ویس و رامین

فخرالدین اسعد گرگانی

پاسخ دادن ویس رامین را

فخرالدین اسعد گرگانی
سمن بر ویس دست رام در دست ز داغ عاشقی بیهوش و سرمست
ز بس سرما تنش چون بیدلرزان ز نرگس بر سمن یاقوت ریزان
همی گفت ای مرا چون دیده در خور شبم را ماهتابی روز را خور
ز روی دوستی شایسته یاری ز روی نام زیبا شهریاری
نه بی روی تو خواهم زندگانی نه بی کام تو خواهم کامرانی
بیازردم ترا نیکو نکردم بدین غم دست و بازو را بخوردم
مکش چندین کمان خشم و آزار میندازم تو چندین تیر تیمار
بیا تا هر دوان دل شاد داریم به نیکو یکدگر را یاد داریم
حدیث رفته را دیگر نگوییم به آن مهر دلها را بشوییم
مشو دلتنگ از آن خواری که دیدی وزآن گفتار ها کز من شنیدی
ترا خواری بود از همبر تو نه از چون من نگار و دلبر تو
به گیتی نامورتر پادشایی ببوسد خاک پای دلربایی
نه باشد در عتاب نیکوان جنگ نه اندر نازشان بردن بود ننگ
ببر نازم که جانم هم تو بردی مدارا کن که غارت هم تو کردی
چه ژواهی روز رستاخیز کردن که خون چون منی داری به گردن
چه روز آید مرا زین روز بدتر که نه دل بینم اندر بر نه دلبر
دلم بردی و اکنون رفت خواهی دل و دلدار را چند کاهی
اگر تو رفت خواهی پس مبر دل که آتش باردم زین درد بر دل
ترا چون دل دهد جستن جدایی ز روی من بریدن آشنایی
تو آنی کت همی خواندم وفادار کنون از من شدی یکباره بیزار
دریغا آن همه پیمان که بستی ببستی باز بیهوده شکستی
بسی دادم دل بیهوده را پند که با این بی وفا هرگز مپیوند
دل خود کامم از پیمان برون شد که داند گفت حال او که چون شد
کنون ایدر مرا چندین چه داری خمارین چشم من خونین چه داری
اگر بر گشت خواهی زود بر گرد که سرما بر کشید از جان من گرد
و گر تو بر نگردی ای سمنبر به همراهی مرا با خویشتن بر
منم با تو به دشوار و به اسان چو صد فرسنگ دوری از خراسان
و گر صد پرده را بر من بدری به خنجر دستم از دامن ببری
بگیرم دامنت با تو بیایم زمانی بی تو با موبد نپایم
کجا گر من دلی چون کوه دارم بر اندیشیدن هجرت نیارم
بخواهی رفتن ای خورشید تابان مرا فمره نباندن در بیابان
بخواهی بردن ای دیبای صدرنگ زرویم رنگ وزتن زورو فرهنگ
چه بی رحمی چه بی مهری چه بی شرم کزین لابه نشد سنگین دلت نرم
همی گفت این سخنها ویس دلبر همی راند از دو دیده رود بربر
دل رامین نشد زان لابه خشنود ز بس سختی تو گفتی آهنین بود
گرو بستند برف و خشم رامین که نه آن کم شود تا روز نه این
چو ویس و دایه نومیدی گرفتند ز رامین باز گشتند و برفتند
بشد ویس و بشد ماه جهان تاب دلش پر آتش و دیده پر از آب
هم از سرما تنش لرزنده چون بید هم از رامین دلش بر گشته نومید
همی گفت و ای من زین بخت وارون که گویی هست با جان منش خون
که با من بخت من چندان ستیزد که روزی خون من ناگه بریزد
ز من ناکس تر ای دایه که دانی اگر زین بیش ورزم مهربانی
و گر باشم ازین پس مهر پرور بیار انگشت و چشم من بر آور
چنان بیچاره گشت اندر تنم جان که بی جان تن بریز خاک پنهان
تن من گر بدین حسرت بمیرد به گیتی هیچ گورش نه پذیرد
کنون کز جان و از جانان بریدم چه خواهم دید ازین ندتر که دیدم
به عشق اندر بلایی زین بتر نیست سیاهی را زپس رنگی دگر نیست

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قطعات، روایتی از اوج استیصال و بی‌قراری «ویس» در مواجهه با تصمیم رامین برای جدایی است. در این صحنه، ویس با تمام وجود و با به‌کارگیری عاطفی‌ترین کلمات، سعی در بازداشتن رامین دارد. فضا به گونه‌ای ترسیم شده که سرمای محیط با سرمای دل رامین و ناامیدی ویس پیوند خورده است.

محتوای اثر بر محور «لابه و استغاثه» می‌چرخد؛ جایی که ویس از جایگاه یک معشوقِ محبوب به جایگاه یک دلباخته‌یِ رنج‌دیده سقوط کرده و با یادآوری عهد و پیمان‌های گذشته، سعی دارد رامین را از تصمیمش منصرف کند، اما در نهایت با بی‌تفاوتی و سنگ‌دلیِ معشوق روبه‌رو می‌شود که به تراژدیِ نومیدیِ مطلق می‌انجامد.

معنای روان

سمن بر ویس دست رام در دست ز داغ عاشقی بیهوش و سرمست

ویس با تن و چهره‌ای زیبا (سمن‌بر) دست‌های رامین را گرفته و از شدت فشارِ داغِ عشق و اندوهِ جدایی، بی‌هوش و مدهوش شده است.

نکته ادبی: سمن‌بر: کنایه از کسی که پوستی سفید و لطیف چون گل یاسمن دارد.

ز بس سرما تنش چون بیدلرزان ز نرگس بر سمن یاقوت ریزان

از شدت سرمای هوا، تنش مانند شاخه بید می‌لرزد و از چشمانش (نرگس)، اشک‌های سرخی مانند یاقوت بر چهره‌اش (سمن) می‌چکد.

نکته ادبی: نرگس: استعاره از چشم خمار؛ یاقوت ریزان: استعاره از اشک‌های سرخ و ارزشمند.

همی گفت ای مرا چون دیده در خور شبم را ماهتابی روز را خور

ویس به رامین می‌گفت: تو برای من مانند نور چشم ارزشمندی؛ تو برای شب‌های تاریکم حکم مهتاب و برای روزهایم حکم خورشید را داری.

نکته ادبی: خور: مخفف خورشید؛ در اینجا برای تناسب با روز به کار رفته است.

ز روی دوستی شایسته یاری ز روی نام زیبا شهریاری

تو از لحاظ دوستی، یاری شایسته و از لحاظ نام و جایگاه، شهریاری زیبا و برازنده هستی.

نکته ادبی: شهریاری: در اینجا به معنای دارنده شکوه و زیبایی شاهانه است.

نه بی روی تو خواهم زندگانی نه بی کام تو خواهم کامرانی

بدون دیدار تو، زندگی برایم ارزشی ندارد و بدون دستیابی به وصال تو، هیچ لذتی از کامرانی نمی‌خواهم.

نکته ادبی: تکرار واژه کام برای تاکید بر اشتیاق شدید.

بیازردم ترا نیکو نکردم بدین غم دست و بازو را بخوردم

من با رفتارم تو را آزردم و به درستی با تو برخورد نکردم، اما اکنون از این غم و اندوه، دست و بازویم را به دندان می‌گزم (از شدت پشیمانی).

نکته ادبی: دست و بازو خوردن: کنایه از نهایت پشیمانی و حسرت.

مکش چندین کمان خشم و آزار میندازم تو چندین تیر تیمار

بیش از این کمان خشم خود را نکش و مرا با تیرهای اندوه و آزارت هدف قرار نده.

نکته ادبی: تیر تیمار: استعاره از سخنان یا رفتارهای ناخوشایند که روح را می‌خراشد.

بیا تا هر دوان دل شاد داریم به نیکو یکدگر را یاد داریم

بیا تا هر دو دل‌هایمان را شاد کنیم و یکدیگر را به نیکی یاد کنیم و از یاد ببریم که دشمن بودیم.

نکته ادبی: هر دوان: به معنای هر دو نفر.

حدیث رفته را دیگر نگوییم به آن مهر دلها را بشوییم

ماجراهای تلخ گذشته را دیگر بازگو نکنیم و با عشق و مهربانی، کدورت را از دل‌هایمان پاک کنیم.

نکته ادبی: حدیث رفته: کنایه از خاطرات ناخوشایند گذشته.

مشو دلتنگ از آن خواری که دیدی وزآن گفتار ها کز من شنیدی

از رفتارهای خوارکننده یا حرف‌های تندی که پیش‌تر از من شنیدی، دلگیر نباش و کینه به دل نگیر.

نکته ادبی: خواری: در اینجا به معنای بی‌احترامی یا دوری است.

ترا خواری بود از همبر تو نه از چون من نگار و دلبر تو

آن خوار شدن، به خاطر هم‌تراز بودن تو با من بود، نه از سرِ بی‌علاقگیِ منی که دلداده و نگار تو هستم.

نکته ادبی: همبر: به معنای هم‌تراز و برابر.

به گیتی نامورتر پادشایی ببوسد خاک پای دلربایی

در این دنیا، حتی باشکوه‌ترین پادشاهان نیز برای رسیدن به وصال یک دلربا، خاک پای او را می‌بوسند (و این ننگ نیست).

نکته ادبی: تلمیح به فروتنی در برابر معشوق.

نه باشد در عتاب نیکوان جنگ نه اندر نازشان بردن بود ننگ

در هنگام قهر و نازِ خوبان، جنگ و ستیز جایی ندارد و تحملِ نازِ معشوق نیز برای عاشق ننگ محسوب نمی‌شود.

نکته ادبی: نیکوان: زیبا رویان و معشوقان.

ببر نازم که جانم هم تو بردی مدارا کن که غارت هم تو کردی

ناز مرا بکش و تحمل کن، چرا که جانم را هم تو بردی؛ حالا که غارتگرِ دل من هستی، مدارا کن.

نکته ادبی: غارت: استعاره از ربودن دل.

چه ژواهی روز رستاخیز کردن که خون چون منی داری به گردن

در روز قیامت چه پاسخی داری، وقتی خونِ کسی مثل مرا به گردن داری (به خاطر رنجی که به من می‌دهی).

نکته ادبی: خون به گردن داشتن: کنایه از مسئول بودن در برابر مرگ یا نابودی کسی.

چه روز آید مرا زین روز بدتر که نه دل بینم اندر بر نه دلبر

چه روزی بدتر از این برای من می‌آید که نه در آغوشم دلی (معشوق) دارم و نه دل‌داری در کنارم است؟

نکته ادبی: استفاده از تضاد (دل و دلدار) برای نشان دادن تنهایی.

دلم بردی و اکنون رفت خواهی دل و دلدار را چند کاهی

دل مرا بردی و حالا می‌خواهی بروی؟ چقدر می‌خواهی دل و دلدار را این‌گونه آزار دهی و لاغر کنی؟

نکته ادبی: کاهیدن: در اینجا به معنای ضعیف کردن یا لاغر کردن از روی رنج است.

اگر تو رفت خواهی پس مبر دل که آتش باردم زین درد بر دل

اگر قصد رفتن داری، دل مرا با خود نبر، چرا که این درد، آتش به دلم می‌زند.

نکته ادبی: آتش باریدن: کنایه از شدت درد و رنج.

ترا چون دل دهد جستن جدایی ز روی من بریدن آشنایی

چگونه دلت می‌آید که جدایی را بجویی و از آشنایی و با من بودن ببری؟

نکته ادبی: از روی من بریدن: کنایه از قطع رابطه.

تو آنی کت همی خواندم وفادار کنون از من شدی یکباره بیزار

تو همان کسی هستی که من تو را وفادار می‌نامیدم، اما اکنون به یک‌باره از من بیزار شدی.

نکته ادبی: تو آنی: اشاره به تغییر ماهیت شخصیتی رامین در چشم ویس.

دریغا آن همه پیمان که بستی ببستی باز بیهوده شکستی

افسوس بر آن همه پیمان‌هایی که بستی؛ همه را بیهوده بستی و باز هم بیهوده شکستی.

نکته ادبی: دریغا: شبه‌جمله‌ای برای بیان حسرت.

بسی دادم دل بیهوده را پند که با این بی وفا هرگز مپیوند

من بارها به این دلِ بیهوده (که تابع هوس است) پند دادم که هرگز با این آدمِ بی‌وفا پیوند برقرار نکن.

نکته ادبی: دلِ خودکام: دلی که تابع میل خودش است.

دل خود کامم از پیمان برون شد که داند گفت حال او که چون شد

دلِ سرکش من، از آن پیمان (که نباید با تو باشد) خارج شد؛ چه کسی می‌داند که عاقبتِ این دلِ عاشق چه می‌شود؟

نکته ادبی: ایدور: به معنای اینجا.

کنون ایدر مرا چندین چه داری خمارین چشم من خونین چه داری

اکنون چرا مرا در اینجا این‌گونه (تنها و رها) نگه داشته‌ای و چرا چشمانِ خمارِ مرا به اشک خونین وا داشته‌ای؟

نکته ادبی: خمارین: چشمان خمار که نشانه مستی یا بیماری است.

اگر بر گشت خواهی زود بر گرد که سرما بر کشید از جان من گرد

اگر می‌خواهی بازگردی، زود این کار را بکن، چرا که سرمایِ دوری تو، جانم را خاکستر کرده است.

نکته ادبی: گرد بر کشیدن: کنایه از از بین بردن یا ویران کردن.

و گر تو بر نگردی ای سمنبر به همراهی مرا با خویشتن بر

و اگر قصد بازگشت نداری، ای زیبا روی، مرا نیز همراه خودت ببر.

نکته ادبی: سمن‌بر: کسی که تنش چون یاسمن خوشبو و سفید است.

منم با تو به دشوار و به اسان چو صد فرسنگ دوری از خراسان

من با تو در همه حال (سختی و آسانی) هستم، حتی اگر صد فرسنگ از خراسان دور باشیم.

نکته ادبی: اشاره به دوری جغرافیایی برای نشان دادن وفاداری.

و گر صد پرده را بر من بدری به خنجر دستم از دامن ببری

و اگر صد پرده را هم بر من بدری و رسوایم کنی، باز هم با خنجر دستم را از دامنت جدا نمی‌کنم (دست از تو نمی‌کشم).

نکته ادبی: کنایه از وفاداری و تسلیم‌ناپذیری.

بگیرم دامنت با تو بیایم زمانی بی تو با موبد نپایم

دامنت را می‌گیرم و با تو می‌آیم؛ لحظه‌ای بدون تو و در غیبت تو، تاب نمی‌آورم.

نکته ادبی: موبد: در اینجا به معنای حضور یا همراهی است.

کجا گر من دلی چون کوه دارم بر اندیشیدن هجرت نیارم

من که دلی استوار چون کوه دارم، طاقت فکر کردن به هجران تو را ندارم.

نکته ادبی: تشبیه دل به کوه برای بیان استحکام در برابر مشکلات، جز هجران.

بخواهی رفتن ای خورشید تابان مرا فمره نباندن در بیابان

ای خورشیدِ تابان، اگر می‌خواهی بروی، مرا در این بیابان تنها نگذار.

نکته ادبی: خورشید تابان: استعاره از رامین که منبع روشنایی زندگی ویس است.

بخواهی بردن ای دیبای صدرنگ زرویم رنگ وزتن زورو فرهنگ

ای دیبای خوش‌رنگ (رامین زیبا)، اگر بروی، رنگ از روی من و زور و فرهنگ از تنم می‌رود.

نکته ادبی: دیبا: پارچه ابریشمی نفیس؛ استعاره از زیبایی و گران‌بهایی رامین.

چه بی رحمی چه بی مهری چه بی شرم کزین لابه نشد سنگین دلت نرم

چقدر بی‌رحم، بی‌مهر و بی‌شرم هستی که این لابه و زاری من، دلِ سنگی تو را نرم نکرد.

نکته ادبی: لابه: التماس و زاری.

همی گفت این سخنها ویس دلبر همی راند از دو دیده رود بربر

ویسِ دلبر این سخنان را می‌گفت و از دو چشمانش، رود اشکی سرازیر بود.

نکته ادبی: رود بربر: استعاره از گریه بسیار شدید.

دل رامین نشد زان لابه خشنود ز بس سختی تو گفتی آهنین بود

دل رامین از آن التماس‌ها نرم نشد؛ از بس سختی و قساوت داشت، گویی از آهن بود.

نکته ادبی: توصیف رامین به آهن برای نشان دادن نفوذناپذیری.

گرو بستند برف و خشم رامین که نه آن کم شود تا روز نه این

رامین تصمیم خود را برای رفتن (برف و خشم) قطعی کرد و گویی تا قیامت هم تغییر نمی‌کند.

نکته ادبی: برف و خشم: کنایه از سردی و عصبانیت رامین.

چو ویس و دایه نومیدی گرفتند ز رامین باز گشتند و برفتند

ویس و دایه‌اش چون به نومیدی رسیدند، از رامین دست کشیدند و رفتند.

نکته ادبی: نومیدی گرفتن: کنایه از قطع امید کردن.

بشد ویس و بشد ماه جهان تاب دلش پر آتش و دیده پر از آب

ویس، آن ماهِ جهان‌تاب، در حالی که دلش پر از آتش (عشق و غم) و چشمانش پر از آب (اشک) بود، رفت.

نکته ادبی: ماه جهان‌تاب: استعاره از ویس به دلیل زیبایی‌اش.

هم از سرما تنش لرزنده چون بید هم از رامین دلش بر گشته نومید

تنش از سرما مانند بید می‌لرزید و از رامین هم کاملاً ناامید شده بود.

نکته ادبی: بید لرزان: تکرار تشبیه برای نشان دادن وضعیت جسمی ناشی از سرما و اندوه.

همی گفت و ای من زین بخت وارون که گویی هست با جان منش خون

ویس با خود می‌گفت: وای بر من از این بختِ واژگون که گویی خونِ جان مرا می‌خواهد.

نکته ادبی: بخت وارون: بخت بد و برگشته.

که با من بخت من چندان ستیزد که روزی خون من ناگه بریزد

بخت من با من چنان ستیزه می‌کند که روزی خون مرا ناگهان بریزد.

نکته ادبی: ستیغ کردن بخت: کنایه از دشمنی سرنوشت با او.

ز من ناکس تر ای دایه که دانی اگر زین بیش ورزم مهربانی

ای دایه، تو می‌دانی که اگر بیش از این مهربانی نشان دهم، از من ناکس‌تر کسی نیست.

نکته ادبی: ناکس: در اینجا به معنای خوار و بی‌مقدار است.

و گر باشم ازین پس مهر پرور بیار انگشت و چشم من بر آور

و اگر از این پس دوباره مهرِ او را به دل بگیرم، باید انگشت و چشم مرا درآوری (چون مستحق تنبیهم).

نکته ادبی: کنایه از نهایتِ تنفر از ضعفِ خود در برابر عشق.

چنان بیچاره گشت اندر تنم جان که بی جان تن بریز خاک پنهان

جانم چنان در تنم بیچاره شده که اگر بدون جان بماند، بهتر است که در زیر خاک پنهان شود.

نکته ادبی: استعاره از مرگ به عنوان تنها راهِ پایانِ رنج.

تن من گر بدین حسرت بمیرد به گیتی هیچ گورش نه پذیرد

اگر تن من با این حسرت بمیرد، در این دنیا هیچ گوری او را نمی‌پذیرد (چون به اندازه کافی عذاب کشیده است).

نکته ادبی: مبالغه در بیانِ شدتِ رنجِ ویس.

کنون کز جان و از جانان بریدم چه خواهم دید ازین ندتر که دیدم

اکنون که از جان و جانانم بریدم، چه روز بدتری از این که دیدم، انتظارم را می‌کشد؟

نکته ادبی: جان و جانان: کنایه از رامین.

به عشق اندر بلایی زین بتر نیست سیاهی را زپس رنگی دگر نیست

در عشق، هیچ بلایی بدتر از هجران نیست و بعد از این سیاهیِ (مصیبت)، دیگر رنگی (روزی) نخواهد آمد.

نکته ادبی: سیاهی: کنایه از روزگار تیره و تار و ناامیدی مطلق.

آرایه‌های ادبی

استعاره نرگس

به کار بردن واژه نرگس برای توصیف چشمان خمار و پر از اشک معشوق.

تشبیه تن چون بید

تشبیه بدن لرزان ویس به شاخه‌های بید برای نشان دادن شدت لرزش ناشی از سرما و اندوه.

مبالغه رود بربر

توصیف اشک‌های ویس به رودی روان برای تاکید بر کثرت گریه و غم.

کنایه خون به گردن داشتن

اشاره به مسئولیتِ اخلاقی و جزایی داشتن در برابر رنج و مرگِ عاشق.

استعاره آتش باریدن بر دل

توصیفِ حسِ درونیِ درد و غمِ ناشی از جدایی به آتش.