنگ

گرازه با سیامک به جنگ پرداخت؛ گویی شیری خشمگین با نهنگی مهاجم در افتاده باشد.

نکته ادبی: تشبیه به شیر و نهنگ، نمادی از درگیری میان دو قدرت بزرگ و شکست‌ناپذیر است.

چو گرگین کارآزموده سوار که با اندریمان کند کارزار

همچنین گرگین که سواری کارآزموده و باتجربه است، به مبارزه با اندریمان شتافت.

نکته ادبی: «کارآزموده» صفت پهلوانان مجرب در میدان‌های نبرد است.

ابا بیژن گیو رویین گرد بجنگ از جهان روشنایی ببرد

بیژن با گیوِ رویین‌تن، چنان نبردی آغاز کرد که گویی روشنایی و امید را از جهان می‌ربود.

نکته ادبی: «رویین» به معنای تنومند و آسیب‌ناپذیر است که به کنایه از قدرت بالای جنگی استفاده شده است.

چو او خواست با زنگه شاوران دگر برته با کهرم از یاوران

سپس نوبت به جنگ زنگه شاوران رسید و پس از او برته با کهرم، از یارانِ پیران، به نبرد پرداخت.

نکته ادبی: نام‌های یاد شده، هر کدام نماینده‌ی تبار و جایگاه خود در لشکریان هستند.

چو دیگر فروهل بد و زنگله برون تاختند از میان گله

سپس فروهل و زنگله از میان صفوف لشکر بیرون تاختند و به رویارویی با یکدیگر پرداختند.

نکته ادبی: «گله» در اینجا استعاره از انبوه جمعیت لشکریان است.

هجیر و سپهرم بکردار شیر بدان رزمگاه اندر آمد دلیر

هجیر و سپهرم نیز که دلیری‌شان چون شیر بود، به آن میدان نبرد گام نهادند.

نکته ادبی: «بکردار شیر» تشبیهی کلاسیک برای بیان نهایتِ شجاعت است.

چو گودرز کشواد و پیران بهم همه ساخته دل بدرد و ستم

گودرز کشواد و پیران ویسه نیز با قلبی پر از درد و خشم نسبت به یکدیگر، آماده‌ی نبرد شدند.

نکته ادبی: اشاره به دو فرمانده‌ی اصلی که خود نیز در نهایت درگیر نبرد می‌شوند.

میان بسته هر دو سپهبد بکین چه از پادشاهی چه از بهر دین

هر دو سردار، کمر به انتقام بسته بودند؛ چه به خاطر پادشاهی و چه به خاطر خون‌خواهیِ دین و آیین سیاوش.

نکته ادبی: «میان بستن» کنایه از آمادگی کامل و عزم راسخ برای انجام کاری است.

بخوردند سوگند یک بادگر که کس برنگرداند از کینه سر

با یکدیگر سوگند یاد کردند که هیچ‌کدام از آن‌ها از میدانِ کینه‌توزی پا پس نکشد.

نکته ادبی: «برنگرداندن سر» استعاره از سستی نکردن و بازگشتن از عهد است.

بدان تا کرا گردد امروز کار که پیروز برگردد از کارزار

تا معلوم شود که امروز سرنوشت به نفع چه کسی رقم می‌خورد و چه کسی فاتح میدان خواهد بود.

نکته ادبی: «کار» در اینجا به معنای سرانجام و فرجامِ جنگ است.

دو بالا بداندر دو روی سپاه که شایست کردن بهرسو نگاه

دو جایگاه بلند در دو سوی سپاهیان وجود داشت که از هر جهت برای تماشا و نظارت مناسب بود.

نکته ادبی: «بالا» به معنای بلندی و جایگاه مرتفع است.

یکی سوی ایران دگر سوی تور که دیدار بودی بلشکر ز دور

یکی از آن مکان‌ها مشرف به سپاه ایران و دیگری مشرف به سپاه توران بود تا بتوان از دور نبرد را دید.

نکته ادبی: اشاره به تدبیر نظامی برای نظارت بر نبرد.

بپیش اندرون بود هامون و دشت که تا زنده شایست بر وی گذشت

پیش‌رویِ آن‌ها هامون (دشت هموار) قرار داشت که هر فرد زنده‌ای می‌توانست به راحتی از آن عبور کند.

نکته ادبی: «هامون» به معنای دشت وسیع است.

سپهدار گودرز کرد آن نشان که هر کو ز گردان گردنکشان

سپهدار گودرز نشانی تعیین کرد که هرگاه یکی از جنگ‌جویان دلاور و گردنکشِ ایرانی...

نکته ادبی: «گردنکش» به معنای دلاور و بزرگ‌زاده‌ای است که سرکشی و شجاعت دارد.

بزیر آورد دشمنی را چو دود درفشی ز بالا برآرند زود

توانست دشمن را مانند دود نابود کند و از پای درآورد، به سرعت پرچمی را بر بلندی برافرازد.

نکته ادبی: «بزیر آوردن دشمن» کنایه از کشتن یا شکست دادن حریف است.

سپهدار پیران نشانی نهاد ببالای دیگر همین کرد یاد

سپهدار پیران نیز نشانی همانند گودرز برای سپاه خود تعیین کرد تا به هنگام پیروزی نشان دهند.

نکته ادبی: اشاره به عدالت در شرایط رزم؛ هر دو طرف از یک قاعده‌ی یکسان پیروی می‌کردند.

ازآن پس بهامون نهادند سر بخون ریختن بسته گردان کمر

پس از آن، پهلوانانِ کمر به خون‌خواهی بسته، به سوی دشت هموار تاختند.

نکته ادبی: «کمر بستن» در اینجا دوباره تأکید بر آمادگی برای جنگ و انتقام است.

بتیغ و بگرز و بتیر و کمر همی آزمودند هرگونه بند

با شمشیر، گرز، تیر و کمند، شیوه‌های گوناگونِ نبرد را می‌آزمودند.

نکته ادبی: «بند» در اینجا به معنای حیله‌های جنگی و فنونِ رزمی است.

دلیران توران و کنداوران ابا گرز و تیغ و پرنداوران

دلاورانِ توران و جنگ‌جویانِ آن دیار، با گرز و شمشیر و زره‌های زرین به مبارزه پرداختند.

نکته ادبی: «پرند» پارچه‌ای نفیس و در اینجا اشاره به جامه یا زره‌ای است که با نقش‌ونگار آراسته شده.

که گر کوه پیش آمدی روز جنگ نبودی بر آن رزم کردن درنگ

آنان چنان مصمم بودند که اگر کوه نیز در مسیر جنگ قرار می‌گرفت، لحظه‌ای برای مبارزه درنگ نمی‌کردند.

نکته ادبی: اغراقِ حماسی برای نشان دادن قدرت و بی‌باکی پهلوانان.

همه دستهاشان فروماند پست در زور یزدان بریشان ببست

همه دست‌های آنان از کار افتاد و قدرت و توانشان، به اراده‌ی یزدان متوقف شد.

نکته ادبی: اشاره به تقدیرگرایی فردوسی؛ قدرت بشر در برابر اراده‌ی الهی ناچیز است.

بدان بلا اندر آویختند که بسیار بیداد خون ریختند

در آن بلا و آشوب درگیر شدند و خون‌های بسیاری به ناحق بر زمین ریختند.

نکته ادبی: «آویختن» در اینجا به معنای درگیر شدن و مبارزه کردن است.

فرومانده اسبان جنگی بجای تو گفتی که با دست بستست پای

اسب‌های جنگی در جای خود درمانده و بی‌حرکت بودند، گویی که پاهایشان را بسته باشند.

نکته ادبی: تصویری از سنگینی و دهشتِ میدان جنگ که حتی اسبان را نیز از پای درآورده است.

بریشان همه راستی شد نگون که برگشت روز و بجوشید خون

عدالت و راستی برای آنان رنگ باخت، چرا که روزگار برگشت و خون‌ها به جوش آمد.

نکته ادبی: تغییرِ احوال و برگشتنِ بخت، از کهن‌الگوهای شاهنامه است.

چنان خواست یزدان جان آفرین که گفتی گرفت آن گوان را زمین

اراده‌ی خداوندِ جان‌بخش چنان بود که گویی زمین آن پهلوانان را به درون خود می‌کشید.

نکته ادبی: اشاره به تقدیرِ الهی که هیچ پهلوانی توانِ گریز از آن را ندارد.

ز مردی که بودند با بخت خویش برآویختند از پی تخت خویش

آن پهلوانانی که به بخت و اقبالِ خود متکی بودند، برای حفظِ جایگاه و پادشاهی خویش با یکدیگر درآویختند.

نکته ادبی: «تخت» استعاره از قدرت و پادشاهی است.

سران از پی پادشاهی بجنگ بدادند جان از پی نام و ننگ

سرانِ سپاه برای پادشاهی می‌جنگیدند و جان خود را در راه نام و ننگ (افتخار) فدا کردند.

نکته ادبی: «نام و ننگ» تقابل میان افتخار و سرشکستگی در فرهنگ پهلوانی است.

دمان آمدند اندر آوردگاه ابا یکدگر ساخته کینه خواه

با خشم و هیاهو به میدان نبرد آمدند و با قلبی پر از کینه با یکدیگر روبرو شدند.

نکته ادبی: «دمان» به معنای خشمگین و پرهیاهو است.

نخستین فریبرز نیو دلیر ز لشکر برون تاخت برسان شیر

نخستین کسی که از لشکر بیرون تاخت و چون شیر به میدان آمد، فریبرزِ دلاور بود.

نکته ادبی: فریبرز به عنوان اولین پهلوان، جسارتِ آغاز نبرد را دارد.

بنزدیک کلباد ویسه دمان بیامد بزه برنهاده کمان

او خشمگین به سوی کلبادِ ویسه آمد، در حالی که کمان را آماده‌ی تیراندازی کرده بود.

نکته ادبی: «بزه برنهاده» یعنی زه را بر کمان قرار داده و آماده‌ی تیر زدن است.

همی گشت و تیرش نیامد چو خواست کشید آن پرنداور از دست راست

فریبرز به گرد او گشت اما تیر آن‌طور که می‌خواست به هدف نخورد، پس شمشیرِ تیز خود را از دست راست کشید.

نکته ادبی: «پرنداور» در اینجا به معنای دارنده شمشیر از جنس پرند (فولاد مرغوب) است.

برآورد و زد تیر بر گردنش بدو نیم شد تا کمرگه تنش

شمشیر را بالا برد و بر گردنِ کلباد فرود آورد، چنان که بدنش تا کمر به دو نیم شد.

نکته ادبی: توصیفی اغراق‌آمیز از قدرتِ شمشیرزنی فریبرز.

فرود آمد از اسب و بگشاد بند ز فتراک خویش آن کیانی کمند

از اسب فرود آمد و بندِ کمندِ کیانی را که به فتراک اسب بسته بود، باز کرد.

نکته ادبی: «فتراک» بندی چرمی است که به زین اسب می‌بندند و وسایل جنگی را به آن آویزان می‌کنند.

ببست از بر باره کلباد را گشاد از برش بند پولاد را

با آن کمند، کلباد را بر اسبش بست و بندهای زره پولادین او را گشود.

نکته ادبی: نشانی از پیروزی و به اسارت درآوردن یا غنیمت گرفتن حریف.

ببالا برآمد به پیروز نام خروشی برآورد و بگذارد گام

فریبرز با نام و آوازه‌ی پیروزی، گام‌های بلند و استواری برداشت.

نکته ادبی: نمایانگر افتخار و غرورِ پهلوان پس از پیروزی.

که سالار ما باد پیروزگر همه دشمن شاه خسته جگر

فریاد برآورد که ای کاش فرمانده‌ی ما همیشه پیروز باشد و تمام دشمنان شاه، مجروح و شکست‌خورده باشند.

نکته ادبی: دعای پیروزی، رسم رایج پهلوانان پس از نبرد.

و دیگر گروی زره دیو نیو برون رفت با پور گودرز گیو

سپس گروی زره که دیوی دلاور بود، برای نبرد با گیو (پسر گودرز) به میدان آمد.

نکته ادبی: «دیو نیو» یعنی پهلوان نیرومند که خوی دیو دارد.

بنیزه فراوان برآویختند همی زهر با خون برآمیختند

آن دو با نیزه به شدت با هم درگیر شدند و گویی زهرِ کینه‌توزی را با خون درآمیختند.

نکته ادبی: استعاره از شدتِ مبارزه و نیات پلید طرفین.

سناندار نیزه ز چنگ سوار فرو ریخت از هول آن کارزار

از شدتِ هول و هراس آن کارزار، نیزه‌ها از دست سواران رها شد و بر زمین ریخت.

نکته ادبی: توصیفی از شدتِ نبرد که سلاح‌ها کارایی خود را از دست می‌دهند.

کمان برگرفتند و تیر خدنگ یک اندر دگر تاخته چون پلنگ

سپس کمان‌ها را برداشتند و تیرهای خدنگ را بر هم باریدند، چنان که دو پلنگ به یکدیگر حمله می‌کردند.

نکته ادبی: تشبیه به پلنگ برای القای درندگی و چالاکیِ پهلوانان.

همی زنده بایست مر گیو را کز اسب اندر آرد گو نیو را

گیو می‌خواست گروی را زنده دستگیر کند تا بتواند او را از اسب سرنگون سازد.

نکته ادبی: تلاش برای اسیر کردن حریف، نشان‌دهنده‌ی توان برتر گیو است.

چنان بسته در پیش خسرو برد ز ترکان یکی هدیهٔ نو برد

سرانجام او را شکست‌خورده پیش خسرو (شاه ایران) برد، گویی هدیه‌ای تازه از ترکان برای او آورده است.

نکته ادبی: طنز تلخی در عبارت «هدیه نو» نهفته است؛ گروی زره قاتل سیاوش است و اسارت او نوعی رستگاری برای خاندان ایران است.

چو گیو اندر آمد گروی از نهیب کمان شد ز دستش بسوی نشیب

همان‌طور که گیو به گروی حمله‌ور شد، گروی از ترس و وحشت، کمان از دستش به سوی زمین افتاد.

نکته ادبی: «نشیب» به معنای پستی و زمین است که نشان‌دهنده‌ی فروافتادن قدرتِ حریف است.

سوی تیغ برد آن زمان دست خویش دمان گیو نیو اندر آمد بپیش

گیو در آن لحظه دست به سوی شمشیر برد و جنگجوی تورانی نیز با خشم و شتاب به سوی او تاخت.

نکته ادبی: واژه 'دمان' به معنای خروشان و با شتاب است.

عمودی بزد بر سر و ترگ اوی که خون اندر آمد ز تارک بروی

گیو ضربه‌ای با گرز بر سر و کلاه‌خودِ حریف فرود آورد، به گونه‌ای که خون از فرق سرش جاری شد.

نکته ادبی: ترگ به معنای کلاه‌خود و تارک به معنای فرق سر است.

همیدون ز زین دست بگذاردش گرفتش ببر سخت و بفشاردش

گیو بلافاصله او را از روی زین اسب بیرون کشید و محکم در آغوش گرفت و فشرد.

نکته ادبی: همیدون به معنای همان لحظه و بی درنگ است.

که بر پشت زین مرد بی توش گشت ز اسب اندر افتاد و بیهوش گشت

آن مرد تورانی که دیگر توان ایستادگی نداشت، از روی زین به زمین افتاد و بیهوش شد.

نکته ادبی: توش به معنای قوت، توان و ذخیره است.

فرود آمد از باره جنگی پلنگ دو دست از پس پشت بستش چو سنگ

گیو که همچون پلنگی جنگجو بود از اسب فرود آمد و دو دست حریف را از پشت چنان محکم بست که گویی به سنگی گره زده است.

نکته ادبی: باره در اینجا به معنای اسب است.

نشست از بر زین و او را بپیش دوانید و شد تا بر یار خویش

گیو بر اسب نشست و حریف را پیش روی خود دواند و نزد یاران خویش برد.

نکته ادبی: اشاره به بازگشت پیروزمندانه به جبهه خودی.

ببالا برآمد درفشی بدست بنعره همی کوه را کرد پست

گیو در حالی که پرچمی در دست داشت، فریادی چنان بلند کشید که گویی کوه را در هم شکست.

نکته ادبی: مبالغه برای نشان دادن ابهت و قدرت پهلوان.

به پیروزی شاه ایران زمین همی خواند بر پهلوان آفرین

او به پاس پیروزی شاه ایران، بر پهلوانان درود فرستاد و پیروزی را ستود.

نکته ادبی: آفرین خواندن کنایه از دعا و ستایش است.

سه دیگر سیامک ز توران سپاه بشد با گرازه به آوردگاه

در سومین نبرد، سیامک از سپاه توران به میدان آمد و با گرازه ایرانی روبرو شد.

نکته ادبی: گرازه نام پهلوان ایرانی است.

برفتند و نیزه گرفته بدست خروشان بکردار پیلان مست

آن دو دلاور نیزه به دست گرفتند و با خروشی همچون فیلان مست به سوی هم تاختند.

نکته ادبی: تشبیه به فیل مست برای نشان دادن خشم و قدرت.

پر از جنگ و پر خشم کینه وران گرفتند زان پس عمود گران

آندو که پر از کینه و خشم بودند، به جنگ پرداختند و گرزهای سنگین به کار گرفتند.

نکته ادبی: عمود گران همان گرز سنگین است.

چو شیران جنگی برآشوفتند همی بر سر یکدگر کوفتند

همچون دو شیر جنگجو، با خشم به هم حمله کردند و بر سر یکدیگر کوفتند.

نکته ادبی: تشبیه به شیر نشان‌دهنده شجاعت است.

زبانشان شد از تشنگی لخت لخت بتنگی فراز آمد آن کار سخت

از شدت جنگ، از تشنگی زبانشان خشک و تکه‌تکه شده بود و کار نبرد بسیار دشوار شد.

نکته ادبی: لخت لخت شدن زبان کنایه از شدت تشنگی و خشکی دهان است.

پیاده شدند و برآویختند همی گرد کینه برانگیختند

از اسب به زیر آمدند و پیاده با هم درگیر شدند و گرد و غبار کینه‌توزی را برانگیختند.

نکته ادبی: برآویختن به معنای گلاویز شدن و درگیر شدن است.

گرازه بزد دست برسان شیر مر او را چو باد اندر آورد زیر

گرازه همچون شیر به او دست انداخت و همچون باد، او را به زمین افکند.

نکته ادبی: تشبیه به باد نشان‌دهنده سرعت و قدرت است.

چنان سخت زد بر زمین کاستخوانش شکست و برآمد ز تن نیز جانش

آنچنان ضربه‌ای بر او وارد کرد که استخوان‌هایش خرد شد و جان از بدنش خارج گشت.

نکته ادبی: اشاره مستقیم به مرگ حریف.

گرازه هم آنگه ببستش باسب نشست از بر زین چو آذرگشسب

گرازه همان‌دم او را به اسب بست و همچون آذرگشسب (آتش مقدس) بر زین نشست.

نکته ادبی: آذرگشسب نام یکی از سه آتشکده مقدس که در اینجا استعاره از درخشش و قدرت است.

گرفت آنگه اسب سیامک بدست ببالا برآمد بکردار مست

گرازه اسب سیامک را گرفت و با حالتی سرمست از پیروزی بر اسب خود سوار شد.

نکته ادبی: مست در اینجا کنایه از شور و هیجان پیروزی است.

درفش خجسته بدست اندرون گرازان و شادان و دشمن نگون

او در حالی که درفش پیروزی در دست داشت، خرامان و شادمان بود و دشمن را سرنگون کرده بود.

نکته ادبی: نگون شدن کنایه از شکست خوردن است.

خروشان و جوشان و نعره زنان ابر پهلوان آفرین برکنان

با خروش و شادی و فریاد، بر پهلوانان آفرین می‌گفت.

نکته ادبی: تکرار واژه‌های خروشان و جوشان برای تأکید بر شادی پیروزی است.

چهارم فروهل بد و زنگله دو جنگی بکردار شیر یله

نبرد چهارم میان فروهل و زنگله بود که هر دو جنگجویانی شیردل بودند.

نکته ادبی: شیر یله به معنای شیر رها شده و قدرتمند است.

بایران نبرده بتیر و کمان نبد چون فروهل دگر بدگمان

در ایران کسی در تیراندازی با کمان، دلاورتر و بی‌رقیب‌تر از فروهل نبود.

نکته ادبی: نبرده در اینجا به معنای دلاور و قهرمان است.

چو از دور ترک دژم را بدید کمان را بزه کرد و اندر کشید

چون فروهل از دور حریف خشمگین را دید، کمان را زه کرد و آماده تیراندازی شد.

نکته ادبی: دژم به معنای خشمگین و غمگین است.

برآورد زان تیرهای خدنگ گرفته کمان رفت پیشش بجنگ

او تیرهای خدنگ را بیرون آورد و با کمان به سوی میدان جنگ پیش رفت.

نکته ادبی: خدنگ نوعی تیر است که از چوب درخت خدنگ ساخته می‌شد.

ابر زنگله تیرباران گرفت ز هر سو کمین سواران گرفت

او به سوی زنگله بارانی از تیر رها کرد و از هر سو او را در محاصره تیرهای خود گرفت.

نکته ادبی: تیرباران گرفتن کنایه از پرتاب متوالی تیر است.

خدنگی برانش برآمد چو باد که بگذشت بر مرد و بر اسب شاد

تیری همچون باد رها شد و هم به تن زنگله و هم به اسب او اصابت کرد.

نکته ادبی: باد نماد سرعت زیاد است.

بروی اندر آمد تگاور ز درد جدا شد ازو زنگله روی زرد

زنگله از شدت درد به خود پیچید و از اسب بر زمین افتاد و رنگ از چهره‌اش پرید.

نکته ادبی: تگاور در اینجا به معنای جنگجوی اسب‌سوار است.

نگون شد سر زنگله جان بداد تو گفتی همانا ز مادر نزاد

سر زنگله به خاک افتاد و جان سپرد، چنان‌که گویی هرگز زاده نشده بود.

نکته ادبی: کنایه از بی‌آثاری و زوال کامل مرگ.

فروهل فروجست و ببرید سر برون کرد خفتان رومی ز بر

فروهل به سرعت پیاده شد، سر او را برید و زره رومی‌اش را از تن او درآورد.

نکته ادبی: خفتان نوعی زره است.

سرش را بفتراک زین برببست بیامد گرفت اسب او را بدست

سر او را به بند زین بست و اسب حریف را نیز با خود برد.

نکته ادبی: فتراک بندی است که پشت زین اسب برای بستن شکار یا سر دشمن می‌بستند.

ببالا برآمد بسان پلنگ بخون غرقه گشته بر و تیغ و چنگ

فروهل همچون پلنگ به روی اسب پرید، در حالی که تن و سلاحش غرق در خون دشمن بود.

نکته ادبی: اشاره به سیمای یک جنگجوی پیروز.

درفش خجسته برآورد راست شده شادمان یافته هرچ خواست

درفش پیروزی را برافراشت و شادمان بود، چرا که به آنچه می‌خواست رسیده بود.

نکته ادبی: خجسته به معنای مبارک و فرخنده است.

خروشید زان پس که پیروز باد سر خسروان شاه فرخ نژاد

پس از آن فریاد زد که شاهنشاه ایران، آن پادشاه با اصالت، پیروز و سرافراز باشد.

نکته ادبی: سر خسروان اشاره به پادشاه بزرگان دارد.

به پنجم چو رهام گودرز بود که با بارمان او نبرد آزمود

پنجمین نبرد متعلق به رهام گودرز بود که به نبرد با بارمان برخاست.

نکته ادبی: رهام از پهلوانان نامدار است.

کمان برگرفتند و تیر خدنگ برآمد خروش سواران جنگ

هر دو کمان به دست گرفتند و صدای تیرهایشان فضای میدان جنگ را پر کرد.

نکته ادبی: تیر خدنگ نشان‌دهنده جنگاوری است.

کمانها همه پاک بر هم شکست سوی نیزه بردند چون باد دست

کمان‌هایشان در اثر شدت نبرد شکست و بلافاصله با سرعت باد به سوی نیزه رفتند.

نکته ادبی: باد نماد سرعت عمل پهلوانان است.

دو جنگی و هر دو دلیر و سوار هشیوار و دیده بسی کارزار

آندو جنگجویانی بودند که دلاور، سوارکار و در نبرد آزموده بودند.

نکته ادبی: هشیوار یعنی هشیار و دارای خرد جنگی.

بگشتند بسیار یک بادگر بپیچید رهام پرخاشخر

بسیار گرد هم چرخیدند تا راهی برای حمله بیابند و رهامِ پرخاشجو پیچ و تابی به کار داد.

نکته ادبی: پرخاشخر به معنای جنگ‌طلب و جسور است.

یکی نیزه انداخت بر ران اوی کز اسب اندر آمد بفرمان اوی

رهام نیزه‌ای به ران حریف زد که باعث شد او از فرمان و تسلط بر اسب خارج شود و به زمین بیفتد.

نکته ادبی: بفرمان اوی در اینجا کنایه از تسلط بر اسب است.

جدا شد ز باره هم آنگاه ترک ز اسب اندر افتاد ترک سترگ

در همان لحظه، آن جنگجوی ترک از اسب جدا شد و به زمین افتاد.

نکته ادبی: سترگ به معنای بزرگ و قدرتمند است.

بپشت اندرش نیزه ای زد دگر سنان اندر آمد میان جگر

رهام نیزه دیگری بر پشت او زد که تا قلبش نفوذ کرد.

نکته ادبی: سنان به معنای سر نیزه است.

فرود آمد از باره کرد آفرین ز دادار بر بخت شاه زمین

رهام از اسب فرود آمد و خداوند را برای بخت بلند شاه ایران سپاس گفت.

نکته ادبی: دادار به معنای پروردگار و آفریننده است.

بکین سیاوش کشیدش نگون ز کینه بمالید بر روی خون

او به کین‌خواهی خون سیاوش، جسد حریف را به خاک کشید و چهره‌اش را به خون آغشته کرد.

نکته ادبی: کین سیاوش انگیزه اصلی بسیاری از نبردها در شاهنامه است.

بزین اندر آهخت و بستش چو سنگ سر آویخته پایها زیر تنگ

او را به زین اسب بست، چنان‌که سرش آویزان و پاهایش تحت فشار بود.

نکته ادبی: تنگ در اینجا همان بندهای زین و اسب است.

نشست از بر زین و اسبش کشان بیامد دوان تا بجای نشان

بر زین نشست و اسب حریف را کشان‌کشان به سوی جایگاه خود برد.

نکته ادبی: جای نشان کنایه از اردوگاه خودی است.

ببالا برآمد شده شاد دل ز درد و غمان گشته آزاددل

او در حالی که شاد بود و از غم و رنج رهایی یافته بود، به سوی بالا (مرتبت و جایگاه) رفت.

نکته ادبی: ببالا برآمد کنایه از صعود به جایگاه یا مقام است.

به پیروزی شاه و تخت بلند بکام آمده زیر بخت بلند

او به پیروزی شاه و تخت بلندش، به آنچه می‌خواست رسیده بود.

نکته ادبی: بخت بلند استعاره از اقبال نیک و پیروزی است.

همی آفرین خواند سالار شاه ابر شاه کیخسرو و تاج و گاه

رهام سالار، برای شاه کیخسرو و تخت و تاجش آفرین می‌خواند.

نکته ادبی: گاه به معنای تخت پادشاهی است.

که پیروزگر شاه پیروز باد همه روزگارانش نوروز باد

او دعا می‌کرد که پادشاه همیشه پیروز باشد و روزگارش همواره همچون نوروز خجسته باشد.

نکته ادبی: نوروز نماد نو شدن و شادمانی است.

ششم بیژن گیو و رویین دمان بزه برنهادند هر دو کمان

در ششمین نبرد، بیژن گیو و رویین با خشم آماده شدند و هر دو کمان خود را زه کردند.

نکته ادبی: بزه برنهادن همان زه کردن کمان برای تیراندازی است.

چپ و راست گشتند یک با دگر نبد تیرشان از کمان کارگر

دو پهلوان به چپ و راست حرکت کردند تا فرصتی بیابند، اما تیرهایشان از کمان به هدف ننشست و کارساز نبود.

نکته ادبی: کارگر بودن به معنای تأثیرگذار بودن و به هدف خوردن است.

برومی عمود آنگهی پور گیو همی گشت با گرد رویین نیو

پس از آن، پسر گیو (بیژن) که پهلوان رویین‌تنِ تورانی را حریف بود، به سمت او رفت و با او گلاویز شد.

نکته ادبی: رویین‌تن وصفی برای پهلوانانی است که بدنی آسیب‌ناپذیر دارند.

بر آوردگه بر برو دست یافت زمین را بدرید و اندر شتافت

بیژن در میدان نبرد بر حریف چیره شد؛ چنان با قدرت زمین را شکافت و حمله کرد که گویی می‌خواست در دل زمین فرو رود.

نکته ادبی: شتافتن در اینجا به معنای حمله‌ی سریع و قاطع است.

زد از باد بر سرش رومی ستون فروریخت از ترگ او مغز و خون

بیژن با ضربتِ گرزِ سنگینِ خود بر سرِ حریف کوبید، به طوری که مغز و خون از کلاه‌خود او بیرون ریخت.

نکته ادبی: ترگ به معنای کلاه‌خود جنگی است.

به زین پلنگ اندرون جان بداد ز پیران ویسه بسی کرد یاد

حریف در همان حال که بر زین اسب بود، جان سپرد و در لحظات آخر به یاد پیران ویسه افتاد.

نکته ادبی: پلنگ در اینجا استعاره از اسبِ چابک و درنده است.

پس از پشت باره درآمد نگون همه تن پر آهن دهن پر ز خون

سپس پیکر بی‌جانِ حریف از پشت اسب واژگون شد؛ پیکرش غرق در زرهِ سنگین و دهانش پر از خون گشت.

نکته ادبی: باره به معنای اسب است.

ز اسب اندر آمد سبک بیژنا مر او را بکردار آهرمنا

بیژن به سرعت از اسب پیاده شد، مانند کسی که با دشمنِ کینه‌توز روبه‌روست.

نکته ادبی: آهرمنا به معنای اهریمن و کنایه از رفتار خشن و قاطع است.

کمند اندر افگند و بر زین کشید نبد کس که تیمار رویین کشید

بیژن کمند انداخت و پیکرِ رویین‌تن را به سمتِ زین اسب خود کشید؛ کسی نبود که به فریادِ آن پهلوان برسد.

نکته ادبی: تیمار کشیدن به معنای رسیدگی و یاری رساندن است.

برفت از پی سود مایه بباد هنوز از جوانیش نابوده شاد

آن پهلوانِ تورانی بی‌ثمر جان باخت، در حالی که هنوز جوانی‌اش به کمال نرسیده بود و از زندگی لذتی نبرده بود.

نکته ادبی: سودمایه به معنای حاصل و ثمره است.

بر اسبش بکردار پیلی ببست گرفت آنگهی پالهنگش بدست

بیژن پیکر او را مانندِ باری سنگین بر اسب بست و افسار اسب را در دست گرفت.

نکته ادبی: پالهنگ به معنای افسار و بندِ اسب است.

عنان هیون تگاور بتافت وز آن جایگه سوی بالا شتافت

بیژن اسبِ تندرو و نیرومند خود را برگرداند و از آن مکان به سمتِ جایگاهِ بلندِ سپاه خود بازگشت.

نکته ادبی: هیون به معنای اسبِ تندرو است.

بچنگ اندرون شیر پیکر درفش میان دیبه و رنگ خورده بنفش

بیژن در حالی که درفشِ شیرنشانِ خود را در دست داشت، میان پارچه‌های دیبای ارغوانی و بنفش، نمایان بود.

نکته ادبی: دیبه نوعی پارچه ابریشمی گران‌بها است.

چنینست کار جهان فریب پس هر فرازی نهاده نشیب

این است سرنوشتِ فریبنده‌ی دنیا؛ چرا که پس از هر بلندی و پیروزی، سرانجامی تلخ و فرودین در انتظار است.

نکته ادبی: فراز و نشیب استعاره از خوشی و ناخوشی روزگار است.

وز آن جایگه شد بجای نشان بنزدیک آن نامور سرکشان

بیژن از آن میدانِ نبرد به جایگاهِ تعیین‌شده بازگشت و نزدِ بزرگان و سرکردگان سپاه رسید.

نکته ادبی: جای نشان به معنای جایگاه مشخص یا اردوگاه است.

همی گفت پیروزگر باد شاه همیشه سر پهلوان با کلاه

بیژن می‌گفت: پادشاه پیروزمند باشد و پهلوانانِ ایران همیشه با عزت و سربلندی بمانند.

نکته ادبی: کلاه داشتن کنایه از عزت، بزرگی و سرافرازی است.

جهان پیش شاه جهان بنده باد همیشه دل پهلوان باد شاد

جهان در برابر پادشاهِ دادگر بنده و مطیع باشد و دلِ پهلوان همواره شاد و خرسند بماند.

نکته ادبی: شاه جهان در اینجا اشاره به کیخسرو است.

برون تاخت هفتم ز گردان هجیر یکی نامداری سواری هژیر

سپس هفتمین پهلوان از گردانِ ایرانی، یعنی هجیر که سواری نام‌آور و دلاور بود، به میدان تاخت.

نکته ادبی: هژیر به معنای نیک‌سیرت و دلاور است.

سپهرم ز خویشان افراسیاب یکی نامور بود با جاه و آب

حریفِ او سپهرم بود که از بستگانِ افراسیاب و پهلوانی نامدار و توانمند محسوب می‌شد.

نکته ادبی: جاه و آب کنایه از قدرت و احترام و اعتبار اجتماعی است.

ابا پور گودرز رزم آزمود که چون او بلشکر سواری نبود

سپهرم با پسر گودرز (هجیر) مبارزه کرد؛ چرا که در تمامِ سپاه، سواری به شایستگیِ او پیدا نمی‌شد.

نکته ادبی: رزم آزمودن به معنای جنگیدن و محک زدنِ قدرت است.

برفتند هر دو بجای نبرد برآمد ز آوردگه تیره گرد

هر دو به میدان نبرد رفتند و چنان تاختند که گرد و غبارِ تیره در میدان برانگیخته شد.

نکته ادبی: تیره گرد کنایه از شدتِ درگیری و سوارکاری است.

بشمشیر هر دو برآویختند همی زآهن آتش فروریختند

آن دو به جان هم افتادند و با شمشیر جنگیدند، به طوری که از برخوردِ آهن‌ها به یکدیگر، جرقه و آتش پراکنده می‌شد.

نکته ادبی: برآویختن به معنای درگیر شدن و مبارزه نزدیک است.

هجیر دلاور بکردار شیر بروی سپهرم درآمد دلیر

هجیرِ دلاور همچون شیرِ خشمگین بر سپهرم تاخت و بی‌باکانه با او روبه‌رو شد.

نکته ادبی: دلاور و شیر تداعی‌گر شجاعتِ بی‌حد است.

بنام جهان آفرین کردگار ببخت جهاندار با شهریار

هجیر نامِ خدای آفریننده را بر زبان آورد و از بختِ نیکِ شاهِ خود کمک خواست.

نکته ادبی: جهاندار در اینجا هم به خداوند و هم به شاه اشاره دارد.

یکی تیغ زد بر سر و ترگ اوی که آمد هم اندر زمان مرگ اوی

هجیر ضربتی با شمشیر بر سر و کلاه‌خودِ سپهرم وارد کرد که بلافاصله موجب مرگِ او شد.

نکته ادبی: هم اندر زمان به معنای بی‌درنگ و بلافاصله است.

درافتاد ز اسبش هم آنگه نگون بزاری و خواری دهن پر ز خون

سپهرم همان لحظه از روی اسب واژگون شد، در حالی که از روی خواری و زبونی، دهانش پر از خون بود.

نکته ادبی: خواری در برابرِ شکستِ پهلوان به کار رفته است.

فرود آمد از باره فرخ هجیر مر او را ببست از بر زین چو شیر

هجیرِ خجسته از اسب پیاده شد و حریفِ شکست‌خورده را همانندِ شیری که شکار خود را می‌بندد، بر زینِ اسب بست.

نکته ادبی: باره نام دیگر اسب است.

نشست از بر اسب و آن اسب اوی گرفته عنان و درآورده روی

هجیر بر اسبِ خود و اسبِ حریف سوار شد و عنانِ هر دو را به دست گرفته و به سوی سپاه بازگشت.

نکته ادبی: روی آوردن به معنای حرکت کردن به سمتِ مقصدی خاص است.

برآمد ببالا و کرد آفرین بران اختر نیک و فرخ زمین

هجیر به جایگاهِ بلند بازگشت و خداوند را ستایش کرد و به اخترِ نیک و سرزمینِ پربرکت درود فرستاد.

نکته ادبی: اخترِ نیک کنایه از طالع و بختِ مساعد است.

همی زور و بخت از جهاندار دید وز آن گردش بخت بیدار دید

هجیر نیرو و پیروزی را از سوی پروردگار می‌دید و این همه را نشانه‌ای از گردشِ خوشِ بخت و اقبالِ خود می‌دانست.

نکته ادبی: بختِ بیدار به معنای اقبالِ مساعد و آگاه است.

بهشتم ز گردان ناماوران بشد ساخته زنگهٔ شاوران

هشتمین پهلوان از گردانِ نامدار، زنگه از خاندانِ شاوران بود که به میدان آمد.

نکته ادبی: ساخته شدن در اینجا به معنای آماده شدن برای رزم است.

که همرزمش از تخم او خواست بود که از جنگ هرگز نه برکاست بود

حریفِ او کسی بود که از تبارِ خودش بود و در جنگ و مبارزه هرگز عقب‌نشینی نمی‌کرد.

نکته ادبی: از تخمِ او به معنای از تبار و دودمانِ او است.

گرفتند هر دو عمود گران چو او خواست با زنگهٔ شاوران

هر دو گرزهای سنگین خود را برداشتند تا با یکدیگر پیکار کنند.

نکته ادبی: عمود گران همان گرزِ سنگینِ جنگی است.

بگشتند ز اندازه بیرون بجنگ ز بس کوفتن گشت پیکار تنگ

آن دو چنان جنگیدند که فراتر از حدِ معمول بود؛ از بس بر هم ضربه زدند، میدان نبرد بر آن‌ها تنگ شد.

نکته ادبی: تنگ شدن میدان کنایه از شدت و نزدیک شدنِ درگیری است.

فروماند اسبان جنگی ز تگ که گفتی بتنشان نجنبید رگ

اسب‌های جنگی از شدتِ دویدن خسته شدند، چنان‌که گویی در رگ‌هایشان دیگر خونی جریان نداشت.

نکته ادبی: تگ به معنای دویدنِ سریع اسب است.

چو خورشید تابان ز گنبد بگشت بکردار آهن بتفسید دشت

هنگامی که خورشیدِ تابان در آسمان گذشت و به میانه رسید، دشتِ نبرد از شدتِ گرما همچون آهن گداخته شد.

نکته ادبی: گنبد کنایه از آسمان است.

چنان تشنه گشتند کز جای خویش نجنبید و ننهاد کس پای پیش

آن دو چنان تشنه شدند که دیگر از جای خود تکان نمی‌خوردند و هیچ‌کدام توان نداشت قدمی پیش بگذارد.

نکته ادبی: پای پیش نهادن کنایه از شروعِ حمله یا حرکتِ تهاجمی است.

زبان برگشادند یک بادگر که اکنون ز گرمی بسوزد جگر

با یکدیگر صحبت کردند که گرمای هوا چنان است که جگرهایمان می‌سوزد.

نکته ادبی: زبان برگشادن کنایه از آغازِ سخن گفتن است.

بباید برآسود و دم برزدن پس آنگه سوی جنگ بازآمدن

توافق کردند که کمی استراحت کنند و نفس تازه کنند و سپس مبارزه را ادامه دهند.

نکته ادبی: دم بر زدن کنایه از تنفس و استراحتِ کوتاه است.

برفتند و اسبان جنگی بجای فراز آوریدند و بستند پای

آن دو از اسب پیاده شدند و اسب‌های جنگی را در جایی بستند و مهار کردند.

نکته ادبی: بستنِ پای اسب کنایه از متوقف کردن و مهارِ آن برای استراحت است.

بسودگی باز برخاستند بپیکار کینه بیاراستند

پس از رفعِ خستگی، دوباره برخاستند و برای نبردِ کینه‌جویانه آماده شدند.

نکته ادبی: کینه بیاراستن کنایه از آماده شدن برای جنگ است.

بکردار آتش ز نیزه سوار همی گشت بر مرکز کارزار

آن سوارکاران با نیزه‌هایشان همچون آتش در مرکز میدان می‌چرخیدند و مبارزه می‌کردند.

نکته ادبی: مرکزِ کارزار کنایه از قلبِ میدان نبرد است.

بدآنگه که زنگه برو دست یافت سنان سوی او کرد و اندر شتافت

هنگامی که زنگه بر حریف چیره شد، نیزه را به سمت او گرفت و به سوی او حمله کرد.

نکته ادبی: سنان به معنای سرِ نیزه است.

یکی نیزه زد بر کمرگاه اوی کز اسبش نگون کرد و برزد بروی

زنگه نیزه‌ای به کمرگاهِ حریف زد که او را از اسب سرنگون کرد و بر زمین کوبید.

نکته ادبی: نگون کردن کنایه از شکست دادن و انداختن از اسب است.

چو رعد خروشان یکی ویله کرد که گفتی بدرید دشت نبرد

زنگه همچون رعدِ خروشان فریادی کشید که گویی صدای آن، دشتِ نبرد را شکافت.

نکته ادبی: ویله کردن به معنای فریادِ بلند کشیدن در میدان جنگ است.

فرود آمد از باره شد نزد اوی بران خاک تفته کشیدش بروی

زنگه از اسب پیاده شد و نزدِ حریف آمد و او را بر آن خاکِ داغ روی زمین کشید.

نکته ادبی: تفته به معنای داغ و گداخته است.

مر او را بچاره ز روی زمین نگون اندر افگند بر پشت زین

او را با ترفندی از روی زمین بلند کرد و وارونه بر پشت زینِ اسب انداخت.

نکته ادبی: چاره به معنای ترفند و نقشه رزمی است.

نشست از بر اسب و بالا گرفت بترکان چه آمد ز بخت ای شگفت

زنگه سوار بر اسب شد و پیروزی را به دست آورد؛ شگفتا که چه بر سرِ تورانیان از بختِ بد آمد.

نکته ادبی: بالا گرفتن کنایه از موفقیت و پیروزی است.

بران کوه فرخ برآمد ز پست یکی گرگ پیکر درفشی بدست

زنگه از پستیِ زمین به بالای تپه‌ای خجسته رفت، در حالی که درفشی با نقشِ گرگ در دست داشت.

نکته ادبی: گرگ‌ پیکر کنایه از نقشِ گرگ بر روی درفش (پرچم) است.

بشد پیش یاران و کرد آفرین ابر شاه و بر پهلوان زمین

او نزدِ یارانش رفت و به پادشاه و پهلوانِ ایران آفرین و درود فرستاد.

نکته ادبی: پهلوانِ زمین کنایه از بزرگترین پهلوانِ آن زمان است.

برون رفت گرگین نهم کینه خواه ابا اندریمان ز توران سپاه

سپس گرگینِ کینه‌خواه، همراه با اندریمان از سپاهِ توران، برای نبرد به میدان رفت.

نکته ادبی: کینه‌خواه وصفی برای پهلوانانی است که در پی انتقام یا پیروزی در نبرد هستند.

جهاندیده و کارکرده دو مرد برفتند و جستند جای نبرد

دو مردِ با تجربه و کارآزموده، به سوی میدان نبرد رفتند تا محل مناسبی برای جنگیدن پیدا کنند.

نکته ادبی: جهاندیده و کارکرده به معنای آزموده و با تجربه است.

بنیزه بگشتند و بشکست پست کمان برگرفتند هر دو بدست

آنان با نیزه به یکدیگر حمله کردند و چون نیزه‌ها شکست، کمان‌های خود را به دست گرفتند.

نکته ادبی: بشکست پست به معنای شکستنِ سلاحِ نیزه در اثر برخورد است.

ببارید تیر از کمان سران بروی اندر آورده کرگ اسپران

تیرها از کمان آن بزرگانِ جنگی باریدن گرفت و آن‌ها برای محافظت، سپرهایِ گاوپوست (کرگ) خود را در برابر خود قرار دادند.

نکته ادبی: کرگ به معنای پوست کرگدن یا نوعی سپر محکم از پوست است.

همی تیر بارید همچون تگرگ بران اسپر کرگ و بر ترک و ترگ

تیرها همچون بارانِ تگرگ بر سپرها و کلاه‌خودها و زره‌های یکدیگر فرود می‌آمد.

نکته ادبی: ترک و ترگ هر دو به کلاه‌خود و کلاه‌جنگی اشاره دارند.

یکی تیر گرگین بزد بر سرش که بردوخت با ترگ رومی برش

گرگین تیری بر سرِ حریف زد که کلاه‌خود رومی او را سوراخ کرد و در سرش نشست.

نکته ادبی: بردوخت کنایه از نفوذ کامل تیر و اتصال آن به سر است.

بلرزید بر زین ز سختی سوار یکی تیر دیگر بزد نامدار

سوارِ تورانی از شدت ضربه بر روی زین لرزید و گرگین تیر دیگری به او پرتاب کرد.

نکته ادبی: نامدار اشاره به همان پهلوان است که در حال نبرد است.

هم آنگاه ترک اندر آمد نگون ز چشمش برون آمد از درد خون

در همان لحظه، آن سوارِ تورانی سرنگون شد و از شدتِ درد، خون از چشمانش جاری گشت.

نکته ادبی: نگون به معنای سرنگون و واژگون است.

فرود آمد از باره گرگین چو گرد سر اندریمان ز تن دور کرد

گرگین به سرعت از اسب پایین آمد و سرِ اندریمان را از تنش جدا کرد.

نکته ادبی: باره در اینجا به معنای اسب است.

بفتراک بربست و خود برنشست نوند سوار نبرده بدست

سرِ بریده را به تسمه‌ی زین اسب بست و خود دوباره سوار بر اسب شد، در حالی که آن پهلوانِ پیروز، پیروزیِ بزرگی به دست آورده بود.

نکته ادبی: فتراک بند و تسمه‌ای است که به زین اسب می‌بستند.

بران تند بالا برآمد دمان همیدون ببازو بزه بر کمان

او خروشان به سمت بلندی رفت و همزمان زه کمانش را کشید.

نکته ادبی: دمان به معنای خروشان و پرهیاهو است.

بنیروی یزدان که او بد پناه بپیروز بخت جهاندار شاه

به کمک و یاریِ خداوند که همیشه پناهگاهِ اوست و به برکتِ بختِ بلندِ پادشاهِ جهان‌دار.

نکته ادبی: پیروز بخت اشاره به خوش‌عاقبتیِ شاه است.

چو پیروز برگشت مرد از نبرد درفش دلفروز بر پای کرد

هنگامی که آن مرد پیروز از نبرد بازگشت، درفشِ پرشکوهِ خود را برافراشت.

نکته ادبی: دلفروز به معنای روشن و تابان است.

دهم برته با کهرم تیغ زن دو خونی و هر دو سر انجمن

برته با کهرمِ تیغ‌زن روبرو شد؛ هر دو خون‌ریز و هر دو از بزرگانِ سپاه بودند.

نکته ادبی: سر انجمن کنایه از سرداران و بزرگان لشکر است.

همی آزمودند هرگونه جنگ گرفتند پس تیغ هندی بچنگ

آن دو هر نوع فنِ جنگی را آزمودند و سرانجام دست به شمشیرهای هندی بردند.

نکته ادبی: تیغ هندی استعاره از شمشیرهای بسیار برنده و گران‌بها است.

درفش همایون بدست اندرون تو گفتی بجنبد که بیستون

درفشِ باشکوه در دستش بود و چنان با قدرت حرکت می‌کرد که گویی کوه بیستون در حال جنبیدن است.

نکته ادبی: بیستون نماد استواری و کوه است.

یکایک بپیچید ازو برته روی یکی تیغ زد بر سر و ترگ اوی

برته از دستِ او گریخت و شمشیرش را بر سر و کلاه‌خودِ حریف فرود آورد.

نکته ادبی: بپیچید کنایه از مانور دادن و دفع حمله است.

که تا سینه کهرم بد و نیک گشت ز دشمن دل برته بی بیم گشت

تا آنکه ضربه به سینه کهرم رسید و سرنوشتِ نبرد مشخص شد؛ در این حال برته از دشمن هیچ ترسی نداشت.

نکته ادبی: بد و نیک گشت کنایه از مشخص شدن نتیجه کار و مرگ یا شکست است.

فرود آمد از اسب و او را ببست بران زین توزی و خود برنشست

از اسب پیاده شد، حریف را به اسارت بست، بر زینِ او نشست و به کار خود ادامه داد.

نکته ادبی: زین توزی به معنای زینی است که از چرم ساخته شده.

برآمد ببالا چو شرزه پلنگ خروشان یکی تیغ هندی بچنگ

او همچون پلنگی خشمگین به بلندی رفت، در حالی که شمشیری هندی در دست داشت و فریاد می‌کشید.

نکته ادبی: شرزه پلنگ کنایه از قدرت و خشم بسیار است.

درفش همایون بدست اندرون فگنده بران باره کهرم نگون

درفشِ همایون را در دست داشت و کهرم را از روی اسب به زیر افکند.

نکته ادبی: نگون‌سار و نگون به معنای واژگون است.

همی گفت شاهست پیروزگر همیشه کلاهش بخورشید بر

با خود می‌گفت که شاه پیروز است و همیشه تاجِ قدرت بر سرش تابناک باد.

نکته ادبی: خورشید بر بودن کلاه کنایه از والامقامی و شکوه است.

چو از روز نه ساعت اندر گذشت ز ترکان نبد کس بران پهن دشت

وقتی نه ساعت از روز گذشت، دیگر هیچ‌کس از ترکان در آن دشتِ وسیع باقی نمانده بود.

نکته ادبی: ساعت در اینجا اشاره به تقسیم‌بندی زمانی قدیم است.

کسی را کجا پروراند بناز برآید برو روزگار دراز

کسی که روزگار او را با ناز و نعمت پرورش می‌دهد، سرانجام روزگارِ درازی بر او می‌گذرد (و می‌میرد).

نکته ادبی: اشاره به گذر عمر و بی‌وفایی دنیا.

شبیخون کند گاه شادی بروی همی خواری و سختی آرد بروی

روزگار ناگهان در زمان شادی، شبیخون می‌زند و سختی و خواری به بار می‌آورد.

نکته ادبی: شبیخون استعاره از غافلگیری توسط مرگ یا تقدیر است.

ز باد اندر آرد دهدمان بدم همی داد خوانیم و پیدا ستم

روزگار همه چیز را از باد (هیچ) می‌سازد و به باد می‌دهد، ما آن را بخشش می‌نامیم اما حقیقتش ستم است.

نکته ادبی: دهدمان بدم استعاره از فانی بودن و هیچ بودنِ داشته‌های دنیوی است.

بتورانیان بر بد آن جنگ شوم به آوردگه کردن آهنگ شوم

این جنگِ شوم علیه تورانیان بود و آن‌ها با آهنگِ شومی به میدان نبرد آمدند.

نکته ادبی: آهنگ شوم کنایه از سرنوشتِ مرگبارِ آن‌هاست.

چنان شد که پیران ز توران سپاه سواری ندید اندر آوردگاه

وضعیت چنان شد که پیران در سپاه توران، دیگر هیچ سواری را در میدان نبرد نمی‌دید.

نکته ادبی: اشاره به نابودی کامل سپاه توران.

روان ها گسسته ز تنشان بتیغ جهان را تو گفتی نیامد دریغ

جان‌ها با شمشیر از تن‌ها جدا شده بود و گویی دنیا از این کشتار هیچ دریغی نداشت.

نکته ادبی: دریغ نداشتن کنایه از قساوت و بی‌رحمیِ روزگار است.

سپهدار ایران و توران دژم فراز آمدند اندران کین بهم

فرماندهانِ سپاه ایران و توران، خشمگین و غمگین، در این میدان نبرد به یکدیگر رسیدند.

نکته ادبی: دژم به معنای خشمگین و غمناک است.

همی برنوشتند هر دو زمین همه دل پر از درد و سر پر ز کین

هر دو بر زمین تاختند، در حالی که دلشان پر از اندوه و سرهایشان پر از کینه بود.

نکته ادبی: برنوشتند کنایه از تاختن و گذشتن از روی زمین است.

به آوردگاه سواران ز گرد فروماند خورشید روز نبرد

در میدان نبرد، از شدتِ گرد و غباری که سواران به پا کرده بودند، خورشید در آن روز پنهان شد.

نکته ادبی: مبالغه در وصف شدت نبرد.

بتیغ و بخنجر بگرز و کمند ز هر گونهٔ برنهادند بند

با شمشیر و خنجر و گرز و کمند، به هر طریقی که ممکن بود، یکدیگر را در بند می‌کشیدند.

نکته ادبی: برنهادند بند کنایه از به دام انداختن است.

فراز آمد آن گردش ایزدی از ایران بتوران رسید آن بدی

آن گردشِ الهی و تقدیرِ آسمانی فرا رسید و بدی از سوی ایران به تورانیان وارد شد.

نکته ادبی: گردش ایزدی اصطلاحی است برای اشاره به قضا و قدر.

ابا خواست یزدانش چاره نماند کرا کوشش و زور و یاره نماند

وقتی خواستِ خداوند بر چیزی تعلق بگیرد، دیگر هیچ چاره‌ای باقی نمی‌ماند، حتی اگر کسی کوشش و قدرتِ بسیار داشته باشد.

نکته ادبی: یاره به معنای توانایی و قدرت است.

نگه کرد پیران که هنگام چیست بدانست کان گردش ایزدیست

پیران نگریست و دانست که هنگامِ چیست و فهمید که این همان تقدیرِ الهی است.

نکته ادبی: زمانه فراز آمدن کنایه از رسیدنِ وقتِ مرگ است.

ولیکن بمردی همی کرد کار بکوشید با گردش روزگار

با این حال، او با مردانگی جنگید و با جریانِ سرنوشت مقابله کرد.

نکته ادبی: بمردی کار کردن به معنای شجاعانه عمل کردن است.

ازان پس کمان برگرفتند و تیر دو سالار لشکر دو هشیار پیر

پس از آن، هر دو سردارِ لشکر که پیرانی باهوش بودند، کمان و تیر برداشتند.

نکته ادبی: سالار لشکر به فرماندهان عالی‌رتبه گفته می‌شود.

یکی تیرباران گرفتند سخت چو باد خزان بر جهد بر درخت

تیربارانِ سختی را آغاز کردند، درست همانندِ بادِ خزان که بر درختان می‌وزد.

نکته ادبی: تشبیه تیرباران به باد خزان برای نشان دادن کثرت تیرها.

نگه کرد گودرز تیر خدنگ که آهن ندارد مر او را نه سنگ

گودرز به تیرِ تیز و برنده نگاه کرد؛ تیری که حتی سنگ و آهن هم نمی‌توانست جلوی آن را بگیرد.

نکته ادبی: خدنگ نام نوعی چوبِ تیرِ بسیار محکم است.

ببر گستوان برزد و بردرید تگاور بلرزید و دم درکشید

تیر به زره اصابت کرد و آن را درید؛ اسبِ تندرو لرزید و از حرکت ایستاد.

نکته ادبی: تگاور به معنای اسبِ تندرو و چالاک است.

بیفتاد و پیران درآمد بزیر بغلتید زیرش سوار دلیر

اسب افتاد و پیران به زیر آمد، سپس آن سوارِ دلاور بر زمین غلطید.

نکته ادبی: غلطیدن کنایه از واژگون شدنِ سوار پس از تیر خوردن.

بدانست کآمد زمانه فراز وزان روز تیره نیابد جواز

او دانست که زمانِ مرگش فرا رسیده و دیگر از این روزِ سیاه جان سالم به در نخواهد برد.

نکته ادبی: روز تیره کنایه از زمانِ مرگ و بدبختی است.

ز نیرو بدو نیم شد دست راست هم آنگه بغلتید و بر پای خاست

از شدت نیرو دست راستش ناتوان شد، اما همان لحظه دوباره بر پای خاست.

نکته ادبی: بد و نیم شدن دست کنایه از فلج شدن یا ناتوانیِ ناگهانی است.

ز گودرز بگریخت و شد سوی کوه غمی شد ز درد دویدن ستوه

پیران از گودرز گریخت و به سوی کوه رفت، در حالی که از دردِ دویدن بسیار غمگین و خسته بود.

نکته ادبی: ستوه به معنای به تنگ آمده و خسته است.

همی شد بران کوهسر بر دوان کزو بازگردد مگر پهلوان

او بر روی کوه می‌دوید، به این امید که شاید پهلوان (گودرز) از تعقیبِ او منصرف شود.

نکته ادبی: کوهسر به معنای قله یا دامنه‌ی کوه است.

نگه کرد گودرز و بگریست زار بترسید از گردش روزگار

گودرز نگاه کرد و زار زار گریست و از تغییراتِ روزگار ترسید.

نکته ادبی: گریستن گودرز نشان از شفقتِ پهلوانی و درکِ ناپایداریِ زندگی است.

بدانست کش نیست با کس وفا میان بسته دارد ز بهر جفا

دانست که روزگار با هیچ‌کس وفا ندارد و همیشه کمربندِ خود را برای ستم کردن به انسان بسته است.

نکته ادبی: میان بسته داشتن کنایه از آماده بودن برای ستم یا دشمنی کردن است.

فغان کرد کای نامور پهلوان چه بودت که ایدون پیاده دوان

گودرز فریاد زد که ای پهلوانِ نامدار، چه شد که این‌چنین پیاده و دوان هستی؟

نکته ادبی: ایدون به معنای این‌گونه و این‌طور است.

بکردار نخچیر در پیش من کجات آن سپاه ای سر انجمن

تو که همچون شکاری در برابر من هستی، پس سپاه و یارانِ تو کجا هستند؟

نکته ادبی: نخچیر به معنای شکار است.

نیامد ز لشکر ترا یار کس وزیشان نبینمت فریادرس

از لشکرت هیچ یاری به تو نرسید و من در میان آن‌ها کسی را نمی‌بینم که به فریادت برسد.

نکته ادبی: فریادرس به معنای یاور و کمک‌کننده است.

کجات آنهمه زور و مردانگی سلیح و دل و گنج و فرزانگی

گودرز به پیران می‌گوید: آن همه زور و بازو، سلاح‌های جنگی، دلیری، گنج‌های فراوان و خردمندی‌ات اکنون کجا رفته است؟

نکته ادبی: سلیح در اینجا به معنای سلاح و ابزار جنگی است و فرزانگی به معنای خرد و حکمت به کار رفته است.

ستون گوان پشت افراسیاب کنون شاه را تیره گشت آفتاب

تو که ستونِ استوارِ سپاهِ افراسیاب بودی، اکنون اقبالِ تو تیره گشته و بختِ تو روی‌گردان شده است.

نکته ادبی: تیره گشتن آفتاب کنایه از بدبختی و شکست و پایانِ حیات یا اقتدار است.

زمانه ز تو زود برگاشت روی بهنگام کینه تو چاره مجوی

روزگار خیلی زود از تو روی برگرداند؛ پس اکنون که هنگامِ انتقام و نبردِ نهایی است، به دنبالِ راهِ چاره و گریز نباش.

نکته ادبی: برگشتنِ رویِ زمانه، استعاره از تغییرِ وضعیتِ بخت و اقبال به سویِ زوال است.

چو کارت چنین گشت زنهار خواه بدان تات زنده برم نزد شاه

حالا که کارِ تو به اینجا رسیده، از من زنهار (امان) بخواه تا تو را زنده نزد شاه ببرم.

نکته ادبی: زنهار به معنای امان خواستن و پناه بردن است که در فضای حماسی برای تسلیم شدن به کار می‌رود.

ببخشاید از دل همی بر تو بر که هستس جهان پهلوان سربسر

او (شاه) با مهربانی بر تو خواهد بخشید، چرا که او در همه حال پهلوانِ جهان است.

نکته ادبی: سربسر در اینجا قیدِ تأکید است به معنایِ تمام و کمال.

بدو گفت پیران که این خود مباد بفرجام بر من چنین بد مباد

پیران به او گفت: چنین چیزی هرگز نباید رخ دهد؛ در پایانِ کار، چنین خواری و شکستی برای من روا نیست.

نکته ادبی: بد در اینجا به معنایِ بدنامی، ننگ یا سرنوشتِ شوم است.

ازین پس مرا زندگانی بود بزنهار رفتن گمانی بود

اگر پس از این قرار باشد زنده بمانم، آن هم به قیمتِ زنهار و امان گرفتن خواهد بود که برای من گمانی (شرم‌آور و غیرممکن) است.

نکته ادبی: گمان در اینجا به معنایِ شایسته نبودن یا در شأنِ خود ندانستن است.

خود اندر جهان مرگ را زاده ایم بدین کار گردن ترا داده ایم

ما در این جهان زاده شده‌ایم تا روزی بمیریم؛ من گردنِ خود را برای انجامِ این کارِ سرنوشت‌ساز به دستِ تقدیر سپرده‌ام.

نکته ادبی: گردن دادن کنایه از تسلیم شدن به قضا و قدر است.

شنیدستم این داستان از مهان که هرچند باشی بخرم جهان

از بزرگان شنیده‌ام که هرچقدر هم در این جهان بهره‌مند باشی و ثروت داشته باشی، باز هم نتیجه یکی است.

نکته ادبی: بخرم جهان استعاره از بهره‌مندی و مالکیتِ دنیوی است.

سرانجام مرگست زو چاره نیست بمن بر بدین جای پیغاره نیست

سرانجامِ کار مرگ است و گریزی از آن نیست؛ پس در این جایگاه، ملامت و سرزنشی برای من وجود ندارد.

نکته ادبی: پیغاره به معنایِ سرزنش، عیب‌جویی و ملامت است.

همی گشت گودرز بر گرد کوه نبودش بدو راه و آمد ستوه

گودرز پیرامونِ کوه می‌گشت و راهی به سوی پیران نمی‌یافت و از این بابت درمانده و خسته شد.

نکته ادبی: ستوه شدن به معنایِ درمانده، خسته و عاجز شدن است.

پیاده ببود و سپر برگرفت چو نخچیربانان که اندر گرفت

او پیاده شد و سپر بر گرفت، درست مانند شکارچیانی که به کمینِ نخجیر می‌نشینند.

نکته ادبی: نخچیربان به معنایِ شکاربان و صیاد است.

گرفته سپر پیش و ژوپین بدست ببالا نهاده سر از جای پست

سپر را پیشِ رو گرفت و ژوپین (نیزه کوتاه) در دست داشت و سرش را از جایِ پست به جایِ بلندتر کشانید.

نکته ادبی: ژوپین نوعی نیزه‌یِ کوتاه و سبک برای پرتاب کردن است.

همی دید پیران مر او را ز دور بست از بر سنگ سالار تور

پیران او را از دور می‌دید که بر رویِ سنگ‌هایِ کوه ایستاده است.

نکته ادبی: سالارِ تور کنایه از پیران است که از سرانِ توران بود.

بینداخت خنجر بکردار تیر بیامد ببازوی سالار پیر

پیران خنجری مانندِ تیر پرتاب کرد که به بازویِ پهلوانِ پیر (گودرز) اصابت کرد.

نکته ادبی: بکردارِ تیر تشبیه است برای توصیفِ سرعت و دقتِ پرتابِ خنجر.

چو گودرز شد خسته بر دست اوی ز کینه بخشم اندر آورد روی

وقتی گودرز از ناحیه دست زخمی شد، از رویِ خشم و کینه به سوی او رو کرد.

نکته ادبی: خسته در زبانِ شاهنامه به معنایِ مجروح و زخمی است.

بینداخت ژوپین بپیران رسید زره بر تنش سربسر بردرید

گودرز ژوپین را پرتاب کرد که به پیران رسید و زرهِ او را به طورِ کامل درید.

نکته ادبی: سربسر در اینجا قیدِ تأکید برایِ میزانِ نفوذِ نیزه است.

ز پشت اندر آمد براه جگر بغرید و آسیمه برگشت سر

نیزه از پشتِ او وارد شد و به جگرش رسید؛ پیران فریادی کشید و از شدتِ درد سرش گیج رفت.

نکته ادبی: آسیمه‌سر شدن به معنایِ سرگشته و مضطرب شدن از شدتِ درد یا حیرت است.

برآمدش خون جگر بر دهان روانش برآمد هم اندر زمان

خونِ جگرش بر دهان آمد و در همان لحظه جانش از بدن خارج شد.

نکته ادبی: روان برآمدن کنایه از درگذشتن و جان سپردن است.

چو شیر ژیان اندر آمد بسر بنالید با داور دادگر

گودرز همچون شیری خشمگین بر بالینِ او حاضر شد و با خداوندِ دادگر به راز و نیاز پرداخت.

نکته ادبی: شیر ژیان تشبیه برایِ توصیفِ قدرت و صلابتِ گودرز در میدانِ نبرد است.

بران کوه خارا زمانی طپید پس از کین و آوردگاه آرمید

پیران بر آن کوهِ سخت مدتی لرزید و سپس پس از کینه‌توزی‌ها و میدانِ جنگ، آرام گرفت.

نکته ادبی: خارا استعاره از کوهِ سنگی و سخت است.

زمانه بزهراب دادست چنگ بدرد دل شیر و چرم پلنگ

روزگار سرنوشتِ زهراب (نامِ دیگرِ پیران یا به قولی اشاره به فرزندِ او) را به چنگ آورده و دلِ شیر و پوستِ پلنگ را می‌درد (کنایه از نابود کردنِ پهلوانان).

چنینست خود گردش روزگار نگیرد همی پند آموزگار

گردشِ روزگار چنین است و هیچ عبرت‌آموزی از آن پند نمی‌گیرد.

نکته ادبی: این بیت نشان‌دهنده‌یِ فلسفه‌یِ جبرِ تاریخی در شاهنامه است.

چو گودرز بر شد بران کوهسار بدیدش بر آن گونه افگنده خوار

وقتی گودرز به بالایِ کوه رسید، او (پیران) را دید که خوار و بی‌جان بر زمین افتاده است.

نکته ادبی: خوار در اینجا به معنایِ بدونِ جاه و جلال و در حالتِ ناتوانی است.

دریده دل و دست و بر خاک سر شکسته سلیح و گسسته کمر

دلش دریده، دستش بر زمین و سرش بر خاک بود؛ سلاحش شکسته و کمرش گسسته بود.

نکته ادبی: کمر گسستن استعاره از شکستِ نهایی و بی‌قدرت شدنِ پهلوان است.

چنین گفت گودرز کای نره شیر سر پهلوانان و گرد دلیر

گودرز این‌گونه گفت: ای شیرِ نر، ای سرآمدِ پهلوانان و دلاورِ بزرگ.

نکته ادبی: نره‌شیر لقبِ افتخاری برای پهلوانانِ بزرگ است.

جهان چون من و چون تو بسیار دید نخواهد همی با کسی آرمید

جهان چون من و تو بسیار دیده است و با هیچ‌کس در این دنیا آرام و قرار نمی‌گیرد.

نکته ادبی: اشاره به فانی بودنِ حیات و بی‌وفاییِ دنیا.

چو گودرز دیدش چنان مرده خوار بخاک و بخون بر طپیده بزار

وقتی گودرز او را آن‌گونه مرده و خوار دید که با زاری در خونِ خود می‌تپد.

نکته ادبی: مرده‌خوار کنایه از پیکری است که به حالِ خود رها شده و شکوهِ پیشین را ندارد.

فروبرد چنگال و خون برگرفت بخورد و بیالود روی ای شگفت

چنگال (انگشتان) خود را در خونِ او فرو برد و با آن خون، چهره‌اش را آلوده کرد؛ شگفتا که این چه کاری بود.

نکته ادبی: این عمل گودرز، آیینی برایِ کین‌خواهیِ سیاوش است که با آغشته کردنِ صورت به خونِ دشمن، به نوعی انتقام را محقق می‌کند.

ز خون سیاوش خروشید زار نیایش همی کرد بر کردگار

برایِ خونِ سیاوش با زاری خروشید و به درگاهِ خداوند نیایش کرد.

نکته ادبی: خروشیدن در اینجا به معنایِ فریادِ دادخواهی است.

ز هفتاد خون گرامی پسر بنالید با داور دادگر

برایِ خونِ آن هفتاد پسرِ گرامی (اشاره به کشته‌شدگانِ ایرانی) با خداوندِ دادگر نالید.

نکته ادبی: داورِ دادگر صفتِ خداوند به عنوانِ قاضیِ عادل است.

سرش را همی خواست از تن برید چنان بدکنش خویشتن را ندید

خواست سرش را از تن جدا کند، اما خویِ پهلوانی‌اش (جوانمردی) مانع از انجامِ این کارِ بد شد.

نکته ادبی: بدکنش در اینجا به معنایِ کاری ناپسند و دور از شأنِ انسانی است.

درفی ببالینش بر پای کرد سرش را بدان سایه برجای کرد

درفشِ خود را بر بالینِ او بر پا کرد و سرِ او را در سایه‌یِ آن پرچم قرار داد.

نکته ادبی: برپاییِ درفش بر بالین، نشان‌دهنده‌یِ حرمتِ نهادن به پهلوانِ شکست‌خورده است.

سوی لشکر خویش بنهاد روی چکان خون ز بازوش چون آب جوی

سویِ لشکرِ خود بازگشت، در حالی که خون از بازویش همچون آبِ جوی روان بود.

نکته ادبی: تشبیه به آبِ جوی برایِ نشان دادنِ شدتِ خونریزیِ زخمِ گودرز است.

همه کینه جویان پرخاشجوی ز بالا بلشکر نهادند روی

همه کینه‌جویان و جنگجویان از کوه به سویِ لشکر حرکت کردند.

نکته ادبی: پرخاش‌جوی صفتی برایِ رزمندگانِ آماده به جنگ است.

ابا کشتگان بسته بر پشت زین بریشان سرآورده پرخاش و کین

در حالی که کشته‌شدگانِ دشمن را بر پشتِ زینِ اسب بسته بودند و خشم و کینه را با خود می‌آوردند.

نکته ادبی: سر آوردن به معنایِ پیروزی و به بند کشیدنِ دشمن است.

چو با کینه جویان نبد پهلوان خروشی برآمد ز پیر و جوان

چون پهلوان (گودرز) همراهِ کینه‌جویان نبود، فریادی از پیر و جوان برخاست.

نکته ادبی: فریادِ پیر و جوان کنایه از نگرانیِ عمومِ لشکر برایِ سرنوشتِ گودرز است.

که گودرز بر دست پیران مگر ز پیری بخون اندر آورد سر

گمان می‌کردند که شاید گودرز به دستِ پیران، به خاطرِ پیری در خون غلتیده باشد.

نکته ادبی: خون اندر آوردنِ سر کنایه از کشته شدن است.

همی زار بگریست لشکر همه ز نادیدن پهلوان رمه

تمامِ لشکر برایِ ندیدنِ پهلوانِ خود به زاری گریستند.

نکته ادبی: رمه در اینجا استعاره از سپاهیانِ مطیع و همراهِ پهلوان است.

درفشی پدید آمد از تیره گرد گرازان و تازان بدشت نبرد

درفشی از میانِ گرد و غبار پدیدار شد که با غرور و شتاب در دشتِ نبرد حرکت می‌کرد.

نکته ادبی: گرازان و تازان توصیفِ حرکتِ پرچم و اسب‌هاست.

برآمد ز لشکرگه آوای کوس همی گرد بر آسمان داد بوس

از اردوگاه صدایِ کوس (طبلِ جنگ) بلند شد و گویی گرد و غبارِ نبرد به آسمان بوسه می‌زد.

نکته ادبی: آرایه تشخیص برایِ بوسیدنِ آسمان توسطِ گرد و غبار به کار رفته است.

بزرگان بر پهلوان آمدند پر از خنده و شادمان آمدند

بزرگان به استقبالِ پهلوان آمدند و پر از خنده و شادی بودند.

نکته ادبی: شادمانی پس از نگرانی نشان‌دهنده‌یِ بازگشتِ پیروزی است.

چنین گفت لشکر مگر پهلوان ازو بازگردید تیره روان

لشکر پرسید: مگر پهلوان (گودرز) شکست خورده و ناامید بازگشته است؟

نکته ادبی: تیره روان بودن کنایه از غمگین بودن و ناامیدی است.

که پیران یکی شیردل مرد بود همه ساله جویای آورد بود

چرا که پیران مردی شیردل بود و همیشه در پیِ میدانِ نبرد بود.

نکته ادبی: شیردل بودن صفتی برای شجاعتِ پیران است، حتی اگر دشمن باشد.

چنین یاد کرد آن زمان پهلوان سپرده بدو گوش پیر و جوان

در آن لحظه پهلوان (گودرز) ماجرا را برایِ همه بازگو کرد، در حالی که همه گوش به سخنانِ او سپرده بودند.

نکته ادبی: گوش سپردن کنایه از توجه و احترامِ کامل به سخنران است.

بانگشت بنمود جای نبرد بگفت آنک با او زمانه چه کرد

با انگشت جایِ نبرد را نشان داد و گفت که روزگار با پیران چه کرد.

نکته ادبی: زمانه در اینجا فاعلی برایِ سرنوشتِ مرگبار است.

برهام فرمود تا برنشست بوردن او میان را ببست

به رهام دستور داد تا سوار بر اسب شود و او برایِ رفتن آماده شد.

نکته ادبی: میان بستن کنایه از آماده شدن برای کاری بزرگ و دشوار است.

بدو گفت او را بزین برببند بیاور چنان تازیان بر نوند

به او گفت که جنازه را بر زین ببند و تازیان (به سرعت) آن را بیاور.

نکته ادبی: نوند به معنای اسبِ تندرو و تیزپا است.

درفش و سلیحش چنان هم که هست بدرع و میانش مبر هیچ دست

درفش و سلاحش را همان‌طور که هست بگذار و دست به زره و میانش نزن (به آن بی‌احترامی نکن).

نکته ادبی: دست مبر کنایه از پرهیز از غارت یا اهانت به پیکرِ دشمن است.

بران گونه چون پهلوان کرد یاد برون تاخت رهام چون تندباد

هنگامی که پهلوان این‌گونه فرمان داد، رهام همچون تندباد برای انجام مأموریت تاخت.

نکته ادبی: چون تندباد تشبیه برای نشان دادنِ سرعتِ بسیار زیادِ رهام است.

کشید از بر اسب روشن تنش بخون اندرون غرقه بد جوشنش

پیکر بی‌جانِ او را از روی اسب پایین کشیدند، در حالی که زره‌اش از خونِ فراوان کاملاً غرق شده بود.

چنان هم ببستش بخم کمند فرود آوریدش ز کوه بلند

سپس پیکر را با بند و کمند محکم بستند و از آن کوه بلند به پایین آوردند.

درفشش چو از جایگاه نشان ندیدند گردان گردنکشان

وقتی پهلوانان نامدار دیگر درفش و نشان دشمن را در جایگاه اصلی‌شان ندیدند، متوجه شکست کامل آنان شدند.

همه خواندند آفرین سربسر ابر پهلوان زمین دربدر

همه یک‌صدا و از صمیم قلب، گودرز را که پهلوانِ دلاورِ این سرزمین بود، ستودند.

که ای نامور پشت ایران سپاه پرستندهٔ تخت تو باد ماه

و او را خطاب قرار دادند که ای تکیه‌گاه و پشتیبانِ سپاه ایران، امیدواریم که دولت و پادشاهی تا ابد از آنِ تو باشد.

فدای سپه کرده ای جان و تن بپیری زمان روزگار کهن

تو در این سن و سال و در روزگار کهولت، جان و تن خود را خالصانه فدای سپاه و میهن کردی.

چنین گفت گودرز با مهتران که چون رزم ما گشت زین سان گران

گودرز خطاب به بزرگان گفت: حالا که نبرد ما این‌چنین طولانی و سخت و فرسایشی شد،

مرا در دل آید که افراسیاب سپه بگذراند بدین روی آب

نگرانم که افراسیاب از این موقعیت استفاده کند و سپاه خود را از آب بگذرد و به ما حمله کند.

سپاه وی آسوده از رنج و تاب بمانده سپاهم چنین در شتاب

زیرا سپاه او تازه و آسوده است، اما سپاه من در این میدانِ نبرد، خسته و در شتابِ زیاد است.

ولیکن چنین دارم امید من که آید جهاندار خورشید من

با این همه، امید من این است که کی‌خسرو، پادشاه جهان و خورشیدِ بختِ من، از راه برسد.

بیفروزد این رزمگه را بفر بیارد سپاهی بنو کینه ور

او با فرّ و شکوهِ پادشاهی‌اش این میدانِ رزم را روشن می‌کند و سپاهی تازه و کینه‌خواه با خود می‌آورد.

یکی هوشمندی فرستاده ام بس شاه را پندها داده ام

من پیش‌تر فرستاده‌ای خردمند نزد شاه فرستاده و پندهای لازم را به او داده‌ام.

که گر شاه ترکان بیارد سپاه نداریم پای اندرین کینه گاه

که اگر پادشاه ترکان سپاهش را گسیل داشت، ما به تنهایی توان ایستادگی در این میدانِ نبرد را نداریم.

گمانم چنانست کو با سپاه بیاری بیاید بدین رزمگاه

گمانم چنان است که او با سپاهش برای یاریِ ما به این رزمگاه خواهد آمد.

مر این کشتگان را برین دشت کین چنین هم بدارید بر پشت زین

شما این کشته‌شدگان را بر پشت اسب‌ها بگذارید و همین‌گونه به سمت ما حمل کنید.

کزین کشتگان جان ما بیغمست روان سیاوش زین خرمست

زیرا با دیدن این کشته‌ها، غمِ جان ما زدوده می‌شود و روان سیاوش نیز از این خرمی و انتقام شادمان می‌گردد.

اگر هم چنین نزد شاه آوریم شود شاد و زین پایگاه آوریم

اگر این کشته‌ها را نزد شاه ببریم، او شادمان خواهد شد و ما هم از این وضعیت و جایگاه خلاص می‌شویم.

که آشوب ترکان و ایرانیان ازین بد کجا کم شد اندر میان

تا شاه ببیند که این آشوب و درگیری میان ترکان و ایرانیان، چگونه به پایان رسید.

همه یکسره خواندند آفرین که بی تو مبادا زمان و زمین

همگی یک‌صدا گودرز را ستودند و گفتند که جهان و زمین به وجود تو نیازمند است.

همه سودمندی ز گفتار تست خور و ماه روشن بدیدار تست

تمام خیر و سودمندی از گفتار توست و نورِ خورشید و ماه در دیدارِ چهره‌ی تو معنا می‌شود.

برفتند با کشتگان همچنان گروی زره را پیاده دوان

سپس به همراه پیکر کشته‌ها حرکت کردند و گروهی از سواران زره‌پوش، پیاده و دوان به دنبالشان راه افتادند.

چو نزدیک بنگاه و لشکر شدند پذیرهٔ سپهبد سپاه آمدند

چون به نزدیکیِ اردوگاه رسیدند، سپاهیان برای استقبال از آن‌ها به پیشواز آمدند.

بپیش سپه بود گستهم شیر بیامد بر پهلوان دلیر

گستهمِ دلاور که در پیشاپیش سپاه بود، نزد پهلوانِ دلیر (گودرز) آمد.

زمین را ببوسید و کرد آفرین سپاهت بی آزار گفتا ببین

او زمین را بوسید و ستایش کرد و پرسید که آیا سپاهت در سلامت است؟

چنانچون سپردی سپردم بهم درین بود گودرز با گستهم

گودرز پاسخ داد: آن‌طور که تو به من سپردی، وظیفه‌ام را به پایان رساندم و در این گفتگو گودرز و گستهم بودند.

که اندر زمان از لب دیده بان بگوش آمد از کوه زیبد فغان

در همین لحظه از گوشه و کنار، فریادِ دیده‌بان‌ها از سمت کوه به گوش رسید.

که از گرد شد دشت چون تیره شب شگفتی برآمد ز هر سو جلب

که دشت از گرد و غبار مانند شبِ تاریک شده و همه از این اتفاق شگفت‌زده شدند.

خروشیدن کوس با کرنای بجنباند آن دشت گویی ز جای

صدای طبل و کرناها چنان بلند بود که گویی دشت از جای خود می‌لرزید.

یکی تخت پیروزه بر پشت پیل درفشان بکردار دریای نیل

تختی زرین بر پشت فیلی نمایان بود که مانند دریای نیل می‌درخشید.

هوا شد بسان پرند بنفش ز تابیدن کاویانی درفش

هوا به خاطر درخششِ درفش کاویانی، به رنگِ پرندِ بنفش درآمده بود.

درفشی ببالای سرو سهی پدید آمد از دور با فرهی

درفشی بلند به اندازه درخت سرو با شکوه و فرّ پادشاهی از دور نمایان شد.

بگردش سواران جوشنوران زمین شد بنفش از کران تا کران

اطرافش را سوارانِ زره‌پوش فراگرفته بودند و زمین از انبوهِ آن‌ها بنفش به نظر می‌رسید.

پس هر درفشی درفشی بپای چه از اژدها و چه پیکر همای

در پشت هر درفش، درفشی دیگر بود؛ برخی با نقشِ اژدها و برخی با نقشِ پرنده هما.

ارگ همچنین تیزرانی کنند بیک روز دیگر بدینجا رسند

اگر با این سرعت حرکت کنند، روز دیگر به اینجا خواهند رسید.

ز کوه کنابد همان دیده بان بدید آن شگفتی و آمد دوان

دیده‌بان از کوه کنابد این صحنه شگفت را دید و دوان‌دوان آمد.

چنین گفت گر چشم من تیره نیست وز اندوه دیدار من خیره نیست

و گفت: اگر چشمانم خطا نمی‌بیند و از شدتِ غم، بینایی‌ام خیره نشده باشد...

ز ترکان برآورد ایزد دمار همه رنجشان سربسر گشت خوار

خداوند سرنوشت ترکان را به تباهی کشانده و تمام رنج و تلاششان بی‌نتیجه و خوار شده است.

سپاه اندر آمد ز بالا بپست خروشان و هر یک درفشی بدست

سپاه از بلندی به پایین سرازیر شد؛ در حالی که خروشان بودند و هر کدام درفشی در دست داشتند.

درفش سپهدار توران نگون همی بینم از پیش غرقه بخون

درفشِ سپهدار توران (پیران) را می‌بینم که واژگون و در خون غرق شده است.

همان ده دلاور کز ایدر برفت ابا گرد پیران بورد تفت

همان ده دلاور ایرانی که به نبرد رفته بودند را می‌بینم...

همی بینم از دورشان سرنگون فگنده بر اسبان و تن پر ز خون

که سرنگون شده و تن‌هایشان بر روی اسب‌ها غرق در خون است.

دلیران ایران گرازان بهم رسیدند یکسر بر گستهم

دلیرانِ ایران با شتاب و خروشان به سمت گستهم آمدند.

وزان سوی زیبد یکی تیره گرد پدید آمد و دشت شد لاژورد

از آن سو در زیبد گرد و غبارِ تیره‌ای بلند شد که دشت را لاجوردی رنگ کرد.

میان سپه کاویانی درفش بپیش اندرون تیغهای بنفش

در میان سپاه درفش کاویانی و در پیشاپیش، تیغ‌های درخشان نمایان بود.

درفش شهنشاه با بوق و کوس پدید آمد و شد زمین آبنوس

درفش شاهنشاه با صدای بوق و طبل نمایان شد و زمین رنگِ سیاه (آبنوس) به خود گرفت.

برفتند لهاک و فرشیدورد بدانجا که بد جایگاه نبرد

لهاک و فرشیدورد به آنجایی که محل نبرد بود، رسیدند.

بدیدند کشته بدیدار خویش سپهبد برادر جهاندار خویش

آن‌ها پیکر کشته‌شدگان، یعنی برادر و فرمانده‌شان را دیدند.

ابا ده سوار آن گزیده سران ز ترکان دلیران جنگاوران

آن‌ها به همراه ده سوارِ برگزیده از دلیرانِ تورانی،

بران دیده برزار و جوشان شدند ز خون برادر خروشان شدند

با دیدن آن پیکرهای خونین، زار و گریان شدند و بر خونِ برادرشان فریاد کشیدند.

همی زار گفتند کای نره شیر سپهدار پیران سوار دلیر

و با شیون می‌گفتند: ای پهلوانِ دلیر و ای شیرِ بیشه، ای سردارِ بزرگ (پیران).

چه بایست آن رادی و راستی چو رفتن ز گیتی چنین خواستی

وقتی که می‌بایست از این دنیا بروی، آن همه سخاوت و درستی و پاکی چه سودی برایت خواهد داشت؟

نکته ادبی: پرسش انکاری در اینجا برای نشان دادن بیهودگی دنیا در برابر مرگ به کار رفته است.

کنون کام دشمن برآمد همه ببد بر تو گیتی سرآمد همه

اکنون دشمن به خواسته‌اش رسید و کار تو در این دنیا به پایان رسید.

نکته ادبی: گیتی سرآمد: اصطلاحی برای اشاره به مرگ و پایان زندگی.

که جوید کنون در جهان کین تو که گیرد کنون راه و آیین تو

اکنون چه کسی در این جهان انتقام تو را می‌گیرد و چه کسی راه و رسم تو را ادامه می‌دهد؟

نکته ادبی: کین: مخفف کینه که در اینجا به معنای انتقام است.

ازین شهر ترکان و افراسیاب بد آمد سرانجامت ای نیک یاب

ای کسی که همیشه به دنبال نیکی بودی، از این شهر ترکان و افراسیاب، سرانجام بدی برایت رقم خورد.

نکته ادبی: نیک‌یاب: لقبی برای پیران که جویای نیکی بوده است.

بباید بریدن سر خویش پست بخون غرقه کردن بر و یال و دست

باید سر خود را [در برابر دشمن] پایین بیاوری و صورت و دست و بدنت را به خون آغشته کنی.

نکته ادبی: اشاره به شهادت و نبرد جانانه.

چو اندرز پیران نهادند پیش نرفتند بر خیره گفتار خویش

چون بزرگان از قبل هشدار داده بودند، آن‌ها بدون فکر به سخن خود عمل نکردند.

نکته ادبی: اندرز پیران: اشاره به وصایای پیشینیان.

ز گودرز چون خواست پیران نبرد چنین گفت با گرد فرشیدورد

هنگامی که پیران خواست با گودرز بجنگد، چنین با فرشیدوردِ پهلوان سخن گفت:

نکته ادبی: گرد: به معنای دلاور و پهلوان.

که گر من شوم کشته بر کینه گاه شما کس مباشید پیش سپاه

که اگر من در میدان جنگ کشته شدم، شما نباید در برابر سپاه [به جنگ] بروید.

نکته ادبی: کینه گاه: میدان نبرد و جایی که انتقام گرفته می‌شود.

اگر کشته گردم برین دشت کین شود تنگ بر نامداران زمین

اگر من در این دشت نبرد کشته شوم، وضعیت برای پهلوانان تورانی دشوار خواهد شد.

نکته ادبی: نامداران زمین: کنایه از بزرگان و پهلوانان توران.

نه از تخمهٔ ویسه ماند کسی که اندر سرش مغز باشد بسی

از خاندان ویسه کسی باقی نمانده است که خردمند و هوشیار باشد.

نکته ادبی: مغز: کنایه از خرد و دانش.

که بر کینه گه چونک ما را کشند چو سرهای ما سوی ایران کشند

که وقتی در میدان جنگ ما را کشتند، سرهای ما را به سوی ایران ببرند.

نکته ادبی: اشاره به سرنوشت تلخ پس از شکست.

ز گودرز خواهد سپه زینهار شما خویشتن را مدارید خوار

از گودرز امان بخواهید و خود را نزد دشمن خوار و زبون نکنید.

نکته ادبی: زینهار: امان و پناه خواستن.

همه راه سوی بیابان برید مگر کز بد دشمنان جان برید

همه راه بیابان را در پیش بگیرید، شاید بتوانید جان خود را از شر دشمنان نجات دهید.

نکته ادبی: جان بریدن: کنایه از رهانیدن و نجات دادن جان.

بلشکر گه خویش رفتند باز همه دیده پر خون و دل پر گداز

آن‌ها با چشمانی گریان و دلی پر از اندوه به اردوگاه خود بازگشتند.

نکته ادبی: دل پر گداز: دلی که از شدت غم می‌سوزد.

بدانست لشکر سراسر همه که شد بی شبان آن گرازان رمه

تمامی سپاهیان دریافتند که آن رمه (سپاه)، اکنون بدون شبان (فرمانده) مانده است.

نکته ادبی: تمثیل چوپان و رمه برای فرمانده و سپاه.

همه سربسر زار و گریان شدند چو بر آتش تیز بریان شدند

همگی به شدت گریستند و چنان از غم سوختند که گویی بر آتش تیز بریان شده‌اند.

نکته ادبی: تشبیه غم به آتش و سوختن.

بنزدیک لهاک و فرشیدورد برفتند با دل پر از باد سرد

با دلی پر از حسرت و اندوه به نزد لهاک و فرشیدورد رفتند.

نکته ادبی: باد سرد: کنایه از حسرت و آه و اندوه.

که اکنون چه سازیم زین رزمگاه چو شد پهلوان پشت توران سپاه

پرسیدند اکنون که تکیه‌گاه سپاه توران از بین رفته، در این میدان نبرد چه کنیم؟

نکته ادبی: پشت توران: استعاره از پیران به عنوان حامی و حامی اصلی.

چنین گفت هر کس که پیران گرد جز از نام نیکو ز گیهان نبرد

هر کس درباره پیرانِ دلاور می‌گفت که او در این دنیا جز نام نیک، چیزی بر جای نگذاشت.

نکته ادبی: گرد: دلاور. گیهان: جهان.

کرا دل دهد نیز بستن کمر ز آهن کله برنهادن بسر

هر کسی که توانایی و دل و جراتِ بستن کمر و گذاشتن کلاه‌خود بر سر را دارد [باید پاسخ دهد].

نکته ادبی: کنایه از آمادگی برای نبرد.

چنین گفت لهاک فرشیدورد که از خواست یزدان کرانه که کرد

لهاک و فرشیدورد گفتند که هیچ‌کس نمی‌تواند از فرمان و خواست خداوند سرپیچی کند.

نکته ادبی: کرانه کردن: کنایه از سرپیچی و فرار از تقدیر.

چنین راند بر سر ورا روزگار که بر کینه کشته شود زار و خوار

روزگار چنین مقرر کرد که او در میدان نبرد، زار و خوار کشته شود.

نکته ادبی: تقدیرگرایی در شاهنامه.

بشمشیر کرده جدا سر ز تن نیابد همی کشته گور و کفن

سرش را با شمشیر از تن جدا کردند و جسدش بی کفن و دفن ماند.

نکته ادبی: اشاره به سرنوشت تراژیک بزرگان در جنگ.

بهرجای کشته کشان دشمنش پر از خون سر و درع و خسته تنش

هر جا که دشمن او را کشت، سر و زره و بدنش غرق در خون شد.

نکته ادبی: درع: زره.

کنون بودنی بود و پیران گذشت همه کار و کردار او باد گشت

آنچه باید می‌شد، شد و پیران گذشت و تمام کارها و کردارش همچون باد ناپایدار بود.

نکته ادبی: باد گشتن: استعاره از فانی بودن دنیا.

ستون سپه بود تا زنده بود بمهر سپه جانش آگنده بود

تا وقتی زنده بود، ستون استوار سپاه بود و جانش با مهر و دلسوزی نسبت به لشکر آکنده بود.

نکته ادبی: آکنده: پر شده.

سپه را ز دشمن نگهدار بود پسر با برادر برش خوار بود

نگهبان سپاه بود و برای او پسر و برادر، تفاوتی نداشت و همگی نزدش عزیز بودند.

نکته ادبی: خوار نبودن: عزیز بودن و اهمیت داشتن.

بدان گیتی افتاد نیک و بدش همانا که نیک است با ایزدش

در آن دنیا نیک و بدِ کارهایش آشکار شد و بی شک نزد خداوند مورد لطف است.

نکته ادبی: اشاره به باورهای دینی و سرنوشت اخروی.

بس از لشکر خویش تیمار خورد ز گودرز پیمان ستد در نبرد

او بسیار نگران لشکر خود بود و از گودرز در میدان نبرد پیمان گرفت.

نکته ادبی: تیمار خوردن: غمخواری و دلسوزی کردن.

که گر من شوم کشته در کینه گاه نجویی تو کین زان سپس با سپاه

که اگر من در این میدان نبرد کشته شدم، تو پس از آن با سپاه من کینه‌جویی نکنی.

نکته ادبی: کینه گاه: میدان نبرد.

گذرشان دهی تا بتوران شوند کمین را نسازی بریشان کمند

به آن‌ها اجازه عبور بده تا به توران بروند و برایشان کمین مگذار.

نکته ادبی: کمند: کنایه از دام و گرفتار کردن.

ز پیمان نگردند ایرانیان ازین در کنون نیست بیم زیان

ایرانیان از پیمان خود بازنمی‌گردند؛ پس از این جهت بیمی نیست.

نکته ادبی: اشاره به جوانمردی ایرانیان در پایبندی به عهد.

سه کارست پیش آمده ناگزیر همه گوش دارید برنا و پیر

سه کار پیش روی ماست که چاره‌ای جز انتخاب یکی از آن‌ها نداریم؛ همه، جوان و پیر، گوش دهید.

نکته ادبی: اشاره به استراتژی نظامی و سیاسی.

اگرتان بزنهار باید شدن کنونتان همی رای باید زدن

اگر می‌خواهید تسلیم شوید و امان بگیرید، الان باید تصمیم بگیرید.

نکته ادبی: رای زدن: مشورت و تصمیم‌گیری.

وگر بازگشتن بخرگاه خویش سپردن بنیک و ببد راه خویش

یا اینکه به اردوگاه خود برگردید و سرنوشت خود را به دست نیکی و بدی بسپارید.

نکته ادبی: خرگاه: خیمه و اردوگاه.

وگر جنگ را گرد کرده عنان یکایک بخوناب داده سنان

یا اینکه با همت و اراده، برای جنگ آماده شوید و سرنیزه‌ها را با خون دشمن رنگین کنید.

نکته ادبی: سنان: سر نیزه.

گر ایدون کتان دل گراید بجنگ بدین رزمگه کرد باید درنگ

اگر دلتان می‌خواهد بجنگید، باید در همین میدان نبرد باقی بمانید.

نکته ادبی: درنگ: ماندن و صبر کردن.

که پیران ز مهتر سپه خواستست سپهبد یکی لشکر آراستست

زیرا پیران از فرمانده ارشد درخواست [امان] کرده است و فرمانده لشکر جدیدی آماده کرده است.

نکته ادبی: سپهبد: فرمانده سپاه.

زمان تا زمان لشکر آید پدید همی کینه زینشان بباید کشید

مدام سپاه جدید می‌رسد و باید با آن‌ها بجنگیم.

نکته ادبی: زمان تا زمان: پی در پی.

ز هرگونه رانیم یکسر سخن جز از خواست یزدان نباشد ز بن

درباره هر چیزی سخن می‌گوییم، اما در نهایت همه چیز به خواست خداوند است.

نکته ادبی: اشاره به مشیت الهی.

ور ایدون کتان رای شهرست و گاه همانا که بر ما نگیرند راه

اگر می‌خواهید به شهر و جایگاه خود برگردید، احتمالاً آن‌ها راه را بر ما نمی‌بندند.

نکته ادبی: گاه: جایگاه و مقام.

وگرتان بزنهار شاهست رای بباید بسیچید و رفتن ز جای

و اگر نظرتان تسلیم شدن به پادشاه است، باید آماده شوید و حرکت کنید.

نکته ادبی: بسیچیدن: آماده شدن.

وگرتان سوی شهر ایران هواست دل هر کسی بر تنش پادشاست

و اگر هوای رفتن به شهر ایران را دارید، هر کس اختیار خودش را دارد.

نکته ادبی: اختیار فردی.

ز ما دو برادر مدارید چشم که هرگز نشوییم دل را ز خشم

از ما دو برادر انتظار نداشته باشید [که تسلیم شویم]، زیرا ما هرگز خشم خود را فرو نمی‌نشانیم.

نکته ادبی: تاکید بر وفاداری و کینه توزی قهرمانانه.

کزین تخمهٔ ویسگان کس نبود که بند کمر بر میانش نسود

چرا که از این خاندان ویسه، کسی نیست که برای جنگ کمر نبسته باشد.

نکته ادبی: تخمه: نژاد و خاندان.

بر اندرز سالار پیران شویم ز راه بیابان بتوران شویم

ما به وصیت پیران عمل می‌کنیم و از راه بیابان به توران می‌رویم.

نکته ادبی: اندرز: وصیت.

ار ایدونک بر ما بگیرند راه بکوشیم تا هستمان دستگاه

اگر آن‌ها راه را بر ما بستند، تا جایی که توان داریم می‌جنگیم.

نکته ادبی: دستگاه: توان و قدرت.

چو ترکان شنیدند زیشان سخن یکی نیک پاسخ فگندند بن

وقتی ترکان این سخن را شنیدند، پاسخ خوبی به آن‌ها دادند.

نکته ادبی: پاسخ دادن به معنای پذیرش پیشنهاد.

که سالار با ده یل نامدار کشیدند کشته بران گونه خوار

که فرمانده با ده پهلوان نامدار، کشته‌هایشان را به آن شکل خوار و زبون کشیدند.

نکته ادبی: اشاره به پایان تلخ نبرد.

وزان روی کیخسرو آمد پدید که یارد بدین رزمگاه آرمید

و از آن سو کیخسرو ظاهر شد، کسی که توانایی ماندن در این میدان جنگ را دارد.

نکته ادبی: نماد قدرت و حضور پادشاه.

نه اسب و سلیح و نه پای و نه پر نه گنج و نه سالار و نه نامور

دیگر نه اسبی برای تاختن داریم و نه سلاحی برای جنگیدن؛ نه توانی برای ایستادن و نه راهی برای گریختن. هیچ گنج و ثروت و فرمانده و نام و نشانی برایمان نمانده است.

نکته ادبی: سلیح به معنای سلاح و تجهیزات جنگی است.

نه نیروی جنگ و نه راه گریز چه با خویشتن کرد باید ستیز

نه نیروی برای نبرد داریم و نه راهی برای فرار؛ در این شرایط درماندگی، انسان باید با خودش سر جنگ داشته باشد.

نکته ادبی: خویشتن در اینجا به معنای نفس و وجود خود است.

اگر بازگردیم گودرز و شاه پس ما برانند پیل و سپاه

اگر بخواهیم به سوی گودرز و شاه ایران بازگردیم، سپاه و فیل‌های جنگی آن‌ها ما را از بین خواهند برد.

نکته ادبی: شاه در اینجا اشاره به کی‌خسرو است.

رهایی نیابیم یک تن بجان نه خرگاه بینیم و نه دودمان

به هیچ وجه جان سالم به در نمی‌بریم و نه خیمه‌ها و نه خاندان خود را دوباره خواهیم دید.

نکته ادبی: دودمان به معنای خانواده و تبار است.

بزنهار بر ما کنون عار نیست سپاهست بسیار و سالار نیست

الان دیگر ترسیدن از مرگ برای ما ننگ نیست، زیرا سپاه فراوان است اما فرمانده و رهبری که آن را هدایت کند وجود ندارد.

نکته ادبی: بزنهار در اینجا به معنای امان خواستن و ترسیدن است.

ازان پس خود از شاه ترکان چه باک چه افراسیاب و چه یک مشت خاک

پس از این شکست، دیگر از شاه ترکان (افراسیاب) چه ترسی داریم؟ برای ما تفاوتی بین افراسیاب و یک مشت خاک وجود ندارد.

نکته ادبی: کنایه از بی ارزش شدن مقام سلطنت در دیدگاه شکست‌خوردگان.

چو لشکر چنین پاسخ آراستند دو پرمایه از جای برخاستند

وقتی سپاهیان این‌گونه با هم هم‌نوا شدند و پاسخ دادند، دو پهلوان بزرگ از جای برخاستند.

نکته ادبی: پرمایه به معنای بزرگ‌منش و ارزشمند است.

بدانست لهاک و فرشیدورد کشان نیست هنگام ننگ و نبرد

لهاک و فرشیدورد دریافتند که الان زمان ننگ یا نبرد نیست (بلکه زمان چاره‌جویی است).

نکته ادبی: دو شخصیت سردار تورانی که نام‌شان ذکر شده است.

همی راست گویند لشکر همه تبه گردد از بی شبانی رمه

لشکریان همه درست می‌گویند؛ وقتی رمه شبان نداشته باشد، نابود می‌شود.

نکته ادبی: تمثیل رمه و شبان برای اشاره به رابطه سپاه و فرمانده.

بپدرود کردند گرفتند ساز بیابان گرفتند و راه دراز

با سپاهیان خداحافظی کردند، تجهیزات خود را برداشتند و راهی بیابان‌های طولانی شدند.

نکته ادبی: پدرود به معنای وداع و خداحافظی است.

درفشی گرفته بدست اندرون پر از درد دل دیدگان پر ز خون

درفشی در دست داشتند و دلهایشان پر از درد و چشمانشان گریان بود.

نکته ادبی: نمایش درونیِ سوگ و اندوهِ شکست.

برفتند با نامور ده سوار دلیران و شایستهٔ کارزار

آن دو پهلوان به همراه ده سوار نامدار که در جنگاوری دلاور بودند، راه افتادند.

نکته ادبی: نامور به معنای مشهور و پهلوان است.

بره بر ز ایران سواران بدند نگهبان آن نامداران بدند

سواران ایرانی در آن مسیر بودند و نگهبان آن نامداران به شمار می‌آمدند.

نکته ادبی: اشاره به پست‌های دیدبانی ایرانیان.

برانگیختند اسب ترکان ز جای طلایه بیفشارد با جای پای

اسب‌های ترکان را به حرکت درآوردند و طلایه‌داران ایرانی برای متوقف کردن آن‌ها ایستادگی کردند.

نکته ادبی: طلایه به معنای دیده بان و پیش‌قراول است.

یکی ناسگالیده شان جنگ خاست که از خون زمین گشت با کوه راست

نبردی ناگهانی و نیندیشیده میان آن‌ها درگرفت که از شدت خونریزی، زمین هم‌سطح کوه شد.

نکته ادبی: ناسگالیده به معنای پیش‌بینی نشده و ناگهانی است.

بکشتند ایرانیان هشت مرد دلیران و شیران روز نبرد

ایرانیان هشت نفر از دلاوران و شیران تورانی را در آن روز نبرد کشتند.

نکته ادبی: شیران نماد دلاوری و شجاعت است.

وزانجا برفتند هر دو دلیر براه بیابان بکردار شیر

آن دو پهلوان (لهاک و فرشیدورد) از آنجا رفتند و همانند شیر در بیابان پیش رفتند.

نکته ادبی: تشبیه به شیر برای نشان دادن قدرت و سرسختی.

ز ترکان جزین دو سرافراز گرد ز دست طلایه دگر جان نبرد

از میان تورانیان، به جز آن دو پهلوان بزرگ، دیگر کسی از دست طلایه‌داران ایرانی جان سالم به در نبرد.

نکته ادبی: سرافراز گرد به معنای دلاور بلندمرتبه است.

پس از دیده گه دیده بان کرد غو که ای سرفرازان و گردان نو

سپس دیده‌بان فریاد زد: ای پهلوانان و دلاوران تازه‌نفس، توجه کنید.

نکته ادبی: غو به معنای فریاد و هیاهو است.

ازین لشکر ترک دو نامدار برون رفت با نامور ده سوار

دو نامدار از این سپاه ترک، به همراه ده سوار نامی از اردوگاه خارج شدند.

نکته ادبی: یادآوری شمار نفرات دشمن.

چنان با طلایه برآویختند که با خاک خون را برآمیختند

چنان با پیش‌قراولان جنگیدند که زمین از خون رنگین شد.

نکته ادبی: کنایه از شدت کشتار.

تنی هشت کشتند ایرانیان دو تن تیز رفتند بسته میان

ایرانیان هشت نفر از آنان را کشتند و دو نفر (لهاک و فرشیدورد) به سرعت و آماده برای نبرد از معرکه گریختند.

نکته ادبی: بسته میان به معنای آماده‌باش و میان‌بسته برای رزم.

چو بشنید گودرز گفت آن دو مرد بود گرد لهاک و فرشیدورد

گودرز وقتی ماجرا را شنید، گفت که آن دو نفر لهاک و فرشیدورد بوده‌اند.

نکته ادبی: شناسایی دشمن توسط فرمانده.

برفتند با گردان افراختن شکسته نشدشان دل از تاختن

آن دو با دلاوری رفتند و روحیه و دلشان در حین تاختن هرگز نشکست.

نکته ادبی: افراختن به معنای بلند کردن و سربلند بودن است.

گر ایشان از اینجا به توران شوند بر این لشکر آید همانا گزند

اگر آن‌ها از اینجا به توران برسند، یقیناً به سپاه ما آسیب و گزند خواهند رساند.

نکته ادبی: هراس از تجدید قوا کردن دشمن.

هم اندر زمان گفت با سرکشان که ای نامداران دشمن کشان

گودرز بلافاصله به بزرگان و جنگجویان دشمن‌کُش خود گفت:

نکته ادبی: خطاب به لشکریان برای تهییج آنان.

که جوید کنون نام نزدیک شاه بپوشد سرش را برومی کلاه

چه کسی حاضر است نزد شاه نام‌آوری کند و به پاداش این کار، کلاه رومی (کلاه پادشاهی) بر سر بگذارد؟

نکته ادبی: اشاره به پاداش و ارتقای مقام.

همه مانده بودند ایرانیان شده سست و سوده ز آهن میان

همه ایرانیان از خستگی درمانده بودند و به دلیل سختی زره، بدنشان فرسوده شده بود.

نکته ادبی: سوده به معنای فرسوده و خسته است.

ندادند پاسخ جز از گستهم که بود اندر آورد شیر دژم

هیچ‌کس پاسخی نداد جز گستهم که در هنگام نبرد همچون شیری خشمگین بود.

نکته ادبی: شیر دژم یعنی شیر خشمگین.

بسالار گفت ای سرافراز شاه چو رفتی بورد توران سپاه

به فرمانده (گودرز) گفت: ای شاه بزرگ، زمانی که به سوی مرز توران رفتی،

نکته ادبی: اشاره به اعتماد پیشین.

سپردی مرا کوس و پرده سرای بپیش سپه برببودن بپای

مسئولیت پرچم و خیمه (فرماندهی) را به من سپردی تا در کنار سپاه ثابت‌قدم بمانم.

نکته ادبی: کوس و پرده‌سرای نمادهای قدرت و فرماندهی.

دلیران همه نام جستند و ننگ مرا بهره نمد بهنگام جنگ

همه پهلوانان در جنگ به دنبال نام و ننگ بودند، اما سهم من در هنگام جنگ تنها نمد (سختی و بی نصیبی) بود.

نکته ادبی: شکایت از بی‌توجهی یا ماندن در پشت جبهه.

کنون من بدین کار نام آورم شومشان یکایک بدام آورم

اکنون می‌خواهم در این کار نام‌آور شوم و آن دو را یکی‌یکی به دام بیندازم.

نکته ادبی: عزم راسخ برای کسب افتخار.

بخندید گودرز و زو شاد شد رخش تازه شد وز غم آزاد شد

گودرز خندید و از این تصمیم شاد شد؛ چهره‌اش باز شد و از غم آزاد گشت.

نکته ادبی: توصیف شادیِ گودرز از دلاوری گستهم.

بدو گفت نیک اختری تو ز هور که شیری و بدخواه تو همچو گور

به او گفت: تو خوش‌اختر و مبارک هستی؛ چرا که تو همچون شیری هستی و دشمنانت در برابر تو همچون گورخر هستند.

نکته ادبی: گور به معنای گورخر است که صیدِ شیر است.

برو کفریننده یار تو باد چو لهاک سیصد شکار تو باد

برو که آفریننده یارت باشد و آن دو (لهاک و فرشیدورد) به همراه سیصد نفر دیگر شکار تو شوند.

نکته ادبی: آفریننده به معنای خداوند است.

بپوشید گستهم درع نبرد ز گردان کرا دید پدرود کرد

گستهم زره جنگی پوشید و با هر کس از بزرگان که دید خداحافظی کرد.

نکته ادبی: درع به معنای زره جنگی است.

برون رفت وز لشکر خویش تفت بجنگ دو ترک سرافراز رفت

از میان سپاه بیرون رفت و با شتاب برای جنگ با آن دو سردار ترک، حرکت کرد.

نکته ادبی: تفت به معنای شتابان است.

همی گفت لشکر همه سربسر که گستهم را زین بد آید بسر

تمام لشکریان می‌گفتند که عاقبت گستهم در این کار به بدی خواهد انجامید.

نکته ادبی: اشاره به نگرانی سپاه برای گستهم.

یکی لشکر از نزد افراسیاب همی رفت برسان کشتی برآب

لشکری از سوی افراسیاب همچون کشتی که بر روی آب می‌رود، در حال حرکت بود.

نکته ادبی: تشبیه سپاه به کشتی برای نشان دادن کثرت و حرکت.

بیاری همه جنگجو آمدند چو نزدیک دشت دغو آمدند

همه برای یاری به جنگ آمدند و به دشت دغو نزدیک شدند.

نکته ادبی: دشت دغو نام یک مکان جغرافیایی در داستان است.

خبر شد بدیشان که پیران گذشت نبرد دلیران دگرگونه گشت

به آن‌ها خبر رسید که پیران کشته شده است و نوع نبرد دلاوران تغییر کرد.

نکته ادبی: تغییر سرنوشت جنگ با مرگ پیران.

همه بازگشتند یکسر ز راه خروشان برفتند نزدیک شاه

همه از راه بازگشتند و در حالی که فریاد می‌زدند، به سوی شاه رفتند.

نکته ادبی: نشان‌دهنده هرج و مرج پس از مرگ فرمانده.

چو بشنید بیژن که گستهم رفت ز لشکر بورد لهاک تفت

وقتی بیژن شنید که گستهم برای تعقیب لهاک و فرشیدورد رفته است،

نکته ادبی: بیژن نگران جان عموی خود گستهم است.

گمانی چنان برد بیژن که او چو تنگ اندر آید بدشت دغو

بیژن گمان برد که اگر گستهم در دشت دغو با آن‌ها روبرو شود،

نکته ادبی: پیش‌بینی نبرد نابرابر.

نباید که لهاک و فرشیدورد برآرند ازو خاک روز نبرد

ممکن است لهاک و فرشیدورد او را شکست دهند (او را به خاک سیاه بنشانند).

نکته ادبی: برآرند خاک، کنایه از کشتن یا شکست دادن است.

نشست از بر دیزهٔ راه جوی بنزدیک گودرز بنهاد روی

سوار بر اسب دیزه خود شد و به سمت گودرز حرکت کرد.

نکته ادبی: دیزه نام اسب بیژن است.

چو چشمش بروی نیا برفتاد خروشید و چندی سخن کرد یاد

وقتی چشمش به گودرز افتاد، فریاد زد و از سرِ گله، سخنانی را بازگو کرد.

نکته ادبی: اشاره به گله‌مند بودن بیژن از گودرز.

نه خوب آید ای پهلوان از خرد که هر نامداری که فرمان برد

ای پهلوان، این کار از خردمندی به دور است که هر جنگجوی دلاوری را به میدان بفرستی و فرمان مرگش را بدهی.

نکته ادبی: انتقاد بیژن از تصمیم گودرز.

مر او را بخیره بکشتن دهی بهانه بچرخ فلک برنهی

او را بیهوده به کشتن می‌دهی و بهانه این کار را به گردن چرخ فلک می‌اندازی.

نکته ادبی: بهانه به چرخ فلک نهادن، کنایه از توجیه مسئولیت‌گریزی است.

دو تن نامداران توران سپاه برفتند زین سان دلاور براه

دو تن از نامداران سپاه توران، با دلیری و شجاعت راهی میدان نبرد شدند.

نکته ادبی: زین سان: بدین گونه و روش.

ز هومان و پیران دلاورترند بگوهر بزرگان آن کشورند

آن دو از هومان و پیران که از فرماندهان بزرگ توران هستند، دلاورترند و از نظر اصل و نسب، از بزرگان آن سرزمین به شمار می‌آیند.

نکته ادبی: گوهر در اینجا به معنی اصالت و نژاد پاک است.

کنون گستهم شد بجنگ دو تن نباید که آید برو برشکن

اکنون گستهم با این دو تن درگیر شده است و مبادا که این درگیری، موجب شکست و آسیب او شود.

نکته ادبی: برشکن: در اینجا کنایه از شکست خوردن و مغلوب گشتن است.

همه کام ما بازگردد بدرد چو کم گردد از لشکر آن رادمرد

اگر این پهلوانِ دلاور (گستهم) از میان لشکر ما کم شود، همه دستاوردهای ما به رنج و اندوه بدل خواهد شد.

نکته ادبی: کام: در اینجا به معنی آرزو و هدف یا پیروزی است.

چو بشنید گودرز گفتار اوی کشیدن بدان کار تیمار اوی

گودرز چون سخنان بیژن را شنید، از شدت اندوهِ این ماجرا، نگران و پریشان شد.

نکته ادبی: تیمار در اینجا به معنی غم، اندوه و پریشانی است.

پس اندیشه کرد اندران یک زمان هم از بد که می برد بیژن گمان

گودرز در آن لحظه به عواقب کار اندیشید و نگرانِ بدفرجامیِ احتمالی برای بیژن شد.

نکته ادبی: بیژن گمان بردن: کنایه از نگران بودن برای کسی.

بگردان چنین گفت سالار شاه که هر کس که جوید همی نام و گاه

گودرز به بزرگانِ لشکر گفت که هر کس خواهان نام‌ونشان و مقام است، باید به یاری بشتابد.

نکته ادبی: گاه در اینجا به معنی تخت و جایگاه و مقام است.

پس گستهم رفت باید دمان مر او را بدن یار با بدگمان

باید که گستهم به سرعت یاری شود، حتی اگر کسی هم با شک و تردید به میدان برود.

نکته ادبی: دمان: به سرعت و خشمگین.

ندادند پاسخ کس از انجمن نه غمخواره بد کس نه آسوده تن

هیچ‌کس از میانِ حاضران پاسخ نداد؛ نه کسی داوطلبِ غمخواری شد و نه کسی در آن حال آرام و قرار داشت.

نکته ادبی: آسوده تن: کنایه از کسی که بی‌خیال و بی‌غم باشد.

بگودرز پس گفت بیژن که کس جز من نباشدش فریادرس

پس بیژن به گودرز گفت که هیچ‌کس جز من نمی‌تواند فریادرس و یاور او باشد.

نکته ادبی: فریادرس: مددکار و یاری‌دهنده.

که آید ز گردان بدین کار پیش بسیری نیامد کس از جان خویش

اگر کسی از پهلوانان قرار است به این کار پیش‌قدم شود، به دلیلِ ترس از مرگ، کسی داوطلب نشده است.

نکته ادبی: بسیری: به معنی میل و رغبت؛ در اینجا یعنی کسی رغبت نکرد.

مرا رفت باید که از کار اوی دلم پر ز درد است و پر آب روی

من باید بروم؛ چرا که دلم از رنجِ او پر از درد است و چشمانم گریان.

نکته ادبی: پر آب روی: کنایه از گریانی و اندوهناکی.

بدو گفت گودرز کای شیرمرد نه گرم آزموده ز گیتی نه سرد

گودرز به او گفت: ای شیرمردِ جوان که هنوز سرد و گرمِ روزگار را به تجربه نچشیده‌ای.

نکته ادبی: گرم و سرد روزگار چشیدن: کنایه از بی‌تجربگی.

نبینی که ماییم پیروزگر بدین کار مشتاب تند ای پسر

نمی‌بینی که ما اکنون پیروز میدان هستیم؟ ای پسر، در این کار شتاب مکن.

نکته ادبی: پیروزگر: کسی که پیروزی را به دست می‌آورد.

بریشان بود گستهم چیره بخت وزیشان ستاند سرو تاج و تخت

گستهم خود بختِ یاری دارد و بر آنان چیره خواهد شد و تاج و تخت را از آن‌ها باز می‌ستاند.

نکته ادبی: چیره بخت: کسی که بخت با او یار است.

بمان تا کنون از پس گستهم سواری فرستم چو شیر دژم

صبر کن تا پس از گستهم، جنگجویی دیگر را که همچون شیری خشمگین است، به یاری‌اش بفرستم.

نکته ادبی: شیر دژم: استعاره از پهلوان خشمگین و شجاع.

که با او بود یارگاه نبرد سر دشمنان اندر آرد بگرد

که چون به میدان برسد، یاورِ او در نبرد باشد و سرِ دشمنان را به خاک بمالد.

نکته ادبی: سر درآوردن به گرد: کنایه از شکست دادن کامل دشمن.

بدو گفت بیژن که ای پهلوان خردمند و بیدار و روشن روان

بیژن به گودرز گفت: ای پهلوانِ خردمند و بیدار و روشن‌دل.

نکته ادبی: روشن روان: کنایه از آگاه و خردمند.

کنون یار باید که زندست مرد نه آنگه کجا زو برآرند گرد

اکنون که آن مرد زنده است، باید به یاری‌اش رفت، نه آنگاه که کار از کار بگذرد و شکست بخورد.

نکته ادبی: ازو برآرند گرد: کنایه از مغلوب کردن و از پا درآوردن.

چو گستهم شد کشته در کارزار سرآمد برو روز و برگشت کار

زیرا اگر گستهم در میدان نبرد کشته شود، عمرش به پایان رسیده و کار تمام شده است.

نکته ادبی: سرآمدن روز: کنایه از پایان عمر یا پایان فرصت.

کجا سود دارد مر او را سپاه کنون دار گر داشت خواهی نگاه

آنگاه سپاهیانِ یاری‌رسان چه سودی به حال او خواهند داشت؟ اکنون اگر می‌خواهی از او حمایت کنی، وقتش همین حالا است.

نکته ادبی: نگاه داشتن: در اینجا به معنی حفظ کردن یا حمایت کردن است.

بفرمای تا من ز تیمار اوی ببندم کمر تنگ بر کار اوی

فرمان بده تا من برای رهایی‌اش از غم، کمر همت ببندم و به یاری‌اش بشتابم.

نکته ادبی: کمر بستن: کنایه از عزم جزم کردن برای کاری.

ور ایدونک گویی مرو من سرم ببرم بدین آبگون خنجرم

و اگر می‌گویی که من نباید بروم، با همین خنجرِ آبگون، خود را می‌کشم.

نکته ادبی: آبگون: خنجری که جلا یافته و درخشنده است.

که من زندگانی پس از مرگ اوی نخواهم که باشد بهانه مجوی

زیرا من پس از مرگِ او، خواهانِ زنده ماندن نیستم؛ پس بهانه‌تراشی نکن.

نکته ادبی: بهانه مجوی: بهانه نیاور.

بدو گفت گودرز بشتاب پیش اگر نیست مهر تو بر جان خویش

گودرز به او گفت: اگر جان خود را دوست نداری، پس به شتاب پیش برو.

نکته ادبی: مهر نداشتن بر جان: کنایه از بی‌باکی و استقبال از مرگ.

نیابی همی سیری از کارزار کمر بند و ببسیچ و سر بر مخار

گویی از جنگیدن سیر نمی‌شوی؛ پس کمر ببند و مهیای رفتن شو و وقت را هدر نده.

نکته ادبی: سر بر مخار: اصطلاحی کنایی به معنی معطل نکردن و بی‌قراری نکردن.

نسوزد همانا دلت بر پدر که هزمان مر او را بسوزی جگر

گویا دلت برای پدرت نمی‌سوزد که مدام جگر او را از نگرانی می‌سوزانی.

نکته ادبی: جگر سوختن: کنایه از ایجاد اندوه شدید.

چو بشنید بیژن فرو برد سر زمین را ببوسید و آمد بدر

بیژن چون این سخن را شنید، سر فرود آورد و زمین را بوسید و از نزد گودرز خارج شد.

نکته ادبی: زمین بوسیدن: نشانه احترام و تواضع.

برآرم همی گفت از کوه خاک بدین جنگ جستن مرا زو چه باک

او با خود می‌گفت که با این دلاوری، خاک را از کوه برخواهم آورد و از این جنگ، هیچ هراسی ندارم.

نکته ادبی: از کوه خاک برآوردن: کنایه از توانمندی و قدرت نمایی بسیار.

کمر بست و برساخت مر جنگ را بزین اندر آورد شبرنگ را

او کمر بست و آماده جنگ شد و اسبِ شبرنگِ خود را زین کرد.

نکته ادبی: شبرنگ: نام اسب بیژن که رنگی تیره یا سیاه داشت.

بگیو آگهی شد که بیژن چو گرد کمر بست بر جنگ فرشیدورد

گیو خبردار شد که بیژنِ دلاور، آماده نبرد با دشمنانِ فرشیدورد شده است.

نکته ادبی: گرد: به معنی پهلوان و جنگجو.

پس گستهم تازیان شد براه بجنگ سواران توران سپاه

پس گستهم به سرعت راهیِ میدان جنگ با سواران تورانی شد.

نکته ادبی: تازیان: به سرعت و شتابان.

هم اندر زمان گیو برجست زود نشست از بر تازی اسبی چو دود

گیو نیز بلافاصله از جای برخاست و بر اسبِ تازیِ خود که همچون دود سریع بود، نشست.

نکته ادبی: چون دود: تشبیه اسب به دود برای نشان دادن سرعت زیاد.

بیامد بره بر چو او را بدید به تندی عنانش بیکسو کشید

گیو به راه افتاد و چون بیژن را دید، از سرِ خشم، عنانِ اسبش را به سویی کشید.

نکته ادبی: تندی: خشم و عتاب.

بدو گفت چندین زدم داستان نخواهی همی بود همداستان

به او گفت: بارها با تو سخن گفتم و نصیحت کردم، اما تو هیچ‌گاه با من هم‌نظر نشدی.

نکته ادبی: همداستان بودن: موافق و هم‌نظر بودن.

که باشم بتو شادمان یک زمان کجا رفت خواهی بدین سان دمان

کجا می‌خواهی به این سرعت بروی؟ آیا زمانی نمی‌آید که مرا شادمان کنی؟

نکته ادبی: دمان: با شتاب و خشمناک.

بهر کار درد دلم را مجوی بپیران سر از من چه باید بگوی

بیژن گفت: در هیچ کاری دلِ پردردِ مرا جست‌وجو نکن و در کارهایِ مربوط به من، دیگر سخنی مگو.

نکته ادبی: تیمار: غم و اندوه.

جز از تو بگیتیم فرزند نیست روانم بدرد تو خرسند نیست

جز تو فرزندی در گیتی ندارم، اما دلم از دستِ تو (و کارهایت) راضی نیست.

نکته ادبی: روانم خرسند نیست: کنایه از ناخشنودی و ناراحتی درونی.

بدی ده شبان روز بر پشت زین کشیده ببدخواه بر تیغ کین

ده شبانه‌روز است که مدام بر زین اسب هستی و بر دشمنان شمشیر می‌کشی.

نکته ادبی: تیغ کین: شمشیر انتقام و خشم.

بسودی بخفتان و خود اندرون نخواهی همی سیر گشتن ز خون

بدنِ تو در زره و کلاه‌خود فرسوده شد؛ آیا از خونریزی سیر نمی‌شوی؟

نکته ادبی: خفتان و خود: خفتان لباس رزم و خود کلاه جنگی است.

چو نیکی دهش بخت پیروز داد بباید نشستن برام و شاد

اکنون که بخت، پیروزی را به تو هدیه کرده است، باید به استراحت و شادمانی بپردازی.

نکته ادبی: نیکی دهش بخت: بختی که نیکی می‌بخشد و پیروزی می‌دهد.

بپیش زمانه چه تازی سرت بس ایمن شدستی بدین خنجرت

چرا این‌گونه با شتاب به پیشوازِ زمانه و مرگ می‌روی؟ چقدر به این شمشیرت دلخوش و ایمن شده‌ای!

نکته ادبی: سر تاختن: کنایه از شتاب کردن به سوی هلاکت.

کسی کو بجوید سرانجام خویش نجوید ز گیتی چنین کام خویش

کسی که به دنبالِ فرجامِ خویش است (مرگ را می‌جوید)، نباید چنین با شتاب به دنبال کام‌جویی از دنیا باشد.

نکته ادبی: سرانجام: در اینجا به معنی مرگ یا عاقبت کار.

تو چندین بگرد زمانه مپوی که او خود سوی ما نهادست روی

تو این‌قدر در کارِ روزگار جست‌وجو مکن، چرا که خودِ روزگار به‌سوی ما روی آورده است (و مرگ نزدیک است).

نکته ادبی: گرد زمانه: پیچ و خم‌های روزگار.

ز بهر مرا زین سخن بازگرد نشاید که دارای دل من بدرد

به خاطر من از این تصمیم بازگرد؛ شایسته نیست که دلِ من به خاطرِ تو به درد آید.

نکته ادبی: درد داشتن دل: کنایه از غصه و نگرانی.

بدو گفت بیژن که ای پر خرد جزین بر تو مردم گمانی برد

بیژن به گیو گفت: ای پدرِ پرخرد، مگر مردم جز این، گمانِ دیگری درباره تو می‌برند؟

نکته ادبی: گمان بردن: تصور و فکر کردن.

که کار گذشته بیاری بیاد نپیچی بخیره همی سر زداد

که تو به جایِ یاری، خاطراتِ گذشته را زنده می‌کنی و بی‌جهت از راهِ حق و داد روی برمی‌گردانی.

نکته ادبی: پیچیدن سر از داد: کنایه از روی گرداندن از حق و عدل.

بدان ای پدر کین سخن داد نیست مگر جنگ لاون ترا یاد نیست

ای پدر بدان که این حرفِ تو، از روی عدالت نیست؛ مگر جنگِ لاون (پهلوان) را فراموش کرده‌ای؟

نکته ادبی: لاون: به معنی پهلوان و جنگجوی جوان.

که با من چه کرد اندران گستهم غم و شادمانیش با من بهم

که در آن جنگ، گستهم با من چه کرد؛ غم و شادیِ او با من شریک است.

نکته ادبی: بهم بودن: شریک و همراه بودن.

ورایدون کجا گردش ایزدی فرازآورد روزگار بدی

و اگر چنان شود که گردشِ ایزدی و روزگارِ ناخوش، ما را در مسیر پیشامدی بد قرار دهد (تقدیر چنین باشد).

نکته ادبی: گردش ایزدی: تقدیر الهی و سرنوشت.

نبشته نگردد بپرهیز باز نباید کشید این سخن را دراز

دیگر جای بحث و گفتگو نیست و نباید بیش از این سخن را به درازا کشاند.

نکته ادبی: 'نبشته' کنایه از ثبت و ضبط کردنِ سخن یا توافق است.

ز پیکار سر بر مگردان که من فدی کرده دارم بدین کار تن

از میدان نبرد روی برنگردان، زیرا من جان و هستی خود را وقف این کارزار کرده‌ام.

نکته ادبی: 'فدی' به معنای فدا کردن و پیشکش کردن جان است.

بدو گفت گیو ار بگردی تو باز همان خوبتر کین نشیب و فراز

گیو به او گفت: اگر تو بازگردی، بهتر است که این مسیر پر فراز و نشیب را رها کنی.

نکته ادبی: اشاره به سختیِ راه و تردید گیو.

تو بی من مپویی بروز نبرد منت یار باشم بهر کارکرد

بدون من به میدان نبرد نرو، چرا که من در هر کاری یاور و همراه تو خواهم بود.

نکته ادبی: 'مپوی' از پوییدن به معنای حرکت کردن و رفتن به سوی چیزی است.

بدو گفت بیژن که این خود مباد که از نامداران خسرونژاد

بیژن به او گفت: چنین چیزی محال است که پهلوانی با نژاد خسروانی چون من، میدان را خالی کند.

نکته ادبی: 'خسرو‌نژاد' صفتی است برای اشاره به تبار شاهی و اصیل.

سه گرد از پی بیم خورده دو تور بتازند پویان بدین راه دور

سه پهلوان دلاور (گیو، بیژن، گستهم) در پیِ دو تورانیِ هراسان، به سرعت در این راه دور می‌تازند.

نکته ادبی: 'گرد' به معنای پهلوان و جنگجو است.

بجان و سر شاه روشن روان بجان نیا نامور پهلوان

سوگند به جان و سرِ شاهِ روشن‌بین و به جانِ نیاکان پهلوان‌مان،

نکته ادبی: 'روشن‌روان' صفتی برای شاه خردمند است.

بکین سیاوش کزین رزمگاه تو برگردی و من بپویم براه

که من برای انتقام خون سیاوش، بی‌درنگ در این راه می‌تازم و تو می‌توانی بازگردی.

نکته ادبی: 'کین' مخفف کینه و انتقام است.

نخواهم برین کار فرمانت کرد که گویی مرا بازگرد از نبرد

نمی‌خواهم به تو فرمان دهم که از نبرد بازگردی، مبادا تصور کنی که از جنگ فرار کرده‌ام.

نکته ادبی: روایتگر غیرت و تعصب پهلوانی است.

چو بشنید گیو این سخن بازگشت برو آفرین کرد و اندر گذشت

چون گیو این سخن را شنید، بازگشت و او را ستایش کرد و از آنجا گذشت.

نکته ادبی: نشان‌دهنده احترام متقابل میان پهلوانان.

که پیروز بادی و شاد آمدی مبیناد چشم تو هرگز بدی

او را دعا کرد که پیروز و شاد باشی و چشمت هرگز بدی نبیند.

نکته ادبی: آفرین گفتن در ادبیات کهن به معنای دعا کردن است.

همی تاخت بیژن پس گستهم که ناید بروبر ز توران ستم

بیژن در پی گستهم می‌تاخت تا مبادا آسیبی از سوی تورانیان به او برسد.

نکته ادبی: نمایش پیوند عمیق و محافظت پهلوانان از یکدیگر.

چو از دور لهاک و فرشیدورد گذشتند پویان ز دشت نبرد

وقتی لهاک و فرشیدورد از دوردستِ دشت نبرد گذشتند،

نکته ادبی: دو شخصیت تورانی در حال فرار هستند.

بیک ساعت از هفت فرسنگ راه برفتند ایمن ز ایران سپاه

در مدت یک ساعت، هفت فرسنگ راه را طی کردند و از سپاه ایران دور شدند.

نکته ادبی: سرعت بالای حرکت پهلوانان در روایت حماسی.

یکی بیشه دیدند و آب روان بدو اندرون سایهٔ کاروان

آنها بیشه‌زاری با آب روان دیدند که سایه‌بان کاروانشان شد.

نکته ادبی: بیشه در اینجا نماد پناهگاه و آرامش است.

ببیشه درون مرغ و نخچیر و شیر درخت از بر و سبزه و آب زیر

در آن بیشه پرندگان، شکار و شیر وجود داشت و درختان سرسبز و آب در آنجا یافت می‌شد.

نکته ادبی: توصیف طبیعتِ بکر و غنی.

بنخچیر کردن فرود آمدند وزان تشنگی سوی رود آمدند

آنها برای شکار پیاده شدند و به دلیل تشنگی به سوی رود رفتند.

نکته ادبی: نشان‌دهنده خستگی و نیازهای انسانی پهلوانان.

چو آب اندر آمد ببایست نان باندوه و شادی نبندد دهان

هنگامی که به آب رسیدند، نیاز به غذا نیز پیدا کردند، چرا که انسان در غم و شادی از خوردن باز نمی‌ماند.

نکته ادبی: اشاره به طبیعتِ ناگزیر انسان.

بگشتند بر گرد آن مرغزار فگندند بسیار مایه شکار

آنها در اطراف مرغزار گشتند و شکار فراوانی کردند.

نکته ادبی: 'مرغزار' به معنای دشت و چمنزار است.

برافروختند آتش و زان کباب بخوردند و کردند سر سوی خواب

آتش افروختند، از گوشت کباب خوردند و سپس به خواب رفتند.

نکته ادبی: توصیف لحظاتِ آرامش قبل از حادثه.

چو بد روزگار دلیران دژم کجا خواب سازد بریشان ستم

وقتی روزگارِ دلیرانِ غمگین فرا می‌رسد، خواب بر آن‌ها چیره می‌شود.

نکته ادبی: 'دژم' به معنای غمگین و خشمگین است.

فرو خفت لهاک و فرشیدورد بسر بر همی پاسبانیش کرد

لهاک و فرشیدورد به خواب رفتند و پاسبانی بر سرشان نبود.

نکته ادبی: تضاد میان قدرت و آسیب‌پذیری در خواب.

برآمد چو شب تیره شد ماهتاب دو غمگین سر اندر نهاده بخواب

شب فرارسید و ماهتاب پنهان شد و آن دو غمگین به خواب فرو رفتند.

نکته ادبی: تغییر جو از روشنی به تیرگی که نمادِ شوم است.

رسید اندران جایگه گستهم که بودند یاران توران بهم

گستهم به همان‌جایی رسید که یاران تورانی در آنجا گرد هم آمده بودند.

نکته ادبی: نقطه اوج داستان و نزدیک شدن به رویارویی.

نوند اسب او بوی اسبان شنید خروشی برآورد و اندر دمید

اسبِ تیزتکِ گستهم، بوی اسبان دیگر را حس کرد و شیهه‌ای کشید.

نکته ادبی: استفاده از حیوانات برای القای حسیِ فضای داستان.

سبک اسب لهاک هم زین نشان خروشی برآورد چون بیهشان

اسب لهاک نیز به همان شکل، خروشی چون بیهوشان (از روی ترس یا هیجان) سرداد.

نکته ادبی: حسِ خطر در موجودات زنده.

دمان سوی لهاک فرشید ورد ز خواب خوش آمدش بیدار کرد

سپس به سوی لهاک و فرشیدورد تاخت و آن‌ها را از خواب بیدار کرد.

نکته ادبی: شروع درگیری.

بدو گفت برخیز زین خواب خوش بمردی سر بخت خود را بکش

به آن‌ها گفت از این خواب خوش برخیزید و با مردانگی بخت خود را بکشید (در نبرد پیروز شوید یا بمیرید).

نکته ادبی: تکیه بر مفهوم سرنوشت.

که دانا زد این داستان بزرگ که شیری که بگریزد از چنگ گرگ

زیرا دانا این سخن بزرگ را گفته است: شیری که از چنگ گرگ فرار کند،

نکته ادبی: استفاده از تمثیل حیوانات برای بیان مفاهیم اخلاقی.

نباید که گرگ از پسش در کشد که او را همان بخت خود برکشد

نباید چنان باشد که گرگ از پی او بیاید، که اگر چنین شد، بخت خودش او را از پای در می‌آورد.

نکته ادبی: اشاره به اجتناب‌ناپذیری تقدیر.

چه مایه بپیوند و چندی شتافت کس از روز بد هم رهایی نیافت

هرچقدر هم که بدوی و تلاش کنی، هیچ‌کس از روزگار بد رهایی نمی‌یابد.

نکته ادبی: بیانِ فلسفه جبریِ حاکم بر جهان‌بینی حماسی.

هلا زود بشتاب کآمد سپاه از ایران و بر ما گرفتند راه

پس زود بشتابید که سپاه ایران آمد و راه را بر ما بست.

نکته ادبی: اعلام خطر فوری.

نشستند بر باره هر دو سوار کشیدند پویان ازان مرغزار

هر دو سوار بر اسب شدند و با سرعت از آن بیشه بیرون رفتند.

نکته ادبی: 'باره' به معنای اسب جنگی است.

ز بیشه ببالا نهادند روی دو خونی دلاور دو پرخاشجوی

به سوی بلندی‌ رفتند؛ دو پهلوان خون‌خواه و جنگجو.

نکته ادبی: توصیفِ شخصیت‌ها به عنوان جنگجویان سرسخت.

بهامون کشیدند هر دو سوار پراندیشه تا چون بسیچند کار

هر دو سوار به سوی دشت هموار تاختند، در حالی که در اندیشه این بودند که چگونه نبرد را سامان دهند.

نکته ادبی: 'هامون' به معنای دشت هموار است.

پدید آمد از دور پس گستهم ندیدند با او سواری بهم

گستهم از دور پدیدار شد و آن‌ها دیدند که سوار دیگری همراه او نیست.

نکته ادبی: تأکید بر شجاعت فردی گستهم.

دلیران چو سر را برافراختند مر او را چو دیدند بشناختند

دلیران چون سر برآوردند و او را دیدند، شناختند.

نکته ادبی: شناخت متقابل پهلوانان از یکدیگر.

گرفتند یک بادگر گفت و گوی که یک تن سوی ما نهادست روی

با یکدیگر گفتند که یک نفر به سوی ما می‌آید.

نکته ادبی: تأکید بر رویارویی تک‌به‌تک.

نیابد رهایی ز ما گستهم مگر بخت بد کرد خواهد ستم

گستهم از دست ما رهایی نمی‌یابد، مگر آنکه بخت بد به ما ستم کند.

نکته ادبی: اعتماد به نفس کاذب در برابر تقدیر.

جز از گستهم نیست کامد بجنگ درفش دلیران گرفته بچنگ

تنها گستهم است که به جنگ آمده و پرچم دلیران را در دست دارد.

نکته ادبی: 'درفش' نمادِ جایگاه و هویت جنگجوست.

گریزان بباید شد از پیش اوی مگر کاندر آرد بدین دشت روی

باید از برابر او بگریزیم، شاید که او را به این دشت بکشانیم.

نکته ادبی: تاکتیک نظامی در حال فرار.

وز آنجا بهامون نهادند روی پس اندر دمان گستهم کینه جوی

آنها به سوی دشت رفتند و گستهمِ کین‌خواه به دنبالشان می‌تاخت.

نکته ادبی: 'پس اندر' به معنای به دنبالِ کسی بودن است.

بیامد چو نزدیک ایشان رسید چو شیر ژیان نعره ای برکشید

چون به آن‌ها نزدیک شد، همچون شیر ژیان نعره‌ای کشید.

نکته ادبی: تشبیه پهلوان به شیر که نشانه دلیری است.

بریشان ببارید تیر خدنگ چو فرشیدورد اندر آمد بجنگ

تیرهای خدنگ بر آن‌ها باراند و فرشیدورد برای نبرد پیش آمد.

نکته ادبی: 'خدنگ' نوعی تیر تیز و از چوب درخت خدنگ است.

یکی تیر زد بر سرش گستهم که با خون برآمیخت مغزش بهم

گستهم تیری بر سر او زد که خون و مغزش را با هم درآمیخت.

نکته ادبی: توصیف واقع‌گرایانه و خشنِ صحنه نبرد.

نگون گشت و هم در زمان جان بداد شد آن نامور گرد ویسه نژاد

او سرنگون شد و در دم جان سپرد؛ آن پهلوانِ نامورِ ویسه‌نژاد (پسر پیران) کشته شد.

نکته ادبی: پایانِ کار پهلوان تورانی.

چو لهاک روی برادر بدید بدانست کز کارزار آرمید

وقتی لهاک جنازه برادرش را دید، دانست که از کارزار باز ایستاده است.

نکته ادبی: تأثر عاطفی در صحنه نبرد.

بلرزید وز درد او خیره شد جهان پیش چشم اندرش تیره شد

بر خود لرزید و از درد برادر سرگشته شد و دنیا در چشمانش تیره گشت.

نکته ادبی: توصیفِ شوکِ ناشی از فقدان.

ز روشن روانش بسیری رسید کمان را بزه کرد و اندر کشید

از زندگی سیر شد و کمان را زه کرد و تیر در آن نهاد.

نکته ادبی: آمادگی برای نبرد نهایی و انتقام.

شدند آن زمان خسته هر دو سوار بشمشیر برساختند کارزار

هر دو سوار در آن لحظه مجروح شدند و با شمشیر به نبرد پرداختند.

نکته ادبی: اوجِ درگیری تن‌به‌تن.

یکایک برو گستهم دست یافت ز کینه چنان خسته اندر شتافت

گستهم به تنهایی بر دشمن چیره شد و از شدت کینه و خشمی که در دل داشت، با زخمی کاری به سوی دشمن تاخت.

نکته ادبی: واژه «خسته» در متون کهن به معنای مجروح و زخمی است، نه به معنای خستگی امروزی.

بگردنش بر زد یکی تیغ تیز برآورد ناگاه زو رستخیز

او ناگهان با شمشیری تیز، ضربه‌ای بر گردن دشمن فرود آورد و چنان شتابان او را از پای درآورد که گویی قیامت و رستخیز را برای او رقم زد.

نکته ادبی: «رستخیز» در اینجا کنایه از مرگ ناگهانی و هولناک است.

سرش زیر پای اندر آمد چو گوی که آید همی زخم چوگان بروی

سر دشمن همچون گوی از تن جدا شد و زیر پای افتاد، درست مانند گویی که بر اثر ضربه‌ی چوگان به حرکت درمی‌آید.

نکته ادبی: تشبیه مستقیم سر به گوی، تصویرسازی بسیار دقیق حماسی است.

چنینست کردار گردان سپهر ببرد ز پروردهٔ خویش مهر

کردارِ چرخ روزگار این‌گونه است که گاهی همان کسانی را که پرورش داده است، با بی‌رحمی از پا درمی‌آورد.

نکته ادبی: «گردان سپهر» استعاره از چرخشِ بی‌امانِ روزگار و تقدیر است.

چو سر جوییش پای یابی نخست وگر پای جویی سرش پیش تست

وقتی به دنبالِ سر (هدف) هستی، ابتدا پاهایت را می‌یابی و اگر به دنبال پا هستی، سر در برابرت قرار می‌گیرد؛ کنایه از اینکه در جنگ، مرگ و زندگی در هم تنیده‌اند.

نکته ادبی: اشاره به بی‌ثباتی وضعیت جنگجو که میان مرگ و پیروزی در نوسان است.

بزین بر چنان خسته بد گستهم که بگسست خواهد تو گفتی ز هم

گستهم چنان بر زین اسب مجروح و ناتوان بود که گویی هر لحظه ممکن بود بدنش از شدت جراحت متلاشی شود.

نکته ادبی: توصیف وضعیت جسمانی که نشان‌دهنده عمق فاجعه است.

بیامد خمیده بزین اندرون همی راند اسب و همی ریخت خون

او در حالی که بر زین خمیده بود و توان نشستن نداشت، اسب را می‌راند و خون از بدنش جاری بود.

نکته ادبی: استفاده از افعالِ پی‌درپی برای نمایشِ تکاپوی لحظات آخر.

و زآنجا سوی چشمه ساری رسید هم آب روان دید و هم سایه دید

از آنجا به سوی چشمه‌ای رفت و هم آب روان را دید و هم در سایه‌ای پناه گرفت.

نکته ادبی: بافتار مکانی: اشاره به یافتن پناهگاهی برای آرامش در لحظات مرگ.

فرود آمد و اسب را بر درخت ببست و به آب اندر آمد ز بخت

از اسب پیاده شد و اسب را به درختی بست و به تقدیر خود تن داد و به سوی آب رفت.

نکته ادبی: «بخت» در اینجا به معنای سرنوشتِ محتوم است.

بخورد آب بسیار و کرد آفرین ببستش تو گفتی سراسر زمین

آب زیادی نوشید و خدا را شکر گفت و چنان بر زمین افتاد که گویی تمام زمین را در بر گرفت.

نکته ادبی: «آفرین» به معنای شکرگزاری و ستایش ایزد است.

بپیچید و غلتید بر تیره خاک سراسر همه تن بشمشیر چاک

او بر روی خاک تیره می‌پیچید و درد می‌کشید و سراسر بدنش بر اثر زخم‌های شمشیر پاره‌پاره شده بود.

نکته ادبی: توصیفِ ملموسِ درد و رنجِ احتضار.

همی گفت کای روشن کردگار پدید آر زان لشکر نامدار

می‌گفت ای پروردگار روشن‌بین، کاری کن که از آن لشکر نامدارِ تورانی، نشانی برای من پدیدار شود.

نکته ادبی: «روشن‌کردگار» صفتی برای خداوند به معنای دانا و بینا به همه چیز.

بدلسوزگی بیژن گیو را وگرنه دلاور یکی نیو را

با دلسوزی و اشتیاقِ تمام، بیژن یا گیو را به یاد آورد که اگر آن‌ها بودند، به کمکش می‌آمدند.

نکته ادبی: اشاره به دلتنگی و آرزوی حضور یاران در لحظات مرگ.

که گر مرده گر زنده زین جایگاه برد مر مرا سوی ایران سپاه

که چه مرده باشم و چه زنده، مرا از این مکان به سوی سپاه ایران ببرند.

نکته ادبی: تأکید بر بازگرداندن پیکر یا خبر، که نشان از اهمیتِ جایگاه قهرمان دارد.

سر نامداران توران سپاه ببرد برد پیش بیدار شاه

سرِ بزرگانِ لشکر توران را ببرند و نزد شاهِ بیدار و آگاه ببرند.

نکته ادبی: «بیدار شاه» کنایه از پادشاهی است که از امور مملکت آگاه و هشیار است.

بدان تا بداند که من جز بنام نمردم بگیتی همینست کام

تا شاه بداند که من با نام‌نیکی که از خود به‌جا گذاشتم نمردم و به آرزویم در این جهان رسیدم.

نکته ادبی: مفهومِ بقایِ نام در فرهنگ پهلوانی.

همه شب بنالید تا روز پاک پر از درد چون مار پیچان بخاک

تمام شب تا صبحِ روشن، از شدت درد، همچون ماری که بر خاک می‌پیچد، نالید و بی‌تابی کرد.

نکته ادبی: تشبیه «مار پیچان» یکی از زیباترین تصویرهایِ بیانِ درد و بی‌قراری در ادبیات کلاسیک است.

چو گیتی ز خورشید شد روشنا بیامد بدانجایگه بیژنا

وقتی خورشید طلوع کرد و زمین روشن شد، بیژن به آن مکان رسید.

نکته ادبی: آغازِ کنشِ جدید با طلوع صبح.

همی گشت بر گرد آن مرغزار که یابد نشانی ز گم بوده یار

بیژن به دور و برِ آن مرغزار گشت تا نشانه‌ای از یارِ گم‌شده‌اش بیابد.

نکته ادبی: «مرغزار» به معنای چمن‌زار و جایگاه سرسبز.

پدید آمد از دور اسب سمند بدان مرغزار اندرون چون نوند

از دور اسبِ اصیل (سمند) را دید که در آن مرغزار مانند اسبی تندرو و چالاک ایستاده است.

نکته ادبی: «نوند» به معنای اسبِ تندرو و سریع‌السیر است.

چمان و چران چون پلنگان بکام نگون گشته زین و گسسته لگام

اسب در حال چریدن بود، اما زین آن کج شده و لگامش گسیخته بود.

نکته ادبی: نشانه‌هایِ به هم ریختگی که خبر از یک رخداد ناگوار می‌دهد.

همه آلت زین برو بر نگون رکیب و کمند و جنا پر ز خون

همه وسایلِ زین کج و آویزان شده بود و رکاب و کمند و زین‌برگ، آغشته به خون بود.

نکته ادبی: توصیفِ دقیقِ صحنه برای القایِ حسِ وحشت.

چو بیژن بدید آن ازو رفت هوش برآورد چو شیر شرزه خروش

وقتی بیژن آن وضعیت را دید، از هوش رفت و مانند شیری خشمگین فریادی از سر درد برآورد.

نکته ادبی: «شیر شرزه» نماد خشم و قدرت و بی‌تابی.

همی گفت که ای مهربان نیک یار کجایی فگنده در این مرغزار

بیژن با اندوه می‌گفت ای یار مهربان و وفادار، کجا افتاده‌ای که در این مرغزار چنین رها شده‌ای؟

نکته ادبی: لحنِ کلام، سوگوارانه و خطاب به غایب (گستهم) است.

که پشتم شکستی و خستی دلم کنون جان شیرین ز تن بگسلم

تو که پشتم را شکستی و دلم را مجروح کردی، اکنون جان شیرین من نیز از تن جدا خواهد شد.

نکته ادبی: ایهام در شکستن پشت، که هم به معنای از دست دادنِ تکیه‌گاه است و هم دردِ عمیقِ روحی.

بشد بر پی اسب بر چشمه سار مر او را بدید اندران مزغزار

بیژن به دنبال ردِ پای اسب به کنار چشمه رفت و او را در آن مرغزار پیدا کرد.

نکته ادبی: روایتگریِ صریح و بدون حشو.

همه جوشن ترگ پر خاک و خون فتاده بدان خستگی سرنگون

جوشن و کلاه‌خودش پر از خاک و خون شده بود و سرنگون بر زمین افتاده بود.

نکته ادبی: توصیف صحنه پس از نبرد.

فروجست بیژن ز شبرنگ زود گرفتش بغوش در تنگ زود

بیژن به سرعت از اسب خود پیاده شد و او را در آغوش گرفت.

نکته ادبی: «شبرنگ» در اینجا نام یا صفت اسب بیژن است.

برون کرد رومی قبا از برش برهنه شد از ترگ خسته سرش

لباس رومی‌اش را از تنش درآورد و سرِ مجروحش را از کلاه‌خود برهنه کرد.

نکته ادبی: نکته فرهنگی: رومی‌قبا نشان‌دهنده نوعی لباس گران‌بها و خاص است.

ز بس خون دویدن تنش بود زرد دلش پر ز تیمار و جان پر ز درد

بدن گستهم از شدت خونریزی زرد شده بود و دلش از غم و جانش از درد پر بود.

نکته ادبی: «تیمار» به معنای اندوه و غمِ بزرگ.

بران خستگیهاش بنهاد روی همی بود زاری کنان پیش اوی

بیژن صورتش را بر زخم‌های گستهم گذاشت و با زاری و گریه بر بالینش نشست.

نکته ادبی: تصویرِ اوجِ دوستی و شفقت در فرهنگ پهلوانی.

همی گفت کای نیک دل یار من تو رفتی و این بود پیکار من

بیژن می‌گفت ای یار نیک‌نهادِ من، تو رفتی و این نتیجه‌ی نبرد من (با سرنوشت) است.

نکته ادبی: اشاره به تقصیرِ ناخودآگاهِ خود که دیر به میدان رسیده است.

شتابم کنون بیش بایست کرد رسیدن بر تو بجای نبرد

باید بیشتر می‌شتافتم تا به موقع بر بالین تو در میدان نبرد حاضر می‌شدم.

نکته ادبی: تعبیرِ حسرت در ادبیات حماسی.

مگر بودمی گاه سختیت یار چو با اهرمن ساختی کارزار

ای کاش در لحظه سختی و هنگام جنگ با اهریمن، یار تو بودم.

نکته ادبی: «اهریمن» نماد شرارت و دشمنان در ادبیات زرتشتی و حماسی.

کنون کام دشمن همه راست کرد برآنرد سر هرچ می خواست کرد

اکنون دشمن به آرزویش رسید و هرچه می‌خواست بر سر تو آورد.

نکته ادبی: تعبیرِ تلخِ شکست‌خوردن در برابر تقدیر.

بگفت این سخن بیژن و گستهم بجنبید و برزد یکی تیز دم

بیژن این سخن را گفت و گستهم که هنوز نیمه‌جانی داشت، تکانی خورد و نفسی به سختی برکشید.

نکته ادبی: «تیز دم» به معنای نفسِ تند و بریده است.

ببیژن چنین گفت کای نیک خواه مکن خویشتن پیش من در تباه

گستهم به بیژن گفت ای یار وفادار، خودت را به خاطر من تباه نکن و غمگین مباش.

نکته ادبی: نشان‌دهنده بزرگواریِ گستهم در لحظات احتضار.

مرا درد تو بتر از مرگ خویش بنه بر سر خسته بر ترگ خویش

دردِ تو برای من از مرگِ خودم بزرگ‌تر است، کلاه‌خودت را بر سر مجروح من بگذار.

نکته ادبی: درخواست برای آرامش یافتن در لحظه مرگ.

یکی چاره کن تا ازین جایگاه توانی رسانیدنم نزد شاه

کاری کن و چاره‌ای بیندیش تا بتوانی مرا از این مکان به نزد شاه برسانی.

نکته ادبی: اشتیاقِ دیدارِ شاه به عنوان آخرین خواسته.

مرا باد چندان همی روزگار که بینم یکی چهرهٔ شهریار

به اندازه اندک فرصتی که برایم مانده است، می‌خواهم دوباره چهره شاه را ببینم.

نکته ادبی: «شهریار» اشاره به کیخسرو.

ازان پس چو مرگ آیدم باک نیست مرا خود نهالی بجز خاک نیست

پس از آن اگر مرگ به سراغم بیاید، هراسی ندارم، چرا که جایگاهِ نهاییِ انسان خاک است.

نکته ادبی: اشاره به دیدگاهِ جبریِ کهن در مورد پایانِ زندگی.

نمردست هرکس که با کام خویش بمیرد بیابد سرانجام خویش

هر کس که به خواست و کام خود زندگی کند و بمیرد، در واقع نمُرده است (نامش زنده می‌ماند).

نکته ادبی: حکمتِ نهفته در مرگِ شرافتمندانه.

و دیگر دو بد خواه با ترس و باک که بر دست من کرد یزدان هلاک

و آن دو دشمنِ بدخواه که خداوند به دست من هلاک‌شان کرد، (توجه کن).

نکته ادبی: یادآوری پیروزی برای حفظِ حیثیث.

مگرشان بزین بر توانی کشید وگرنه سرانشان ز تنها برید

سعی کن پیکرهایشان را بر زین اسب ببندی، وگرنه سرهایشان را از تن جدا کن.

نکته ادبی: سفارشِ صریحِ پهلوانی برای اثباتِ فتح.

سلیح و سر نامبردارشان ببر تا بدانند پیکارشان

سلاح و سرِ آن دلاوران را بردار و نزد شاه ببر تا بدانند که ما در جنگ چه کردیم.

نکته ادبی: تأکید بر مستندسازیِ پیروزی.

کنی نزد شاه جهاندار یاد که من سر بخیره ندادم بباد

نزد شاهِ جهان‌دار یادآوری کن که من بیهوده جان خود را به باد ندادم.

نکته ادبی: «خیره» به معنای بیهوده و بی‌دلیل.

بسودم بهر جای بابخت جنگ گهٔ نام جستن نمردم بننگ

من در هر جایی که بخت جنگ بود، جنگیدم و هنگام جستجوی نام (افتخار)، با ننگِ عقب‌نشینی نمردم.

نکته ادبی: «ننگ» متضادِ «نام» در فرهنگ ایرانی.

ببیژن نمود آنگهی هر دو تور که بودند کشته فگنده بدور

گستهم آنگاه هر دو دشمنِ تورانی را که کشته شده بودند و دورتر افتاده بودند، به بیژن نشان داد.

نکته ادبی: مشاهده‌ی عینیِ ادعایِ پهلوان.

بگفت این و سستی گرفتش روان همی بود بیژن بسر بر نوان

این را گفت و سپس رمق از دست داد و بیژن همچنان نالان بر بالین او ماند.

نکته ادبی: «نوان» به معنای کسی که از شدت درد و غم ناله می‌کند.

وز آن جایگه اسب او بیدرنگ بیاورد و بگشاد از باره تنگ

و از آن مکان اسبِ او را بی‌درنگ آورد و زین را از تنگ باز کرد.

نکته ادبی: پایانِ یک صحنه و آمادگی برای انتقالِ پیکر یا وسایل.

نمد زین بزیر تن خفته مرد بیفگند و نالید چندی بدرد

بیژن، نمدِ زیرِ زینِ اسب را زیرِ تنِ آن مردِ زخمی که افتاده بود، گذاشت و با دلی پر از درد، ناله و زاری سر داد.

نکته ادبی: نمدِ زین، پوششی نمدی برای نرمیِ زیرِ زین بوده است.

همه دامن قرطه را کرد چاک ابر خستگیهاش بر بست پاک

بیژن از شدت غم، دامنِ پیراهنِ خود را پاره کرد و زخم‌های آن مرد را با دقت و پاکیزگی بست.

نکته ادبی: قرطه به معنای پیراهن است.

وز آن جایگه سوی بالا دوان بیامد ز غم تیره کرده روان

سپس بیژن به سرعت از آنجا به سمت بالا (ارتفاعات) دوید، در حالی که از غم و اندوه، جان و روانش تیره و تار شده بود.

نکته ادبی: اشاره به حرکت سریع به سوی بلندی‌ها.

سواران ترکان پراگنده دید که آمد ز راه بیابان پدید

او در آنجا گروهی از سواران تورانی را دید که پراکنده بودند و از راهِ بیابان نمایان شده بودند.

نکته ادبی: پراگنده به معنای متفرق است.

ز بالا چو برق اندر آمد بشیب دل از مردن گستهم با نهیب

بیژن همچون برق از بلندی به پایین سرازیر شد، در حالی که از مرگِ احتمالی گستهم (یارِ زخمی‌اش) دلش پر از ترس و نگرانی بود.

نکته ادبی: نهیب به معنای ترس و وحشت است.

ازان بیم دیده سواران دو تن بشمشیرکم کرد زان انجمن

به دلیل همان ترس و نگرانی، به آن دو سوارِ دشمن حمله کرد و با شمشیرش کارشان را ساخت و از میان برداشت.

نکته ادبی: بیم در اینجا عامل برانگیزاننده خشم و شجاعت است.

ز فتراک بگشاد زان پس کمند ز ترکان یکی را بگردن فگند

سپس کمند را از فتراک اسب باز کرد و آن را به گردن یکی از تورانیان انداخت.

نکته ادبی: فتراک بندی است که پشت زین اسب می‌بندند.

ز اسب اندر آورد و زنهار داد بدان کار با خویشتن یار داد

آن تورانی را از اسب به زیر کشید و به او امان داد تا با او همکاری کند و همراهش شود.

نکته ادبی: زنهار دادن به معنای امان بخشیدن و پناه دادن است.

وز آنجا بیامد بکردار گرد دمان سوی لهاک و فرشیدورد

پس از آن، بیژن همچون گردبادی خروشان و با شتاب به سوی لهاک و فرشیدورد حرکت کرد.

نکته ادبی: کردار گرد به معنای مانند گردباد، استعاره از سرعت و قدرت.

بدید آن سران سپه را نگون فگنده بران خاک غرقه بخون

آن سردارانِ سپاه توران را دید که سرنگون شده بودند و پیکرشان بر خاک، غرق در خون افتاده بود.

نکته ادبی: نگون به معنای واژگون و سرنگون.

بسرشان بر اسبان جنگی بپای چراگاه سازید و جای چرای

او پیکر آن‌ها را زیرِ پای اسبانِ جنگی قرار داد و آن مکان را به چراگاهی برای اسبان تبدیل کرد.

نکته ادبی: این اقدام در فرهنگ حماسی نشانه تحقیر دشمنِ مغلوب است.

چو بیژن چنان دید کرد آفرین ابر گستهم کو سرآورد کین

وقتی بیژن آن صحنه (پیروزی و سرنگونی دشمنان) را دید، گستهم را که انتقام خونِ ایران را گرفته بود، ستود.

نکته ادبی: کین به معنای انتقام است.

بفرمود تا ترک زنهار خواه بزین برکشید آن سران را ز راه

بیژن دستور داد تا آن ترک (تورانیِ اسیر) که امان گرفته بود، آن سرانِ دشمن را از روی زمین بردارد و بر پشت زینِ اسب سوار کند.

نکته ادبی: زنهارخواه به کسی می‌گویند که درخواست امان کرده باشد.

ببستندشان دست و پای و میان کشیدند بر پشت زین کیان

دست و پای دشمنان را بستند و آن‌ها را بر پشتِ زین اسب‌های پادشاهی نشاندند.

نکته ادبی: کیان به معنای منسوب به کیانیان (شاهان) است.

وزآنجا سوی گستهم تازیان بیامد بسان پلنگ ژیان

سپس بیژن با شتابِ تمام، همچون پلنگی خشمگین، به سوی گستهم بازگشت.

نکته ادبی: پلنگ ژیان استعاره از خشم و قدرت و سرعت است.

فرود آمد از اسب و او را چو باد بی آزار نرم از بر زین نهاد

از اسب پیاده شد و با آرامش و بدون کوچکترین آسیب، گستهم را بر زینِ اسب قرار داد.

نکته ادبی: تضاد بین بیژنِ جنگجو و بیژنِ مهربان در برخورد با همرزم.

بدان ترک فرمود تا برنشست بغوش او اندر آورد دست

به آن تورانی دستور داد تا سوار بر اسب شود و دستش را دورِ گردنِ گستهم حلقه کند تا او را نگه دارد.

نکته ادبی: غوش (آغوش) محل قرارگیری دست است.

سمند نوندش همی راند نرم بروبر همی آفرین خواند گرم

بیژن اسبِ تندرو و نجیبِ خود را به آرامی می‌راند و مدام گستهم را تحسین می‌کرد.

نکته ادبی: نوند به معنای اسب تندرو.

مرگ زنده او را بر شهریار تواند رسانیدن از کارزار

بیژن با خود می‌اندیشید که فقط یک مرگِ زنده (یعنی فردی که تا پای جان جنگیده) می‌تواند این‌گونه از میدان جنگ نزد پادشاه بازگردد.

نکته ادبی: مرگ زنده کنایه از کسی است که از مهلکه مرگ به سختی جان به در برده.

همی راند بیژن پر از درد و غم روانش پر از انده گستهم

بیژن در حالی که دلش از اندوهِ گستهم پر بود، اسب را به راه می‌برد.

نکته ادبی: همی راند اشاره به تداوم حرکت است.

چو از روزنه ساعت اندر گذشت خور از گنبد چرخ گردان بگشت

وقتی ساعتی از روز گذشت و خورشید در آسمان چرخید و تغییر مکان داد.

نکته ادبی: گنبد چرخ گردان استعاره از آسمان است.

جهاندار خسرو بنزد سپاه بیامد بدان دشت آوردگاه

کی‌خسرو، پادشاهِ جهان، نزد سپاهیانِ خود در آن دشتِ نبرد حاضر شد.

نکته ادبی: جهاندار خسرو لقب کی‌خسرو است.

پذیره شدندش سراسر سران همه نامداران و جنگاوران

سرداران و جنگجویانِ نامدار، همگی به استقبالِ او شتافتند.

نکته ادبی: پذیره شدن به معنای به استقبال رفتن است.

برو خواندند آفرین بخردان که ای شهریار و سر موبدان

خردمندان و بزرگان، او را به خاطرِ پادشاهی و بزرگی‌اش ستودند و او را پیشوایِ موبدان خطاب کردند.

نکته ادبی: موبد در اینجا به معنای دانا و عالم است.

چنان هم همی بود بر اسب شاه بدان تا ببینند رویش سپاه

پادشاه همچنان سوار بر اسب ماند تا سپاهیان بتوانند چهره او را ببینند و دلگرم شوند.

نکته ادبی: نمایش چهره پادشاه برای تقویت روحیه سپاهیان.

بریشان همی خواند شاه آفرین که آباد بادا بگردان زمین

شاه نیز در پاسخ، برای همه آن‌ها دعای خیر کرد و آرزو کرد که سرزمین ایران آباد بماند.

نکته ادبی: بگردان زمین استعاره از روی زمین و گیتی است.

بیین پس پشت لشکر چو کوه همی رفت گودرز با آن گروه

سپس گودرز با گروهی از سپاهیان، در حالی که پشتِ سرِ لشکر بودند، همچون کوهی استوار پیش آمد.

نکته ادبی: تشبیه گودرز و همراهان به کوه نشان از صلابت و عظمت آنان دارد.

سر کشتگانرا فگنده نگون سلیح و تن و جامه هاشان بخون

کشتگانِ دشمن را با سلاح و لباس‌های خونین، سرنگون بر زمین انداخته بودند.

نکته ادبی: سلیح همان سلاح است.

همان ده مبارز کز آوردگاه بیاورده بودند گردان شاه

همان ده جنگجویی که از میدانِ نبرد، پیروزمندانه توسط پهلوانانِ شاه آورده شده بودند.

نکته ادبی: اشاره به اسرای جنگی.

پس لشکر اندر همی راندند ابر شهریار آفرین خواندند

آن‌ها پشتِ سرِ سپاه حرکت می‌کردند و مدام برای پادشاه دعای خیر می‌کردند.

نکته ادبی: آفرین خواندن نشانه وفاداری و ستایش است.

چو گودرز نزدیک خسرو رسید پیاده شد از دور کو را بدید

هنگامی که گودرز پادشاه را دید، از دور از اسب پیاده شد.

نکته ادبی: پیاده شدن در برابر شاه نشانه احترام و تواضع است.

ستایش کنان پهلوان سپاه بیامد بغلتید در پیش شاه

آن پهلوانِ بزرگ، در حالی که شاه را ستایش می‌کرد، به نزدیکیِ او آمد و به نشانه فروتنی به خاک افتاد.

نکته ادبی: غلتیدن در پیش شاه کنایه از اوج ارادت و فروتنی است.

همه کشتگانرا بخسرو نمود بگفتش که همرزم هر کس که بود

گودرز تمامِ کشتگانِ دشمن را به شاه نشان داد و گفت که هر کدام از آن‌ها در میدانِ جنگ با چه کسی نبرد کرده‌اند.

نکته ادبی: همرزم به معنای حریف در میدان نبرد.

گروی زره را بیاودر گیو دمان با سپهدار پیران نیو

گیو نیز گروهی از زره‌داران را همراه با پیران (سپهدار) شکست داده و به نزد شاه آورد.

نکته ادبی: نیو به معنای پهلوان و دلاور است.

ز اسب اندر آمد سبک شهریار نیایش همی کرد برکردگار

شاه با احترام از اسب پیاده شد و در پیشگاهِ خداوندِ بزرگ به نیایش و سپاس پرداخت.

نکته ادبی: پیاده شدن شاه نشانه تواضع در برابر خالق است.

ز یزدان سپاس و بدویم پناه که او داد پیروزی و دستگاه

او از یزدان سپاسگزاری کرد و تنها به او پناه برد، چرا که پیروزی و قدرت را خداوند به آنان بخشیده بود.

نکته ادبی: دستگاه در اینجا به معنای قدرت و توانایی است.

ز دادار بر پهلوان آفرین همی خواند و بر لشکرش همچنین

خداوند نیز پهلوانان و لشکریانِ شاه را مورد ستایش و آفرین قرار داد.

نکته ادبی: اشاره به تأیید الهی در حماسه‌های ملی.

که ای نامداران فرخنده پی شما آتش و دشمنان خشک نی

پادشاه گفت: ای دلاورانِ خوش‌اقبال، شما همچون آتش هستید و دشمنان‌تان همچون هیزمِ خشک که به آسانی می‌سوزند.

نکته ادبی: تشبیه بسیار مشهور که قدرت سپاه را در برابر دشمنان ضعیف نشان می‌دهد.

سپهدار گودرز با دودمان ز بهر دل من چو آتش دمان

گودرز و خاندانش، به خاطرِ دلسوزی برای من، همچون آتشِ خروشان در میدان نبرد بودند.

نکته ادبی: تشبیه سپاه به آتش نشانه شور و خشم مقدس آنان است.

همه جان و تنها فدا کرده اند دم از شهر توران برآورده اند

آن‌ها جان و تنِ خود را فدا کردند و دودمانِ تورانیان را از صفحه روزگار برانداختند.

نکته ادبی: دم برآوردن در اینجا به معنای از میان برداشتن و نابود کردن است.

کنون گنج و شاهی مرا با شماست ندارم دریغ از شما دست راست

اکنون گنج و پادشاهیِ من، متعلق به شماست و من هیچ‌چیز را از شما که دستِ راستِ من هستید، دریغ نمی‌کنم.

نکته ادبی: دست راست کنایه از نزدیکان و یاران قابل اعتماد.

ازان پس بدان کشتگان بنگرید چو روی سپهدار پیران بدید

سپس شاه به اجسادِ دشمنان نگاه کرد و وقتی چشمش به پیکر پیران افتاد...

نکته ادبی: تغییر حالت شاه از پیروزی به اندوه.

فروریخت آب از دو دیده بدرد که کردار نیکی همی یاد کرد

چشمانش پر از اشک شد و از روی درد گریست، زیرا کارهای نیکِ گذشته پیران را به یاد آورد.

نکته ادبی: اشک ریختن شاه نشان‌دهنده جوانمردی اوست.

بپیرانش بر دل ازان سان بسوخت تو گفتی بدلش آتشی برفروخت

دلِ شاه برای پیران چنان سوخت که گویی آتشی در دلش شعله‌ور شده باشد.

نکته ادبی: تمثیلِ آتش در دل برای غم و اندوه بزرگ.

یکی داستان زد پس از مرگ اوی بخون دو دیده بیالود روی

پس از مرگِ او داستانی سرود و از شدت گریه، چهره‌اش را به خونِ دیدگان آغشته کرد.

نکته ادبی: استعاره از گریه بسیار شدید و خونین.

که بخت بدست اژدهای دژم بدام آورد شیر شرزه بدم

گفت: بختِ بد، این شیرِ شرزه و قوی را در دامِ این اژدهای خشمگین گرفتار کرد.

نکته ادبی: اژدها استعاره از سرنوشت شوم یا دشمنی ظالم است.

بمردی نیابد کسی زو رها چنین آمد این تیزچنگ اژدها

هیچ‌کس نمی‌تواند از چنگِ این اژدهای تیزچنگ که همان تقدیرِ مرگ است، رهایی یابد.

نکته ادبی: اشاره به قدرتِ بلامنازعِ مرگ.

کشیدی همه ساله تیمار من میان بسته بودی بپیکار من

پیران همواره دلسوزِ من بود و در میدانِ نبرد، کمر به یاریِ من بسته بود.

نکته ادبی: تیمار به معنای دلسوزی و مراقبت.

ز خون سیاوش پر از درد بود بدانگه کسی را نیازرد بود

او (پیران) از خونِ سیاوش بسیار غمگین بود و در آن زمان نمی‌خواست کسی را آزار دهد.

نکته ادبی: اشاره به شخصیتِ معصومِ سیاوش که پیران همیشه از کشته شدن او غمگین بود.

چنان مهربان بود دژخیم شد وزو شهر ایران پر از بیم شد

او که چنین مهربان بود، اکنون به دستِ سرنوشتِ شوم (دژخیم) کشته شد و از مرگِ او، ایران پر از بیم و هراس شد.

نکته ادبی: دژخیم به معنای مرگ و تقدیر شوم است.

مر او را ببرد اهرمن دل ز جای دگرگونه پیش اندر آورد پای

اهریمن (نیروی شر و پلیدی) دل گروی‌زره را از راه به در برد و باعث شد که او در مسیری نادرست و خلاف عدالت گام بردارد.

نکته ادبی: اهرمن در اینجا نماد نیروی وسوسه‌گر است که موجب گمراهی شده است.

فراوان همی خیره دادمش پند نیامدش گفتار من سودمند

من پندهای بسیاری به او دادم، اما هیچ‌کدام از آن حرف‌ها در او اثر نکرد و برایش سودی نداشت.

نکته ادبی: خیره دادم: پند بیهوده و بی‌اثر دادن.

از افراسیابش نه برگشت سر کنون شهریارش چنین داد بر

او از پیمان افراسیاب بازنگشت (به خیانت خود ادامه داد) و اکنون پادشاه (کی‌خسرو) نتیجه این رفتار را به او نشان داد.

نکته ادبی: نه برگشت سر: کنایه از تداوم بر مسیر نادرست و سرکشی.

مکافات او ما جز این خواستیم همی گاه و دیهیمش آراستیم

ما در پاداشِ خیانت او، سرانجامی جز این (مرگ و کیفر) نخواستیم، حال آنکه پیش‌تر مقام و جایگاه او را گرامی داشته بودیم.

نکته ادبی: گاه و دیهیم: نماد تخت و پادشاهی.

از اندیشهٔ ما سخن درگذشت فلک بر سرش بر دگرگونه گشت

او از حدِ تصور و اندیشه ما فراتر رفت و کار را به جایی رساند که چرخ روزگار برایش چرخشی دیگر و ناگوار رقم زد.

نکته ادبی: فلک بر سرش بر دگرگونه گشت: اشاره به تغییر تقدیر و بدبیاری.

بدل بر جفاکرد بر جای مهر بدین سر دگرگونه بنمود چهر

به جای مهر و دوستی، جفا پیشه کرد و به همین دلیل، دنیا چهره‌ای دیگر و خشم‌آلود به او نشان داد.

نکته ادبی: بنمود چهر: به معنای نمایان کردن سرنوشت.

کنون پند گودرز و فرمان من بیفگند گفتار و پیمان من

او اکنون پند گودرز و دستورات مرا نادیده گرفت و پیمان میان ما را شکست.

نکته ادبی: بیفگند: استعاره از نادیده گرفتن یا دور ریختن پیمان.

تبه کرد مهر دل پاک را بزهر اندر آمیخت تریاک را

او مهر و دوستی پاک را تباه کرد و در معجون شفابخش (تریاک)، زهرِ خیانت درآمیخت.

نکته ادبی: تریاک در متون کهن گاه به معنای پادزهر و داروی شفابخش است.

که آمد بجنگ شما با سپاه که چندان شد از شهر ایران تباه

چه کسی بود که با سپاه به جنگ شما آمد و باعث شد که این‌همه از مردم شهر ایران نابود شوند؟

ز توران بسیچید و آمد دمان که ژوپین گودرز بودش زمان

او با شتاب از توران آمد و زمانِ انتقامش همان لحظه‌ای بود که ژوپین پسر گودرز نیز در آن حضور داشت.

پسر با برادر کلاه و کمر سلیح و سپاه و همه بوم و بر

او برای جلب محبت افراسیاب، همه دارایی‌ها و خانواده خود را به میدان آورد و در این راه هزینه کرد.

نکته ادبی: بوم و بر: استعاره از سرزمین و قلمرو.

بداد از پی مهر افراسیاب زمانه برو کرد چندین شتاب

او این همه را فدای محبت افراسیاب کرد و روزگار نیز در نابودی او شتاب ورزید.

بفرمود تا مشک و کافور ناب بعنبر برآمیخته با گلاب

کی‌خسرو دستور داد تا مواد خوشبو کننده مانند مشک و کافور خالص را با گلاب بیامیزند.

نکته ادبی: اشاره به آیین تدفین بزرگان و پهلوانان.

تنش را بیالود زان سربسر بکافور و مشکش بیاگند سر

تمام پیکر او را با این مواد خوشبو آغشته کردند و سرش را با کافور و مشک پوشاندند.

بدیبار رومی تن پاک اوی بپوشید آن جان ناپاک اوی

سیاوش که پیکری پاک داشت را در دیبای (پارچه ابریشمی) رومی پیچیدند تا آن جانِ ناپاکِ کالبدش پوشیده شود.

نکته ادبی: دیبای رومی: پارچه‌ای گران‌بها که نشان‌دهنده احترام ویژه است.

یکی دخمه فرمود خسرو بمهر بر آورده سر تا بگردان سپهر

خسرو با احترام و مهر، دستور ساخت دخمه‌ای (آرامگاهی) را داد که تا اوج آسمان سربرافراشته باشد.

نکته ادبی: بگردان سپهر: کنایه از بلندی بسیار زیاد.

نهاد اندرو تختهای گران چنانچون بود در خور مهتران

درون آن آرامگاه، تخت‌های گران‌بهایی نهادند، همان‌طور که شایسته بزرگان و پادشاهان است.

نهادند مر پهلوان را بگاه کمر بر میان و بسر برکلاه

پهلوان را بر آن تخت نشاندند، در حالی که کمر و کلاه پادشاهی بر او بود (به نشانه مقام رفیع او).

چنینست کردار این پر فریب چه مایه فرازست و چندی نشیب

کردار دنیا چنین پر از فریب است؛ گاه انسان را به اوج رفعت می‌رساند و گاه به حضیض پستی می‌کشاند.

نکته ادبی: فراز و نشیب: استعاره از پستی و بلندی‌های زندگی.

خردمند را دل ز کردار اوی بماند همی خیره از کار اوی

خردمندان از بازی‌ها و کردارهای روزگار همواره در شگفتی و حیرت می‌مانند.

ازان پس گروی زره را بدید یکی باد سرد از جگر برکشید

پس از آن، خسرو گروی‌زره (قاتل سیاوش) را دید و از شدت خشم و تأثر، آهی سرد از جگر کشید.

نگه کرد خسرو بدان زشت روی چو دیوی بسر بر فروهشته موی

خسرو به آن چهره زشت (گروی‌زره) نگاه کرد؛ او مانند دیوی بود که موهایش بر سرش آویزان شده بود.

نکته ادبی: دیو: نماد زشتی سیرت و پلیدی.

همی گفت کای کردگار جهان تو دانی همی آشکار و نهان

خسرو با خود می‌گفت: ای پروردگار جهانیان، تو بر تمام آشکار و پنهانِ کارها آگاهی.

همانا که کاوس بد کرده بود بپاداش ازو زهر و کین آزمود

شاید کی‌کاوس (پدربزرگم) گناهی مرتکب شده بود که اکنون باید تقاص آن را با زهر کین و کشته شدن سیاوش می‌داد.

که دیوی چنین بر سیاوش گماشت ندانم جزین کینه بر دل چه داشت

نمی‌دانم افراسیاب چه کینه‌ای در دل داشت که چنین دیوسیرتی را بر سیاوش گمارد تا او را به قتل برساند.

ولیکن بپیروزی یک خدای جهاندار نیکی ده و رهنمای

اما به یاری خدای یگانه و بخشنده که راهنمای نیکان است.

که خون سیاوش ز افراسیاب بخواهم بدین کینه گیرم شتاب

خون سیاوش را از افراسیاب طلب خواهم کرد و در گرفتن این انتقام شتاب خواهم کرد.

گروی زره را گره تا گره بفرمود تا برکشیدند زه

دستور داد تا گروی‌زره را با طناب‌های محکم ببندند و برای کشتن آماده کنند.

نکته ادبی: برکشیدن زه: کنایه از بستن و آماده کردن برای اعدام.

چو بندش جداشد سرش را ز بند بریدند همچون سر گوسفند

وقتی بندهای تنش را باز کردند، سرش را همچون سر گوسفند از تن جدا کردند.

بفرمود او را فگندن به آب بگفتا چنین بینم افراسیاب

سپس دستور داد پیکرش را به آب بیندازند و گفت: این سرنوشتی است که برای افراسیاب هم در نظر دارم.

ببد شاه چندی بران رزمگاه بدان تا کند سازکار سپاه

شاه مدتی در آن میدان جنگ ماند تا به ساماندهی سپاه و امور بپردازد.

دهد پادشاهی کرا در خورست کسی کز در خلعت و افسرست

تا پادشاهی و مقام را به کسی بدهد که شایسته آن است و لیاقت دریافت خلعت و تاج را دارد.

بگودرز داد آن زمان اصفهان کلاه بزرگی و تخت مهان

در آن زمان، کی‌خسرو حکومت اصفهان را که مقامی بزرگ و در خور مهان بود، به گودرز بخشید.

باندازه اندر خور کارشان بیاراست خلعت سزاوارشان

به اندازه ارزش و کارکرد هر یک از آنان، پاداش و خلعت مناسبشان را اعطا کرد.

از آنها که بودند مانده بجای که پیرانشان بد سرو کد خدای

از باقی‌ماندگان سپاه توران که پیران (سپهسالارشان) سرور و کدخدایشان بود.

فرستاده آمد بنزدیک شاه خردمند مردی ز توران سپاه

مردی خردمند از سپاه توران، به عنوان فرستاده نزد شاه آمد.

که ما شاه را بنده و چاکریم زمین جز بفرمان او نسپریم

و گفت: ما بنده و چاکر شاه هستیم و بدون فرمان او، حتی قدم بر این زمین نمی‌گذاریم.

کس از خواست یزدان نیابد رها اگر چه شود در دم اژدها

هیچ‌کس نمی‌تواند از خواست و تقدیر یزدان بگریزد، حتی اگر در دهان اژدها پناه بگیرد.

جهاندار داند که ما خود کییم میان تنگ بسته ز بهر چییم

خداوند می‌داند که ما چه کسانی هستیم و هدفمان از این بندگی چیست.

نبدمان بکار سیاوش گناه ببرد اهرمن شاه را دل ز راه

ما در مرگ سیاوش گناهی نداشتیم؛ اهریمن بود که دل شاه ما (افراسیاب) را گمراه کرد.

که توران ز ایران همه پر غمست زن و کودک خرد در ماتمست

اکنون تمام توران از غم پر شده است و زنان و کودکان کوچک ما در ماتم و سوگواری هستند.

نه بر آرزو کینه خواه آمدیم ز بهر بر و بوم و گاه آمدیم

ما با میل و آرزوی خود برای انتقام‌جویی نیامدیم، بلکه برای حفظ سرزمین و پادشاهی‌مان جنگیدیم.

ازین جنگ ما را بد آمد بسر پسر بی پدر شد پدر بی پسر

این جنگ سرانجام بدی برای ما داشت؛ فرزندان بسیاری پدر خود را از دست دادند و پدران بسیاری بی‌فرزند شدند.

بجان گر دهد شاهمان زینهار ببندیم پیشش میان بنده وار

اگر شاه به ما زنهار (امان) بدهد، همچون بندگان پیش او کمر خدمت می‌بندیم.

بدین لشکر اندر بس مهترست کجا بندگی شاه را در خورست

در این لشکر، بزرگان بسیاری حضور دارند که شایستگی بندگی شاه را دارند.

گنهکار اوییم و او پادشاست ازو هرچ آید بما بر رواست

ما گناهکاریم و او پادشاه است؛ هر حکمی که او درباره ما صادر کند، روا و پذیرفتنی است.

سران سربسر نزد شاه آوریم بسی پوزش اندر گناه آوریم

همه بزرگان خود را نزد شاه می‌آوریم و برای گناهانمان پوزش می‌طلبیم.

گر از ما بدلش اندرون کین بود بریدن سر دشمن آیین بود

اگر کینه ما هنوز در دل شاه باقی است، بریدن سر دشمن، طبق آیین جنگ است.

ور ایدونک بخشایش آرد رواست همان کرد باید که او را هواست

و اگر بر ما ببخشد و رحمت آورد، باز هم همان کاری باید شود که خواست و میل پادشاه است.

چو بشنید گفتار ایشان بدرد ببخشودشان شاه آزاد مرد

وقتی شاه آزاده و جوانمرد (کی‌خسرو) سخن آنان را با درد و اندوه شنید، بر آنان رحم کرد و بخشیدشان.

بفرمود تا پیش او آمدند بران آرزو چاره جو آمدند

پادشاه فرمان داد تا به نزدش بیایند و برای رسیدن به آن خواسته (صلح و تسلیم)، چاره‌جویی کنند.

نکته ادبی: بفرمود تا پیش او آمدند: این ساختار کهن، بیانگر صدور دستور از سوی مقام مسئول است.

همه بر نهادند سر بر زمین پر از خون دل و دیده پر آب کین

همه در برابر او سر بر خاک نهادند، در حالی که دل‌هایشان از اندوه لبریز بود و چشمانشان به خاطر کینه‌ای که در دل داشتند، پر از اشک شده بود.

نکته ادبی: آب کین: استعاره از اشکِ برخاسته از خشم و اندوه شکست.

سپهبد سوی آسمان کرد سر که ای دادگر داور چاره گر

پادشاه سر به سوی آسمان بلند کرد و گفت: ای داور دادگر که گره‌گشای کارها هستی.

نکته ادبی: سپهبد: در اینجا منظور پادشاه و فرمانده کل قواست.

همان لشکرست این که سر پر ز کین همی خاک جستند ز ایران زمین

این همان لشکری است که هنوز کینه در سر دارد و چشم طمع به خاک ایران دوخته است.

نکته ادبی: خاک جستن: کنایه از طمع ورزیدن به سرزمین دیگران یا تلاش برای تصاحب آن.

چنین کردشان ایزد دادگر نه رای و نه دانش نه پای و نه پر

خداوند دادگر آن‌ها را این‌چنین خوار و درمانده کرد، به گونه‌ای که نه تدبیر و دانش برایشان مانده و نه قدرت و توانی برای ایستادگی دارند.

نکته ادبی: پای و پر: کنایه از توانایی پرواز یا گریختن و ایستادگی.

بدو دست یازم که او یار بس ز گیتی نخواهیم فریادرس

به خداوند متوسل می‌شوم که تنها یاور حقیقی است و از هیچ‌کس در جهان، فریادرسی نمی‌خواهم.

نکته ادبی: دست یازیدن: کنایه از توسل جستن و یاری طلبیدن.

بدین داستان زد یکی نیک رای که از کین بزین اندر آورد پای

خردمندی درباره این ماجرا گفت: کسی که به دنبال کینه‌توزی باشد، سرانجام پایش را در بند (گناه و بلا) می‌اندازد.

نکته ادبی: بزین اندر آوردن پای: کنایه از گرفتار شدن در دام بلا یا اسارت.

که این باره رخشنده تخت منست کنون کار بیدار بخت منست

این تخت و بخت من است که درخشندگی خود را بازیافته و اکنون زمان آن است که اقبال من بیدار شود.

نکته ادبی: بخت بیدار: کنایه از اقبال بلند و موفقیت.

بدین کینه گر تخت و تاج آوریم و گر رسم تابوت ساج آوریم

اگر با این کینه‌توزی‌ها به پیروزی برسیم و تاج و تخت را به دست آوریم، خوب است؛ اگر نه، تن به تابوت چوبی می‌سپاریم (کشته می‌شویم).

نکته ادبی: ساج: درختی است که چوب آن محکم بوده و برای ساخت تابوت پادشاهان استفاده می‌شده.

و گرنه بچنگ پلنگ اندرم خور کرگسانست مغز سرم

اگر پیروز نشوم، اسیر چنگ دشمن می‌شوم و مغز سرم خوراک لاشخورها خواهد شد.

نکته ادبی: چنگ پلنگ: استعاره از چنگال دشمنان درنده و بی‌رحم.

کنون بر شما گشت کردار بد شناسد هر آنکس که دارد خرد

اکنون نتیجه رفتار بدتان را دیدید؛ هر آنکس که خرد داشته باشد، این حقیقت را درک می‌کند.

نکته ادبی: کردار بد: اشاره به عاقبت شومِ دشمنی و کینه‌ورزی.

نیم من بخون شما شسته چنگ که گیرم چنین کار دشوار تنگ

من از خون شما دستانم را آلوده نمی‌کنم که بخواهم کار را بر خودم دشوار و تنگ کنم.

نکته ادبی: شسته چنگ: کنایه از دوری جستن از کشتار و گناه.

همه یکسره در پناه منید و گر چند بدخواه گاه منید

همه شما اکنون در پناه من هستید، حتی اگر زمانی دشمن تخت و جایگاه من بودید.

نکته ادبی: بدخواه گاه: دشمن پادشاه یا کسی که برای جایگاه پادشاه توطئه می‌کرده.

هر آنکس که خواهد نباشد رواست بدین گفته افزایش آمد نه کاست

هر کس که بخواهد برود، اجازه دارد؛ این سخن من بر لطف و کرمم می‌افزاید و چیزی از آن نمی‌کاهد.

نکته ادبی: افزایش آمد نه کاست: اشاره به بخشندگی شاه که بر اعتبارش می‌افزاید.

هر آنکس که خواهد سوی شاه خویش گذارد نگیرم برو راه پیش

هرکس که می‌خواهد به نزد پادشاه خود برگردد، برود؛ من راه را بر او نمی‌بندم.

نکته ادبی: نگرفتن راه پیش: به معنای مانع نشدن برای رفتن.

ز کمی و بیشی و از رنج و آز بنیروی یزدان شدم بی نیاز

من با یاری خداوند، از فقر و ثروت و رنج و حرص بی‌نیاز شده‌ام.

نکته ادبی: آز: به معنای طمع و حرص دنیوی که شاه از آن مبراست.

چو ترکان شنیدند گفتار شاه ز سر بر گرفتند یکسر کلاه

وقتی ترکان این سخنان پادشاه را شنیدند، همگی از سر تسلیم کلاه‌های خود را برداشتند.

نکته ادبی: از سر برداشتن کلاه: نشانه‌ای از تواضع و کرنش و تسلیم.

بپیروزی شاه خستو شدند پلنگان جنگی چو آهو شدند

آن‌ها در برابر پیروزی پادشاه تسلیم شدند و آن پلنگان جنگی (جنگجویان درنده)، همچون آهوان مطیع گشتند.

نکته ادبی: تشبیه پلنگان به آهو: آرایه جانشینی برای نشان دادن تغییر وضعیت از درندگی به آرامش.

بفرمود شاه جهان تا سلیح بیارند تیغ و سنان و رمیح

شاه جهان دستور داد تا سلاح‌ها اعم از شمشیر، نیزه و خنجر را بیاورند.

نکته ادبی: رمیه: به معنای نوعی سلاح پرتابی یا نیزه کوتاه.

ز بر گستوان و ز رومی کلاه یکی توده کردند نزدیک شاه

آن‌ها زره‌ها و کلاه‌خودهای رومی را نزدیک شاه روی هم انباشتند.

نکته ادبی: برگستوان: زرهی که بر تن اسب یا جنگجو می‌پوشاندند.

بگرد اندرش سرخ و زرد و بنفش زدند آن سرافراز ترکان درفش

ترکان سرافراز در اطراف آن توده، پرچم‌های رنگارنگ سرخ و زرد و بنفش خود را برافراشتند.

نکته ادبی: درفش: به معنای پرچم و نشان نظامی.

بخوردند سوگندهای گران که تا زنده ایم از کران تا کران

سوگندهای سنگین و بزرگی یاد کردند که تا زنده‌ایم از هر سو،

نکته ادبی: کران تا کران: از این سر تا آن سر (همه جا).

همه شاه را چاکر و بنده ایم همه دل بمهر وی آگنده ایم

همه چاکر و بنده شاه هستیم و دل‌هایمان را با مهر او پر کرده‌ایم.

نکته ادبی: آگنده: پر شده، لبریز.

چو این کرده بودند بیدار شاه ببخشید یکسر همه بر سپاه

وقتی این کارها انجام شد، شاه بیدار (آگاه) همه آن‌ها را بخشید و عفو کرد.

نکته ادبی: بیدار شاه: صفت بیدار در شاهنامه برای پادشاهان عاقل و هوشیار به کار می‌رود.

ز همشان پس آنگه پراگنده کرد همه بومش از مردم آگنده کرد

سپس آن‌ها را در سرزمین‌های مختلف پراکنده کرد و شهرهای آن دیار را دوباره با مردم پر کرد.

نکته ادبی: بوم: سرزمین و دیار.

ازان پس خروش آمد از دیده گاه که گرد سواران برآمد ز راه

پس از آن، از دور صدایی بلند شد و گرد و خاکی از راه سواران برخاست.

نکته ادبی: دیده گاه: دیده‌بان یا محل دیده‌بانی.

سه اسب و دو کشته برو بسته زار همی بینم از دور با یک سوار

سه اسب را دیدم که دو نفر کشته بر آن‌ها بسته شده بود و سواری آن‌ها را هدایت می‌کرد.

نکته ادبی: زار: در اینجا به معنای زبون و در وضعیت بد.

همه نامداران ایران سپاه نهادند چشم از شگفتی براه

همه بزرگان سپاه ایران از روی شگفتی به راه چشم دوختند.

نکته ادبی: نامداران: پهلوانان و بزرگان لشکر.

که تا کیست از مرز توران زمین که یارد گذشتن برین دشت کین

که چه کسی از مرز توران، جرأت کرده است که از این دشت جنگی عبور کند؟

نکته ادبی: دشت کین: میدان جنگ.

هم اندر زمان بیژن آمد دمان ببازو بزه بر فگنده کمان

همان لحظه بیژن با خشم و شتاب آمد، در حالی که کمان را به زه بسته و بر بازو داشت.

نکته ادبی: دمان: با خشم و شتاب.

بر اسبان چو لهاک و فرشیدورد فگنده نگونسار پرخون و گرد

بر اسب‌ها، لهاک و فرشیدورد را دیدم که سرنگون و خون‌آلود و خاکی بر اسب بسته شده بودند.

نکته ادبی: نگونسار: سرنگون، واژگون.

بر اسبی دگر بر پر از درد و غم بغوش ترک اندرون گستهم

بر اسبی دیگر، گستهم در آغوش ترک (دشمن) از شدت درد و غم افتاده بود.

نکته ادبی: گستهم: نام یکی از پهلوانان که مجروح شده بود.

چو بیژن بنزدیک خسرو رسید سر تاج و تخت بلندش بدید

وقتی بیژن به نزد خسرو رسید، تاج و تخت بلند او را دید.

نکته ادبی: خسرو: در اینجا منظور پادشاه (کیخسرو) است.

ببوسید و بر خاک بنهاد روی بشد شاد خسرو بدیدار اوی

بیژن تعظیم کرد و صورت بر خاک نهاد؛ خسرو از دیدن او شاد شد.

نکته ادبی: ببوسید (زمین): کنایه از تعظیم و کرنش بسیار.

بپرسید و گفتش که ای شیر مرد کجا رفته بودی ز دشت نبرد

شاه از او پرسید ای شیرمرد، در دشت نبرد کجا رفته بودی؟

نکته ادبی: شیر مرد: استعاره برای دلاور و جنگجوی شجاع.

ز گستهم بیژن سخن یاد کرد ز لهاک وز گرد فرشیدورد

بیژن ماجرای گستهم، لهاک و فرشیدورد را تعریف کرد.

نکته ادبی: یاد کرد: به معنای شرح ماجرا گفتن.

وزان خسته و زاری گستهم ز جنگ سواران وز بیش و کم

و از زخم‌ها و زاری گستهم و جنگ سواران و کم‌وکاستی‌های نبرد سخن گفت.

نکته ادبی: بیش و کم: کنایه از جزئیات و چند و چون ماجرا.

کنون آرزو گستهم را یکیست که آن کار بر شاه دشوار نیست

اکنون تنها آرزوی گستهم این است که تو را ببیند و این کار برای شاه دشوار نیست.

نکته ادبی: آرزو: اشتیاق و خواست قلبی.

بدیدار شاه آمدستش هوا وزان پس اگر میرد او را روا

هوای (اشتیاق) دیدن شاه را دارد و پس از آن، اگر بمیرد هم برایش رواست.

نکته ادبی: هوا: در اینجا به معنای هوس، میل و اشتیاق است.

بفرمود پس شاه آزرم جوی که بردند گستهم را پیش اوی

پادشاه آزرم‌جو (با شرم و حیا و بزرگی) دستور داد تا گستهم را به نزدش بیاورند.

نکته ادبی: آزرم‌جو: کسی که شرم و احترام پیشه می‌کند.

چنان نیک دل شد ازو شهریار که از گریه مژگانش آمد ببار

شهریار از دیدن او چنان دل‌نازک شد که اشک از چشمانش سرازیر گشت.

نکته ادبی: مژگان به بار آمدن: استعاره از اشک ریختن.

چنان بد ز بس خستگی گستهم که گفتی همی برنیامدش دم

گستهم چنان زخم خورده و خسته بود که گویی نفس‌های آخرش بود.

نکته ادبی: برنیامدش دم: کنایه از در حال مرگ بودن.

یکی بوی مهر شهنشاه یافت بپیچید و دیده سوی او شتافت

او بوی مهر شاهنشاه را حس کرد، چشمانش را چرخاند و به سوی او دوخت.

نکته ادبی: بوی مهر: کنایه از حس کردن حضور پرمهر شاه.

ببارید از دیدگان آب مهر سپهبد پر از آب و خون کرد چهر

اشک‌های محبت از چشمانش جاری شد و صورت شاه پر از اشک و خون گشت.

نکته ادبی: آب مهر: اشکِ برخاسته از عاطفه و دلسوزی.

بزرگان برو زار و گریان شدند چو بر آتش تیز بریان شدند

بزرگان بر حال او زار گریستند، چنان‌که گویی بر آتش تیز بریان می‌شدند (از شدت غم در حال سوختن بودند).

نکته ادبی: تشبیه به بریان شدن: بیانگر شدت سوز و گداز و غمِ جانکاه.

دریغ آمد او را سپهبد بمرگ که سندان کین بد سرش زیر ترگ

شاه از مرگ او دریغ خورد، چرا که گستهم در میدان کین، دلاوری سرسخت بود.

نکته ادبی: سندان کین: استعاره از جنگجویی که در برابر ضربات دشمن، محکم و استوار است.

ز هوشنگ و طهمورث و جمشید یکی مهره بد خستگان را امید

مهره‌ای که از هوشنگ و طهمورث و جمشید به ارث رسیده بود، امید مجروحان بود.

نکته ادبی: مهره: اشاره به یک شیء باستانی و سحرآمیز برای شفا.

رسیده بمیراث نزدیک شاه ببازوش برداشتی سال و ماه

این مهره به شاه رسیده بود و سال‌ها آن را بر بازوی خود می‌بست.

نکته ادبی: بازوبند: مهره‌ها اغلب به صورت بازوبند استفاده می‌شدند.

چو مهر دلش گستهم را بخواست گشاد آن گرانمایه از دست راست

چون دلش برای گستهم سوخت و مهر او را خواست، آن مهره گران‌بها را از دست راست خود باز کرد.

نکته ادبی: گرانمایه: ارزشمند و نفیس.

ابر بازوی گستهم برببست بمالید بر خستگیهاش دست

آن را بر بازوی گستهم بست و با دست خود بر زخم‌هایش کشید.

نکته ادبی: مالیدن دست: کنایه از تبرک و تلاش برای شفا دادن.

پزشکان که از روم و ز هند وچین چه از شهر یونان و ایران زمین

پزشکان حاذقی از سرزمین‌های دور و نزدیک همچون روم، هند، چین، یونان و ایران گرد آمدند.

نکته ادبی: استفاده از حروف اضافه برای نشان دادن گستره جغرافیایی دانش پزشکی در آن عصر.

ببالین گستهمشان بر نشاند ز هر گونه افسون بر و بر بخواند

آن‌ها بر بالین گستهم حاضر شدند و هرگونه افسون، دعا و روش درمانی که می‌دانستند، برای بهبود او به کار بستند.

نکته ادبی: واژه «افسون» در اینجا به معنای اوراد و دعاهای خیر یا روش‌های سنتی پزشکی است که برای شفای بیمار به کار می‌رفت.

وز آنجا بیامد بجای نماز بسی با جهان آفرین گفت راز

سپس [شخصِ درمانگر] به جایگاه عبادت رفت و با خدای جهانیان راز و نیاز کرد.

نکته ادبی: «جهان آفرین» استعاره‌ای فاخر برای خداوند متعال است.

دو هفته برآمد بران خسته مرد سر آمد همه رنج و سختی و درد

پس از گذشت دو هفته بر آن مرد مجروح، رنج و درد و سختی بیماری او پایان یافت.

نکته ادبی: «خسته» در متون کهن به معنای مجروح و زخمی است.

بر اسبش ببردند نزدیک شاه چو شاه اندرو کرد لختی نگاه

او را بر اسب نشاندند و به نزد شاه بردند؛ شاه هنگامی که او را دید، مدتی به او نگریست [و جویای احوالش شد].

نکته ادبی: «لختی» در اینجا به معنای اندکی زمان است.

بایرانیان گفت کز کردگار بود هر کسی شاد و به روزگار

شاه به ایرانیان گفت: شادی و خوشبختی هر کسی در روزگار، در دست پروردگار است.

نکته ادبی: «به روزگار بودن» کنایه از برخوردار بودن از رفاه و سعادت است.

ولیکن شگفتست این کار من بدین راستی بر شده یار من

با این حال، وضعیت من شگفت‌آور است؛ چرا که در عینِ پیروزی، غمِ گستهم یار و همراه من شده است.

نکته ادبی: تضاد میان پیروزی ظاهری و غم درونی پادشاه، نشان‌دهنده عمق درک اوست.

بپیروزی اندر غم گستهم نکرد این دل شادمان را دژم

در میانِ شادی پیروزی، اندوهِ وضعیتِ گستهم، این دلِ شادمان را غمگین کرد.

نکته ادبی: «دژم» به معنای اندوهگین و خشمگین است.

بخواند آن زمان بیژن گیو را بدو داد دست گو نیو را

شاه در آن زمان، بیژنِ پسرِ گیو را فراخواند و با او پیمانِ دوستی بست و دستش را فشرد.

نکته ادبی: «گو نیو» لقب بیژن است؛ «نیو» به معنای پهلوان و دلیر است.

که تو نیک بختی و یزدان شناس مدار از تن خویش هرگز هراس

شاه به او گفت: تو انسانی خوشبخت و خداترس هستی، پس هرگز از شرایط و سختی‌ها نترس.

نکته ادبی: توصیه به توکل در عین خوش‌اقبالی.

همه مهر پروردگارست و بس ندانم بگیتی جز او هیچ کس

همه چیز لطف و مهر پروردگار است و بس؛ من در گیتی هیچ‌کس [و هیچ قدرتی] جز او نمی‌شناسم.

نکته ادبی: اشاره به توحید محض و تکیه بر قدرت لایزال الهی.

که اویست جاوید فریادرس بسختی نگیرد جز او دست کس

اوست که همیشه فریادرس است و در سختی‌ها، جز او دستِ کسی را نمی‌گیرد [و کسی را یاری نمی‌کند].

نکته ادبی: تکرارِ مفهوم حمایت الهی به عنوان تنها تکیه‌گاه.

اگر زنده گردد تن مرده مرد جهاندار گستهم را زنده کرد

اگر انسانی که مرده بود دوباره زنده شود، به این معناست که خداوندِ جهان، گستهم را زنده کرده است.

نکته ادبی: اغراق برای نشان دادن شدت بیماری و معجزه‌گونه بودنِ بهبود او.

بدآنگه بدو گفت تیمار دار چو بیژن نبیند کس از روزگار

در آن هنگام، پادشاه به پرستارِ گستهم [بیژن] گفت: در این روزگار، کسی مانند بیژن پیدا نمی‌شود.

نکته ادبی: «تیماردار» به معنای پرستار و کسی است که از بیمار مراقبت می‌کند.

کزو رنج بر مهر بگزیده ای ستایش بدین گونه بشنیده ای

چرا که تو با مهر و علاقه رنجِ پرستاری او را برگزیدی و [به همین دلیل] شایسته این ستایش‌ها شدی.

نکته ادبی: اشاره به پاداش اخلاقیِ کارِ نیک.

بزیبد ببد شاه یک هفته نیز درم داد و دینار و هر گونه چیز

شایسته است که او را یک هفته دیگر نزد شاه نگه دارند و به او طلا و نقره و هر نوع هدیه‌ای ببخشند.

نکته ادبی: «بزیبد» از مصدر زیبیدن به معنای شایسته بودن است.

فرستاد هر سو فرستادگان بنزد بزرگان و آزادگان

شاه فرستادگانی را به هر سو نزد بزرگان و آزادگان فرستاد.

نکته ادبی: «آزادگان» در متن حماسی به معنای طبقه نجیب‌زادگان و بزرگ‌زادگان است.

چو از جنگ پیران شدی بی نیاز یکی رزم کیخسرو اکنون بساز

اکنون که از جنگ با پیران بی‌نیاز شدی [و فارغ شدی]، آماده نبردِ کیخسرو باش.

نکته ادبی: استفاده از عبارت «بی‌نیاز شدن» به معنای پایان یافتن یک مأموریت یا جنگ.