ویس و رامین

فخرالدین اسعد گرگانی

نصیحت کردن به گوی رامین را

فخرالدین اسعد گرگانی
چو سر برزد خور تابان دگر روز فروزان روی او شد گیتی افروز
هوا مانند تیغی شد زدوده زمین چون ز عفرانی گشت سوده
یکی فرزانه بود اندر خراسان در آن کشور مه اختر شناسان
سختگویی که نامش بود به گوی نبودی مثل او دانا و نیکوی
گه و بیگاه با رامین نشستی به آب پند جانش را بشستی
همی گفتی که تو یک روز شاهی به چنگ آری هر کامی که خواهی
درخت کام تو گردد برومند تو باشی در جهان مهتر خداوند
چو آمد پیش رامین بامدادان مرو را دید بس دلتنگ و گریان
بپرسیدش که درمانده چرایی چرا شادی و رامش نه فزایی
جوانی داری و اورنگ شاهی چواین هر دو بود دیگرچه خواهی
خرد را در هوا چندین مر نجان روان را در بلا چندین مپیچان
ترا خصمی کند چان پیش دادار ز بس کاو را همی داری به تیمار
بدین مایه درنگ وزندگانی چرا کاری کنی جز شادمانی
اگر حکم خدا دیگر نگردد به انده بردن از ما بر نگردد
چه باید بیهده اندوه خوردن همان نابوده را تیمار بردن
چو بشنید این سخن رامین بدو گفت ای مرا چشم جهان بین
نکو گفتی تو با من هر چه فگتی ولیکن چون نماید چرخ زفتی
دل مردم نه از سنگست و پولاد که گر غمگین شود باشد ازو شاد
تنی را چند باشد سازگاری دلی را چند باشد بردباری
جهان را زشت کاری بیش از آنست که ما را کوشش و صبر و توان است
قصا بر هر کسی بارید باران ولیکن بر دلم بارید طوفان
نه بر من بگذرد هر گزیکی روز که ننماید مرا داغ جگر سوز
اگر روزی مرا کامی نماید به زیر کام در دامی نماید
جهان گر بر سر من گل فشاند ز هر گل بر دلم خاری نشاند
به کام خویش جامی می نخوردم که جام زهرش اندر پی نخوردم
به چونین حال و چونین زندگانی کرا از دل بر آید شادمانی
اگر خواری همین یک راه دیدم که دی از خشم شاهنشاه دیدم
سزد گر من نصیحت نه پذیرم به بخت خویش گریم تا بمیرم
پس آنگه کرد با او یک بیک یاد که دیگر باره ایشان را چه افتاد
چه خواری کرد با من شاه شاهان به پیش ویس بانو ماه ماهان
دو چشم من چنین پتیاره دیده چرا پر خون ندارم هر دو دیده
به آید مردن از خواری کشیدن صبوری کردن و تلخی چشیدن
به هر دردی شکیبم جز به خواری مجو از من به خواری بردباری
چو حال خود به به گو گفت رامین جگرریش و دو چشم از گریه خونین
نگر تا پاسخس چون داد به گوی نو نیز ار پاسخی گویی چنان گوی
بدو گفت ای ز بخت خویش نالان تو شیری چند نالی از شغالان
ترا دولت رست روزی به فریاد ازان پس کت نماید چند بیداد
ترا تا باشد اندر دل هوا خوش تن تو همچنین باشد بلا کش
به جانان دل نبایستی سپردن چو نتوانستی اندوهانش خوردن
ندانستی که هر چون مر کاری به روی آید ترا هر گونه خواری
هر آن گاهی که داری گل چدن کار روا باشد که دستت را خلد خار
به مهر اندر تو چون بازارگانی ازو گه سود بینی گه زیانی
تو گفتی بی زیانی سود بینی ویا نه آتشی بی دود بینی
کسی کاو تخم کشتن پیشه دارد همیشه دل در آن اندیشه دارد
ز کشتن تا برستن تا درودن بسا رنجا که باید آزمودن
تو تخم عاشقی در دل بکشتی که بار آید ترا حور بهشتی
ندانستی کزو تا بار یابی بسی رنج و بسی آزار یابی
مگر صد ره ترا گفتم ازین پیش مکن بیداد بر نازک تن خویش
ترا تا دوست باشد ماه ماهان همان دشمنت باشد شاه شاهان
تو دردل کن که بینی رنج و خواری کنی نا کام صبر و بردباری
تنت باشد همیشه جای آزار دلت همواره باشد جای تیمار
تو با پیل دمان در کارزاری ندانم چونت باشد رستگاری
تو با شیر ژیان اندر نبردی ندانم چونت باشد شیر مردی
تو بی کشتی همی دریا گذاری ازو جوینده در شاهواری
ندانم چون بود فرجام کارت چه نیک و بد نماید روزگارت
تو سال و ماه با آن اژدهایی که از وی نیست دشمن را رهایی
مگر یک روز بر تو راه گیرد ز کین دل ترا ناگاه گیرد
تو خانه کرده ای بر راه سیلاب درو خفته بسان مست در خواب
مگر یکروز طوفانی در آید ترا با خانه ناگه در رباید
تو صد باره به دام اندر نشستی چو بختت یار بود از دام جستی
مگر یک روز نتوانی بجستی روانت را نباشد روی رستی
بس آن خواری از یان خواری بود بیش کجا خونت بود در گردن خویش
روان را بیش از این خواری چه دانی که در دوزخ بمانی جاودانی
بدین سر باشدت حسرت سر انجام بدان سر باشدت وارونه فرجام
اگر فرمان بری پندم نیوشی شکیبایی کنی در صبر کوشی
نباشد هیچ مردی چون صبوری بخاصه روز هجر و وقت دوری
اگر مردی کنی و صبر جویی به صبر این زنگ را از دل بشویی
اگر رو ویس را سالی نبینی به دل جویی برو دیگر گزینی
به گاه هجر تیمارش نداری چنان گردی که خود یادش نیاری
چو بر دل چیر گردد مهر جانان به از دوری نباشد هیچ دومان
همه مهری ز نادیدن بکاهد کرا دیده نبیند دل نخواهد
بسا عشقا که نادیدن زدودست چنان کتدش که گفتی خود نبودست
بسا روزا که تو بینی دل خویش نمانده یاد ویس او را کم و بیش
به روی مردمان آید همه کار به دست آرند کام خویش ناچار
به شمشیر و به دینار و به فرهنگ به تدبیر و به دستان و به نیرنگ
ترا کاری به روی آید به گیهان نه تدبیرش همی دانی نه درمان
فسانه گشته ای در هفت کشور همیشه خوار بر چشم برادر
که و مه چون به مجلس جام گیرند ترا در ناحفاظان نام گیرند
ز گیتی بد گمان چون تو ندانند همی جز نا جوانمردت نخوانند
همی گویند چون او کس چه باید که در گوهر برادر را نشاید
اگر خود ویسه بودی ماه و خورشید خرد را کام و جان را ناز و امید
نباستی که رامین خردمند ابا ویسه بکردی مهر و پیوند
مبادا در جهان آن شادی و کام کزو آید روان را زشتی نام
چو رامین شیرمرد نام گستر به نام بد بیالودست گوهر
چو آلوده شود گوهر به یک ننگ نشوید آب صد دریا ازو زنگ
چو جان ماکه جاویدان بماند بماند نام بد تا جان بماند
همانا نیست رامین را یکی یار که او را باز دارد از چنین کار
رفیقی نیک رای از گوهری به دلی آسان گذار از کشوری به
تو کام دل ز ویسه بر گرفتی ز شاخ مهربانی بر گرفتی
اگر صد سال بینی او همانست نه حورالعین و ماه آسمانست
ازو بهتر به پاکی و نکویی هزاران بیش یابی گر بجویی
بدین بی مایگی عمر و جوانی بسر بردن به یک زن چون توانی
اگر تو دیگری را یار گیری به دل پیوند او را خوار گیری
تو در گیتی جز او دلبر ندیدی ازیرا بر بتانش بر گزیدی
ستاره نزد تو دارد روایی که با ماهت نبودست آشنایی
هوا را از دل گمره برون کن یکی ره خویشتن را آزمون کن
جهان از هند و چین تا روم و بربر به پیروزی تو داری با برادر
نه جز مرز خراسان کشوری نیست و یا جز ویس بانو دلبری نیست
نشست خویش را مرز دگر جوی ز هر شهری نگاری سیم بر جوی
همی بین دلبران را تا بدان گاه که یابی دلبری نیکو تر از ماه
نگارینی که با آن روی نیکوش شود ویسه ز یاد تو فراموش
ز دولت بر خور و از زندگانی بران همواره کام ایجهانی
بدین غمخوارگی تا کی نشینی نهیب جان شیرین چند بینی
گه آمد کز بزرگان شرم داری برادر را تو نیز آزرم داری
گه آمد کز جوانی کام جویی ز بزم و رزم کردن نام جویی
گه آمد کز بزرگی یاد گیری به فال نیک راه داد گیری
تو اکنون پادشایی جست بایی کجا جز پادشاهی را نشایی
به گرد دایه و ویسه چه گردی کزیشان آب روی خود ببردی
همالان جویان جاه و پایه تو سال و ماه جویان ویس و دایه
رفیقان تو جویان پادشایی تو جویان بازی و ناپارسایی
شد از تو روزگار لهو و بازی تو در میدان بازی چند تازی
چه دیوست ایآکه بر جانت فسون کرد ترا یکبارگی چونین زبون کرد
تو اندر خدمت وارونه دیوی نه اندر طاعت گیهان خدیوی
همی ترسم که کار تو به فرجام چنان گردد که یابد دشمنت کام
اگر پند رهی را کار بندی شوی رستی ز چندین مستمندی
غمت شادی شود سختیت رامش بلا خوشی و نادانیت دانش
اگر سیریت نامد زانگه دیدی نه من گفتم سخن نه تو شنیدی
همی کن همچنین تا خود چه اید جهان بازیت را بازی نماید
تو باشی در میان ما بر کناره نباشد جز درودی بر نظاره
چو بشنید این سخن رامین بیدل تو گفتی چون خری شدمانده در گل
گهی چون لاله شد ز تشویر گهی چون زعفران و گاه چون قیر
بدو گفت این که تو گویی چنینست دل من با روان من به کینست
شنیدم پند خوبت را شنیدم بریدم زین دل نادان بریدم
نبینی تو مرا زین پس هوا جوی نراند نیز بر رویم هوا جوی
منم فردا و راه ماه آباد بگردم در جهان چون گور آزاد
نیایم در میان مهر جویان نورزم نیز مهر ماهرویان
چنان کاری چرا ورزم به امید که جانم را از او ننگست جاوید

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

چو سر برزد خور تابان دگر روز فروزان روی او شد گیتی افروز

هنگامی که خورشیدِ تابان در آغازِ روز طلوع کرد و چهره‌ی درخشانش جهان را نورانی ساخت.

نکته ادبی: واژه 'سر برزدن' کنایه از طلوع کردن است و 'گیتی افروز' توصیف‌گرِ خورشید است.

هوا مانند تیغی شد زدوده زمین چون ز عفرانی گشت سوده

هوا مانند تیغی صیقل‌خورده صاف و درخشان شد و زمین از تابش نور همچون زعفرانِ ساییده شده، زرد و رنگین گشت.

نکته ادبی: تشبیه هوا به تیغِ زدوده (صیقل‌خورده) و زمین به عفرانی (زعفرانی) برای تصویرسازیِ زیبایی و درخشندگیِ صبح است.

یکی فرزانه بود اندر خراسان در آن کشور مه اختر شناسان

در آن سرزمین خراسان، دانشمندی بزرگ زندگی می‌کرد که در میانِ ستاره‌شناسانِ آن کشور، سرآمد و برجسته‌ترین بود.

نکته ادبی: مَر در اینجا حرف اضافه نیست، بلکه نشانه تأکید است.

سختگویی که نامش بود به گوی نبودی مثل او دانا و نیکوی

او سخنوری توانا بود که نامش «به‌گوی» بود و در دانش و نیکوییِ اخلاق، کسی همتای او نبود.

نکته ادبی: صفتِ 'سختگویی' به معنای کسی است که سخنانِ وزین و عمیق می‌گوید.

گه و بیگاه با رامین نشستی به آب پند جانش را بشستی

او گاه و بی‌گاه با رامین همنشین می‌شد و با پندهای حکیمانه‌اش، جان و روحِ او را از آلودگی‌های ناامیدی می‌شست.

نکته ادبی: استعاره از شستنِ جان، به معنای تزکیه و پاکسازیِ روح با سخن است.

همی گفتی که تو یک روز شاهی به چنگ آری هر کامی که خواهی

به رامین می‌گفت که تو روزی به پادشاهی خواهی رسید و به هر خواسته و آرزویی که داری، دست خواهی یافت.

نکته ادبی: واژه 'همی گفتی' نشان‌دهنده استمرار در سخن گفتن است.

درخت کام تو گردد برومند تو باشی در جهان مهتر خداوند

درختِ آرزوهای تو به ثمر خواهد نشست و تو در این جهان فرمانروایی بزرگ خواهی شد.

نکته ادبی: تشبیه آرزو به درخت، کنایه از رشد و به بار نشستنِ اهداف است.

چو آمد پیش رامین بامدادان مرو را دید بس دلتنگ و گریان

زمانی که به‌گوی صبحگاهان نزد رامین آمد، او را بسیار دلتنگ و گریان دید.

نکته ادبی: بامدادان قید زمان است.

بپرسیدش که درمانده چرایی چرا شادی و رامش نه فزایی

از او پرسید: چرا درمانده‌ای؟ چرا شادی و آرامشِ خود را بیشتر نمی‌کنی؟

نکته ادبی: استفاده از 'نمی‌فزایی' به معنای نکاهیدن از شادی است.

جوانی داری و اورنگ شاهی چواین هر دو بود دیگرچه خواهی

تو جوانی داری و مقامِ پادشاهی در انتظارت است؛ وقتی این دو امتیاز بزرگ را داری، دیگر چه می‌خواهی؟

نکته ادبی: اورنگ به معنای تخت پادشاهی است.

خرد را در هوا چندین مر نجان روان را در بلا چندین مپیچان

خردِ خود را در این فضای غبارآلودِ تردید بیش از این رنج مده و روحِ خود را در بندِ بلا گرفتار نکن.

نکته ادبی: مپیچان (پیچیدن) در اینجا به معنای در رنج و تعب افکندن است.

ترا خصمی کند چان پیش دادار ز بس کاو را همی داری به تیمار

تو در پیشگاهِ خداوند، چنان خودت را برای این دشمنی‌ها (موبد) در رنج و تیمار قرار داده‌ای که گویی خودت دشمنِ خویشتنی.

نکته ادبی: تیمار به معنای اندوه و غم است.

بدین مایه درنگ وزندگانی چرا کاری کنی جز شادمانی

با این عمرِ کوتاه و زندگیِ گذرا، چرا به جای شادی، به کارِ دیگری مشغول می‌شوی؟

نکته ادبی: مایه در اینجا به معنای اندازه و مقدار است.

اگر حکم خدا دیگر نگردد به انده بردن از ما بر نگردد

اگر تقدیر و حکمِ خداوند تغییرناپذیر است، پس اندوه خوردنِ ما نیز چیزی را عوض نمی‌کند.

نکته ادبی: تأکید بر جبرِ حاکم بر سرنوشت.

چه باید بیهده اندوه خوردن همان نابوده را تیمار بردن

چه لزومی دارد بیهوده اندوهگین باشی و برای وقایعی که هنوز رخ نداده‌اند، غصه بخوری؟

نکته ادبی: نابوده به معنای آنچه هنوز محقق نشده است.

چو بشنید این سخن رامین بدو گفت ای مرا چشم جهان بین

رامین چون این سخنان را شنید، به او گفت: ای کسی که چشمانت حقایق جهان را می‌بیند.

نکته ادبی: لقبِ 'چشم جهان‌بین' برای ستایشِ بینشِ خردمند به کار رفته است.

نکو گفتی تو با من هر چه فگتی ولیکن چون نماید چرخ زفتی

هرچه گفتی درست و نیکو بود، اما وقتی روزگار رویِ سخت و خشنِ خود را نشان می‌دهد، چه می‌توان کرد؟

نکته ادبی: چرخ به معنای روزگار و فلک است.

دل مردم نه از سنگست و پولاد که گر غمگین شود باشد ازو شاد

دلِ آدمیان از سنگ و پولاد ساخته نشده است که اگر از چیزی اندوهگین شود، بلافاصله بتواند شاد گردد.

نکته ادبی: تمثیلِ سنگ و پولاد برای نشان دادنِ حساسیتِ قلب انسان.

تنی را چند باشد سازگاری دلی را چند باشد بردباری

هر انسانی تا اندازه‌ای توانِ تحمل دارد و دلِ هر کس، ظرفیتِ محدودی برای بردباری دارد.

نکته ادبی: سازگاری به معنای تاب‌آوری و مدارا است.

جهان را زشت کاری بیش از آنست که ما را کوشش و صبر و توان است

زشت‌کاری‌ها و مشکلاتِ این جهان بسیار بیش از آن است که ما توانِ مقابله و صبر در برابر آن را داشته باشیم.

نکته ادبی: اشاره به ضعفِ ذاتیِ انسان در برابر حوادثِ روزگار.

قصا بر هر کسی بارید باران ولیکن بر دلم بارید طوفان

قضا و قدر بر سرِ همه مانند باران می‌بارد، اما برای من، این باران به طوفانی سهمگین بدل شده است.

نکته ادبی: تضاد میان باران (نعمت/تقدیر عادی) و طوفان (فاجعه).

نه بر من بگذرد هر گزیکی روز که ننماید مرا داغ جگر سوز

روزی بر من نمی‌گذرد که داغی جگرسوز بر دلم نگذارد.

نکته ادبی: داغِ جگرسوز استعاره از دردِ عشق و فراق است.

اگر روزی مرا کامی نماید به زیر کام در دامی نماید

اگر روزی آرزویی برایم محقق شود، در زیرِ آن آرزو، دامی برایم نهفته است.

نکته ادبی: اشاره به ناپایداریِ لذت‌ها و حضورِ خطر در پسِ هر کامیابی.

جهان گر بر سر من گل فشاند ز هر گل بر دلم خاری نشاند

اگر جهان بخواهد گلِ شادی بر سرِ من بپاشد، در میانِ هر گل، خاری برای زخمی کردنِ دلم پنهان کرده است.

نکته ادبی: استعاره از گل و خار برای نشان دادنِ آمیختگیِ شادی و رنج.

به کام خویش جامی می نخوردم که جام زهرش اندر پی نخوردم

هرگز جامی از شرابِ کامیابی ننوشیدم که بلافاصله به دنبالش جامِ زهرِ ناکامی را سر نکشم.

نکته ادبی: تضادِ جامِ می و جامِ زهر.

به چونین حال و چونین زندگانی کرا از دل بر آید شادمانی

در چنین وضعیتی و با چنین زندگی‌ای، چه کسی می‌تواند در دلِ خود شادی داشته باشد؟

نکته ادبی: استفهام انکاری برای تأکید بر محال بودنِ شادی در آن شرایط.

اگر خواری همین یک راه دیدم که دی از خشم شاهنشاه دیدم

اگر تنها همین یک خواری و حقارت را دیده بودم که دیروز از خشمِ شاه چشیدم، شاید تحمل می‌کردم.

نکته ادبی: اشاره به رویدادِ تحقیرآمیزِ گذشته.

سزد گر من نصیحت نه پذیرم به بخت خویش گریم تا بمیرم

سزاوار است که نصیحتِ تو را نپذیرم و تا دمِ مرگ، بر بختِ بدِ خویش گریه کنم.

نکته ادبی: بختِ خویش گریه کردن، کنایه از ناله و زاریِ بی‌پایان است.

پس آنگه کرد با او یک بیک یاد که دیگر باره ایشان را چه افتاد

سپس رامین برای او یک‌به‌یک یادآوری کرد که دوباره چه اتفاقی برای آن‌ها افتاده است.

نکته ادبی: یک‌به‌یک قید برای برشمردنِ وقایع است.

چه خواری کرد با من شاه شاهان به پیش ویس بانو ماه ماهان

شاهِ شاهان (موبد) در برابرِ ویسِ بانو، که زیباترینِ زیباویان است، چه تحقیرهایی که بر من روا نداشت.

نکته ادبی: ماه ماهان توصیفِ ویس است که به زیباییِ بی‌پایانِ او اشاره دارد.

دو چشم من چنین پتیاره دیده چرا پر خون ندارم هر دو دیده

چشمانِ من چنین فاجعه و پتیاره‌ای را دیده است؛ چرا نباید از شدتِ غم، به جای اشک، خون گریه کنم؟

نکته ادبی: پتیاره به معنای زشتی و واقعه‌ای ناگوار است.

به آید مردن از خواری کشیدن صبوری کردن و تلخی چشیدن

مرگ از تحملِ خواری، و صبر کردن در برابرِ تلخی‌های زندگی، بسیار بهتر است.

نکته ادبی: ترجیحِ مرگ بر ذلت، درونمایه‌ای حماسی-عاشقانه دارد.

به هر دردی شکیبم جز به خواری مجو از من به خواری بردباری

من در برابرِ هر دردی صبر می‌کنم جز خواری و حقارت؛ از من نخواه که در برابرِ ذلت، بردبار باشم.

نکته ادبی: تأکید بر عزتِ نفس در عینِ عاشقی.

چو حال خود به به گو گفت رامین جگرریش و دو چشم از گریه خونین

هنگامی که رامین این احوالِ خود را برای به‌گوی بازگو کرد، جگرش زخمی و چشمانش از شدتِ گریه خونین بود.

نکته ادبی: جگرریش و چشمِ خونین کنایاتِ ادبی از شدتِ رنج هستند.

نگر تا پاسخس چون داد به گوی نو نیز ار پاسخی گویی چنان گوی

بنگر که به‌گوی چگونه به او پاسخ داد، تو نیز اگر پاسخی داری، همان‌گونه بگو.

نکته ادبی: خطاب به خواننده برای توجه به منطقِ پیرمرد.

بدو گفت ای ز بخت خویش نالان تو شیری چند نالی از شغالان

به او گفت: ای کسی که از بختِ خود می‌نالی، تو که مانند شیری هستی، چرا از شغالان شکایت می‌کنی؟

نکته ادبی: تشبیه رامین به شیر (قدرت و اصالت) و دشمنان به شغالان (پستی).

ترا دولت رست روزی به فریاد ازان پس کت نماید چند بیداد

روزگارِ خوشی و دولت به دادِ تو رسید، پس چرا حالا از اندک بیدادی که به تو شده، شکایت می‌کنی؟

نکته ادبی: دولت به معنای بخت و اقبالِ بلند است.

ترا تا باشد اندر دل هوا خوش تن تو همچنین باشد بلا کش

تا زمانی که هوس و آرزوی دنیوی در دلِ تو باشد، تنِ تو همواره دچارِ بلا و رنج خواهد بود.

نکته ادبی: هوا به معنای هوس و میلِ نفسانی است.

به جانان دل نبایستی سپردن چو نتوانستی اندوهانش خوردن

نباید دل به معشوق می‌سپردی، وقتی می‌دانستی که نمی‌توانی رنج‌هایش را تحمل کنی.

نکته ادبی: خطابِ تندِ خردمند برای آگاه کردنِ عاشق از مسئولیت‌های عشق.

ندانستی که هر چون مر کاری به روی آید ترا هر گونه خواری

آیا نمی‌دانستی که هر کاری را که آغاز کنی، در برابرش انواعِ خواری‌ها نیز به سراغت می‌آید؟

نکته ادبی: پرسشِ انکاری برای تأکید بر آگاهیِ عاشق از تبعاتِ کارِ خود.

هر آن گاهی که داری گل چدن کار روا باشد که دستت را خلد خار

هر زمان که تصمیم به چیدنِ گل داشته باشی، طبیعی است که دستت با خارِ آن گل زخمی شود.

نکته ادبی: تمثیل گل و خار برای نشان دادنِ جدایی‌ناپذیریِ لذت و درد.

به مهر اندر تو چون بازارگانی ازو گه سود بینی گه زیانی

تو در عشق، مانندِ تاجری هستی که گاه سود می‌برد و گاه دچار زیان می‌شود.

نکته ادبی: تشبیه عشق به داد و ستد و تجارت.

تو گفتی بی زیانی سود بینی ویا نه آتشی بی دود بینی

آیا گمان کردی که بدونِ زیان، سود خواهی کرد؟ یا فکر کردی می‌توانی آتش را ببینی بدون آنکه دودی داشته باشد؟

نکته ادبی: تمثیل آتش و دود برای اثباتِ اینکه هر پدیده‌ای تبعاتِ ناگزیر دارد.

کسی کاو تخم کشتن پیشه دارد همیشه دل در آن اندیشه دارد

کسی که پیشه‌اش کشاورزی و کاشتنِ بذر است، همواره فکر و خیالش درگیرِ آن است.

نکته ادبی: استعاره از کاشتنِ بذر برای آغازِ یک رابطه.

ز کشتن تا برستن تا درودن بسا رنجا که باید آزمودن

از زمانِ کاشتن تا روییدن و درو کردن، چه بسیار رنج‌ها که باید تجربه کرد.

نکته ادبی: اشاره به گذرِ زمان و سختیِ رسیدن به نتیجه.

تو تخم عاشقی در دل بکشتی که بار آید ترا حور بهشتی

تو بذرِ عاشقی را در دلت کاشتی که ثمره‌اش حوری بهشتی است.

نکته ادبی: حورِ بهشتی نمادِ کمالِ مطلوب و پاداشِ نهایی است.

ندانستی کزو تا بار یابی بسی رنج و بسی آزار یابی

آیا نمی‌دانستی که تا به آن ثمر برسی، باید رنج و آزارِ بسیاری را متحمل شوی؟

نکته ادبی: تأکید بر لزومِ گذر از رنج برای رسیدن به وصال.

مگر صد ره ترا گفتم ازین پیش مکن بیداد بر نازک تن خویش

مگر صد بار پیش از این به تو نگفتم که با تنِ نازک و روحِ خود این‌چنین بی‌رحمی نکن؟

نکته ادبی: سرزنشِ عاشق به دلیلِ بی‌صبری.

ترا تا دوست باشد ماه ماهان همان دشمنت باشد شاه شاهان

تا زمانی که یارِ تو آن ماهِ زیبا (ویس) است، دشمنِ تو نیز همان شاهِ شاهان (موبد) خواهد بود.

نکته ادبی: تضاد میان یار و دشمن در ساختارِ پیرنگِ داستان.

تو دردل کن که بینی رنج و خواری کنی نا کام صبر و بردباری

تو در دل بپذیر که رنج و خواری را می‌بینی و ناچار باید صبر و بردباری پیشه کنی.

نکته ادبی: تأکید بر پذیرشِ تقدیر و صبر به عنوان تنها راهکار.

تنت باشد همیشه جای آزار دلت همواره باشد جای تیمار

تنت همواره در معرض رنج و بلاست و دلت پیوسته جایگاه غم و اندوه شده است.

نکته ادبی: تیمار به معنای اندوه و غم‌خواری است که در اینجا به معنایِ محلِ درگیری با اندوه آمده است.

تو با پیل دمان در کارزاری ندانم چونت باشد رستگاری

تو مانند کسی هستی که با فیلی خشمگین در نبرد است؛ بعید می‌دانم از این مهلکه جان سالم به در ببری و نجات یابی.

نکته ادبی: پیل دمان ترکیبی حماسی به معنای فیل خشمگین و پرهیاهو است.

تو با شیر ژیان اندر نبردی ندانم چونت باشد شیر مردی

تو در حال جنگیدن با شیری درنده‌خو هستی؛ شگفت‌آور است که گمان می‌کنی در چنین نبرد نابرابری، شجاعتی داری.

نکته ادبی: شیر ژیان به معنای شیرِ خشمگین و جهنده است.

تو بی کشتی همی دریا گذاری ازو جوینده در شاهواری

تو بدون داشتن کشتی و تجهیزات لازم، قصد عبور از دریا را داری و در آنجا به دنبال مروارید گران‌بها می‌گردی.

نکته ادبی: در شاهواری استعاره از مرواریدِ بزرگ و گران‌بها است.

ندانم چون بود فرجام کارت چه نیک و بد نماید روزگارت

نمی‌دانم عاقبت کار تو چه خواهد شد و سرنوشت، چه چهره‌ی خوب یا بدی به تو نشان خواهد داد.

نکته ادبی: فرجام به معنای پایان و نتیجه کار است.

تو سال و ماه با آن اژدهایی که از وی نیست دشمن را رهایی

تو سال‌هاست که با آن اژدها (عشق خطرناک) درگیری، اژدهایی که هیچ دشمنی از چنگالش در امان نمی‌ماند.

نکته ادبی: اشاره به اژدها، نمادی برای خطر و مهلکه است.

مگر یک روز بر تو راه گیرد ز کین دل ترا ناگاه گیرد

مبادا که روزی این اژدها بر سر راهت کمین کند و ناگهان از روی کینه و خشم، دل تو را شکار کند.

نکته ادبی: کین دل ترا ناگاه گیرد استعاره از گرفتار شدنِ ناگهانیِ جان یا دل به دستِ بلا است.

تو خانه کرده ای بر راه سیلاب درو خفته بسان مست در خواب

تو خانه‌ات را دقیقاً در مسیر سیل ساخته‌ای و مانند آدم مست، غافل از خطر در آن خوابیده‌ای.

نکته ادبی: این بیت نمادین‌ترین تصویرِ بی‌خبری از عواقب خطر است.

مگر یکروز طوفانی در آید ترا با خانه ناگه در رباید

مبادا ناگهان طوفان و سیلابی سهمگین از راه برسد و تو را همراه با خانه‌ات نابود کند.

نکته ادبی: در ربودن به معنای نابود کردن و از ریشه کندن است.

تو صد باره به دام اندر نشستی چو بختت یار بود از دام جستی

تو صدها بار در دام افتادی و فقط به خاطر شانس و اقبال بلندت توانستی از آن بگریزی.

نکته ادبی: بخت یار بودن کنایه از کمکِ شانس و اتفاقات مساعد است.

مگر یک روز نتوانی بجستی روانت را نباشد روی رستی

ممکن است روزی فرا برسد که دیگر نتوانی بگریزی و آن‌گاه جان و روانت راهی برای رهایی نخواهد داشت.

نکته ادبی: روی رستی یعنی راه نجات و رستگاری.

بس آن خواری از یان خواری بود بیش کجا خونت بود در گردن خویش

آن خواری و شرمساری که باعثش خودت هستی، از هر خواری دیگری بزرگ‌تر است.

نکته ادبی: خون در گردن خویش داشتن کنایه از مسئول بودن در برابر گناه یا خطا است.

روان را بیش از این خواری چه دانی که در دوزخ بمانی جاودانی

چه ذلتی برای روح تو بزرگ‌تر از این سراغ داری که به خاطر این گناه، تا ابد در آتش دوزخ بمانی؟

نکته ادبی: اشاره به عذاب اخروی به عنوان نتیجه‌ی گناهِ دنیوی.

بدین سر باشدت حسرت سر انجام بدان سر باشدت وارونه فرجام

در این دنیا حسرت و اندوه نصیبت می‌شود و در آن دنیا نیز عاقبتی وارونه و بد خواهی داشت.

نکته ادبی: بدین سر و بدان سر تقابل میان دنیا و آخرت است.

اگر فرمان بری پندم نیوشی شکیبایی کنی در صبر کوشی

اگر فرمان مرا ببری، پندم را بپذیری و در برابر ناملایمات بردبار باشی، عاقبت به خیر می‌شوی.

نکته ادبی: شکیبایی و صبر در اینجا به معنای خویشتن‌داری در برابرِ هوس است.

نباشد هیچ مردی چون صبوری بخاصه روز هجر و وقت دوری

هیچ صفتی برای انسان بهتر از صبوری نیست، به‌ویژه در زمان جدایی و دوری از یار.

نکته ادبی: بخاصه به معنای به‌ویژه یا به خصوص است.

اگر مردی کنی و صبر جویی به صبر این زنگ را از دل بشویی

اگر مردانگی نشان دهی و صبر پیشه کنی، با همین صبر، زنگارِ هوس را از آینه دلت پاک خواهی کرد.

نکته ادبی: زنگار زدودن استعاره از پاکسازیِ درون از آلودگی‌های فکری است.

اگر رو ویس را سالی نبینی به دل جویی برو دیگر گزینی

اگر ویس را یک سال نبینی، دلت آرام می‌گیرد و به دنبال فرد دیگری خواهی رفت.

نکته ادبی: گزیدن به معنای انتخاب کردن است.

به گاه هجر تیمارش نداری چنان گردی که خود یادش نیاری

هنگام دوری و جدایی اگر به یادش نباشی، چنان خواهی شد که دیگر حتی یادی از او در دلت نماند.

نکته ادبی: تیمار به معنای مراقبت و دل‌مشغولی است.

چو بر دل چیر گردد مهر جانان به از دوری نباشد هیچ دومان

وقتی مهر یار بر دل چیره شود، هیچ دارویی بهتر از دوری برای درمان آن وجود ندارد.

نکته ادبی: دومان در متون کهن به معنای دارو و درمان است.

همه مهری ز نادیدن بکاهد کرا دیده نبیند دل نخواهد

تمام محبت‌ها با دیدنِ یار زنده می‌مانند و با ندیدن کم می‌شوند؛ هرکس را که چشم نبیند، دل نیز او را فراموش می‌کند.

نکته ادبی: این بیت بیانگرِ ضرب‌المثلِ از دل برود هر آنکه از دیده برفت است.

بسا عشقا که نادیدن زدودست چنان کتدش که گفتی خود نبودست

چه بسیار عشق‌هایی که بر اثر دوری از میان رفته‌اند، چنان که گویی اصلاً وجود نداشته‌اند.

نکته ادبی: زدودن در اینجا به معنای پاک کردن و از بین بردن است.

بسا روزا که تو بینی دل خویش نمانده یاد ویس او را کم و بیش

چه روزها که می‌گذرند و تو به دل خویش نگاه می‌کنی و می‌بینی که دیگر یاد ویس در آن نیست.

نکته ادبی: کمی و بیش در اینجا به معنای هیچ‌گونه اثری از چیزی است.

به روی مردمان آید همه کار به دست آرند کام خویش ناچار

مردم برای رسیدن به خواسته‌های خود، از هر ابزار و راهی استفاده می‌کنند.

نکته ادبی: به روی آمدن کنایه از در پیش گرفتنِ راه و روش است.

به شمشیر و به دینار و به فرهنگ به تدبیر و به دستان و به نیرنگ

آن‌ها از شمشیر، ثروت، دانش، تدبیر و نیرنگ برای رسیدن به مقاصد خود بهره می‌گیرند.

نکته ادبی: فرهنگ در ادب کهن معانی متعددی چون دانش، ادب و هنر دارد.

ترا کاری به روی آید به گیهان نه تدبیرش همی دانی نه درمان

اگر کاری در جهان برایت پیش بیاید که نه راهِ تدبیرش را بدانی و نه راهِ درمانش را، چه می‌کنی؟

نکته ادبی: گیهان به معنای جهان و گیتی است.

فسانه گشته ای در هفت کشور همیشه خوار بر چشم برادر

تو در هفت کشور به داستانی مایه شرمساری تبدیل شده‌ای و همیشه در چشم برادرت فردی خوار و بی‌مقدار هستی.

نکته ادبی: هفت کشور اصطلاحی قدیمی برای اشاره به تمامِ جهان است.

که و مه چون به مجلس جام گیرند ترا در ناحفاظان نام گیرند

بزرگ و کوچک وقتی در مجلس باده‌نوشی گرد هم می‌آیند، تو را جزء افراد نابخرد و بی‌حفاظ نام می‌برند.

نکته ادبی: ناحفاظان یعنی کسانی که حریم و حرمت نگه نمی‌دارند.

ز گیتی بد گمان چون تو ندانند همی جز نا جوانمردت نخوانند

در دنیا هیچ‌کس را بدگمان‌تر از تو نمی‌دانند و جز با نام جوانمرد، از تو یاد نمی‌کنند (کنایه از طعنه).

نکته ادبی: ناجوانمرد اشاره به کسی دارد که به عهد خود پایبند نیست.

همی گویند چون او کس چه باید که در گوهر برادر را نشاید

همه می‌گویند چه کسی باید مانند او باشد که در اصل و نسب، حق برادر را رعایت نمی‌کند؟

نکته ادبی: گوهر در اینجا به معنای اصالت و نژاد است.

اگر خود ویسه بودی ماه و خورشید خرد را کام و جان را ناز و امید

حتی اگر ویسه (ویس) همانند ماه و خورشید، مایه‌ی امید و آرزو باشد.

نکته ادبی: تکرار صفت‌های جمال برای معشوق برای تأکید بر زیبایی اوست.

نباستی که رامین خردمند ابا ویسه بکردی مهر و پیوند

باز هم روا نبود که رامینِ خردمند با ویسه مهر و پیوندی برقرار کند.

نکته ادبی: خردمند در اینجا وصفی طعنه‌آمیز است که نشان می‌دهد رامین خلاف خرد عمل کرده است.

مبادا در جهان آن شادی و کام کزو آید روان را زشتی نام

مبادا در این جهان به آن شادی و کامی برسی که نتیجه‌اش، زشتی نام و رسوایی برای جانت باشد.

نکته ادبی: زشت نامی تقابل با نیک‌نامی دارد.

چو رامین شیرمرد نام گستر به نام بد بیالودست گوهر

تو که رامینِ شیرمرد و مشهوری هستی، با این کار، گوهر و اصالت خود را به بدنامی آلوده‌ای.

نکته ادبی: نام‌گستر یعنی کسی که شهرت و نامش در همه جا پخش شده است.

چو آلوده شود گوهر به یک ننگ نشوید آب صد دریا ازو زنگ

وقتی اصالت و گوهر وجودی به ننگی آلوده شود، آب صد دریا هم نمی‌تواند آن زنگار و لکه را پاک کند.

نکته ادبی: استعاره از ماندگاریِ ننگ بر دامنِ انسان‌های بزرگ.

چو جان ماکه جاویدان بماند بماند نام بد تا جان بماند

از آنجایی که جان ما جاودانه می‌ماند، نام بد نیز تا زمانی که جان هست، باقی خواهد ماند.

نکته ادبی: تاکید بر اینکه ننگ با مرگ هم پاک نمی‌شود.

همانا نیست رامین را یکی یار که او را باز دارد از چنین کار

به راستی که رامین دوستی ندارد که او را از انجام چنین کار ناشایستی باز دارد.

نکته ادبی: یار در اینجا به معنای دوست دلسوز و مشاور است.

رفیقی نیک رای از گوهری به دلی آسان گذار از کشوری به

دوستی که نیک‌رأی باشد و از اصالت برخوردار باشد، از یک کشور برای انسان بهتر است.

نکته ادبی: دلی آسان گذار اشاره به دوستی است که سختی‌ها را برای انسان آسان می‌کند.

تو کام دل ز ویسه بر گرفتی ز شاخ مهربانی بر گرفتی

تو کام دل را از ویسه گرفتی و از شاخسار مهربانی بهره بردی.

نکته ادبی: تلمیح به این نکته که این عشق دستاوردی موقت و زودگذر است.

اگر صد سال بینی او همانست نه حورالعین و ماه آسمانست

اگر صد سال هم او را ببینی، باز هم همان است؛ نه حورالعین است و نه ماه آسمان (یعنی او موجودی فوق‌بشری و بی‌بدیل نیست).

نکته ادبی: حورالعین نماد زیباییِ کمال‌یافته و دست‌نیافتنی است.

ازو بهتر به پاکی و نکویی هزاران بیش یابی گر بجویی

اگر جستجو کنی، هزاران نفر از او پاک‌تر و نیکوتر خواهی یافت.

نکته ادبی: تأکید بر نسبی بودنِ زیباییِ معشوق.

بدین بی مایگی عمر و جوانی بسر بردن به یک زن چون توانی

آیا می‌توانی عمر و جوانیِ گران‌بهای خود را با این بی‌مایگی، تنها صرفِ یک زن کنی؟

نکته ادبی: بی‌مایگی در اینجا به معنای ارزشِ کم و بیهوده بودن است.

اگر تو دیگری را یار گیری به دل پیوند او را خوار گیری

اگر یار دیگری بگیری، قطعاً به پیوند با ویس دل‌سرد خواهی شد.

نکته ادبی: خوار گرفتن به معنای بی‌ارزش دانستن است.

تو در گیتی جز او دلبر ندیدی ازیرا بر بتانش بر گزیدی

تو در این جهان جز او کسی را ندیده‌ای، به همین دلیل او را بر همه زیبارویان برگزیده‌ای.

نکته ادبی: تأکید بر اینکه انتخاب او از سرِ ندیدنِ دیگران است نه از سرِ کمالِ معشوق.

ستاره نزد تو دارد روایی که با ماهت نبودست آشنایی

ستاره نزد تو ارزش و زیبایی دارد، چون هنوز با ماه آشنا نشده‌ای.

نکته ادبی: تمثیل بسیار زیبا برای نشان دادن اینکه معشوقِ فعلی او تنها به دلیلِ ناآگاهیِ او از زیبایی‌های دیگر، در نظرش ارزشمند است.

هوا را از دل گمره برون کن یکی ره خویشتن را آزمون کن

این هوس را از دل گمراه خود بیرون کن و یک بار خودت را بیازمای (به دنبال دیگری برو).

نکته ادبی: هوا به معنای هوس و عشقِ ناپایدار است.

جهان از هند و چین تا روم و بربر به پیروزی تو داری با برادر

از هند و چین تا روم و سرزمین بربر، دنیا در اختیارِ تو و برادرت است.

نکته ادبی: اشاره به گستردگی قلمرو که نشان‌دهنده توانمندیِ آن‌هاست.

نه جز مرز خراسان کشوری نیست و یا جز ویس بانو دلبری نیست

جهان تنها به خراسان محدود نیست و دلبر هم فقط ویس نیست.

نکته ادبی: تأکید بر وسعتِ جهان برای رهایی از بندِ عشق.

نشست خویش را مرز دگر جوی ز هر شهری نگاری سیم بر جوی

جایگاه و دلبستگی خود را در سرزمینی دیگر جستجو کن و در هر شهری که می‌روی، نگاری زیباروی و سیمین‌تن بیاب.

نکته ادبی: سیم‌بر به معنای کسی است که بدنش مانند نقره سفید و زیباست.

همی بین دلبران را تا بدان گاه که یابی دلبری نیکو تر از ماه

دلبران را جستجو کن تا وقتی که کسی را بیابی که از ماه هم زیباتر باشد.

نکته ادبی: پایان‌بندی با دعوت به نگریستن به افق‌های بازتر.

نگارینی که با آن روی نیکوش شود ویسه ز یاد تو فراموش

آنچنان زیبای دلربایی که با چهره‌ی درخشانش، ویس را از خاطر تو می‌زداید و فراموشی به همراه می‌آورد.

نکته ادبی: نگارین در اینجا به معنای زیبا و دارای نقش و نگار است و به استعاره به کسی اشاره دارد که جایگزین معشوق پیشین می‌شود.

ز دولت بر خور و از زندگانی بران همواره کام ایجهانی

از این اقبال و پادشاهی بهره ببر و از نعمت زندگی استفاده کن و همواره به کام‌رانیِ شایسته یک پادشاه دست یاب.

نکته ادبی: ایجهانی صورت کهنِ جهان است یا قیدِ مکان/زمان؛ در اینجا به معنای در خورِ جهان و پادشاهی است.

بدین غمخوارگی تا کی نشینی نهیب جان شیرین چند بینی

تا کی می‌خواهی این‌گونه در غم و اندوهِ بی‌حاصل بنشینی و تا چه زمانی می‌خواهی شاهدِ تهدید و نابودی جانِ عزیز خود باشی؟

نکته ادبی: نهیب در اینجا به معنای بیم، هراس و آسیب است که جان را تهدید می‌کند.

گه آمد کز بزرگان شرم داری برادر را تو نیز آزرم داری

اکنون زمان آن فرارسیده است که از بزرگانِ قوم شرمگین باشی و نسبت به برادرت نیز احترام و آزرم نشان دهی.

نکته ادبی: آزرم به معنای شرم و حیا و احترام است.

گه آمد کز جوانی کام جویی ز بزم و رزم کردن نام جویی

زمان آن است که در جوانی به دنبال رسیدن به آرزوها باشی و با حضور در مجالس بزم و میدان‌های جنگ، نامی نیک برای خود دست و پا کنی.

نکته ادبی: بزم و رزم تقابل همیشگی زندگی شاهان و دلاوران است.

گه آمد کز بزرگی یاد گیری به فال نیک راه داد گیری

وقت آن است که از بزرگی و سروری درس بگیری و با فال نیک، راه رسیدن به مقصود را در پیش بگیری.

نکته ادبی: داد گرفتن به معنای راه و رسم درست را پیش گرفتن و به قضاوت نشستن است.

تو اکنون پادشایی جست بایی کجا جز پادشاهی را نشایی

تو اکنون در جایگاه پادشاهی هستی و باید در پی اقتدار باشی؛ چرا که جز برازنده‌ی پادشاهی، شایسته‌ی مقام دیگری نیستی.

نکته ادبی: جست بایی در اینجا یعنی طلب کردنِ بایستگی و شایستگی.

به گرد دایه و ویسه چه گردی کزیشان آب روی خود ببردی

چرا این‌گونه خود را اسیر دایه و ویس کرده‌ای و گرد آن‌ها می‌گردی؟ تو با این کار، اعتبار و آبروی خود را از بین برده‌ای.

نکته ادبی: آبِ روی به کنایه از آبرو و حیثیت است.

همالان جویان جاه و پایه تو سال و ماه جویان ویس و دایه

هم‌سالان و هم‌شأن‌های تو همگی در پی کسب جاه و مقام هستند، در حالی که تو تمام روزها و ماه‌ها، تنها به دنبال ویس و دایه هستی.

نکته ادبی: همالان به معنای همتاها و همانندهاست.

رفیقان تو جویان پادشایی تو جویان بازی و ناپارسایی

هم‌رزمان و دوستان تو به دنبال کسب پادشاهی و قدرت‌اند، اما تو تنها در پی بازیگوشی و رفتارهای نامناسب هستی.

نکته ادبی: ناپارسایی به معنای دوری از تقوا و هرزگی و سبک‌سری است.

شد از تو روزگار لهو و بازی تو در میدان بازی چند تازی

روزگارِ جوانی و قدرت تو صرفِ لهو و لعب شد؛ تا کی می‌خواهی در میدانِ بازی‌های کودکانه جولان بدهی؟

نکته ادبی: تازیدن به معنای تاختن و جولان دادن است.

چه دیوست ایآکه بر جانت فسون کرد ترا یکبارگی چونین زبون کرد

چه اهریمنی تو را طلسم کرده و بر جانت افسون خوانده است که تو را یک‌باره این‌گونه ذلیل و خوار ساخته است؟

نکته ادبی: فسون در اینجا به معنای جادو و نیرنگ است.

تو اندر خدمت وارونه دیوی نه اندر طاعت گیهان خدیوی

تو در خدمتِ اهریمنی گمراه‌کننده‌ای، نه در طاعت و بندگیِ فرمانروای جهان.

نکته ادبی: وارونه دیو به دیوی اشاره دارد که کارش برعکسِ خیر است و موجب گمراهی می‌شود.

همی ترسم که کار تو به فرجام چنان گردد که یابد دشمنت کام

می‌ترسم که عاقبتِ کارِ تو به جایی برسد که دشمنانت به خواسته‌ی خود برسند و تو را شکست دهند.

نکته ادبی: کام یافتن دشمن، کنایه از غلبه یافتن و شاد شدن دشمن است.

اگر پند رهی را کار بندی شوی رستی ز چندین مستمندی

اگر پند و اندرزِ این بنده را بپذیری و به کار بندی، از این همه درماندگی و خواری نجات خواهی یافت.

نکته ادبی: رهی در اینجا به معنای بنده و نصیحت‌کننده است.

غمت شادی شود سختیت رامش بلا خوشی و نادانیت دانش

غم تو به شادی بدل خواهد شد و سختی‌هایت به آسایش؛ بلاها رنگ خوشی به خود می‌گیرند و نادانی‌ات به دانش تبدیل می‌شود.

نکته ادبی: رامش به معنای آسودگی و خرمی است.

اگر سیریت نامد زانگه دیدی نه من گفتم سخن نه تو شنیدی

اگر از این وضعیت و آنچه دیدی خسته نشدی، پس انگار نه من سخنی گفتم و نه تو چیزی شنیدی (یعنی دیگر جای امیدواری نیست).

نکته ادبی: سیر نیامدن به معنای خسته نشدن و اشباع نشدن از یک کار ناپسند است.

همی کن همچنین تا خود چه اید جهان بازیت را بازی نماید

همین راه را ادامه بده تا ببینی چه پیش می‌آید؛ روزگار، بازیِ تلخی را با تو به نمایش خواهد گذاشت.

نکته ادبی: بازی نمودنِ جهان کنایه از فریب‌کاریِ روزگار و رویدادهای پیش‌بینی‌ناپذیر است.

تو باشی در میان ما بر کناره نباشد جز درودی بر نظاره

تو در میان ما خواهی بود اما تنها نظاره‌گر؛ و برای تو جز دریغ و حسرت چیزی باقی نخواهد ماند.

نکته ادبی: درودی در اینجا به معنای افسوس و دریغ است.

چو بشنید این سخن رامین بیدل تو گفتی چون خری شدمانده در گل

هنگامی که رامینِ عاشق‌پیشه این سخنان را شنید، گویی چون خری که در گل مانده باشد، درمانده و متحیر شد.

نکته ادبی: خر در گل مانده کنایه‌ای کهن برای توصیف درماندگی و ناتوانی در تغییر وضعیت است.

گهی چون لاله شد ز تشویر گهی چون زعفران و گاه چون قیر

گاه از شدت شرم چهره‌اش سرخ (مانند لاله) شد، گاه از اندوه زرد (مانند زعفران) و گاه از سیاهیِ غم و ننگ در هم کشیده شد.

نکته ادبی: تغییر رنگ چهره، نماد وضعیت روحی است: لاله (شرم)، زعفران (اندوه)، قیر (غم و بدنامی).

بدو گفت این که تو گویی چنینست دل من با روان من به کینست

به او گفت: آنچه می‌گویی عین حقیقت است؛ دلِ من با روان و عقلم در ستیز است.

نکته ادبی: کین داشتن دل با روان، استعاره از درگیری درونی میان عقل و احساس است.

شنیدم پند خوبت را شنیدم بریدم زین دل نادان بریدم

پندِ نیکوی تو را شنیدم و پذیرفتم؛ این دلِ نادان را از خواسته‌هایش جدا کردم.

نکته ادبی: بریدن به معنای قطع تعلق کردن است.

نبینی تو مرا زین پس هوا جوی نراند نیز بر رویم هوا جوی

دیگر مرا در پیِ هوس و معشوق نخواهی دید و دیگر این هوسِ ناپایدار بر من غلبه نخواهد کرد.

نکته ادبی: هوا جوی به معنای کسی است که در پی هوی و هوس است.

منم فردا و راه ماه آباد بگردم در جهان چون گور آزاد

من فردا عازم راه می‌شوم و آزادانه در جهان خواهم گشت؛ همچون گورخری که در صحرا آزاد و رهاست.

نکته ادبی: گور به معنای گورخر است که نمادِ آزادی و گریزپایی در ادب کهن است.

نیایم در میان مهر جویان نورزم نیز مهر ماهرویان

دیگر در جمعِ مهرجویان و عاشقان حضور نخواهم یافت و دیگر مهرِ زیبارویان را در دل نخواهم پروراند.

نکته ادبی: ماهرویان استعاره از زیبارویان است.

چنان کاری چرا ورزم به امید که جانم را از او ننگست جاوید

چرا باید کاری کنم که به امیدِ آن، تا ابد ننگ و شرمساری بر جانم باقی بماند؟

نکته ادبی: ننگ جاوید استعاره از بدنامی ابدی است که نتیجه‌ی کارهای نسنجیده است.