ویس و رامین

فخرالدین اسعد گرگانی

مویه کردن شهرو پیش موبد

فخرالدین اسعد گرگانی
چو باز آمد ز قلعه شاه شاهان نبد همراه با او ماه ماهان
به پیش شاه شد شهرو خروشان به فندق ماه تابان را خراشان
همی گفت ای نیازی جان مادر به هر دردی رخت در مان مادر
چرا موبد نیاوردت بدین بار چه بد دیدی ازین دیو ستمگار
چه پیش امد ترا از بخت بد ساز چه تیمار و چه سختی دیده ای باز
پس آنگه گفت موبد را به زاری چه عذر آری که ویسم را نیاری
چه کردی آفتاب دلبران را چرا بی ماه کردی اختران را
شبستانت بدو بودی شبستان کنون چه این شبستان چه بیابان
سرایت را همی بی نور بینم بهشتت را همی بی حور بینم
اگر دخت مرا با من سپاری وگر نه خون کنم دریا به زاری
بنالم تا بنالد کوه با من خورد تا جاودان اندوه با من
بگیریم تا بگیرد دهر با من جهان گردد ترا همواره دشمن
اگر ویس مرا با من نمایی وگرنه زین شهنشاهی بر آیی
بگیرد خون ویس دلربایت شود انگشت پایت بند پایت
چو شهرو پیش موبد زار بگریست شهنشه نیز هم بسیار بگریست
بدو گفت ار بنالی ور ننالی مرا زشتی و یا خوبی سگالی
بکردم آنچه پیش و پس نکردم شکوه خویش و آب تو ببردم
اگر تو روی آن بت روی بینی میان خاک بینی نقش چینی
یکی سرو سهی بینی بریده میان خاک و خون در خوابنیده
جوانی بر تن سیمینش نالان چه خوبی بر رخ گلگونش گریان
نهفته ابر گل خورشید رویش بخورده زنگ خون زنجیر مویش
چو بشنید این سخن شهرو ز موبد چو کوهی خویشتن را بر زمین زد
زمین ز اندام او شد خر من گل سرای از اشک او شد ساغر مل
ز گیتی خورده بر دل تیر تیمار به خاک اندر همی پیچید چون مار
همی گفت ای فرو مایه زمانه بدزدیدی ز من در یگانه
مگر گفتست با تو هوشیاری که گر دزدی کنی در دزد باری
مگر چون من بدان در سخت شادی که چون گنجش به خاکاندر نهادی
مگر چون دیدی آن سرو بهشتی به باغ جاودانی در بکشتی
چرا بر کندی آن سرو بار چو بر کندی چرا کردی نگونسار
نگون گشته صنوبر چون بروید به زیر خاک عنبر چون ببوید
الا ای خاک مردم خوار تا کی خوری ماه و نگار و خرو و کی
نه بس بود آنکه خوردی تا به امروز کنون خوردی چنان ماه دل افروز
بتیزد ترسم آن سیمین تن پاک کجا بی شک بریزد سیم در خاک
چرا تیره نباشد اختر من که در خاک است ریزان گوهر من
به باغ اندر نبالد بیش ازین سرو که سرو من بریده گشت در مرو
به چرا اندر نتابد بیش ازین ماه که ماه من نهفته گشت در چاه
مگر پروین به دردو شد نظاره که گرد آمد بهم چندین ستاره
نگارا شرو قدا ماه رویا بتا زنجیر مویا مشک بویا
تو بودی غمگسار روزگارم کنون اندوه تو با که گسارم
من این مست گران را با که گویم من این بیداد را داد از که جویم
جهانی را بکشت آنکه ترا کشت ولیکن زان همه بدتر مرا کشت
پزشک آرمز روم و هند و ایران مگر درد مرا دانند درمان
نگارا در جهان بودی تو تنها ندیدی هیچ کس را با تو همتا
دلت بگرفت از گیتی برفتی به مینو در سزا جفتی گرفتی
بتا تا مرگ جان تو ببردست بزرگ امید من با تو بمردست
کرا شاید کنون پیرایهء تو کرا یابم به سنگ و سایهء تو
به که شاید پرند پر نگارت قبا و عقد و تاج و گوشوارت
که یارد بردن آگاهی به ویرو که گریان شد به مرگ ویسه شهرو
بشد ویس آفتاب ماهرویان بماندم ویس گویان ویس جویان
بشد ویس و ببرد آب خور و ماه که تابان بود چون ماه و خور از گاه
مه کوه غور بادا مه دز غور که آنجا گشت چشم من کور
به کوه غور ماهم را بکشتند چنان کشته در اشکفتی بهشتند
به کوه غور در اشکفت دیوان همی شادی کنند امروز دیوان
همه دانند زین خون خود چه خیزی چه مایه خون آزادان بریزد
به خون ویسه گر جیحون برانم ز خون دشمان وز دیدگانم
نباشد قیمت یک قطره خونش که آمد زان رخان لاله گونش
الا ای مرو پیرایهء خراسان مدار این خون و این پتیاره آسان
ز کوه غور گر آب تو زاید بجای آب زین پس خون نماید
شود امسال خونین جویبارت بلا روید ز کوه و مرغزارت
فزون از برگها بر شاخساران سنان بینی و تیغ نامداران
نیارامد شه تو تا به شاهی ببارد زی تو طوفان تباهی
کمر بندد به خون ویس دلبر ز بوم با ختر تا بوم خاور
چو آیند از همه گیتی سواران بسایندت به سم راهواران
جهان بر دست موبد گشت ویران نیازی دخترم چون شد ز گیهان
شکر اکنون بود خوش طعم و شیرین که منده نیست آن یاقوت رنگین
به باغ اکنون ببالد سرو و شمشاد که منده نیست آن شمشاد آزاد
کنون خوشبوی باشد مشک و عنبر که مانده نیست آن دو زلف دلبر
کنون لاله دمد بر کوه و هامون که منده نیست آن رخسار گلگون
حسود ویس بودی روز نوروز که نه چون روی او بودی دل افروز
کنون امسال گل زیبا بر آید نبیند چون رخش رعناتر آید
بهار امسال نیکوتر بخندد که شرم ویس بر وی ره نبندد
دریغا ویس من بانوی ایران دریغا ویس من خاتون توران
دریغا ویس من مهر خراسان دریغا ویس من ماه کهستان
دریغا ویس من ماه سخن گوی دریغا ویس من سرو سمن بوی
دریغا ویس من خورشید کشور دریغا ویس من امید مادر
کجایی ای نگار من کجایی چرا جویی همی از من جدایی
کجا جویم ترا ای ماه تابان به طارم یا به گلشن یا به ایوان
هر آن روزی بنشستی به طارم به طارم در تو بودی باغ خرم
هر آن روزی که بنشستی به گلشن به گلشن در نگشتی ماه روشن
هر آن روزی که بنشستی به ایوان به ایوان در نبودی تاج کیوان
اگر بی تو ببینم لاله در باغ نهد لاله برین خسته دلم داغ
اگر بی تو ببینم در چمن گل شود آن گل همه در گردنم غل
اگر بی تو ببینم بر فلک ماه به چشمم ماه مار است و فلک جاه
ندانم چون توانم زیست بی تو که چشمم رودخون بگریست بی تو
ببایستم همی مرگ تو دیدن به پیری زهر هجرانت چشیدن
اگر بر کوه خارا باشد این درد به یک ساعت کند مر کوه را گرد
وگر بر ژرف دریا باشد این غم به یک ساعت کند چون سنگ بی نم
چرا زادم چنین بدنخت فرزند چرا کردم چنین وارونه پیوند
نبایستم به پیری ماه زادن بپروردن به دست دیو دادن
روم تا مرگ بنشینم غریوان بنالم بر دز اشکفت دیوان
بر آرم زین دل سوزان یکی دم بدرم سنگ آن دز یکسر ازهم
دزی کان جای دیوان بود و گر بز چرا بردند حورم را در آن دز
روم خود را بیندازم از آن کوه که چون جشنی بود مرگی به انبوه
نبینم کام دل تا زو جدا ام به ناکامی چنین زنده چرا ام
روم آنجا سپارم جان پاکم بر آمیزم به خاک ویس خاکم
ولیکن جان خویش آنگه سپارم که دود از جان شاهنشه بر آرم
نشاید ویس من در خاک خفته شهنشه دیگری در بر گرفته
نشاید ویس من در خاک ریزان شهنشه می خورد در برگ ریزان
شوم فتنه برانگیزم ز گیهان بگویم با همه کس راز پنهان
شوم با باد گویم تو همانی که بوی از ویس من بردی نهانی
به حق آنکه بو از وی گرفتی هر آن گاهی که بر زلفش برفتی
مرا در خون آن بت باشد یاور هلاک از دشمان او بر آور
شوم با ماه گویم تو همانی که بر ویسم حسد بردی نهانی
به حق آنکه بودی آن دلارم ترا اندر جهان هم چهر و هم نام
مرا یاری ده اندر خون آن ماه که من خونش همی خواهم ز بدخواه
شوم با مهر گویم کامگارا به نام خویش یاور باش مارا
کجا خود ویس را افسر تو بودی و یا بر افسرش گوهر تو بودی
به حق آنکه تو مانند اویی چو او خوبی چو او رخشنده رویی
به شهر دوستانش نور بفزای به شهر دشمانش روی منمای
روم با ابر گویم تو همانی که چون گفتار ویسم در فشانی
دو دست ویس با تو یار بودی همیشه چون تو گوهر بار بودی
به حق آنکه او بود ابر رادی بجای برق خنده ش بود و شادی
به شهر دشمنش بر بار طوفان به سیل اندر جهنده برق رخشان
شوم لابه کنم در پیش دادار به خاک اندر بمالم هر دو رخسار
خدایا تو حکیم و بردباری که بر موبد همی آتش نباری
جهان دادی به دست این ستمگر که هست اندر بدی هر روز بدتر
نبخشاید همی بر بندگانت به بیدادی همی سوزد جهانت
چو تیغ آمد همه کارش بریدن چو گرگ آمد همه رایش دریدن
خدایا داد من بستان ز جانش تهی کن زو سرای و خان و مانش
چو دود از من بر آورد این ستمگر تو دود از شادی و جانش برآور
چو موبد دید زریهای شهرو هم از وی بیمش آمد هم ز ویرو
بدو گفت ای گرامی تر ز دیده ز من بسیار گونه رنج دیده
مرا تو خواهری ویرو برادر سمنبر ویسه ام بانو و دلبر
مرا ویس است چشم و روشنایی فزون از جان و چوز و پادشایی
بر آن بی مهر چو نان مهربانم که او را دوستر دارم ز جانم
گر او نا راستی با من نکردی به کام دل ز مهرم بر بخوردی
کنون حالش همی از تو نهفتم ازیرا با تو این بیهوده گفتم
من آن کس را بکشتن چون توانم که جانش دوستر دارم ز جانم
اگر چه من به دست او اسیرم همی خواهم که در پیشش بمیرم
اگر چه من به داغ او چنینم همی خواهم که او را شاد بینم
تو بر دردش مخوان فریاد چندین مزن بر روی زرین دست سیمین
کجا من نیز همچون تو نژندم نژندی خویشتن را کی پسندم
فرستم ویس را از دز بیارم که با دردش همی طاقم ندارم
ندانم زو چه خواهد دید جانم خطا گفتم ندانم نیک دانم
بسا تلخی که من خواهم چشیدن بسا سختی که من خواهم کشیدن
مرا تا ویس باشد در شبستان نبینم زو مگر نیرنگ و دستان
مرا تا ویس جفت و یار باشد همین اندوه خوردن کار باشد
هر آن رنجی که از ویس آیدم پیش همی بینم سراسر زین دل ریش
دلی دارم که در فرمان من نیست تو پنداری که این دل زان من نیست
به تخت پادشاهی بر نشسته چنان گورم به چنگ شیر خسته
در کامم شده بسته به صد بند به بخت من مزایاد ایچ فرزند
مرا کزدست دل روزی طرب نیست گر از ویسم نباشد بس عجب نیست
پس آنگه زرد را فرمود خسرو که چون باد شتابان سوی دز رو
ببر با خویشتن دو صد دلاور دگر ره ویس را از دز بیاور
بشد زرد سپهبد با دو صد مرد به یک مه ویس را پیش شه آورد
هنوز از زخم شه آزرده اندام چنانچون خسته گوری جسته از دام
بد آن یک ماه رامین دل شکسته به خان زرد متواری نشسته
پس آنگه زرد پیش شاه شاهن سخن گفت از پی رامین فراوان
دگر ره شاه رامین را عفو کرد دریده بخت رامین را رفو کرد
دگر ره دیو کینه روی بنهفت گل شادی به باغ مهر بشکفت
دگر ره در سرای شاه شاهان فروزان گشت روی ماه ماهان
به رامش گشت عیش شاه شیرین به باده بود دست ماه رنگین
گشاده دست شادی بند رادی گرفته باز رادی کبگ شادی
دگر باره بر آمد روزگاری که جز رامش نکردند ایچ کاری
زمین را در گل و نسرین گرفتند روان را در می نوشین گرفتند
جهنده شد به نیکی باد ایشان برفت آن رنجها از یاد ایشان
نه غم ماند نه شادی این جهان را فنا فرجام باشد هردوان را
به شادی دار را تا توانی که بفزاید ز شادی زندگانی
چو روز ما همی بر ما نپاید درو بیهوده غم خوردن چه باید

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

چو باز آمد ز قلعه شاه شاهان نبد همراه با او ماه ماهان

وقتی شاه (موبد) از قلعه بازگشت، ویس (که مانند ماهِ ماهان بود) همراه او نبود.

نکته ادبی: شاه شاهان و ماه ماهان، برای مبالغه در بزرگی و زیبایی به کار رفته است.

به پیش شاه شد شهرو خروشان به فندق ماه تابان را خراشان

شهرو با خروش و فریاد به سوی شاه رفت و از شدت غم و ماتم، انگشتانش را بر صورتش کشید و چهره‌اش را خراشید.

نکته ادبی: فندق در اینجا استعاره از سرانگشتان است.

همی گفت ای نیازی جان مادر به هر دردی رخت در مان مادر

با گریه و زاری می‌گفت: ای نیازی (نام فرزندش)، ای جانِ مادر، تو درمان تمام دردهای من بودی.

نکته ادبی: نیازی نام دختر شهرو است.

چرا موبد نیاوردت بدین بار چه بد دیدی ازین دیو ستمگار

چرا موبد تو را با خود به این مکان نیاورد؟ چه بدی‌ای از این دیوِ ستمگر دیده بودی؟

نکته ادبی: دیو در اینجا استعاره از موجودی ستمگر و بی‌رحم است.

چه پیش امد ترا از بخت بد ساز چه تیمار و چه سختی دیده ای باز

چه اتفاقی برای تو افتاد که بخت با تو ناموافق شد؟ چه سختی و رنجی کشیدی که دوباره بازگشتی؟

نکته ادبی: تیمار به معنای اندوه و غم است.

پس آنگه گفت موبد را به زاری چه عذر آری که ویسم را نیاری

سپس با ناله و زاری به موبد گفت: چه عذری می‌آوری که ویسِ مرا همراه خود نیاوردی؟

نکته ادبی: عذر آوردن در اینجا به معنی دلیل تراشیدن است.

چه کردی آفتاب دلبران را چرا بی ماه کردی اختران را

با این زیبارویِ تابان چه کردی؟ چرا با بردن او، ستارگان (دیگر زنان زیبا) را بی‌ماه و کم‌فروغ کردی؟

نکته ادبی: استعاره ویس به آفتاب و سایرین به اختران.

شبستانت بدو بودی شبستان کنون چه این شبستان چه بیابان

خانه و کاشانه‌ات تا پیش از این به خاطر وجود او روشن بود، اما حالا چه تفاوتی با بیابان دارد؟

نکته ادبی: شبستان کنایه از حریم خصوصی و خانه است.

سرایت را همی بی نور بینم بهشتت را همی بی حور بینم

خانه‌ات را تاریک و بی‌نور می‌بینم؛ گویی بهشتِ تو بدون حوری (ویس) است.

نکته ادبی: تشبیه ویس به حورِ بهشتی.

اگر دخت مرا با من سپاری وگر نه خون کنم دریا به زاری

اگر دخترم را به من بازنگردانی، چنان با زاری و گریه اشک خواهم ریخت که دریا از خون (اشک خونین) جاری شود.

نکته ادبی: مبالغه در اندوه.

بنالم تا بنالد کوه با من خورد تا جاودان اندوه با من

آن‌قدر ناله خواهم کرد که کوه با من همراهی کند و همواره در اندوه و ماتم بمانم.

نکته ادبی: تشخیص (شخصیت‌بخشی) به کوه.

بگیریم تا بگیرد دهر با من جهان گردد ترا همواره دشمن

آن‌قدر در سوگ او خواهم گریست تا روزگار هم با من شریک غم شود و برای تو (موبد) دشمنی خواهد شد.

نکته ادبی: اشاره به بدفرجام بودن ستم بر ویس.

اگر ویس مرا با من نمایی وگرنه زین شهنشاهی بر آیی

اگر ویس را به من نشان ندهی و بازنگردانی، از این پادشاهی و قدرت محروم و ساقط خواهی شد.

نکته ادبی: هشدار و نفرین در قالب پیش‌گویی.

بگیرد خون ویس دلربایت شود انگشت پایت بند پایت

خونِ ویسِ دلربا دامنت را خواهد گرفت و سرنوشتِ شومی در انتظارت خواهد بود.

نکته ادبی: کنایه از انتقامِ خونِ مظلوم.

چو شهرو پیش موبد زار بگریست شهنشه نیز هم بسیار بگریست

وقتی شهرو با زاریِ تمام پیشِ موبد گریست، پادشاه نیز از شدت تأثر یا تظاهر بسیار گریست.

نکته ادبی: تضاد رفتاری میان شهرو (صادقانه) و موبد (احتمالاً نمایشی).

بدو گفت ار بنالی ور ننالی مرا زشتی و یا خوبی سگالی

موبد به او گفت: چه گریه کنی و چه نکنی، فرقی نمی‌کند، سرنوشت تو (مرگ یا دوری ویس) بد یا خوب رقم خورده است.

نکته ادبی: سگالی به معنای اندیشیدن و مقدر کردن است.

بکردم آنچه پیش و پس نکردم شکوه خویش و آب تو ببردم

هر کاری که لازم بود انجام دادم و از هیچ تلاشی دریغ نکردم، اما اعتبار و آبروی تو و خودم را از دست دادم.

نکته ادبی: کنایه از شکست در مأموریت.

اگر تو روی آن بت روی بینی میان خاک بینی نقش چینی

اگر آن زیبارویِ بی‌همتا را ببینم، او را در خاک می‌بینم که مانند نقش و نگارهای چینی، بی‌جان افتاده است.

نکته ادبی: اشاره به زیباییِ افسانه‌ای ویس.

یکی سرو سهی بینی بریده میان خاک و خون در خوابنیده

مانند سروِ بلندی که بریده باشند، او را در میان خاک و خون خوابیده می‌بینی.

نکته ادبی: تشبیه ویس به سروِ بریده.

جوانی بر تن سیمینش نالان چه خوبی بر رخ گلگونش گریان

جوانی بر تنِ سفید و سیمین او نالان است و زیباییِ چهره‌ی گلگونش باعث گریه همگان می‌شود.

نکته ادبی: توصیفات کلاسیکِ زیبایی (سیمین‌تن، گلگون).

نهفته ابر گل خورشید رویش بخورده زنگ خون زنجیر مویش

ابرِ سیاه (مرگ) چهره‌ی خورشیدگونه‌اش را پوشانده و خون، درخششِ گیسوانش را تیره کرده است.

نکته ادبی: استعاره زنجیر موی برای گیسوان بلند و سیاه.

چو بشنید این سخن شهرو ز موبد چو کوهی خویشتن را بر زمین زد

وقتی شهرو این سخن را از موبد شنید، از شدت اندوه مانند کوهی بر زمین افتاد.

نکته ادبی: تشبیه افتادن به افتادنِ کوه (مبالغه).

زمین ز اندام او شد خر من گل سرای از اشک او شد ساغر مل

زمین از بدنِ او پر از گل (اشک) شد و خانه از اشکش لبریز از غم گشت.

نکته ادبی: ساغرِ مل کنایه از ظرفی پر از باده (غم) است.

ز گیتی خورده بر دل تیر تیمار به خاک اندر همی پیچید چون مار

تیرِ غم بر دلش نشست و از شدت درد، بر روی زمین مثل مار به خود می‌پیچید.

نکته ادبی: تشبیه اضطراب و درد به پیچ و تابِ مار.

همی گفت ای فرو مایه زمانه بدزدیدی ز من در یگانه

با ناله می‌گفت: ای روزگارِ بی‌ارزش، دُرِ یگانه‌ی مرا از من دزدیدی.

نکته ادبی: دُر یگانه استعاره از ویس.

مگر گفتست با تو هوشیاری که گر دزدی کنی در دزد باری

مگر کسی از هوشمندان به تو گفته است که اگر دزدی کردی، باید در دزدیِ خود باری (اصرار) کنی؟

نکته ادبی: طعنه به بی‌رحمیِ روزگار.

مگر چون من بدان در سخت شادی که چون گنجش به خاکاندر نهادی

مگر تو (روزگار) آن‌قدر از این گنجِ گرانبها لذت بردی که او را در خاک پنهان کردی؟

نکته ادبی: استعاره خاک به صندوقچه‌ی گنج.

مگر چون دیدی آن سرو بهشتی به باغ جاودانی در بکشتی

وقتی آن سروِ بهشتی را دیدی، مگر او را در باغِ جاودان (بهشت) کشتی؟

نکته ادبی: تشبیه ویس به سروِ بهشتی.

چرا بر کندی آن سرو بار چو بر کندی چرا کردی نگونسار

اگر او را از باغِ زندگی کندی، چرا به جای شکوفایی، او را سرنگون کردی؟

نکته ادبی: اشاره به جوانی و مرگ زودهنگام.

نگون گشته صنوبر چون بروید به زیر خاک عنبر چون ببوید

چگونه ممکن است صنوبرِ واژگون رشد کند و چگونه ممکن است خاک، بوی خوشِ او را بگیرد؟

نکته ادبی: کنایه از پایانِ زندگی.

الا ای خاک مردم خوار تا کی خوری ماه و نگار و خرو و کی

ای خاکِ مردم‌خوار، تا کی می‌خواهی زیبایی‌ها، بزرگان و پادشاهان را ببلعی؟

نکته ادبی: تشخیص (شخصیت‌بخشی) به خاک.

نه بس بود آنکه خوردی تا به امروز کنون خوردی چنان ماه دل افروز

آیا تا به امروز برایت کافی نبود که ماهِ دل‌افروز (ویس) را نیز بلعیدی؟

نکته ادبی: ماه دل‌افروز استعاره از ویس.

بتیزد ترسم آن سیمین تن پاک کجا بی شک بریزد سیم در خاک

می‌ترسم که آن سیمین‌تنِ پاک، خاک را با ارزش کند (چون خودش ارزشش از نقره بیشتر است) و در خاک پنهان شود.

نکته ادبی: کنایه از مدفون شدنِ زیبایی در خاک.

چرا تیره نباشد اختر من که در خاک است ریزان گوهر من

چرا بختِ من تیره نباشد، در حالی که گوهرِ وجودِ من در خاک پنهان شده است؟

نکته ادبی: اختر به معنای بخت و سرنوشت.

به باغ اندر نبالد بیش ازین سرو که سرو من بریده گشت در مرو

سروِ من در مرو بریده شد و از این پس دیگر در باغِ زندگی رشد نخواهد کرد.

نکته ادبی: اشاره به محلِ واقعه (مرو).

به چرا اندر نتابد بیش ازین ماه که ماه من نهفته گشت در چاه

ماهِ من در چاهِ مرگ پنهان شد و دیگر در آسمانِ زندگی نخواهد تابید.

نکته ادبی: استعاره از مرگ به چاه.

مگر پروین به دردو شد نظاره که گرد آمد بهم چندین ستاره

آیا پروین (خوشه‌ی پروین) هم از دردِ او حیران شد که این‌چنین ستاره‌ها گرد هم جمع شده‌اند؟

نکته ادبی: اشاره نجومی به وضعیت ستارگان.

نگارا شرو قدا ماه رویا بتا زنجیر مویا مشک بویا

ای نگارِ من، ای زیبارویِ ماه‌چهره، ای کسی که گیسوانِ معطر و بلند داشتی.

نکته ادبی: تکرار صفات برای سوگ‌نامه.

تو بودی غمگسار روزگارم کنون اندوه تو با که گسارم

تو غمگسارِ روزگارِ من بودی، حالا اندوهِ فراقِ تو را به چه کسی بگویم؟

نکته ادبی: غمگسار به معنای کسی است که غم را از بین می‌برد.

من این مست گران را با که گویم من این بیداد را داد از که جویم

من این مستیِ سنگین (اندوه) را به که بگویم و از چه کسی دادخواهی کنم؟

نکته ادبی: دادخواهی از بیدادِ روزگار.

جهانی را بکشت آنکه ترا کشت ولیکن زان همه بدتر مرا کشت

آنکه تو را کشت، در واقع جهانی را کشت، اما برای من مرگ تو از هر چیز دیگری دردناک‌تر بود.

نکته ادبی: بزرگ‌نماییِ تأثیر مرگِ ویس.

پزشک آرمز روم و هند و ایران مگر درد مرا دانند درمان

پزشکانی از روم، هند و ایران می‌آورم، شاید راهِ درمانی برای این اندوهِ من بدانند.

نکته ادبی: تلاش برای درمانِ غیرممکنِ سوگ.

نگارا در جهان بودی تو تنها ندیدی هیچ کس را با تو همتا

در تمام جهان تو تنها بودی و هیچ‌کس همتای تو در زیبایی و کمال نبود.

نکته ادبی: مبالغه در بی‌همتایی.

دلت بگرفت از گیتی برفتی به مینو در سزا جفتی گرفتی

وقتی از دنیا دلت گرفت، رفتی و در بهشت جفتی (همدمی) مناسب خود پیدا کردی.

نکته ادبی: تلاش برای تسلیِ خاطر از طریقِ امید به زندگیِ پس از مرگ.

بتا تا مرگ جان تو ببردست بزرگ امید من با تو بمردست

ای بت (زیباروی)، تا مرگ جانت را گرفت، تمام امیدهای بزرگِ من هم با تو مرد.

نکته ادبی: بت استعاره از معشوق و زیباروی.

کرا شاید کنون پیرایهء تو کرا یابم به سنگ و سایهء تو

دیگر چه کسی شایسته‌ی این زیورآلات و آرایش‌های توست؟ حالا که تو نیستی، این وسایل به چه کار می‌آیند؟

نکته ادبی: پرسشِ بلاغی برای بیانِ فقدان.

به که شاید پرند پر نگارت قبا و عقد و تاج و گوشوارت

لباس‌های پرندِ نگارین، قبا، تاج و گوشواره‌هایت شایسته‌ی چه کسی است؟

نکته ادبی: اشاره به متعلقاتِ شخصیِ ویس.

که یارد بردن آگاهی به ویرو که گریان شد به مرگ ویسه شهرو

چه کسی توان آن را دارد که خبرِ مرگِ ویس را به ویرو برساند و بگوید که شهرو در سوگ او گریسته است؟

نکته ادبی: ویرو برادرِ ویس است.

بشد ویس آفتاب ماهرویان بماندم ویس گویان ویس جویان

ویس (آفتابِ ماهرویان) رفت و من ماندم در حالی که دائم نامِ او را می‌برم و در جستجوی او هستم.

نکته ادبی: حسرتِ ماندن در دنیایِ بدونِ معشوق.

بشد ویس و ببرد آب خور و ماه که تابان بود چون ماه و خور از گاه

ویس رفت و روشناییِ خورشید و ماه را با خود برد؛ چرا که او از هر خورشید و ماهی درخشان‌تر بود.

نکته ادبی: پایان‌بندی با تشبیهاتِ متعالیِ نور.

مه کوه غور بادا مه دز غور که آنجا گشت چشم من کور

نفرین بر کوه غور و دژِ آن باد، چرا که در آنجا بود که چشمان من از دیدن روی دخترم محروم شد و کور گشت.

به کوه غور ماهم را بکشتند چنان کشته در اشکفتی بهشتند

در همان کوه غور، ماه تابان من (دخترم) را به قتل رساندند و پیکرش را در شکافی از کوه (غار) به خاک سپردند.

به کوه غور در اشکفت دیوان همی شادی کنند امروز دیوان

امروز در آن غار که جایگاه دیوان و تاریکی است، گویا دیوان و بدسیرتان شادی می‌کنند (و از جنایت خود خرسندند).

همه دانند زین خون خود چه خیزی چه مایه خون آزادان بریزد

همه می‌دانند که از ریختن خون ناحق، چه سرنوشت شومی برمی‌خیزد؛ بنگرید که چه اندازه خونِ آزادگان در این راه ریخته شده است.

به خون ویسه گر جیحون برانم ز خون دشمان وز دیدگانم

اگر بخواهم خون‌بهای ویس را بگیرم، حاضرم رود جیحون را از خون دشمنان و اشک چشمان خودم لبریز کنم.

نباشد قیمت یک قطره خونش که آمد زان رخان لاله گونش

ارزشِ حتی یک قطره از خون او، فراتر از تمام این‌هاست؛ خونی که از آن گونه‌های سرخ‌فام و لاله گونش جاری شد.

الا ای مرو پیرایهء خراسان مدار این خون و این پتیاره آسان

ای شهر مرو که زینت‌بخش خراسان هستی، آگاه باش و این خونِ ریخته شده و این فاجعه بزرگ را ساده و کوچک مپندار.

ز کوه غور گر آب تو زاید بجای آب زین پس خون نماید

اگر از کوه غور آب گوارایی به سوی تو جاری می‌شد، از این پس به جای آب، خون از آن جاری خواهد شد.

شود امسال خونین جویبارت بلا روید ز کوه و مرغزارت

امسال جویبارهای تو خونین خواهد شد و از کوه و دشت‌هایت به جای گیاه، بلا و مصیبت خواهد رویید.

فزون از برگها بر شاخساران سنان بینی و تیغ نامداران

به زودی در آن سرزمین، شمارِ شمشیرها و نیزه‌های جنگجویان، از شمارِ برگ‌های درختان بیشتر خواهد شد.

نیارامد شه تو تا به شاهی ببارد زی تو طوفان تباهی

پادشاه تو تا زمانی که بر تخت شاهی است، آرامش نخواهد داشت و طوفانی از تباهی و سختی بر سر او خواهد بارید.

کمر بندد به خون ویس دلبر ز بوم با ختر تا بوم خاور

برای گرفتن انتقام خون ویسِ دلبر، از غرب تا شرق عالم، همه کمر به جنگ و خون‌خواهی خواهند بست.

چو آیند از همه گیتی سواران بسایندت به سم راهواران

وقتی سواران از سراسر جهان فرا برسند، تو را زیر سم اسب‌های راهوارشان له خواهند کرد.

جهان بر دست موبد گشت ویران نیازی دخترم چون شد ز گیهان

دنیا به دست موبد (شاه) ویران شد؛ چرا که وقتی دخترم از این جهان رفت، گویی هستی پایان یافت.

شکر اکنون بود خوش طعم و شیرین که منده نیست آن یاقوت رنگین

شکر و شیرینی دیگر برایم معنا ندارد، چرا که آن یاقوتِ خوش‌رنگ (لب‌های دخترم) دیگر در میان نیست.

به باغ اکنون ببالد سرو و شمشاد که منده نیست آن شمشاد آزاد

در باغ، سرو و شمشاد دیگر دلیلی برای رشد و بالیدن ندارند، چون آن شمشادِ آزاد (دخترم) از بین رفته است.

کنون خوشبوی باشد مشک و عنبر که مانده نیست آن دو زلف دلبر

مشک و عنبر دیگر بوی خوشی ندارند، چرا که آن دو زلفِ یار دیگر بر شانه نیست تا عطر افشانی کند.

کنون لاله دمد بر کوه و هامون که منده نیست آن رخسار گلگون

اکنون که لاله بر کوه و دشت می‌روید، جز اندوه چیزی در دل نمی‌کارد، چرا که دیگر آن چهره گلگون را ندارم.

حسود ویس بودی روز نوروز که نه چون روی او بودی دل افروز

گویا طبیعت در روز نوروز به ویس حسادت می‌کرد، چرا که هیچ گلی به اندازه چهره دل‌افروز او زیبا نبود.

کنون امسال گل زیبا بر آید نبیند چون رخش رعناتر آید

اگر امسال گل‌های زیبایی هم بروید، هیچ‌کدام به رعنایی و زیبایی رخسار او نخواهد بود.

بهار امسال نیکوتر بخندد که شرم ویس بر وی ره نبندد

بهار امسال اگرچه می‌خندد، اما در واقع باید شرمگین باشد که در نبود ویس، خودنمایی می‌کند.

دریغا ویس من بانوی ایران دریغا ویس من خاتون توران

دریغ و افسوس بر ویس من که بانوی ایران و خاتون سرزمین توران بود.

دریغا ویس من مهر خراسان دریغا ویس من ماه کهستان

دریغ بر ویس من که مهر تابان خراسان و ماهِ درخشان کوهستان بود.

دریغا ویس من ماه سخن گوی دریغا ویس من سرو سمن بوی

دریغ بر ویس من که ماهِ خوش‌سخن و سروِ خوش‌بو و معطر بود.

دریغا ویس من خورشید کشور دریغا ویس من امید مادر

دریغ بر ویس من که خورشید این سرزمین و تنها امید و مایه دلگرمی مادرش بود.

کجایی ای نگار من کجایی چرا جویی همی از من جدایی

ای نگار من! کجا رفته‌ای؟ چرا این جدایی را بر من تحمیل می‌کنی؟

کجا جویم ترا ای ماه تابان به طارم یا به گلشن یا به ایوان

ای ماه تابان، تو را کجا جستجو کنم؟ در تالار کاخ، در گلزار یا در ایوان خانه؟

هر آن روزی بنشستی به طارم به طارم در تو بودی باغ خرم

هر روزی که تو در تالار می‌نشستی، آن مکان برای من مانند باغی خرم و زیبا بود.

هر آن روزی که بنشستی به گلشن به گلشن در نگشتی ماه روشن

هر روزی که تو در گلزار حضور داشتی، آنجا به راستی با حضور ماهِ روشن، روشن‌تر می‌شد.

هر آن روزی که بنشستی به ایوان به ایوان در نبودی تاج کیوان

هر روزی که تو در ایوان می‌نشستی، گویی تاج کیوان (بلندترین جایگاه) بر آن ایوان بود.

اگر بی تو ببینم لاله در باغ نهد لاله برین خسته دلم داغ

اگر بدون تو لاله را در باغ ببینم، آن لاله مانند داغی بر دلِ خسته‌ام می‌نشیند.

اگر بی تو ببینم در چمن گل شود آن گل همه در گردنم غل

اگر بدون حضور تو گل را در چمن ببینم، آن گل برایم مانند غل و زنجیری بر گردنم سنگینی می‌کند.

اگر بی تو ببینم بر فلک ماه به چشمم ماه مار است و فلک جاه

اگر ماه را در آسمان ببینم، برای چشمانِ من آن ماه مانند مار نیش‌زن و آسمان همچون جایگاهی هولناک است.

ندانم چون توانم زیست بی تو که چشمم رودخون بگریست بی تو

نمی‌دانم چگونه می‌توانم بدون تو زندگی کنم، در حالی که چشمانم پیوسته در فراقت خون گریسته است.

ببایستم همی مرگ تو دیدن به پیری زهر هجرانت چشیدن

باید مرگ تو را به چشم می‌دیدم و حالا در پیری باید زهر هجرانت را با تمام وجود بچشم.

اگر بر کوه خارا باشد این درد به یک ساعت کند مر کوه را گرد

این درد و اندوه من چنان سنگین است که اگر بر کوه خارا (سنگ سخت) فرود آید، در یک لحظه آن را به خاک تبدیل می‌کند.

وگر بر ژرف دریا باشد این غم به یک ساعت کند چون سنگ بی نم

و اگر این غم بر دریای عمیق وارد شود، در یک ساعت آن را همچون سنگی خشک و بی‌جان می‌گرداند.

چرا زادم چنین بدنخت فرزند چرا کردم چنین وارونه پیوند

چرا فرزندی با چنین بخت بدی به دنیا آوردم؟ چرا پیوندی چنین وارونه و غم‌بار برای او رقم خورد؟

نبایستم به پیری ماه زادن بپروردن به دست دیو دادن

بهتر بود در پیری صاحب فرزندی نمی‌شدم تا آن را به دست دیوان (بدسیرتان) بسپارم.

روم تا مرگ بنشینم غریوان بنالم بر دز اشکفت دیوان

تا هنگام مرگ می‌روم و با فریاد و شیون، بر دژِ «اشکفتِ دیوان» (محل قتل او) ناله سر می‌دهم.

بر آرم زین دل سوزان یکی دم بدرم سنگ آن دز یکسر ازهم

از این دلِ سوزان چنان آهی برمی‌آورم که سنگ‌های آن دژ را یکسره در هم بشکند.

دزی کان جای دیوان بود و گر بز چرا بردند حورم را در آن دز

دژی که جایگاه دیوان و ددمنشان است، چرا دخترِ زیباروی مرا در خود جای داد؟

روم خود را بیندازم از آن کوه که چون جشنی بود مرگی به انبوه

می‌روم و خود را از آن کوه پرت می‌کنم، چرا که مرگ برای من در این انبوهِ غم، جشنی بزرگ است.

نبینم کام دل تا زو جدا ام به ناکامی چنین زنده چرا ام

وقتی از او جدا شده‌ام، هیچ لذتی از دنیا نمی‌برم؛ پس چرا باید در ناکامی زنده بمانم؟

روم آنجا سپارم جان پاکم بر آمیزم به خاک ویس خاکم

می‌روم به آنجا تا جان پاکم را فدا کنم و در خاکِ آن مکان، با خاکِ تنِ ویس درآمیزم.

ولیکن جان خویش آنگه سپارم که دود از جان شاهنشه بر آرم

اما جانم را زمانی می‌سپارم که پیش از آن، دودی از جانِ آن شاهِ ستمگر برآورده باشم (انتقام گرفته باشم).

نشاید ویس من در خاک خفته شهنشه دیگری در بر گرفته

این سزاوار نیست که ویسِ من در خاک خفته باشد و شاه دیگری را در آغوش گرفته باشد.

نشاید ویس من در خاک ریزان شهنشه می خورد در برگ ریزان

این شایسته نیست که ویس من زیر خاک باشد و شاه در فصل خزان به عیش و نوش مشغول باشد.

شوم فتنه برانگیزم ز گیهان بگویم با همه کس راز پنهان

می‌روم و در جهان فتنه به پا می‌کنم و با همه کس، رازِ پنهانِ این جنایت را بازگو خواهم کرد.

شوم با باد گویم تو همانی که بوی از ویس من بردی نهانی

به سراغ باد می‌روم و به او می‌گویم تو همان هستی که بویِ عطرِ ویسِ مرا پنهانی ربودی و با خود بردی.

به حق آنکه بو از وی گرفتی هر آن گاهی که بر زلفش برفتی

به جانِ آن کسی قسم که از عطرِ خوشِ او بهره‌مند می‌شدی، آنگاه که زلفِ او را نوازش می‌کردی.

نکته ادبی: اشاره به پیوندِ عاطفی دیرین میان عاشق و معشوق که حتی نسیم نیز از آن بهره‌مند بوده است.

مرا در خون آن بت باشد یاور هلاک از دشمان او بر آور

در طلبِ خونِ این معشوقِ زیبا، یاور و پشتیبانِ من باش و دشمنانِ او را نابود کن.

نکته ادبی: واژه بت در ادبیات کلاسیک کنایه از معشوق زیباروی است.

شوم با ماه گویم تو همانی که بر ویسم حسد بردی نهانی

به نزد ماه می‌روم و می‌گویم تو همان کسی هستی که پنهانی بر زیباییِ ویس حسادت می‌ورزیدی.

نکته ادبی: تشخیص (شخصیت‌بخشی) به ماه و گفت‌وگو با آن، از سنت‌های کهنِ تغزلی است.

به حق آنکه بودی آن دلارم ترا اندر جهان هم چهر و هم نام

سوگند به آنکه معشوقِ دل‌انگیزِ تو بود، کسی که در زیبایی و نام، همتای تو در جهان است.

نکته ادبی: تاکید بر شباهتِ تام و تمامِ معشوق به ماه.

مرا یاری ده اندر خون آن ماه که من خونش همی خواهم ز بدخواه

در گرفتنِ انتقامِ خونِ آن ماه‌رخ، مرا یاری کن، چرا که من خواستارِ خونخواهی او از دشمنانش هستم.

نکته ادبی: استفاده از ماه برای وصفِ معشوق که نشان از درخشش و زیبایی است.

شوم با مهر گویم کامگارا به نام خویش یاور باش مارا

به نزدِ خورشید (مهر) می‌روم و می‌گویم ای کامروا، به نامِ خودت، یاورِ ما باش.

نکته ادبی: مهر در اینجا هم به معنای خورشید است و هم به معنای دوستی و عشق که ایهام دارد.

کجا خود ویس را افسر تو بودی و یا بر افسرش گوهر تو بودی

آن زمان که تو تاجِ ویس بودی و یا زمانی که بر تاجِ او، گوهرِ نابی بودی.

نکته ادبی: اشاره به جایگاهِ والای معشوق و همراهی همیشگیِ عاشق با او.

به حق آنکه تو مانند اویی چو او خوبی چو او رخشنده رویی

سوگند به آنکه تو شبیه به او هستی، همان‌قدر زیبا و همان‌قدر درخشان‌رو.

نکته ادبی: تاکید بر تکرارِ صفاتِ معشوق در عنصرِ طبیعی.

به شهر دوستانش نور بفزای به شهر دشمانش روی منمای

در شهرِ دوستانِ او نور و برکت بیفزای و در شهرِ دشمنانش، روی خوش به آنان نشان مده.

نکته ادبی: دعایِ خیر برای دوستداران و نفرین برای دشمنانِ معشوق.

روم با ابر گویم تو همانی که چون گفتار ویسم در فشانی

به نزدِ ابر می‌روم و می‌گویم تو همان هستی که سخنانِ ویس را همچون دُرهای گرانبها پراکنده می‌سازی.

نکته ادبی: تشبیه کلامِ معشوق به دُر و ابر به عنوان حاملِ این درها.

دو دست ویس با تو یار بودی همیشه چون تو گوهر بار بودی

دستانِ ویس همواره یار و یاورِ تو بود و تو همیشه همچون او گوهربار و بخشنده بودی.

نکته ادبی: اشاره به هم‌راستاییِ وجودیِ معشوق و پدیده‌های طبیعت.

به حق آنکه او بود ابر رادی بجای برق خنده ش بود و شادی

سوگند به آنکه او بخشنده بود، چنانکه خنده‌ها و شادی‌های او به جای برقِ آسمان می‌نشست.

نکته ادبی: تشبیه شادیِ معشوق به برقِ آسمان که نویدبخش است.

به شهر دشمنش بر بار طوفان به سیل اندر جهنده برق رخشان

بر شهرِ دشمنِ او طوفان نازل کن و در میانِ سیل، همچون برقی درخشان جهنده باش.

نکته ادبی: استفاده از عناصرِ قهرِ طبیعت برای انتقام‌جویی.

شوم لابه کنم در پیش دادار به خاک اندر بمالم هر دو رخسار

به پیشگاهِ خداوند می‌روم و زاری می‌کنم و هر دو چهره‌ام را بر خاک می‌سایم.

نکته ادبی: توصیفِ کمالِ درماندگی و التماس در پیشگاهِ الهی.

خدایا تو حکیم و بردباری که بر موبد همی آتش نباری

خداوندا، تو حکیم و بردباری که بر موبد، آتشِ خشم و عقوبت نمی‌فرستی.

نکته ادبی: شکوه از بردباریِ خداوند در برابرِ ستمکار.

جهان دادی به دست این ستمگر که هست اندر بدی هر روز بدتر

جهان را به دستِ این ستمگر سپرده‌ای که هر روز در بدی کردن، بدتر می‌شود.

نکته ادبی: اعتراضِ عاشقانه به مشیتِ الهی در سپردنِ امور به دستِ ظالم.

نبخشاید همی بر بندگانت به بیدادی همی سوزد جهانت

او بر بندگانِ تو رحم نمی‌کند و با بیدادگری، جهانِ تو را به آتش می‌کشد.

نکته ادبی: توصیفِ بی‌رحمیِ موبد به عنوانِ عاملِ فساد در جهان.

چو تیغ آمد همه کارش بریدن چو گرگ آمد همه رایش دریدن

چون شمشیر به دست گرفت، کارش فقط بریدن بود و چون گرگ خوی گرفت، قصدش دریدن بود.

نکته ادبی: تشبیه موبد به گرگ، نمادِ درندگی و بی‌رحمی.

خدایا داد من بستان ز جانش تهی کن زو سرای و خان و مانش

خداوندا دادِ مرا از جانِ او بگیر و خانه و کاشانه‌اش را از وجودِ او تهی کن.

نکته ادبی: دعایِ تضرع‌آمیز برای دادخواهی.

چو دود از من بر آورد این ستمگر تو دود از شادی و جانش برآور

همان‌طور که این ستمگر، دود (غم و اندوه) از نهادِ من برآورد، تو نیز دودِ شادی و جان را از وجودش برون آر.

نکته ادبی: استفاده از جناسِ معنایی در مفهومِ دود برآوردن برای دو شخصیت.

چو موبد دید زریهای شهرو هم از وی بیمش آمد هم ز ویرو

وقتی موبد، سپاه و تجهیزاتِ شهرو را دید، هم از او و هم از ویرو در دلش بیم افتاد.

نکته ادبی: توصیفِ تغییرِ موضعِ موبد از خشم به ترس در برابرِ قدرتِ نظامیِ مخالفان.

بدو گفت ای گرامی تر ز دیده ز من بسیار گونه رنج دیده

به او گفت: ای کسی که از چشمانم گرامی‌تری، تو رنج‌های بسیاری از جانبِ من دیده‌ای.

نکته ادبی: چرخشِ لحنِ موبد از دشمنی به دلسوزی و ندامت.

مرا تو خواهری ویرو برادر سمنبر ویسه ام بانو و دلبر

تو برای من خواهری و ویرو برایم برادر است و ویسِ زیبا، بانو و دلبرِ من است.

نکته ادبی: تلاشِ موبد برای کاهشِ تنش و ایجادِ پیوندِ دوباره با خانواده‌ی ویس.

مرا ویس است چشم و روشنایی فزون از جان و چوز و پادشایی

برای من، ویس حکمِ نورِ چشم و روشنایی را دارد و ارزشی فراتر از جان و پادشاهی دارد.

نکته ادبی: اغراق در وصفِ اهمیتِ معشوق برای عاشق.

بر آن بی مهر چو نان مهربانم که او را دوستر دارم ز جانم

من به این بی‌مهر (ویس) همچنان مهربانم، چرا که او را از جانِ خود بیشتر دوست دارم.

نکته ادبی: اعتراف به عشقِ یک‌سویه و بی‌دریغ.

گر او نا راستی با من نکردی به کام دل ز مهرم بر بخوردی

اگر او با من پیمان‌شکنی نمی‌کرد، به کامِ دل از عشقِ من بهره‌مند می‌شد.

نکته ادبی: گلایه از پیمان‌شکنیِ معشوق با لحنی محترمانه.

کنون حالش همی از تو نهفتم ازیرا با تو این بیهوده گفتم

حالا وضعیتِ او را از تو پنهان کردم، برای همین بود که این سخنانِ بیهوده را به تو گفتم.

نکته ادبی: توجیهِ رفتارهای متناقضِ موبد.

من آن کس را بکشتن چون توانم که جانش دوستر دارم ز جانم

چگونه می‌توانم کسی را بکشم که او را از جانِ خودم بیشتر دوست دارم؟

نکته ادبی: بیانِ پارادوکسیکالِ عشق و نفرت؛ عاشق نمی‌تواند معشوق را آزار دهد.

اگر چه من به دست او اسیرم همی خواهم که در پیشش بمیرم

اگرچه من در دستِ او اسیرم، اما همواره آرزو دارم که در پیشگاهِ او جان بسپارم.

نکته ادبی: نمایشِ تسلیمِ کاملِ عاشق در برابر معشوق.

اگر چه من به داغ او چنینم همی خواهم که او را شاد بینم

اگرچه من از داغِ عشقِ او چنین رنجورم، اما همواره خواهانِ شادی و خرمیِ او هستم.

نکته ادبی: ایثارِ عاشقانه؛ آرزویِ شادی برای معشوق حتی در اوجِ رنج.

تو بر دردش مخوان فریاد چندین مزن بر روی زرین دست سیمین

تو بر دردِ او فریاد نزن و بر صورتِ زرینش، دستِ سیمینِ خود را نزن.

نکته ادبی: دستورِ مستقیم به زرد برای مراقبت از ویس.

کجا من نیز همچون تو نژندم نژندی خویشتن را کی پسندم

مگر من هم مثل تو نگران و اندوهگین نیستم؟ پس چگونه اندوهِ خود را می‌پسندم؟

نکته ادبی: همذات‌پنداریِ موبد با وضعیتِ اطرافیان.

فرستم ویس را از دز بیارم که با دردش همی طاقم ندارم

ویس را از قلعه برمی‌گردانم، چرا که دوری و رنجِ او برایم طاقت‌فرساست.

نکته ادبی: تصمیمِ عملیِ موبد برای پایان دادن به دوری.

ندانم زو چه خواهد دید جانم خطا گفتم ندانم نیک دانم

نمی‌دانم از بازگشتِ او چه نصیبم خواهد شد؛ اشتباه گفتم، در واقع بهتر از هر کسی می‌دانم.

نکته ادبی: تزلزلِ درونی و شک و تردیدِ ذهنیِ موبد.

بسا تلخی که من خواهم چشیدن بسا سختی که من خواهم کشیدن

می‌دانم که تلخی‌ها و سختی‌های بسیاری در انتظارِ من است که باید تحمل کنم.

نکته ادبی: آگاهیِ عاشق از سرنوشتِ محتومِ رنج‌آورِ خود.

مرا تا ویس باشد در شبستان نبینم زو مگر نیرنگ و دستان

تا زمانی که ویس در شبستانِ من باشد، از او جز مکر و حیله چیزی نمی‌بینم.

نکته ادبی: نگاهِ بدبینانه و در عین حالِ عاشقانه موبد به ویس.

مرا تا ویس جفت و یار باشد همین اندوه خوردن کار باشد

تا وقتی ویس همسر و همراهِ من باشد، کار و پیشه‌ام همین اندوه خوردن است.

نکته ادبی: پذیرشِ سرنوشتِ غم‌بار در کنارِ معشوق.

هر آن رنجی که از ویس آیدم پیش همی بینم سراسر زین دل ریش

هر رنجی که از جانبِ ویس به من می‌رسد، تماماً آن را در آینه این دلِ زخمی می‌بینم.

نکته ادبی: تشبیه دل به آیینه‌ای که رنج‌ها را بازتاب می‌دهد.

دلی دارم که در فرمان من نیست تو پنداری که این دل زان من نیست

دلی دارم که از فرمانِ من خارج است؛ تو گویی که این دل دیگر متعلق به من نیست.

نکته ادبی: توصیفِ وضعیتی که عاشق، اختیارِ خود را به دستِ عشق باخته است.

به تخت پادشاهی بر نشسته چنان گورم به چنگ شیر خسته

بر تختِ پادشاهی نشسته‌ام اما چنانم که گویی گوری هستم در چنگالِ شیری خسته.

نکته ادبی: تشبیه بسیار زیبا و کنایی؛ موبد در اوج قدرت، مانند شکارِ ناتوان در چنگالِ عشق اسیر است.

در کامم شده بسته به صد بند به بخت من مزایاد ایچ فرزند

در کامِ من بندهای بسیاری است؛ با این بختِ شوم، فرزند هم نصیبم نشود که بهتر است.

نکته ادبی: ابرازِ ناامیدیِ عمیق از آینده و تبار.

مرا کزدست دل روزی طرب نیست گر از ویسم نباشد بس عجب نیست

اگر به خاطرِ این دل، روزی شاد نیستم و ویس از من دوری می‌کند، اصلاً عجیب نیست.

نکته ادبی: پذیرشِ تلخِ واقعیتِ رابطه.

پس آنگه زرد را فرمود خسرو که چون باد شتابان سوی دز رو

سپس خسرو به زرد دستور داد که همچون بادِ تند به سمتِ قلعه بشتاب.

نکته ادبی: تغییرِ لحن از تامل به دستورِ حکومتی و قاطع.

ببر با خویشتن دو صد دلاور دگر ره ویس را از دز بیاور

با خودت دویست دلاور ببر و ویس را دوباره از قلعه به نزدِ من بیاور.

نکته ادبی: بازگشت به موضعِ قدرت و اقتدارِ پادشاهی.

بشد زرد سپهبد با دو صد مرد به یک مه ویس را پیش شه آورد

زردِ سپهبد با دویست مرد رفت و در عرضِ یک ماه، ویس را به نزدِ شاه آورد.

نکته ادبی: گزارشِ موفقیت‌آمیز از اجرایِ دستور.

هنوز از زخم شه آزرده اندام چنانچون خسته گوری جسته از دام

ویس هنوز از زخمِ خشمِ شاه، آزرده بود؛ مانند گورِ زخمی که از دام گریخته باشد.

نکته ادبی: استعاره از وضعیتِ رنجورِ ویس که از ستم‌های موبد زخم خورده است.

بد آن یک ماه رامین دل شکسته به خان زرد متواری نشسته

در آن یک ماه، رامینِ دل‌شکسته، مخفیانه در خانه زرد به سر می‌برد.

نکته ادبی: اشاره به سرگردانیِ رامین در دورانِ دوریِ ویس.

پس آنگه زرد پیش شاه شاهن سخن گفت از پی رامین فراوان

سپس زرد در پیشگاهِ شاه، درباره رامین سخنانِ بسیار گفت.

نکته ادبی: واسطه‌گریِ زرد برای اصلاحِ روابط.

دگر ره شاه رامین را عفو کرد دریده بخت رامین را رفو کرد

بارِ دیگر شاه، رامین را عفو کرد و بختِ درهم‌شکسته‌ی رامین را اصلاح نمود.

نکته ادبی: استعاره از رفو کردن برای ترمیمِ سرنوشتِ تباه‌شده.

دگر ره دیو کینه روی بنهفت گل شادی به باغ مهر بشکفت

دوباره دیوِ کینه چهره پنهان کرد و گلِ شادی در باغِ مهر و دوستی شکوفا شد.

نکته ادبی: تشبیه کینه به دیو و شادی به گل، برای ترسیمِ پایانِ مقطعیِ نزاع.

دگر ره در سرای شاه شاهان فروزان گشت روی ماه ماهان

بار دیگر در کاخِ شاهِ شاهان، چهره‌ی درخشان آن زیبارویِ ماه‎‌وش، چون نوری نمایان شد.

نکته ادبی: ماه ماهان به معنای زیباترینِ زیبارویان است و صفت عالی محسوب می‌شود.

به رامش گشت عیش شاه شیرین به باده بود دست ماه رنگین

زندگی و عیشِ شاهِ شیرین‌کام در اوج لذت و شادی قرار گرفت و دست‌های آن ماهِ زیبا به سبب در دست داشتن جامِ شراب، رنگین شد.

نکته ادبی: رنگین شدن دست، کنایه از حضور فعال در بزم و باده‌نوشی است.

گشاده دست شادی بند رادی گرفته باز رادی کبگ شادی

دستِ شادی، بندِ بخشندگی را گشود و بخشندگی، کبکِ شادی را به چنگ گرفت؛ یعنی بخشش و شادی هم‌نشین و دست‌مایه‌ی اصلی زندگی آن‌ها شد.

نکته ادبی: رادی در متون کهن به معنای سخاوت و بخشندگی است.

دگر باره بر آمد روزگاری که جز رامش نکردند ایچ کاری

باز هم دورانی سپری شد که در آن، جز خوش‌گذرانی و بزم، هیچ کار دیگری انجام نمی‌دادند.

نکته ادبی: ایچ در اینجا به معنای هیچ است که در فارسی دری کهن کاربرد داشته است.

زمین را در گل و نسرین گرفتند روان را در می نوشین گرفتند

دشت و صحرا را با گل‌های سرخ و نسرین آراستند و جان و روح خود را در لذتِ شرابِ خوش‌گوار غرق کردند.

نکته ادبی: می نوشین اشاره به شراب شیرین و گوارا دارد.

جهنده شد به نیکی باد ایشان برفت آن رنجها از یاد ایشان

بختِ آن‌ها بلند شد و به نیکی گرایید و تمام رنج‌ها و سختی‌های گذشته از خاطرشان پاک شد.

نکته ادبی: جهنده شد در اینجا کنایه از اوج گرفتن و پیشرفت کردنِ بخت و اقبال است.

نه غم ماند نه شادی این جهان را فنا فرجام باشد هردوان را

در این جهان، نه غم پایدار است و نه شادی؛ چرا که سرانجامِ کارِ هر دو، نیستی و فناست.

نکته ادبی: فرجام به معنای پایان و عاقبت کار است.

به شادی دار را تا توانی که بفزاید ز شادی زندگانی

تا می‌توانی به شادی و خرمی زندگی کن، زیرا شادی کردن، طول عمر و زندگانی را افزایش می‌دهد.

نکته ادبی: دار در اینجا فعل امر از مصدر داشتن است که به معنای نگه داشتن یا زیستن در حال شادی است.

چو روز ما همی بر ما نپاید درو بیهوده غم خوردن چه باید

چون روزگارِ ما بر یک حال نمی‌ماند و عمرمان رو به پایان است، پس غصه خوردن برای امور بیهوده چه فایده‌ای دارد؟

نکته ادبی: بیت دارای لحن پندآموز و اپیکوری (غنیمت شمردن دم) است.