ویس و رامین

فخرالدین اسعد گرگانی

گفتن رفیدا حال رامین با گل

فخرالدین اسعد گرگانی
چو از نخچیر باز آمد رفیدا یکایک راز بر گل کرد پیدا
که رامین کینه کشت و مهر بدرود همان گوهر که در دل داشت نبود
اگر جاوید وی را آزمایی دلش جویی و نیکویی نمایی
همان مارست هنگام گزیدن همان مارست هنگام دریدن
درخت تلخ هم تلخ آورد بر اگر چه ما دهیمش آب شکر
اگر صد ره بپالایی مس و روی به پالودن نگردد زر خود روی
و گر صد بار بر آتش نهی قیر نگیرد قیر هرگز گونه شیر
اگر رامین به کس شایسته بودی وفا با ویسهء بانو نمودی
چو رامین ویس و موبد را نشایست ترا هم جفت او بودن نبایست
دل رامین همیشه زود سیرست ز بد سازی و بد خویی چو شیرست
چو اورا با دگر کسها ندیدی ز نادانی هوای از گزیدی
چه مهر و راستی جستن ز رامین چه اندر شوره کشتن تازه نسرین
چرا با بی وفا پیوند جستی چرا از زهر فعل قند جستی
و لیکن چون قصا را بودنی بود ازین بیهوده گفتن با تو چه سود
چو رامین نیز باز آمد ز نخچیر چو نخچیری بد اندر دل زده تیر
گره بسته میان ابروان را به خون دیدگان شسته رخان را
به بزم شاد خواری در چنان بود که گفتی مثل شخسی بی روان بود
گل گل بوی پیش او نشسته به رخ بازار بت رویان شکسته
به بالا راست چون سرو جوانه ز سرو آتش بر آهخته زبانه
به پیکر نغز چون ماه دو هفته به مه لاله و سوسن شکفته
ز رخ برهر دلی بارنده آتش چنان کز نوک غمزه تیر آرش
چنان بد پیش رامین آن سمن بر که باشد پیش مرده گنج گوهر
تنش بر جای مانده دل نه بر جای همی گفته ز مهرش هر زمان وای
دل او را چنان آمد گمانی که هست آن حالش از مردم نهانی
به دل مویه کنان با یوبهء جفت نهان از هر کسی با دل همی گفت
چه خوشتر باشد از بزم جوانان به هم خرم نشسته مهربانان
مرا این بزم و این ایوان خرم بدل ناخوشترست از جای ماتم
چنان آید نگارم را گمانی که من هستم کنون در شادمانی
ندارد آگهی از روزگارم که من چون مستمند و دل فگارم
همانا گوید اکنون آن نگارین که از مهرم بیاسودست رامین
نداند حالت من در جدایی بریده ز آشنایان آشنایی
همی گوید کنون آن دلبر من برفت آن بی وفا یار از بر من
به شادی با دگر دلدار بنشست هوا را در دلش بازار بشکست
نداند تا برفتم از بر او همی پیچم چو مشکین چنبر او
قصا چه نوشت گویی بر سر من چه خواهد کرد با من اختر من
چه خواهم دید زان سرو سمن بوی چه خواهم دید زان ماه سخن گوی
نه چون او در جهان باشد ستمگر نه چون من بر زمین باشد ستم بر
ز بس خواری کشیدن چون زمینم ز بس رنج آزمودن آهنینم
بفرسودم ز رنج و درد و تیمار نه خر گشتم که تا مردن کشم بار
روم گوهر ز کان خویش جویم همان درمان جان خویش جویم
مرا درد آمد از نا دیدن دوست کنون درمان من هم دیدن اوست
که دیدست ای عجب دردی به گیهان که چون او را بدیدی گشت درمان
مرا شادی و غم هر دو از آنست که دیدارش مرا خوشتر ز جانست
چرا با بخت خود چندین ستیزم چرا از کار خود چندین گریزم
جرا درد از طبیب خویش پوشم بلا بیش آورد گر بیش کوشم
نجویم بیش ازین با دل مدارا کنم رازش به گیتی آشکارا
مرا بگذشت آب فرقت از سر بدین حالم مدارا نیست در خور
روم با دوست گویم هر چه گویم مگر زنگ جفا از دل بشویم
و لیکن من ز بیماری چنینم نمانم زنده گر رویش نبینم
هم اکنون راه شهر دوست گیرم که گر میرم به راه دوست میرم
نهندم گور باری بر سر راه همه گیتی شوند از حالم آگاه
غریبانی که خاکم را ببینند زمانی بر سر گورم نشینند
ببخشایند چون حالم بدانند به نیکی بر زبان نامم برانند
غریبی بود کشته شد ز هجران روانس را بیامر زاد یزدان
غریبان را غریبان یاد آرند که ایشان یکدگر را یاد گارند
همه جایی غریبان خوار باشند ازیرا یکدگر رایار باشند
ز مرگ آن گاه باشد ننگ بر من که من کشته شوم در دست دشمن
و گر کشته شوم در حسرت دوست مرا زان مرگ نامی سحت نیکوست
بکوشیدم بسی با پیل و با شیر به جنگ اندر شدم بر هردوان چیر
بسا لشکر که من بر کندم از جای بسا دشمن که من بفگندم از پای
سمین بوسد فلک پیش عنانم کمر بندد قصا پیش سنانم
ز خواری هر چه من کردم به دشمن بکرد اکنون فراق دوست با من
ز دست کین دشمن رسته گشتم به دست مهر جانان بسته گشتم
نبودی مرگ را هرگز به من راه اگر نه فرقتش بودی کمین گاه
ندانم چون روم تنها ازیدر که نه لشکر برم با خود نه رهبر
مرا تنها ازیدر رفت باید که گر لشکر برم با خود نشاید
چو من لشکر برم با خود درین راه ز حال من خبر یابد شهنشاه
دگر باره مرا خواری نماید ز ویسه هیچ کامم بر نیاید
و گر تنها روم راهم به بیمست که کوه از برف همچون کان سیمست
ز باران دشتها را رود خیزست ز سرما دام ودد را رستخیزست
کنون پر برف باشد کشور مرو هوا کافور بارد بر سر سرو
بدین هنگام سخت و برف و سرما ندانم چون روم در راه تنها
بتر زین برف و راه سخت آنست که آن بت روی برمن دل گرانست
نه آمرزد مرا نه رخ نماید نه بر بام آید و نه در گشاید
نه از خوبی نماید هیچ کردار نه بر پوزش نیوشد هیچ گفتار
بمانم خسته دل چون حلقه بر در شود نومید جانم رنج بی بر
دریغا مردی و نام بلندم کمان و تیر و شمشیر و کمندی
دریغا مرکبان راهوارم دریغا دوستان بی شمارم
دریغا تخت و ایوان و سپاهم دریغا کشور و شاهی و گاهم
مرا کاری به روی آمد ز گیهان که یاری خواست نتوانم ازیشان
نهیبم نیست از ژوپین و خنجر نبردم نیست با فغفور و قیصر
نهیبم زان رخ چون آفتابست نبردم با دلی پر درد و تابست
هنر با دل ندانم چون نمایم در بسته به مردی چون گشایم
گهی گویم دلا تا کی ستیزی سرشک از چشم و آب از روی ریزی
همه کس را ز دل شادی و نازست مرا از تو همه سوز و گدازست
گهی باشم در آتش گاه در آب نه روزم خرمی باشد نه شب خواب
نه باغم خوش بود نه کاخ و ایوان نه طارم نه شبستان و نه میدان
نه با مردم به صحرا اسب تازم نه با یاران به میدان گوی بازم
نه در رزم سواران نام جویم نه در بزم جوانان کام جویم
نه با آزادگان خرم نشینم نه از خوبان یکی را بر گزینم
به جای راه دستان در افروز به گوشم سرزنش آید شب و روز
به کوهستان و خوزستان و کرمان به طبرستان و گرگان و خراسان
رونده یاد من بر هر زبانی فتاده نام من در هر دهانی
چو بنیوشی ز هر دشتی و رودی همی گویند بر حالم سرودی
همم در شهر داننده جوانان همم بر دشت خواننده شبانان
زنان در خانه و مردان به بازار سرود من همی گویند هموار
مرا در موی سر آمد سفیدی هنوز اندر دلم نامد نویدی
نه دور از من خود آن بت روی حورست که صبر و خواب و هوشم نیز دورست
ز بس زردی همی مانم به دینار ز بس سستی همی مانم به بیمار
پنجه گام بتوانم دویدن نه انگشتی کمان خود کشیدن
هر آن روزی که من باره دوانم ز سستی بگسلد گویی میانم
مگر مومین شد آن رویینه پشتم مگر پشمین شد آن سنگینه مشتم
ستورمن که تگ بفزودی از گور بر آخر همچومن گشتست بی زور
نه یوزان را سوی غرمان دوانم نه بازان را سوی کبگان پرانم
نه با کشتی گران زور آزمایم نه با می خوارگان رامش فزایم
همالانم همه از بخت نازند گهی اسپ و گهی نازش طرازند
گروهی با بتان خرم به باغند گروگی شادمان بر دشت و راغند
گروهی گلشن آرایند و ایوان گروهی باغ پیرایند و بستان
گروهی را بصر بر راه دانش گروهی را بدل در آز روامش
مرا آز جهان از دل برفتست دلم گویی که چون بختم بخفتست
چو پیکم روز و شب در راه مانده چو آبم سال و مه در چاه مانده
نیارم تن به بستر سر به بالین مرا هست این و آن هر دو نمد زین
گها با دیو گردم در بیابان گهی با شیر خسپم در نیستان
بدین گیتی ندیدم شادکامی بدان گیتی نبینم نیک نامی
مرا ببرید تیغ مهربانی ز کام اینجهانی وانجهانی
همی تا دیگران نیکی سگالند به توبه جان بدخواهان بمالند
من اندر چاه عشق و بند مهرم تو پنداری که خود فرزند مهرم
دلا تا کی ز مهر آتش فروزی مرا در بوتهء تیمار سوزی
دلا بی دانشی از حد ببردی مرا کشتی به غم و خود نمردی
دلا از ناخوشی چون زهر گشتی به مهر از دو جهان بی بهر گشتی
مبادا چون تو دل کس را به گیهان که بس مستی و بیهوشی و نادان
چو رامین کرد با دل ساعتی جنگ هم اواز دل هزیمت کرد دلتنگ
دلش هرگه ازو پندی شنیدی چو مرغ سربریده برتپیدی
چنان دلتنگ شد رامین در آن بزم کزو بگریخت همچون بددل از رزم
فرود آمد ز تخت شاهوارش بیاوردند رخش راهوارش
به پشت رخش که پیکر در آمد تو گفتی رخش او را پر بر آمد
ز دروازه بشد چون ره شناسان گرفته راه و هنجار خراسان

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

چو از نخچیر باز آمد رفیدا یکایک راز بر گل کرد پیدا

وقتی رفیدا از شکار بازگشت، همه رازها و حقایق را درباره رامین آشکار کرد.

نکته ادبی: نخچیر: در فارسی کهن به معنای شکار و شکارگاه است. راز بر گل کردن: کنایه از فاش کردن حقیقت.

که رامین کینه کشت و مهر بدرود همان گوهر که در دل داشت نبود

او گفت که رامین اهل کینه و دشمنی است و مهربانی را بدرود گفته و آن گوهرِ پاکی که انتظار می‌رفت در دلش باشد، وجود ندارد.

نکته ادبی: مهر بدرود: کنایه از کنار گذاشتن محبت. گوهر: در اینجا به معنای ذات و نهاد پاک است.

اگر جاوید وی را آزمایی دلش جویی و نیکویی نمایی

اگر بخواهی تا ابد او را امتحان کنی و با محبت کردن به او، دلش را به دست بیاوری، فایده‌ای ندارد.

نکته ادبی: جاوید: به معنای همیشه و همیشگی. آزمایی: آزمودن و امتحان کردن.

همان مارست هنگام گزیدن همان مارست هنگام دریدن

او همانند ماری است که چه هنگام نیش زدن و چه هنگام دریدن، ماهیت گزندگی خود را حفظ می‌کند.

نکته ادبی: تشبیه رامین به مار، نشان‌دهنده خطرناک بودن و تغییرناپذیریِ طبعِ بد اوست.

درخت تلخ هم تلخ آورد بر اگر چه ما دهیمش آب شکر

درخت تلخ، همواره میوه تلخ می‌دهد، حتی اگر به آن آب شیرین بدهی و از آن مراقبت کنی.

نکته ادبی: این بیت تمثیلی بر بی‌فایده بودنِ تلاش برای تغییرِ ذاتِ بدجنس است.

اگر صد ره بپالایی مس و روی به پالودن نگردد زر خود روی

اگر صد بار هم مس و روی را با مواد تصفیه کننده بشویی، هرگز ذات آن‌ها به طلا تبدیل نمی‌شود.

نکته ادبی: اشاره به کیمیاگری و تفاوت ذاتی فلزات پست با زر.

و گر صد بار بر آتش نهی قیر نگیرد قیر هرگز گونه شیر

و اگر صد بار هم قیر را روی آتش بگذاری و حرارت دهی، رنگ آن هرگز شبیه به رنگ سفید شیر نمی‌شود.

نکته ادبی: قیر: نماد سیاهی و پلیدی. شیر: نماد سپیدی و پاکی.

اگر رامین به کس شایسته بودی وفا با ویسهء بانو نمودی

اگر رامین اصلاً قابلیتِ وفا داشتن را داشت، قطعاً به ویسه بانو وفاداری می‌کرد.

نکته ادبی: ویسه: شکلِ ارجاعی به نام ویس.

چو رامین ویس و موبد را نشایست ترا هم جفت او بودن نبایست

چون رامین شایسته ویس و موبد (شوهر ویس) نبود، تو هم نباید همسر او می‌شدی.

نکته ادبی: نشایست: از فعل شایستن، به معنای مناسب و سزاوار بودن.

دل رامین همیشه زود سیرست ز بد سازی و بد خویی چو شیرست

دل رامین همیشه زود خسته و دلزده می‌شود و در بدی و بدخویی، مانند شیر درنده است.

نکته ادبی: زود سیر: کنایه از تنوع‌طلبی و بی‌ثباتی در عشق.

چو اورا با دگر کسها ندیدی ز نادانی هوای از گزیدی

چون از دیگران خبری نداشتی و آن‌ها را ندیدی، از سر نادانی این عشق را برگزیدی.

نکته ادبی: هوای: در اینجا به معنای میل، آرزو و عشق است.

چه مهر و راستی جستن ز رامین چه اندر شوره کشتن تازه نسرین

جستجوی عشق و وفاداری از رامین، مانند کاشتن گل‌های لطیف (نسرین) در زمین شوره‌زار است که به بار نمی‌نشیند.

نکته ادبی: شوره: زمین بی‌حاصل و نامناسب برای کشاورزی.

چرا با بی وفا پیوند جستی چرا از زهر فعل قند جستی

چرا با کسی که بی‌وفاست پیوند خوردی؟ چرا از فعلِ سمی و زهرآلود او انتظار شیرینیِ قند داشتی؟

نکته ادبی: زهر فعل: استعاره از رفتارهای آسیب‌رسان و خیانت‌آمیز.

و لیکن چون قصا را بودنی بود ازین بیهوده گفتن با تو چه سود

اما چون سرنوشتِ مقدر باید اتفاق می‌افتاد، دیگر سخن گفتن از این بیهودگی‌ها برای تو چه فایده‌ای دارد؟

نکته ادبی: قصا: همان قضا (سرنوشت). بودنی: آنچه مقدر است و باید اتفاق بیفتد.

چو رامین نیز باز آمد ز نخچیر چو نخچیری بد اندر دل زده تیر

هنگامی که رامین هم از شکار بازگشت، دلش مانند شکار زخمی‌خورده‌ای بود که تیر خورده است.

نکته ادبی: نخچیر: شکار. دلِ تیرخورده: استعاره از رنج عمیق عاشقانه.

گره بسته میان ابروان را به خون دیدگان شسته رخان را

بین ابروانش گره افتاده بود و رخساره‌اش را با خونِ چشمانش (اشک خونین) شسته بود.

نکته ادبی: خون دیدگان: اشاره به گریه شدید و استعاره از اشک خونین.

به بزم شاد خواری در چنان بود که گفتی مثل شخسی بی روان بود

در مجلس بزم، چنان بی‌روح بود که گویی شخصی مرده است و جانی در بدن ندارد.

نکته ادبی: شخسی: شخصی. بی‌روان: روح‌نداشته، افسرده و بی‌رمق.

گل گل بوی پیش او نشسته به رخ بازار بت رویان شکسته

زیبارویانِ خوشبو در اطرافش نشسته بودند و زیبایی چهره آن‌ها، بازار بت‌رویانِ دیگر را کساد کرده بود.

نکته ادبی: گل گل‌بوی: کنایه از زنان بسیار زیبا و معطر. بازار شکسته: کنایه از بی‌رونق شدن و بی‌اهمیت بودن.

به بالا راست چون سرو جوانه ز سرو آتش بر آهخته زبانه

آن زن همچون شاخه سرو جوان راست‌قامت بود و از قامتِ سروگونه‌اش، زبانه آتشِ عشق برمی‌خاست.

نکته ادبی: سرو جوانه: استعاره از اندام کشیده و متناسب.

به پیکر نغز چون ماه دو هفته به مه لاله و سوسن شکفته

از نظر پیکر، چنان زیبا بود که مانند ماهِ کامل (دو هفته) می‌درخشید و بر چهره‌اش لاله و سوسن (گونه و پوست لطیف) شکفته بود.

نکته ادبی: ماه دو هفته: ماه کامل. لاله و سوسن: نماد سرخی گونه و سپیدی پوست.

ز رخ برهر دلی بارنده آتش چنان کز نوک غمزه تیر آرش

از چهره‌اش بر هر دلی آتشِ عشق می‌بارید، چنان‌که گویی از نوکِ مژه‌اش، تیرِ آرش (تیرانداز افسانه‌ای) پرتاب می‌شود.

نکته ادبی: غمزه: اشاره به حرکت چشم و مژه‌ها که در ادبیات عاشقانه به تیر تشبیه می‌شود.

چنان بد پیش رامین آن سمن بر که باشد پیش مرده گنج گوهر

آن زیبا‌رو برای رامین چنان بی‌اثر بود، که گویی گنجی گرانبها در برابر انسانی مرده باشد (که هیچ لذتی از آن نمی‌برد).

نکته ادبی: سمن‌بر: کسی که سینه‌ای سفید و خوشبو مانند یاسمن دارد.

تنش بر جای مانده دل نه بر جای همی گفته ز مهرش هر زمان وای

تنش در بزم حضور داشت، اما دلش جای دیگری بود و دائم از عشقِ ویس ناله می‌کرد.

نکته ادبی: دل نه بر جای: کنایه از آشفتگی و دوری دل از تن.

دل او را چنان آمد گمانی که هست آن حالش از مردم نهانی

او گمان می‌کرد که هیچ‌کس از حال و روزِ درونی او آگاه نیست.

نکته ادبی: مردم: در اینجا به معنای دیگران و اطرافیان است.

به دل مویه کنان با یوبهء جفت نهان از هر کسی با دل همی گفت

در دلش با شریکِ زندگی‌اش (ویس) ناله می‌کرد و پنهانی با دلِ خود سخن می‌گفت.

نکته ادبی: یوبه: به معنای جفت، همسر یا همدم.

چه خوشتر باشد از بزم جوانان به هم خرم نشسته مهربانان

چه چیزی خوش‌تر از بزم جوانان است که در کنار هم با مهربانی و شادی نشسته‌اند؟

نکته ادبی: اشاره به شادی‌های متعارف که رامین دیگر از آن‌ها لذت نمی‌برد.

مرا این بزم و این ایوان خرم بدل ناخوشترست از جای ماتم

اما این بزم و این ایوان برای من از مکان ماتم هم ناخوشایندتر است.

نکته ادبی: تضاد میان محیطِ بزم و حالِ درونی رامین.

چنان آید نگارم را گمانی که من هستم کنون در شادمانی

نگارِ من (ویس) گمان می‌کند که من اکنون در شادمانی غرق هستم.

نکته ادبی: نگار: معشوق.

ندارد آگهی از روزگارم که من چون مستمند و دل فگارم

او از حال و روزِ من خبر ندارد که چقدر مستمند و دل‌شکسته هستم.

نکته ادبی: مستمند: در اینجا به معنای درمانده و بیچاره. دل‌فگار: دل‌زخم‌خورده.

همانا گوید اکنون آن نگارین که از مهرم بیاسودست رامین

حتماً آن نگار زیبا اکنون با خود می‌گوید که رامین از عشقِ من آسوده و فارغ شده است.

نکته ادبی: بیاسودست: آسوده شده و آرام گرفته است.

نداند حالت من در جدایی بریده ز آشنایان آشنایی

او وضعیت مرا در این جدایی نمی‌داند و نمی‌داند که از همه آشنایان بریده‌ام.

نکته ادبی: بریده ز آشنایان آشنایی: کنایه از انزوای کامل و قطع ارتباط با جهان.

همی گوید کنون آن دلبر من برفت آن بی وفا یار از بر من

او هم اکنون با خود می‌گوید که آن یارِ بی‌وفا (رامین) از پیش من رفت.

نکته ادبی: دلبر: محبوب.

به شادی با دگر دلدار بنشست هوا را در دلش بازار بشکست

گمان می‌کند با دلداری دیگر نشسته و بازارِ هوای عشقِ او در دلش شکسته است.

نکته ادبی: بازار شکستن: کنایه از بی‌ارزش شدن یا سرد شدنِ یک موضوع.

نداند تا برفتم از بر او همی پیچم چو مشکین چنبر او

او نمی‌داند که از وقتی از کنارش رفته‌ام، همچون کمندی مشکین به خود می‌پیچم و بیقرارم.

نکته ادبی: مشکین چنبر: به موهای بافته یا کمند تابیده تشبیه شده است که استعاره از بیقراری و پیچ و تاب خوردن است.

قصا چه نوشت گویی بر سر من چه خواهد کرد با من اختر من

سرنوشت بر سرِ من چه نوشته است و بخت و اخترِ من با من چه خواهد کرد؟

نکته ادبی: اختر: ستاره بخت و اقبال.

چه خواهم دید زان سرو سمن بوی چه خواهم دید زان ماه سخن گوی

از آن سروِ خوش‌بو و آن ماهِ سخنگو، چه چیزی عایدم خواهد شد؟

نکته ادبی: سرو سمن‌بوی: استعاره از ویس.

نه چون او در جهان باشد ستمگر نه چون من بر زمین باشد ستم بر

نه در جهان کسی ستمگرتر از او هست و نه کسی ستم‌کش‌تر از من بر روی زمین وجود دارد.

نکته ادبی: ستم‌بر: کسی که ستم را تحمل می‌کند.

ز بس خواری کشیدن چون زمینم ز بس رنج آزمودن آهنینم

از بس خواری کشیدم، مانند زمین شده‌ام و از بس رنج دیدم، مانند آهن سفت و سخت شده‌ام.

نکته ادبی: تشبیه به زمین (محل تحمل پا) و آهن (مقاومت در برابر رنج).

بفرسودم ز رنج و درد و تیمار نه خر گشتم که تا مردن کشم بار

از رنج و درد و اندوه فرسوده شدم، من خر نیستم که تا لحظه مرگ بار بکشم.

نکته ادبی: اشاره به تحملِ طاقت‌فرسای رنج که از توان انسان خارج است.

روم گوهر ز کان خویش جویم همان درمان جان خویش جویم

به سوی معدنِ اصلیِ خود می‌روم تا گوهرِ وجودم را بیابم و درمانِ جانم را پیدا کنم.

نکته ادبی: گوهر: در اینجا استعاره از ویس است که رامین او را معدنِ وجود خود می‌داند.

مرا درد آمد از نا دیدن دوست کنون درمان من هم دیدن اوست

دردِ من از ندیدنِ دوست است و درمانش نیز دیدنِ اوست.

نکته ادبی: تقابلِ درد و درمان.

که دیدست ای عجب دردی به گیهان که چون او را بدیدی گشت درمان

ای شگفتا! چه کسی در این جهان دردی دیده که درمانش، خودِ همان درد باشد؟

نکته ادبی: اشاره به پارادوکسِ عشق که هم درد است و هم درمان.

مرا شادی و غم هر دو از آنست که دیدارش مرا خوشتر ز جانست

شادی و غمِ من هر دو از اوست، چرا که دیدارش از جانِ من خوش‌تر است.

نکته ادبی: غنایی بودنِ بیت در بیانِ انحصارِ احساسات در معشوق.

چرا با بخت خود چندین ستیزم چرا از کار خود چندین گریزم

چرا این‌قدر با سرنوشتِ خود ستیز می‌کنم و چرا از کارِ خود فرار می‌کنم؟

نکته ادبی: پرسش انکاری برای نشان دادنِ بیهودگیِ فرار از عشق.

جرا درد از طبیب خویش پوشم بلا بیش آورد گر بیش کوشم

چرا درد را از طبیبِ خود پنهان می‌کنم؟ هر چه بیشتر تلاش کنم، بلا بیشتر می‌شود.

نکته ادبی: طبیب: در اینجا استعاره از معشوق است.

نجویم بیش ازین با دل مدارا کنم رازش به گیتی آشکارا

بیش از این با دلِ خود مدارا نمی‌کنم، رازم را در جهان آشکار می‌کنم.

نکته ادبی: مدارا: آرام گرفتن و صبر کردن.

مرا بگذشت آب فرقت از سر بدین حالم مدارا نیست در خور

آبِ دوری از یار، از سرم گذشته است (کار از کار گذشته است)، دیگر در این حال، صبر و مدارا جایز نیست.

نکته ادبی: آب از سر گذشتن: کنایه از رسیدن به اوجِ بحران و ناچاری.

روم با دوست گویم هر چه گویم مگر زنگ جفا از دل بشویم

نزدِ دوست می‌روم و هر چه باید بگویم می‌گویم، شاید زنگارِ ستم را از دلم بشویم.

نکته ادبی: زنگِ جفا: استعاره از کدورت و رنج ناشی از بی‌وفایی.

و لیکن من ز بیماری چنینم نمانم زنده گر رویش نبینم

اما من چنان بیمار هستم که اگر او را نبینم، زنده نمی‌مانم.

نکته ادبی: تأکید بر وابستگی شدید حیاتی به معشوق.

هم اکنون راه شهر دوست گیرم که گر میرم به راه دوست میرم

همین الان راه شهرِ دوست را پیش می‌گیرم که اگر در این راه بمیرم، در راهِ دوست جان داده‌ام.

نکته ادبی: پایان‌بندیِ حماسی-عاشقانه در پذیرشِ مرگ برای وصال.

نهندم گور باری بر سر راه همه گیتی شوند از حالم آگاه

اگر در غربت بمیرم و مرا به خاک بسپارند، همه مردمِ دنیا از داستان و حالِ من آگاه خواهند شد.

نکته ادبی: نهندم به معنای مرا دفن کنند و گور کنند است.

غریبانی که خاکم را ببینند زمانی بر سر گورم نشینند

مسافران و غریبانی که خاکِ آرامگاهِ مرا ببینند، اندکی بر سرِ قبرِ من می‌نشینند.

نکته ادبی: غریبان در اینجا به معنای مسافران و دورافتادگان است.

ببخشایند چون حالم بدانند به نیکی بر زبان نامم برانند

وقتی حالِ پریشانِ مرا درک کنند، دلسوزی می‌کنند و به نیکی از من یاد خواهند کرد.

نکته ادبی: بر زبان راندن نام، کنایه از یاد کردن و ذکرِ خیر است.

غریبی بود کشته شد ز هجران روانس را بیامر زاد یزدان

می‌گویند این غریبی بود که از هجران کشته شد، خدایِ بزرگ روحِ او را بیامرزد.

نکته ادبی: یزدان در متون کهن به معنای خداوندگار است.

غریبان را غریبان یاد آرند که ایشان یکدگر را یاد گارند

غریبان باید به یادِ یکدیگر باشند، چرا که آن‌ها تنها یادگارهایِ یکدیگر در این غربت هستند.

نکته ادبی: یادگار بودن در اینجا به معنای مونس و همدل بودن است.

همه جایی غریبان خوار باشند ازیرا یکدگر رایار باشند

غریبان در هر کجایِ دنیا که باشند خوار و خفیف شمرده می‌شوند، برای همین است که یاورِ یکدیگرند.

نکته ادبی: خوار به معنای بی‌مقدار و غریب‌افتاده است.

ز مرگ آن گاه باشد ننگ بر من که من کشته شوم در دست دشمن

اگر قرار باشد بمیرم، تنها زمانی برایم ننگ است که به دستِ دشمن کشته شوم.

نکته ادبی: ننگ در اینجا به معنای عار و شکستِ قهرمانانه است.

و گر کشته شوم در حسرت دوست مرا زان مرگ نامی سحت نیکوست

اما اگر در حسرتِ دیدارِ دوست بمیرم، آن مرگ برایم مایه سربلندی و افتخار است.

نکته ادبی: سحت به معنای راستین و بسیار است.

بکوشیدم بسی با پیل و با شیر به جنگ اندر شدم بر هردوان چیر

من که با پیل و شیر جنگیدم و بر هر دو پیروز شدم، اکنون در جنگِ عشق درمانده‌ام.

نکته ادبی: چیر در زبانِ پهلوی و فارسیِ میانه به معنای پیروز است.

بسا لشکر که من بر کندم از جای بسا دشمن که من بفگندم از پای

لشکرهایِ بسیاری را از هم پاشیدم و دشمنانِ زیادی را به خاک افکندم.

نکته ادبی: برکندن از جای کنایه از درهم‌شکستن و از ریشه برانداختن است.

سمین بوسد فلک پیش عنانم کمر بندد قصا پیش سنانم

فلک در برابرِ عظمتِ من تسلیم است و پادشاهان در برابرِ نیزه‌ی من کمر به خدمت می‌بندند.

نکته ادبی: عنان به معنای افسار و کنایه از قدرت و پادشاهی است.

ز خواری هر چه من کردم به دشمن بکرد اکنون فراق دوست با من

هر خفتی که من بر دشمنان روا می‌داشتم، اکنون فراقِ یار همان را بر سرِ من آورده است.

نکته ادبی: فراق به معنای دوری است که در اینجا فاعلی زنده و کنشگر تلقی شده است.

ز دست کین دشمن رسته گشتم به دست مهر جانان بسته گشتم

از کینه‌توزیِ دشمن رهایی یافتم، اما اکنون در بندِ عشقِ معشوق اسیر شده‌ام.

نکته ادبی: کینِ دشمن و مهرِ جانان تضادی میانِ ستیزه و عشق ایجاد کرده است.

نبودی مرگ را هرگز به من راه اگر نه فرقتش بودی کمین گاه

مرگ هرگز نمی‌توانست مرا شکست دهد، مگر اینکه دوریِ یار در کمینِ من نشسته باشد.

نکته ادبی: فرقت به معنای جدایی است.

ندانم چون روم تنها ازیدر که نه لشکر برم با خود نه رهبر

نمی‌دانم چگونه تنها از این شهر بروم، در حالی که نه لشکری دارم و نه راهنمایی.

نکته ادبی: ازیدر به معنای از اینجا است.

مرا تنها ازیدر رفت باید که گر لشکر برم با خود نشاید

باید تنها بروم، چرا که اگر با لشکر حرکت کنم، کارِ درستی نیست.

نکته ادبی: نشاید به معنای شایسته نیست و روا نیست.

چو من لشکر برم با خود درین راه ز حال من خبر یابد شهنشاه

اگر با لشکر بروم، پادشاه از آمدنِ من آگاه می‌شود و کارِ من خراب می‌گردد.

نکته ادبی: شهنشاه در اینجا به پادشاهِ مقتدرِ وقت اشاره دارد.

دگر باره مرا خواری نماید ز ویسه هیچ کامم بر نیاید

اگر پادشاه بفهمد، دوباره خوارم می‌کند و به هیچ‌کدام از آرزوهایم نزدِ ویس نمی‌رسم.

نکته ادبی: ویسه اشاره به شخصیتِ ویس است.

و گر تنها روم راهم به بیمست که کوه از برف همچون کان سیمست

و اگر تنها بروم، راهِ عبورم به خاطرِ برف‌هایِ کوهستان که مانندِ معدنِ نقره می‌درخشد، خطرناک است.

نکته ادبی: کانِ سیم (معدن نقره) استعاره از سفیدی و درخشش برف است.

ز باران دشتها را رود خیزست ز سرما دام ودد را رستخیزست

باران‌هایِ سیل‌آسا در دشت‌ها جاری است و سرمایِ شدید، حیوانات را هم به مرگ واداشته است.

نکته ادبی: رستخیز در اینجا به معنای آشوب و قیامتِ سرما است.

کنون پر برف باشد کشور مرو هوا کافور بارد بر سر سرو

اکنون کشورِ مرو پر از برف است و هوا چنان سرد است که گویی بر سرِ درختانِ سرو، کافور می‌بارد.

نکته ادبی: کافور به دلیل رنگِ سفید، استعاره برای برف است.

بدین هنگام سخت و برف و سرما ندانم چون روم در راه تنها

در این وضعیتِ سختِ سرما و برف، نمی‌دانم چگونه باید به تنهایی راهی شوم.

نکته ادبی: سخت در اینجا هم به معنای شدتِ هوا و هم سختیِ کار است.

بتر زین برف و راه سخت آنست که آن بت روی برمن دل گرانست

از این برف و راهِ سخت، بدتر این است که آن زیبارو، دلش را به رویِ من بسته و مرا نمی‌پذیرد.

نکته ادبی: دل گران داشتن کنایه از بی‌محلی و سنگ‌دلی است.

نه آمرزد مرا نه رخ نماید نه بر بام آید و نه در گشاید

نه مرا می‌بخشد و نه رخ نشان می‌دهد، نه به پشتِ بام می‌آید و نه در را به رویم باز می‌کند.

نکته ادبی: اشاره به موانعِ دیدارِ عاشق و معشوق در سنتِ ادبیِ کهن.

نه از خوبی نماید هیچ کردار نه بر پوزش نیوشد هیچ گفتار

نه رفتارش نشان‌دهنده‌ی مهربانی است و نه به حرف‌ها و خواهش‌هایِ من گوش می‌دهد.

نکته ادبی: پوزش در اینجا به معنای عذرخواهی و تضرعِ عاشق است.

بمانم خسته دل چون حلقه بر در شود نومید جانم رنج بی بر

مانندِ حلقه‌یِ در، خسته و سرگردان می‌مانم و جانم از این رنجِ بی‌حاصل ناامید می‌شود.

نکته ادبی: حلقه بر در بودن نمادِ انتظار و دریوزگیِ عاشق است.

دریغا مردی و نام بلندم کمان و تیر و شمشیر و کمندی

افسوس بر آن مردانگی و نامِ بلندی که داشتم و بر آن کمان و تیر و شمشیر و کمندی که در اختیارم بود.

نکته ادبی: دریغا حسرتِ گذشته‌ی باشکوهِ نظامی است.

دریغا مرکبان راهوارم دریغا دوستان بی شمارم

افسوس بر آن اسب‌هایِ راهوار و سریع، و دریغ بر آن دوستانِ بی‌شماری که داشتم.

نکته ادبی: مرکبانِ راهوار نمادِ قدرت و آمادگیِ رزمی است.

دریغا تخت و ایوان و سپاهم دریغا کشور و شاهی و گاهم

افسوس بر آن تخت و کاخ و سپاه، و دریغ بر آن پادشاهی و قدرت و مقامی که داشتم.

نکته ادبی: گاهم به معنای جایگاه و مرتبتِ پادشاهی است.

مرا کاری به روی آمد ز گیهان که یاری خواست نتوانم ازیشان

از روزگار به جایی رسیده‌ام که حتی نمی‌توانم از دوستانم برایِ حلِ مشکلم یاری بخواهم.

نکته ادبی: گیهان به معنای روزگار و جهان است.

نهیبم نیست از ژوپین و خنجر نبردم نیست با فغفور و قیصر

من دیگر از سلاح‌هایی مثلِ نیزه و خنجر نمی‌ترسم و با فغفور و قیصر هم سرِ جنگ ندارم.

نکته ادبی: فغفور لقبِ پادشاهِ چین و قیصر لقبِ پادشاهِ روم است که نمادِ قدرت‌هایِ جهانی‌اند.

نهیبم زان رخ چون آفتابست نبردم با دلی پر درد و تابست

ترسِ من از آن رخِ خورشیدمانند است و درگیریِ من با دلی است که غرق در درد و تپش است.

نکته ادبی: رخ چون آفتاب تشبیه به زیباییِ خیره‌کننده است.

هنر با دل ندانم چون نمایم در بسته به مردی چون گشایم

نمی‌دانم چگونه باید هنر و توانایی‌ام را به دل نشان دهم و درِ بسته‌یِ عشق را با زورِ مردانگی باز کنم.

نکته ادبی: هنر در اینجا به معنای مهارت و فضیلتِ انسانی است.

گهی گویم دلا تا کی ستیزی سرشک از چشم و آب از روی ریزی

گاهی به دلم می‌گویم تا کی می‌خواهی ستیزه کنی و اشک از چشم و آب از صورتت سرازیر کنی؟

نکته ادبی: سرشک به معنای اشک است.

همه کس را ز دل شادی و نازست مرا از تو همه سوز و گدازست

همه مردم از دلِ خود شادی و لذت دارند، اما برایِ من دل چیزی جز سوز و گداز به ارمغان نیاورده است.

نکته ادبی: سوز و گداز اصطلاحی عرفانی و عاشقانه برای رنجِ عشق است.

گهی باشم در آتش گاه در آب نه روزم خرمی باشد نه شب خواب

گاهی در آتشم و گاهی در آب، نه روزم خوش است و نه شبم خوابی دارم.

نکته ادبی: آتش و آب استعاره از تلاطم و آشوبِ روحی است.

نه باغم خوش بود نه کاخ و ایوان نه طارم نه شبستان و نه میدان

نه باغ برایم لذت‌بخش است و نه کاخ و ایوان، نه تالارِ جشن و نه میدانِ نبرد.

نکته ادبی: طارم به معنای ایوانِ بلند و طبقاتِ ساختمان است.

نه با مردم به صحرا اسب تازم نه با یاران به میدان گوی بازم

نه در دشت با مردم اسب‌سواری می‌کنم و نه با یاران در میدانِ بازی، گوی می‌زنم.

نکته ادبی: گوی بازی از سرگرمی‌هایِ اشرافیِ کهن است.

نه در رزم سواران نام جویم نه در بزم جوانان کام جویم

نه در میدانِ جنگ به دنبالِ نام هستم و نه در مجالسِ بزم، به دنبالِ کام‌رانی.

نکته ادبی: تضادِ رزم و بزم برای نشان دادنِ انزوایِ کاملِ شاعر.

نه با آزادگان خرم نشینم نه از خوبان یکی را بر گزینم

نه با آزادگان شاد می‌نشینم و نه از میانِ زیبارویان، کسی را برایِ همنشینی انتخاب می‌کنم.

نکته ادبی: آزادگان به معنای شریف‌زادگان و جوانمردان است.

به جای راه دستان در افروز به گوشم سرزنش آید شب و روز

به جایِ شنیدنِ سخنانِ خوش، دائم در گوشم سرزنش و نکوهش می‌پیچد.

نکته ادبی: راه دستان به معنای آهنگ‌ها و داستان‌هایِ خوش‌نواست.

به کوهستان و خوزستان و کرمان به طبرستان و گرگان و خراسان

در کوهستان، خوزستان، کرمان، طبرستان، گرگان و خراسان، همه جا از من سخن می‌گویند.

نکته ادبی: اشاره به جغرافیایِ وسیعِ ایران که شهرتِ عاشق در آن پیچیده است.

رونده یاد من بر هر زبانی فتاده نام من در هر دهانی

نامِ من بر هر زبانی جاری است و در دهانِ هر کسی نامِ من افتاده است.

نکته ادبی: دهان کنایه از سخن گفتنِ عمومی است.

چو بنیوشی ز هر دشتی و رودی همی گویند بر حالم سرودی

هر جا که می‌روی، از هر دشت و رودی، درباره‌یِ احوالِ من شعری و سرودی می‌خوانند.

نکته ادبی: دشتی و رودی استعاره از مکان‌هایِ مختلفِ سفر است.

همم در شهر داننده جوانان همم بر دشت خواننده شبانان

هم جوانانِ دانایِ شهر داستانِ مرا می‌دانند و هم شبانانِ بیابان آن را می‌خوانند.

نکته ادبی: تضادِ جوانانِ شهر و شبانانِ دشت برای نشان دادنِ فراگیر بودنِ شهرت.

زنان در خانه و مردان به بازار سرود من همی گویند هموار

زنان در خانه و مردان در بازار، پیوسته از من سرود می‌خوانند.

نکته ادبی: هموار به معنای همواره و پیوسته است.

مرا در موی سر آمد سفیدی هنوز اندر دلم نامد نویدی

مویِ سرم سپید شده است، اما هنوز در دلم نویدی از رسیدن به مقصود نیست.

نکته ادبی: سپیدیِ مو نمادِ پیری و ناامیدی است.

نه دور از من خود آن بت روی حورست که صبر و خواب و هوشم نیز دورست

آن زیبارو دور از من نیست، اما صبر و خواب و هوش از من دور شده است.

نکته ادبی: بتِ حور به معنای معشوقی با زیباییِ بهشتی است.

ز بس زردی همی مانم به دینار ز بس سستی همی مانم به بیمار

از شدتِ زردیِ چهره‌ام به سکه‌یِ طلا شباهت پیدا کرده‌ام و از سستی و ناتوانی، به بیماری که توانِ حرکت ندارد.

نکته ادبی: دینار استعاره از رنگِ زردِ چهره‌یِ رنجور است.

پنجه گام بتوانم دویدن نه انگشتی کمان خود کشیدن

نه می‌توانم پنج قدم بدوم و نه توانِ این را دارم که کمانم را بکشم.

نکته ادبی: اشاره به ناتوانیِ جسمیِ کامل در پیری و اندوه.

هر آن روزی که من باره دوانم ز سستی بگسلد گویی میانم

هر روز که سوار بر اسب خود می‌شوم تا بتازم، از شدت ضعف و ناتوانی احساس می‌کنم که کمرم در حال شکستن و از هم پاشیدن است.

نکته ادبی: باره در ادبیات کهن به معنای اسب است و میان در اینجا استعاره از توانایی ایستادگی و قدرت بدنی است.

مگر مومین شد آن رویینه پشتم مگر پشمین شد آن سنگینه مشتم

آیا آن پشت و کمری که زمانی همچون رویین‌تن‌ها محکم بود، اکنون مانند موم سست شده؟ یا آن مشتی که چون سنگ سخت بود، به پشم نرم تبدیل گشته است؟

نکته ادبی: رویین‌تنی نماد قدرت و آسیب‌ناپذیری در ادبیات حماسی است و این استفهام انکاری نشانه تعجب از تغییر وضعیت خود است.

ستورمن که تگ بفزودی از گور بر آخر همچومن گشتست بی زور

اسب من که در تندی و سرعت از گورخر بیابان هم پیشی می‌گرفت، اکنون در جایگاه (اصطبل) مانند خود من بی‌توان و ناتوان شده است.

نکته ادبی: ستور به معنای چهارپا و تگ به معنای دویدن است. شاعر از همذات‌پنداری اسب و سوار استفاده کرده است.

نه یوزان را سوی غرمان دوانم نه بازان را سوی کبگان پرانم

دیگر نه یوزپلنگان را برای شکار به دنبال آهوان می‌دوانم و نه بازهای شکاری را به سوی کبک‌ها پرواز می‌دهم.

نکته ادبی: یوزان و بازان نمادهای شکار و فعالیت‌های اشرافی و پهلوانی در آن روزگار بوده‌اند.

نه با کشتی گران زور آزمایم نه با می خوارگان رامش فزایم

نه دیگر در کشتی گرفتن زورآزمایی می‌کنم و نه با میگساران در بزم و شادی همراه می‌شوم.

نکته ادبی: اشاره به انزوای اجتماعی رامین و ترک لذت‌های متعارف مردان آن زمان.

همالانم همه از بخت نازند گهی اسپ و گهی نازش طرازند

هم‌سالان و یاران من همگی به بخت خوش خود می‌بالند و هر دم با اسب یا ابزارهای تجمل، به ناز و تکبر مشغولند.

نکته ادبی: همالان به معنای همتاها، هم‌سالان یا یاران است.

گروهی با بتان خرم به باغند گروگی شادمان بر دشت و راغند

گروهی از آن‌ها همراه با معشوق‌خوبرویان در باغ‌ها خوش می‌گذرانند و گروهی دیگر در دشت و کوهسار به شادی و سرور مشغولند.

نکته ادبی: بتان در اینجا به معنای زیباویان یا معشوقان است و راغ به معنای دامنه‌ی کوه.

گروهی گلشن آرایند و ایوان گروهی باغ پیرایند و بستان

گروهی در حال آراستن باغ و ایوان‌های مجلل هستند و گروهی دیگر به زیباسازی بوستان‌ها مشغول‌اند.

نکته ادبی: پیراستن و آراستن دلالت بر غرق بودن دیگران در لذت‌های مادی دارد.

گروهی را بصر بر راه دانش گروهی را بدل در آز روامش

عده‌ای از آنان چشم بر راه دانش و کمال دارند و عده‌ای دیگر دل در گرو حرص و آز دنیا نهاده‌اند.

نکته ادبی: بصر به معنای بینش و آگاهی، و آز به معنای حرص و طمع است.

مرا آز جهان از دل برفتست دلم گویی که چون بختم بخفتست

اما برای من، حرص و طمع دنیا از دلم بیرون رفته است، چنانکه گویی دلم همپای بخت و اقبال من به خواب فرو رفته است.

نکته ادبی: خوابیدن بخت کنایه از بدشانسی و رکود در امور زندگی است.

چو پیکم روز و شب در راه مانده چو آبم سال و مه در چاه مانده

من مانند پیک و قاصدی هستم که روز و شب در راه مانده و به مقصد نرسیده است، و مانند آبی که سال‌ها در چاه راکد مانده و به جایی راه ندارد.

نکته ادبی: استفاده از تشبیه برای بیان سکون و بیهودگی در زندگی.

نیارم تن به بستر سر به بالین مرا هست این و آن هر دو نمد زین

دیگر نه تن به رختخواب می‌دهم و نه سر بر بالش می‌گذارم، چرا که زین اسب تنها بستر و بالش من شده است.

نکته ادبی: نمد زین کنایه از زندگی در سفر و بی‌قراری است.

گها با دیو گردم در بیابان گهی با شیر خسپم در نیستان

گاهی در بیابان با دیوان (موجودات خطرناک یا بیابان‌گردان) روبرو می‌شوم و گاهی در بیشه‌زار با شیر هم‌بستر می‌گردم.

نکته ادبی: اشاره به سختی و خطرناک بودن مسیر و سبک زندگی سرگشته رامین.

بدین گیتی ندیدم شادکامی بدان گیتی نبینم نیک نامی

من در این دنیا شادکامی ندیدم و در آن دنیا نیز نیک‌نامی و آرامشی نخواهم دید.

نکته ادبی: ابراز یأس کامل از دو جهان.

مرا ببرید تیغ مهربانی ز کام اینجهانی وانجهانی

تیغِ مهر و عشق، پیوند مرا از هرگونه بهره‌مندی در این جهان و آن جهان قطع کرده است.

نکته ادبی: تیغ مهربانی استعاره از عشقِ سوزان است که باعث بریدگی از لذت‌ها می‌شود.

همی تا دیگران نیکی سگالند به توبه جان بدخواهان بمالند

در حالی که دیگران در فکر نیکی کردن هستند و با توبه سعی دارند گناهان و بدی‌ها را از جان خود بشویند.

نکته ادبی: سگالیدن به معنای اندیشیدن و طراحی کردن است.

من اندر چاه عشق و بند مهرم تو پنداری که خود فرزند مهرم

من در چاه عشق و بندِ مهر گرفتار شده‌ام؛ چنان اسیر که تو گمان می‌کنی من فرزندِ همین مهر هستم و جز آن چیزی نمی‌شناسم.

نکته ادبی: فرزند مهر بودن کنایه از اینکه عشق ذات و وجود من شده است.

دلا تا کی ز مهر آتش فروزی مرا در بوتهء تیمار سوزی

ای دل، تا کی می‌خواهی با این مهر و عشق آتش برافروزی؟ چرا مرا مانند فلزی که در کوره (بوته) می‌سوزانند تا ناخالصی‌اش برود، در آتش اندوه می‌گذاری؟

نکته ادبی: بوته به معنای ظرف سفالین برای ذوب کردن فلزات است و تیمار به معنای اندوه و غم.

دلا بی دانشی از حد ببردی مرا کشتی به غم و خود نمردی

ای دل، نادانی را از حد گذراندی! مرا با غم و اندوه کشتی، در حالی که خودت زنده ماندی و مرا عذاب می‌دهی.

نکته ادبی: بی‌دانشی به معنای حماقت و نادانی در امور عقلانی است.

دلا از ناخوشی چون زهر گشتی به مهر از دو جهان بی بهر گشتی

ای دل، تو به خاطر ناخوشی (عشق) همچون زهر تلخ شدی و به واسطه همین مهر، از لذت‌های هر دو جهان بی‌بهره ماندی.

نکته ادبی: از دو جهان بی‌بهره شدن، نشان از فنای مطلق در عشق دارد.

مبادا چون تو دل کس را به گیهان که بس مستی و بیهوشی و نادان

مبادا که در این جهان، دلی مانند تو (ای دل) نصیب کسی شود، چرا که تو سراسر مستی، بیهوشی و نادانی هستی.

نکته ادبی: نفرین رامین بر دل خود به دلیلِ عشقِ کورکورانه.

چو رامین کرد با دل ساعتی جنگ هم اواز دل هزیمت کرد دلتنگ

زمانی که رامین ساعتی با دل خود به جنگ و ستیز پرداخت، دلش (بخش احساسی و متمرد) در برابر عقل او پیروز شد و او را شکست داد.

نکته ادبی: هزیمت به معنای شکست خوردن و فرار کردن است.

دلش هرگه ازو پندی شنیدی چو مرغ سربریده برتپیدی

دل رامین هرگاه از او پندی عاقلانه می‌شنید، مانند مرغ سر بریده از شدت اضطراب و درد به خود می‌تپید و آرام نمی‌گرفت.

نکته ادبی: تشبیه تپیدن دل به مرغ سر بریده برای نشان دادن بی‌قراری شدید.

چنان دلتنگ شد رامین در آن بزم کزو بگریخت همچون بددل از رزم

رامین در آن مجلسِ بزم چنان دلتنگ شد که گویی سربازی ترسو است که از میدان نبرد فرار کرده باشد.

نکته ادبی: بددل کنایه از ترسو و بزدل است که در اینجا برای ترس از رویارویی با عقل به کار رفته.

فرود آمد ز تخت شاهوارش بیاوردند رخش راهوارش

او از تخت شاهانه‌اش پایین آمد و دستور داد اسب تیزرو و راهوارش را برایش بیاورند.

نکته ادبی: تخت شاهوار اشاره به مقام و منزلت رامین دارد.

به پشت رخش که پیکر در آمد تو گفتی رخش او را پر بر آمد

هنگامی که سوار بر پشت اسب شد، گویی اسب او بال درآورده و پرواز می‌کند.

نکته ادبی: پر در آمدن کنایه از سرعت بسیار زیاد و بی‌تابی اسب برای حرکت است.

ز دروازه بشد چون ره شناسان گرفته راه و هنجار خراسان

مانند کسی که راه را به‌خوبی می‌شناسد، از دروازه خارج شد و مسیرِ خراسان را در پیش گرفت.

نکته ادبی: این بیت نشان‌دهنده شروع سفر رامین و گسستن از محیط قبلی است.