ویس و رامین

فخرالدین اسعد گرگانی

نشستن رامین بر تخت شهنشاهی

فخرالدین اسعد گرگانی
چو آگاهی به رامین شد ز موبد که او را چون فرو برد اختر بد
یکی هفته سران لشکر وی به سوک اندر نشسته همبر وی
نهانی شکر دادار جهان کرد که او فرجام موبد را چنان کرد
نه جنگی بود مرگش را بهانه نه خونی ریخته شد در میانه
سر آمد روز چونان پادشاهی نبوده هیچ رامین را گناهی
هزاران سجده برد او پیش دادار همی گفت ای خداوند نکو کار
تو دانی گونه گون درها گشادن که چونین کارها دانی نهادن
برانی هر کرا خواهی ز گیهان بر آری هر کرا خواهی به کیوان
بذیرفتم ز تو تا زنده باشم که خشنودیت را جویند باشم
میان بندگانت داد جویم همیشه راست باشم راست گویم
بوم در پادشاهی داد فرمای به درویشان کام بخشای
توم یاری ده اندر پادشایی که یاری دادنم را خود تو شایی
توی پشتی توم یاری به هر کار مرا از چشم و دست بد نگه دار
خداوندم توی من بندهء بند مرا شاهی تو دادی ای خداوند
خداوندم توی من بندهء تو که من خود بندام دارندهء تو
کنون کردی چو سالار جهانم بدار اندر پناه سایبانم
چو لاله کرد لختی پیش دادار وزین معنی سخنها گفت بسیار
همان گه بار را فرمود بستن سواران سپه را بر نشستن
بر آمد بانگ کوس و نالهء نای روان شد همچو جیحون لشکر از جای
روارو در سپاه افتاد چونان که از باد صبا در ابر نیسان
چو راه حشر گشت آن ره ز غلغل ز کوه دیلمان تا شهر آمل
جهان افروز رامین با دل افروز همی آمد همه ره شاد و فیروز
به شادی روز رام و روز شنبد فرود آمد به لشکرگاه موبد
بزرگان پیش او رفتند یکسر به دیهیمش بر افشاندند گوهر
مرو را پاک شاهنشاه خواندند ز فر و داد و خیره بماندند
چو ابری بود دستش نوبهاری همی بارید در شاهواری
یکی هفته به آمل بود خرم دمادم زد همی رطل دمادم
پس آنگه داد طبرستان به رهام جوانمرد نکوبخت نکونام
به ایران در نژاد او کیانی بزرگی در نژادش باستانی
همیدون داد شهر ری به بهروز که بودش دوستدار و نیک آموز
بدان گاهی که او با ویس بگریخت به دام شاه موبد در نیاویخت
به ری بهروز کردش میزبانی به خانه داشتش چندی نهانی
به نیکی لاجرم نیکی جزا بود کجا او خود به نیکی سزا بود
بکن نیکی و در دریاش انداز که روزی گشته لولو یابیش باز
وز آن پس داد گرگان را به آذین کهبا او یکدل بود و دیرین
به درگاهش سپهبد بود ویرو چو سرهنگ سرایش بود شیرو
دو پیل مست و دو شیر دلاور به گوهر ویس بانو را برادر
چو هر شهری به شاهی دادگر داد نگهبانی به هر مرزی فرستاد
به راه افتاد با لشکر سوی مرو کجا دیدار او بد داروی مرو
خراسان سر بسر آذین ببستند پری رویان بر آذینها نشستند
همه راهی ورا چون بوستان شد همه دستی برو گوهر فشان شد
زبانها بود بر وی آفرین خوان چو دلها در وفای وی گروگان
چو در مرو گزین شد شاه رامین بهشتی دید در وی بسته آذین
به خوبی همچو نوروز درختان ز خوشی همچو روز نیک بختان
هزار آوا به دستان رود سازان شکوفه جامهای دلنوازان
فرازش ابر دود مشک و عنبر و زو بارنده سیم و زر و گوهر
سه مه آذینها بسته بماندند وزیشان روز و شب گوهر فشاندند
بدین رامش نه خود مرو گزین بود کجا یکسر خراسان همچنین بود
ز موبد سالیان سختی کشیدند پس از مرگش به آسانی رسیدند
چو از بیدار او آزاد گشتند به داد شاه رامین شاه گشتند
تو گفتی یکسر از دوزخ بر ستند به زیر سایهء طوبی نشستند
بدان را بد بود روزی سرانجام بماند نامشان جاوید بد نام
مکن بد در جهان و بد میندیش کجا گر بد کنی بد آیدت پیش
چه نیکو گفت خسرو کهبدان را ز دوزخ آفرید ایزد بدان را
از آن گوهر که شان آورد ز آغاز به پایان هم بدان گوهر برد باز
چو رامین دادجوی و دادگر شد جهان از خفتگان آسوده تر شد
سپهداران او هر جا که رفتند به فر او همه گیتی گرفتند
چو رنج دشمنانش بود بی بر جهان او را شد از چین تا به بربر
به هر شهری شد از وی شهریاری به هر مرزی شد از وی مرزداری
همه ویرانها آباد کردند هزاران شهر و ده بنیاد کردند
بداندیشان همه بر دار بودند و یا در چاه و زندان خوار بودند
به هر راهی رباطی کرد و خانی نشانده بر کنارش راهبانی
جهان آسوده گشت از دزد و طرار ز کرد و لور و از ره گیر و عیار
ز بس کاو داد سیم و زر سبیلی نماند اندر جهان نام بخیلی
ز بس کاو داد زر و سیم و گوهر همه گشتند درویشان توانگر
ز دلها گشت بیدادی فراموش توانگر شد هر آن کاو بود بی توش
نه جستی گرگ بر میشی فزونی نه کردی میش گرگی را زبونی
به هر هفته سپه را بار دادی به نیکی پندشان بسیار دادی
به دوار گه نشاندی داوران را بکندی بیخ و بن بد گوهران را
به داورگاه او بر شاه و چاکر یکی بودی و درویش و توانگر
چه پیش او شدی شاهی جهانگیر به گاه داد جستن چه زنی پیر
ور آمد پیش او مرد خدایی ستوده بود همچون پادشایی
به نزدش مرد پر فرهنگ و دانا گرامی بود همچون چشم بینا
در ایران هر کسی دانش بیاموخت بدان راز خود نزدش بر افروخت
صد و ده سال رامین در جهان بود از آن هشتاد و سه شاه زمان بود
میان ملک و جاه و حشمت و مال بماند آن نامور هشتاد و سه سال
زمین از داد او آباد گشته زمان از فر او دلشاد گشته
به فرش گشته سه چیز از جهان کم یکی رنج و دوم درد وسوم غم
گهی جان را خورش دادی ز دانش گهی تن را جوان کردی به رامش
گهی کردی تماشا در خراسان گهی نخچیر کردی در کهستان
گهی بودی به طبرستان آباد گهی رفتی به خوزستان و بغداد
هزاران چشمه و کاریز بگشاد بریشان شهر و ده بسیار بنهاد
یکی زان شهرها اهواز ماندست کش او آگهاه شهر رام خواندست
کنونش گر چه هم اهواز خوانند به دفتر رام شهرش نام دانند
شهی خوش زندگی بودست خوش نام که خود در لطف ایشان خوش بود رام
نه چون اوبد به شاهی سر فرازی نه چون او بد به رامش رود سازی
نگر تا چنگ چون نیکو نهادست نکوتر زان نهادی که گشادست
نشانست این که چنگ بافرین کرد که او را نام چنگ رامین کرد
چو بر رامین مقررگشت شاهی ز دادش گشت پرمه تا به ماهی
جهان در دست ویس سیمتن کرد مرو را پادشاه خویشتن کرد
دو فرزند آمدش زان ماه پیکر چو مالک خوب و چون بابک دلاور
دو خسرو نامشان خورشید و جمشید جهان در فر هر دو بسته اومید
زمین خاوران دادش به خورشید زمین باختر دادش به جمشید
یکی را سغد و خوارزم و چغان داد یکی را شام و مصر و قیروان داد
جهان در دست ویس دلستان بود و ڵیکن خاصش آذربایگان بود
همیدون کشور اران و ارمن سراسر بد به دست آن سمن تن
به شاهی سالیان با هم بماندند به نیکی کام دل یکسر براندند
مهار عمر خود چندان کشیدند که فرزنان فرزندان بدیدند

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

در این بخش از داستان، گذار از دورانِ پرفشار و استبدادی موبد به عصرِ نویدبخشِ پادشاهی رامین به تصویر کشیده شده است. شاعر به‌زیبایی ترسیم می‌کند که چگونه این تغییرِ قدرت، نه با آشوب و خونریزی، بلکه با تدبیرِ تقدیرِ الهی و پایانِ طبیعیِ عمرِ موبد رقم خورده است. رامین با درکِ این حقیقت، در جایگاهِ پادشاهی جدید، خود را نه صاحبِ اختیارِ مطلق، بلکه بنده‌ای شاکر در برابرِ دادارِ هستی می‌بیند و با تکیه بر این باور، پیوندِ مستحکمی میانِ قدرتِ دنیوی و اخلاقِ معنوی برقرار می‌کند.

در ادامه، متن به توصیفِ ساختارِ اداری و سیاسیِ حکومتِ جدید می‌پردازد. رامین با هوشمندی، اداره‌ی سرزمین‌های کلیدی را به یارانِ وفادار و باکفایتِ خود می‌سپارد که این اقدام، نشان‌دهنده‌ی درکِ عمیقِ او از اهمیتِ همبستگی و قدردانی از نیکی‌هاست. توصیفاتِ پرشور و رنگارنگِ شاعر از جشن‌های عمومی و چراغانی‌های باشکوه در سراسرِ خراسان و مرو، نمادی از رهاییِ ملت از بندِ استبداد و طلوعِ امید و آرامش در پهنه‌ی سرزمینِ ایران است.

معنای روان

چو آگاهی به رامین شد ز موبد که او را چون فرو برد اختر بد

هنگامی که خبر مرگ موبد به رامین رسید و دریافت که چگونه دست تقدیر الهی، عمر او را به پایان رسانده است.

نکته ادبی: اختر بد کنایه از طالع شوم و تقدیر مرگبار است.

یکی هفته سران لشکر وی به سوک اندر نشسته همبر وی

سران لشکر، مدت یک هفته در ماتم او نشستند و همراه با دیگران سوگواری کردند.

نکته ادبی: همبر به معنای هم‌نشین و همراه است.

نهانی شکر دادار جهان کرد که او فرجام موبد را چنان کرد

رامین در نهان خداوند را سپاس گفت که فرجام کار موبد را این‌گونه رقم زد.

نکته ادبی: دادار واژه‌ای کهن برای خداوند است.

نه جنگی بود مرگش را بهانه نه خونی ریخته شد در میانه

مرگ موبد بدون جنگ و خونریزی اتفاق افتاد.

نکته ادبی: توصیفِ مرگِ طبیعی بدون دخالتِ عاملِ انسانی.

سر آمد روز چونان پادشاهی نبوده هیچ رامین را گناهی

عمر موبد به پایان رسید و رامین در این میان بی‌گناه بود.

نکته ادبی: تأکید بر تبرئه رامین از اتهام مرگ موبد.

هزاران سجده برد او پیش دادار همی گفت ای خداوند نکو کار

رامین هزاران بار در برابر خداوند سجده کرد و او را خداوندگارِ نیکوکار نامید.

نکته ادبی: استفاده از واژه خداوندگار به عنوان خالق و پروردگار.

تو دانی گونه گون درها گشادن که چونین کارها دانی نهادن

تو کسی هستی که گره از کارها می‌گشایی و تقدیر را آن‌طور که شایسته است قرار می‌دهی.

نکته ادبی: درهای گشادن استعاره از حل مشکلات است.

برانی هر کرا خواهی ز گیهان بر آری هر کرا خواهی به کیوان

هر کس را که بخواهی از جایگاهش برمی‌گردانی و هر کس را که اراده کنی به اوج عزت می‌رسانی.

نکته ادبی: گیهان به معنای جهان و کیوان استعاره از بلندترین مرتبه است.

بذیرفتم ز تو تا زنده باشم که خشنودیت را جویند باشم

با تو عهد می‌بندم که تا زنده‌ام، همواره جویای رضایت تو باشم.

نکته ادبی: بذیرفتم به معنی عهد و پیمان بستن است.

میان بندگانت داد جویم همیشه راست باشم راست گویم

در میان مردم به عدالت رفتار کنم و همواره صادق باشم و راست بگویم.

نکته ادبی: میان‌بند کنایه از ایستادگی و تعهد است.

بوم در پادشاهی داد فرمای به درویشان کام بخشای

در پادشاهی‌ام دادگستر باشم و به نیازمندان و درویشان کمک کنم.

نکته ادبی: داد فرمای به معنای مجریِ عدالت است.

توم یاری ده اندر پادشایی که یاری دادنم را خود تو شایی

تو مرا در این پادشاهی یاری کن، زیرا تنها تو شایسته یاری رساندن هستی.

نکته ادبی: تأکید بر توکل و یاری خواستن از خداوند.

توی پشتی توم یاری به هر کار مرا از چشم و دست بد نگه دار

تو تکیه گاه من باش و مرا از چشم بد و دست بدخواهان حفظ کن.

نکته ادبی: پشتی به معنای حامی و پناه است.

خداوندم توی من بندهء بند مرا شاهی تو دادی ای خداوند

خداوندِ من تویی و من بنده‌ی تو هستم که پادشاهی را تو به من عطا کردی.

نکته ادبی: بنده بند کنایه از بندگیِ مطلق و تسلیم است.

خداوندم توی من بندهء تو که من خود بندام دارندهء تو

تو خدای منی و من بنده‌ی تو هستم که وجودم متعلق به توست.

نکته ادبی: دارنده به معنای آفریدگار و نگهدارنده است.

کنون کردی چو سالار جهانم بدار اندر پناه سایبانم

اکنون که مرا به سالاری جهان گماشتی، مرا در پناه خود حفظ کن.

نکته ادبی: سایبان استعاره از حمایت و لطف الهی است.

چو لاله کرد لختی پیش دادار وزین معنی سخنها گفت بسیار

رامین پس از دعا و نیایش بسیار، با خدا سخن‌ها گفت.

نکته ادبی: لاله کردن کنایه از دعا و نیایشِ عاشقانه یا خالصانه است.

همان گه بار را فرمود بستن سواران سپه را بر نشستن

در همان لحظه دستور داد که بساط حرکت را مهیا کنند و لشکریان آماده سوار شدن شوند.

نکته ادبی: بار بستن کنایه از آماده شدن برای سفر است.

بر آمد بانگ کوس و نالهء نای روان شد همچو جیحون لشکر از جای

صدای طبل و شیپور بلند شد و سپاهیان همچون رودخانه جیحون روان شدند.

نکته ادبی: تشبیه حرکت لشکر به رودخانه جیحون.

روارو در سپاه افتاد چونان که از باد صبا در ابر نیسان

حرکت سپاه در دشت، مانند حرکت ابرهای بهاری بود.

نکته ادبی: نیسان در اینجا اشاره به ماهِ نیسان و ابرهای باران‌زایِ آن است.

چو راه حشر گشت آن ره ز غلغل ز کوه دیلمان تا شهر آمل

صدای حرکت سپاه از کوه دیلمان تا شهر آمل طنین‌انداز شد.

نکته ادبی: غلغل به معنای سر و صدا و هیاهوی بسیار است.

جهان افروز رامین با دل افروز همی آمد همه ره شاد و فیروز

رامینِ جهان‌افروز به همراه ویس که مایه شادی دلش بود، شادمان و پیروزمندانه می‌آمدند.

نکته ادبی: جهان افروز و دل افروز هر دو صفاتی برای بزرگی و روشنایی‌بخشی هستند.

به شادی روز رام و روز شنبد فرود آمد به لشکرگاه موبد

در روزگارِ خوش و در شنبه‌ای فرخنده، به اردوگاه موبد رسیدند.

نکته ادبی: روز رام و شنبد استعاره از ایام خوش‌یمن است.

بزرگان پیش او رفتند یکسر به دیهیمش بر افشاندند گوهر

بزرگان به استقبال او آمدند و بر تاج پادشاهی‌اش گوهر نثار کردند.

نکته ادبی: دیهیم به معنای تاج پادشاهی است.

مرو را پاک شاهنشاه خواندند ز فر و داد و خیره بماندند

او را پادشاهی حقیقی خواندند و از شکوه و عدالت او در شگفت ماندند.

نکته ادبی: خیره شدن به معنای حیرت‌زدگی و شگفتی است.

چو ابری بود دستش نوبهاری همی بارید در شاهواری

دستان او همچون ابر بهاری بود که مرواریدهای گرانبها می‌بخشید.

نکته ادبی: شاهوار صفتی برای گوهرِ بزرگ و ارزشمند است.

یکی هفته به آمل بود خرم دمادم زد همی رطل دمادم

یک هفته در شهر آمل با خوشی ماندند و پیوسته باده نوشیدند.

نکته ادبی: رطل دمادم کنایه از بزم و خوش‌گذرانی است.

پس آنگه داد طبرستان به رهام جوانمرد نکوبخت نکونام

سپس حکومت طبرستان را به رهام سپرد که جوانی خوش‌نام و نیک‌بخت بود.

نکته ادبی: اشاره به انتصابات سیاسی توسط رامین.

به ایران در نژاد او کیانی بزرگی در نژادش باستانی

او از تبار پادشاهان کیانی بود و خاندانی اصیل و باستانی داشت.

نکته ادبی: کیانی یادآورِ دودمانِ پادشاهانِ اساطیری ایران است.

همیدون داد شهر ری به بهروز که بودش دوستدار و نیک آموز

همچنین حکومت شهر ری را به بهروز سپرد که دوستدار و راهنمای او بود.

نکته ادبی: نیک آموز به معنای کسی است که اخلاق نیک را آموزش می‌دهد.

بدان گاهی که او با ویس بگریخت به دام شاه موبد در نیاویخت

زمانی که او با ویس گریخت، به دست موبد نیفتاد.

نکته ادبی: در نیاویختن به معنای گرفتار نشدن است.

به ری بهروز کردش میزبانی به خانه داشتش چندی نهانی

بهروز در شهر ری از او پذیرایی کرد و مدتی پنهانی در خانه‌اش نگاهش داشت.

نکته ادبی: میزبانی در اینجا به معنای پناه دادن است.

به نیکی لاجرم نیکی جزا بود کجا او خود به نیکی سزا بود

پاداش نیکی، قطعاً نیکی است و او شایسته‌ی این پاداش بود.

نکته ادبی: تأکید بر قانونِ بازگشتِ نیکی.

بکن نیکی و در دریاش انداز که روزی گشته لولو یابیش باز

نیکی کن و آن را به دریا بینداز، که روزی نتیجه‌ی آن را خواهی دید.

نکته ادبی: لولو به معنای مروارید است که کنایه از پاداشِ ارزشمند است.

وز آن پس داد گرگان را به آذین کهبا او یکدل بود و دیرین

سپس حکومت گرگان را به آذین داد که همواره با او همدل و وفادار بود.

نکته ادبی: دیرین به معنای قدیمی و وفادار است.

به درگاهش سپهبد بود ویرو چو سرهنگ سرایش بود شیرو

ویرو در درگاهش سپهبد و شیرو فرماندهِ دربار او بود.

نکته ادبی: سرهنگ به معنای فرمانده و سرکرده است.

دو پیل مست و دو شیر دلاور به گوهر ویس بانو را برادر

دو پیل مست و دو شیر دلاور که برادرانِ ویس بودند در رکاب او بودند.

نکته ادبی: تشبیه به پیل و شیر نماد دلیری و قدرت است.

چو هر شهری به شاهی دادگر داد نگهبانی به هر مرزی فرستاد

وقتی به هر شهری حاکمی دادگر گمارد، نگهبانان را به مرزها فرستاد.

نکته ادبی: تأکید بر سازماندهیِ امنیتِ کشور.

به راه افتاد با لشکر سوی مرو کجا دیدار او بد داروی مرو

او با لشکرش به سوی مرو حرکت کرد که دیدارش دوای درد او بود.

نکته ادبی: داروی مرو کنایه از چیزی است که غم را درمان می‌کند.

خراسان سر بسر آذین ببستند پری رویان بر آذینها نشستند

سراسر خراسان را آذین‌بندی کردند و زیبارویان در آن نشستند.

نکته ادبی: آذین بستن به معنای تزئین شهر برای جشن است.

همه راهی ورا چون بوستان شد همه دستی برو گوهر فشان شد

تمام مسیر به باغی پرگل تبدیل شد و همه نثارش گوهر می‌کردند.

نکته ادبی: گوهر افشاندن نشانه تکریم و احترام است.

زبانها بود بر وی آفرین خوان چو دلها در وفای وی گروگان

همه به ستایش او زبان گشودند و دل‌هایشان به وفای او گروگان بود.

نکته ادبی: گروگان بودن دل کنایه از اسارتِ قلبی و عشق است.

چو در مرو گزین شد شاه رامین بهشتی دید در وی بسته آذین

وقتی رامین به شهر مرو رسید، آنجا را همچون بهشتی آذین‌بندی شده دید.

نکته ادبی: گزین شدن به معنای وارد شدن و انتخاب کردن است.

به خوبی همچو نوروز درختان ز خوشی همچو روز نیک بختان

از نظر زیبایی مانند نوروزِ درختان بود و از خوشی مانند روزگارِ نیک‌بختان.

نکته ادبی: توصیفی برای کمالِ زیبایی و شادی.

هزار آوا به دستان رود سازان شکوفه جامهای دلنوازان

نوازندگان آهنگ‌های دلنواز می‌نواختند و شکوفه‌ها زینت‌بخشِ مجالس بودند.

نکته ادبی: هزار آوا به معنای صدایِ پرنده یا سازهای خوش‌آهنگ است.

فرازش ابر دود مشک و عنبر و زو بارنده سیم و زر و گوهر

در آسمانش ابرهای عطرآگینِ مشک و عنبر بود و از آن سکه‌های زر و گوهر می‌بارید.

نکته ادبی: تشبیه باران به زر و گوهر نشانه فراوانی و برکت است.

سه مه آذینها بسته بماندند وزیشان روز و شب گوهر فشاندند

سه ماه شهر در آذین بود و مردم پیوسته هدیه و گوهر می‌پاشیدند.

نکته ادبی: تأکید بر تداومِ جشن و سرور.

بدین رامش نه خود مرو گزین بود کجا یکسر خراسان همچنین بود

این شادی فقط مختص مرو نبود، بلکه تمام خراسان این‌چنین بود.

نکته ادبی: مبالغه در تبیینِ گستردگیِ شادیِ عمومی.

ز موبد سالیان سختی کشیدند پس از مرگش به آسانی رسیدند

آنان سال‌ها از دست موبد سختی کشیده بودند و حالا به آسایش رسیدند.

نکته ادبی: تضاد میان سختیِ دورانِ موبد و آسانیِ دورانِ رامین.

چو از بیدار او آزاد گشتند به داد شاه رامین شاه گشتند

وقتی از ظلم موبد رهایی یافتند، تحت عدل شاهِ خود، رامین، به پادشاهیِ واقعی رسیدند.

نکته ادبی: آزاد گشتن کنایه از رهایی از استبداد است.

تو گفتی یکسر از دوزخ بر ستند به زیر سایهء طوبی نشستند

انگار که از دوزخ رها شده باشند و به زیر سایه درخت بهشتی طوبی (نعمات الهی) رسیده و آرام گرفته باشند.

نکته ادبی: طوبی: درختی در بهشت؛ نمادی از آرامش و پاداش الهی در برابرِ سختی‌های گذشته.

بدان را بد بود روزی سرانجام بماند نامشان جاوید بد نام

عاقبتِ افراد بدطینت چیزی جز بدنامی نیست و این ننگ تا ابد برایشان باقی می‌ماند.

نکته ادبی: بدنامی جاوید: پارادوکسِ اخلاقی که تأکید بر ماندگاریِ ننگِ اعمالِ زشت دارد.

مکن بد در جهان و بد میندیش کجا گر بد کنی بد آیدت پیش

در دنیا کار بد نکن و به فکر بدی مباش، چرا که هر بدی که مرتکب شوی، دامن‌گیر خودت خواهد شد.

نکته ادبی: بازتابِ مفهومِ عامیانه «هر چه کنی به خود کنی» که ریشه در آموزه‌های اخلاقیِ ایران باستان دارد.

چه نیکو گفت خسرو کهبدان را ز دوزخ آفرید ایزد بدان را

خسرو چه زیبا گفت که خداوند افراد بدسرشت را از سرشتِ دوزخی آفریده است.

نکته ادبی: خسرو: در اینجا احتمالاً اشاره به انوشیروان یا یکی از پادشاهانِ کهن به عنوان نمادِ خرد است.

از آن گوهر که شان آورد ز آغاز به پایان هم بدان گوهر برد باز

از همان گوهری که در آغاز آفریده شدند (ذاتِ بد)، سرانجام نیز به همان جایگاه (دوزخ) بازمی‌گردند.

نکته ادبی: گوهر: در اینجا به معنای ذات و نهادِ وجودی است.

چو رامین دادجوی و دادگر شد جهان از خفتگان آسوده تر شد

وقتی رامین به دنبال عدالت رفت و دادگر شد، مردم جهان از ستم‌ها آسوده گشتند.

نکته ادبی: رامین: شخصیت اصلی داستان که از یک عاشقِ بی‌پروا به پادشاهی خردمند بدل می‌شود.

سپهداران او هر جا که رفتند به فر او همه گیتی گرفتند

سپاهیان او به هر سو که می‌رفتند، به برکتِ فرّ (شکوه) او، تمامی سرزمین‌ها را فتح می‌کردند.

نکته ادبی: فر: نیروی الهی که یاری‌دهنده پادشاهانِ دادگر در اسطوره‌های ایرانی است.

چو رنج دشمنانش بود بی بر جهان او را شد از چین تا به بربر

وقتی دشمنانش شکست خوردند و رنجِ مقابله با آنان بی‌حاصل ماند، قلمرو او از سرزمین چین تا بربرستان گسترده شد.

نکته ادبی: بربر: در متون کهن به سرزمینی در مغرب اشاره دارد؛ نمادِ دورترین نقاط جغرافیایی.

به هر شهری شد از وی شهریاری به هر مرزی شد از وی مرزداری

در هر شهری، حاکمی از سوی او گمارده شد و در هر مرزی، مرزبانی برای محافظت قرار گرفت.

نکته ادبی: اشاره به سازماندهیِ اداری و نظامیِ حکومت‌های مقتدر.

همه ویرانها آباد کردند هزاران شهر و ده بنیاد کردند

تمام ویرانه‌ها را آباد کردند و هزاران شهر و روستا بنا نهادند.

نکته ادبی: بنیاد کردن: تأسیس و ساختن؛ نشانگر دورانِ عمران و آبادانی.

بداندیشان همه بر دار بودند و یا در چاه و زندان خوار بودند

بداندیشان و ستمگران همگی یا اعدام شدند و یا در زندان‌ها خوار و ذلیل گشتند.

نکته ادبی: بر دار بودند: کنایه از مجازاتِ سخت برای مفسدان.

به هر راهی رباطی کرد و خانی نشانده بر کنارش راهبانی

در هر راهی کاروانسرا و اقامتگاهی ساخت و نگهبانانی در کنار آن گماشت.

نکته ادبی: رباط و خان: مکان‌های استراحت برای مسافران در مسیرهای جاده‌ای.

جهان آسوده گشت از دزد و طرار ز کرد و لور و از ره گیر و عیار

امنیت در جهان برقرار شد و از دزدان و راهزنان (کرد، لور، عیار) خبری نماند.

نکته ادبی: استفاده از اسامی اقوام یا گروه‌ها در اینجا نمادِ ناامنی‌های آن دوره تاریخی است.

ز بس کاو داد سیم و زر سبیلی نماند اندر جهان نام بخیلی

از بس که او به مردم بخشش کرد، دیگر نامی از بخل و خسیس بودن در جهان باقی نماند.

نکته ادبی: صفتِ «سبیل» به معنای بخشش و راهِ خیر است.

ز بس کاو داد زر و سیم و گوهر همه گشتند درویشان توانگر

از بس که طلا و نقره و جواهر میان مردم پخش کرد، همه درویشان و فقیران ثروتمند شدند.

نکته ادبی: توصیفِ اغراق‌آمیزِ ثروتِ توزیع شده برای نشان دادنِ رفاهِ عمومی.

ز دلها گشت بیدادی فراموش توانگر شد هر آن کاو بود بی توش

ستم از دل‌ها پاک شد و هر کس که چیزی نداشت، بی‌نیاز و توانگر گشت.

نکته ادبی: توش: به معنای توشه، دارایی و سرمایه زندگی.

نه جستی گرگ بر میشی فزونی نه کردی میش گرگی را زبونی

امنیت چنان بود که گرگ به میش ستم نمی‌کرد و میش نیز از گرگ واهمه‌ای نداشت.

نکته ادبی: تمثیلِ کلاسیکِ امنیت کامل در عصرِ پادشاهی آرمانی.

به هر هفته سپه را بار دادی به نیکی پندشان بسیار دادی

هر هفته به سپاهیان بار (اجازه ملاقات) می‌داد و به آن‌ها پند و اندرزهای نیکو می‌آموخت.

نکته ادبی: بار دادن: نشان‌دهنده دسترسیِ آسانِ مردم و سپاهیان به پادشاه.

به دوار گه نشاندی داوران را بکندی بیخ و بن بد گوهران را

داوران و قاضیان را به دادگاه می‌نشاند و ریشه افراد بدسرشت را برمی‌کند.

نکته ادبی: بیخ و بن برکندن: کنایه از نابودی کاملِ مفسدان و ریشه‌کنیِ فساد.

به داورگاه او بر شاه و چاکر یکی بودی و درویش و توانگر

در محکمه‌ی او، جایگاه شاه و خدمتکار، یا فقیر و غنی هیچ تفاوتی با هم نداشت.

نکته ادبی: اشاره به برابریِ همه در برابر قانون.

چه پیش او شدی شاهی جهانگیر به گاه داد جستن چه زنی پیر

وقتی پادشاه جهان‌گشا پیش او می‌آمد، او دقیقاً به اندازه پیرزنی سالخورده به او اهمیت و فرصت دادخواهی می‌داد.

نکته ادبی: تأکید بر انصافِ مطلق و پرهیز از تبعیض میان طبقات اجتماعی.

ور آمد پیش او مرد خدایی ستوده بود همچون پادشایی

اگر مردی خداترس و دین‌دار نزدش می‌آمد، او را همانند یک پادشاه بزرگ ارج می‌نهاد.

نکته ادبی: ارزش‌گذاریِ معنوی بر تقوا در کنارِ قدرتِ دنیوی.

به نزدش مرد پر فرهنگ و دانا گرامی بود همچون چشم بینا

نزد رامین، مرد دانشمند و بافرهنگ مانند نورِ چشم (بسیار عزیز) گرامی بود.

نکته ادبی: چشمِ بینا: استعاره از چیزی که بسیار حیاتی و عزیز است.

در ایران هر کسی دانش بیاموخت بدان راز خود نزدش بر افروخت

در ایران هر کس که دانشی می‌آموخت، رامین او را حمایت می‌کرد تا دانشش را گسترش دهد.

نکته ادبی: اشاره به دورانِ شکوفاییِ علمی و حمایت از نخبگان.

صد و ده سال رامین در جهان بود از آن هشتاد و سه شاه زمان بود

رامین صد و ده سال عمر کرد که از این مدت، هشتاد و سه سال را به پادشاهی گذراند.

نکته ادبی: اشاره به ثبات و طولانی بودن دورانِ حکومت.

میان ملک و جاه و حشمت و مال بماند آن نامور هشتاد و سه سال

آن شاه بزرگ هشتاد و سه سال در میان شکوه، ملک و دارایی زندگی کرد.

نکته ادبی: حشمت: شکوه و جلال و توانمندیِ پادشاهانه.

زمین از داد او آباد گشته زمان از فر او دلشاد گشته

به دلیل عدالت او، زمین آباد شد و زمانه نیز از شکوه و فرّ او خشنود گشت.

نکته ادبی: شخصیت‌بخشی به زمین و زمان که متأثر از اعمالِ پادشاه هستند.

به فرش گشته سه چیز از جهان کم یکی رنج و دوم درد وسوم غم

به برکت شکوهِ او، سه چیز از جهان رخت بربست: رنج، درد و غم.

نکته ادبی: اغراق برای نشان دادنِ رفاهِ بی‌نظیر در دورانِ رامین.

گهی جان را خورش دادی ز دانش گهی تن را جوان کردی به رامش

گاهی جان و روحش را با دانش تغذیه می‌کرد و گاهی تنش را با تفریحات و شادی جوان نگه می‌داشت.

نکته ادبی: توازن میانِ عقل (دانش) و جسم (رامش) در فلسفه زیستِ پادشاهی.

گهی کردی تماشا در خراسان گهی نخچیر کردی در کهستان

گاهی در خراسان به گردش و تماشا می‌پرداخت و گاهی در کوهستان به شکار می‌رفت.

نکته ادبی: نخچیر: شکار؛ سرگرمیِ رایجِ شاهانِ کهن.

گهی بودی به طبرستان آباد گهی رفتی به خوزستان و بغداد

گاهی در طبرستانِ آباد اقامت داشت و گاهی به خوزستان و بغداد سفر می‌کرد.

نکته ادبی: نام بردن از شهرهای مهم آن دوران برای نشان دادنِ وسعتِ قلمرو.

هزاران چشمه و کاریز بگشاد بریشان شهر و ده بسیار بنهاد

هزاران چشمه و قنات جاری کرد و شهرهای بسیاری بنا نهاد.

نکته ادبی: کاریز: نمادِ تکنولوژیِ آبادانی و مدیریتِ آب در ایرانِ کهن.

یکی زان شهرها اهواز ماندست کش او آگهاه شهر رام خواندست

یکی از آن شهرها که باقی مانده، اهواز است که او آن را «آگهاه شهر» (شهرِ رام) نامیده است.

نکته ادبی: اشاره به ریشه‌شناسیِ نامِ شهر در روایتِ داستان.

کنونش گر چه هم اهواز خوانند به دفتر رام شهرش نام دانند

اگرچه اکنون آن را اهواز می‌خوانند، اما در کتاب‌ها آن را «رام‌شهر» نامیده‌اند.

نکته ادبی: اشاره به تاریخِ مکتوب و سنتِ شفاهی.

شهی خوش زندگی بودست خوش نام که خود در لطف ایشان خوش بود رام

او پادشاهی خوش‌نام و خوش‌سیرت بود که در میانِ مردم با لطف و مهربانی به نیکی یاد می‌شد.

نکته ادبی: رام: در اینجا هم به معنی «رامین» است و هم به معنی آرام و مطیع.

نه چون اوبد به شاهی سر فرازی نه چون او بد به رامش رود سازی

نه کسی به پادشاهی مانند او سرافراز بود و نه کسی مانند او در موسیقی و ساز مهارت داشت.

نکته ادبی: رودسازی: اشاره به نوازندگیِ سازِ «رود» که نشانه هنروری در آن دوران بود.

نگر تا چنگ چون نیکو نهادست نکوتر زان نهادی که گشادست

بنگر که چنگ (ساز) را چگونه استادانه نواخت؛ نغمه‌ای نیکوتر از آن که آفریده بود، نبود.

نکته ادبی: استعاره‌سازی میانِ هنرِ موسیقی و هنرِ حکومت‌داری.

نشانست این که چنگ بافرین کرد که او را نام چنگ رامین کرد

این نشانه‌ای است از اینکه چنگ‌نوازیِ او چنان ستودنی بود که نامش را با نام چنگ پیوند زدند.

نکته ادبی: بازی زبانی بر سرِ نامِ رامین و سازِ چنگ.

چو بر رامین مقررگشت شاهی ز دادش گشت پرمه تا به ماهی

وقتی پادشاهی برای رامین تثبیت شد، عدل و دادِ او از زمین (مه) تا آسمان (ماهی) را فراگرفت.

نکته ادبی: «از مه تا به ماهی»: کنایه از شمولِ مطلق و همه‌جانبه‌ی عدل در تمامِ کائنات.

جهان در دست ویس سیمتن کرد مرو را پادشاه خویشتن کرد

جهان را به دستِ ویسِ زیبا (سیم‌تن) سپرد و او را پادشاهِ خود قرار داد.

نکته ادبی: سیم‌تن: دارای بدنی به لطافتِ نقره؛ صفتِ تشبیهی برای ویس.

دو فرزند آمدش زان ماه پیکر چو مالک خوب و چون بابک دلاور

از آن ویسِ زیبا، دو فرزند به دنیا آمد؛ یکی به نام مالک که خوب‌سیرت بود و دیگری بابک که دلاور بود.

نکته ادبی: معرفیِ جانشینانِ شاه.

دو خسرو نامشان خورشید و جمشید جهان در فر هر دو بسته اومید

دو شاهزاده که نامشان خورشید و جمشید بود و جهان به شکوهِ آن‌ها امید بسته بود.

نکته ادبی: خورشید و جمشید: نام‌هایی که نمادِ شکوه و نور هستند.

زمین خاوران دادش به خورشید زمین باختر دادش به جمشید

سرزمین‌های شرقی را به خورشید سپرد و سرزمین‌های غربی را به جمشید بخشید.

نکته ادبی: خاوران و باختران: شرق و غرب؛ تقسیمِ اقلیمیِ قلمرو.

یکی را سغد و خوارزم و چغان داد یکی را شام و مصر و قیروان داد

به یکی سغد و خوارزم و چغان را داد و به دیگری شام و مصر و قیروان را بخشید.

نکته ادبی: اشاره به جغرافیای سیاسیِ گسترده در نگاهِ شاعر.

جهان در دست ویس دلستان بود و ڵیکن خاصش آذربایگان بود

جهان در دستِ ویسِ دلربا بود، اما سرزمینِ آذربایجان به طور خاص در اختیار او بود.

نکته ادبی: تأکید بر جایگاهِ ویس در حکومت.

همیدون کشور اران و ارمن سراسر بد به دست آن سمن تن

کشورهای اران و ارمنستان نیز سراسر در فرمانِ آن زنِ زیبا بود.

نکته ادبی: سمن‌تن: دارای اندامی به لطافتِ گلِ سمن (یاسمن)؛ کنایه از زیباییِ ویس.

به شاهی سالیان با هم بماندند به نیکی کام دل یکسر براندند

آن‌ها سالیانِ سال با هم پادشاهی کردند و با خوشی به کامِ دل رسیدند.

نکته ادبی: توصیفِ پادشاهیِ مشترک و زندگیِ عاشقانه و باثبات.

مهار عمر خود چندان کشیدند که فرزنان فرزندان بدیدند

افسارِ عمرِ خود را آن‌قدر طولانی کردند که فرزندانِ فرزندانِ خود را نیز دیدند.

نکته ادبی: مهارِ عمر کشیدن: کنایه از داشتنِ عمری طولانی.