ویس و رامین

فخرالدین اسعد گرگانی

پاسخ دادن رامین ویس را

فخرالدین اسعد گرگانی
چو رامین دید بانو را دلازار ز لب بارنده زهر آلود گفتار
هزاران گونه لابه کرد و پوزش ز جان پر نهیب از درد و سوزش
بدو گفت ای بهار مهربانان به چهره آفتاب دل ستانان
بهشت دلبران اورنگ شاهان طراز نیکوان سلار ماهان
ستارهء بامداد و ماه روشن چراغ کشور و خورشید برزن
گل صد گنبد و آزاده سوسن خداوند من و کام دل من
چرا چندین به خون من شتابی چرا رویت همی از من بتابی
منم رامین ترا باجان برابر توی ویسه مرا از جان فزونتر
منم رامین ترا شایسته کهتر توئی ویسه مرا بایسته مهتر
منم رامین که شاه بی دلانم ز مهر تو به گیتی داستانم
توی ویسه که ماه نیکوانی به چشم و زلف شاه جادوانی
همانم من که تو دیدی همانم همان شایسته یار مهربانم
همانم من که بودم تو نه آنی چرا بر من نمایی دل گرانی
مگر کردی به گفت دشمنان گوش که زی تلخ شد آن مهر چون نوش
مگر سوگندها به دروغ کردی مگر زنهار با جانم بخوردی
مگر یکدل شدی با دشمن من مگر آتش زدی در خرمن من
دریغ آن مهر و آن امیدواری که جانم را بد اندر مهر کاری
بکشتم عشق در باغ جوانی به جان خویش کردم باغبانی
همی ورزید باغم با دل شاد چنان کز دیدگان آبش همی داد
نه یک شب خفت و نه یک روز آسود به رنج باغبانی در بفرسود
چو آمد نوبهار ودل روشن بر آمد لاله و خیزی و سوسن
ز گل بود اندرو صد جای توده دمان بویش چو بوی مشک سوده
چنار و بید او شد سایه گستر چنان چون مورد و سروش شاخ پرور
شکفته شد دگر گونه درختان ز خوبی همچو کام نیکبختان
به بانگ آمد درو قمری و بلبل دگر مرغان بر آوردند غلغل
وگا پیر امنش آهییخت دیوار نه دیواری که کوهی نام بردار
به پای کوه نوشین رودباری به گرد رود زرین مرغزاری
ز رامش بود کبگ کوهساری چنان کز رنگ شیر مرغزاری
کنون آمد زمستان جدایی بدو در ابر و باد بی وفایی
ز بدبختی در آمد سال و ماهی که ویران شد درو هر جایگاهی
ز بی آبی در آمد روزگاری که در وی خشک شد هر رودباری
نه آن دیوار ماندست و نه آن باغ نه آن کوه و نه آن رود و نه آن راغ
بد اندیشان در ختانش بکندند در و دیوار او بر هم فگندند
رمیدند آن همه مرغانش اکنون چه کبگ از کوه و چه بلبل ز هامون
دریغا آن همه سرو و گل و بید دریغا روزگار رنج و اومید
نه از زر بود مهر ما ز گل بود که چون بشکست بی بر گشت و بی سود
دل از دل دور گشت و یار از یار غم اندر غم فزود و کار در کار
به کام دل رسید از ما بد آموز که چون ماباد بد فرجام و بدروز
کنون بدگوی ما از رنج ما روت بیاسوده به کام خویش بنشست
نه پیغامبر بود اکنون نه همراز نه بدگوی و بدخواه و نه غماز
نه داید رنج بیند نه تو تیمار نه من درد دل و نه موبد آزار
بجز من در میان کس را گنه نیست که بخت کس چوبخت من سیه نیست
به ناله زین سیه بخت نگونم که با او من همه جایی زبونم
مرا گوهر چنان شد پوزش آرای که آزاده زبون باشد به هر جای
اگر نه خواستی بختم سیاهی مرا نفریفتی دیو تباهی
کسی کان دیو را باشد به فرمان به دل چون من بود کور و پشیمان
به جای عود خام و مشک سارا گرفته چوب بید و ریگ صحرا
به جای زر ناب و در شهوار به چنگ من سفال و سنگ کهسار
به جای باد رفتار اسپ تازی گرفته کم بها اسپ طرازی
نگارا نه همه پنداشتی کن زمانی دوستی و اشتی کن
اگر کردم جفا و زشت کاری تو با من کن وفا و مهر و یاری
گناه از بن ترا بود ای دلارام گرفتاری مرا آمد به فرجام
گناهی را که تو کردی یکی روز هزاران عذر خواهم از تو اموز
کنم پیش تو چندان لابهء زار که بزدایم ز جانت زنگ آزار
گناه از خویشتن بینم همیشه کنم تا مرگ با تو عذر پیسه
گهی گویم چو خواهم از تو زنهار گنهگارم گنهگارم گنهگار
گهی گویم چو خواهم از تو درمان پشیمانم پشیمانم پشیمان
خداوندی و بر من پادشایی توانی کم عقوبتها نمایی
و لیکن پس کجا باشد کریمی خداوندی و رادی و رحیمی
اگر بخشایش از من باز گیری ز من زاری وپوزش نه پذیری
همین جا بند درگاه تو گیرم همی گریم به زاری تا بمیرم
بع دیگر جای رفتن چون توانم که بخشاینده ای چون تو ندانم
مکن ماها و بر جانم ببخشای بلا زین بیش بر جانم میفزای
چه بود ار من گنه کردم یکی بار نه جز من نیست در گیتی گنهگار
گناه آید ز گیهان دیده پیران خطا آید ز داننده دبیران
دونده باره هم در سر در آید برنده ثیغ هم کندی نماید
گر آمد ناگهان از من خطایی مرا منمای داغ هر جفایی
منم بنده توی زیبا خداوند ز بیزاری منه بر پای من بند
همه جوری توانم بردن از یار جز آن کز من شود یکباره بیزار
مرا کوری به از هجر تو دیدن مرا کری به از طعنت شنیدن
مرا هرگز مبادا از تو دوری ترا هرگز مباد از من صبوری
نگارا تا تو بر من دل گرانی به چشم من سبک شد زندگانی
همیشه دج گران باشی به بیداد گران باشد همیشه سنگ و پولاد
نباشد مهرت اندر دل گه جنگ نباشد آب در پولاد و در سنگ
مرا خود از دلت آتش در افتاد که خود آتش فتد از سنگ و پولاد
بر آتش سوز گرد آید همه کس تو هم فریاد اتش سوز من رس
اگر دریا برین آتش فشانی نیاید آتشم را زو زیانی
جهان پر دود گشت از دود جانم چو بختم شد به تاریکی جهانم
جهان بر من همی گرید بدین سان ازیرا امشب این برفست و باران
به آتشگاه می مانه درونم به کوه برف می ماند برونم
بدین گونه تنم را مهر کردست که نیمی سوخته نیمی فسردست
چو من بر آسمان دیک فرشتست که ایزد ز آتش و برفش سرشتست
نشد برف من از آتش گدازان که دید آتش چنین با برف سازان
کسی کاو را وفا با جان سرشتست به برف اندر بکشتن سخت زشتست
گمان بردم که از آتش رهانی ندانستم که در برفم نشانی
منم مهمانت ای ماه دو هفته به دو هفته دو ماهه راه رفته
به مهمانان همه خوبی پسندند نه زین سان در میان برف بندند
اگر شد کشتنم بر چشمت آسان به برف اندر مکش باری بدین سان

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

در این بخش از داستان، رامین در مقام عاشقِ دل‌شکسته و پشیمان، در برابر ویس قرار گرفته و با زبانی عاجزانه و سرشار از التماس، سعی در بازگشت به محبوب دارد. او ابتدا با ستایشِ اغراق‌آمیز از زیبایی و جایگاه ویس آغاز می‌کند تا خشم او را فرونشاند و سپس با گلایه از دشمنان و بدخواهان، به شرح حالِ دگرگون‌شه‌ی خود می‌پردازد.

رامین در ادامه‌ی سخن، از تمثیل باغ استفاده می‌کند تا فراز و فرود رابطه‌ی عاشقانه را به تصویر بکشد. او عشقِ روزگارِ وصال را به باغی آباد و پرگل تشبیه می‌کند که با آمدنِ زمستانِ جدایی و بدخواهیِ دشمنان، به ویرانه‌ای بدل شده است. این بخش از سخن، بازتاب‌دهنده‌ی اندوهِ عمیق او از زوالِ عشق و حسرتِ روزگارِ از دست رفته است که در نهایت به خودسرزنش‌گری و ناله از بختِ تیره می‌انجامد.

معنای روان

چو رامین دید بانو را دلازار ز لب بارنده زهر آلود گفتار

وقتی رامین چهره‌ی بانو (ویس) را دید که از او رنجیده و آزرده است، با لحنی آکنده از درد و اضطراب که گویی از تلخیِ رنج و ناامیدی سرچشمه می‌گرفت، سخن آغاز کرد.

نکته ادبی: دلازار در اینجا به معنی رنجیده و خشمگین است. بارنده زهرآلود استعاره از سخنی است که از شدت غم و ناامیدی تلخ و گزنده است.

هزاران گونه لابه کرد و پوزش ز جان پر نهیب از درد و سوزش

او هزاران نوع خواهش و پوزش‌خواهی کرد، در حالی که جانش از ترسِ از دست دادن و دردِ دوری و سوزِ درون، لبریز بود.

نکته ادبی: لابه به معنی زاری و التماس است و نهیب در اینجا به معنای ترس و وحشتِ ناشی از فقدان است.

بدو گفت ای بهار مهربانان به چهره آفتاب دل ستانان

به او گفت: ای بهارِ مهربانان و ای خورشیدِ تابناک میانِ کسانی که دل می‌ربایند.

نکته ادبی: دل‌ستانان به معنای دل‌ربایان است. تعبیر بهار برای مخاطب، نشان‌دهنده‌ی تازگی و حیات‌بخشیِ معشوق است.

بهشت دلبران اورنگ شاهان طراز نیکوان سلار ماهان

ای بهشتِ زیباییِ دلبران و ای که شکوهِ تو چون اورنگِ پادشاهان است؛ تو مایه افتخار و سرآمدِ زنانِ زیباروی و ماهِ بلندمرتبه هستی.

نکته ادبی: اورنگ به معنای تخت پادشاهی است و سلار به معنی سردار، بزرگ و سرور است.

ستارهء بامداد و ماه روشن چراغ کشور و خورشید برزن

ای ستاره‌ی صبحگاهی و ای ماهِ درخشانِ من، تو چراغِ این سرزمین و خورشیدِ این شهر هستی.

نکته ادبی: برزن به معنای محله یا شهر است که نمادِ جلوه‌گریِ معشوق در میان مردم است.

گل صد گنبد و آزاده سوسن خداوند من و کام دل من

ای گلِ بی‌همتا و ای سوسنِ آزاده‌طبع، تو سرور و مالکِ وجودِ من و برآورنده‌ی آرزوهای قلبِ منی.

نکته ادبی: صد گنبد اشاره به کمالِ زیبایی و تنوعِ رنگ‌ها و طراوت دارد.

چرا چندین به خون من شتابی چرا رویت همی از من بتابی

چرا این‌قدر برای ریختن خونِ من (کشتنِ من) شتاب می‌کنی؟ چرا رویت را از من برمی‌گردانی؟

نکته ادبی: به خون کسی شتابیدن کنایه از نابود کردنِ عاشق و بی‌توجهیِ مرگبارِ معشوق است.

منم رامین ترا باجان برابر توی ویسه مرا از جان فزونتر

من رامین هستم که با جانم با تو برابری می‌کنم و تو ویس هستی که برای من از جانم عزیزتر و ارزشمندتری.

نکته ادبی: تکیه بر برابریِ عاشقانه و ارجحیتِ معشوق بر جان در ادبیات کهن جایگاه ویژه‌ای دارد.

منم رامین ترا شایسته کهتر توئی ویسه مرا بایسته مهتر

من رامین هستم که برای تو خدمتگزارِ شایسته‌ای هستم و تو ویس هستی که برای من سرور و بانوی بایسته‌ای.

نکته ادبی: کهتر و مهتر تقابلِ بندگی و سروری را در ادبیاتِ درباری نشان می‌دهد.

منم رامین که شاه بی دلانم ز مهر تو به گیتی داستانم

من همان رامین هستم که پادشاهِ دلباختگانم و به خاطرِ عشقِ تو در جهان مشهور شده‌ام.

نکته ادبی: داستان شدن کنایه از شهره‌ی عام و خاص بودن به واسطه‌ی عشق است.

توی ویسه که ماه نیکوانی به چشم و زلف شاه جادوانی

تو ویس هستی که ماهِ زیبارویان هستی و با چشم و زلفِ خود، پادشاهان را افسون می‌کنی.

نکته ادبی: جادوانی به معنای افسونگر و فریبنده است.

همانم من که تو دیدی همانم همان شایسته یار مهربانم

من همان کسی هستم که تو دیدی و شناخت، من همان یارِ مهربانِ لایقِ تو هستم.

نکته ادبی: تکرار واژه‌ی همان بر استمرارِ وفاداری عاشق تأکید دارد.

همانم من که بودم تو نه آنی چرا بر من نمایی دل گرانی

من همان رامینِ سابق هستم، اما تو آن شخصِ سابق نیستی؛ چرا بر من این‌چنین سخت می‌گیری و دل‌گرانی می‌کنی؟

نکته ادبی: دل گرانی کنایه از بی‌مهری، تکبر و رنجشِ بی‌دلیل است.

مگر کردی به گفت دشمنان گوش که زی تلخ شد آن مهر چون نوش

آیا به حرفِ دشمنان گوش سپردی که آن عشقِ شیرین و گوارا، برایت تلخ شد؟

نکته ادبی: تشبیه عشق به نوش (عسل) و تلخ شدنِ آن بر اثرِ سخن‌چینی، استعاره‌ای کلاسیک است.

مگر سوگندها به دروغ کردی مگر زنهار با جانم بخوردی

آیا سوگندهای خود را دروغین کردی؟ آیا عهد و پیمانی که با جان و دل بسته بودیم را شکستی؟

نکته ادبی: زنهار به معنای عهد، امان و پیمانِ وفاداری است.

مگر یکدل شدی با دشمن من مگر آتش زدی در خرمن من

آیا با دشمنِ من همدست شدی؟ آیا خرمنِ هستیِ مرا به آتش کشیدی؟

نکته ادبی: خرمن کنایه از تمامِ دارایی و وجودِ عاشق است.

دریغ آن مهر و آن امیدواری که جانم را بد اندر مهر کاری

افسوس بر آن همه عشق و امیدواری که جانم در راهِ آن فداکاری می‌کرد.

نکته ادبی: دریغ حسرتِ بر گذشته‌ای است که قابلِ بازگشت نیست.

بکشتم عشق در باغ جوانی به جان خویش کردم باغبانی

من عشق را در باغِ جوانی‌ام کاشتم و با جانِ خودم از آن مراقبت کردم.

نکته ادبی: باغبانی کردن استعاره از پرورشِ عشق و صرفِ انرژی برای حفظِ آن است.

همی ورزید باغم با دل شاد چنان کز دیدگان آبش همی داد

باغِ عشقِ من با دلی شاد پرورش می‌یافت، همان‌طور که باغبان با اشکِ چشم (آب) آن را آبیاری می‌کند.

نکته ادبی: آب دادنِ باغ با دیدگان، استعاره از رنج و اندوهِ عاشق است.

نه یک شب خفت و نه یک روز آسود به رنج باغبانی در بفرسود

نه یک شب آسوده خوابید و نه یک روز استراحت کرد؛ از بس که در راهِ باغبانیِ این عشق رنج کشید و فرسوده شد.

نکته ادبی: بفرسود به معنای ضعیف و لاغر شدن در اثرِ رنج است.

چو آمد نوبهار ودل روشن بر آمد لاله و خیزی و سوسن

وقتی نوبهارِ عشق آمد و دلم روشن شد، لاله‌ها و گل‌های خیری و سوسن در آن شکوفا شدند.

نکته ادبی: خیزی (خِیری) نوعی گلِ خوشبو است.

ز گل بود اندرو صد جای توده دمان بویش چو بوی مشک سوده

در آن باغ، گل‌های بسیاری توده‌وار روییده بود و بوی خوششان همچون مشکِ ساییده در فضا می‌پیچید.

نکته ادبی: مشک سوده اشاره به رایحه‌ی بسیار معطر و ناب دارد.

چنار و بید او شد سایه گستر چنان چون مورد و سروش شاخ پرور

چنار و بیدِ آن باغ سایه‌گستر شدند؛ همان‌گونه که مورد و سروِ آن شاخه‌های پرباری داشتند.

نکته ادبی: مورد درختچه‌ای همیشه سبز و نمادِ تازگی است.

شکفته شد دگر گونه درختان ز خوبی همچو کام نیکبختان

دیگر درختان نیز شکفته شدند که از نظر زیبایی، همچون آرزوهای یک انسانِ خوشبخت بودند.

نکته ادبی: کام نیکبختان کنایه از اوجِ کمال و آرزوهای شیرین است.

به بانگ آمد درو قمری و بلبل دگر مرغان بر آوردند غلغل

قمری و بلبل با آوازِ خود در باغ به صدا درآمدند و دیگر پرندگان نیز هیاهو به راه انداختند.

نکته ادبی: غلغل به معنای سر و صدا و هیاهوی پرندگان است.

وگا پیر امنش آهییخت دیوار نه دیواری که کوهی نام بردار

و همچون دیواری استوار و بلند، حافظِ این باغ شد؛ نه دیواری معمولی، بلکه کوهی باشکوه و مشهور.

نکته ادبی: توصیفِ دیوار به کوه، نمادِ امنیتِ رابطه‌ی عاشقانه در آغازِ آن است.

به پای کوه نوشین رودباری به گرد رود زرین مرغزاری

در پای آن کوه، رودی گوارا جریان داشت و در گرداگردِ آن رود، مرغزاری زرین و زیبا بود.

نکته ادبی: رود زرین استعاره از زیبایی و درخششِ فضای عشق است.

ز رامش بود کبگ کوهساری چنان کز رنگ شیر مرغزاری

از شدتِ شادی و آسایش، کبک‌های کوهسار در آن می‌خروشیدند، درست مانند رنگِ شیر در یک چمنزار.

نکته ادبی: اشاره به شادی و سرزندگیِ محیطِ عشق دارد.

کنون آمد زمستان جدایی بدو در ابر و باد بی وفایی

اما اکنون زمستانِ جدایی فرا رسیده است و در آن ابرهای تیره و بادِ بی وفایی می‌وزد.

نکته ادبی: زمستان نمادِ سردیِ روابط و افولِ احساسات است.

ز بدبختی در آمد سال و ماهی که ویران شد درو هر جایگاهی

از بدبختیِ ما، روزگاری فرا رسید که هر جایِ باغ را ویران کرد.

نکته ادبی: ویرانی نمادِ تباهیِ رابطه‌ی عاشقانه است.

ز بی آبی در آمد روزگاری که در وی خشک شد هر رودباری

از بی‌آبی (نبودِ مهر)، روزگاری آمد که تمامِ رودخانه‌های آن باغ خشک شد.

نکته ادبی: بی‌آبی نمادِ خشکیدنِ سرچشمه‌ی عشق است.

نه آن دیوار ماندست و نه آن باغ نه آن کوه و نه آن رود و نه آن راغ

نه آن دیوار باقی مانده و نه آن باغ؛ نه آن کوه، نه آن رود و نه آن چمنزار، هیچ‌کدام دیگر نیستند.

نکته ادبی: تکرارِ نفی، بر عمقِ فاجعه و نابودیِ کاملِ خاطرات تأکید دارد.

بد اندیشان در ختانش بکندند در و دیوار او بر هم فگندند

بدخواهان درختانِ باغِ مرا از ریشه کندند و در و دیوارِ آن را بر سرِ هم فرو ریختند.

نکته ادبی: بداندیشان استعاره از رقیبان و سعایت‌کنندگان است.

رمیدند آن همه مرغانش اکنون چه کبگ از کوه و چه بلبل ز هامون

اکنون تمامِ پرندگانش رمیدند و گریختند؛ چه کبک از کوه و چه بلبل از دشت.

نکته ادبی: رمیدنِ پرندگان کنایه از پراکنده شدنِ امیدها و شادی‌هاست.

دریغا آن همه سرو و گل و بید دریغا روزگار رنج و اومید

افسوس بر آن همه سرو و گل و بید؛ افسوس بر آن روزگارِ رنج و امید.

نکته ادبی: دریغِ مکرر نشان‌دهنده‌ی حسرتِ عمیقِ شاعر است.

نه از زر بود مهر ما ز گل بود که چون بشکست بی بر گشت و بی سود

مهرِ ما از جنسِ طلا (ماندگار) نبود، بلکه از جنسِ گل (زودگذر) بود که چون بشکست، بی‌ثمر و بی‌فایده شد.

نکته ادبی: تقابلِ زر و گل به معنای ناپایداریِ عشقی است که فقط بر پایه‌ی ظواهر بنا شده است.

دل از دل دور گشت و یار از یار غم اندر غم فزود و کار در کار

دل از دل جدا شد و یار از یار فاصله گرفت؛ غم‌ها روی هم انباشته شدند و کارها دشوارتر گشت.

نکته ادبی: غم در غم فزودن تصویرِ تراکمِ اندوه است.

به کام دل رسید از ما بد آموز که چون ماباد بد فرجام و بدروز

بدآموزان (بدخواهان) به آرزوی خود رسیدند، چرا که سرانجامِ ما مانندِ سرنوشتِ آدم‌های بدبخت شد.

نکته ادبی: بدآموز به معنای وسوسه‌گر و کسی است که راهِ غلط نشان می‌دهد.

کنون بدگوی ما از رنج ما روت بیاسوده به کام خویش بنشست

اکنون بدگویانِ ما از رنجِ ما شادمانند و به کامِ خود رسیده‌اند.

نکته ادبی: روت در اینجا احتمالاً تغییریافته یا ضبطی برای راحت یا خشنود است.

نه پیغامبر بود اکنون نه همراز نه بدگوی و بدخواه و نه غماز

اکنون نه پیغام‌بری مانده و نه همرازی؛ نه بدگویی و نه غمازی (سخن‌چینی) در میان است.

نکته ادبی: غماز به معنای سخن‌چین و جاسوسِ میانِ دو عاشق است.

نه داید رنج بیند نه تو تیمار نه من درد دل و نه موبد آزار

نه دایه‌ای رنج می‌کشد و نه تو غصه‌ای داری؛ نه من دردِ دل دارم و نه موبد (نگهبان) آزارم می‌دهد.

نکته ادبی: دایه و موبد از شخصیت‌های تیپیک داستان ویس و رامین هستند.

بجز من در میان کس را گنه نیست که بخت کس چوبخت من سیه نیست

در این میان جز من کسی گناهکار نیست، چرا که بختِ هیچ‌کس به تیرگیِ بختِ من نیست.

نکته ادبی: بختِ سیاه کنایه از بدشانسی و تقدیرِ شوم است.

به ناله زین سیه بخت نگونم که با او من همه جایی زبونم

از این بختِ سیاه و نگون‌سار می‌نالم، که هر کجا با او (بخت) همراه شدم، خوار و زبون گشتم.

نکته ادبی: نگون به معنای واژگون و بدعاقبت است.

مرا گوهر چنان شد پوزش آرای که آزاده زبون باشد به هر جای

گوهرِ وجودِ من چنان پوزش‌خواه شده است که انسانِ آزاده، در هر جا که باشد، خوار و زبون می‌گردد.

نکته ادبی: پوزش آرای به معنای کسی است که مدام عذرخواهی می‌کند.

اگر نه خواستی بختم سیاهی مرا نفریفتی دیو تباهی

اگر بختم سیاه نبود، دیوِ تباهی هرگز مرا نمی‌فریفت.

نکته ادبی: دیوِ تباهی استعاره از شیطانِ وسوسه‌گر و جهل است.

کسی کان دیو را باشد به فرمان به دل چون من بود کور و پشیمان

هر کسی که آن دیو را فرمان‌بردار باشد، در دلش همچون من کور و پشیمان خواهد بود.

نکته ادبی: کور بودن کنایه از نادانی و ندیدنِ حقیقت است.

به جای عود خام و مشک سارا گرفته چوب بید و ریگ صحرا

به جای عودِ گران‌بها و مشکِ ناب، چوبِ بید و ریگِ صحرا به دست آورده‌ام.

نکته ادبی: استعاره از جایگزینیِ امرِ پست به جایِ امرِ والا در زندگیِ عاشق.

به جای زر ناب و در شهوار به چنگ من سفال و سنگ کهسار

به جای طلا و مرواریدِ گران‌بها، سفال و سنگِ کوهستان در چنگِ من است.

نکته ادبی: اشاره به فقرِ روحی و از دست دادنِ ارزش‌هایِ زندگی.

به جای باد رفتار اسپ تازی گرفته کم بها اسپ طرازی

به جای اسبِ تازیِ بادپا، اسبِ بی‌ارزش و معمولی سوار شده‌ام.

نکته ادبی: استعاره از تنزلِ جایگاهِ عاشق و بی‌اعتباریِ دارایی‌هایش.

نگارا نه همه پنداشتی کن زمانی دوستی و اشتی کن

ای نگارِ من، همه‌ی این‌ها را به دل نگیر (این‌گونه فکر نکن)، بیا و کمی دوستی و آشتی کن.

نکته ادبی: پنداشتن در اینجا به معنایِ قضاوت کردن و باور داشتنِ بد است.

اگر کردم جفا و زشت کاری تو با من کن وفا و مهر و یاری

اگر من به تو ستم کردم و کاری زشت انجام دادم، تو در مقابلِ من، با وفاداری و مهربانی رفتار کن.

نکته ادبی: تضاد میان جفا و وفا در این بیت، نشان‌دهنده تضادِ رفتاریِ عاشق و معشوق است.

گناه از بن ترا بود ای دلارام گرفتاری مرا آمد به فرجام

ای کسی که آرامشِ جانِ منی، این گناه از ابتدا از جانبِ من بود و اکنون گرفتارِ پیامدهای آن شده‌ام.

نکته ادبی: دلارام لقبی عاطفی برای مخاطب است که با وجودِ سخت‌گیری او، همچنان در جایگاهِ محبوب قرار دارد.

گناهی را که تو کردی یکی روز هزاران عذر خواهم از تو اموز

برای گناهی که تو یک بار مرتکب شدی (یا گناهی که من مرتکب شدم و تو از آن رنجیدی)، هزاران عذر و بهانه می‌آورم تا رضایتت را جلب کنم.

نکته ادبی: استفاده از عدد هزار برای نشان دادنِ کثرتِ عذرخواهی است.

کنم پیش تو چندان لابهء زار که بزدایم ز جانت زنگ آزار

چنان پیشِ تو با زاری و التماس گریه و ناله می‌کنم که زنگارِ خشم و ناراحتی را از دلت پاک کنم.

نکته ادبی: لابه به معنی تضرع و زاری است؛ زنگارِ آزار استعاره از کدورتِ قلبی است.

گناه از خویشتن بینم همیشه کنم تا مرگ با تو عذر پیسه

من همیشه گناه را از جانبِ خودم می‌دانم و تا زمان مرگ به عذرخواهی و پوزش‌طلبی از تو ادامه خواهم داد.

نکته ادبی: عذرِ پیسه به معنای عذرخواهی مکرر و رنگارنگ است.

گهی گویم چو خواهم از تو زنهار گنهگارم گنهگارم گنهگار

گاهی که از تو طلبِ امان و زنهار می‌کنم، مدام تکرار می‌کنم که من گنه‌کارم و به جرمِ خود اعتراف دارم.

نکته ادبی: تکرارِ گنه‌کارم نشان‌دهنده شدتِ ندامت و استیصالِ شاعر است.

گهی گویم چو خواهم از تو درمان پشیمانم پشیمانم پشیمان

و گاهی که برای درمانِ دردهایم به تو پناه می‌آورم، مرتباً تکرار می‌کنم که بسیار پشیمانم.

نکته ادبی: موازنه میان این بیت و بیتِ قبل، ساختاری یکسان در بیانِ ندامت ایجاد کرده است.

خداوندی و بر من پادشایی توانی کم عقوبتها نمایی

تو صاحب‌اختیار و پادشاهِ منی و قدرت داری که مرا به خاطر گناهانم تنبیه کنی.

نکته ادبی: خداوندی در اینجا به معنای مالکیت و سروری است.

و لیکن پس کجا باشد کریمی خداوندی و رادی و رحیمی

اما اگر تو فقط تنبیه کنی، پس کرامت، بزرگی و مهربانیِ تو کجا نمود پیدا می‌کند؟

نکته ادبی: این بیت در مقامِ احتجاجِ عاشق با معشوق است که او را به بخشش ترغیب می‌کند.

اگر بخشایش از من باز گیری ز من زاری وپوزش نه پذیری

اگر تو بخشش و گذشت را از من دریغ کنی، دیگر زاری و پوزش‌خواهیِ من فایده‌ای نخواهد داشت.

نکته ادبی: اشاره به رابطه علی و معلولی میانِ بخششِ معشوق و ارزشِ عذرخواهیِ عاشق.

همین جا بند درگاه تو گیرم همی گریم به زاری تا بمیرم

همین‌جا، در آستانه درگاهِ تو می‌مانم و به قدری زاری می‌کنم که همان‌جا بمیرم.

نکته ادبی: بندِ درگاه کنایه از پیوندِ ابدی و عدمِ ترکِ محل.

بع دیگر جای رفتن چون توانم که بخشاینده ای چون تو ندانم

چگونه می‌توانم به جای دیگری بروم، وقتی می‌دانم هیچ‌کس به اندازه تو بخشنده نیست؟

نکته ادبی: استفاده از پرسشِ انکاری برای تأکید بر انحصارِ معشوق در بخشندگی.

مکن ماها و بر جانم ببخشای بلا زین بیش بر جانم میفزای

ای ماهِ من، بر من سخت مگیر و مرا ببخش، و بیش از این بلا و مصیبت بر جانِ من وارد مکن.

نکته ادبی: ماها خطاب به معشوق است که به زیباییِ او (مانند ماه) اشاره دارد.

چه بود ار من گنه کردم یکی بار نه جز من نیست در گیتی گنهگار

چه می‌شود اگر من یک بار مرتکب گناه شدم؟ آیا در این جهان غیر از من گنه‌کار دیگری نیست؟

نکته ادبی: تلاش برای کوچک جلوه دادنِ گناه در برابرِ عظمتِ بخشش.

گناه آید ز گیهان دیده پیران خطا آید ز داننده دبیران

گناه از بزرگانِ جهان و حتی از دانشمندان و نویسندگانِ دانا نیز سر می‌زند.

نکته ادبی: گیهان‌دیده به معنای جهان‌دیده و سرد و گرم چشیده است.

دونده باره هم در سر در آید برنده ثیغ هم کندی نماید

حتی اسبِ تندرو هم ممکن است پایش بلغزد و زمین بخورد، و شمشیرِ بُرنده هم ممکن است کند شود.

نکته ادبی: اشاره به ضرب‌المثل‌ها یا تمثیل‌های مشهور برای توجیهِ خطای انسانی.

گر آمد ناگهان از من خطایی مرا منمای داغ هر جفایی

اگر ناگهان خطایی از من سر زد، تو هر بار داغِ جفا بر دلم مگذار و مرا سرزنش مکن.

نکته ادبی: داغِ جفا استعاره از دردِ ناشی از بی‌مهری است.

منم بنده توی زیبا خداوند ز بیزاری منه بر پای من بند

من بنده تو و تو خداوندگارِ زیبای منی؛ به خاطرِ بیزاری‌ات، مرا در بند و گرفتاری اسیر مکن.

نکته ادبی: بند بر پای نهادن کنایه از سلبِ آزادی و گرفتار کردن است.

همه جوری توانم بردن از یار جز آن کز من شود یکباره بیزار

من هرگونه جفا و ستمی را از جانبِ تو تحمل می‌کنم، مگر اینکه تو یک‌باره از من بیزار شوی و مرا نخواهی.

نکته ادبی: بیزاریِ یار، دردناک‌ترین شکنجه برای عاشق تصویر شده است.

مرا کوری به از هجر تو دیدن مرا کری به از طعنت شنیدن

برای من کور بودن، بهتر از دیدنِ دوریِ توست و کر بودن، بهتر از شنیدنِ طعنه‌های توست.

نکته ادبی: استفاده از اغراق (مبالغه) برای نشان دادنِ اولویتِ دوری از عذابِ فیزیکی بر عذابِ روحی.

مرا هرگز مبادا از تو دوری ترا هرگز مباد از من صبوری

هیچ‌وقت دوریِ تو برای من پیش نیاید و تو هم هیچ‌گاه نسبت به من صبر و بی‌تفاوتی نداشته باش.

نکته ادبی: صبوری در اینجا به معنای سردی و بی‌اعتناییِ عاشقانه است.

نگارا تا تو بر من دل گرانی به چشم من سبک شد زندگانی

ای نگارِ من، تا زمانی که تو نسبت به من بی‌میلی و کینه‌توزی می‌کنی، زندگی در چشمِ من بی‌ارزش و سبک شده است.

نکته ادبی: دل‌گران بودن کنایه از سنگینی و کدورتِ خاطر داشتن است.

همیشه دج گران باشی به بیداد گران باشد همیشه سنگ و پولاد

تو همیشه در بیدادگری، سنگدل و سخت هستی؛ درست مثل سنگ و پولاد که همیشه سفت و سخت باقی می‌مانند.

نکته ادبی: تمثیل برای توصیفِ سختیِ قلبِ معشوق.

نباشد مهرت اندر دل گه جنگ نباشد آب در پولاد و در سنگ

هنگامی که میانِ ما جنگ و کدورت است، محبتی در دلت نیست، همان‌طور که در دلِ سنگ و پولاد، آب (طراوت و نرمی) راه ندارد.

نکته ادبی: استعاره از عدمِ وجودِ عطوفت در معشوق.

مرا خود از دلت آتش در افتاد که خود آتش فتد از سنگ و پولاد

آتشِ عشقِ تو از دلت در دلِ من افتاد، درست همان‌طور که از برخوردِ سنگ و پولاد، جرقه و آتش ایجاد می‌شود.

نکته ادبی: پیوندِ میانِ سردیِ معشوق (سنگ) و گرمیِ عشقِ عاشق (آتش) با این تمثیل زیبا بیان شده است.

بر آتش سوز گرد آید همه کس تو هم فریاد اتش سوز من رس

همه مردم به دورِ آتشِ سوزان جمع می‌شوند، تو نیز باید به فریادِ این آتشِ سوزانِ درونِ من برسی.

نکته ادبی: تغییرِ معنایی آتش از استعاره به امری محسوس برای طلبِ یاری.

اگر دریا برین آتش فشانی نیاید آتشم را زو زیانی

اگر دریایی از آب را بر روی این آتشِ دلِ من بریزی، ذره‌ای از آن کم نمی‌شود و آسیبی نمی‌بیند.

نکته ادبی: تأکید بر شدتِ عشق که با هیچ‌چیزِ دنیوی خاموش نمی‌شود.

جهان پر دود گشت از دود جانم چو بختم شد به تاریکی جهانم

دنیا از دودِ آهِ جانِ من پر شده است، چرا که بختِ من تاریک و سیاه گشته است.

نکته ادبی: دودِ جان کنایه از اندوهِ عمیق و آهِ عاشقانه.

جهان بر من همی گرید بدین سان ازیرا امشب این برفست و باران

جهان به حالِ من گریه می‌کند، به همین دلیل است که امشب برف و باران می‌بارد.

نکته ادبی: تشخیص (جان‌بخشی): نسبت دادنِ بارش به گریه جهان برای عاشق.

به آتشگاه می مانه درونم به کوه برف می ماند برونم

درونِ من مانند آتشگاه (آتشکده) می‌سوزد و بیرونِ تنم مانند کوهی از برف، یخ زده است.

نکته ادبی: تناقضِ آشکار (پارادوکس) در نمایشِ حالاتِ درونی و بیرونیِ عاشق.

بدین گونه تنم را مهر کردست که نیمی سوخته نیمی فسردست

مهرِ تو با تنِ من چنان کرده است که نیمی از وجودم در حالِ سوختن و نیمِ دیگرش در حالِ یخ زدن است.

نکته ادبی: تشریحِ وضعیتِ عذاب‌آورِ عاشق در پیِ برخوردِ سردِ معشوق.

چو من بر آسمان دیک فرشتست که ایزد ز آتش و برفش سرشتست

من مانند دیگی بر روی آتشِ آسمانم که خداوند مرا از آتش و برف سرشته و آفریده است.

نکته ادبی: تصویرسازیِ شاعرانه از ترکیبِ متضادِ عناصر در وجودِ عاشق.

نشد برف من از آتش گدازان که دید آتش چنین با برف سازان

برفِ وجودِ من با این آتشِ دل گداخته نشد؛ چه کسی تا به حال دیده است که برف و آتش تا این حد با هم سازگار باشند؟

نکته ادبی: استفاده از استفهام انکاری برای نشان دادنِ غیرممکن بودنِ این حالت.

کسی کاو را وفا با جان سرشتست به برف اندر بکشتن سخت زشتست

کسی که وفاداری را با جانش آمیخته است، کشتنِ او در میانِ برف و سرما، عملی بسیار زشت است.

نکته ادبی: اشاره به بی‌رحمیِ معشوق در نادیده گرفتنِ وفا.

گمان بردم که از آتش رهانی ندانستم که در برفم نشانی

من گمان می‌کردم تو مرا از آتشِ عشق نجات می‌دهی، اما نمی‌دانستم که مرا در برف و یخ گرفتار می‌کنی.

نکته ادبی: تغییر مسیرِ انتظارِ عاشق؛ از آتش به برف (سردیِ بیشتر).

منم مهمانت ای ماه دو هفته به دو هفته دو ماهه راه رفته

من مهمانِ تو هستم، ای ماهِ دو هفته (ای زیباروی)، که دو هفته راه طی کرده‌ام تا به تو برسم.

نکته ادبی: ماه دو هفته استعاره از کمالِ زیباییِ معشوق.

به مهمانان همه خوبی پسندند نه زین سان در میان برف بندند

مردم از مهمانانِ خود به خوبی پذیرایی می‌کنند، نه اینکه آن‌ها را در برف و سرما رها کنند.

نکته ادبی: تمثیلِ مهمان و میزبان برای تبیینِ وظیفه معشوق در پذیرایی از عاشق.

اگر شد کشتنم بر چشمت آسان به برف اندر مکش باری بدین سان

اگر کشتنِ من برای تو آسان است، حداقل مرا در میانِ این برف و سرما به قتل مرسان.

نکته ادبی: درخواستِ پایانی برای مرگ در شرایطی انسانی‌تر.