ویس و رامین

فخرالدین اسعد گرگانی

پاسخ دادن رامین ویس را

فخرالدین اسعد گرگانی
جطابی داد رامین دلازار چنان چون حال ایشان را سزاوار
نگارا هر چه تو کردی بدیدم همیدون هر چه تو گفتی شنیدم
مبادا آنکه در خواری نداند ز نادانی در آن خواری بماند
نه آنم من که خواری را ندانم تن آسوده درین خواری بمانم
مرا این راه بد جز دیو ننمود پشیمانم بر آن کم دیو فرمود
بپیمودم به گفت دیو راهی کشیدم رنج و رنج و خواری چند گاهی
گمان بردم کزین ره جنگ یابم ندانستم که بی بر رنج یابم
به کوهستان نشسته خرم و شاه تن از رنج و دل از اندیشه آزاد
ز چندان خرمی دل بر گرفتم چنین راهی گران در بر گرفتم
سزاوارم بدین خواری که دیدم چرا دل زان همه شادی بریدم
دل نادان به هوش خویش نازد بدی سازی کرا نیکی نسازد
کسی را کازمایی گوهری ده و گر گوهر نخواهد اخگری ده
مرا دست زمانه گوهری داد چو بفگندم به جایش اخگری داد
دو ماهه راه پیمودم به سختی به فرجامش چه دیدم شور بختی
مرا فرجام جز چونین نبایست و گر چونین نبودی خود نشایست
چو کردم با زمانه ناسپاسی زمانه کرد با من نشناسی
چو من گفتم که نسپاسم به هر چیز زمانه گفت نشناسم ترا نیز
نکو کردی که از پیشم براندی بجز طرار و نادانم نخواندی
دل من گر چنین نادان نبودی به مهر ناکسی پیچان نبودی
کنون بر گرد و اندر من میاویز چنان چون گفتی از مهرم بپرهیز
که من باری شدم تاروز محشر نپیوندیم هر گز یک به دیگر
نه من گفتم که تو نه ماهرویی نه سیمین ساعدی نه مشک مویی
تو خوابان را خداوندی و سلار نکویان را توی گنجور بیدار
صلف باشد به چشمت جاودی را طرب باشد به رویت نیکوی را
تو داری حلقهای مشک بر عاج تو داری از بنفشه ماه را تاج
تو از دیدار چون خرم بهاری تو از رخسار چون چینی نگاری
و لیکن گر تو ماه و آفتابی نخواهم کز بنه بر من بتابی
نگارا تو پزشک بیدلانی به درد بیدلان درمان تو دانی
ازین پس گرچه باشد صعب دردم بمیرم نیز گرد تو نگردم
تو داری در لب آب زندگانی که باز آری به تن جان و جوانی
اگر چه تشنگی آید به رویم بمیرم تشنه آب از تو بجویم
و گر عشق من آتش بود سوزان نبینی زین سپس او را فرموزان
چنین آتش که باشد سربسر دود همان بهتر که حاکستر شود زود
بسی آهو بگفتی بر تن من دو صد چندان که گوید دشمن من
کنون آن گفتها کردی فراموش نه در دل جای آن دادی نه در گوش
نبینی آنکه خود کردی ز خواری ز من مهر و وفا می چشم داری
بدان زن مانی ای ماه سمنبر که باشد در کنارش کور دختر
به دیده کوری دختر نبیند همی داماد بی آهو گزیند
تو نیز آهوی خود را می نبینی همیشه یار بی آهو گزینی
سخن خواهی که یکسر خود تو گویی به نام هر کسی آهو تو جویی
چه آهو دیدی از من تا تو بودی که چندین خشم و آزارم نمودی
ترا دل سیر گشت از مهربانی چرا چندین مرا بد مهر خوانی
ز بد مهری نشان تو بیش داری که بی رحمی و زفتی کیش داری
اگر هر گز تو روی من ندیدی نه در گیتی نشان من شنیدی
نبایستی چنین بی رحم بودن به گفتار این همه خواری نمودن
اگر یارت نبودم دیر گاهی بدم مرد غریب و دور راگی
شب تاریک و من بی جای و بی یار به دست باد و برف اندر گرفتار
گنه را پوزش بسیار کردم هزاران لابه و زنهار کردم
نه از خوشی یکی گفتار بودت نه از خوبی یکی کردار بودت
نه بر درگاه خویشم بار دادی نه از سختی مرا زنهار دادی
مرا در برف و در باران بماندی به خواری وانگه از پیشم براندی
ز بی رحمی نبودی دستگیرم بدان تا من به برف اندر بمیرم
نبخشودی ز رشک سخت بر من همی مر گم سگالیدی چو دشمن
اگر روزی ترا رشکی نمودم به روز مرگ ارزانی نبودم
چه بی شرمی و چه زنهار خواری که مرگ دوستان را خوار داری
گر از مر گم دلت خشنود بودی ز مرگ من ترا چه سود بودی
ترا سودی نیامد زانکه کردی بدیدی آن گمان بد که بردی
مرا سودی بزرگ آمد پدیدار که پیدا گشت غدار از وفادار
بلارا خودهمین یک حال نیکوست که بشناسی بدو در دشمن و دوست
کنون کز حال تو آگاه گشتم دل سنگینت را بدخواه گشتم
وفای تو چو سیمرگست نایاب که دل بی رحم داری چشم بی آب
مبادا کس که او مهر تو ورزد کجا مهر تو یک ذره نیرزد
سپاس کردگار دادگر باد که جانم را ز بند مهر بگشاد
شوم دیگر نورزم مهر با کس گل گلبوی زین گیتی مرا بس
شوم تا مرگ باشم پیش او شاه که او تا مرگ باشد پیش من ماه
هر آن گاهی که چون او ماه باشد سزد اورا که چون من شاه باشد
اگر گیتی بپیمایی دو صد راه نه چون او ماه یابی نه چو من شاه
چو ما را داد بخت نیک پیوند به مهر یکدگر باشیم خرسند

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

در این بخش از منظومه، رامین پس از تحمل رنج‌ها و خواری‌های بسیار در راه رسیدن به معشوق، به مرحله‌ای از شناخت و استغنا رسیده است. او در گفتگویی صریح و آکنده از گلایه با ویس، ضمنِ پذیرشِ اشتباهاتِ گذشته‌ی خود، به نقدِ تندی‌ها و بی‌رحمی‌های معشوق می‌پردازد و اعلام می‌کند که دیگر تابِ این ناسازگاری‌ها را ندارد و پیوندِ عاطفی‌اش با او سست شده است.

فضای حاکم بر این ابیات، ترکیبی از ندامت، دل‌شکستگی و عزت‌نفسِ بازیافته است. رامین با زبانی فاخر اما صریح، پیوندِ میانِ خود و ویس را زیر سوال می‌برد و تصمیم می‌گیرد که علی‌رغمِ تمام زیبایی و فریبندگیِ معشوق، به خاطر حفظِ حرمتِ خویش، از او فاصله بگیرد و به این رابطه‌ی پر از رنج پایان دهد.

معنای روان

جطابی داد رامین دلازار چنان چون حال ایشان را سزاوار

رامین با ویس که باعث آزار دلش شده بود، آن‌گونه که شایسته‌ی حال و هوای میانشان بود، سخن گفت.

نکته ادبی: دلازار: صفت فاعلی مرکب به معنای آزاردهنده‌ی دل.

نگارا هر چه تو کردی بدیدم همیدون هر چه تو گفتی شنیدم

ای نگار من، هر رفتاری که از تو سر زد را دیدم و هر سخنی که بر زبان آوردی را شنیدم و در خاطر دارم.

نکته ادبی: همیدون: در زبان فارسی کهن به معنای «همین اکنون» یا «به همین صورت» است.

مبادا آنکه در خواری نداند ز نادانی در آن خواری بماند

مبادا که کسی از خواری و حقارتی که به او می‌رود بی‌خبر بماند و از نادانی، در آن وضعیت خوار و زبون باقی بماند.

نکته ادبی: در خواری ماندن: کنایه از تداوم وضعیت ذلت‌بار.

نه آنم من که خواری را ندانم تن آسوده درین خواری بمانم

من آن‌قدر نادان نیستم که خواری و تحقیر را متوجه نشوم و با آرامش در این وضعیت خفت‌بار بمانم.

نکته ادبی: تن آسوده: کنایه از بی‌خیالی و بی‌توجهی.

مرا این راه بد جز دیو ننمود پشیمانم بر آن کم دیو فرمود

این راهِ دشوار را جز شیطان (نفس اماره) برای من زیبا جلوه نداد و اکنون از اینکه به حرف آن وسوسه‌گر گوش کردم، پشیمانم.

نکته ادبی: دیو: در متون کهن نماد نفس اماره، وسوسه و عامل گمراهی است.

بپیمودم به گفت دیو راهی کشیدم رنج و رنج و خواری چند گاهی

به خاطر وسوسه‌ی آن دیو، راهی را پیمودم که نتیجه‌اش جز رنج و خواریِ مداوم در این چند مدت نبود.

نکته ادبی: بپیمودم: پیمودن به معنای طی کردن راه است.

گمان بردم کزین ره جنگ یابم ندانستم که بی بر رنج یابم

گمان می‌کردم با پیمودن این مسیر به پیروزی و کامیابی می‌رسم، اما ندانستم که حاصلِ آن فقط رنجِ بی‌فایده است.

نکته ادبی: بی‌بر: صفت به معنای بی‌نتیجه و بی‌حاصل.

به کوهستان نشسته خرم و شاه تن از رنج و دل از اندیشه آزاد

در حالی که می‌شد در کوهستان با شادی و خوشی زندگی کرد و تن و جان را از رنج و اندیشه آزاد نگه داشت.

نکته ادبی: استفاده از تضاد (رنج/خرمی) برای نشان دادن انتخاب اشتباه.

ز چندان خرمی دل بر گرفتم چنین راهی گران در بر گرفتم

من از آن‌همه شادی و آرامش دست کشیدم و چنین راهِ دشوار و سنگینی را در پیش گرفتم.

نکته ادبی: دل بر گرفتن: کنایه از دل کندن و گذشتن از چیزی.

سزاوارم بدین خواری که دیدم چرا دل زان همه شادی بریدم

سزاوار همین خواری هستم که اکنون می‌بینم؛ چرا که داوطلبانه از آن همه شادی و خوشبختی دست کشیدم.

نکته ادبی: بریدم: در اینجا به معنای رها کردن و فاصله گرفتن است.

دل نادان به هوش خویش نازد بدی سازی کرا نیکی نسازد

دلِ نادان به هوش و درایتِ خود مغرور است؛ کسی که نیکی نمی‌کند، قطعاً نیکی هم نخواهد دید.

نکته ادبی: بدی‌سازی: یعنی کسی که عادت به انجام بدی دارد.

کسی را کازمایی گوهری ده و گر گوهر نخواهد اخگری ده

به کسی که او را می‌آزمایی، گوهرِ ارزشمند بده، و اگر گوهر را نخواست، به او پاره‌ای آتش (اخگر) بده.

نکته ادبی: اخگر: نماد سختی و رنج در برابر گوهر که نماد محبت و ارزش است.

مرا دست زمانه گوهری داد چو بفگندم به جایش اخگری داد

زمانه به من گوهرِ عشق و محبت داد، اما من آن را نادیده گرفتم و به جایش آتشِ رنج و سختی دریافت کردم.

نکته ادبی: اشاره به ضرب‌المثل یا کنایه‌ای که قدر نعمات را ندانستن را نشان می‌دهد.

دو ماهه راه پیمودم به سختی به فرجامش چه دیدم شور بختی

دو ماه راه را با سختی طی کردم، اما در پایانِ آن جز بدبختی و ناگواری چیزی ندیدم.

نکته ادبی: شوربختی: تیره روزی و بدشانسی.

مرا فرجام جز چونین نبایست و گر چونین نبودی خود نشایست

عاقبتِ کارِ من جز این نباید می‌بود و اگر این‌گونه نمی‌شد، جای تعجب داشت.

نکته ادبی: نشایست: شایسته و درخور نبود.

چو کردم با زمانه ناسپاسی زمانه کرد با من نشناسی

چون من نسبت به چرخشِ روزگار ناسپاسی کردم، زمانه نیز با من به بدی و ناشناسی رفتار کرد.

نکته ادبی: نشناسی: در اینجا به معنای بی‌وفایی و نادیده گرفتن است.

چو من گفتم که نسپاسم به هر چیز زمانه گفت نشناسم ترا نیز

وقتی من گفتم که برای هیچ‌چیز سپاسگزاری نمی‌کنم، زمانه نیز پاسخ داد که تو را دیگر به رسمیت نمی‌شناسم.

نکته ادبی: تکرار واژه «نشناسم» برای تأکید بر تقابل کنش و واکنش.

نکو کردی که از پیشم براندی بجز طرار و نادانم نخواندی

کارِ خوبی کردی که مرا از پیش خود راندی، زیرا جز به عنوان فردی دزد و نادان به من نگاه نکردی.

نکته ادبی: طرار: دزد و راهزن که در اینجا استعاره از کسی است که بی‌حکمت وارد حریم شده.

دل من گر چنین نادان نبودی به مهر ناکسی پیچان نبودی

اگر دلِ من این‌قدر نادان و بی‌خرد نبود، هرگز خود را اسیرِ مهرِ انسانی بی‌ارزش نمی‌کرد.

نکته ادبی: ناکسی: کسی که شایستگی مهرورزی ندارد.

کنون بر گرد و اندر من میاویز چنان چون گفتی از مهرم بپرهیز

اکنون از من روی برگردان و به من وابسته نباش، همان‌طور که خودت گفتی از عشقِ من دوری کن.

نکته ادبی: آویختن: کنایه از تعلق خاطر و وابسته بودن.

که من باری شدم تاروز محشر نپیوندیم هر گز یک به دیگر

که من تصمیم گرفته‌ام تا روز قیامت، دیگر هرگز با تو پیوندی برقرار نکنم.

نکته ادبی: تا روز محشر: قید برای تأکید بر ابدیتِ تصمیم.

نه من گفتم که تو نه ماهرویی نه سیمین ساعدی نه مشک مویی

مگر من نبودم که گفتم تو نه چهره‌ای ماه‎‌گون داری و نه اندامی سیمین و نه مویی مشکین؟ (یعنی تو هیچ‌کدام از این زیبایی‌ها را نداری).

نکته ادبی: نفی صفات معشوق در سبک رقیب برای تحقیر و بازگشت به عزت نفس.

تو خوابان را خداوندی و سلار نکویان را توی گنجور بیدار

تو حاکم و سرورِ خفتگان هستی و خزانه‌دارِ بیدار و هشیارِ زیبارویان.

نکته ادبی: گنجور: خزانه‌دار و حافظِ گنج.

صلف باشد به چشمت جاودی را طرب باشد به رویت نیکوی را

در چشمانِ تو فریبکاری (جاودی) وجود دارد و در چهره‌ات نشاط و طراوتِ یک انسانِ نیکو نمایان است.

نکته ادبی: جاودی: سحر و جادوگری.

تو داری حلقهای مشک بر عاج تو داری از بنفشه ماه را تاج

تو حلقه‌های موی مشکین بر چهره‌ای همچون عاج داری و بر ماهِ رخسارت، تاجی از گل‌های بنفشه نهاده‌ای.

نکته ادبی: ماه را تاج: تشبیه موهای بنفشه‌گون به تاج بر سرِ صورت که ماه است.

تو از دیدار چون خرم بهاری تو از رخسار چون چینی نگاری

تو از نظرِ زیبایی مانند بهارِ خرم هستی و از نظرِ چهره، همچون نقاشی‌های ظریفِ چینی می‌مانی.

نکته ادبی: چینی نگاری: اشاره به نقاشی‌های دقیق و زیبای چینی که ضرب‌المثل در زیبایی بوده است.

و لیکن گر تو ماه و آفتابی نخواهم کز بنه بر من بتابی

اما حتی اگر تو ماه و خورشید هم باشی، دیگر نمی‌خواهم که پرتوِ مهرت بر من بتابد.

نکته ادبی: بنه: در اینجا به معنای اساس و ریشه یا وجودِ معشوق است.

نگارا تو پزشک بیدلانی به درد بیدلان درمان تو دانی

ای نگار، تو پزشکِ دل‌های بیمار هستی و تنها تو راهِ درمانِ دردمندان را می‌دانی.

نکته ادبی: پزشک بیدلان: استعاره از معشوقی که درمان‌گرِ دردِ عشق است.

ازین پس گرچه باشد صعب دردم بمیرم نیز گرد تو نگردم

از این پس، حتی اگر دردم بسیار سخت باشد، اگر بمیرم هم دیگر به سراغت نمی‌آیم.

نکته ادبی: صعب: دشوار و سخت.

تو داری در لب آب زندگانی که باز آری به تن جان و جوانی

تو کسی هستی که آبِ زندگانی در لبانت داری و می‌توانی به تن و جانِ خسته‌ی انسان، جوانی بازگردانی.

نکته ادبی: آب زندگانی: استعاره از بوسه یا سخنِ حیات‌بخشِ معشوق.

اگر چه تشنگی آید به رویم بمیرم تشنه آب از تو بجویم

حتی اگر از تشنگی بمیرم، دیگر از تو طلبِ آب نمی‌کنم.

نکته ادبی: ایهام بین تشنگیِ فیزیکی و عطشِ روحی.

و گر عشق من آتش بود سوزان نبینی زین سپس او را فرموزان

و اگر عشقِ من به تو مانند آتشِ سوزان بود، دیگر از این پس اثری از شعله‌ور شدنِ آن نخواهی دید.

نکته ادبی: فرموختن: افروختن و شعله‌ور شدن.

چنین آتش که باشد سربسر دود همان بهتر که حاکستر شود زود

چنین عشقی که سراسر دود و تیرگی است، بهتر است که زودتر خاکستر شود و از میان برود.

نکته ادبی: تشبیه عشقِ بدونِ ثمر به آتشی که فقط دود دارد.

بسی آهو بگفتی بر تن من دو صد چندان که گوید دشمن من

تو بسیار عیب و ایراد بر من گرفتی؛ حتی دویست برابرِ آن چیزی که دشمنانِ من درباره‌ام می‌گویند.

نکته ادبی: آهو: در ادبیات کلاسیک به معنای عیب و نقص است.

کنون آن گفتها کردی فراموش نه در دل جای آن دادی نه در گوش

اکنون آن سخنانت را فراموش کرده‌ای؛ نه آن‌ها را در دل نگاه داشتی و نه در گوشِ شنوا سپردی.

نکته ادبی: ایهامِ کناییِ فراموشی که نشانه‌ی بی‌اعتباریِ حرف‌های گذشته است.

نبینی آنکه خود کردی ز خواری ز من مهر و وفا می چشم داری

آیا نمی‌بینی که با آن‌همه خوار کردنِ من، هنوز هم انتظارِ مهر و وفا از من داری؟

نکته ادبی: توبیخِ معشوق به خاطر توقعِ بی‌جا.

بدان زن مانی ای ماه سمنبر که باشد در کنارش کور دختر

ای ماهِ زیبا، تو شبیه آن زنی هستی که در کنارش دخترِ کورش نشسته است.

نکته ادبی: سمن‌بر: کسی که سینه‌اش چون گلِ یاسمن خوشبو و زیباست.

به دیده کوری دختر نبیند همی داماد بی آهو گزیند

دخترِ کور به خاطر نداشتنِ بینایی، عیب‌های داماد را نمی‌بیند و به همین دلیل، دامادِ معیوب را انتخاب می‌کند.

نکته ادبی: اشاره به یک تمثیل برای بیانِ ناآگاهیِ معشوق از عیوبِ خود.

تو نیز آهوی خود را می نبینی همیشه یار بی آهو گزینی

تو نیز عیب‌های خودت را نمی‌بینی و همیشه به دنبالِ یار و همدمی هستی که عیب نداشته باشد.

نکته ادبی: کنایه از خودبینیِ معشوق.

سخن خواهی که یکسر خود تو گویی به نام هر کسی آهو تو جویی

تو می‌خواهی که همیشه فقط خودت حرف بزنی و در هر کسی که می‌بینی، به دنبالِ عیب و ایراد بگردی.

نکته ادبی: نقدِ یک‌جانبه‌گرایی و عیب‌جوییِ مداوم.

چه آهو دیدی از من تا تو بودی که چندین خشم و آزارم نمودی

از زمانی که مرا شناختی، چه عیب و خطایی از من دیدی که این‌همه خشم و آزار به من روا داشتی؟

نکته ادبی: استفهام انکاری برای نشان دادنِ مظلومیتِ عاشق.

ترا دل سیر گشت از مهربانی چرا چندین مرا بد مهر خوانی

دلت از مهربانی سیر شده است، وگرنه چرا این‌همه مرا به بی‌مهر بودن متهم می‌کنی؟

نکته ادبی: بد‌مهر: کسی که مهر ندارد یا نسبت به آن بی‌توجه است.

ز بد مهری نشان تو بیش داری که بی رحمی و زفتی کیش داری

نشانه‌های بد‌مهری در وجودِ خودت بیشتر دیده می‌شود، زیرا تو عادت به بی‌رحمی و سخت‌گیری داری.

نکته ادبی: زفتی: سخت‌گیری و خشونت در اخلاق.

اگر هر گز تو روی من ندیدی نه در گیتی نشان من شنیدی

اگر هرگز چهره‌ی مرا نمی‌دیدی و در دنیا حتی نام و نشانی از من نمی‌شنیدی (باز هم رفتار تو همین بود).

نکته ادبی: تأکید بر اینکه بدرفتاریِ معشوق ذاتی است، نه واکنشی به رفتار عاشق.

نبایستی چنین بی رحم بودن به گفتار این همه خواری نمودن

شایسته نبود که این‌قدر بی‌رحم باشی و با زبانت این‌همه خواری بر من روا بداری.

نکته ادبی: نبایستی: شایسته نبود / نباید می‌بودی.

اگر یارت نبودم دیر گاهی بدم مرد غریب و دور راگی

حتی اگر مدتِ طولانی یارت نبودم، غریبه‌ای بودم که از راه دور به اینجا آمده بودم.

نکته ادبی: دور‌راگی: کسی که از راه دور آمده و غریب است.

شب تاریک و من بی جای و بی یار به دست باد و برف اندر گرفتار

در شبی تاریک و بی‌سرپناه، بدونِ دوست و یار، در میانِ باد و برف گرفتار بودم.

نکته ادبی: استعاره از اوجِ سختی و تنهایی عاشق.

گنه را پوزش بسیار کردم هزاران لابه و زنهار کردم

برای گناهِ ناکرده‌ام هزار بار پوزش خواستم و بسیار التماس و زاری کردم.

نکته ادبی: لابه و زنهار: التماس و طلبِ پناه و بخشش.

نه از خوشی یکی گفتار بودت نه از خوبی یکی کردار بودت

نه حرفِ خوشی از تو شنیدم و نه رفتارِ خوبی از تو دیدم.

نکته ادبی: تقابلِ گفتار و کردار در بیانِ بی‌‌محبتی.

نه بر درگاه خویشم بار دادی نه از سختی مرا زنهار دادی

نه در خانه‌ات مرا راه دادی و نه در سختی‌ها پناه و امانی به من دادی.

نکته ادبی: بار دادن: اجازه ورود به درگاه یا خانه را دادن.

مرا در برف و در باران بماندی به خواری وانگه از پیشم براندی

تو مرا در میان برف و باران سخت رها کردی و سپس با خفت و خواری، از پیش خود راندی.

نکته ادبی: «بماندی» و «براندی» فعل ماضی ساده دوم شخص مفرد است که در زبان کهن برای بیان تحکم و قطعیت به کار می‌رود.

ز بی رحمی نبودی دستگیرم بدان تا من به برف اندر بمیرم

از روی بی‌رحمی، دستگیر و یار من نبودی؛ گویی می‌خواستی که من در آن سرمای سخت و برف بمیرم.

نکته ادبی: «دستگیر» در اینجا به معنای کسی است که در سختی به کمک دیگری می‌آید (یاری‌رسان).

نبخشودی ز رشک سخت بر من همی مر گم سگالیدی چو دشمن

از سرِ حسادت بر من بخشایش نیاوردی و مانند دشمنان، پیوسته در پیِ بدخواهی و توطئه برای من بودی.

نکته ادبی: «گم سگالیدن» به معنای بد اندیشیدن و توطئه کردن برای نابودی کسی است.

اگر روزی ترا رشکی نمودم به روز مرگ ارزانی نبودم

حتی اگر روزی من نسبت به تو حسادتی نشان دادم، آن‌قدر نبود که سزاوار مرگ من باشی.

نکته ادبی: «ارزانی بودن» در اینجا به معنای «سزاوار بودن» است.

چه بی شرمی و چه زنهار خواری که مرگ دوستان را خوار داری

چه بی شرمی و چه پیمان‌شکنی بزرگی است که مرگ دوستان را این‌گونه ناچیز و سبک می‌شماری.

نکته ادبی: «زنهار خواری» به معنای شکستن عهد، پیمان و حرمتِ دوستی است.

گر از مر گم دلت خشنود بودی ز مرگ من ترا چه سود بودی

اگر از مرگ من دلت شادمان می‌شد، چه سودی از آن نصیب تو می‌گشت؟

نکته ادبی: پرسش انکاری برای نشان دادن پوچی و بی‌فایدگیِ بدخواهیِ طرف مقابل.

ترا سودی نیامد زانکه کردی بدیدی آن گمان بد که بردی

تو از کاری که کردی هیچ سودی نبردی؛ تنها گمانِ بدی که در سر داشتی، برایت به یقین بدل شد و آشکار گشت.

نکته ادبی: اشاره به اینکه بدخواهی، ذاتِ پلیدِ بدخواه را پیش از هر کس بر خودش فاش می‌کند.

مرا سودی بزرگ آمد پدیدار که پیدا گشت غدار از وفادار

اما برای من سودی بزرگ حاصل شد؛ چرا که ماهیتِ غدار و بی‌وفای تو از چهره‌ی وفادارِ دیگران بازشناخته شد.

نکته ادبی: «غدار» صفت فاعلی به معنای بسیار مکار و پیمان‌شکن است.

بلارا خودهمین یک حال نیکوست که بشناسی بدو در دشمن و دوست

اتفاقاً تنها خوبیِ بلا و سختی همین است که در آن، دوست را از دشمن بازمی‌شناسی.

نکته ادبی: بیان یک حکمت اخلاقی مبنی بر اینکه حوادث، سنگ محکِ روابط هستند.

کنون کز حال تو آگاه گشتم دل سنگینت را بدخواه گشتم

اکنون که از ماهیتِ باطن تو آگاه شدم، من نیز نسبت به قلبِ سنگین و بی‌رحمِ تو بدخواه شده‌ام.

نکته ادبی: «دل سنگین» استعاره از قلبِ سخت و عاری از شفقت است.

وفای تو چو سیمرگست نایاب که دل بی رحم داری چشم بی آب

وفاداری تو مانند سیمرغ کمیاب و نایاب است؛ چرا که دلی بی‌رحم و چشمانی بدونِ اشک و شفقت داری.

نکته ادبی: «سیمرغ» نماد نایابی و دست‌نیافتنی بودن است. «چشم بی‌آب» کنایه از خشک‌چشمی و قساوت قلب است.

مبادا کس که او مهر تو ورزد کجا مهر تو یک ذره نیرزد

خدا نکند که کسی تو را دوست بدارد؛ چرا که عشقِ تو حتی به اندازه‌ی ذره‌ای ارزش ندارد.

نکته ادبی: نفرینِ ملایم یا آرزویِ دوری از یارِ بی‌وفا.

سپاس کردگار دادگر باد که جانم را ز بند مهر بگشاد

سپاس پروردگارِ دادگر را که جانِ مرا از بندِ محبتِ تو رها کرد.

نکته ادبی: تغییر لحن از گلایه به شکرگزاری.

شوم دیگر نورزم مهر با کس گل گلبوی زین گیتی مرا بس

از این پس به کسی دل نمی‌بندم و تنها زیبایی‌هایِ اصیلِ این جهان برایم کافی است.

نکته ادبی: «گل گلبوی» می‌تواند استعاره از زیبایی‌های معنوی یا حقیقت باشد.

شوم تا مرگ باشم پیش او شاه که او تا مرگ باشد پیش من ماه

تا دمِ مرگ، برای کسی که تا پایان عمر همچون ماه برای من نورافشانی کند، شاهی خواهم کرد (حامی و پادشاه او خواهم بود).

نکته ادبی: تقابل «شاه» و «ماه» نماد یک رابطه مکمل و درخور است.

هر آن گاهی که چون او ماه باشد سزد اورا که چون من شاه باشد

هر زمان که «ماهی» (یاری) چون او پیدا شود، شایسته است که «شاهی» (حامی‌ای) چون من در کنارش باشد.

نکته ادبی: اشاره به ضرورتِ کفویت و هم‌ترازی در عشق.

اگر گیتی بپیمایی دو صد راه نه چون او ماه یابی نه چو من شاه

اگر تمام جهان را زیر و رو کنی، نه ماهیی (یاری) به زیبایی و شکوه او خواهی یافت و نه شاهی (حامی‌ای) به وفاداری من.

نکته ادبی: مبالغه‌ای برای تأکید بر خاص و منحصر به فرد بودن این پیوند جدید.

چو ما را داد بخت نیک پیوند به مهر یکدگر باشیم خرسند

حال که بخت و سرنوشت، ما را به هم پیوند داده است، با مهر و محبتِ یکدیگر خشنود خواهیم بود.

نکته ادبی: پایان‌بندی با نگاهی مثبت به سرنوشت و رضایت از پیوند تازه.