ویس و رامین

فخرالدین اسعد گرگانی

نامه نوشتن ویس به پیش رامین

فخرالدین اسعد گرگانی
حریر و مشک و عنبر خواست و خامه ز درد دل به رامین کرد نامه
سخن در نامه از زاری چنان بود که خون از حرفهای او چکان بود
الا ای مهربان مهر پرور چنین کن نامه نزد یار دلبر
کجا این نامه گر خوانی تو بر سنگ ز سنگ آید به گوشت نالهء چنگ
ز یار مهربان و عاشق زار به یار سنگدل وز مهر بیزار
ز بی دل بندهء بی خواب و بی خور سپرده دل به شاهی چون مه و خور
ز نالان عاشق بیمار و مهجور به کام دشمنان وز کام دل دور
ز پیچان چاکری سوزان بر آتش جهانش تیره گشته بخت سر کش
ز گریان خادمی بدبخت مسکین روان از دیدگانش سیل خونین
ز پی خسته دلی خسته روانی عقیقین دیده ای زرین رخانی
نژندی مستمندی دردمندی شده بر تنش هر مویی چو بندی
نزاری بی قراری دلفگاری ز هر چشمی رونده رودباری
نوشتم نامه در حال چنین سخت که چون من نیت اکنون ایچ بد بخت
تنم پیچان و چشمم زار و گریان دلم بر آتش تیمار بریان
تنم چون شمع سوزان اشک ریزان چو ابر تیره از دل دود خیزان
بلا را مونش و غم را رفیقم به دریای جدایی در غریقم
چه مسکینم که گریم زار چندین یکی دستم به دل دیگر به بالین
عقیق دو لبم پیروز گشته جهان بر حال من دل سوز گشته
یکی چشم و هزار ابر گهی بار یکی جان و هزاران گونه تیمار
قراق آمد همه راز نهانم به خونابه نویسد بر رخانم
ز جان من یکی آتش بر افروخت که صبر و رامشم در دل همی سوخت
چو دریا کرد چشمم را ز بس آب کنون در آب چشمم غرقه شد خواب
جو جای خواب را پر آب یابم به آب اندر چگونه خواب یابم
بدان دستی که این نامه نبشتم بسات خرمی را در نوشتم
تنم بگداخت از بس رنج دیدن دلم بگریخت از بس غم کشیدن
ز گیتی چون توانم کام جستن که جانم را نه دل ماندست نه تن
چرا بردی من آن روی چون خور که چون جان و روانم بود در خور
همی تا دور ماندستم ز رویت ز باریکی نمانم جز به مویت
به روز انده گسارم آفتابست که چون رخسار تو با نور و تابست
به شب انده گسارم اخترانند که چون بینم به دندان تو مانند
خطا گفتم نه آن اندوه دارم که باشد هیچ کس انده گسارم
اگر رنج مرا کوه آزماید به جای آب ازو جز خون نیاید
نصیحت می کنندم دوستانم ملامت می کنندم دشمنانم
ز بس کردن نصیحت یا ملامت مرا کردند در گیتی علامت
نه مهرست این که انده بار میغست نه هجرست این که زهر آلوده تیغست
چرا مردم دل اندر مهر بندد چرا این بد به جان خود پسندد
اگر چون من بود هر مهربانی مبان از مهر در گیتی نشانی
بسا روزا که خندیدم بریشان کنون گشتم ز خندیدن پشیمان
بخندیدم بریشان همچو دشمن کنون ایشان همی گریند برمن
مرا دیدی ز پیش مهربانی فروزان تر ز مهر آسمانی
کنون بالای سروینم کمان شد گل رخسارگانم زعفران شد
اگر دو تا شود شاخ گرانبار تنم دو تا شدست از بار تیمار
به پیکر چون کمان گشتم خمیده چو زه بر تن کشیده خون دیده
مرا ایدر بدین زاری بماندی برفتی رخش فرقت را براندی
غباری کز سم اسپت بجستست چو پیکان در دو چشم من نشستست
خیال روی تو در دیدگانم همی گرید ز راه دیده جانم
مرا گویند بیهوده چه نالی که از بسیار نالیدن چو نالی
به روز رفته ماند یار رفته چرا داری به دل تیمار رفته
نه چونین است کاندیشید بد گوی میم بر ریخت لیکن نامدش بوی
شبست اکنون و خورشیدم برفتست جهان همواره تاریکی گرفتست
روا باشد که بنشینم به اومید که باز آید به گاه بام خورشید
بهار رفته باز آید به نوروز نگارم نیز باز آید یکی روز
نگارا سر و قدا ماهرویا سوارا شیر گیرا نامجویا
من اندر مهر آنم کم تو دانی که دارم جان فدای مهربانی
یکی تا موی تو بر من چنانست که صد باره گرامی تر ز جانست
ترا خواهم نخواهم پاک جان را ترا جویم نجویم این جحان را
مرا در مهر بسیار آزمودی به مهر اندر ز من خشنود بودی
کنون اندر وفای تو همانم گوا دارم ز خونین دیدگانم
اگر تو بر وفایم نه یقینی بیا تا این گواهان را ببینی
بیا تا روی من بینی چو دینار بر آن دینار باران در شهوار
بیا تا چشم من بینی چو جیحون جهان از هر دو جیحونم پر از خون
بیا تا قد من بینی خمیده نشاط از من من از مردم رمیده
بیا تا حال من بینی چنان زار که هستم راست چون دهساله بیمار
بیا تا بخت من بینی چنان شور که گویی هر زمان چشمم شود کور
بیا تا مهر من بینی بر افزون شده چون حسنت از اندازه بیرون
اگر نه زود نزد من شتابی چو باز آیی مرا زنده نیابی
اگر خواهی که رویم باز بینی نه آسایی نه خسپی نه نشینی
چو این نامه بخوانی باز گردی سه روزه ره بروزی در نوردی
همی تا تو رسی فریاد جانم به راهت بر نشسته دیدبانم
اگر جانم نگیرد رنج و دردم ز درد عاشقی دیوانه گردم
ز دادار این همی خواهم شب و روز که رویت باز بینم ای دل افروز
درود از من فزون از قطر باران بر آن ماه من و شاه سواران
درود از من فزون از آب دریا بر آن خورشید چهر سرو بالا
خدایا جان من بگذار چندان که بینم روی او آنگاه بستان
که با این داغ گر جانم بر آید ز دود جان من گیتی سر اید
چو ویس دلبر از نامه بپرداخت نوندی تیزتگ را سوی اوتاخت
ز نزدیکان او مردی دلاور بشد بر کوههء کوهی تگاور
که چون کرگس به کوهان بر گذشتی بیابان را چو نامه در نوشتی
نه شب خفت و نه روز آسود در راه به رامین برد چونین نامهء ماه
چو رامین نامهء سرو روان دید تو گفتی صورت بخت جوان دید
ببوسیدش به دو یاقوت و شکر نهادش بر خمارین چشم و برسر
چو بند نامه بگشاد و فرو خواند ز دیده سیل بیجاده بر افشاند
بر آمد دود بی صبری ز جانش ببارید آب حسرت بر رخانش
سخنهایی بگفت از جان پرتاب که شاید گر نویسندش به زر آب
دلا تا کی روا داری چنین حال که از غم ماه بینی وز بلا سال
دلا آن کس که کام و نام جوید نه با فرهنگ و با آرام جوید
نترسد بی دل از شمشیر بران نه از پیل دمان و شیر غران
نه از برف و دمه نز موج دریا نه از باران نه از سرما و گرما
دلا گر عاشقی چندین چه ترسی ز هر کس چاره و درمان چه پرسی
ز تو فریاد و زاری که نیوشد چو تو خود را نکوشی پس که کوشد
چه باید مهر با چندین زبونی ترا کمی و دشمن را فزونی
به سر باز افگن این بار گران را ز دل بیرون کن این راز نهان را
خوشی کی بیند از کام نهانی که با هر سود بینی صد زیانی
اگر یک روز باشد شاد خواری یکی سالت بود زاری و خواری
کنون یا بند را باید گشادن و یا یکباره سر بر سر نهادن
نیابم بهتر از دستم برادر برادر را به از شمشیر یاور
نه مردم گر کنم زین پس مدارا بهل تا گردد این راز آشکارا
جهان جز مرگ پیش من چه آرد بجز شمشیر بر جانم چه بارد
ز دشمان کی حذر جوید خطرجوی ز دریا کی بپرهیزد گهی جوی
به دریا در گهی جفت نهنگست چو نوش اندر جهان جفت شرنگست
شراب کام را جامست شمشیر چو راه خرمی را راهبان شیر
ز شیران بر گذر وز جام خور می که دی مه را بود نوروز در پی
ز آسانی نیابی شادمانی ز بی رنجی نیابی کامرانی
فراوان رنج یابد دام داری به دشت و کوه تا گیرد شکاری
شکاری نیست چون شاهی و فرمان مرو را چون بگیرد مردم آسان
مرا در پیش چون شاهی شکارست چو دلبر ویس مه پیکر نگارست
چرا با بخت خود چندین شتیزم چرا آبی برین آتش نریزم
چرا در خیرگی چندین نشینم چرا بیرون نیایم زین کمینم
من اندر دام و یارم نیز در دام نهاده دل به درد و رنج ناکام
چرا این دام را بر هم ندرم درخت ننگ را از بن نبتم
و لیکن چیزها را جایگاهست همیدون کارها را وقتها هست
شکوفه کاو بر آید ماه نیسان به دی مه بر درختان یافت نتوان
مگر روز بلا اکنون سر آمد برفت آن روز روز دیگر آمد
گذشت از رنج ما دی ماه سختی کنون آمد بهار نیکبختی
چو رامین گفت ازین سان چند گفتار ز درد دل همی پیچید چون مار
تنس در راه بود و دل بر ویس به چشم اندر بمانده پیکر ویس
قرارش رفته بود و صبر تا شب ز دود دل نشسته گرد بر لب
به خاور بود چشمش تا کی آید سپاه شب که راهش بر گشاید

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

حریر و مشک و عنبر خواست و خامه ز درد دل به رامین کرد نامه

عاشق برای نوشتن نامه از دردِ دل خود به رامین، کاغذ ابریشمین (حریر) و مرکبِ خوشبو (مشک و عنبر) و قلم طلب کرد.

نکته ادبی: حریر در اینجا نمادِ کاغذهای نفیس و گران‌بهاست و خامه به معنای قلم است.

سخن در نامه از زاری چنان بود که خون از حرفهای او چکان بود

درد و غم در نامه چنان عمیق و سوزناک بود که گویی به جای مرکب، از حرف‌های آن خون می‌چکید.

نکته ادبی: مبالغه در توصیف شدتِ تألمِ راوی نامه.

الا ای مهربان مهر پرور چنین کن نامه نزد یار دلبر

ای یاری که مهربانی و مهرورزی پیشه‌ی توست، این نامه را همان‌طور که شایسته است به دستِ آن معشوقِ دلبر برسان.

نکته ادبی: خطاب به قاصد یا پیکِ نامه است.

کجا این نامه گر خوانی تو بر سنگ ز سنگ آید به گوشت نالهء چنگ

این نامه چنان مملو از سوز و گداز است که اگر آن را برای سنگی بخوانی، ناله‌های جانسوزِ سازِ چنگ از دلِ سنگ به گوشت خواهد رسید.

نکته ادبی: اغراق در بیانِ تأثیرگذاری و حزنِ نامه.

ز یار مهربان و عاشق زار به یار سنگدل وز مهر بیزار

این نامه از طرفِ یاری مهربان و عاشقی زار و نزار، برای معشوقی سنگدل که از عشق بیزار است، نوشته شده است.

نکته ادبی: تقابلِ دو صفتِ عاشقِ زار و معشوقِ سنگدل.

ز بی دل بندهء بی خواب و بی خور سپرده دل به شاهی چون مه و خور

نامه از سویِ بنده‌ای دل‌شکسته که خواب و خوراک ندارد و تمام وجودش را به شاهی چون ماه و خورشید سپرده است.

نکته ادبی: تشبیه معشوق به مه و خورشید که نشان‌دهنده جایگاه رفیعِ اوست.

ز نالان عاشق بیمار و مهجور به کام دشمنان وز کام دل دور

از جانب عاشقی بیمار و دوری‌کشیده که دشمنانش شادمان‌اند و او از دیدارِ معشوق محروم است.

نکته ادبی: تضاد میان کامِ دشمن و ناکامیِ عاشق.

ز پیچان چاکری سوزان بر آتش جهانش تیره گشته بخت سر کش

از سویِ چاکری که از شدتِ اندوه بر خود می‌پیچد و در آتشِ هجر می‌سوزد؛ کسی که جهان در نظرش تیره گشته و بختش سرکش و ناسازگار شده است.

نکته ادبی: پیچیدنِ چاکر کنایه از بی‌قراری است.

ز گریان خادمی بدبخت مسکین روان از دیدگانش سیل خونین

از سوی خادمی بدبخت و درمانده که سیلِ خون از چشمانش بر رخسارش جاری است.

نکته ادبی: تصویرسازیِ سیلِ خونین برای اشک ریختنِ مداوم.

ز پی خسته دلی خسته روانی عقیقین دیده ای زرین رخانی

از سویِ دل‌خسته‌ای که روانی فرسوده دارد؛ کسی که چشمانش به رنگِ عقیق (سرخ) و رخسارش همچون طلا (زرد) گشته است.

نکته ادبی: استعاره از قرمزیِ چشم در اثر گریه و زردیِ چهره در اثرِ رنج.

نژندی مستمندی دردمندی شده بر تنش هر مویی چو بندی

کسی که از شدتِ نژندی و دردمندی، به قدری ناتوان شده است که هر تار مویِ بدنش همچون بندی او را به بند کشیده است.

نکته ادبی: اشاره به ضعف شدید جسمانی که حتی موی بدن هم بر او سنگینی می‌کند.

نزاری بی قراری دلفگاری ز هر چشمی رونده رودباری

کسی که از شدتِ بی‌قراری و دلفگاری، از چشمانش رودی از اشک جاری است.

نکته ادبی: تشبیه چشم به رودخانه برای نشان دادنِ کثرتِ اشک.

نوشتم نامه در حال چنین سخت که چون من نیت اکنون ایچ بد بخت

در چنین شرایطِ سختی نامه را نوشتم، چرا که کسی در جهان به بدبختیِ من نیست.

نکته ادبی: تاکید بر بی‌همتاییِ رنجِ عاشق.

تنم پیچان و چشمم زار و گریان دلم بر آتش تیمار بریان

بدنم از شدتِ غم پیچ و تاب می‌خورد، چشمانم گریان است و دلم در آتشِ اندوه کباب شده است.

نکته ادبی: تیمار به معنای غم و اندوه است.

تنم چون شمع سوزان اشک ریزان چو ابر تیره از دل دود خیزان

بدنم همچون شمعِ سوزان در حالِ اشک ریختن است و از دلم همچون ابرِ تیره، دودِ آه برمی‌خیزد.

نکته ادبی: استعاره‌ی شمع برای جسمِ لاغر و اشکِ جاری.

بلا را مونش و غم را رفیقم به دریای جدایی در غریقم

غم و بلا همدم و رفیقِ من هستند و من در دریایِ جدایی غرق شده‌ام.

نکته ادبی: تشبیه جدایی به دریا.

چه مسکینم که گریم زار چندین یکی دستم به دل دیگر به بالین

چه بیچاره‌ام که این‌گونه زار می‌گریم؛ یک دستم بر دل است و دستِ دیگر بر بالینِ من است (از بیخوابی و درد).

نکته ادبی: توصیفِ وضعیتِ جسمانیِ فردِ دردمند.

عقیق دو لبم پیروز گشته جهان بر حال من دل سوز گشته

لبانِ عقیق‌رنگم (به خاطر بیماری) پیروز و دگرگون شده و جهانیان بر حالِ من دل می‌سوزانند.

نکته ادبی: پیروز در اینجا می‌تواند به معنای تغییر رنگِ لب باشد.

یکی چشم و هزار ابر گهی بار یکی جان و هزاران گونه تیمار

یک چشم دارم که هزاران بار می‌بارد و یک جان دارم که هزاران نوع غم و اندوه را تحمل می‌کند.

نکته ادبی: اغراق در وصفِ میزانِ گریه و غم.

قراق آمد همه راز نهانم به خونابه نویسد بر رخانم

اشکِ سیاه (قیرگون) تمامِ رازهای پنهانم را آشکار کرده و با خونابه بر رخسارم می‌نویسد.

نکته ادبی: قیرگون صفتِ اشک است که در اثرِ غلبه‌ی غم، تیره و غلیظ شده.

ز جان من یکی آتش بر افروخت که صبر و رامشم در دل همی سوخت

جانِ من آتشی برافروخت که صبر و آرامشم را در دل سوزاند.

نکته ادبی: آتشِ جان استعاره از عشقِ سوزان است.

چو دریا کرد چشمم را ز بس آب کنون در آب چشمم غرقه شد خواب

چشمانم را از بس اشک ریختم به دریا بدل کردم و اکنون خواب در این دریایِ اشک غرق شده است.

نکته ادبی: تمثیلِ بسیار زیبا از بی‌خوابیِ ناشی از گریه.

جو جای خواب را پر آب یابم به آب اندر چگونه خواب یابم

وقتی که جایِ خوابم پر از آب (اشک) است، چگونه می‌توانم در میانِ آب بخوابم؟

نکته ادبی: استفاده از استدلالِ منطقی برای نشان دادنِ دوری از خواب.

بدان دستی که این نامه نبشتم بسات خرمی را در نوشتم

با همان دستی که این نامه را نوشتم، بساطِ شادی و خرمی را درنوشتم (و به پایان رساندم).

نکته ادبی: درنوشتن به معنای پیچیدن و پایان دادن است.

تنم بگداخت از بس رنج دیدن دلم بگریخت از بس غم کشیدن

بدنم از رنج‌های فراوان آب شد و دلم از تحملِ غم‌های بسیار از کالبدم گریخت.

نکته ادبی: توصیفِ مرگِ تدریجیِ روح و جسم.

ز گیتی چون توانم کام جستن که جانم را نه دل ماندست نه تن

چگونه می‌توانم در این دنیا به دنبالِ لذت و کام‌جویی باشم، وقتی که نه دلی برایم مانده و نه جانی در تن؟

نکته ادبی: تأکید بر پوچیِ جهان پس از شکستِ عاطفی.

چرا بردی من آن روی چون خور که چون جان و روانم بود در خور

چرا آن رویِ همچون خورشیدت را از من گرفتی، در حالی که آن رخسار برای جان و روانِ من مانندِ قوت و غذا بود؟

نکته ادبی: خورشید استعاره از زیبایی و درخششِ رخسارِ یار.

همی تا دور ماندستم ز رویت ز باریکی نمانم جز به مویت

از زمانی که از دیدارت دور مانده‌ام، از شدتِ لاغری گویی چیزی از من جز مویی باقی نمانده است.

نکته ادبی: مبالغه در وصفِ لاغریِ ناشی از هجران.

به روز انده گسارم آفتابست که چون رخسار تو با نور و تابست

در روز، آفتابِ عالم‌تاب تسلی‌بخشِ من است، زیرا که مثلِ رخسارِ تو نورانی و تابان است.

نکته ادبی: آفتاب به عنوان نمادِ زیباییِ یار.

به شب انده گسارم اخترانند که چون بینم به دندان تو مانند

در شب، ستارگان تسلی‌بخشِ من هستند، زیرا که به درخشندگی و سفیدیِ دندان‌های تو می‌مانند.

نکته ادبی: تشبیه دندان‌های یار به ستارگان.

خطا گفتم نه آن اندوه دارم که باشد هیچ کس انده گسارم

خطا گفتم؛ من اصلاً آن‌قدر اندوه ندارم که کسی بخواهد تسلی‌بخشِ من باشد (و اصلاً تسلی‌بخشی وجود ندارد).

نکته ادبی: تعدیلِ سخنِ پیشین برای نشان دادنِ اوجِ تنهایی.

اگر رنج مرا کوه آزماید به جای آب ازو جز خون نیاید

اگر کوه بخواهد رنجِ مرا تحمل کند و تجربه نماید، از درونش به جای آب، خون جاری خواهد شد.

نکته ادبی: اغراق در وصفِ میزانِ دردی که عاشق می‌کشد.

نصیحت می کنندم دوستانم ملامت می کنندم دشمنانم

دوستانم مرا نصیحت می‌کنند و دشمنانم مرا سرزنش می‌کنند.

نکته ادبی: تقابلِ نصیحتِ دوستان و ملامتِ دشمنان.

ز بس کردن نصیحت یا ملامت مرا کردند در گیتی علامت

از بس که نصیحت یا سرزنش شنیدم، در جهان به عنوانِ فردی انگشت‌نما شناخته شدم.

نکته ادبی: علامت شدن به معنای انگشت‌نما و شهره‌ی عام شدن.

نه مهرست این که انده بار میغست نه هجرست این که زهر آلوده تیغست

این که من گرفتارش هستم، مهر (عشق) نیست، بلکه ابری باران‌زا از اندوه است و این جدایی، هجران نیست، بلکه تیغی زهرآلود است.

نکته ادبی: توصیفِ ماهیتِ دردناکِ عشق.

چرا مردم دل اندر مهر بندد چرا این بد به جان خود پسندد

چرا انسان باید دل در گروِ عشق ببندد و چرا باید این بلا را برای جانِ خود بپسندد؟

نکته ادبی: پرسشِ انکاری برای زیر سوال بردنِ عقلانیتِ عشق.

اگر چون من بود هر مهربانی مبان از مهر در گیتی نشانی

اگر هر عاشقِ مهربانی مانندِ من بود، دیگر در جهان هیچ نشانی از مهر و وفا باقی نمی‌ماند.

نکته ادبی: تاکید بر سختیِ تحملِ عشق.

بسا روزا که خندیدم بریشان کنون گشتم ز خندیدن پشیمان

چه روزها که بر سرِ این ماجرا خندیدم، اما اکنون از آن خندیدن پشیمان هستم.

نکته ادبی: پشیمانی از غرورِ اولیه‌ی عاشق.

بخندیدم بریشان همچو دشمن کنون ایشان همی گریند برمن

همچون دشمن به حالِ عاشقان می‌خندیدم، اما اکنون آن‌ها بر حالِ من می‌گریند.

نکته ادبی: چرخشِ روزگار و همدردیِ دیگران با او.

مرا دیدی ز پیش مهربانی فروزان تر ز مهر آسمانی

آن زمان که مرا دیدی، از مهرِ آسمانی نیز فروزان‌تر و زیباتر بودم.

نکته ادبی: توصیفِ زیباییِ گذشته‌ی عاشق.

کنون بالای سروینم کمان شد گل رخسارگانم زعفران شد

اما اکنون قامتم که چون سرو بود، خمیده و کمانی شده و گل‌های گونه‌هایم به رنگِ زعفران (زرد) درآمده است.

نکته ادبی: زعفران استعاره از رنگِ زردِ چهره در اثر بیماری و غم.

اگر دو تا شود شاخ گرانبار تنم دو تا شدست از بار تیمار

اگر شاخه‌ی درخت بر اثرِ بارِ میوه خم می‌شود، قامتِ من نیز بر اثرِ بارِ غم خم شده است.

نکته ادبی: تشبیه قامت به شاخه و غم به بارِ میوه.

به پیکر چون کمان گشتم خمیده چو زه بر تن کشیده خون دیده

به شکلِ کمان خمیده شده‌ام و چشمانِ خون‌گرفته‌ام همچون زه بر پیکرم کشیده شده است.

نکته ادبی: تشبیه کاملِ قامت به کمان و چشم به زه.

مرا ایدر بدین زاری بماندی برفتی رخش فرقت را براندی

مرا در این وضعیتِ زار رها کردی و خود رفتی و اسبِ جدایی را راندی.

نکته ادبی: توصیفِ رفتنِ بی‌بازگشتِ معشوق.

غباری کز سم اسپت بجستست چو پیکان در دو چشم من نشستست

گرد و غباری که از سمِ اسبِ تو برخاست، همچون پیکانِ تیر در چشمانِ من نشست.

نکته ادبی: تشبیه غبارِ رفتنِ یار به پیکانِ دردناک.

خیال روی تو در دیدگانم همی گرید ز راه دیده جانم

خیالِ رویِ تو در چشمانم جای دارد و جانم از راهِ چشم بر تو می‌گرید.

نکته ادبی: استعاره برای حضورِ دائمیِ یادِ یار.

مرا گویند بیهوده چه نالی که از بسیار نالیدن چو نالی

به من می‌گویند بیهوده ناله نکن، چرا که از بسیار نالیدن، خودت لاغر و ضعیف (نالی) شده‌ای.

نکته ادبی: بازی با واژه‌ی نالیدن و نالی (لاغر).

به روز رفته ماند یار رفته چرا داری به دل تیمار رفته

به یادِ روزهایِ گذشته، یارِ رفته را به خاطر می‌آورم؛ چرا باید در دل غمِ گذشته را نگه دارم؟

نکته ادبی: تلاشِ ناکام برای فراموشی.

نه چونین است کاندیشید بد گوی میم بر ریخت لیکن نامدش بوی

این‌طور نیست که بدگویان می‌اندیشند؛ عشقِ من اگرچه آشکار شد، اما بویِ آن (رازِ نهان) به مشامِ کسی نرسید.

نکته ادبی: اشاره به رازداری در عشق.

شبست اکنون و خورشیدم برفتست جهان همواره تاریکی گرفتست

اکنون شب فرا رسیده و خورشیدِ من رفته است؛ پس جهان یکسره در تاریکی فرو رفته است.

نکته ادبی: استعاره‌ی خورشید برای معشوق که غیبتش جهانِ عاشق را تاریک کرده است.

روا باشد که بنشینم به اومید که باز آید به گاه بام خورشید

آیا شایسته است که من همچنان با امید به دیدار تو بنشینم، همان‌طور که در هنگام سحرگاه در انتظار طلوع خورشید می‌مانیم؟

نکته ادبی: بام در اینجا به معنای سحرگاه یا وقتِ طلوع است.

بهار رفته باز آید به نوروز نگارم نیز باز آید یکی روز

همان‌طور که فصل بهار با فرا رسیدن نوروز دوباره بازمی‌گردد، من نیز امیدوارم که معشوق زیبای من روزی بازگردد.

نکته ادبی: اشاره به بازگشتِ چرخه‌ی طبیعت که نماد امید به وصال است.

نگارا سر و قدا ماهرویا سوارا شیر گیرا نامجویا

ای معشوق زیبارویِ بلندبالا، ای سوارِ دلاور و شیرگیر، تویی که همیشه در پیِ نام و نشان هستی.

نکته ادبی: استفاده از القاب برای توصیف زیبایی و دلیری رامین.

من اندر مهر آنم کم تو دانی که دارم جان فدای مهربانی

من چنان در بندِ عشقِ تو هستم که می‌دانی؛ به گونه‌ای که جانم را فدای این مهر و محبت می‌کنم.

نکته ادبی: تاکید بر شدتِ علاقه و فداکاری عاشق.

یکی تا موی تو بر من چنانست که صد باره گرامی تر ز جانست

یک تار موی تو برای من چنان ارزش دارد که صد بار از جان خودم گرامی‌تر است.

نکته ادبی: مبالغه در ارزش قائل شدن برای محبوب.

ترا خواهم نخواهم پاک جان را ترا جویم نجویم این جحان را

من فقط تو را می‌خواهم و جانِ خودم را نمی‌خواهم، فقط به دنبال تو هستم و این جهان را طلب نمی‌کنم.

نکته ادبی: ردِ تعلقات دنیوی در برابر ارزشِ معشوق.

مرا در مهر بسیار آزمودی به مهر اندر ز من خشنود بودی

تو مرا در میدانِ عشق بسیار آزمودی و دیدی که همیشه از مهرِ من خشنود بودی.

نکته ادبی: اشاره به آزمون‌های عشق و وفاداری.

کنون اندر وفای تو همانم گوا دارم ز خونین دیدگانم

اکنون نیز در وفاداری به تو همانم که بودم و چشمان خونینم گواه بر این صداقت و رنجِ من است.

نکته ادبی: چشمانِ خونین، استعاره از گریستنِ بسیار در فراق.

اگر تو بر وفایم نه یقینی بیا تا این گواهان را ببینی

اگر تو به وفاداریِ من اطمینان نداری، بیا تا این گواهان (اشک‌ها و حالِ زارم) را ببینی.

نکته ادبی: دعوتِ محبوب به مشاهده‌ی آثارِ غم.

بیا تا روی من بینی چو دینار بر آن دینار باران در شهوار

بیا تا چهره‌ام را که به زردیِ دینار (سکه طلا) گراییده ببینی و بر آن چهره، بارانِ اشکم را که مانند مروارید است مشاهده کنی.

نکته ادبی: تشبیه چهره‌ی زرد به دینار و اشک به درّ شهوار.

بیا تا چشم من بینی چو جیحون جهان از هر دو جیحونم پر از خون

بیا و چشمانِ مرا ببین که از شدتِ گریه مانند رودخانه‌ی جیحون پرآب و خروشان شده و جهان را از خونِ دلِ من پر کرده است.

نکته ادبی: جیحون نمادِ سیلی از اشک است.

بیا تا قد من بینی خمیده نشاط از من من از مردم رمیده

بیا تا قامتِ مرا ببینی که از غمِ دوری خمیده شده؛ من چنان افسرده‌ام که از مردم گریزانم و شادمانی از من رخت بربسته است.

نکته ادبی: توصیفِ شکستگی و انزوای عاشق.

بیا تا حال من بینی چنان زار که هستم راست چون دهساله بیمار

بیا و احوالِ مرا چنان زار و نزار ببین که مانند کسی هستم که ده سال است در بسترِ بیماری افتاده است.

نکته ادبی: تشبیه وضعیتِ جسمی به بیماری طولانی.

بیا تا بخت من بینی چنان شور که گویی هر زمان چشمم شود کور

بیا و بختِ مرا چنان تیره و شوربخت ببین که گویی هر لحظه چشمانم از غصه رو به نابینایی می‌رود.

نکته ادبی: بختِ شور کنایه از بدشانسی و تیرگی سرنوشت.

بیا تا مهر من بینی بر افزون شده چون حسنت از اندازه بیرون

بیا و ببین که عشقِ من به تو روز به روز بیشتر شده است، همان‌طور که زیباییِ تو از حد و اندازه فراتر رفته است.

نکته ادبی: تطابقِ رشدِ عشق با رشدِ زیباییِ محبوب.

اگر نه زود نزد من شتابی چو باز آیی مرا زنده نیابی

اگر زودتر نزدِ من نیایی و شتاب نکنی، وقتی که بازگردی دیگر مرا زنده نخواهی یافت.

نکته ادبی: تهدید به مرگ در صورتِ تداومِ فراق.

اگر خواهی که رویم باز بینی نه آسایی نه خسپی نه نشینی

اگر می‌خواهی که مرا دوباره ببینی، باید بی‌قرار باشی، نه بخوابی و نه آرام بگیری.

نکته ادبی: توصیفِ بی‌قراریِ عاشق و دعوتِ معشوق به همدردی.

چو این نامه بخوانی باز گردی سه روزه ره بروزی در نوردی

وقتی این نامه را خواندی، معطل نکن و بازگرد؛ به طوری که راهی را که سه روزه است، در یک روز طی کنی.

نکته ادبی: تأکید بر فوریت و سرعت در بازگشت.

همی تا تو رسی فریاد جانم به راهت بر نشسته دیدبانم

تا زمانی که تو به فریادِ جانِ من برسی، من مانند دیده‌بانی بر سرِ راهت نشسته‌ام و منتظرم.

نکته ادبی: تصویرسازیِ انتظارِ مداوم.

اگر جانم نگیرد رنج و دردم ز درد عاشقی دیوانه گردم

اگر جانم این رنج و درد را تحمل نکند، از شدتِ دردِ عاشقی دیوانه خواهم شد.

نکته ادبی: اشاره به مرزِ جنون در عشق.

ز دادار این همی خواهم شب و روز که رویت باز بینم ای دل افروز

شب و روز از خداوند می‌خواهم که دوباره چهره‌ی تو را ببینم، ای کسی که جانم را روشن می‌کنی.

نکته ادبی: دل‌افروز استعاره از محبوبِ روشنی‌بخش.

درود از من فزون از قطر باران بر آن ماه من و شاه سواران

درودهای بسیار که از قطراتِ باران بیشتر است، نثارِ آن ماه‌رویِ من و پادشاهِ سواران باد.

نکته ادبی: مبالغه در شمارشِ درودها.

درود از من فزون از آب دریا بر آن خورشید چهر سرو بالا

درودهایی افزون‌تر از آبِ دریا، نثارِ آن خورشیدچهره و سرو‌قامتِ من باد.

نکته ادبی: استعاره خورشیدچهر و سرو بالا برای محبوب.

خدایا جان من بگذار چندان که بینم روی او آنگاه بستان

خدایا جانِ مرا آن‌قدر باقی بگذار که رویِ او را ببینم و پس از آن جانم را بگیر.

نکته ادبی: تمنایِ وصال پیش از مرگ.

که با این داغ گر جانم بر آید ز دود جان من گیتی سر اید

زیرا اگر با این داغِ فراق جانم از بدنم بیرون رود، دودِ آهِ من جهان را فرا خواهد گرفت.

نکته ادبی: تصویرسازیِ اثرِ آهِ عاشق بر هستی.

چو ویس دلبر از نامه بپرداخت نوندی تیزتگ را سوی اوتاخت

وقتی ویس نوشتنِ نامه را به پایان رساند، پیکِ تندرویی را با اسبی تیزرو به سوی رامین فرستاد.

نکته ادبی: نوندی تیزتگ به معنای اسبِ تندرو است.

ز نزدیکان او مردی دلاور بشد بر کوههء کوهی تگاور

از نزدیکانِ ویس، مردی دلاور برگزیده شد و به سرعتِ باد بر کوه و دشت تاخت.

نکته ادبی: کوهه به معنای قله یا کوه است.

که چون کرگس به کوهان بر گذشتی بیابان را چو نامه در نوشتی

او چنان سریع از کوه‌ها عبور می‌کرد که گویی پرنده‌ای است و بیابان‌ها را در می‌نوردید.

نکته ادبی: تشبیه سرعتِ پیک به پروازِ کرکس.

نه شب خفت و نه روز آسود در راه به رامین برد چونین نامهء ماه

آن پیک نه شب خوابید و نه روز استراحت کرد تا این نامه‌یِ ارزشمند را به رامین برساند.

نکته ادبی: نامه‌یِ ماه استعاره از نامه‌ای است که از سویِ معشوقِ زیبا آمده.

چو رامین نامهء سرو روان دید تو گفتی صورت بخت جوان دید

وقتی رامین نامه را دید، گویی بختِ جوان و اقبالِ بلندِ خود را مشاهده کرد.

نکته ادبی: تشبیه نامه به بختِ جوان برای اغراق در ارزش آن.

ببوسیدش به دو یاقوت و شکر نهادش بر خمارین چشم و برسر

نامه را با اشتیاق بوسید و بر چشمانِ خمار و سرِ خود نهاد.

نکته ادبی: یاقوت و شکر استعاره از لب‌های محبوب است.

چو بند نامه بگشاد و فرو خواند ز دیده سیل بیجاده بر افشاند

وقتی بندِ نامه را گشود و آن را خواند، سیلِ اشک از دیدگانش جاری شد.

نکته ادبی: بیجاده استعاره از اشکِ خونین‌رنگ.

بر آمد دود بی صبری ز جانش ببارید آب حسرت بر رخانش

آه و دودِ بی‌صبری از جانش برخاست و اشکِ حسرت بر چهره‌اش روان شد.

نکته ادبی: تصویرسازیِ تأثیرِ نامه بر رامین.

سخنهایی بگفت از جان پرتاب که شاید گر نویسندش به زر آب

رامین سخنانی از سرِ عشق و شور گفت که شایسته است با آبِ طلا نوشته شود.

نکته ادبی: کنایه از ارزشمندیِ سخنانِ رامین.

دلا تا کی روا داری چنین حال که از غم ماه بینی وز بلا سال

ای دل، تا کی چنین حالِ زاری را می‌پذیری که از غمِ محبوب و بلاهایِ روزگار رنج می‌کشی؟

نکته ادبی: مخاطب قرار دادنِ خود (دل) برای نهیب زدن.

دلا آن کس که کام و نام جوید نه با فرهنگ و با آرام جوید

ای دل، کسی که به دنبالِ کام‌جویی و نام‌آوری است، نباید در پیِ آسایش و تن‌آسانی باشد.

نکته ادبی: فلسفه‌ی رنج و تلاش در مسیرِ عشق.

نترسد بی دل از شمشیر بران نه از پیل دمان و شیر غران

عاشقِ واقعی، از شمشیرِ تیز، پیلِ مست و شیرِ غران نمی‌ترسد.

نکته ادبی: توصیفِ شجاعتِ عاشق در راهِ رسیدن به مقصود.

نه از برف و دمه نز موج دریا نه از باران نه از سرما و گرما

از برف، طوفان، موجِ دریا، باران، سرما و گرما نیز هراسی به دل راه نمی‌دهد.

نکته ادبی: شمارشِ سختی‌های طبیعت در برابرِ عشق.

دلا گر عاشقی چندین چه ترسی ز هر کس چاره و درمان چه پرسی

ای دل، اگر واقعاً عاشقی، چرا این‌همه می‌ترسی و چرا از دیگران راهِ چاره و درمان می‌پرسی؟

نکته ادبی: نقدِ انفعال و ترسِ درونی.

ز تو فریاد و زاری که نیوشد چو تو خود را نکوشی پس که کوشد

چه کسی صدایِ فریاد و زاریِ تو را می‌شنود؟ وقتی خودت برای رسیدن به مقصود تلاش نمی‌کنی، چه کسی باید برایت تلاش کند؟

نکته ادبی: تأکید بر مسئولیتِ فردی در عشق.

چه باید مهر با چندین زبونی ترا کمی و دشمن را فزونی

عشقی که با زبونی و خواری همراه باشد چه ارزشی دارد؟ اینکه تو ضعیف باشی و دشمنت قدرتمند شود، شایسته‌ی تو نیست.

نکته ادبی: نقدِ عشقِ همراه با ضعف و شکست.

به سر باز افگن این بار گران را ز دل بیرون کن این راز نهان را

این بارِ سنگینِ غم را از سرِ خود باز کن و این رازِ نهان را از دل بیرون بریز (و آشکار کن).

نکته ادبی: دعوت به شجاعت و کنشگری.

خوشی کی بیند از کام نهانی که با هر سود بینی صد زیانی

از این عشقِ پنهانی چه خوشی‌ای حاصل می‌شود که در هر سودی که از آن می‌بری، صدها ضرر و زیان می‌بینی؟

نکته ادبی: نقدِ بی‌نتیجه بودنِ عشقِ پنهان.

اگر یک روز باشد شاد خواری یکی سالت بود زاری و خواری

اگر یک روز از آن لذت ببری، باید یک سالِ تمام زاری و خواری تحمل کنی.

نکته ادبی: توصیفِ عدمِ توازن میانِ لذت و رنج.

کنون یا بند را باید گشادن و یا یکباره سر بر سر نهادن

اکنون یا باید بندِ این گرفتاری را باز کرد و آزاد شد، یا یکباره خود را به کشتن داد و سر بر سر نهاد.

نکته ادبی: اشاره به بن‌بست و ضرورتِ تصمیم‌گیری.

نیابم بهتر از دستم برادر برادر را به از شمشیر یاور

من یاوری بهتر از دستِ خودم و برادرِ دلسوز برای خویش نمی‌یابم.

نکته ادبی: تکیه بر تواناییِ فردی.

نه مردم گر کنم زین پس مدارا بهل تا گردد این راز آشکارا

اگر از این پس مدارا و سازش کنم، دیگر انسان نیستم؛ بگذار این راز آشکار شود.

نکته ادبی: پایان دادن به مخفی‌کاری.

جهان جز مرگ پیش من چه آرد بجز شمشیر بر جانم چه بارد

در برابرِ من، دنیا جز مرگ چه چیزی دارد که بیاورد؟ جز شمشیر چه چیزی بر سرم می‌بارد؟

نکته ادبی: پذیرشِ مرگ در راهِ عشق.

ز دشمان کی حذر جوید خطرجوی ز دریا کی بپرهیزد گهی جوی

کسی که به دنبالِ خطر است، از دشمن هراسی ندارد؛ همان‌طور که کسی که در پیِ گوهر است، از سختی‌های دریا نمی‌ترسد.

نکته ادبی: توجیهِ شجاعت با مثال‌های ملموس.

به دریا در گهی جفت نهنگست چو نوش اندر جهان جفت شرنگست

در دریا گاهی نهنگ در کنار ماهی است، همان‌طور که در این دنیا نوش‌دارو و زهر در کنار هم هستند.

نکته ادبی: اشاره به تضاد و همراهی خیر و شر در دنیا (تضاد نوش و شرنگ).

شراب کام را جامست شمشیر چو راه خرمی را راهبان شیر

به دست آوردن لذت و کامیابی، نیازمند شجاعت و مبارزه است؛ همان‌طور که برای رسیدن به شادی و خرمی، باید نگهبانانی دلیر و شیرصفت داشت.

نکته ادبی: واژه راهبان به معنای نگهبانان و پاسداران است و نباید با مفهوم مذهبی راهبان اشتباه گرفته شود.

ز شیران بر گذر وز جام خور می که دی مه را بود نوروز در پی

از سدِ سختی‌ها (شیران) گذر کن و به بهره‌مندی از عشق بپرداز، زیرا که پس از ماه دی و سرمای زمستان، حتماً نوروز و بهار در پی خواهد آمد.

نکته ادبی: دی مه نماد ایام سخت و تیره است.

ز آسانی نیابی شادمانی ز بی رنجی نیابی کامرانی

هرگز با تن‌آسایی و راحتی به شادی واقعی دست نمی‌یابی و بدون تحمل رنج و سختی، نمی‌توان به کامرانی و موفقیت رسید.

نکته ادبی: تضاد میان آسانی و رنج، ساختار منطقیِ حاکم بر این بیت است.

فراوان رنج یابد دام داری به دشت و کوه تا گیرد شکاری

شکارچی برای گرفتن شکار در دشت و کوه، رنج و زحمت فراوانی را متحمل می‌شود.

نکته ادبی: واژه دام داری در اینجا به معنای کسی است که به دنبال شکار و به چنگ آوردن هدف است.

شکاری نیست چون شاهی و فرمان مرو را چون بگیرد مردم آسان

هیچ شکاری به ارزشمندیِ مقام پادشاهی نیست و به همین دلیل، رسیدن به چنین جایگاهی، آسان و بدون تلاش میسر نمی‌شود.

نکته ادبی: در اینجا شاهی استعاره از معشوق و هدف والاست.

مرا در پیش چون شاهی شکارست چو دلبر ویس مه پیکر نگارست

برای من نیز، هدف و شکارِ اصلی، همچون پادشاهی باشکوه است؛ معشوقی که همچون ویس، چهره‌ای زیبا و ماهتاب‌گونه دارد.

نکته ادبی: ویس در اینجا اسم خاص است که با توصیفِ مه پیکر به جایگاه والای او اشاره دارد.

چرا با بخت خود چندین شتیزم چرا آبی برین آتش نریزم

چرا باید این‌گونه با تقدیر خود بجنگم و چرا برای خاموش کردن آتشِ این اندوه، آبی بر آن نمی‌ریزم تا آرام شوم؟

نکته ادبی: اشاره به کنایه ی آتش به جای اندوه و آب به جای صبر یا تدبیر.

چرا در خیرگی چندین نشینم چرا بیرون نیایم زین کمینم

چرا باید در این حیرت و سرگردانی باقی بمانم و چرا برای رسیدن به مقصود، از این کمینگاهِ انتظار بیرون نمی‌آیم؟

نکته ادبی: خیرگی به معنای حیرت و سرگردانی است.

من اندر دام و یارم نیز در دام نهاده دل به درد و رنج ناکام

من در دامِ عشق گرفتار شده‌ام و معشوقم نیز گرفتار است؛ هر دو در حال تحملِ رنج و ناکامی هستیم.

نکته ادبی: تاکید بر اشتراک رنج میان عاشق و معشوق.

چرا این دام را بر هم ندرم درخت ننگ را از بن نبتم

چرا نباید این دامِ مانع را از هم بپاشم و این ریشه ننگ و جدایی را از بیخ و بن بر نکنم؟

نکته ادبی: درخت ننگ کنایه از مانعِ بزرگ و ریشه‌دار است.

و لیکن چیزها را جایگاهست همیدون کارها را وقتها هست

با این حال، هر چیزی جایگاه خاص خود را دارد و برای انجام هر کاری نیز زمان مناسبی وجود دارد.

نکته ادبی: تاکید بر ضرورتِ زمان‌سنجی در امور.

شکوفه کاو بر آید ماه نیسان به دی مه بر درختان یافت نتوان

همان‌طور که نمی‌توان در میانه زمستان، گل و شکوفه ماه نیسان را روی درختان دید، برای وصال نیز باید صبر کرد.

نکته ادبی: ماه نیسان در تقویم سریانی نماد بهار و شکوفایی است.

مگر روز بلا اکنون سر آمد برفت آن روز روز دیگر آمد

شاید روزگار بلا و سختی به پایان رسیده است؛ روزهای تلخ گذشتند و روزگار بهتری فرا رسیده است.

نکته ادبی: اشاره به تغییر احوال و گذار از سختی.

گذشت از رنج ما دی ماه سختی کنون آمد بهار نیکبختی

سرمای سختِ دی‌ماهِ رنج‌های ما سپری شد و اکنون نوبتِ رسیدنِ بهارِ نیک‌بختی و آسایش است.

نکته ادبی: دی ماه نماد سختی و بهار نماد خوشبختی است.

چو رامین گفت ازین سان چند گفتار ز درد دل همی پیچید چون مار

وقتی رامین این حرف‌ها را زد، از شدت دردِ دل به خود می‌پیچید و مانند مار ناآرام بود.

نکته ادبی: تشبیه به مار بیانگر پیچ‌ و تاب خوردن از درد و اضطراب است.

تنس در راه بود و دل بر ویس به چشم اندر بمانده پیکر ویس

تنِ رامین در راه بود اما دلش نزد ویس مانده بود و تصویرِ ویس در چشمانش نقش بسته بود.

نکته ادبی: اشاره به دوریِ فیزیکی و پیوند روحی.

قرارش رفته بود و صبر تا شب ز دود دل نشسته گرد بر لب

قرار و صبر از او رفته بود و از شدت آه و اندوهی که از دل بر می‌کشید، غباری بر لب‌هایش نشسته بود.

نکته ادبی: اشاره به مبالغه برای نشان دادن عمقِ اندوه.

به خاور بود چشمش تا کی آید سپاه شب که راهش بر گشاید

چشمانش به سمت مشق (خاور) دوخته شده بود تا ببیند چه زمانی سپاه شب می‌آید و راه وصال را برای او باز می‌کند.

نکته ادبی: اشاره به استعاره ی سپاه شب که می‌تواند نمادِ تاریکی و یا پوششی برای رسیدنِ مخفیانه باشد.