ویس و رامین

فخرالدین اسعد گرگانی

در انجام کتاب گوید

فخرالدین اسعد گرگانی
بر آمد آفتاب شاد کامی ز دوده شد هوای نیکنامی
نسیم باد پیروزی بر آمد بهار خرمی با او در آمد
بپیوست ابر دولت بر حوالی همی بارد سعادت بر موالی
خجسته جشن و خرم روزگارست زمین بازیاب و هر کس شاد خوارست
زمین از خز زرین حله دارد هوا از ابر سیمین کله دارد
جهان بینم همه پر نور گشته از آفتای گردون دور گشته
شکفته نوبهار ملک و فرمان به پیروزی چو ماه و مهر تابان
زیادت گشته شد روز سعادت به هنگامی که شب گردد زیادت
گل دولت به وقتی گشتخندان که در گیتی شده پژمرده ریحان
جهان دیگر شدست و حال دیگر مگر نو کرد یزدان گیتی از سر
همی باره ز ابرش قطر رادی همه روید ز خاکش تخم شادی
فلک را نیست تأثیری بجز داد مگر مریخ و کیوان زو بیفتاد
چنین تأثیر کی بود آسمان را چنین نو دولتی کی بد جهان را
مگر سایهء شب از فر همایست چو نور روز از فر خدایست
زبان هر که بینی شکر گویست روان هر که بینی مهر جویست
مگر تیمار مرگ از خلق بر خاست همه کس یافت آن کامی که می خواست
چو داد و راستی گیتی فروزست شب مردم تو پنداری که روزست
هواداران همه شادند و خرم سخندانان عزیزند و مکرم
همان دهر را باغ این زمانست بدو در مملکت سرو روانست
چنان سروی که رنگ آبدارش بماند در خزان و در بهارش
کنون نیکان چو گلها در بهارند بداندیشان چو گلبن پر ز خارند
شهنشاهی که اورنگش خداییست سپاهان را طراز پادشاییست
بهشت خلد را ماند سپاهان کف خواجه عمیدش گشته رصوان
خداوندی به داد و دین موید ابو الفتح مظفر بن محمد
خراسان را به نام نیک مفخر سپاهان را به حکم داد داور
زمانه قبله کرده دولتش را سعادت سجده برده طلعنش را
گذشته نامهء نامش ز جیحون رسیده رایت رایش به گردون
ازین سفله جهان آمد چنان خر که لعل از سنگ آید وز صدف در
به گاه روشنایی ماه و انجم بدو مانند همچون بت به مردم
ایا چون مال بر هر دل گرامی چو جان پاکیزه و چون عقل نامی
قمر هر گز چو رای تو نتابد خرد هر گز صمیر تو نیابد
به چیزی تو فزونی از پیمبر که بر فصل تو منکر نیست کافر
همیشه جود تو دل را نوازد سموم قهر تو جان را گدازد
تو دریایی و دریا چون بجو شد کرا زهره که با دریا بکو شد
چو تو گویی بگیرید آن فلان را بلرزد هفت اندام آسمان را
اگر ترسی تو از آتش به محشر ز بی باکی شوی در آتش اندر
به گاه نام جستن تیر باران چنان رانی که برگ گل بهاران
خفرز آید ترا ریگ رونده شمر آید ترا بحر دمنده
تنی با عز و با مقدار داری چرا روز نبردش خوار داری
نترسی از بلا وز ننگ ترسی همی از دانش و فرهنگ ترسی
همت آزادگی بینم طباعی همت فرهنگها بینم سماعی
ز بس آزادگی و خوب کاری قصا خواهی ز عالم باز داری
خنک آن کش توی شایسته فرزند خنک آن کش توی زیبا خداوند
چه کرداری که از فصل تو آید چه فرزندی که از نسل تو زاید
همه پر مایه باشند و ستوده چو زر پالوده چون یاقوت سوده
به مشتق ماندت اصل خیاره کزو ناید بجز ماه و ستاره
ادب کبر آرد از چون تو هنرجوی سخن فخر آرد از چون تو سخنگوی
مهان کوهند و او چرخ بلندست میان این و آنها بین که چندست
رسوم مهتران در دست بر جای رسوم خواجه تریاکست و درمان
نه زو گاه کرم تأخیر یابی نه زو گاه هنر تقصیر یابی
چنان گردد به گردش فر دادار که گردد گرد مرکز خط پرگان
به گرد ملک تدبیرش حصارست به باغ فخر پیمانش بهارست
از آن کش بخت فرخ هست بیدار جهان چون خفته پندارست هموار
صمیر و دلش ماه و آفتابند چو امر و هیبتش برق و سحابند
نیاز اندر جهان ماند به شیطان سخای دست او ماند به قرآن
بکشت آز و نیاز مردان را زر جودش دیت شد هر دوان را
یکی شمشیر دارد دست ایام کزو دشمنش را گیرد حسد نام
حسودش را ملامت بیش از من که دولت را بود همواره دشمن
بخاصه دولتی قاهر بدین سان که سیصد بنده دارد چون نریمان
نگویم کش میادا هیچ بدخواه یکی بادش و لیکن دست کوتاه
بقا بادا کریم بافرین را بقای جود و علم و داد و دین را
بماند داد و دین تا وی بماند بخواند دولت آن را کاو بخواند
نه گیتی را چنو بودست فرزند نه دولت را چنو بوده خداوند
به باغ ملک رسته چون صنوبر سه گوهر چون فروزنده سه اختر
مهی بر صورت ایشان نبشته بهی بر عادت ایشان سرشته
اگر باشند همچون تو جب نیست کجا خود بار خر ما جز رطب نیست
ازیشان مهترین دریای علمست جهان مردمی و کوه حلمست
مقر آمد خرد کش هست مهتر ابو القاسم علی بن المظفر
پدر را از ادیبی قره العین گهی را از تمامی مفخر و زین
هنوزش بوی شیر اندر دهانست ندانم دانشی کز وی نهانست
درخت علم را قولش بهارست سرای جود را فعلش نگارست
بدان باشرم روی او پدیدست که یزدانش ز پاکی آفریدست
بدو دادست برهان کفایت برو باریده باران عنایت
جهان در فصل او بستست اومید فزونتر زانکه اندر نور خورشید
چو از خورشید آید روشنایی ازو آید نظام پادشایی
چو از قوت به غعل آید کمالش جلیلان عاجز آیند از جلالش
به سجده تاجداران پیشش آیند دو رخ بر خاک ایوانش بسایند
همیشه تا جهانست این پسر باد به پیروزی دل افروز پدر باد
ازو کهتی همایون خواجه بونصر جمال روزگار و زینت عصر
فلک تا دید دیدار سلف را همی گوید غلامم این خلف را
به اختر ماند آن فرخنده اختر بزرگ از مخبر و کوچک به منظر
به منظر همچو تیغ ذوالفقارست کجا هم کوچک و هم نامدارست
همش با کودکی فرهنگ پیران همش با کوچکی طبع امیران
ز بس کاو شکرین گفتار دارد ز بهروزی نشان بسیار دارد
بسا فخرا که او خواهد نمودن بسا مدحا که او خواهد شنودن
فلک هر روز تاج آراید او را که ماه و مهر افسر شاید او را
نبشتش عهد و منشور ولایت ز پیروزی همی زیبدش رایت
همی سازی به تخت و کامگاری همی جویدش ساز بختیاری
چنین بادا که من گفتی چنین باد هم او را هم پدر را آفرین باد
و زو کهتر یکی شیرست دیگر ابو طاهر محمد بن مظفر
چو عیسی همچوض؟ض طفل روزافزون چو موسی کید کفر و دشمن دون
چو عیسی هم ز گهواره سخنگوی چو موسی هم به خردی داوری جوی
اگر در چشم خردست او به منظر به عقل اندر بزرگست و به مخبر
بسان آتشست اندک به دیدار و لیکن قوت و هیبتش بسیار
ز عمر خویش در فصل بهارست ازیرا همچو اشکوفه به بارست
چو زین اشکوفه آید میوهء جاه رهی گردد مرو را مهر با ماه
اگر هم باز باشد بچهء باز پسر همچون پدر باشد سر افراز
دو چشم بد ز هر سه باد بسته درخت عمرشان جاوید رسته
پسر خرم به اورنگ پدر باد پدر نازان به فرهنگ پسر باد
ایا بر ماه برده مظر نام بیاورده ز گردون اخترکام
به صدر اندر به پیروزی نشسته به هیبت صدر بد خواهان شکسته
نثارت آوریدم مهرگانی روان چون آب چشمهء زندگانی
بدین جشنت نیاورد ایچ کهتر نثاری از نثار بنده مهتر
به فرمانت بگفتم داستانی ز خوبی چون شکفته بوستانی
درو چون میوه از حکمت مثلها چو ریحان بهاری خوش غزلها
توی بهتر بزرگان زمانه به نامت مهر کردم این فانه
سر نامه به نام تو گشادم به پایان مهر نامت بر نهادم
نگر کاین داستان چه نیکبختست بهار نامت او را تاج و تختست
از آن کش نام تو بر هر کرانیست تو پنداری که این دفتر جهانیست
مرو را شرق و غرب آغاز و آنجام چو خورشید آندر و گردنده این نام
تو خود دانی کزین سان گفته شعری بماند تا بماند نظم شعری
به فر نام تو گفتار چاکر رود بر هر زبانی تا به محشر
بماند جاودان او را جوانی که خورد از جودت آب زندگانی
هر آن گاهی که تو باشی سخن جوی چو من باید به پیش تو سخنگوی
اگر یابی ز هر کس نظم گفتار ز من یابی تو نظم در شهوار
چو بر اسپ سخن آیم به جولان مرا باشد مجره جای و کیوان
بیان من بود روشن چو شعری به نکته چون ز گوهر تاج کسری
چو دریایست طبع من ز گفتار شود از علم در وی رود بسیار
بسی دانش بباید تا سخن گوی تواند زد به میدان سخن گوی
به خاسه چون بود میدان چونین به نام تو به یاد ویس و رامین
اگرچه رنج بردستم فراوان نکردم شکر بر یکروزه احسان
خداوندا شب رنجم سر آمد کنون صبح رصای تو بر آمد
بریدم راه بد روزی بریدم به منزلگاه پیروزی رسیدم
کریما تا ترا دیدم چنانم که کاری جز طرب کردن ندانم
ز جود تو همیشه شاد و مستم تو گویی کیمیا آمد به دستم
به فرخنده لقایت چون ننازم که با او از همه کس بی نیازم
تو خورشیدی و چون با تو نشینم چراغ و شمع شاید گر نبینم
تو دریایی و من مرد گهر جوی ز تو جویم گهر نز چشمه و جوی
ز شکرت شد دهان من شکر خوار ز مدحت شد زبان من گهر بار
چنان چون من ز تو شادم همه سال ز شادی باد عمرت را همه حال
همایون باد بر تو روزگارت همیشه کام راندن باد کارت
تو خسرو گشته کام دلت شیرین عدوی تو نشان ت

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

بر آمد آفتاب شاد کامی ز دوده شد هوای نیکنامی

خورشیدِ شادمانی و کامیابی طلوع کرده و غبارِ بدنامی از چهره‌ی زمانه پاک شده است.

نکته ادبی: آفتابِ شادکامی استعاره از آغازِ دوره‌ای پر از موفقیت است.

نسیم باد پیروزی بر آمد بهار خرمی با او در آمد

نسیمِ پیروزی وزیدن گرفت و بهارِ سرشار از خوشی همراه با آن از راه رسید.

نکته ادبی: اضافه‌ی استعاریِ نسیمِ بادِ پیروزی برای جان‌بخشی به مفهومِ موفقیت.

بپیوست ابر دولت بر حوالی همی بارد سعادت بر موالی

ابرِ دولت و بزرگی بر این سرزمین سایه افکنده و پیوسته بر سرِ دوستان و یاران، سعادت می‌بارد.

نکته ادبی: ابرِ دولت استعاره از فضل و بخششِ فراوانِ حاکم است.

خجسته جشن و خرم روزگارست زمین بازیاب و هر کس شاد خوارست

جشنِ فرخنده‌ای است و روزگاری خرم، زمین دوباره زنده شده و همگان در حالِ شادمانی هستند.

نکته ادبی: شادخوار به معنای شادمان و بهره‌مند از لذت است.

زمین از خز زرین حله دارد هوا از ابر سیمین کله دارد

زمین لباسِ زرین از گل و گیاه به تن کرده و آسمان کلاهی از ابرهای سپید بر سر دارد.

نکته ادبی: تشخیص و استعاره در نسبت دادنِ لباس و کلاه به زمین و آسمان.

جهان بینم همه پر نور گشته از آفتای گردون دور گشته

جهان را سرتاسر پرنور می‌بینم و گویی از تیرگی‌ها و ناپاکی‌های آسمانی به دور شده است.

نکته ادبی: آفتایِ گردون اشاره به خورشیدِ فلک است.

شکفته نوبهار ملک و فرمان به پیروزی چو ماه و مهر تابان

بهارِ پادشاهی و فرمانروایی شکوفا شده و حاکم در پیروزی مانندِ ماه و خورشید می‌درخشد.

نکته ادبی: تشبیه ممدوح به ماه و مهر برای نشان دادنِ درخششِ او.

زیادت گشته شد روز سعادت به هنگامی که شب گردد زیادت

در هنگامی که شب‌ها طولانی می‌شود، روزِ سعادت و نیک‌بختیِ ما افزون گشته است.

نکته ادبی: اشاره به تضادِ طولانی شدنِ شب و افزونیِ نورِ سعادت.

گل دولت به وقتی گشتخندان که در گیتی شده پژمرده ریحان

گلِ دولتِ ما در زمانی شکوفا شد که در دیگر نقاطِ جهان، ریحانِ امید پژمرده شده است.

نکته ادبی: استعاره از شکوفاییِ قدرت در شرایطِ سختِ جهانی.

جهان دیگر شدست و حال دیگر مگر نو کرد یزدان گیتی از سر

دنیا دگرگون و حال و هوای آن تازه شده است، گویی خداوند دوباره جهان را از نو آفریده است.

نکته ادبی: استعاره از تحولِ عظیمِ سیاسی با آمدنِ حاکمِ جدید.

همی باره ز ابرش قطر رادی همه روید ز خاکش تخم شادی

از ابرِ بخششِ او، بارانِ سخاوت می‌بارد و از خاکِ تحتِ فرمانِ او، بذرِ شادی می‌روید.

نکته ادبی: قطرِ رادی به معنای قطره‌های بخشش و سخاوت است.

فلک را نیست تأثیری بجز داد مگر مریخ و کیوان زو بیفتاد

آسمان جز عدالت تأثیری ندارد، مگر آنکه مریخ و کیوان از جایگاهِ شومِ خود سقوط کرده باشند.

نکته ادبی: اشاره به باورِ نجومیِ قدما که مریخ و کیوان را نحس می‌دانستند.

چنین تأثیر کی بود آسمان را چنین نو دولتی کی بد جهان را

چه زمانی آسمان چنین تأثیری داشته است و چه هنگام جهان چنین دولتِ نوینی به خود دیده بود؟

نکته ادبی: استفهامِ انکاری برای تأکید بر بی‌نظیر بودنِ دوران.

مگر سایهء شب از فر همایست چو نور روز از فر خدایست

اگر شب سایه‌ای دارد، از شکوهِ همایِ سعادت است، همان‌طور که روشناییِ روز از شکوهِ خداوند است.

نکته ادبی: فرِ هما نمادِ خوش‌یمنی و پیروزی است.

زبان هر که بینی شکر گویست روان هر که بینی مهر جویست

زبانِ هر که را می‌شنوی، شکرگزار است و در دلِ هر که می‌نگری، مهرِ حاکم را می‌جوید.

نکته ادبی: نشان‌دهنده‌ی رضایتِ عمومی از حاکم.

مگر تیمار مرگ از خلق بر خاست همه کس یافت آن کامی که می خواست

گویی اندوهِ مرگ از میانِ مردم رخت بربسته و هر کس به آرزوی خود رسیده است.

نکته ادبی: اشاره به کمالِ آرامشِ اجتماعی در سایه‌ی عدل.

چو داد و راستی گیتی فروزست شب مردم تو پنداری که روزست

چون عدالت و راستی جهان را روشن کرده است، شبِ مردم نیز همچون روز روشن است.

نکته ادبی: استعاره از درخششِ داد و دادگری.

هواداران همه شادند و خرم سخندانان عزیزند و مکرم

طرفدارانِ او همگی شاد و خرم‌اند و سخن‌دانان و اهلِ ادب، عزیز و گرامی شمرده می‌شوند.

نکته ادبی: نشان‌دهنده‌ی جایگاهِ هنر و ادب در دربارِ ممدوح.

همان دهر را باغ این زمانست بدو در مملکت سرو روانست

روزگارِ کنونی مانندِ باغی است که در آن سروِ روانی (ممدوح) در مملکت جای دارد.

نکته ادبی: سروِ روان استعاره از قد و قامتِ رعنا و شکوهِ ممدوح است.

چنان سروی که رنگ آبدارش بماند در خزان و در بهارش

چنان سروِ آزادی که طراوت و زیبایی‌اش در خزان و بهار یکسان باقی می‌ماند.

نکته ادبی: تأکید بر ثباتِ قدم و اقتدارِ همیشگیِ ممدوح.

کنون نیکان چو گلها در بهارند بداندیشان چو گلبن پر ز خارند

اکنون نیکان همچون گل‌های بهاری‌اند و بداندیشان همچون بوته‌های خارِ مزاحم.

نکته ادبی: تضادِ گل و خار برای نشان دادنِ جایگاهِ خیر و شر.

شهنشاهی که اورنگش خداییست سپاهان را طراز پادشاییست

پادشاهی که تختِ او از جانبِ خداست و سپاهان (اصفهان) را به صفتِ پادشاهی آراسته است.

نکته ادبی: سپاهان نامِ کهنِ اصفهان است.

بهشت خلد را ماند سپاهان کف خواجه عمیدش گشته رصوان

اصفهان به بهشتِ جاویدان می‌ماند و کفِ دستِ عمید (حاکم) حکمِ رضوان (نگهبانِ بهشت) را دارد.

نکته ادبی: اغراق در تشبیه اصفهان به بهشت.

خداوندی به داد و دین موید ابو الفتح مظفر بن محمد

حاکمی که به عدالت و دین تأیید شده، ابوالفتح مظفر فرزندِ محمد است.

نکته ادبی: معرفیِ مستقیمِ ممدوح.

خراسان را به نام نیک مفخر سپاهان را به حکم داد داور

او مایه افتخارِ خراسان و بر اساسِ عدالت و داوری، حاکمِ اصفهان است.

نکته ادبی: تکریمِ ممدوح با انتساب به خراسان و اصفهان.

زمانه قبله کرده دولتش را سعادت سجده برده طلعنش را

زمانه دولتِ او را قبله‌ی خود کرده و سعادت در برابرِ چهره‌ی او سجده می‌برد.

نکته ادبی: تشخیص و استعاره برای نشان دادنِ اوجِ اقتدار.

گذشته نامهء نامش ز جیحون رسیده رایت رایش به گردون

نامه و شهرتِ او از جیحون گذشته و پرچمِ تدبیرش به آسمان رسیده است.

نکته ادبی: اشاره به وسعتِ نفوذِ آوازه‌ی ممدوح.

ازین سفله جهان آمد چنان خر که لعل از سنگ آید وز صدف در

این دنیای پست چنان خرِ باربر شده که لعل از سنگ و مروارید از صدف پدید می‌آید (اشاره به هنرِ حاکم).

نکته ادبی: سفله به معنای پست و دون‌مایه است.

به گاه روشنایی ماه و انجم بدو مانند همچون بت به مردم

هنگامِ درخششِ ماه و ستارگان، آن‌ها در برابرِ زیبایی و هیبتِ تو، چون بت برای مردم‌اند.

نکته ادبی: تشبیه برای تجلیل از شکوهِ ممدوح.

ایا چون مال بر هر دل گرامی چو جان پاکیزه و چون عقل نامی

ای کسی که وجودت مانندِ ثروت برای هر دلی گرامی و مانندِ جانِ پاک و خردِ نامی است.

نکته ادبی: ندا و خطابِ مستقیم به ممدوح.

قمر هر گز چو رای تو نتابد خرد هر گز صمیر تو نیابد

ماه هرگز به اندازه‌ی رأی و تدبیرِ تو نمی‌تابد و خرد هرگز به عمقِ ضمیرِ تو نمی‌رسد.

نکته ادبی: اغراق در برتریِ عقلِ ممدوح.

به چیزی تو فزونی از پیمبر که بر فصل تو منکر نیست کافر

تو در مواردی از پیامبر برتری داری، که حتی کافران هم نمی‌توانند منکرِ آن شوند.

نکته ادبی: اغراقِ بسیار شدید (مبالغه) برای نشان دادنِ بزرگیِ ممدوح.

همیشه جود تو دل را نوازد سموم قهر تو جان را گدازد

همواره بخششِ تو دل را نوازش می‌دهد و قهر و خشمِ تو جانِ دشمنان را گداخته می‌کند.

نکته ادبی: تضادِ جود و قهر.

تو دریایی و دریا چون بجو شد کرا زهره که با دریا بکو شد

تو دریایی هستی و دریا وقتی به جوش آید، چه کسی جرأتِ رویارویی با آن را دارد؟

نکته ادبی: تشبیه ممدوح به دریا.

چو تو گویی بگیرید آن فلان را بلرزد هفت اندام آسمان را

زمانی که تو دستورِ دستگیریِ کسی را می‌دهی، هفت لایه‌ی آسمان به لرزه درمی‌آید.

نکته ادبی: اغراق در قدرتِ کلامِ ممدوح.

اگر ترسی تو از آتش به محشر ز بی باکی شوی در آتش اندر

اگر در روزِ محشر از آتش بترسی، از بی‌باکیِ خود به درونِ آتش خواهی رفت.

نکته ادبی: توصیفِ شجاعتِ ممدوح.

به گاه نام جستن تیر باران چنان رانی که برگ گل بهاران

در زمانِ نبرد و تیراندازی، چنان ماهرانه می‌رانی که گویی گلبرگ‌های بهاری را می‌چینی.

نکته ادبی: تشبیه تیراندازی به چیدنِ گل برای نشان دادنِ ظرافت و مهارت.

خفرز آید ترا ریگ رونده شمر آید ترا بحر دمنده

خاکِ زیرِ پایت برایت مانندِ ریگِ روان است و دریای خروشان برایت کوچک به نظر می‌رسد.

نکته ادبی: اغراق در تسلط بر طبیعت.

تنی با عز و با مقدار داری چرا روز نبردش خوار داری

تو تنی با عزت و با ارزش داری، چرا در روزِ نبرد آن را به خطر می‌اندازی (خوار می‌شماری)؟

نکته ادبی: پرسشی برای تحسینِ بی‌باکیِ او در جنگ.

نترسی از بلا وز ننگ ترسی همی از دانش و فرهنگ ترسی

تو از بلا و ننگ نمی‌ترسی، بلکه از دانش و فرهنگ هراس داری (کنایه از اینکه فقط به این‌ها اهمیت می‌دهی).

نکته ادبی: کنایه از تعهدِ عمیق به دانش.

همت آزادگی بینم طباعی همت فرهنگها بینم سماعی

آزادگی و خویِ اصیل را در تو می‌بینم و فرهنگ و دانشِ شنیداری را در وجودت نظاره می‌کنم.

نکته ادبی: اشاره به فضائلِ اخلاقی و علمی.

ز بس آزادگی و خوب کاری قصا خواهی ز عالم باز داری

به خاطرِ آزادگی و نیک‌کاریِ فراوان، قصه‌گویان را از جهان دور کرده‌ای (یعنی تو خود داستانِ نیکی هستی).

نکته ادبی: قصه به معنای افسانه و داستان است.

خنک آن کش توی شایسته فرزند خنک آن کش توی زیبا خداوند

خوشا به حالِ کسی که تو فرزندِ شایسته‌ی او باشی و خوشا به حالِ کسی که تو خداوندِ (مالک/حاکم) زیبایِ او باشی.

نکته ادبی: دعایِ خیر برای ممدوح و خاندانش.

چه کرداری که از فصل تو آید چه فرزندی که از نسل تو زاید

چه کردارِ نیکی که از فضیلتِ تو برمی‌آید و چه فرزندِ فرزانه‌ای که از نسلِ تو متولد می‌شود.

نکته ادبی: تحسینِ نسل و کردارِ ممدوح.

همه پر مایه باشند و ستوده چو زر پالوده چون یاقوت سوده

همه پرمایه و ستودنی هستند، همچون زرِ خالص و یاقوتِ سوده شده.

نکته ادبی: تشبیه به جواهرات برای نشان دادنِ ارزشِ ممدوح و خاندانش.

به مشتق ماندت اصل خیاره کزو ناید بجز ماه و ستاره

اصل و نسبِ تو به ستارگان می‌ماند که از آن‌ها جز ماه و ستاره پدید نمی‌آید.

نکته ادبی: تأکید بر اصالتِ خانوادگی.

ادب کبر آرد از چون تو هنرجوی سخن فخر آرد از چون تو سخنگوی

ادب از چون تو هنرجویی می‌بالد و سخن از چون تو سخنگویی افتخار می‌کند.

نکته ادبی: تشخیصِ ادب و سخن.

مهان کوهند و او چرخ بلندست میان این و آنها بین که چندست

بزرگان در برابرِ تو مانندِ کوه و تو مانندِ چرخِ بلند هستی؛ ببین که میانِ این دو چقدر تفاوت است.

نکته ادبی: تفاوتِ شکوهِ بزرگان با جایگاهِ رفیعِ ممدوح.

رسوم مهتران در دست بر جای رسوم خواجه تریاکست و درمان

آدابِ بزرگان در دستِ تو باقی است و رسمِ این خواجه، دارو و درمانِ دردهاست.

نکته ادبی: تشبیه ممدوح به تریاق (داروی شفابخش).

نه زو گاه کرم تأخیر یابی نه زو گاه هنر تقصیر یابی

نه در زمانِ بخشش تأخیری از تو می‌بینیم و نه در زمانِ هنرنمایی، کوتاهی از تو سر می‌زند.

نکته ادبی: تأکید بر کمالِ ممدوح در کرم و هنر.

چنان گردد به گردش فر دادار که گردد گرد مرکز خط پرگان

گردشِ روزگار و رویدادهای جهان بر پایه فرمانِ پروردگار، چنان سامان می‌یابد که گویی خطی دایره‌وار به دورِ مرکزِ ثابتِ پرگار کشیده می‌شود (اشاره به تسلط و نظمِ ممدوح بر امور).

نکته ادبی: پَرگار در ادبیات کلاسیک به معنای ابزاری برای ترسیم دایره است و نماد نظم و مرکزیتِ دقیق است.

به گرد ملک تدبیرش حصارست به باغ فخر پیمانش بهارست

تدبیر و دوراندیشیِ او چون حصاری مستحکم گرداگردِ سرزمینش را گرفته و عهد و پیمانِ او برای باغِ افتخارات، نویدبخشِ شکوفایی و بهار است.

نکته ادبی: استعاره از حصار برای مدیریت امنیتی و از بهار برای پایداریِ وعده‌ها.

از آن کش بخت فرخ هست بیدار جهان چون خفته پندارست هموار

برای کسی که بخت و اقبالِ نیک همراهِ اوست، جهانِ پرآشوب چنان هموار و آرام است که گویی در خوابی شیرین و بی‌دغدغه به سر می‌برد.

نکته ادبی: کنایه از آرامش و رفاهی که در سایه حمایت ممدوح فراهم می‌شود.

صمیر و دلش ماه و آفتابند چو امر و هیبتش برق و سحابند

اندیشه و دلِ او چون ماه و خورشید، روشنگر و تابان است و دستورات و هیبتش همچون برقِ درخشان و ابرِ باران‌زا، هم پرشتاب و هم سودمند است.

نکته ادبی: تشبیه بلیغِ فکر به نور و امر و هیبت به پدیده‌های جوی.

نیاز اندر جهان ماند به شیطان سخای دست او ماند به قرآن

در زمانه او، نیاز و تنگدستی تنها در ساحتِ اهریمن و بدی جای دارد و بخششِ دستانش چنان ارزشمند و مقدس است که گویی کلامِ وحی (قرآن) را بازتاب می‌دهد.

نکته ادبی: تقابل میان شیطان (شر) و قرآن (خیر) برای برجسته کردنِ عدل و بخششِ ممدوح.

بکشت آز و نیاز مردان را زر جودش دیت شد هر دوان را

او آز و نیازِ مردان را از میان برده و با بخششِ زرِ فراوان، بهایِ رهاییِ آنان از این دو رذیلت را پرداخته است.

نکته ادبی: دیت در اینجا به معنای خون‌بها یا غرامت برای رهایی است.

یکی شمشیر دارد دست ایام کزو دشمنش را گیرد حسد نام

روزگار شمشیری برّان در دست دارد که به واسطه آن، حسد بر دشمنانِ او چیره می‌شود و آنان را سرافکنده می‌کند.

نکته ادبی: تشبیه دستِ ایام به عاملِ اجرای عدالت برای شکستِ بدخواهان.

حسودش را ملامت بیش از من که دولت را بود همواره دشمن

ملامت و سرزنشِ حسودانِ او بیش از سرزنشِ من است، چرا که حسادت، همواره دشمنِ دولت و پایداری است.

نکته ادبی: اشاره به اینکه حسادتِ بدخواهان در نهایت به ضررِ خودِ آنان تمام می‌شود.

بخاصه دولتی قاهر بدین سان که سیصد بنده دارد چون نریمان

به ویژه وقتی دولتی چنین قدرتمند بر سرِ کار است که سیصد تن از غلامانِ او، همچون نریمان (پهلوان نامدار اساطیری) جنگاور و قدرتمندند.

نکته ادبی: تلمیح به نریمان، نماد قدرت و دلاوری در شاهنامه.

نگویم کش میادا هیچ بدخواه یکی بادش و لیکن دست کوتاه

نمی‌گویم که هیچ بدخواهی نداشته باشد؛ بدخواه دارد، اما دستش کوتاه است و توانِ آسیب‌رساندن به او را ندارد.

نکته ادبی: تعبیرِ «دست کوتاه» کنایه از ناتوانیِ دشمن.

بقا بادا کریم بافرین را بقای جود و علم و داد و دین را

پایداری باد برای آن صاحب‌کرمِ ستوده؛ و بقا باد برای جود و دانش و داد و دینی که او پاسدارِ آن‌هاست.

نکته ادبی: دعا و نیایشِ شاعر برای استمرارِ صفاتِ نیکِ ممدوح.

بماند داد و دین تا وی بماند بخواند دولت آن را کاو بخواند

عدالت و دین تا زمانی که او زنده است، باقی می‌ماند و دولت، تنها کسی را به یاری می‌طلبد که نامِ او (ممدوح) را به نیکی بخواند.

نکته ادبی: اشاره به همبستگیِ بقایِ ارزش‌ها با حیاتِ ممدوح.

نه گیتی را چنو بودست فرزند نه دولت را چنو بوده خداوند

نه گیتی تاکنون فرزندی چون او به خود دیده است و نه دولت، حاکمی چنین لایق و خداوندگار داشته است.

نکته ادبی: مبالغه در بی‌همتا بودنِ ممدوح در تاریخ.

به باغ ملک رسته چون صنوبر سه گوهر چون فروزنده سه اختر

در باغِ سلطنتِ او، سه فرزند (همچون سه صنوبر) روییده‌اند که هر سه، گوهرهایی درخشان همانندِ سه ستاره‌اند.

نکته ادبی: تشبیه فرزندان به صنوبر (نمادِ زیبایی و رعنایی) و اختر (نمادِ رفعت).

مهی بر صورت ایشان نبشته بهی بر عادت ایشان سرشته

زیبایی و شکوه بر چهره‌شان نقش بسته و خویِ پسندیده در سرشتِ آنان آمیخته است.

نکته ادبی: اشاره به کمالِ ظاهری و باطنیِ فرزندان.

اگر باشند همچون تو جب نیست کجا خود بار خر ما جز رطب نیست

اگر فرزندان همانندِ تو باشند، عجیب نیست؛ چرا که از درختِ خرما، جز رطب (خرما) انتظار نمی‌رود.

نکته ادبی: ضرب‌المثلِ گونه که اصالت و نجابتِ خاندان را نشان می‌دهد.

ازیشان مهترین دریای علمست جهان مردمی و کوه حلمست

از میان ایشان، بزرگ‌شان دریایی از علم است؛ جهانی از مردمی (انسانیت) و کوهی از بردباری و شکیبایی است.

نکته ادبی: استعاره‌های متراکم برای توصیف صفاتِ فرزند ارشد.

مقر آمد خرد کش هست مهتر ابو القاسم علی بن المظفر

ابوالقاسم علی بن المظفر، فرزند ارشدِ او، کسی است که خرد و عقل، برتریِ او را گواهی می‌دهد.

نکته ادبی: ذکرِ نام و کنیه‌یِ فرزند ارشد.

پدر را از ادیبی قره العین گهی را از تمامی مفخر و زین

او مایه روشنیِ چشمِ پدر از جهتِ ادب و دانایی است و برایِ زمانه، افتخار و زینتی است.

نکته ادبی: قرة‌العین تلمیحی به روشنی و مایه شادمانی است.

هنوزش بوی شیر اندر دهانست ندانم دانشی کز وی نهانست

هنوز در آغازِ کودکی است (بوی شیر می‌دهد)، اما چنان دانشی دارد که تصور می‌کنم هیچ دانشی از او پنهان نیست.

نکته ادبی: اغراق در هوشِ سرشارِ کودک در عینِ خردسالی.

درخت علم را قولش بهارست سرای جود را فعلش نگارست

سخنِ او بهارِ درختِ علم است و کردارش، آراینده‌یِ خانه بخشش و کرم است.

نکته ادبی: تشبیه سخن به بهار که موجب رشد و شکوفایی است.

بدان باشرم روی او پدیدست که یزدانش ز پاکی آفریدست

از چهره‌یِ شرمگین و باحیایِ او پیداست که خداوند او را پاک و منزه آفریده است.

نکته ادبی: اشاره به حیا به عنوان نشانه اصالتِ خانوادگی.

بدو دادست برهان کفایت برو باریده باران عنایت

خداوند برهانِ کفایت و کاردانی را به او عطا کرده و بارانِ لطف و عنایتِ خود را بر سرِ او بارانده است.

نکته ادبی: استعاره باران برای عنایتِ الهی.

جهان در فصل او بستست اومید فزونتر زانکه اندر نور خورشید

امیدِ جهانیان به فصل و داوریِ او، بیشتر از امیدِ آنان به نورِ خورشید است.

نکته ادبی: اغراق در میزانِ امیدواریِ مردم به ممدوح.

چو از خورشید آید روشنایی ازو آید نظام پادشایی

همان‌طور که از خورشید روشنایی پدید می‌آید، از او نیز نظام و تدبیرِ پادشاهی حاصل می‌شود.

نکته ادبی: تشبیه ممدوح به خورشید در کارکردِ حیاتیِ آن.

چو از قوت به غعل آید کمالش جلیلان عاجز آیند از جلالش

وقتی توانایی‌هایِ او به فعل درآید و به کمال برسد، حتی بزرگان و صاحب‌منصبان نیز در برابرِ جلال و شکوهِ او ناتوان خواهند بود.

نکته ادبی: تضادِ میانِ کمالِ ممدوح و عجزِ دیگران در برابر آن.

به سجده تاجداران پیشش آیند دو رخ بر خاک ایوانش بسایند

تاج‌داران (پادشاهان) در برابرِ او سر به سجده می‌سایند و رخسار بر خاکِ درگاهِ او می‌گذارند.

نکته ادبی: اغراقِ مبالغه‌آمیز در تعظیمِ دیگران در برابرِ ممدوح.

همیشه تا جهانست این پسر باد به پیروزی دل افروز پدر باد

تا دنیا برپاست، این پسر در پناهِ پیروزی و کامیابی، دل‌شاد و سربلندِ پدر باد.

نکته ادبی: دعا برای بقایِ پیوندِ پدر و پسر.

ازو کهتی همایون خواجه بونصر جمال روزگار و زینت عصر

از او کوچک‌تر (خواجه بونصر)، همایون و خجسته است؛ او مایه زیباییِ زمانه و زینتِ عصرِ خویش است.

نکته ادبی: معرفیِ پسر دوم با القابِ ستایش‌آمیز.

فلک تا دید دیدار سلف را همی گوید غلامم این خلف را

فلک (آسمان/روزگار) وقتی چهره‌یِ این خلفِ صالح را دید، با افتخار می‌گوید: «این فرزندِ شایسته، بنده من است.»

نکته ادبی: تجسیمِ فلک به عنوانِ ناظرِ برتریِ پسر.

به اختر ماند آن فرخنده اختر بزرگ از مخبر و کوچک به منظر

آن اخترِ فرخنده، به ستاره‌ای می‌ماند که از نظرِ خصلت و درون، بزرگ و در ظاهر کوچک است.

نکته ادبی: تضادِ ظاهر و باطن (کودک بودن و بزرگ‌مرد بودن).

به منظر همچو تیغ ذوالفقارست کجا هم کوچک و هم نامدارست

در ظاهر همانندِ شمشیرِ ذوالفقار است که با وجودِ کوچکی، بسیار برّان و نامدار است.

نکته ادبی: تلمیح به ذوالفقارِ حضرت علی (ع) به عنوانِ نمادِ کوچکی در ظاهر و قدرتِ شگرف.

همش با کودکی فرهنگ پیران همش با کوچکی طبع امیران

او هم در کودکی دارایِ دانشِ پیران است و هم در کوچکی، طبع و منشِ امیران و بزرگان را دارد.

نکته ادبی: اشاره به بلوغِ زودرسِ عقلی و رفتاری.

ز بس کاو شکرین گفتار دارد ز بهروزی نشان بسیار دارد

از بس که گفتارِ شیرین و دلنشینی دارد، نشانه‌هایِ سعادت و نیک‌بختی در او نمایان است.

نکته ادبی: اشاره به بلاغت و شیرین‌سخنی به عنوانِ نشانِ خردمندی.

بسا فخرا که او خواهد نمودن بسا مدحا که او خواهد شنودن

افتخاراتِ بسیاری است که او در آینده به دست خواهد آورد و مدح‌های بسیاری است که خواهد شنید.

نکته ادبی: پیش‌بینیِ آینده درخشان برای پسر.

فلک هر روز تاج آراید او را که ماه و مهر افسر شاید او را

روزگار هر روز برایِ او تاجی می‌آراید؛ چرا که شایسته است ماه و خورشید بر سرِ او افسر باشند.

نکته ادبی: استعاره از کائنات برای تکریمِ فرزند.

نبشتش عهد و منشور ولایت ز پیروزی همی زیبدش رایت

او عهد و فرمانِ بزرگی را دریافت کرده و رایتِ پیروزی برازنده و شایسته اوست.

نکته ادبی: استعاره رایت (پرچم) برای مقام و بزرگی.

همی سازی به تخت و کامگاری همی جویدش ساز بختیاری

او همگام با تختِ پادشاهی و کامرانی است و ابزارِ بختیاری و سعادت در پیِ اوست.

نکته ادبی: مفهومِ همراهیِ بخت و اقبال با شخصیتِ فرزند.

چنین بادا که من گفتی چنین باد هم او را هم پدر را آفرین باد

چنین باد آن‌گونه که گفتم؛ هم بر پدر و هم بر پسر، درود و آفرین باد.

نکته ادبی: تکرارِ دعا برای تأکید.

و زو کهتر یکی شیرست دیگر ابو طاهر محمد بن مظفر

از او کوچکتر، فرزندِ دیگری است که همچون شیری دلاور است، ابوطاهر محمد بن مظفر.

نکته ادبی: معرفیِ پسر سوم با تشبیه به شیر (نماد شجاعت).

چو عیسی همچوض؟ض طفل روزافزون چو موسی کید کفر و دشمن دون

همچون عیسی در کودکی فزونی یابنده و همچون موسی، ویران‌کننده‌یِ کیدِ کفر و دشمنانِ پست است.

نکته ادبی: تلمیح به سخن گفتنِ حضرت عیسی در گهواره و اعجازِ حضرت موسی در مقابله با فرعون.

چو عیسی هم ز گهواره سخنگوی چو موسی هم به خردی داوری جوی

همچون عیسی از گهواره سخنور است و همچون موسی در خردسالی، جویایِ داوری و عدالت است.

نکته ادبی: تکرار تلمیحات برای تأکید بر نبوغِ زودرس.

اگر در چشم خردست او به منظر به عقل اندر بزرگست و به مخبر

اگر در چشمِ خرد، از نظرِ ظاهر کودک است، اما در عقل و باطن، بزرگ‌مرد است.

نکته ادبی: تقابلِ ظاهرِ کودکانه و باطنِ کهنسال.

بسان آتشست اندک به دیدار و لیکن قوت و هیبتش بسیار

او همانندِ آتش است؛ در ظاهر اندک و کوچک، اما قدرت و هیبتش بسیار زیاد است.

نکته ادبی: تشبیه کودک به آتش (کم‌حجم اما پرقدرت).

ز عمر خویش در فصل بهارست ازیرا همچو اشکوفه به بارست

او در فصلِ بهارِ عمرِ خویش است، به همین سبب همچون شکوفه‌ای پربار است.

نکته ادبی: تشبیه جوانی به بهار و میوه دادنِ آن.

چو زین اشکوفه آید میوهء جاه رهی گردد مرو را مهر با ماه

چون از این شکوفه (کودک)، میوه‌یِ جاه و مقام به بار آید، خورشید و ماه مطیعِ او خواهند شد.

نکته ادبی: اغراق در کمالِ آینده‌یِ او.

اگر هم باز باشد بچهء باز پسر همچون پدر باشد سر افراز

اگر از بازِ شکاری، جوجه‌یِ باز متولد شود، پسر نیز همانندِ پدر سرافراز خواهد بود.

نکته ادبی: اشاره به وراثتِ نیکی و بزرگی از پدر.

دو چشم بد ز هر سه باد بسته درخت عمرشان جاوید رسته

چشمِ بد از هر سه دور باد و درختِ عمرشان جاودانه سبز و بالنده بماند.

نکته ادبی: دعایِ دفعِ چشم‌زخم برای فرزندان.

پسر خرم به اورنگ پدر باد پدر نازان به فرهنگ پسر باد

پسر بر تختِ پدر خرم باد و پدر به دانش و فرهنگِ پسر، نازان و سرافراز باد.

نکته ادبی: دعایِ متقابل برای پدر و پسر.

ایا بر ماه برده مظر نام بیاورده ز گردون اخترکام

ای کسی که شکوهِ نامت را بر ماه برده‌ای و بختِ اخترانت را از آسمان آورده‌ای.

نکته ادبی: خطابِ پایانی به ممدوح با تشبیه او به آسمان و اختران.

به صدر اندر به پیروزی نشسته به هیبت صدر بد خواهان شکسته

آن پادشاه در مسند قدرت با پیروزی نشسته است و هیمنه و شوکتش، پشت بدخواهان را در هم شکسته است.

نکته ادبی: به صدر اندر: حرف اضافه 'اندر' پیش از اسم می‌آمده است و در اینجا به معنای 'در' است.

نثارت آوریدم مهرگانی روان چون آب چشمهء زندگانی

این شعر را همچون پیشکشی برای جشن مهرگان به درگاهت آورده‌ام، که روان و زلال همچون آب حیات است.

نکته ادبی: نثار: در اینجا به معنای پیشکش و هدیه است که از سر احترام به ممدوح تقدیم می‌شود.

بدین جشنت نیاورد ایچ کهتر نثاری از نثار بنده مهتر

در این جشن، هیچ فروتری (کسی از طبقه پایین‌تر) هدیه‌ای به بزرگیِ این پیشکش از سویِ این بنده (شاعر) برایت نیاورده است.

نکته ادبی: ایچ: در فارسی میانه و کهن به معنای 'هیچ' است.

به فرمانت بگفتم داستانی ز خوبی چون شکفته بوستانی

به فرمان تو داستانی را به نظم درآوردم که از نظر زیبایی، همچون بوستانی شکوفاست.

نکته ادبی: بوستانی: استعاره از زیبایی و گوناگونیِ حکایاتِ منظومه.

درو چون میوه از حکمت مثلها چو ریحان بهاری خوش غزلها

در این داستان، مثل‌ها و حکمت‌ها همچون میوه‌های چیدنی است و غزل‌هایش همانند گل‌های خوش‌بوی بهاری است.

نکته ادبی: ریحان: گیاهی خوشبو که در اینجا به عنوان استعاره‌ای برای لطافت غزل‌ها به کار رفته است.

توی بهتر بزرگان زمانه به نامت مهر کردم این فانه

تو از بزرگانِ زمانه برتری؛ از این رو این کتاب (فانه) را به نام تو مزین کردم.

نکته ادبی: فانه: در برخی نسخه‌ها به جای نامه یا کتاب آمده است که استعاره از دفتر شعر است.

سر نامه به نام تو گشادم به پایان مهر نامت بر نهادم

آغازِ این نامه را به نام تو گشودم و در پایان نیز، آن را با نام تو مهر کردم (به اتمام رساندم).

نکته ادبی: سر نامه: ابتدای کلام و آغازِ اثر.

نگر کاین داستان چه نیکبختست بهار نامت او را تاج و تختست

ببین که این داستان چه بختِ بلندی دارد که نام تو، همچون تاج و تختی بر سر او نشسته است.

نکته ادبی: بهار نامت: اضافه استعاری؛ نام ممدوح به بهاری تشبیه شده که شکوه و زیبایی به کتاب می‌بخشد.

از آن کش نام تو بر هر کرانیست تو پنداری که این دفتر جهانیست

از آن جهت که نام تو در همه جا طنین‌انداز است، گویی که این دفتر، تمامِ جهان را در خود جای داده است.

نکته ادبی: کران: به معنای سو و جهت؛ کنایه از همه جا.

مرو را شرق و غرب آغاز و آنجام چو خورشید آندر و گردنده این نام

شرق و غرب جهان، آغاز و انجامِ این کتاب است و نام تو همچون خورشیدی در آن می‌گردد و می‌درخشد.

نکته ادبی: گردنده: صفتِ خورشید که نشان‌دهنده حرکت و سیطره نام ممدوح بر جهان است.

تو خود دانی کزین سان گفته شعری بماند تا بماند نظم شعری

تو خود می‌دانی که با این سبکِ شاعری که من برگزیده‌ام، این اشعار تا ابد باقی خواهد ماند.

نکته ادبی: نظم شعری: تاکید بر استحکام و ماندگاریِ ساختار شعر.

به فر نام تو گفتار چاکر رود بر هر زبانی تا به محشر

به برکتِ نام تو، این گفتارِ من (شاعر) تا روز قیامت بر زبان‌ها جاری خواهد بود.

نکته ادبی: محشر: کنایه از ابدیت و زمان‌های بسیار دور.

بماند جاودان او را جوانی که خورد از جودت آب زندگانی

آن (شخصیت داستان) جاودانه جوان می‌ماند، زیرا از آبِ حیاتِ جود و بخشندگی تو نوشیده است.

نکته ادبی: آب زندگانی: اشاره به اسطوره آب حیات که مایه جاودانگی است.

هر آن گاهی که تو باشی سخن جوی چو من باید به پیش تو سخنگوی

هر زمان که تو طالبِ شنیدنِ سخن باشی، باید سخنوری همچون من در پیشگاهت باشد.

نکته ادبی: سخن جوی: کسی که طالبِ شعر و سخنوری است.

اگر یابی ز هر کس نظم گفتار ز من یابی تو نظم در شهوار

اگر از هر کسی شعر و سخن بخواهی، آن سخن کجا و شعرهایِ گوهرگونه‌ی من کجا؟

نکته ادبی: شهوار: مروارید درشت و گرانبها؛ استعاره برای ابیاتِ باارزش.

چو بر اسپ سخن آیم به جولان مرا باشد مجره جای و کیوان

وقتی بر اسبِ سخن سوار شوم و به جولان درآیم، جایگاه من تا کهکشان و سیاره کیوان (زحل) اوج می‌گیرد.

نکته ادبی: مجره: راه شیری؛ استعاره از اوجِ قدرت شاعری و خیالبندی‌های بلند.

بیان من بود روشن چو شعری به نکته چون ز گوهر تاج کسری

بیانِ من همچون شعر (نور) روشن است و در نکته‌سنجی، مانند تاجِ جواهرنشانِ پادشاهان است.

نکته ادبی: کسری: لقب پادشاهان ساسانی؛ نماد شکوه و ثروت و عظمت.

چو دریایست طبع من ز گفتار شود از علم در وی رود بسیار

طبعِ من در سخنوری همچون دریایی است که دانشِ بسیار، مانند رودی به آن می‌ریزد.

نکته ادبی: طبع: قریحه و استعداد ذاتی شاعر.

بسی دانش بباید تا سخن گوی تواند زد به میدان سخن گوی

دانش و آگاهیِ بسیاری لازم است تا کسی بتواند در میدانِ سخن، هماوردی کند و حرفی برای گفتن داشته باشد.

نکته ادبی: میدان سخن: استعاره از عرصه‌ی رقابت میان شاعران.

به خاسه چون بود میدان چونین به نام تو به یاد ویس و رامین

چون چنین میدانی برای هنرنمایی مهیاست، این داستان را به نام تو و برای یاد ویس و رامین می‌سرایم.

نکته ادبی: خاسه: به معنای خاص و ویژه؛ در اینجا یعنی چون میدان مهیا و ویژه است.

اگرچه رنج بردستم فراوان نکردم شکر بر یکروزه احسان

اگرچه برای سرودنِ این اثر رنج فراوان بردم، اما در برابرِ یک روز احسانِ تو، از شکرگزاریِ آن پشیمان نیستم (یعنی احسان تو آنقدر بزرگ است که رنج من در برابرش ناچیز است).

نکته ادبی: شکر کردن: در اینجا به معنای شکایت و گله از سختی‌هاست که شاعر می‌گوید گلایه‌ای ندارم.

خداوندا شب رنجم سر آمد کنون صبح رصای تو بر آمد

ای سرور من، شبِ رنج و سختیِ کارِ من به پایان رسید و اکنون خورشیدِ رضایت و خشنودیِ تو طلوع کرده است.

نکته ادبی: رصای: املای قدیمی برای رضایت؛ صبحِ رضایت کنایه از رسیدن به مقصود و پاداش.

بریدم راه بد روزی بریدم به منزلگاه پیروزی رسیدم

راهِ دشوارِ بدروزی را طی کردم و به سلامت گذشتم و سرانجام به منزلگاه پیروزی رسیدم.

نکته ادبی: بریدم: گذشتم و پیمودم.

کریما تا ترا دیدم چنانم که کاری جز طرب کردن ندانم

ای کریم و بخشنده، از آن زمان که تو را دیدم، چنان در شور و شعفم که جز شادی کردن کار دیگری بلد نیستم.

نکته ادبی: طرب: شادی و خوشحالی از دیدار ممدوح.

ز جود تو همیشه شاد و مستم تو گویی کیمیا آمد به دستم

به خاطرِ بخشندگیِ تو همیشه شاد و مستم، گویی که علمِ کیمیا به دست من افتاده است.

نکته ادبی: کیمیا: علم تبدیل مس به طلا؛ استعاره از ثروت و بی‌نیازی که از بخشش ممدوح حاصل شده است.

به فرخنده لقایت چون ننازم که با او از همه کس بی نیازم

چگونه به دیدارِ فرخنده و مبارکِ تو ننازم؟ در حالی که با وجودِ تو، از همه جهانیان بی‌نیاز شده‌ام.

نکته ادبی: لقا: دیدار و چهره ممدوح.

تو خورشیدی و چون با تو نشینم چراغ و شمع شاید گر نبینم

تو همچون خورشیدی هستی و وقتی با تو همنشینم، دیگر نیازی به چراغ و شمع ندارم.

نکته ادبی: خورشید: استعاره از بزرگی، نورانیت و غلبه ممدوح بر تاریکی‌ها.

تو دریایی و من مرد گهر جوی ز تو جویم گهر نز چشمه و جوی

تو همچون دریایی هستی و من جوینده‌ی گوهرم؛ از تو گوهرِ معرفت و پاداش می‌جویم، نه از چشمه‌های کوچک و جوی‌های ناچیز.

نکته ادبی: گهر جوی: کنایه از کسی که به دنبالِ پاداش ارزشمند است.

ز شکرت شد دهان من شکر خوار ز مدحت شد زبان من گهر بار

از لطف و شیرینیِ شکرِ تو، دهانم شیرین شده و از مدحِ تو، زبانم به گوهر‌افشانی افتاده است.

نکته ادبی: شکرخوار: استعاره از بهره‌مندی از شیرینیِ کلام و لطف ممدوح.

چنان چون من ز تو شادم همه سال ز شادی باد عمرت را همه حال

همان‌طور که من از وجودِ تو همیشه شادم، امیدوارم عمرِ تو نیز همیشه قرینِ شادی و خرمی باشد.

نکته ادبی: همه سال: کنایه از تداوم و ابدیت.

همایون باد بر تو روزگارت همیشه کام راندن باد کارت

روزگارِ تو مبارک و همایون باد و همواره بر مرادِ دل خود باشی و به کام برانی.

نکته ادبی: همایون: مبارک و فرخنده.

تو خسرو گشته کام دلت شیرین عدوی تو نشان ت

تو پادشاه شده‌ای و کام دلت شیرین گشته است و دشمنت نیز [شکست خورده و حقیر گشته است].

نکته ادبی: خسرو: پادشاه بزرگ؛ واژه بازمانده از فارسی میانه برای پادشاه.