ویس و رامین

فخرالدین اسعد گرگانی

آمدن ویس دگر بار بر روزن و سخن گفتنش با رخش رامین

فخرالدین اسعد گرگانی
چو ویس اندر شبستان رفت و بنشست زمانی بود و باز از جای برجست
بگفت این و دگر ره شد به روزن ز روزن تیغ زد خورشید روشن
دگر ره گفت با رخش ره انجام نهی رخشا همی بر چشم من گام
مرا هستی چو فرزند دل افروز به تو نپسندم این سختی بدین روز
چرا همراه بد جستی و بدخواه تو نشنیدی که همراهست و پس راه
اگر با تو نه این بد رای بودی ترا بر چشم من بر جای بودی
کنون بر باد شد اومید و رنجت نه بارت هست زی ما نه سپنجت
برو بار و سپنج از دیگران خواه دل گمگشته را از دلبران خواه
برو راما تو نیز از مرو بر گرد پزشکی جوی و با او یاد کن درد
بساروزا که از تو بار جستم چو زنهاری ز تو زنهار جستم
نه بر درگاه خویشم بار دادی نه با زنهاریان زنهار دادی
بسا شبها که تو خوش خفته بودی نه چون من بی دل و آشفته بودی
تو خفته در میان خز و سنجاب من افتاده به راه اندر گل و آب
کنون آن بد که کردی بازدیدی بلا را هم بلا انباز دیدی
اگر تو نازکی ای شاخ سوسن هر آیینه نیی نازکتر از من
و گر بودم ترا یک روز در خور نگفتم جاودان تیمار من خور
ببر اومید دل چون من بریدم ز نومیدی به آسانی رسیدم
اگر اومید رنجوری نماید ز نومیدی بسی آسانی آید
من آن بودم که از اومیدواری همی بردم به دریا بر سماری
کنون از شورش دریا برستم دل از اومید بیهوره بشستم
ز خرسندی گزیدم پارسایی که خرسندیست بهتر پادشایی
کنون کت نیست روزی از کهن یار برو یاری که نو کردی نگه دار
کهی دینار و یاقوتست نامی و گر نه یار نو باشد گرامی
چو مهرم را بریذی از جفا سر بریده سر نروید بار دیگر
اگر بر روید از گورم گیازار گیازارم بود از تو دلازار
و گر چه نیک دان بودم به تدبیر ندانستم که گردد مهر دل پیر
مجو از من دگر ره مهربانی که ناید باز پیران را جوانی
همانم من که تو نامه نوشتی به نامه نام من بردی به زشتی
مرا از مهرت آمد زشت نامی که جز با تو نکردم خویس کامی
نکردم در جهان جز تو یکی یار تو نیز از بخت من بودی بدین زار
توی چون مادری کش طالعی شود یکی فرزند بودش وان یکی کور
به دیده کوری دختر نبیند همی داماد بی آهو گزیند
دلم گر چون کمان در مهر دوتاست چو تیرست در جفا گفتار من راست
دل تو چو نشانه شد بر آزار نشانه ت را ز پیش تیر بردار
برو تا نشنوی گفتار دلگیر ز تلخی چون کبست از ژخم چون تیر

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات تصویری دردمندانه و سرشار از گلایه از پایان یک پیوند عاشقانه را ترسیم می‌کند. در این گفتار، گوینده که به کمالِ سرخوردگی و ناامیدی رسیده است، با زبانی قاطع و گزنده، پرده از دردهای گذشته برمی‌دارد و بر قطعِ کاملِ پیوندِ عاطفی تأکید می‌ورزد. فضای حاکم بر این اشعار، فضایی از خستگیِ مفرطِ روحی است که در آن، عشقِ پرشورِ پیشین، جای خود را به انزجاری منطقی و ناگزیر داده است.

شخصیتِ گوینده در این قطعه، انسانی است که با آزمودنِ رنجِ بی‌وفایی و بی‌مهری، اکنون به مرحلۀ «آسودگی از نومیدی» رسیده و با صلابت، مخاطبِ پیمان‌شکن را به دوری و فراموشی می‌خواند. این قطعه، سوگ‌نامه‌ای است برای عشقی که در اثرِ جفا و کوته‌نظریِ معشوق، پژمرده و بی‌بازگشت شده است.

معنای روان

چو ویس اندر شبستان رفت و بنشست زمانی بود و باز از جای برجست

ویس وارد شبستان شد و نشست، لحظه‌ای درنگ کرد و دوباره با بی‌قراری از جای برخاست.

نکته ادبی: شبستان در متون کهن به معنای اندرونی و محل خواب است. حرکت او نشان از ناآرامی درونی دارد.

بگفت این و دگر ره شد به روزن ز روزن تیغ زد خورشید روشن

این سخن را گفت و دوباره به سمت پنجره رفت؛ در این هنگام خورشیدِ تابان از پنجره پرتو افکند.

نکته ادبی: تیغ زدن خورشید استعاره از تابش تیز و مستقیم آفتاب است.

دگر ره گفت با رخش ره انجام نهی رخشا همی بر چشم من گام

دیگر بار با اسب خود (رخش) سخن گفت که ای رخش، دیگر بر چشمان من گام مگذار (یعنی دیگر حضور نداشته باش).

نکته ادبی: رخشا شکل مخفف یا عامیانه رخش است که در این متن به مخاطبِ اسب‌سوار اشاره دارد.

مرا هستی چو فرزند دل افروز به تو نپسندم این سختی بدین روز

من تو را همچون فرزندی عزیز می‌داشتم، از این رو راضی نبودم که در این روزگار دچار سختی شوی.

نکته ادبی: تشبیه معشوق به فرزند دلالت بر شفقت و محبت والای گوینده دارد.

چرا همراه بد جستی و بدخواه تو نشنیدی که همراهست و پس راه

چرا یار و همراهِ نااهل و بدخواه انتخاب کردی؟ مگر نشنیده‌ای که رفیق، همان راهِ زندگی انسان است؟

نکته ادبی: اشاره به ضرب‌المثلی که می‌گوید رفیق مسیر آینده فرد را تعیین می‌کند.

اگر با تو نه این بد رای بودی ترا بر چشم من بر جای بودی

اگر تو چنین بداندیش نبودی، هنوز هم در نزد من جایگاهی والا داشتی.

نکته ادبی: بد رای به معنای بداندیش و کوته‌نظر است.

کنون بر باد شد اومید و رنجت نه بارت هست زی ما نه سپنجت

اکنون تمام امیدها و رنج‌هایت بر باد رفته است؛ نه دیگر از تو بهره‌ای می‌برم و نه تو جایی در نزد من داری.

نکته ادبی: سپنج در متون کهن به معنای مهمان‌خانه یا جایگاه موقت است.

برو بار و سپنج از دیگران خواه دل گمگشته را از دلبران خواه

برو و مهر و آسایش را از دیگران طلب کن و گمشده‌ی دلت را در میان دلبران دیگر جستجو کن.

نکته ادبی: دلبران در اینجا به معنای معشوق‌جویان دیگر است.

برو راما تو نیز از مرو بر گرد پزشکی جوی و با او یاد کن درد

برو رامین! تو نیز از سرزمین مرو بازگرد، طبیبی پیدا کن و دردِ خود را با او در میان بگذار.

نکته ادبی: راما مخفف رامین است. ارجاع به طبیب استعاره از درمانِ عشق است.

بساروزا که از تو بار جستم چو زنهاری ز تو زنهار جستم

بسا روزها که از تو تقاضای دیدار کردم و همچون پناهجو، از تو زنهار (امان و پناه) طلب کردم.

نکته ادبی: زنهار خواستن در زبان کهن به معنای طلب پناه و امان‌نامه است.

نه بر درگاه خویشم بار دادی نه با زنهاریان زنهار دادی

تو نه در درگاه خود به من اجازه ورود دادی و نه در جمعِ پناهندگان، مرا پناه دادی.

نکته ادبی: درگاه استعاره از حریم خصوصی و قلب معشوق است.

بسا شبها که تو خوش خفته بودی نه چون من بی دل و آشفته بودی

چه شب‌هایی که تو در آرامش خوابیده بودی و مانند منِ دل‌شکسته و پریشان نبودی.

نکته ادبی: بی‌دل بودن به معنای عاشقِ شوریده و رنجور است.

تو خفته در میان خز و سنجاب من افتاده به راه اندر گل و آب

تو در میان خز و سنجاب (تخت نرم و گرم) خفته بودی، در حالی که من در گل و لای راه (سختی‌ها) افتاده بودم.

نکته ادبی: تقابل میان خز و سنجاب (نماد اشرافیت و آسایش) و گل و آب (نماد سختی و فقر) بیانگر نابرابری در رنج کشیدن است.

کنون آن بد که کردی بازدیدی بلا را هم بلا انباز دیدی

اکنون نتیجه اعمال خود را دیدی؛ دیدی که چگونه بلا و سختی، شریکِ زندگی‌ات شد.

نکته ادبی: انباز به معنای شریک و همکار است.

اگر تو نازکی ای شاخ سوسن هر آیینه نیی نازکتر از من

ای شاخ سوسن، اگر تو نازک‌طبع هستی، بدان که قطعاً از من نازک‌طبع‌تر نیستی.

نکته ادبی: شاخ سوسن نماد لطافت و زیبایی ظاهری است.

و گر بودم ترا یک روز در خور نگفتم جاودان تیمار من خور

حتی اگر روزی تو را شایسته می‌دانستم، هرگز از تو نخواستم که تا ابد بارِ غمِ مرا به دوش بکشی.

نکته ادبی: تیمار خوردن به معنای غمخواری و مراقبت کردن است.

ببر اومید دل چون من بریدم ز نومیدی به آسانی رسیدم

امیدت را قطع کن همان‌طور که من قطع کردم؛ من از راهِ نومیدی به آسودگی رسیدم.

نکته ادبی: این بیت پارادوکسِ زیبایی از رهایی در نومیدی است.

اگر اومید رنجوری نماید ز نومیدی بسی آسانی آید

اگر امید داشتن برای انسان رنجوری می‌آورد، از دلِ نومیدی، آسایشِ فراوان حاصل می‌شود.

نکته ادبی: تأکید بر رهایی از انتظارات بیجا.

من آن بودم که از اومیدواری همی بردم به دریا بر سماری

من همان کسی بودم که از سرِ امیدواری، سوار بر موج‌های دریای خطرناک می‌شدم.

نکته ادبی: سماری به معنای شب‌گردی و در اینجا استعاره از گذر از دریای متلاطمِ عشق است.

کنون از شورش دریا برستم دل از اومید بیهوره بشستم

اکنون از طوفانِ آن دریا نجات یافته‌ام و دلم را از امیدهای بیهوده شستشو داده‌ام.

نکته ادبی: شستن دل کنایه از پاک کردنِ خاطرات و آرزوهاست.

ز خرسندی گزیدم پارسایی که خرسندیست بهتر پادشایی

من به خاطر خرسندی، پارسایی و گوشه‌گیری را برگزیدم؛ چرا که قناعت و خرسندی، بهترین پادشاهی است.

نکته ادبی: اشاره به آموزه‌های اخلاقی در ادبیات کهن مبنی بر اینکه قناعت مایه بی‌نیازی است.

کنون کت نیست روزی از کهن یار برو یاری که نو کردی نگه دار

اکنون که دیگر از یارِ قدیمی بهره‌ای نداری، همان یاری که تازه یافته‌ای را نگه دار.

نکته ادبی: طنز تلخِ شاعر در جایگزینی یار قدیمی با جدید.

کهی دینار و یاقوتست نامی و گر نه یار نو باشد گرامی

خواه آن یارِ نو، دینار و یاقوت باشد (ثروت) و یا انسانی دیگر، آن را گرامی بدار.

نکته ادبی: تأکید بر مادی‌گرایی یا جایگزین‌گری معشوق.

چو مهرم را بریذی از جفا سر بریده سر نروید بار دیگر

چون تو با جفا کردن، ریشه مهرِ مرا بریدی، دیگر این عشقِ بریده، رشد نخواهد کرد.

نکته ادبی: استعاره از قطعِ گیاه که دیگر بار نمی‌روید.

اگر بر روید از گورم گیازار گیازارم بود از تو دلازار

اگر هم حتی از گورِ من گیاهی بروید، آن گیاه نیز به خاطرِ تو، آزاردهنده خواهد بود.

نکته ادبی: گیازار به معنای گیاه آزاردهنده و خار است.

و گر چه نیک دان بودم به تدبیر ندانستم که گردد مهر دل پیر

اگرچه در تدبیر امورِ خود عاقل بودم، اما نمی‌دانستم که مهرِ دل نیز ممکن است فرسوده شود.

نکته ادبی: اعتراف به نادانیِ عاشق در برابرِ تغییرِ احوال معشوق.

مجو از من دگر ره مهربانی که ناید باز پیران را جوانی

دیگر از من مهرورزی مخواه، چرا که جوانی به پیران بازنمی‌گردد (و عشقِ پیر شده، زنده نمی‌شود).

نکته ادبی: تشبیه پیر شدنِ عشق به پیریِ جسم.

همانم من که تو نامه نوشتی به نامه نام من بردی به زشتی

من همان کسی هستم که تو درباره‌اش نامه نوشتی و در آن نامه، نام مرا به زشتی یاد کردی.

نکته ادبی: گلایه از تهمت و بدنامیِ ناشی از قضاوت‌های معشوق.

مرا از مهرت آمد زشت نامی که جز با تو نکردم خویس کامی

به خاطر عشقِ تو، نام من بد شد، چرا که جز تو هیچ خواسته‌ای در جهان نداشتم.

نکته ادبی: اشاره به اینکه تمامِ هستیِ گوینده در آن معشوق خلاصه شده بود.

نکردم در جهان جز تو یکی یار تو نیز از بخت من بودی بدین زار

در تمام دنیا فقط تو را یارِ خود دانستم، اما تو نیز در بختِ بدِ من شریک بودی.

نکته ادبی: تأکید بر انحصارِ عشق و تقدیرِ مشترکِ تلخ.

توی چون مادری کش طالعی شود یکی فرزند بودش وان یکی کور

تو مانند مادری هستی که طالعت بد است؛ یکی از فرزندانت سالم است و دیگری کور.

نکته ادبی: تشبیه طالعِ بد معشوق به مادری که فرزندش کور است و نقص را نمی‌بیند.

به دیده کوری دختر نبیند همی داماد بی آهو گزیند

آن مادر (معشوق)، کوریِ دخترش را نمی‌بیند و برای او دامادی بی‌عیب و نقص انتخاب می‌کند.

نکته ادبی: کنایه از ندیدنِ عیب‌های معشوق جدید توسطِ مخاطب.

دلم گر چون کمان در مهر دوتاست چو تیرست در جفا گفتار من راست

اگر قلب من در عشق همچون کمان خمیده است، گفتارِ من در رویگردانی، همچون تیرِ راست و تیز است.

نکته ادبی: تشبیه قلب به کمان (خمیده) و زبان به تیر (راست و نافذ).

دل تو چو نشانه شد بر آزار نشانه ت را ز پیش تیر بردار

دل تو اکنون هدفِ آزار شده است؛ پس این هدف را از مسیرِ تیرِ من کنار بکش.

نکته ادبی: اشاره به اینکه گوش دادن به حرف‌های تند، دل را آزار می‌دهد.

برو تا نشنوی گفتار دلگیر ز تلخی چون کبست از ژخم چون تیر

برو تا دیگر این سخنان دلگیر را نشنوی؛ حرف‌هایی که از زهر تلخ‌تر و از زخمِ تیر دردناک‌تر است.

نکته ادبی: ژخم به معنای زخم است. پایان‌بندیِ قاطع و تندِ سخن.

آرایه‌های ادبی

استعاره تیغ زد خورشید

پرتوهای خورشید به تیغ تشبیه شده که نشان از تندی و تیزی نور صبحگاهی دارد.

تشبیه هستی چو فرزند

عزیز شمردن معشوق به اندازه فرزند که بیانگر عمق محبت است.

نمادپردازی خز و سنجاب / گل و آب

تقابل میان زندگی اشرافی و راحت در برابر سختی و مرارت کشیدن در راه عشق.

تمثیل مادری کش طالعی شود یکی فرزند بودش وان یکی کور

تمثیلی برای نشان دادنِ نادانیِ معشوق در تشخیصِ خوب و بد و انتخابِ نادرستِ او.

تشبیه مرکب دل کمان و گفتار تیر

تشبیه وضعیتِ عاطفی به کمان و صراحتِ کلام به تیری که از آن کمان رها می‌شود.