ویس و رامین

فخرالدین اسعد گرگانی

مویه کردن ویس بر جدایی رامین

فخرالدین اسعد گرگانی
چو ویس دلبر آذین را گسی کرد به درد و داغ دل مویه بسی کرد
مر آن مردی که این مویه بخواند اگر با دل بود بی دل بماند
کجا شد آن خجسته روزگارم که بودی آفتاب اندر کنارم
مرا کز آفتاب آمد جدایی چگونه پیشم آید روشنایی
برانم زین دو چشم تیره دو رود که ماه و آفتابم کرد پدرود
اگر نه آفتاب از من جدا شد جهان بر چشم من تیره چرا شد
منم بیمار و نالان در شب تار که در شب بیش باشد درد بیمار
نکردم بد به کس تا نبینم چرا اکنون ز بد روزی چنینم
ز بخت بد دلم را هر زمانی تو پنداری در آید کاروانی
بدرد این دل از بس غم که در اوست بدرد نار چون پر گرددش پوست
دلی بسته به چندین گونه بیدار نه تابد خور درو و نه وزد باد
همیشه در دل من ابر دارد ازیرا زین دو چشمم سیل بارد
ببندد ابر و آنگه بر گشاید چرا ابر دلم چندین بپاید
ازیرا شد رخم همرنگ دینار که گردد کشت زرد از ابر بسیار
بیامختست عشق من دبیری بدین پژمرده رخار زریری
به خون من نویسد گونه گونه حروف غم به خطهای نمونه
چه رویست این که رنگش چون زریرست چه بختست این که عشق اورا دبیرست
مرا عشق آتشی در دل بر افروخت دلم با هر چه در دل بد همه سوخت
مرا بر دل همیشه رحمت آید ز بس کز عشق وی را محنت آید
اگر بی دانشی کرد این دل ریش چنین شد لاجرم از کردهء خویش
بدا کارا که بود این مهربانی ببرد از من دل و جان و جوانی
گر اورا خود من آوردم به گیهان جزای من بسست این داغ هجران
چنین داغی کزو تا جاودانی بماند بر روان من نشانی
کجایی ای نگار تیر بالا مرا بین چون کمانی گشته دو تا
تو تیری من کمانم در جدایی چو رفتی نیز با زی من نیایی
بپیچم چون به یاد آرم جفایت چو آن شمشادگون زلف دو تایت
بلرزم چون بیندیشم ز هجران چو گنجشگی که تر گردد ز باران
دلی دارم به دستت زینهاری ندید از تو مگر زنهار خواری
دلت چون داد آزارش فزودن قرارش بردن و دردش نمودن
نه گیتی را به چشم تو همی دید ز چشم بد همی بر تو بترسید
نه دیدار تو بودش کام و امید نه رخسار تو بودش ماه و خورشید
نه بالای تو بودش سرو و شمشاد نه زین شمشاد بودی جان او شاد
بنفشه بر دو زلفت کی گزیدی طبرزد با لبانت کس مزیدی
چرا با جان من چندین ستیزی چرا بیهوده خون من بریزی
نه من آنم که بودم دلفروزت رخم ماه شب و خورشید روزت
نه مهرت بود هموراه ندیمم نه بویت بود همواره نسیمم
نه روی من ز عشقت بود زرین نه اشک من ز جورت بود خونین
نه رود از هجر تو بر رخ گشادم نه سنگ از مهر تو بر دل نهادم
نه جز تو نیست در گیتی مرا کس درین گیتی هوای من توی بس
مرا دیدی ز پیش مهربانی کنون گر بینیم گویی نه آنی
نه آنم که تو دیدستی نه آنم در آن گه تیر و اکنون چون کمانم
زدم بر رخ دو دست خویش چندان که نیلوفر شد آن گلنار خندان
دهم آبش همی زین چشم بی خواب که نیلوگر نباشد تازه بی آب
بنام تا بنالد زیر بر مل ببارم تا ببارد ابر برگل
دو چشم من ز سرخی مثل لاله ست برو بر اشک من مانند ژاله ست
درخت رنج من گشست بی بر تن امید من ماندست بی سر
مرا دل دشمنست ای وای بر من چرا چاره همی جویم ز دشمن
چه نادانم که از دل چاره جویم که خودیکباره دل برد آب رویم
دل من گر نبودی دشمن من چنین عاصی نبودی در تن من
پر آتش شد دلم چون گشت سر کش بلی باشد سزای سر کش آتش
بنال ای دل که ارزانی بدینی که هم در این جهان دوزخ ببینی
قصا ما را چنین کردست روزی که من گریم همه ساله تو سوزی
بدین سان زندگانی چون بود خوش که من باشد در آب و تو در آتش
جهان دریا کنم از دیدگانم پس آنگه کشتی اندر وی برانم
ز خونین جامه سازم بادبانم به باد سرد خود کشتی برانم
چو باد از من بود دریا هم از من نباشد کشتیم را موج دشمن
عدیل ماهیان باشم به دریاب که خود چون ماهیم همواره در آب
فرستادم به نزد دوست نامه برو پیچیده خون آلوده جامه
بخواند نامهء من یا نخوانم بداند زاری من یا نداند
ببخشاید مرا از مهر گوی کند با من به پاسخ مهر جویی
نباشد عاشقان را زین بتر روز که چشم نامه ای دارند هر روز
بشد روز وصال و روز خوشی که من با دوست کردم ناز و گشی
کنون با او به نامه گشت گفتار و گر خسپم بود در خواب دیدار
بماندم تا چنین روزی بدیدم وزان پایه بدین پایه رسیدم
چرا زهر گزاینده نخوردم چرا روزی به بهروزی نبردم
اگر مرگ من آنگه در رسیدی مگر چشمم چنین روزی ندیدی
روان را مرگ روز کامرانی بسی خوشتر ز چونین زندگانی
جهانا خود ترا اینست پیشه که با بی دل کنی خواری همیشه
همان ابری که باری در دو زاری ازو بر بیدلانت سنگ باری
همان بادی که آرد بود گلزار همی نادر به من بوی تن یار
چه بد کردم که او با من چنینست مگرباد تو با من هم به کینست
بهار خاک را بینم شکفته زمین را در گل و دیبا گرفته
بهار من ز من مهجور مانده چو جان پاک از تن دور مانده
همانا خاک در گیتی ز من به که او را نو بهاست و مرا نه

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قطعات که در سبک کهن و رمانتیک سروده شده‌اند، روایتگر دردمندیِ عاشقِ رانده‌شده و استیصال او در فراق معشوق است. شاعر با بهره‌گیری از تصویرسازی‌های طبیعت‌گرایانه، جدایی را عاملی برای زوالِ جسم و جانِ عاشق و تبدیل شدنِ او به ویرانه‌ای از غم می‌داند.

فضا، فضایی حماسی-غنایی است که در آن قلب نه به عنوان جایگاهِ عواطف، بلکه به عنوان دشمنی سرکش و مسببِ عذاب معرفی می‌شود. استفاده از استعاره‌های کشاورزی و عناصر طبیعی مانند خورشید، ابر، باران و درخت برای توصیفِ حالات روانی، عمقِ درد و فرسایشِ جسمانیِ عاشق را به خوبی بازتاب می‌دهد.

معنای روان

چو ویس دلبر آذین را گسی کرد به درد و داغ دل مویه بسی کرد

زمانی که ویس، آن دلبرِ زیبا، خود را آراست، در تنهایی به دردمندی و گریه بسیار پرداخت.

نکته ادبی: واژه گسی کردن در متون کهن به معنای آراستن و مهیا کردن است.

مر آن مردی که این مویه بخواند اگر با دل بود بی دل بماند

هر کسی که این مویه‌ها و اشعارِ عاشقانه را بشنود، اگر با جان و دل آن را درک کند، قطعا از خود بی‌خود می‌شود.

نکته ادبی: بی‌دل شدن کنایه از از دست دادنِ عقل و صبر است.

کجا شد آن خجسته روزگارم که بودی آفتاب اندر کنارم

آن روزگارِ خجسته و شادمان که معشوقِ من مانند خورشید در کنارم بود، کجا رفت؟

نکته ادبی: استعاره از معشوق به خورشید نشان‌دهنده جایگاهِ بلند او در زندگی عاشق است.

مرا کز آفتاب آمد جدایی چگونه پیشم آید روشنایی

اکنون که خورشیدِ زندگی‌ام از من جدا شده است، چگونه می‌توانم دوباره روشنایی و امید را تجربه کنم؟

نکته ادبی: استفاده از آفتاب برای استعاره از حضور معشوق.

برانم زین دو چشم تیره دو رود که ماه و آفتابم کرد پدرود

از این چشمانِ تاریک و اشکبار، دو رودخانه جاری می‌سازم، چرا که ماه و خورشیدِ زندگی‌ام مرا تنها گذاشتند.

نکته ادبی: پدرود کردن به معنای وداع کردن است.

اگر نه آفتاب از من جدا شد جهان بر چشم من تیره چرا شد

اگر خورشیدِ وجودِ تو از من جدا نشده بود، چرا جهان در چشمان من این‌چنین تیره و تار گشته است؟

نکته ادبی: تیره شدن جهان کنایه از ناامیدی و فقدان شور زندگی است.

منم بیمار و نالان در شب تار که در شب بیش باشد درد بیمار

من در این شبِ تاریک بیمار و نالان هستم، زیرا درد و رنجِ انسان در شب دوچندان می‌شود.

نکته ادبی: اشاره به افزایش رنج در شب که از مضامین رایج در شعر کلاسیک است.

نکردم بد به کس تا نبینم چرا اکنون ز بد روزی چنینم

من به کسی بدی نکردم تا سزای آن را ببینم، پس چرا اکنون دچار چنین سرنوشتِ بدی شده‌ام؟

نکته ادبی: اشاره به حسرت از بی‌عدالتیِ روزگار در حقِ عاشق.

ز بخت بد دلم را هر زمانی تو پنداری در آید کاروانی

به خاطرِ بختِ بد، احساس می‌کنم هر لحظه کاروانی از غم به دلم هجوم می‌آورد.

نکته ادبی: تشبیه غم به کاروانی که دائم در حال ورود است.

بدرد این دل از بس غم که در اوست بدرد نار چون پر گرددش پوست

این دل از شدتِ غم در حالِ پاره شدن است؛ همان‌طور که حرارتِ آتش پوستِ میوه را می‌شکافد.

نکته ادبی: تشبیه رنجِ درونی به حرارتِ آتش.

دلی بسته به چندین گونه بیدار نه تابد خور درو و نه وزد باد

دلی دارم که در رنجِ دائمی محصور شده است؛ جایی که نه نورِ خورشیدی به آن می‌تابد و نه نسیمِ امیدی در آن می‌وزد.

نکته ادبی: بیدار بودن در اینجا به معنای هشیاری در رنج و ناخوشی است.

همیشه در دل من ابر دارد ازیرا زین دو چشمم سیل بارد

دلم همیشه ابری و غمگین است و به همین دلیل است که از چشمانم سیلِ اشک جاری می‌شود.

نکته ادبی: تشبیه دل به آسمانِ ابری و اشک به باران.

ببندد ابر و آنگه بر گشاید چرا ابر دلم چندین بپاید

ابرِ دلم متراکم می‌شود و سپس می‌بارد؛ نمی‌دانم چرا این غم و اندوهِ من این‌قدر طولانی شده است.

نکته ادبی: استمرارِ بارندگیِ چشم به تداومِ رنج اشاره دارد.

ازیرا شد رخم همرنگ دینار که گردد کشت زرد از ابر بسیار

به همین دلیل است که چهره‌ام به رنگِ زردِ سکه طلا درآمده است؛ همان‌طور که کشتزار در اثرِ بارانِ زیاد زرد می‌شود.

نکته ادبی: زردیِ چهره به دلیلِ بیماریِ عشق (زریر) نمادی کهن در ادبیات است.

بیامختست عشق من دبیری بدین پژمرده رخار زریری

عشقِ من به این چهره‌ی زرد و پژمرده‌ام، هنرِ نویسندگی آموخته است.

نکته ادبی: استعاره از عشق به عنوان دبیری که بر صفحه صورت می‌نویسد.

به خون من نویسد گونه گونه حروف غم به خطهای نمونه

این عشق با خونِ دلم، بر چهره‌ام انواعِ خطوط و نقش‌های غم را ترسیم می‌کند.

نکته ادبی: خونِ دل به عنوان جوهرِ نگارشِ عشق.

چه رویست این که رنگش چون زریرست چه بختست این که عشق اورا دبیرست

این چه چهره‌ای است که رنگِ زرد دارد؟ و چه بختِ شومی است که عشقِ من دبیر و کاتبِ آن شده است؟

نکته ادبی: ایهامِ واژه زریر به معنای رنگِ زرد و بیماریِ زردی.

مرا عشق آتشی در دل بر افروخت دلم با هر چه در دل بد همه سوخت

عشق، آتشی در دلِ من برافروخت که هرچه را در درونم بود، سوزاند و خاکستر کرد.

نکته ادبی: آتشِ عشق به عنوان عاملِ ویرانگرِ درون.

مرا بر دل همیشه رحمت آید ز بس کز عشق وی را محنت آید

همیشه به حالِ دلِ خودم رحم می‌آید، زیرا از عشقِ تو رنج و محنتِ بسیار می‌کشد.

نکته ادبی: دلسوزی برای خود از منظرِ شخصِ عاشق.

اگر بی دانشی کرد این دل ریش چنین شد لاجرم از کردهء خویش

اگر این دلِ زخمی‌ام نادانی کرده است، لاجرم اکنون باید تاوانِ کارهای خود را پس بدهد.

نکته ادبی: عاقبت‌اندیشیِ عاشق در موردِ سرنوشتِ دل.

بدا کارا که بود این مهربانی ببرد از من دل و جان و جوانی

وای بر این عشق و مهربانی که جان و جوانی و دلم را از من گرفت.

نکته ادبی: بدا کارا به معنایِ واویلا یا نفرین بر آن کار است.

گر اورا خود من آوردم به گیهان جزای من بسست این داغ هجران

اگر من خودم باعثِ ورودِ تو به این جهان (یا زندگی‌ام) شدم، داغِ هجرانِ تو برای جزا و تنبیه من کافی است.

نکته ادبی: گیهان به معنای جهان و گیتی است.

چنین داغی کزو تا جاودانی بماند بر روان من نشانی

این داغِ فراق به گونه‌ای است که تا ابد اثرش بر روانِ من باقی خواهد ماند.

نکته ادبی: ابدیتِ رنج در مقابلِ فانی بودنِ زندگی.

کجایی ای نگار تیر بالا مرا بین چون کمانی گشته دو تا

ای نگارِ بلندبالا کجایی؟ مرا ببین که چگونه در فراق تو مانند کمان خمیده و دوتا شده‌ام.

نکته ادبی: تشبیه عاشق به کمانِ خمیده در اثرِ غم.

تو تیری من کمانم در جدایی چو رفتی نیز با زی من نیایی

تو در این جدایی همچون تیری هستی که رفته‌ای و من کمانم؛ وقتی تو رفتی، دیگر به سوی من بازنگشتی.

نکته ادبی: جناس میانِ تیر و کمان به عنوان نمادِ معشوقِ دورشده و عاشقِ رهاشده.

بپیچم چون به یاد آرم جفایت چو آن شمشادگون زلف دو تایت

هرگاه جفای تو و زلفانِ تاب‌خورده‌ات را به یاد می‌آورم، وجودم از درد به خود می‌پیچد.

نکته ادبی: شمشادگون صفتِ زلف که نشان‌دهنده زیبایی و خمیدگی آن است.

بلرزم چون بیندیشم ز هجران چو گنجشگی که تر گردد ز باران

از فکر کردن به دوری تو می‌لرزم، مانند گنجشکی که در باران خیس شده و می‌لرزد.

نکته ادبی: تشبیه حالاتِ عاشق به موجوداتِ آسیب‌پذیرِ طبیعت.

دلی دارم به دستت زینهاری ندید از تو مگر زنهار خواری

دلی دارم که آن را به امانت به دست تو سپرده بودم، اما از تو جز خواری و بی‌اعتنایی چیزی ندیدم.

نکته ادبی: زینهاری به معنای پناهنده یا کسی که امان می‌خواهد.

دلت چون داد آزارش فزودن قرارش بردن و دردش نمودن

دلت از آزارِ من لذت می‌برد؛ آرامش را از من گرفت و درد و رنج را نصیبم کرد.

نکته ادبی: استنادِ صفتِ سنگدلی به معشوق.

نه گیتی را به چشم تو همی دید ز چشم بد همی بر تو بترسید

آن دل، دنیا را با چشمِ تو نمی‌دید و دائم از چشم‌زخمِ حسودان بر تو بیمناک بود.

نکته ادبی: اشاره به دلسوزیِ افراطیِ عاشق برای معشوق.

نه دیدار تو بودش کام و امید نه رخسار تو بودش ماه و خورشید

دیدارِ تو برایش کامیابی نبود و رخسارت برای او در حکمِ ماه و خورشیدِ درخشان نبود (اشاره به بی‌توجهی معشوق).

نکته ادبی: نفیِ استعاراتِ کلیشه‌ای برای نشان دادنِ عمقِ ناکامی.

نه بالای تو بودش سرو و شمشاد نه زین شمشاد بودی جان او شاد

قامتِ تو برایش مانندِ سرو و شمشاد نبود و حتی از آن شمشاد هم جانش شاد نمی‌شد.

نکته ادبی: تکرارِ نفی برای تأکید بر دوری و سردیِ رابطه.

بنفشه بر دو زلفت کی گزیدی طبرزد با لبانت کس مزیدی

چه کسی حاضر بود بنفشه را بر زلفِ تو ترجیح دهد و چه کسی طعمِ لب‌های تو را با شکر و نبات مقایسه کرد؟

نکته ادبی: طبرزد به معنای نبات یا شکرِ کوبیده است.

چرا با جان من چندین ستیزی چرا بیهوده خون من بریزی

چرا این‌قدر با جانِ من می‌ستیزی و بیهوده خونِ مرا می‌ریزی؟

نکته ادبی: ستیز به معنای جنگ و کشمکشِ عاشقانه.

نه من آنم که بودم دلفروزت رخم ماه شب و خورشید روزت

من دیگر آن عاشقِ دل‌افروزی نیستم که رخسارم ماهِ شب و خورشیدِ روزِ تو بود.

نکته ادبی: تغییرِ وضعیتِ عاشق از سرزندگی به زوال.

نه مهرت بود هموراه ندیمم نه بویت بود همواره نسیمم

مهرِ تو همیشه همنشینم نبود و عطرِ تو همواره نسیمِ زندگی‌ام نبود.

نکته ادبی: اشاره به موقتی بودنِ خوشبختی در گذشته.

نه روی من ز عشقت بود زرین نه اشک من ز جورت بود خونین

چهره‌ام در گذشته از عشقِ تو زرد نبود و اشکم از ستمِ تو خونین نگشته بود.

نکته ادبی: تضادِ وضعیتِ گذشته با حال.

نه رود از هجر تو بر رخ گشادم نه سنگ از مهر تو بر دل نهادم

به خاطرِ هجرت بر صورتم رودی جاری نکردم و سنگِ محنتِ تو را بر دل نگذاشتم (اشاره به اینکه قبلاً این‌طور نبود).

نکته ادبی: کنایه از شدتِ بی‌تابی در حالِ حاضر.

نه جز تو نیست در گیتی مرا کس درین گیتی هوای من توی بس

من در این جهان کسی جز تو ندارم؛ در این دنیا تنها آرزوی من تویی.

نکته ادبی: انحصارِ تمامِ آرزوهای عاشق در معشوق.

مرا دیدی ز پیش مهربانی کنون گر بینیم گویی نه آنی

قبلاً که مهربان بودی مرا دیدی، اکنون اگر مرا ببینی می‌گویی تو آن عاشقِ قبلی نیستی.

نکته ادبی: تغییرِ ظاهری عاشق در اثرِ رنجِ عشق.

نه آنم که تو دیدستی نه آنم در آن گه تیر و اکنون چون کمانم

من آن کسی نیستم که تو دیدی؛ آن زمان که عاشق بودم مانند تیر استوار بودم و اکنون همچون کمان خمیده‌ام.

نکته ادبی: استعاره‌ی تیر و کمان برای تبیینِ فروپاشیِ جسمانی.

زدم بر رخ دو دست خویش چندان که نیلوفر شد آن گلنار خندان

با دستانِ خودم آن‌قدر بر صورتم زدم که چهره‌ی گلنارگون و خندانم همچون گلِ نیلوفر کبود شد.

نکته ادبی: گلنار به رنگِ قرمزِ پررنگ است که با کبودیِ نیلوفر در تضاد است.

دهم آبش همی زین چشم بی خواب که نیلوگر نباشد تازه بی آب

آن را با اشکِ این چشمانِ بی‌خواب سیراب می‌کنم، چرا که نیلوفر بدونِ آب تازه نمی‌ماند.

نکته ادبی: ادامه استعاره‌ی صورت به عنوانِ گل.

بنام تا بنالد زیر بر مل ببارم تا ببارد ابر برگل

آن‌قدر می‌نالم تا ابر هم بنالد، و آن‌قدر اشک می‌ریزم تا ابر هم بر گل (صورتم) باران ببارد.

نکته ادبی: ارتباطِ طولی میانِ گریه‌ی عاشق و طبیعت.

دو چشم من ز سرخی مثل لاله ست برو بر اشک من مانند ژاله ست

چشمانِ من از سرخی مانندِ لاله است و اشک‌هایم بر روی آن مانندِ ژاله (شبنم) می‌درخشد.

نکته ادبی: تشبیه چشم به لاله و اشک به ژاله برای تصویرسازیِ زیباییِ غم.

درخت رنج من گشست بی بر تن امید من ماندست بی سر

درختِ رنجِ من بدون میوه ماند و تنِ امیدِ من بی‌سر و بی‌جان شد.

نکته ادبی: استعاره‌ی رنج به درختی که ثمری جز ناامیدی ندارد.

مرا دل دشمنست ای وای بر من چرا چاره همی جویم ز دشمن

دلم دشمنِ من است؛ وای بر من، چرا از دشمن طلبِ چاره می‌کنم؟

نکته ادبی: پارادوکسِ نیازِ عاشق به دشمن (قلبِ عاشق) برای درمانِ دردِ عشق.

چه نادانم که از دل چاره جویم که خودیکباره دل برد آب رویم

چقدر نادانم که از دل چاره می‌جویم، در حالی که همین دل آبروی مرا یک‌جا برد.

نکته ادبی: اشاره به نقشِ ویرانگرِ احساساتِ مهارنشده.

دل من گر نبودی دشمن من چنین عاصی نبودی در تن من

اگر دلِ من دشمنِ من نبود، در کالبدِ من این‌قدر عاصی و سرکش نمی‌شد.

نکته ادبی: قلب به مثابه‌ی موجودی مستقل و سرکش.

پر آتش شد دلم چون گشت سر کش بلی باشد سزای سر کش آتش

وقتی دلم سرکش شد، پر از آتش گشت؛ بله، سزایِ سرکشی، سوختن در آتش است.

نکته ادبی: عاقبتِ نافرمانیِ دل، گرفتاری در آتشِ عشق است.

بنال ای دل که ارزانی بدینی که هم در این جهان دوزخ ببینی

ای دل من، زاری کن و بنال که این عذاب حق توست؛ چرا که تو در همین دنیا، جهنمِ فراق را برای خود ساخته‌ای و در آن می‌سوزی.

نکته ادبی: ارزانی بدینی: یعنی سزاوار و لایقِ آن هستی.

قصا ما را چنین کردست روزی که من گریم همه ساله تو سوزی

تقدیر و سرنوشت برای ما چنین مقدر کرده است که من تمام سال را در گریه باشم و تو (ای دل) در آتشِ فراق بسوزی.

نکته ادبی: قصا: کوتاه شده کلمه قضا (سرنوشت) به ضرورت وزنی.

بدین سان زندگانی چون بود خوش که من باشد در آب و تو در آتش

چگونه می‌توان زندگی را خوش و گوارا دانست، وقتی که من در دریایی از اشک غوطه‌ورم و تو (ای دل) در آتشِ دوری می‌سوزی؟

نکته ادبی: تضاد میان آب و آتش که تکرار شده است.

جهان دریا کنم از دیدگانم پس آنگه کشتی اندر وی برانم

آنقدر اشک خواهم ریخت که جهان را به دریایی مبدل کنم و سپس در آن دریایِ اشک، کشتی‌ام را برانم.

نکته ادبی: اغراقِ شاعرانه در توصیفِ انبوهِ اشک.

ز خونین جامه سازم بادبانم به باد سرد خود کشتی برانم

از جامه‌ی خون‌آلود خود، بادبانی خواهم ساخت و با بادِ سردِ آه و ناله‌ام، آن کشتی را به حرکت در خواهم آورد.

نکته ادبی: استعاره از آه و ناله به بادبانِ کشتیِ سرگردانِ عاشق.

چو باد از من بود دریا هم از من نباشد کشتیم را موج دشمن

از آنجا که هم باد (آه) و هم دریا (اشک) از وجودِ من برخاسته‌اند، دیگر موجی وجود ندارد که بخواهد با کشتیِ من دشمنی کند و آن را واژگون سازد.

نکته ادبی: منطقِ درونیِ شعر؛ عاشق همه‌چیز را از درونِ خود می‌بیند.

عدیل ماهیان باشم به دریاب که خود چون ماهیم همواره در آب

من با ماهیانِ دریا برابری می‌کنم؛ زیرا همان‌طور که ماهی همواره در آب است، من نیز همیشه در دریایِ اشکِ خود غرق هستم.

نکته ادبی: عدیل: هم‌شأن و برابر.

فرستادم به نزد دوست نامه برو پیچیده خون آلوده جامه

نامه‌ای به سوی دوست فرستادم و آن نامه را در جامه‌ی خون‌آلودِ خود پیچیدم تا نشان‌دهنده‌ی حالِ زارِ من باشد.

نکته ادبی: اشاره به سنتی که عاشقان در نامه‌های خود از شدتِ اندوه نشانه‌ای از رنجِ خود می‌گذاشتند.

بخواند نامهء من یا نخوانم بداند زاری من یا نداند

نمی‌دانم که آیا دوستم این نامه را خواهد خواند یا نه، و آیا اصلاً از زاری و ناله‌ی من آگاه خواهد شد یا نه.

نکته ادبی: بیانِ تردید و استیصالِ عاشق.

ببخشاید مرا از مهر گوی کند با من به پاسخ مهر جویی

شاید از سرِ مهر و عطوفت بر من رحم کند و در پاسخِ نامه‌ام، جویایِ مهر و محبتِ من شود.

نکته ادبی: مهرجویی: طلبِ عشق کردن.

نباشد عاشقان را زین بتر روز که چشم نامه ای دارند هر روز

برای عاشقان هیچ روزی سخت‌تر از این نیست که هر روز چشم‌انتظارِ رسیدنِ نامه‌ای از معشوق باشند.

نکته ادبی: اشاره به انتظارِ تلخ و فرساینده.

بشد روز وصال و روز خوشی که من با دوست کردم ناز و گشی

آن روزهای وصال و خوشی که من با دوست در ناز و نوازش و صمیمیت بودم، به پایان رسید.

نکته ادبی: گشی: خوشی و مسرّت.

کنون با او به نامه گشت گفتار و گر خسپم بود در خواب دیدار

اکنون گفتگویم با او فقط به وسیله‌ی نامه است و اگر به خواب روم، تنها در عالمِ رویا او را می‌بینم.

نکته ادبی: اشاره به قطعِ ارتباطِ فیزیکی و تکیه بر خیال.

بماندم تا چنین روزی بدیدم وزان پایه بدین پایه رسیدم

من عمرم را سپری کردم تا چنین روزگارِ تلخی را ببینم و از آن جایگاهِ بلندِ وصال، به این پایه‌ی پستِ هجران سقوط کردم.

نکته ادبی: پایه: مقام و مرتبه.

چرا زهر گزاینده نخوردم چرا روزی به بهروزی نبردم

ای کاش زهرِ کشنده‌ای می‌خوردم و پیش از این می‌مردم؛ چرا عمرم را به خوشی و عافیت سپری نکردم؟

نکته ادبی: گزاینده: گزنده و کشنده.

اگر مرگ من آنگه در رسیدی مگر چشمم چنین روزی ندیدی

اگر مرگ در همان ایامِ خوشی به سراغم می‌آمد، شاید چشمم هرگز چنین روزگارِ تیره‌ای را نمی‌دید.

نکته ادبی: آرزویِ مرگ به عنوانِ راهی برای رهایی از زوالِ خوشبختی.

روان را مرگ روز کامرانی بسی خوشتر ز چونین زندگانی

مرگ در روزگارِ کامرانی برای روان و جان، بسی گواراتر از این است که با ذلت و خواریِ این‌چنینی زنده بمانیم.

نکته ادبی: کامرانی: کامیاب بودن و خوش‌بختی.

جهانا خود ترا اینست پیشه که با بی دل کنی خواری همیشه

ای روزگار، آیا پیشه‌ی تو این است که همیشه با دل‌شکستگان و عاشقانِ بیقرار، با خواری و تندی رفتار کنی؟

نکته ادبی: خطاب به روزگار به عنوانِ یک موجودِ ستمگر.

همان ابری که باری در دو زاری ازو بر بیدلانت سنگ باری

همان ابری که بر دیگران بارانِ رحمت می‌بارد، برای عاشقانِ تو بارانی از سنگِ جفا و سختی می‌فرستد.

نکته ادبی: تضاد میانِ رحمتِ الهی و بارانِ سنگِ مصیبت.

همان بادی که آرد بود گلزار همی نادر به من بوی تن یار

همان بادی که برای گلزار بوی گل می‌آورد، برای من هیچ نشانی از بویِ خوشِ تنِ یار به ارمغان نمی‌آورد.

نکته ادبی: نادر: در اینجا به معنایِ نایاب یا «نه، در» (خالی از چیزی).

چه بد کردم که او با من چنینست مگرباد تو با من هم به کینست

من چه خطایی مرتکب شدم که یار با من چنین رفتار می‌کند؟ شاید باد هم از رویِ کینه‌توزی با من همراه شده است؟

نکته ادبی: پرسشِ انکاری برای بیانِ مظلومیت.

بهار خاک را بینم شکفته زمین را در گل و دیبا گرفته

می‌بینم که زمین در بهار شکوفا شده و خود را با گل‌ها و گیاهانِ رنگارنگ مانند پارچه‌های گران‌بها آراسته است.

نکته ادبی: دیبا: پارچه‌ی ابریشمیِ منقوش؛ استعاره برایِ پوششِ زیبایِ زمین.

بهار من ز من مهجور مانده چو جان پاک از تن دور مانده

اما بهارِ زندگیِ من (معشوق) از من دور مانده است؛ همان‌طور که جانِ پاک از تن جدا می‌شود، او نیز از من دور شده است.

نکته ادبی: مهجور: دور افتاده و جدا شده.

همانا خاک در گیتی ز من به که او را نو بهاست و مرا نه

به راستی که خاکِ زمین از من خوشبخت‌تر است، زیرا زمین در هر سال بهاری تازه و نو دارد و شکوفا می‌شود، اما بهارِ زندگیِ من (معشوق) از من دور شده و باز نمی‌گردد.

نکته ادبی: مقایسه‌ی طبیعتِ چرخه-محور با زندگیِ ناپایدارِ انسانی.