ویس و رامین

فخرالدین اسعد گرگانی

نامهء دوم دوست را به یاد داشتن و خیالش را به خواب دیدن

فخرالدین اسعد گرگانی
نگارا تا ز پیش من برفتی دلم را با نوا از من گرفتی
چه بایست ز پیش من برفتن گه رفتن نوا از من گرفتن
نوا دادم ترا دل تا تو دانی که من بی دل نجویم شادمانی
دلم با تست هر جایی که هستی چو بیماری که جوید تندرسی
دلی کاو با تو همراهست و همبر چگونه مهر بندد جای دیگر
دلی کاو را تو هم جانی و هم هوش از آن دل چون شود یادت فراموش
ز هجرت گر چه تلخی دید چندین درو شیرین تری از جان شیرین
چه باشد گر تو کردی بی وفایی به نادانی ز من جستی جدایی
وفای تو من اکنون بیش دارم جفاهایی که کردی یاد نارم
کنم چندان وفا و مهربانی که جور خویش و مهر من بدانی
ترا چون بی وفایی بود پیشه چرایم سنگدل خواندی همیشه
منم سنگینه دل در مهربانی وفا در وی چو نقش جاودانی
وفا را در دلم زیرا درنگست ازیرا کاین دلم بنیاد سنگست
و گر مسکین دلم سنگین نبودی درنگ مهر تو چندین نبودی
دلم در عاشقی می زان خورد مرا زین گونه مست جاودان کرد
چو مستان لاجرم گر ماه بینم چنان دانم که تاری چاه بینم
و گر خورشید بینم چون بر آید مرا خورشید روی تو نماید
اگر بینم به باغ اندر صنوبر همی گویم زهی بالای دلبر
ببوسم لاله را در ماه نیسان همی گویم توی رخسار جانان
چو باد آرد نسیم گل سحرگاه کند بویش مرا از بویت آگاه
به دل گویم هم اکنون در رسد دوست کجا آن بوی خوش بوی تن اوست
به خواب اندر خیالت پیشم آید مرا در خواب روی تو نماید
گهی با روی تو اندر عتیبم گهی از تیر چشمت در نهیبم
چو در خوابم همی مهرم نمایی چو بی خوابم همی دردم فزایی
اگر در خواب مهر من گزینی به بیداری جرا با من به کینی
به خواب اندر کریم و مهربانی به بیداری بخیل و جان ستانی
به بیداری نیایی چون بخوانم بدان تا بیشتر باشد فغانم
به گاه خواب ناخوانده بیایی بدان تا حسرتم افزون نمایی
چه اندر هجر دیدار خیالت چه از من رفته آن روز و صالت
چه روزی کم و صالت یادم آید چه آن شب کم خیال تو نماید
چو از من رفت چه شب رفت و چه روز مژه از هر دو یکسان دارم امروز
ز دیدارت مرا تیمار ماندست ز تیمارت دل بیمار ماندست
ز بس کم دل به تو هست آرزومند به دیدار خیالت گشت خرسند
نه خرسندی بود چونین به ناکام چو مرغی کاو بود خرسند در دام
مرا مادر دعا کردست گویی که بادا دور از تو هرچه جویی
کجا در عشق همواره چنینم بدان شادم که در خوابت ببینم
چه مستیست این دل تیمار بین را که شادی خواند اندوه چنین را
ز بخت خویش چندان ناز بینم کجا در خواب رویت باز بینم
چه بودی گر بخفتی دیدگانم ترا دیدی به خواب اندر نهانم
نخفتم تا ترا دیدم شب و روز ز شب تا روز بی کام ای دل افروز
نخفتم تا ز تو ببریدم اکنون ز بس کز دیدگان بارم همی خون
نگر تا چند کردست این زمانه میان این دو ناخفتن بهانه
یکی ناخفتن از بس باز کردن یکی ناخفتن از بس درد خوردن
ز بس ناخفتن اندر مهربانی به بی خوابی شد از من زندگانی
چه باشد گر بوم صد سال بیدار چو در گیتی بود نامم وفادار
وفا کشتم بدان چشم بی خواب دهد کشت مرا دیدگان آب
وفا چون گوهرست و عشق چون کان زکان گوهر نشاید بردن آسان
اگر گیرم ترا یک روز دامن بسا شرما که خواهی بردن از من
مرا دل خوش کند زنهار داری ترا دل بشکند زنهار خواری
اگر یزدان بوددر حشر داور نماند در وفایم رنج بی بر
مرا از ناگهان بار آورد یار زداید از دلم اندوه و تیمار

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این منظومه، سروده‌ی عاشقی است که در هجران و دوری از یار، در میانه‌ی دوگانه سوز و ساز دست‌ و پا می‌زند. درون‌مایه‌ی اصلی اثر، وفاداریِ محض و پایداریِ عاشق در برابر جفای معشوق است. شاعر با تکیه بر مفهومِ استقامتِ قلب، دوری را فرصتی برای صیقل دادنِ روح می‌داند و معتقد است این سنگینیِ دل است که باعث می‌شود عشقِ او در گذرِ زمان پایدار و جاودان بماند.

فضای حاکم بر این اشعار، اندوهی لطیف و در عین حال مشتاقانه است که در آن «خواب» به عنوان تنها پناهگاه عاشق برای دیدارِ خیالی با معشوق تصویر شده است. شاعر با زبانی صریح و در عین حال ادبی، تضاد میانِ بیداریِ پر از درد و خوابِ شیرینِ خیالی را به تصویر می‌کشد تا نشان دهد عشقِ او به قدری عمیق است که تمامیِ پدیده‌های جهان او را به یادِ محبوب می‌اندازند.

معنای روان

نگارا تا ز پیش من برفتی دلم را با نوا از من گرفتی

ای نگار، از آن دم که مرا رها کردی و رفتی، شادی و آرامش را نیز از درونم ستاندی.

نکته ادبی: نوا در اینجا به معنای نوا و موسیقیِ زندگی یا همان شادمانی است.

چه بایست ز پیش من برفتن گه رفتن نوا از من گرفتن

چه لزومی داشت که مرا ترک کنی و با رفتنت، نغمه‌ی شادمانی را از وجودم برداری؟

نکته ادبی: استفاده از چه بایست در مقام پرسش انکاری و ندامت.

نوا دادم ترا دل تا تو دانی که من بی دل نجویم شادمانی

آرامش و شادمانی را به تو بخشیدم تا بدانی که من بدونِ داشتنِ دل، در پیِ هیچ شادی‌ای نیستم.

نکته ادبی: اشاره به اصطلاح عرفانیِ «بی‌دل» که کنایه از از دست دادنِ اختیار و تعلق است.

دلم با تست هر جایی که هستی چو بیماری که جوید تندرسی

هر کجا که هستی، دلم نزدِ توست؛ همانندِ بیماری که در جستجوی سلامتی و تندرستی است.

نکته ادبی: تشبیه دل به بیماری که در آرزوی بهبودی است برای بیانِ عطشِ وصال.

دلی کاو با تو همراهست و همبر چگونه مهر بندد جای دیگر

دلی که با تو همراه و هم‌قدم است، چگونه می‌تواند به دیگری دلبسته شود؟

نکته ادبی: همبر به معنای هم‌نشین و نزدیک است.

دلی کاو را تو هم جانی و هم هوش از آن دل چون شود یادت فراموش

دلی که تو جان و هوش و خردِ آن هستی، چگونه ممکن است لحظه‌ای یادِ تو را فراموش کند؟

نکته ادبی: تأکید بر یگانگیِ معشوق در کالبدِ عاشق.

ز هجرت گر چه تلخی دید چندین درو شیرین تری از جان شیرین

اگرچه از هجرانِ تو تلخی‌های بسیار چشیدم، اما در همین تلخی، حلاوتی فراتر از جان یافتم.

نکته ادبی: پارادوکسِ (تناقضِ) موجود در شیرین بودنِ تلخیِ هجران.

چه باشد گر تو کردی بی وفایی به نادانی ز من جستی جدایی

اگر هم تو در حقِ من بی‌وفایی کردی، تنها از روی نادانی بود که از من جدا شدی.

نکته ادبی: عذر تراشیدن برای معشوق از سرِ مهر و عشقِ افراطی.

وفای تو من اکنون بیش دارم جفاهایی که کردی یاد نارم

من اکنون وفاداریِ بیشتری به تو دارم و تمامِ جفاهایی که در حقم روا داشتی را فراموش کرده‌ام.

نکته ادبی: یاد نارم به معنای به یاد نمی‌آورم یا از ذهن پاک کرده‌ام.

کنم چندان وفا و مهربانی که جور خویش و مهر من بدانی

آن‌قدر به تو مهر و وفا می‌ورزم تا سرانجام بدانی که جفای تو در برابرِ وفای من چه ارزشی دارد.

نکته ادبی: استفاده از تضادِ جور و مهر برای برجسته‌سازیِ کمالِ اخلاقیِ عاشق.

ترا چون بی وفایی بود پیشه چرایم سنگدل خواندی همیشه

وقتی عادتِ همیشگیِ تو بی‌وفایی است، چرا پیوسته مرا سنگ‌دل خطاب می‌کنی؟

نکته ادبی: اعتراضِ عاشق به نام‌گذاریِ اشتباهِ معشوق بر او.

منم سنگینه دل در مهربانی وفا در وی چو نقش جاودانی

من در مهرورزی سنگ‌دل هستم، به این معنا که وفاداری در دلم همچون نقشی ابدی و ماندگار حک شده است.

نکته ادبی: تغییرِ معنای سنگ‌دلی از بی‌رحمی به استواری و ثبات‌قدم.

وفا را در دلم زیرا درنگست ازیرا کاین دلم بنیاد سنگست

وفاداری در دلم ماندگار است، زیرا بنیادِ این دل از سنگِ صبور ساخته شده است.

نکته ادبی: استعاره از سنگ به عنوان نمادِ سختی و پایداری در برابرِ ناملایمات.

و گر مسکین دلم سنگین نبودی درنگ مهر تو چندین نبودی

و اگر این دلِ بیچاره‌ام همچون سنگ، محکم نبود، عشقِ تو در آن این‌چنین دوام نمی‌آورد.

نکته ادبی: تأکید بر نقشِ استقامت در حفظِ عشق.

دلم در عاشقی می زان خورد مرا زین گونه مست جاودان کرد

دلم در عاشقی باده نوشید و مرا این‌چنین تا ابد در حالتِ مستی و بی‌خودی فرو برد.

نکته ادبی: می‌زدن کنایه از شدتِ التهاب و بی‌تابیِ عاشقانه است.

چو مستان لاجرم گر ماه بینم چنان دانم که تاری چاه بینم

چون مستِ عشق هستم، اگر ماه را ببینم، گمان می‌کنم تاری در چاه افتاده است.

نکته ادبی: اشاره به دگرگون شدنِ ادراکِ عاشق تحتِ تأثیرِ مستیِ عشق.

و گر خورشید بینم چون بر آید مرا خورشید روی تو نماید

و اگر خورشید را ببینم که طلوع می‌کند، آن را به شکلِ رویِ درخشانِ تو می‌بینم.

نکته ادبی: تصویرسازی از معشوق در تمامیِ مظاهرِ طبیعت.

اگر بینم به باغ اندر صنوبر همی گویم زهی بالای دلبر

اگر در باغ درخت صنوبر را ببینم، بلافاصله قد و قامتِ دلبر را در آن می‌جویم.

نکته ادبی: صنوبر نمادِ بلندبالایی و زیباییِ معشوق در ادبیات کلاسیک.

ببوسم لاله را در ماه نیسان همی گویم توی رخسار جانان

گل لاله را در بهار می‌بوسم و می‌گویم که این لاله، رخسارِ زیبای جانانِ من است.

نکته ادبی: تشبیه لاله به رخسار به دلیل سرخی و لطافت.

چو باد آرد نسیم گل سحرگاه کند بویش مرا از بویت آگاه

وقتی نسیمِ سحرگاهی عطرِ گل را می‌آورد، بوی آن مرا به یادِ رایحه‌ی تنِ تو می‌اندازد.

نکته ادبی: حس‌آمیزی و تداعیِ خاطرات از طریقِ حواسِ پنج‌گانه.

به دل گویم هم اکنون در رسد دوست کجا آن بوی خوش بوی تن اوست

با دلم می‌گویم که حتماً معشوق در حالِ آمدن است، چرا که این عطرِ خوش، بوی تنِ اوست.

نکته ادبی: تخیل و توهمِ حضورِ یار به دلیلِ اشتیاقِ زیاد.

به خواب اندر خیالت پیشم آید مرا در خواب روی تو نماید

در خواب، خیالت به سراغم می‌آید و سیمایِ تو را در خواب به من نشان می‌دهد.

نکته ادبی: نقشِ خواب به عنوانِ پلِ ارتباطی با معشوقِ غایب.

گهی با روی تو اندر عتیبم گهی از تیر چشمت در نهیبم

گاهی با چهر‌ه‌ی تو در حالِ گفتگوی عاشقانه هستم و گاهی از تیرِ نگاهت در هراس و بیم هستم.

نکته ادبی: عتیب و نهیب دو روی سکه‌ی ترس و اشتیاقِ عاشقانه.

چو در خوابم همی مهرم نمایی چو بی خوابم همی دردم فزایی

وقتی در خواب هستم، مهر و محبتت را نشانم می‌دهی و وقتی بیدار می‌شوم، دردم را دوچندان می‌کنی.

نکته ادبی: تضادِ وضعیتِ عاشق در دو حالتِ خواب و بیداری.

اگر در خواب مهر من گزینی به بیداری جرا با من به کینی

اگر در خواب با من مهربانی می‌کنی، چرا در بیداری با من کینه داری؟

نکته ادبی: پرسشِ اعتراضیِ عاشق نسبت به دوگانگیِ رفتارِ یار.

به خواب اندر کریم و مهربانی به بیداری بخیل و جان ستانی

در خواب کریم و مهربانی، اما در بیداری بخیل هستی و جانم را می‌ستانی.

نکته ادبی: تقابلِ کرم و بخل در توصیفِ حالِ معشوق.

به بیداری نیایی چون بخوانم بدان تا بیشتر باشد فغانم

هنگامی که تو را می‌خوانم، در بیداری نزدِ من نمی‌آیی تا فغان و ناله‌ام بیشتر شود.

نکته ادبی: تفسیرِ بی‌توجهیِ معشوق به عنوانِ ابزاری برای تشدیدِ اشتیاق.

به گاه خواب ناخوانده بیایی بدان تا حسرتم افزون نمایی

اما شب‌ها که تو را نمی‌خوانم، خودت به سراغم می‌آیی تا حسرتم را دوچندان کنی.

نکته ادبی: تأکید بر بازی‌های روانیِ عشق در ناخودآگاه.

چه اندر هجر دیدار خیالت چه از من رفته آن روز و صالت

چه در دوریِ دیدار و چه در زمانِ هجران، خیالت همواره با من است.

نکته ادبی: حضورِ همیشگیِ خیالِ معشوق در ذهنِ عاشق.

چه روزی کم و صالت یادم آید چه آن شب کم خیال تو نماید

چه آن روزی که وصالت را به یاد می‌آورم و چه آن شبی که خیالت بر من ظاهر می‌شود.

نکته ادبی: تقابلِ روز (یادِ وصال) و شب (خیالِ یار).

چو از من رفت چه شب رفت و چه روز مژه از هر دو یکسان دارم امروز

وقتی تو از من دور شدی، شب و روز برایم یکسان شد و مژگانم پیوسته گریان است.

نکته ادبی: یکسان شدنِ زمان برای عاشقِ دل‌شکسته.

ز دیدارت مرا تیمار ماندست ز تیمارت دل بیمار ماندست

از دیدارت برایم رنج و تیمار به جای ماند و از آن تیمار، دلی بیمار نصیبم شد.

نکته ادبی: تیمار در اینجا به معنای اندوه و غمِ ناشی از فقدان است.

ز بس کم دل به تو هست آرزومند به دیدار خیالت گشت خرسند

از بس که دلم به تو مشتاق است، حتی به دیدارِ خیالت نیز دلخوش و خرسند می‌شود.

نکته ادبی: قناعتِ عاشق به کمترین بهره‌یِ معشوق (خیال).

نه خرسندی بود چونین به ناکام چو مرغی کاو بود خرسند در دام

البته این خرسندی از روی اجبار است، مثلِ پرنده‌ای که به دام افتاده و چاره‌ای جز تسلیم ندارد.

نکته ادبی: تشبیه عاشقِ دربندِ خیال، به مرغِ اسیر در دام.

مرا مادر دعا کردست گویی که بادا دور از تو هرچه جویی

شاید مادرم نفرینم کرده که هر چه را در عشق طلب می‌کنم، از من دور باشد.

نکته ادبی: تعبیرِ شاعرانه برای بدشانسی و ناکامی در عشق.

کجا در عشق همواره چنینم بدان شادم که در خوابت ببینم

با وجودِ این ناکامی‌ها، همین که در خواب تو را می‌بینم برایم شادمانی است.

نکته ادبی: تسلایِ عاشق در رویا.

چه مستیست این دل تیمار بین را که شادی خواند اندوه چنین را

چه مستیِ عجیبی است این، که عاشقِ اندوهگین، غمِ عشق را شادی می‌خواند.

نکته ادبی: پارادوکسِ لذتِ غمِ عشق.

ز بخت خویش چندان ناز بینم کجا در خواب رویت باز بینم

به بختِ خود می‌نازم، چرا که در خوابِ باز دوباره روی تو را می‌بینم.

نکته ادبی: باز دیدن به معنای دوباره دیدن است.

چه بودی گر بخفتی دیدگانم ترا دیدی به خواب اندر نهانم

چه می‌شد اگر چشمانم به خواب می‌رفت تا تو را در نهانِ خواب ببینم؟

نکته ادبی: آرزویِ غرق شدن در خواب برای تداومِ رؤیایِ وصال.

نخفتم تا ترا دیدم شب و روز ز شب تا روز بی کام ای دل افروز

شب و روز نخوابیدم تا تو را ببینم؛ ای که دلم را روشن می‌کنی، در این مسیرِ بی‌حاصل سوختم.

نکته ادبی: دل‌افروز کنایه از معشوق است که قلبِ عاشق را به تپش وا می‌دارد.

نخفتم تا ز تو ببریدم اکنون ز بس کز دیدگان بارم همی خون

از آن لحظه که از تو جدا شدم، دیگر خواب به چشمانم نیامد، چرا که پیوسته از چشمانم خون می‌بارد.

نکته ادبی: خون گریستن کنایه از نهایتِ اندوه و فراق است.

نگر تا چند کردست این زمانه میان این دو ناخفتن بهانه

نگاه کن که چگونه روزگار میانِ این دو نوع بی‌خوابیِ من، بهانه تراشیده است.

نکته ادبی: شخصیت‌بخشی به زمانه (چرخ گردون).

یکی ناخفتن از بس باز کردن یکی ناخفتن از بس درد خوردن

یک بی‌خوابی به خاطرِ اشتیاقِ زیاد و دیگری به خاطرِ تحملِ درد و رنجِ دوری است.

نکته ادبی: تفکیکِ انواعِ رنجِ عاشقانه در دو وضعیتِ روانی.

ز بس ناخفتن اندر مهربانی به بی خوابی شد از من زندگانی

از بس که در راهِ عشقِ تو بی‌خوابی کشیدم، زندگی‌ام به تباهی گرایید.

نکته ادبی: تأثیرِ مخربِ عشق بر حیاتِ مادیِ عاشق.

چه باشد گر بوم صد سال بیدار چو در گیتی بود نامم وفادار

چه باک اگر صد سال هم بیدار بمانم، مهم این است که در این جهان نامم به وفاداری ثبت شود.

نکته ادبی: اولویتِ نامِ نیک و وفاداری بر راحتیِ جسم.

وفا کشتم بدان چشم بی خواب دهد کشت مرا دیدگان آب

من با چشمِ بیدار و گریان، بذری از وفا می‌کارم که دیدگانم آن را با آبِ دیده آبیاری می‌کنند.

نکته ادبی: استعاره از کاشتنِ وفا و آبیاری با اشک.

وفا چون گوهرست و عشق چون کان زکان گوهر نشاید بردن آسان

وفا همچون گوهر است و عشق همچون معدنِ آن؛ پس به دست آوردنِ آن از دلِ معدن کارِ آسانی نیست.

نکته ادبی: تمثیلِ گوهر و کان برای بیانِ دشواریِ رسیدن به وفایِ حقیقی.

اگر گیرم ترا یک روز دامن بسا شرما که خواهی بردن از من

اگر روزی دامنِ وصالت را به دست آورم، آن‌قدر شرمنده خواهی شد که از من روی برمی‌گردانی.

نکته ادبی: پیش‌بینیِ پشیمانیِ معشوق در برابرِ عظمتِ وفایِ عاشق.

مرا دل خوش کند زنهار داری ترا دل بشکند زنهار خواری

دلِ من به خاطرِ وفاداری خوش است، اما دلِ تو به خاطرِ بی‌وفایی و خواری شکستن، ویران است.

نکته ادبی: مقایسه‌ی وضعیتِ روحیِ عاشق و معشوق.

اگر یزدان بوددر حشر داور نماند در وفایم رنج بی بر

اگر روزِ قیامت خداوند داور باشد، رنجِ وفاداریِ من بی‌پاداش نخواهد ماند.

نکته ادبی: امیدِ به پاداشِ اخروی برای رنج‌های دنیوی.

مرا از ناگهان بار آورد یار زداید از دلم اندوه و تیمار

محبوب مرا چنان تربیت کرده و پرورانده است که گویی در لحظه‌ای غیرمنتظره و ناگهانی، به ثمر نشسته‌ام و به کمال رسیده‌ام.

نکته ادبی: بار آوردن کنایه از پروردن و تربیت کردن است و واژه‌ی ناگهان در مقام اسم برای نشان دادن سرعت و غیرمنتظره بودنِ رشد به کار رفته است.