ویس و رامین

فخرالدین اسعد گرگانی

پاسخ دادن رامین ویس را

فخرالدین اسعد گرگانی
دل رمامین ز گفتارش بپیچید هم اندر دل جوابش را بسیچید
جوابش داد رامین گفت ماها ز غم خواهد مرا کردن تباها
ندانم گرت من طرار چون مهر که صبر از دل ربانا گونه از چهر
چنان آسان رباید دل ز هشیار که از مستان رباید کیسه طرار
تنم گر پیر شد مهرم نشد پیر نوای نو توان زد بر کهن زیر
مرا مهر تو در تن جان پاکست ز پیری جان مردم را چه باکست
مکن بر من فسوس مهر بسیار که بیماری نخواهد مإرد بیمار
مزن طعنه مرا گر تو درستی که نه من خواستم از بخت سستی
نیاب من به روی خود بدیدی در فس بی نیازی بر کشیدی
چرا راز دلم با تو نمودم چرا تیمار جان خود فزودم
دلیرم من به راز دل نودن دلیری تو به جان و دل ربودن
مبادا کس که بنماید دلخویش که پس چون روز من روز آیدش پیش
نگارا گر تو گشتی بر بتان مه تو خود دانی که مهتر دادگر به
کنون کز مهتری گشتی توانگر به حال مردم درویش بنگر
اگر من گشتی از مهرت گنهگار نیم چندین ملامت را سزاوار
همی تا آز باشد بر جهان چیر نگردد جان مردم از گنه سیر
گنه کرد آدم اندر پاک مینو هر آیینه منم از گوهر او
سیه سررا گنه بر سر نبشتست گنهگاریش در گوهر سرشتست
نه دانش روی بر تابد قصا را نه مردی دست بر پیچد بلا را
چه آن کار بی خرد باشد چه بخرد نخواهد خویستن را هیچ کس بد
گناه دی بشد با دی ز دستم تو فردا بین که مهرت چون پرستم
به مهر اندر کنم تدبیر فردا که دی را در نیابد هیچ دانا
اگر بشکستم اندر مهر پیمان بجز پوزش نمودن نیست درمان
در آن شهری چرا آرام گیرند که عذری در گناهی نه پذیرند
اگر پوزش نکو باشد کهتی نکوتر باشد آمروزش ز مهتر
بیامروز این گناهی را که کردم که دیگر گرد او هرگز نگردم
اگر زلت نبودی کهتران را نبودی عفو کردن مهتران را
ز تو دیدم فراوان خوب کاری مگر بخشایش و آمروزگاری
گنه کردم ز بهر آزمایش که چون داری در آمروزش نمایش
گناهم را بیامروز و چنین دان که نیکی گم نگردد در دو گیهان
جزای من بس است این شرمساری بلای من بس اوت این بردباری
من اندر برف و باران ایستاده تو چشم مردمی بر هم نهاده
ز بی رحمت دل و بی آب دیده زبانی همچو شمشیری کشیده
مهی گویی ترا هر گز ندیدم و گر دیدم امید از تو بریدم
نگارینا مجو از من جدایی همه چیزی همی جو جز رهایی
به جان این زهر نتوانم چشیدی به دل این باز نتوانم کشیدن
اگر باشد دلم از سنگ خادا نداند کرد با هجرت مدارا
ز هجرانت بترسد وز بلا نه ترا خواهد ز یزدان و مرا نه

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قطعه، صحنه‌ای از گفتگوی عاطفی و تنش‌آلود میان عاشق و معشوق است که در آن، عاشق با بیانی پرشور و گاه فیلسوفانه، به تبیین وضعیت روحی خویش می‌پردازد. او در این کلام، میان оправ (توجیه) خطاهای گذشته و استغاثه برای رسیدن به بخشایش، در نوسان است و تلاش می‌کند با اشاره به ضعفِ ذاتیِ بشر، بار گناهِ خویش را سبک جلوه دهد.

در لایه‌های عمیق‌تر، شاعر به تقابلِ قدرت میان عاشق و معشوق پردازش می‌کند؛ جایی که معشوق به مثابه پادشاهی است که بزرگی‌اش در گروِ گذشتِ اوست. این متن، دعوتی است به فراتر رفتن از کینه‌توزی و درکِ این نکته که خطا و لغزش، جزءِ جدایی‌ناپذیرِ نهادِ انسان است و بزرگواری در بخشیدنِ این کاستی‌ها معنا می‌یابد.

معنای روان

دل رمامین ز گفتارش بپیچید هم اندر دل جوابش را بسیچید

دل رامین از شنیدن سخنان او پریشان و آزرده شد، با این حال در قلب خویش تصمیم گرفت تا پاسخی مناسب برای او آماده کند.

نکته ادبی: بپیچید در متون کهن به معنای پریشان شدن و ناآرام گشتن است و بسیچید به معنای آماده کردن و قصدِ کاری را داشتن است.

جوابش داد رامین گفت ماها ز غم خواهد مرا کردن تباها

رامین در پاسخ به او گفت: ای محبوب، غمِ عشقِ تو مرا به سوی تباهی و نابودی می‌کشاند.

نکته ادبی: تباها در اینجا به معنای تباهی و نابودی به کار رفته است.

ندانم گرت من طرار چون مهر که صبر از دل ربانا گونه از چهر

نمی‌دانم که آیا تو همچون یک راهزن (دزد) با مهربانی‌ات، صبر و آرامش را از دل و زیبایی را از چهره‌ام ربوده‌ای؟

نکته ادبی: طرار به معنای دزد و راهزن است و کنایه از کسی است که با فریب و زیبایی، جان و دل را می‌رباید.

چنان آسان رباید دل ز هشیار که از مستان رباید کیسه طرار

تو چنان به آسانی دل را از انسانِ هوشیار می‌ربایی که گویی دزدی، کیسه پول را از جیب یک مست بی‌خبر بیرون می‌کشد.

نکته ادبی: این تشبیه، استعاره‌ای از قدرت بی‌چون و چرای محبوب در تسخیر قلب است.

تنم گر پیر شد مهرم نشد پیر نوای نو توان زد بر کهن زیر

اگرچه جسم من پیر و فرسوده شده، اما عشق من هرگز دچار پیری نمی‌شود؛ همچنان که می‌توان نغمه‌های تازه را با سازی کهنه نواخت.

نکته ادبی: تشبیه عشق به نوای موسیقی که در کالبد کهنِ تن جای می‌گیرد، بسیار لطیف و هوشمندانه است.

مرا مهر تو در تن جان پاکست ز پیری جان مردم را چه باکست

مهر و محبت تو در جانِ پاک من جای دارد و وقتی صحبت از جان است، دیگر پیری و فرسودگی جسم چه اهمیتی دارد؟

نکته ادبی: تأکید بر برتری روح و جان بر جسمِ فانی.

مکن بر من فسوس مهر بسیار که بیماری نخواهد مإرد بیمار

بر این ابرازِ عشقِ بسیارِ من، خرده مگیر و مسخره‌ام نکن؛ چرا که هیچ بیماری، دوست ندارد دردش طولانی و کهنه شود.

نکته ادبی: فسوس به معنای مسخره کردن و طعنه زدن است و مإرد به معنای بیمار است.

مزن طعنه مرا گر تو درستی که نه من خواستم از بخت سستی

اگر تو سالمی و گرفتار نیستی، به من طعنه نزن؛ چرا که من خودخواسته به این ضعف (عشق) دچار نشده‌ام و بخت و تقدیر چنین خواسته است.

نکته ادبی: اشاره به جبری بودنِ ابتلا به عشق در نگاه شاعر.

نیاب من به روی خود بدیدی در فس بی نیازی بر کشیدی

تو را چنان با بی‌توجهی دیدم که گویی درِ بی‌نیازی و بی‌تفاوتی را بر روی من بسته‌ای.

نکته ادبی: عبارت فسِ بی‌نیازی استعاره‌ای از سردی و عدم پذیرش است.

چرا راز دلم با تو نمودم چرا تیمار جان خود فزودم

چرا راز دلم را برای تو آشکار کردم و چرا با این کار، رنج و دردِ جانِ خویش را بیشتر کردم؟

نکته ادبی: تیمار در اینجا به معنای اندوه و رنج است.

دلیرم من به راز دل نودن دلیری تو به جان و دل ربودن

من در فاش کردنِ رازِ دلم جسور بودم، اما جسارتِ تو در ربودنِ جان و دلِ من است.

نکته ادبی: تقابلِ جسارتِ عاشق در اظهار و جسارتِ معشوق در ستاندنِ دل.

مبادا کس که بنماید دلخویش که پس چون روز من روز آیدش پیش

مبادا کسی دلِ خویش را [به کسی] نشان دهد؛ زیرا اگر چنین کند، روزگاری سیاه همچون روزگارِ من در انتظارش خواهد بود.

نکته ادبی: هشدارِ تجربه و پندآموزی به دیگران از سرِ درد.

نگارا گر تو گشتی بر بتان مه تو خود دانی که مهتر دادگر به

ای نگارِ من، حتی اگر تو در میانِ زیبارویان، زیباترین (ماه) هستی، خودت بهتر می‌دانی که بزرگی و آقایی با دادگری و انصاف همراه است.

نکته ادبی: مه به معنای ماه و همچنین استعاره از برتری و زیبایی است.

کنون کز مهتری گشتی توانگر به حال مردم درویش بنگر

اکنون که از نظرِ بزرگی و جایگاه به توانگری و قدرت رسیده‌ای، به حالِ مردمِ نیازمند و درویش بنگر.

نکته ادبی: تأکید بر لزومِ بخشندگیِ توانگر نسبت به نیازمند.

اگر من گشتی از مهرت گنهگار نیم چندین ملامت را سزاوار

اگر من به خاطرِ مهر و عشقِ تو گناهکار شده‌ام، شایسته‌ی این‌همه ملامت و سرزنش نیستم.

نکته ادبی: دفاعِ عاشق از خویش در برابر قضاوت‌های معشوق.

همی تا آز باشد بر جهان چیر نگردد جان مردم از گنه سیر

تا زمانی که آز و طمع بر جهان حاکم است، جانِ آدمی از گناه و آلودگی سیر نمی‌شود.

نکته ادبی: اشاره‌ای فلسفی به اینکه گناه بخشی از ساختارِ دنیای مادی است.

گنه کرد آدم اندر پاک مینو هر آیینه منم از گوهر او

آدم در بهشتِ پاک نیز گناه کرد؛ پس من هم از نسلِ او هستم و گناه در ذاتِ ماست.

نکته ادبی: اشاره به داستانِ هبوطِ آدم و توجیهِ گناه به عنوان میراثی بشری.

سیه سررا گنه بر سر نبشتست گنهگاریش در گوهر سرشتست

برای انسانِ سرکش، گناه بر پیشانی‌اش نوشته شده است و گناهکار بودن در سرشت و خمیرمایه‌ی او قرار دارد.

نکته ادبی: سیه‌سر به معنای انسانِ نادان یا گناهکار است.

نه دانش روی بر تابد قصا را نه مردی دست بر پیچد بلا را

نه دانش و خرد می‌تواند جلوی قضا و قدر را بگیرد و نه نیروی جسمانی می‌تواند در برابر بلا و سختی بایستد.

نکته ادبی: قصا مخففِ قضا و به معنای سرنوشت است.

چه آن کار بی خرد باشد چه بخرد نخواهد خویستن را هیچ کس بد

چه انسان خردمند باشد چه نادان، هیچ‌کس برای خودش بدی نمی‌خواهد.

نکته ادبی: اشاره به غریزه صیانتِ نفس و میل به سعادت در تمام انسان‌ها.

گناه دی بشد با دی ز دستم تو فردا بین که مهرت چون پرستم

گناهِ دیروز گذشت؛ فردا را بنگر که چگونه عاشقانه تو را می‌پرستم.

نکته ادبی: دی به معنای دیروز است.

به مهر اندر کنم تدبیر فردا که دی را در نیابد هیچ دانا

برای فردا، تدبیری عاشقانه می‌اندیشم، چرا که هیچ خردمندی گذشته‌یِ تلخ را به یاد نمی‌آورد.

نکته ادبی: دعوت به فراموشیِ خطاها و تمرکز بر آینده.

اگر بشکستم اندر مهر پیمان بجز پوزش نمودن نیست درمان

اگر در عهد و پیمانِ عشق، عهدشکنی کردم، تنها راهِ درمانِ آن، پوزش‌خواهی و طلبِ بخشش است.

نکته ادبی: پوزش به معنای عذرخواهی و اعتراف به تقصیر است.

در آن شهری چرا آرام گیرند که عذری در گناهی نه پذیرند

چرا در شهری زندگی می‌کنند که در آن هیچ عذری برای گناه پذیرفته نمی‌شود؟

نکته ادبی: اعتراض به سخت‌گیری‌های بی‌موردِ معشوق.

اگر پوزش نکو باشد کهتی نکوتر باشد آمروزش ز مهتر

اگر عذرخواهیِ زیردست (کهتر) پسندیده است، پس بخششِ بزرگتر (مهتر) پسندیده‌تر است.

نکته ادبی: اشاره به فضیلتِ بخشش در جایگاه قدرت.

بیامروز این گناهی را که کردم که دیگر گرد او هرگز نگردم

این گناهی که مرتکب شدم را ببخش، زیرا دیگر هرگز به سوی آن خطا نمی‌روم.

نکته ادبی: تعهدِ عاشق به اصلاحِ خویش.

اگر زلت نبودی کهتران را نبودی عفو کردن مهتران را

اگر زیردستان مرتکب لغزش نمی‌شدند، فرصتی برای بزرگان وجود نداشت تا بزرگواری و عفوِ خویش را نشان دهند.

نکته ادبی: یک استدلال منطقی برای اثباتِ نیازِ بزرگان به وجودِ لغزش در دیگران.

ز تو دیدم فراوان خوب کاری مگر بخشایش و آمروزگاری

از تو کارهای نیکِ بسیاری دیده‌ام، امیدوارم این‌بار نیز بخشایش و گذشتِ تو را ببینم.

نکته ادبی: آمروزگاری به معنای بخشندگی و گذشت است.

گنه کردم ز بهر آزمایش که چون داری در آمروزش نمایش

من این گناه را کردم تا تو را امتحان کنم و ببینم که هنگامِ عذرخواهی، چگونه گذشت می‌کنی.

نکته ادبی: توجیهی زیرکانه (و شاید عذر بدتر از گناه) برای خطا.

گناهم را بیامروز و چنین دان که نیکی گم نگردد در دو گیهان

گناهم را ببخش و بدان که نیکی و بخشش در هر دو جهان گم نمی‌شود و پاداش دارد.

نکته ادبی: گیهان به معنای جهان و گیتی است.

جزای من بس است این شرمساری بلای من بس اوت این بردباری

همین شرمساری برای مجازاتِ من کافی است و این بردباری در برابرِ تو، خود بلایی بزرگ برای من است.

نکته ادبی: اعتراف به عذابِ وجدان به عنوانِ سخت‌ترین تنبیه.

من اندر برف و باران ایستاده تو چشم مردمی بر هم نهاده

من در شرایطِ سخت (برف و باران) ایستاده‌ام و تو چشمانت را بر من بسته‌ای و بی‌توجهی.

نکته ادبی: تصویرسازی از بی‌مهریِ معشوق و رنجِ عاشق.

ز بی رحمت دل و بی آب دیده زبانی همچو شمشیری کشیده

تو دلی سنگ و بی‌رحم داری و چشمی که اشکی ندارد؛ با زبانی که همچون شمشیری برنده است، مرا می‌رنجانی.

نکته ادبی: تشبیه زبانِ تندِ معشوق به شمشیر.

مهی گویی ترا هر گز ندیدم و گر دیدم امید از تو بریدم

گویی من هرگز تو را ندیده‌ام و اگر هم دیده‌ام، امیدم از تو قطع شده است.

نکته ادبی: بیانِ ناامیدیِ عمیق از دیدنِ معشوق.

نگارینا مجو از من جدایی همه چیزی همی جو جز رهایی

ای نگارِ من، از من جدایی مخواه؛ هر چیزِ دیگری که می‌خواهی بخواه، جز دوری و رهایی از من.

نکته ادبی: التماسِ عاشقانه برای ماندن در کنارِ معشوق.

به جان این زهر نتوانم چشیدی به دل این باز نتوانم کشیدن

من تابِ چشیدنِ زهرِ فراق و تحملِ این بارِ سنگینِ دوری را ندارم.

نکته ادبی: استعاره از سختیِ هجران به زهر.

اگر باشد دلم از سنگ خادا نداند کرد با هجرت مدارا

اگر دلم از سنگِ خارا هم باشد، باز هم توانِ تحملِ دوری و هجرانِ تو را ندارد.

نکته ادبی: خارا نوعی سنگ سخت است که در ادبیات نمادِ سختی است.

ز هجرانت بترسد وز بلا نه ترا خواهد ز یزدان و مرا نه

دلِ من از جدایی تو می‌ترسد، نه از بلاهای دیگر؛ تو از خدا طلبِ وصال کن، اما من خیر.

نکته ادبی: ایهامِ کلام که نشان‌دهنده‌یِ تضادِ آرزوی عاشق و معشوق است.

آرایه‌های ادبی

تشبیه از مستان رباید کیسه طرار

تشبیه قدرتِ معشوق در ربودنِ دل به دزدی که از مستِ بی‌خبر، کیسه می‌رباید.

پارادوکس (متناقض‌نما) تنم گر پیر شد مهرم نشد پیر

تقابلِ پیریِ جسم و جوانیِ عشق.

تلمیح گنه کرد آدم اندر پاک مینو

اشاره به ماجرای هبوط آدم و ارتکابِ گناه در بهشت.

تشبیه زبانی همچو شمشیری کشیده

تشبیه تندی و برندگیِ زبانِ معشوق به شمشیرِ کشیده.

استعاره طرار

استعاره از معشوق که به جایِ پول، دل را می‌رباید.