ویس و رامین

فخرالدین اسعد گرگانی

آمدن شاه موبد از روم و رفتن به دز اشکفت دیوان نزد ویس

فخرالدین اسعد گرگانی
چو شاه اندر سفر پیروزگر گشت به پیروزی و کام خویش بر گشت
سراسر ارمن و اران گرفته چو پاژ از قیصر و خاقان گرفته
شهانش زیر دست و او زبر دست هم از شاهی هم از شادی شده مست
سپهرش جای تاج و جای پیکر زمینش جای تخت و جای لشکر
ز تاجش رخنه دیده روی گردون ز رختش کوه گشته روی هامون
ز بخت خویش دیده روشنایی ز شاهان برده گوی پادشایی
ز هر شاهی و هر کضور خدایی به در غاهش سپاهی یا نوایی
به بند آورده شاهان جهان را به پیروزی که من شاهم شهان را
چو شاهنشاه شد در مرو خرم پدید آمد به جای سور ماتم
کجا گفتار زرین گیس بشنود دلش پر تاب گشت و مغز پر دود
ز کین دل همی جوشید بر جای زمانی دیر و آنگه جست برپای
نقیبان را به سالاران فرستاد یکایک را ز رفتن آگهی داد
پس آنگه کوس گران شد به در گاه کهو مه را ز رفتن کرد آگاه
تبیره بر در خسرو فغان کرد که چندین راه شاها چون توان کرد
همیدون نای روبین شد غریوان بران دویار در اشکفت دیوان
همی دانست گفتی حال رامین که او را تلخ گردد عیش شیرین
شه شاهان همی شد کین گرفته شتاب کشتن رامین گرفته
سپاهی نیمی از ره نارسیده به سختی راه یکساله بریده
دگر نیمه کمرهاناگشاده کلاه راه از سر نا نهاده
به ناکامی همه باوی برفتند ره اشکفت دیوان بر گرفتند
یکی گفتی که ره مان ناتمامست کنون این ره تمامی راه رامست
یکی گفتی همیشه راهواریم که رامین را ز ویسه باز داریم
یکی گفتی که شه را ویس بدتر به خان اندر ز صد خاقان و قیصر
همی شد شاه با لشکر شتابان چو ابر و باد در کوه و بیابان
به راه اندر چو دیوی گرد لشکر کشیده از ژمین بر آسمان سر
ز دیده دیدبان از دز نگه کرد سیه ابری بدید از لشکر و گرد
سپهبد زرد را گفتند ناگاه همی آید به پیروزی شهنشاه
خروش و بانگ و غلغل در دز افتاد چنان کاندر درختان اوفتد باد
پذیره نا شده او را سپهبد به در گاهش در آمد شاه موبد
شتابان تر به راه از تیر آرش دو چشم از کین دل کرده چو آتش
چو بر در گاه روی زرد را دید ز کین زرد روی اندر هم آورد
بدو گفت ای دلم را بدترین درد مرا اندر جهان دادار داور
رهاناد از شما هر دو برادر به هنگام وفا سگ از شما به
بود با سگ وفا و با شما نه شما را چون همی گوهر سرشتند
ندانم کز کدام اختر سرشتند یکی در جادوی با دیو همبر
یکی از ابلهی با خر برابر یو با گاوان به گه پایی سزایی
چگونه ویس را از رام پایی سزاوارم به هر دردی که بینم
چو گاوی را به دزداری گزینم تو از بیرون نشسته در ببسته
درون رامین به کام دل نشسته تو پنداری که کاری نیک کردی
به کار من بسی تیمار خوردی ز نادانی که هستی می ندانی
که رامین بر تو می خندد نهانی تو از بیرون نشسته بانگ داران
به خانه او نشسته شاد خواران جهان آنگاه گشته تو نه آگاه
به چون تو کس دریغ آید چنین گاه سپهبد زرد گفت ای شاه فرخ
به شادی آمدی زین راه فرخ مکن غمگین به یافه خویشتن را
مده در خویشتن راه اهرمن را تو شاهی آنچه دانی یا ندانی
ز نیکی و بدی گفتن توانی مثل شد در زبان هفت کضور
شهان دانند باز ماده از نر کجا شاهان جهان را پیشگاهند
نترسند و بگویند آنچه خواهند اگر چه آنچه تو گفتی یقین نیست
که یارد مر ترا گفتن چنین نیست تو بر جانم همی بندی گناهی
مرا در وی نبوده هیچ راهی تو رامین را ز پیش من ببردی
چه دانم کاو چه کرد و تو چه کردی نه مرغی بود کز پیشت بپرید
جهانی را به پروازی بدرید نه تیریبد بدین دز چون بر آمد
بدین در های بسته چون در آمد ببین مهرت بدین در های بسته
بدو بر گرد یکساله نشسته دزی کش کوه سنگین باره روبین
دروبند آهنین و مهر زرین به هر راهی نشسته دیدبانان
به هر بامی نشسته پاسبانان اگر رامین هزاران چاره دانست
چنین درها گشادن چون توانست کرا باور فند هر گز که رامین
گشاید بندهای بسته چونین گر یان درهای بسته بر گشادند
دگر ره مهر تو چون بر نهادند مکن شاها چنین گفتار باور
خرد را کن درین اندیشه داور مگو چیزی که در دانش نگنجد
خرد او را به یک جو بر نسنجد شهنشه گفت زردا چند گویی
ز بند در بهانه چند جویی چه سود از بندسخت و استواری
چو تو با او نکردی هوشیاری به دزها بر نگهبانان هشیار
بسی بهتر ز قفل و بند بسیار اگر چه هست والا چرخ گردان
شهاب او را نگهبان کرد یزدان ببستی خانه را از بیش درگاه
سپرده جای خویشت را به بدخواه چه سود این بند اگرچه دل پسندست
که بی شلوار خود شلوار بندست چه بندی مند شلوارت به کوشش
که بی شلوار ازو نایدت پوشش چه سود ار در ببستم مهر کردم
که چون تو سست رایی را سپردم هر آن نامی که من کردم به یک سال
سراسر ننگ من کردی بدین حال سرایی بود نامم بوستان رنگ
سیه کردی در و دیوارش از ننگ چو لشتی دل گرانی کرد با زرد
کلید در گه از موزه بر آورد بدو افگند گفتا بند بگشای
که نه زین بند سود آمد نه زین جای شده از جرس درها دایه آگاه
شنید آواز گفتار شهنشاه به پیش ویس بانو تاخت چون باد
ز شاهنشه مرو را آگهی داد بدو گفت اینک آمد شاه موبد
ز خاور سر بر آورد اختر بد از ابر غم جهان شد برق آزار
ز کوه کین در آمد سیل تیمار هم اکنون اژدهایی تند بینی
که با وی جادوی را کند بینی هم اکنون آتشی بینی جهان سوز
که بادودش جهان را شب بود روز چو در ماندند ویس و دایه از چار
فرو هشتند رامین را به دیوار بشد رامین دوان بر کوه چون غرم
روانش پر نهیب و دل پر از گرم خروشان بیدل و بی صبر و بی جفت
دوان در کوهها با دل همی گفت چه خواهی ای قصا از من چه خواهی
که کارم را نیاری جز تباهی همی خواهیکه با بختم ستیزی
به تیغ هجر خون من بریزی گهی جان مرا سختی نمایی
گهی عیش مرا تلخی فزایی چو تیرانداز شد گشت زمانه
فراقش تیر و جان من نشانه قرارم چون شکسته کارواینست
روانم چون کشفته دودمانیست بدم بر گاه دی چون شهر یاران
کنون غرمی شدم بر کوهساران صدو چشمم ابر بارندست بر کوه
فتاده بردلم صد گونه اندوهص بنالم تا ز پیشم بتر کد سنگ
بگریم تا شود سنگ ارغوان رنگ بنالد کبگ با من گاه شبگیر
تو گویی کبگ بم گشستست و من زیر نباشد با خروشم رعد همبر
که آن از دود خیزد این از آذر نباشد با دو چشمم ابر همتا
که آن قطره ست و این آشفته دریا صمرا دل بود و دلبر هر دو در بر
کنون نه دل بماندستم نه دلبرص صچنان کاری بدین خوبی چنین گشت
تو گویی آسمان من زمین گشتص بهاران بود آن خوش روزگارم
نیابم بیس در گیتی قرارم چو رامین رفت لختی بر سر کوه
دو چشمم از گریه چون میغ از بر کوه غم هجران و یاد دلربایش
فروبستند گویی هر دو پایش نبودش هیچ چاره جز نشستن
زمانی بر دل و دلبر گرستن کجا چون دیده ریزد اشک بسیار
گشاده گردد از دل ابر تیمار نه بینی کابر پیوسته بر آید
چو باران زو ببارد بر گشاید به هر جایی که بنشست آن و فاجوی
همی راند از سرشک دیدگان جوی به تنهایی سخنهایی سرایان
که گویند آن سخن مهر آزمایان همانا دلبرا حالم ندانی
که چون تلخست بی تو زندگانی چنانم در فراقت ای دلارام
که بر من می بگرید کبگ در دام که زیرا مستمند و دل فگارم
وز احوال تو آگاهی ندارم ندانم چه نهیب آمد به رویت
چو سختی دید جان مهر جویت مرا شاید که باشد درد و آزار
مبادا مر ترا خود هیچ تیمار فدای روی خوبت باد جانم
فدای من سراسر دشمنانم مرا با جان برابر گشت مهرت
که بر جانم نگاریده ست چهرت اگر خوبیت یک یک بر شمارم
سر آید زان شمردن روزگارم اگر گریم مرا گریه سزا شد
که چونان خوب رو از من جدا شد به صد لابه همی خواهم ز دادار
نمانم تا ترا بینم دگر بار و لیکن چون ز تو تنها بمانم
نپندارم که تا فردا بمانم چو ویس دلبر از رامین جدا ماند
تو گویم در دهان اژدها ماند چو دیوانه دوید اندر شبستان
زنان دو دست سیمین بر گلستان گه از روی نگارین گل همی کند
گه از زلف سیه سنبل همی کند جهان پر مشک و عنبر شد ز مویش
هوا پر دود و آذر شد ز هویش چو از دل بر کشیدی آذرین هو
روان از سر بکندی عنبرین مو دز اشکفتش شدی مانند مجمر
در و اتش ز مشک و هم ز عنبر همی زد مشت بر سینه بی آزرم
همی راند از مژه خونابهء گرم دلش بد همچو تفند آهن و روی
که گاه کوفتن آتش جهد زوی هم از دیده رونده سیل گوهر
هم از گردن گسسته عقد زیور زمین چون آسمان گشته ازیشان
برو گوهر چو کو کبهای رخشان ز تن بر کنده زربفت بهاری
سیه پوشید جامهء سو کواری دلش پر درد گشته روی پر گرد
نه از موبدش یاد آمد نه از زرد همه تیمارش از بهر دلارام
کجا زو دور شد ناگاه و ناکام چو آمد شاه موبد در شبستان
بدیدش کنده روی چون گلستان چهل تا جامهء وشی و بیرم
بسان رشته در هم بسته محکم به پیش ویس بانو او فتاده
هنوز از وی گرهها نا گشاده نهان گشته ز شاهنشاه دایه
که خود پتیاره را او بود مایه به خاک اندر نشسته ویس بانو
دریده جامه و خاییده بازو کمندین گیسوان از سر بکنده
پرندین جامه ها از بر فگنده همه خاک زمین بر سر فشانده
ز دو نرگس دو رود خون دوانده شهنشه گفت ویسا دیو زادا
که نفرین دو گیتی بر تو بادا نه از مردم بترسی نه ز یزدان
نه نیز از بند بشکوهی و زندان فسوس آید ترا اندرز و پندم
چو خوار آید ترا زندان و بندم نگویی تا چه باید کرد با تو
بجز کشتن چه شاید کرد بر گو زبس کت هست در سر رنگ و افسون
چه کو و دز ترا چه ترا دشت و هامون اگر بر چرخ با این عادت گست
شوی گردد ستاره با تو همدست ترا نه زخم دارد سود و نه بند
نه زنهار و نه پیمان ونه سوگند ترا زین پیش بسیار آم
چه پاداش و چه پادافره ننودم نه از پاداش من رامش پذیری
نه از پادافرهم پرهیز گیری مگر گرگی همه کس را زیانکار
مگر دیوی ز نیکی گشته بیزار ز منظر همچو گوهر با کمالی
ز مخبر همچو بشکسته سفالی بخوبی و لطیفی چون روانی
ز غدر و بی وفایی چون جهانی دریغ این صورت و دیدار نیکو
بیالوده به چندین گونه آهو بسی کردم به دل با تو مدارا
بسی گفتم نهان و آشکارا مکن ویسا مرا چندین میازار
که آزارم هلاکت آورد بار زندانی بکشتی تخم زشتی
به بار آمد کنون تخمی که کشتی ندارم بیش ازین در مهرت امید
اگرچه تو نیی جز ماه و خورشید نجویم بیش ازین با تو مدارا
که گشت آهوت یکسر آشکارا به چشمم ماه بودی مار گشتی
زبس خواری که جستی خوار گشتی نجویم نیز مهر تو نجویم
که من نه آهنم نه سنگ و رویم چه آن روزی که من با تو گذارم
چه آن نفشی که بر آبی نگارم چه آن پندی که من بر تو بخوانم
چه آن تخمی که در شوره فشانم اگر هر گز ز گرگ آید شبانی
ز تو آید وفا و مهربانی اگر تو نوشی از تو سیر گشتم
نهال صابری در دل بکشتم چنان چون من ز تو شادی ندیدم
ز دیدارت همه تلخی چشیدم کنم کردار با تو چون تو کردی
خورم ز نهار با تو چون تو خوردی جنان سیرت کنم از جان شیرین
کجا هر گز نیندیشی ز رامین نه رامین هر گز از تو شاد باشد
نه هر گز دلت زو او یاد باشب نه او پیش تو گیرد چنگ و طنبور
نه تو با او نشینی مست و مخنور نه او با تو نماید رود سازی
نه تو او را نمایی دل نوازی به جان چندان نهیب آرم شما را
که بر هم دو بندالد سنگ خارا شمانا دوستی با هم نمایید
مرا دشمنترین دشمن شمایید هر آن گاهی که با هم عشق بازید
بجز تدییر جان من نسازید من اکنون بر شما گردانم این کار
دل از دشمن بپردازم به یک بار اگر رای دل فرزانه دارم
چرا دو دشمن اندر خانه دارم چه آن کش باشد اندر خانه بدخواه
چه آن کش خفته باشد شیر در راه چه آن کش دشمنی باشد نگهبان
چه آن کش مار باشد در گریبان پس آنگه رفت نزد ویس بانو
گرفتش هر دو مشک آلود گیسو ز تخت شیر پا اندر کشیدش
میان خاک و خاکستر کشیدش بپیچیدش بلورین بازو و دست
چو دزدان هر دو دستش باز پس بست پس آنگه تازیانه زدش چندان
ابر پشت و سرین و سینه و ران که اندامش چو ناری شد کفیده
وزو چون ناردانه خون چکیده همی شد خونش از اندام سیمین
چو ریزان باده از جام بلورین ز کافوری تنش شنگرفت می زاد
چنان از کوه سنگین لعل و بیجاد تنش بسیار جای از زخم چون نیل
روان از نیل خون سرچشمهء نیل کبودی اندر آن سرخی چنان بود
که گفتی لاله زار و عفران بود پس آنگه دایه را زان بیشتر زد
کجا زخمش همه بردوش و سر زد بی آزرمش همی زد تا بمیرد
و یا از زخم چونان پند گیرد بیفتادند ویس و دایه بیهوش
ز خون اندام ایشان ارغوان پوش چو بیجاده به نقره بر نشانده
و یا خیری به سوسن بر فشانده ندانست ایچ کس کایشان بمانند
دگر ره نامهء روزی بخوانند وزان پس هر دو را در خانه افگند
به مرگ هردوان دل کرد خرسند در خانه بریشان سخت بسته
جهانی دل به درد هر دو خسته پس آنگه زرد را از در بیاورد
ز گردانش یکی او را بدل کرد به یک هفته به مرو شایگان شد
ز غم خسته دل و خستهروان شد پشیمان گشته بر آزردن جفت
نهانی روز و شب با دل همی گفت چه دوداست این که از جانم بر آمد
ازو ناگه جهان بر من سر آمد چه بود این خشم و این آزار چندین
به جنانی که چون جان بود شیرین اگر چه شاه شاهان جهانم
درین شاهی به کام دشمانم چرا با دلبری تندی ننودم
که در عشقش چنین دیوانه بودم چرا ای دل شدستی دشمن خویش
به دست خواش پیش سوزی خرمن خویش همانا عاسقا با جان به کینی
که با امروز فردا را نبینی به نادانی کنی امروز کاری
که فردا زو گزد بر دلت ماری مبادا هیچ عاشق تند و سر کش
که تندی افگنده او را در آتش چو عاشق را نباشد بردباری
نبیند خرمی از مهر کاری چرا تندی نماید مهربانی
که از دلدار نشکیبد زمانی گناه دوست عاشق دوست دارد
ز بهر آنکه تا زو در گذارد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

چو شاه اندر سفر پیروزگر گشت به پیروزی و کام خویش بر گشت

زمانی که شاه در سفر جنگی خود پیروز شد، با کامیابی و کامروایی کامل به سوی تختگاه بازگشت.

نکته ادبی: واژه 'پیروزگر' صفت فاعلی است که دلالت بر تکرار پیروزی دارد.

سراسر ارمن و اران گرفته چو پاژ از قیصر و خاقان گرفته

تمام سرزمین‌های ارمن و اران را فتح کرد و از قیصر و خاقان، خراج و باج گرفت.

نکته ادبی: 'پاژ' به معنای خراج و مالیاتی است که مغلوبان به حاکم می‌پرداختند.

شهانش زیر دست و او زبر دست هم از شاهی هم از شادی شده مست

پادشاهان دیگر در برابر او فرمان‌بردار بودند و او از غرورِ شاهی و شادیِ پیروزی، مست شده بود.

نکته ادبی: 'زبر دست' کنایه از حاکمِ مسلط و برتر بودن است.

سپهرش جای تاج و جای پیکر زمینش جای تخت و جای لشکر

آسمان برای تاج او و زمین برای تخت و سپاهیان او جایگاهی درخور و شایسته فراهم کرده بود.

نکته ادبی: نشان‌دهنده جایگاه رفیع پادشاه در کیهان‌شناسی حماسی است.

ز تاجش رخنه دیده روی گردون ز رختش کوه گشته روی هامون

از شکوه تاج او، آسمان دچار شکاف شد و از عظمت لشکرش، کوه‌ها در برابرش کوچک و هموار گشتند.

نکته ادبی: اغراق (مبالغه) برای نشان دادن شکوه پادشاه است.

ز بخت خویش دیده روشنایی ز شاهان برده گوی پادشایی

از بختِ بلند خود بهره‌مند بود و در پادشاهی، گوی سبقت را از دیگر شاهان ربوده بود.

نکته ادبی: 'گوی بردن' کنایه از پیشی گرفتن در مسابقه و میدان است.

ز هر شاهی و هر کضور خدایی به در غاهش سپاهی یا نوایی

در درگاه او از هر پادشاه و فرمانروایی، سپاهی یا هدایای نفیسی وجود داشت.

نکته ادبی: اشاره به قدرتِ امپراطوری و خراج‌ستانی از ممالک دیگر است.

به بند آورده شاهان جهان را به پیروزی که من شاهم شهان را

شاهان جهان را در بند کشیده بود تا به همگان ثابت کند که او شاهِ شاهان است.

نکته ادبی: 'شاهم شهان' تأکیدی بر تفوقِ او بر سایر ملوک است.

چو شاهنشاه شد در مرو خرم پدید آمد به جای سور ماتم

وقتی شاهنشاه به شهر مروِ سرسبز رسید، ناگهان شادیِ جشن به ماتم و اندوه بدل شد.

نکته ادبی: تضادِ 'سور' (جشن) و 'ماتم' برای نشان دادن دگرگونی احوال است.

کجا گفتار زرین گیس بشنود دلش پر تاب گشت و مغز پر دود

هنگامی که سخنانِ تند و تلخِ (گیس) را شنید، دلش از خشم لبریز و ذهنش مشوش شد.

نکته ادبی: 'مغز پر دود' کنایه از تلاطم ذهنی و خشم شدید است.

ز کین دل همی جوشید بر جای زمانی دیر و آنگه جست برپای

از شدتِ کینه، دلش در سینه می‌جوشید؛ پس از لحظاتی درنگ، برخاست و آماده اقدام شد.

نکته ادبی: نمایشِ خشمِ فروخورده‌ای که به عمل تبدیل می‌شود.

نقیبان را به سالاران فرستاد یکایک را ز رفتن آگهی داد

به فرماندهانِ سپاه خود پیام فرستاد و همه را از تصمیمِ خود برای حرکت آگاه کرد.

نکته ادبی: 'نقیبان' به معنای مسئولان و سرداران سپاه است.

پس آنگه کوس گران شد به در گاه کهو مه را ز رفتن کرد آگاه

سپس دستور داد تا طبل‌های بزرگِ جنگی را در درگاه بنوازند و همه را از حرکتِ قریب‌الوقوع آگاه کنند.

نکته ادبی: 'کوس گران' طبل‌های بزرگی بود که در هنگام حرکت سپاه یا اعلام جنگ نواخته می‌شد.

تبیره بر در خسرو فغان کرد که چندین راه شاها چون توان کرد

طبلِ جنگ در درگاه شاه فریاد برآورد که ای شاه، چرا این‌گونه با شتاب قصدِ راه کرده‌ای؟

نکته ادبی: شخصیت‌بخشی به طبل که گویی زبانِ اعتراض دارد.

همیدون نای روبین شد غریوان بران دویار در اشکفت دیوان

همزمان، صدای نای (ساز بادی) نیز در نزدیکیِ غار (اشکفت) دیوان به گوش می‌رسید.

نکته ادبی: 'غریوان' به معنای پرصدا و خروشان است.

همی دانست گفتی حال رامین که او را تلخ گردد عیش شیرین

گویا رامین از وضعیت آگاه بود و می‌دانست که عیشِ شیرینش به زودی به تلخی خواهد گرایید.

نکته ادبی: استفاده از 'گفتی' برای حدس و گمان است.

شه شاهان همی شد کین گرفته شتاب کشتن رامین گرفته

شاهِ شاهان، لبریز از کینه و خشم، مصمم به کشتن رامین شد.

نکته ادبی: 'کین گرفتن' کنایه از تصمیم به انتقام‌جویی است.

سپاهی نیمی از ره نارسیده به سختی راه یکساله بریده

سپاهی که نیمی از راه را هم طی نکرده بودند، راهِ یک‌ساله را با دشواری پیمودند.

نکته ادبی: اشاره به فشارِ مضاعفِ حرکت سریع بر سپاهیان.

دگر نیمه کمرهاناگشاده کلاه راه از سر نا نهاده

نیمی دیگر از سپاه هنوز وسایلِ خود را باز نکرده بودند و کلاهِ سفر از سر برنداشته بودند (آماده نشده بودند).

نکته ادبی: کنایه از سرعتِ غیرمنتظره و طاقت‌فرسای دستور شاه.

به ناکامی همه باوی برفتند ره اشکفت دیوان بر گرفتند

لشکریان با بی‌میلی به سوی اشکفتِ دیوان رهسپار شدند.

نکته ادبی: 'ناکام' در اینجا به معنای بدون میل و رغبت است.

یکی گفتی که ره مان ناتمامست کنون این ره تمامی راه رامست

یکی از سربازان می‌گفت که این راه، ناتمام است و ما را به سرانجامی نمی‌رساند.

نکته ادبی: انعکاسِ زمزمه‌های نارضایتی در میان لشکریان.

یکی گفتی همیشه راهواریم که رامین را ز ویسه باز داریم

دیگری می‌گفت که ما همیشه در حالِ راه پیمودن هستیم تا رامین را از ویس جدا کنیم.

نکته ادبی: اشاره به مأموریتِ دشوار و بی‌پایانِ سپاهیان.

یکی گفتی که شه را ویس بدتر به خان اندر ز صد خاقان و قیصر

دیگری می‌گفت که ویس برای پادشاه، از صد قیصر و خاقان هم خطرناک‌تر و مهم‌تر است.

نکته ادبی: اغراق برای نشان دادنِ اهمیتِ موضوع ویس برای پادشاه.

همی شد شاه با لشکر شتابان چو ابر و باد در کوه و بیابان

شاه با سپاه خود همچون ابر و باد، با شتاب در کوه و بیابان می‌تاخت.

نکته ادبی: تشبیه حرکتِ سریع به ابر و باد، نشان‌دهنده سرعتِ بسیار است.

به راه اندر چو دیوی گرد لشکر کشیده از ژمین بر آسمان سر

شاه در جاده، همچون دیوی مهیب در میانِ لشکر بود که سرش گویی به آسمان می‌رسید.

نکته ادبی: تشبیه شاه به دیو، نشان‌دهنده خشمِ نامتعارف و هولناک اوست.

ز دیده دیدبان از دز نگه کرد سیه ابری بدید از لشکر و گرد

نگهبان از بالای دژ نگاه کرد و ابری سیاه از غبارِ لشکر و سواران دید.

نکته ادبی: استعاره از غبارِ سپاه به ابرِ سیاه.

سپهبد زرد را گفتند ناگاه همی آید به پیروزی شهنشاه

به زرد (سردار دژ) خبر دادند که شاهنشاه پیروزمندانه در حال نزدیک شدن است.

نکته ادبی: 'سپهبد زرد' نام یکی از شخصیت‌های محافظ در قلعه است.

خروش و بانگ و غلغل در دز افتاد چنان کاندر درختان اوفتد باد

در دژ همهمه و فریادی برپا شد، چنان که باد در میان درختان می‌پیچد.

نکته ادبی: تشبیه صوتیِ غلغلِ مردم به صدای باد در درختان.

پذیره نا شده او را سپهبد به در گاهش در آمد شاه موبد

پیش از آنکه زرد بتواند به استقبال شاه برود، شاه موبد با خشم وارد درگاه شد.

نکته ادبی: نشان‌دهنده هجومِ ناگهانی و خشمِ غیرقابل‌کنترل شاه.

شتابان تر به راه از تیر آرش دو چشم از کین دل کرده چو آتش

شاه با سرعتی بیش از تیرِ آرش، با چشمانی که از کینه همچون آتش گداخته بود، رسید.

نکته ادبی: تلمیح به تیر آرش که نشان‌دهنده سرعت بسیار زیاد است.

چو بر در گاه روی زرد را دید ز کین زرد روی اندر هم آورد

وقتی شاه، زرد را در درگاه دید، از شدتِ خشم چهره‌اش درهم کشیده شد.

نکته ادبی: نشان‌دهنده فورانِ خشم در لحظه دیدار.

بدو گفت ای دلم را بدترین درد مرا اندر جهان دادار داور

شاه به او گفت: ای بزرگ‌ترین دردِ دلم، خداوندِ دادگر مرا از شما دو برادر رهایی دهد.

نکته ادبی: خطابِ خشم‌آلود و سرزنش‌گرانه پادشاه.

رهاناد از شما هر دو برادر به هنگام وفا سگ از شما به

در هنگامِ وفاداری، سگ از شما برادران بهتر است.

نکته ادبی: استفاده از سگ به عنوان نمادِ وفاداری (در فرهنگِ قدیم، وفاداریِ سگ زبانزد بود).

بود با سگ وفا و با شما نه شما را چون همی گوهر سرشتند

سگ وفا دارد اما شما ندارید؛ نمی‌دانم شما را از چه گوهری سرشته‌اند.

نکته ادبی: استفهام انکاری برای نکوهشِ اخلاقیِ برادران.

ندانم کز کدام اختر سرشتند یکی در جادوی با دیو همبر

نمی‌دانم از کدام طالعِ شوم به وجود آمده‌اید که یکی از شما با جادو و دیو دم‌ساز است.

نکته ادبی: 'اختر' در اینجا به معنای طالع و سرنوشت است.

یکی از ابلهی با خر برابر یو با گاوان به گه پایی سزایی

و دیگری از نادانی با خر برابر است؛ چگونه می‌توانی ویس را از رامین حفظ کنی؟

نکته ادبی: توهینِ مستقیم به هوش و توانایی زرد.

چگونه ویس را از رام پایی سزاوارم به هر دردی که بینم

آیا شایسته است که منِ شاه، با دیدنِ چنین دردی، تو را به نگهبانی بگمارم؟

نکته ادبی: اعتراضِ شاه به انتخابِ زرد برای این مسئولیت حساس.

چو گاوی را به دزداری گزینم تو از بیرون نشسته در ببسته

آن‌گاه که گاو را برای محافظت از دز (قلعه/دارایی) انتخاب می‌کنم، سزاوارِ هر دردی هستم.

نکته ادبی: استعاره تحقیرآمیزِ گاو برای محافظِ نالایق.

درون رامین به کام دل نشسته تو پنداری که کاری نیک کردی

تو در بیرونِ خانه نشسته‌ای و در را بسته‌ای، اما رامین در درونِ خانه به کامِ دل رسیده است.

نکته ادبی: تضادِ 'بیرون' و 'درون' برای نشان دادن غفلتِ نگهبان.

به کار من بسی تیمار خوردی ز نادانی که هستی می ندانی

تو گمان می‌کنی که کارِ خوبی انجام داده‌ای و برای کارِ من رنجِ بسیار کشیدی.

نکته ادبی: تحقیرِ تلاش‌های بیهوده و ناآگاهانه زرد.

که رامین بر تو می خندد نهانی تو از بیرون نشسته بانگ داران

از روی نادانی نمی‌دانی که رامین در پنهان به تو می‌خندد.

نکته ادبی: نشان‌دهنده فریب خوردنِ محافظان.

به خانه او نشسته شاد خواران جهان آنگاه گشته تو نه آگاه

تو بیرون نشسته‌ای و هیاهو می‌کنی، در حالی که او در خانه با شادمانی است.

نکته ادبی: تضادِ میانِ هیاهوی ظاهری و واقعیتِ پنهان.

به چون تو کس دریغ آید چنین گاه سپهبد زرد گفت ای شاه فرخ

دنیا در حالِ دگرگونی است و تو بی‌خبری؛ آیا حیف نیست که چنین جایگاهی به کسی چون تو سپرده شده است؟

نکته ادبی: سرزنشِ نهایی شاه به زرد برای نادانی‌اش.

به شادی آمدی زین راه فرخ مکن غمگین به یافه خویشتن را

سپهبد زرد گفت: ای شاهِ فرخ‌پی، به شادی به این سفرِ فرخنده آمده‌ای.

نکته ادبی: زرد با آرامش و احترام سعی در آرام کردنِ شاه دارد.

مده در خویشتن راه اهرمن را تو شاهی آنچه دانی یا ندانی

خودت را با اندیشه‌های بیهوده غمگین مکن و راه را بر اهریمنِ خشم در درون خود مگشا.

نکته ادبی: پندِ اخلاقی برای پرهیز از غلبه خشم.

ز نیکی و بدی گفتن توانی مثل شد در زبان هفت کضور

تو شاهی و هر چه بدانی یا ندانی، قدرتِ تشخیصِ نیکی از بدی را داری.

نکته ادبی: تأکید بر عقلانیتِ شاهانه.

شهان دانند باز ماده از نر کجا شاهان جهان را پیشگاهند

در میانِ هفت کشور (اقلیم) مشهور است که شاهان، تفاوتِ نر و ماده (حق و باطل) را می‌دانند.

نکته ادبی: اشاره به ضرب‌المثلی که شاهان باید بصیر باشند.

نترسند و بگویند آنچه خواهند اگر چه آنچه تو گفتی یقین نیست

از آنجا که شاهان، صاحبانِ قدرت هستند، نمی‌ترسند و هرچه بخواهند می‌گویند.

نکته ادبی: اشاره به اقتدارِ بی چون و چرای شاه.

که یارد مر ترا گفتن چنین نیست تو بر جانم همی بندی گناهی

اگرچه آنچه گفتی واقعیت ندارد، اما کسی جرأت ندارد به تو بگوید که حرفت نادرست است.

نکته ادبی: اشاره به فضای ترس‌آلودِ دربار و اقتدارِ مطلقِ شاه.

مرا در وی نبوده هیچ راهی تو رامین را ز پیش من ببردی

تو به من گناهی نسبت می‌دهی که اصلاً در آن نقشی نداشته‌ام؛ تو رامین را از پیشِ من بردی (و حالا مرا سرزنش می‌کنی).

نکته ادبی: دفاعِ زرد از خود مبنی بر بی‌گناهی در ماجرای رامین.

چه دانم کاو چه کرد و تو چه کردی نه مرغی بود کز پیشت بپرید

نمی‌دانم او چه کرد و تو چه کردی که این‌گونه شد؛ رامین پرنده نبود که از بالای دیوارهای بلند بپرد.

نکته ادبی: مرغ کنایه از پرنده است که توان عبور از موانع مرتفع را دارد.

جهانی را به پروازی بدرید نه تیریبد بدین دز چون بر آمد

او با سرعتی چون پرواز، جهانی را پشت سر گذاشت و به اینجا رسید.

نکته ادبی: بدرید در اینجا به معنای درنوردیدن و عبور سریع است.

بدین در های بسته چون در آمد ببین مهرت بدین در های بسته

چگونه توانست از این درهای بسته و مهر و موم‌شده عبور کند؟ به این درهای قفل‌شده نگاه کن.

نکته ادبی: مهر در اینجا به معنای موم و نشانی است که بر درها می‌زدند تا کسی وارد نشود.

بدو بر گرد یکساله نشسته دزی کش کوه سنگین باره روبین

در حالی که تو یک سال است بر سر این ماجرا نشسته‌ای و غافل بودی؛ دژی که کوهی از سنگ و باروهای مستحکم دارد.

نکته ادبی: باره به معنای دیوار و حصار پیرامون قلعه است.

دروبند آهنین و مهر زرین به هر راهی نشسته دیدبانان

درهای آهنین و مهرهای زرین و دیدبانانی که در هر راهی گماشته شده بودند.

نکته ادبی: دروبند به معنای در و بند است.

به هر بامی نشسته پاسبانان اگر رامین هزاران چاره دانست

پاسبانانی که بر هر بامی مستقر بودند. اگر رامین هزاران ترفند هم بلد بود،

نکته ادبی: بام به معنای سقف قلعه و محل دیده بانی است.

چنین درها گشادن چون توانست کرا باور فند هر گز که رامین

چگونه توانست این‌گونه درها را بگشاید؟ چه کسی باور می‌کند که رامین بتواند چنین بندهای محکمی را باز کند؟

نکته ادبی: فند به معنای حیله و نیرنگ است.

گشاید بندهای بسته چونین گر یان درهای بسته بر گشادند

اگر این درهای بسته را باز کردند و دوباره مهر و موم تو را بر آن نهادند،

نکته ادبی: اشاره به تلاش‌های بیهوده شاه برای بازگرداندن وضعیت قبلی است.

دگر ره مهر تو چون بر نهادند مکن شاها چنین گفتار باور

ای شاه، چنین سخنانی را باور نکن و خرد را در این اندیشه داور قرار بده.

نکته ادبی: خرد به معنای عقل سلیم است که باید در قضاوت به کار رود.

خرد را کن درین اندیشه داور مگو چیزی که در دانش نگنجد

سخنی نگو که در دایره عقل نگنجد؛ چرا که عقل چنین چیزی را حتی به اندازه یک جو نمی‌پذیرد.

نکته ادبی: به یک جو نسنجد کنایه از بی‌اعتباری و غیرممکن بودن است.

خرد او را به یک جو بر نسنجد شهنشه گفت زردا چند گویی

شاه گفت: ای ردا، چرا این‌قدر حرف می‌زنی؟ چرا به دنبال بهانه‌تراشی برای باز کردن درها هستی؟

نکته ادبی: ردا نام شخص یا عنوانی است که مورد خطاب شاه قرار گرفته.

ز بند در بهانه چند جویی چه سود از بندسخت و استواری

چه سودی در بندهای سخت و استوار است، وقتی تو خودت تدبیر هوشمندانه به کار نبردی؟

نکته ادبی: هوشیاری در اینجا به معنای مدیریت و تدبیر صحیح است.

چو تو با او نکردی هوشیاری به دزها بر نگهبانان هشیار

نگهبانان دانا و بیدار، بسیار بهتر از قفل و زنجیرهای بسیار هستند.

نکته ادبی: تضاد میان قفل مادی و هوشیاری انسانی.

بسی بهتر ز قفل و بند بسیار اگر چه هست والا چرخ گردان

اگرچه آسمان بلند و چرخان است، اما خداوند آن را با شهاب‌ها نگهبانی می‌کند.

نکته ادبی: تمثیل آسمان برای نشان دادن اینکه حفاظتِ واقعی، هوشمندانه است.

شهاب او را نگهبان کرد یزدان ببستی خانه را از بیش درگاه

تو خانه را بستی اما حریم خود را به دشمن سپردی.

نکته ادبی: بدخواه استعاره از رامین است که دشمنِ شاه در این رابطه محسوب می‌شود.

سپرده جای خویشت را به بدخواه چه سود این بند اگرچه دل پسندست

چه فایده‌ای دارد این بندها که اگرچه دل‌پسند است، اما مانند این است که شلوار بند نداشته باشد.

نکته ادبی: تمثیل عامیانه و صریح برای نشان دادن بی‌فایدگی بندها بدون محافظت اصلی.

که بی شلوار خود شلوار بندست چه بندی مند شلوارت به کوشش

چه بند و تلاشی برای بستن شلوار می‌کنی وقتی بدون آن هم چیزی برای پوشش نداری؟

نکته ادبی: ادامه همان تمثیل برای نشان دادن پوچی اقدامات شاه.

که بی شلوار ازو نایدت پوشش چه سود ار در ببستم مهر کردم

چه سودی دارد اگر در را بستم و مهر کردم، وقتی آن را به تو سپردم که سست‌رای هستی؟

نکته ادبی: سست‌رای به معنای کسی است که در تصمیم‌گیری ضعیف است.

که چون تو سست رایی را سپردم هر آن نامی که من کردم به یک سال

هر نام و اعتباری که در یک سال گذشته داشتم، در این حالِ خراب، آن را به ننگ تبدیل کردی.

نکته ادبی: تضاد میان نام نیک و ننگ.

سراسر ننگ من کردی بدین حال سرایی بود نامم بوستان رنگ

سرایی بود که نامش بوستانِ رنگ (زیبایی) بود؛ تو در و دیوارش را از ننگ سیاه کردی.

نکته ادبی: استعاره از تخریب حیثیت و آبرو.

سیه کردی در و دیوارش از ننگ چو لشتی دل گرانی کرد با زرد

وقتی آن زنِ بدطینت با شاهِ بددل، سنگینی کرد، کلید را از موزه (کفش) بیرون آورد.

نکته ادبی: موزه به معنای چکمه یا کفش است که کلید را در آن پنهان کرده بودند.

کلید در گه از موزه بر آورد بدو افگند گفتا بند بگشای

کلید را به او داد و گفت در را باز کن؛ که نه این بند سودمند بود و نه این مکان.

نکته ادبی: اعتراف به بیهودگی تلاش‌ها.

که نه زین بند سود آمد نه زین جای شده از جرس درها دایه آگاه

دایه از صدای درها آگاه شد؛ صدای سخنان شاه را شنید.

نکته ادبی: دایه جاسوس و واسطه است.

شنید آواز گفتار شهنشاه به پیش ویس بانو تاخت چون باد

مانند باد به سوی ویس بانو تاخت؛ و او را از آمدن شاه آگاه کرد.

نکته ادبی: سرعتِ دایه نماد اضطرار است.

ز شاهنشه مرو را آگهی داد بدو گفت اینک آمد شاه موبد

به او گفت اکنون شاه موبد آمد؛ ستاره‌ای شوم از سمت خاور سر برآورد.

نکته ادبی: اختر بد کنایه از طالعِ نحس و رسیدنِ بلا.

ز خاور سر بر آورد اختر بد از ابر غم جهان شد برق آزار

جهان از ابر غم، به برقِ آزار تبدیل شد.

نکته ادبی: تصویرسازی از اندوه با عناصر جوی.

ز کوه کین در آمد سیل تیمار هم اکنون اژدهایی تند بینی

از کوه کین و دشمنی، سیلِ تیمار (اندوه) سرازیر شد.

نکته ادبی: سیل تیمار استعاره از هجوم غم و بلا.

که با وی جادوی را کند بینی هم اکنون آتشی بینی جهان سوز

همین الان اژدهایی تند (سریع و خشمگین) را می‌بینی که با جادوگری‌اش، خشم می‌ورزد.

نکته ادبی: اژدها استعاره از خشمِ شاه.

که بادودش جهان را شب بود روز چو در ماندند ویس و دایه از چار

آتشی خواهی دید که جهان‌سوز است؛ که دودش روز را به شب تبدیل می‌کند.

نکته ادبی: مبالغه در وصف خشم شاه.

فرو هشتند رامین را به دیوار بشد رامین دوان بر کوه چون غرم

وقتی ویس و دایه در چاره‌جویی درماندند، رامین را از دیوار پایین فرستادند.

نکته ادبی: توصیفِ گریزِ رامین.

روانش پر نهیب و دل پر از گرم خروشان بیدل و بی صبر و بی جفت

رامین دوان دوان مانند غرم (قوچ وحشی) به سمت کوه رفت.

نکته ادبی: غرم به معنای گوسفند کوهی یا قوچ وحشی است که نمادِ گریختن و سرعت است.

دوان در کوهها با دل همی گفت چه خواهی ای قصا از من چه خواهی

جانش پر از ترس و دلش پر از غم بود؛ خروشان، بی‌قرار و بی همسر.

نکته ادبی: نهیب به معنای ترس و وحشت است.

که کارم را نیاری جز تباهی همی خواهیکه با بختم ستیزی

در کوه‌ها می‌دوید و با دل خود می‌گفت: ای بخت، چه از من می‌خواهی؟

به تیغ هجر خون من بریزی گهی جان مرا سختی نمایی

چرا کارم را جز به تباهی نمی‌کشانی؟ گویا می‌خواهی با بخت و اقبال من ستیز کنی.

نکته ادبی: پرسش انکاری که نشان‌دهنده استیصال است.

گهی عیش مرا تلخی فزایی چو تیرانداز شد گشت زمانه

می‌خواهی با تیغ هجران، خون مرا بریزی؛ گاهی جانم را در سختی قرار می‌دهی.

فراقش تیر و جان من نشانه قرارم چون شکسته کارواینست

و گاهی عیش و زندگی مرا تلخ می‌کنی. زمانه مانند تیراندازی شده است.

نکته ادبی: تشبیه زمانه به تیراندازِ بی‌رحم.

روانم چون کشفته دودمانیست بدم بر گاه دی چون شهر یاران

فراق تو تیر است و جان من نشانه‌ی آن. قرارم همچون کاروانی شکسته است.

نکته ادبی: تشبیه جانِ عاشق به نشانه تیر و قرارِ او به کاروانِ منهدم شده.

کنون غرمی شدم بر کوهساران صدو چشمم ابر بارندست بر کوه

روحم همچون دودمانی بربادرفته است. دیروز بر تخت پادشاهی بودم،

نکته ادبی: دودمان در اینجا به معنای بساط و هستی است.

فتاده بردلم صد گونه اندوهص بنالم تا ز پیشم بتر کد سنگ

اکنون مانند قوچ وحشی در کوهساران سرگردان شدم. چشمانم مانند ابری بر کوه بارنده است.

بگریم تا شود سنگ ارغوان رنگ بنالد کبگ با من گاه شبگیر

صدها اندوه بر دلم نشسته است. آنقدر ناله می‌کنم تا سنگ پیش رویم بترکد.

تو گویی کبگ بم گشستست و من زیر نباشد با خروشم رعد همبر

آنقدر گریه می‌کنم تا سنگ به رنگ ارغوان درآید (خونین شود).

نکته ادبی: مبالغه در شدتِ گریه.

که آن از دود خیزد این از آذر نباشد با دو چشمم ابر همتا

کبک هم سحرگاه با من ناله می‌کند؛ گویی کبک، بمِ آهنگ است و من زیرِ آن را می‌خوانم.

نکته ادبی: اصطلاحاتِ موسیقیایی در شعر کلاسیک برای توصیف همنوایی در غم.

که آن قطره ست و این آشفته دریا صمرا دل بود و دلبر هر دو در بر

خروش من با رعد آسمان برابر نیست؛ زیرا رعد از دود (آسمان) است و خروش من از آتش درون.

کنون نه دل بماندستم نه دلبرص صچنان کاری بدین خوبی چنین گشت

چشمانم با ابر برابر نیست؛ زیرا آن قطره آب است و این چشمانِ من دریای آشفته است.

تو گویی آسمان من زمین گشتص بهاران بود آن خوش روزگارم

من دل و دلبر (ویس) هر دو را در آغوش داشتم، اکنون نه دل دارم و نه دلبر.

نیابم بیس در گیتی قرارم چو رامین رفت لختی بر سر کوه

چنین کار خوب و خوشی، این‌گونه گشت؛ گویی آسمانِ من به زمین تبدیل شد.

نکته ادبی: تغییرِ وضعیت از اوج به حضیض.

دو چشمم از گریه چون میغ از بر کوه غم هجران و یاد دلربایش

آن روزگارِ خوش، بهارِ من بود؛ اکنون در گیتی هیچ قراری ندارم.

فروبستند گویی هر دو پایش نبودش هیچ چاره جز نشستن

وقتی رامین مدتی بر سر کوه رفت، چشمانش از گریه مانند ابری بر فراز کوه بود.

زمانی بر دل و دلبر گرستن کجا چون دیده ریزد اشک بسیار

غم هجران و یاد دلبر، گویی هر دو پای او را بست (و زمین‌گیرش کرد).

گشاده گردد از دل ابر تیمار نه بینی کابر پیوسته بر آید

هیچ چاره‌ای نداشت جز اینکه بنشیند و زمانی بر غمِ دوری از دلبر گریه کند.

چو باران زو ببارد بر گشاید به هر جایی که بنشست آن و فاجوی

همان‌طور که باران از ابر می‌بارد، چشمانش باز می‌شود و در هر کجا که اشک‌هایش می‌ریزد، جویی از غم پدید می‌آید.

نکته ادبی: تشبیه اشک به باران؛ واژه 'فاجوی' در معنای جوی جاری است که به اشک اشاره دارد.

همی راند از سرشک دیدگان جوی به تنهایی سخنهایی سرایان

از چشمانش رودخانه اشک جاری می‌کرد و در تنهایی، سخنانی سوزناک بر زبان می‌راند.

نکته ادبی: سرشک به معنای اشک و استعاره از شدت گریه است.

که گویند آن سخن مهر آزمایان همانا دلبرا حالم ندانی

سخنانی می‌گفت که وفاداری را به آزمون می‌کشد و با خود می‌گفت: ای محبوب، تو از حالِ زارِ من بی‌خبری.

نکته ادبی: مهرآزمایان به کسانی گفته می‌شود که در عشق صداقت خود را ثابت می‌کنند.

که چون تلخست بی تو زندگانی چنانم در فراقت ای دلارام

چرا که زندگی بدون تو تلخ است. ای آرام‌بخشِ من، در فراقِ تو چنان حالتی دارم...

نکته ادبی: دلارام به معنای کسی است که مایه آرامش است.

که بر من می بگرید کبگ در دام که زیرا مستمند و دل فگارم

که کبک هم در قفس به حالِ من می‌گرید، چرا که بسیار ضعیف و دلم شکسته است.

نکته ادبی: استفاده از مبالغه برای نشان دادن عمق اندوه.

وز احوال تو آگاهی ندارم ندانم چه نهیب آمد به رویت

و هیچ آگاهی از حال و روز تو ندارم. نمی‌دانم چه هراس و بدبختی به تو رسیده است.

نکته ادبی: نهیب به معنای هراس و صدمه ناگهانی است.

چو سختی دید جان مهر جویت مرا شاید که باشد درد و آزار

وقتی جانِ جویایِ عشقِ تو، سختی می‌بیند، طبیعی است که من هم دردمند و آزرده شوم.

نکته ادبی: مهرجو به کسی گفته می‌شود که در پی یافتن عشق است.

مبادا مر ترا خود هیچ تیمار فدای روی خوبت باد جانم

مبادا که تو کوچک‌ترین غم و اندوهی داشته باشی؛ جانم فدای چهره زیبای تو باد.

نکته ادبی: تیمار به معنای غم و اندوه است.

فدای من سراسر دشمنانم مرا با جان برابر گشت مهرت

جانِ تمامِ دشمنانم فدای تو شود. مهر و عشقِ تو برای من هم‌ارز با جانم شده است.

نکته ادبی: استعاره جان با مهر؛ نشان‌دهنده اهمیت عشق برای عاشق.

که بر جانم نگاریده ست چهرت اگر خوبیت یک یک بر شمارم

چرا که سیمای تو در جانم نقش بسته است. اگر بخواهم زیبایی‌های تو را یک‌به‌یک بربشمارم...

نکته ادبی: نگاریده به معنای نقش‌بسته و نقاشی شده است.

سر آید زان شمردن روزگارم اگر گریم مرا گریه سزا شد

عمرم به پایان می‌رسد و شمارش تمام نمی‌شود. اگر گریه می‌کنم، سزاوارِ آن هستم...

نکته ادبی: اشاره به کثرت زیبایی محبوب.

که چونان خوب رو از من جدا شد به صد لابه همی خواهم ز دادار

چون چنین محبوبِ زیبایی از من جدا شده است. با صدها التماس از خداوند می‌خواهم...

نکته ادبی: دادار به معنای خالق و پروردگار است.

نمانم تا ترا بینم دگر بار و لیکن چون ز تو تنها بمانم

که تا تو را دوباره نبینم، آرام نگیرم. اما وقتی بدون تو تنها می‌مانم...

نکته ادبی: استقامت در طلب دیدار محبوب.

نپندارم که تا فردا بمانم چو ویس دلبر از رامین جدا ماند

گمان نمی‌کنم تا فردا زنده بمانم. وقتی ویسِ دلبر از رامین جدا شد...

نکته ادبی: آغاز روایت اصلی جدایی.

تو گویم در دهان اژدها ماند چو دیوانه دوید اندر شبستان

انگار که در دهانِ اژدها گرفتار شده بود. مانندِ دیوانگان به درون شبستان دوید.

نکته ادبی: دهان اژدها کنایه از مهلکه و خطر مرگ است.

زنان دو دست سیمین بر گلستان گه از روی نگارین گل همی کند

دستانِ سیمین (سفید) خود را بر صورتِ گلگون می‌کشید. گاهی از گونه‌اش گلبرگ می‌کَند...

نکته ادبی: توصیفِ خشونتِ ویس نسبت به خود در حین اندوه.

گه از زلف سیه سنبل همی کند جهان پر مشک و عنبر شد ز مویش

و گاهی از زلفِ سیاهش سنبل می‌کَند. جهان از عطرِ موهایش پر از مشک و عنبر شد.

نکته ادبی: استعاره زلف به سنبل.

هوا پر دود و آذر شد ز هویش چو از دل بر کشیدی آذرین هو

هوا از آهِ سوزانش پر از دود و آتش شد. وقتی از دل، آهِ آتشین می‌کشید...

نکته ادبی: تأثیرِ درونیِ اندوه بر محیط پیرامون.

روان از سر بکندی عنبرین مو دز اشکفتش شدی مانند مجمر

موهای عنبرینِ خود را از سر می‌کَند. اتاقِ خلوت‌گاهش مثلِ آتش‌دان شد...

نکته ادبی: مجمر به معنای آتش‌دانِ عودسوز است.

در و اتش ز مشک و هم ز عنبر همی زد مشت بر سینه بی آزرم

در و دیوارش از بوی مشک و عنبر پر شد. با بی‌خیالی و بی‌شرمی (در برابرِ درد) بر سینه مشت می‌کوفت...

نکته ادبی: بی‌آزرم در اینجا به معنای بی‌قراریِ شدید است که حیا را از میان می‌برد.

همی راند از مژه خونابهء گرم دلش بد همچو تفند آهن و روی

و از مژه‌هایش خونابه گرم جاری می‌کرد. دلش مانندِ آهن و فولادِ سخت بود...

نکته ادبی: تضادِ سختیِ دل با نرمیِ اشک.

که گاه کوفتن آتش جهد زوی هم از دیده رونده سیل گوهر

که گاهی از ضربه زدن به آن، جرقه آتش می‌جهد. هم سیلِ اشک از چشمانش روان بود...

نکته ادبی: تداوم تصاویرِ اغراق‌آمیز برای بیانِ رنج.

هم از گردن گسسته عقد زیور زمین چون آسمان گشته ازیشان

و هم گردنبندِ جواهرنشانش از گردنش گسسته بود. زمین از ریختنِ جواهرات مانندِ آسمان شد...

نکته ادبی: تشبیه ریختن جواهرات به ستارگانِ آسمان.

برو گوهر چو کو کبهای رخشان ز تن بر کنده زربفت بهاری

و جواهرات مانندِ ستارگانِ درخشان بر روی زمین پراکنده شد. لباس‌های ابریشمینِ بهاری‌اش را از تن درآورد...

نکته ادبی: استعاره جواهرات به ستارگان.

سیه پوشید جامهء سو کواری دلش پر درد گشته روی پر گرد

و جامه‌ی سوگواریِ سیاه پوشید. دلش پر از درد و صورتش پر از غبارِ غم شد.

نکته ادبی: تغییرِ حالت از شادی به سوگواری.

نه از موبدش یاد آمد نه از زرد همه تیمارش از بهر دلارام

نه موبد برایش اهمیت داشت و نه چیز دیگر. تمامِ اندوهش برای محبوبش بود...

نکته ادبی: بی‌توجهی عاشق به دنیای پیرامون.

کجا زو دور شد ناگاه و ناکام چو آمد شاه موبد در شبستان

که ناگهان و به ناکامی از او دور شده بود. وقتی شاه موبد وارد شبستان شد...

نکته ادبی: تقابلِ وضعیتِ ویس با ورود موبد.

بدیدش کنده روی چون گلستان چهل تا جامهء وشی و بیرم

او را در حالی دید که صورتش مانند گلستان آسیب دیده بود. چهل لایه از جامه‌های ابریشمین...

نکته ادبی: اشاره به وضعیت آشفته اتاق.

بسان رشته در هم بسته محکم به پیش ویس بانو او فتاده

مانند رشته‌ای محکم در هم بسته شده بود. که در پیشِ ویس بانو افتاده بود.

نکته ادبی: تصویرسازی از بی‌نظمیِ محیط.

هنوز از وی گرهها نا گشاده نهان گشته ز شاهنشاه دایه

هنوز گره‌های آن باز نشده بود. دایه که خودش عاملِ اصلیِ این گرفتاری بود، از شاه پنهان شده بود.

نکته ادبی: پتیاره به معنای بدذات و عاملِ فتنه است.

که خود پتیاره را او بود مایه به خاک اندر نشسته ویس بانو

ویس بانو بر خاک نشسته بود. لباس‌هایش را دریده و بازوهایش را گاز می‌گرفت.

نکته ادبی: نمایشِ نهایتِ خشم و اندوه.

دریده جامه و خاییده بازو کمندین گیسوان از سر بکنده

گیسوانش را از سر کنده بود. جامه‌های ابریشمینش را از تن دور انداخته بود.

نکته ادبی: توصیفِ ظاهرِ آشفته ویس.

پرندین جامه ها از بر فگنده همه خاک زمین بر سر فشانده

تمامِ خاکِ زمین را بر سر می‌ریخت. از دو چشمش (نرگس) دو رودِ خون جاری کرده بود.

نکته ادبی: تشبیه چشم به نرگس.

ز دو نرگس دو رود خون دوانده شهنشه گفت ویسا دیو زادا

شاه گفت: ای ویسِ دیوسیرت! نفرینِ دو عالم بر تو باد.

نکته ادبی: دیوزاد کنایه از بدسرشت و شرور بودن.

که نفرین دو گیتی بر تو بادا نه از مردم بترسی نه ز یزدان

نه از مردم می‌ترسی و نه از خدا. و نه از بند و زندان واهمه‌ای داری.

نکته ادبی: شماتتِ موبد نسبت به ویس.

نه نیز از بند بشکوهی و زندان فسوس آید ترا اندرز و پندم

پند و اندرزِ من برای تو بی‌ارزش است. چون زندان و بند هم تو را نمی‌ترساند.

نکته ادبی: فسوس به معنای ریشخند و مسخره کردن است.

چو خوار آید ترا زندان و بندم نگویی تا چه باید کرد با تو

بگو ببینم چه باید با تو کرد؟ جز کشتن چه کاری از دستم برمی‌آید؟

نکته ادبی: اظهار عجزِ موبد در برابرِ روحیه ویس.

بجز کشتن چه شاید کرد بر گو زبس کت هست در سر رنگ و افسون

بس که در سرت مکر و افسون داری. کوه و دژ و دشت و بیابان برای تو یکسان است.

نکته ادبی: اشاره به جسارتِ ویس.

چه کو و دز ترا چه ترا دشت و هامون اگر بر چرخ با این عادت گست

اگر با این خوی و عادت به آسمان هم بروی، ستاره‌ها با تو همدست می‌شوند.

نکته ادبی: اغراق برای نشان دادنِ سرکشیِ ویس.

شوی گردد ستاره با تو همدست ترا نه زخم دارد سود و نه بند

نه زخم (مجازات) برایت سود دارد و نه بند. نه زنهار و نه پیمان و نه سوگند هیچ‌کدام بر تو اثر ندارد.

نکته ادبی: زنهار به معنای امان و پیمان است.

نه زنهار و نه پیمان ونه سوگند ترا زین پیش بسیار آم

من پیش از این بسیار به تو محبت کردم. پاداش و تنبیه هم برایت به کار بردم.

نکته ادبی: تلاشِ بیهوده موبد برای کنترل ویس.

چه پاداش و چه پادافره ننودم نه از پاداش من رامش پذیری

نه از پاداشِ من آرامش می‌پذیری و نه از تنبیه من می‌ترسی.

نکته ادبی: پادافره به معنای کیفر و مجازات است.

نه از پادافرهم پرهیز گیری مگر گرگی همه کس را زیانکار

مگر تو گرگی هستی که به همه آسیب می‌زنی؟ مگر دیوی هستی که از نیکی بیزاری؟

نکته ادبی: استعاره گرگ و دیو برای توصیفِ سرکشی.

مگر دیوی ز نیکی گشته بیزار ز منظر همچو گوهر با کمالی

ظاهرت مانند گوهر زیبا و کامل است. اما در باطن مانند سفالِ شکسته بی‌ارزشی.

نکته ادبی: تضاد میان ظاهر (گوهر) و باطن (سفال).

ز مخبر همچو بشکسته سفالی بخوبی و لطیفی چون روانی

در زیبایی و لطافت مانندِ روانی (جان) هستی، اما در مکر و بی‌وفایی مانندِ تمامِ دنیا هستی.

نکته ادبی: تضادِ میانِ جمالِ ظاهری و خباثتِ رفتاری.

ز غدر و بی وفایی چون جهانی دریغ این صورت و دیدار نیکو

افسوس که این صورت و چهره نیکو، به انواعِ زشتی‌ها آلوده شده است.

نکته ادبی: آهو به معنای عیب و نقص است.

بیالوده به چندین گونه آهو بسی کردم به دل با تو مدارا

بسیار با تو مدارا کردم. بسیار در نهان و آشکار با تو سخن گفتم.

نکته ادبی: مدارا به معنای ملایمت است.

بسی گفتم نهان و آشکارا مکن ویسا مرا چندین میازار

که ویس، مرا این‌قدر آزار مده. چرا که آزارِ تو، مرا به نابودی می‌کشاند.

نکته ادبی: التماسِ عاشقانه یا مقتدرانه موبد.

که آزارم هلاکت آورد بار زندانی بکشتی تخم زشتی

ای زندانی، تو تخمِ زشتی را کاشتی. حالا این تخم به بار نشسته است.

نکته ادبی: استعاره کاشتن تخم برای عواقبِ اعمال.

به بار آمد کنون تخمی که کشتی ندارم بیش ازین در مهرت امید

بیش از این در مهر و وفای تو امیدی ندارم.

نکته ادبی: تأییدِ ناامیدیِ موبد از ویس.

اگرچه تو نیی جز ماه و خورشید نجویم بیش ازین با تو مدارا

اگرچه گمان می‌کردم تو همچون ماه و خورشید بی‌آلایش و درخشان هستی، اما دیگر تاب و تحملِ مدارا با تو را بیش از این در خود نمی‌بینم.

نکته ادبی: واژه 'نیی' صورت کهن 'نیستی' است و 'مدارا' در اینجا به معنای تحمل کردنِ خطاهای معشوق است.

که گشت آهوت یکسر آشکارا به چشمم ماه بودی مار گشتی

چرا که چهرهٔ حقیقی تو برایم آشکار شد؛ تو را همچون ماهِ زیبا و پرنور در چشم داشتم، اما اکنون برایم چون ماری زهرآگین جلوه می‌کنی.

نکته ادبی: تضاد میان 'ماه' و 'مار' آرایهٔ جناس و تضاد را برای نشان دادن دگردیسیِ نگاه عاشق به معشوق پدید آورده است.

زبس خواری که جستی خوار گشتی نجویم نیز مهر تو نجویم

از بس که در مسیرِ فریبکاری و پستی گام نهادی، خودت نیز در نظر من خوار و بی‌مقدار شدی؛ از این پس نه مهر تو را طلب می‌کنم و نه به دنبال تو هستم.

نکته ادبی: تکرار واژه 'خواری' و 'خوار' برای تأکید بر نتیجهٔ اخلاقیِ اعمالِ ویس است.

که من نه آهنم نه سنگ و رویم چه آن روزی که من با تو گذارم

چرا که من نه از آهن و سنگ‌دلم که بی‌تفاوت باشم و نه چنان سست‌عنصرم که بی‌اراده بمانم. هر تلاشی که برای تو می‌کنم، مانندِ کاری بیهوده است.

نکته ادبی: کنایه از اینکه صبر و تحملِ او حد و اندازه‌ای دارد و بیش از این نمی‌تواند بی‌تفاوت بماند.

چه آن نفشی که بر آبی نگارم چه آن پندی که من بر تو بخوانم

هر کارِ خیری که برای تو انجام دهم، مانند نقش زدن بر روی آب است که هیچ پایداری ندارد و هیچ‌گونه پند و اندرزِ من در تو اثری نخواهد داشت.

نکته ادبی: تکرارِ 'چه آن' برای ساختنِ تمثیل‌های پیاپی از بی‌فایده بودنِ تلاشِ عاشق است.

چه آن تخمی که در شوره فشانم اگر هر گز ز گرگ آید شبانی

تلاش‌های من برای اصلاحِ تو، همچون بذر پاشیدن در زمینِ شوره‌زار است که هرگز به ثمر نمی‌نشیند؛ همان‌طور که هرگز نمی‌توان از گرگ انتظار داشت که چوپانیِ گوسفندان را به عهده بگیرد.

نکته ادبی: تمثیلِ 'تخم در شوره' و 'گرگ و شبانی' ضرب‌المثل‌گونه‌هایی است برای تأکید بر غیرممکن بودنِ تغییرِ ذاتِ کسی که خیانت پیشه کرده است.

ز تو آید وفا و مهربانی اگر تو نوشی از تو سیر گشتم

از تو نیز هرگز وفاداری و مهربانی سر نمی‌زند، همان‌طور که از گرگ توقعِ مراقبت نیست. من از تو و رفتارهای فریبنده‌ات کاملاً سیر و دل‌زده شده‌ام.

نکته ادبی: استفاده از 'نوش' در برابر 'تلخی' برای اشاره به تلخ‌کامیِ ناشی از رابطه است.

نهال صابری در دل بکشتم چنان چون من ز تو شادی ندیدم

نهالِ صبر و شکیبایی را در دلم خشکاندم؛ زیرا در ازایِ مهرِ خود، هیچ شادی و خرمی از تو ندیدم.

نکته ادبی: استعارهٔ 'نهالِ صابر' به معنای بریدن از صبر و شکیبایی است.

ز دیدارت همه تلخی چشیدم کنم کردار با تو چون تو کردی

از دیدنِ تو جز تلخی و رنج، چیزی نصیبم نشد و اکنون تصمیم گرفته‌ام با تو همان‌طور رفتار کنم که تو با من کردی.

نکته ادبی: تأکید بر تقابلِ کنش‌ها (معامله به مثل).

خورم ز نهار با تو چون تو خوردی جنان سیرت کنم از جان شیرین

به همان شیوه‌ای که تو با من رفتار کردی، با تو مقابله خواهم کرد و چنان تو را از زندگی و جانِ شیرینت سیر می‌کنم که دیگر هیچ‌گاه به فکرِ رامین نیفتی.

نکته ادبی: اشاره به نام 'رامین' که هویتِ معشوقِ دیگر ویس را برملا می‌کند.

کجا هر گز نیندیشی ز رامین نه رامین هر گز از تو شاد باشد

نه رامین دیگر هرگز از دیدنِ تو شادمان خواهد شد و نه دلِ تو دیگر به یادِ او خواهد بود.

نکته ادبی: استفاده از افعالِ منفی برای نشان دادنِ قطعِ کاملِ پیوند میان دو عاشق.

نه هر گز دلت زو او یاد باشب نه او پیش تو گیرد چنگ و طنبور

او دیگر در حضورِ تو نغمه‌سرایی نخواهد کرد و تو نیز با او در بزم و مستی نخواهی نشست.

نکته ادبی: توصیفِ فضایِ بزم‌های عاشقانه که اکنون با خشمِ موبد از میان رفته است.

نه تو با او نشینی مست و مخنور نه او با تو نماید رود سازی

او دیگر برایت ساز نخواهد زد و تو نیز هیچ‌گونه دل‌نوازی و محبتی به او نشان نخواهی داد.

نکته ادبی: توصیفِ رفتارهای عاشقانه که با 'رود سازی' (نواختن ساز) نمادین شده است.

نه تو او را نمایی دل نوازی به جان چندان نهیب آرم شما را

به جانِ خود سوگند می‌خورم که چنان رنج و اندوهی بر شما وارد کنم که حتی سنگِ خارا از دیدنِ آن به لرزه درآید.

نکته ادبی: اغراق (مبالغه) برای نشان دادنِ عمقِ کینه و قدرتِ مجازات.

که بر هم دو بندالد سنگ خارا شمانا دوستی با هم نمایید

شما که این‌گونه با هم عشق می‌ورزید، اکنون برای من به دشمن‌ترین دشمنان بدل شده‌اید.

نکته ادبی: استفاده از 'دشمن‌ترین' برای تأکید بر شدتِ خشم.

مرا دشمنترین دشمن شمایید هر آن گاهی که با هم عشق بازید

هر زمان که با یکدیگر عهدِ عشق می‌بندید، هدفی جز نابودیِ جانِ من ندارید.

نکته ادبی: اشاره به تبانیِ ویس و رامین علیه موبد.

بجز تدییر جان من نسازید من اکنون بر شما گردانم این کار

اکنون من تصمیم گرفته‌ام که این وضع را تغییر دهم و یک‌باره از شرِّ این دشمنان خلاص شوم.

نکته ادبی: اشاره به ارادهٔ قاطعِ موبد برای پایان دادن به این وضعیت.

دل از دشمن بپردازم به یک بار اگر رای دل فرزانه دارم

اگر ذره‌ای عقل و خرد در سر دارم، چرا باید دو دشمنِ قسم‌خورده را در خانهٔ خود نگه دارم؟

نکته ادبی: استفاده از 'فرزانه' به معنای عاقل و خردمند.

چرا دو دشمن اندر خانه دارم چه آن کش باشد اندر خانه بدخواه

چگونه می‌توانم در خانه کسی را نگه دارم که بدخواه و دشمنِ من است؟

نکته ادبی: پرسشِ انکاری که نشان‌دهندهٔ منطقِ خشونت‌آمیزِ موبد است.

چه آن کش خفته باشد شیر در راه چه آن کش دشمنی باشد نگهبان

همان‌طور که کسی شیرِ درنده را در مسیرِ خود برنمی‌تابد و یا از دشمنِ مسلح دوری می‌کند، من نیز نمی‌توانم این وضعیت را تحمل کنم.

نکته ادبی: استفاده از 'شیر' و 'مار' به عنوان نمادهای خطرِ جدی.

چه آن کش مار باشد در گریبان پس آنگه رفت نزد ویس بانو

همان‌طور که وجودِ مار در یقهٔ لباس تحمل‌ناپذیر است، وجودِ شما نیز برای من غیرقابل‌تحمل است. پس از این سخنان، موبد به سوی ویس رفت.

نکته ادبی: نقطهٔ عطفِ داستان؛ گذار از کلام به اقدامِ فیزیکی.

گرفتش هر دو مشک آلود گیسو ز تخت شیر پا اندر کشیدش

موبد موهای بلندِ ویس را که به مشک و عطر آغشته بود، با خشم در دست گرفت و او را از تختِ سلطنت به زیر کشید.

نکته ادبی: توصیفِ خشونتِ فیزیکی با اشاره به گیسوانِ معطر.

میان خاک و خاکستر کشیدش بپیچیدش بلورین بازو و دست

او را با زور بر روی خاک و خاکستر کشید و بازوانِ لطیف و سفیدِ او را مانندِ دزدان از پشت بست.

نکته ادبی: تضادِ میانِ لطافتِ بدنِ ویس ('بلورین') و خشونتِ بند بستن.

چو دزدان هر دو دستش باز پس بست پس آنگه تازیانه زدش چندان

سپس با تازیانه چنان ضرباتی بر پشت، کفل، سینه و پاهای او وارد کرد که وصف‌ناپذیر است.

نکته ادبی: توصیفِ بی‌پروایِ خشونت که در ادبیاتِ حماسی برای نشان دادنِ خشمِ شدید به کار می‌رود.

ابر پشت و سرین و سینه و ران که اندامش چو ناری شد کفیده

آن‌قدر ضربات را ادامه داد که اندامِ ویس در اثرِ جراحت شکافته شد و خون از آن مانندِ دانه‌های انار چکید.

نکته ادبی: تشبیه خونِ جاری شده به 'ناردانه' (دانه انار) برای تصویرسازیِ رنگِ قرمز.

وزو چون ناردانه خون چکیده همی شد خونش از اندام سیمین

خونِ او از اندامِ سفید و سیمین‌تنش جاری شد، درست همان‌طور که باده‌ی سرخ از جامِ بلورین می‌ریزد.

نکته ادبی: تشبیه خون بر بدنِ سفید به باده در جامِ بلور.

چو ریزان باده از جام بلورین ز کافوری تنش شنگرفت می زاد

از پوستِ سفیدِ او که مانندِ کافور بود، لکه‌های قرمز رنگ (شنگرف) پدیدار شد؛ همان‌طور که از دلِ کوهِ سنگی، لعل و سنگ‌های قیمتی استخراج می‌شود.

نکته ادبی: استفاده از 'کافور' برای سفیدیِ پوست و 'شنگرف' برای قرمزیِ خون.

چنان از کوه سنگین لعل و بیجاد تنش بسیار جای از زخم چون نیل

بدنِ او در بسیاری از جاها در اثرِ زخم‌ها کبود شده بود و خون از آن کبودی‌ها مانندِ سرچشمهٔ رودِ نیل جاری می‌شد.

نکته ادبی: توصیفِ اغراق‌آمیزِ خون‌ریزی با استعارهٔ رودِ نیل.

روان از نیل خون سرچشمهء نیل کبودی اندر آن سرخی چنان بود

کبودیِ بدن در میانِ سرخیِ خون چنان جلوه‌ای داشت که گویی لاله زاری در میانِ باغِ زعفران روییده است.

نکته ادبی: آرایهٔ تضادِ رنگ‌ها (کبودی و سرخی) برای ترسیمِ تصویری هنری از یک واقعهٔ دردناک.

که گفتی لاله زار و عفران بود پس آنگه دایه را زان بیشتر زد

پس از آن، موبد دایه را نیز به‌شدت کتک زد؛ چرا که او نیز شریکِ جرم بود.

نکته ادبی: اشاره به مجازاتِ دایه که نقشِ واسطه را داشت.

کجا زخمش همه بردوش و سر زد بی آزرمش همی زد تا بمیرد

او بی‌رحمانه ضربات را بر سر و دوشِ دایه می‌زد تا جایی که بمیرد و یا از شدتِ درد، توبه کند.

نکته ادبی: توصیفِ بی‌رحمیِ موبد با عبارت 'بی‌آزرمش همی زد'.

و یا از زخم چونان پند گیرد بیفتادند ویس و دایه بیهوش

در نهایت، ویس و دایه هر دو از شدتِ درد و خون‌ریزی بیهوش بر زمین افتادند.

نکته ادبی: نمایانگرِ ضعف و شکستِ دو شخصیتِ اصلی.

ز خون اندام ایشان ارغوان پوش چو بیجاده به نقره بر نشانده

اندامِ آن‌ها از خونِ جاری شده به رنگِ ارغوانی درآمده بود و همچون نگینِ قیمتی (بیجاده) بر صفحه‌ای نقره‌فام (پوستِ بدن) جلوه‌گری می‌کرد.

نکته ادبی: تصویرسازیِ هنری از خون بر بدنِ بیهوش.

و یا خیری به سوسن بر فشانده ندانست ایچ کس کایشان بمانند

یا گویی گل‌های خیری را بر روی گل‌های سوسن پاشیده بودند؛ کسی گمان نمی‌کرد که آن‌ها از این مهلکه جان سالم به در ببرند.

نکته ادبی: تشبیهاتِ ظریفِ طبیعت‌گرایانه برای توصیفِ وضعیتِ خون‌آلودِ بدن.

دگر ره نامهء روزی بخوانند وزان پس هر دو را در خانه افگند

سپس موبد آن‌ها را در خانه افکند و در را بر روی‌شان بست و از مرگِ هر دو خرسند بود.

نکته ادبی: نشان‌دهندهٔ قساوتِ قلبِ موبد در آن لحظه.

به مرگ هردوان دل کرد خرسند در خانه بریشان سخت بسته

در حالی که در خانه بر روی آن‌ها بسته بود، تمامِ جهانیان از دردِ آن‌ها اندوهگین و خسته بودند.

نکته ادبی: همدلیِ فضایِ داستان با وضعیتِ رقت‌بارِ قهرمانان.

جهانی دل به درد هر دو خسته پس آنگه زرد را از در بیاورد

سپس موبد اسبِ 'زرد' خود را از اصطبل بیرون آورد و اسبی دیگر را جایگزینِ آن کرد.

نکته ادبی: آماده‌سازی برای سفر.

ز گردانش یکی او را بدل کرد به یک هفته به مرو شایگان شد

او به مدت یک هفته به سمتِ شهرِ مرو حرکت کرد.

نکته ادبی: اشاره به مکانِ جغرافیایی (مرو).

ز غم خسته دل و خستهروان شد پشیمان گشته بر آزردن جفت

در طولِ راه، دلش از غم و اندوه لبریز بود و از اینکه همسرش را آن‌گونه آزرده بود، پشیمان گشت.

نکته ادبی: شروعِ تغییرِ وضعیتِ روانیِ موبد از خشم به پشیمانی.

نهانی روز و شب با دل همی گفت چه دوداست این که از جانم بر آمد

شب و روز در تنهایی با خود می‌گفت که این چه مصیبتی است که بر جانم افتاده است؟

نکته ادبی: توصیفِ درگیریِ درونیِ موبد.

ازو ناگه جهان بر من سر آمد چه بود این خشم و این آزار چندین

ناگهان با این کار، زندگی بر من تیره و تار شد.

نکته ادبی: استعارهٔ 'جهان بر من سر آمد' به معنای به پایان رسیدنِ دورانِ خوشبختی.

به جنانی که چون جان بود شیرین اگر چه شاه شاهان جهانم

چرا این‌قدر خشمگین شدم و با کسی که مانندِ جانم شیرین بود، چنین رفتاری کردم؟

نکته ادبی: اقرار به عشقِ قلبی به ویس علی‌رغمِ خیانت.

درین شاهی به کام دشمانم چرا با دلبری تندی ننودم

اگرچه من شاهِ شاهانِ جهان هستم، اما در این پادشاهی، به خواستِ دشمنانم رفتار کردم.

نکته ادبی: تأکید بر اینکه خشمِ او در واقع به نفعِ دشمنانش تمام شده است.

که در عشقش چنین دیوانه بودم چرا ای دل شدستی دشمن خویش

چرا با دلبری که در عشقش دیوانه بودم، این‌گونه تندی کردم؟

نکته ادبی: تضاد میانِ عشقِ سوزان و رفتارِ قهرآمیز.

به دست خواش پیش سوزی خرمن خویش همانا عاسقا با جان به کینی

ای دل، چرا دشمنِ خود شدی؟ چرا با دستِ خود خرمنِ خوشبختی‌ات را به آتش کشیدی؟

نکته ادبی: تمثیلِ 'خرمنِ خویش' برای نشان دادنِ داراییِ معنوی و عاطفیِ فرد.

که با امروز فردا را نبینی به نادانی کنی امروز کاری

عاشقِ کینه‌توز، چنان است که امروز را می‌بیند اما عواقبِ فردایِ خود را نمی‌بیند.

نکته ادبی: حکمتِ شاعرانه دربارهٔ کور بودنِ خشمِ عاشق.

که فردا زو گزد بر دلت ماری مبادا هیچ عاشق تند و سر کش

امروز از روی نادانی کاری می‌کنی که فردا مانندِ ماری بر دلت نیش بزند.

نکته ادبی: استعارهٔ 'گزیدنِ مار بر دل' برای ندامتِ شدید.

که تندی افگنده او را در آتش چو عاشق را نباشد بردباری

مبادا هیچ عاشقی تندخو و سرکش باشد؛ زیرا تندی، او را در آتشِ پشیمانی گرفتار می‌کند.

نکته ادبی: درسِ اخلاقیِ شاعر به عاشقان.

نبیند خرمی از مهر کاری چرا تندی نماید مهربانی

عاشقی که بردباری نداشته باشد، هرگز رویِ خوشبختی را نخواهد دید.

نکته ادبی: تأکید بر فضیلتِ 'بردباری' در عشق.

که از دلدار نشکیبد زمانی گناه دوست عاشق دوست دارد

چرا مهربانی که نمی‌تواند حتی لحظه‌ای از دلدارش دوری کند، باید با او تندی کند؟ گناهِ دوست، برای عاشق شیرین است.

نکته ادبی: این بیت نشان‌دهندهٔ اوجِ درکِ عاشقانه است؛ پذیرشِ خطایِ معشوق به دلیلِ عشقِ بی‌قید و شرط.

ز بهر آنکه تا زو در گذارد

بدین هدف و برای اینکه بتواند از آن (مانع یا مقام پیشین) عبور کند و به مرتبه‌ای فراتر گام نهد.

نکته ادبی: واژه «زو» صورت مخفف «زِ او» (از او) است که در سنت شاعری برای تنظیم وزن و تسهیل تلفظ استفاده شده است. عبارت «در گذاردن» در اینجا به معنایِ گذر کردن، عبور کردن و پشت سر نهادنِ یک مقام یا حالت است.