ویس و رامین

فخرالدین اسعد گرگانی

رفتن رامین به گوراب و دور افتادن از ویس

فخرالدین اسعد گرگانی
چو خواهد بود روز برف و باران پدید آید نشان از بابدادان
هوا از ابر بستن تیره گردد ز باد تند گیتی خیره گردد
چو فرقت خواهد افگندن زامانه پدید آرد ز پیش او را بهانه
کرا خواهد گرفتن تن به فرجام ز پیش تب شکستن گیرد اندام
چو رامین سیر گشت از رنج دیدن شب و روز از پی جانان دویدن
به دامی او فتادن هر زمانی شنیدن سرزنش از هر زبانی
به شاهنشاه پیغامی فرستاد که خواهم شد به بوم ماه آباد
تنم را دردمندی می گدازد بود کم آن هوا بهتر بسازد
همی خواهم ز شاهنشاه موبد که من باشم در آن کشور سپهبد
مگر یابم نشان تندر ستی رها گردد تنم از رنج و سستی
به دشت و کوه بر من چند گاهی بجویم خوشترین نخچیر گاهی
گهی گیرم بیوزان غرم و آهو گهی گیرم به بازان کبغ و تیهو
گوزن کوهی از کوه اندر آرم به هامون یوز را بروی گمارم
تذروان را به بازان ازمایم سگان را نیز بر غرمان گشایم
هر آن گاهی که فرماید شهنشاه به چشم و سر دوان آیم به درگاه
خوش آمد شاه را پیغام رامین بداد از پادشاهی کام رامین
ری و گرگان و کوهستان بدو داد به شاهی مهر و منشورش فرستاد
چو رامین خیمه بیرون زد به شاهی ز ناگه مرد بی ره گشت راهی
به پیش ویس شد کاو را ببیند چو او را دیده باشد بر نشیند
چو پیش ویس شد بر تخت بنشست بر افشاند آن بت خندان برو دست
بگفت از جای شاهنشاه بر خیر چو که باشی ز جای مه بپرهیز
ترا بر جای شاهنشاه نشستن چنان باشد که گاه او بجستن
تترا این کار جستن سخت زو دست مگر این راه بد دیوت نمودست
ز پیش وی دژم بر خاست رامین کننده زیر لب بر بخت نفرین
همی گفت ای دل نادان و ناراست نگه کن تا نهیبت از کجا خاست
ز مهر ویس چندان رنج دیدی کنون بنگر که از وی چه شنیدی
مبادا کس که از زن مهر جوید که از شوره بیابان گل نروید
بود مهر زنان همچون دم خر نگردد آن ز پیموند فزونتر
بپیمودم دم خر چند گاهی گرفتم بر هوای دیو راهی
سپاس از ایزد دادار دارم که اکنون چشم و دل بیدار دارم
هنر را باز دانستم ز آهو همیدون زشت را از نغز و نیکو
چرا بیهوده گم کردم جوانی چرا بر باد دادم زندگانی
دریغا آن گذشته روزگارم دریغا آن دل امیدوارم
به دست خود گلوی خود بریدن به از بیغارهء ناکس شنیدن
سرایی کاو ز فال شوم بنمود بهل تا هر چه ویران تر شود زود
جدایی را پدید آمد بهانه غمانم را پدید آمد کرانه
چنین بیغاره از بهر بریدن به صد گوهر ببایستم خریدن
به هنگام آمد این بیغارهء سرد که باری زو دلم را سرد تر کرد
چو من زو دل همی خواهم بریدن چرا نالم ز بیغاره شنیدن
کنون کم داد دولت رایگانی گریز ای دل ز سختی تا توانی
گریز ای دل ز آسیب زمانه گریز ای دل ز ننگ جاودانه
دلا بگریز تا خونم نریزی گر اکنون نه گریزی کی گریزی
درین اندیشه مانده رام را دل چو ریشه بود آگنده به پلپل
سمنبر ویس چون او را دژم دید دل خود را پر از پیکان غم دید
پشیمان شد بر آن بیهوده گفتار کز آن گفتار شد رامین دل آزار
ز گنج شاهوار آورد بیرون به زر کرده صد و سی تخت مدهون
دریشان جامهای بستی رنگین همه منسوج روم و ششتر و چین
به پیکر هر یکی همچون بهاری برو کرده دگر گونه نگاری
به خوبی هر یکی چون بخت رامین فرستاد آن همه زی تخت رامین
پس او را جامها پوشید شهوار قبای لاکه گون و لعل دستار
به نقش لعل در وی بافته زر چو روی بیدل و رخسار دلبر
پس آنگه دست یکدیگر گرفتند به تنها هر دوان در باغ رفتند
زمانی خرمی کردند و بازی بپیچیده به هم هر دو نیازی
ز رنگ روی ایشان باغ رنگین ز بوی زلف ایشان باد مشکین
گه از پیوند و بازی هر دو خندان گه از درد جدایی هر دو گریان
سمنبر ویس کرده دیده خونبار رخان هم رنگ خون آلوده دینار
عقیق دو لبس پیروز گشته جهان بر حال او دلسوز گشته
یکی چشم و هزار ابر گهربار یکی جان و هزاران گونه تیمار
به مشک آلوده فندق گل شخوده ز خون آلوده نرگس در نموده
همی گفت ای گرامی بی وفا یار چرا روزم کنی همچون شب تار
نه این گفتی مرا روز نخستین نه این بستی تو با من عهد پیشین
هنوز از مهر ما خود چند رفتست که دلت از مهر ما سیری گرفتست
همان ویسم همان خورشید پیکر همان سرو سهی و یاسمین بر
بجز مهر و وفا از من چه دیدی که یکباره دل از مهرم بریدی
اگر مهر نوت گشتست پیدا کهن مهر مرا مفگن به دریا
مکن رامین جفای هجر با من مکن رامین مرا با کام دشمن
مکن رامین که باز ایی پشیمان گسسته دوستی بشکسته پیمان
چو روی خویش از پیشم بتابی به جان دیدار من جویی نیابی
به دل با درد هجرانم نتابی چو باز آیی مرا دشوار یابی
کنون گرگی و آنگه میش باشی وزین عجب و منی درویش باشی
چو زیر چنگ پیش من بنالی دو رخ بر خاک پای من بمالی
ز من بینی همین غم کز تو دیدی چشی از من همین کز تو چشیدی
همین گشی کنم با تو همین ناز به نیک و بد مکافاتت کنم باز
جوابش داد رامین سخن دان که از راز من آگاهست یزدان
همی دانی که از تو نا شکیبم و لیک از دشمنانت با نهیبم
جهان از بهر تو شد دشمن من ز من بیزار شد پیراهم من
پلنگ من شدست آهو به صحرا نهنگ من شدست ماهی به دریا
نتابد مهر بر من جز به خواری نبارد ابر بر من جز به زاری
ز بس بیغاره کز مردم شنیدم قیامت را درین گیتی بدیدم
همی ترسم ز دلخواهان و یاران چنان کز دشمنان و کینه داران
ز دست هر که گیرم شربتی آب همی ترسم که آن زهری بود ناب
به خواب اندر همه شمشیر بینم پلنگ و اژدها و شیر بینم
همی ترسم که شاهنشاه پنهان به یک نیرنگ بستاند ز من جان
هر آن گاهی که خود جانم نباشد به گیتی چون تو جانانم نباشد
هر آن گاهی که بستانند جانم ز کار خویش و کار تو بمانم
چه خوشتر زانکه باشد در تنم جان و با چان در بر من چون تو جانان
پس آن بهتر که جان بر جای دارم به جان مهر ترا بر پای داری
به گیتی نیز شب آبستن آید نداند کس که فردا زو چه زاید
چه باشد گر بود سالی جدایی وزان پس جاودانه آشنایی
جهان را چند گونه رنگ و بندست که ناند باز کاو را بند چندست
چه ذ٣نی کز پس تیره جدایی چه مایه بود خواهد روشنایی
اگر چه دردمند روزگارم به درمانش همی امید دارم
اگر چه مستمند سال و ماهم امید از روز پیروزی نکاهم
خدای ما که با عدلست و دادستن همه کس را چنین آمید دادستن
که روز رنج و سختی در گذاریم پس اورا ناز و شادی درپس آریم
مرا تا جن بود اومید باشد که روزی جفت من خورشید باشد
توی خورشید و تا رویت نباشد جهانم جز چنان مویت نباشد
پس سختی بدیدم از زمانه مر آن را پاک مهر تو بهانه
چنان دانم که این سختی پسینست دلم زین پس به شادی بر یقینست
گشاده آنگاهی گردد همه کار که سختی بیش آرد بند و مسمار
گشاید باد چشم نوبهاران چو بندد برف راه کوهساران
سمنبر ویس گفت آری چنینست و لیکن بخت من با من به کینست
نپندارم که چون یارم رباید دگر ره روی او یا من نماید
ازان ترسم که تو روزی به گوراب ببینی دختری چون در خوشاب
به بالا سرو و سروش یاسمن بر به جهره ماه و ماهش مشک پرور
پس آزرم وفای من نداری دل بی مهر خویش او را سفاری
نگر تا نگذری هر گز به گوراب که آنجا دل همی گردد چو دولاب
ز بس خوبان و مهرویان که بینی ندانی زان کدامین بر گزینی
چو روی خویش مردم را نمایند بهروی و موی زیبا دل ربایند
چنان چون باد هنگام بهاران رباید برگ گل از شاخساران
بگیرندت به زلف و چشم جادو چو گیرد شیر گور و یوز آهو
اگر داری هزاران دل چو سندان بمانی بی دل از دیدار ایشان
و گر تو پیشهداری دیو بستن ندانی خود ازیشان باز رستن
جهان افروز رامین گفت افر ماه بیاید گرد من گردد یکی ماه
سهیلش یاره باشد تاج خورشید سماکش عقد باشد طوق ناهید
همه گفتار او باشد به فرهنگ همه کردار او باشد به نیرنگ
لبانش نوش باشد بوسه دارو رخانش فتنه باشد چشم جادو
دهد دیدنش پیران را جوانی لبانش مردگان را زندگانی
به جان تو که مهر تو نکاهم به جای مهر تو مهری نخواهم
ز بهر تو مرا دایه فزونتر ز ماهی با چنان اورنگ و زیور
پس آنگه یکدگر را بوسه دادند هزاران بار رخ بر رخ نهادند
دو چشم خویش خونین رود کردند چو یکدگر همی پدرود کردند
چو آه حسرت از دل بر کشیدند به گردون بر همی آذر کشیدند
چو سیل فرقت از دیده براندند به دست اندر همی گوهر فشاندند
هوا دوزخ شد از بس آه ایشان زمین از اشکشان دریای عمان
دو بیدل هر دو چون شیدا بماندند میان دوزخ و دریا بماندند
چو رامین بر نشست و رخت بر داشت ز روی صبر ویسه پرده بر داشت
قصا از قامت ویسه کمان ساخت که رامین را چو تیر از وی بینداخت
شده رامین چو تیری دور پر تاب کمان بر جای و تیر آلوده خوناب
همی نالید ویسه در جدایی شکیب از من جدا شد تا تو آیی
قصای بد ترا در ره فگنده هوای دل مرا در چه فگنده
نگارا تا تو باشی مانده در راه هوا جوی تو باشد مانده در چاه
چه بختست این که گم بادا چنین بخت گهم بر خاک دارد گاه بر تخت
به چندان غم بیاگند این دل تنگ که در دشتی نگنجد شصت فرسنگ
چو دریا کرد چشمم را ز بس نم چو دوزخ کرد جانم را ز بس غم
سزد گر خواب در چشمم نیاید سزد گر صبر در جانم نپاید
به دریا در که یارد بود مادام به دوزخ در که آرد کرد آرام
چه بدتر زان گر از دشمن کنم یاد که فویم دشمن من همچو من باد
چو از در گه به راه افتاده رامین به پروین شد خروش نای رویین
چو ابر تیره شد گرد سواران که او را اشک رامین بود باران
اگر چه بود آزرده ز دلبر کجا داغ جفا بودش به دل بر
همی پیچید بر درد جدایی نشسته بر رخان گرد جدایی
نباشد هیچ عاشق را صبوری نخاصه روز هجر و گاه دوری
چو باشد در جدایی دل شکیبا مرو را نیست نام عشق زیبا

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

چو خواهد بود روز برف و باران پدید آید نشان از بابدادان

همان‌گونه که پیش از آمدن برف و باران، نشانه‌های آن در طبیعت ظاهر می‌شود، حوادثِ زندگی نیز پیش‌نشانه‌هایی دارند.

نکته ادبی: بابدادان: به معنای پیشینیان یا آنچه از گذشته به ارث رسیده است.

هوا از ابر بستن تیره گردد ز باد تند گیتی خیره گردد

آسمان با پوشیده شدن از ابر تیره می‌شود و باد تند، جهان را آشفته و مبهوت می‌سازد.

نکته ادبی: خیره: در اینجا به معنای آشفته، سرگشته و حیران.

چو فرقت خواهد افگندن زامانه پدید آرد ز پیش او را بهانه

هرگاه سرنوشت بخواهد میان دو تن جدایی بیندازد، بهانه‌ای از پیش برای آن تدارک می‌بیند.

نکته ادبی: زامانه: مخفف یا تغییر یافته از زمانه است.

کرا خواهد گرفتن تن به فرجام ز پیش تب شکستن گیرد اندام

هرگاه مرگ بخواهد جان کسی را بستاند، پیش از آن با تب و بیماری، پیکر او را ناتوان می‌کند.

نکته ادبی: شکستن اندام: کنایه از سستی و فرسودگی جسم در اثر بیماری.

چو رامین سیر گشت از رنج دیدن شب و روز از پی جانان دویدن

رامین که از رنج‌های پی‌درپی و شب‌وروز دویدن به دنبال محبوبش به ستوه آمده بود.

نکته ادبی: سیر گشتن: در اینجا به معنای خسته شدن و دل‌زده شدن است.

به دامی او فتادن هر زمانی شنیدن سرزنش از هر زبانی

از اینکه پیوسته در دامِ عشقِ او گرفتار بود و از هر کسی سخنِ سرزنش‌آمیزی می‌شنید.

نکته ادبی: هر زمانی: قید تکرار برای بیان تداومِ گرفتاری.

به شاهنشاه پیغامی فرستاد که خواهم شد به بوم ماه آباد

به شاهنشاه (موبد) پیام فرستاد که قصد دارم به منطقه ماه‌آباد بروم.

نکته ادبی: بوم: به معنای سرزمین، دیار و اقلیم.

تنم را دردمندی می گدازد بود کم آن هوا بهتر بسازد

بیماری و رنجی که دارم بدنم را آب می‌کند؛ شاید آب و هوای آنجا برایم بهتر باشد و بهبود یابم.

نکته ادبی: گداختن: استعاره از لاغر شدن و فرسایش جسم در اثر درد.

همی خواهم ز شاهنشاه موبد که من باشم در آن کشور سپهبد

از شاه تقاضا دارم که مرا به عنوان فرمانده و حاکمِ آن سرزمین بگمارد.

نکته ادبی: موبد: در اینجا خطاب به شاهنشاه است و اشاره به مقام دینی-سیاسی او دارد.

مگر یابم نشان تندر ستی رها گردد تنم از رنج و سستی

شاید در آنجا نشانه‌ای از بهبودی بیابم و تنم از این رنج و ناتوانی رها شود.

نکته ادبی: تندرستی: واژه ترکیبی به معنای سلامت و صحت.

به دشت و کوه بر من چند گاهی بجویم خوشترین نخچیر گاهی

گاهی در دشت و کوه، به دنبال بهترین مکان برای شکار خواهم گشت.

نکته ادبی: نخچیرگاه: شکارگاه.

گهی گیرم بیوزان غرم و آهو گهی گیرم به بازان کبغ و تیهو

گاهی با یوزپلنگ، قوچ و آهو شکار می‌کنم و گاهی با بازهای شکاری، کبک و تیهو می‌گیرم.

نکته ادبی: بیوزان و بازان: استفاده از ابزار شکار (یوز و باز) برای صید.

گوزن کوهی از کوه اندر آرم به هامون یوز را بروی گمارم

گوزن‌های کوهی را شکار می‌کنم و در دشت، یوزپلنگ را به دنبالِ شکار می‌فرستم.

نکته ادبی: هامون: دشت و زمین هموار.

تذروان را به بازان ازمایم سگان را نیز بر غرمان گشایم

با بازهای شکاری، قرقاول‌ها را می‌گیرم و سگ‌های شکاری را به جانِ قوچ‌ها می‌اندازم.

نکته ادبی: تذرو: پرنده‌ای از تیره قرقاولان.

هر آن گاهی که فرماید شهنشاه به چشم و سر دوان آیم به درگاه

هر زمان که شاهنشاه دستور دهد، با جان و دل و با شتاب به درگاهِ او بازخواهم گشت.

نکته ادبی: به چشم و سر: کنایه از با کمال میل و احترام.

خوش آمد شاه را پیغام رامین بداد از پادشاهی کام رامین

شاه از پیشنهادِ رامین خشنود شد و خواسته‌های او را برای پادشاهی پذیرفت.

نکته ادبی: کام دادن: برآوردن آرزو.

ری و گرگان و کوهستان بدو داد به شاهی مهر و منشورش فرستاد

حکومتِ ری، گرگان و کوهستان را به او واگذار کرد و حکمِ پادشاهی‌اش را برای او فرستاد.

نکته ادبی: منشور: فرمانِ کتبی شاه.

چو رامین خیمه بیرون زد به شاهی ز ناگه مرد بی ره گشت راهی

وقتی رامین با جلالِ پادشاهی خیمه زد و راهی شد، ناگهان راهِ درست را گم کرد و به بیراهه رفت.

نکته ادبی: مرد بی ره گشت راهی: تناقض‌گویی به معنای اشتباه در تصمیم‌گیری و مسیر زندگی.

به پیش ویس شد کاو را ببیند چو او را دیده باشد بر نشیند

او به دیدن ویس رفت تا اگر او را دید، با او بنشیند.

نکته ادبی: کا و را ببیند: حرف ربط "کاو" به معنای که او.

چو پیش ویس شد بر تخت بنشست بر افشاند آن بت خندان برو دست

وقتی نزد ویس رفت و بر تخت نشست، آن بتِ خندان (ویس) به او دستِ اعتراض نشان داد (یا با تندی برخورد کرد).

نکته ادبی: بت خندان: استعاره از معشوق زیباروی.

بگفت از جای شاهنشاه بر خیر چو که باشی ز جای مه بپرهیز

ویس گفت: از جایگاه شاهنشاه برخیز که نشستن در جای بزرگان، شایسته تو نیست و از آن دوری کن.

نکته ادبی: مه: به معنای بزرگ و پادشاه.

ترا بر جای شاهنشاه نشستن چنان باشد که گاه او بجستن

نشستنِ تو در جایِ شاهنشاه، درست مانندِ دست‌اندازی به قدرت و جایگاه اوست.

نکته ادبی: گاه: در اینجا به معنای تخت پادشاهی است.

تترا این کار جستن سخت زو دست مگر این راه بد دیوت نمودست

این کار برای تو دشوار و خطرناک است؛ شاید دیوی تو را به این راهِ بد کشانده است.

نکته ادبی: دیو: نماد گمراهی و وسوسه فکری.

ز پیش وی دژم بر خاست رامین کننده زیر لب بر بخت نفرین

رامین با اندوه و خشم از پیشِ او برخاست و زیر لب، بخت و اقبالِ خود را نفرین کرد.

نکته ادبی: دژم: غمگین و خشمگین.

همی گفت ای دل نادان و ناراست نگه کن تا نهیبت از کجا خاست

با خود می‌گفت: ای دلِ نادان و خطا کار، بنگر که این ترس و تحقیر از کجا برایت پیش آمد.

نکته ادبی: نهیب: ترس و زجرِ روحی.

ز مهر ویس چندان رنج دیدی کنون بنگر که از وی چه شنیدی

از عشقِ ویس چه رنج‌ها که نکشیدی؛ اکنون ببین که چه پاسخِ تلخی از او شنیدی.

نکته ادبی: نکته غنایی: اشاره به بی‌وفایی معشوق.

مبادا کس که از زن مهر جوید که از شوره بیابان گل نروید

کاش هیچ‌کس به دنبالِ عشقِ زنان نباشد، چرا که از شوره زار، گل و گیاه نمی‌روید.

نکته ادبی: شوره بیابان: تمثیلی از دلی که عشق نمی‌پذیرد.

بود مهر زنان همچون دم خر نگردد آن ز پیموند فزونتر

عشقِ زنان مانند دُمِ خر، ناپایدار و بی‌ارزش است و از حدِ خود فراتر نمی‌رود.

نکته ادبی: دم خر: کنایه از چیزی که کوتاه و ناچیز و بی‌دوام است.

بپیمودم دم خر چند گاهی گرفتم بر هوای دیو راهی

مدتی طولانی به دنبالِ این عشقِ ناچیز بودم و در هوایِ وسوسه، به بیراهه رفتم.

نکته ادبی: بپیمودم: در اینجا به معنای طی کردنِ راه و سپری کردنِ عمر است.

سپاس از ایزد دادار دارم که اکنون چشم و دل بیدار دارم

سپاس خدایِ دادگر را که اکنون چشم و دلم بیدار شده است.

نکته ادبی: دادار: آفریننده و دادگر.

هنر را باز دانستم ز آهو همیدون زشت را از نغز و نیکو

اکنون تفاوتِ هنر (نیکی) را از "آهو" (عیب) و زشتی را از زیبایی و نیکی تشخیص می‌دهم.

نکته ادبی: آهو: در متون کهن به معنای عیب و نقص است (نه حیوان آهو).

چرا بیهوده گم کردم جوانی چرا بر باد دادم زندگانی

چرا بیهوده جوانی‌ام را تباه کردم و چرا زندگی‌ام را بر باد دادم؟

نکته ادبی: بر باد دادن: کنایه از هدر دادن.

دریغا آن گذشته روزگارم دریغا آن دل امیدوارم

افسوس بر آن روزگارِ رفته و افسوس بر آن دلِ سرشار از امیدم.

نکته ادبی: دریغا: شبه‌جمله برای حسرت.

به دست خود گلوی خود بریدن به از بیغارهء ناکس شنیدن

خودکشی و نابودیِ خود، بهتر از شنیدنِ سرزنش و تحقیر از آدمِ بی‌مقدار است.

نکته ادبی: بیغاره: سرزنش، تحقیر و ناسزا.

سرایی کاو ز فال شوم بنمود بهل تا هر چه ویران تر شود زود

خانه‌ای که از همان ابتدا شوم و بد یمن بود، بگذار تا هرچه سریع‌تر ویران شود.

نکته ادبی: فال شوم: نشانه‌ی بدبختی.

جدایی را پدید آمد بهانه غمانم را پدید آمد کرانه

بهانه‌ی جدایی پیدا شد و بالاخره پایانِ غم‌هایم فرا رسید.

نکته ادبی: کرانه: کرانه و پایان.

چنین بیغاره از بهر بریدن به صد گوهر ببایستم خریدن

این سرزنش برای اینکه باعث شد از این عشق ببرم، ارزشِ بسیار زیادی داشت.

نکته ادبی: گوهر: کنایه از ارزش و ثروت بسیار.

به هنگام آمد این بیغارهء سرد که باری زو دلم را سرد تر کرد

این سرزنشِ سرد در زمانی به گوشم رسید که دلم را نسبت به او سردتر کرد.

نکته ادبی: سرد شدن دل: کنایه از فروکش کردن آتش عشق.

چو من زو دل همی خواهم بریدن چرا نالم ز بیغاره شنیدن

وقتی خودم می‌خواهم از او دل بکنم، دیگر چرا باید از شنیدنِ این سرزنش گله کنم؟

نکته ادبی: نکته منطقی: پرسشِ انکاری برای توجیهِ تصمیم جدایی.

کنون کم داد دولت رایگانی گریز ای دل ز سختی تا توانی

اکنون که بخت، این فرصتِ رایگان را به من داد، ای دل تا می‌توانی از این سختی فرار کن.

نکته ادبی: دولت: در اینجا به معنای بخت و اقبالِ خوب است.

گریز ای دل ز آسیب زمانه گریز ای دل ز ننگ جاودانه

ای دل، از آسیب‌های زمانه فرار کن و از ننگِ ابدی که در این عشق است، بگریز.

نکته ادبی: ننگ جاودانه: اشاره به بدنامیِ ناشی از عشقِ نامشروع.

دلا بگریز تا خونم نریزی گر اکنون نه گریزی کی گریزی

ای دل بگریز تا بیشتر از این خونم را نریزی (آزارم ندهی)؛ اگر الان فرار نکنی، کی می‌خواهی فرار کنی؟

نکته ادبی: خون ریختن: کنایه از کشتنِ عواطف و امیدها.

درین اندیشه مانده رام را دل چو ریشه بود آگنده به پلپل

دلِ رامین در این اندیشه سرگردان ماند، همچون ریشه‌ای که با دانه‌های فلفلِ تند پر شده باشد.

نکته ادبی: پلپل: فلفل؛ تشبیهی برای سوزشِ دل از غم و تفکر.

سمنبر ویس چون او را دژم دید دل خود را پر از پیکان غم دید

ویسِ زیبا چون او را غمگین و خشمگین دید، دلِ خود را پر از تیرهای غم یافت.

نکته ادبی: سمنبر: زیبا و خوش‌بو (توصیفی برای ویس).

پشیمان شد بر آن بیهوده گفتار کز آن گفتار شد رامین دل آزار

ویس از آن گفتارِ بیهوده‌اش پشیمان شد، چرا که باعثِ آزارِ خاطرِ رامین شده بود.

نکته ادبی: دل‌آزار: کسی که باعثِ ناراحتی دیگران می‌شود.

ز گنج شاهوار آورد بیرون به زر کرده صد و سی تخت مدهون

ویس از گنجینه‌های نفیسِ خود، صد و سی تختِ زرین و رنگین بیرون آورد.

نکته ادبی: مدهون: رنگ‌آمیزی شده یا زراندود.

دریشان جامهای بستی رنگین همه منسوج روم و ششتر و چین

بر روی آن‌ها لباس‌هایی با رنگ‌های متنوع از پارچه‌های باارزشِ رومی، شوشتری و چینی قرار داد.

نکته ادبی: منسوج: پارچه‌بافی شده.

به پیکر هر یکی همچون بهاری برو کرده دگر گونه نگاری

هر کدام از آن‌ها با نقش‌ونگارهای گوناگون، مانندِ فصلِ بهار زیبا بودند.

نکته ادبی: پیکر: شکل و نقش.

به خوبی هر یکی چون بخت رامین فرستاد آن همه زی تخت رامین

آن هدایا از نظرِ زیبایی، همتایِ بختِ رامین بودند و همه را به سویِ او فرستاد.

نکته ادبی: زی: حرف اضافه به معنای "به سوی".

پس او را جامها پوشید شهوار قبای لاکه گون و لعل دستار

سپس لباس‌های شاهانه‌ای مانند قبای لاک‌رنگ (قرمز تیره) و دستارِ لعل‌گون بر تنِ او کرد.

نکته ادبی: شاهوار: لایقِ پادشاه، بسیار نفیس.

به نقش لعل در وی بافته زر چو روی بیدل و رخسار دلبر

بر روی آن پارچه، با نقش‌ونگار لعل، زر بافته شده بود؛ درست همانند سرخیِ چهره‌ی عاشق و زیباییِ صورت دلبر که در کنار هم جلوه‌گری می‌کردند.

نکته ادبی: بیدل به معنای عاشق شوریده است و تشبیه زیبایی به زر و لعل از آرایه‌های رایج در توصیف جمال است.

پس آنگه دست یکدیگر گرفتند به تنها هر دوان در باغ رفتند

سپس دست یکدیگر را گرفتند و هر دو، تنها و دور از اغیار، به میان باغ رفتند.

نکته ادبی: به‌تنها در اینجا قیدِ انفراد است؛ یعنی به دور از چشم دیگران.

زمانی خرمی کردند و بازی بپیچیده به هم هر دو نیازی

مدتی به خوش‌گذرانی و بازی پرداختند و دو عاشق و معشوق با تمام وجود در هم پیچیدند و به یکدیگر ابراز نیاز کردند.

نکته ادبی: بپیچیده به هم کنایه از در آغوش گرفتن و پیوند جسمانی است.

ز رنگ روی ایشان باغ رنگین ز بوی زلف ایشان باد مشکین

از سرخی چهره‌ی آنان، باغ رنگین شد و از عطر خوشِ گیسوانشان، باد معطر و مشکین گردید.

نکته ادبی: مشکین کردنِ باد، غلوّ شاعرانه در توصیفِ خوش‌بوییِ محبوب است.

گه از پیوند و بازی هر دو خندان گه از درد جدایی هر دو گریان

گاهی از پیوند و باهم‌بودن می‌خندیدند و گاهی از اندوهِ جداییِ پیشِ رو، گریان بودند.

نکته ادبی: تضاد میان خندان و گریان، وضعیت متناقض و ناپایدارِ عشق را نشان می‌دهد.

سمنبر ویس کرده دیده خونبار رخان هم رنگ خون آلوده دینار

ویس که گلگون‌چهره بود، چشمانش را پر از خون (اشک خونین) کرد و صورت‌های زیبایش که به رنگ سکه‌های زر (دینار) بود، به رنگ خون آلوده شد.

نکته ادبی: سمنبر (یاسمین‌تن) وصفی برای ویس است؛ رنگ زر برای چهره، کنایه از زردیِ ناشی از بیماری یا غم است که با سرخی اشک تضاد یافته.

عقیق دو لبس پیروز گشته جهان بر حال او دلسوز گشته

لب‌های عقیل‌گونِ او (به سبب گریه زیاد) متورم و پیروز (درخشنده و بزرگ) شده بود و جهان از مشاهده‌ی حال زار او دلسوز شده بود.

نکته ادبی: پیروز در اینجا به معنای متورم و برجسته به‌کار رفته است که ناشی از گریه زیاد است.

یکی چشم و هزار ابر گهربار یکی جان و هزاران گونه تیمار

یک چشم داشت اما هزاران اشک از آن جاری بود؛ یک جان داشت اما هزاران نوع اندوه و بیماریِ روح بر او چیره شده بود.

نکته ادبی: تیمار در اینجا به معنای اندوه، غم و رنجوری است.

به مشک آلوده فندق گل شخوده ز خون آلوده نرگس در نموده

فندق (سرانگشتان یا دهان) که با مشک آلوده بود و گل (چهره) که پژمرده شده بود، و از خونِ دل، چشمانِ نرگس‌گونه‌اش پر از آب شده بود.

نکته ادبی: نرگس استعاره از چشم است و شخوده (یا پژمرده) نشان از حزن و اندوه است.

همی گفت ای گرامی بی وفا یار چرا روزم کنی همچون شب تار

ویس به رامین می‌گفت: ای یار گرامی که بی‌وفا شده‌ای، چرا روز روشن مرا به شبِ تیره تبدیل می‌کنی؟

نکته ادبی: روزِ روشن را به شب تار کردن، کنایه از گرفتنِ امید و شادی از زندگی است.

نه این گفتی مرا روز نخستین نه این بستی تو با من عهد پیشین

مگر در روز نخستین این سخن را به من نگفتی و مگر پیمانِ پیشین را با من نبستی؟

نکته ادبی: اشاره به عهدِ وفاداری در ابتدای آشنایی است.

هنوز از مهر ما خود چند رفتست که دلت از مهر ما سیری گرفتست

هنوز که زمان اندکی از مهر و دوستی ما گذشته است، چطور شده که دلت از عشق ما سیر شده است؟

نکته ادبی: سیری گرفتن کنایه از دل‌زدگی و بی‌وفایی است.

همان ویسم همان خورشید پیکر همان سرو سهی و یاسمین بر

من همان ویس هستم، همان خورشیدپیکر و همان بلندبالای یاسمین‌تن که بوده‌ام.

نکته ادبی: سرو سهی نمادِ قد و قامتِ رعنا است.

بجز مهر و وفا از من چه دیدی که یکباره دل از مهرم بریدی

به جز مهر و وفاداری از من چه دیدی که ناگهان دل از عشق من بریدی؟

نکته ادبی: یک‌باره دل بریدن کنایه از گسستنِ ناگهانیِ پیوند است.

اگر مهر نوت گشتست پیدا کهن مهر مرا مفگن به دریا

اگر عشق تازه‌ای در دلت پیدا شده، مهرِ کهنِ مرا به دریا مریز (فراموش مکن).

نکته ادبی: به دریا افکندن کنایه از نابود کردن و بی‌ارزش شمردنِ پیوند قدیمی است.

مکن رامین جفای هجر با من مکن رامین مرا با کام دشمن

ای رامین، با من جفای هجران مکن و مرا به دست دشمنان مسپار.

نکته ادبی: کامِ دشمن شدن، کنایه از شکست خوردن و مغلوبِ رقیبان شدن است.

مکن رامین که باز ایی پشیمان گسسته دوستی بشکسته پیمان

ای رامین، کاری مکن که پشیمان بازگردی؛ چرا که دوستی گسستن و پیمان شکستن، عاقبت خوشی ندارد.

نکته ادبی: پشیمانی به دلیل شکستنِ پیمان، هشداری است که ویس به رامین می‌دهد.

چو روی خویش از پیشم بتابی به جان دیدار من جویی نیابی

اگر چهره‌ات را از من برگردانی، جانِ من دیگر تو را نخواهد دید و تو هم دیگر مرا نخواهی یافت.

نکته ادبی: پیش تابیدن کنایه از بی‌اعتنایی و روی‌گرداندن است.

به دل با درد هجرانم نتابی چو باز آیی مرا دشوار یابی

اگر با دردمندیِ هجران، با من بی‌مهری کنی، زمانی که پشیمان برگردی، مرا به دشواری خواهی یافت.

نکته ادبی: دشوار یافتن کنایه از غیرقابل دسترس بودن است.

کنون گرگی و آنگه میش باشی وزین عجب و منی درویش باشی

الان که قدرت داری، مثل گرگ هستی و من مانند میش ضعیف؛ اما از این تکبر و غرور، عاقبت درویش و تهی‌دست خواهی شد.

نکته ادبی: منی به معنای غرور و تکبر است؛ تضاد گرگ و میش برای نشان دادنِ جایگاهِ زورمند و ناتوان است.

چو زیر چنگ پیش من بنالی دو رخ بر خاک پای من بمالی

آن زمان که زیرِ دستِ من ناله کنی و هر دو گونه‌ات را بر خاکِ پای من بمالی (التماس کنی).

نکته ادبی: خاکِ پای مالیدن، استعاره از نهایتِ تذلل و زاری است.

ز من بینی همین غم کز تو دیدی چشی از من همین کز تو چشیدی

آن زمان از من همان غمی را خواهی دید که تو بر من روا داشتی و همان رنجی را خواهی چشید که به من چشاندی.

نکته ادبی: اشاره به قانونِ مکافاتِ عمل است.

همین گشی کنم با تو همین ناز به نیک و بد مکافاتت کنم باز

من نیز با تو همان‌گونه رفتار خواهم کرد و همان ناز را خواهم داشت و در برابرِ نیک و بدِ تو، پاسخت را خواهم داد.

نکته ادبی: مکافات کردن در اینجا به معنای تلافی کردن و پاسخ دادن است.

جوابش داد رامین سخن دان که از راز من آگاهست یزدان

رامینِ خردمند در پاسخ او گفت: خدا از رازِ درون و نیتِ من آگاه است.

نکته ادبی: سخن‌دان صفت رامین است که نشان از هوش و درایت او دارد.

همی دانی که از تو نا شکیبم و لیک از دشمنانت با نهیبم

تو خود می‌دانی که من بی‌تو بی‌قرارم، اما از دشمنان تو بسیار هراسانم.

نکته ادبی: نهیب در اینجا به معنای ترس و بیم است.

جهان از بهر تو شد دشمن من ز من بیزار شد پیراهم من

به خاطرِ تو، تمام دنیا دشمنِ من شده است و حتی نزدیکانم (پیرامون من) از من بیزار شده‌اند.

نکته ادبی: پیراهن استعاره از کسان و نزدیکان و خویشاوندان است.

پلنگ من شدست آهو به صحرا نهنگ من شدست ماهی به دریا

آهو برای من پلنگ شده و ماهی برای من نهنگ گشته است (یعنی همه چیز علیه من شوریده است).

نکته ادبی: این تشبیه نشان‌دهنده تغییرِ جهانِ امن به جهانِ خطرناک است.

نتابد مهر بر من جز به خواری نبارد ابر بر من جز به زاری

مهر (خورشید) بر من جز به خواری نمی‌تابد و ابر بر من جز به زاری نمی‌بارد.

نکته ادبی: استفاده از عناصر طبیعت برای نشان دادنِ بدشانسی و اندوهِ مداوم.

ز بس بیغاره کز مردم شنیدم قیامت را درین گیتی بدیدم

از بس که سرزنش از مردم شنیدم، گویی همین‌جا در این دنیا قیامت را تجربه کردم.

نکته ادبی: بیغاره به معنای سرزنش، ناسزا و طعنه است.

همی ترسم ز دلخواهان و یاران چنان کز دشمنان و کینه داران

همان‌قدر که از دشمنان و کینه‌توزان می‌ترسم، از دوستان و یاران نیز بیمناکم.

نکته ادبی: ترسِ عمومی رامین نشان‌دهنده ناامنیِ کاملِ اوست.

ز دست هر که گیرم شربتی آب همی ترسم که آن زهری بود ناب

از دست هر کس که شربت آبی می‌گیرم، می‌ترسم که مبادا زهری کشنده باشد.

نکته ادبی: بدگمانی و ترسِ مدام، فضای پارانوئیدِ زندگیِ رامین را نشان می‌دهد.

به خواب اندر همه شمشیر بینم پلنگ و اژدها و شیر بینم

در خواب هم شمشیر و پلنگ و اژدها و شیر می‌بینم (همه‌اش کابوسِ مرگ و خطر است).

نکته ادبی: تصاویر وحشت‌آور در خواب، نشانه اضطراب درونی است.

همی ترسم که شاهنشاه پنهان به یک نیرنگ بستاند ز من جان

می‌ترسم که شاهنشاه (موبد) در خفا، با حیله‌ای جان مرا بستاند.

نکته ادبی: نیرنگ، حیله و فریب برای کشتنِ رامین است.

هر آن گاهی که خود جانم نباشد به گیتی چون تو جانانم نباشد

تا زمانی که جان در بدن دارم، در دنیا کسی مثل تو محبوب و جانانِ من نیست.

نکته ادبی: جانان در اینجا به معنای معشوقِ عزیز است.

هر آن گاهی که بستانند جانم ز کار خویش و کار تو بمانم

هر زمان که جانم را بگیرند، حسرتِ کارِ خود و کارِ تو بر دلم می‌ماند.

نکته ادبی: ماندن در اینجا به معنای ناتمام ماندن و حسرت خوردن است.

چه خوشتر زانکه باشد در تنم جان و با چان در بر من چون تو جانان

چه چیزی بهتر از این است که در تنم جان باشد و با این جان، معشوقی چون تو در بر داشته باشم؟

نکته ادبی: تاکید بر ارزشِ زندگی در کنارِ معشوق.

پس آن بهتر که جان بر جای دارم به جان مهر ترا بر پای داری

پس بهتر است که جان در بدن نگاه دارم و با همین جان، عشقِ تو را پابرجا نگه‌دارم.

نکته ادبی: مهر بر پای داشتن کنایه از استمرار و حفظِ دوستی است.

به گیتی نیز شب آبستن آید نداند کس که فردا زو چه زاید

در این دنیا، شبِ تاریک نیز آبستنِ حوادث است و هیچ‌کس نمی‌داند فردا چه چیزی از دلِ آن زاده خواهد شد.

نکته ادبی: آبستن بودن شب، استعاره از ناپایداریِ حوادث و غیرقابل پیش‌بینی بودنِ آینده است.

چه باشد گر بود سالی جدایی وزان پس جاودانه آشنایی

اگر یک سال جدایی پیش بیاید، چه می‌شود؟ بعد از آن، وصال و آشناییِ همیشگی در پیش خواهد بود.

نکته ادبی: امیدِ واهی یا واقعی برای پایان دادن به رنجِ کنونی.

جهان را چند گونه رنگ و بندست که ناند باز کاو را بند چندست

جهان رنگ و فریب‌های گوناگونی دارد؛ کسی نمی‌داند که چه بندها و گرفتاری‌هایی در پیِ آن است.

نکته ادبی: جهان به کارگاهِ رنگ و نیرنگ تشبیه شده است.

چه ذ٣نی کز پس تیره جدایی چه مایه بود خواهد روشنایی

چه کسی می‌داند که پس از این جداییِ تیره و تار، چه مقدار روشنایی و خوشبختی در انتظار ماست؟

نکته ادبی: تیره جدایی و روشنایی، تضادِ نور و ظلمت است.

اگر چه دردمند روزگارم به درمانش همی امید دارم

اگرچه دردمندِ روزگارم، اما همچنان به درمان و بهبودِ آن امیدوارم.

نکته ادبی: امیدواریِ رامین در عینِ رنجوری.

اگر چه مستمند سال و ماهم امید از روز پیروزی نکاهم

اگرچه در سال و ماه، مستمند و فقیرِ این عشق هستم، اما امیدِ روزِ پیروزی را از دست نمی‌دهم.

نکته ادبی: مستمند در اینجا به معنای نیازمندِ توجه و عشق است.

خدای ما که با عدلست و دادستن همه کس را چنین آمید دادستن

خدای ما که عادل و دادگر است، به همه کس این امید را داده است.

نکته ادبی: اشاره به عدل الهی و امید به آینده.

که روز رنج و سختی در گذاریم پس اورا ناز و شادی درپس آریم

که روزِ رنج و سختی را پشت سر بگذاریم و پس از آن، ایامِ ناز و شادی را تجربه کنیم.

نکته ادبی: اشاره به چرخه ی رنج و شادی.

مرا تا جن بود اومید باشد که روزی جفت من خورشید باشد

تا جان در بدن دارم، امیدوارم که روزی خورشید (تو) جفت و همدمِ من شود.

نکته ادبی: خورشید استعاره برای ویس است.

توی خورشید و تا رویت نباشد جهانم جز چنان مویت نباشد

تو خورشیدی و تا روی تو نباشد، جهان برای من جز آن موی (تاریکی و پریشانی) چیز دیگری نیست.

نکته ادبی: موی در اینجا به استعاره از تاریکیِ شب و گیسویِ معشوق که به تاریکیِ جهان تشبیه شده، به کار رفته است.

پس سختی بدیدم از زمانه مر آن را پاک مهر تو بهانه

هر سختی‌ای که از زمانه کشیدم، مهرِ تو را بهانه‌ی تحملِ آن قرار دادم.

نکته ادبی: عشق به عنوانِ عاملی برای تاب‌آوری در برابرِ ناملایمات.

چنان دانم که این سختی پسینست دلم زین پس به شادی بر یقینست

گمان می‌کنم که این سختی، آخرین سختی است و دلم از این پس به شادیِ ما یقین دارد.

نکته ادبی: یقینِ درونی به آینده‌ای بهتر.

گشاده آنگاهی گردد همه کار که سختی بیش آرد بند و مسمار

آن زمان کارها گشاده می‌شود که سختی به اوجِ خود برسد و بند و میخِ کارها محکم شود (زمانی که کارد به استخوان برسد).

نکته ادبی: استعاره از پایان یافتنِ صبر و رسیدن به گشایش پس از اوجِ فشار.

گشاید باد چشم نوبهاران چو بندد برف راه کوهساران

بادِ بهاری چشم‌هایِ جهان را باز می‌کند و سرسبزی می‌آورد، اما بارشِ برف، راه‌های کوهستانی را می‌بندد؛ درست همان‌طور که امید و ناامیدی در پیِ هم می‌آیند.

نکته ادبی: تقابل میانِ گشایش و بستن (طباق) برای نشان دادن دگرگونی روزگار.

سمنبر ویس گفت آری چنینست و لیکن بخت من با من به کینست

ویس که پیکری همچون یاسمن دارد، سخنِ رامین را تأیید کرد، اما گفت: اگرچه چنین است، بخت و اقبالِ من با من دشمنی می‌ورزد.

نکته ادبی: سمن‌بر: استعاره از معشوقی که اندامی لطیف و خوش‌بو دارد.

نپندارم که چون یارم رباید دگر ره روی او یا من نماید

گمان نمی‌کنم که وقتی تو از من جدا شدی و از دیدگانم پنهان گشتی، دوباره فرصتی برای دیدارِ رویِ تو برایم فراهم شود.

نکته ادبی: رباید در اینجا به معنایِ دور شدن و ربودنِ تصویرِ یار از دیدگان است.

ازان ترسم که تو روزی به گوراب ببینی دختری چون در خوشاب

از آن می‌ترسم که روزی در سرزمینِ گوراب، دختری را ببینی که همچون مرواریدی در آبِ خوش و گوارا می‌درخشد.

نکته ادبی: گوراب: نام مکانی جغرافیایی است. در خوشاب: تشبیه به مرواریدِ درخشان و ارزشمند.

به بالا سرو و سروش یاسمن بر به جهره ماه و ماهش مشک پرور

دختری که قد و قامتش همچون سرو و اندامش لطیف چون یاسمن است، چهره‌اش همچون ماه و مویش مشکین و معطر است.

نکته ادبی: مشک پرور: کنایه از مویِ سیاه، خوش‌بو و بلند.

پس آزرم وفای من نداری دل بی مهر خویش او را سفاری

آنگاه دیگر شرم و وفاداریِ مرا به یاد نخواهی آورد و دلِ بی‌مهر خود را به او خواهی سپرد.

نکته ادبی: آزرم: به معنای حیا و شرمِ عاشقانه.

نگر تا نگذری هر گز به گوراب که آنجا دل همی گردد چو دولاب

مواظب باش که هرگز به گوراب نروی؛ چرا که در آنجا، دلِ آدمی همچون چرخشِ دولاب (چرخ چاه)، دائم در اضطراب و تلاطم است.

نکته ادبی: دولاب: استعاره از بی‌قراریِ دل که مدام در گردش و رنج است.

ز بس خوبان و مهرویان که بینی ندانی زان کدامین بر گزینی

از بس که زیبا‌رویانِ بسیاری را در آنجا می‌بینی، سرگشته می‌شوی و نمی‌دانی کدام‌یک را برایِ دلدادگی انتخاب کنی.

نکته ادبی: توصیفِ کثرتِ زیبایی که منجر به حیرتِ عاشق می‌شود.

چو روی خویش مردم را نمایند بهروی و موی زیبا دل ربایند

هنگامی که آن زیبارویان رخسارِ خود را به مردم نشان می‌دهند، با زیباییِ چهره و مویِ خویش، دل‌ها را از چنگِ صاحبانشان بیرون می‌کشند.

نکته ادبی: دل‌ربودن استعاره‌ای از غلبه‌یِ زیبایی بر عقل.

چنان چون باد هنگام بهاران رباید برگ گل از شاخساران

همان‌طور که باد در فصلِ بهار، برگ‌هایِ گل را از شاخه‌ها جدا می‌کند و با خود می‌برد، آنان نیز دلِ تو را خواهند برد.

نکته ادبی: تشبیه به بادِ بهاری برای نشان دادنِ سرعت و قدرتِ سلبِ اختیار.

بگیرندت به زلف و چشم جادو چو گیرد شیر گور و یوز آهو

آن‌ها تو را با زلفِ پر پیچ و خم و چشمانِ افسونگرشان اسیر می‌کنند؛ همان‌گونه که شیر، گورخر را صید می‌کند و یوزپلنگ، آهو را.

نکته ادبی: تشبیه به صیدِ حیوانات برای نشان دادنِ بی‌پناهیِ عاشق در برابرِ دلبری.

اگر داری هزاران دل چو سندان بمانی بی دل از دیدار ایشان

حتی اگر دلِ تو همچون سندان (آهنِ سخت) هزاران لایه داشته باشد، در برابرِ دیدنِ آن‌ها، دلی برایت باقی نخواهد ماند و تسلیم خواهی شد.

نکته ادبی: سندان: نمادِ سختی و نفوذناپذیری.

و گر تو پیشهداری دیو بستن ندانی خود ازیشان باز رستن

و اگر استادِ فنِ طلسم‌شکنی و دیوبندی هم باشی، باز هم نخواهی توانست از دامِ عشقِ آن‌ها رهایی یابی.

نکته ادبی: دیو بستن: کنایه از داشتنِ مهارت‌هایِ ماورایی و طلسم‌گشایی.

جهان افروز رامین گفت افر ماه بیاید گرد من گردد یکی ماه

رامین که روشنایی‌بخشِ جهان است، به ویس پاسخ داد: در گرداگردِ من، تنها یک ماه (یعنی تو) وجود دارد.

نکته ادبی: ماه: استعاره از معشوقِ بی‌همتا (ویس).

سهیلش یاره باشد تاج خورشید سماکش عقد باشد طوق ناهید

ستاره سهیل زیورِ بازویِ اوست و تاجِ خورشید بر سر دارد؛ صورتِ فلکیِ سماک، همچون گردنبندی طوقِ ناهیدِ او شده است.

نکته ادبی: استفاده از اسامیِ ستارگان برایِ تجسمِ شکوه و زیباییِ معشوق.

همه گفتار او باشد به فرهنگ همه کردار او باشد به نیرنگ

تمامِ سخنانِ او بر اساسِ خردمندی و فرهنگ است و تمامِ کارهایِ او با افسون و شگفتی همراه است.

نکته ادبی: فرهنگ: به معنای خرد و ادب؛ نیرنگ: در اینجا به معنایِ سحر و افسونِ زیبایی.

لبانش نوش باشد بوسه دارو رخانش فتنه باشد چشم جادو

لبانش نوش‌دارو و شفا‌بخش است و رخسار و چشمانِ افسونگرش، مایه فتنه و آشوبِ دل‌هاست.

نکته ادبی: نوش‌دارو: کنایه از حیات‌بخش بودنِ بوسه.

دهد دیدنش پیران را جوانی لبانش مردگان را زندگانی

دیدنِ او به پیران، جوانی می‌بخشد و لبانش به مردگان، جانِ دوباره می‌دهد.

نکته ادبی: اغراق برای نشان دادنِ قدرتِ حیات‌بخشِ عشق.

به جان تو که مهر تو نکاهم به جای مهر تو مهری نخواهم

به جانِ تو سوگند که ذره‌ای از مهرِ تو در دلم کم نخواهم کرد و پس از تو، دل به مهرِ کسِ دیگری نخواهم سپرد.

نکته ادبی: سوگندِ عاشقانه برای تأکید بر وفاداری.

ز بهر تو مرا دایه فزونتر ز ماهی با چنان اورنگ و زیور

برایِ من، عشقِ تو بیش از هر دایه‌ و مراقبِ مهربانی است؛ حتی فراتر از ماه که با چنان شکوه و زیوری می‌درخشد.

نکته ادبی: دایه: استعاره از حامی و پرستار؛ مقایسه با ماه برایِ بیانِ برتریِ ویس.

پس آنگه یکدگر را بوسه دادند هزاران بار رخ بر رخ نهادند

سپس با یکدیگر وداع کردند، بوسیدند و هزاران بار صورت بر صورتِ هم نهادند.

نکته ادبی: تکرارِ بوسه برای نشان دادنِ شدتِ وابستگی.

دو چشم خویش خونین رود کردند چو یکدگر همی پدرود کردند

هنگامی که با هم خداحافظی کردند، از چشمانِ خود رودخانه‌ای از خون جاری ساختند.

نکته ادبی: خونین رود: کنایه از گریه‌یِ بسیار شدید که از شدتِ غم به خون آغشته است.

چو آه حسرت از دل بر کشیدند به گردون بر همی آذر کشیدند

آه و ناله‌یِ حسرت از دل برکشیدند و آتشِ آن آه را تا آسمان بالا بردند.

نکته ادبی: آذر کشیدن: کنایه از آهِ آتشین که از شدتِ سوزِ دل برمی‌آید.

چو سیل فرقت از دیده براندند به دست اندر همی گوهر فشاندند

چون سیلابِ فراق از دیدگانشان جاری شد، از اشک‌هایِ درشتِ خود همچون مروارید بر دست‌هایِ هم فشاندند.

نکته ادبی: اشک به در و گوهر تشبیه شده است.

هوا دوزخ شد از بس آه ایشان زمین از اشکشان دریای عمان

از شدتِ آهِ آن‌ها هوا به دوزخ تبدیل شد و زمین از اشک‌هایِ آنان به دریایِ عمان بدل گشت.

نکته ادبی: اغراقِ حماسی برای ترسیمِ فضایِ اندوهناکِ وداع.

دو بیدل هر دو چون شیدا بماندند میان دوزخ و دریا بماندند

آن دو عاشق که دل از دست داده بودند، در میانِ آتشِ دوزخِ فراق و دریایِ اشک‌هایِ خویش سرگشته ماندند.

نکته ادبی: تمثیلِ وضعیتِ بحرانیِ عاشق که میان دو رنج گرفتار است.

چو رامین بر نشست و رخت بر داشت ز روی صبر ویسه پرده بر داشت

چون رامین بر اسب نشست و عزمِ سفر کرد، پرده‌یِ صبر از چهره‌یِ ویس کنار رفت و بی‌قراری‌اش آشکار شد.

نکته ادبی: پرده برداشتن از صبر: استعاره از پایانِ شکیبایی.

قصا از قامت ویسه کمان ساخت که رامین را چو تیر از وی بینداخت

روزگار از قامتِ ویس کمان ساخت و رامین را همچون تیر از آن کمان به سویِ دوری پرتاب کرد.

نکته ادبی: استعاره‌یِ دقیقِ مکانیکی برایِ جداییِ ناخواسته.

شده رامین چو تیری دور پر تاب کمان بر جای و تیر آلوده خوناب

رامین همچون تیری که با شتابِ بسیار پرتاب شده، دور شد و کمان (ویس) بر جای ماند، در حالی که تیر به خونِ غم آلوده بود.

نکته ادبی: استمرارِ استعاره‌یِ تیر و کمان برایِ جداییِ دو عاشق.

همی نالید ویسه در جدایی شکیب از من جدا شد تا تو آیی

ویس در فراقِ او ناله می‌کرد و می‌گفت: از وقتی تو رفتی، شکیبایی نیز از من جدا شد.

نکته ادبی: شکیب: صبر و تحمل.

قصای بد ترا در ره فگنده هوای دل مرا در چه فگنده

روزگارِ بد، تو را در مسیرِ دوری افکند و هوایِ عشقِ تو، مرا در چاهِ اندوه اسیر کرد.

نکته ادبی: قضا: سرنوشتِ محتوم.

نگارا تا تو باشی مانده در راه هوا جوی تو باشد مانده در چاه

ای نگارِ من، تا تو در راهِ دوری گرفتار باشی، هوایِ عشقِ تو مرا در چاهِ بلا نگه می‌دارد.

نکته ادبی: تمثیلِ چاه برایِ تنگنا و سختیِ هجران.

چه بختست این که گم بادا چنین بخت گهم بر خاک دارد گاه بر تخت

چه بختِ شومی است، کاش چنین بختی نابود شود که گاهی مرا بر تختِ عزت می‌نشاند و گاهی بر خاکِ ذلت می‌کوبد.

نکته ادبی: اشاره به بی‌ثباتیِ روزگار.

به چندان غم بیاگند این دل تنگ که در دشتی نگنجد شصت فرسنگ

چنان اندوهی این دلِ تنگِ مرا پر کرده است که در دشتی به وسعتِ شصت فرسنگ هم نمی‌گنجد.

نکته ادبی: اغراق در اندازه گیریِ غم.

چو دریا کرد چشمم را ز بس نم چو دوزخ کرد جانم را ز بس غم

از بس گریه کردم، چشمانم را به دریا بدل کردی و از بس غم خوردم، جانم را به دوزخ تبدیل کردی.

نکته ادبی: تکرارِ نمادهای دریا و دوزخ برای بیانِ شدتِ رنج.

سزد گر خواب در چشمم نیاید سزد گر صبر در جانم نپاید

سزاوار است که خواب از چشمانم برود و شایسته است که صبر و شکیبایی در جانم نماند.

نکته ادبی: تأکید بر ناپایداریِ آرامش در غیابِ یار.

به دریا در که یارد بود مادام به دوزخ در که آرد کرد آرام

چه کسی می‌تواند همیشه در دریا بماند؟ و چه کسی می‌تواند در میانِ دوزخ آرام بگیرد؟ (پس من هم نمی‌توانم در این وضعیت تاب بیاورم).

نکته ادبی: استفاده از استفهامِ انکاری برای اثباتِ ناتوانی در تحملِ هجران.

چه بدتر زان گر از دشمن کنم یاد که فویم دشمن من همچو من باد

چه چیزی بدتر از این است که از دشمن یاد کنم؟ در حالی که دشمنِ اصلیِ من، خودِ من هستم (که دلم هوایِ تو را کرده).

نکته ادبی: تضادِ درونیِ عاشق که خود را دشمنِ خویش می‌داند.

چو از در گه به راه افتاده رامین به پروین شد خروش نای رویین

وقتی رامین از درگاهِ قصر راهی شد، صدایِ نای و طبلِ جنگی در فضا پیچید.

نکته ادبی: رویین: اشاره به سازهایِ فلزی و پرصدا.

چو ابر تیره شد گرد سواران که او را اشک رامین بود باران

گرد و غبارِ سواران همچون ابری تیره آسمان را پوشاند و اشک‌هایِ رامین چون باران بر آن می‌بارید.

نکته ادبی: تشبیه به ابر و باران برای تصویرسازیِ فضایِ غم‌بارِ سفر.

اگر چه بود آزرده ز دلبر کجا داغ جفا بودش به دل بر

اگرچه رامین از دلبرِ خود (ویس) آزرده بود، اما داغِ جدایی بر دلش سنگینی می‌کرد.

نکته ادبی: داغ: کنایه از اثرِ عمیق و دردناکِ جدایی.

همی پیچید بر درد جدایی نشسته بر رخان گرد جدایی

او به خاطرِ دردِ جدایی در خود می‌پیچید و بر چهره‌اش آثارِ غبارِ دوری نشسته بود.

نکته ادبی: غبارِ جدایی: هم به معنایِ حقیقیِ غبارِ راه و هم معنایِ مجازیِ اندوه.

نباشد هیچ عاشق را صبوری نخاصه روز هجر و گاه دوری

هیچ عاشقِ راستینی نمی‌تواند در زمانِ هجران و دوری، صبور و آرام باشد.

نکته ادبی: حکمِ کلی درباره‌یِ بی‌قراریِ عاشقان.

چو باشد در جدایی دل شکیبا مرو را نیست نام عشق زیبا

اگر کسی در زمانِ جدایی دلش آرام و شکیبا باشد، دیگر نامِ عشق بر او زیبا و برازنده نیست.

نکته ادبی: گزاره‌ای اخلاقی-عرفانی که بی‌قراری را لازمه‌یِ عشق می‌داند.