ویس و رامین

فخرالدین اسعد گرگانی

پاسخ دادن ویس رامین را

فخرالدین اسعد گرگانی
سمن بر ویس گفت ای بی وفا رام گرفتار بلا گشتی سرانجام
چنین باشد سرانجام گنهگار شود روزی به دام اندر گرفتار
نبید حورده ناید باز جامت همیدون مرغ جسته باز دامت
به مرو اندر کنون بی خانه ای تو ز چندین دوستان بیگانه ای تو
نه هرگز یابی از من خوشی و کام نه اندر مرو یابی جای آرام
پس آن بهتر که بیهوده نگویی به شوره در گل و سوسن نجویی
چو از دست تو شد معشوق پیشین به شادی با پسین معشوق بنشین
ترا چون گل دلارا می نشسته چرا باشی بدین سان دلشکسته
سرای موبد و ایوان موبد همایون باد بر مهمان موبد
چنان مهمان که با فرهنگ باشد نه چون تو جاودانی ننگ باشد
مبادا در سرایش چون تو مهمان که نز وی شرم داری نه ز یزدان
مرا از تو دریغ آید همی راه ترا چون آورد در خانهء شاه
تو ارزانی نیی اکنون به کویم چگونه باشی ارزانی به رویم
ترا هرچند کز خانه برانم همی گویی من اینجا میهمانم
توی رانده چو از ده روستایی که آن ده را سگالد کدخدایی
چو از خانه برفتی در زمستان ندانستی که باشد برف و باران
چرا این راه را بازی گرفتی نهیب عشق طنازی گرفتی
نه مروت خانه بد نه ویسه دمساز چرا کردی زمستان راه بی ساز
ترا نادان دل تو دشمن آمد چرا از تو ملامت بر من آمد
چه نیکو گفت با جمشید دستور به دانان مه شیون باد و مه سور
چو نه سلار بودی نه سپهدار دلم را روز و شب بودی نگهدار
کنون تا مهتر و سلار گشتی بیکباره ز من بیزار گشتی
علم بر در زدی از بی نیازی همی کردی به من افسوس و بازی
کنون از من همی جان بوز خواهی به دی مه در همی نوروز خواهی
چو کام و ناز باشد نه مرایی چو باد و برف باشد زی من آیی
امید از من ببر ای شیر مردان مرا آزاد کن از بهر یزدان

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قطعات تصویری از لحظات تنش‌آلود و عتاب‌آمیز میان دو شخصیت است که در آن، زن با لحنی قاطع و سرزنش‌گر، بی‌وفایی و ناپایداری مرد را در طول زمان به او یادآور می‌شود. فضا، فضایِ گسست و بازخواست است؛ جایی که عهدشکنی‌های گذشته و فرصت‌طلبی‌هایِ کنونیِ مرد، اعتماد را از میان برده و پیوند میان دو عاشق را به تلخی کشانده است.

مفهوم بنیادین این ابیات، تضادِ میانِ غرورِ کاذبِ مرد در ایامِ خوشی و استیصالِ او در روزگارِ سختی است. زن با استناد به تجربه‌های گذشته، بر این حقیقت پای می‌فشارد که عشق و وفاداری با مصلحت‌اندیشی و نوسانِ رفتار، جمع‌شدنی نیست و اکنون که مرد در انزوا و گرفتاری، دست یاری به سوی او دراز کرده، راهی برای بازگشت باقی نمانده است.

معنای روان

سمن بر ویس گفت ای بی وفا رام گرفتار بلا گشتی سرانجام

ای مردِ بی‌وفا، سزایِ اعمالِ خود را دیدی و عاقبت در بندِ گرفتاری گرفتار شدی.

نکته ادبی: سمن‌بر صفتِ مرکب به معنایِ کسی است که بدنی چون یاسمن سفید و لطیف دارد و در اینجا به ویس اشاره دارد.

چنین باشد سرانجام گنهگار شود روزی به دام اندر گرفتار

عاقبتِ کارِ گناهکار همواره همین است که روزی در دامِ پیامدهایِ رفتارِ زشتِ خویش گرفتار شود.

نکته ادبی: مفهومِ کلی بیت اشاره به اصلِ بازتاب و مکافاتِ عمل دارد.

نبید حورده ناید باز جامت همیدون مرغ جسته باز دامت

مانند شرابی که ریخته و باز نمی‌گردد، و پرنده‌ای که از قفس گریخته و دوباره به دام نمی‌افتد، فرصتِ با من بودن برای تو از دست رفته است.

نکته ادبی: نبید واژه‌ای کهن به معنایِ شراب است. همیدون به معنایِ بدین‌سان یا همچنین است.

به مرو اندر کنون بی خانه ای تو ز چندین دوستان بیگانه ای تو

تو که اکنون در مرو بی‌پناه و سرگردان مانده‌ای، میانِ دوستانی که زمانی داشتی، بیگانه گشته‌ای.

نکته ادبی: اشاره به طرد شدنِ اجتماعی و تنهاییِ پس از شکست.

نه هرگز یابی از من خوشی و کام نه اندر مرو یابی جای آرام

نه دیگر از من لذت و بهره‌ای خواهی برد و نه در شهر مرو جایگاهِ امنی برای آرامش خواهی یافت.

نکته ادبی: کام در اینجا به معنایِ مراد و تمنایِ دل است.

پس آن بهتر که بیهوده نگویی به شوره در گل و سوسن نجویی

بهتر آن است که بیهوده سخن نگویی؛ چرا که تلاش برای یافتنِ گل و سوسن در شوره زار، کاری بی‌ثمر است.

نکته ادبی: شوره کنایه از مکانِ بی‌حاصل و قلبِ ناپذیرنده است.

چو از دست تو شد معشوق پیشین به شادی با پسین معشوق بنشین

چون معشوقِ پیشین را از دست داده‌ای، بهتر است با معشوقِ تازه‌ای خوش باشی و به دنبالِ من نیا.

نکته ادبی: پیشین و پسین برای تقابلِ گذشته و آینده به کار رفته است.

ترا چون گل دلارا می نشسته چرا باشی بدین سان دلشکسته

وقتی کسی همچون گلِ زیبا در کنارت نشسته است، چرا این‌چنین دلشکسته و غمگین هستی؟

نکته ادبی: پرسشِ انکاری برای ملامت کردنِ ناسپاسیِ مخاطب.

سرای موبد و ایوان موبد همایون باد بر مهمان موبد

خانه و سرایِ موبد باید تنها برایِ مهمانِ شایسته و مبارک باشد.

نکته ادبی: موبد در اینجا نامِ خاص است که به جایگاهِ همسرِ ویس اشاره دارد.

چنان مهمان که با فرهنگ باشد نه چون تو جاودانی ننگ باشد

مهمان باید اهلِ فرهنگ و ادب باشد، نه چون تو که حضورت مایه ننگ و رسوایی است.

نکته ادبی: جاودانی در اینجا به معنایِ همیشگی یا ماندگار بودن در آن مکان است که به منفی بودنِ حضور او اشاره دارد.

مبادا در سرایش چون تو مهمان که نز وی شرم داری نه ز یزدان

خدا نکند که در این خانه مهمانی مثل تو باشد؛ چرا که تو نه از من حیا می‌کنی و نه از خداوند شرم داری.

نکته ادبی: اشاره به وقاحت و بی‌شرمیِ مخاطب.

مرا از تو دریغ آید همی راه ترا چون آورد در خانهء شاه

من از اینکه به تو راه دادم و تو را به خانه پادشاه آوردم، پشیمانم.

نکته ادبی: دریغ آمدن به معنایِ افسوس خوردن است.

تو ارزانی نیی اکنون به کویم چگونه باشی ارزانی به رویم

تو پیش از این هم شایسته نبودن در کنارِ من نبودی، چه رسد به اینکه اکنون انتظار داشته باشی تو را پذیرا باشم.

نکته ادبی: ارزانی به معنایِ شایستگی و لیاقت است.

ترا هرچند کز خانه برانم همی گویی من اینجا میهمانم

با وجودِ اینکه تو را از خانه می‌رانم، همچنان اصرار می‌کنی که من در اینجا مهمان هستم.

نکته ادبی: تکرارِ فعل برای نشان دادنِ سماجتِ بی‌جایِ مرد.

توی رانده چو از ده روستایی که آن ده را سگالد کدخدایی

تو مانند کسی هستی که از ده اخراج شده و حتی کدخدایِ ده نیز با او سرِ سازگاری ندارد و او را نپذیرفته است.

نکته ادبی: سگالد از ریشه سگالیدن به معنایِ اندیشیدن و نقشه کشیدن است.

چو از خانه برفتی در زمستان ندانستی که باشد برف و باران

وقتی در زمستان خانه را ترک کردی، آیا نمی‌دانستی که با برف و باران و سرما روبرو خواهی شد؟

نکته ادبی: اشاره به بی‌تدبیری و جهلِ مرد نسبت به عواقبِ کارش.

چرا این راه را بازی گرفتی نهیب عشق طنازی گرفتی

چرا این مسیرِ دشوار را به بازی گرفتی و چرا اسیرِ ترفندهایِ عشقِ طناز و فریبنده شدی؟

نکته ادبی: نهیب به معنایِ بیم و هراس و یا حمله و شدتِ عشق است.

نه مروت خانه بد نه ویسه دمساز چرا کردی زمستان راه بی ساز

نه خانه‌ای برای پناه گرفتن داشتی و نه ویس (من) همراه و دمساز تو بود؛ پس چرا در سرمای زمستان بدونِ آمادگی راهی شدی؟

نکته ادبی: ویسه مصغّرِ ویس و به معنایِ همان ویس است.

ترا نادان دل تو دشمن آمد چرا از تو ملامت بر من آمد

این نادانیِ توست که به دشمنِ تو بدل شده است، پس چرا بابتِ این گرفتاری، مرا سرزنش می‌کنی؟

نکته ادبی: ملامت به معنایِ سرزنش و نکوهش است.

چه نیکو گفت با جمشید دستور به دانان مه شیون باد و مه سور

وزیرِ خردمند چه زیبا به جمشید گفت که خردمندان نباید در غم و شادیِ دنیا غرق شوند.

نکته ادبی: دستور در متونِ کهن به معنایِ وزیر یا مشاورِ ارشد است.

چو نه سلار بودی نه سپهدار دلم را روز و شب بودی نگهدار

زمانی که نه فرمانده بودی و نه سپهدار (قدرتی نداشتی)، شب و روز مراقبِ دلِ من بودی.

نکته ادبی: سلار و سپهدار هر دو به معنایِ فرمانده و سردار است.

کنون تا مهتر و سلار گشتی بیکباره ز من بیزار گشتی

اما اکنون که به مقام و قدرتی رسیدی، یک‌باره از من روی برگرداندی و بیزار شدی.

نکته ادبی: اشاره به تغییرِ رفتارِ مرد پس از کسبِ قدرت.

علم بر در زدی از بی نیازی همی کردی به من افسوس و بازی

وقتی بی‌نیاز و قدرتمند بودی، برایِ من قیافه می‌گرفتی و با غرور با من بازی می‌کردی.

نکته ادبی: علم بر در زدن کنایه از تظاهر به استقلال و غرور است.

کنون از من همی جان بوز خواهی به دی مه در همی نوروز خواهی

حالا که در درماندگی هستی از من طلبِ جان می‌کنی؟ این مانندِ آن است که در میانه دی‌ماه (سرمای زمستان) توقعِ بهار را داشته باشی.

نکته ادبی: دی ماه نمادِ سخت‌گیری و سردی و نوروز نمادِ گشایش است.

چو کام و ناز باشد نه مرایی چو باد و برف باشد زی من آیی

زمانی که در کامروایی و خوشی هستی، به یادِ من نیستی، اما چون روزگارِ سرد و دشوار فرا می‌رسد، به سوی من می‌آیی.

نکته ادبی: باد و برف استعاره از سختی و بلاست.

امید از من ببر ای شیر مردان مرا آزاد کن از بهر یزدان

ای مردِ به ظاهر شجاع، از من ناامید شو و برایِ رضایِ خدا مرا آزاد بگذار.

نکته ادبی: شیر مردان به صورتِ کنایه‌آمیز به کار رفته است.

آرایه‌های ادبی

تمثیل نبید خورده ناید باز جامت / همیدون مرغ جسته باز دامت

شاعر برای اثباتِ بازگشت‌ناپذیریِ فرصت‌ها، از دو مثالِ عینی (شرابِ ریخته و پرنده گریخته) استفاده کرده است تا غیرمنطقی بودنِ انتظارِ مرد را نشان دهد.

تضاد (طباق) دی ماه / نوروز

تقابلِ فصلِ سرد و خشکِ زمستان با فصلِ نو شدن و رویش، برای نشان دادنِ تضادِ وضعیتِ کنونیِ مرد با خواسته‌هایِ ناممکنِ او.

استعاره شوره

استعاره از محیطی که در آن هیچ بذرِ محبتی رشد نمی‌کند، کنایه از قلبِ سردِ ویس که دیگر جایگاهِ عشقِ رامین نیست.

پرسشِ انکاری (استفهام انکاری) چرا باشی بدین سان دلشکسته

پرسشی که پاسخِ آن نزدِ مخاطب معلوم است و برایِ سرزنشِ غرورِ کاذبِ او به کار رفته است.