ویس و رامین

فخرالدین اسعد گرگانی

عروسی کردن رامین با گل

فخرالدین اسعد گرگانی
پس آنگه نامداران را بخواندند دگر ره در و گوهر بر فشاندند
جهان افروز رامین کرد پیمان به سو گندی که بود آئین ایشان
که تا جانم بماند در تن من گل خورشید رخ باشد زن من
نجویم نیز ویس بدگمان را نه جز وی نیکوان این جهان را
مرا تا من زیم گل یار باشد دلم از دیگران بیزار باشد
گل گلبوی باشد دل گشایم زمین کشور بود گوراب جایم
مرا تا گل بود سوسن نبویم همین تا مه بود اختر نجویم
پس آنگه گل به خویشان کس فرستاد همه کس را ازین کار آگهی داد
ز گرگان و ری و قم و صفاهان ز خوزستان و کوهستان و اران
ز هر شهری بیامد شهریاری ز هر مرزی بیامد مرز داری
شبستان پر شد از انبوه ماهان هم ایوان پر شد از انبوه شاهان
سراسر دل به رامش بر گشادند به شادی ماه را بر شاه دادند
چهل فرسنگ آذینها ببستند همه جایی به می خوردن نشستند
ز بس بر دستها پر مر پیاله تو گفتی بود یکسر دشت لاله
چو روز آمد به هر دشتی و رودی به گوش آمد ز هر گونه سرودی
چو شب بودی به هر دشتی و راغی به هر دستی ز جام می چراغی
عقیقین بود سنگ کوهساران چو نوشین بود آب جویباران
ز بس بر راغ دیدند لهد بازی بیامختند گوران لعب سازی
ز بس بر کوه دیدند شاد خواری بدانستند مرغان می گساری
ز بس بر روی صحرا مشک و دیبا همه خرخیز و ششتر گشت صحرا
ز بس در مرغها دستان نوایی همه مرغان شده چنگی و نایی
ز بس می ریختن در کوهساران ز می سیل آمد اندر جویباران
بخار بوی خوش چون ابر بسته به می گرد از همه گیتی بشسته
که و مه پاک مرد و زن یکی ماه به نخچیر و به رامش گاه و بیگاه
گهی ژوپین زدند و گاه طنبور گهی مستان بدند و گاه مخمور
گهی ساغر زدند و گاه چوگان گهی دستان زدند و گاه پیکان
گهی آهو رمانیدند از کوه گهی از دل زداییدند اندوه
گهی غرم و گوزن و رنگ کهسار ز بالا سوی هامون رفت ناچار
گهی آهو و گور از روی صحرا ز دست یوز و سگ رگته به بالا
جهان بی غم نباشد گاه و بی گاه در آن کشور نبود اندوه یک ماه
جهانی عاشق و معشوق با هم نشسته روز و شب بی رنج و بی غم
گشاده دل بهبخشش مهتران را روایی خاسته را مشگران را
سرایان هر یکی بر نام رامین سرودی نغز و دستانی بآیین
همی گفتند راما شاد و خرم بزی تو جاودان دور از همه غم
به هر کامی که داری کامگاری به هر نامی که جویی نامداری
به پیروزی فزوده گشت کامت به بهروزی ستوده گشت نامت
به نخچیر آمدی با بس شگفتی چو گل بایسته نخچیری گرفتی
به نیکی آفتاب آمد شکارت گل خوبی شکفت اندر کنارت
کنون همواره گل در پیش داری همیشه گل پرستی کیش داری
بهشتی گل نباشد چون گل تو که گلزار آمد این گل را دل تو
گلی کش بوستان ماه دو هفتست کدامین گل چو او بر مه شکفتست
به دی ماهان تو گل بر بار داری نکوتر آنکه گل بی خار داری
گلش با گلستان سرو روانست کجا دانی که چونین گلستانست
گلستانی که با تو گاه و بی گاه گهی در باغ باشد گاه بر گاه
به شادی باش با وی کاین گلستان نه تابستان بریزد نه زمستان
گلی کش خار زلف مشک سایست عجبتر آنکه مشکش دلربایست
گلی کاو را دو کژدم باغبانست گلی کاو را دو نرگس پاسبانست
گلی کز رنگ او آید جوانی چنان کز بویش آید زندگانی
گلی کاو را به دل باید که جویی گلی کاو را به جان باید که بویی
گلی با بوی مشک و رنگ باده فرسته کشته رصوان آب داده
گلی کاو خاص گشت و هر گلی عام نهاده فتنه گردش عنبرین دام
گلی عنبر فروشان بر کنارش گلی شکر فروشان بر گذارش
بماناد این گل اندر دست رامین و با او می بر دست رامین
چنین بادا به پیروزی چنین باد جهان یکسر به کام آن و این باد
چو ماهی خرمی کردند هموار به چوگان و شراب و رود و اشکار
به پایان شد عروسی نوبهاران برفتند آن ستوده نامداران
گل و رامین آسایش گرفتند به شادی بر دز گوراب رفتند
دگر باره فراز آمد بت آرای نگارید آن سمن بر را سراپای
از آرایش چنان شد ماه گوراب که از دیده او دیده گرفت آب
رخش گفتی نگار اندر نگارست بنا گوشش بهار اندر بهارست
اگر چه بود مویش زنگیانه چنان چون بود چشمش آهوانه
مشاطه مشکش اندر گیسوان کرد چو سرمه در دو چشم آهوان کرد
دو زلف و ابروانش را بپیراست بناگوش و رخانش را بیاراست
گل گل بوی شد چون گل شکفته چو سروی در زر و گوهر گرفته
چکان از هر دو رخ آب جوانی روان از دو لب آب زندگانی
نگارین روی او چون قبلهء چین نگارین دست مثل زلف پر چین
چو رامین روی یار دلستان دید رخش را چون شکفته گلستان دید
چو ابری دید زلف مشکبارش به ابر اندر ستاره گوشوارش
دو زلفش چون ز عنبر حلقه در هم رخانش چون ز لاله توده بر هم
به گردن برش مروارید چندان چو بر سوسن چکیده قطر باران
لبس خندان چو یاقوت سخنگوی دهانش تنگ چون گلاب خوش بوی
اگر پیدا بدی در روز اختر چنان بودی که بر گردنش گوهر
بدو گفت ای به خوبی ماه گوراب ببرده ماه رویت ماه را آب
مرا امروز تو درمان جانی که ویس دلستان را نیک مانی
تو چون ویسی لب از نوش و بر از سیم تو گویی کرده شد سیبی به دو نیم
گل آشفته شد از گفتار رامین بدو گفت ای بد اندیش و بد آیین
چنین باشد سخن آزادگان را ویا قول زبان شهزادگان را
مبادا در جهان چون ویس دیگر بد آغاز و بد انجام و بد اختر
مبادا در جهان چون دایه جادو کزو گیرد همه سرمایه جادو
ترا ایشان چنین خود کام کردند ز خود کامی ترا بد نام کردند
نه تو هرگز خوری از خویشتن بر نه از تو بر خورد یک یار دیگر
ترا کردست دایه سخت بیهوش نیاری سوی پند دیگران گوش

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قطعات از منظومه، به پیوند پیمان میان رامین و ویس (که با استعاره «گل» از او یاد شده) می‌پردازد. فضا آکنده از شکوه، شادی و حضور بزرگان اقلیم‌های مختلف است و شاعر با زبانی حماسی و تصویرسازی‌های اغراق‌آمیز، جشن عروسی را به تصویر می‌کشد که در آن نه‌تنها انسان‌ها، بلکه گویی طبیعت نیز در این پیوند خجسته با آدمی هم‌نوا شده است.

محور اصلی این بخش، وفاداری رامین و ستایش زیبایی ویس است. توصیفات شاعر به گونه‌ای است که گویی شادی و سرور این وصلت، تمام سرزمین را در بر گرفته و مرز میان واقعیت و خیال در وصف این نشاط از میان رفته است.

معنای روان

پس آنگه نامداران را بخواندند دگر ره در و گوهر بر فشاندند

سپس بزرگان را فراخواندند و در این مراسم دوباره به رسمِ نثار، جواهرات و گوهرها بر سر و روی جمع پاشیدند.

نکته ادبی: در و گوهر بر فشاندن، کنایه از نثار کردن و جشن گرفتن است.

جهان افروز رامین کرد پیمان به سو گندی که بود آئین ایشان

رامین که جهان را با حضورش روشن می‌کرد، طبق آئین و رسوم خاص خود، پیمان وفاداری بست.

نکته ادبی: جهان‌افروز صفت رامین است.

که تا جانم بماند در تن من گل خورشید رخ باشد زن من

قسم یاد کرد که تا زمانی که زنده هستم، ویس که همچون گلِ خورشید است، همسر من خواهد بود.

نکته ادبی: گل خورشید استعاره از درخشش و زیبایی ویس است.

نجویم نیز ویس بدگمان را نه جز وی نیکوان این جهان را

دیگر نه به دنبال ویسِ بدگمان (که با او قهر بود) هستم و نه زن دیگری را در این جهان طلب می‌کنم.

نکته ادبی: اشاره به تردیدها و بدگمانی‌های پیشین ویس.

مرا تا من زیم گل یار باشد دلم از دیگران بیزار باشد

تا زنده‌ام، تنها این گل (ویس) یار من است و دلم از هر کس دیگری بیزار و دور خواهد بود.

نکته ادبی: تکرار واژه گل به عنوان استعاره برای معشوق.

گل گلبوی باشد دل گشایم زمین کشور بود گوراب جایم

آن گلِ خوش‌بو که گشاینده گره‌های دلم است، تمام جهان برایم همچون گور و جایگاهی بی‌ارزش است اگر او نباشد.

نکته ادبی: گوراب به معنای گودال یا جایی است که در آن آب جمع می‌شود اما اینجا کنایه از مکان پست و بی‌ارزش است.

مرا تا گل بود سوسن نبویم همین تا مه بود اختر نجویم

تا زمانی که آن گل را دارم، به هیچ سوسنی توجه نمی‌کنم و تا ماه (ویس) هست، به دنبال هیچ ستاره دیگری نیستم.

نکته ادبی: سوسن و اختر نماد زیبایی‌های کمتر در برابر معشوق هستند.

پس آنگه گل به خویشان کس فرستاد همه کس را ازین کار آگهی داد

سپس رامین به اقوام و خویشان خود نامه فرستاد و همه را از این پیوند آگاه کرد.

نکته ادبی: کس فرستادن کنایه از پیک فرستادن و خبر دادن است.

ز گرگان و ری و قم و صفاهان ز خوزستان و کوهستان و اران

از گرگان، ری، قم، اصفهان، خوزستان، کوهستان و اران (همه بزرگان دعوت شدند).

نکته ادبی: ذکر نام شهرهای مهم آن دوران برای نشان دادن گستردگی دعوت.

ز هر شهری بیامد شهریاری ز هر مرزی بیامد مرز داری

از هر شهر، پادشاهی و از هر منطقه، حاکمی به این مراسم آمد.

نکته ادبی: مرزدار به معنای حاکم یا مرزبان است.

شبستان پر شد از انبوه ماهان هم ایوان پر شد از انبوه شاهان

شبستان (بخش اندرونی کاخ) پر از زیبارویان و ایوان پر از پادشاهان شد.

نکته ادبی: ماه در اینجا استعاره از زیبارویان است.

سراسر دل به رامش بر گشادند به شادی ماه را بر شاه دادند

همگی با دلی گشاده به شادی پرداختند و ویس (ماه) را به رامین (شاه) سپردند.

نکته ادبی: ماه استعاره از ویس و شاه استعاره از رامین.

چهل فرسنگ آذینها ببستند همه جایی به می خوردن نشستند

تا چهل فرسنگ دورتر، تزیینات و چراغانی کردند و همگان به بزم و میگساری نشستند.

نکته ادبی: آذین بستن نماد جشن و سرور عمومی است.

ز بس بر دستها پر مر پیاله تو گفتی بود یکسر دشت لاله

از بس در دست‌ها پیاله شراب بود، دشت گویی یک‌سره پر از گل لاله شده بود.

نکته ادبی: تشبیه کثرت پیاله‌ها به دشت لاله.

چو روز آمد به هر دشتی و رودی به گوش آمد ز هر گونه سرودی

هنگامی که روز می‌شد، در هر دشت و کناره رودی، صدای انواع موسیقی و آواز به گوش می‌رسید.

نکته ادبی: اشاره به فراگیر بودن جشن در محیط طبیعی.

چو شب بودی به هر دشتی و راغی به هر دستی ز جام می چراغی

و شب‌هنگام در هر دشت و تپه‌ای، از دستِ مستِ باده‌نوشان، گویی چراغی روشن بود.

نکته ادبی: جام می به چراغ تشبیه شده است.

عقیقین بود سنگ کوهساران چو نوشین بود آب جویباران

سنگ‌های کوهستان همچون عقیق می‌درخشید و آب جویباران همچون نوشیدنی گوارا و شیرین بود.

نکته ادبی: اغراق در وصف زیبایی طبیعت در ایام جشن.

ز بس بر راغ دیدند لهد بازی بیامختند گوران لعب سازی

از بس در دشت‌ها بازی و جست‌وخیز دیدند، حتی گورخرها هم بازی و پایکوبی یاد گرفتند.

نکته ادبی: اغراق در وصف شادی محیط که حیوانات را نیز تحت تأثیر قرار داده.

ز بس بر کوه دیدند شاد خواری بدانستند مرغان می گساری

از بس بر کوهستان‌ها شادخواری دیدند، پرندگان نیز میگساری را فرا گرفتند.

نکته ادبی: نمادپردازی از شادی طبیعت.

ز بس بر روی صحرا مشک و دیبا همه خرخیز و ششتر گشت صحرا

از بس در دشت‌ها مشک و پارچه‌های ابریشمی پخش بود، همه جا همچون شهرهای خرخیز و شوشتر پر از ثروت شد.

نکته ادبی: خرخیز و شوشتر مراکز تولید ابریشم و پارچه‌های گران‌بها بودند.

ز بس در مرغها دستان نوایی همه مرغان شده چنگی و نایی

از بس در میان مرغزارها نغمه‌های موسیقی نواخته می‌شد، همه پرندگان به نوازنده چنگ و نِی تبدیل شده بودند.

نکته ادبی: شخصیت‌بخشی به طبیعت.

ز بس می ریختن در کوهساران ز می سیل آمد اندر جویباران

از بس شراب در کوهساران ریخته می‌شد، در جویبارها سیلِ شراب جاری شده بود.

نکته ادبی: اغراق شدید در وصف فراوانی باده.

بخار بوی خوش چون ابر بسته به می گرد از همه گیتی بشسته

بوی خوشِ شراب همچون ابری فضا را گرفته و گرد و غبار از همه جهان شسته شده بود.

نکته ادبی: تطهیر فضا با بوی خوش.

که و مه پاک مرد و زن یکی ماه به نخچیر و به رامش گاه و بیگاه

کوچک و بزرگ، زن و مرد، همگی در حال شکار و بزم و شادی بودند.

نکته ادبی: نخچیر به معنای شکار است.

گهی ژوپین زدند و گاه طنبور گهی مستان بدند و گاه مخمور

گاهی نیزه می‌انداختند و گاهی تنبور می‌نواختند، گاهی مست بودند و گاهی خمار.

نکته ادبی: تناسب میان فعالیت‌های رزمی و بزمی.

گهی ساغر زدند و گاه چوگان گهی دستان زدند و گاه پیکان

گاهی جام می‌نوشیدند و گاهی چوگان بازی می‌کردند، گاهی نغمه می‌خواندند و گاهی تیر می‌انداختند.

نکته ادبی: تضاد میان فعالیت‌های آرام و خشن.

گهی آهو رمانیدند از کوه گهی از دل زداییدند اندوه

گاهی آهو را در کوه می‌رماندند (شکار می‌کردند) و گاهی اندوه را از دل بیرون می‌کردند.

نکته ادبی: تناسب میان شکار آهو و شکار غم.

گهی غرم و گوزن و رنگ کهسار ز بالا سوی هامون رفت ناچار

گاهی حیوانات وحشی مانند قوچ و گوزن از کوه به سمت دشت ناچار سرازیر می‌شدند.

نکته ادبی: هامون به معنای دشت و صحرا است.

گهی آهو و گور از روی صحرا ز دست یوز و سگ رگته به بالا

گاهی آهو و گورخر در دشت، از ترس سگ‌های شکاری و یوز به سمت بلندی می‌گریختند.

نکته ادبی: توصیف چرخه شکار در محیط جشن.

جهان بی غم نباشد گاه و بی گاه در آن کشور نبود اندوه یک ماه

جهان هیچ‌گاه خالی از غم نیست، اما در آن کشور حتی برای یک ماه هم اندوه وجود نداشت.

نکته ادبی: اغراق در وصف خوشبختی دوران جشن.

جهانی عاشق و معشوق با هم نشسته روز و شب بی رنج و بی غم

جهانی از عاشقان و معشوقان در کنار هم، روز و شب بدون رنج و غم نشستند.

نکته ادبی: فضای آرمانی و مدینه فاضله‌گونه جشن.

گشاده دل بهبخشش مهتران را روایی خاسته را مشگران را

بزرگان دست و دلبازی می‌کردند و به نیازمندان بخشش‌های فراوان می‌کردند.

نکته ادبی: روایی به معنای بخشش و گشایش است.

سرایان هر یکی بر نام رامین سرودی نغز و دستانی بآیین

هر کس با نام رامین، سرودی زیبا و داستانی با آیین و ادب می‌سرود.

نکته ادبی: دستان در اینجا به معنای نوا و ترانه است.

همی گفتند راما شاد و خرم بزی تو جاودان دور از همه غم

همگی می‌گفتند ای رامین، شاد و خرم باش و جاودانه دور از هر غمی زندگی کن.

نکته ادبی: دعا برای سلامت و شادی رامین.

به هر کامی که داری کامگاری به هر نامی که جویی نامداری

به هر خواسته‌ای که داری برسی و به هر نام نیکی که می‌جویی، دست یابی.

نکته ادبی: آرزوی کامرانی برای قهرمان.

به پیروزی فزوده گشت کامت به بهروزی ستوده گشت نامت

با پیروزی، کامیابی‌ات افزون شد و با خوش‌بختی، نامت ستوده گشت.

نکته ادبی: بهروزی و پیروزی ارکان سعادت در فرهنگ حماسی است.

به نخچیر آمدی با بس شگفتی چو گل بایسته نخچیری گرفتی

به شکار آمدی و چه شگفتی که همچون گل، شکاری بایسته و زیبا به چنگ آوردی.

نکته ادبی: اشاره مجدد به ویس با استعاره گل.

به نیکی آفتاب آمد شکارت گل خوبی شکفت اندر کنارت

آن‌قدر نیکو هستی که آفتاب شکار توست (تعبیر اغراق‌آمیز) و گل خوبی در کنارت شکفته است.

نکته ادبی: استعاره گل برای ویس.

کنون همواره گل در پیش داری همیشه گل پرستی کیش داری

اکنون همیشه گل را در کنار داری و همیشه آیینِ گل‌پرستی داری.

نکته ادبی: گل‌پرستی کنایه از عشق‌ورزی به ویس.

بهشتی گل نباشد چون گل تو که گلزار آمد این گل را دل تو

هیچ گلی در بهشت مانند گل تو نیست، چرا که گلزارِ واقعی، دلِ تو برای این گل است.

نکته ادبی: تأکید بر جایگاه والای ویس در دل رامین.

گلی کش بوستان ماه دو هفتست کدامین گل چو او بر مه شکفتست

گلی که بوستانش ماهِ دو هفته (ماه کامل) است، کدام گل مانند او بر ماه شکفته است؟

نکته ادبی: ماه دو هفته استعاره از زیبایی کامل ویس.

به دی ماهان تو گل بر بار داری نکوتر آنکه گل بی خار داری

در زمستان (دی‌ماه) تو گل بر شاخ داری و نکوتر آنکه این گلِ تو خار ندارد.

نکته ادبی: تضاد فصل زمستان و رویش گل (معشوق).

گلش با گلستان سرو روانست کجا دانی که چونین گلستانست

گلِ تو همراه با گلستان، سروِ روانی است؛ چه کسی می‌داند که چنین گلستانی کجاست؟

نکته ادبی: سرو روان استعاره از قد و بالای رعنای ویس.

گلستانی که با تو گاه و بی گاه گهی در باغ باشد گاه بر گاه

گلستانی که همیشه با توست؛ گاهی در باغ است و گاهی بر تخت پادشاهی.

نکته ادبی: توصیفِ همراهی همیشگی ویس با رامین.

به شادی باش با وی کاین گلستان نه تابستان بریزد نه زمستان

با او شاد باش که این گلستان، نه در تابستان و نه در زمستان پژمرده نمی‌شود.

نکته ادبی: جاودانگی عشق و زیبایی ویس.

گلی کش خار زلف مشک سایست عجبتر آنکه مشکش دلربایست

گلی که خارِ آن زلفِ مشکین اوست و عجیب‌تر آنکه آن مشک (زلف) دلربا است.

نکته ادبی: توصیف زلف به خارِ گل که دل‌رباست.

گلی کاو را دو کژدم باغبانست گلی کاو را دو نرگس پاسبانست

گلی که دو کژدم (زلف) باغبان او هستند و گلی که دو نرگس (چشم) نگهبان او هستند.

نکته ادبی: نرگس استعاره از چشم و کژدم استعاره از زلف است.

گلی کز رنگ او آید جوانی چنان کز بویش آید زندگانی

گلی که از رنگِ او جوانی پدید می‌آید، همان‌طور که از بوی او زندگی حاصل می‌شود.

نکته ادبی: اغراق در تأثیر حیات‌بخش معشوق.

گلی کاو را به دل باید که جویی گلی کاو را به جان باید که بویی

گلی که باید او را با دل جستجو کرد و گلی که باید او را با جان بویید.

نکته ادبی: تأکید بر عشق عمیق و روحانی.

گلی با بوی مشک و رنگ باده فرسته کشته رصوان آب داده

گلی با بوی مشک و رنگِ شراب، گلی که نگهبانِ بهشت (رضوان) آن را پرورده و به او آب داده است.

نکته ادبی: اسطوره سازی از زیبایی ویس با ارجاع به بهشت.

گلی کاو خاص گشت و هر گلی عام نهاده فتنه گردش عنبرین دام

گلی که در میان گل‌ها بی‌همتا و خاص شد و زیبایی‌اش همگان را خیره کرد، حلقه موهای عنبرینش دامی برای شکار دل‌هاست.

نکته ادبی: عنبرین دام: استعاره از موهای پیچ‌در‌پیچ و خوش‌بو که همچون دامی برای عاشقان است.

گلی عنبر فروشان بر کنارش گلی شکر فروشان بر گذارش

گل‌هایی که عطر می‌فروشند (کنایه از زیبارویان) در کنارش بودند و گل‌هایی که شیرینی و شکر به بازار می‌آوردند در مسیر او دیده می‌شدند.

نکته ادبی: عنبرفروشان و شکر‌فروشان: استعاره از اطرافیان زیبا و خوش‌سخن.

بماناد این گل اندر دست رامین و با او می بر دست رامین

امید که این گلِ زیبا همیشه در دست رامین باشد و شراب در دستِ او به شادی بگردد.

نکته ادبی: بماناد: فعل دعایی نشان‌دهنده تداوم وضعیت.

چنین بادا به پیروزی چنین باد جهان یکسر به کام آن و این باد

چنین باشد و همیشه با پیروزی همراه باشد و دنیا سراسر طبق میل و خواسته این دو عاشق بگردد.

نکته ادبی: آن و این: اشاره به دو عاشق (گل و رامین).

چو ماهی خرمی کردند هموار به چوگان و شراب و رود و اشکار

آن‌ها به اندازه ماه (مدت طولانی) با بازی چوگان، نوشیدن شراب، نواختن رود و شکار کردن، همواره شادی می‌کردند.

نکته ادبی: ماه: ایهام دارد هم به معنای مدت زمان و هم به معنای چهره زیبا.

به پایان شد عروسی نوبهاران برفتند آن ستوده نامداران

جشن‌های عروسی نوبهار به پایان رسید و آن بزرگانِ خوش‌نام و ستوده، مجلس را ترک کردند.

نکته ادبی: نوبهاران: اشاره به زمان برگزاری جشن‌ها.

گل و رامین آسایش گرفتند به شادی بر دز گوراب رفتند

گل و رامین به آرامش رسیدند و با شادی راهی قلعه گوراب شدند.

نکته ادبی: آسایش گرفتن: کنایه از آغاز زندگی مشترک و خلوت کردن.

دگر باره فراز آمد بت آرای نگارید آن سمن بر را سراپای

دوباره آن بتِ زیباروی (گل) برای آراستن آماده شد و سر تا پای آن قامتِ همچون شمشاد را زینت دادند.

نکته ادبی: بت آرای: کسی که به زیباسازی چهره می‌پردازد (مشاطه).

از آرایش چنان شد ماه گوراب که از دیده او دیده گرفت آب

از شدت آرایش، چهره ماهِ گوراب چنان درخشنده شد که از دیدن آن، اشک شوق از چشم رامین جاری گشت.

نکته ادبی: دیده گرفتن آب: کنایه از گریستن یا اشک شوق ریختن.

رخش گفتی نگار اندر نگارست بنا گوشش بهار اندر بهارست

رخسار او چون نقاشی در نقاشی (غرق در زیبایی) بود و بناگوشش چون بهاری دل‌انگیز و تازه به نظر می‌رسید.

نکته ادبی: بناگوش: بخش ظریف و زیبای صورت نزدیک گوش.

اگر چه بود مویش زنگیانه چنان چون بود چشمش آهوانه

اگرچه موهایش به سیاهی شب (زنگیانه) بود، چشمانش همچون چشمان آهوی رمیده، زیبا و گیرا بود.

نکته ادبی: زنگیانه: سیاه مانند نژاد زنگی (تشبیه رایج در ادبیات قدیم برای سیاهی مو).

مشاطه مشکش اندر گیسوان کرد چو سرمه در دو چشم آهوان کرد

مشاطه (آرایشگر)، مشک را به گیسوان او زد و به چشمانش سرمه کشید تا همچون چشمان آهو شود.

نکته ادبی: مشاطه: زنی که وظیفه آرایش و پیرایش عروس را بر عهده داشت.

دو زلف و ابروانش را بپیراست بناگوش و رخانش را بیاراست

دو زلف و ابروانش را مرتب کرد و بناگوش و گونه‌هایش را با زینت‌ها آراست.

نکته ادبی: پیراستن و آراستن: کنایه از اصلاح و زیبایی‌بخشی.

گل گل بوی شد چون گل شکفته چو سروی در زر و گوهر گرفته

آن 'گل' خوش‌بو، همچون گلی شکفته شد و مانند سروی در میان لباس‌های زرین و جواهرنشان نمایان گشت.

نکته ادبی: گلِ گل‌بوی: تکرار واژه گل برای تأکید بر طراوت.

چکان از هر دو رخ آب جوانی روان از دو لب آب زندگانی

از گونه‌هایش جوانی می‌چکید و از لبانش آب زندگانی (عمر جاوید) جاری بود.

نکته ادبی: آب زندگانی: استعاره از طراوت و حیات‌بخشی لب‌ها.

نگارین روی او چون قبلهء چین نگارین دست مثل زلف پر چین

صورت زیبای او همچون بت‌خانه‌های چین (که نماد زیبایی مطلق بود) و دستان پرچین و شکنش شبیه زلف‌های پرپیچ‌ و تاب او بود.

نکته ادبی: بت چین: نماد زیبایی بی‌نظیر.

چو رامین روی یار دلستان دید رخش را چون شکفته گلستان دید

چون رامین چهره یار دلربای خود را دید، رخسار او را همچون گلستانی شکفته و پرگل یافت.

نکته ادبی: یار دلستان: معشوقی که دل را می‌رباید.

چو ابری دید زلف مشکبارش به ابر اندر ستاره گوشوارش

چون زلف‌های مشک‌بویش را مانند ابری دید، گوشواره‌هایش را ستاره‌هایی یافت که در آن ابر می‌درخشند.

نکته ادبی: ابر و ستاره: تشبیهی بدیع برای زلف و گوشواره.

دو زلفش چون ز عنبر حلقه در هم رخانش چون ز لاله توده بر هم

دو زلفش چون حلقه‌های عنبر در هم پیچیده و گونه‌هایش چون توده‌ای از گل‌های لاله در کنار هم بودند.

نکته ادبی: توده بر هم: کنایه از برجستگی و قرمزی گونه‌ها.

به گردن برش مروارید چندان چو بر سوسن چکیده قطر باران

مرواریدهای گردنبندش بر گردن او، مانند قطرات باران بر روی گل سوسن، درخشان و زیبا بود.

نکته ادبی: سوسن: گل سفید که سپیدی گردن به آن تشبیه می‌شود.

لبس خندان چو یاقوت سخنگوی دهانش تنگ چون گلاب خوش بوی

لب‌های خندانش چون یاقوتِ سخنگو بود و دهان کوچکش همچون ظرفی پر از گلاب خوش‌بو به نظر می‌رسید.

نکته ادبی: یاقوت سخنگو: کنایه از لب‌های سرخ و دندان‌های مرواریدوار.

اگر پیدا بدی در روز اختر چنان بودی که بر گردنش گوهر

اگر خورشید (اختر) در روز آشکار بود، زیبایی او چنان بود که گویی آن گوهرها بر گردن خورشید است.

نکته ادبی: اختر: در اینجا به معنای خورشید و ستاره است.

بدو گفت ای به خوبی ماه گوراب ببرده ماه رویت ماه را آب

رامین به او گفت: ای که در زیبایی مانند ماهِ گوراب هستی، چهره‌ات چنان زیباست که حتی ماهِ آسمان هم در برابرش رنگ می‌بازد.

نکته ادبی: ماه را آب بردن: کنایه از برتری زیبایی کسی بر ماه.

مرا امروز تو درمان جانی که ویس دلستان را نیک مانی

تو امروز درمان جان منی و چقدر به ویسِ دل‌ربا شباهت داری.

نکته ادبی: نیک مانی: یعنی بسیار شبیهی (اشاره به ویس که عامل تنش شد).

تو چون ویسی لب از نوش و بر از سیم تو گویی کرده شد سیبی به دو نیم

تو همچون ویسی؛ لبت نوشیدنی گوارا و بدنت سپید و لطیف است، گویی سیبی را به دو نیم کرده باشند.

نکته ادبی: سیب به دو نیم شده: کنایه از شباهت بسیار زیاد دو نفر به یکدیگر.

گل آشفته شد از گفتار رامین بدو گفت ای بد اندیش و بد آیین

گل از شنیدن نام ویس در سخن رامین برآشفت و گفت: ای مرد بداندیش و بدرفتار.

نکته ادبی: آشفته شدن: نشان‌دهنده حسادت و خشم گل.

چنین باشد سخن آزادگان را ویا قول زبان شهزادگان را

آیا شایسته است که از دهان یک آزاده و شاهزاده چنین سخنی بیرون بیاید؟

نکته ادبی: آزادگان: اصطلاحی برای بزرگان و نجبا.

مبادا در جهان چون ویس دیگر بد آغاز و بد انجام و بد اختر

خدا نکند در جهان کسی مانند 'ویس' باشد که شروع و پایان و طالعش همه شوم و بد بود.

نکته ادبی: بد اختر: کسی که طالعش نحس است.

مبادا در جهان چون دایه جادو کزو گیرد همه سرمایه جادو

خدا نکند در دنیا کسی مانند آن دایه جادوگر باشد که تمام فریب‌کاری‌ها از او سرچشمه می‌گیرد.

نکته ادبی: دایه جادو: اشاره به شخصیت منفی داستان ویس و رامین.

ترا ایشان چنین خود کام کردند ز خود کامی ترا بد نام کردند

آن‌ها (ویس و دایه) تو را خودخواه کردند و به خاطر همین خودخواهی‌ها، بدنام شدی.

نکته ادبی: خودکام: خودرأی و خودخواه.

نه تو هرگز خوری از خویشتن بر نه از تو بر خورد یک یار دیگر

تو نه هرگز از خودت خیری دیدی و نه هیچ یار دیگری توانست از تو بهره‌ای ببرد (یا به تو دل ببندد).

نکته ادبی: خوردن بر از کسی: کنایه از بهره‌مند شدن از دوستی یا محبت کسی.

ترا کردست دایه سخت بیهوش نیاری سوی پند دیگران گوش

آن دایه تو را چنان بی‌عقل و هوش کرده است که حتی به پند و نصیحت دیگران هم گوش نمی‌سپاری.

نکته ادبی: بیهوش: در اینجا به معنای نادان و غافل است.