ویس و رامین

فخرالدین اسعد گرگانی

سپردن موبد ویس را به ذایه و آمدن رامین در باغ

فخرالدین اسعد گرگانی
شب دوشنبه و روز بهاری که شد باز آمد از گرگان و ساری
سرای خویش را فرمود پرچین حصار آهنین و بند رویین
کلید رومی و قفل الانی ز پولادی زده هندوستانی
هر آنجا کش دریچه بود و روزن بدو بر پنجره فرمود از آهن
چنان شد ز استواری خانهء شاه کجا در وی نبودی باد را راه
ببست آنگاه درها را سراسر فراز بند مهرش بود از زر
کلید بندها مر دایه را داد بدو گفت ای فسونگر دیو استاد
بدیدم نا جوانمردیت بسیار بدین یک ره جوانمردی بجا آر
به زاول رفت خواهم چند گاهی در رنگ من بود کم بیش ماهی
نگه دار این سرایم تا من آیم که بندش من ببستم من گشایم
کلید در ترا دادم به زنهار یکی این بار زنهارم نگه دار
تو خود دانی که در زنهار داری نه بس فرخ بود زنهار خواری
بدین بارت بخواهم آزمودن اگر نیکی کنی نیکی نمودن
همی دانم که رنج خود فزایم که چیزی آزموده آزمایم
ولیکن من ترا زان بر گزیدم کجا از زیر کان ایدون شنیدم
چو چیز خویش دزدان را سپاری ازیشان بیش یابی استواری
چو شاه اندرز ذایه کرد بشیار کلید خانه وی را داد ناچار
به روز نیک و هنگام همایون ز دروازه به شادی رفت بیرون
به لشکر گه فرود آمد یکی روز به دل بر گشته یاد ویس پیروز
غم دوری و تیمار جدایی برو بر تلخ کرده پادشایی
به لشکر گاه رامین بود با شاه نهان از وی به شهر آمد شبانگاه
شهنشه جست رامین را گه شام بدان تا می خورد با او دو سه جام
چو گفتند او به شهر اندر شد اکنون بدانست او که آن چاره ست و افسون
شبانگه رفتن رامین ز لشکر برانست تا ببیند روی دلبر
به باغ شاه شد رامین هم از راه درش چون سنگ بسته بود بر ماه
غمیده دل همی گشت اندر آن باغ ز یاد ویس او را دل پر از داغ
خروشان و نوان با یوبهء جفت ز بی صبری و دلتنگی همی گفت
نگارا تا مرا از تو بریدند حسودانم به کام دل رسیدند
یکی بر طرف بام آی و مرا بین ز غم دستی به دل دستی به بالین
شب تاریک پنداری که دریاست کنار و غعر او هر دو نه پیداست
منم غرقه درین دریای منکر بدو در اشک من مرجان و گوهر
اگر چه در میان بوستانم ز اشک خویش در موج دمانم
ز دیده آب دادم بوستان را ز خون گلنار کردم گلستان را
چه سود ار من همی گریم به زاری که از خالم تو آگاهی نداری
بر آرم زین دل سوزان یکی دم بسوزم این سرای و بند محکم
ولیکن آن سرا را چون بسوزم که در وی جای دارد دلفروزم
اگر آتش رسد وی را به دامن پس آن سوزش رسد هم در دل من
ز دو چشمت همیشه دو کمان ور نشستستند جانم را برابر
کمان ابروت بر من کشیده به تیر غمزه جانم را خلیده
اگر بختم ز پیش تو براندست خیالت سال و مه با من بماندست
گهی خوابم همی از دیده راند گهی خونم همی بر رخ فشاند
چرا خسپم توم در بر نخفته چرا جان دارم از پیشت برفته
چو رامین یک زمان نالید بر دل ز دیده سیل خون بارید بر گل
میان سوسن و شمشاد و نسرین ز ناگه بر ربودش خواب نوشین
به خواب اندر شد آن بارنده نرگس که با او بود ابر تند مفلس
بیاسود آن دل پر درد و پر غم که با او بود دوزخ باغ خرم
دلش زیرا یکی ساعت بیاسود که بوی باغ بودی دلبرش بود
شه بی دل به باغ اندر غنوده نگارش روی مه پیکر شخوده
چو دیوانه دوان گرد شبستان ز نرگس آب ریزان بر گلستان
همی دانست کش رامین به باغست دلش را باغ بی او تفته داغست
به زاری دایه را خواهش همی کرد که بر گیر از دلم دایه این درد
هم از جانم هم از در بند بگشای شب تیره مرا خورشید بنمای
شب تاریک و بختم نیز تاریک ز من تا دلربایم راه نزدیک
زبس در های بسته سخت چون سنگ تو گویی هست راهم شصت فرسنگ
دریغا کاش بودی راه دشوار نبودی در میان این بند بسیار
بیا ای دایه بر جانم ببخشای کلید در بیاور بند بگشای
مرا خود از بنه بدبخت زادند هزاران بند بر جانم نهادند
بسست این بندهای عشق خویشم دری بسته چه باید نیز پیشم
دلی بستهچو در بر وی ببستند تنی خسته دگر باره بخستند
نگارم تا دو زلفش بر شکستست به مشکین سلسله جانم ببستست
چو از پیشم برفت آن روی زیباش به چشمم در بماند آن تیر بالاش
ببین چشمم به سیمین تیر خسته ببین جانم به مشکین بند بسته
جوابش داد دایه گفت زین پس نبینم نا جوانمردی من کس
خداوندی چو شه زین برفته به من چندین نصیحتها بگفته
هم امشب بند او چون برگشایم چو چشم آورد با او چون بر آیم
اگر پیشم هزاران لشکر آینده نپندارم که با موبد بر آینده
خود این جست او ز من زنهارداری نگویی چون کنم زنهار خواری
به رامین ار تو صد چندین شتابی ز من این ناجوانمردی نیابی
نشسته شاه شاهان بر در شهر نرفته نیم فرسنگ از بر شهر
چه دانی گرنه خود کرد آزمایش دگر کرد آزمایش را نمایش
چنان دانم که او آنجا نپاید هم امشب وقت شبگیر او بیاید
نباید کرد ما را این همه بد که بد را بد جزا آید ز موبد
چه خوبست این مثل مر بخردان را بدی یک روز پیش آید بدان را
چو دایه این سخنها گفت با ماه به خشم دل ازو برگشت ناگاه
بدو گفت ای صنم تو نیز بر خیز مکن شه را دگر اندر بدی تیز
به تیمار این یکی شب صابری کن وزان پس تا توانی داوری کن
که من امشب همی ترسم ز موبد که پیش آید ترا از وی یکی بد
یکی امشبمرا فرمان کن ای ویس که امشب کور گردد چشم ابلیس
بشد دایه نشد آن ماهپیکر همی گفت و همی زد دست بربر
نه روزی دید و رخنه جایگاهی نه بر بام سرایش دید راهی
چو تاب مهر جانش راهمی تافت ز دانش خویشتن را چاره ای یافت
سرا پرده که بود از پیش ایوان یکی سر بر زمین دیگر به کیوان
برو بسته طناب سخت بسیار یکایک ویس را درمان و تیمار
فگنده از پای کفش آن کوه سیمین بدو بر رفت چون پرنده شاهین
چو پران شد ز پرده جست بر بام ربودش باد از سر لعل واشام
برهنه سر برهنه پای مانده گسسته عقد و درش بر فشانده
شکسته گوشوارش پاک در گوش ابی زیور بمانده روی نیکوش
پس آنگه شد شتابان تا لب باغ روانش پرشتاب و دل پر از داغ
قصب چادرش را در گوشه ای بست درو زد دست و از باره فرو جست
گرفتش دامن اندر خشت پاره قبا شد بر تنش بر پاره پاره
اگرچه نرم و آسان بود جایش به درد آمد ز جستن هر دو پایش
گسسته بند کستی بر میانش چو شلوارش دریده بر دو رانش
نه جامه بر تنش مانده نه زیور دریده بود یا افتاده یکسر
برهنده پای گرد باغ گردان به هر مرزی دوان و دوست جویان
هم از چشمش روان خونو هم از پای همی گفتی ازین بخت نگون وای
کجا جویم نگار سعتری را کجا جویم بهار دلبری را
همان بهتر که بیهوده نپویم به شب خورشید تابان را نجویم
به حق دوستی ای باد شبگیر برای من زمانی رنج بر گیر
اگر با بیدلان هستی نکورای منم بیدل یکی بر من ببخشای
که پایت گر جهانی بر نوردد چو نازک پای من خونین نگردد
نه راهی دور می بایدت رفتی نه رنجی سخت ناخوش بر گرفتن
گغر کن بر دو نسرین شکفته یکی پیدا یکی از من نهفته
نگه کن تا کجا یابی کسی را که رسول کرد همچون من بسی را
هزاران پردگی را پرده برداشت ببرد و در میان راه بگغاشت
هزاران دل بخشم از جای بر کند به هجران داد تا بر آتش افگند
ببین حال مرا در مهر کاری بدین سختی و رسوایی و زاری
به صد گونه بلا بی هوش و بی کام به صد گونه جفا بی صبر و آرام
پیام من بدان روی نکو بر که خوبی انجمن دارد بدو بر
ازو مشک آر و بر گلنارم آلای ز من عنبر بر و بر سنبلش سای
بگو ای نوبهار بوستانی سزای خرمی و شادمانی
بگو ای آفتاب دلربایی به خوبی یافته فرمان روایی
مرا آتش به جان اندر فگنده به تاری شب به بام و در فگنده
نکرده با من بیدل مواسا نجسته با من مسکین مدارا
مرا بخت بد از گیتی برانده جهان در خواب و من بیخواب مانده
اگر من مردمم یا زین جهانم چرا هر گز نه همچون مردمانم
کنم از بیدلی و بخت فریاد مگر مادر مرا بی بخت و دل زاد
مرا گفتی چرا ایدر نیایی من اینک آمدستم تو کجایی
چرا پیشم نیایی از که ترسی چرا بیمار هجران را نپرسی
گر از دیدار تو نومید گردم به جان اندر بماند تیر دردم
به جای روی تو گر ماه بینم چنان دانم که تاری چاه بینم
به جای زلف تو گر مشک بویم نماید مشک سارا خاک کویم
به جای دو لبت گر نوش یابم به جان تو که باشد زهر نابم
مرا جانان توی نه مشک و غنبر مرا درمان توی نه نوش و شکر
دلم را مار زلفینت گزیدست خلیده جان من بر لب رسیدست
بود تریاک جان من لبانت همان خورشید بخت من رخانت
بدا بخت منا امشب کجایی چرا ببریدی از من آشنایی
ببخشاید به من بر دوست و دشمن چرا هر گز نبخشایی تو بر من
کجایی ای مه تابان کجایی چرا از بختر بر می نیایی
چو سیمین آینه سر برزن از کوه ببین بر جان من صد گونه اندوه
جهان چون آهن زنگار خورده هوا با جان من زنهار خورده
دل من رفته و دلبر ز من دور دو عاشق هر دو بی دل مانده مهجور
به فر خویش ما را یاوری کن به نور خویش ما را رهبری کن
تو ماهی وان نگارم نیز ماهست جهان بی رویتان بر من سیاهست
خدایا بر من مسکین ببخشای مرا دیدار آن دو ماه بنمای
یکی مه را فروخ و روشنایی یکی مه را شکوه و پادشایی
یکی را جای برج چرخ گردان یکی را چای تخت و زین و میدان
چو یک نیمه سپاه شب در آمد مه تابنده از خاور بر آمد
چو سیمین زروقی در ژرف دریا چو دست ابر نجنی در دست حورا
هوا را دوده از چهره فروشست چنانچون ویس را از جان و رو شست
پدید آمد مرو را یار خفته میان گل بسان گل شکفته
بنفشه زلف و نسرین روی رامین ز نسرین و بنفشه کرده بالین
مه از کوه آمد و ویس از شبستان بهاری باد مشکین از گلستان
ز بوی ویس رامین گشت بیدار به بالین دید سروی یاسمین بار
نجست از جای و اندر بر گرفتش پس آن دو زلف چون عنبر گرفتش
بهم آمیخته شد مشک و عنبر دو هفته ماه شد پیوسته با خور
گهی از زلف او عنبر فشان کرد گهی از لعل و شکر فشان کرد
لب هر دو بسان میم بر میم بر هر دو بسان سیم بر سیم
بپیچیدند بر هم دو سمن بوی چو دو دیبا نهاده روی بر روی
تو گفتی شیر و باده در هم آمیخت و یا گلنار و سوسن بر هم آویشت
ز روی هر دوشان شب روز گشته ز شادی رزشان نوروز گشته
هزار آوا ز شاخ گل سرایان همه شب عشق ایشان را ستایان
ز شادی شان همی خندید لاله به دست اندرش یاقوتین پیاله
گرفته گل ازیشان زیب و خوشی چنان چون تازه نرگس ناز و گشی
چو راز دوستی با هم گشادند به خوشی کام یکدیگر بدادند
زمانه زشت روی خویش بنمود به تیغ رنج کشت ناز بدرود
سحر گه کار ایشان را چنان کرد که باغش داغگاه هردوان کرد
جهان را گوهر آمد زشت کاری چرا زو مهربانی گوش داری
به نزدش هیچ کس را نیست آزرم که بی مهرست و بی قدرست و بی شرم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

شب دوشنبه و روز بهاری که شد باز آمد از گرگان و ساری

در شبِ دوشنبه‌ای از فصل بهار بود که پادشاه پس از پایانِ مأموریتِ نظامی‌اش از گرگان و ساری بازگشت.

نکته ادبی: استفاده از 'باز آمدن' به معنای مراجعت کردن.

سرای خویش را فرمود پرچین حصار آهنین و بند رویین

او دستور داد خانه‌اش را با دیوارهای بلند و حصارهای آهنین و قفل‌های محکم، غیرقابل‌نفوذ کنند.

نکته ادبی: بند رویین به معنای بندی از جنس مفرغ یا فلز سخت است که نمادِ استحکام است.

کلید رومی و قفل الانی ز پولادی زده هندوستانی

برای بستنِ درها از کلیدها و قفل‌های معروفِ رومی و الانی و نیز از پولادِ هندوستانی که بسیار سخت بود، استفاده کرد.

نکته ادبی: اشاره به ابزارهای امنیتیِ معروف در آن روزگار که نشان‌دهنده‌ی امنیتِ بسیار بالا بوده است.

هر آنجا کش دریچه بود و روزن بدو بر پنجره فرمود از آهن

هر جای خانه که پنجره یا سوراخی برای ورود و خروج هوا داشت، دستور داد آن را با آهن بپوشانند.

نکته ادبی: روزی و روزن استعاره از منفذهای ورود نور و هوا است.

چنان شد ز استواری خانهء شاه کجا در وی نبودی باد را راه

آن خانه چنان از نظر امنیتی مستحکم شد که حتی باد هم نمی‌توانست به درون آن راه یابد.

نکته ادبی: اغراق برای نشان دادن شدتِ حصار و زندانی کردن.

ببست آنگاه درها را سراسر فراز بند مهرش بود از زر

سپس تمام درها را بست و بر محلِ قفل‌ها با طلا مهر و موم کرد.

نکته ادبی: مهر زرین نشان‌دهنده اهمیت و تاکید بر امنیتِ آن است.

کلید بندها مر دایه را داد بدو گفت ای فسونگر دیو استاد

کلیدِ درها را به دایه سپرد و به او گفت ای زنِ حیله‌گر و ماهر در فریب دادن.

نکته ادبی: دایه در ادبیات کهن معمولاً نقش میانجی یا شخصیتی باهوش و حیله‌گر را دارد.

بدیدم نا جوانمردیت بسیار بدین یک ره جوانمردی بجا آر

من بارها بی‌وفایی و نامردیِ تو را دیده‌ام، اما این یک بار مردانگی کن و وظیفه‌ات را درست انجام بده.

نکته ادبی: استفاده از تضاد میان نامردی و مردانگی برای تاکید بر وفاداری.

به زاول رفت خواهم چند گاهی در رنگ من بود کم بیش ماهی

مدتی به زابل می‌روم و بیش از یک ماه در غیبت خواهم بود.

نکته ادبی: زاول همان زابل است که در متون کهن به عنوان مقصدی دور یا محل استقرار شاهان استفاده می‌شده.

نگه دار این سرایم تا من آیم که بندش من ببستم من گشایم

تا وقتی برگردم از این خانه مراقبت کن، چرا که قفلِ آن را خودم بسته بودم و خودم هم باید بازش کنم.

نکته ادبی: تاکید بر مالکیت و قدرتِ شاه بر تمامِ ابعادِ زندگیِ همسرش.

کلید در ترا دادم به زنهار یکی این بار زنهارم نگه دار

کلید را به عنوان امانت به تو سپردم، پس این بار امانت‌دار باش و از آن مراقبت کن.

نکته ادبی: زنهار به معنای امان و پیمانِ وفاداری است.

تو خود دانی که در زنهار داری نه بس فرخ بود زنهار خواری

تو خود بهتر می‌دانی که خیانت در امانت، عملی ناپسند و زشت است.

نکته ادبی: توصیه به حفظِ حریم و هشدارِ غیرمستقیم به عواقبِ خیانت.

بدین بارت بخواهم آزمودن اگر نیکی کنی نیکی نمودن

این بار تو را امتحان می‌کنم تا ببینم آیا نیکی می‌کنی و یا رفتاری شایسته از خود نشان می‌دهی.

نکته ادبی: استفاده از آزمودن برای سنجشِ میزانِ وفاداری.

همی دانم که رنج خود فزایم که چیزی آزموده آزمایم

می‌دانم که با این کار، رنجِ خودم را بیشتر می‌کنم، چرا که کسی را که قبلاً امتحان کرده‌ام، دوباره می‌آزمایم.

نکته ادبی: اشاره به اینکه شاه می‌داند دایه قابل اعتماد نیست اما چاره دیگری ندارد.

ولیکن من ترا زان بر گزیدم کجا از زیر کان ایدون شنیدم

اما تو را انتخاب کردم چون شنیده‌ام که از زیرِ کارهای پنهانی و رمز و رازها آگاهی داری.

نکته ادبی: زیرِ کان استعاره از دانستنِ اسرار و امورِ نهانی است.

چو چیز خویش دزدان را سپاری ازیشان بیش یابی استواری

وقتی اموالت را به دزدان می‌سپاری، بهتر از دیگران از آن مراقبت می‌کنند.

نکته ادبی: یک ضرب‌المثل قدیمی که اشاره به شناختِ دزد توسطِ دزد دارد.

چو شاه اندرز ذایه کرد بشیار کلید خانه وی را داد ناچار

وقتی شاه دایه را بسیار پند و اندرز داد، سرانجام از روی ناچاری کلید را به او سپرد.

نکته ادبی: ناچار بودنِ شاه نشان‌دهنده ضعفِ او در برابرِ عشقِ همسرش است.

به روز نیک و هنگام همایون ز دروازه به شادی رفت بیرون

در روزی مبارک و ساعتی فرخنده، با خوشحالی از دروازه شهر بیرون رفت.

نکته ادبی: تضادِ ظاهری میان خوشحالیِ شاه و اندوهِ درونیِ او.

به لشکر گه فرود آمد یکی روز به دل بر گشته یاد ویس پیروز

روزی به لشکرگاه رسید، در حالی که دلش پیوسته به یاد ویسِ پیروزمند بود.

نکته ادبی: یاد ویس نشان می‌دهد که شاه حتی در جنگ هم آرامش ندارد.

غم دوری و تیمار جدایی برو بر تلخ کرده پادشایی

غم دوری و رنج جدایی، پادشاهی را برای او تلخ کرده بود.

نکته ادبی: تیمار به معنای اندوه و غم است.

به لشکر گاه رامین بود با شاه نهان از وی به شهر آمد شبانگاه

در لشکرگاه، رامین با شاه بود، اما شبانه پنهانی به شهر بازگشت.

نکته ادبی: تضاد میان حضورِ ظاهری در لشکرگاه و حضورِ پنهانی در شهر.

شهنشه جست رامین را گه شام بدان تا می خورد با او دو سه جام

شاه هنگام غروب به دنبال رامین گشت تا با او شراب بنوشد و هم‌صحبت شود.

نکته ادبی: می خوردن کنایه از وقت‌گذرانی و معاشرت است.

چو گفتند او به شهر اندر شد اکنون بدانست او که آن چاره ست و افسون

وقتی به او گفتند رامین به شهر رفته، شاه فهمید که این یک ترفند و نقشه است.

نکته ادبی: چاره و افسون به معنای نقشه و حیله است.

شبانگه رفتن رامین ز لشکر برانست تا ببیند روی دلبر

رفتنِ شبانه رامین از لشکرگاه، به این خاطر بود که دوباره معشوقش را ببیند.

نکته ادبی: اشتیاقِ عاشق برای دیدارِ یار که او را به خطر می‌اندازد.

به باغ شاه شد رامین هم از راه درش چون سنگ بسته بود بر ماه

رامین به باغِ شاه رفت، در حالی که درهای آنجا مانند سدی محکم جلوی دیدنِ آن ماه (ویس) را گرفته بود.

نکته ادبی: ماه استعاره از چهره‌ی زیبای ویس است.

غمیده دل همی گشت اندر آن باغ ز یاد ویس او را دل پر از داغ

در آن باغ با دلی پر از غم قدم می‌زد و یادِ ویس قلبش را زخمی می‌کرد.

نکته ادبی: داغ استعاره از رنج و مصیبتِ عشق است.

خروشان و نوان با یوبهء جفت ز بی صبری و دلتنگی همی گفت

با ناله و فریاد، در کنارِ همسرش (یا دایه) که در آنجا بود، از بی‌صبری و دلتنگی سخن می‌گفت.

نکته ادبی: یوبه به معنای همسر یا همراه است.

نگارا تا مرا از تو بریدند حسودانم به کام دل رسیدند

ای معشوق، از روزی که مرا از تو جدا کردند، حسودان به آرزوی دلشان رسیدند.

نکته ادبی: شکوه از جدایی که موجبِ خوشحالیِ رقیبان شده است.

یکی بر طرف بام آی و مرا بین ز غم دستی به دل دستی به بالین

یک بار به کنارِ بام بیا و مرا ببین، که از غمِ دوری یک دست بر دل دارم و دست دیگر بر بالین.

نکته ادبی: تصویرسازی از بیقراری و اضطراب عاشق.

شب تاریک پنداری که دریاست کنار و غعر او هر دو نه پیداست

این شبِ تاریک چنان عمیق و وهم‌آور است که انگار دریایی است که نه ساحلی دارد و نه انتهایی.

نکته ادبی: شب به دریا تشبیه شده که نشان‌دهنده عمقِ تاریکی و تنهایی است.

منم غرقه درین دریای منکر بدو در اشک من مرجان و گوهر

من در این دریایِ وحشتناک غرق شده‌ام و اشک‌های من در آن مانند مرجان و مروارید است.

نکته ادبی: تشبیه اشک به گوهر و مرجان نشان‌دهنده ارزشِ گریه عاشق است.

اگر چه در میان بوستانم ز اشک خویش در موج دمانم

اگرچه در میانِ باغ هستم، اما از اشک‌های خود در تلاطم و موج هستم.

نکته ادبی: تضادِ میان مکانِ سرسبز (باغ) و حالِ درونیِ عاشق (موجِ اشک).

ز دیده آب دادم بوستان را ز خون گلنار کردم گلستان را

با اشکِ چشمانم باغ را سیراب کردم و با خونِ دلم گلستان را به رنگِ گلنار درآوردم.

نکته ادبی: اغراق در میزانِ گریه و غمِ عاشق.

چه سود ار من همی گریم به زاری که از خالم تو آگاهی نداری

گریه و زاریِ من چه سودی دارد، وقتی تو از حال و روزِ من خبر نداری؟

نکته ادبی: گلایه از بی‌خبریِ معشوق از رنجِ عاشق.

بر آرم زین دل سوزان یکی دم بسوزم این سرای و بند محکم

می‌خواهم از این دلِ سوزانم آهی بکشم که این قصر و بندهای محکم را به آتش بکشاند.

نکته ادبی: شدتِ خشم و غم که آرزوی ویرانی دارد.

ولیکن آن سرا را چون بسوزم که در وی جای دارد دلفروزم

اما چطور این خانه را بسوزانم، در حالی که معشوقِ جان‌فروزِ من در آن جای دارد؟

نکته ادبی: تضادِ منطقی میانِ خشم و عشق.

اگر آتش رسد وی را به دامن پس آن سوزش رسد هم در دل من

اگر آتش به دامنِ آن خانه برسد، سوزشِ آن به دلِ من هم خواهد رسید.

نکته ادبی: پیوستگیِ جانِ عاشق و معشوق.

ز دو چشمت همیشه دو کمان ور نشستستند جانم را برابر

دو کمانِ ابروی تو همیشه روبروی جانِ من نشسته‌اند و آن را هدف گرفته‌اند.

نکته ادبی: ابرو به کمان تشبیه شده است.

کمان ابروت بر من کشیده به تیر غمزه جانم را خلیده

کمانِ ابرویت را به سمتِ من کشیده‌ای و با تیرِ غمزه، جانم را مجروح کرده‌ای.

نکته ادبی: غمزه استعاره از نگاهِ دزدانه و جذابِ معشوق است.

اگر بختم ز پیش تو براندست خیالت سال و مه با من بماندست

اگر بخت و اقبال مرا از تو دور کرده است، اما خیالت شب و روز با من همراه است.

نکته ادبی: تسلی دادن به خود با یاد و خیالِ معشوق.

گهی خوابم همی از دیده راند گهی خونم همی بر رخ فشاند

گاهی خواب را از چشمانم می‌گیرد و گاهی خونِ دل را بر چهره‌ام می‌نشاند.

نکته ادبی: اثراتِ خیالِ معشوق بر جسم و جانِ عاشق.

چرا خسپم توم در بر نخفته چرا جان دارم از پیشت برفته

چرا بخوابم در حالی که تو در بستر نخفته‌ای؟ چرا زنده بمانم در حالی که جانم پیشِ تو رفته است؟

نکته ادبی: پرسشِ انکاری برای تاکید برِ پیوندِ عمیقِ وجودیِ عاشق و معشوق.

چو رامین یک زمان نالید بر دل ز دیده سیل خون بارید بر گل

وقتی رامین مدتی با دلی پردرد نالید، اشک‌های خونینش بر گل‌های باغ ریخت.

نکته ادبی: سیلِ خون کنایه از گریه‌ی شدید است.

میان سوسن و شمشاد و نسرین ز ناگه بر ربودش خواب نوشین

در میانِ گل‌های سوسن و شمشاد و نسرین، ناگهان خوابِ شیرین او را فرا گرفت.

نکته ادبی: توصیفِ لطافتِ باغ که بسترسازِ خوابِ رامین شد.

به خواب اندر شد آن بارنده نرگس که با او بود ابر تند مفلس

آن چشمانِ گریان (نرگسِ بارنده) که ابرهای تند و تیزِ غم را در خود داشت، به خواب رفت.

نکته ادبی: نرگس استعاره از چشم است.

بیاسود آن دل پر درد و پر غم که با او بود دوزخ باغ خرم

آن دلِ پردرد و غمگین که برایش دوزخ بود، در این باغِ خرم آرام گرفت.

نکته ادبی: تضادِ میانِ حالِ درونیِ عاشق و فضایِ بیرونیِ باغ.

دلش زیرا یکی ساعت بیاسود که بوی باغ بودی دلبرش بود

دلش فقط به این دلیل لحظه‌ای آرام گرفت که بوی معشوقش در باغ می‌پیچید.

نکته ادبی: یادِ معشوق حتی در خواب به عاشق آرامش می‌دهد.

شه بی دل به باغ اندر غنوده نگارش روی مه پیکر شخوده

شاهِ بی‌دل (رامین) در باغ خوابیده بود و معشوقِ ماه‌چهره‌اش در اندیشه بود.

نکته ادبی: شاهِ بی‌دل کنایه از رامین است که عقلش را در راه عشق باخته است.

چو دیوانه دوان گرد شبستان ز نرگس آب ریزان بر گلستان

مانند دیوانه‌ای در اطرافِ خانه می‌چرخید و چشمانش اشک‌ریزان بر چهره‌اش بود.

نکته ادبی: تصویرسازی از بی‌قراریِ شدید.

همی دانست کش رامین به باغست دلش را باغ بی او تفته داغست

او می‌دانست که رامین در باغ است و دلش بدون او در آن باغِ تفتیده، می‌سوخت.

نکته ادبی: تفتیده داغ کنایه از سوزشِ درونیِ ناشی از دوری.

به زاری دایه را خواهش همی کرد که بر گیر از دلم دایه این درد

ویس با ناله و زاری از دایه خواهش می‌کرد که این درد فراق و دوری از محبوب را از دلش بردارد.

نکته ادبی: همی در اینجا نشانه استمرار در فعل (همی کرد) است که از ویژگی‌های زبانی سبک خراسانی و دوره‌های کهن است.

هم از جانم هم از در بند بگشای شب تیره مرا خورشید بنمای

از دایه خواست که هم او را از بند رها کند و هم خورشیدِ وجودِ محبوب را در شب تیره‌ی فراق به او نشان دهد.

نکته ادبی: خورشید در اینجا استعاره از محبوب است که روشنی‌بخش زندگی شاعر است.

شب تاریک و بختم نیز تاریک ز من تا دلربایم راه نزدیک

شبِ هجران تاریک است و بختِ من نیز تاریک‌تر؛ با اینکه محبوبم به من نزدیک است، دسترسی به او ممکن نیست.

نکته ادبی: تناقض (پارادوکس) در نزدیکیِ فیزیکی و دوریِ عاطفی/مکانی دیده می‌شود.

زبس در های بسته سخت چون سنگ تو گویی هست راهم شصت فرسنگ

درها آن‌قدر محکم و سنگی بسته‌اند که گویی راهِ رسیدن به او شصت فرسنگ فاصله دارد.

نکته ادبی: شصت فرسنگ برای تأکید بر دوری و سختیِ راه به کار رفته که نوعی اغراق است.

دریغا کاش بودی راه دشوار نبودی در میان این بند بسیار

افسوس که اگر راه سخت و پرخطر بود بهتر بود تا اینکه این‌گونه درهای بسته و محدودیت‌های انسانی مانعِ رسیدن من شود.

نکته ادبی: دریغا در اینجا برای بیان حسرت و آرزوی محال به کار رفته است.

بیا ای دایه بر جانم ببخشای کلید در بیاور بند بگشای

ای دایه، بر جان من رحم کن و کلید این درها را بیاور و بند از پای و دل من بگشای.

نکته ادبی: بخشای از ریشه بخشیدن به معنای ترحم کردن است.

مرا خود از بنه بدبخت زادند هزاران بند بر جانم نهادند

من از همان ابتدا بدبخت و نگون‌بخت متولد شدم و از همان زمان بندهای بسیاری بر جان و زندگی‌ام نهادند.

نکته ادبی: بُنه به معنای اصل و ریشه یا اساس است.

بسست این بندهای عشق خویشم دری بسته چه باید نیز پیشم

همین بندهای عشق برای من کافی است؛ دیگر چرا باید درهای بسته هم پیش روی من باشد؟

نکته ادبی: استفهام انکاری برای تأکید بر شدت رنج.

دلی بستهچو در بر وی ببستند تنی خسته دگر باره بخستند

دلی که اسیر عشق بود را محبوس کردند و تنی که خسته بود را دوباره با درهای بسته، خسته‌تر کردند.

نکته ادبی: تکرارِ ریشه خستن (خسته و بخستند) برای تأکید بر فرسودگی جسم و روح است.

نگارم تا دو زلفش بر شکستست به مشکین سلسله جانم ببستست

نگار من (محبوب) وقتی زلفش را پریشان کرد، جان من را به سلسله‌ی مشکین موهایش اسیر کرد.

نکته ادبی: مشکین سلسله استعاره از گیسوی بلند و پرپیچ و تاب محبوب است.

چو از پیشم برفت آن روی زیباش به چشمم در بماند آن تیر بالاش

وقتی آن رویِ زیباش از پیش چشمانم رفت، تصویرِ قد و قامتِ بلند و تیرگونه‌اش در چشمم باقی ماند.

نکته ادبی: تیر بالاش اشاره به قامت بلند و کشیده‌ای دارد که مانند تیر بر دل می‌نشیند.

ببین چشمم به سیمین تیر خسته ببین جانم به مشکین بند بسته

ببین که چشمم چگونه از تیرِ نقره‌فامِ جمالش مجروح است و جانم در بندِ گیسوان سیاهش گرفتار شده است.

نکته ادبی: سیمین تیر استعاره از زیبایی درخشان و نافذِ معشوق است.

جوابش داد دایه گفت زین پس نبینم نا جوانمردی من کس

دایه در پاسخ گفت: از این پس، از من هیچ کارِ ناجوانمردانه‌ای نخواه که انجام دهم.

نکته ادبی: ناجوانمردی در اینجا به معنای خیانت به عهد و امانت است.

خداوندی چو شه زین برفته به من چندین نصیحتها بگفته

شاه (موبد) که اینجاست، توصیه‌ها و سفارش‌های بسیاری برای مراقبت از تو به من کرده است.

نکته ادبی: خداوند در اینجا به معنای صاحب‌اختیار و پادشاه است.

هم امشب بند او چون برگشایم چو چشم آورد با او چون بر آیم

اگر امشب بند از تو بگشایم، وقتی چشمِ شاه به تو بیفتد، چگونه می‌توانم از عهده‌ی جواب دادن برآیم؟

نکته ادبی: شبگیر به معنای وقتِ سحر یا اوایل شب است که اینجا زمان احتمالی بازگشتِ موبد است.

اگر پیشم هزاران لشکر آینده نپندارم که با موبد بر آینده

حتی اگر هزاران لشکر هم به سراغم بیایند، گمان نمی‌کنم که کسی با موبد (شاه) رو در رو شود و پیروز گردد.

نکته ادبی: موبد در اینجا نام خاص برای شاه و همسر ویس است.

خود این جست او ز من زنهارداری نگویی چون کنم زنهار خواری

خودِ شاه از من خواسته بود که تو را حفظ کنم؛ چگونه می‌توانم این امانت‌داری را به خواری بکشانم و خیانت کنم؟

نکته ادبی: زنهار به معنای امان، پناه و عهدِ حمایت است.

به رامین ار تو صد چندین شتابی ز من این ناجوانمردی نیابی

اگر برای رسیدن به رامین صدبرابر هم شتاب کنی، از من چنین خیانت و ناجوانمردی سر نخواهد زد.

نکته ادبی: شتابی فعل مضارع التزامی به معنای عجله کردن است.

نشسته شاه شاهان بر در شهر نرفته نیم فرسنگ از بر شهر

شاهِ شاهان همین نزدیکی و بر در شهر نشسته است و حتی نیم فرسنگ هم از شهر دور نشده است.

نکته ادبی: شاهِ شاهان لقبی برای مبالغه در قدرت موبد است.

چه دانی گرنه خود کرد آزمایش دگر کرد آزمایش را نمایش

چه می‌دانی؟ شاید شاه که خود آزمایشی انجام داده، دوباره بخواهد این آزمایش (وفاداری تو) را به نمایش بگذارد.

نکته ادبی: واژه‌ی آزمایش در اینجا به معنای امتحان گرفتن از وفاداری ویس است.

چنان دانم که او آنجا نپاید هم امشب وقت شبگیر او بیاید

من گمان می‌کنم که او همان‌جا نمی‌ماند و تا سحرگاه امشب برمی‌گردد.

نکته ادبی: شبگیر به معنای زمان نزدیک به صبح است.

نباید کرد ما را این همه بد که بد را بد جزا آید ز موبد

نباید کاری کنیم که باعث خشم موبد شود، زیرا در برابرِ بدی، موبد جزای سختی خواهد داد.

نکته ادبی: بد جزا آید ز موبد اشاره به قاطعیت و بی‌رحمی شاه در مجازات دارد.

چه خوبست این مثل مر بخردان را بدی یک روز پیش آید بدان را

چه ضرب‌المثل خوبی است برای خردمندان که: بدیِ بدکاران، سرانجام گریبان خودشان را می‌گیرد.

نکته ادبی: اشاره به ضرب‌المثلِ عاقبتِ اعمال بد که به عامل آن بازمی‌گردد.

چو دایه این سخنها گفت با ماه به خشم دل ازو برگشت ناگاه

وقتی دایه این حرف‌ها را به ویس زد، دلِ ویس ناگهان از او پرخشم شد.

نکته ادبی: ماه در اینجا استعاره از زیبایی ویس است.

بدو گفت ای صنم تو نیز بر خیز مکن شه را دگر اندر بدی تیز

ویس به دایه گفت: ای زیبا (صنم)، تو هم برخیز و شاه را در بدی کردن و سخت‌گیری بیشتر تشویق نکن.

نکته ادبی: صنم به معنای بت، استعاره‌ای برای زیباروییِ دایه یا کنایه‌ای از بی‌رحمی اوست.

به تیمار این یکی شب صابری کن وزان پس تا توانی داوری کن

امشب را با صبر و تحمل بگذران، بعد از آن هر قضاوت و شکایتی که داری انجام بده.

نکته ادبی: تیمار به معنای اندوه و غم است که اینجا به تحملِ سختیِ شب اشاره دارد.

که من امشب همی ترسم ز موبد که پیش آید ترا از وی یکی بد

زیرا من امشب از موبد می‌ترسم که مبادا گزندی از او به تو برسد.

نکته ادبی: بد به معنای رنج و آسیب است.

یکی امشبمرا فرمان کن ای ویس که امشب کور گردد چشم ابلیس

ای ویس، فقط امشب از من فرمان‌برداری کن تا این شبِ نحس (که چشم ابلیس را کور کند) بگذرد.

نکته ادبی: کور شدن چشم ابلیس کنایه از گذشتنِ زمانِ شر و گرفتاری است.

بشد دایه نشد آن ماهپیکر همی گفت و همی زد دست بربر

دایه رفت (و کمک نکرد)، اما آن ماه‌پیکر (ویس) ناامید نشد و با غم و اندوه به سینه می‌کوبید.

نکته ادبی: دست بر بر زدن کنایه از نهایتِ اندوه و استیصال است.

نه روزی دید و رخنه جایگاهی نه بر بام سرایش دید راهی

ویس نه روزنه‌ای برای خروج دید و نه راهی برای رفتن به بالای بام خانه پیدا کرد.

نکته ادبی: رخنه به معنای شکاف و راهِ خروج است.

چو تاب مهر جانش راهمی تافت ز دانش خویشتن را چاره ای یافت

وقتی عشق مانندِ تابش خورشید بر جانش می‌تابید، با خرد خود چاره‌ای برای فرار پیدا کرد.

نکته ادبی: تاب مهر استعاره از شدت عشق و هیجان عاشقانه است.

سرا پرده که بود از پیش ایوان یکی سر بر زمین دیگر به کیوان

سراپرده (چادر یا خیمه) که در جلوی ایوان بود، چنان بلند بود که سرش به زمین و انتهایش به کیوان می‌رسید.

نکته ادبی: کیوان نام سیاره زحل است که در ادبیات کهن به عنوان نماد دورترین یا بلندترین جایگاه آسمان استفاده می‌شد.

برو بسته طناب سخت بسیار یکایک ویس را درمان و تیمار

طناب‌های بسیاری به آن بسته بود که برای ویس تنها راه درمان و نجات از این بند بود.

نکته ادبی: تیمار در اینجا به معنای درمان و راهِ حل است.

فگنده از پای کفش آن کوه سیمین بدو بر رفت چون پرنده شاهین

ویس آن کوه سیمین‌تن (سفیدپوست و زیبا) کفش‌هایش را از پا درآورد و مانند شاهینِ پرنده‌ای از آن بالا رفت.

نکته ادبی: کوه سیمین استعاره از قامت بلند و سپیدِ ویس است.

چو پران شد ز پرده جست بر بام ربودش باد از سر لعل واشام

وقتی از پرده بیرون پرید و بر بام نشست، باد، زیورآلات و لعلِ روی سرش را با خود برد.

نکته ادبی: واشام (آشام) به معنای زینت و آرایش سر است.

برهنه سر برهنه پای مانده گسسته عقد و درش بر فشانده

او برهنه سر و پا مانده بود، زیورآلاتش گسسته بود و لباس‌هایش آویزان و درهم‌ریخته شده بود.

نکته ادبی: فشانده کنایه از لباس‌هایی است که از تن فرو افتاده یا آویزان شده است.

شکسته گوشوارش پاک در گوش ابی زیور بمانده روی نیکوش

گوشواره‌هایش شکست و از گوش افتاد و صورتِ زیبای او بدون هیچ آرایشی ماند.

نکته ادبی: ابی زیور به معنای بدون زیور و ساده است.

پس آنگه شد شتابان تا لب باغ روانش پرشتاب و دل پر از داغ

سپس با شتاب به سمت باغ دوید، در حالی که روحش پر از سرعت و دلش لبریز از داغِ عشق بود.

نکته ادبی: داغ در اینجا نمادِ سوز و گداز عشق است.

قصب چادرش را در گوشه ای بست درو زد دست و از باره فرو جست

چادرِ قصب (پارچه‌ی ابریشمی نازک) خود را به گوشه‌ای بست، دست به آن گرفت و از دیوار (باره) پایین پرید.

نکته ادبی: قصب نوعی پارچه‌ی کتان بسیار ظریف است.

گرفتش دامن اندر خشت پاره قبا شد بر تنش بر پاره پاره

لباسش به خشت‌های دیوار گیر کرد و قبای تنش پاره‌پاره شد.

نکته ادبی: خشت‌پاره به معنای تکه‌های دیوار یا آجر است.

اگرچه نرم و آسان بود جایش به درد آمد ز جستن هر دو پایش

اگرچه جایگاهش (برای پریدن) نرم بود، اما از شدت پرش و جستن، هر دو پایش درد گرفت.

نکته ادبی: جستن در اینجا به معنای پریدن از بلندی است.

گسسته بند کستی بر میانش چو شلوارش دریده بر دو رانش

بندِ شلوارش باز شده بود و لباسش بر روی دو پایش پاره شده بود.

نکته ادبی: کستی نوعی بند یا کمربند است که در فرهنگ‌های قدیمی نماد بستنِ لباس بوده است.

نه جامه بر تنش مانده نه زیور دریده بود یا افتاده یکسر

نه لباسی بر تنش مانده بود و نه زیوری؛ همه چیز پاره شده یا افتاده بود.

نکته ادبی: یکسر به معنای تماماً یا به‌کلی است.

برهنده پای گرد باغ گردان به هر مرزی دوان و دوست جویان

با پای برهنه در باغ می‌گشت، در هر گوشه‌ای می‌دوید و به دنبال دوست (محبوب) می‌گشت.

نکته ادبی: برهنده پای به معنای پا برهنه است.

هم از چشمش روان خونو هم از پای همی گفتی ازین بخت نگون وای

هم از چشمانش اشک (خون) می‌بارید و هم از پاهایش، و از این بختِ وارونه ناله می‌کرد.

نکته ادبی: بخت نگون کنایه از شانس بد و سرنوشت شوم است.

کجا جویم نگار سعتری را کجا جویم بهار دلبری را

می‌گفت: این محبوب و معشوقِ زیبا را کجا جستجو کنم؟ کجا آن بهارِ دلبری را بیابم؟

نکته ادبی: نگارِ سعتری (شایسته‌ترین و زیباترین) استعاره از محبوب است.

همان بهتر که بیهوده نپویم به شب خورشید تابان را نجویم

همان بهتر که بی‌هوده تلاش نکنم و در شبِ تاریک به دنبال خورشید (محبوب) نگردم.

نکته ادبی: خورشید تابان استعاره از رامین است که در تاریکیِ ناامیدی در دسترس نیست.

به حق دوستی ای باد شبگیر برای من زمانی رنج بر گیر

به حقِ دوستی، ای بادِ شبگیر، برای من لحظه‌ای رنج بکش (به کمکم بیا).

نکته ادبی: بادِ شبگیر به عنوان پیکِ عاشق، عنصرِ سنتی در ادبیات غنایی است.

اگر با بیدلان هستی نکورای منم بیدل یکی بر من ببخشای

اگر تو با عاشقانِ بی‌دل مهربان هستی، منم که بی‌دل و اسیرم، بر من رحم کن.

نکته ادبی: بیدل استعاره از کسی است که در راه عشق اختیار و قرار خود را از دست داده است.

که پایت گر جهانی بر نوردد چو نازک پای من خونین نگردد

زیرا اگر تو (باد) تمام جهان را زیر پا بگذاری، پایت مانند پای نازکِ من خونی نمی‌شود.

نکته ادبی: مقایسه میان حرکتِ آزادِ باد و حرکتِ پردرد و آسیب‌زای پای عاشق.

نه راهی دور می بایدت رفتی نه رنجی سخت ناخوش بر گرفتن

برای رسیدن به مقصود، نه نیازی به پیمودن راهی طولانی است و نه ضرورت دارد که رنجی سخت و ناخوشایند را متحمل شوی.

نکته ادبی: استفاده از افعال با ساختار کهن (می‌بایدت رفتن) که در زبان امروز به صورت ساده‌تر بازگردانی شد.

گغر کن بر دو نسرین شکفته یکی پیدا یکی از من نهفته

به آن دو گل نسرین شکفته بنگر؛ یکی آشکار و پیداست و دیگری از چشم من پنهان مانده است.

نکته ادبی: اشاره به تشبیه صورت یار به گل نسرین و ایهام در پنهان بودنِ یکی از آن دو.

نگه کن تا کجا یابی کسی را که رسول کرد همچون من بسی را

دقت کن و ببین کجا کسی را می‌یابی که مانند من، چنین پیام‌آور و واسطه‌ای برای دیگران بوده باشد.

نکته ادبی: تفاخرِ عاشق به مقامِ پیام‌بری و رنجی که در این راه کشیده است.

هزاران پردگی را پرده برداشت ببرد و در میان راه بگغاشت

او پرده از چهره هزاران فرد پنهان‌مانده کنار زد، اما سرانجام آن‌ها را در میانه راه رها کرد.

نکته ادبی: استعاره از گشودن راز و سپس بی‌پناه رها کردنِ عاشق.

هزاران دل بخشم از جای بر کند به هجران داد تا بر آتش افگند

هزاران دل را از جای برکند و به آتش هجران سپرد تا در شعله‌های دوری بسوزند.

نکته ادبی: تصویرسازی اغراق‌آمیز برای بیان شدتِ رنج‌های ناشی از عشق.

ببین حال مرا در مهر کاری بدین سختی و رسوایی و زاری

حال و روز مرا در این کارِ مهرورزی ببین که با چه سختی، رسوایی و زاری دست به گریبان هستم.

نکته ادبی: تأکید بر بی‌آبرویی و رنجی که عاشق در راه عشق متحمل می‌شود.

به صد گونه بلا بی هوش و بی کام به صد گونه جفا بی صبر و آرام

با انواع بلاها هوش و اختیار از کف داده‌ام و در برابر انواع جفاها، صبر و آرامشی برایم باقی نمانده است.

نکته ادبی: استفاده از تکرار برای تأکید بر کثرتِ رنج‌ها (صد گونه).

پیام من بدان روی نکو بر که خوبی انجمن دارد بدو بر

این پیام مرا به آن روی زیبا برسان که تمام خوبی‌ها در او جمع شده است.

نکته ادبی: خطاب به پیام‌رسان برای رساندن نامه به یار.

ازو مشک آر و بر گلنارم آلای ز من عنبر بر و بر سنبلش سای

از او مشک بستان و بر چهره سرخ‌فامِ من بمال؛ از من عنبر بگیر و بر موهای سنبل‌مانند او بیفشان.

نکته ادبی: تبادل نمادینِ زیبایی‌ها میان عاشق و معشوق با استفاده از عناصر طبیعی.

بگو ای نوبهار بوستانی سزای خرمی و شادمانی

بگو ای بهارِ باغِ زیبایی که شایسته خرمی و شادمانی هستی.

نکته ادبی: تشبیه معشوق به نوبهار و زیبایی‌های طبیعت.

بگو ای آفتاب دلربایی به خوبی یافته فرمان روایی

بگو ای خورشیدِ دل‌ربا که به واسطه زیبایی‌ات، بر همه فرمانروایی می‌کنی.

نکته ادبی: استعاره از معشوق به عنوان آفتاب که حاکم بر دل‌هاست.

مرا آتش به جان اندر فگنده به تاری شب به بام و در فگنده

آتشِ عشق را به جان من افکنده و شبِ تاریک را بر بام و درِ خانه من مسلط کرده‌ای.

نکته ادبی: تصویرسازی تقابلِ آتشِ درون و تاریکیِ شب.

نکرده با من بیدل مواسا نجسته با من مسکین مدارا

با منِ عاشقِ بی‌دل هیچ همدردی نکردی و با منِ مسکینِ سرگشته هیچ مدارایی پیش نگرفتی.

نکته ادبی: شکوه از بی‌مهری و عدمِ مواساتِ معشوق.

مرا بخت بد از گیتی برانده جهان در خواب و من بیخواب مانده

بختِ بد، مرا از دنیا رانده است؛ همه جهان در خوابند و منِ بی‌خواب مانده‌ام.

نکته ادبی: تصویرسازی تنهایی و بیگانگیِ عاشق با جهان.

اگر من مردمم یا زین جهانم چرا هر گز نه همچون مردمانم

اگر من انسان هستم یا از این جهانم، چرا هرگز مانند سایر مردم نیستم؟

نکته ادبی: پرسش انکاری برای نشان دادنِ تفاوتِ وضعیتِ عاشق با دیگران.

کنم از بیدلی و بخت فریاد مگر مادر مرا بی بخت و دل زاد

از بیدلی و بختِ بدم فریاد می‌کنم؛ شاید مادر مرا بدون بخت و دل به دنیا آورده است.

نکته ادبی: ناله از سرنوشتِ محتوم و شومِ عاشق.

مرا گفتی چرا ایدر نیایی من اینک آمدستم تو کجایی

به من گفتی چرا اینجا نمی‌آیی؟ من اینک آمده‌ام، تو کجا هستی؟

نکته ادبی: لحن گلایه‌آمیز و پرسشگرانه عاشق از معشوق.

چرا پیشم نیایی از که ترسی چرا بیمار هجران را نپرسی

چرا نزد من نمی‌آیی؟ از چه می‌ترسی؟ چرا حالِ این بیمارِ هجران‌کشیده را نمی‌پرسی؟

نکته ادبی: استفاده از استعاره بیمار برای عاشقِ دوری‌کشیده.

گر از دیدار تو نومید گردم به جان اندر بماند تیر دردم

اگر از دیدارت ناامید شوم، تیرِ درد تا ابد در جانم باقی خواهد ماند.

نکته ادبی: استعاره از دردِ عشق به تیر که در جان می‌ماند.

به جای روی تو گر ماه بینم چنان دانم که تاری چاه بینم

اگر به جای صورت زیبای تو ماه را ببینم، آن را مانند چاهی تاریک تصور می‌کنم.

نکته ادبی: مبالغه برای نشان دادنِ اینکه زیباییِ ماه در برابر چهره معشوق هیچ است.

به جای زلف تو گر مشک بویم نماید مشک سارا خاک کویم

اگر به جای زلف تو، مشک خوشبو بو کنم، آن مشکِ ناب در نظرم همچون خاکِ کوچه بی‌ارزش است.

نکته ادبی: برتری دادنِ ویژگی‌های معشوق بر زیبایی‌های طبیعی.

به جای دو لبت گر نوش یابم به جان تو که باشد زهر نابم

اگر به جای لب‌های تو نوش (عسل) بیابم، به جان تو سوگند که آن را زهرِ خالص می‌دانم.

نکته ادبی: تأکید بر انحصارِ لذت در حضور معشوق.

مرا جانان توی نه مشک و غنبر مرا درمان توی نه نوش و شکر

جانانِ من تویی، نه مشک و عنبر؛ درمانِ من تویی، نه نوش و شکر.

نکته ادبی: معرفی معشوق به عنوان تنها مرهم و اصلِ وجودی عاشق.

دلم را مار زلفینت گزیدست خلیده جان من بر لب رسیدست

زلف‌های مارگونه‌ات دلم را گزیده و جانم به لب رسیده است.

نکته ادبی: استعاره زلف به مار و کنایه از رسیدنِ جان به لب (نزدیکی به مرگ).

بود تریاک جان من لبانت همان خورشید بخت من رخانت

لبان تو تریاک (پادزهر) جان من و رخسار تو خورشیدِ بخت من است.

نکته ادبی: استعاره طبی برای لبِ معشوق که درمانِ دردهای عاشق است.

بدا بخت منا امشب کجایی چرا ببریدی از من آشنایی

ای بختِ بد من، امشب کجایی؟ چرا پیوند آشنایی را با من قطع کردی؟

نکته ادبی: خطاب به بختِ ناخوش برای وضعیتِ فعلی.

ببخشاید به من بر دوست و دشمن چرا هر گز نبخشایی تو بر من

دوست و دشمن به من رحم می‌کنند، چرا تو هرگز به من رحم نمی‌کنی؟

نکته ادبی: شکوه از سنگدلیِ معشوق در مقایسه با دیگران.

کجایی ای مه تابان کجایی چرا از بختر بر می نیایی

کجایی ای ماهِ تابان؟ چرا از بالای کوه سر بر نمی‌آوری؟

نکته ادبی: استعاره از معشوق به ماه که از کوه (مطلع) بر می‌آید.

چو سیمین آینه سر برزن از کوه ببین بر جان من صد گونه اندوه

همچون آینه‌ای سیمین از کوه سر برآور و بر جانِ پر از اندوهِ من بنگر.

نکته ادبی: توصیفِ طلوعِ ماه (معشوق) از کوهستان.

جهان چون آهن زنگار خورده هوا با جان من زنهار خورده

جهان همچون آهنی زنگ‌زده شده و هوا با جانِ من پیمان‌شکنی کرده است.

نکته ادبی: تصویرسازی از بی‌رحمیِ جهان در هنگامِ فراق.

دل من رفته و دلبر ز من دور دو عاشق هر دو بی دل مانده مهجور

دل من رفته و دلبر از من دور است؛ ما دو عاشق هستیم که هر دو بی‌دل و تنها مانده‌ایم.

نکته ادبی: توصیفِ وضعیتِ دو عاشق که هر دو در رنجِ دوری مشترک‌اند.

به فر خویش ما را یاوری کن به نور خویش ما را رهبری کن

به لطف و بزرگواری خود ما را یاری کن و با نورِ خویش راهنمای ما باش.

نکته ادبی: طلبِ مدد و هدایت از معشوق به عنوان منبع نور.

تو ماهی وان نگارم نیز ماهست جهان بی رویتان بر من سیاهست

تو ماهی و آن نگار (ویس) نیز ماه است؛ جهان بدون چهره شما برای من تاریک است.

نکته ادبی: تکرار استعاره ماه برای هر دو معشوق.

خدایا بر من مسکین ببخشای مرا دیدار آن دو ماه بنمای

خدایا به منِ مسکین رحم کن و دیدار آن دو ماه را نصیبم کن.

نکته ادبی: دعا و تضرع به درگاه الهی برای وصال.

یکی مه را فروخ و روشنایی یکی مه را شکوه و پادشایی

یکی از آن ماه‌ها دارای شکوه و روشنایی است و دیگری شکوه و فرمانروایی دارد.

نکته ادبی: تمایز نهادن میانِ وجوهِ زیباییِ دو معشوق.

یکی را جای برج چرخ گردان یکی را چای تخت و زین و میدان

یکی جایگاهش در اوج آسمان است و دیگری جایگاهش بر تخت و میدان.

نکته ادبی: مقایسه جایگاهِ دو معشوق با نمادهای آسمانی و زمینی.

چو یک نیمه سپاه شب در آمد مه تابنده از خاور بر آمد

وقتی نیمی از سپاهِ شب گذشت، ماهِ تابان از سمت مشرق پدیدار شد.

نکته ادبی: توصیفِ آغاز شب و طلوعِ ماه.

چو سیمین زروقی در ژرف دریا چو دست ابر نجنی در دست حورا

همچون قایقی سیمین در دریایی عمیق، و همچون دستِ حوری که در دستِ ابر باشد.

نکته ادبی: تصویرسازیِ زیبایِ قرارگیریِ ماه در میانِ ابرها.

هوا را دوده از چهره فروشست چنانچون ویس را از جان و رو شست

ماه، تیرگی را از چهره آسمان شست، همان‌طور که عشق، ویس را از جان و رو شست.

نکته ادبی: تشبیه پاکیزگی و روشنایی ماه به پاکی و زیباییِ ویس.

پدید آمد مرو را یار خفته میان گل بسان گل شکفته

یارِ خفته پدیدار شد؛ در میان گل‌ها، همچون گلی شکفته به نظر می‌رسید.

نکته ادبی: استعاره معشوق به گلِ شکفته.

بنفشه زلف و نسرین روی رامین ز نسرین و بنفشه کرده بالین

زلف‌هایش بنفشه و صورتش نسرین است؛ رامین از نسرین و بنفشه بالین ساخته است.

نکته ادبی: استفاده از عناصر طبیعت برای توصیف اجزای صورت و بسترِ یار.

مه از کوه آمد و ویس از شبستان بهاری باد مشکین از گلستان

ماه از کوه برآمد و ویس از شبستان؛ بادِ خوشبوی بهاری از گلستان وزید.

نکته ادبی: مقارنتِ طلوعِ ماه با ظهورِ معشوق.

ز بوی ویس رامین گشت بیدار به بالین دید سروی یاسمین بار

رامین از بویِ ویس بیدار شد و در کنارش سروی دید که شکوفه‌های یاسمین بر تن داشت.

نکته ادبی: توصیف زیبایی اندامِ ویس به سرو و چهره به یاسمین.

نجست از جای و اندر بر گرفتش پس آن دو زلف چون عنبر گرفتش

از جای برنخاست و او را در آغوش گرفت و زلف‌های عنبرینش را در دست گرفت.

نکته ادبی: توصیف فیزیکیِ لحظه وصال.

بهم آمیخته شد مشک و عنبر دو هفته ماه شد پیوسته با خور

مشک و عنبر با هم آمیخته شد؛ ماهِ چهارده‌روزه با خورشید پیوند خورد.

نکته ادبی: استعاره از وصال عاشق و معشوق به پیوندِ ماه و خورشید.

گهی از زلف او عنبر فشان کرد گهی از لعل و شکر فشان کرد

گاهی از زلفِ او عطر عنبر می‌افشاند و گاهی از لب‌های شکرینش بوسه می‌گرفت.

نکته ادبی: توصیف حرکات عاشقانه.

لب هر دو بسان میم بر میم بر هر دو بسان سیم بر سیم

لب‌های هر دو همچون میم بر روی هم بود؛ بر روی هم قرار گرفتند مانند نقره بر نقره.

نکته ادبی: توصیف فیزیکیِ بوسه با تکیه بر تشبیهاتِ کلامی و رنگی.

بپیچیدند بر هم دو سمن بوی چو دو دیبا نهاده روی بر روی

دو نفر که بوی گل سمن می‌دادند بر هم پیچیدند، همچون دو پارچه دیبای فاخر که بر هم نهاده باشند.

نکته ادبی: تشبیه لطافتِ اندامِ عاشقان به دیبا.

تو گفتی شیر و باده در هم آمیخت و یا گلنار و سوسن بر هم آویشت

گویی شیر و شراب با هم آمیخته شده، یا گل‌انار و سوسن با هم درهم شده‌اند.

نکته ادبی: تصویرسازی رنگی از آمیزشِ عاشقان (سرخی و سپیدی).

ز روی هر دوشان شب روز گشته ز شادی رزشان نوروز گشته

از چهره هر دوی آن‌ها شب به روز تبدیل شد و از شادیِ آن‌ها، عیدِ نوروز فرا رسید.

نکته ادبی: مبالغه در تأثیرِ زیبایی و شادیِ عاشقان بر تغییرِ جهان و طبیعت.

هزار آوا ز شاخ گل سرایان همه شب عشق ایشان را ستایان

پرندگانِ خوش‌نوا بر شاخه‌های گل نغمه‌سرایی می‌کنند و در تمامِ شب، عشقِ میانِ دلدادگان را ستایش کرده و بر آن درود می‌فرستند.

نکته ادبی: هزار آوا کنایه از بلبل و پرندگان نغمه‌سرا است.

ز شادی شان همی خندید لاله به دست اندرش یاقوتین پیاله

از میزانِ شادی و سرورِ آن‌ها، گلِ لاله از شوق می‌خندد و در دستِ خود جامِ سرخ‌رنگی همچون یاقوت دارد.

نکته ادبی: یاقوتین پیاله استعاره از گلبرگ‌های پیاله مانند و سرخ لاله است.

گرفته گل ازیشان زیب و خوشی چنان چون تازه نرگس ناز و گشی

گل‌ها از حضورِ آن‌ها زیبایی و طراوت گرفته‌اند؛ چنان‌که گلِ نرگسِ تازه، با ناز و خرامانی، شکوهِ خاصی به خود بخشیده است.

نکته ادبی: گش واژه‌ای کهن به معنای ناز، خرام و خرمی است.

چو راز دوستی با هم گشادند به خوشی کام یکدیگر بدادند

زمانی که آن دو عاشق رازِ دلِ خود را برای یکدیگر بازگو کردند، با شادمانی به خواسته و تمنای دلِ هم پاسخ دادند.

نکته ادبی: کام دادن در اینجا به معنای برآوردنِ آرزوی قلبی و وصال است.

زمانه زشت روی خویش بنمود به تیغ رنج کشت ناز بدرود

اما ناگهان روزگار چهره‌ی زشت و خشنِ خود را نمایان ساخت و با شمشیرِ رنج و سختی، ریشه‌ی ناز و خوشیِ آن‌ها را قطع کرد.

نکته ادبی: بدرود در اینجا به معنای بریدن و قطع کردن است.

سحر گه کار ایشان را چنان کرد که باغش داغگاه هردوان کرد

هنگامِ سپیده‌دم، روزگار چنان بلایی بر سرشان آورد که آن باغِ پر از صفا را به میدانِ اندوه و محلِ داغ‌دیدگیِ هر دو تبدیل کرد.

نکته ادبی: داغگاه ترکیبی است برای نشان دادن محلِ رنج و غم.

جهان را گوهر آمد زشت کاری چرا زو مهربانی گوش داری

ذاتِ جهان بر پایه‌ی بدی و ستم نهاده شده است؛ پس چرا تو انتظارِ مهربانی و وفا از آن داری؟

نکته ادبی: گوهر در اینجا به معنای ماهیت و ذاتِ اصلی است.

به نزدش هیچ کس را نیست آزرم که بی مهرست و بی قدرست و بی شرم

در پیشگاهِ این جهانِ بی‌ثبات، هیچ‌کس اعتبار و جایگاهی ندارد، زیرا جهان ذاتاً بی‌مهر، بی‌ارزش و بی‌شرم است.

نکته ادبی: آزرم به معنای حیا، شرم و احترام است.