ویس و رامین

فخرالدین اسعد گرگانی

تمام شده ده نامه و ستادن ویس آذین را به رامین

فخرالدین اسعد گرگانی
نویسنده چو از نامه بپرداخت به جای آورد هر چاری که بشناخت
چو مشکین کرد مشکین نوک خامه به نوک خامه مشکین کرد نامه
گرفت آن نامه را ویسه ز مشکین بمالیدش بدان دو زلف مشکین
به یک فرسنگ بوی نامهء ویس همی شد همچو بوی جامهء ویس
پس آنگه خواند آذین را بر خویش بدو گفت ای به من شایسته چون خویش
اگر بودی تو تا امروز چاکر ازین پس باشی آزاده برادر
به جاه اندر ترا انباز دارم به مهر اندر ترا همراز دارم
ترا خواهم فرستاده به رامین مرا در خورتر از جان و جهان بین
تو فرزندی مرا رامین خداوند عزیز دل خداوندست و فرزند
مکن در ره درنگ و زود بشتاب چو باد دی مهی و تیر پرتاب
که من زین پس به راهت چشم دارم گهی روز و گهی ساعت شمارم
چنان کن کت نبیند دوست و دشمن به رامین بر پیام و نامهء من
درودش ده ز من بیش از ستاره بگو ای ناکس زنهار خواره
من از تو بد کنش آن رنج دیدم که درد مرگ را صد ره چشیدم
فرامش کردی آن سوگند و زنهار که خوردی بامن و کردی دو صد بار
چه آن سوگند و چه باد گذاری چه آن زنهار و چه ابر بهاری
تو آن کردی بدین مسکین دل من که هر گز نه کند دشمن به دشمن
یکایک آنچه کردی پیشت آیاد به جابی کت نیاید کس به فریاد
تو پنداری که بامن کردی این بد به جان من که کردی با تن خود
نشانه شد روانست سرزنش را که بگزید از کنشها این کنش را
کجا این را به نکته بر شمارند پس از ما بر نگارستان نگارند
چرا از دوستان دل بر گرفتی چرا از دشمنان دلبر گرفتی
مرا چون اژدها بر جان گزیدی چو در شهر کسان جانان گزیدی
کجا یابی تو چون من دوستداری چو شاهنشاه موبد شهریاری
به خوشی چون خراسان جایگاهی چو مرو شایگان محکم پناهی
گرامش کردی آن نیکی که دیدی ز من وز شه به هر کامی رسیدی
ز شاهی بود موبد را یکی نام ترا بود آن دگر گونه همه کام
چو بر گنجش همه فرمان مرا بود به گنج اندر همه چیزی ترا بود
تو بر خوردی ز گنج شاهوارش چنان کز ساز و رخت بی شمارش
ستوران جز گزیده نه نشستی کمرها جز گرانمایه نبستی
نپوشیدی مگر دیبای صد رنگ ز چین آورده نیکو تر ز ارژنگ
نخوردی می جز از یاقوت رخشان چو مریخ از میان مهر تابان
ز بت رویان ستاره پیشکارت چو ویسه آفتاب اندر کنارت
چنین حال و چنین مال و چنین جای دلاویز و دل افروز و دلارای
بدل کردی مرا آخر چه بودت به جای این زیان چندست سودت
نکردی سود و مایه بر فشاندی نبردی هیج و بی مایه بماندی
قصا برداشت از پیش تو صد گنج کنون دانگی همی جوبی به صدرنج
چه نادانی که این مایه ندانی که از بسیار نیکی بر زیانی
بدل داری ز هر چیزی یکی چیز چنان کز زر بدل دارند ارزیز
به جای سیم ناب و زر خود روی بدل دادت زمانه آهن و روی
به جای ناز و مهرت رنج و کینه به جای در خوشاب آبگینه
به جای آب رویت آب جویست به جای مشک نابت خاک کویست
عجب دارم اگرتو هوشمندی چنین بد خویشتن را چون پسندی
گلی کاو با تو بسیاری نپاید بدین سان دل درو بستن چه باید
گلی به یا گلستانی شکفته گلش نیکوتر از ماه دو هفته
چو آذین سربسر پیغام بشنید همان گه باد پایی خنگ بگزید
به بلا و به پهنا کوه پیکر به رفتار و به پویه باد صرصر
به کوه اندر چو سیلاب رونده به دشت اندر چو عفریت دونده
به بلا بر شدی همچون پلنگان به دریا در شدی مثل نهنگان
به پای او چه کهسار و چه هامون به چشم او چه دریا و چه جیحون
به پشتش بر سوار آسوده در راه چنان بودی که مرد خفته برگاه
بیابان را چو نامه در نوشتی چو پرنده به گردون بر گذشتی
به راه اندر نه خوردش بود و نه خواب به دو هفته ز مرو آمد به گوراب

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این بخش از منظومه، بیانگر لحظات پایان نگارش نامه‌ای سرشار از گلایه و دلتنگی از سوی 'ویس' برای 'رامین' است. ویس که در اوج اندوه و رنج از پیمان‌شکنی رامین قرار دارد، نامه‌ای را با عطر و بوی خود می‌آراید تا فرستاده‌اش، 'آذین'، آن را به دست معشوق برساند.

در این نامه، ویس با برشمردن نیکی‌ها، رفاه و عشقی که رامین در کنار او از آن برخوردار بوده، او را به دلیل دوری گزیدن و پیوستن به دیگری، سخت ملامت می‌کند. این قطعه، تقابل میان عشق اصیل و وفاداری با بی‌وفایی و نادانیِ ناشی از فریبِ ظاهر را به تصویر می‌کشد.

معنای روان

نویسنده چو از نامه بپرداخت به جای آورد هر چاری که بشناخت

نویسنده (ویس) هنگامی که از نوشتن نامه فارغ شد، تمامی آنچه را که لازم بود و می‌دانست در نامه گنجاند و به جای آورد.

نکته ادبی: واژه 'چاری' در اینجا به معنای چاره، اندیشه و تدبیر است که از ریشه پهلوی است.

چو مشکین کرد مشکین نوک خامه به نوک خامه مشکین کرد نامه

وقتی نوکِ قلم را به مُشک آغشته کرد، با همان نوکِ قلمِ آغشته به مُشک، نامه را معطر ساخت.

نکته ادبی: تکرار واژه 'مشکین' در هر دو مصرع، به آرایه اشتقاق و سجع نزدیک است.

گرفت آن نامه را ویسه ز مشکین بمالیدش بدان دو زلف مشکین

ویسه (ویس) نامه را از دستِ مُشکین گرفت و آن را به دو زلفِ معطر و خوشبوی خود مالید.

نکته ادبی: اشاره به سنتی کهن در معطر کردن نامه‌های عاشقانه با عطر زلف.

به یک فرسنگ بوی نامهء ویس همی شد همچو بوی جامهء ویس

بوی نامه ویس تا یک فرسنگی می‌رفت و چنان بوی خوشی داشت که گویی بوی لباس خودِ ویس است.

نکته ادبی: فرسنگ واحد مسافت است و در اینجا برای اغراق در میزان پخش بوی عطر به کار رفته است.

پس آنگه خواند آذین را بر خویش بدو گفت ای به من شایسته چون خویش

پس از آن، آذین (فرستاده) را نزد خود خواند و به او گفت: ای کسی که به اندازه خودِ من، لایق و شایسته‌ای.

نکته ادبی: آذین نامِ فرستاده ویس است.

اگر بودی تو تا امروز چاکر ازین پس باشی آزاده برادر

اگر تا امروز چاکر و خدمتگزار من بودی، از این پس برای من همچون برادری آزاده و محترم خواهی بود.

نکته ادبی: تغییر رابطه از مخدوم-خدمتگزار به برادری نشان از اعتماد بالای ویس به فرستاده است.

به جاه اندر ترا انباز دارم به مهر اندر ترا همراز دارم

در مقام و منزلت، تو را شریک خود می‌دانم و در مهر و محبت، تو را همراز و محرم اسرار خود قرار می‌دهم.

نکته ادبی: انباز به معنای شریک و همتا است.

ترا خواهم فرستاده به رامین مرا در خورتر از جان و جهان بین

تو را به عنوان فرستاده نزد رامین می‌فرستم، چرا که تو را از جان و جهان خود شایسته‌تر می‌دانم.

نکته ادبی: تأکید بر جایگاه والای آذین در نزد ویس.

تو فرزندی مرا رامین خداوند عزیز دل خداوندست و فرزند

تو برای من همچون فرزندی و رامین برای تو به مثابه سرور و بزرگ است؛ و محبوبِ دلِ سرور، مانند فرزندِ او عزیز است.

نکته ادبی: خداوند در اینجا به معنای صاحب، سرور و بزرگ است.

مکن در ره درنگ و زود بشتاب چو باد دی مهی و تیر پرتاب

در راه توقف مکن و زود بشتاب؛ همچون بادِ تند، همچون ماه دی و همچون تیری که از کمان پرتاب می‌شود.

نکته ادبی: تشبیهاتِ پیاپی برای نشان دادن نهایتِ سرعت.

که من زین پس به راهت چشم دارم گهی روز و گهی ساعت شمارم

زیرا من از این پس چشم‌به‌راه تو هستم و لحظه به لحظه و ساعت به ساعت منتظر بازگشت تو می‌مانم.

نکته ادبی: کنایه از شدت اشتیاق و بی‌قراری برای دریافت پاسخ.

چنان کن کت نبیند دوست و دشمن به رامین بر پیام و نامهء من

طوری عمل کن که نه دوست و نه دشمن تو را نبینند؛ پیام و نامه مرا به رامین برسان.

نکته ادبی: تأکید بر مخفی بودن عملیات پیام‌رسانی.

درودش ده ز من بیش از ستاره بگو ای ناکس زنهار خواره

از طرف من به او درودی بیش از ستارگان آسمان بفرست و به او بگو: ای کسی که قدر زنهار و پیمان را نمی‌دانی.

نکته ادبی: زنهارخواره کسی است که پیمان و امان را می‌شکند.

من از تو بد کنش آن رنج دیدم که درد مرگ را صد ره چشیدم

من از تو که انسانی بدرفتار هستی، چنان رنجی کشیدم که گویی صد بار درد مرگ را تجربه کرده‌ام.

نکته ادبی: اغراق در شدتِ رنج و اندوه.

فرامش کردی آن سوگند و زنهار که خوردی بامن و کردی دو صد بار

آن سوگندها و پیمان‌هایی را که بارها با من خوردی و تکرار کردی، فراموش کردی؟

نکته ادبی: اشاره به عهدشکنی رامین.

چه آن سوگند و چه باد گذاری چه آن زنهار و چه ابر بهاری

سوگند تو همچون بادی گذراست و پیمانت همچون ابر بهاری (که ناپایدار است) بی‌ارزش است.

نکته ادبی: تمثیل برای بی‌اعتباریِ حرفِ رامین.

تو آن کردی بدین مسکین دل من که هر گز نه کند دشمن به دشمن

تو با دلِ درمانده من چنان کردی که هیچ دشمنی با دشمن خود روا نمی‌دارد.

نکته ادبی: بیانِ شدتِ بیگانگی و ستمِ رامین.

یکایک آنچه کردی پیشت آیاد به جابی کت نیاید کس به فریاد

تک‌تک کارهایی که کردی را به رخت می‌کشم، در جایی و شرایطی که هیچ‌کس نتواند به فریادت برسد.

نکته ادبی: تهدید به بازخواست در دادگاه وجدان یا قیامت.

تو پنداری که بامن کردی این بد به جان من که کردی با تن خود

گمان می‌کنی این بدی را در حق من کردی؟ قسم به جانم که تو این ستم را در حق خودت روا داشتی.

نکته ادبی: اشاره به اینکه عملِ بد، گریبان‌گیرِ خودِ فاعل می‌شود.

نشانه شد روانست سرزنش را که بگزید از کنشها این کنش را

جانِ من به نشانه‌ای برای سرزنش تبدیل شده است، زیرا از میان همه رفتارها، تو این رفتار زشت را انتخاب کردی.

نکته ادبی: روان به معنای جان و روح است.

کجا این را به نکته بر شمارند پس از ما بر نگارستان نگارند

وقتی این داستان را در کتاب‌ها بازگو کنند، آیندگان پس از ما آن را به صورت نقشی بر نگارخانه‌ها ترسیم خواهند کرد.

نکته ادبی: اشاره به ماندگاریِ این داستان در تاریخ.

چرا از دوستان دل بر گرفتی چرا از دشمنان دلبر گرفتی

چرا دل از دوستان بریدی و چرا دل به دشمنان بستی؟

نکته ادبی: استفهام انکاری برای نکوهشِ رامین.

مرا چون اژدها بر جان گزیدی چو در شهر کسان جانان گزیدی

تو مرا که مانند اژدها بر جان تو بودم (حافظ و تکیه‌گاه تو) رها کردی و در شهر غریبه‌ها، به دنبال جانان دیگری گشتی.

نکته ادبی: استعاره اژدها در اینجا احتمالا به معنای محافظ و نگهبانِ گنجینه عشق است.

کجا یابی تو چون من دوستداری چو شاهنشاه موبد شهریاری

کجا می‌توانی کسی را بیابی که مانند من، یعنی مانند یک شاهنشاه و شهریار بزرگ، دوستدار تو باشد؟

نکته ادبی: تأکید بر جایگاه والای ویس.

به خوشی چون خراسان جایگاهی چو مرو شایگان محکم پناهی

من برای تو همچون خراسان (سرزمین آباد) و همچون شهر مرو (پناهگاه امن) هستم.

نکته ادبی: تمثیل‌های جغرافیایی برای نشان دادن رفاه و امنیت.

گرامش کردی آن نیکی که دیدی ز من وز شه به هر کامی رسیدی

آن همه نیکی را که از من و شاه دیدی فراموش کردی؟ تو به تمام خواسته‌هایت در کنار ما رسیدی.

نکته ادبی: یادآوریِ نعمت‌های گذشته.

ز شاهی بود موبد را یکی نام ترا بود آن دگر گونه همه کام

موبد (شاه) به خاطر پادشاهی‌اش نامی داشت و تو به خاطر من به هرچه می‌خواستی رسیدی.

نکته ادبی: اشاره به اقتدار موبد و کامیابی رامین.

چو بر گنجش همه فرمان مرا بود به گنج اندر همه چیزی ترا بود

وقتی تمام فرمانِ گنج‌های پادشاه در دست من بود، در آن گنجینه، همه چیز برای تو فراهم بود.

نکته ادبی: تأکید بر ثروتِ بی‌حد و حصر.

تو بر خوردی ز گنج شاهوارش چنان کز ساز و رخت بی شمارش

تو از گنج‌های شاهانه بهره بردی، همان‌طور که از ساز و برگ‌های بی‌شمار او استفاده می‌کردی.

نکته ادبی: تکرارِ یادآوریِ بهره‌مندی رامین از رفاه.

ستوران جز گزیده نه نشستی کمرها جز گرانمایه نبستی

بر ستوران و اسب‌هایی جز اسب‌های ممتاز سوار نمی‌شدی و کمربندهایی جز کمربندهای گرانبها نمی‌بستی.

نکته ادبی: توصیفِ تجمل و رفاه.

نپوشیدی مگر دیبای صد رنگ ز چین آورده نیکو تر ز ارژنگ

جز دیباهای صد رنگِ چینی که زیباتر از نقاشی‌های ارژنگ مانی بود، بر تن نمی‌کردی.

نکته ادبی: ارژنگ کتاب نقاشی‌های مانی است که نماد زیبایی بوده است.

نخوردی می جز از یاقوت رخشان چو مریخ از میان مهر تابان

شراب نمی‌نوشیدی مگر از جام‌های یاقوت درخشان، که در میانِ خورشیدِ تابان، همچون سیاره مریخ می‌درخشید.

نکته ادبی: استعاره و تشبیه برای توصیفِ اشیاء گران‌بها.

ز بت رویان ستاره پیشکارت چو ویسه آفتاب اندر کنارت

زیبارویانِ ستاره‌سیرت پیشکار تو بودند و ویسه (من) مانند آفتاب در کنار تو بود.

نکته ادبی: استفاده از عناصر نجومی برای توصیف زیبایی.

چنین حال و چنین مال و چنین جای دلاویز و دل افروز و دلارای

چنین حال، چنین مال و چنین جایگاهی داشتی که بسیار دلاویز، دل‌افروز و زیبا بود.

نکته ادبی: توصیفِ کمالِ رفاه.

بدل کردی مرا آخر چه بودت به جای این زیان چندست سودت

آخر مرا با چه چیزی عوض کردی؟ در برابر این همه زیانی که دیدی، چه سودی به دست آوردی؟

نکته ادبی: پرسشِ انتقادی و ملامت‌گر.

نکردی سود و مایه بر فشاندی نبردی هیج و بی مایه بماندی

سودی نکردی و سرمایه‌ات را از دست دادی؛ هیچ چیزی به دست نیاوردی و بی‌سرمایه ماندی.

نکته ادبی: اشاره به خسرانِ دنیا و آخرتِ رامین.

قصا برداشت از پیش تو صد گنج کنون دانگی همی جوبی به صدرنج

بخت و اقبال صد گنج را پیش پایت قرار داده بود، اما اکنون برای یک دانگِ ناچیز، باید رنج بسیار بکشی.

نکته ادبی: قصا در اینجا به معنای بخت و سرنوشت است.

چه نادانی که این مایه ندانی که از بسیار نیکی بر زیانی

چه نادانی که این نکته را نمی‌دانی که به خاطرِ [آن] بسیاری از نیکی‌ها، اکنون در زیان هستی.

نکته ادبی: سرزنشِ رامین به دلیل بی‌خردی.

بدل داری ز هر چیزی یکی چیز چنان کز زر بدل دارند ارزیز

از هر چیزی، بدلِ بی‌ارزش آن را انتخاب کردی؛ درست مثل کسی که طلا را بدهد و فلزِ بی‌ارزش (ارزیز) بگیرد.

نکته ادبی: تمثیل برای انتخاب اشتباه.

به جای سیم ناب و زر خود روی بدل دادت زمانه آهن و روی

به جای سیم ناب (نقره) و طلا، روزگار به تو آهن و رویِ پست داد.

نکته ادبی: استعاره برای مقایسه ارزش معنوی و مادی گذشته با حال.

به جای ناز و مهرت رنج و کینه به جای در خوشاب آبگینه

به جای ناز و مهر، رنج و کینه گرفتی و به جای مرواریدِ خوشاب، شیشه (آبگینه) نصیبت شد.

نکته ادبی: تضاد میان اشیاء قیمتی و بدل‌های بی‌ارزش.

به جای آب رویت آب جویست به جای مشک نابت خاک کویست

به جای آبرویِ تو، آبِ جوی و به جای مُشکِ ناب، خاکِ کوچه نصیبت شد.

نکته ادبی: بیانِ سقوطِ رتبه و شأنِ رامین.

عجب دارم اگرتو هوشمندی چنین بد خویشتن را چون پسندی

عجیب است اگر تو عاقل باشی؛ چطور این وضعیتِ بد را برای خودت می‌پسندی؟

نکته ادبی: طعنه به هوش و درایت رامین.

گلی کاو با تو بسیاری نپاید بدین سان دل درو بستن چه باید

گلی که با تو دوام نمی‌آورد و زود پژمرده می‌شود، چرا باید دل به آن ببندی؟

نکته ادبی: اشاره به معشوقِ جدید رامین که ناپایدار است.

گلی به یا گلستانی شکفته گلش نیکوتر از ماه دو هفته

آیا گلی یا گلستانی شکوفا است که زیبایی‌اش از ماهِ شبِ چهارده (دو هفته) بیشتر باشد؟

نکته ادبی: استفهام انکاری برای برتر دانستنِ خود نسبت به معشوق جدید رامین.

چو آذین سربسر پیغام بشنید همان گه باد پایی خنگ بگزید

وقتی آذین تمام پیام را شنید، بلافاصله اسبِ تیزتک و تندرویی را انتخاب کرد.

نکته ادبی: خنگ به معنای اسب سفید یا تیزرو است.

به بلا و به پهنا کوه پیکر به رفتار و به پویه باد صرصر

اسبی که از نظر هیکل بزرگ و کوه‌پیکر بود و در رفتار و دویدن، همچون بادِ تند (باد صرصر) عمل می‌کرد.

نکته ادبی: باد صرصر بادی بسیار تند و ویرانگر است.

به کوه اندر چو سیلاب رونده به دشت اندر چو عفریت دونده

در کوهستان همچون سیلاب روان بود و در دشت مانند دیوی که به سرعت می‌دود.

نکته ادبی: استعاره برای توصیف سرعتِ خیره‌کننده اسب.

به بلا بر شدی همچون پلنگان به دریا در شدی مثل نهنگان

از کوه همچون پلنگ بالا می‌رفت و در دریا همچون نهنگ شنا می‌کرد.

نکته ادبی: تشبیه اسب به حیوانات وحشی برای نشان دادن قدرت.

به پای او چه کهسار و چه هامون به چشم او چه دریا و چه جیحون

برای پاهای او فرقی نمی‌کرد که کوهستان باشد یا دشت؛ در نگاه او دریا و رود جیحون تفاوتی نداشت.

نکته ادبی: اغراق در توانایی و استقامتِ اسب.

به پشتش بر سوار آسوده در راه چنان بودی که مرد خفته برگاه

سوارکار بر پشتِ اسب چنان با اطمینان و آسودگی حرکت می‌کرد که گویی در بسترِ خواب خویش در حال استراحت است.

نکته ادبی: کلمه «گاه» در اینجا به معنای تخت، بستر یا جایگاه نشستن است و نشان‌دهنده نرم‌روی اسب و تسلط سوار است.

بیابان را چو نامه در نوشتی چو پرنده به گردون بر گذشتی

بیابان‌های وسیع را به قدری سریع پشت سر می‌گذاشت که گویی طوماری را در می‌نوشت و همچون پرنده‌ای در پهنه آسمان به سرعت عبور می‌کرد.

نکته ادبی: «درنوشتنِ نامه» استعاره‌ای درخشان برای پیمودنِ سریعِ مسیر و کوتاه کردنِ مسافت است.

به راه اندر نه خوردش بود و نه خواب به دو هفته ز مرو آمد به گوراب

در تمام طولِ این مسیرِ طاقت‌فرسا، نه زمانی برای خوردن داشت و نه فرصتی برای خوابیدن؛ او توانست در عرض دو هفته از شهر مرو به گوراب برسد.

نکته ادبی: اشاره به دو مکان مرو و گوراب برای تعیینِ مسافتِ بسیار طولانی و تأکید بر قدرتِ استثناییِ این سفر است.