ویس و رامین

فخرالدین اسعد گرگانی

وفات کردن ویس

فخرالدین اسعد گرگانی
چو با رامین بد او هشتاد ویک سال زمانه سرو او را کرد چون نال
سر سرو سهی شد باشگونه دو تا شد پشت او همچون درونه
کرا دشمن نباشد در جهان کس چو بینی دشمن او خود جهان بس
چه نیکو گفت نوشروان عادل چو پیری زد مرو را تیر بر دل
ز پیری این جهان آن کرد بامن که نتوانست کردن هیچ دشمن
به گیتی باز کردم ای عجب پشت شکست او پشت من آنگه مرا کشت
اگر چه ویسه از گیتی وفا دید هم او از گردش گیتی جفا دید
چنان با گردش گیتی زبون شد که هفت اندامش از فرمان برون شد
پس آنگه مرگ ناگاه از کمینگاه بیابد در ربود آن کاسته ماه
دل رامین به دردش کان غم شد همیدون چشم رامین رود نم شد
همی گفت ای گزیده جفت نامی تنم را جان و جانم را گرامی
مرا با داغ تنهایی بماندی تو خود خنگ جدایی را براندی
ندیدم در جهان چون تو وفادار چرا گشتی ز من یکباره بیزار
نه با من چند باره عهد کردی که هرگز روزی از من بر نگردی
چرا از عهد خود کرده بگشتی وفا را با جفا در هم سرشتی
وفا از چون تو یاری وافی آمد جفا زین روزگار جافی آمد
شگفتی نیست گر با تو جفا کرد زمانه در جهان با که وفا کرد
جهان را از وفا پردخت کردی برفتی هم وفا با خود ببردی
مرا بس بود بر دل درد پیری نهادی بر تنم بند اسیری
چرا درد دگر بر من نهادی بلا را راه در جانم بدادی
به پایت دیدهء من خاک رفته تو بیچاره به زیر خاک خفته
همی گفتی زبان خوش سرایت تن من باد راما خاک پایت
کنون این روز را می دید بایم تن سیمینت گشته خاک پایم
مرا این پادشایی با تو خوش بود دلم با این همه گنج از تو گش بود
کنون خود این جهان بر من و بالست مرا بی تو جهان جستی محالست
به درد تو بدرو جامه بر بر به مرگ تو بریزم خاک بر سر
کجا من پیرم و دانی نشاید که از پیران چنین رسوایی آید
مرا هست از غمانت دل گران بار چنان کز فرقتت دیده گهی بار
به درد و فریه داری این و آن را ندارم رنجه مر دست و زبان را
مرا شاید که دل تیمار دارد و یا چشمم مژه خونبار دارد
نشاید کم بدرد دست جامه و یاخواند زبان فریاد نامه
شکیبانی ز پیران سخت نیکوست بخاصه در فراق جفت یا دوست
زبانم فر شکیبایی نماید دلم در ناشکیبایی فزاید
چو دل را دارم از تیمار پر جوش زبان را دارم از گفتار خاموش
پس آنگه دخمه ای فرمود شهوار چنان شایسته جفتی را سزاوار
بر آورده از آتشگف برزین رسایده سر کاخش به پروین
ز پیکر همچو کوهی کرد، محکم ز صورت چون بهشتی گشته خرم
هم آتشگاه و هم دخمه چنان بود که رصوان را حد بر هر دوان بود
چو ز اتشگاه و از دخمه بپرداخت بیچ آن جهان بنگر که چون ساخت

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این بخش از منظومه به توصیفِ اجتناب‌ناپذیرِ گذر زمان و تأثیرِ فرساینده‌ی پیری بر زیبایی و توانِ جسمانی انسان می‌پردازد. شاعر با نگاهی واقع‌گرایانه، پیری را نیرویی می‌داند که همچون دشمنی شکست‌ناپذیر، قامت‌های استوار را خمیده می‌سازد و سرانجامِ تمامِ دلبستگی‌های دنیوی را به نیستی می‌کشاند.

در بخش دوم، سوگ‌نامه رامین در فراق ویس به تصویر کشیده شده است. رامین در کشاکشی میانِ دردِ جانکاهِ درونی و حفظِ وقارِ ظاهری که شایسته سالخوردگی است، ناله‌هایی سر می‌دهد که آمیخته با شکایت از ستمِ روزگار و ستایشِ وفاداریِ یارِ از دست رفته است. در نهایت، او با ساختِ دخمه‌ای باشکوه و درخور، یاد و جایگاهِ معشوق را جاودانه می‌سازد.

معنای روان

چو با رامین بد او هشتاد ویک سال زمانه سرو او را کرد چون نال

هنگامی که ویس هشتاد و یک سال با رامین زندگی کرد، روزگار قامتِ سروگونه و زیبای او را همچون نی، خمیده و ناتوان ساخت.

نکته ادبی: نال (نی) استعاره از قامت خمیده و ضعیف است.

سر سرو سهی شد باشگونه دو تا شد پشت او همچون درونه

قامتِ بلند و موزون او برعکس شد و پشتِ راستِ او همچون گره‌چوبی یا کمان، خمیده گشت.

نکته ادبی: باشگونه به معنای وارونه و درونه اشاره به خمیدگیِ پشت دارد.

کرا دشمن نباشد در جهان کس چو بینی دشمن او خود جهان بس

اگر کسی در دنیا دشمنی نداشته باشد، همین جهانِ گذران برای دشمنی با او کافی است.

نکته ادبی: شاعر جهان را به عنوان عاملی برای رنج و پیری و دشمنی معرفی می‌کند.

چه نیکو گفت نوشروان عادل چو پیری زد مرو را تیر بر دل

نوشروان عادل چه سخن نغزی گفت، آنگاه که تیرِ پیری به دلِ من اصابت کرد.

نکته ادبی: تیر زدنِ پیری به دل، استعاره‌ای از نفوذِ دردِ کهنسالی است.

ز پیری این جهان آن کرد بامن که نتوانست کردن هیچ دشمن

پیری با من کاری کرد که هیچ دشمنی در طول زندگی نتوانست انجام دهد.

نکته ادبی: تضاد میان قدرت پیری و ضعف دشمنان انسانی.

به گیتی باز کردم ای عجب پشت شکست او پشت من آنگه مرا کشت

شگفتا که پیری قامتِ راستِ مرا در این دنیا شکست و پس از شکستنِ پشتم، مرا به سوی مرگ کشاند.

نکته ادبی: کشتن در اینجا به معنای نابود کردنِ توان و حیثیتِ جوانی است.

اگر چه ویسه از گیتی وفا دید هم او از گردش گیتی جفا دید

اگرچه ویس در این دنیا وفاداری دید، اما او نیز از چرخش‌های بی‌رحمانه‌ی روزگار، جفا و ستم چشید.

نکته ادبی: اشاره به اینکه حتی محبوب‌ترین‌ها از گردشِ چرخِ فلک در امان نیستند.

چنان با گردش گیتی زبون شد که هفت اندامش از فرمان برون شد

ویس چنان در برابرِ گردشِ روزگار ناتوان شد که هفت اندامش از فرمان و اراده‌ی او خارج گشت.

نکته ادبی: هفت اندام اشاره به تمام اعضای بدن دارد که در پیری از کار می‌افتند.

پس آنگه مرگ ناگاه از کمینگاه بیابد در ربود آن کاسته ماه

سپس مرگِ ناگهانی از کمین‌گاهِ خود بیرون آمد و آن ماهِ زیبا (ویس) را که در حالِ کاستن و زوال بود، ربود.

نکته ادبی: کاسته ماه استعاره از انسانی است که زیبایی‌اش در اثر پیری رو به نقصان است.

دل رامین به دردش کان غم شد همیدون چشم رامین رود نم شد

دلِ رامین از غمِ مرگِ ویس پر از درد شد و همزمان چشمانش از اشکِ جاری، پرآب گشت.

نکته ادبی: رودِ نم شدن چشم، کنایه از گریستنِ بسیار است.

همی گفت ای گزیده جفت نامی تنم را جان و جانم را گرامی

رامین می‌گفت: ای همسرِ برگزیده و نامدار، تو جانِ تنِ من و عزیزترینِ وجودِ من بودی.

نکته ادبی: گزیده جفت نامی خطابِ محبت‌آمیزِ رامین به ویس است.

مرا با داغ تنهایی بماندی تو خود خنگ جدایی را براندی

تو مرا با داغِ سنگینِ تنهایی تنها گذاشتی و خودت اسبِ سفرِ جدایی را تاختی و رفتی.

نکته ادبی: خنگ جدایی استعاره از اسبِ مرگ و سفرِ ابدی است.

ندیدم در جهان چون تو وفادار چرا گشتی ز من یکباره بیزار

من در این جهان کسی را به وفاداری تو ندیدم؛ پس چرا این‌چنین یک‌باره از من بیزار شدی و مرا ترک کردی؟

نکته ادبی: بی‌وفاییِ مرگ به پای یار نوشته شده است که مجازی است.

نه با من چند باره عهد کردی که هرگز روزی از من بر نگردی

آیا بارها با من عهد نکردی که هیچ‌گاه روزی فرا نرسد که از من روی‌گردان شوی؟

نکته ادبی: تأکید بر پیمان‌های گذشته.

چرا از عهد خود کرده بگشتی وفا را با جفا در هم سرشتی

چرا از عهدِ خود برگشتی و وفاداری را با ستم در هم آمیختی؟

نکته ادبی: تناقضِ وفا و جفا در رفتارِ مرگ.

وفا از چون تو یاری وافی آمد جفا زین روزگار جافی آمد

از کسی چون تو، تنها وفاداری سزاوار بود، اما این روزگارِ جفاکار، ستم پیشه کرد.

نکته ادبی: اشاره به اینکه ویس ذاتاً وفادار بوده اما گردش روزگار عامل جدایی است.

شگفتی نیست گر با تو جفا کرد زمانه در جهان با که وفا کرد

تعجبی ندارد اگر روزگار با تو جفا کرد، زیرا این دنیا هرگز با کسی وفادار نمانده است.

نکته ادبی: تلمیح به بی‌وفاییِ ذاتیِ جهان.

جهان را از وفا پردخت کردی برفتی هم وفا با خود ببردی

تو وفاداری را از این جهان بیرون بردی و با رفتنت، دنیا را از وفا تهی ساختی.

نکته ادبی: اغراق در وصفِ وفاداریِ ویس.

مرا بس بود بر دل درد پیری نهادی بر تنم بند اسیری

دردِ پیری برای من کافی بود، چرا که این عمرِ طولانی، خود زنجیرِ اسیری بر تنم نهاده است.

نکته ادبی: پیری به بندِ اسارت تشبیه شده است.

چرا درد دگر بر من نهادی بلا را راه در جانم بدادی

چرا دردی دیگر بر من افزودن و بلا را به جانم راه دادی؟

نکته ادبی: بلا استعاره از داغِ مرگِ عزیز است.

به پایت دیدهء من خاک رفته تو بیچاره به زیر خاک خفته

در حالی که دیدگانِ من در حسرتِ دیدارِ تو در خاک می‌رفتند، تو بیچاره در زیر خاک خفته‌ای.

نکته ادبی: تضادِ خاکِ پای تو بودن و در خاک خفتن.

همی گفتی زبان خوش سرایت تن من باد راما خاک پایت

تو با زبانی شیرین همواره می‌گفتی: رامین جان، من خاکِ پای تو هستم.

نکته ادبی: اشاره به تواضع و عشقِ ویس.

کنون این روز را می دید بایم تن سیمینت گشته خاک پایم

اکنون این وضعیت را ببین که چطور تنِ سیمین و زیبای تو، خاکِ پای من شده است (درگذشته است).

نکته ادبی: تن سیمین استعاره از زیبایی و درخشندگیِ تنِ ویس است.

مرا این پادشایی با تو خوش بود دلم با این همه گنج از تو گش بود

این پادشاهی و قدرت با وجودِ تو برای من گوارا بود و با تو، دلم از این همه گنجِ دنیا شاد بود.

نکته ادبی: گش بودن دلم، کنایه از گشاده‌رویی و شادیِ دل است.

کنون خود این جهان بر من و بالست مرا بی تو جهان جستی محالست

اکنون این جهان برای من وبال و سنگینی است و زندگی بدون تو در این دنیا ناممکن و دشوار است.

نکته ادبی: مبالغه در شدتِ اندوه.

به درد تو بدرو جامه بر بر به مرگ تو بریزم خاک بر سر

از غمِ تو جامه‌ام را پاره می‌کنم و در عزای مرگت، خاک بر سر می‌ریزم.

نکته ادبی: اشاره به آیین‌های سوگواریِ قدیم.

کجا من پیرم و دانی نشاید که از پیران چنین رسوایی آید

من پیر هستم و تو می‌دانی که شایسته نیست پیران چنین رفتارهای نمایشیِ رسواکننده (مثل دریدن جامه) داشته باشند.

نکته ادبی: تأکید بر رعایت وقار در پیری.

مرا هست از غمانت دل گران بار چنان کز فرقتت دیده گهی بار

دلِ من از غمت چنان سنگین است که گویی چشمانم از دوری‌ات همیشه در حالِ خون گریستن است.

نکته ادبی: تشبیه سنگینیِ دل به بار.

به درد و فریه داری این و آن را ندارم رنجه مر دست و زبان را

اگرچه دیگران را به خاطرِ گریه و زاریِ زیادشان سرزنش می‌کنند، اما من دست و زبانم را به این کارِ ناپسند رنجه نمی‌کنم.

نکته ادبی: اشاره به حفظِ خویشتن‌داری.

مرا شاید که دل تیمار دارد و یا چشمم مژه خونبار دارد

شاید برای من سزاوار باشد که دلم در غم بسوزد و چشمانم اشکِ خونین ببارد (اما رفتارِ ظاهری‌ام باید آرام باشد).

نکته ادبی: تمایز میان رنجِ درونی و ابرازِ بیرونی.

نشاید کم بدرد دست جامه و یاخواند زبان فریاد نامه

برای یک پیر، شایسته نیست که دست به پاره کردنِ جامه بزند یا مدام فریاد و فغان سر دهد.

نکته ادبی: تأکید دوباره بر آدابِ سوگواری بزرگان.

شکیبانی ز پیران سخت نیکوست بخاصه در فراق جفت یا دوست

شکیبایی برای پیران بسیار پسندیده است، به‌ویژه در هنگامِ دوری از همسر یا دوست.

نکته ادبی: شکیبایی به عنوان یک فضیلتِ اخلاقی.

زبانم فر شکیبایی نماید دلم در ناشکیبایی فزاید

زبانم ظاهرِ صبر و شکیبایی نشان می‌دهد، اما دلم در باطن، بی‌تاب‌تر و پرشورتر می‌شود.

نکته ادبی: تضادِ ظاهر و باطن.

چو دل را دارم از تیمار پر جوش زبان را دارم از گفتار خاموش

هرچند دلم از اندوه در جوش و خروش است، اما زبانم را از گفتنِ فریاد خاموش نگه می‌دارم.

نکته ادبی: کنایه از سکوتِ توأم با درد.

پس آنگه دخمه ای فرمود شهوار چنان شایسته جفتی را سزاوار

سپس رامین فرمان داد تا دخمه‌ای باشکوه و درخورِ چنین همسری شایسته بسازند.

نکته ادبی: دخمه محل دفنِ بزرگان بوده است.

بر آورده از آتشگف برزین رسایده سر کاخش به پروین

دخمه‌ای که آن را از سنگِ خارا و با شکوه ساخته بودند و سقفِ آن به ستاره‌ی پروین رسیده بود.

نکته ادبی: رسیدن به پروین، مبالغه‌ای در وصفِ بلندایِ بناست.

ز پیکر همچو کوهی کرد، محکم ز صورت چون بهشتی گشته خرم

از نظرِ استواری همچون کوهی محکم و از نظرِ ظاهر و نقش‌ونگار، مانند بهشتی خرم و زیبا شده بود.

نکته ادبی: تشبیه بنا به کوه و بهشت.

هم آتشگاه و هم دخمه چنان بود که رصوان را حد بر هر دوان بود

آن مکان هم آتشگاه بود و هم آرامگاه، چنانکه فرشته‌ای چون رضوان نیز لایقِ حضور در آن بود.

نکته ادبی: رضوان نامِ فرشته‌ی دربانِ بهشت است.

چو ز اتشگاه و از دخمه بپرداخت بیچ آن جهان بنگر که چون ساخت

چون ساختِ آتشگاه و دخمه به پایان رسید، بنگر که رامین برای آن جهانِ ویس چه بنای باشکوهی ساخته است.

نکته ادبی: تأکید بر شکوهِ معماری.

آرایه‌های ادبی

تشبیه سرو او را کرد چون نال

تشبیه قامتِ بلندِ ویس (سرو) به نی (نال) برای نشان دادن ضعف و خمیدگی در پیری.

استعاره تیر پیری

پیری به تیری تشبیه شده که به دل اصابت می‌کند و رنج می‌آفریند.

تضاد وفا / جفا

مقابله‌ی واژگانی برای نشان دادنِ بی‌وفاییِ روزگار در برابرِ وفاداریِ انسان.

مبالغه رسایده سر کاخش به پروین

بسیار بلند نشان دادنِ سقفِ بنا برای نشان دادنِ عظمتِ آن.

کنایه پشت شکستن

کنایه از پیر شدن، ناتوان شدن و از دست دادنِ قدرت و استقلال.