ویس و رامین

فخرالدین اسعد گرگانی

نشاندن رامین پسر خود را به پادشاهی و مجاور شدن به آتشغاه تا روز مرگ

فخرالدین اسعد گرگانی
سر سال و خجسته روز نوروز جهان پیروز گشت از بخت پیروز
پسر را خواند خورشید مهان را همیدون خسرو فرماندهان را
پسر را پیش خود بر گاه بنشاند پس اورا خسرو و شاه جهان خواند
به پیروزی نهادش تاج بر سر بدو گفت ای خجسته شاه کشور
هماین بادت این تاج کیانی همان این تخت و گاه خسروانی
جهانداری مرا دادست یزدان من این داده ترا دادم تو به دان
ترا من در هنرها آزمودم همیشه ز آزموده شاد بودم
ترا دادم کلاه شهریاری که رای شهریاری نیک داری
مرا سال ای پسر بر صد بیفزود جهان بر من گذشت و بودنی بود
کنون هشتاد و سه سالست تا من نشاط دوستم تیمار دشمن
کنون شاهی ترا زیبد که رانی که هم نو دولتی و هم جوانی
مرا دیدی درین شاهی فراوان بر آن آیین که من راندم تومی ران
هر آنچ ایزد زمن پرسد به محشر من از تو نیز پرسم پیش داور
بهست از کام نیکو نام نیکو تو آن کن کت بود فرجام نیکو
چو داد اورنگ زرین را به خورشید برید از تخت و تاج و شاهی اومید
فرود آمد ز تخت خسروانی به دخمه شد به تخت آنجهانی
در آتشگه مجاور گشت و بنشست دل پاکیزه با یزدان بپیوست
خدای آن روز دادش پادشایی که خرسندی گزید و پارسایی
اگر چه پیش ازان او مهتری بود همیشهآز را چون کهتری بود
جهان فرمان او بودی و او باز ز بهر کام دل فرمانبر آز
چو ز آز این جهان دل را بپرداخت تن از آز و دل از انده بری ساخت
دلی کز شغل و آز این جهان رست چنان دان کز بلای جاودان رست
چو شاهنشه سه سال از غم بر آسود به گیتی هیچ کس را روی ننمود
گهی در دخمهء دلبر نشستی شبانروزی به درد دل گرستی
گهی در پیش یزدان لابه کردی گناه کرده را تیمار خوردی
بدان پیتی و فرتوتی که او بود سه سال از گریه و زاری نیاسود
به پیش دادگر پوزش همی کرد و بر کرده پشیمانی همی خورد
چو از دادار آموزش همی خواست تو گفتی دود حسرت زو همی خاست
به سه سال آن تن نازک چنان شد کجا همرنگ ریشهء زعفران شد
شبی از دادگر پوزش همی جست همه شب رخ به خون دل همی شست
چو اندر تن توانایی نماندش گه شبگیر یزدان پیش خواندش
به یزدان داد جان پاک شسته ز دست دشمن بسیار خسته
بیامد پور او خورشید شاهان ابا او مهتران و نیکخواهان
تنش را هم به پیش ویس بردند دو خاک نامور را جفت کردند
روان هر دوان در هم رسیدند به مینو جان یکدیگر بدیدند
به مینو از روان دو وفادار عروسی بود و دامادی دگر بار
بشد ویس و بشد رامینش از پس چنین خواهد شدن زایدر همه کس
جهان بر ما کمین دارد شب و روز تو پنداری که ما آهو و او یوز
همی گردیم تازان در چراگاه ز حال آنکه از ما شد نه آگاه
همی گوییم داناییم و گربز بود دانا چنین حیران و عاجز
ندانیم از کجا بود آمدن مان ویا زیدر کجا باشد شدن مان
دو آرامست ما را دو جهانی یکی فانی و دیگر جاودانی
بدین آرام فانی بسته اومید نیندیشیم از آن آرام جاوید
همی بینیم کایدر بر گذاریم و لیکن دیده را باور نداریم
چه نادانیم و چه آشفته راییم که از فانی به باقی نه گراییم
سرایی را که در وی یک زمانیم درو جویای ساز جاودانیم
چرا خوانیم گیتی را نمونه چو ما داریم طبع وا شگونه
جهان بندست و ما در بند خرسند نجوییم آشنایی با خداوند
خداوندی که ما را دو جهان داد یکی فانی و دیگر جاودان داد
خنک آن کس که اورا یار گیرد ز فرمان بردنش مقدار گیرد
خنک آن کش بود فرجام نیکو خنک آن کش بود هم نام نیکو
چو ما از رفتگان گیریم اخبار ز ما فردا خبر گیرند ناچار
خبر گردیم و ما بوده خبر جوی سمر گردیم و خود بوده سمر گوی
به گیتی حال ما گویند چونین که ما گفتیم حال ویس و رامین
بگفتم داستانی چون بهاری درو هر بیت زیبا چون نگاری
الا ای خوش حریف خوب منظر به حسن پاک و طبع پاک گوهر
فرو خوان این نگارین داستان را کزو شادی فزاید دوستان را
ادیبان را چنین خوش داستانی بسی خوشتر ز خرم بوستانی
چنان خواهم که شعر من تو خوانی که خود مغدار شعر من تو دانی
چو این نامه بخوانی ای سخن دان گناه من بخواه از پاک یزدان
بگو یارب بیامرز این جوان را که گفتست این نگارین داستان را
توی کز بندگان پوزش پذیری روانش را به گفتارش نگیری
درود کردگار ما و غفرانش ابر پیغمبر و یاران و خویشانش

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر، روایتی عمیق و حماسی-اخلاقی از پایان دوران پادشاهی و آغاز مرحله‌ای تازه در زندگی شخصیت اصلی است؛ جایی که قدرت و شکوه دنیوی جای خود را به خلوت، توبه و معنویت می‌سپارد. شاعر با ظرافت، گذار از مرحله‌ی «جست‌وجوی کام‌های نفسانی» به مرحله‌ی «پرهیزکاری و رستگاری» را ترسیم می‌کند.

در بخش پایانی، با نگاهی فلسفی و حکیمانه، جهان به شکارگاهی تشبیه شده است که در آن انسان، غافل از سرنوشت محتوم، در پی لذات زودگذر است. این قطعه، هشداری است برای بیداری از غفلت دنیوی و آمادگی برای جهان جاودان، که پیام اصلی شاعر را در ترجیح دادن ابدیت بر فانی بودن جهان نشان می‌دهد.

معنای روان

سر سال و خجسته روز نوروز جهان پیروز گشت از بخت پیروز

در آغاز سال و روز فرخنده‌ی نوروز، جهان با بخت و اقبالِ بلندِ پادشاه، به پیروزی و نیک‌بختی رسید.

نکته ادبی: واژه «پیروز» در هر دو مصراع به معنای کامیاب و خوش‌اقبال است. ترکیب «سر سال» به معنای ابتدای سال است.

پسر را خواند خورشید مهان را همیدون خسرو فرماندهان را

پادشاه، پسر (رامین/خورشید) و بزرگان و فرماندهان لشکری را فراخواند.

نکته ادبی: «خورشید مهان» استعاره از رامین به عنوان برجسته‌ترینِ بزرگان است. «همیدون» به معنای «همچنین» است.

پسر را پیش خود بر گاه بنشاند پس اورا خسرو و شاه جهان خواند

پسر را در برابر خود بر تخت نشاند و او را به عنوان شاه و فرمانروای جهان معرفی کرد.

نکته ادبی: «گاه» در اینجا به معنی تخت پادشاهی است.

به پیروزی نهادش تاج بر سر بدو گفت ای خجسته شاه کشور

با پیروزی تاج را بر سر او نهاد و گفت ای پادشاه فرخنده و خجسته کشور.

نکته ادبی: «به پیروزی نهادن» کنایه از تبرک و به نیکی آغاز کردنِ پادشاهی است.

هماین بادت این تاج کیانی همان این تخت و گاه خسروانی

امیدوارم این تاج و تخت پادشاهی کیانی، برای تو مبارک و همایون باشد.

نکته ادبی: «هماین» تغییریافته «همایون» و به معنای مبارک است.

جهانداری مرا دادست یزدان من این داده ترا دادم تو به دان

خداوند پادشاهی را به من بخشید و من اکنون این امانت را به تو می‌سپارم؛ پس آن را دانشمندانه و عادلانه حفظ کن.

نکته ادبی: «داده» به معنای موهبت و عطای الهی است.

ترا من در هنرها آزمودم همیشه ز آزموده شاد بودم

من تو را در فنون و اخلاق آزموده‌ام و همیشه از نتایج این آزمون خشنود بوده‌ام.

نکته ادبی: «آزمودن» در ادبیات کلاسیک به معنای امتحان کردنِ توانایی و عیار فرد است.

ترا دادم کلاه شهریاری که رای شهریاری نیک داری

تاج پادشاهی را به تو دادم، چرا که لیاقت و شایستگی لازم برای فرمانروایی را داری.

نکته ادبی: «کلاه» در اینجا نماد پادشاهی و تاج است.

مرا سال ای پسر بر صد بیفزود جهان بر من گذشت و بودنی بود

عمر من از صد سال گذشت و هرآنچه باید در این جهان بر من می‌گذشت، رخ داد.

نکته ادبی: «بودنی بود» یعنی آنچه مقدر بود و باید اتفاق می‌افتاد، واقع شد.

کنون هشتاد و سه سالست تا من نشاط دوستم تیمار دشمن

اکنون هشتاد و سه سال است که من در پی نشاط و شادی هستم و از دشمن دوری می‌کنم.

نکته ادبی: «تیمار» در اینجا به معنای اندوه یا دوری از رنج است.

کنون شاهی ترا زیبد که رانی که هم نو دولتی و هم جوانی

اکنون شایسته است که تو فرمانروایی کنی، چرا که هم نیروی جوانی داری و هم بخت و اقبال نو.

نکته ادبی: «زیبد» از مصدر زیبیدن به معنای شایسته بودن است.

مرا دیدی درین شاهی فراوان بر آن آیین که من راندم تومی ران

تو مرا در طول این سال‌ها پادشاهی کردن دیدی؛ پس همان‌گونه که من بر اساس آیین و روش پادشاهی کردم، تو نیز عمل کن.

نکته ادبی: «آیین» در اینجا به معنای سنت و شیوه حکمرانی است.

هر آنچ ایزد زمن پرسد به محشر من از تو نیز پرسم پیش داور

هر پرسشی که خداوند در روز قیامت از من درباره اعمالم داشته باشد، من نیز از تو همان را در محضر داورِ مطلق خواهم پرسید.

نکته ادبی: «محشر» و «داور» اشاره به روز رستاخیز و قضاوت الهی دارد.

بهست از کام نیکو نام نیکو تو آن کن کت بود فرجام نیکو

نام نیک، از هر خواسته و آرزویی بهتر است؛ تو کاری کن که سرانجام و عاقبتت نیک باشد.

نکته ادبی: «فرجام» به معنای پایان و عاقبت کار است.

چو داد اورنگ زرین را به خورشید برید از تخت و تاج و شاهی اومید

هنگامی که تخت زرین را به رامین بخشید، از هرگونه امید و آرزو به قدرت و تاج و تخت برید.

نکته ادبی: «امید بریدن» کنایه از دل کندن و قطع تعلقات است.

فرود آمد ز تخت خسروانی به دخمه شد به تخت آنجهانی

از تخت پادشاهی پایین آمد و به سوی دخمه (مدفن) رفت تا آنجا را جایگاه همیشگی خود قرار دهد.

نکته ادبی: «تخت آنجهانی» استعاره از قبر و عالم باقی است.

در آتشگه مجاور گشت و بنشست دل پاکیزه با یزدان بپیوست

در آتشکده ساکن شد و دلِ پاکِ خود را به پروردگار پیوند زد.

نکته ادبی: «آتشگه» یا آتشکده، مکان نیایش در ایران باستان است.

خدای آن روز دادش پادشایی که خرسندی گزید و پارسایی

خداوند آن روز پادشاهیِ حقیقی را به او عطا کرد که او راه خرسندی و پارسایی را پیش گرفت.

نکته ادبی: «پادشایی» در اینجا به معنای معنوی یعنی تسلط بر نفس است.

اگر چه پیش ازان او مهتری بود همیشهآز را چون کهتری بود

اگرچه پیش از آن پادشاه بزرگی بود، اما همیشه اسیر حرص و طمع بود و در برابر آن خوار و ذلیل می‌نمود.

نکته ادبی: «آز» (حرص) به عنوان نیرویی اهریمنی که انسان را به بندگی می‌کشد، معرفی شده است.

جهان فرمان او بودی و او باز ز بهر کام دل فرمانبر آز

جهان فرمانبردار او بود، اما خودِ او برای رسیدن به خواسته‌های دل، بنده و فرمانبردارِ آز بود.

نکته ادبی: ایهام بین حاکم بودن بر جهان و محکوم بودن به آز.

چو ز آز این جهان دل را بپرداخت تن از آز و دل از انده بری ساخت

وقتی دلش را از بندِ حرص این دنیا رها کرد، تن و روحش از رنج و اندوه آزاد شد.

نکته ادبی: تضاد میان آزادی تن و روح و قیدِ آز.

دلی کز شغل و آز این جهان رست چنان دان کز بلای جاودان رست

دلی که از بندِ حرص دنیا آزاد شود، گویی از رنج ابدی رهایی یافته است.

نکته ادبی: «بلای جاودان» اشاره به عذابِ ناشی از دنیاطلبی است.

چو شاهنشه سه سال از غم بر آسود به گیتی هیچ کس را روی ننمود

هنگامی که شاه سه سال از غصه‌های دنیا آسود، دیگر با کسی دیدار نکرد.

نکته ادبی: گوشه‌نشینی و انزوا پس از واگذاری قدرت.

گهی در دخمهء دلبر نشستی شبانروزی به درد دل گرستی

گاهی در مزار معشوق (ویس) می‌نشست و شب و روز از غم دل گریه می‌کرد.

نکته ادبی: «دخمه دلبر» اشاره به قبر ویس است.

گهی در پیش یزدان لابه کردی گناه کرده را تیمار خوردی

گاهی پیش خداوند زاری می‌کرد و به خاطر گناهان گذشته‌اش رنج می‌کشید.

نکته ادبی: «لابه کردن» به معنای زاری و التماس است.

بدان پیتی و فرتوتی که او بود سه سال از گریه و زاری نیاسود

با آن سن و سال بالا، سه سال تمام از گریه و زاری آرام نگرفت.

نکته ادبی: «فرتوتی» به معنای پیری و کهنسالی است.

به پیش دادگر پوزش همی کرد و بر کرده پشیمانی همی خورد

در پیشگاه خداوند توبه می‌کرد و از کرده‌های خود پشیمان بود.

نکته ادبی: «پوزش» در اینجا به معنای عذرخواهی و توبه است.

چو از دادار آموزش همی خواست تو گفتی دود حسرت زو همی خاست

وقتی از خداوند طلبِ راهنمایی می‌کرد، از شدت آه و حسرت، گویی دود از وجودش برمی‌خاست.

نکته ادبی: تصویرسازی «دود حسرت» استعاره از شدت غم و پشیمانی است.

به سه سال آن تن نازک چنان شد کجا همرنگ ریشهء زعفران شد

در این سه سال، آن بدنِ تنومند چنان ضعیف شد که به رنگ ریشه زعفران (زرد و لاغر) درآمد.

نکته ادبی: تشبیه رنگ چهره به ریشه زعفران برای نمایش ضعف و بیماری.

شبی از دادگر پوزش همی جست همه شب رخ به خون دل همی شست

شبی از خداوند آمرزش می‌خواست و تمام شب صورتش را با اشک خونین می‌شست.

نکته ادبی: «خون دل» استعاره از اشکِ برخاسته از غمِ عمیق.

چو اندر تن توانایی نماندش گه شبگیر یزدان پیش خواندش

وقتی دیگر در بدن توانایی باقی نماند، در سپیده‌دم جانش را به خداوند سپرد.

نکته ادبی: «شبگیر» به معنای سحرگاه است.

به یزدان داد جان پاک شسته ز دست دشمن بسیار خسته

جان پاک و توبه کرده‌اش را به سوی خداوند برد، جانی که از دستِ دشمن (دنیا و رنج‌های آن) زخم خورده بود.

نکته ادبی: «خسته» به معنای زخمی و آزرده است.

بیامد پور او خورشید شاهان ابا او مهتران و نیکخواهان

پسرش خورشیدشاه به همراه بزرگان و خیرخواهان برای مراسم تدفین آمدند.

نکته ادبی: «مهتران» به معنای بزرگان است.

تنش را هم به پیش ویس بردند دو خاک نامور را جفت کردند

تنش را به کنار ویس بردند و آن دو فرد نامور را در کنار هم به خاک سپردند.

نکته ادبی: جفت کردن کنایه از دفن کردن در یک مزار است.

روان هر دوان در هم رسیدند به مینو جان یکدیگر بدیدند

روح هر دوی آن‌ها در عالم دیگر به هم رسید و در جهانِ پس از مرگ یکدیگر را ملاقات کردند.

نکته ادبی: «مینو» در ادبیات پهلوی و کهن به معنای بهشت یا عالم روح است.

به مینو از روان دو وفادار عروسی بود و دامادی دگر بار

در عالمِ مینوی، برای آن دو روحِ وفادار، گویی عروسی و جشنی دوباره برپا بود.

نکته ادبی: اشاره به پیوند ابدی ارواح.

بشد ویس و بشد رامینش از پس چنین خواهد شدن زایدر همه کس

ویس رفت و رامین نیز از پی او رفت؛ سرنوشت همه انسان‌ها همین است.

نکته ادبی: اشاره به مرگ به عنوان سرنوشت محتوم بشر.

جهان بر ما کمین دارد شب و روز تو پنداری که ما آهو و او یوز

دنیا شب و روز در کمین ماست، گویی ما آهو هستیم و او یوزپلنگی است که ما را دنبال می‌کند.

نکته ادبی: تشبیه جهان به یوزپلنگ و انسان به آهو، نماد تعقیبِ مرگ.

همی گردیم تازان در چراگاه ز حال آنکه از ما شد نه آگاه

ما در این چراگاه (دنیا) دوان‌دوان می‌گردیم، در حالی که از حال آن‌هایی که پیش از ما رفته‌اند، بی‌خبریم.

نکته ادبی: «چراگاه» استعاره از دنیای مادی است.

همی گوییم داناییم و گربز بود دانا چنین حیران و عاجز

ادعا می‌کنیم که دانا و زیرک هستیم، اما می‌بینیم که حتی دانایان نیز در برابر مرگ حیران و عاجزند.

نکته ادبی: «گربز» به معنای زیرک و چابک است.

ندانیم از کجا بود آمدن مان ویا زیدر کجا باشد شدن مان

نمی‌دانیم از کجا به این دنیا آمده‌ایم و به کجا خواهیم رفت.

نکته ادبی: بیانِ جهلِ وجودشناختی انسان درباره آغاز و پایان.

دو آرامست ما را دو جهانی یکی فانی و دیگر جاودانی

ما را دو آرامگاه (دنیا و آخرت) در پیش است؛ یکی فانی و دیگری جاودانی.

نکته ادبی: تقابل دنیا (فانی) و آخرت (جاودان).

بدین آرام فانی بسته اومید نیندیشیم از آن آرام جاوید

به این زندگیِ ناپایدار دل بسته‌ایم و از آن سرای جاوید غافلیم.

نکته ادبی: «آرام فانی» کنایه از دنیا.

همی بینیم کایدر بر گذاریم و لیکن دیده را باور نداریم

می‌بینیم که در این دنیا مسافریم، اما با چشمِ دل این حقیقت را باور نمی‌کنیم.

نکته ادبی: اشاره به غفلتِ آدمی در برابر واقعیت مرگ.

چه نادانیم و چه آشفته راییم که از فانی به باقی نه گراییم

چقدر نادان و سرگردانیم که از سرای باقی (آخرت) روی برگردانده و به دنیای فانی رو آورده‌ایم.

نکته ادبی: تضاد بین باقی و فانی.

سرایی را که در وی یک زمانیم درو جویای ساز جاودانیم

در دنیایی که فقط یک لحظه هستیم، به دنبال ساختنِ کاخِ جاودانه‌ایم.

نکته ادبی: انتقاد از تلاش برای ماندگاری در دنیای گذران.

چرا خوانیم گیتی را نمونه چو ما داریم طبع وا شگونه

چرا جهان را عبرت‌آموز نمی‌دانیم، در حالی که طبع و سرشت ما واژگونه و اشتباه است؟

نکته ادبی: «واشگونه» به معنای معکوس و نادرست.

جهان بندست و ما در بند خرسند نجوییم آشنایی با خداوند

دنیا بند و زندان است و ما به این زندان راضی هستیم و پیوند دوستی با خداوند برقرار نمی‌کنیم.

نکته ادبی: «جهان بند است» استعاره از محدودیت‌های دنیوی.

خداوندی که ما را دو جهان داد یکی فانی و دیگر جاودان داد

خدایی که به ما دو جهان بخشید، یکی فانی و دیگری جاودانه.

نکته ادبی: اشاره به فضل الهی.

خنک آن کس که اورا یار گیرد ز فرمان بردنش مقدار گیرد

خوشا به حال کسی که خداوند را یار و همراه خود بگیرد و از فرمان‌برداری او به مقام و ارزش برسد.

نکته ادبی: «خنک» به معنای خوشا به حالِ.

خنک آن کش بود فرجام نیکو خنک آن کش بود هم نام نیکو

خوشا به حال کسی که عاقبت و فرجام کارش نیکو باشد و خوشا به حال کسی که نامی نیک از خود بر جای بگذارد.

نکته ادبی: واژه «خُنُک» در زبان فارسی کهن به معنای مبارک، خوشا و مایه مسرت است.

چو ما از رفتگان گیریم اخبار ز ما فردا خبر گیرند ناچار

همان‌گونه که ما امروز با خواندن سرگذشت رفتگان از احوال آنان باخبر می‌شویم، آیندگان نیز ناچار روزی از احوال ما پرس‌وجو خواهند کرد.

نکته ادبی: استفاده از تضاد مفهومی میان گذشتگان و آیندگان برای القای مفهوم مرگ‌ناپذیریِ یاد انسان.

خبر گردیم و ما بوده خبر جوی سمر گردیم و خود بوده سمر گوی

ما که امروز در پی شنیدن و جستجوی داستان‌های دیگران هستیم، خودمان به داستانی تبدیل می‌شویم که دیگران آن را روایت خواهند کرد.

نکته ادبی: واژه «سمر» به معنای افسانه، داستان و قصه است که در اینجا با فعل «گردیدن» به معنای تبدیل شدن به خاطره به کار رفته است.

به گیتی حال ما گویند چونین که ما گفتیم حال ویس و رامین

در این جهان، مردم درباره ما همان‌طور صحبت خواهند کرد که ما درباره سرگذشت ویس و رامین سخن گفتیم.

نکته ادبی: اشاره مستقیم به عنوان کتاب (ویس و رامین) که به عنوان مرجع مقایسه استفاده شده است.

بگفتم داستانی چون بهاری درو هر بیت زیبا چون نگاری

داستانی زیبا همچون فصل بهار برایتان سرودم که تک‌تک ابیات آن همچون نقشی زیبا و دل‌انگیز است.

نکته ادبی: تشبیه داستان به بهار نشان‌دهنده طراوت و تازگی کلام شاعر است.

الا ای خوش حریف خوب منظر به حسن پاک و طبع پاک گوهر

ای دوست و هم‌نشین خوش‌سیما که سیرت و ذاتی پاک و وارسته داری.

نکته ادبی: حریف در متون کهن به معنای هم‌نشین، یار و کسی است که در بزم یا صحبت حضور دارد.

فرو خوان این نگارین داستان را کزو شادی فزاید دوستان را

این داستان زیبا و آراسته را بخوان که خواندنش شادی‌بخشِ دل دوستان است.

نکته ادبی: نگارین در اینجا به معنای آراسته و زیباست و استعاره از دقت و ظرافت در انتخاب واژگان است.

ادیبان را چنین خوش داستانی بسی خوشتر ز خرم بوستانی

برای ادیبان و سخن‌شناسان، چنین داستان دل‌نشینی از یک باغِ خرم و سرسبز نیز خوشایندتر و زیباتر است.

نکته ادبی: ساختار مقایسه‌ای برای نشان دادن ارجحیت ادبیات بر زیبایی‌های طبیعت.

چنان خواهم که شعر من تو خوانی که خود مغدار شعر من تو دانی

مشتاقم که تو شعر مرا بخوانی، چرا که تو خود قدر و ارزش واقعی شعر مرا به‌خوبی می‌دانی.

نکته ادبی: مغدار به معنای قدر، ارزش و جایگاه است.

چو این نامه بخوانی ای سخن دان گناه من بخواه از پاک یزدان

ای سخن‌دان و اندیشمند، زمانی که این کتاب را مطالعه می‌کنی، برای گناهان من از درگاه خداوند پاک طلب آمرزش کن.

نکته ادبی: دعوت از خواننده به دعا کردن برای نویسنده، سنتی رایج در پایان‌بندی‌های کهن فارسی.

بگو یارب بیامرز این جوان را که گفتست این نگارین داستان را

بگو ای پروردگار! این جوان را که چنین داستان دل‌انگیزی را به نظم درآورده است، بیامرز و مورد لطف خویش قرار ده.

نکته ادبی: ارجاع به جوانی شاعر که نشان‌دهنده زمان سرودن اثر است.

توی کز بندگان پوزش پذیری روانش را به گفتارش نگیری

ای خداوندی که پوزش و توبه بندگان را می‌پذیری، روح و جان این شاعر را به خاطر آنچه در این داستان گفته است، مجازات مکن.

نکته ادبی: اشاره به رحمت الهی در پذیرش عذرخواهی و پرهیز از سخت‌گیری بر بندگان.

درود کردگار ما و غفرانش ابر پیغمبر و یاران و خویشانش

درود و رحمت خداوند بر پیامبر اسلام و یاران و نزدیکان او باد.

نکته ادبی: ساختار استاندارد درود و صلوات در پایان متون کلاسیک فارسی.