ویس و رامین

فخرالدین اسعد گرگانی

آگاه شدن ویس از آمدن رامین

فخرالدین اسعد گرگانی
اگر چه عشق سر تا سر زیانست همه رنج تن و درد روانست
دوشمانی هشت اورا در دو هنگام یکی شادی گه نامه ست و پیغام
دگر شادی دم دیدار دلبر دو شادی بسته با تیمار بی مر
نباشد همچو عاشق هیچ رنجور به خاصه کز بر جانان بود دور
نشسته روز و شب چون دیدبانان به راه نامه و پیغام جانان
سمن بر ویس بی دل بود چونین نشسته روز و شب بر راه آذین
چو کشت تشنه بر اومید باران و یا بیمار بر اومید درمان
چو آذین را بدید از دور تازان چو باغ از باد نیست گشت نازان
چنان خرم شد از دیدار آذین که گفتی یافت ملک مصر یا چین
یکایک یاد کرد آذین که چون دید نهیب عشق رامین را فزون دید
بگفت آن غم که اورا از هوا بود بر آن گفتار او نامه گوا بود
همان کرد ای عجب ویس سمن بوی که رامین کرده بد با نامهء اوی
چو زو بستد هزاران بوسه دادش گهی بر چشم و گه بر دل نهادش
به شیرین بوسگانش کرد شیرین به مشکین زلفکانش کرد مشکین
پس آنگه نامه را بگشاد و خواند تو گفتی کو ز شادی جان بر افشاند
دو روز آن نامه را از دست ننهاد گهی خواند و گهی بوسه همی داد
همی تا در رسید از راه رامین ندیم و غمگسارش بود آذین
پس آنگه روی مه پیکر بیارست سر مشکین گله بر گل بپیراست
نهاد از زر و گوهر تاج بر سر چو خورشیدی از مه دارد افسر
خز و دیبای گوناگون بپوشید فروغ مهر بر گردون بپوشید
رخش گفتی نگار اندر نگارست تنش گفتی بهار اندر بهارست
دو زلفش مایهء صد شهر عطار لبانش داروی صد شهر بیمار
به روی آشوب دلهای جوانان به زلف آسیب جان مهربانان
به سرین بر شکسته زلف پر چین شکستستند گویی زنگ بر چین
نگاری بود کرده سخت زیبا ز مشک و شکر و گلبرگ و دیبا
بهشتی بود گل بوی و وشی رنگ ز کام و راحت و گشی و فرهنگ
دو زلف از بوی و خم چون عنبر و جیم دهانی همچو تنگ شکر و میم
شکفته بر کنار جیم نسرین نهفته در میان میم پروین
چنین ماگی اسیر مهر گشته تن سیمینش زرین چهر گشته
نگاری بود گفتی نغز و دلکش نهاده دست مهر اورا بر آتش
شتابش را تب اندر دل فتاده نشاطش را خر اندر گل فتاده
رسیده کارد هجران به ستخوانش فتاده لشکر غم بر روانش
به نام گوشک موبد بر بمانده به هر راهی یکی دیده نشانده
بسار دانه بر تابه بی آرام بمانده چشم بر راه دلارام
شب آمد ماهتاب او نیامد به شب آرام و خواب او نیامد
تو گفتی بستر دیباش هموار به زیرش همچو گلبن بود پرخار
سحر گه ساعتی جانش بر آسود دلش بیهوش گشت و چشم بغنود
بجست از خواب همچون دیو زد مرد یکی آه از دل نادان بر آورد
گرفتش دایه و گفتش چه بودت ستنبه دیو بد خو چه نمودت
سمن بر ویس لرزان گشت چون بید چو در آب روان در عکس خورشید
به دایه گفت هرگز مهر دیدی چو مهر من به گیتی یا شنیدی
ندیدستم شبی هرگز چو امشب که آمد جان من صد باره بر لب
تو گویی زیر من منسوج بستر به ماه و کژدم آگندست یکسر
مرا بخت دژم چون شب سیاهست شب بخت مرا رامین چو ماهست
سیاهی از شبم آنگه زداید که ماه بخت من چگره نماید
کنون در خواب دیدم ماه رویش چهان پر مشک و عنبر کرده مویش
چنان دیدم که دست من گرفتی بدان یاقوت قند آلود گفتی
به خواب اندر بپرسش آمدستم که از بد خواه تو ترسان شدستم
به بیداری نیایم زانکه دشمن نگه دارد ترا همواره از من
ترا از من نگه دارند محکم روان را چون نگه دارند از هم
مرا بنمای رویت تا ببینم که من از داغ روی تو چنینم
مترس اکنون و تنگ اندر برو گیر که بس خوش باشد اندر هم می و شیر
برم از زلفکانت عنبرین کن لبم از بوسگانت شکرین کن
به سنگین دل وفا و من جوی به نوشین لب نوازشهای من گوی
مکن تندی که از تو باشد آهو بهست از روی نیکو خوی نیکو
من اندر خواب روی دوست دیدم سخنهای چنین از وی شنیدم
چرا بی صبر و بی چاره نباشد چرا همواره غمخواره نباشد
مرا تا بخت از آن مه دور دارد بدین غم هر کسی معذور دارد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قطعات روایتگر احوالات درونی و بی‌قراری‌های عاشقانه «ویس» در فراق «رامین» است. متن به خوبی تقابل میان رنجِ طاقت‌فرسای هجران و لذتِ لحظه‌ایِ وصال را ترسیم می‌کند. در این فضایِ پر اضطراب، ویس که در محیطی بسته و تحت نظارت «موبد» گرفتار است، تنها به رشته‌پیام‌ها و خیالاتِ دیدار با معشوق دل‌خوش کرده و تمام هستی‌اش در انتظار سپری می‌شود.

شاعر با زبانی استعاری، علاوه بر توصیف زیبایی‌های ظاهری و خیره‌کننده ویس، وضعیت روانی او را که چونان کشتزار تشنه در انتظار باران است، به تصویر می‌کشد. این ابیات، بیانگرِ عشقی عمیق و پرشور است که از مرزهای مادی می‌گذرد و با رؤیاها و آرزوهایِ عاشق، پیوندی ناگسستنی برقرار می‌کند.

معنای روان

اگر چه عشق سر تا سر زیانست همه رنج تن و درد روانست

اگرچه عشق سراسر زیان و خسارت است، اما همواره رنجی است که بر تن می‌نشیند و دردی است که بر روان آدمی چنگ می‌زند.

نکته ادبی: اشاره به ماهیت دوگانه عشق در ادبیات کهن که همزمان با لذت، رنج و زیان جسمی و روحی را به همراه دارد.

دوشمانی هشت اورا در دو هنگام یکی شادی گه نامه ست و پیغام

دشمنی‌های روزگار با این عشق در دو زمان خود را نشان می‌دهد؛ یکی هنگام شادیِ رسیدن نامه و پیغام از جانب معشوق است.

نکته ادبی: «هشت» به معنای گذاشت و قرار داد است.

دگر شادی دم دیدار دلبر دو شادی بسته با تیمار بی مر

دشمنی دیگرِ زمانه، شادیِ هنگام دیدارِ دلبر است؛ چرا که این شادی‌ها همواره با اندوهی بی‌پایان گره خورده‌اند.

نکته ادبی: «تیمار» در اینجا به معنای اندوه و غم است.

نباشد همچو عاشق هیچ رنجور به خاصه کز بر جانان بود دور

هیچ‌کس مانند عاشق رنجور و بیمار نیست، به‌ویژه وقتی که از دیدار جانان دور افتاده باشد.

نکته ادبی: «خاصه» به معنای به‌ویژه است.

نشسته روز و شب چون دیدبانان به راه نامه و پیغام جانان

عاشق شب و روز همچون دیده‌بانان، در مسیر نامه و پیغام معشوق نشسته و چشم‌به‌راه است.

نکته ادبی: استعاره از اشتیاق مفرط که باعث شده عاشق خود را نگهبانِ راه معشوق بداند.

سمن بر ویس بی دل بود چونین نشسته روز و شب بر راه آذین

ویسِ سیمین‌تن نیز که دل از کف داده، شب و روز بر سر راهِ «آذین» (پیام‌رسان) نشسته است.

نکته ادبی: «سمن‌بر» کنایه از زیبایی و لطافت پوست است.

چو کشت تشنه بر اومید باران و یا بیمار بر اومید درمان

او درست مانند کشتزاری تشنه است که به امید باران نشسته، یا بیماری که در انتظار درمان است.

نکته ادبی: تشبیهِ وضعیتِ اضطرار عاشق به وضعیتِ موجوداتی که نیاز حیاتی دارند.

چو آذین را بدید از دور تازان چو باغ از باد نیست گشت نازان

همین که ویس، آذین را از دور دید که به‌سوی او می‌تازد، مانند باغی که از وزش باد به وجد می‌آید، شادمان شد.

نکته ادبی: «نیست گشت نازان» در اینجا به معنای غرق در ناز و خرمی شدن است.

چنان خرم شد از دیدار آذین که گفتی یافت ملک مصر یا چین

از دیدار آذین چنان خوشحال شد که گویی پادشاهیِ مصر یا چین را به دست آورده است.

نکته ادبی: اشاره به سرزمین‌های آباد و ثروتمند در ادبیات قدیم برای نشان دادن غایت خوشحالی.

یکایک یاد کرد آذین که چون دید نهیب عشق رامین را فزون دید

آذین کم‌کم آنچه را دیده بود تعریف کرد و ویس دریافت که هراس و شدتِ عشق رامین بیشتر شده است.

نکته ادبی: «نهیب» به معنای ترس، هیبت و شدت است.

بگفت آن غم که اورا از هوا بود بر آن گفتار او نامه گوا بود

آذین از غمی گفت که رامین از عشق ویس بر دل داشت و نامه‌ای که آورده بود، گواه این گفتار بود.

نکته ادبی: «هوا» در اینجا به معنای عشق و میل باطنی است.

همان کرد ای عجب ویس سمن بوی که رامین کرده بد با نامهء اوی

ای شگفتا که ویسِ خوش‌بو همان کرد که رامین با نامه او انجام داده بود (یعنی نامه را بوسید و گرامی داشت).

نکته ادبی: تلمیح به رفتار مشابه عاشق و معشوق در تکریمِ نشانه‌های یکدیگر.

چو زو بستد هزاران بوسه دادش گهی بر چشم و گه بر دل نهادش

وقتی نامه را گرفت، هزاران بوسه بر آن زد و گاهی آن را بر چشمان و گاهی بر دل خود می‌گذاشت.

نکته ادبی: اغراق در تکریم نامه به عنوان جانشین معشوق.

به شیرین بوسگانش کرد شیرین به مشکین زلفکانش کرد مشکین

با بوسه‌های شیرین، نامه را شیرین کرد و با زلفان خوش‌بوی خود، نامه را معطر ساخت.

نکته ادبی: تناسب میان بوسه و شیرینی و مشکین بودن زلف.

پس آنگه نامه را بگشاد و خواند تو گفتی کو ز شادی جان بر افشاند

سپس نامه را گشود و خواند، گویی از شدت شادی، جانش را در راهِ آن فدا کرد.

نکته ادبی: نشان دادن اوج هیجان روحی ویس هنگام خواندن کلمات رامین.

دو روز آن نامه را از دست ننهاد گهی خواند و گهی بوسه همی داد

دو روز آن نامه را از دست ننهاد؛ گاهی آن را می‌خواند و گاهی غرق در بوسه می‌کرد.

نکته ادبی: توصیفِ پیوستگیِ حضورِ نامه در کنار ویس.

همی تا در رسید از راه رامین ندیم و غمگسارش بود آذین

تا زمانی که رامین از راه رسید، آذین تنها همدم و غمخوار ویس بود.

نکته ادبی: نقش کلیدی آذین به عنوان واسطه‌گر.

پس آنگه روی مه پیکر بیارست سر مشکین گله بر گل بپیراست

سپس آن زیباروی، خود را آراست و گیسوان مشکین خود را بر چهره گلگونش مرتب کرد.

نکته ادبی: «مه‌پیکر» استعاره از زیبایی و درخشندگی صورت ویس.

نهاد از زر و گوهر تاج بر سر چو خورشیدی از مه دارد افسر

تاجی از طلا و جواهر بر سر نهاد، چنان که گویی خورشیدی است که ماه را به عنوان افسر بر سر دارد.

نکته ادبی: تشبیه بسیار زیبا از درخشندگیِ چهره و تاج.

خز و دیبای گوناگون بپوشید فروغ مهر بر گردون بپوشید

لباس‌های گران‌بها از خز و دیبا پوشید و با این کار، درخشش خورشید را در آسمان پوشاند.

نکته ادبی: مبالغه در زیبایی که جلوه خورشید را کمرنگ کرده است.

رخش گفتی نگار اندر نگارست تنش گفتی بهار اندر بهارست

چهره‌اش چنان بود که گویی نقشی بر روی نقش دیگر است و اندامش گویی بهاری در پی بهار دیگر است.

نکته ادبی: توصیفِ کمالِ زیباییِ جسمانی.

دو زلفش مایهء صد شهر عطار لبانش داروی صد شهر بیمار

دو زلف او چنان بود که می‌توانست صد شهر را معطر کند و لبانش داروی درمان صد بیمار بود.

نکته ادبی: اغراق ادبی برای بیان کمالِ زیبایی و شفابخشیِ معشوق.

به روی آشوب دلهای جوانان به زلف آسیب جان مهربانان

چهره‌اش آشوب دل جوانان بود و زلفش، مایه آسیب و پریشانی جان‌های مهربان.

نکته ادبی: «آشوب» و «آسیب» نمادِ قدرتِ ویرانگرِ زیبایی در دلِ عاشق است.

به سرین بر شکسته زلف پر چین شکستستند گویی زنگ بر چین

بر کفل‌هایش گیسوان پرچینش ریخته بود؛ گویی حلقه‌های زنگار بر چینه دیواری نقش بسته است.

نکته ادبی: توصیف بصری از ریزش موها بر اندام.

نگاری بود کرده سخت زیبا ز مشک و شکر و گلبرگ و دیبا

نگارگری بود که بسیار زیبا ساخته شده بود؛ گویی از مشک و شکر و گلبرگ و دیبا ترکیب شده بود.

نکته ادبی: ترکیب عناصر طبیعی (گل، مشک) برای ساختِ تصویرِ زیبارو.

بهشتی بود گل بوی و وشی رنگ ز کام و راحت و گشی و فرهنگ

بهشتی بود با بوی گل و رنگی جذاب، سرشار از کامروایی و راحتی و فرهنگ و خوشی.

نکته ادبی: استفاده از عناصرِ کمال برای توصیف ویژگی‌های ویس.

دو زلف از بوی و خم چون عنبر و جیم دهانی همچو تنگ شکر و میم

دو زلفش از نظرِ بو و پیچ‌وخم، چون عنبر و حرف «ج» بود و دهانش به کوچکیِ شکری و حرف «م».

نکته ادبی: استفاده از حروفِ «ج» (برای خمیدگی زلف) و «م» (برای دهان کوچک) در سنتِ شعرِ کهن برای توصیف زیبایی‌شناسی.

شکفته بر کنار جیم نسرین نهفته در میان میم پروین

شکوفه‌های نسرین بر کنار حرف «ج» (زلف) شکفته بود و ستاره پروین در میان حرف «م» (دهان) پنهان بود.

نکته ادبی: تشبیه اجزای صورت به عناصر طبیعی و حروف الفبا.

چنین ماگی اسیر مهر گشته تن سیمینش زرین چهر گشته

چنین زنی اسیرِ عشق گشته و تنِ سیمین‌گونش از دوری، رنگِ زرین (زرد) به خود گرفته است.

نکته ادبی: «سیمین‌تن» به معنای سفیدرو و «زرین‌چهر» کنایه از زردیِ چهره به دلیل رنج و بیماری است.

نگاری بود گفتی نغز و دلکش نهاده دست مهر اورا بر آتش

نگاری دلکش و زیبا بود که دستِ عشق، او را همچون چیزی بر آتش افکنده بود تا بسوزد.

نکته ادبی: استعاره از شعله‌ور شدنِ وجود ویس در آتش عشق.

شتابش را تب اندر دل فتاده نشاطش را خر اندر گل فتاده

شتاب و بی‌قراری‌اش چنان بود که تب در دلش افتاده بود و شادی‌اش در گل مانده بود (به نتیجه نمی‌رسید).

نکته ادبی: «خر در گل ماندن» کنایه از ناتوانی و در بن‌بست بودن است.

رسیده کارد هجران به ستخوانش فتاده لشکر غم بر روانش

کارد هجران به استخوانش رسیده بود و لشکر غم به روح و روانش هجوم آورده بود.

نکته ادبی: «کارد به استخوان رسیدن» کنایه از نهایتِ رنج و طاقت‌فرسایی است.

به نام گوشک موبد بر بمانده به هر راهی یکی دیده نشانده

نامِ گوشک (کاخ) موبد بر او مانده بود و موبد بر هر راهی جاسوسی گمارده بود.

نکته ادبی: توصیف شرایطِ امنیتی و خفقان‌آور که موبد برای ویس ایجاد کرده بود.

بسار دانه بر تابه بی آرام بمانده چشم بر راه دلارام

مانند دانه‌ای بر تابه که آرام ندارد، او نیز بی‌آرام بود و چشم بر راهِ معشوق دوخته بود.

نکته ادبی: تشبیه وضعیتِ بی‌قراری به دانه روی تابه.

شب آمد ماهتاب او نیامد به شب آرام و خواب او نیامد

شب فرا رسید اما یارِ مهتاب‌گونه‌اش نیامد و در شب، آرامش و خواب به سراغش نیامد.

نکته ادبی: تضاد میانِ تاریکیِ شب و انتظارِ دیدنِ یار (ماهتاب).

تو گفتی بستر دیباش هموار به زیرش همچو گلبن بود پرخار

گویی بسترِ دیبای او، در زیرش همچون گلبنی پر از خار بود.

نکته ادبی: استعاره از بی‌خوابی و ناآرامی که باعث می‌شد بسترِ نرم هم آزاردهنده باشد.

سحر گه ساعتی جانش بر آسود دلش بیهوش گشت و چشم بغنود

هنگام سحر برای لحظه‌ای جانش آرام گرفت، دلش بیهوش شد و چشمانش به خواب رفت.

نکته ادبی: توصیفِ غلبهِ خستگی بر بی‌قراری در دمادم صبح.

بجست از خواب همچون دیو زد مرد یکی آه از دل نادان بر آورد

ناگهان از خواب پرید، مانند دیوزده‌ای که مردی را دیده باشد و آهی از دلِ نادان (بی‌قرار) برآورد.

نکته ادبی: تشبیه حالتِ بیداری ناگهانی به دیوزدگی.

گرفتش دایه و گفتش چه بودت ستنبه دیو بد خو چه نمودت

دایه او را گرفت و پرسید چه شده است؟ چه کابوسی (دیو بدخو) به تو نشان داده است؟

نکته ادبی: «ستنبه» به معنای زورمند و اینجا به معنیِ کابوسِ هولناک است.

سمن بر ویس لرزان گشت چون بید چو در آب روان در عکس خورشید

ویس سیمین‌تن همچون بید می‌لرزید، مانند انعکاس خورشید در آبِ روان.

نکته ادبی: تشبیه لرزشِ ویس به انعکاسِ ناپایدارِ خورشید در آب.

به دایه گفت هرگز مهر دیدی چو مهر من به گیتی یا شنیدی

به دایه گفت آیا هرگز در جهان عشقی دیده‌ای یا شنیده‌ای که مانند عشق من باشد؟

نکته ادبی: پرسشی بلاغی برای نشان دادن بی‌نظیر بودنِ عشقِ خود.

ندیدستم شبی هرگز چو امشب که آمد جان من صد باره بر لب

هرگز شبی را مانند امشب ندیده‌ام که صد بار جانم بر لب رسیده باشد.

نکته ادبی: کنایه از شدتِ اضطراب و نزدیک شدن به مرگ از روی بی‌قراری.

تو گویی زیر من منسوج بستر به ماه و کژدم آگندست یکسر

گویی بسترِ من پر از مار و عقرب است، نه پارچه‌های نرم.

نکته ادبی: توصیفِ عذاب‌آور بودنِ محیطی که در آن حضور دارد.

مرا بخت دژم چون شب سیاهست شب بخت مرا رامین چو ماهست

بخت من همچون شبِ سیاه تاریک است، اما در این شبِ تیره، رامین برای من همچون ماه است.

نکته ادبی: استعاره از رامین به عنوان تنها منبعِ روشنایی در زندگیِ تاریکِ ویس.

سیاهی از شبم آنگه زداید که ماه بخت من چگره نماید

تیرگیِ شبِ من تنها زمانی از بین می‌رود که ماهِ بخت من (رامین) چهره نشان دهد.

نکته ادبی: تکمیلِ استعاره‌ی قبلی و پیوندِ آن با رفعِ اندوه.

کنون در خواب دیدم ماه رویش چهان پر مشک و عنبر کرده مویش

اکنون در خواب، ماهِ روی او را دیدم؛ چنان که جهان را پر از مشک و عنبر کرده بود.

نکته ادبی: اشاره به رؤیای صادقه یا خیال‌پردازی عاشقانه در خواب.

چنان دیدم که دست من گرفتی بدان یاقوت قند آلود گفتی

چنان در خواب دیدم که دستم را گرفت و با آن لبانِ یاقوت‌گونه و قندآلودش با من سخن گفت.

نکته ادبی: توصیف جزئیاتِ دلپذیرِ رؤیا.

به خواب اندر بپرسش آمدستم که از بد خواه تو ترسان شدستم

در خواب از من پرسید که آیا از دشمنانت ترسان شده‌ام.

نکته ادبی: اشاره به گفتگو با معشوق در فضای رؤیا.

به بیداری نیایم زانکه دشمن نگه دارد ترا همواره از من

در بیداری نمی‌آیم، زیرا دشمن (موبد) همواره مرا از تو دور نگه می‌دارد.

نکته ادبی: اشاره به موانع بیرونی که مانع وصال است.

ترا از من نگه دارند محکم روان را چون نگه دارند از هم

تو را از من به سختی نگه می‌دارند؛ مگر می‌شود جان را از جان (دیگری) جدا نگه داشت؟

نکته ادبی: اشاره به یکی بودنِ روحِ دو عاشق که با محدودیت‌های جسمی جدایی‌ناپذیرند.

مرا بنمای رویت تا ببینم که من از داغ روی تو چنینم

رخسارت را به من نشان ده تا آن را ببینم، چرا که من از شدتِ داغِ عشق و دوری از تو به این حال و روز افتاده‌ام.

نکته ادبی: واژه «داغ» در اینجا به معنای نشانه و اثرِ سوزِ عشق است و «چنینم» به معنایِ وضعیتِ نزار و پریشانِ عاشق است.

مترس اکنون و تنگ اندر برو گیر که بس خوش باشد اندر هم می و شیر

اکنون از چیزی مترس و مرا در آغوش بگیر، چرا که در کنارِ هم بودن، لذتی همانندِ آمیختنِ شراب و شیر دارد.

نکته ادبی: «تنگ اندر برو گیر» کنایه از در آغوش گرفتنِ گرم و نزدیک است. ترکیبِ «می و شیر» استعاره از ترکیبِ خوشایندِ دو چیزِ لذت‌بخش است.

برم از زلفکانت عنبرین کن لبم از بوسگانت شکرین کن

مرا به سینه بفشار تا سینه‌ام از عطرِ گیسوانِ عنبرینت خوش‌بو شود و لبانم را با بوسه‌هایت شیرین کن.

نکته ادبی: استفاده از پسوند «-کان» در «زلفکان» و «بوسگان» نشان‌دهنده ابرازِ عاطفه و دلبستگیِ عمیقِ شاعر است.

به سنگین دل وفا و من جوی به نوشین لب نوازشهای من گوی

از آن معشوقِ سنگ‌دل، وفاداری و وصال را طلب کن و از آن معشوقِ شیرین‌لب، تقاضایِ نوازش و مهربانی نما.

نکته ادبی: تضادِ میان «سنگین‌دل» و «نوشین‌لب» گویایِ ویژگی‌هایِ متناقضِ معشوق در نظرِ عاشق است.

مکن تندی که از تو باشد آهو بهست از روی نیکو خوی نیکو

تندی و خشونت مکن، چرا که خشونت خود یک عیب بزرگ است؛ زیرا خوی و رفتارِ نیکو، از چهره‌ی زیبا برتر است.

نکته ادبی: واژه «آهو» در متون کهن به معنای عیب و نقص است و نباید با حیوانِ آهو اشتباه گرفته شود.

من اندر خواب روی دوست دیدم سخنهای چنین از وی شنیدم

من در عالمِ خواب، چهره‌ی یار را دیدم و این سخنانی که می‌گویم، همان حرف‌هایی است که در رؤیا از او شنیدم.

نکته ادبی: این بیت پیوند‌دهنده بخشِ پیشین و پسین است و مشخص می‌کند که سخنانِ قبلی در واقع کلامِ معشوق در خواب بوده است.

چرا بی صبر و بی چاره نباشد چرا همواره غمخواره نباشد

چرا عاشق نباید بی‌قرار و درمانده باشد؟ چرا باید از غم و اندوهِ عشق دور بماند؟ (او حق دارد که همواره غم‌خوار باشد).

نکته ادبی: استفاده از استفهام انکاری برای تأییدِ وضعیتِ روحیِ عاشق و اجتناب‌ناپذیر بودنِ غم در عشق.

مرا تا بخت از آن مه دور دارد بدین غم هر کسی معذور دارد

تا زمانی که سرنوشت، مرا از آن یارِ ماه‌رو دور نگه می‌دارد، هر کسی که مرا در این غم ببیند، حق دارد که عذرم را بپذیرد و مرا ملامت نکند.

نکته ادبی: «مه» استعاره از معشوقِ زیبا‌رو است و «معذور داشتن» به معنایِ پذیرفتنِ عذر و بخشیدنِ علتِ یک رفتار است.