ویس و رامین

فخرالدین اسعد گرگانی

نامه نوشتن ویس به رامین و دیدار خواستن

فخرالدین اسعد گرگانی
چو بشنید این سخن فرزانه مشکین به فرهنگش جهان را کرد مشکین
یکی نامه نوشت از ویس دژکام به رامین نکوبخت و نکو نام
حریر نامه بود ابریشم چین چو مشک از تبت و عنبر ز نسرین
قلم از مصر بود آب گل از جور دویت از عنبرین عود سمندور
دبیر از شهر بابل جادوی تر سخن آمیخته شکر به گوهر
حریرش چون بر ویس پری روی مدادش همچو زلف ویس خوشبوی
قلم چون قامت ویس از نزاری ز بس کز رام دید آزار و خواری
دبیر از جادوی چون دیدگانش سخن چون در و شکر در دهانش
سر نامه به نام یک خداوند وزان پس کرده یاد مهر و پیوند
ز سروی سوخته وز بن گسسته به سروی از چمن شاداب رسته
ز ماهی در محاق مهر پنهان به ماهی در سپهر کام تابان
ز باغی سر بسر آفت گرفته به باغی سر بسر خرم شکفته
ز شاخی خشک گشته هامواره به شاخی بار او و ستاره
ز کانی کنده و بی بر بمانده به کانی در جهان غوهر فشانده
ز روزی بر هد مغرب رسیده به یاقوتی به تاجی در نشانده
ز گلزاری سموم هجر دیده به گلزاری ز خوبی بشکفیده
ز دریایی شده بی در و بی آب به دریایی پر آب و در خوشاب
ز بختی تیره چون شوریده آبی به بختی نامور چون آفتابی
ز مهری تا گه محشر فزایان به مهری هر زمان کاهش نمایان
ز عشقی تاب او از حد گذشته به عشقی گرم بوده سرد گشته
ز جانی در عذاب و رنج و سختی به جانی در هوای نیک بختی
ز طبعی در هوا بیدار گشته به طبعی در هوا بیزار گشته
ز چهری آب جوبی زو رمیده به چهری آب خوبی زو دمیده
ز رویی همچو دیبای بر آتش به رویی همچو دیبای منقش
ز چشمش سال ومه بی خواب و پر آب به چشمی سال و مه بی آب و پر خواب
ز یاری نیک پر مهر و وفا جوی به یاری شوخ و بی شرم و جفا جوی
ز ماهی بی کس و بی یار گشته به شاهی بر جهان سالار گشته
نبشتم نامه در حال چنین زار که جان از تن تن از جان بود بیزار
منم در آتش هجران گدازان توی در مجلس شادی نوازان
منم گنج وفا را گشته گنجور توی دست جفا را گشته دستور
یکی بر تو دهم در نامه سوگند به حق دوستی و مهر و پیوند
به حق آنکه با هم جفت بودیم به حق آنکه ما هم گفت بودیم
به حق صحبت ما سالیانی به حق دوستی و مهربانی
که این نامه ز سر تا بن بخوانی یکایک حال من جمله بدانی
بدان راما که گیتی گرد گردست ازو گه تن درستی گاه دردست
گهی رنجست و گاهی شادمانی گهی مرگست و گاهی زندگانی
به نیک و بد جهان بر ما سرآید وزان پس خود جهان دیگر آید
ز ما ماند به گیتی در فسانه در آن گیتی خدای جاودانه
فسان ما همه گیتی بخوانند یکایک خوب و زشت ما بداند
تو خود دانی که از ما کیدت بد نام کجا از نام بد جوید همه کام
من آن بودم به پاکی کم دیدی به خوبی از جهانم بر گزیدی
من از پاکی چو قطر ژاله بودم به خوبی همچو برگ لاله بودم
ندیده کام جز تو مرد بر من زمانه نا فشانده گرد بر من
چو گوری بودم اندر مرغزاران ندیده دام و داس دام دادن
تو بودی دام دار و داس دارم نهادی داس و دام اندر گذارم
مرا در دام رسوایی فگندی کنون در چاه تنهایی فگندی
مرا بفریفتی وز ره ببردی کنون زنهار با جانم بخوردی
بدان سر مر ترا طرار دیدم بدین سر مر ترا غدار دیدم
همی گویی که خوردی سخن سوگند که با ویسم نباشد نیز پیوند
نه با من نیز هم سوگند خوردی که تا جان داری از من بر نگردی
کدامین راست گیرم زین دو سوگند کدامین راست گیرم زین دو پیوند
ترا سوگند چون باد بزانست ترا پیوند چون آب روانست
بزرگست از جهان این هر دو را نام ولیکن نیست شان بر جای آرام
تو همچون سندسی گردان به هر رنگ و یا همچون زری گردان به هر چنگ
کرا دانی چو من در مهربانی چو تو با من نمانی با که مانی
نگر تا چند کار بد بکردی که آب خویش و آب من ببردی
یکی بفریفتی جفت کسان را به ننگ آلوده دودمان را
دوم سوگندها بدروغ کردی ابا ژنهاریان زنها خوردی
سوم برگشتی از یار وفادار بی آب کزوی رسیدت رنج و آزار
چهارم ناسزا گفتی بر آن کس که او را خود توی اندر جهان بس
من آن ویسم که رویم آفتابست من آن ویسم که مویم مشک نابست
من آن ویسم که چهرم نوبهارست من آن ویسم که مهرم پایدارست
من آن ویسم که ماه نیکوانم من آن ویسم که شاه جادوانم
من آن ویسم که ماهم بر رخانست من آن ویسم که نوشم در لبانست
من آن ویسم من آن ویسم من آن ویسم که بودی تو سلیمان من چو بلقیس
مرا باشد به از تو در جهان شاه ترا چون من نباشد بر زمین ماه
هر آن گاهی که دل از من بتابی چو باز آیی مرا دوشوار یابی
مکن راما که خود گردی پشیمان نیابی درد را جز ویس در مان
مکن راما که از گل سیر گردی نیابی ویس را آنگه بمردی
مکن راما که تو امروز مستی ز مستی عهد من بر هم شکستی
مکن راما که چون هشیار گردی ز گیتی بی زن وبی یار گردی
بسا روزا که تو پیشم بنالی دو رخ بر خاک پای من بمالی
دل از کینه به سوی مهر تابی مرا جویی به صد دست و نیابی
چو از من سیر گشتی وز لبانم ز گل هم سیر گردی بی گمانم
رو چون بامن نسازی با که سازی هوا با من نبازی با که بازی
همی گوید هر آن کاو مهر بازد کرا ویسه نسازد مرگ سازد
ز بدبختیت بس باد این نشانی گلی دادت چو بستد گلستانی
ترا بنمود رخشان ماهتابی ز تو بستد فروزان آفتابی
همی نازی که داری ارغوانی ندانی کز تو گم شد بوستانی
همانا کردی آن تلخی فراموش که بودی از هوا بی صبر و بی هوش
خیالم گر به خواب اندر بدیدی گمان بردی که بر شاهی رسیدی
چو بودی من به مغزت بر گذشتی تنت گر مرده بودی زنده گشتی
چنین است آدمی بی رام و بی هوش کند سختی و شادی را فراموش
دگر گفتی که گم کردم جوانی همی گویی دریغا زندگانی
مرا گم شد جوانی در هوایت همیدون زندگانی در وفایت
گمان بردم که شاخ شکری تو بکارم تا شکر بار آوری تو
بکشتم پس بپروردم به تیمار چو بر رستی کبست آوردیم بار
چو یاد آرم از آن رنجی که بردم وز آن دردی که از مهر تو خوردم
یکی آتش به مغز من در آید کزو جیحون ز چشم من بر آید
چه مایه سختی و خواری کشیدم به فرجام از تو آن دیدم که دیدم
مرا تو چاه کندی دایه زد دست به جاه افگنده و خود آسوده بنشست
تو هیزم دادی او آتش برافروخت به کام دشمنان در آتشم سوخت
ندانم کز تو نالم یا ز دایه که رنجم زین دوان بردست مایه
اگر چه دیدم از تو بی وفایی نهادی بر دلم داغ جدایی
و گر چه آتشمدر دل فگندی مرا مانند خر در گل فگندی
و گر چه چشم من خون بار کردی کنارم رود جیحون بار کردی
دلم ناید به یزدانت سپردن جفایت پیش یزدان بر شمردن
مبیند ایچ دردت دیدگانم که باشد درد تو هم بر روانم
کنون ده در بخواهم گفت نامه به گفتاری که خون بارد ز خامه

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قطعات برگرفته از منظومه ویس و رامین، لحظات پرشور و در عین حال دردناکِ نگارشِ نامه‌ای را به تصویر می‌کشند که در آن ویس، با زبانی لبریز از گله و شکوه، خطاب به رامین سخن می‌گوید. فضا، فضایِ هجرانِ مطلق و تضادِ عمیق میانِ رنجِ بی‌پایانِ عاشق و بی‌خیالیِ معشوق است. شاعر با بهره‌گیری از آرایه تضاد (تقابل)، وضعیت فلاکت‌بار خود را در برابرِ آسودگی و ناملایمتیِ رامین قرار می‌دهد تا بر عمقِ جفاکاریِ او تأکید ورزد.

مضمون محوری این بخش، گذرا بودنِ خوشی‌های دنیا و بی‌وفاییِ پیمان‌هاست. ویس، با لحنی معترضانه و سرشار از استعاره‌های طبیعت‌گرایانه، نه تنها اندوهِ جانکاهِ خود را بازگو می‌کند، بلکه رامین را به خاطرِ فریب‌کاری و به دام انداختنِ او سرزنش می‌کند. در نهایت، این قطعات تأملی است بر چگونگیِ تبدیلِ عشقِ پاک به رسوایی و رنجی که از یک پیمان‌شکنیِ ساده آغاز شده است.

معنای روان

چو بشنید این سخن فرزانه مشکین به فرهنگش جهان را کرد مشکین

وقتی آن فرزانه (سخن‌سنجِ خوش‌بو و خوش‌سخن) این ماجرا را شنید، با هنرِ سخنوریِ خود، دنیا را معطر و زیبا ساخت.

نکته ادبی: واژه مشکین در اینجا استعاره از خوش‌سخنی و زیباییِ کلام است.

یکی نامه نوشت از ویس دژکام به رامین نکوبخت و نکو نام

ویس که از رامینِ پیمان‌شکن به خشم آمده بود، نامه‌ای برای او نوشت؛ رامین که اکنون خوش‌بخت و خوش‌نام نیست (به دلیل بی‌وفایی).

نکته ادبی: دژکام به معنای بدخوی و ستمگر است که در اینجا به وضعیتِ روحیِ رامین اشاره دارد.

حریر نامه بود ابریشم چین چو مشک از تبت و عنبر ز نسرین

کاغذِ نامه از جنسِ لطیف‌ترین ابریشمِ چین بود و بوی خوشی همچون مشکِ تبت و عنبرِ نسرین از آن برمی‌خاست.

نکته ادبی: استفاده از عناصر گران‌بها (ابریشم، مشک، عنبر) برای نشان دادن ارزشِ نامه و جایگاه ویس.

قلم از مصر بود آب گل از جور دویت از عنبرین عود سمندور

قلم از نی‌های مصر تهیه شده بود و مرکبش از آبی معطر به عطرِ عودِ سمندور ساخته شده بود.

نکته ادبی: اشاره به اقلام فاخرِ نوشتاری در ادبیات قدیم که نشان‌دهنده اهمیت نامه است.

دبیر از شهر بابل جادوی تر سخن آمیخته شکر به گوهر

دبیرِ نامه، شخصی از بابل بود که گویی جادویی در کلام داشت و سخن را چنان آمیخته بود که گویی شکر و جواهر را با هم ترکیب کرده است.

نکته ادبی: بابل در ادبیات کلاسیک نمادِ جادو و افسون است.

حریرش چون بر ویس پری روی مدادش همچو زلف ویس خوشبوی

وقتی این کاغذِ لطیف به دستِ ویسِ پری‌چهره رسید، مرکبِ آن به اندازه زلفِ خوش‌بوی ویس، معطر و دل‌انگیز بود.

نکته ادبی: تشبیه مرکب به زلف، نمادی از پیوند میانِ خودِ ویس و نامه است.

قلم چون قامت ویس از نزاری ز بس کز رام دید آزار و خواری

قلمِ نامه به دلیلِ لاغری و نزار بودنِ ویس، باریک و کشیده بود؛ چرا که ویس از رامین بسیار آزار و خواری دیده بود.

نکته ادبی: استعاره از رنجِ عشق که عاشق را نزار و لاغر می‌کند.

دبیر از جادوی چون دیدگانش سخن چون در و شکر در دهانش

دبیرِ نامه از جادویِ چشمانِ ویس الهام گرفته بود و کلامش در دهانِ ویس شیرین همچون شکر و ارزشمند همچون مروارید بود.

نکته ادبی: تشبیه سخن به دُر و شکر، نمادِ فصاحت و شیرینیِ کلام عاشق است.

سر نامه به نام یک خداوند وزان پس کرده یاد مهر و پیوند

آغازِ نامه را به نامِ خداوندِ یکتا نوشت و پس از آن از مهر و پیمانی که میانشان بود، سخن گفت.

نکته ادبی: مراسمِ خطابی که در آغازِ نامه‌نگاری‌های کهن رایج بوده است.

ز سروی سوخته وز بن گسسته به سروی از چمن شاداب رسته

این نامه از جانبِ من که همچون سروی سوخته و بی‌ریشه شده‌ام، برای تو که در چمنِ زندگی شاداب و سرسبز روییده‌ای، نوشته شده است.

نکته ادبی: تضاد میان سرو سوخته (عاشق) و سرو شاداب (معشوق).

ز ماهی در محاق مهر پنهان به ماهی در سپهر کام تابان

از جانبِ ماهِ در محاق (من که در گرفتاری‌ام)، به سویِ ماهِ درخشانِ آسمان (تو که در اوجِ کامی).

نکته ادبی: محاق مرحله‌ای از ماه است که دیده نمی‌شود؛ استعاره از غم و ناپیداییِ عاشق.

ز باغی سر بسر آفت گرفته به باغی سر بسر خرم شکفته

از باغی که سراسر دچار آفت و پژمردگی شده، به باغی که کاملاً خرم و شکوفاست.

نکته ادبی: تقابلِ وضعیتِ روحیِ ویس و رامین.

ز شاخی خشک گشته هامواره به شاخی بار او و ستاره

از شاخه‌ای که خشک شده و بر زمین افتاده، به شاخه‌ای که پر از بار و ستاره (درخشش) است.

نکته ادبی: نمادپردازی از مرگِ آرزوها در مقابلِ باروریِ اقبال.

ز کانی کنده و بی بر بمانده به کانی در جهان غوهر فشانده

از معدنی که کنده شده و بی‌بهره مانده، به معدنی که در جهان جواهر افشانی می‌کند.

نکته ادبی: تضادِ تهی‌دستیِ عاشق و توانگریِ معشوق.

ز روزی بر هد مغرب رسیده به یاقوتی به تاجی در نشانده

از روزی که به غروب و تاریکی رسیده، به یاقوتی که بر تاجِ پادشاهی نشانده شده است.

نکته ادبی: تقابلِ افولِ بختِ ویس و شکوهِ رامین.

ز گلزاری سموم هجر دیده به گلزاری ز خوبی بشکفیده

از گلزاری که بادِ سردِ هجران آن را پژمرده کرده، به گلزاری که از خوبی شکوفا شده است.

نکته ادبی: سموم به معنای باد گرم و زهرآگین است که اینجا نماد هجران است.

ز دریایی شده بی در و بی آب به دریایی پر آب و در خوشاب

از دریایی که خشک شده و بی‌آب و مروارید است، به دریایی که پرآب و سرشار از مرواریدهای خوش‌رنگ است.

نکته ادبی: دریای خشک استعاره از قلبِ عاشقِ ناامید.

ز بختی تیره چون شوریده آبی به بختی نامور چون آفتابی

از بختِ تیره‌ای که همچون آبی شور و گل‌آلود است، به بختی نامدار و درخشان همچون آفتاب.

نکته ادبی: تضادِ بختِ سیاه و بختِ درخشان.

ز مهری تا گه محشر فزایان به مهری هر زمان کاهش نمایان

از مهری که تا روز قیامت هر لحظه رو به افزایش است، به مهری که از تو هر لحظه رو به کاهش می‌رود.

نکته ادبی: اشاره به دوگانگیِ عمقِ عشق میان دو طرف.

ز عشقی تاب او از حد گذشته به عشقی گرم بوده سرد گشته

از عشقی که تاب و توانش از حد گذشته، به عشقی که گرم بوده و حالا سرد شده است.

نکته ادبی: تقابلِ حرارتِ عشقِ اول و سردیِ کنونیِ رابطه.

ز جانی در عذاب و رنج و سختی به جانی در هوای نیک بختی

از جانی که در عذاب و رنج گرفتار است، به جانی که در آرزوی نیک‌بختی و آسودگی است.

نکته ادبی: توصیفِ رنجِ روانیِ عاشق.

ز طبعی در هوا بیدار گشته به طبعی در هوا بیزار گشته

از طبعی (جانی) که در هوای عشق بیدار و مشتاق مانده، به طبعی که از این هوا بیزار گشته است.

نکته ادبی: واژه هوا هم به معنای اشتیاق است و هم هوس.

ز چهری آب جوبی زو رمیده به چهری آب خوبی زو دمیده

از چهره‌ای که طراوت و آبِ آن گریخته، به چهره‌ای که آبِ زیبایی و شادابی در آن جریان دارد.

نکته ادبی: آبِ چهره کنایه از آبرو و طراوت است.

ز رویی همچو دیبای بر آتش به رویی همچو دیبای منقش

از رویی که همچون پارچه دیبا بر آتش سوخته (پژمرده)، به رویی که همچون دیبای منقش و زیباست.

نکته ادبی: دیبا پارچه‌ای گران‌بهاست؛ تشبیه چهره به دیبای سوخته برای نشان دادنِ زوالِ زیباییِ عاشق.

ز چشمش سال ومه بی خواب و پر آب به چشمی سال و مه بی آب و پر خواب

از چشمی که شب و روز بی‌خواب و پر از اشک است، به چشمی که شب و روز بی‌اشک و پر از خواب (آسوده) است.

نکته ادبی: تقابلِ اشک و خواب در چشمان عاشق و معشوق.

ز یاری نیک پر مهر و وفا جوی به یاری شوخ و بی شرم و جفا جوی

از یاری نیک و وفا‌جو (من)، به یاری شوخ، بی‌شرم و جفاکار (تو).

نکته ادبی: شوخ در اینجا به معنای گستاخ و بی‌پروایی است.

ز ماهی بی کس و بی یار گشته به شاهی بر جهان سالار گشته

از ماهی (من) که بی‌کس و بی‌یاور مانده، به شاهی (تو) که بر جهان سالار گشته است.

نکته ادبی: استفاده از جناسِ ماه و شاه برای تقابلِ جایگاه اجتماعی و روحی.

نبشتم نامه در حال چنین زار که جان از تن تن از جان بود بیزار

من این نامه را در حالی نوشتم که بسیار پریشان و زارم، چرا که جانم از تن و تنم از جانم بیزار شده است.

نکته ادبی: نشان‌دهنده اوجِ بیزاری و رنجِ عاشق از زنده ماندن.

منم در آتش هجران گدازان توی در مجلس شادی نوازان

من در آتشِ هجرانِ تو در حال گداختن و سوختنم، و تو در مجلسِ شادی، مشغولِ نوازندگی و عیش هستی.

نکته ادبی: تقابلِ آتشِ هجران و مجلسِ شادی.

منم گنج وفا را گشته گنجور توی دست جفا را گشته دستور

من برای گنجِ وفا نگهبان و گنجور هستم، اما تو دستِ جفا را به عنوانِ دستور (فرمانروا) برگزیده‌ای.

نکته ادبی: دستور به معنای وزیر و حاکم است.

یکی بر تو دهم در نامه سوگند به حق دوستی و مهر و پیوند

در این نامه تو را سوگند می‌دهم، به حقِ دوستی و آن مهر و پیوندی که داشتیم.

نکته ادبی: تلاش برای فراخواندنِ وجدانِ معشوق.

به حق آنکه با هم جفت بودیم به حق آنکه ما هم گفت بودیم

به حقِ آن روزهایی که با هم جفت و همراه بودیم، و به حقِ سخنانی که با هم می‌گفتیم.

نکته ادبی: یادآوری خاطرات برای تحریک عاطفه رامین.

به حق صحبت ما سالیانی به حق دوستی و مهربانی

به حقِ سال‌ها دوستی و مهربانی که میان ما بود.

نکته ادبی: تأکید بر طولانی بودنِ رابطه.

که این نامه ز سر تا بن بخوانی یکایک حال من جمله بدانی

که این نامه را از ابتدا تا انتها بخوانی و یک‌به‌یک از حالِ من باخبر شوی.

نکته ادبی: توقع عاشق از معشوق برای توجه به نامه.

بدان راما که گیتی گرد گردست ازو گه تن درستی گاه دردست

بدان ای رامین که این روزگارِ ما همچون چرخشِ گردون است، گاهی تن‌درستی می‌آورد و گاهی درد و رنج.

نکته ادبی: اشاره به چرخِ گردون (فلک) که نمادِ بی‌ثباتی است.

گهی رنجست و گاهی شادمانی گهی مرگست و گاهی زندگانی

گاهی رنج است و گاهی شادی، گاهی مرگ است و گاهی زندگی.

نکته ادبی: اشاره به ناپایداریِ شرایطِ انسانی.

به نیک و بد جهان بر ما سرآید وزان پس خود جهان دیگر آید

خیر و شرِ این جهان بر ما پایان می‌پذیرد و پس از مرگ، دنیای دیگری در انتظار ماست.

نکته ادبی: نگرشِ عارفانه/اخلاقی به فناپذیریِ دنیا.

ز ما ماند به گیتی در فسانه در آن گیتی خدای جاودانه

تنها نام و داستانی از ما در این جهان باقی می‌ماند، و در آن جهانِ باقی، خداوند جاودانه است.

نکته ادبی: اشاره به ماندگاریِ نام در تاریخ و فنایِ تن.

فسان ما همه گیتی بخوانند یکایک خوب و زشت ما بداند

مردمانِ تمامِ جهان داستانِ ما را می‌خوانند و یک‌به‌یک از خوبی و زشتیِ کردارِ ما باخبر می‌شوند.

نکته ادبی: اعتقاد به قضاوتِ تاریخ و آیندگان.

تو خود دانی که از ما کیدت بد نام کجا از نام بد جوید همه کام

تو خود می‌دانی که چه کسی از ما به بدنامی افتاده است، و چه کسی در این جهان به دنبالِ نامِ بد می‌رود؟ (هیچ‌کس).

نکته ادبی: استفهام انکاری برای محکوم کردنِ رامین.

من آن بودم به پاکی کم دیدی به خوبی از جهانم بر گزیدی

من همان کسی هستم که تو به پاکی می‌شناختی و با این ویژگی، از میانِ تمامِ زنانِ جهان مرا برگزیدی.

نکته ادبی: یادآوریِ جایگاهِ گذشته‌ی ویس در چشمِ رامین.

من از پاکی چو قطر ژاله بودم به خوبی همچو برگ لاله بودم

من از نظرِ پاکی مانندِ شبنمِ صبحگاهی بودم و از نظرِ زیبایی مانندِ برگِ گلِ لاله.

نکته ادبی: تشبیه به ژاله (شبنم) برای بیانِ لطافت و پاکی.

ندیده کام جز تو مرد بر من زمانه نا فشانده گرد بر من

هیچ مردی جز تو بر من دست نیافته بود و روزگار هیچ‌گونه گرد و غباری بر دامنِ پاکِ من ننشاند بود.

نکته ادبی: کنایه از پاکدامنی.

چو گوری بودم اندر مرغزاران ندیده دام و داس دام دادن

من همچون آهویی بودم که در مرغزار می‌چرخید و هیچ دامی و داسی ندیده بودم.

نکته ادبی: استعاره از معصومیتِ اولیه‌ی ویس قبل از آشنایی با رامین.

تو بودی دام دار و داس دارم نهادی داس و دام اندر گذارم

تو بودی که دام‌دار و داس‌دار بودی و این دام‌ها را در مسیرِ من قرار دادی.

نکته ادبی: متهم کردنِ رامین به شکارگریِ عاطفی.

مرا در دام رسوایی فگندی کنون در چاه تنهایی فگندی

تو مرا در دامِ رسوایی افکندی و اکنون مرا در چاهِ تنهایی رها کردی.

نکته ادبی: تضادِ دام (رسوایی) و چاه (تنهایی).

مرا بفریفتی وز ره ببردی کنون زنهار با جانم بخوردی

تو مرا فریفتی و از راهِ راست منحرف کردی و حالا که به جانم رسیدی، مرا رها کردی.

نکته ادبی: زنهار با جانم بخوردی کنایه از نابود کردنِ هستیِ اوست.

بدان سر مر ترا طرار دیدم بدین سر مر ترا غدار دیدم

در آغازِ راه تو را طرار (فریبکار) می‌دیدم و در پایان، تو را غدار (خیانت‌کار) یافتم.

نکته ادبی: طرار به معنای دزد و کلاه‌بردار است که در اینجا برای توصیفِ فریبِ رامین استفاده شده.

همی گویی که خوردی سخن سوگند که با ویسم نباشد نیز پیوند

تو هنوز هم مدعی هستی که سوگند خورده‌ای که دیگر هیچ‌گونه پیوندی با من نداشته باشی.

نکته ادبی: اشاره به پیمان‌شکنیِ مجددِ رامین.

نه با من نیز هم سوگند خوردی که تا جان داری از من بر نگردی

آیا نه اینکه با من نیز سوگند خورده بودی که تا جان در بدن داری، هرگز از من روی برنگردانی؟

نکته ادبی: یادآوریِ سوگندهایِ دروغینِ رامین.

کدامین راست گیرم زین دو سوگند کدامین راست گیرم زین دو پیوند

از میان دو سوگند و دو پیمانی که با من بستی، کدام‌یک را راست و درست بدانم؟

نکته ادبی: استفهام انکاری که نشان‌دهنده تردید و بی‌اعتمادی شاعر به سخنان مخاطب است.

ترا سوگند چون باد بزانست ترا پیوند چون آب روانست

سوگند تو همچون باد بی‌قرار و پیمانت مانند آب روان و متغیر است و ثباتی ندارد.

نکته ادبی: تشبیه سوگند به باد و پیمان به آب برای نشان دادن ناپایداری آن‌ها.

بزرگست از جهان این هر دو را نام ولیکن نیست شان بر جای آرام

نام این هر دو (سوگند و پیمان) در جهان بزرگ و پرآوازه است، اما در حقیقت آرام و قراری ندارند.

نکته ادبی: تضاد میان بزرگیِ نام و بی‌قراریِ ذاتِ پیمان.

تو همچون سندسی گردان به هر رنگ و یا همچون زری گردان به هر چنگ

تو مانند پارچه سندس (حریر نفیس) هستی که مدام تغییر رنگ می‌دهد و یا مانند زری (طلا) که در هر پنجه‌ای به شکلی در می‌آید.

نکته ادبی: استعاره از تغییر رنگ و شکل برای توصیف بی‌ثباتی شخصیت رامین.

کرا دانی چو من در مهربانی چو تو با من نمانی با که مانی

چه کسی را در مهربانی هم‌تراز من می‌شناسی؟ اگر با من که این‌قدر به تو وفادارم نمی‌مانی، پس با چه کسی خواهی ماند؟

نکته ادبی: پرسش پرسشی برای به رخ کشیدن وفاداری خود و سرزنش رامین.

نگر تا چند کار بد بکردی که آب خویش و آب من ببردی

مراقب باش که چه کارهای زشتی انجام دادی؛ چرا که هم آبروی خود را بردی و هم آبروی مرا.

نکته ادبی: آبِ خویش بردن کنایه از ریختن آبرو و بی‌اعتبار شدن است.

یکی بفریفتی جفت کسان را به ننگ آلوده دودمان را

نخستین خطای تو این بود که همسر دیگری را فریب دادی و به ننگ آلوده کردی.

نکته ادبی: اشاره به خطاهایِ عملی رامین در ماجرایِ عشق و خیانت.

دوم سوگندها بدروغ کردی ابا ژنهاریان زنها خوردی

دوم اینکه سوگندهای دروغین خوردی و با کسانی که در پناه تو بودند، عهد شکستی.

نکته ادبی: ژنهاریان به معنایِ کسانی است که پناهنده شده یا امان خواسته بودند.

سوم برگشتی از یار وفادار بی آب کزوی رسیدت رنج و آزار

سوم اینکه از یارِ وفادارت (من) روی گرداندی و بدون دلیل، رنج و آزار بسیاری به من رساندی.

نکته ادبی: بی‌ آب کنایه از بی‌دلیل و بی‌مایه بودنِ رفتارِ رامین است.

چهارم ناسزا گفتی بر آن کس که او را خود توی اندر جهان بس

چهارم اینکه به کسی ناسزا گفتی که در این جهان، تنها همان شخص برای تو کافی بود.

نکته ادبی: اشاره به ارزش والای ویس در زندگی رامین که آن را نادیده گرفته است.

من آن ویسم که رویم آفتابست من آن ویسم که مویم مشک نابست

من آن ویس هستم که چهره‌ام همچون خورشید درخشان و موهایم همچون مشک ناب سیاه و خوشبو است.

نکته ادبی: توصیفِ زیبایی‌هایِ ظاهری با استفاده از تشبیهاتِ سنتیِ شعری.

من آن ویسم که چهرم نوبهارست من آن ویسم که مهرم پایدارست

من همان ویسم که چهره‌ام همچون بهار باطراوت است و مهرم نسبت به تو همیشگی و پایدار است.

نکته ادبی: تأکید بر تداومِ عشق و پیوند میانِ بهار و چهره.

من آن ویسم که ماه نیکوانم من آن ویسم که شاه جادوانم

من آن ویسم که ماهِ خوب‌رویان هستم و در جادوگری و دلبری، شاهِ جادوان می‌باشم.

نکته ادبی: شاه جادوان استعاره از تواناییِ بالای او در سحر کردنِ دلِ معشوق است.

من آن ویسم که ماهم بر رخانست من آن ویسم که نوشم در لبانست

من آن ویسم که ماهم بر چهره‌ام تابیده و نوشِ گوارا در لبانم نهفته است.

نکته ادبی: ماه بر رخ کنایه از زیبایی و درخششِ چهره است.

من آن ویسم من آن ویسم من آن ویسم که بودی تو سلیمان من چو بلقیس

من همان ویسم؛ همان کسی که تو سلیمانِ من بودی و من بلقیسِ تو.

نکته ادبی: تلمیح به داستان سلیمان و بلقیس برای نشان دادنِ شکوه و پیوندِ عمیقِ پیشین.

مرا باشد به از تو در جهان شاه ترا چون من نباشد بر زمین ماه

در جهان، پادشاهی بهتر از تو برای من وجود دارد، اما برای تو در تمام زمین، ماهی (زیبارویی) چون من پیدا نمی‌شود.

نکته ادبی: اوج گرفتنِ غرور و عزت‌نفسِ عاشقانه در کلامِ ویس.

هر آن گاهی که دل از من بتابی چو باز آیی مرا دوشوار یابی

هر زمان که از من روی بگردانی، بدان که وقتی بخواهی بازگردی، مرا بسیار مشکل‌پسند و دور از دسترس خواهی یافت.

نکته ادبی: هشدار نسبت به سخت‌گیری در صورتِ تداومِ بی‌وفایی.

مکن راما که خود گردی پشیمان نیابی درد را جز ویس در مان

رامین، این کار را نکن که خودت پشیمان خواهی شد؛ چرا که برای دردت، هیچ درمانی جز ویس نخواهی یافت.

نکته ادبی: استعاره از ویس به عنوانِ درمانِ دردِ عشق.

مکن راما که از گل سیر گردی نیابی ویس را آنگه بمردی

چنین نکن که از این گل (من) سیر شوی؛ چرا که وقتی مردی، دیگر مرا نخواهی یافت.

نکته ادبی: گل استعاره از جوانی و زیبایی ویس است.

مکن راما که تو امروز مستی ز مستی عهد من بر هم شکستی

چنین نکن که تو امروز مست هستی و به خاطر همین مستی و غرور، عهد مرا شکستی.

نکته ادبی: مستی کنایه از غرورِ جوانی یا غفلت است.

مکن راما که چون هشیار گردی ز گیتی بی زن وبی یار گردی

چنین نکن، زیرا وقتی هشیار شوی، در این دنیا تنها و بی‌یار خواهی ماند.

نکته ادبی: پیش‌بینیِ پشیمانیِ رامین در آینده.

بسا روزا که تو پیشم بنالی دو رخ بر خاک پای من بمالی

چه بسیار روزهایی که تو در پیشگاه من زاری کردی و صورت بر خاکِ پای من مالیدی.

نکته ادبی: توصیفِ خضوعِ پیشینِ رامین در برابر ویس.

دل از کینه به سوی مهر تابی مرا جویی به صد دست و نیابی

وقتی دلت از کینه به سمت مهر متمایل شود، مرا با صدها تلاش جستجو می‌کنی و نمی‌یابی.

نکته ادبی: بیانِ تلخِ عاقبتِ از دست دادنِ فرصت.

چو از من سیر گشتی وز لبانم ز گل هم سیر گردی بی گمانم

اگر از من و لبانم سیر شدی، بی‌شک از گل هم سیر خواهی شد.

نکته ادبی: گل نماد زیباییِ لطیف و زودگذر است.

رو چون بامن نسازی با که سازی هوا با من نبازی با که بازی

حالا که با من نمی‌سازی، پس با چه کسی می‌سازی؟ اگر با من عشق‌بازی نمی‌کنی، با چه کسی بازی می‌کنی؟

نکته ادبی: استفهام انکاری برای نشان دادنِ جایگزین‌ناپذیریِ ویس.

همی گوید هر آن کاو مهر بازد کرا ویسه نسازد مرگ سازد

هر کسی که عشق بورزد، اگر ویس با او همراه نشود، مرگش فرا می‌رسد.

نکته ادبی: اغراق برای نشان دادنِ اهمیتِ حضورِ ویس در زندگیِ عاشق.

ز بدبختیت بس باد این نشانی گلی دادت چو بستد گلستانی

از بدبختیِ تو همین بس که گلی را به تو دادند و تو به جایش گلستانی را از دست دادی.

نکته ادبی: نمادپردازیِ گل در برابر گلستان برای نشان دادنِ خسرانِ بزرگ.

ترا بنمود رخشان ماهتابی ز تو بستد فروزان آفتابی

به تو ماهِ درخشانی را نشان دادند (من)، اما تو به جایش خورشیدِ فروزان (اصالت و عشق راستین) را از دست دادی.

نکته ادبی: تضاد میانِ ماه و خورشید برای تأکید بر اشتباه رامین.

همی نازی که داری ارغوانی ندانی کز تو گم شد بوستانی

اکنون می‌نازی که سرخیِ گلی (معشوقی تازه) را داری، اما نمی‌دانی که بوستانی را گم کرده‌ای.

نکته ادبی: کنایه از ارزشِ کمِ معشوقِ تازه در برابرِ ویس.

همانا کردی آن تلخی فراموش که بودی از هوا بی صبر و بی هوش

به راستی که آن تلخی‌هایی را که در هجرانِ من داشتی و از عشقِ من بی‌صبر و بی‌هوش بودی، فراموش کرده‌ای.

نکته ادبی: اشاره به فراموش‌کاریِ رامین به عنوانِ نقیصه‌ای بزرگ.

خیالم گر به خواب اندر بدیدی گمان بردی که بر شاهی رسیدی

آن زمان که در خواب خیالم را می‌دیدی، گمان می‌کردی که به پادشاهی رسیده‌ای.

نکته ادبی: توصیفِ مقامِ والای ویس در نگاهِ عاشق.

چو بودی من به مغزت بر گذشتی تنت گر مرده بودی زنده گشتی

آن زمان که من به ذهنت خطور می‌کردم، اگر تنت مرده هم بود، دوباره زنده می‌شد.

نکته ادبی: اغراق در تأثیرِ خیالِ ویس بر احوالِ رامین.

چنین است آدمی بی رام و بی هوش کند سختی و شادی را فراموش

آدمی بدون عشق و هشیاری چنین است که سختی‌ها و شادی‌های گذشته را فراموش می‌کند.

نکته ادبی: حکمتِ عام برای مذمتِ بی‌هوشی و فراموش‌کاری.

دگر گفتی که گم کردم جوانی همی گویی دریغا زندگانی

از طرف دیگر گفتی که جوانی‌ام را گم کردم و مدام می‌گویی که دریغ از عمرِ رفته.

نکته ادبی: بازتابِ آه و افسوسِ رامین برایِ جوانی.

مرا گم شد جوانی در هوایت همیدون زندگانی در وفایت

من نیز جوانی‌ام را در هوای تو از دست دادم و هم‌اکنون زندگانی‌ام را در راه وفاداری به تو صرف کردم.

نکته ادبی: مقایسه رنجِ ویس با رامین.

گمان بردم که شاخ شکری تو بکارم تا شکر بار آوری تو

گمان می‌کردم که تو شاخه‌ی شکری هستی که اگر بکارم، ثمره‌ی شیرین خواهی داد.

نکته ادبی: استعاره از رامین به شاخه‌ی شکر برای نشان دادنِ انتظارِ ثمرِ شیرین از او.

بکشتم پس بپروردم به تیمار چو بر رستی کبست آوردیم بار

تو را کاشتم و با رنج پرورش دادم، اما وقتی به ثمر نشستی، جز تلخی و بدی به من ندادی.

نکته ادبی: تضاد میانِ کاشتِ شکر و برداشتِ تلخی.

چو یاد آرم از آن رنجی که بردم وز آن دردی که از مهر تو خوردم

چون آن رنج‌هایی را که کشیدم و دردی را که از عشق تو چشیدم به یاد می‌آورم،

نکته ادبی: بازگشت به خاطراتِ تلخِ گذشته.

یکی آتش به مغز من در آید کزو جیحون ز چشم من بر آید

آتشی در مغزم شعله‌ور می‌شود که از چشمانم رود جیحون (اشک فراوان) جاری می‌گردد.

نکته ادبی: مبالغه در گریه و تشبیه آن به رود جیحون.

چه مایه سختی و خواری کشیدم به فرجام از تو آن دیدم که دیدم

چه بسیار سختی و خواری که کشیدم و در نهایت از تو همان چیزی را دیدم که دیدم.

نکته ادبی: تأکید بر نتیجه‌ی تلخ و پیش‌بینی‌شده.

مرا تو چاه کندی دایه زد دست به جاه افگنده و خود آسوده بنشست

تو برایم چاه کندی و دایه مرا به دست خود در آن افکند، خودت در آن چاهِ بلا مرا رها کردی و آسوده نشستی.

نکته ادبی: استعاره از دسیسه‌چینیِ رامین و دایه.

تو هیزم دادی او آتش برافروخت به کام دشمنان در آتشم سوخت

تو هیزمِ آتش را فراهم کردی و او (دایه) آتش را برافروخت و مرا در این آتش به کام دشمنان سوزاندی.

نکته ادبی: تشبیه فتنه به آتش و عاملانِ آن به هیزم‌دهنده و آتش‌افروز.

ندانم کز تو نالم یا ز دایه که رنجم زین دوان بردست مایه

نمی‌دانم که از تو گله کنم یا از دایه، چرا که هر دوی شما رنجِ من را به سر حدِ کمال رساندید.

نکته ادبی: استیصال و ناتوانی در تشخیصِ مقصرِ اصلی.

اگر چه دیدم از تو بی وفایی نهادی بر دلم داغ جدایی

اگرچه بی وفایی تو را دیدم و داغِ جدایی را بر دلم نهادی،

نکته ادبی: پذیرشِ تلخِ خیانت.

و گر چه آتشمدر دل فگندی مرا مانند خر در گل فگندی

و اگرچه آتشم در دل افکندی و مرا مانند خری در گل و لای درمانده گرفتار کردی،

نکته ادبی: تمثیلِ گرفتاری در گل برای نشان دادنِ استیصال و ذلت.

و گر چه چشم من خون بار کردی کنارم رود جیحون بار کردی

و اگرچه چشمانم را خون‌بار کردی و در کنارم رود جیحونِ اشک جاری ساختی،

نکته ادبی: تکرارِ مبالغه در وصفِ اندوه و گریه.

دلم ناید به یزدانت سپردن جفایت پیش یزدان بر شمردن

با این حال، دلم نمی‌آید که نزد یزدان از تو شکایت کنم و جفاهایت را برای خدا بر شمارم.

نکته ادبی: نشان‌دهنده عظمتِ عشق که حتی از شکایت کردن نزد خدا هم پرهیز می‌کند.

مبیند ایچ دردت دیدگانم که باشد درد تو هم بر روانم

هیچ دردی را برایت آرزو نمی‌کنم، زیرا هر دردی که تو بکشی، بر روانِ من نیز اثر خواهد گذاشت.

نکته ادبی: اوجِ دلسوزی و وابستگیِ روحیِ عاشق به معشوق.

کنون ده در بخواهم گفت نامه به گفتاری که خون بارد ز خامه

اکنون ده نامه برایت خواهم نوشت؛ با کلماتی که قلم از شدتِ خونِ جگر، آن را می‌نگارد.

نکته ادبی: استعاره از خون‌بار بودنِ قلم برای بیانِ نهایتِ اندوه.