ویس و رامین

فخرالدین اسعد گرگانی

آگاهی یافتن موبد از رامین و رفتن او در باغ

فخرالدین اسعد گرگانی
چو شاهنشاه آگه شد ز رامین دگر ره تازه گشت اندر دلش کین
همه شب با دل او را بود پیگار که تا کی زین فرو مایه کشم بار
همی تا در جهان یک تن بماند به نام زشت یاد من بماند
سپردم نام نیکو اهرمن را علم کردم به زشتی خویشتن را
اگر ویسه نه ویسست آفتابست چو مینو نیک بختان را ثوابست
نیرزد جور او چندین کشیدن ز مهرش این همه تیمار دیدن
چسود ار تنش خوشبو چون گلابست که چون آتش روانم را عذابست
چه سودست ار لبش نوش جهانست که جانم را شرنگ جاودانست
چه سودست ار بخوبی حور عینست که با من مثل دیو بد به کینست
مرا بی بر بود زو مهر جستن چنان کز بهر پاکی خشت شستن
چه دل بردن به مهر او سپردن چه آن کز بهر خوشی زهر خوردن
چرا من آزموده آزمایم چرا من رنج بیحوده فزایم
چرا از دیو جستم مهربانی چرا از کور جستم دیدباری
چرا از خعس چستم دلگشئی چرا از غول جستم رهنمایی
چرا از ویس جستم مهر کاری چرا از دایه جستم استواری
هزاران در به بند و مهر کردم پس آنگه بند و مهر او را سپردم
چه آشفته دلم چه سست رایم که چندین آزموده آزمایم
سپردم مشک خود باد بزان را همیدون میش خود گرگ ژیان را
گزیدم آنکه نادانان گزینند نشستم همچنان کایشان نشینند
گزیند کارها را مردنادان نشیند زان سپس کور و پشیمان
سزایمگر نشینم هر چه بدتر که هم کورم به کار خویش هم کر
ببینم دیده را باور ندارم که جان را از خرد یاور ندارم
دلم را گر خرد استاد بودی همیشه نه چنین نا شاد بودی
گر اکنون باز پس گردم ازین راه همه لشکر شوند از رازم آگاه
ندانم تا چه خوانندم ازین پس که تا اکنون همی خوانند نا کس
سپاهم گر کهان و گر مهانند همه یکسر مرا نامرد خوانند
اگر نامرد خوانندم سزایم چه مردم من که با زن بر نیایم
همه شب شاه شاهان تا سحرگاه از اندیشه همی پیمود صد راه
گهی گفتی که این زشتی بپوشم به بدنامی و رسوایی نکوشم
گهی گفتی هم اکنون باز گردم بهل تا در جهان آواز گردم
گهی او را خرد خشنود کردی گه او را دیو خشم آلود کردی
گهی چون آب گشتی روشن و خوش گهی چون دود گشتی تند و سرکش
چو اندیشه به کار اندر فزون شد خرد دردست خشم و کین زبون شد
چو از خاور بر آمد ماه تابان شهنشه سوی مرو آمد شتابان
نبودش در سرای خویشتن راه کجا با بند و مهرش بود در گاه
بیامد دایه بند و مهر بنمود بدان چاره دلش را کرد خشنود
سراسر بندها چونانکه او بست یکایک دید نابرده بدو دست
قفس را دید در چون سنگ بسته سرایی کبگ او از بند جسته
سر رشته به مهر و ناگشاده ولیکن گوهر از عقد او فتاده
به دایه گفت ویسم را چه کردی بدین درهای بسته چون ببردی
چو آهرمن شما را ره نماید در بسته شما را کی بپاید
درم با بند و ویس از بند رفتست مگر امشب به دنباوند رفتست
چرا رفتست کاو خود نامدارست چو صحاکش هزاران پیشکارست
پس آنگه تازیانه زدش چندان که بیهش گشت دایه همچو بیجان
سرای و گلشن و ایوان سراسر نهفت و نا نهفتش زیر و از بر
بگشت و ویس را جست از همه جای ندید آن روی دلبند و دلارای
قبایش دید جایی او فتاده چو جایی کفش زرینش نهاده
کرا هر گز گمان بودی که آن ماه از اطناب سراپرده کند راه
چو اندر باگ شد شاه جهاندار به پیش اندر چراغ و شمع بسیار
خجسته ویس چون آن شمعها دید کبوتروار دلش از تن بپرید
به رامین گفت خیز اییار و بگریز کجا از دشمنان نیکوست پوهیز
نگر تا پیش من دیگر نپایی که تاریکیست با این روشنایی
به جنگ ما همی آید شهنشاه چو شیر تند جسته از کمینگاه
ترا باید که باشد رستگاری مرا شاید که باشد زخم خواری
هر آن دردی که تو خواهی کشیدن هر آن تلخی که تو خواهی چشیدن
چه آن درد و چه آن تلخی مرا باد همه شادی و پیروزی ترا باد
کنون رو در پنداه پاک یزدان مرا بگذار با این سیل و طوفان
که من گشتم ز بخش بد فسانه ز تو بوسی وزو صد تازیانه
نخواهم خورد یک خرمای بی خار نه دیدن خرمی بی درد و تیمار
دل رامین بیچاره چنان گشت که گفتی همچو مرده بی روان گشت
به سان صورتی بد مانده بر جای شده زورش هم از دست و هم از پای
ز بهر ویس بودش درد بر دل تو گفتی تیر ناوک خورد بر دل
پس آنگاه از برش بر خاست ناکام به چاه افتاد جانش جسته از دام
کجا چون دام بود او را شهنشاه هم از درد جدایی پیش او چاه
گر از دام گزند آور برون جست به چاه ژرف و جان گیر اندرون جست
کجا پیوند گیرد آشنایی نباشد هیچ دشمن چون جدایی
همه محنت بود بر عاشق آسان چو باشد جان او از هجر ترسان
دلش را هر بلایی خوار باشد هر آن گه کان بلا با یار باشد
مبادا هیچ کس را عشق چونان و گر باشد مبادا هجر ایشان
چو رامین از کنار ویس بر جست چو تیری از کمان خانه بدر جست
چنان بر شد بروی ساده دیوار که غرم تیز تگ بر شخ کهسار
چو بر سر شد ز دیگر سو فروجست نکو آمد به دام و بس نکو جست
سمنبر ویس هم بر جای بغنود به یک زاری که از کشتن بتر بود
به یاد رفته رامین کرده بالین به زیر زلف مشکین دست سیمین
به زیر زلف تاب شست بر شست ده انگشتش چو ماهی بود در شست
دلش ساقی و دو دیده پیاله رخش می خوار بر خیری و لاله
نگار دست آن روی نگارین چو زلفینش سیاه و نغز و شیرین
نگارین روی آن ماه حصارین چو باغ شاه شاهان بد بآیین
به بالینش فراز آمد شهنشاه به باغ افتاده از آسمان ماه
بپا او را بجنبانید بسیار نگشت از خواب ماه خفته بیدار
چنان بیهوش بود از درد هجران که با جانانش گفتی زو بشد جان
شه شاهان فرستاد استواران به هر سو هم پیاده هم سواران
به هر راهی و بی راهی برفتند سراسر باغ را جستن گرفتند
به باغ اندر ندیدند ایچ جانور مگر بر شاخ مرغان نواگر
دگر باره درختان را بجستند میان هر درختی بنگرستند
همی جستند رامین را به صد دست ندانستند کز دیوار چون جست
شهنشه گفت با ویس سمنبر نگویی تا چه کارت بود ایدر
ببستم بر تو پنجه در به مسمار گرفتم روزن صد بام و دیوار
چو من رفتم یکی شب نارمیدی چو مرغی از سرایم بر پریدی
چو دیوی کت نبندد هیچ استاد به افسون و به نیرنگ و به فولاد
خرد دور ز تو مثل آسمانت هوا نزدیک تو همچون روانست
ز بهر آنکه بخت شور داری دو گوش و چشم کر و کور داری
بود بی سود با تو پند چون در چو دیگ سفله و چون کفش گازر
اگر من بر زبان پند تو رانم حرد بیزار گردد از روانم
چو گویم با تو چندین پند بی مر زبانم بر سخن باشد ستمگر
زبس کز تو پدید آمد مرا بد نه یک یک بینمت آهو که صدصد
همانا یادگار بیمشی تو که از نیکی همیشه سر کشی تو
اگر در پیش تو صورت شود داد بخواند جانت از دیدنش فریاد
سر نیکی اگر بینی ببری دل پاکی اگر یابی بدری
همیشه راستی را دشمنی تو دو چشمی گر ببینی بر کنی تو
تو یک دیوی و لیکن آشکاری تو یک غولی و لیکن چون نگاری
سرای پارسایی را تو سوزی دو چشم نیکنامی را تو دوزی
ز تو بی شرم تر کس را ندانم و یا خود من که بر تو مهربانم
مگر گفتست با تو دیو زشتی که گر زشتی کنی باشی بهشتی
نه تو بادی نه آن کت دوستدارست نه آنکت دایه و نه آنکه یارست
به جان من که تو حلالست که جانت بر بسی جانها و بالست
ترا درمان بجز تیغم ندانم که مرگ بخش و چانت ستانم
هم اکنون جان تو بستانم از تو به خنجر من ترا برهانم از تو
گرفت آنگه کمندین گیسووانش کشید آن اژدهای جان ستانش
به یک دستش پرند آب داده به دیگر دست مشکین تاب داده
که دید از آب و از آهن پرندی که دید از مشک و از عنبرکمندی
مهش را خواست از سروش بریدن گلش را باز با گل گستریدن
سمنبر ویس را شمشیر بر سر ز درد هجر دلبر بود کمتر
سپهبد زرد گفت ای شاه شاهان بزی خرم به کام نیک خواهان
مکش گر خون این بانو بریزی تو درد خویش را دارو بریزی
بریده سر دگر باره نروید ازیرا هیچ دانا خون نجوید
بسا روزا که در گیتی بر آید چنین زیبا رخی دیگر نزاید
چو یاد آید ترا زین ماه رویش بپیچی بیشتر زین مار مویش
به مینو در چنین حورا نیابی به گیتی در ازین زیبا نیابی
پشیمان گردی و سودی ندارد بسی خون مر ترا از دیده بارد
یکی بار آزمودی زو جدایی نپندارم که دیگر آزمایی
اگر خوب آمدت آن رنگ منکر فرو زن هم بدو این دست دیگر
چو او از تو ببرد این خوب چهرش ترا دیدم که چون بودی ز مهرش
گهی با آهوان بودی به صحرا گهی با ماهیان بودی به دریا
گهی با گور بودی در بیابان گهی با شیر بودی در نیستان
فرامش کردی آن درد و بلا را که از مهرش ترا بودست و مارا
ترا زو بود و ما را از تو آزار چه مایه ما و تو خوردیم تیمار
از آن پیمان وزان سوگند یاد آر کجا کردی و خوردی پیش دادار
مخور زنهار شاها کت نباید یکی روز این خورش جان را گزاید
به یاد آور ز حرمتهای شهرو به یاد آور ز خدمتهای ویرو
اگر دیدی گناهی زو یکی روز تو دانی کش گناهی نیست امروز
اگر تنها به باغی در بخفتست ز مردم این نه کاری بس شکفتست
چرا بر وی همی بندی گناهی که در وی آن گنه را نیست راهی
چنین باغی به پروین برده دیوار درش را بر زده پولاد مسمار
اگر با وی بدی در باغ جفتی بدین هنگام ازیدر چون برفتی
نه زین در مرغ بتواند پریدن نه دیو این بند بتواند دریدن
مگر دلتنگ بود آمد درین باغ تو خود اکنون نهادی داغ بر داغ
بپرس از وی که چون بودست حالش پس آنگه هم به گفتاری بمالش
گر این خنجر زنی بر ویس دلبر شود زان زخم درد تو فزونتر
ز بس گفتار زرد و لابهء زرد شهنشه دل بدان بت روی خوش کرد
برید از گیسوانش حلقه ای چند بدان گیسو بریدن گشت خرسند
گرفتش دست و برد اندر شبستان شبستان گشت از رویش گلستان
به یزدان جهانش داد سوگند که امشب چون بجستی زین همه بند
نه مرغی و نه تیری و نه بادی درین باغ از شبستان چون فتادی
مرا در دل چنان آمد گمانی که تو نیرنگ و جادو نیک دانی
کسی باید که افسون نیک دانی و گر کار چونین کی توانی
سمنبر ویس گفتش کردگارم همی نیکو کند همواره کارم
چه باشد گر توم زشتی نمایی چو یزدانم نماید نیک رایی
گهی جان من از تیغت رهاند گهی داد من از جانت ستاند
توم کاهی و یزدانم فزاید توم بندی و دادارم گشاید
چرا خوانی مرا بدخواه و دشمن تو با یزدان همی کوشی نه با من
کجا او هرچه تو دوزی بدرد همیدون هر چه تو کاری ببرد
گهم در دز کنی گه در شبستان گهم تندی نمایی گاه دستان
خدایم در بلای تو نماند ز چندین بند و زندانت رهاند
اگر تو دشمنی او جان من بس و گر تو خسروی او خان من بس
بس است او چارهء بیچارهگان را همو یاور بود بی یاوران را
چو من دلتنگ بودم در سرایت بدو نالیدم از جور و جفایت
ستمهای تو با یزدان بگفتم در آن زاری و دل تنگی بخفتم
به خواب اندر فراز آمد سروشی جوانی خوب رویی سبزپوشی
مرا برداشت از کاخ شبستان بخوابانید در باغ و گلستان
مرا امشب ز بند تو رها کرد چنان کاندر تنم مویی نیازرد
ز نسرین بود و سوسن بستر من جهان افروز رامین در بر من
همی بودیم هر دو شاد و خرم همی گفتیم راز خواش با هم
بدان خوشی بکام خویش خفته بگرد ما گل و نسرین شکفته
چو چشم از خواب نوشین بر گشادم از آن خوشی به ناخوشی فتادم
ترا دیدم بسان شیر غران چو آتش بر کشیده تیغ بران
اگر باور کنی ورنه چنین بود به خواب اندر سروشم همنشین بود
اگر کردار تو بر من نیست تو خود دانی که بر خفته قلم نیست
شهنشه این سخن زو کرد باور کجا گفتش دروغی ماه پیکر
گناه خویش را پوزش بسی کرد بر آن حال گذشته غم همی خورد
به ویس و دایه چیزی بیکران داد گزیده جامها و گوهران داد
گذشتی رنج نابوده گرفتند می لعلین آسوده گرفتند
چنین باشد دل فرزند آدم نیارد یاد رفته شادی و غم
بدان روزی که از تو شد چه نالی وزآن روزی که نامد چه سگالی
چه باید رفته را اندوه خوردن همان نابوده را تیمار بردن
نه زاندوه تو دی با تو بیاید نه از تیمار تو فردا بپاید
اگر صد سال باشی شاد و پیروز همیشه عمر تو باشد یکی روز
اگر سختی بری گر کام جویی ترا آن روز باشد کاندر اویی
بس آن بهتر که با رامش نشینی ز عمر خویش روز خوش گزینی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

چو شاهنشاه آگه شد ز رامین دگر ره تازه گشت اندر دلش کین

هنگامی که شاهنشاه از احوال رامین باخبر شد، آتش کینه دوباره در دلش شعله‌ور گشت.

نکته ادبی: شاهنشاه در اینجا استعاره از موبد است و کین در اینجا به معنی خشم و دشمنی درونی است.

همه شب با دل او را بود پیگار که تا کی زین فرو مایه کشم بار

تمام شب با دل خود در حال ستیز و کشمکش بود که تا کی باید بارِ این عشقِ حقیر و فرومایه را به دوش بکشم؟

نکته ادبی: فرو مایه به معنی پست و حقیر است و اشاره به احساسِ ناشی از تحقیرِ او دارد.

همی تا در جهان یک تن بماند به نام زشت یاد من بماند

او با خود می‌اندیشید تا زمانی که حتی یک نفر در جهان باقی باشد، نام ننگین و بدِ من بر سر زبان‌ها خواهد ماند.

نکته ادبی: نام زشت در تقابل با آبرومندی قرار دارد که دغدغه پادشاه است.

سپردم نام نیکو اهرمن را علم کردم به زشتی خویشتن را

من با این کار، نام نیکِ خود را به شیطان سپردم و با ندانم‌کاری، خود را رسوای عام و خاص کردم.

نکته ادبی: اهرمن به عنوان نماد بدی و تاریکی به کار رفته است.

اگر ویسه نه ویسست آفتابست چو مینو نیک بختان را ثوابست

اگر ویس نه یک زن معمولی که خورشیدی تابان است، پس باید برای نیک‌بختان همچون پاداشی الهی باشد.

نکته ادبی: مینو به معنی بهشت است و در اینجا استعاره از جایگاهِ رفیعِ زیبایی است.

نیرزد جور او چندین کشیدن ز مهرش این همه تیمار دیدن

اصلاً این عشق ارزش این همه رنج و سختی کشیدن و تحمل دوری و ناراحتی را ندارد.

نکته ادبی: تیمار در اینجا به معنای اندوه و غم است.

چسود ار تنش خوشبو چون گلابست که چون آتش روانم را عذابست

چه فایده که جسم او همچون گلاب خوش‌بو و لطیف است، وقتی روح و روان مرا همچون آتش می‌سوزاند و عذاب می‌دهد؟

نکته ادبی: تناقض میان رایحه خوش گلاب و سوزندگی آتش برای تصویرسازیِ اضطرابِ عاشقانه است.

چه سودست ار لبش نوش جهانست که جانم را شرنگ جاودانست

چه سود که لب‌های او شیرین‌ترین شهد جهان است، وقتی همین لب‌ها برای جان من تلخی ابدی به ارمغان آورده است؟

نکته ادبی: شرنگ به معنای زهر است و در تقابل با نوش (شهد) قرار دارد.

چه سودست ار بخوبی حور عینست که با من مثل دیو بد به کینست

چه فایده که او به زیبایی حوریان بهشتی است، در حالی که در کینه‌توزی با من همچون دیو رفتار می‌کند؟

نکته ادبی: حور عین نماد کمال زیبایی است.

مرا بی بر بود زو مهر جستن چنان کز بهر پاکی خشت شستن

مهر ورزیدنِ من به او کاملاً بی‌ثمر و بیهوده است؛ درست مثل شستن خشت که هیچ‌گاه پاک نمی‌شود و فقط تباه می‌گردد.

نکته ادبی: بی‌بر به معنای بی‌ثمر و بدون نتیجه است.

چه دل بردن به مهر او سپردن چه آن کز بهر خوشی زهر خوردن

دل بستن به او، همانند نوشیدنِ زهر به امیدِ رسیدن به خوشی و لذت است.

نکته ادبی: این بیت بر ناامیدیِ قطعیِ عاشق از معشوق تاکید دارد.

چرا من آزموده آزمایم چرا من رنج بیحوده فزایم

چرا من باید دوباره دست به کاری بزنم که پیش‌تر نتیجه‌اش را دیده‌ام و چرا بیهوده بر رنجِ خود می‌افزایم؟

نکته ادبی: آزموده را آزمودن خطاست، ضرب‌المثلی که ریشه در خردِ کهن دارد.

چرا از دیو جستم مهربانی چرا از کور جستم دیدباری

چرا از یک دیو (انسان بدطینت)، انتظار مهربانی داشتم و چرا از یک فردِ کور، توقعِ راهنمایی و دیدنِ راه را داشتم؟

نکته ادبی: دیو در اینجا استعاره از معشوقِ بی‌وفاست.

چرا از خعس چستم دلگشئی چرا از غول جستم رهنمایی

چرا از شخص خبیث و پست، توقع گشایشِ دل داشتم و چرا از یک غول، راهنمایی برای رسیدن به مقصود طلب کردم؟

نکته ادبی: خعس به معنای انسانِ پست و ناچیز است.

چرا از ویس جستم مهر کاری چرا از دایه جستم استواری

چرا از ویس انتظارِ وفاداری داشتم و چرا از دایه توقعِ استواری و پایداری در قول‌وقرار طلبیدم؟

نکته ادبی: اشاره به خیانتِ مشترکِ ویس و دایه دارد.

هزاران در به بند و مهر کردم پس آنگه بند و مهر او را سپردم

هزاران قفل و بند بر کار گذاشتم و آنگاه تمامِ امور را به او سپردم و اعتماد کردم.

نکته ادبی: بند و مهر کنایه از تمهیداتِ امنیتی و حفاظتی است.

چه آشفته دلم چه سست رایم که چندین آزموده آزمایم

چه دلِ آشفته و فکرِ سستی دارم که بارها آزموده‌ام و باز دوباره آزمون را تکرار می‌کنم.

نکته ادبی: سست‌رای به معنای کسی است که در تصمیم‌گیری متزلزل است.

سپردم مشک خود باد بزان را همیدون میش خود گرگ ژیان را

مشکِ خوش‌بوی خود را به دستِ کسی سپردم که همچون بادِ تند آن را پراکنده می‌کند و میشِ خود را به گرگِ درنده واگذار کردم.

نکته ادبی: این بیت استعاره‌ای از نابخردیِ پادشاه در اعتمادِ نابه‌جا است.

گزیدم آنکه نادانان گزینند نشستم همچنان کایشان نشینند

من همان کاری را کردم که نادانان می‌کنند و در جایگاهی نشستم که فرجامش پشیمانی است.

نکته ادبی: مضمونِ نادانیِ برخاسته از عشق است.

گزیند کارها را مردنادان نشیند زان سپس کور و پشیمان

انسان نادان، خود، کارهای نادرست را انتخاب می‌کند و پس از آن، کور و پشیمان در گوشه‌ای می‌نشیند.

نکته ادبی: کور در اینجا استعاره از بی‌بصیرتی است.

سزایمگر نشینم هر چه بدتر که هم کورم به کار خویش هم کر

شایسته‌ی من است که در بدترین وضعیت باشم، چرا که در مدیریتِ کارِ خویش، هم کور هستم و هم کر.

نکته ادبی: خود‌سرزنش‌گریِ شدیدی که نشان از فروپاشیِ روانیِ پادشاه دارد.

ببینم دیده را باور ندارم که جان را از خرد یاور ندارم

چشمانم می‌بیند اما باور نمی‌کنم، چرا که جانم از موهبتِ خرد بی‌بهره است و راهنمایی ندارد.

نکته ادبی: باور نداشتن به شواهدِ عینی نشانه‌ی انکارِ ناخودآگاهِ واقعیت است.

دلم را گر خرد استاد بودی همیشه نه چنین نا شاد بودی

اگر خرد و عقلِ سلیم، استاد و راهنمای دلم بود، هرگز این‌چنین در غم و اندوه نمی‌ماندم.

نکته ادبی: در متون کهن، خرد همواره در تقابل با عشق (شوریدگی) قرار می‌گیرد.

گر اکنون باز پس گردم ازین راه همه لشکر شوند از رازم آگاه

اگر اکنون بخواهم از این تصمیمِ خود بازگردم، تمام لشکر از رازِ درونی و شکستِ من آگاه خواهند شد.

نکته ادبی: ترس از دست دادنِ ابهتِ پادشاهی مانع از تغییرِ رفتار می‌شود.

ندانم تا چه خوانندم ازین پس که تا اکنون همی خوانند نا کس

نمی‌دانم پس از این چه لقبی به من خواهند داد، چرا که تاکنون هم مرا فردی ناکس و بی‌عرضه خوانده‌اند.

نکته ادبی: ناکس در اینجا به معنایِ کسی است که از پسِ امور برنمی‌آید.

سپاهم گر کهان و گر مهانند همه یکسر مرا نامرد خوانند

سپاهیانم، چه بزرگ‌زادگان و چه کهتران، همه مرا فردی نامرد و فاقدِ اراده خطاب می‌کنند.

نکته ادبی: کهان و مهان تضادِ طبقاتی در سپاه است.

اگر نامرد خوانندم سزایم چه مردم من که با زن بر نیایم

اگر مرا نامرد بخوانند حق دارند، چرا که من چه مردی هستم که از پسِ زنی برنمی‌آیم؟

نکته ادبی: قضاوتِ خود بر اساسِ معیارهایِ مردانگیِ سنتی و پدرسالارانه است.

همه شب شاه شاهان تا سحرگاه از اندیشه همی پیمود صد راه

تمام شب تا سحرگاه، شاهِ شاهان در اندیشه‌ی چاره‌جویی بود و صدها راه را در ذهن خود مرور می‌کرد.

نکته ادبی: شاهِ شاهان لقبی حماسی برای نشان دادنِ جایگاهِ موبد است.

گهی گفتی که این زشتی بپوشم به بدنامی و رسوایی نکوشم

گاهی با خود می‌گفت که این رسوایی را بپوشانم و برای حفظِ نامم تلاش کنم.

نکته ادبی: تلاش برای حفظِ ظاهر در برابرِ فروپاشیِ درونی.

گهی گفتی هم اکنون باز گردم بهل تا در جهان آواز گردم

گاهی هم می‌گفت که همین الان بازگردم و بگذارم که این آوازه در جهان بپیچد و مرا رسوا کند.

نکته ادبی: او میانِ حفظِ آبرو و پذیرشِ شکست مردد است.

گهی او را خرد خشنود کردی گه او را دیو خشم آلود کردی

لحظه‌ای عقل او را آرام می‌کرد و لحظه‌ای دیگر خشمِ شیطانی او را برافروخته می‌ساخت.

نکته ادبی: دیو استعاره از وسوسه و خشمِ مخرب است.

گهی چون آب گشتی روشن و خوش گهی چون دود گشتی تند و سرکش

گاهی همچون آب، آرام و زلال بود و گاهی همچون دود، تند، تیز و سرکش گشت.

نکته ادبی: تضاد میان آرامش (آب) و آشوب (دود) بازتاب‌دهنده‌ی وضعیتِ روحیِ اوست.

چو اندیشه به کار اندر فزون شد خرد دردست خشم و کین زبون شد

وقتی اندیشه‌ها و وسوسه‌ها در ذهن زیاد شد، خرد در برابر خشم و کینه ضعیف و شکست‌خورده شد.

نکته ادبی: زبون شدنِ عقل در برابرِ احساساتِ آنی.

چو از خاور بر آمد ماه تابان شهنشه سوی مرو آمد شتابان

وقتی ماه (خورشید) از مشرق طلوع کرد، شاه با شتاب به سوی شهر مرو حرکت کرد.

نکته ادبی: خاور به معنای مشرق و ماه در اینجا استعاره از خورشید است.

نبودش در سرای خویشتن راه کجا با بند و مهرش بود در گاه

او در خانه‌ی خود راهی نیافت؛ همان‌جایی که ویس را با بند و مهرِ خود در آن محبوس کرده بود.

نکته ادبی: درباره‌ی اهمیتِ فیزیکیِ بند و بست‌ها در متن کهن است.

بیامد دایه بند و مهر بنمود بدان چاره دلش را کرد خشنود

دایه را فراخواند و او بند و مهرها را نشان داد و با آن نیرنگ، دل شاه را آرام کرد.

نکته ادبی: دایه در اینجا به عنوانِ واسطه‌ی فریب عمل می‌کند.

سراسر بندها چونانکه او بست یکایک دید نابرده بدو دست

شاه تمام بندها را همان‌طور که دایه بسته بود، دید و هیچ دست‌خوردگی‌ای در آن‌ها نیافت.

نکته ادبی: این نشان‌دهنده‌ی مهارتِ دایه در فریب‌کاری است.

قفس را دید در چون سنگ بسته سرایی کبگ او از بند جسته

او درِ قفس را همچون سنگِ سخت بسته دید؛ گویی کبکی از بند رها شده بود اما قفس دست‌نخورده باقی مانده بود.

نکته ادبی: کبک استعاره از ویس است که از قفسِ خانه گریخته است.

سر رشته به مهر و ناگشاده ولیکن گوهر از عقد او فتاده

رشته‌ی بندها مهروموم شده بود، اما افسوس که گوهر از آن عقد بیرون افتاده بود.

نکته ادبی: گوهر استعاره از ویس و عقد کنایه از بند و بست‌های امنیتی است.

به دایه گفت ویسم را چه کردی بدین درهای بسته چون ببردی

به دایه با عصبانیت گفت که ویس را چه کردی و چگونه او را از این درهای بسته بیرون بردی؟

نکته ادبی: پرسشی که نشان از شکِ موبد به دایه دارد.

چو آهرمن شما را ره نماید در بسته شما را کی بپاید

وقتی شیطان (دایه) راهنمای شما باشد، کدام درِ بسته‌ای می‌تواند شما را نگه دارد؟

نکته ادبی: آهرمن در اینجا استعاره از دایه به عنوانِ مسببِ فتنه است.

درم با بند و ویس از بند رفتست مگر امشب به دنباوند رفتست

در بسته است، بندها سالم است، اما ویس از بند رها شده؛ شاید امشب به دماوند رفته است.

نکته ادبی: اشاره به مکان احتمالیِ فرار ویس.

چرا رفتست کاو خود نامدارست چو صحاکش هزاران پیشکارست

چرا باید رفته باشد؟ او خود نامدار است و خدمتکارانی چون صحاک هزاران بار از او اطاعت می‌کنند.

نکته ادبی: صحاک از شخصیت‌های مرتبط با دربار که گویی در این ماجرا نقش داشته است.

پس آنگه تازیانه زدش چندان که بیهش گشت دایه همچو بیجان

سپس شاه چنان تازیانه‌ای بر دایه زد که او بیهوش و همچون جنازه‌ای بر زمین افتاد.

نکته ادبی: خشونتِ کلامیِ شاه به خشونتِ فیزیکی تبدیل می‌شود.

سرای و گلشن و ایوان سراسر نهفت و نا نهفتش زیر و از بر

تمام خانه، باغ و ایوان را گشت و هر چه در ظاهر و باطن بود را بازرسی کرد.

نکته ادبی: نهفت و نانهفت به معنای پنهان و آشکار است.

بگشت و ویس را جست از همه جای ندید آن روی دلبند و دلارای

او همه‌جا را برای یافتنِ ویس جستجو کرد اما آن روی زیبا و دلربا را ندید.

نکته ادبی: دلبند و دلارای صفاتِ ویس است.

قبایش دید جایی او فتاده چو جایی کفش زرینش نهاده

تنها ردای او را دید که جایی افتاده بود و کفش‌های زرینش که در گوشه‌ای رها شده بود.

نکته ادبی: نشانه‌های بجا مانده از فرارِ شتاب‌زده‌ی ویس.

کرا هر گز گمان بودی که آن ماه از اطناب سراپرده کند راه

چه کسی گمان می‌کرد که آن ماهِ زیبا، بتواند از طناب‌های سراپرده راهی برای فرار بیابد؟

نکته ادبی: اطنابِ سراپرده به معنای طناب‌های خیمه است.

چو اندر باگ شد شاه جهاندار به پیش اندر چراغ و شمع بسیار

هنگامی که شاهِ جهاندار واردِ اقامتگاه شد، چراغ‌ها و شمع‌های بسیاری پیشِ روی او روشن بود.

نکته ادبی: باگ به معنای اقامتگاه یا سراپرده‌ی پادشاهی است.

خجسته ویس چون آن شمعها دید کبوتروار دلش از تن بپرید

ویسِ فرخنده وقتی آن شمع‌ها (روشنی‌ها) را دید، دلش از ترس همچون کبوتر در سینه به تپش افتاد.

نکته ادبی: کبوتروار تشبیهی برای توصیفِ اضطراب و تپشِ قلبِ شدید است.

به رامین گفت خیز اییار و بگریز کجا از دشمنان نیکوست پوهیز

ویس به رامین دستور می‌دهد که برخیزد و بگریزد، چرا که در چنین شرایط خطرناکی، دور شدن از دشمنان بهترین و عاقلانه‌ترین کار است.

نکته ادبی: پوهیز در اینجا به معنای پرهیز، احتیاط و دوری گزیدن از خطر است.

نگر تا پیش من دیگر نپایی که تاریکیست با این روشنایی

هشدار می‌دهد که دیگر در کنار من نمان، زیرا حضور تو در این فضا که من (روشنایی) هستم، همچون وجودِ تاریکی (خطر و مرگ) است که مرا تهدید می‌کند.

نکته ادبی: روشنایی استعاره از وجودِ نازنین ویس است که باعث جلب توجه و خطر می‌شود.

به جنگ ما همی آید شهنشاه چو شیر تند جسته از کمینگاه

شاهنشاه همچون شیری که از کمینگاه جسته باشد، با خشم و شتاب به سوی ما می‌آید.

نکته ادبی: تشبیه شاه به شیر، نمادِ قدرتِ قهار و بی‌رحم است.

ترا باید که باشد رستگاری مرا شاید که باشد زخم خواری

شایسته است که تو از این مهلکه نجات یابی و بروی، اما برای من سزاوار است که این زخم و خواری را تحمل کنم.

نکته ادبی: رستگاری و خواری تقابلِ میان امنیتِ رامین و فداکاریِ ویس است.

هر آن دردی که تو خواهی کشیدن هر آن تلخی که تو خواهی چشیدن

هر درد و تلخی که قرار است تو در این مسیر بکشی و بچشی...

نکته ادبی: تکرارِ هر آن... که تو خواهی، برای تأکید بر پذیرشِ رنجِ معشوق است.

چه آن درد و چه آن تلخی مرا باد همه شادی و پیروزی ترا باد

آن درد و تلخی‌ها از آنِ من باشد و در عوض، تمامِ شادی و پیروزی نصیبِ تو گردد.

نکته ادبی: ایثارِ مطلق در بیانِ ویس که تمامِ رنج را برای خود می‌خواهد.

کنون رو در پنداه پاک یزدان مرا بگذار با این سیل و طوفان

اکنون برو و به پناهِ خداوند تکیه کن و مرا با این سیل و طوفانِ مصیبت تنها بگذار.

نکته ادبی: سیل و طوفان استعاره از خشم شاه و حوادث پیش‌رو است.

که من گشتم ز بخش بد فسانه ز تو بوسی وزو صد تازیانه

زیرا من از این عشقِ بدفرجام، تنها رسوایی نصیبم شد؛ از تو بوسه‌ای به من رسید و از شاه صد تازیانه.

نکته ادبی: تضادِ بوسه و تازیانه، نمادِ لذتِ کوتاه عشق در برابرِ جفایِ بلندمدتِ روزگار است.

نخواهم خورد یک خرمای بی خار نه دیدن خرمی بی درد و تیمار

من دیگر خواهانِ لذتی که همراه با رنج (خار) باشد نیستم و نمی‌خواهم شادی‌ای را ببینم که با درد و تیمار آمیخته است.

نکته ادبی: خرمایِ بی خار تمثیلی از عشقِ بی‌رنج است که ویس آن را محال می‌داند.

دل رامین بیچاره چنان گشت که گفتی همچو مرده بی روان گشت

حالِ دلِ رامینِ بیچاره چنان دگرگون شد که گویی جان از تنش خارج شده و همچون مرده‌ای بی‌حرکت گشت.

نکته ادبی: توصیفِ غلبه‌یِ غم بر جسم و جانِ رامین.

به سان صورتی بد مانده بر جای شده زورش هم از دست و هم از پای

همچون مجسمه‌ای بی‌جان بر جای ماند و توانِ حرکت از دست و پایش رخت بربست.

نکته ادبی: تشبیه به صورت (تصویر/مجسمه) برای نشان دادنِ شوکِ عاشقانه.

ز بهر ویس بودش درد بر دل تو گفتی تیر ناوک خورد بر دل

به خاطرِ ویس، چنان دردی بر دل داشت که گویی تیری زهرآگین بر قلبش نشسته باشد.

نکته ادبی: ناوک به معنای تیرِ کوچک است که در اینجا نمادِ غمِ عمیق و ناگهانی است.

پس آنگاه از برش بر خاست ناکام به چاه افتاد جانش جسته از دام

سپس با ناامیدی از کنارِ ویس برخاست؛ او از دامِ (قصر/شاه) گریخت اما در چاهِ (غم/سرگردانی) افتاد.

نکته ادبی: تضادِ دام و چاه برای نمایشِ وضعیتِ بغرنجِ رامین.

کجا چون دام بود او را شهنشاه هم از درد جدایی پیش او چاه

چرا که شاهنشاه برای او مانندِ دامی بود و جدایی از ویس نیز همچون چاهی عمیق برایش مهیا شده بود.

نکته ادبی: تفسیرِ استعاریِ شرایطِ رامین.

گر از دام گزند آور برون جست به چاه ژرف و جان گیر اندرون جست

اگر از دامِ گزندِ شاه نجات یافت، به درونِ چاهِ عمیق و مرگ‌بارِ دوری از یار فرو افتاد.

نکته ادبی: تأکید بر اینکه فرارِ جسمانی، منجر به زندانِ روحی شده است.

کجا پیوند گیرد آشنایی نباشد هیچ دشمن چون جدایی

هر کجا که دوستی و آشنایی وجود دارد، هیچ دشمنی بدتر از جدایی نیست.

نکته ادبی: تأکید بر رنجِ هجران به عنوانِ بزرگ‌ترین دشمنِ عاشق.

همه محنت بود بر عاشق آسان چو باشد جان او از هجر ترسان

تمامِ سختی‌ها برای عاشق آسان است، به شرطی که ترس از دوریِ یار در جانش نباشد.

نکته ادبی: اشاره به اینکه رنجِ هم‌نشینی آسان‌تر از رنجِ دوری است.

دلش را هر بلایی خوار باشد هر آن گه کان بلا با یار باشد

هر بلایی برای عاشق ناچیز است، به شرط آنکه آن بلا در کنارِ یار باشد.

نکته ادبی: مفهومِ هم‌نشینی در رنج که از تنهاییِ در شادی خوش‌تر است.

مبادا هیچ کس را عشق چونان و گر باشد مبادا هجر ایشان

خدا نکند کسی چنین عشقی را تجربه کند و اگر گرفتار شد، خدا نکند که به هجران مبتلا گردد.

نکته ادبی: نفرینِ حکیمانه بر رنجِ هجران.

چو رامین از کنار ویس بر جست چو تیری از کمان خانه بدر جست

رامین همانندِ تیری که از کمان رها شود، از کنارِ ویس با شتاب دور شد.

نکته ادبی: تشبیه حرکتِ سریعِ رامین به تیرِ رها شده.

چنان بر شد بروی ساده دیوار که غرم تیز تگ بر شخ کهسار

او چنان از دیوارِ بلند بالا رفت که گویی بز کوهیِ تندرویی است که از صخره‌های کوهستان می‌جهد.

نکته ادبی: غرم به معنای قوچ یا بز کوهی است؛ تشبیه رامین به غرم برای نمایش چابکی.

چو بر سر شد ز دیگر سو فروجست نکو آمد به دام و بس نکو جست

وقتی از آن طرفِ دیوار پایین پرید، راه را خوب پیدا کرد و با موفقیت گریخت.

نکته ادبی: اشاره به عبور موفقیت‌آمیز از موانع.

سمنبر ویس هم بر جای بغنود به یک زاری که از کشتن بتر بود

ویسِ زیبارو همان‌جا دراز کشید، اما با چنان ناله‌ای که از مرگ هم دردناک‌تر بود.

نکته ادبی: سمنبر (سمن‌بر) صفتی برای ویس به معنای کسی که بدنش بوی یاسمن می‌دهد.

به یاد رفته رامین کرده بالین به زیر زلف مشکین دست سیمین

در حالی که به یادِ رامین بالش زیر سر داشت و دستانِ سیمین‌فامِ خود را زیرِ زلفانِ مشکینش گذاشته بود.

نکته ادبی: سیمین‌دست استعاره از دستانی سفید و لطیف.

به زیر زلف تاب شست بر شست ده انگشتش چو ماهی بود در شست

زیرِ پیچ و تابِ زلفانش، انگشتانش همچون ماهی در تور گرفتار شده بودند.

نکته ادبی: تشبیه انگشتان به ماهی در تور (زلف) که نشان‌دهنده زیبایی و گرفتاری است.

دلش ساقی و دو دیده پیاله رخش می خوار بر خیری و لاله

دلش همچون ساقی و دو چشمانش مانندِ پیاله بودند و صورتش همچون گل‌های لاله، شراب می‌نوشید.

نکته ادبی: استعاره‌سازی برای زیباییِ ویس و غرق شدن او در خیالِ معشوق.

نگار دست آن روی نگارین چو زلفینش سیاه و نغز و شیرین

دستانِ زیباش بر آن صورتِ نگارین، همچون زلفانش سیاه و دلربا و شیرین بودند.

نکته ادبی: توصیفِ زیباییِ اعضایِ ویس.

نگارین روی آن ماه حصارین چو باغ شاه شاهان بد بآیین

چهره‌یِ زیبایِ او که در قصر محبوس بود، همچون باغِ باشکوهِ شاهان، آراسته و زیبا بود.

نکته ادبی: ماه حصارین استعاره از ویس در قصر.

به بالینش فراز آمد شهنشاه به باغ افتاده از آسمان ماه

شاهنشاه بر بالینِ او آمد، گویی ماه‌ آسمان در باغِ عشق فرود آمده بود.

نکته ادبی: استعاره از ورود شاه به بالین ویس.

بپا او را بجنبانید بسیار نگشت از خواب ماه خفته بیدار

او را بسیار تکان داد، اما ویس که در خوابِ عمیق بود، بیدار نشد.

نکته ادبی: توصیفِ بیهوشیِ ویس از شدتِ اندوه.

چنان بیهوش بود از درد هجران که با جانانش گفتی زو بشد جان

او از شدتِ دردِ هجران چنان بیهوش بود که گویی جان از بدنش خارج شده است.

نکته ادبی: مبالغه در بی‌هوشی و رنجِ عاشقانه.

شه شاهان فرستاد استواران به هر سو هم پیاده هم سواران

شاه، مأمورانِ قابلِ اعتمادِ پیاده و سواره را به هر سو فرستاد.

نکته ادبی: استواران به معنایِ افرادِ مطمئن و گماشته.

به هر راهی و بی راهی برفتند سراسر باغ را جستن گرفتند

به هر راه و بیراهه‌ای رفتند و تمامِ باغ را برای یافتنِ رامین جستجو کردند.

نکته ادبی: توصیفِ جستجویِ وسیع و دقیق.

به باغ اندر ندیدند ایچ جانور مگر بر شاخ مرغان نواگر

در باغ هیچ جانوری نیافتند، مگر پرندگانی که بر شاخساران آواز می‌خواندند.

نکته ادبی: ایچ به معنایِ هیچ؛ تأکید بر خالی بودنِ باغ از رامین.

دگر باره درختان را بجستند میان هر درختی بنگرستند

دوباره درختان را جستجو کردند و لایِ شاخه‌های هر درختی را نگاه کردند.

نکته ادبی: تأکید بر وسواس و دقت در جستجو.

همی جستند رامین را به صد دست ندانستند کز دیوار چون جست

با صد زحمت رامین را می‌جستند و نمی‌دانستند که او چگونه از دیوار گریخته است.

نکته ادبی: به صد دست جستن، کنایه از تلاشِ بسیار و مأیوسانه.

شهنشه گفت با ویس سمنبر نگویی تا چه کارت بود ایدر

شاهنشاه به ویسِ زیبارو گفت: نمی‌گویی در اینجا چه کار داشتی؟

نکته ادبی: ایدر به معنایِ اینجا (در اینجا).

ببستم بر تو پنجه در به مسمار گرفتم روزن صد بام و دیوار

من تو را با میخِ آهنین (کنایه از زندانی کردن سخت) بسته بودم و تمامِ روزنه‌های بام و دیوار را بر تو بسته بودم.

نکته ادبی: استعاره از حبس و کنترلِ شدید.

چو من رفتم یکی شب نارمیدی چو مرغی از سرایم بر پریدی

وقتی من یک شب نبودم، تو آرام ننشستی و همچون مرغی از خانه‌ام پریدی و رفتی.

نکته ادبی: تشبیه ویس به مرغِ پرنده برای نشان دادنِ فرارِ او.

چو دیوی کت نبندد هیچ استاد به افسون و به نیرنگ و به فولاد

تو مثلِ دیوی هستی که هیچ استادِ جادوگری نمی‌تواند با طلسم و آهن و زنجیر، تو را بند کند.

نکته ادبی: دیو استعاره از سرکشی و نافرمانی.

خرد دور ز تو مثل آسمانت هوا نزدیک تو همچون روانست

خرد از تو بسیار دور است، گویی که آسمان‌ها فاصله داری، اما هوس در وجودت همچون جان، نزدیک است.

نکته ادبی: تضادِ خرد و هوا (هوس).

ز بهر آنکه بخت شور داری دو گوش و چشم کر و کور داری

به این خاطر که بختِ بدی داری، گوش و چشمت در برابرِ حقیقت، کر و کور است.

نکته ادبی: اشاره به بختِ شور و تیره‌بختی.

بود بی سود با تو پند چون در چو دیگ سفله و چون کفش گازر

پند دادن به تو مثلِ مروارید ریختن است؛ مثلِ دیگِ پست و کفشِ گازر (کنایه از بی‌ارزشی و آلودگی) بیهوده است.

نکته ادبی: تشبیه پند به در (مروارید) که جایِ آن نزدِ نادان نیست.

اگر من بر زبان پند تو رانم حرد بیزار گردد از روانم

اگر من پند و اندرز تو را بدهم، عقل از من بیزار می‌شود.

نکته ادبی: نشان‌دهنده درماندگیِ شاه در هدایتِ ویس.

چو گویم با تو چندین پند بی مر زبانم بر سخن باشد ستمگر

وقتی با تو این‌همه پند می‌گویم، زبانم از سخن گفتنِ بیهوده، خسته و ستم‌دیده می‌شود.

نکته ادبی: ستمگر بودنِ زبان به معنایِ رنجِ بیهودگیِ سخن.

زبس کز تو پدید آمد مرا بد نه یک یک بینمت آهو که صدصد

به دلیلِ بدی‌های فراوانی که از تو دیدم، نه یک‌به‌یک، بلکه صدها عیب در تو می‌بینم.

نکته ادبی: آهو در اینجا به معنای عیب و نقص است.

همانا یادگار بیمشی تو که از نیکی همیشه سر کشی تو

به گمانم تو از تبارِ بیمشی هستی، چرا که همیشه از نیکی سر باز می‌زنی.

نکته ادبی: بیمشی (احتمالاً به معنایِ قومی سرکش).

اگر در پیش تو صورت شود داد بخواند جانت از دیدنش فریاد

اگر در پیشِ تو دادگری و راستی ظاهر شود، جانت از دیدنِ آن فریاد برمی‌آورد.

نکته ادبی: کنایه از بیزاریِ ویس از حق و راستی در نظرِ شاه.

سر نیکی اگر بینی ببری دل پاکی اگر یابی بدری

اگر نشانه‌ای از نیکی ببینی، آن را نابود می‌کنی و اگر دلی پاک بیابی، آن را می‌درانی.

نکته ادبی: توصیفِ خصومتِ ویس با خوبی.

همیشه راستی را دشمنی تو دو چشمی گر ببینی بر کنی تو

تو همیشه دشمنِ راستی هستی؛ اگر چشمی ببینی که حقیقت را می‌بیند، آن را از حدقه در می‌آوری.

نکته ادبی: اغراق در کینه‌توزی و دشمنیِ ویس با حقیقت.

تو یک دیوی و لیکن آشکاری تو یک غولی و لیکن چون نگاری

تو همچون دیوی هستی که با این حال آشکار و نمایانی؛ تو همانند غولی هستی که با وجود این، به زیبایی یک نگار و نقاشی هستی.

نکته ادبی: پارادوکس میان دیو/غول و نگار برای بیان تناقض درونی شخصیتِ ویس به چشم پادشاه است.

سرای پارسایی را تو سوزی دو چشم نیکنامی را تو دوزی

تو سرای پارسایی و تقوا را به آتش می‌کشی و چشمانِ نیکنامی و آبرو را می‌دوزی (کور می‌کنی).

نکته ادبی: دوزیدنِ چشم کنایه از نابود کردنِ آبرو و عفت است.

ز تو بی شرم تر کس را ندانم و یا خود من که بر تو مهربانم

کسی را بی شرم‌تر از تو نمی‌شناسم، مگر خودِ من که با وجود این همه بی‌شرمی، هنوز به تو مهر می‌ورزم.

نکته ادبی: خودانتقادیِ پادشاه در کنار سرزنش ویس، نشان از تضاد درونی او دارد.

مگر گفتست با تو دیو زشتی که گر زشتی کنی باشی بهشتی

آیا دیوی زشت‌خو به تو گفته است که اگر کارهای زشت انجام دهی، به بهشت خواهی رفت؟

نکته ادبی: استفاده از طعنه و استفهام انکاری برای سرزنش ویس.

نه تو بادی نه آن کت دوستدارست نه آنکت دایه و نه آنکه یارست

تو نه از جنس بادی که فرار باشی و نه وابسته به کسی که دوستدار توست؛ و نه همچون دایه و یار وفادار هستی.

نکته ادبی: نفیِ ویژگی‌های انسانی برای توصیفِ ناپایداریِ ویس از نظر پادشاه.

به جان من که تو حلالست که جانت بر بسی جانها و بالست

به جان خودم سوگند که کشتنِ تو حلال است، زیرا جانِ تو باری سنگین بر دوش جان‌های بسیاری است.

نکته ادبی: به کار بردن سوگند برای تأکید بر تصمیمِ سختِ شاه.

ترا درمان بجز تیغم ندانم که مرگ بخش و چانت ستانم

برای تو درمانی جز تیغ و شمشیرم نمی‌شناسم؛ که مرگ را به تو ببخشم و جانت را بستانم.

نکته ادبی: استفاده از استعاره‌یِ «درمان» برای «مرگ»، نشان از غلبه‌یِ خشم بر عقل دارد.

هم اکنون جان تو بستانم از تو به خنجر من ترا برهانم از تو

همین حالا جان تو را از تو می‌گیرم و با این خنجر، تو را از شرِ خودت نجات می‌دهم.

نکته ادبی: توجیه منطقِ خشونت‌آمیز برای رهایی از رنج.

گرفت آنگه کمندین گیسووانش کشید آن اژدهای جان ستانش

سپس گیسوانِ کمند مانندِ او را گرفت و آن اژدهای جان‌ستان (گیسو که چون مار است) را کشید.

نکته ادبی: گیسو به اژدها تشبیه شده که نمادِ خطر و قدرتِ افسونگر است.

به یک دستش پرند آب داده به دیگر دست مشکین تاب داده

در یک دستش پارچه‌ی آب‌داده (شمشیر تیز) و در دست دیگرش موهای مشکین‌تابِ او را داشت.

نکته ادبی: تقابل میان آهنِ سرد (شمشیر) و لطافتِ مو (مشک).

که دید از آب و از آهن پرندی که دید از مشک و از عنبرکمندی

چه کسی دیده است که از آب و آهن، پارچه‌ای (شمشیر) بسازند؟ و چه کسی دیده که از مشک و عنبر، کمندی (برای بستن) درست کنند؟

نکته ادبی: تعجب‌آمیز بودنِ این صحنه که در آن خشونت و زیبایی در هم آمیخته است.

مهش را خواست از سروش بریدن گلش را باز با گل گستریدن

می‌خواست که ماهِ روی او را از سروِ تنش جدا کند (سر ببرد) و گلِ چهره‌اش را دوباره بر زمین بگسترد (پرپر کند).

نکته ادبی: استعاره‌های «ماه» برای چهره و «سرو» برای قامت.

سمنبر ویس را شمشیر بر سر ز درد هجر دلبر بود کمتر

برای ویسِ سمن‌بر، شمشیرِ بالای سر، از دردِ هجرانِ دلبر (رامین) کمتر و سبک‌تر بود.

نکته ادبی: اولویتِ عشق و فراق بر ترس از مرگ، نشان‌دهنده‌یِ عمقِ دلدادگی ویس است.

سپهبد زرد گفت ای شاه شاهان بزی خرم به کام نیک خواهان

سپهبدِ زرد گفت: ای شاهِ شاهان، به خوشی و کامرانی در میان نیک‌خواهان زندگی کنی.

نکته ادبی: زرد به عنوان میانجی با لحنی محترمانه وارد می‌شود.

مکش گر خون این بانو بریزی تو درد خویش را دارو بریزی

اگر خون این بانو را بریزی، آن را نکش؛ چرا که با این کار در واقع داروی دردِ خودت را نابود می‌کنی.

نکته ادبی: هشدار به پادشاه که کشتنِ ویس، رنجِ خودش را ابدی می‌کند.

بریده سر دگر باره نروید ازیرا هیچ دانا خون نجوید

سری که بریده شود، دیگر رشد نمی‌کند؛ برای همین هیچ انسان دانایی به دنبال ریختنِ خون نیست.

نکته ادبی: استدلالِ عقلانی برای جلوگیری از اقدامِ غیرقابل بازگشت.

بسا روزا که در گیتی بر آید چنین زیبا رخی دیگر نزاید

بسیار روزها در جهان خواهد گذشت، اما چنین رخسارِ زیبایی دیگر زاده نخواهد شد.

نکته ادبی: تأکید بر یگانگیِ زیباییِ ویس در جهان.

چو یاد آید ترا زین ماه رویش بپیچی بیشتر زین مار مویش

وقتی که این چهره‌ی ماه گونه در یادت بیاید، بیشتر از این موهای مارگونه‌اش در پیچ و تابِ حسرت خواهی افتاد.

نکته ادبی: تشبیه گیسو به مار که نشان از رنج و خطر دارد.

به مینو در چنین حورا نیابی به گیتی در ازین زیبا نیابی

نه در بهشت چنین حوری‌ای می‌یابی و نه در این جهان، کسی را به این زیبایی خواهی دید.

نکته ادبی: مبالغه در وصفِ زیباییِ ویس برای منصرف کردنِ پادشاه.

پشیمان گردی و سودی ندارد بسی خون مر ترا از دیده بارد

پشیمان خواهی شد و هیچ سودی نخواهد داشت؛ خونِ بسیاری از چشمانت جاری خواهد شد (گریه‌ی خونین).

نکته ادبی: اشاره به ندامتِ ابدی پادشاه در صورت کشتن ویس.

یکی بار آزمودی زو جدایی نپندارم که دیگر آزمایی

یک بار جدایی را از او آزمودی؛ گمان نمی‌کنم که دیگر بخواهی آن را امتحان کنی.

نکته ادبی: یادآوریِ تجربیاتِ تلخِ گذشته‌ی شاه.

اگر خوب آمدت آن رنگ منکر فرو زن هم بدو این دست دیگر

اگر آن رنگِ انکار (بی‌گناهی) که از او دیدی برایت خوب است، پس این دستِ دیگر را هم به کار ببر (با درایت عمل کن).

نکته ادبی: تشویق به تفکر و پرهیز از شتاب.

چو او از تو ببرد این خوب چهرش ترا دیدم که چون بودی ز مهرش

وقتی او از تو جدا شد و این چهره‌ی زیبا را از تو گرفت، دیدم که چگونه از مهرِ او بی‌قرار بودی.

نکته ادبی: یادآوریِ وابستگیِ شدیدِ شاه به ویس.

گهی با آهوان بودی به صحرا گهی با ماهیان بودی به دریا

گاهی در صحرا به دنبالِ آهوان (استعاره از ویس) بودی و گاهی در دریا به دنبالِ ماهیان.

نکته ادبی: تصویرسازیِ جستجوی بی حاصل شاه برای یافتنِ ویس.

گهی با گور بودی در بیابان گهی با شیر بودی در نیستان

گاهی در بیابان با گورخرها بودی و گاهی در بیشه با شیرها (در پیِ او می‌گشتی).

نکته ادبی: استعاره از سختیِ دورانِ هجران برای شاه.

فرامش کردی آن درد و بلا را که از مهرش ترا بودست و مارا

آن درد و بلایی را که از عشقِ او بر تو و ما وارد شد، فراموش کردی؟

نکته ادبی: یادآوریِ رنجِ مشترکِ اطرافیان از عشقِ پرتلاطمِ شاه.

ترا زو بود و ما را از تو آزار چه مایه ما و تو خوردیم تیمار

رنجِ تو از او بود و رنجِ ما از تو؛ چقدر ما و تو غم و اندوه خوردیم.

نکته ادبی: اشاره به رابطه‌یِ علت و معلولیِ رنج‌ها.

از آن پیمان وزان سوگند یاد آر کجا کردی و خوردی پیش دادار

آن پیمان و سوگندی را که نزدِ خداوند خوردی، به یاد بیاور.

نکته ادبی: تأکید بر اهمیتِ سوگند و وفای به عهد در فرهنگ کهن.

مخور زنهار شاها کت نباید یکی روز این خورش جان را گزاید

پادشاها، پیمان‌شکنی نکن که برایت خوب نیست؛ این «خوراک» (خیانت به عهد)، روزی جانت را آزار خواهد داد.

نکته ادبی: استعاره‌یِ خوراک برای خیانت به سوگند.

به یاد آور ز حرمتهای شهرو به یاد آور ز خدمتهای ویرو

حرمت‌های شهرو (مادر ویس) و خدماتِ ویرو (برادر/معشوق ویس) را به یاد آور.

نکته ادبی: اشاره به شخصیت‌های کلیدی داستان برای برانگیختنِ وجدانِ شاه.

اگر دیدی گناهی زو یکی روز تو دانی کش گناهی نیست امروز

اگر روزی گناهی از او دیدی، خودت بهتر می‌دانی که امروز او گناهی ندارد.

نکته ادبی: تأکید بر بی‌گناهیِ حالِ ویس.

اگر تنها به باغی در بخفتست ز مردم این نه کاری بس شکفتست

اگر او تنها در باغی خوابیده باشد، این کار برای مردم چندان شگفت‌انگیز و ناپسند نیست.

نکته ادبی: استدلالِ منطقی برای رفعِ تهمت.

چرا بر وی همی بندی گناهی که در وی آن گنه را نیست راهی

چرا گناهی را به او نسبت می‌دهی که اصلاً راهی به آن گناه ندارد؟

نکته ادبی: نفیِ منطقیِ اتهام.

چنین باغی به پروین برده دیوار درش را بر زده پولاد مسمار

چنین باغی دیوارهایی بلند دارد و درهایش با میخ‌های فولادی محکم شده‌اند.

نکته ادبی: توصیفِ امنیتِ محلِ حضورِ ویس.

اگر با وی بدی در باغ جفتی بدین هنگام ازیدر چون برفتی

اگر کسی (معشوقی) با او در باغ جفت (همراه) بود، در این موقعیت چگونه می‌توانست از آنجا برود؟

نکته ادبی: استدلال عقلی برای اثباتِ تنهاییِ ویس.

نه زین در مرغ بتواند پریدن نه دیو این بند بتواند دریدن

نه پرنده‌ای می‌تواند از این در پرواز کند و نه دیوی می‌تواند این بند و بست‌ها را بشکند.

نکته ادبی: تأکید بر غیرممکن بودنِ ورود یا خروجِ مخفیانه.

مگر دلتنگ بود آمد درین باغ تو خود اکنون نهادی داغ بر داغ

شاید او دلتنگ بود و به این باغ آمد؛ تو اکنون با این کار، داغی بر داغ‌هایش می‌افزایی.

نکته ادبی: تشبیه رنج به داغ.

بپرس از وی که چون بودست حالش پس آنگه هم به گفتاری بمالش

از او بپرس که حالش چگونه بوده است، آنگاه اگر لازم شد، او را تنبیه کن.

نکته ادبی: پیشنهاد برای تحقیق و بررسی به جای اقدامِ هیجانی.

گر این خنجر زنی بر ویس دلبر شود زان زخم درد تو فزونتر

اگر این خنجر را بر ویسِ دلبر بزنی، از آن زخم، دردِ خودِ تو بیشتر خواهد شد.

نکته ادبی: تأکید بر اینکه آسیب به ویس، در واقع آسیب به خودِ شاه است.

ز بس گفتار زرد و لابهء زرد شهنشه دل بدان بت روی خوش کرد

با گفتارهای بسیار و التماس‌های زرد، پادشاه دلش نسبت به آن زیباروی نرم شد.

نکته ادبی: تأثیرِ کلام و میانجی‌گری در تغییرِ سرنوشت.

برید از گیسوانش حلقه ای چند بدان گیسو بریدن گشت خرسند

او حلقه‌ای چند از گیسوانش را برید و با بریدنِ همان گیسو، راضی شد.

نکته ادبی: جایگزینیِ خشونتِ کلامی با یک عملِ نمادین.

گرفتش دست و برد اندر شبستان شبستان گشت از رویش گلستان

دستش را گرفت و به شبستان (اتاق خواب) برد؛ شبستان با حضورِ او گلستان شد.

نکته ادبی: استعاره‌ی گلستان برای تحولِ محیط با حضورِ یار.

به یزدان جهانش داد سوگند که امشب چون بجستی زین همه بند

او را به خدای جهان سوگند داد که امشب چطور از این همه بند و حصار نجات پیدا کردی؟

نکته ادبی: حیرتِ شاه از گریزِ ویس.

نه مرغی و نه تیری و نه بادی درین باغ از شبستان چون فتادی

نه پرنده‌ای، نه تیری و نه بادی می‌توانست وارد شود؛ تو چگونه از شبستان به این باغ آمدی؟

نکته ادبی: تأکید بر محال بودنِ ورود و خروج.

مرا در دل چنان آمد گمانی که تو نیرنگ و جادو نیک دانی

در دلم این گمان ایجاد شده که تو نیرنگ و جادوگری را به خوبی بلدی.

نکته ادبی: نشان دادنِ گیجی و سردرگمیِ پادشاه.

کسی باید که افسون نیک دانی و گر کار چونین کی توانی

کسی باید افسونگری بداند تا بتواند چنین کاری را انجام دهد، وگرنه چگونه ممکن است؟

نکته ادبی: باورِ خرافیِ شاه برای توجیهِ امرِ غیرممکن.

سمنبر ویس گفتش کردگارم همی نیکو کند همواره کارم

ویسِ زیباروی به او گفت: خدای من، همیشه کارِ مرا به نیکی پیش می‌برد.

نکته ادبی: پاسخِ عارفانه و متوکلانه‌یِ ویس.

چه باشد گر توم زشتی نمایی چو یزدانم نماید نیک رایی

چه اهمیت دارد که تو به من زشتی نشان می‌دهی (ظلم می‌کنی)، وقتی که خداوند به من نیکی نشان می‌دهد؟

نکته ادبی: تضاد میانِ ظلمِ انسانی و عنایتِ الهی.

گهی جان من از تیغت رهاند گهی داد من از جانت ستاند

گاهی جانِ مرا از شمشیرِ تو می‌رهاند و گاهی حقِ مرا از جانِ تو می‌ستاند.

نکته ادبی: اشاره به قدرتِ برترِ الهی در برابرِ قدرتِ پادشاه.

توم کاهی و یزدانم فزاید توم بندی و دادارم گشاید

تو مرا خوار می‌کنی اما خداوند مرا بالا می‌برد؛ تو مرا می‌بندی اما خدای من گره‌گشایی می‌کند.

نکته ادبی: مضمونِ دینی و عرفانی در تقابلِ قدرتِ بنده و خالق.

چرا خوانی مرا بدخواه و دشمن تو با یزدان همی کوشی نه با من

چرا مرا دشمن خود می‌دانی؟ حقیقت این است که تو با این رفتار در واقع با مشیت الهی می‌جنگی، نه با من.

نکته ادبی: حمی: به معنای همی است که نشانه استمرار در زبان فارسی کهن است.

کجا او هرچه تو دوزی بدرد همیدون هر چه تو کاری ببرد

خداوند هر بنایی که تو بسازی ویران می‌کند و هرچه که بکاری و به دست آوری، او می‌تواند آن را بر باد دهد.

نکته ادبی: همیدون: در اینجا به معنای «نیز» یا «همچنین» به کار رفته است.

گهم در دز کنی گه در شبستان گهم تندی نمایی گاه دستان

گاهی مرا در زندان می‌افکنی و گاهی در خلوتگاه نزد خود می‌آوری؛ گاهی خشمگین هستی و گاهی با مهربانی و نیرنگ برخورد می‌کنی.

نکته ادبی: دستان: به معنای مکر، حیله و نیرنگ است که در اینجا به دوگانگیِ رفتارِ شاه اشاره دارد.

خدایم در بلای تو نماند ز چندین بند و زندانت رهاند

خدای من مرا در بندِ تو تنها نمی‌گذارد و از این زندان‌های پیاپی که برایم ساخته‌ای، نجاتم می‌دهد.

نکته ادبی: نماند: در اینجا به معنای رها نکردن و تنها نگذاشتن است.

اگر تو دشمنی او جان من بس و گر تو خسروی او خان من بس

اگر تو دشمن من باشی، خداوند برای من کافی است و اگر تو شاه من باشی، خداوند پناهگاه و مأوای من است.

نکته ادبی: خسروی: به معنای پادشاهی است و در اینجا در تقابل با دشمنی قرار گرفته است.

بس است او چارهء بیچارهگان را همو یاور بود بی یاوران را

خداوند برای بیچارگان پناهی کافی است و یاورِ کسانی است که یاوری ندارند.

نکته ادبی: بس است: به معنای کافی بودن و کفایت کردن است.

چو من دلتنگ بودم در سرایت بدو نالیدم از جور و جفایت

زمانی که در قصر تو دلتنگ و محزون بودم، از ستم‌ها و بی‌مهری‌های تو به درگاه خداوند شکایت بردم.

نکته ادبی: جور و جفا: هم‌معنا و برای تأکید بر شدتِ ستمِ شاه آمده است.

ستمهای تو با یزدان بگفتم در آن زاری و دل تنگی بخفتم

در حالی که از شدت زاری و غم به خواب رفته بودم، شکایت‌های خود را از ستم تو با خداوند در میان گذاشتم.

نکته ادبی: بخفتم: اشاره به خوابی است که در ادامه به عنوان وسیله‌ای برای استعلا و رهایی از درد بیان می‌شود.

به خواب اندر فراز آمد سروشی جوانی خوب رویی سبزپوشی

در عالم خواب، سروشی (فرشته‌ای) زیبا و جوان که جامه سبز بر تن داشت، بر من ظاهر شد.

نکته ادبی: سروش: در فرهنگ کهن به معنای فرشته پیام‌آور یا ندای غیبی است.

مرا برداشت از کاخ شبستان بخوابانید در باغ و گلستان

آن فرشته مرا از کاخ و زندان تو بیرون برد و در میان باغ و گلستان به آرامش رساند.

نکته ادبی: شبستان: در اینجا نماد زندانِ شخصی و حرمسرای شاه است.

مرا امشب ز بند تو رها کرد چنان کاندر تنم مویی نیازرد

آن شب مرا از بند تو رها کرد، به گونه‌ای که حتی مویی از تنم آسیب ندید و کوچک‌ترین رنجی نبردم.

نکته ادبی: مویی نیازرد: کنایه از رهایی کامل و بی‌آسیب بودن است.

ز نسرین بود و سوسن بستر من جهان افروز رامین در بر من

بستر من از گل‌های نسرین و سوسن بود و رامین که جان‌بخشِ جهانِ من است، در آغوشم قرار داشت.

نکته ادبی: جهان‌افروز: صفتی است که ویس برای معشوق خود به کار می‌برد تا جایگاه رفیع او را نشان دهد.

همی بودیم هر دو شاد و خرم همی گفتیم راز خواش با هم

هر دو شاد و خرم بودیم و با یکدیگر رازهای عاشقانه و خوشایند خود را می‌گفتیم.

نکته ادبی: خواش: به معنای خوش و خوشایند است.

بدان خوشی بکام خویش خفته بگرد ما گل و نسرین شکفته

در آن حال خوش و بر اساس میل خود خوابیده بودیم و گرداگرد ما گل‌های نسرین شکفته بود.

نکته ادبی: بکام خویش: به معنای مطابق میل و آرزوی دل است.

چو چشم از خواب نوشین بر گشادم از آن خوشی به ناخوشی فتادم

وقتی از آن خواب شیرین و دلپذیر بیدار شدم، از آن همه خوشی به ناخوشیِ دنیای واقعی افتادم.

نکته ادبی: خواب نوشین: استعاره از خوابی که شیرین و گوارا بوده است.

ترا دیدم بسان شیر غران چو آتش بر کشیده تیغ بران

تو را دیدم که مانند شیری خشمگین و پرخاشگر، همانند آتشی که تیغی بران در دست دارد، بالای سر من ایستاده‌ای.

نکته ادبی: شیر غران: نماد خشم و قدرتِ بی‌مهابای شاه است.

اگر باور کنی ورنه چنین بود به خواب اندر سروشم همنشین بود

چه این سخن را باور کنی و چه نکنی، واقعیت این بود که در عالم خواب، همنشینِ سروش بودم.

نکته ادبی: همنشین بودن با سروش: کنایه از دیدنِ رویا یا الهامی غیبی است.

اگر کردار تو بر من نیست تو خود دانی که بر خفته قلم نیست

اگر رفتار و ستم‌های تو را بر من روا نمی‌داری، خودت بهتر می‌دانی که بر آدم خوابیده، گناهی نوشته نمی‌شود و مسئولیتی ندارد.

نکته ادبی: قلم نیست: اشاره به حدیث معروف که بر خوابیده و دیوانه قلم تکلیف و گناه مرفوع است.

شهنشه این سخن زو کرد باور کجا گفتش دروغی ماه پیکر

شاه این سخنان را از ویس باور کرد، زیرا نمی‌توانست تصور کند که آن زیبارویِ ماه پیکر، دروغ بگوید.

نکته ادبی: ماه پیکر: کنایه از زیبایی و درخشندگی چهره است که در متون کلاسیک نشانه صداقت و اصالت دانسته می‌شده است.

گناه خویش را پوزش بسی کرد بر آن حال گذشته غم همی خورد

شاه از کرده خود پشیمان شد و بسیار عذرخواهی کرد و برای رنج‌هایی که پیش از این به ویس داده بود، غمگین شد.

نکته ادبی: پوزش: به معنای عذرخواهی و طلب بخشش است.

به ویس و دایه چیزی بیکران داد گزیده جامها و گوهران داد

شاه هدایای فراوان و بی‌شماری از بهترین لباس‌ها و جواهرات به ویس و دایه او بخشید.

نکته ادبی: بیکران: صفت برای چیزی است که قابل شمارش نیست، به نشانه فراوانیِ بخشش شاه.

گذشتی رنج نابوده گرفتند می لعلین آسوده گرفتند

رنج‌های گذشته را فراموش کردند و با آرامش، شراب سرخ نوشیدند و آشتی کردند.

نکته ادبی: می لعلین: استعاره از شراب سرخ و گرانبها است که در اینجا نماد صلح و خوشی است.

چنین باشد دل فرزند آدم نیارد یاد رفته شادی و غم

سرشتِ انسان چنین است که به راحتی شادی‌ها و غم‌های گذشته را به فراموشی می‌سپارد.

نکته ادبی: فرزند آدم: کنایه از انسان است که با این تعبیر، شاعر بر جنبه بشری و ضعفِ فراموشیِ انسان تأکید دارد.

بدان روزی که از تو شد چه نالی وزآن روزی که نامد چه سگالی

چه فایده دارد که برای روزی که گذشت و تمام شد، ناله کنی یا برای روزی که هنوز نیامده است، غصه بخوری؟

نکته ادبی: سگالی: از مصدر سگالیدن به معنای اندیشیدن و تدبیر کردن است.

چه باید رفته را اندوه خوردن همان نابوده را تیمار بردن

دیگر چه نیازی است که برای گذشته‌ای که رفته است اندوهگین باشی یا برای آینده‌ای که هنوز نیامده است، خود را به رنج و زحمت بیندازی؟

نکته ادبی: تیمار بردن: به معنای غمخواری و اندوه خوردن برای چیزی است.

نه زاندوه تو دی با تو بیاید نه از تیمار تو فردا بپاید

اندوهِ تو نه دیروز را به تو بازمی‌گرداند و نه غمِ تو می‌تواند فردا را برایت تضمین یا طولانی کند.

نکته ادبی: تیمار: در اینجا به معنای اضطراب و نگرانی برای آینده است.

اگر صد سال باشی شاد و پیروز همیشه عمر تو باشد یکی روز

اگر صد سال هم با شادی و پیروزی زندگی کنی، در نهایت تمام عمر تو در حکم یک روز می‌گذرد (و بسیار کوتاه است).

نکته ادبی: یک روز: تأکید بر نسبی بودنِ زمان و کوتاهیِ عمر است.

اگر سختی بری گر کام جویی ترا آن روز باشد کاندر اویی

چه در سختی باشی و چه در کامیابی، آن روزی که در آن هستی، همان سهم تو از زندگی است.

نکته ادبی: کاندر اویی: یعنی در آن روز و در آن حال حضور داری.

بس آن بهتر که با رامش نشینی ز عمر خویش روز خوش گزینی

بسیار بهتر است که با آرامش و آسودگی زندگی کنی و بهترین روزهای عمر خود را برای لذت بردن برگزینی.

نکته ادبی: رامش: به معنای آسایش، خوشی و آرامش است.