ویس و رامین

فخرالدین اسعد گرگانی

رسیدن پیگ رامین به مروشاهجان و آگاه شدن ویس ازان

فخرالدین اسعد گرگانی
چو پیگ و نامهء رامین در آمد طرافی از دل ویسه بر آمد
دلش داد اندر آن ساعت گوایی که رامین کرد با او بی وفایی
چو موبد نامهء رامین بدو داد درخش حسرت اندر جانش افتاد
ز سختی خونش اندر تن بجوشید ولیکن راز از مردم بپوشید
لبش بود از برون چون لاله خندان شده دل زاندرون چون تفته سندان
چو مینو بود خرم از برونش چو دوزخ بود تفسیده درونش
به خنده می نهفت از دلش تنگی به رهواری همی پوشید لنگی
رخش از نامه خوندن شد زریری که خود دانست کم مایه دبیری
بدو گفت از خدا این خواستم من که روزی گم کند بازار دشمن
مگر شاهم دگر زشتی نگوید بهانه هر زمان بر من نجوید
بدین شادی به درویشان دهم چیز بسی گوهر به آتشگه برم نیز
هم او از غم برست اکنون و هم من بیفتاد از میان بازار دشمن
کنون اندر لهانم هیچ غم نیست که جانم راز بیم تو ستم نیست
من اندر کام و ناز و بخت پیروز نه خوش خوردم نه خوش خفتم یکی روز
کنون دلشاد باشم در جوانی به آسانی گذارم زندگانی
مرا گر مه بشد ماندست خورشید همه کس را به خورشیدست امید
مرا از تو شود روشن جهان بین چه باشد گر نبینم روی رامین
همی گفت این سخن دل با زبان نه سخن را آشکارا چون نهان نه
چو بیرون رفت شاه او را تب آمد ز تاب مهر جانش بر لب آمد
دلش در بر تپان شد چون کبوتر که در چنگال شاهین باشدش سر
چکان گشته ز اندامش خوی سرد چو شمنم کاو نشیند بر گل زرد
سهی سروش چو بید از باد لرزان ز نرگس بر سمن یاقوت ریزان
به زرین یاره سیمین سینه کوبان به مشکین زلف خاک خانه روبان
همی غلتید در خاک و همی گفت چه تیرست این که آمد چشم من سفت
چه بختست این که روزم را سیه کرد چه روزست این که جانم راتبه کرس
بیا ای دایه این غم بین که ناگاه بیامد مثل طوفان از کمینگاه
ز تخت زر مرا در خاک افگند خسک در راه صبر من پراگند
تو خود داری خبر یا من بگویم که از رامین چه رنج آمد به رویم
بشد رامین و در گوراب زن کرد پس آنگه مژدگان نامه به من کرد
که من گل کشتم و گل پروریدم ز مرود و سوسن و خیری بریدم
به مرو اندر مرا اکنون چه گویند سزد ار مرد و زن بر من بمویند
یکی درمان بجو از بهر جانم که من زین درد جان را چون رهانم
مرا چون این خبر بشنید بایست گرم مرگ آمدی زین پیش شایست
مرا اکنون نه زر باید نه گوهر نه جان باید نه مادر نه برادر
مرا کام جهان با رام خوش بود کنون چون رام رفت از کام چه سود
مرا او جان شیرین بود و بی جان نیابد هیچ شادی تن ز گیهان
روم از هر گناهی تن بشویم وز ایزد خویشتن را چاره جویم
به درویشان دهم چیزی که دارم مگر گاه دعا باشد یارم
به لابه خواهم از دادار گیهان که رامین گردد از کرده پشیمان
به تاری شب به مرو آید ز گوراب ز باران تر بفسرده برو آب
تنش همچون تن من سست و لرزان دلش همچون دل من زار و سوزان
گه از سرمای سخت و گه تیمار همی خواهد ز ویس و دایه زنهار
ز ما بیند همین بد مهری آن روز که از وی ما همی بینیم امروز
خدایا داد من بستانی از رام کنی او را چو من بی صبر و آرام
جوابش داد دایه گفت چندین مبر اندوه کت بردن نه آیین
مخور اندوه و بزادی از دلت زنگ به خرسندی و خاموشی و فرهنگ
تن آزاده را چندین مرنجان دل آسوده را چندین مپیچان
مکن بیداد بر جان و جوانی که جان را مرگ به زین زندگانی
ز بس کاین روی گلگون را زنی تو ز بس کاین موی مشکین را کنی تو
رجی نیکوتر از باغ بهشتی چو روی اهرمن کردی به زشتی
جهان چندان که داری بیش باید ولیک از بهر جان خویش باید
هر آن گاهی که نبود جان شیرین مه دایه باد و مه شاه و مه رامین
چو بسپردم من اندر تشنگی جان مبادا در جهان یک قطره باران
هر آن گاهی که گیتی گشت بی من مرا چه دوست در گیتی چه دشمن
همه مردان به زن دیدن دلیرند به مهر اندر چو رامین زود سیرند
گر از تو سیر شد رامین بد مهر که رویت را همی سجده برد مهر
ز مهر گل همیدون سیر گردد همین مومین زبان شمشیر گردد
اگر بیند هزاران ماه و اختر نیاید زان همه نور یکی خور
گل گورابی ار چه ماهرویست به خواری پیش تو چون خاک کویست
نکوتر زیر پای تو ز رویش چو خوشتر خاک پای تو ز بویش
چو رامین از تو تنها ماند و مهجور اگر زن کردی زی من بود معذور
کسی کز بادهءخوش دور باشد اگر دردی خورد معذور باشد
سمن بر ویس گفت ای دایه دانی که گم کردم به صبر اندر جوانی
زنان را شوهرست و یار برسر مرا اکنون نه یارست و نه شوهر
اگر شویست بر من بدگمانست وگر یارست با من بدنهانست
ببردم خویشتن را آب و سایه چو گم کردم ز بهر سود مایه
بیفگندم درم از بهر دینار کنون بی هردوان ماندم به تیمار
مده دایه به خرسندی مرا پند که بر آتش نخسپد هیچ خرسند
مرا بالین و بستر آتشین است بر آتش دیو عشقم همنشین است
بر آتش صبر کردن چون توانم اگر سنگین و رویینست جانم
مرا زین بیش خرسندی مفرمای به من بر باد بیهوده مپیمای
مرا درمان نداند هیچ دانا مرا چاره نداند هیچ کانا
مرا صد تیر زهر آلوده تا پر نشاند این پیگ واین نامه به دل بر
چه گویی دایه زین پیگ روان گیر که نه گه بر دلم زد ناوک تیر
ز رام آورد مشک آلود نامه برد از ویس خون آلود جامه
بگریم زار برنالان دل خویش ببارم خون دیده بر دل ریش
الا ای عاشقان مهرپرور منم بر عاشقان امروز مهتر
شما را من ز روی مهربانی نصیحت کرد خواهم رایگانی
نصیحت دوستان از من پذیرید دهم پند شما گر پند گیرید
مرا بینیدحال من نیوشید دگر در عشق ورزیدن مکوشید
مرا بینید و خود هشیار باشید ز مهر ناکسان بیزار باشید
نهال عاشقای در دل مکارید و گر کارید جان او را سپارید
اگر چونانکه حال من ندانید به خون بر رخ نوشتستم بخوانید
مرا عشق آتشی در دل برافروخت که هر چند بیش کشتم بیشتر سوخت
جهان کردم ز آب دیده پر گل نمود از آب چشمم آتش دل
چه چشمست این که خوابش نگیرد چه آبست این کزو آتش نمیرد
مرا پروردن باشه بدی آز بپروردم یکی باشه به صد ناز
به روزش داشتم بر دست سیمین شبش هرگز نبستم جز به بالین
چو پر مادر آوردش بیفگند دگر پرها بر آورد و پر آگند
بدانست او ز دست من پریدن به خود کامی سوی کبگان دویدن
گمان بردم که او گیرد شکاری مرا باشد همیشه غمگساری
یکی ناگه ز دست من رها شد به ابر اندر ز چشم من جدا شد
کنون خسته شدم از بس که پویم نشان باشهء گم کرده جویم
دریغا رفته رنج و روزگارم دریغا این دل امیدوارم
دریغا رنج بسیارا که بردم که خود روزی ز رنجم بر نخوردم
بگردم در جهان چون کاروانی که تا یابم ز گمگشته نشانی
مرا هم دل بشد هم دوست از بر نباشم بی دل و بی دوست ایدر
کنم بر کوهساران سنگ بالین ز جور آن دل چون کوه سنگین
دل از من رفت اگر یابم نشانش دهم این خسته جان را مژدگانش
مرا تا جان چنین پر دود باشد دلم از بخت چون خشنود باشد
منم کم دوست ناخشنود گشتست منم کم بخت خشم آلود گشتست
مرا بی کارد ای دایه تو کشتی که تخم عشق در جانم بکشتی
درین راهم تو بودی کور رهبر چو در چاهم فگندی تو بر آور
مرا چون از تو آمد درد شاید که درمانم کنون هم از تو آید
بسیچ راه کن بر خیز و منشین ببر پیغام من یک یک به رامین
بگو ای بدگمان بی وفا زه تو کردی بر کمان ناکسی زه
تو چشم راستی را کور کردی تو بخت مردی را شور کردی
تو از گوهر چو گزدم جان گزایی به سنگ ار بگذری گوهر نمایی
تو ماری از تو ناید جز گزیدن تو گرگی از تو ناید جز دریدن
ز طبع تو همین آید که کردی که با زنهاریان زنهار خوردی
اگر چه من ز کارت دل فگارم بدین آهوت ارزانی ندارم
مکن بد با کسی و بد میندیش کجا چون بد کنی آید بدت پیش
اگر یکسر بشد مهرم ز یادت میان مهربانان شرم بادت
بدین زشتی که از پیشم برفتی فرامش کردی آن خوبی که گفتی
چو برگ لاله بودت خوب گفتار به زیر لاله در خفته سیه مار
اگر تو یار نو کردی روا باد ز گیتی آنچه می خواهی ترا باد
مکن چندین به نومیدی مرا بیم آ هر کاو زو بیابد بفگند سیم
اگر تو جوی نو کندی به گوراب نباید بستن از جوی کهن آب
وگر تو خانه کردی در کهستان کهن خانه مکن در مرو ویران
به باغ ار گل بکشتی فرخت باد ز مرزش بر مکن آزاده شمشاد
زن نو با دلارام کهن دار که هر تخمی ترا کامی دهد بار
همی گفت این سخنها ویس بتروی زهر چشمی روان بر هر رخی جوی
تو گفتی چشم بود ابر نوروز همی بارید بر راغ دل افروز
دل دایه بر آن بت روی سوزان همی گفت ای بهار دلفروزان
مرا بر آتش سوزنده منشان گلاب از دیده بر گلنار مفشان
که اکنون من بگیرم ره به گوراب بوم در راه چون ره بی خور و خواب
کنم با رام هر چاری که دانم مگر جان ترا زین غم رهانم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

چو پیگ و نامهء رامین در آمد طرافی از دل ویسه بر آمد

همین که نامه رامین به دست ویس رسید، اضطراب و اندوهی عمیق در دل او پدیدار گشت.

نکته ادبی: طرافی: به معنای نوعی اضطراب و تپش قلب ناشی از رنج است.

دلش داد اندر آن ساعت گوایی که رامین کرد با او بی وفایی

در همان لحظه دلش به او خبر داد که رامین نسبت به او بی‌وفایی کرده است.

نکته ادبی: گوایی: به معنای گواهی دادن و شهادت دادن دل است که کنایه از الهام قلبی می‌باشد.

چو موبد نامهء رامین بدو داد درخش حسرت اندر جانش افتاد

وقتی موبد نامه رامین را به او داد، آتشی از حسرت و دریغ بر جانش افتاد.

نکته ادبی: درخش: در اینجا به معنای شعله یا پرتو آتش است که به حسرت نسبت داده شده.

ز سختی خونش اندر تن بجوشید ولیکن راز از مردم بپوشید

از شدت سختی این خبر، خون در تنش به جوش آمد، اما تلاش کرد این راز را از نگاه دیگران پنهان کند.

نکته ادبی: بجوشید: کنایه از هیجان و خشم و درد شدید.

لبش بود از برون چون لاله خندان شده دل زاندرون چون تفته سندان

لب‌هایش از بیرون مانند لاله خندان بود، اما درونش از غم مانند سندانی گداخته در آتش می‌سوخت.

نکته ادبی: تفته: به معنای گداخته و داغ است.

چو مینو بود خرم از برونش چو دوزخ بود تفسیده درونش

چهره‌اش از بیرون مثل بهشت خرم بود، اما درونش مانند جهنم سوزان بود.

نکته ادبی: مینو و دوزخ: تضاد میان ظاهر آرام و باطن پرآشوب را نشان می‌دهد.

به خنده می نهفت از دلش تنگی به رهواری همی پوشید لنگی

با خنده‌ای مصنوعی تنگیِ دلش را پنهان می‌کرد و سعی داشت لنگیدنِ کارش را در رفتار عادی بپوشاند.

نکته ادبی: رهواری: در اینجا استعاره از روانی و عادی جلوه دادن رفتار است.

رخش از نامه خوندن شد زریری که خود دانست کم مایه دبیری

چهره‌اش از خواندن نامه زرد شد، چرا که متوجه شد رامین دانش و خرد اندکی دارد.

نکته ادبی: زریری: رنگ زرد که نشانه بیماری یا غم است.

بدو گفت از خدا این خواستم من که روزی گم کند بازار دشمن

به موبد گفت: از خدا خواسته‌ام که دشمنانم را سرکوب کند و کارشان را از رونق بیندازد.

نکته ادبی: بازار دشمن: کنایه از رونق و اعتبار کار دشمن است.

مگر شاهم دگر زشتی نگوید بهانه هر زمان بر من نجوید

شاید پادشاه (موبد) دیگر به من زشتی نبیند و بهانه‌جویی نکند.

نکته ادبی: بهانه جستن: کنایه از عیب‌جویی و سخت‌گیری است.

بدین شادی به درویشان دهم چیز بسی گوهر به آتشگه برم نیز

به همین خاطر، به درویشان صدقه می‌دهم و نذری به آتشکده می‌برم تا این اتفاق رخ دهد.

نکته ادبی: آتشگه: اشاره به سنت‌های زرتشتی و نیایشگاه‌های آن زمان.

هم او از غم برست اکنون و هم من بیفتاد از میان بازار دشمن

او (رامین) از غم رهایی یافت و من نیز؛ دشمنی‌ها میان ما از میان رفت.

نکته ادبی: بازار دشمن افتاد: کنایه از پایان یافتن دوران کشمکش.

کنون اندر لهانم هیچ غم نیست که جانم راز بیم تو ستم نیست

اکنون در دلم هیچ غمی ندارم و جانم از ترس تو در عذاب نیست.

نکته ادبی: لهان: در اینجا اشاره به درون و دل است.

من اندر کام و ناز و بخت پیروز نه خوش خوردم نه خوش خفتم یکی روز

من در ناز و نعمت و بخت پیروز بودم و تا پیش از این، هیچ‌گاه طعم خوشی را نچشیدم.

نکته ادبی: کام و ناز: استعاره از خوشبختی و رفاه.

کنون دلشاد باشم در جوانی به آسانی گذارم زندگانی

اکنون در دوران جوانی دلشادم و زندگی را به آسانی سپری می‌کنم.

نکته ادبی: اشاره به انکار درد در ظاهر برای فریب موبد.

مرا گر مه بشد ماندست خورشید همه کس را به خورشیدست امید

اگر ماه (رامین) از من دور شد، خورشید (امید یا جایگزین) باقی مانده است و همه به خورشید امید دارند.

نکته ادبی: تمثیل ماه و خورشید برای توجیه دوری معشوق.

مرا از تو شود روشن جهان بین چه باشد گر نبینم روی رامین

جهان‌بینیِ من با وجود تو روشن است؛ چه می‌شود اگر رامین را نبینم؟

نکته ادبی: تظاهر به بی‌نیازی از رامین برای حفظ غرور در برابر موبد.

همی گفت این سخن دل با زبان نه سخن را آشکارا چون نهان نه

با زبان این سخنان را می‌گفت ولی دلش چیز دیگری می‌خواست؛ سخن آشکارش با آنچه در نهان داشت متفاوت بود.

نکته ادبی: اشاره مستقیم به نفاق و دوروییِ اجباری ویس.

چو بیرون رفت شاه او را تب آمد ز تاب مهر جانش بر لب آمد

وقتی موبد از نزد او رفت، ویس تب کرد و از شدت عشق و داغی نامه، جانش به لبش رسید.

نکته ادبی: تاب مهر: استعاره از حرارتِ عشق که در اینجا به معنایِ سوختن از غمِ نامه است.

دلش در بر تپان شد چون کبوتر که در چنگال شاهین باشدش سر

دلش مانند کبوتری در چنگال شاهین، در سینه به تپش افتاد.

نکته ادبی: تشبیه دل به کبوترِ هراسان، نشانگر ترس و اضطراب شدید است.

چکان گشته ز اندامش خوی سرد چو شمنم کاو نشیند بر گل زرد

عرق سرد از بدنش می‌چکید، درست مانند شبنمی که بر گل زرد می‌نشیند.

نکته ادبی: شمنم: صورت کهن کلمه شبنم.

سهی سروش چو بید از باد لرزان ز نرگس بر سمن یاقوت ریزان

قامتِ سروگونه‌اش از باد لرزان شد و از چشمانش اشک‌های سرخ مانند یاقوت بر گونه‌هایش می‌چکید.

نکته ادبی: یاقوت ریزان: کنایه از اشک خونین و گرانبها.

به زرین یاره سیمین سینه کوبان به مشکین زلف خاک خانه روبان

با دستبند زرین بر سینه سیمینش می‌کوبید و زلف‌های مشکینش را بر خاک می‌کشید.

نکته ادبی: یاره: دستبند یا بازوبند.

همی غلتید در خاک و همی گفت چه تیرست این که آمد چشم من سفت

در خاک می‌غلتید و می‌گفت: این چه تیری بود که به چشم من خورد و آن را شکافت؟

نکته ادبی: تیر: استعاره از غم یا خبر ناگوار.

چه بختست این که روزم را سیه کرد چه روزست این که جانم راتبه کرس

این چه سرنوشتی است که روزگارم را سیاه کرد و چه روزی است که جانم را به تباهی کشاند؟

نکته ادبی: تبه کرس: به معنای تباهی و نابودی.

بیا ای دایه این غم بین که ناگاه بیامد مثل طوفان از کمینگاه

ای دایه، بیا و ببین که این غم ناگهان مانند طوفانی از کمینگاه بر من هجوم آورد.

نکته ادبی: تمثیل طوفان برای بیان ناگهانی بودن و ویرانگریِ اندوه.

ز تخت زر مرا در خاک افگند خسک در راه صبر من پراگند

مرا از تخت پادشاهی به خاک ذلت افکند و در مسیر صبر من خار و خاشاک پاشید.

نکته ادبی: خسک: گیاهی خاردار که استعاره از موانعِ دردناک در مسیر زندگی است.

تو خود داری خبر یا من بگویم که از رامین چه رنج آمد به رویم

آیا تو خودت خبر داری یا من بگویم که از دست رامین چه رنجی به من رسیده است؟

نکته ادبی: پرسش برای گشودنِ سفره دل نزد دایه.

بشد رامین و در گوراب زن کرد پس آنگه مژدگان نامه به من کرد

رامین رفت و در گوراب زنی گرفت، سپس مژدگانی این نامه را برای من فرستاد.

نکته ادبی: مژدگان: اشاره طعنه‌آمیز به خبر ازدواج رامین.

که من گل کشتم و گل پروریدم ز مرود و سوسن و خیری بریدم

او می‌گوید که من گل کشتم و گل پروریدم، یعنی از مرو و سوسن و خیریِ باغِ وجودم بهره برد و رفت.

نکته ادبی: استعاره گل برای اشاره به زیبایی و لطافت ویس.

به مرو اندر مرا اکنون چه گویند سزد ار مرد و زن بر من بمویند

اکنون در شهر مرو درباره من چه می‌گویند؟ سزاوار است که همه بر حالم گریه کنند.

نکته ادبی: مویدن: گریه و زاری کردن.

یکی درمان بجو از بهر جانم که من زین درد جان را چون رهانم

یک درمان برای جانم پیدا کن، که چگونه از این درد خلاص شوم.

نکته ادبی: درد: استعاره از عشقِ ناکام و خیانت.

مرا چون این خبر بشنید بایست گرم مرگ آمدی زین پیش شایست

کاش پیش از شنیدن این خبر می‌مردم، که برایم بهتر بود.

نکته ادبی: آرزوی مرگ از شدت غم.

مرا اکنون نه زر باید نه گوهر نه جان باید نه مادر نه برادر

اکنون دیگر نه ثروت می‌خواهم، نه گوهر، نه جان، نه مادر و نه برادر.

نکته ادبی: بی‌ارزش شدنِ جهان برای عاشق.

مرا کام جهان با رام خوش بود کنون چون رام رفت از کام چه سود

کامروایی من در گرو بودنِ رامین بود، اکنون که او رفت، کام گرفتن از جهان چه سودی دارد؟

نکته ادبی: جناس میان رامین و کام.

مرا او جان شیرین بود و بی جان نیابد هیچ شادی تن ز گیهان

او جانِ شیرین من بود و حال که بی‌جان شده‌ام، هیچ‌کس در جهان شادمانی نمی‌بیند.

نکته ادبی: گیهان: صورت کهن کلمه جهان.

روم از هر گناهی تن بشویم وز ایزد خویشتن را چاره جویم

می‌روم تا خود را از هر گناهی پاک کنم و از خدا چاره‌ای برای دردم بجویم.

نکته ادبی: توبه و بازگشت به معنویت برای تسلی.

به درویشان دهم چیزی که دارم مگر گاه دعا باشد یارم

به درویشان صدقه می‌دهم، شاید دعای آن‌ها یار و مددکار من باشد.

نکته ادبی: اعتقاد به دعایِ خیرِ مستمندان.

به لابه خواهم از دادار گیهان که رامین گردد از کرده پشیمان

با التماس از خدا می‌خواهم که رامین را از کرده‌اش پشیمان کند.

نکته ادبی: لابه: به معنای تضرع و زاری.

به تاری شب به مرو آید ز گوراب ز باران تر بفسرده برو آب

در شب تاریک از گوراب به مرو می‌آید، در حالی که باران بر سر و رویش می‌بارد و او افسرده است.

نکته ادبی: توصیف وضعیتِ احتمالیِ رامین در اندیشه ویس.

تنش همچون تن من سست و لرزان دلش همچون دل من زار و سوزان

تنش مثل تن من سست و لرزان و دلش مثل دل من زار و سوزان خواهد بود.

نکته ادبی: هم‌ذات‌پنداری با رامین در رنج.

گه از سرمای سخت و گه تیمار همی خواهد ز ویس و دایه زنهار

گاه از سرمای شدید و گاه از غم و اندوه، از ویس و دایه طلبِ زنهار (کمک) خواهد کرد.

نکته ادبی: تیمار: به معنای اندوه و غمِ فراوان.

ز ما بیند همین بد مهری آن روز که از وی ما همی بینیم امروز

او آن روز همان بدعهدی را از ما خواهد دید که ما امروز از او می‌بینیم.

نکته ادبی: اعتقاد به مکافاتِ عمل.

خدایا داد من بستانی از رام کنی او را چو من بی صبر و آرام

خدایا حق مرا از رامین بستان و او را همانند من بی‌صبر و آرام کن.

نکته ادبی: نفرینِ عاشقانه که ریشه در عشقِ ناکام دارد.

جوابش داد دایه گفت چندین مبر اندوه کت بردن نه آیین

دایه پاسخ داد: این‌قدر اندوهگین مباش که این کار شایسته تو نیست.

نکته ادبی: آیین: به معنای رسم و روش و شایستگی.

مخور اندوه و بزادی از دلت زنگ به خرسندی و خاموشی و فرهنگ

اندوه مخور و زنگار غم را از دلت پاک کن و با خرسندی و خاموشی زندگی کن.

نکته ادبی: فرهنگ: در اینجا به معنای خرد و تدبیر است.

تن آزاده را چندین مرنجان دل آسوده را چندین مپیچان

جانِ آزاده خود را این‌قدر رنج مده و دلِ آسوده را این‌چنین پریشان مکن.

نکته ادبی: توصیه به خویشتن‌داری.

مکن بیداد بر جان و جوانی که جان را مرگ به زین زندگانی

بر جان و جوانی خود ستم نکن که مرگ برای جان، بهتر از این نوع زندگانی است.

نکته ادبی: اغراق برای نشان دادن شدتِ رنج.

ز بس کاین روی گلگون را زنی تو ز بس کاین موی مشکین را کنی تو

از بس که این صورت گلگون را سیلی می‌زنی و از بس که این موهای مشکین را می‌کنی.

نکته ادبی: اشاره به رفتارهایِ هیستریکِ عاشقانه و ماتم‌زدگی.

رجی نیکوتر از باغ بهشتی چو روی اهرمن کردی به زشتی

صورتت که از باغ بهشتی زیباتر بود، با زشتی و پریشانی شبیه چهره اهریمن شده است.

نکته ادبی: اهرمن: نماد زشتی و پلیدی که در تقابل با زیباییِ ویس قرار گرفته.

جهان چندان که داری بیش باید ولیک از بهر جان خویش باید

اگرچه هرچقدر ثروت دنیا را داشته باشی باز هم بیشتر می‌خواهی، اما حقیقت این است که همه این دارایی‌ها باید صرفِ آسایش و سلامتِ جان خودت شود.

نکته ادبی: واژه 'چندان که' در اینجا به معنای 'هر اندازه که' به کار رفته است.

هر آن گاهی که نبود جان شیرین مه دایه باد و مه شاه و مه رامین

هرگاه که جانِ شیرین در بدن نباشد، دایه، شاه و رامین (به عنوان نمادهای مهر و قدرت) دیگر هیچ ارزشی ندارند.

نکته ادبی: تکرارِ حرفِ 'مه' (مخففِ ماه یا نفی) برای تأکید بر بی‌ارزش بودنِ این جایگاه‌ها در نبودِ جان است.

چو بسپردم من اندر تشنگی جان مبادا در جهان یک قطره باران

اگر قرار است من از تشنگیِ عشق جان بسپارم، کاش در تمام دنیا حتی یک قطره باران هم نبارد (که کنایه از خشکیدگی و قحطیِ لذت در دنیاست).

نکته ادبی: استفاده از 'بسپردم' به معنای تسلیم کردنِ جان است که در متونِ کهن کاربردِ خاص دارد.

هر آن گاهی که گیتی گشت بی من مرا چه دوست در گیتی چه دشمن

هر زمان که دنیا بدونِ من (و بی‌حضورِ معشوق) باشد، دیگر دوست و دشمن برایم یکسان است و تفاوتی ندارند.

نکته ادبی: در اینجا 'بی‌من' کنایه از زمانی است که عاشق از جهان رخت بربسته یا شور و حالی در آن ندارد.

همه مردان به زن دیدن دلیرند به مهر اندر چو رامین زود سیرند

همه مردان در ادعایِ عشق به زنان جسورند، اما در وفاداری به مهرِ آنان بسیار زود دل‌سیر و خسته می‌شوند.

نکته ادبی: ساختارِ 'به مهر اندر' از کهن‌الگوهای نحویِ فارسیِ دری است که در اینجا به معنای 'در عشق' است.

گر از تو سیر شد رامین بد مهر که رویت را همی سجده برد مهر

اگر رامینِ بی‌مهر از تو دل‌سیر شد، شگفت‌زده نباش؛ چرا که عشق و محبتِ راستین، همان است که همواره در برابرِ چهره‌ی تو سجده می‌برد.

نکته ادبی: مهر در مصراع دوم ایهام دارد: هم به معنای خورشید و هم به معنای محبت که سجده‌کننده در برابرِ زیباییِ معشوق است.

ز مهر گل همیدون سیر گردد همین مومین زبان شمشیر گردد

محبتِ به زیباییِ ظاهری (گل) نیز به همین سرعت زائل می‌شود؛ و همین محبتِ ناپایدار، در لحظه‌ی جدایی همچون زبانه‌ی شمشیر، برنده و دردناک است.

نکته ادبی: واژه 'همیدون' در فارسیِ میانه و دری به معنای 'همچنین' و 'به همین نحو' است.

اگر بیند هزاران ماه و اختر نیاید زان همه نور یکی خور

اگر کسی هزاران ماه و ستاره را ببیند، هیچ‌کدام از آن‌ها نمی‌تواند جایگاهِ درخشانِ خورشید (معشوق) را برای او پر کند.

نکته ادبی: استعاره از معشوق به 'خور' (خورشید) در برابرِ سایرین که 'اختر' هستند.

گل گورابی ار چه ماهرویست به خواری پیش تو چون خاک کویست

گُلِ گورابی هرچقدر هم که زیبا باشد، در برابرِ شکوهِ تو، نزدِ من بی‌ارزش و همچون خاکِ کوچه است.

نکته ادبی: گورابی نامی خاص یا اشاره به نوعی گل است که در اینجا برای تحقیرِ رقیب به کار رفته است.

نکوتر زیر پای تو ز رویش چو خوشتر خاک پای تو ز بویش

خاکِ زیرِ پایِ تو از چهره‌ی او زیباتر است و غبارِ قدم‌های تو از عطرِ وجودِ او خوش‌تر است.

نکته ادبی: تضادِ 'زیرِ پا' با 'رویش' برای تأکید بر برتریِ مطلقِ معشوق است.

چو رامین از تو تنها ماند و مهجور اگر زن کردی زی من بود معذور

اگر رامین از تو دوری کرد و تنها ماندی، اگر به سوی من (دایه) روی بیاوری، گناهی بر تو نیست و معذوری.

نکته ادبی: استفاده از 'مهجور' به معنای دورافتاده و جداافتاده است.

کسی کز بادهءخوش دور باشد اگر دردی خورد معذور باشد

کسی که از شرابِ خوش‌گوار دور مانده و محروم شده است، اگر دُرد (ته‌مانده‌ی تلخ) بنوشد، بر او خرده‌ای نمی‌توان گرفت.

نکته ادبی: تمثیلِ 'دُرد' برای شرایطِ ناچار و انتخابِ بد از بینِ بدتر است.

سمن بر ویس گفت ای دایه دانی که گم کردم به صبر اندر جوانی

ویسِ سیمین‌بر به دایه گفت: آیا می‌دانی که من جوانی‌ام را در راهِ صبر و شکیبایی تباه کردم؟

نکته ادبی: سمن‌بر صفتِ مرکبی است به معنای کسی که سینه‌اش همچون یاسمن سفید است.

زنان را شوهرست و یار برسر مرا اکنون نه یارست و نه شوهر

زنانِ دیگر شوهر و یار دارند، اما من اکنون نه همسری دارم و نه یاری که مایه دلگرمی‌ام باشد.

نکته ادبی: تکرارِ نفی برای تأکید بر تنهاییِ مطلقِ ویس است.

اگر شویست بر من بدگمانست وگر یارست با من بدنهانست

اگر همسری بر من باشد، بدگمان است و اگر یاری باشد، نیتش را از من پنهان می‌کند.

نکته ادبی: تضادِ 'بدگمان' و 'بدنهان' برای توصیفِ وضعیتِ بحرانیِ رابطه است.

ببردم خویشتن را آب و سایه چو گم کردم ز بهر سود مایه

من آبرو و آرامشِ خود را به باد دادم، چرا که برای رسیدن به سودی ناچیز، اصلِ سرمایه‌ام (جوانی و جان) را گم کردم.

نکته ادبی: کنایه‌ی 'آب و سایه' به معنای آبرو و مقام است.

بیفگندم درم از بهر دینار کنون بی هردوان ماندم به تیمار

برای اندکی دینار (سود دنیوی)، عزتِ خود را به حراج گذاشتم و اکنون نه پول دارم و نه دین (عزت)، و در اندوهی بی‌پایان مانده‌ام.

نکته ادبی: تیمار به معنای اندوه و مراقبتِ توأم با رنج است.

مده دایه به خرسندی مرا پند که بر آتش نخسپد هیچ خرسند

ای دایه! مرا با دعوت به خرسندی پند مده، چرا که هیچ‌کس نمی‌تواند با رضایت روی آتش بخوابد.

نکته ادبی: تشبیه وضعیتِ اضطراریِ عاشق به کسی که روی آتش خوابیده است.

مرا بالین و بستر آتشین است بر آتش دیو عشقم همنشین است

بستر و بالینِ من آتشین است و من با دیوِ عشق بر روی این آتش هم‌نشین شده‌ام.

نکته ادبی: تشخیصِ عشق به صورتِ دیوی که همنشینِ عاشق است.

بر آتش صبر کردن چون توانم اگر سنگین و رویینست جانم

چگونه می‌توانم بر روی آتش صبر کنم، مگر اینکه جانِ من از سنگ یا روی (فلز) ساخته شده باشد که نسوزد.

نکته ادبی: اشاره به 'رویین‌تن' بودن که کنایه از سختی و مقاومتِ ناپذیر است.

مرا زین بیش خرسندی مفرمای به من بر باد بیهوده مپیمای

بیش از این مرا به خرسندی دعوت مکن و وقتِ مرا با سخنانِ بیهوده تلف نکن.

نکته ادبی: عبارت 'باد پیمودن' کنایه‌ی رایج از کارِ بیهوده کردن است.

مرا درمان نداند هیچ دانا مرا چاره نداند هیچ کانا

هیچ دانایی درمانِ دردِ مرا نمی‌داند و هیچ چاره‌جویی راهِ برون‌رفت از این وضعیت را نمی‌شناسد.

نکته ادبی: واژه 'کانا' در اینجا به معنای کسی است که ناتوان یا بی‌فکر است.

مرا صد تیر زهر آلوده تا پر نشاند این پیگ واین نامه به دل بر

صد تیرِ زهرآلود تا پر، در قلبم فرو نشسته است؛ این پیام و نامه، قلبِ مرا پاره‌پاره کرده است.

نکته ادبی: پیگ (Pēg) در فارسیِ کهن به معنای نامه یا دست‌نوشته است.

چه گویی دایه زین پیگ روان گیر که نه گه بر دلم زد ناوک تیر

ای دایه، درباره‌ی این نامه‌ی روان (که از راه رسیده) چه می‌گویی؟ که مانندِ تیرِ ناوک به دلم اصابت کرد.

نکته ادبی: ناوک نوعی تیرِ کوچک و بسیار سریع است که برای شکار استفاده می‌شده.

ز رام آورد مشک آلود نامه برد از ویس خون آلود جامه

رامین نامه‌ای آلوده به مشک (خوش‌بو) فرستاد و ویس، جامه‌ای خون‌آلود (از شدتِ غم) به سویش بازگرداند.

نکته ادبی: تضادِ مشک‌بویِ نامه و خون‌آلود بودنِ جامه نشان‌دهنده‌ی تفاوتِ جایگاهِ عاشق و معشوق در آن لحظه است.

بگریم زار برنالان دل خویش ببارم خون دیده بر دل ریش

بر حالِ زارِ خود به شدت گریه می‌کنم و خونِ دلِ خود را بر قلبِ ریش‌ریش و زخمی‌ام می‌ریزم.

نکته ادبی: استعاره از اشک به خونِ دیده، نشان‌دهنده‌ی عمقِ فاجعه است.

الا ای عاشقان مهرپرور منم بر عاشقان امروز مهتر

ای عاشقانِ مهرپرور، بدانید که من امروز در میانِ تمامِ عاشقان، پیشوا و بزرگ هستم.

نکته ادبی: مهتر به معنای بزرگ‌تر یا سردسته است.

شما را من ز روی مهربانی نصیحت کرد خواهم رایگانی

از سرِ دلسوزی و مهربانی، می‌خواهم به شما نصیحتی رایگان بکنم.

نکته ادبی: رایگان در فارسیِ کلاسیک به معنای بی‌چشم‌داشت و مجانی است.

نصیحت دوستان از من پذیرید دهم پند شما گر پند گیرید

نصیحتِ دوستان را از من بپذیرید؛ من به شما پند می‌دهم، اگر گوشِ شنوا داشته باشید.

نکته ادبی: تکرارِ پند برای تأکید بر خیرخواهیِ راوی است.

مرا بینیدحال من نیوشید دگر در عشق ورزیدن مکوشید

به احوالِ من نگاه کنید و داستانِ مرا بشنوید، سپس دیگر در راهِ عشق‌ورزی تلاش نکنید.

نکته ادبی: نیوشیدن به معنای گوش دادن و شنیدن است.

مرا بینید و خود هشیار باشید ز مهر ناکسان بیزار باشید

مرا بنگرید و هشیار باشید و از دل‌بستن به آدم‌های بی‌ارزش و ناکس دوری کنید.

نکته ادبی: ناکس به معنای کسی است که فاقدِ اصل و نسب یا منشِ انسانی است.

نهال عاشقای در دل مکارید و گر کارید جان او را سپارید

نهالِ عشق را در دل نکارید و اگر کاشتید، آماده باشید که جانتان را در راهِ آن فدا کنید.

نکته ادبی: تشبیه عشق به نهال که نیاز به مراقبت و آبیاری با جان دارد.

اگر چونانکه حال من ندانید به خون بر رخ نوشتستم بخوانید

اگر از حالِ من بی‌خبرید، آن را بر چهره‌ی خون‌آلودِ من بخوانید.

نکته ادبی: کنایه از شدتِ رنج که بر ظاهرِ عاشق آشکار شده است.

مرا عشق آتشی در دل برافروخت که هر چند بیش کشتم بیشتر سوخت

عشق آتشی در دلم برافروخت که هرچقدر سعی کردم آن را خاموش کنم، شعله‌ورتر شد.

نکته ادبی: استعاره از عشق به آتشِ مهارنشدنی.

جهان کردم ز آب دیده پر گل نمود از آب چشمم آتش دل

دنیا را با اشک‌هایم غرق در گل و لای کردم، اما همین آبِ چشم، آتشِ درونم را نمایان‌تر کرد.

نکته ادبی: پارادوکس (تناقض) زیبایی بینِ آب (اشک) که نباید آتش را روشن کند، اما در اینجا آتشِ عشق را نمایان می‌کند.

چه چشمست این که خوابش نگیرد چه آبست این کزو آتش نمیرد

این چه چشمی است که خواب به آن راه ندارد؟ و این چه آبی (اشکی) است که آتشِ عشق را خاموش نمی‌کند؟

نکته ادبی: استفاده از پرسشِ انکاری برای بیانِ عجزِ عاشق.

مرا پروردن باشه بدی آز بپروردم یکی باشه به صد ناز

من با سختی و وسواس، پرنده‌ی شکاری (باشه)ای را با ناز و نوازش پرورش دادم.

نکته ادبی: باشه نوعی پرنده‌ی شکاری است که در ادبیاتِ کهن نمادِ وفاداری و تربیت‌پذیری است.

به روزش داشتم بر دست سیمین شبش هرگز نبستم جز به بالین

روزی آن را بر دستِ خود داشتم و شب‌ها هیچ‌گاه او را جز در بالینِ خود جای نمی‌دادم.

نکته ادبی: توصیفِ دقیقِ توجهی که به پرنده می‌شده است.

چو پر مادر آوردش بیفگند دگر پرها بر آورد و پر آگند

وقتی مادرش به او بال و پر داد، او مرا رها کرد و با پرهای جدیدی که درآورد، پرواز کرد.

نکته ادبی: اشاره به استقلالِ پرنده پس از رشد، که تمثیلی از بی‌وفاییِ معشوق است.

بدانست او ز دست من پریدن به خود کامی سوی کبگان دویدن

او یاد گرفت که چگونه از دستِ من فرار کند و به میلِ خود به سمتِ کبک‌ها (هم‌نوعانِ خود) برود.

نکته ادبی: کبک در ادبیات نمادِ زیبایی و همچنین دوری‌گزینی است.

گمان بردم که او گیرد شکاری مرا باشد همیشه غمگساری

گمان می‌کردم او برای من شکار خواهد کرد و همیشه غم‌خوارِ من خواهد بود.

نکته ادبی: نشان‌دهنده‌ی انتظارِ عاشق از معشوق برای جبرانِ محبت.

یکی ناگه ز دست من رها شد به ابر اندر ز چشم من جدا شد

ناگهان از دستِ من رها شد و در میانِ ابرها از چشمانم دور گشت.

نکته ادبی: استعاره‌ی اوج گرفتنِ پرنده به معنای دست‌نیافتنی شدنِ معشوق.

کنون خسته شدم از بس که پویم نشان باشهء گم کرده جویم

اکنون از بس به دنبالش دویده‌ام خسته شده‌ام و همچنان به دنبالِ نشانه‌ای از آن پرنده‌ی گم‌گشته هستم.

نکته ادبی: پوییدن به معنای تلاشِ مداوم و دوندگی است.

دریغا رفته رنج و روزگارم دریغا این دل امیدوارم

دریغ از رنجی که کشیدم و روزگاری که گذشت؛ دریغ از این دلِ امیدوارِ من.

نکته ادبی: تکرارِ 'دریغ' برای نشان دادنِ حسرتِ عمیق.

دریغا رنج بسیارا که بردم که خود روزی ز رنجم بر نخوردم

دریغ از رنج‌های بسیاری که متحمل شدم، در حالی که هرگز میوه‌ی آن رنج‌ها را نچشیدم.

نکته ادبی: عبارت 'بهره برنخوردن' کنایه از بی‌حاصل بودنِ زحمات است.

بگردم در جهان چون کاروانی که تا یابم ز گمگشته نشانی

مانند کاروانی که راهش را گم کرده، در جهان می‌گردم تا شاید نشانه‌ای از گمشده‌ام بیابم.

نکته ادبی: تشبیه عاشق به کاروانیِ آواره.

مرا هم دل بشد هم دوست از بر نباشم بی دل و بی دوست ایدر

هم دلم را از دست دادم و هم دوستم (معشوق) را؛ اکنون در اینجا نه دلی دارم و نه دوستی.

نکته ادبی: ایدر به معنای 'در اینجا' (قیدِ مکان) است.

کنم بر کوهساران سنگ بالین ز جور آن دل چون کوه سنگین

به خاطرِ جورِ آن دلبر که همچون کوه سنگدل است، سنگ‌های کوهستان را بالینِ خود می‌کنم.

نکته ادبی: تضادِ نرمیِ خوابگاه با سختیِ سنگ، برای نشان دادنِ شدتِ رنج.

دل از من رفت اگر یابم نشانش دهم این خسته جان را مژدگانش

اگر نشانی از دلم (که گم شده) بیابم، این جانِ خسته‌ام را به عنوانِ مژدگانی به یابنده می‌بخشم.

نکته ادبی: مژدگانی دادن به معنای پاداشِ دادن برای خبری خوش است.

مرا تا جان چنین پر دود باشد دلم از بخت چون خشنود باشد

تا زمانی که جانِ من این‌گونه آکنده از دودِ حسرت است، چگونه می‌توانم از بخت و سرنوشتِ خود خشنود باشم؟

نکته ادبی: جانِ پردود کنایه از دلی است که در آتشِ غم می‌سوزد.

منم کم دوست ناخشنود گشتست منم کم بخت خشم آلود گشتست

دوست من (رامین) از من ناخشنود شده و بخت و اقبال من نیز نسبت به من خشمگین و بد شده است.

نکته ادبی: خشم آلود گشتن بخت، کنایه از بداقبالی و وارونه شدن تقدیر است.

مرا بی کارد ای دایه تو کشتی که تخم عشق در جانم بکشتی

ای دایه، تو بدون آنکه خونی بریزی مرا کشتی؛ چرا که تو بودی که بذر عشق را در جان من کاشتی و مرا به این سرنوشت دچار کردی.

نکته ادبی: کشتن بدون کارد، کنایه از کشتن با نیرنگ و فریب و فشار روحی است.

درین راهم تو بودی کور رهبر چو در چاهم فگندی تو بر آور

در این راهِ پرخطر، تو راهنمای من بودی اما نابینا بودی و مرا به چاه افکندی؛ حالا که مرا در چاه انداختی، خودت نیز مرا از آن بیرون بیاور.

نکته ادبی: کور رهبر بودن، پارادوکس و کنایه از بی‌کفایتی دایه در راهنمایی است.

مرا چون از تو آمد درد شاید که درمانم کنون هم از تو آید

چون درد و رنج من از جانب تو به وجود آمده است، پس شایسته و منطقی است که درمان آن نیز به دست خود تو انجام شود.

نکته ادبی: استفاده از منطقِ علی و معلولی برای خطاب قرار دادن دایه.

بسیچ راه کن بر خیز و منشین ببر پیغام من یک یک به رامین

خود را برای سفر آماده کن و لحظه‌ای درنگ نکن؛ بلند شو و تک تک پیام‌های مرا نزد رامین ببر.

نکته ادبی: بسیچ راه کردن، به معنای تدارک و آماده‌سازی برای سفر است.

بگو ای بدگمان بی وفا زه تو کردی بر کمان ناکسی زه

به او بگو ای بدگمانِ بی‌وفا، زه کمانت را برای شخصی که شایسته نبود (ناروا) کشیدی و تیر خطا رها کردی.

نکته ادبی: زه کردن کمان کنایه از تدارک حمله یا بدگویی است.

تو چشم راستی را کور کردی تو بخت مردی را شور کردی

تو چشم حقیقت‌بینِ ماجرا را کور کردی و بخت و اقبال آن مرد (رامین) را به آشوب و تباهی کشاندی.

نکته ادبی: شور کردن بخت، کنایه از بد کردن سرنوشت است.

تو از گوهر چو گزدم جان گزایی به سنگ ار بگذری گوهر نمایی

تو ذاتاً همچون کژدم هستی که از وجودش فقط گزیدن برمی‌آید؛ حتی اگر از کنار جواهر و سنگ قیمتی هم عبور کنی، باز خوی گزندگی خود را نشان می‌دهی.

نکته ادبی: گوهر و کژدم، تقابل میان زیبایی ظاهری و زشتی باطنی.

تو ماری از تو ناید جز گزیدن تو گرگی از تو ناید جز دریدن

تو مانند ماری هستی که جز نیش زدن کاری نمی‌کنی و مانند گرگی هستی که از وجودش جز دریدن و آسیب رساندن انتظار نمی‌رود.

نکته ادبی: تمثیل حیوانات درنده برای بیان خوی بد ذاتی.

ز طبع تو همین آید که کردی که با زنهاریان زنهار خوردی

از سرشت تو همین انتظار می‌رود که انجام دادی؛ چرا که تو با کسانی که به تو پناه آورده بودند و امان خواسته بودند، پیمان‌شکنی کردی.

نکته ادبی: زنهار خوار بودن کنایه از خیانت در امانت و نمک‌نشناسی نسبت به کسی است که به تو پناه آورده.

اگر چه من ز کارت دل فگارم بدین آهوت ارزانی ندارم

اگرچه از کارهایی که کردی دلم شکسته و پر از غم است، اما با این حال این بدنامی و زشتیِ کردارت را برای تو شایسته نمی‌دانم (و می‌خواهم آن را اصلاح کنی).

نکته ادبی: آهو در اینجا به معنای عیب و نقص و زشتی کردار است.

مکن بد با کسی و بد میندیش کجا چون بد کنی آید بدت پیش

با کسی بدی نکن و در دلت نیز نیت بد نداشته باش؛ زیرا هرجا که بدی کنی، سرانجام همان بدی به سوی خودت باز خواهد گشت.

نکته ادبی: اشاره به قانون بازگشت عمل و نتیجه اخلاقی کارهای فرد.

اگر یکسر بشد مهرم ز یادت میان مهربانان شرم بادت

اگر مهر من به کلی از یاد تو رفته است، در میان تمام کسانی که اهل عشق و محبت هستند، شرمسار و سرافکنده باشی.

نکته ادبی: شرم بادت، نفرینی است که نشان‌دهنده عمق درد ویس است.

بدین زشتی که از پیشم برفتی فرامش کردی آن خوبی که گفتی

با این رفتار زشتی که از پیش من رفتی، آن همه وعده‌های زیبا و نیکی‌هایی که گفته بودی را فراموش کردی.

نکته ادبی: اشاره به تناقض میان قول‌های پیشین و رفتار فعلی رامین.

چو برگ لاله بودت خوب گفتار به زیر لاله در خفته سیه مار

سخنان تو مانند برگ گل لاله زیبا و فریبنده بود، اما در زیر این گلبرگ‌های زیبا، ماری سیاه (خطر و نیرنگ) خفته بود.

نکته ادبی: تضاد لاله (زیبایی) و مار (خطر) نماد فریبندگیِ ظاهر کلام است.

اگر تو یار نو کردی روا باد ز گیتی آنچه می خواهی ترا باد

اگر یار تازه‌ای انتخاب کردی، برای تو روا باشد؛ امیدوارم از این دنیا به هر آنچه آرزو داری برسی.

نکته ادبی: اعلام تسلیم و گذشت در عینِ دل‌شکستگی.

مکن چندین به نومیدی مرا بیم آ هر کاو زو بیابد بفگند سیم

مرا این‌چنین با ناامیدی نترسان؛ هر کسی که به گنجی (محبوبی) دست یابد، آنچه را که ارزش کمتری دارد (سیم) رها می‌کند.

نکته ادبی: تمثیل دور انداختن سیم (نقره) در برابر یافتن گنج، برای بیان بی‌ارزش شدنِ ویس در نظر رامین.

اگر تو جوی نو کندی به گوراب نباید بستن از جوی کهن آب

اگر در منطقه گوراب جوی آب تازه‌ای کنده‌ای، نباید مسیر آب را از جوی قدیمی ببندی.

نکته ادبی: استعاره از فراموش نکردنِ یار پیشین در صورت یافتن یار جدید.

وگر تو خانه کردی در کهستان کهن خانه مکن در مرو ویران

و اگر در کوهستان خانه جدیدی برای خود ساختی، خانه کهن و قدیمی خود را در مرو ویران مکن.

نکته ادبی: تاکید بر وفاداری به ریشه‌ها و روابط گذشته.

به باغ ار گل بکشتی فرخت باد ز مرزش بر مکن آزاده شمشاد

اگر در باغ گل‌های جدیدی کاشتی، خجسته باشد؛ اما درخت شمشاد آزاد (باارزش) را از مرز باغ بیرون مکن.

نکته ادبی: استعاره از جایگاه رفیعِ ویس در زندگی رامین.

زن نو با دلارام کهن دار که هر تخمی ترا کامی دهد بار

زن جدید را در کنار دلارام قدیمی خود حفظ کن؛ زیرا هر درختی (هر یاری) محصول و میوه‌ی دلخواه خودش را به تو می‌دهد.

نکته ادبی: پیشنهادِ ویس برای حفظ رابطه که نشان‌دهنده عمق عشق اوست.

همی گفت این سخنها ویس بتروی زهر چشمی روان بر هر رخی جوی

ویس در حالی که این سخنان را می‌گفت، از هر چشمش اشک مانند جویباری بر روی چهره‌اش جاری بود.

نکته ادبی: توصیف فیزیکیِ شدتِ گریه و اندوه.

تو گفتی چشم بود ابر نوروز همی بارید بر راغ دل افروز

گویی چشمان او ابرهای بهاری بودند که مدام بر سرزمینِ سبز و دل‌افروزِ دلش می‌باریدند.

نکته ادبی: تشبیه اشک به ابر نوروز که نویددهنده پاک‌کنندگی و در عین حال تداوم گریه است.

دل دایه بر آن بت روی سوزان همی گفت ای بهار دلفروزان

دایه با دیدنِ آن بتِ زیباروی که از درون می‌سوخت، به او گفت: ای بهار دلفروزان من،

نکته ادبی: بت روی سوزان، کنایه از زیباییِ در حالِ رنج کشیدن است.

مرا بر آتش سوزنده منشان گلاب از دیده بر گلنار مفشان

مرا بر آتش سوزانِ این غم منشان و اشک‌هایت که همچون گلاب هستند را بر چهره‌ات (که مانند گل انار سرخ است) بیهوده مریز.

نکته ادبی: استعاره از گلنار برای چهره‌ی زیبا و گلاب برای اشک.

که اکنون من بگیرم ره به گوراب بوم در راه چون ره بی خور و خواب

چرا که من هم‌اکنون راهیِ گوراب می‌شوم و در این مسیر، بی‌خواب و خوراک، سختی‌ها را تحمل خواهم کرد.

نکته ادبی: تعهد دایه به جبران خطاهایش.

کنم با رام هر چاری که دانم مگر جان ترا زین غم رهانم

هر چاره‌ای که بلد باشم با رامین خواهم اندیشید، مگر اینکه بتوانم جان تو را از این غم رها کنم.

نکته ادبی: پایان‌بندی با وعده برای اصلاح رابطه و نجات ویس از اندوه.