دیوان اشعار - قصاید

فرخی سیستانی

شمارهٔ ۱۰۰ - در مدح خواجه ابوسهل دبیر گوید

فرخی سیستانی
کوس فرو کوفت ماه روزه بیکبار روزه نهان کرد لشکر از پس دیوار
بر بط خاموش بوده گشت سخنگوی محتسب سرد سیر گشت ز گفتار
باده ز پنهان نهاد روی بمجلس خیز و بکار آی و کار مجلس بگزار
خانه ز بیگانگان خام تهی کن باده رنگین بیار و بر بط بردار
مست کن امروز مرمرا و میندیش تاکی هشیار چند باشم هشیار
حاکم شرعی که می نگیرم هرگز زاهد عصرم که روزه دارم هموار
زاهدی و حاکمی بمن نرسیده ست ور برسد کار پیش گیرم ناچار
روز و شب خویش را کنم به دو قسمت هر دو بیکجای راست دارم چون تار
نرمک نرمک همی کشم همه شب می روز به صد رنج ودرد دارم دستار
آیم و چون کخ به گوشه ای بنشینم پوست بیک بار بر کشم ز ستغفار
راست چو شب گاو گون شودبگریزم گویم تا در نگه کنند به مسمار
آروزی خویش را بخوانم و گویم شب همه بگذشت خیز وداروی خواب آر
چون سرم از مستی و ز خواب گران گشت در کشم او را به جامه شب و افشار
فرخی آخر نفایه گفتی و دانی این چه سخن بودپیش خواجه بیکبار
خواجه سید وکیل سلطان بوسهل آنکه بدو سهل گشت کار بر احرار
بارخدای بزرگوار که او بود فضل و ادب را بطوع و طبع خریدار
اهل ادب را به خانه برد و وطن داد علم و ادب را فزودقیمت و مقدار
خواسته خویش پیش خلق فدا کرد خصلت نیکوی خویش کرد پدیدار
برهمه گیتی در سرای گشاده ست پیش همه خلق باز رفته بکردار
خلق ز هر سو نهاده روی سوی او راه ز انبوه گشته چون ره بازار
هر که در آید همی ستاند بی منع هرکه بخواهد همی درآید بی بار
گر چه فراوان دهد دلش بنگیرد مانده نگردد ز مال دادن بسیار
امروز آیی مطیع تر بود از دی امسال آیی گشاده تر بود از پار
بار نهد بر دل از همه کس و هر گز بر دل دشمن به ذره یی ننهد بار
اینت کریمی بزرگوار که تا بود هیچکسی زو دژم نبود ودل آزار
خستن دل را بخاصه مرد جوانرا ایزد داند که هول باشد و دشوار
آری هر کس که نام جوید بی شک با دل و با نفس کرد باید پیکار
لاجرم از هر کسی که پرسی گوید خواجه بهر نیک در خورست و سزاوار
روزش همواره نیک باد و بهرنیک دسترسش باد تا همی بودش کار