ویس و رامین

فخرالدین اسعد گرگانی

رفتن موبد به شکار

فخرالدین اسعد گرگانی
چو لشکر گاه زد خرم بهاران به دشت و کوهسار و جویباران
جهان از خرمی چون بوستان شد زمین از نیکوی چون آسمان شد
جهان پیر بر نا شد دگر بار بنفشه زلف گشت و لاله رخسار
چو گنج خسروان شد روی کشور ز بس دیبا و زر و مشک و عنبر
هزار آوا زبان بگشاد بر گل چو مست عاشق اندر بست غلغل
بنفشستان دو زلف خویش بشکست چو لالستان وقایهء سرخ بربست
به دست آمد ز تنگ کوه نخچیر برون آمد بهار از شاخ شبگیر
عروس گل بیامد از عماری ببرد از بلبلان آرامگاری
چو گل بنمود رخ را ، هامواره فلک بارید بر تاجش ستاره
ز باران آب گیتی گشت میگون به عنبر خاک هامون گشت معجون
ز خوشی باغ همچون دلبران شد ز خوبی شاخ همچون اختران شد
هوا نوروز را خلعت برافکند ز صد گونه گهی بر گل پراگند
نشاط باده خوردن کرد نرگس چو گیتی دید چون شاهانه مجلس
گرفتش جام زرین دست سیمین چنان چون دست خسرو دست شیرین
صبا بردی نسیم یار زی یار چو بگذشتی به گلزار و سمن زار
هوا کردی نثار زر و گوهر چو بگذشتی نسیم گل بر و بر
بشستی پشت گور از دست باران ز دودی زنگ شاخ از جویباران
چنان رخشنده شد پیرامن مرو که گفتی ششتری بد دامن مرو
ز باران خرمی چندان بیفزود که گفتی قطر باران خرمی بود
به چونین خوش زمان و نغز هنگم که گیتی تازه بود و روز پدرام
شهنشه کرد با دل رای نخچیر که بود آن گاه شهر و خانه دلگیر
سبک لشکرشناسان را فرستاد که و مه لشکرش را آگهی داد
که ما خواهیم رفتن سوی گرگان گرفتن چند گه خوگان و گرگان
پلنگان را در آوردن ز کهسار نهنگان را ز بیشه کردن آوار
سیه گوشان و یوزان را گشادن از آهو هر دوان را قوت دادن
چو آگه گشت ویس از رفتن شاه به چشمش گاه شادی گشت چون چاه
به دایه گفت ازین بتر دانی کجا زنده نخواهد زندگانی
منم آن زنده کز جان سیر گشتم به صد جا خستهء شمشیر گشتم
به گرگان رفت خواهد شاه موبد که روزش نحس یاد و طالعش بد
مرا چون صبر باشد در جدایی ازین پتیاره چون یابم رهایی
اگر رامین بخواهد رفت با شاه دلم با او بخواهد رفت همراه
چو فردا راه بر گیرد مرا وای که رخشش پاک بر چشمم نهد پای
به هر گامی ز راهش رخش رامین مرا داغی نهد بر جان شیرین
چو گردم دور از آن شاه جوانان مرا بینی به ره چون دیدبانان
نگه دارم رهش را چون طلایه ز چشم خویشتن سازم سقایه
گهی از وی غریبان را دهم آب گهی یاقوت و مروارید خوشاب
مگر دادار بنیوشد دعایی بگرداند ز جان من بلایی
بلایی نیست ما را بدتر از شاه که بدرایست و بدگویست و بدخواه
مگر یابم ز دست او رهایی نیابم هر زمان درد جدایی
کنون ای دایه رو تا پیش رامین بگو حالم که چو نانست و چو نین
بدان تا خود چه خواهد کرد با من ز کام دوستان وز کام دشمن
اگر فردا بخواهد رفت با شاه حدیث زندگانی گشت کوتاه
بگو با ان همه درد جدایی که خواهد بود زنده تا تو آیی
نگر تا روی را از من نتابی که تا آیی مرا زنده نیابی
ز بهر آنکه تا مانی به خانه به دست آور ز گیتی یک بهانه
مرو با شاه و ایدر باش خرم تو بی غم باش او را دار در غم
ترا باید که باشد نیک بختی مرو را سال و مه کوری و سختی
بشد دایه همان گه پیش رامین نمک کرد این سخن بر ریش رامین
پیام ویس یک یک گفت با رام تو گفتی ناو کی بود آن نه پیغام
گرفت از غم دل رامین تپیدن سرشک خونش از مژگان چکیدن
زمانی بر جدایی زار بگریست ز بهر آنکه در زاری همی زیست
گهی رنج و گهی درد و گهی بیم ز دست هجر دل گشته به دو نیم
پس آنگه گفت با دایه که موبد ازین نه نیک با من گفت و نی بد
نه خود گفت و نه آگاهی فرستاد مگر وی را فرامش گشتم از یاد
گر ایدون کم بفرماید برفتن بهانه آنگهی شاید گرفتن
چو او شد من به مرو اندر بپایم بهانه سازم از درد دو پایم
مرا پوزش بود نا کردن راه که گوم شاه بود از دردم آگاه
مرا نخچیر باشد رامش افزای و لیکن راه نتوان کرد بی پای
گمان بردم که داند شهریارم که من خود دردمد و زار وارم
ازین رویم ندان آگاهی راه بماندم لاجرم بر گاه بی شاه
مرا گر راست آید این گمانی بمانم در بهشت این جهانی
چو دایه ویس را این آگهی داد تو گفتی مژدهء شاهنشهی داد
بی انده شد روان مهرجویش به بار آمد گل شادی ز رویش
چو گردون کوه را استام زر داد زمین را نیز فرش پر گهی داد
خروش آمد ز دز رویینه خم را درای و نای و کوس و گاودم را
بجوشیدند گردان و سواران چو از شاخ درختان نوبهاران
همی آمد ز مرو انبوه لشکر چنان کز ژرو دریا موج منکر
به پیش شاه رفت آزاده رامین نکرده ساز ره بر رسم آیین
شهنشه پیش گردان دلاور بدو گفت این چه نیز نگست دیگر
چرا بی ساز رگتن آمدستی دگر باره مگر نالان شدستی
برو بستان ز گنجور آنچه باید که مارا صید بی تو ژوش نیاید
بشد رامین ز پیش شاه ناکام چو ماهی کش بود صد شست در کام
چو رامین راه گرگان را کمربست تو گفتی گرگ میشش را جنگ خست
به ناکامی به راه افتاد رامین جگ خسته به تیر و دل به ژوپین
چو آگه گشت ویس از رفتن رام برفت از جان او یکباره ارام
دجی خو کرده در شادی و در ناز کنون چون کبگ شد در چنگل باز
غریوان با دل سوزان همی فگت نوای زار بر نا دیدن جفت
چرا تیمار تنهایی ندارم چرا یاقوت بر رویم نبارم
نیابم یار چون یار نخستین نکارم مهر همچون مهر پیشین
مرابی دوست خامش بودن آهوست گرستن بر جدایی سخت نیکوست
اگر باور نداری دایه دردم ببین این اشک سرخ و روی زردم
سخن هست اشک من دیده زبانم همی گوید همه کس را نهانم
به یک دل چون کشم این رنج و تیمار که باشد زو همه دلها گرانبار
ز جان خویش نالم نه ز دلبر که دلبر رفت او چون ماندایدر
دل بی صبر چون آرام یابد که با صبر این بلا هم بر نتابد
چو رامین را بدید از گوشهء بام به راه افتاده با موبد به ناکام
میانی چون کناغ پر نیانی برو بسته کمربند کیانی
غبار راه بر زلفش نشسته ز داغ دوست رنگ از رخ گسسته
نگار خویش را نا کرده پدرود چو گمره در کویر و غرقه ددر رود
دل ویسه ز دیدارش بر آشفت در آن آشفتگی با دل همی گفت
درود از من نگار سعتری را درود از من سوار لشکری را
درود از من رفیق مهربان را درود از من امیر نیکوان را
مرا پدرود نا کارده برفتی همانا دل ز مهرم بر گرفتی
تو با لشکر برفتی وای جانم که آمد لشکری از اندهانم
ببستم دل به صد زنجیر پولاد همه بگسست و با تو در ره افتاد
اگر جانم بماند در جدایی نگریم در جدایی تا تو آیی
فرستم میغها از دود جانم درو آب از سرشک دیدگانم
کنم پر بآب و سبزی جایگاهت به باران گرد بنشانم ز راهت
کجا روی تو باشد چون بهاران بهاران را بباید ابر و باران
چو رامین رفت یک منزل از آن راه نبود از بی دلی از راه آگاه
ز بس اندیشها کش بود در دل نبود آگاه تا آمد به منزل
به راه اندر همی نالید بسیار نباشد بس عجب ناله ز بیمار
در آن ناله سخنهایی همی گفت که آن گوید که تنها ماند از جفت
شبی چون دوش دیدم در زمانه که بوسه تیر بود و لب نشانه
کنون روزی همی بینم چو امروز که آهو گشت جانم عشق تو یوز
کجا شد خرمی و ناز دوشین عقیق شکرین و در نوشین
ز دل شسته جفای سال چندین حریرین سینه و دو نار سیمین
ز روی دوست بر رویم گلستان شب تاریک ازو چون روز رخشان
شبی چونان بدیده دیدگانم چنین روزی بدیدن چون توانم
نه روزست این که آتشگاه جانست بلای روزگار عاشقانست
مبادا هیچ عاشق را روز ز سختی بر پرداز و روان سوز
همانا گر بباشد دهر گیال بپیماید ازین یک روز صد سال
چو شاهنشه فرود آمد به منزل به پیش شاه شد رامین بی دل
هزاران گونه بر رویش گوا بود که اورا صبر و هوش ازتن جدا بود
نه رامش کرد با شاه و نه می خواست بهانه کرد درد پا و بر خاست
وزان پس روز تا شب همچنین بود دلش گفتی که با جانش به کین بود
روان پر درد و رخ پر گرد بودش همه تن دل همه درد بودش

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

چو لشکر گاه زد خرم بهاران به دشت و کوهسار و جویباران

بهار همچون لشکری پیروز به دشت و کوهسار و جویباران هجوم آورده است.

نکته ادبی: لشکرگاه زدن کنایه از استقرار و برپایی چادر و خیمه در مکانی است.

جهان از خرمی چون بوستان شد زمین از نیکوی چون آسمان شد

جهان به دلیل زیبایی و طراوت به گلستان تبدیل شد و زمین از فرط نیکویی و زیبایی، هم‌تراز آسمان گردید.

نکته ادبی: تشبیه جهان به بوستان و زمین به آسمان نشان‌دهنده کمال زیبایی طبیعت است.

جهان پیر بر نا شد دگر بار بنفشه زلف گشت و لاله رخسار

جهان پیر دوباره جوان شد؛ بنفشه‌ها مانند زلف و لاله‌ها مانند گونه‌های سرخ جلوه‌گری می‌کنند.

نکته ادبی: جهان پیر به جوان تعبیر شده که نماد احیای طبیعت در بهار است.

چو گنج خسروان شد روی کشور ز بس دیبا و زر و مشک و عنبر

سطح زمین از وفور دیبا، زر، مشک و عنبر، مانند گنجینه‌های پادشاهان پرارزش شد.

نکته ادبی: استفاده از عناصر مادی برای توصیف زیبایی‌های طبیعت در ادبیات کلاسیک رایج است.

هزار آوا زبان بگشاد بر گل چو مست عاشق اندر بست غلغل

هزاران پرنده بر روی گل‌ها آواز سر دادند و مانند عاشقان مست، غوغا به پا کردند.

نکته ادبی: هزار آوا یا همان بلبل، نماد همیشگی آوازخوانی در گلزار است.

بنفشستان دو زلف خویش بشکست چو لالستان وقایهء سرخ بربست

گل بنفشه زلف خود را پریشان کرد و گل لاله پوشش سرخ خود را بر تن نمود.

نکته ادبی: تشخیص (شخصیت‌بخشی) به گل‌ها که اعمال انسانی انجام می‌دهند.

به دست آمد ز تنگ کوه نخچیر برون آمد بهار از شاخ شبگیر

شکار از دل کوه‌های تنگ و پرشیب به دست آمد و بهار از شاخه‌های صبحگاهی نمایان شد.

نکته ادبی: نخچیر به معنای شکار و شبگیر به معنای هنگام سحرگاه است.

عروس گل بیامد از عماری ببرد از بلبلان آرامگاری

گل همچون عروسی از کجاوه بیرون آمد و آرامش را از دل بلبلان ربود.

نکته ادبی: عماری به معنای کجاوه یا محمل است که برای حمل زنان در سفر استفاده می‌شده است.

چو گل بنمود رخ را ، هامواره فلک بارید بر تاجش ستاره

وقتی گل چهره خود را نشان داد، آسمان بر تاج او ستاره‌باران کرد.

نکته ادبی: استعاره از شبنم‌هایی که روی گلبرگ می‌نشیند و مانند ستاره می‌درخشد.

ز باران آب گیتی گشت میگون به عنبر خاک هامون گشت معجون

آب باران، جهان را به رنگ شراب ارغوانی درآورد و خاکِ دشت‌ها با عطر عنبر معطر شد.

نکته ادبی: میگون صفتی برای رنگ شراب است که نشان از شادابی و طراوت دارد.

ز خوشی باغ همچون دلبران شد ز خوبی شاخ همچون اختران شد

باغ از شدت خوشی همچون دلبران زیبا شد و شاخه‌ها از فرط زیبایی مانند اختران درخشیدند.

نکته ادبی: تشبیه باغ به دلبران، نشان‌دهنده کمال زیبایی و اغواگری طبیعت است.

هوا نوروز را خلعت برافکند ز صد گونه گهی بر گل پراگند

هوا لباس خلعت نوروز را بر تن گل‌ها افکند و آن را به گونه‌های مختلف بر گل‌ها پراکند.

نکته ادبی: خلعت پوشاندن استعاره از نوازش بهار بر تن طبیعت است.

نشاط باده خوردن کرد نرگس چو گیتی دید چون شاهانه مجلس

نرگس، هنگامی که دید جهان همچون مجلس باشکوه پادشاهی است، به باده‌نوشی روی آورد.

نکته ادبی: نرگس به دلیل شباهت به جام یا چشم، در شعر نماد مستی و باده‌خواری است.

گرفتش جام زرین دست سیمین چنان چون دست خسرو دست شیرین

جام زرین را با دستی سیمین گرفت، همان‌گونه که دست خسرو دست شیرین را می‌گرفت.

نکته ادبی: اشاره تلمیحی به داستان خسرو و شیرین که بر غنای متن می‌افزاید.

صبا بردی نسیم یار زی یار چو بگذشتی به گلزار و سمن زار

باد صبا وقتی از گلزار و سمن‌زار عبور می‌کرد، بوی خوش یار را برای یار به ارمغان می‌برد.

نکته ادبی: صبا در ادبیات فارسی پیام‌رسان میان عاشق و معشوق است.

هوا کردی نثار زر و گوهر چو بگذشتی نسیم گل بر و بر

هوا وقتی نسیم گل را به همه جا پراکند، گویی زر و گوهر نثار می‌کرد.

نکته ادبی: استعاره از پراکنده شدن عطر گل که به ارزشمندی طلا و گوهر تشبیه شده است.

بشستی پشت گور از دست باران ز دودی زنگ شاخ از جویباران

باران، آلودگی‌ها را از پشتِ (سطحِ) کوه و زنگار را از شاخ و برگ‌های جویبار شست.

نکته ادبی: زنگار در اینجا به معنای غبار و تیرگی روی شاخه‌هاست.

چنان رخشنده شد پیرامن مرو که گفتی ششتری بد دامن مرو

اطراف مرو به قدری درخشان شد که گویی دامنش با پارچه‌ی ششتری بافته شده است.

نکته ادبی: ششتری نوعی پارچه بسیار نفیس و لطیف بوده است.

ز باران خرمی چندان بیفزود که گفتی قطر باران خرمی بود

از شدت باران، شادی چنان افزایش یافت که گویی قطرات باران خودِ مظهرِ شادی بودند.

نکته ادبی: مبالغه در تاثیر مثبت باران بر نشاط محیط.

به چونین خوش زمان و نغز هنگم که گیتی تازه بود و روز پدرام

در چنین زمان خوش و هنگامه‌ی دلپذیری که جهان تازه و روزگار پُرنشاط بود.

نکته ادبی: پدرام به معنای خوش، شاد و با طراوت است.

شهنشه کرد با دل رای نخچیر که بود آن گاه شهر و خانه دلگیر

پادشاه تصمیم به شکار گرفت، زیرا در آن زمان زندگی در شهر و خانه برایش دلگیر و کسل‌کننده بود.

نکته ادبی: شهنشه در اینجا اشاره به شاه موبد دارد.

سبک لشکرشناسان را فرستاد که و مه لشکرش را آگهی داد

شاه به سرعت ماموران را فرستاد و به همه لشکریان از بزرگ و کوچک خبر داد.

نکته ادبی: که و مه در اینجا به معنای همه افراد اعم از بزرگان و زیردستان است.

که ما خواهیم رفتن سوی گرگان گرفتن چند گه خوگان و گرگان

به آن‌ها خبر داد که قصد داریم به سوی گرگان برویم تا مدتی به شکار گراز و گرگ بپردازیم.

نکته ادبی: خوگ (خوک) در اینجا اشاره به گراز وحشی است.

پلنگان را در آوردن ز کهسار نهنگان را ز بیشه کردن آوار

پلنگان را از کوهسار به پایین بکشیم و نهنگان (حیوانات بزرگ) را از بیشه بیرون آوریم.

نکته ادبی: نهنگ در اینجا به معنای حیوانی بزرگ و درنده است نه لزوماً موجود دریایی.

سیه گوشان و یوزان را گشادن از آهو هر دوان را قوت دادن

سیه‌گوش‌ها و یوزها را رها کنیم و از آهوها، خوراک برای آنان فراهم آوریم.

نکته ادبی: سیاه‌گوش حیوانی از تیره گربه‌سانان است که در شکار تبحر دارد.

چو آگه گشت ویس از رفتن شاه به چشمش گاه شادی گشت چون چاه

ویس چون از سفر شاه آگاه شد، شادی برایش به سختیِ چاهی عمیق و تاریک تبدیل گشت.

نکته ادبی: تشبیه شادی به چاه استعاره‌ای از گرفتاری و اندوه عمیق است.

به دایه گفت ازین بتر دانی کجا زنده نخواهد زندگانی

به دایه گفت آیا وضعیتی بدتر از این می‌شناسی؟ جایی که فرد زنده، دیگر نمی‌خواهد زندگی کند.

نکته ادبی: اشاره به استیصال و ناامیدی کامل ویس از شرایط.

منم آن زنده کز جان سیر گشتم به صد جا خستهء شمشیر گشتم

من همان زنده‌ای هستم که از جان خود سیر شده‌ام و بارها در این مسیر زخمیِ شمشیر (غم) گشته‌ام.

نکته ادبی: شمشیر در اینجا کنایه از ضرباتِ دردناک روزگار و غم عشق است.

به گرگان رفت خواهد شاه موبد که روزش نحس یاد و طالعش بد

شاه موبد قصد رفتن به گرگان دارد؛ کسی که روزش نحس و بختش بد است.

نکته ادبی: موبد در اینجا نام شخص (شاه موبد) است و نه لقب روحانی.

مرا چون صبر باشد در جدایی ازین پتیاره چون یابم رهایی

من که در جدایی طاقت ندارم، چگونه می‌توانم از این مصیبت رهایی یابم؟

نکته ادبی: پتیاره در اینجا به معنای بلا، مصیبت و پدیده شوم است.

اگر رامین بخواهد رفت با شاه دلم با او بخواهد رفت همراه

اگر رامین بخواهد با شاه همراه شود، قلب و جان من نیز همراه او خواهد رفت.

نکته ادبی: تعبیر همراهیِ دل نشان‌دهنده وابستگی عمیق روحی ویس به رامین است.

چو فردا راه بر گیرد مرا وای که رخشش پاک بر چشمم نهد پای

وای بر من اگر فردا راه بیفتد، که گرد و غبارِ سم اسبش (رخش) بر چشمان من بنشیند.

نکته ادبی: رخش در اینجا به معنای اسب تندرو است و ربطی به رخش رستم ندارد.

به هر گامی ز راهش رخش رامین مرا داغی نهد بر جان شیرین

در هر قدمی که اسب رامین برمی‌دارد، داغی جدید بر جان شیرین من می‌نهد.

نکته ادبی: تشبیه جدایی به داغ نهادن بر جان.

چو گردم دور از آن شاه جوانان مرا بینی به ره چون دیدبانان

وقتی از آن شاه جوانان (رامین) دور شوم، مرا در راه همچون دیده‌بانان خواهی دید.

نکته ادبی: دیدبان کسی است که به انتظار نشسته و مراقب است.

نگه دارم رهش را چون طلایه ز چشم خویشتن سازم سقایه

راهش را چون طلایه‌داران نگهبانی می‌دهم و از چشمانم برایش سقایه (آب‌رسانی) می‌کنم.

نکته ادبی: طلایه به معنای پیش‌قراولان سپاه و سقایه به معنای آب‌رسان است.

گهی از وی غریبان را دهم آب گهی یاقوت و مروارید خوشاب

گاهی به مسافران غریب آب می‌دهم و گاهی یاقوت و مرواریدهای اشکِ چشمانم را می‌بخشم.

نکته ادبی: خوشاب صفتی برای مروارید است که در اینجا به اشک تشبیه شده.

مگر دادار بنیوشد دعایی بگرداند ز جان من بلایی

شاید خداوند دعای مرا بشنود و این بلا را از جان من دور کند.

نکته ادبی: دادار به معنای آفریدگار و بنیوشد به معنای بشنود است.

بلایی نیست ما را بدتر از شاه که بدرایست و بدگویست و بدخواه

هیچ بلایی برای ما بدتر از شاه نیست، که فردی فریادزننده، بدگو و بدخواه است.

نکته ادبی: بدرایست یعنی کسی که دائم داد و فریاد می‌کند.

مگر یابم ز دست او رهایی نیابم هر زمان درد جدایی

شاید از دست او رهایی یابم، وگرنه هر لحظه درد جدایی را تحمل خواهم کرد.

نکته ادبی: تکرار درد جدایی نشان از کلافگی و عجز راوی دارد.

کنون ای دایه رو تا پیش رامین بگو حالم که چو نانست و چو نین

اکنون ای دایه، نزد رامین برو و حالم را بگو که چگونه در رنج و سختی هستم.

نکته ادبی: چونانست و چونین کنایه از در هم شکستن و بی‌تابی است.

بدان تا خود چه خواهد کرد با من ز کام دوستان وز کام دشمن

ببین او در برابر من چه واکنشی نشان می‌دهد، چه از نظر دوستان و چه دشمنان.

نکته ادبی: اشاره به تردید ویس در مورد واکنش رامین در مقابل جامعه و اطرافیان.

اگر فردا بخواهد رفت با شاه حدیث زندگانی گشت کوتاه

اگر فردا بخواهد با شاه همراه شود، داستان زندگی من به پایان رسیده است.

نکته ادبی: کوتاه شدنِ حدیثِ زندگانی کنایه از مرگ است.

بگو با ان همه درد جدایی که خواهد بود زنده تا تو آیی

با وجود تمام دردهای جدایی به او بگو که تا زمان بازگشت تو، زنده خواهم ماند.

نکته ادبی: تضاد میان زنده بودن و دردهای جدایی در این بیت مشهود است.

نگر تا روی را از من نتابی که تا آیی مرا زنده نیابی

مواظب باش که از من روی برنگردانی، زیرا اگر برگردی، مرا دیگر زنده نخواهی یافت.

نکته ادبی: تهدید ضمنی رامین به مرگ در صورت دوری او.

ز بهر آنکه تا مانی به خانه به دست آور ز گیتی یک بهانه

برای اینکه در خانه بمانی، هر بهانه‌ای که می‌توانی در این جهان پیدا کن.

نکته ادبی: تاکید بر اینکه ماندن رامین به هر قیمتی الزامی است.

مرو با شاه و ایدر باش خرم تو بی غم باش او را دار در غم

با شاه نرو و اینجا بمان و خوش باش؛ تو بی‌غم باش و او (شاه) را در غم و اندوه باقی بگذار.

نکته ادبی: دستورِ ویس به رامین برای نافرمانی از شاه.

ترا باید که باشد نیک بختی مرو را سال و مه کوری و سختی

تو باید نیک‌بخت باشی، نه اینکه مانند شاه سال‌ها در کوری و سختی بمانی.

نکته ادبی: آرزوی کوری و سختی برای شاه نشان‌دهنده نفرت عمیق ویس از اوست.

بشد دایه همان گه پیش رامین نمک کرد این سخن بر ریش رامین

دایه همان لحظه نزد رامین رفت و این سخنان را مانند نمک بر زخم رامین پاشید.

نکته ادبی: نمک بر ریش پاشیدن کنایه از تحریک درد و سوزش است.

پیام ویس یک یک گفت با رام تو گفتی ناو کی بود آن نه پیغام

پیام ویس را یک به یک به رامین گفت؛ تو گویی آن پیام نبود، بلکه تازیانه‌ای بود که بر جانش نشست.

نکته ادبی: ناوک به معنای تیر کوچک است که کنایه از تیزی و اثرگذاری پیام ویس دارد.

گرفت از غم دل رامین تپیدن سرشک خونش از مژگان چکیدن

رامین که این پیام سوزناک را شنید، قلبش از اندوه شروع به تپش کرد و اشک‌های خونین از چشمانش سرازیر شد.

نکته ادبی: تپیدن دل و چکیدن خونابه مژگان، نشان از اوج اندوه و تاثیرپذیری عمیق عاشق است.

زمانی بر جدایی زار بگریست ز بهر آنکه در زاری همی زیست

او مدام برای این جدایی گریه می‌کرد، چرا که تمام زندگی‌اش در غم و اندوه می‌گذشت.

نکته ادبی: همی‌زیست صیغه ماضی استمراری است که بر مداومت در حالت غم اشاره دارد.

گهی رنج و گهی درد و گهی بیم ز دست هجر دل گشته به دو نیم

گاهی با رنج، گاهی با درد و گاهی با ترس دست‌به‌گریبان بود و دلش به خاطر دوری از معشوق به دو نیم شده بود.

نکته ادبی: دل به دو نیم گشتن کنایه از شدت اندوه و تلاشیِ توانِ دل است.

پس آنگه گفت با دایه که موبد ازین نه نیک با من گفت و نی بد

سپس به دایه گفت که موبد درباره این وضعیت، نه حرف خوشایندی به من زد و نه حرف ناخوشایندی.

نکته ادبی: موبد در اینجا نماد قدرت و فرمانروایی است که رامین از او حساب می‌برد.

نه خود گفت و نه آگاهی فرستاد مگر وی را فرامش گشتم از یاد

نه سخنی گفت و نه پیغامی فرستاد، شاید هم مرا فراموش کرده است.

نکته ادبی: فرامش‌گشتن واژه‌ای کهن به معنای به فراموشی سپرده شدن است.

گر ایدون کم بفرماید برفتن بهانه آنگهی شاید گرفتن

اگر او دستور رفتن بدهد، باید بهانه‌ای برای نرفتن پیدا کنم.

نکته ادبی: کم بفرماید به معنای دستور صادر کردن است.

چو او شد من به مرو اندر بپایم بهانه سازم از درد دو پایم

وقتی او رفت، من در مرو می‌مانم و بهانه دردِ پایم را می‌سازم.

نکته ادبی: مرو نام مکانی است که در اینجا محل اقامت شخصیت‌هاست.

مرا پوزش بود نا کردن راه که گوم شاه بود از دردم آگاه

عذر من برای راهی نشدن این خواهد بود که بگویم شاه از درد پای من آگاه است.

نکته ادبی: پوزش در اینجا به معنای عذر و بهانه است.

مرا نخچیر باشد رامش افزای و لیکن راه نتوان کرد بی پای

شکار کردن برای من مایه آرامش است، اما بدون پای سالم نمی‌توان راهی سفر شد.

نکته ادبی: نخچیر به معنای شکار و حیوان شکارشده است.

گمان بردم که داند شهریارم که من خود دردمد و زار وارم

گمان می‌کردم شهریار می‌داند که من خود دردمند و زار و نزار هستم.

نکته ادبی: زاروار به معنای شخص بسیار ناتوان و غمگین است.

ازین رویم ندان آگاهی راه بماندم لاجرم بر گاه بی شاه

از این رو، آگاهی از راه رفتن نداشتم و لاجرم در جایگاه خود دور از شاه ماندم.

نکته ادبی: لاجرم به معنای ناچاراً و به حکم ضرورت است.

مرا گر راست آید این گمانی بمانم در بهشت این جهانی

اگر این حدس و گمان من درست از آب درآید، در همین بهشت دنیایی باقی خواهم ماند.

نکته ادبی: بهشتِ جهانی کنایه از وصال معشوق است.

چو دایه ویس را این آگهی داد تو گفتی مژدهء شاهنشهی داد

وقتی دایه این خبر را به ویس داد، انگار مژده‌ای از جانب شاهنشاه به او رسیده بود.

نکته ادبی: تشبیه مژده دایه به مژده شاه، نشان از اهمیت خبر برای ویس است.

بی انده شد روان مهرجویش به بار آمد گل شادی ز رویش

جانِ عاشق‌پیشه‌اش از اندوه رها شد و گل شادی بر چهره‌اش رویید.

نکته ادبی: مهرجو به معنای کسی است که در پی عشق و محبت است.

چو گردون کوه را استام زر داد زمین را نیز فرش پر گهی داد

همان‌طور که آسمان، کوه را با زر و زیور می‌آراید، زمین را نیز با فرشِ پرگیاه پوشاند.

نکته ادبی: اشاره به زیبایی طبیعت و کنایه از فرا رسیدن فصل مناسب سفر.

خروش آمد ز دز رویینه خم را درای و نای و کوس و گاودم را

از دژِ رویین (مستحکم)، صدای طبل‌ها، شیپورها، کوس‌ها و گاودم‌ها بلند شد.

نکته ادبی: رویینه خم کنایه از قلعه مستحکم است.

بجوشیدند گردان و سواران چو از شاخ درختان نوبهاران

سواران و جنگجویان همچون جوانه‌های درختان در بهار، به جنب‌وجوش درآمدند.

نکته ادبی: تمثیل جوشیدن لشکریان به رویش گیاهان در بهار.

همی آمد ز مرو انبوه لشکر چنان کز ژرو دریا موج منکر

لشکر انبوهی از مرو به راه افتاد، درست مانند موج‌های سهمگین دریا.

نکته ادبی: موج منکر به معنای موج بزرگ و ترسناک است.

به پیش شاه رفت آزاده رامین نکرده ساز ره بر رسم آیین

رامین آزاده، بدون اینکه خود را برای سفر آماده کرده باشد، نزد شاه رفت.

نکته ادبی: آزاده صفت رامین است که به نجابت و بزرگی او اشاره دارد.

شهنشه پیش گردان دلاور بدو گفت این چه نیز نگست دیگر

شاهنشاه در برابر پهلوانان دلیر به او گفت: این چه وضعی است؟

نکته ادبی: گردان جمع گرد به معنای پهلوانان و دلاوران است.

چرا بی ساز رگتن آمدستی دگر باره مگر نالان شدستی

چرا بدون آمادگی برای سفر آمده‌ای؟ آیا دوباره بیمار و نالان شده‌ای؟

نکته ادبی: نالان شدن در اینجا کنایه از بهانه‌جویی برای بیمار جلوه دادن خود است.

برو بستان ز گنجور آنچه باید که مارا صید بی تو ژوش نیاید

برو و هرچه نیاز داری از خزانه‌دار بگیر، چرا که بدون تو، شکار برای من خوشایند نیست.

نکته ادبی: گنجور به معنای خزانه‌دار و مسئول اموال است.

بشد رامین ز پیش شاه ناکام چو ماهی کش بود صد شست در کام

رامین ناامید از پیش شاه بازگشت، همچون ماهی که صد قلاب در دهانش گیر کرده باشد.

نکته ادبی: تشبیه رامین به ماهی گرفتار، نشان از درماندگی و اسارت او در دست تقدیر است.

چو رامین راه گرگان را کمربست تو گفتی گرگ میشش را جنگ خست

هنگامی که رامین برای رفتن به گرگان آماده شد، گویی گرگی به گله میش‌ها حمله کرده بود.

نکته ادبی: تضاد بین رفتن رامین و آسیب دیدن دل‌های عاشق.

به ناکامی به راه افتاد رامین جگ خسته به تیر و دل به ژوپین

رامین ناخواسته راهی سفر شد، در حالی که جانش با تیر غم و دلش با نیزه فراق مجروح بود.

نکته ادبی: ژوپین به معنای نیزه کوچک است.

چو آگه گشت ویس از رفتن رام برفت از جان او یکباره ارام

وقتی ویس از رفتن رامین باخبر شد، آرامش از وجودش پر کشید.

نکته ادبی: برفت از جان او یکباره آرام کنایه از بیقراری شدید.

دجی خو کرده در شادی و در ناز کنون چون کبگ شد در چنگل باز

دلی که به شادی و ناز خو گرفته بود، اکنون همچون کبکی در چنگال شاهین اسیر گشت.

نکته ادبی: کبک و باز نماد شکار و شکارچی و استعاره از ضعف ویس در برابر غم.

غریوان با دل سوزان همی فگت نوای زار بر نا دیدن جفت

با دلی سوزان فریاد می‌کشید و نوای اندوهگینِ ندیدنِ همسرش را سر می‌داد.

نکته ادبی: جفت در اینجا استعاره از یار و معشوق است.

چرا تیمار تنهایی ندارم چرا یاقوت بر رویم نبارم

چرا آرام و قرار ندارم؟ چرا خون گریه نمی‌کنم؟

نکته ادبی: باریدن یاقوت کنایه از اشک خونین و بسیار گران‌بهاست.

نیابم یار چون یار نخستین نکارم مهر همچون مهر پیشین

یاری مثل یار اول پیدا نمی‌کنم و عشقی همچون عشق پیشین نخواهم کاشت.

نکته ادبی: کاشت مهر استعاره از ایجاد رابطه عاشقانه است.

مرابی دوست خامش بودن آهوست گرستن بر جدایی سخت نیکوست

سکوت کردن بدون دوست، اشتباه و ننگ است؛ گریستن بر جدایی کار درستی است.

نکته ادبی: آهو در اینجا به معنای عیب و نقص است.

اگر باور نداری دایه دردم ببین این اشک سرخ و روی زردم

ای دایه، اگر درد مرا باور نداری، به اشک‌های سرخ و صورت زردرنگم نگاه کن.

نکته ادبی: زردی رخ و سرخی اشک دو نماد کلاسیک از بیماری عشق است.

سخن هست اشک من دیده زبانم همی گوید همه کس را نهانم

اشک‌های من سخن می‌گویند، چشمانم زبان من هستند و درد نهانم را برای همه فاش می‌کنند.

نکته ادبی: تشبیه اشک به زبان، استعاره‌ای برای گویایی غم است.

به یک دل چون کشم این رنج و تیمار که باشد زو همه دلها گرانبار

چگونه می‌توانم این رنج و اندوهِ گرانبار را در یک دل تحمل کنم که همه دل‌ها از آن سنگین می‌شوند؟

نکته ادبی: تیمار به معنای اندوه و غم بزرگ است.

ز جان خویش نالم نه ز دلبر که دلبر رفت او چون ماندایدر

من از جان خودم گلایه دارم، نه از معشوق؛ چون معشوق رفت و تنها من ماندم که باید تحمل کنم.

نکته ادبی: ایدر در فارسی میانه و کهن به معنای اینجا است.

دل بی صبر چون آرام یابد که با صبر این بلا هم بر نتابد

دلِ بی‌صبر چگونه آرام گیرد؟ که حتی با صبر هم نمی‌توان این بلا را تحمل کرد.

نکته ادبی: برنتابد به معنای تحمل نکردن است.

چو رامین را بدید از گوشهء بام به راه افتاده با موبد به ناکام

وقتی رامین را از گوشه بام دید که ناخواسته با موبد راهی سفر شده است.

نکته ادبی: بام محل تماشای ویس است که از آنجا رفتن رامین را می‌بیند.

میانی چون کناغ پر نیانی برو بسته کمربند کیانی

کمری باریک داشت که کمربند پادشاهی بر آن بسته بود.

نکته ادبی: کناغ در اینجا به معنای میان و کمر است.

غبار راه بر زلفش نشسته ز داغ دوست رنگ از رخ گسسته

گرد و غبار راه بر زلفش نشسته بود و از داغ دوری دوست، رنگ از چهره‌اش پریده بود.

نکته ادبی: رنگ گسستن کنایه از رنگ‌پریدگی ناشی از غم است.

نگار خویش را نا کرده پدرود چو گمره در کویر و غرقه ددر رود

بدون آنکه از نگار خود خداحافظی کند، مانند گم‌شده‌ای در کویر یا غرق‌شده‌ای در رودخانه شد.

نکته ادبی: پدرود به معنای وداع و خداحافظی است.

دل ویسه ز دیدارش بر آشفت در آن آشفتگی با دل همی گفت

دل ویسه با دیدن او آشفت و در آن حالِ پریشانی با دلش سخن می‌گفت.

نکته ادبی: ویسه همان ویس است که با پسوند تصغیر یا محبت‌آمیز آمده است.

درود از من نگار سعتری را درود از من سوار لشکری را

از طرف من بر آن نگار زیبا درود باد و بر آن سوار لشکری سلام باد.

نکته ادبی: سعتری به معنای زیباتر و نیکوتر است.

درود از من رفیق مهربان را درود از من امیر نیکوان را

از طرف من بر آن رفیق مهربان و امیر خوبان درود باد.

نکته ادبی: امیر نیکوان اشاره به جایگاه رامین است.

مرا پدرود نا کارده برفتی همانا دل ز مهرم بر گرفتی

بدون خداحافظی رفتی، حتماً دلت را از مهر من پاک کردی.

نکته ادبی: برگرفتن دل از کسی کنایه از قطع رابطه و فراموشی است.

تو با لشکر برفتی وای جانم که آمد لشکری از اندهانم

تو با سپاه رفتی، اما وای بر جان من که لشکری از اندوه به سویم آمد.

نکته ادبی: تمثیل لشکریان به اندوه‌ها، اغراق ادبی زیبایی است.

ببستم دل به صد زنجیر پولاد همه بگسست و با تو در ره افتاد

دلم را با صد زنجیر فولادین بسته بودم، اما همه گسست و همراه تو راهی سفر شد.

نکته ادبی: زنجیر پولاد استعاره از عهد و پیمان محکم است.

اگر جانم بماند در جدایی نگریم در جدایی تا تو آیی

اگر در این جدایی زنده بمانم، تا زمانی که برگردی گریه خواهم کرد.

نکته ادبی: نکته عاطفی تأکید بر تداوم گریه.

فرستم میغها از دود جانم درو آب از سرشک دیدگانم

دودِ جانم را همچون ابر می‌فرستم و اشک‌های چشمانم را همچون باران در آن جاری می‌کنم.

نکته ادبی: میغ به معنای ابر است و اینجا نماد آه و دود دل است.

کنم پر بآب و سبزی جایگاهت به باران گرد بنشانم ز راهت

جایگاه تو را با آب و سبزی پر می‌کنم و با باران اشک، گرد و غبار راهت را می‌نشانم.

نکته ادبی: نمادپردازی برای تلطیف فضای سفر معشوق.

کجا روی تو باشد چون بهاران بهاران را بباید ابر و باران

هر جا که تو هستی، همچون بهار است و بهار نیازمند ابر و باران است.

نکته ادبی: استعاره تو به بهار نشان‌دهنده زیبایی و طراوت رامین است.

چو رامین رفت یک منزل از آن راه نبود از بی دلی از راه آگاه

وقتی رامین یک منزل از راه دور شد، از شدت بیقراری حتی متوجه راه نبود.

نکته ادبی: از راه آگاه نبودن کنایه از غرق شدن در افکار و فراموشی مسیر.

ز بس اندیشها کش بود در دل نبود آگاه تا آمد به منزل

فکر و خیالِ بسیار چنان ذهن او را درگیر کرده بود که نفهمید چه زمانی به مقصد رسید.

نکته ادبی: کش در اینجا به معنایِ پر بودن یا جای گرفتن است که با اندیشه (فکر) ترکیب شده است.

به راه اندر همی نالید بسیار نباشد بس عجب ناله ز بیمار

در طولِ راه بسیار ناله می‌کرد؛ تعجبی هم ندارد که بیمار (دردمندِ عشق) ناله سر دهد.

نکته ادبی: واژه بیمار در اینجا استعاره از عاشقِ بی‌قرار است.

در آن ناله سخنهایی همی گفت که آن گوید که تنها ماند از جفت

در میانِ آن ناله‌ها، سخنانی بر زبان می‌آورد که تنها کسی که از جفت و یار خود جدا شده است، آن را می‌گوید.

نکته ادبی: جفت در اینجا کنایه از معشوق است.

شبی چون دوش دیدم در زمانه که بوسه تیر بود و لب نشانه

شب گذشته در این روزگار، تجربه‌ای داشتم که در آن بوسه همچون تیر و لب‌های تو همچون نشانه بود (به هدف می‌رسید).

نکته ادبی: تشبیه بوسه به تیر و لب به نشانه، آرایه تشبیه بلیغ برای نشان دادنِ دقت و لذتِ وصال است.

کنون روزی همی بینم چو امروز که آهو گشت جانم عشق تو یوز

اما امروز در چنین وضعیتی هستم که جانم همچون آهو در چنگِ عشقِ تو که مانند یوزپلنگ به شکارش آمده، گرفتار است.

نکته ادبی: یوز: نام جانوری شکاری است که در قدیم برای شکار آهو تربیت می‌شد.

کجا شد خرمی و ناز دوشین عقیق شکرین و در نوشین

آن شادی و صمیمیتِ شب گذشته کجا رفت؟ آن لب‌های سرخِ شیرین و دندان‌های سفید و درخشانِ تو چه شدند؟

نکته ادبی: عقیق و دُر هر دو استعاره از زیبایی‌های صورت و دهان معشوق هستند.

ز دل شسته جفای سال چندین حریرین سینه و دو نار سیمین

یادِ آن سینه لطیف و دو پستانِ سیمینِ تو، رنجِ سال‌های طولانی را از دلِ من شسته و پاک کرده است.

نکته ادبی: نار سیمین (انار نقره‌ای) استعاره از پستان‌های معشوق است که نماد زیبایی و سپیدی است.

ز روی دوست بر رویم گلستان شب تاریک ازو چون روز رخشان

از دیدنِ چهره تو، دنیا برایم گلستان شد و شبِ تاریکم به لطفِ حضورِ تو، به روزِ روشن تبدیل گشت.

نکته ادبی: تضاد میان شب تاریک و روز رخشان، برای نشان دادنِ تأثیر چهره معشوق به کار رفته است.

شبی چونان بدیده دیدگانم چنین روزی بدیدن چون توانم

چشمانِ من که چنین شبی (وصال) را دیده است، چگونه می‌تواند این روزِ فراق را تحمل کند؟

نکته ادبی: اشاره به اینکه دیدنِ اوج زیبایی، تحملِ نبودنِ آن را سخت‌تر می‌کند.

نه روزست این که آتشگاه جانست بلای روزگار عاشقانست

این که روز نیست، بلکه آتشگاهی است برای جانِ من؛ این روزگارِ عاشقان است که با بلا و سختی آمیخته است.

نکته ادبی: آتشگاه جان استعاره از سختیِ طاقت‌فرسا و درونی است.

مبادا هیچ عاشق را روز ز سختی بر پرداز و روان سوز

خدا نکند که هیچ عاشقی چنین روزِ سختی را تجربه کند که هم جان را بسوزاند و هم آرامش را از او بگیرد.

نکته ادبی: بر پرداز به معنایِ بر باد دادن و نابود کردن است.

همانا گر بباشد دهر گیال بپیماید ازین یک روز صد سال

اگر دنیا همیشه این‌چنین باشد، هر یک روزِ آن به اندازه صد سال برای عاشق می‌گذرد.

نکته ادبی: گیال (یا گیال/کیال) به معنایِ گستاخ، بی‌باک یا کنایه از زمانه ناپایدار است.

چو شاهنشه فرود آمد به منزل به پیش شاه شد رامین بی دل

وقتی پادشاه به مقصد رسید، رامین که دلش در گروِ عشق بود، نزدِ شاه رفت.

نکته ادبی: رامینِ بی‌دل، وصفِ کسی است که عقل و هوشش را در گروِ عشق از دست داده است.

هزاران گونه بر رویش گوا بود که اورا صبر و هوش ازتن جدا بود

هزاران نشانه بر چهره‌اش نمایان بود که گواهی می‌داد صبر و هوش از وجودش رخت بربسته است.

نکته ادبی: گوا بودنِ نشانه‌ها بر چهره، کنایه از آشفتگیِ درونی است که در ظاهرِ فرد نمایان می‌شود.

نه رامش کرد با شاه و نه می خواست بهانه کرد درد پا و بر خاست

نه تمایلی به هم‌نشینی با شاه داشت و نه دلش می‌خواست بماند، پس بهانه دردِ پا آورد و بلند شد.

نکته ادبی: در اینجا دروغ گفتن به شاه، نشان از اضطرارِ عاشق برای خروج از وضعیتی است که در آن آرامش ندارد.

وزان پس روز تا شب همچنین بود دلش گفتی که با جانش به کین بود

و از آن زمان تا شب همین‌گونه بود؛ گویی دلش با جانش در جنگ و ستیز بود.

نکته ادبی: کین (کینه) در اینجا به معنایِ تضاد و کشمکشِ درونی است.

روان پر درد و رخ پر گرد بودش همه تن دل همه درد بودش

روحش پر از درد و چهره‌اش غبارآلود بود؛ تمامِ وجودش خلاصه در دل و دردی بزرگ شده بود.

نکته ادبی: رخ پر گرد بودن، کنایه از غمگینی و پریشانی احوال است.