ویس و رامین

فخرالدین اسعد گرگانی

سیر شدن رامین از گل و یاد کردن عهد ویس

فخرالدین اسعد گرگانی
چو رامین چند گه با گل بپیوست شد از پیوند او هم سیر و هم مست
بهار خرمی شد پژمریده چو باد دوستی شد آرمیده
کمان مهربانی شد گسسته چو تیر دوستداری شد شکسته
طراز جامهء شادی بفرسود چو آب چشمهء خوشی بیالود
چنان بد رام را پیوند گوراب که خوش دارد سبو تا نوبود آب
چو می بد مهر گل رامین چو میخوار به شادی خورد ازو تا بود هشیار
دل می خواره را باشد به می آز بسی رطل و بسی ساغر خورد باز
به فرجامش ز خوردن دل بگیرد ز مستی آزش اندر تن بمیرد
نخواهد می و گر چه نوش باشد کجا در نوش وی را هوش باشد
دل رامینه لختی سیر گشته همان دیدار ویسه دیر گشته
به صحرا رفت روزی با سواران جهان چون نقش چین و نوبهاران
میان کشت لاله دید بالان میان شاخ بلبل دید نالان
زمین همرنگ دیبای ستبرق بنفش و سبز و زرد و سرخ و ازرق
ز یارانش یکی حور پری زاد بنفشه داشت یک دسته بدو داد
دل رامین به یاد آورد آن روز که پیمان بست با ویس دل افروز
نشسته ویس بر تخت شهنشاه ز رویش مهر تابان وز برش ماه
به رامین داد یک دسته بنفشه بیادم دار گفت این را همیشه
کجا بینی بنفشه تازه هر بار ازین عهد و ازین سوگند یاد آر
پس آنگه کرد نفرین فراوان بران کاو بشکند سوگند و پیمان
چنان دلخسته شد آزاده رامین که تیره شد جهانش بر جهان بین
جهان تیره نبود و چشم او بود که بر چشم آمد از سوزان دلش دود
ز چشم تیره خود چندان ببارید که آن سال از هوا باران نبارید
سرشک از چشم آن کس بیش بارد که انده جسم او را ریش دارد
نبینی ابر تیره در بهاران که اورا بیش باشد سیل باران
چو نو شد یاد ویسه بر دل رام فزون شد تاب مهر اندر دل رام
تو گفتی آفتاب مهربانی برون آمد ز میغ بد گمانی
چو آید آفتاب از میغ بیرون در آن ساعت بود گرماش افزون
چو بنمود از دلش مهر و وفا چهر ز یاران دور شد رامین بد مهر
فرود آمد ز باره دل شکسته قرار از جان و رنگ از رخ گسسته
زمانی بر زمانه کرد نفرین که جانش را همیشه داشت غمگین
به دل هردم همی کردی خطابی به سوز جان همی کردی عتابی
بدو گفتی که ای حیران بی خویش چو مجنون فارغ از بیگانه و خویش
گهی در شهر و جای خویش رنجور گهی از خان ومان و دوستان دور
گهی با دوست کردن بردباری گهی بی دوست کردن زار واری
همی گفت ای دل رنجور تا کی ترا بینم به سان مست بی می
همیشه تو به مرد مست مانی که زشت از خوب و نیک از بد ندانی
به چشمت چه سراب و چه گلستان به پیشت چه بهار و چه زمستان
چه بر خاک و چه بر دیبا نشینی ز نادانی پسندی هر چه بینی
جفا را چون وفا شایسته خوانی هوا را چون خرد بایسته دانی
ز سستی بر یکی پیمان نپایی ز نادانی به هر رنگی بر آیی
همیشه جای آسیب جهانی کمینگاه سپاه اندهانی
بلا در تو مجاور گشت و بشست در امیدواری را فرو بست
به گوراب آمدی پیمان شکستی مرا گفتی برستم هم نرستی
نه تو مستی که من نادان و مستم که بر باد تو در دریا نشستم
مرا گفتی که شو یاری دگر گیر دل از مهر و وفای ویس بر گیر
مترس از من که من هنگام دوری کنم بر درد نادیدن صبوری
به امید تو از جانان بریدم به جای او یکی دیگر گزیدم
کنونم غرقه در دریا بماندی مرا بر آتش هجران نشاندی
نه تو گفتی مرا از دوست بر گرد چو بر گشتم بر آوردی ز من گرد
نه تو گفتی که من باشم شکیبا کنونت نا شکیبی کرد شیدا
پشیمانی چرا فرمانت بردم مهار خود به دست تو سپردم
چرا بر دانش تو کار کردم ترا و خویشتن را خوار کردم
گمان بردم که از غم رسته گشتی چو می بینم خود اکنون بسته گشتی
توی در مانده همچون مرغ نادان چنه دیده ندیده دام پنهان
دلا زنهار با جانم تو خوردی مرا با کام بد خواهان سپردی
چرا کان چنین بیهوش کردم چرا گفتار تو در گوش کردم
سرد گر من چنین باشم گرفتار که خودنادان چنین باشد سزاوار
سزد گر خوار وانده خوار گشتم که شمع دل به دست خود بکشتم
سزد گرانده و تیمار دیدم که شاخ شادمانی خود بریدم
منم چون آهوی کش پای در دام منم چون ماهیی کش شست در کام
به دست خویش چاه خویش کندم امید دل به چاه اندر فگندم
چو عذر آرم کهون با دل ربایم دل پر داغ وی را چون نمایم
چه شو خم من چه بی آب وچه بی شرم اگر بفسرده مهری را کنم گرم
بدا روزا که در وی مهر کشتم به تیغ هجر شادی را بکشتم
همی تا عشق بر من گشت فیروز ندیدم خویشتن را شاد یک روز
گهی در غربت از بیگانگانم گهی در فرقت از دیوانگانم
نجوید بخت با من هیچ پیوند به بخت من مزایاد ایچ گرزند
چو رامین دور شد لختی ز انبوه نشسته بر رخانش گرد اندوه
همی شد در پسش پنهای رفیدا نگهبان گشته بر داماد پیدا
نبود آگه ازو رامین بیدل چنین باشد به عشق آیین بیدل
رفیدا هر چه رامین گفت بشنید پس آنگه پیش او رفت و بپرسید
بدو گفت ای چراغ نامداران چرا داری نشان سو کواران
چه ماند از کامها کایزد ندادت چرا دیو آورد انده به یادت
چرا کردار بیهوده سگالی ز بخت نیک و روز نیک نالی
نه تو رامینه ای تاج سواران برادرت آفتاب شهریاری
اگر چه در زمانه پهلوانی به نام نیک بیش از خسروانی
جوانی داری و اورنگ شاهی ازین بهتر که تو داری چه خواهی
مکن بر بخت چندین نا پسندی که آرد ناپسندی مستمندی
چو از بالین خزت سر گراید ترا جز خاک بالینی نشاید
جوابش داد رامین دلازار که نشناسد درست آزار بیمار
تو معذوری که درد من ندانی چو من نالم مرا بیهوده خوانی
نباشد خوشیی چون آشنایی نه دردی تلخ چون درد جدایی
بنالد جامه چون از هم بدری بگرید رز چو شاخ او ببری
نه من آزار کم دارم ازیشان چو بینم فرقت یاران و خویشان
ترا گوراب شهر و جای خویشست ترا هر کس درو فرزند و خویشست
همیشه در میان دوستانی نه چون من خوار در شهر کسانی
غریب ارچند باشد پادشایی بنالد چون نبیند آشنایی
مرا گیتی برای خویش باید همه دارو برای ریش باید
اگر چه ناز و شادی سخت نیکوست گرامی تر زصد شادی یکی دوست
چنین کز بهر خود خواهم همه نام ز نهر دوستان خواهم همه کام
مرار شکست بر تو گاه گاهی چو از دشتی در آیی یا ز راهی
به هم باشند با تو خویش و پیوند پس آنگه پیشت آید جفت و فرزند
تو با ایشان و ایشان با تو خرم همه چون سلسله پیوسته درهم
همه باشند پیرامنت تازان به بختت گشته هریک چون تو نازان
مرا ایدر نه خویششت و نه پیوند نه یار و نه دلارام و نه فرزند
بدم من نیز روزی چون تو خودکام میان خویس و پیوند و دلارام
چه خوش بود آن گذشته روزگاران میان آن همه شایسته یاران
چه خوش بود آنگه از عشقم بلا بود مرا از دوست گوناگون جفا بود
گهی بودم ز دو نرگس دلازار گهی بودم ز دو لاله به تیمار
مرا آزار با تیمار خوش بود که نرگس مست بود و لاله گش بود
چه خوش بود آن جفای دوست چندان فرو بردن به لب از خشم دندان
چه خوش بود آن به دل اندر عتابش چه خوش بود آن به ناز اندر حخابش
اگر در هفته روزی پرده کردی مرا مثل اسیران برده کردی
چه خوش بود آن شمار بوسه کردن به هر عذری دو صد سوگند خوردی
چه خوش بود آنکه هر روزی دو دس بار ازو فریاد خواندم پیش دادار
چه خوش بود آن نماندن بر یکی سان گهی فریاد خوان گه آفرین خوان
پس آنگه گشتن از کرده پشیمان دو صد بار آفرین خواندنش بر جان
گهی زلفش دست خود شکستن گهی از دست او زنار بستن
مرا آن روز روز حرمی بود گمان بردم که روز در همی بود
مرا گه گه ز گل تیمار بودی چنان کز نرگسان آزار بودی
ز نرگس خود چرا آزار باشد و یا از گل کرا تیمار باشد
گر از نرگس یکی بیداد دیدم ز بیجاده هزاران داد دیدم
چو سنبل کرد بر من راه گیری مرا برهاند نوش آلود خیری
بجز عشقم نبودی در جهان کان بجز یارم نبودی بر روان بار
چرا نالد تنی کاین کار دارد چرا پیچد دلی کاین بار دارد
چنین بودم گفتم روزگاری ببرده گوی کام از هر سواری
ز روی دوست پیشم گل به خروار ز روی دوست پیشم مشک انبار
گهی شادی گهی نخچیر کردن گهی باده گهی بوسه شمردن
تنم آنگه درستی بود و نازان که من گفتی که بیمارست و نالان
گهی گفتی که من در عشق زارم گهی گفتی که من در مهر خوارم
کنون زارم که آن زاری نماندست کنون خوارم که ان خواری نماندست

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

چو رامین چند گه با گل بپیوست شد از پیوند او هم سیر و هم مست

رامین مدتی با گل همراه شد، اما خیلی زود از این پیوند خسته و دل‌زده گشت.

نکته ادبی: گل در اینجا نام شخص است نه گیاه.

بهار خرمی شد پژمریده چو باد دوستی شد آرمیده

بهارِ خوشحالی او پژمرده شد، چرا که نسیمِ دوستی آرام گرفت و از حرکت باز ایستاد.

نکته ادبی: استعاره از پایان یافتن شور و نشاط عشق.

کمان مهربانی شد گسسته چو تیر دوستداری شد شکسته

ارتباطِ محبت‌آمیزِ آنان از هم گسست و تیرِ عشقِ میان‌شان شکست.

نکته ادبی: کمان و تیر نماد پیوند عاشقانه است.

طراز جامهء شادی بفرسود چو آب چشمهء خوشی بیالود

لباسِ شادی که بر تن داشتند فرسوده شد و چشمه‌ی خوشبختی‌شان آلوده گشت.

نکته ادبی: طراز به معنای نقش و نگار جامه است.

چنان بد رام را پیوند گوراب که خوش دارد سبو تا نوبود آب

ارتباط رامین با گوراب چنان شد که مانند سبویی است که فقط تا زمانی که آب در آن هست، عزیز داشته می‌شود.

نکته ادبی: اشاره به بی‌وفایی و موقتی بودن رابطه.

چو می بد مهر گل رامین چو میخوار به شادی خورد ازو تا بود هشیار

همان‌طور که می برای میخواره عزیز است، محبت گل برای رامین عزیز بود و تا هوشیار بود از آن لذت می‌برد.

نکته ادبی: تشبیه رامین به میخواره.

دل می خواره را باشد به می آز بسی رطل و بسی ساغر خورد باز

دلی که تشنه‌ی عشق است، همیشه طالبِ وصال است و پیوسته جام‌های بیشتری می‌خواهد.

نکته ادبی: استعاره از نیاز همیشگی عاشق به معشوق.

به فرجامش ز خوردن دل بگیرد ز مستی آزش اندر تن بمیرد

وقتی از حد بگذرد، دل از نوشیدن دلزده می‌شود و در اثر مستیِ زیاد، میل و عطش در وجودش می‌میرد.

نکته ادبی: آز به معنای میل و حرص است.

نخواهد می و گر چه نوش باشد کجا در نوش وی را هوش باشد

دیگر می نمی‌خواهد، حتی اگر خوشگوار باشد، چون در حال مستیِ افراطی، عقل و هوشی برایش باقی نمانده است.

نکته ادبی: کنایه از بیزاری پس از افراط.

دل رامینه لختی سیر گشته همان دیدار ویسه دیر گشته

دلِ رامین کمی از رابطه با گل سیر شد و دیدار ویس برایش حکمِ واقعه‌ای قدیمی و دور را پیدا کرد.

نکته ادبی: رامینه اینجا نامی است که به رامین اشاره دارد.

به صحرا رفت روزی با سواران جهان چون نقش چین و نوبهاران

روزی با همراهان به صحرا رفت؛ صحرایی که مانند نقاشی‌های چینی زیبا و چون فصل نوبهاران باطراوت بود.

نکته ادبی: نقش چین کنایه از زیبایی بی‌پایان است.

میان کشت لاله دید بالان میان شاخ بلبل دید نالان

در میان کشتزار لاله‌ها، بلندی‌های سرسبز را دید و در میان شاخسار، بلبلی را دید که نالان است.

نکته ادبی: ناله بلبل نماد اندوه عاشقانه است.

زمین همرنگ دیبای ستبرق بنفش و سبز و زرد و سرخ و ازرق

زمین به رنگ پارچه‌های ابریشمیِ رنگارنگ درآمده بود؛ بنفش و سبز و زرد و سرخ و آبی.

نکته ادبی: دیبای ستبرق به معنای پارچه‌های گرانبها است.

ز یارانش یکی حور پری زاد بنفشه داشت یک دسته بدو داد

یکی از همراهانش که بسیار زیبا بود، دسته‌ای گل بنفشه داشت و به او داد.

نکته ادبی: حور پری‌زاد صفت زیبا برای همراه است.

دل رامین به یاد آورد آن روز که پیمان بست با ویس دل افروز

رامین با دیدن بنفشه، روزی را به یاد آورد که با ویسِ دل‌افروز پیمان بسته بود.

نکته ادبی: یادآوری خاطرات گذشته با دیدن نشانه.

نشسته ویس بر تخت شهنشاه ز رویش مهر تابان وز برش ماه

زمانی که ویس کنار شاه نشسته بود و صورتش مانند خورشید می‌درخشید و قامتش چون ماه بود.

نکته ادبی: تشبیه ویس به خورشید و ماه.

به رامین داد یک دسته بنفشه بیادم دار گفت این را همیشه

ویس به رامین دسته‌ای بنفشه داد و گفت همیشه این را به یاد داشته باش.

نکته ادبی: بنفشه نماد عهد و پیمان است.

کجا بینی بنفشه تازه هر بار ازین عهد و ازین سوگند یاد آر

هر بار که بنفشه‌ی تازه‌ای دیدی، به یاد این عهد و سوگندِ میان ما باش.

نکته ادبی: استعاره از استمرار یاد ویس.

پس آنگه کرد نفرین فراوان بران کاو بشکند سوگند و پیمان

سپس ویس نفرین‌های بسیاری کرد بر کسی که سوگند و پیمان خود را بشکند.

نکته ادبی: اشاره به حرمت پیمان عاشقی.

چنان دلخسته شد آزاده رامین که تیره شد جهانش بر جهان بین

رامینِ آزاده چنان دل‌شکسته شد که دنیا در چشمانش تیره و تار گشت.

نکته ادبی: تیرگی جهان کنایه از اندوه است.

جهان تیره نبود و چشم او بود که بر چشم آمد از سوزان دلش دود

جهان واقعاً تیره نبود، بلکه چشمان او به خاطر دودِ آتشِ درونش تیره شده بود.

نکته ادبی: دودِ دل کنایه از آه و حسرت است.

ز چشم تیره خود چندان ببارید که آن سال از هوا باران نبارید

از چشمانِ خود چنان اشکی ریخت که انگار باران آسمان را به خود جذب کرد و آن سال بارانی نبارید.

نکته ادبی: اغراق شاعرانه در بیان اندوه.

سرشک از چشم آن کس بیش بارد که انده جسم او را ریش دارد

اشک از چشم کسی بیشتر جاری می‌شود که اندوه، جسم و جانش را زخمی کرده باشد.

نکته ادبی: ریش داشتن به معنای زخمی بودن است.

نبینی ابر تیره در بهاران که اورا بیش باشد سیل باران

آیا نمی‌بینی که ابر تیره در بهاران، سیلاب بارانش بیشتر است؟

نکته ادبی: تمثیل برای توجیه اشک زیاد.

چو نو شد یاد ویسه بر دل رام فزون شد تاب مهر اندر دل رام

وقتی یاد ویس در دل رامین زنده شد، تاب و توانِ عشق در دلش افزون گشت.

نکته ادبی: تاب به معنای حرارت و شدت است.

تو گفتی آفتاب مهربانی برون آمد ز میغ بد گمانی

گویی خورشیدِ مهربانیِ ویس، از میان ابرِ بدگمانی بیرون آمد.

نکته ادبی: استعاره از رفع تردیدها.

چو آید آفتاب از میغ بیرون در آن ساعت بود گرماش افزون

همان‌طور که وقتی خورشید از ابر بیرون می‌آید گرمایش بیشتر می‌شود، عشق او نیز شدت گرفت.

نکته ادبی: تمثیل برای شدت گرفتن احساس.

چو بنمود از دلش مهر و وفا چهر ز یاران دور شد رامین بد مهر

وقتی مهر و وفای ویس در دلش درخشید، رامین از همراهانِ بی‌وفا (گل) فاصله گرفت.

نکته ادبی: بد مهر در اینجا به گل اشاره دارد.

فرود آمد ز باره دل شکسته قرار از جان و رنگ از رخ گسسته

با دلی شکسته از مرکب پیاده شد، در حالی که رنگ از رخسارش پریده و آرامش جانش رفته بود.

نکته ادبی: باره به معنای اسب است.

زمانی بر زمانه کرد نفرین که جانش را همیشه داشت غمگین

زمانی طولانی بر سرنوشت نفرین کرد که همیشه جانش را غمگین نگه داشته است.

نکته ادبی: زمانه نماد روزگار و تقدیر است.

به دل هردم همی کردی خطابی به سوز جان همی کردی عتابی

هر لحظه با خود حرف می‌زد و با سوز و گداز، خویشتن را سرزنش می‌کرد.

نکته ادبی: عتاب به معنای سرزنش است.

بدو گفتی که ای حیران بی خویش چو مجنون فارغ از بیگانه و خویش

به خود می‌گفت: ای کسی که حیران و سرگشته‌ای، مثل مجنون که از آشنا و بیگانه فارغ است، تو نیز چنین شده‌ای.

نکته ادبی: اشاره به جنون و شیدایی عاشقانه.

گهی در شهر و جای خویش رنجور گهی از خان ومان و دوستان دور

گاهی در شهر و خانه خود رنجور و گاهی از خانمان و دوستانش دور افتاده‌ای.

نکته ادبی: اشاره به بی‌قراری عاشق.

گهی با دوست کردن بردباری گهی بی دوست کردن زار واری

گاهی با تحملِ دوریِ دوست صبر می‌کنی و گاهی در نبود او زاری می‌کنی.

نکته ادبی: تضاد بین صبر و زاری.

همی گفت ای دل رنجور تا کی ترا بینم به سان مست بی می

به خود می‌گفت ای دل رنجور، تا کی تو را مانند آدم مستی ببینم که می نخورده است؟

نکته ادبی: مستِ بی می استعاره از سرگشتگی است.

همیشه تو به مرد مست مانی که زشت از خوب و نیک از بد ندانی

تو همیشه به آدم مستی می‌مانی که زشتی را از زیبایی و نیکی را از بدی تشخیص نمی‌دهی.

نکته ادبی: کنایه از نادانیِ ناشی از عشق.

به چشمت چه سراب و چه گلستان به پیشت چه بهار و چه زمستان

در چشمت سراب و گلستان یکی شده و برایت بهار و زمستان تفاوتی ندارد.

نکته ادبی: استعاره از فقدان قدرت تمیز.

چه بر خاک و چه بر دیبا نشینی ز نادانی پسندی هر چه بینی

چه روی خاک بنشینی و چه روی دیبای گرانبها، از سر نادانی هر چه را ببینی می‌پسندی.

نکته ادبی: کنایه از بی‌هدفی و بی‌ارادگی.

جفا را چون وفا شایسته خوانی هوا را چون خرد بایسته دانی

جفا را به جای وفا می‌نشانی و هوسِ دل را مانند خردِ بایسته تلقی می‌کنی.

نکته ادبی: واژگونیِ ارزش‌ها در نگاه عاشق.

ز سستی بر یکی پیمان نپایی ز نادانی به هر رنگی بر آیی

از سستی به هیچ پیمانی پایبند نیستی و از نادانی هر لحظه به رنگی در می‌آیی.

نکته ادبی: کنایه از بی‌ثباتی شخصیت رامین.

همیشه جای آسیب جهانی کمینگاه سپاه اندهانی

تو همیشه جایگاهِ آسیب‌های جهانی و محل کمینِ سپاهِ غم‌ها هستی.

نکته ادبی: تشبیه دل به میدان جنگ.

بلا در تو مجاور گشت و بشست در امیدواری را فرو بست

بلا در تو لانه کرد و درِ امیدواری را به رویت بست.

نکته ادبی: شخصیت‌بخشی به بلا.

به گوراب آمدی پیمان شکستی مرا گفتی برستم هم نرستی

به گوراب آمدی و پیمان شکستی، و به من گفتی که دیگر از بندِ عشقِ ویس رستی.

نکته ادبی: گوراب نام مکان است.

نه تو مستی که من نادان و مستم که بر باد تو در دریا نشستم

مستِ واقعی تو نیستی، منِ نادانِ مستم که به حرف‌های بادگونه‌ی تو اعتماد کردم و در دریا گرفتار شدم.

نکته ادبی: استعاره دریا برای گرفتاری.

مرا گفتی که شو یاری دگر گیر دل از مهر و وفای ویس بر گیر

تو به من گفتی که برو یاری دیگر بگیر و دل از مهرِ ویس بردار.

نکته ادبی: اشاره به توصیه قبلی رامین به خود.

مترس از من که من هنگام دوری کنم بر درد نادیدن صبوری

گفتی از من نترس که من هنگام دوری، بر دردِ ندیدنِ ویس صبوری می‌کنم.

نکته ادبی: اشاره به ادعاهای پوشالی رامین.

به امید تو از جانان بریدم به جای او یکی دیگر گزیدم

به امید تو از ویس دل کندم و جای او کسی دیگر را انتخاب کردم.

نکته ادبی: اشاره به خیانت رامین به ویس.

کنونم غرقه در دریا بماندی مرا بر آتش هجران نشاندی

حالا مرا در میان دریا تنها گذاشتی و بر آتشِ دوری سوزاندی.

نکته ادبی: استعاره آتش برای هجران.

نه تو گفتی مرا از دوست بر گرد چو بر گشتم بر آوردی ز من گرد

مگر تو نبودی که گفتی از دوست برگرد؟ حالا که برگشتم، مرا خوار و ذلیل کردی.

نکته ادبی: گرد برآوردن کنایه از ذلیل کردن است.

نه تو گفتی که من باشم شکیبا کنونت نا شکیبی کرد شیدا

مگر تو نبودی که گفتی شکیبا هستم؟ حالا همان ناشکیبایی تو را دیوانه کرده است.

نکته ادبی: شیدا به معنای دیوانه و عاشق است.

پشیمانی چرا فرمانت بردم مهار خود به دست تو سپردم

چرا اکنون پشیمانم که از تو اطاعت کردم و مهار اختیارِ زندگی‌ام را به دست تو سپردم؟

نکته ادبی: منظور از 'تو'، در اینجا دلی است که عاشق شده و رامین را به بیراهه کشانده است.

چرا بر دانش تو کار کردم ترا و خویشتن را خوار کردم

چرا بر اساسِ دانش و رایِ تو عمل کردم که در نتیجه هم تو و هم خودم را خوار و بی‌مقدار ساختم؟

نکته ادبی: واژه 'خوار' به معنای پست و حقیر است که نتیجه‌ی پیروی از هوای نفس است.

گمان بردم که از غم رسته گشتی چو می بینم خود اکنون بسته گشتی

گمان می‌کردم که تو از غم و رنج رهایی یافته‌ای، اما اکنون می‌بینم که خودت در بند و گرفتار شده‌ای.

نکته ادبی: استفاده از 'رسته' و 'بسته' جهت ایجاد تضاد و ایهام در معنای آزادی و اسارت.

توی در مانده همچون مرغ نادان چنه دیده ندیده دام پنهان

تو مانند مرغی نادان هستی که درمانده مانده‌ای و دامِ پنهان را ندیده، در آن افتادی.

نکته ادبی: تمثیل مرغ نادان برای نشان دادنِ غفلتِ عاشق از عواقب کار.

دلا زنهار با جانم تو خوردی مرا با کام بد خواهان سپردی

ای دل، تو با جانم بازی کردی و مرا به دست دشمنان و بدخواهان سپردی.

نکته ادبی: واژه 'زنهار' در اینجا به معنای هشدار و گلایه از خیانتِ دل است.

چرا کان چنین بیهوش کردم چرا گفتار تو در گوش کردم

چرا چنین بی‌عقل شدم و چرا سخن تو را شنیدم و به آن عمل کردم؟

نکته ادبی: اشاره به ناتوانی عقل در برابر وسوسه‌های دل.

سرد گر من چنین باشم گرفتار که خودنادان چنین باشد سزاوار

سزاوار است اگر من چنین گرفتار شده‌ام؛ زیرا کسی که تا این حد نادان باشد، سزای کارش همین است.

نکته ادبی: مواجهه با نتیجه‌ی منطقیِ حماقتِ خود.

سزد گر خوار وانده خوار گشتم که شمع دل به دست خود بکشتم

سزاوار است اگر خوار و اندوهگین شدم؛ زیرا خود، شمعِ دل و امیدم را خاموش کردم.

نکته ادبی: شمعِ دل استعاره از نورِ امید و شادی زندگی است.

سزد گرانده و تیمار دیدم که شاخ شادمانی خود بریدم

سزاوار است اگر رنج و ماتم دیدم؛ زیرا خودم شاخه‌ی شادی‌ام را قطع کردم.

نکته ادبی: استعاره از شاخِ شادمانی برای اشاره به نابودیِ داشته‌های زندگی.

منم چون آهوی کش پای در دام منم چون ماهیی کش شست در کام

من مانند آهویی هستم که پایش در دام افتاده و مانند ماهی‌ای هستم که قلاب در دهانش گیر کرده است.

نکته ادبی: بهره‌گیری از تمثیل برای نمایشِ بی‌چارگیِ کامل.

به دست خویش چاه خویش کندم امید دل به چاه اندر فگندم

با دست خودم چاهِ بدبختی‌ام را کندم و امیدم را در آن دفن کردم.

نکته ادبی: کنایه از اینکه رامین خود مسببِ شکست و رنج‌های خویش است.

چو عذر آرم کهون با دل ربایم دل پر داغ وی را چون نمایم

وقتی عذرخواهی کنم، دلم را می‌ربایم (آزار می‌دهم)، و چگونه می‌توانم این دلِ پر از داغ را به او نشان دهم؟

نکته ادبی: توصیفِ تضادِ درونی میانِ عقل و احساسِ داغ‌دیده.

چه شو خم من چه بی آب وچه بی شرم اگر بفسرده مهری را کنم گرم

من چه انسانِ بی‌مایه و بی‌شرمی هستم که می‌خواهم عشقی سرد و مرده را گرم کنم.

نکته ادبی: استعاره از بفسرده مهری (مهرِ منجمد) برای بیانِ شکستِ عاطفی.

بدا روزا که در وی مهر کشتم به تیغ هجر شادی را بکشتم

بد روزگاری بود که در آن بذرِ عشق کاشتم و با شمشیرِ جدایی، شادی‌ام را کشتم.

نکته ادبی: استعاره از تیغِ هجر برای بیانِ بُرندگی و دردناک بودنِ دوری.

همی تا عشق بر من گشت فیروز ندیدم خویشتن را شاد یک روز

از وقتی که عشق بر من پیروز شد، یک روز هم روی شادی را ندیدم.

نکته ادبی: تأکید بر سلطه‌ی عشق بر اراده و آرامشِ شاعر.

گهی در غربت از بیگانگانم گهی در فرقت از دیوانگانم

گاهی در غربت از دوریِ بیگانگان رنج می‌کشم و گاهی در جدایی از دوریِ یار، دیوانه می‌شوم.

نکته ادبی: تضادِ غربت و فرقت برای نشان دادنِ ابعادِ مختلفِ رنج.

نجوید بخت با من هیچ پیوند به بخت من مزایاد ایچ گرزند

بخت با من هیچ همراهی نمی‌کند؛ ای کاش بر بختِ من هیچ گزندی اضافه نشود.

نکته ادبی: شکوه از بختِ بد و تقاضای توقفِ مصائب.

چو رامین دور شد لختی ز انبوه نشسته بر رخانش گرد اندوه

وقتی رامین کمی از شلوغی دور شد، گردِ اندوه بر چهره‌اش نشست.

نکته ادبی: کنایه از غمگین شدنِ چهره با نشستنِ گردِ اندوه بر آن.

همی شد در پسش پنهای رفیدا نگهبان گشته بر داماد پیدا

رفیدا پنهانی به دنبالش می‌رفت و مراقبِ داماد (رامین) شده بود.

نکته ادبی: رفیدا به عنوانِ ناظر و دلسوز در داستان حضور دارد.

نبود آگه ازو رامین بیدل چنین باشد به عشق آیین بیدل

رامینِ عاشق‌دل، از حضورِ او آگاه نبود؛ آیینِ عشق‌ورزیِ عاشقِ دل‌باخته همین است که به اطرافش توجه ندارد.

نکته ادبی: اشاره به غرق شدن در افکار که مانعِ آگاهی از محیط می‌شود.

رفیدا هر چه رامین گفت بشنید پس آنگه پیش او رفت و بپرسید

رفیدا هر چه رامین گفت شنید، سپس پیشِ او رفت و علتِ اندوهش را پرسید.

نکته ادبی: آغازِ گفتگویِ هدایتی توسط رفیدا.

بدو گفت ای چراغ نامداران چرا داری نشان سو کواران

رفیدا گفت: ای بزرگ‌مردِ خاندان، چرا نشانه‌های غم در چهره‌ات پیداست؟

نکته ادبی: استفاده از 'چراغ نامداران' به عنوانِ تعبیری محترمانه برای رامین.

چه ماند از کامها کایزد ندادت چرا دیو آورد انده به یادت

چه چیزی از نعمت‌ها مانده که خداوند به تو نداده است؟ چرا دیوِ اندوه را به یادت می‌آوری؟

نکته ادبی: استعاره از دیو برای افکارِ منفی و وسوسه‌های غم‌انگیز.

چرا کردار بیهوده سگالی ز بخت نیک و روز نیک نالی

چرا کارهای بیهوده می‌کنی و از بختِ نیک و روزگارِ خوش می‌نالی؟

نکته ادبی: انتقادِ رفیدا از ناشکری و بدبینیِ رامین.

نه تو رامینه ای تاج سواران برادرت آفتاب شهریاری

مگر تو رامین نیستی که تاجِ سرِ سواران و برادرت خورشیدِ شهریاران است؟

نکته ادبی: یادآوریِ نسب و جایگاهِ اجتماعیِ رامین به عنوانِ برادرِ شاه.

اگر چه در زمانه پهلوانی به نام نیک بیش از خسروانی

اگرچه در این زمانه پهلوان هستی، اما از نظرِ نامِ نیک از هر پادشاهی بالاتری.

نکته ادبی: تمجید از جایگاهِ والای رامین در میانِ مردم.

جوانی داری و اورنگ شاهی ازین بهتر که تو داری چه خواهی

جوانی و تختِ پادشاهی داری؛ از این نعماتی که داری، دیگر چه می‌خواهی؟

نکته ادبی: پرسشِ انکاری برای تأکید بر کامل بودنِ امکاناتِ رامین.

مکن بر بخت چندین نا پسندی که آرد ناپسندی مستمندی

به بختِ خود این‌همه ناسپاسی نکن؛ زیرا ناسپاسی، فقر و بدبختی می‌آورد.

نکته ادبی: هشدارِ رفیدا در مورد عاقبتِ گله‌مندی از سرنوشت.

چو از بالین خزت سر گراید ترا جز خاک بالینی نشاید

زمانی که سرت از بالشِ نرم دور شود (و در سختی بیفتی)، جز خاک جای دیگری برای خوابیدن نداری.

نکته ادبی: استعاره از بالینِ خز برای اشاره به راحتی و تجملِ کنونیِ رامین.

جوابش داد رامین دلازار که نشناسد درست آزار بیمار

رامینِ دل‌آزار به او پاسخ داد: کسی که دردِ بیمار را ندارد، درمانِ درست را هم نمی‌شناسد.

نکته ادبی: استعاره از رامینِ دل‌آزار برای توصیفِ حالِ آشفته و تندخویِ او.

تو معذوری که درد من ندانی چو من نالم مرا بیهوده خوانی

تو مقصری نیستی که دردِ مرا نمی‌دانی؛ وقتی من ناله می‌کنم، تو آن را بیهوده می‌خوانی.

نکته ادبی: بیانِ شکافِ عمیق میانِ تجربه‌ی عاشق و ناظرِ بیرونی.

نباشد خوشیی چون آشنایی نه دردی تلخ چون درد جدایی

هیچ لذتی مانندِ آشنایی (وصال) نیست و هیچ دردی تلخ‌تر از دردِ جدایی نیست.

نکته ادبی: مقابله‌ی دو مفهومِ بنیادینِ آشنایی و جدایی.

بنالد جامه چون از هم بدری بگرید رز چو شاخ او ببری

جامه وقتی پاره شود ناله می‌کند، و درخت رز (تاک) وقتی شاخه‌اش بریده شود گریه می‌کند.

نکته ادبی: تمثیل برای نشان دادنِ طبیعی بودنِ رنج و واکنشِ موجودات نسبت به آسیب.

نه من آزار کم دارم ازیشان چو بینم فرقت یاران و خویشان

آزارِ من کمتر از آن‌ها نیست، وقتی دوریِ یاران و خویشان را می‌بینم.

نکته ادبی: مقایسه‌ی دردِ خود با مثال‌هایِ طبیعت.

ترا گوراب شهر و جای خویشست ترا هر کس درو فرزند و خویشست

تو در شهرِ خودت هستی و هر کس در آنجا فرزند و فامیلِ توست.

نکته ادبی: اشاره به غریبیِ رامین در مقابلِ امنیتِ رفیدا.

همیشه در میان دوستانی نه چون من خوار در شهر کسانی

تو همیشه در میانِ دوستانی، نه مثلِ من که در شهرِ دیگران خوار و غریبم.

نکته ادبی: تأکید بر تنهایی و غربت به عنوانِ عاملِ اصلیِ درد.

غریب ارچند باشد پادشایی بنالد چون نبیند آشنایی

غریبه هرچقدر هم پادشاه باشد، وقتی آشنایی نبیند، ناله می‌کند.

نکته ادبی: تأکید بر اینکه مقامِ دنیوی، نیازِ روحی به حضورِ آشنایان را برطرف نمی‌کند.

مرا گیتی برای خویش باید همه دارو برای ریش باید

دنیا برای من باید با وجودِ عزیزانم باشد؛ همان‌طور که دارو برای زخم (ریش) نیاز است.

نکته ادبی: تمثیلِ دارو و زخم برای نیازِ شدیدِ عاشق به حضورِ محبوب.

اگر چه ناز و شادی سخت نیکوست گرامی تر زصد شادی یکی دوست

اگرچه ناز و شادیِ دنیا بسیار خوب است، اما یک دوست از صد شادی ارزشمندتر است.

نکته ادبی: ارجحیتِ داشتنِ دوست و همراه بر لذت‌های مادی.

چنین کز بهر خود خواهم همه نام ز نهر دوستان خواهم همه کام

همان‌طور که برای خودم همه چیز را می‌خواهم، برای دوستانم نیز همه خواسته‌ها را آرزو می‌کنم.

نکته ادبی: اشاره به وفاداری و پیوندِ عمیقِ عاطفیِ رامین.

مرار شکست بر تو گاه گاهی چو از دشتی در آیی یا ز راهی

وقتی از دشت یا راهی می‌آیی، گاهی به من سر می‌زنی.

نکته ادبی: اشاره به دیدارهایِ گاه‌به‌گاهِ رفیدا با رامین.

به هم باشند با تو خویش و پیوند پس آنگه پیشت آید جفت و فرزند

فامیل و پیوندانت کنارت هستند و پس از آن‌ها، همسر و فرزندانت نزدت می‌آیند.

نکته ادبی: تصویرسازی از زندگیِ خانوادگیِ پرمهرِ رفیدا.

تو با ایشان و ایشان با تو خرم همه چون سلسله پیوسته درهم

تو با ایشان و آن‌ها با تو شاد هستند و همگی مانند زنجیره‌ای به هم پیوسته‌اید.

نکته ادبی: استعاره از سلسله برای نشان دادنِ پیوندِ ناگسستنیِ خانواده.

همه باشند پیرامنت تازان به بختت گشته هریک چون تو نازان

همه پیرامونِ تو در حالِ شادی‌اند و هر کدام به بختِ تو می‌بالند.

نکته ادبی: توصیفِ شرایطِ آرمانی و خوشبختانه‌ی رفیدا.

مرا ایدر نه خویششت و نه پیوند نه یار و نه دلارام و نه فرزند

اما من اینجا نه فامیل دارم، نه پیوند، نه یار، نه دلارام و نه فرزند.

نکته ادبی: شمارشِ تنهایی‌های رامین برای تأکید بر عمقِ غربتِ او.

بدم من نیز روزی چون تو خودکام میان خویس و پیوند و دلارام

من هم روزگاری مانند تو با اختیار و در میانِ فامیل و محبوبم بودم.

نکته ادبی: بازگشت به گذشته و مرورِ خاطراتِ دورانِ خوشبختی.

چه خوش بود آن گذشته روزگاران میان آن همه شایسته یاران

چه خوش بود آن روزگارِ گذشته، در میانِ آن همه یارانِ شایسته.

نکته ادبی: حسرت خوردن برای گذشته‌ی از دست رفته.

چه خوش بود آنگه از عشقم بلا بود مرا از دوست گوناگون جفا بود

چه خوش بود آن موقع که اگرچه عشقم بلا بود، اما از دوستم جفاهای گوناگون می‌دیدم.

نکته ادبی: ایهامِ اینکه حتی جفایِ دوست هم در دورانِ وصال، خوش و دلنشین است.

گهی بودم ز دو نرگس دلازار گهی بودم ز دو لاله به تیمار

گاهی از چشمانِ (نرگس) دلازار رنج می‌کشیدم و گاهی از گونه‌های (لاله) دوست دچارِ اندوه می‌شدم.

نکته ادبی: تشبیه چشمانِ محبوب به نرگس و گونه‌ها به لاله، که از مضامینِ رایجِ ادبی است.

مرا آزار با تیمار خوش بود که نرگس مست بود و لاله گش بود

برای من رنج کشیدن در راهِ یار خوش بود؛ زیرا آن چشمانِ مست و آن چهره‌ی گل‌گونه‌اش را دوست داشتم.

نکته ادبی: تأییدِ این نکته که در عشق، رنجِ همراه با دیدار، شیرین است.

چه خوش بود آن جفای دوست چندان فرو بردن به لب از خشم دندان

چه دوران خوشی بود آن هنگام که با قهر و بی‌مهری تو روبه‌رو می‌شدم و از شدت خشمِ درونی، لب‌هایم را به دندان می‌گرفتم.

نکته ادبی: «جفای دوست» اشاره به تندخویی‌های معشوق دارد که در عرفِ عاشقانه، نوعی توجهِ غیرمستقیم محسوب می‌شود.

چه خوش بود آن به دل اندر عتابش چه خوش بود آن به ناز اندر حخابش

چه اوقات لذت‌بخشی بود آن زمان که تو با من قهر می‌کردی و چه شیرین بود وقتی در پسِ پرده‌ی ناز و کرشمه‌ات پنهان می‌شدی.

نکته ادبی: «حجاب» در اینجا نماد دوریِ اختیاریِ معشوق برای برانگیختنِ اشتیاقِ عاشق است.

اگر در هفته روزی پرده کردی مرا مثل اسیران برده کردی

اگر در هفته روزی به من بی‌اعتنایی می‌کردی، مرا همچون اسیرانی که به بند کشیده شده‌اند، مطیع و فرمان‌بردار خود می‌ساختی.

نکته ادبی: «پرده کردن» در این بافت به معنای دوری گزیدن و ایجاد فاصله است.

چه خوش بود آن شمار بوسه کردن به هر عذری دو صد سوگند خوردی

چه خاطراتِ خوشی بود آن لحظات که بوسه‌هایت را می‌شمردیم و برای هر بهانه‌ای، صدها سوگند یاد می‌کردی.

نکته ادبی: «شمار بوسه» استعاره از صمیمیتِ بسیار و غنیمت شمردنِ لحظاتِ دیدار است.

چه خوش بود آنکه هر روزی دو دس بار ازو فریاد خواندم پیش دادار

چه دورانِ پرشوری بود آن که هر روز دوبار از دست تو به درگاه خداوند دادخواهی می‌کردم (از شدتِ عشق و یا ناملایماتت).

نکته ادبی: «دادار» به معنای خالق و دادگر است و ارجاعِ عاشق به او برایِ شکوه از بی‌مهری معشوق، سنتی کهن است.

چه خوش بود آن نماندن بر یکی سان گهی فریاد خوان گه آفرین خوان

چه خوش بود که رابطه‌ی ما بر یک حالِ ثابت نمی‌ماند؛ گاهی از تو می‌نالیدم و گاه تو را می‌ستودم و دعا می‌کردم.

نکته ادبی: «نماندن بر یکی سان» نشان‌دهنده پویایی و نوسانِ احساسات در یک رابطه واقعی است.

پس آنگه گشتن از کرده پشیمان دو صد بار آفرین خواندنش بر جان

و پس از آن (کشمکش‌ها)، تو از کارِ خود پشیمان می‌شدی و صدها بار مرا با جان و دل تحسین می‌کردی.

نکته ادبی: «بر جان آفرین خواندن» کنایه از ابرازِ عشقِ عمیق و ستایشِ خالصانه است.

گهی زلفش دست خود شکستن گهی از دست او زنار بستن

گاهی موهای تو را به دست می‌گرفتم و بازی می‌کردم و گاهی اسیرِ دست‌های تو می‌شدم و مثل کسی که به بند کشیده شده، مطیع می‌گشتم.

نکته ادبی: «زنار بستن» در فرهنگِ عرفانی و عاشقانه، کنایه از تعهدِ قلبی و بند شدن به عشقِ معشوق است.

مرا آن روز روز حرمی بود گمان بردم که روز در همی بود

آن روز برای من روزِ مقدسی بود، گمان می‌کردم که تمامِ عالم در هم گره خورده و با من یکی شده است.

نکته ادبی: «حرمی» (مقدس) در مقابل «در همی» (پیچیدگی و درهم‌تنیدگی) ایهامِ زیبایی ایجاد کرده است.

مرا گه گه ز گل تیمار بودی چنان کز نرگسان آزار بودی

گاهی از گل (رخسار تو) رنج و تیمار داشتم، همان‌طور که از نگاهِ نرگس‌گونه‌ات دچار آزار می‌شدم.

نکته ادبی: «تیمار» در اینجا به معنای اندوه و دل‌مشغولی است.

ز نرگس خود چرا آزار باشد و یا از گل کرا تیمار باشد

چرا باید از چشمِ تو (نرگس) رنجی به من برسد، یا اصلاً چه کسی از زیباییِ رخسارِ تو (گل) دلگیر می‌شود؟

نکته ادبی: شاعر در اینجا از تناقضِ میانِ زیباییِ معشوق و رنجِ عاشق پرسش می‌کند.

گر از نرگس یکی بیداد دیدم ز بیجاده هزاران داد دیدم

اگر از چشمِ تو بیدادی دیدم، در مقابل، از لب‌هایِ سرخِ تو هزاران مهر و داد دریافت کردم.

نکته ادبی: «بیجاده» سنگِ قیمتیِ سرخ‌رنگ است که استعاره از لب‌هایِ محبوب است.

چو سنبل کرد بر من راه گیری مرا برهاند نوش آلود خیری

وقتی زلفِ تو (سنبل) راهِ مرا بست، نوشِ لب‌هایت مرا از آن گرفتاری رهانید.

نکته ادبی: «سنبل» استعاره از موهایِ پرپیچ‌وتابِ معشوق است که مانعِ راهِ عاشق می‌شود.

بجز عشقم نبودی در جهان کان بجز یارم نبودی بر روان بار

در آن دوران، جز عشقِ تو در جهان برایم اهمیتی نداشت و جز تو هیچ‌کس باری بر جانم نبود.

نکته ادبی: شاعر بر انحصارِ توجه به معشوق تأکید می‌کند.

چرا نالد تنی کاین کار دارد چرا پیچد دلی کاین بار دارد

چرا بدنی که چنین عشقی را در خود دارد باید ناله کند؟ و چرا دلی که چنین بارِ گرانی (از عشق) را بر دوش می‌کشد، باید در پیچ و تابِ غم باشد؟

نکته ادبی: اشاره به اینکه عشق با وجود تمام سختی‌ها، والاترینِ تجربه‌هاست.

چنین بودم گفتم روزگاری ببرده گوی کام از هر سواری

روزگاری این‌گونه بودم و به این حال افتخار می‌کردم؛ گویی گویِ پیروزی را از همگان ربوده و در عشق قهرمان بودم.

نکته ادبی: «ببرده گوی کام» کنایه از کامرانی و موفقیت در میدانِ رقابتِ عاشقی است.

ز روی دوست پیشم گل به خروار ز روی دوست پیشم مشک انبار

به خاطرِ زیباییِ چهره‌ی تو، گل‌ها در نظرم انبوه می‌آمدند و خوش‌بویی‌ات مشکِ فراوانی را تداعی می‌کرد.

نکته ادبی: توصیفِ کثرتِ زیبایی با تشبیهاتِ طبیعت‌گرا.

گهی شادی گهی نخچیر کردن گهی باده گهی بوسه شمردن

گاهی وقت‌ها به شادی می‌گذشت و گاه به شکار (شاید شکارِ لحظه‌ها)، گاهی به باده‌نوشی و گاه به بوسه‌هایی که می‌شمردیم.

نکته ادبی: توصیفِ فضایِ عیاشی و خوش‌گذرانیِ عاشقانه.

تنم آنگه درستی بود و نازان که من گفتی که بیمارست و نالان

تنم آن زمان سالم و سرزنده بود که به دروغ می‌گفتم از عشقِ تو بیمار و نالانم.

نکته ادبی: تناقضِ آشکار: سلامتِ جسمی در حینِ ادعایِ بیماریِ عاشقی.

گهی گفتی که من در عشق زارم گهی گفتی که من در مهر خوارم

گاهی می‌گفتم از شدتِ عشق، زار و نزارم و گاهی می‌گفتم در این عشق، خوار و حقیرم.

نکته ادبی: شرحِ احوالاتِ متغیرِ عاشق در بیانِ میزانِ ارادت.

کنون زارم که آن زاری نماندست کنون خوارم که ان خواری نماندست

اما اکنون واقعاً زارم، چون دیگر آن زاری‌هایِ عاشقانه‌ام نمانده و اکنون واقعاً خوارم، چون دیگر آن خفتِ شیرینِ عاشقی را ندارم.

نکته ادبی: اوجِ کلام: غمِ بزرگ‌تر، فقدانِ حسِ عاشقی است، نه خودِ عشق.