ویس و رامین

فخرالدین اسعد گرگانی

رفتن راهین به گوراب و دیدن گل و عاشق شدن بر وی

فخرالدین اسعد گرگانی
اگر چه یافت رامین مرزبانی به درگاه برادر پهلوانی
دلش بی ویس با فرمان و شاهی به سختی بود چود بی آب ماهی
بگشت او گرد مرز پادشایی گرفته رای فرمانش روایی
به هر شهری و هر جایی گذر کرد بدان را از جهان زیر و زبر کرد
چنان بی بیم و ایمن کرد گرگان که میشان را شبان بودند گرگان
عقاب و باز بد در حد ساری رفیق و جفت کبگ کوهساری
ز بس بی خوردن و خوشی در آمل تو گفتی بودش آب رودها مل
ز داد او همه مردم به کامش نشسته روز و شب با عیش و رامش
ز بیم تیغ او در مرز گوراب همی با شیر بیشه خورد گور آب
نشسته با سپاهی در سپاهان که بود از مرزها بهتر سپاهان
ز گرگان تا ری و اهواز و بغداد بگسترده بساط رامش و داد
جهان چون خفته آسوده ز سختی همه کس شادمان از نیکبختی
زمانه از نیاز آزاد گشته ولایت چون نهشت آباد گشته
حسودان از جهان دل بر گرفته درختان از سعادت بر گرفته
گرفته روز و شب دست سران جام به چنگ آورده دولت را سرانجام
چو رامین گرد مرز خویش بر گشت چنان مآمد که بر گوراب بگذشت
سر افرازان چو شاپور و رفیدا در آن کشور به نام نیک پیدا
یکایک ساختندش میهمانی ستوده بزمهای خسروانی
سحر گاهانهمه به شکار رفتند به گاه نیم روزان می گرفتند
گهی در صید گه با تیر و خنجر گهی در بزمگه با رود و ساغر
گهی شیران گرفتند از نیستان کهی جام نبید اندر گلستان
بدین خوبی که گفتم روزگاری بسر بردند در عیش و شکاری
دل رامین به هشیاری و مستی چو ناز آگنده بود از درد و سستی
گر او تیری به نخچیری فگندی هوای دل برو تیری فگندی
به شب کز دوستان تنها بماندی ز خون دیدگان دریا براندی
بدین سان بود حالش تا یکی روز به ره بر دید خورشید دل افروز
نگاری نوبهاری غمگساری ستمگاری به دل بردن سواری
به خوبی پادشایی دل ربایی به بوسه جان فزایی دلگشایی
به دو رخ بوستانی گلستانی میان گلستان شکر ستانی
دو زلفش خوانده نقش هر گسونی گرفته تاب هر جیمی و نونی
لبش گشته شفای هر گزندی ببرده آب هر شهدی و قندی
دهان تنگ چون میمی عقیقین درو دندان بسان وین سیمین
به چشم آورده تیر افگن ز ابخاز به زلف آورده جراره ز اهواز
رخانش تخت دیباهای ششتر لبانش تنگ شکرهای عسکر
یکی چون گل که بر وی مشک بیزد یکی چون در که در وی باده ریزد
زره را در میان پروین فگنده کمان را توزهء مشکین فگنده
یکی بر سنبلش گشته زره گر یکی بر نرگسش گشته کمان ور
رهی گشته دلش را سنگ و فولاد چنان چون قداو را سرو و شمشاد
رخش را نام شد گلنار بربر دو زلفش را لقب زنجیر دلبر
یکی را چشمهء نوش آب داده یکی را دست فتنه تاب داده
ز برف و شیر و خون و می راخانی ز قند و نوش و شهد و در دهانی
یکی را بر کران مشکین جراره یکی را بر میان رخشان ستاره
نهفته در قصب اندام چون سیم چو اندر آب روشن ماهی شیم
به سر بر افسری از مشک و عنبر فرازش افسری از زر و گوهر
فرو هشته ز سر تا پای گیسوی به بوی مشک و رنگ جان جادوی
چنان آویخته شب از شباهنگ و یا از مشک بر مه بسته اورنگ
بنا گوشش چو دیبای پر از گل طرازی کرده بر دیبا ز سنبل
برین سان تن گدازی دل نوازی خوش آوازی سرافرازی بنازی
چو باغی از مه و پروین بهارش بهاری از گل و سوسن نگارش
نگاری بود بنگاریده دادار بت ارایش نگاریده دگر بار
تنش دیبا و در پوشیده دیبا رخش زیبا و بنگاریده زیبا
ز پس زیور جو گنجی پر ز زیور ز بس گوهر چو کانی پر ز گوهر
همی باریدش از مر غول عنبر چنان کز نقش جامه در و گوهر
به یک فرسنگ او را روشنایی همی شد با نسیم آشنایی
مهش از تاج و مهر از روی تابان سهیل از گردن و پروین ز دندان
ز خوشی همچو شاهی و جوانی ز شیرینی چو کام و زندگانی
ز خوبی همچو باغ نوبهاری ز گشی چون گوزن مرغزاری
ز خوبان گرد او هشتاد دلبر بتان چین و روم و هند و بربر
همه گردش چو گرد سرو نسرین همه پیشش چو پیش ماه پروین
چو رامین دید آن سرو روان را بت با جان و ماه با روان را
تو گفتی دید خورشید جهان تاب که از دیدار او چشمش گرفت آب
دو پایش سست شد خیره فرومند ز سستی تیرها از دست بفشاند
نبودش دیده را دیدار باور که بت بیند همی یا ماه یا خور
بهشتست این که دیدم یا بهارست بهشتی حور یا چینی نگارست
به باغ دلبری آزاده سروست به دشت خرمی نازان تذروست
بتان چون لشکرند او شاه ایشان ویا چون اخترند او ماه ایشان
درین آندیشه بود آزاده رامین که آمد نزد او آن سرو سیمین
تو گفتی بود دیرین دوستدارش فراز آمد گرفت اندر کنارش
بدو گفت ای جهان را نامور شاه ز تو چون ماه روشن کشور ماه
شب آمد تو به نزد ما فرود آی غمین گشتی یکی ساعت بیاسای
ز ما بپذیر یک شب میهمانی که داریمت به ناز و شادمانی
می گلگونت ارم روشن و خوش که دارد بوی مشک و رنگ آتش
ز بیشه شنبلید آرمت خود روی بنفشه آرمت همچون تو خوش بوی
ز بیشه مرغ و دراخ بهاری ز کوه آرمت کبگ کوهساری
ز باغ آرم گل و آزاده سوسن کنم مجلس چو دیبای ملون
گرامی دارمت چون جان شیرین که خود میهمان داریم چونین
جهان افروز رامین گفت ای ماه مرا از نام و از گوهر کن آگاه
به گوراب از کدامین تخم زادی تن سیمین بداری یا ندادی
چه نامی وز کدامین جایگاهی مرا خواهی به جفتی یا نخواهی
اگر با تو کسی پیوند جوید ازو مادرت کاوین چند جوید
لب شیرین تو پر شهد و قندست نگویی تا ازان قندی به چندست
اگر قند ترا باشد بها جان به چان تو که باشد سخت ارزان
جوابش داد خورشید سخن گوی سروش دلکش آن حور پری روی
نه آنم من که پوشیدست نامم کسی را گفت باید من کدامم
که مهر از هیچ کس پنهان نماند همه کس مهر تابان را بداند
مرا مامک گهر بابا رفیدا درین کشور به نام نیک پیدا
مرا فرخ برادر مرزبانست که آذربایگان را پهلوانست
مرا مادر به زیر گل بزادست گل خوشبوی نام من نهادست
ستوده گوهرم از مام و از باب که این از همدانست آن ز گوراب
منم گل برگ گل بوی گل اندام گلم چهره گلم گونه گلم نام
به من شد هر که در گوراب حستو که من هستم کنون گوراب بانو
مرا هست این نکویی مادر آورد مرا داید به مهر و ناز پرورد
مرا گردن بلورین سینه سیمین به نر می قاقم و بر بوی نسرین
چه پرسی از من و از خاندانم که من نام و نژادت نیک دانم
تو رامین شهنشه را برادر که مهر ویس با جانت برابر
تو بشکیبی ز دیدارش به گوراب اگر هر گز شکیبد ماهی از آب
جدا مانی تو زان شمشاد آزاد اگر دجله جدا ماند ز بغداد
شود شسته ز جانت این تباگی گر از زنگی شود شسته سیاهی
دلت بستست بر وی دایهء پیر به افسون ساخته مسمار و زنجیر
تو نتوانی که از وی باز گردی و با یار دگر آنباز گردی
چو زو نشکیبی او را باش تنها تو زو رسوا و او نیز از تو رسوا
شهنشه از تو ننگ آلود گشته خدا از هر دو ناخشنود گشته
چو بشنید این سخن آزاده رامین به دل مر بیدلی را کرد نفرین
کجا از بیدلی گشت او علامت شنید از هر که در گیتی ملامت
دگر باره به نرمی گفت با ماه سخنهایی که برد او را دل از راه
بدو گفت ای نگار سرو بالا بت خورشید چهر ماه سیما
مکن مرد بلا دیده ملامت ز یزدان خواه تا یابد سلامت
همه کار خدای از خلق رازست قصا را دست بر مردم درازست
مرا بر سر مزن کم کار زشتست قصا بر من مگر چونین نبشتست
مکن یاد گذشته کار گیهان که کار رفته را در یافت نتوان
اگر فرمان بری ماه دو هفته نباشی یاد گیر از کار رفته
ز دی نندیشی و امروز بینی مرا از هر که بینی بر گژینی
به نیکی مر مرا انباز گردی به انبای مرا دمساز گردی
تو باشی آفتاب اندر حصارم رخت باشد بهار اندر کنارم
اگر من یابم از تو کامگاری بیابی تو ز من کامی که داری
ترا نگزیرد از بخشنده شاهی مرا نگزیرد از رخشنده ماهی
تو باش اکنون به کام دل مرا ماه که من باشم به کام دل ترا شاه
ترا بخشم ز گیتی هر چه دارم و گر جانم بخوانی پیشت آرم
سراین را نباشد جز تو بانو روانم را نباشد جز تو دارو
هر آن گاهی که یابم از تو پیوند خورم بر راستی پیش تو سوگند
که تا باشد به گیتی کوه و صحرا رود جیحون و دجله سوی دریا
ز چشمه آب خیزد زاب ماهی نماید خور فروغ و شب سیاهی
بتابد مهر و ماه آسمانی ببالد زاد سرو بوستانی
جهد باد صبا بر کوهساران چرد گور ژیان در مرغزاران
تو با من باشی و من با تو جاوید به مهر یکدگر داریم اومید
نگیرم جز تو یاری را در آغوش کنم آن را که دیدستم فراموش
نبود از ویس نیکوتر مرا یار به دو گیتی شدم زو نیز بیزار
جوابش داد خورشید گل اندام منه راما مرا از جادوی دام
نه آنم من که در دام تو آیم چنین بی رنج در کام تو آیم
مرا از تو نیاید پادشایی نه خودکامی و نه فرمان روایی
نه میدانی پر از آشوب لشکر نه ایوانی پر از دینار و گوهر
مرا کامیست از تو گر بیابم سر از فرمان و رایت بر نتابم
تو باشی پیش من شاه جهاندار چو من باشم به پیش تو پرستار
اگر مهرم بپروردن توانی وفای من بسر بردن توانی
نیابی در جهان چون من یکی یار وفا ورز و وفا جوی و وفادار
نباید مر ترا مرز خراسان هم ایدر باش دل شاد و تن آسان
مشو دیگر به نزد ویس جادو زن موبد کجا باشدت بانو
مکن زو یاد گرچه مهربانست کجا چیز کسان زان کسانست
بکن پیمان که نه مهرش پرستی نه پیغامش دهی نه کس فرستی
اگر با من کنی زین گونه پیمان تن ما را سر باشد یکی جان
چو بشنید این سحن رامین از آن ماه زبان خود ز پاسخ کرد کوتاه
پذیره کرد از گل این بهانه گرفتش دست و بردش سوی خانه
چو رامین شد در ایوان رفیدا گرفته دست ماه سرو بالا
گهی صد جام در پایش فشاندند به گاه زر نگارش بر نشاندند
در و دیوار در دیبا گرفتند زمین در عنبر سارا گرفتند

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

اگر چه یافت رامین مرزبانی به درگاه برادر پهلوانی

اگرچه رامین در درگاه برادر خود به جایگاهی دست یافت و فرمانروایی منطقه‌ای را عهده‌دار شد،

نکته ادبی: مرزبانی در اینجا به معنای حاکمیت و ولایت‌داری است.

دلش بی ویس با فرمان و شاهی به سختی بود چود بی آب ماهی

اما دل او بدون وجود «ویس» و با وجود برخورداری از قدرت، همچون ماهی دور از آب، در سختی و بیچارگی بود.

نکته ادبی: تشبیه «ماهی بی‌آب» برای نشان دادن شدت بی‌قراری و اضطراب عاشق در فراق است.

بگشت او گرد مرز پادشایی گرفته رای فرمانش روایی

او به گردش در مرزهای پادشاهی خود پرداخت و فرمانروایی‌اش بر اساس تدبیر و عقلانیت استوار بود.

نکته ادبی: رای به معنای اندیشه و تدبیر است که در ادبیات کهن، صفتِ حاکمان خردمند بوده است.

به هر شهری و هر جایی گذر کرد بدان را از جهان زیر و زبر کرد

رامین به هر شهر و دیاری سفر کرد و افراد نابکار و مفسد را از آن سرزمین ریشه‌کن ساخت.

نکته ادبی: زیر و زبر کردن کنایه از نابود کردن و براندازی ریشه‌های فساد است.

چنان بی بیم و ایمن کرد گرگان که میشان را شبان بودند گرگان

او چنان امنیت و ایمنی در گرگان برقرار کرد که گویی گرگ‌ها خود به چوپانیِ گوسفندان مشغول بودند.

نکته ادبی: این مبالغه نشان‌دهنده امنیت فوق‌العاده در زمان حکومت اوست.

عقاب و باز بد در حد ساری رفیق و جفت کبگ کوهساری

در محدوده ساری، پرندگان شکاری مانند عقاب و باز، با کبک‌های کوهسار هم‌نشین و رفیق بودند.

نکته ادبی: تصویرسازی پارادوکسیکال برای نشان دادن امنیت و صلح کامل در طبیعتِ تحت حکومت رامین.

ز بس بی خوردن و خوشی در آمل تو گفتی بودش آب رودها مل

در آمل، چنان فراوانی نعمت و آسایش وجود داشت که گویی در رودخانه‌ها به جای آب، شراب جاری بود.

نکته ادبی: تشبیه آب به مل (شراب) برای نشان دادن رفاه و خوشیِ مفرط است.

ز داد او همه مردم به کامش نشسته روز و شب با عیش و رامش

به واسطه دادگریِ او، همه مردم در رضایت و خشنودی بودند و روز و شب را به عیش و خوشی می‌گذراندند.

نکته ادبی: کامش به معنای خشنودی و رسیدن به آرزوهاست.

ز بیم تیغ او در مرز گوراب همی با شیر بیشه خورد گور آب

از ترس شمشیر و اقتدار او در منطقه گوراب، حتی شیرِ درنده و گورخر در کنار هم از یک آبشخور می‌نوشیدند.

نکته ادبی: تلمیح به افسانه‌های صلحِ میان درنده و شکار در زمان عدالت حاکمان.

نشسته با سپاهی در سپاهان که بود از مرزها بهتر سپاهان

او سپاهی در سپاهان مستقر کرد که خودِ آن شهر از سایر نقاط، برتری و اهمیت بیشتری داشت.

نکته ادبی: سپاهان نام کهن اصفهان است که به عنوان مرکز نظامیِ کلیدی از آن یاد شده است.

ز گرگان تا ری و اهواز و بغداد بگسترده بساط رامش و داد

از گرگان تا ری، اهواز و بغداد، بساط آرامش و عدالت را برای همگان پهن کرد.

نکته ادبی: نام بردن از شهرهای مهم آن دوران برای نشان دادن گستره قلمرو قدرت اوست.

جهان چون خفته آسوده ز سختی همه کس شادمان از نیکبختی

جهان به مانند کسی که از سختی‌ها خفته باشد، در آرامش بود و همه مردم از خوشبختی شادمان بودند.

نکته ادبی: استعاره جهان به فردی آسوده‌خواب، نشان‌دهنده آرامش عمومی است.

زمانه از نیاز آزاد گشته ولایت چون نهشت آباد گشته

دوران نیازمندی به پایان رسید و سرزمین‌ها همانند آنچه (پیشینیان) بنا کرده بودند، آباد شد.

نکته ادبی: نهشت به معنای آنچه گذشتگان بر جای گذاشته‌اند است.

حسودان از جهان دل بر گرفته درختان از سعادت بر گرفته

حسودان از دنیا ناامید شدند و درختان بخت و اقبال همگان به بار نشست.

نکته ادبی: «دل از جهان برگرفتن» کنایه از ناامیدی است.

گرفته روز و شب دست سران جام به چنگ آورده دولت را سرانجام

بزرگان و سران، روز و شب به بزم و شادی پرداختند و در نهایت دولت و اقتدار را به دست آوردند.

نکته ادبی: جام به دست گرفتن، نمادِ بزم و خوش‌باشی است.

چو رامین گرد مرز خویش بر گشت چنان مآمد که بر گوراب بگذشت

هنگامی که رامین از گشت‌ و گذار در مرزها بازگشت، مسیرش طوری بود که از گوراب عبور کرد.

نکته ادبی: گرد مرز بر گشتن، اشاره به بازرسی و سرکشی حاکمانه است.

سر افرازان چو شاپور و رفیدا در آن کشور به نام نیک پیدا

سرافرازان و نامدارانی چون شاپور و رفیدا، در آن سرزمین دارای نام و آوازه نیک بودند.

نکته ادبی: اشاره به شخصیت‌های فرعی که نقش میزبان را دارند.

یکایک ساختندش میهمانی ستوده بزمهای خسروانی

آن‌ها یک‌به‌یک برای رامین میهمانی گرفتند و بزم‌های باشکوهی به سبک خسروانی برپا کردند.

نکته ادبی: خسروانی صفتی است برای نشان دادن شکوه و تجمل در بزم‌ها.

سحر گاهانهمه به شکار رفتند به گاه نیم روزان می گرفتند

سحرگاهان همگی به شکار می‌رفتند و هنگام نیمروز به نوشیدن شراب مشغول می‌شدند.

نکته ادبی: اشاره به آیین‌های مرسوم زندگی اشرافی و ملوکانه.

گهی در صید گه با تیر و خنجر گهی در بزمگه با رود و ساغر

گاهی با تیر و خنجر به شکار می‌رفتند و گاهی در بزمگاه با آلات موسیقی و جام شراب اوقات می‌گذراندند.

نکته ادبی: رود یکی از سازهای زهی کهن است.

گهی شیران گرفتند از نیستان کهی جام نبید اندر گلستان

گاه شیران را در بیشه شکار می‌کردند و گاه در گلستان به نوشیدن شراب می‌پرداختند.

نکته ادبی: اشاره به تقابل زندگیِ رزمی و بزمی.

بدین خوبی که گفتم روزگاری بسر بردند در عیش و شکاری

با این خوبی‌هایی که ذکر کردم، روزگاری را در عیش و شکار سپری کردند.

نکته ادبی: عبارت «بسر بردند» به گذران عمر اشاره دارد.

دل رامین به هشیاری و مستی چو ناز آگنده بود از درد و سستی

دل رامین، چه در حالت هشیاری و چه در مستی، مملو از رنج و سستیِ ناشی از عشق بود.

نکته ادبی: ناز اینجا به معنای غنج و دلبری نیست، بلکه به معنای رنجِ عشق است.

گر او تیری به نخچیری فگندی هوای دل برو تیری فگندی

اگر او تیری به سمت شکار می‌انداخت، غمِ عشق هم تیری بر قلب او وارد می‌کرد.

نکته ادبی: ایهام بین تیرِ شکار و تیرِ عشق.

به شب کز دوستان تنها بماندی ز خون دیدگان دریا براندی

شب‌ها که از همراهانش جدا می‌شد، از شدت گریه دریایی از خون می‌ساخت.

نکته ادبی: خون دیدگان استعاره از اشکِ سرخ و خونین است.

بدین سان بود حالش تا یکی روز به ره بر دید خورشید دل افروز

حالش بدین منوال بود تا اینکه روزی در راه، خورشیدی زیبا و دل‌افروز دید.

نکته ادبی: خورشید دل‌افروز استعاره از معشوقی زیباست.

نگاری نوبهاری غمگساری ستمگاری به دل بردن سواری

او زنی زیبا، نوپدید، غمگسار، و ستمگر بود که سواریِ او دلم را ربود.

نکته ادبی: نگار به معنای معشوق زیبا و بت‌مانند است.

به خوبی پادشایی دل ربایی به بوسه جان فزایی دلگشایی

او پادشاهی در زیبایی، دل‌ربایی، و بوسه‌اش جان‌بخش و نشاط‌آور بود.

نکته ادبی: جان‌فزایی صفتِ بوسه برای نشان دادن حیات‌بخش بودنِ آن است.

به دو رخ بوستانی گلستانی میان گلستان شکر ستانی

دو رخ او مانند گلستان و بوستان بود و در میان آن گلستان، شکر (لب) نهفته بود.

نکته ادبی: تشبیه گونه‌ها به گلستان و لب به شکر.

دو زلفش خوانده نقش هر گسونی گرفته تاب هر جیمی و نونی

دو زلف او که بر صورت نقش بسته بود، هر حرف جیم و نونی را به تاب درآورده بود.

نکته ادبی: تلمیح به شکلِ حروف «ج» و «ن» در خط فارسی که شبیه تابِ زلف است.

لبش گشته شفای هر گزندی ببرده آب هر شهدی و قندی

لبان او شفای هر درد بود و شیرینی‌اش عسل و قند را بی‌ارزش کرده بود.

نکته ادبی: «آبِ چیزی را بردن» کنایه از بی‌اعتبار کردن یا شکست دادنِ آن در رقابت است.

دهان تنگ چون میمی عقیقین درو دندان بسان وین سیمین

دهان تنگ او مانند حرف «میم» عقیق‌رنگ بود و دندان‌هایش چون مرواریدی سیمین.

نکته ادبی: میم دهان از مضامین رایج در شعر کلاسیک برای توصیف دهانِ کوچک است.

به چشم آورده تیر افگن ز ابخاز به زلف آورده جراره ز اهواز

چشم او با تیراندازی از ابخاز و زلفش با چابکی از اهواز، دل را اسیر کرده بود.

نکته ادبی: نسبت دادن ویژگی‌های جغرافیایی به اعضای صورت برای اغراق در زیبایی.

رخانش تخت دیباهای ششتر لبانش تنگ شکرهای عسکر

رخسارش مانند دیباهای گران‌بهای شوشتر و لبانش مانند شکرهای عسکر بود.

نکته ادبی: شوشتر و عسکر (عسگری) از مناطق معروف در تولید پارچه و شکر بوده‌اند.

یکی چون گل که بر وی مشک بیزد یکی چون در که در وی باده ریزد

او یکی مانند گلی است که مشک بر آن می‌بارد و دیگری مانند مرواریدی که در آن شراب می‌ریزند.

نکته ادبی: اشاره به شفافیت و رایحه خوشِ پوست و چهره.

زره را در میان پروین فگنده کمان را توزهء مشکین فگنده

زره (زلف) را بر آسمانِ صورت افکنده و کمانِ ابرو را با مشک سیاه کرده است.

نکته ادبی: پروین به معنای خوشه ستاره است که اینجا نماد سیاهیِ پراکنده زلف است.

یکی بر سنبلش گشته زره گر یکی بر نرگسش گشته کمان ور

زلف بر سنبلش تابیده و کمانِ ابرو بر نرگسِ (چشمش) نقش بسته است.

نکته ادبی: سنبل نماد زلف و نرگس نماد چشم است.

رهی گشته دلش را سنگ و فولاد چنان چون قداو را سرو و شمشاد

دلش مانند سنگ و فولاد سخت شده و قدش مانند سرو و شمشاد موزون است.

نکته ادبی: تشبیه قد به سرو و شمشاد برای نشان دادن رعنایی.

رخش را نام شد گلنار بربر دو زلفش را لقب زنجیر دلبر

نام چهره‌اش گلنار بربر است و زلفش لقب زنجیرِ دلبر را دارد.

نکته ادبی: گلنار به معنای گلِ انار، نماد سرخیِ چهره است.

یکی را چشمهء نوش آب داده یکی را دست فتنه تاب داده

یکی (لب) به چشمه نوش آب می‌دهد و دیگری (دست) فتنه و آشوب به پا می‌کند.

نکته ادبی: استعاره از فتنه‌گریِ زیبایی محبوب.

ز برف و شیر و خون و می راخانی ز قند و نوش و شهد و در دهانی

در او برف، شیر، خون و شرابِ راخانی و قند و نوش و شهد و شکر در یک دهان جمع شده است.

نکته ادبی: ترکیب عناصر رنگین و شیرین برای توصیف اجزای صورت.

یکی را بر کران مشکین جراره یکی را بر میان رخشان ستاره

یکی بر لبه صورت مشکین و جراره است و دیگری بر میان آن همچون ستاره درخشان است.

نکته ادبی: اشاره به خال یا زیبایی‌های جزئی صورت.

نهفته در قصب اندام چون سیم چو اندر آب روشن ماهی شیم

بدنش در زیر لباس مثل نقره پنهان است، درست مانند ماهی که در آب روشن حرکت می‌کند.

نکته ادبی: سیم به معنای نقره و استعاره از سفیدی و شفافیت پوست بدن است.

به سر بر افسری از مشک و عنبر فرازش افسری از زر و گوهر

بر سرش افسری از مشک و عنبر و بالاتر از آن تاجی از زر و گوهر قرار دارد.

نکته ادبی: اشاره به آراستگی و تجمل در پوشش سر.

فرو هشته ز سر تا پای گیسوی به بوی مشک و رنگ جان جادوی

گیسوانش از سر تا پا آویخته و بوی مشک و رنگِ افسونگرش جان‌بخش است.

نکته ادبی: جادو در اینجا به معنای افسون‌کنندگی و زیباییِ خیره‌کننده است.

چنان آویخته شب از شباهنگ و یا از مشک بر مه بسته اورنگ

گویی شب بر ستاره شباهنگ آویخته شده یا بر ماه، تاج و تختی از مشک بسته است.

نکته ادبی: شباهنگ نام ستاره‌ای پرنور است.

بنا گوشش چو دیبای پر از گل طرازی کرده بر دیبا ز سنبل

بناگوش او مانند دیبایی پر از گل است که بر آن، نقشی از سنبل ترسیم شده است.

نکته ادبی: بناگوش، بخشی از صورت کنار گوش است که در زیبایی‌شناسی قدیم اهمیت داشته.

برین سان تن گدازی دل نوازی خوش آوازی سرافرازی بنازی

با این قد و قامتِ دلنواز و خوش‌آواز، سرافراز و نازنین است.

نکته ادبی: توصیف کلی شخصیتِ زیبا و متین محبوب.

چو باغی از مه و پروین بهارش بهاری از گل و سوسن نگارش

او همچون باغی است که در آن ماه و ستاره پروین می‌روید و بهارش گل و سوسن است.

نکته ادبی: استعاره محبوب به باغی بهشتی.

نگاری بود بنگاریده دادار بت ارایش نگاریده دگر بار

او نگاری است که توسط خداوند (دادار) آراسته شده و بت‌تراشِ ازلی بار دیگر او را زیباتر خلق کرده است.

نکته ادبی: اشاره به خالق به عنوان هنرمندی که محبوب را نقاشی کرده است.

تنش دیبا و در پوشیده دیبا رخش زیبا و بنگاریده زیبا

بدن آن بانو در جامه‌ای از دیبا (ابریشم نفیس) پوشیده شده و صورتش همانند نقشی هنرمندانه، زیبا و آراسته است.

نکته ادبی: «دیبا» پارچه ابریشمی است و «بنگاریده» به معنای نقاشی‌شده یا به‌طور استعاری، چهره‌ای که با آرایش و زیبایی، نقاشی شده به نظر می‌رسد.

ز پس زیور جو گنجی پر ز زیور ز بس گوهر چو کانی پر ز گوهر

از نظر زیورآلات، چنان گنجینه‌ای از جواهرات بر تن داشت که گویی معدنی از گوهر است.

نکته ادبی: تکرار واژگان «زیور» و «گوهر» برای تأکید بر کثرت و فراوانیِ دارایی و زیبایی اوست.

همی باریدش از مر غول عنبر چنان کز نقش جامه در و گوهر

گویی از اندام او بوی خوشِ عنبر می‌تراوید، همان‌طور که نقشِ پارچه‌اش با طرح‌های مروارید و گوهر تزیین شده بود.

نکته ادبی: تشبیه هوایی که از او ساطع می‌شد به عنبر، بیانگر رایحه خوش اوست.

به یک فرسنگ او را روشنایی همی شد با نسیم آشنایی

روشناییِ چهره‌اش تا یک فرسنگ دیده می‌شد و گویی با نسیمِ سحری پیوند و دوستی داشت.

نکته ادبی: اغراق (مبالغه) برای توصیف درخشش چهره که از دور نیز دیده می‌شود.

مهش از تاج و مهر از روی تابان سهیل از گردن و پروین ز دندان

تاج او همچون ماه، چهره‌اش مانند خورشید تابان، گردنش به زیباییِ ستاره سهیل و دندان‌هایش همچون خوشه پروین بود.

نکته ادبی: استفاده از اسامی نجومی (ماه، خورشید، سهیل، پروین) برای توصیف اجزای بدن که از سنن کهن ادبیات فارسی است.

ز خوشی همچو شاهی و جوانی ز شیرینی چو کام و زندگانی

از نظر شادابی و نشاط مانند پادشاهی جوان بود و از نظر شیرینیِ کلام و رفتار، مانند شهد زندگی بود.

نکته ادبی: تشبیهات حسی برای بیانِ طراوتِ روحی و جسمی معشوق.

ز خوبی همچو باغ نوبهاری ز گشی چون گوزن مرغزاری

از حیث زیبایی همچون باغِ بهاری و از نظر خرامیدن و حرکات، مانند گوزنی در علفزار بود.

نکته ادبی: «گشی» به معنای خرامیدن و نازیدن است که صفتِ حرکتِ زیبای زن است.

ز خوبان گرد او هشتاد دلبر بتان چین و روم و هند و بربر

هشتاد زیبا از سراسر جهان، از چین، روم، هند و بربر، گرداگرد او جمع شده بودند.

نکته ادبی: اشاره به تنوعِ نژادیِ زیبایی در ادبیات کهن برای نشان دادنِ کمالِ زیباییِ معشوق اصلی.

همه گردش چو گرد سرو نسرین همه پیشش چو پیش ماه پروین

همه آن زیباها در اطراف او مانند بوته‌های سرو در میان گل‌های نسرین بودند و در برابر او همچون ستارگان پروین در کنار ماه، ناپیدا بودند.

نکته ادبی: تشبیه کثرت و زیباییِ اطرافیان در برابر شکوهِ آن زن.

چو رامین دید آن سرو روان را بت با جان و ماه با روان را

وقتی رامین آن سروِ روان (خوش‌قامت) را دید، آن بانو برایش تندیسی از جان و ماهی برای روح بود.

نکته ادبی: «سرو روان» استعاره از قامت بلند و موزون است.

تو گفتی دید خورشید جهان تاب که از دیدار او چشمش گرفت آب

گویا خورشیدِ جهان‌تاب را دیده بود، چرا که از دیدنِ آن همه زیبایی، چشمانش پر از اشک شد.

نکته ادبی: اشاره به شدتِ حیرت که موجب اشک‌بار شدنِ چشم می‌شود.

دو پایش سست شد خیره فرومند ز سستی تیرها از دست بفشاند

پاهایش سست شد و در حیرت فرو رفت و از شدتِ ناتوانی، تیرهایی که در دست داشت را رها کرد.

نکته ادبی: توصیفِ واکنشِ فیزیکی رامین در برابر زیبایی خیره‌کننده.

نبودش دیده را دیدار باور که بت بیند همی یا ماه یا خور

چشمانش باور نمی‌کردند که چه می‌بینند؛ آیا واقعاً بت (زیبارو) می‌بیند یا ماه یا خورشید؟

نکته ادبی: اغراق در کمال زیبایی که فراتر از ادراکِ عادی است.

بهشتست این که دیدم یا بهارست بهشتی حور یا چینی نگارست

با خود می‌گفت: آیا اینجا بهشت است یا فصل بهار؟ این حورِ بهشتی است یا نگاره‌ای چینی؟

نکته ادبی: استفاده از تضاد و پرسش برای بیانِ شکوهِ بصری صحنه.

به باغ دلبری آزاده سروست به دشت خرمی نازان تذروست

در باغِ دلبری، او همچون سروی آزاده است و در دشتِ خرمی، تذروی (پرنده‌ای) است که به خود می‌نازد.

نکته ادبی: «تذرو» به معنای قرقاول است که در ادب فارسی نماد زیبایی و خرامیدن است.

بتان چون لشکرند او شاه ایشان ویا چون اخترند او ماه ایشان

آن زیباها همچون لشکری هستند و او پادشاهِ ایشان است، یا همچون ستارگان‌اند و او ماهِ ایشان است.

نکته ادبی: استفاده از تمثیلِ سلسله‌مراتب برای نشان دادنِ برتریِ مطلقِ زن.

درین آندیشه بود آزاده رامین که آمد نزد او آن سرو سیمین

رامین در این افکار بود که آن سروِ سیمین‌تن نزد او آمد.

نکته ادبی: «سرو سیمین» اشاره به اندام بلند و سفیدپوست است.

تو گفتی بود دیرین دوستدارش فراز آمد گرفت اندر کنارش

چنان رفتار کرد که گویی از دیرباز با رامین دوستی داشته و پیش آمد و او را در آغوش گرفت.

نکته ادبی: «فراز آمد» به معنای نزدیک شدن است.

بدو گفت ای جهان را نامور شاه ز تو چون ماه روشن کشور ماه

زن به او گفت: ای پادشاهِ نامورِ جهان، که از پرتوت، ماهِ آسمانِ کشور روشن می‌شود.

نکته ادبی: ستایشِ تملق‌آمیز و ادیبانه برای باز کردنِ سرِ صحبت.

شب آمد تو به نزد ما فرود آی غمین گشتی یکی ساعت بیاسای

شب شده است، نزد ما فرود آی؛ اگر غمگینی، ساعتی بیاسا.

نکته ادبی: دعوت به میهمانی که سنتی در فرهنگِ میهمان‌نوازی کهن است.

ز ما بپذیر یک شب میهمانی که داریمت به ناز و شادمانی

میهمانیِ یک‌شبه‌ی ما را بپذیر که تو را با ناز و شادی پذیرایی می‌کنیم.

نکته ادبی: لحنی محبت‌آمیز و فریبنده برای جلبِ رامین.

می گلگونت ارم روشن و خوش که دارد بوی مشک و رنگ آتش

شرابِ گلگونِ ما بسیار روشن و گواراست، شرابی که بوی مشک دارد و رنگش همچون آتش است.

نکته ادبی: توصیفِ شراب با صفاتِ تند و گرم برای توصیفِ فضایِ بزم.

ز بیشه شنبلید آرمت خود روی بنفشه آرمت همچون تو خوش بوی

از بیشه برایت گیاه شنبلید می‌آورم و بنفشه‌ای که مانند خودت خوش‌بو باشد.

نکته ادبی: اشاره به هدایای طبیعی و بویایی برای جلب نظر میهمان.

ز بیشه مرغ و دراخ بهاری ز کوه آرمت کبگ کوهساری

از بیشه پرنده و دراج بهاری و از کوهستان برایت کبکِ کوهی می‌آورم.

نکته ادبی: ذکرِ خوانِ رنگینِ خوراک برای پذیرایی.

ز باغ آرم گل و آزاده سوسن کنم مجلس چو دیبای ملون

از باغ گل و سوسن می‌آورم و مجلس را همچون دیبای رنگارنگ، آراسته می‌کنم.

نکته ادبی: تشبیه مجلس به پارچه نفیسِ دیبا برای نشان دادنِ زیباییِ محیط.

گرامی دارمت چون جان شیرین که خود میهمان داریم چونین

تو را مانند جانِ شیرین گرامی می‌دارم، چرا که چنین میهمانی داریم.

نکته ادبی: اغراق در تکریمِ میهمان.

جهان افروز رامین گفت ای ماه مرا از نام و از گوهر کن آگاه

رامینِ جهان‌افروز گفت: ای ماه، نام و نژاد و ریشه‌ات را به من بگو.

نکته ادبی: شروعِ پرسش‌گری رامین برای شناختِ هویت زن.

به گوراب از کدامین تخم زادی تن سیمین بداری یا ندادی

در گوراب از کدام تبار هستی؟ آیا با این بدنِ سیمین‌تن، مجردی یا ازدواج کرده‌ای؟

نکته ادبی: اشاره به «گوراب» به عنوان محلِ اقامت و پرسش از وضعیتِ تأهل.

چه نامی وز کدامین جایگاهی مرا خواهی به جفتی یا نخواهی

چه نامی داری و از کجایی؟ آیا مایل هستی با من هم‌بستر و همراه شوی یا نه؟

نکته ادبی: صراحت در بیانِ قصد و نیت.

اگر با تو کسی پیوند جوید ازو مادرت کاوین چند جوید

اگر کسی بخواهد با تو پیوند (ازدواج) برقرار کند، مادرت چه میزان مهریه (کابین) می‌طلبد؟

نکته ادبی: «کابین» به معنای مهریه در متون کهن است.

لب شیرین تو پر شهد و قندست نگویی تا ازان قندی به چندست

لب‌های شیرینِ تو پر از شهد و قند است، نمی‌گویی که قیمتِ آن قند چقدر است؟

نکته ادبی: کنایه از شیرینیِ لب و پرسشِ استعاری درباره قیمتِ وصال.

اگر قند ترا باشد بها جان به چان تو که باشد سخت ارزان

اگر بهایِ قندِ تو جان باشد، به جانِ تو که خیلی ارزان است.

نکته ادبی: اغراقِ عاشقانه در بابِ ارزشِ معشوق که جان در برابرش ناچیز است.

جوابش داد خورشید سخن گوی سروش دلکش آن حور پری روی

آن خورشیدِ سخن‌گو و آن پری‌چهره‌ی دلکش، این‌گونه پاسخ داد:

نکته ادبی: توصیفِ هوشِ زن در سخن‌وری.

نه آنم من که پوشیدست نامم کسی را گفت باید من کدامم

من آن‌قدر ناشناخته نیستم که نامم پنهان باشد؛ هر کسی که بپرسد، باید بداند من کیستم.

نکته ادبی: پاسخی متکبرانه و همراه با اعتمادبه‌نفس.

که مهر از هیچ کس پنهان نماند همه کس مهر تابان را بداند

خورشید از هیچ‌کس پنهان نمی‌ماند؛ همه کس نورِ درخشانِ خورشید را می‌شناسند.

نکته ادبی: خود را به خورشید تشبیه کردن برای نشان دادنِ شهرتِ زیبایی‌اش.

مرا مامک گهر بابا رفیدا درین کشور به نام نیک پیدا

مادرم «گوهر» و پدرم «رفیدا» است و در این سرزمین به نیکی نام‌شان شهره است.

نکته ادبی: معرفیِ تبار با افتخار.

مرا فرخ برادر مرزبانست که آذربایگان را پهلوانست

برادرِ من «مرزبان» است که پهلوان و قهرمانِ آذربایجان است.

نکته ادبی: اشاره به جایگاهِ اجتماعیِ خانواده برای حفظِ شأن.

مرا مادر به زیر گل بزادست گل خوشبوی نام من نهادست

مادرم مرا وقتی به دنیا آورد که گل‌ها شکوفا بودند و نام مرا «گل» گذاشت.

نکته ادبی: علتِ نام‌گذاریِ او که ارتباط مستقیمی با نامِ او (گل) دارد.

ستوده گوهرم از مام و از باب که این از همدانست آن ز گوراب

اصالتِ خانوادگی‌ام از پدر و مادر ستوده است؛ یکی از همدان است و دیگری از گوراب.

نکته ادبی: تأکید بر ریشه‌دار بودنِ خانواده.

منم گل برگ گل بوی گل اندام گلم چهره گلم گونه گلم نام

من «گل» هستم؛ برگِ گل، بوی گل، اندامِ گل؛ صورتم، رنگم و نامم همه گل است.

نکته ادبی: بازی با واژه «گل» و تکرار آن برای تأکید بر تطابقِ کاملِ نام و ظاهر.

به من شد هر که در گوراب حستو که من هستم کنون گوراب بانو

هر کس در گوراب هست، به من گرایش دارد؛ چرا که من اکنون بانوی گوراب هستم.

نکته ادبی: نمایشِ قدرت و محبوبیت در محیطِ زندگی‌اش.

مرا هست این نکویی مادر آورد مرا داید به مهر و ناز پرورد

مادرم مرا با این زیبایی پرورش داد و با مهر و ناز بزرگ کرد.

نکته ادبی: اشاره به تربیت و مراقبتِ مادرانه.

مرا گردن بلورین سینه سیمین به نر می قاقم و بر بوی نسرین

گردنی بلورین و سینه‌ای سیمین دارم که با بویِ قاقم و نسرین معطر است.

نکته ادبی: توصیفاتِ حسی برای ترسیمِ کمالِ زیبایی.

چه پرسی از من و از خاندانم که من نام و نژادت نیک دانم

از من و خاندانم چه می‌پرسی؟ من نام و نژادِ تو را به خوبی می‌دانم.

نکته ادبی: تغییرِ لحن از پاسخ‌دهنده به پرسش‌گر.

تو رامین شهنشه را برادر که مهر ویس با جانت برابر

تو رامین، برادرِ شاه هستی که عشقِ ویس با جانت برابر است.

نکته ادبی: اشاره به «ویس» و «رامین»، شخصیت‌های اصلی داستان، برای نشان دادنِ شناختِ زن از رامین.

تو بشکیبی ز دیدارش به گوراب اگر هر گز شکیبد ماهی از آب

آیا تو می‌توانی از دیدنِ ویس در گوراب دوری کنی؟ همان‌طور که ماهی نمی‌تواند از آب دوری کند.

نکته ادبی: تشبیه پیوندِ رامین و ویس به نیازِ ماهی به آب؛ تمثیلی از وابستگیِ حیاتی.

جدا مانی تو زان شمشاد آزاد اگر دجله جدا ماند ز بغداد

آیا می‌توانی از آن سروِ آزاد (ویس) جدا شوی؟ همان‌طور که دجله نمی‌تواند از بغداد جدا شود.

نکته ادبی: اغراق در لزومِ اتصالِ دو عاشق به یکدیگر.

شود شسته ز جانت این تباگی گر از زنگی شود شسته سیاهی

اگر سیاهی از زنگی شسته شود، آنگاه عشقِ ویس نیز از جانِ تو پاک می‌شود.

نکته ادبی: استعاره از ذاتی بودنِ عشقِ ویس در جانِ رامین که پاک‌شدنی نیست.

دلت بستست بر وی دایهء پیر به افسون ساخته مسمار و زنجیر

دلت را دایه‌ی پیر با افسون و جادو به ویس بسته است؛ گویی آن را با میخ و زنجیر محکم کرده است.

نکته ادبی: «دایه» در اینجا نمادِ واسطه و عاملِ پیوندِ عشقِ رامین و ویس است.

تو نتوانی که از وی باز گردی و با یار دگر آنباز گردی

تو نمی‌توانی از ویس روی برگردانی و با یارِ دیگری هم‌بستر شوی.

نکته ادبی: تأکید بر وفاداریِ اجباری و تقدیرگونه‌ی رامین به ویس.

چو زو نشکیبی او را باش تنها تو زو رسوا و او نیز از تو رسوا

اگر نمی‌توانی دوری او را تحمل کنی، تنها بمان؛ زیرا هم تو و هم او به خاطر این رابطه رسوا خواهید شد.

نکته ادبی: نشکیبی از ریشه شکیبیدن به معنای صبر و تحمل است.

شهنشه از تو ننگ آلود گشته خدا از هر دو ناخشنود گشته

پادشاه به خاطر رفتار تو سرافکنده و شرمسار شده است و خداوند نیز از هر دوی شما ناخشنود است.

نکته ادبی: شهنشه مخفف شاهنشاه است و در اینجا به موبد اشاره دارد.

چو بشنید این سخن آزاده رامین به دل مر بیدلی را کرد نفرین

وقتی رامینِ آزاده این سخن را شنید، از ته دل بر حال عاشقِ دل‌باخته‌ی خود نفرین فرستاد.

نکته ادبی: آزاده در اینجا به معنای اصیل و جوانمرد است.

کجا از بیدلی گشت او علامت شنید از هر که در گیتی ملامت

زیرا عشق او را به رسوایی کشانده بود و از هر کسی در دنیا سرزنش می‌شنید.

نکته ادبی: علامت شدن در اینجا به معنای انگشت‌نما و مشهور به بدی شدن است.

دگر باره به نرمی گفت با ماه سخنهایی که برد او را دل از راه

رامین دوباره با نرمی و مهربانی با آن بانوی ماهرو سخن گفت؛ سخنانی که هر کسی را از راه به در می‌برد.

نکته ادبی: دل از راه بردن کنایه از فریفتن و دلبری است.

بدو گفت ای نگار سرو بالا بت خورشید چهر ماه سیما

رامین به او گفت: ای بانوی زیبارویِ قدبلند، ای کسی که چهره‌ای چون خورشید و سیمایی چون ماه داری.

نکته ادبی: سرو بالا تشبیه قد بلند به درخت سرو است.

مکن مرد بلا دیده ملامت ز یزدان خواه تا یابد سلامت

مردی که بلاکشیده است را سرزنش مکن؛ بلکه از خداوند بخواه تا او را به سلامت و سعادت برساند.

نکته ادبی: بلاکشیده استعاره از کسی است که در رنج و سختی عشق گرفتار است.

همه کار خدای از خلق رازست قصا را دست بر مردم درازست

همه کارها و مقدرات خداوند برای انسان‌ها پنهان و رازگونه است و دست تقدیر بر سرنوشت مردم مسلط است.

نکته ادبی: قصا در اینجا همان قضا و سرنوشت است.

مرا بر سر مزن کم کار زشتست قصا بر من مگر چونین نبشتست

به خاطر این کار ناپسند مرا سرزنش مکن، شاید تقدیر برای من این‌گونه رقم خورده است.

نکته ادبی: نبشتست اشاره به نوشته شدن سرنوشت بر پیشانی است.

مکن یاد گذشته کار گیهان که کار رفته را در یافت نتوان

به کارهای گذشته دنیا فکر نکن، چرا که آنچه از دست رفته را نمی‌توان دوباره به دست آورد.

نکته ادبی: گیهان به معنای جهان است.

اگر فرمان بری ماه دو هفته نباشی یاد گیر از کار رفته

اگر از من فرمان‌برداری کنی ای بانوی زیبا، دیگر به فکر گذشته و کارهای انجام شده نخواهی بود.

نکته ادبی: ماه دو هفته کنایه از کمال زیبایی و جوانی است.

ز دی نندیشی و امروز بینی مرا از هر که بینی بر گژینی

به گذشته فکر نکن و فقط امروز را ببین و میان همه کسانی که می‌شناسی، مرا انتخاب کن.

نکته ادبی: بر گژینی به معنای برگزیدن و انتخاب کردن است.

به نیکی مر مرا انباز گردی به انبای مرا دمساز گردی

با من در مسیر نیکی همراه شو و در این همراهی، دمساز و هم‌سخن من باش.

نکته ادبی: انباز به معنای شریک و همکار است.

تو باشی آفتاب اندر حصارم رخت باشد بهار اندر کنارم

تو مانند خورشید در حصار دل من خواهی بود و زیبایی تو همچون بهار در کنار من خواهد بود.

نکته ادبی: استعاره خورشید برای معشوق نشانگر روشنایی‌بخشی اوست.

اگر من یابم از تو کامگاری بیابی تو ز من کامی که داری

اگر من به واسطه تو به کام و مراد دلم برسم، تو نیز از من به آنچه می‌خواهی دست خواهی یافت.

نکته ادبی: کامگاری به معنای به مراد رسیدن است.

ترا نگزیرد از بخشنده شاهی مرا نگزیرد از رخشنده ماهی

تو نمی‌توانی بدون پادشاهی بخشنده (من) بمانی و من نیز نمی‌توانم بدون ماهی درخشان (تو) زندگی کنم.

نکته ادبی: نگزیرد از ریشه گریز و به معنای بی‌نیاز بودن است (یعنی ناگزیر است).

تو باش اکنون به کام دل مرا ماه که من باشم به کام دل ترا شاه

اکنون تو بانوی من باش تا من نیز آنچه تو می‌خواهی باشم.

نکته ادبی: تکرار واژه کام برای تاکید بر تبادل عاطفی است.

ترا بخشم ز گیتی هر چه دارم و گر جانم بخوانی پیشت آرم

هر چه در این دنیا دارم به تو می‌بخشم و اگر جانم را بخواهی، پیشکش تو می‌کنم.

نکته ادبی: اغراق در بخشش مال و جان از ویژگی‌های سخن عاشقانه حماسی است.

سراین را نباشد جز تو بانو روانم را نباشد جز تو دارو

برای زندگی من هیچ بانویی جز تو نیست و برای روح و روانم هیچ درمانی جز تو وجود ندارد.

نکته ادبی: استعاره دارو برای معشوق نشان‌دهنده شفابخشی عشق است.

هر آن گاهی که یابم از تو پیوند خورم بر راستی پیش تو سوگند

هر زمان که به تو برسم و با تو پیوند یابم، در حضور تو به راستی سوگند خواهم خورد.

نکته ادبی: پیوند در اینجا به معنای وصال است.

که تا باشد به گیتی کوه و صحرا رود جیحون و دجله سوی دریا

سوگند می‌خورم تا زمانی که در دنیا کوه و صحرا باقی است و رودهای جیحون و دجله به سوی دریا جاری هستند...

نکته ادبی: این ابیات قسم‌هایی است که به پدیده‌های ازلی کائنات متصل شده است.

ز چشمه آب خیزد زاب ماهی نماید خور فروغ و شب سیاهی

تا زمانی که آب از چشمه می‌جوشد و ماهی در آب است و خورشید نور می‌پاشد و شب تاریک است...

نکته ادبی: اشاره به نامیراییِ این نمادهای طبیعی.

بتابد مهر و ماه آسمانی ببالد زاد سرو بوستانی

تا وقتی خورشید و ماه در آسمان می‌تابند و سرو در باغ رشد می‌کند...

نکته ادبی: تمثیل‌های تکرارشونده برای استحکام سوگند.

جهد باد صبا بر کوهساران چرد گور ژیان در مرغزاران

تا زمانی که باد صبا بر کوهساران می‌وزد و گورخر وحشی در چراگاه می‌چرد...

نکته ادبی: توصیفِ پویاییِ طبیعت.

تو با من باشی و من با تو جاوید به مهر یکدگر داریم اومید

تو با من و من با تو تا ابد خواهیم بود و به مهر یکدیگر امیدوار خواهیم ماند.

نکته ادبی: جاوید به معنای همیشگی است.

نگیرم جز تو یاری را در آغوش کنم آن را که دیدستم فراموش

جز تو هیچ یاری را در آغوش نخواهم گرفت و عشق گذشته را به فراموشی خواهم سپرد.

نکته ادبی: تأکید بر انحصارطلبی در عشق.

نبود از ویس نیکوتر مرا یار به دو گیتی شدم زو نیز بیزار

برای من یاری بهتر از ویس وجود نداشت، اما حالا در هر دو جهان از او بیزار شده‌ام.

نکته ادبی: اشاره به گسستِ عاطفی رامین از ویس.

جوابش داد خورشید گل اندام منه راما مرا از جادوی دام

آن بانوی زیبارو به او پاسخ داد: ای رامین، مرا با جادو و دام فریب مده.

نکته ادبی: گل اندام استعاره از لطافت و زیبایی است.

نه آنم من که در دام تو آیم چنین بی رنج در کام تو آیم

من آن‌قدر ساده نیستم که به راحتی در دام تو بیفتم و بدون زحمت به کام تو برسم.

نکته ادبی: اشاره به احتیاطِ زن در برابر وعده‌های مرد.

مرا از تو نیاید پادشایی نه خودکامی و نه فرمان روایی

من از تو پادشاهی یا فرمانروایی و یا خودکامگی نمی‌خواهم.

نکته ادبی: نفیِ قدرت‌طلبی به عنوان شرطِ عشق.

نه میدانی پر از آشوب لشکر نه ایوانی پر از دینار و گوهر

نه لشکری پر از آشوب جنگ می‌خواهم و نه قصری پر از طلا و جواهر.

نکته ادبی: تضاد میان مظاهر قدرت و آرامشِ دل.

مرا کامیست از تو گر بیابم سر از فرمان و رایت بر نتابم

من از تو خواسته‌ای دارم که اگر برآورده شود، هرگز از فرمان تو سرپیچی نخواهم کرد.

نکته ادبی: کامیست به معنای آرزو و خواسته است.

تو باشی پیش من شاه جهاندار چو من باشم به پیش تو پرستار

تو پادشاه جهان باش و من در پیشگاه تو همچون خدمتگزارت خواهم بود.

نکته ادبی: پرستار در اینجا به معنای خدمتگزار است.

اگر مهرم بپروردن توانی وفای من بسر بردن توانی

اگر بتوانی عشق مرا بپروری و وفا داری مرا حفظ کنی...

نکته ادبی: بپروردن به معنای مراقبت و رشد دادن است.

نیابی در جهان چون من یکی یار وفا ورز و وفا جوی و وفادار

تو در دنیا یاری مانند من پیدا نخواهی کرد؛ پس وفا پیشه کن و وفادار باش.

نکته ادبی: تأکید بر اخلاقِ وفاداری در متن.

نباید مر ترا مرز خراسان هم ایدر باش دل شاد و تن آسان

نیازی نیست به مرز خراسان بروی، همین‌جا بمان و با دلی شاد و تنی آرام زندگی کن.

نکته ادبی: ایدر به معنای همین‌جا است.

مشو دیگر به نزد ویس جادو زن موبد کجا باشدت بانو

دیگر نزد ویس جادوگر نرو؛ زنی که همسر موبد است، چرا باید بانوی تو باشد؟

نکته ادبی: جادو در متون کهن گاه به معنای فریبندگیِ بسیار است.

مکن زو یاد گرچه مهربانست کجا چیز کسان زان کسانست

حتی اگر مهربان است، به او فکر نکن؛ زیرا چیزی که متعلق به دیگری است، نزد همان شخص می‌ماند.

نکته ادبی: اشاره به حقِ مالکیتِ موبد بر ویس.

بکن پیمان که نه مهرش پرستی نه پیغامش دهی نه کس فرستی

پیمان ببند که نه عشق او را بپرستی و نه برای او پیغام بفرستی و نه کسی را نزدش روانه کنی.

نکته ادبی: نهی از مراجعتِ عاشقانه.

اگر با من کنی زین گونه پیمان تن ما را سر باشد یکی جان

اگر با من چنین پیمانی ببندی، جان و روح ما یکی خواهد شد.

نکته ادبی: وحدتِ جان‌ها استعاره از یگانگیِ عاشق و معشوق.

چو بشنید این سحن رامین از آن ماه زبان خود ز پاسخ کرد کوتاه

رامین وقتی این سخنان را از آن بانوی ماهرو شنید، زبان از پاسخ بازداشت و سکوت کرد.

نکته ادبی: کوتاه کردن زبان کنایه از تسلیم شدن در برابر سخن حق است.

پذیره کرد از گل این بهانه گرفتش دست و بردش سوی خانه

رامین این بهانه را از آن بانوی زیبا پذیرفت، دستش را گرفت و به سمت خانه برد.

نکته ادبی: پذیره کردن به معنای پذیرفتن و استقبال کردن است.

چو رامین شد در ایوان رفیدا گرفته دست ماه سرو بالا

وقتی رامین وارد قصر رفیدا شد، در حالی که دست آن بانوی بلندقامت را در دست داشت...

نکته ادبی: ایوان به معنای کاخ و تالار بزرگ است.

گهی صد جام در پایش فشاندند به گاه زر نگارش بر نشاندند

گاهی جام‌های شراب بسیاری به قدمگاه او نثار می‌کردند و او را بر تخت زرین می‌نشاندند.

نکته ادبی: نثار کردن جام کنایه از تجلیل و تکریمِ معشوق است.

در و دیوار در دیبا گرفتند زمین در عنبر سارا گرفتند

در و دیوار را با دیبای گرانبها تزئین کردند و زمین را با عنبر ناب معطر ساختند.

نکته ادبی: دیبا پارچه ابریشمیِ نفیس است و عنبر ماده خوشبوی گرانبها.