ویس و رامین

فخرالدین اسعد گرگانی

آمدن رامین به دز اشکفت دیوان پیش ویس

فخرالدین اسعد گرگانی
چو رامین آمد از گرگان سوی مرو تهی بد باغ شادی از گل و سرو
ندید آن قد ویس اندر شبستان بهشتی سرو و بار او گلستان
نه هلگون دید طارم را ز رویش نه مشکین یافت ایوان را ز مویش
بدان خوشی و خوبی جایگاهی ابی دلبر به چشمش بود چاهی
تو گفتی همچو رامین باغ و ایوان ز بهر آن صنم بودند گریان
چو رامین دید جای دوست بی دوست چو ناری بشکفید اندر تنش پوست
فرو بارید چشمش ناردانه چو قطر باده ریزان از چمانه
بر آن باغ و بر آن ایوان بنالید نگارین رو بر آن بومش بمالید
صچنان بلبل که نالد زار بر جفت همی نالید و در ناله همی گفتص
سرایا تو همان خرم سرایی که بودم آن صنم کبگ سرایی
تو گردون بودی و خوبان ستاره ولیکن مشرق ایشان را نظاره
صروان بد در میان شان آفتابی خرد را فتنه ای دل را عذابیص
صزمین از روی او بت روی گشته هوا از بوی او خوشبوی گشتهص
بهر کنجی همی نالیدرودی سرایان لعبتی با او سرودی
به در گاه تو بر شیران رزمی بر ایوان تو بر گوران بزمی
کنون در تو نبینم آن حصاره کزو آمد همی ماه و ستاره
نه شیرانند بر جا و نه گوران نه چندانی سپاه و خنگ و بوران
نه آنی آنگه من دیدم نه آنی کزین گیتی به رامین خود تومانی
جهان جادو و خودسازست و خودکام ستم کردست بر تو همچو بر رام
ز تو بردست روز شادمانی ز رامین برده روز کامرانی
دریغا آن گذشته روزگارا که چندان کام و شادی بود مارا
نپندارم که روزی باز بینم ترا شادان و بر تختت نشینم
صکه روز کامرانی گر بدان حال از آن بهتر که بی کامی به صد سالص
چو بسیاری بگفت و گشت نومید ز روی آن جهان آرای خورشید
برون آمد ز دروازه غریوان نهاده روی زی اشکفت دیوان
بیابان کوه بود و راه دشوار به چشمش بود گلزار و سمنزاد
صبه راه اندر شب و روشن یکی بود که جانش را صبوری اند کی بودص
به نزد دز چنان آمد که شب بود شبش دیدار دلبر را سبب بود
صندیدندی به روزش دیده بانام ندیدندی به شب در پاسبانانص
همی دانست خود رامین گربز که دلبندش کجا باشد در آن دز
بدان سو شد که جای دلبرش بود به تاری شب نشان خویش بننود
نبود اندر جگان چون او کمان ور نه نیز از جنگیان چون او دلاور
خدنگ چار پر بر زه بپیوست چو برق تیز بگشادش ازو دست
بدو گفت ای خجسته مرغ بیجان رسول من توی نزدیک جانان
تو هر جایی بری پیغام فرقت ببر اکنون ز من پیغام وصلت
چنان کاو خواست تیرش همچنان شد به بام آفتاب نیکوان شد
فرود آمد ز بام اندر سرایش نشست اندر سرین شیر پایش
سبک دایه برفت و تیر برداشت ز شادی تیره شب را روز پنداشت
ببرد آن تیر پیش ویس دلبر بدو این همایون تیر بنگر
رسول است این ز رامین خجسته ازان رویین کمان او بجسته
کجا فرخ نشان رام دارد همش فروخندگی زین نام دارد
سروش آمد سوی اشکفت دیوان ازو روش شد این تاریک ایوان
بر آمد آفتاب نیکبختی ببرد از ما شب اندوه و سختی
صازین پس با هوای دل نشینی بجز شادی و کام دل نه بینیص
چو ویسه دید تیر دوستگان را برو نامش نگاریده نشان را
هزاران بوسه زد بر نام دلبر گهی بررخ نهاد و گه به دل بر
گهی گفت ای خجسته تیر رامین گرامی تر مرا از دو جهان بین
صهمه کس را کند زخم تو خسته مرا از خستگی کردی تو رستهص
رسولی تو از آن دست و کف راد که تا جاوید طوق گردنم باد
کنم پیکانت از یاقوت سوده چو سوفارت ز در نابسوده
صکنم از سینه ام سیمینه تر کش خداوندت بدان تر کش بود گشص
دل از هجران رامین ریش دارم درو صد تیر چون تو بیش دارم
ولیکن تا تو نزد من رسیدی همه پیکانم از دل بر کشیدی
جز از تو تیر پیکان کش ندیدم پیامی چون پیامت خوش ندیدم
چو رامین تیر پرتابش بینداخت سپاه دیو اندیشه برو تاخت
که تیر من کنون یارب کجا شد روا شد کام من یا ناروا شد
اگر ویسه شدی از حالم آگاه بصد جاره بجستی مرمرا راه
پس آنگه گفت با دل کای دل من بده جان و مررس از هیچ دشمن
به یزدان جهان و ماه و خورشید بدان مینو کجا داریم امثد
کزین دز برنگردم تا بدان گاه که یابم سوی کام خویشتن راه
اگر دیوار او باشد از آهن به آتش تافته همچون دل من
صبه گردش کنده ای پر زهر جان گیر سوی کنده جهانی مرد چون شیرص
سر دیوار او پر مار شیبا جهان از زخم او شد ناشکیبا
صبدو در مردمش هنواره جادو یکایک برق چنگ و کوه بازوص
صدمان باد سنوم از زهر ایشان میان باد زهر آلوده پیکانص
دل از مردی درو هم راه لستی در و دیوار او در هم شکستی
نترسیدی دلم زان مار جادو به فر کرد گار و زور بازو
برون آوردمی زو دلبرم را زمانه سجده کردی خنجرم را
ببوسیدی دلیری هر دو دستم ز بس که گردن گردان شکستم
مرا تا جان شیرین یار باشد وفای ویس جستن کار باشد
نترسم گر چه بینم یک جهان مرد همه دشمن چو شاهنشاه و چون زرد
منم کیوان گر ایشانند سرکش منم دریا گر گر ایشانند آتش
ز یک تخمیم در هنگام گوهر بداند هر کسی به را ز بدتر
از این سو مانده در اندیشه در رام وازان سو ویس بانو مانده در دام
زبان از دوستداری رام گویان روان از مهربانی رام جویان
صبر آتش روی اندیشه همی شست و صال دوست را در چاره میجستص
فسون گر دایه گفت ای جان مادر ترا بخت است جفت و چرخ یاور
صزبختت آنکه اکنون وقت سرماست جهان هنواره چون بفسرده دریاستص
کنون از دست سرمای زمستان نشیند دیدبان در خانه لرزان
نباشد پاسبان بر بام اکنون دو بار آید به شب از خانه بیرون
چو مرد پاسبانت نیست بر بام نکو گردد همه کارت سرانجام
کجا رامین درین نزدیکی ماست اگر چه او ز تاریکی نه پیداست
همی داند که ما در دز کجاییم نشسته در سرای پادشاییم
بسی بود او درین دز با شهنشاه به هر سنگی بر او داند دو صد راه
فلان تاوانه کاو را دل گشاده ست سوی دیوار دز در بر نهاده ست
درش بگشا و پس آتش برافروز به شب بنمای رامین را یکی روز
کجا چون او ببیند روشنایی دلش یابد از اندیشه رهایی
دوان آید ز هامون سوی دیوار بر آوردنش را آنگه کنم چار
بگفت این دایه آنگه همچنین کرد به تنبل دیو را زیر نگین کرد
چو رامین روشنایی دید و آتش به پیش روشنایی ماه دلکش
بدانست او که آن خانه کجایست وز آتش مهربانش را چه رایست
چو زرین دید از آتش افسر کوه دوان آمد ز هامون بر سر کوه
نرفتی غرم پیونده در آن جای تو گفتی گشت پران مرغ را پای
چنین باشد دل اندر مهربانی نه از سختی بنالد نه زیانی
ز آن وصل دیگر کیش گیرد غم عالم به جان خویش گیرد
درازی راه را کوته شمارد چو شیر تند را روبه شمارد
بیابانش چو کاخ و گلشن آید سرابش همچو دشت سوسن آید
چه پر از شیر نر بیند نیستان چه پر طاووس نر بیند گلستان
چه دریا پیش او آید چه جویی چه کهسارش به پیش آید چه موی
هوا او را دهم چندان دلیری که گویی از جهان آمدش سیری
هوا را بهتر از دل مشتری نیست ازیرا بر دل کس داوری نیست
هوا خرد به آرام دل و جان چنان داند که چثسی یافت ارزان
هوا زشتی و نیکی را نداند خرد زیرا هوا را کور خواند
اگر بودی هوا را نور دیدار نبودی هیچ زشتی را خریدار
چو رامین تنگ شد در پای دیوار بدیدش ویسه از بالای دیوار
چهل دیبای چینی بسته در هم دو تو بر هم فگنده سخت محکم
فرو هشتند بر دل خسته رامین برو بر رفت رامین همچو شاهین
چو بر دز رفت بام دز چنان بود که ماه و زهره را با هم قرار بود
به یک جام اندر آمد شیر با مل به یک باغ اندر آمد سوسن و گل
بهم آمیخته شد زر و گوهر چو اندر هم سرشته مشک و غنبر
جهان نوش و گلابی در هم آمیخت تو گفتی عشق و خوبی بر هم آویخت
شب تیره درخشان گشت و روشن مه دی گشت چون هنگام گلشن
دو عاشق را دل از ناله بیاسود دو بیجاده لب از بوسه بفرسود
دو دیبا روی چون فرخار و نوشاد بپیچیده بهم چون سرو و شمشاد
بشادی هر دو در کاشانه رفتند به سیمین دست جام زر گرفتند
بیفگندند بار فرقنت از دوش ز می دادند کشت عشق را نوش
گهی مرجان به بوسه شاد کردند گاهی حال گذشته یار کردند
گهی رامین بگفتی زاری خویش ز درد عشق و هم بیماری خویش
گهی ویسه بگفتی آن همه بد که با او کرد شاهنشاه موبد
شبدی ماه و گیتی در سیاهی چو دیوی گشته از مه تا به ماهی
سه گونه آتش از سه جای رخشان به حانه در گل افشان بود ازیشان
یکی آتش از آتشگاه خانه چو سرو بسدین او را زبانه
دگر آتش ز جام می فروزان نشاط او چو بخت نیک روزان
سیم آتش ز روی ویس و رامین نشان دود آتش زلف مشکین
سه یار پاک دل با هم نشسته در کاشانها چون سنگ بسته
نه بیم آنکه دشمن گردد آنگاه نشاط و عیش را بسته شود راه
نه بیم آنکه روزی دور گردند ز روی یکدگر مهجور گردند
شبی چونان، به از عمری نه چونان چه خوش بوداند آن شب و صل ایشان
چو رامین روی ویس دلستان دید به کام خویش هنگام چنان دید
سرودی گفت خوش بر رود طنبور به آوازی که بر کندی دل حور
چه باشد عاشقا گر رنج دیدی بلا بردی و ناکامی کشیدی
به آسانی نیابی شادکامی به بی رنجی نیابی نیکنامی
به هجر دوست گر دریا بریدی ز وصل دوست بر گوهر رسیدی
دلا گر در جدایی رنج بردی ز رنج خویش اکنون بر بخوردی
ترا گفتم بجا آور صبوری که نزدیکی بود فرجام دوری
زمستان را بود فرجام نوروز چنانچون تیره شب را عاقبت روز
چو در دست جدایی بیش مانی ز وصلت بیش باشد شادمانی
هر آن کاری که چارش بیش سازی چو کام دل بیابی بیش نازی
منم از آتش دوزخ برسته بهشتی گشته با حوران نشسته
مرا خانه ز رویت بوستانست به دی مه از رخسانت گلفشانست
وفا کشتم مرا شادی بر آورد مه تابان به مهرم سر در آورد
وفاداری پسندیدم به هر کار ازیرا شد جهان با من وفادار
چو بشنید این سخنها ویس دلبر به یاد دوست پر می کرد ساغر
چو نرگس داشت زرین جام بردست چو شمشاد روان از جای برجست
بگفت این باده فردم یاد رامین وفادار و وفاجوی و وفا بین
امیدم را فزون از پادشایی دو چشمم را فزون از روشنایی
برو دارد دلم حان بیش امید که دارد مردم گیتی به خورشید
بود تا مرگ در مهرش گرفتار وفاداریش را باشم پرستار
به یادش گر خورم زهر هلاهل شود نوش روان و داروی دل
پس آنگه نوش کرد آن جام پر می ز رامین جام را صد بوسه در پی
هر آن گاهی که جام می کشیدی به نقل از بوسگان شکر چشیدی
چه خوش باشد به خلوت باده خوردن به مشکین زلف جانان لب ستردن
چو می خوردی لبش زی خود کشیدی پس می شکر میگون چشیدی
گهی مستان غنودی در بر یار میان مشک و سیم و نارو گلنار
بدین سان بود نه مه پیش رامین عقیق تلخ با یاقوت شیرین
عقیقش آوردی گنج مستی چو یاقوتش بریدی رنج و سستی
عقیق از جام زرین گشته رخشان چو یاقوتش ز پروین گشته خندان
به شادی بود هر شب تا سحن گاه کنارش پر گل و بالینش پر ماه
سحر گاهان بجستندی از آرام به رامش دست بردندی سوی جام
چو ویسه جام باده بر گرفتی دلارامش سرودی خوش بگفتی
می خون رنگ بزداید ز دل رنگ می رنگین به رخ باز آورد رنگ
هوا دردست و می درمان دردست غمان گردست و می باران گردست
گراندوهست می انده ربایست و گر شادیست می شادی فزایست
کجا انده بود اندوه سوزست کجا شادی بود شادی فروزست
مرا امروز دولت پایدارست نگارم پیش و کارم چون نگارست
گهی هستم میان سوسن و گل گهی هستم میان مشک و سنبل
لبم را شکر میگون شکارست چو باغم را گل میگون به بارست
ز دولت هست بورم سخت شاطر به راه کام رفتن سخت قادر
من آن بازم که پروازم بلندست شکارم آفتاب دل پسندست
تذور و کبگ نپسندم که گیرم نباشد صید جز بدر منیرم
نشاط من چو شیر چنگ رویین به کام دل گرفته گور سیمین
فرو کردم ز سر افسار دانش نهادم پای در بازار رامش
نباشد ساعتی بی کام جامام نباشد ساعتی آسوده کامم
همه سال از رخ و زلف و لب یار گل و مشک و شکر بینم به خروار
نخواهم باغ با رخشنده رویش نخواهم مشک با خوش بوی مویش
مرا این جای فردوس برینست که در وی حور با من همنشینست
ندیدم خور گشت و ساقیم ماه چرا پس می نگیرم گاه و بیگاه
پس آنگه گفت با ویس سمنبر به گفتاری بسی خوشتر ز شکر
بیار ای ماه جام نوش گلگون چو رویت لعل و چون وصلت همایون
نه خویشتر زین بودمان روزگاری نه نیکوتر ز رویت نوبهاری
بهانه چیست گر بی غم نباشیم به روز خرمی خرم نباشیم
بیا تا ما کنون خرم نشینیم که فردا هر چه باشد خود ببینیم
بیا تا بهره برداریم ازین روز که هر گز باز ناید روز امروز
نه تو خواهی ز روی من جدایی نه من خواهم ز عشق تو رهایی
چنین باید وفا و مهربانی چنین باید نشاط و زندگانی
اگر بخشش چنین راندست دادار ببینیم آنچه او راندست ناچار
ترا در بند و در زندان نشاندند مرا یبیمار در گرگان بماندند
چو یزدان بخشش من راند با تو مرا بر آسمان بنشاند با تو
که داند کرد این جز کردگاری که یاور نیستش در هیچ کاری
وزان پس همچنین مانند نه ماه به شادی و به رامش گاه و بیگاه
گهی مست و گهی مخنور بودند در آسایش همان رنجور بودند
نهاده خوردنی صد ساله افزون نبایست هیچ چیزی شان بیرون
بدیدند از همه کامی روایی بکندند از جگر خار جدایی
نه دل بگرفت رامین را ز رامش نه ویسه سیر گشت از ناز و کامش
دو تم در مهربانی همچو یک تن بجز خوردن ندانستند و خفتن
گهی می در کف و گه دوست در بر نشاط مهر در دل باده در سر
به رامش برده گوی مهربانی به می پرورده شاخ زندگانی
در دز با در اندوه بسته سر خم با سر تو به شکسته
سه کس در خرمی انباز گشته ز گیتی کار ایشان راز گشته
ندانست هیچ دشمن راز ایشان مگر در مرو زرین گیس خاقان
به گوهر دختر خاقان مهتر به پیکر مهتر خوبان کضور
رخش خورشید گشته نیکوی را دلش استاد گشته جادوی را
چنان در جادوی او بود استاد که لاله بشکفانیدی ز فولاد
چو رامین باز مرو آمد ز ناگاه برفت اندر سرای و گلشن شاه
غریوان از همه سو ویس را جست به رود دجله روی خویش را شست
نه چشمش دید جان افزای رویش نه مغزش یافت مهر انگیز بویش
به یاد ویس گریان و نوان بود چو دیوانه به هر گنجی دوان بود
پس آنگه سود رفت از مرو بیرون چو راه خستگان راهش پر از خون
عنان بر تافت از راه بیابان به راه کوه بیرون شد شتابان
پلنگی بود گفتی جفت جویان به ویرانی در آن کهسار پویان
نشیبش را کشیده بن به قارون فرازش را کشیده سر به گردون
چنان دشتی که با وی بادیه باغ چنان کوهی که با وی طور چون راغ
گهی رامین چو یوسف بود در چاه گهی مننده عیسی بود بر ماه
همی دانست زرین گیس جادو که درد رام را ویس است دارو
به یاد ویس گریان و نوانست چو دیوانه به کوه اندر دوانست
گرفته راه صعب و دور در پیش نیاید تا نیاید داروی خویش

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

چو رامین آمد از گرگان سوی مرو تهی بد باغ شادی از گل و سرو

وقتی رامین از گرگان به سوی شهر مرو آمد، باغ‌های آنجا را تهی از حضور ویس، که همچون گل و سروی زیبا بود، یافت.

ندید آن قد ویس اندر شبستان بهشتی سرو و بار او گلستان

در آن شبستان، قد و قامتِ آن سروِ بهشتی (ویس) را ندید که وجودش برای او همچون گلستانی دل‌انگیز بود.

نکته ادبی: استعاره از ویس به سرو بهشتی و گلستان.

نه هلگون دید طارم را ز رویش نه مشکین یافت ایوان را ز مویش

نه درخششِ رخسار او را در تالار دید و نه عطر گیسوانِ مشکین او را در ایوان استشمام کرد.

بدان خوشی و خوبی جایگاهی ابی دلبر به چشمش بود چاهی

با وجودِ زیباییِ آن مکان، بدونِ حضور دلبر، آنجا در نظرِ رامین چون چاهی تاریک و هولناک می‌نمود.

تو گفتی همچو رامین باغ و ایوان ز بهر آن صنم بودند گریان

گویی باغ و ایوان هم در فراقِ آن صنمِ زیبا، به اندازه رامین سوگوار و گریان بودند.

چو رامین دید جای دوست بی دوست چو ناری بشکفید اندر تنش پوست

وقتی رامین جای خالیِ دوست را دید، چنان اندوهی سراپای وجودش را فرا گرفت که گویی پوست بر تنش از شدت درد می‌شکفت و می‌سوخت.

فرو بارید چشمش ناردانه چو قطر باده ریزان از چمانه

اشک‌هایش مانند دانه‌های انار از چشمانش سرازیر شد، همچون قطراتِ شرابی که از پیمانه لبریز می‌شود.

بر آن باغ و بر آن ایوان بنالید نگارین رو بر آن بومش بمالید

بر آن باغ و ایوانِ بی‌روح نالید و صورتِ خود را از شدت غم بر خاکِ آنجا می‌کشید.

صچنان بلبل که نالد زار بر جفت همی نالید و در ناله همی گفتص

همچون بلبلی که در سوگِ جفتش زار می‌زند، رامین نیز ناله سر داد و در حینِ گریه سخن می‌گفت.

سرایا تو همان خرم سرایی که بودم آن صنم کبگ سرایی

ای سرا! تو همان جایگاه خرمی هستی که من آن بتِ زیبا و کبک‌خرام را در آن می‌دیدم.

تو گردون بودی و خوبان ستاره ولیکن مشرق ایشان را نظاره

این سرا همچون آسمانی بود و خوبان در آن همچون ستارگان، اما ویس خورشیدی بود که همه به او چشم دوخته بودند.

صروان بد در میان شان آفتابی خرد را فتنه ای دل را عذابیص

در میانِ آن جمع، او همچون خورشیدی بود که عقل را آشفته و دل را به عذابِ عشق گرفتار می‌کرد.

صزمین از روی او بت روی گشته هوا از بوی او خوشبوی گشتهص

زمین به خاطرِ چهره او زیبا شده بود و هوا به سببِ عطرِ تنِ او خوش‌بو گشته بود.

بهر کنجی همی نالیدرودی سرایان لعبتی با او سرودی

در هر گوشه‌ای از این سرا، او با آواز و موسیقی، دلبری می‌کرد.

به در گاه تو بر شیران رزمی بر ایوان تو بر گوران بزمی

در درگاهِ تو دلاوران نگهبان بودند و در ایوانِ تو بزم‌ها برپا بود.

کنون در تو نبینم آن حصاره کزو آمد همی ماه و ستاره

اکنون در تو آن شکوه و حصاری را نمی‌بینم که ماه و ستارگانِ زیبایی از آن برمی‌آمدند.

نه شیرانند بر جا و نه گوران نه چندانی سپاه و خنگ و بوران

نه از نگهبانان خبری است و نه از بزم‌ها، نه از سپاهیان و نه از اسب‌های تندرو.

نه آنی آنگه من دیدم نه آنی کزین گیتی به رامین خود تومانی

تو دیگر آنجایی نیستی که من روزگاری دیدم؛ تو دیگر آن مکانی نیستی که محبوبِ رامین را در خود داشته باشی.

جهان جادو و خودسازست و خودکام ستم کردست بر تو همچو بر رام

این جهان، جادوگر و خودسر است که هم بر تو و هم بر رامین ستم روا داشته است.

ز تو بردست روز شادمانی ز رامین برده روز کامرانی

زمانه شادی را از تو و کامروایی را از رامین ربوده است.

دریغا آن گذشته روزگارا که چندان کام و شادی بود مارا

دریغ و افسوس بر آن روزگارِ گذشته که ما چه کام‌ها و شادی‌هایی داشتیم.

نپندارم که روزی باز بینم ترا شادان و بر تختت نشینم

گمان نمی‌کنم که دیگر روزی تو را شاد و بر تختِ پادشاهی‌ات ببینم.

صکه روز کامرانی گر بدان حال از آن بهتر که بی کامی به صد سالص

زیرا یک روز شادمانی در آن شرایط، بهتر از صد سال زندگی بدونِ بهره و کامروایی است.

چو بسیاری بگفت و گشت نومید ز روی آن جهان آرای خورشید

وقتی رامین بسیار نالید و از دیدنِ آن خورشیدِ جهان‌آرا (ویس) ناامید شد...

برون آمد ز دروازه غریوان نهاده روی زی اشکفت دیوان

گریان از دروازه بیرون آمد و رو به سوی «اشکفت دیوان» (غارِ دیوان/دژِ زندان) نهاد.

بیابان کوه بود و راه دشوار به چشمش بود گلزار و سمنزاد

بیابان، کوه و راهِ دشوار برای او به زیباییِ گلزار و سمن‌زار بود (چون هدفش رسیدن به معشوق بود).

صبه راه اندر شب و روشن یکی بود که جانش را صبوری اند کی بودص

در راهِ تاریکِ شب، او گویی در روشنایی بود، زیرا صبر و قرار از جانش رخت بربسته بود.

به نزد دز چنان آمد که شب بود شبش دیدار دلبر را سبب بود

چنان به دژ نزدیک شد که شب بود؛ تاریکیِ شب، وسیله‌ای برای پنهان ماندنِ او و رسیدن به دیدارِ دلبر شد.

صندیدندی به روزش دیده بانام ندیدندی به شب در پاسبانانص

در روز نگهبانان او را نمی‌دیدند و در شب نیز به خاطر تاریکی، پاسبانان متوجه حضورش نشدند.

همی دانست خود رامین گربز که دلبندش کجا باشد در آن دز

رامینِ زیرک و کارکشته به خوبی می‌دانست که معشوقش در کدام بخشِ دژ پنهان است.

بدان سو شد که جای دلبرش بود به تاری شب نشان خویش بننود

به سمتی رفت که جایگاهِ دلبرش بود و در تاریکیِ شب، خود را پنهان نگاه داشت.

نبود اندر جگان چون او کمان ور نه نیز از جنگیان چون او دلاور

در میان جنگجویان، کسی به اندازه او در تیراندازی ماهر و دلاور نبود.

خدنگ چار پر بر زه بپیوست چو برق تیز بگشادش ازو دست

تیرِ چهارپر را بر زه کمان گذاشت و همچون برقِ تیز، آن را رها کرد.

بدو گفت ای خجسته مرغ بیجان رسول من توی نزدیک جانان

به تیر گفت: ای پرنده بی‌جانِ خجسته! تو اکنون فرستاده من به سوی جانانِ من هستی.

تو هر جایی بری پیغام فرقت ببر اکنون ز من پیغام وصلت

تو که همواره پیام‌آورِ جدایی بودی، اکنون پیامِ وصالِ مرا با خود ببر.

چنان کاو خواست تیرش همچنان شد به بام آفتاب نیکوان شد

تیر دقیقاً همان‌جایی که او می‌خواست فرود آمد و بر بامِ خانه آن خورشیدِ زیبا نشست.

فرود آمد ز بام اندر سرایش نشست اندر سرین شیر پایش

تیر از بام به داخل سرا فرو افتاد و در جایگاهِ استراحتِ ویس قرار گرفت.

سبک دایه برفت و تیر برداشت ز شادی تیره شب را روز پنداشت

دایه به سرعت تیر را برداشت و از شادیِ این خبر، آن شبِ تاریک را همچون روز روشن دید.

ببرد آن تیر پیش ویس دلبر بدو این همایون تیر بنگر

تیر را نزدِ ویس برد و گفت: به این تیرِ فرخنده نگاه کن.

رسول است این ز رامین خجسته ازان رویین کمان او بجسته

این فرستاده‌ای از جانبِ رامینِ خجسته است که از کمانِ او رها شده است.

کجا فرخ نشان رام دارد همش فروخندگی زین نام دارد

این تیر نشانِ رامین را دارد و به واسطه این نام، فرخندگی و سعادت نیز با آن همراه است.

سروش آمد سوی اشکفت دیوان ازو روش شد این تاریک ایوان

این پیام‌آور به سوی زندانِ ویس آمد و با خود روشنایی را به این ایوانِ تاریک آورد.

بر آمد آفتاب نیکبختی ببرد از ما شب اندوه و سختی

خورشیدِ نیک‌بختی طلوع کرد و شبِ اندوه و سختی را از میان برد.

صازین پس با هوای دل نشینی بجز شادی و کام دل نه بینیص

از این پس در هوای دلِ خود خواهی بود و جز شادی و کامروایی چیزی نخواهی دید.

چو ویسه دید تیر دوستگان را برو نامش نگاریده نشان را

وقتی ویسه نامِ رامین را بر آن تیرِ نشان‌دار دید...

هزاران بوسه زد بر نام دلبر گهی بررخ نهاد و گه به دل بر

هزاران بوسه بر نامِ دلبر زد و گاه آن را بر رخسار و گاه بر دلِ خود نهاد.

گهی گفت ای خجسته تیر رامین گرامی تر مرا از دو جهان بین

گفت: ای تیرِ خجسته رامین! تو را از هر دو جهان نزدِ من گرامی‌تر ببین.

صهمه کس را کند زخم تو خسته مرا از خستگی کردی تو رستهص

همه را زخمِ تو خسته و مجروح می‌کند، اما مرا از دردِ فراق و خستگی رهانیدی.

رسولی تو از آن دست و کف راد که تا جاوید طوق گردنم باد

تو پیامی از آن دستِ بخشنده هستی که آرزو می‌کنم تا ابد نشانه عشقش بر گردنِ من باشد.

کنم پیکانت از یاقوت سوده چو سوفارت ز در نابسوده

پیکانِ تو را با یاقوت می‌آرایم و انتهای آن را با مروارید تزیین می‌کنم تا لایقِ پیامِ عشق باشد.

صکنم از سینه ام سیمینه تر کش خداوندت بدان تر کش بود گشص

آن تیر و پیکانِ عشق را از سینه‌ام بیرون می‌کشم؛ چرا که صاحب این پیام و خداوندگار تو، راه را بر من گشوده است.

نکته ادبی: سیمینه در اینجا استعاره از تیرِ عشق یا پیامِ عاشقانه است که در سینه نشسته است.

دل از هجران رامین ریش دارم درو صد تیر چون تو بیش دارم

دلم از دوری رامین مجروح و ریش است و در این راه، صدها تیر و بلا مانند تو (اشاره به دردِ عشق) در دل دارم.

نکته ادبی: استفاده از 'ریش' به معنای مجروح و زخم‌خورده در متون کهن رایج است.

ولیکن تا تو نزد من رسیدی همه پیکانم از دل بر کشیدی

اما از وقتی که تو (پیکام/پیام) به نزد من رسیدی، تمامِ تیرهای بلا را از دلم بیرون کشیدی.

نکته ادبی: تضاد میان 'تیر' (نماد درد) و 'رسیدن تو' (نماد التیام).

جز از تو تیر پیکان کش ندیدم پیامی چون پیامت خوش ندیدم

هیچ پیکانی (پیامی) به خوشیِ پیام تو ندیدم و هیچ مژده‌ای از آن دل‌انگیزتر نیافتم.

نکته ادبی: ایهام در واژه 'پیکان' که هم به معنای نوک تیر و هم به معنای پیام‌رسان است.

چو رامین تیر پرتابش بینداخت سپاه دیو اندیشه برو تاخت

زمانی که رامین تیرِ پیامش را پرتاب کرد، سپاهی از افکار پریشان و اندیشه‌های شیطانی به او هجوم آورد.

نکته ادبی: استفاده از 'دیو اندیشه' کنایه از وسوسه‌های ذهنی و نگرانی‌های درونی است.

که تیر من کنون یارب کجا شد روا شد کام من یا ناروا شد

رامین با خود گفت: ای پروردگار، تیرِ من به کجا رسید؟ آیا به هدف خورد و کارم به سامان رسید یا ناکام ماندم؟

نکته ادبی: پرسشِ انکاری برای نشان دادن اضطراب و تزلزل خاطر عاشق.

اگر ویسه شدی از حالم آگاه بصد جاره بجستی مرمرا راه

اگر ویسه از حال من آگاه می‌شد، با صدها حیله و ترفند راهی برای رسیدن به من می‌جست.

نکته ادبی: واژه 'جاره' در فارسی میانه به معنای راه و چاره است.

پس آنگه گفت با دل کای دل من بده جان و مررس از هیچ دشمن

سپس با دل خود گفت: ای دل من، جانت را بر کف دست بگیر و از هیچ دشمنی هراسی به دل راه مده.

نکته ادبی: خطابِ شاعر به دل خود، نوعی نهیب برای شجاعت است.

به یزدان جهان و ماه و خورشید بدان مینو کجا داریم امثد

به یزدان پاک و به ماه و خورشید سوگند، و به آن جهان مینوی (بهشت) که امید ما به اوست.

نکته ادبی: مینو در اینجا اشاره به عالم قدسی و معنای آرمانی دارد.

کزین دز برنگردم تا بدان گاه که یابم سوی کام خویشتن راه

که از این دژ برنمی‌گردم تا زمانی که راه رسیدن به مقصود و کامِ دل خود را پیدا کنم.

نکته ادبی: تاکید بر عزم راسخ عاشق در رسیدن به هدف.

اگر دیوار او باشد از آهن به آتش تافته همچون دل من

حتی اگر دیوارهای این دژ از آهن ساخته شده باشد و مانند دلِ پر آتشِ من داغ و تافته باشد.

نکته ادبی: تشبیه دیوارهای دژ به آهن و دل عاشق به آتش.

صبه گردش کنده ای پر زهر جان گیر سوی کنده جهانی مرد چون شیرص

بر گرداگردِ آن دژ، خندقی پر از خطرات مهلک وجود دارد، اما مردی شیردل به سوی آن خندق می‌رود.

نکته ادبی: شیر استعاره از شجاعت و دلیریِ رامین است.

سر دیوار او پر مار شیبا جهان از زخم او شد ناشکیبا

دیوارهای دژ پر از مارهای سمی و خطرناک است؛ جهانیان از زهرِ این مارها در عذاب و بی‌قرارند.

نکته ادبی: مارهای شیبا نمادِ سختی‌ها و نگهبانان دژ است.

صبدو در مردمش هنواره جادو یکایک برق چنگ و کوه بازوص

درونِ آن دژ، نگهبانانی هستند که در حیله‌گری جادوگرند؛ هرکدام دستی قوی و بازویی چون کوه دارند.

نکته ادبی: توصیفِ اغراق‌آمیز نگهبانان برای نشان دادن سختیِ نفوذ به دژ.

صدمان باد سنوم از زهر ایشان میان باد زهر آلوده پیکانص

باد از زهرِ آنان مسموم شده است و در میانِ این بادِ زهرآلود، پیکان‌هایی پرتاب می‌شود.

نکته ادبی: توصیف فضای خوفناک و کشنده اطراف دژ.

دل از مردی درو هم راه لستی در و دیوار او در هم شکستی

اما رامین با دلی سرشار از مردانگی، راهِ ورود را پیدا کرد و در و دیوارِ دژ را در هم شکست.

نکته ادبی: نمایش قدرت اراده که بر موانع سخت غلبه می‌کند.

نترسیدی دلم زان مار جادو به فر کرد گار و زور بازو

دلم از آن مارها و جادوها نترسید، بلکه با یاری پروردگار و تکیه بر زورِ بازوی خود پیش رفت.

نکته ادبی: تاکید بر توکل و قدرت بازو به عنوان ابزار پیروزی.

برون آوردمی زو دلبرم را زمانه سجده کردی خنجرم را

دلبرم را از آن دژ بیرون خواهم آورد؛ چرا که روزگار نیز در برابر خنجرِ من سر تعظیم فرود می‌آورد.

نکته ادبی: اغراق حماسی برای نشان دادن توانمندیِ قهرمان داستان.

ببوسیدی دلیری هر دو دستم ز بس که گردن گردان شکستم

دلیری‌ها و تواناییِ هر دو دستِ مرا خواهند بوسید؛ چرا که گردنِ گردن‌کشانِ بسیاری را شکستم.

نکته ادبی: اشاره به فخر و غرورِ حماسی رامین.

مرا تا جان شیرین یار باشد وفای ویس جستن کار باشد

تا زمانی که جانِ شیرین در بدن دارم، تنها کار و وظیفه‌ی من جستنِ راهی برای وفاداری به ویس است.

نکته ادبی: تاکید بر پیوند میان جان و وفاداری.

نترسم گر چه بینم یک جهان مرد همه دشمن چو شاهنشاه و چون زرد

حتی اگر جهانی از دشمنان را ببینم، نمی‌ترسم؛ دشمنانی که مانند پادشاهان و زرد (بیماران یا ترسویان) هستند.

نکته ادبی: تشبیه دشمنان به پادشاهان و زرد رویان.

منم کیوان گر ایشانند سرکش منم دریا گر گر ایشانند آتش

اگر آن‌ها سرکش هستند، من کیوان (سیاره‌ای بلندمرتبه) هستم؛ اگر آن‌ها آتش هستند، من دریا هستم (که آتش را خاموش می‌کند).

نکته ادبی: استفاده از عناصر طبیعت برای نشان دادن برتری رامین بر دشمنان.

ز یک تخمیم در هنگام گوهر بداند هر کسی به را ز بدتر

هر کسی در هنگامِ شناختِ گوهر و ذاتِ افراد، می‌تواند تفاوتِ نیک و بد را دریابد.

نکته ادبی: اشاره به تفاوت ذاتی رامین با دشمنانش.

از این سو مانده در اندیشه در رام وازان سو ویس بانو مانده در دام

در این سو رامین در فکر و اندیشه مانده است و در آن سو ویس‌بانو در دامِ دژ گرفتار است.

نکته ادبی: تقابل مکانی میان دو عاشق.

زبان از دوستداری رام گویان روان از مهربانی رام جویان

زبانشان از مهرورزی، نامِ یکدیگر را می‌خواند و روانشان از سرِ مهر، جویای حالِ هم است.

نکته ادبی: نمایشِ هم‌سوییِ عاطفی و ذهنیِ دو دلداده.

صبر آتش روی اندیشه همی شست و صال دوست را در چاره میجستص

صبر و آرامش، اندیشه‌های او را می‌شست (پاک می‌کرد) و او پیوسته در پی یافتنِ راهی برای دیدارِ دوست بود.

نکته ادبی: تشبیه صبر به آب برای پاک کردنِ غبارِ شک و تردید.

فسون گر دایه گفت ای جان مادر ترا بخت است جفت و چرخ یاور

دایه‌ی فسون‌گر گفت: ای جانِ مادر، بخت با تو همراه و چرخِ روزگار یاورِ توست.

نکته ادبی: دایه در اینجا نقش تسهیل‌کننده و مشاور را دارد.

صزبختت آنکه اکنون وقت سرماست جهان هنواره چون بفسرده دریاستص

بختِ تو هم‌اکنون در وقتِ سرمای زمستان است؛ جهانی که همواره مانند دریایی یخ‌زده و فسرده است.

نکته ادبی: استعاره از سکون و انجماد شرایط محیطی.

کنون از دست سرمای زمستان نشیند دیدبان در خانه لرزان

اکنون به دلیلِ سرمایِ زمستان، دیده‌بانان در خانه نشسته‌اند و می‌لرزند.

نکته ادبی: توصیف وضعیت محیطی برای توجیه فرصت‌طلبی.

نباشد پاسبان بر بام اکنون دو بار آید به شب از خانه بیرون

اکنون دیگر پاسبانی بر بام نیست و شاید در طول شب فقط دو بار از خانه بیرون بیاید.

نکته ادبی: تحلیل استراتژیک دایه برای نفوذ رامین.

چو مرد پاسبانت نیست بر بام نکو گردد همه کارت سرانجام

وقتی پاسبانی بر بام نباشد، تمامِ کارهای تو در پایان به نیکی انجام خواهد شد.

نکته ادبی: خوش‌بینیِ دایه به تغییر شرایط.

کجا رامین درین نزدیکی ماست اگر چه او ز تاریکی نه پیداست

رامین در همین نزدیکیِ ماست، اگرچه در تاریکی شب دیده نمی‌شود.

نکته ادبی: تاکید بر حضور پنهانِ رامین.

همی داند که ما در دز کجاییم نشسته در سرای پادشاییم

او می‌داند که ما در کجای این دژ هستیم و در سرای پادشاه نشسته‌ایم.

نکته ادبی: اشاره به شناخت رامین از موقعیت ویس.

بسی بود او درین دز با شهنشاه به هر سنگی بر او داند دو صد راه

او بسیار در این دژ با شاهنشاه همراه بوده است و تمامِ راه‌ها و سنگ‌های آن را می‌شناسد.

نکته ادبی: سندیت بخشیدن به توانایی رامین در شناخت محیط.

فلان تاوانه کاو را دل گشاده ست سوی دیوار دز در بر نهاده ست

به آن پنجره‌ای که دلش را باز کرده است، نگاه کن؛ او به سوی دیوارِ دژ پناه آورده است.

نکته ادبی: اشاره به نشانه‌ای برای ارتباط.

درش بگشا و پس آتش برافروز به شب بنمای رامین را یکی روز

پنجره را بگشا و آتشی برافروز؛ تا در شب، برای رامین روشنایی و روزِ روشن ایجاد کنی.

نکته ادبی: استفاده از آتش به عنوان نشانه و سیگنال.

کجا چون او ببیند روشنایی دلش یابد از اندیشه رهایی

آن‌گاه که او آن روشنایی را ببیند، دلش از اندیشه و اضطراب رهایی می‌یابد.

نکته ادبی: نور به عنوان نمادِ امید و نجات.

دوان آید ز هامون سوی دیوار بر آوردنش را آنگه کنم چار

او دوان‌دوان از دشت به سوی دیوار می‌آید و من آنگاه چاره‌ی ورودش را می‌اندیشم.

نکته ادبی: اشاره به عملِ دایه در تدارکِ دیدار.

بگفت این دایه آنگه همچنین کرد به تنبل دیو را زیر نگین کرد

دایه این سخن را گفت و چنان کرد؛ و با زیرکی، دیوِ (مشکل) را تحت فرمان خود درآورد.

نکته ادبی: دیو استعاره از مشکلِ بزرگ است.

چو رامین روشنایی دید و آتش به پیش روشنایی ماه دلکش

هنگامی که رامین روشنایی و آتش را دید، پیشِ رویِ آن ماهِ دلکش (ویس) ایستاد.

نکته ادبی: استعاره از ویس به ماه.

بدانست او که آن خانه کجایست وز آتش مهربانش را چه رایست

او دانست که آن خانه کجاست و از آن آتش، نیتِ مهربانِ معشوقش را درک کرد.

نکته ادبی: آتش به عنوان زبانِ مشترکِ دو عاشق.

چو زرین دید از آتش افسر کوه دوان آمد ز هامون بر سر کوه

چون دید که آن آتش مانند زری بر قله‌ی کوه می‌درخشد، دوان‌دوان از دشت به بالای کوه آمد.

نکته ادبی: تشبیه آتش به زر (طلا) به خاطر درخشش آن.

نرفتی غرم پیونده در آن جای تو گفتی گشت پران مرغ را پای

گویی گوزنی تندرو از آن راه عبور نمی‌کرد، اما تو گویی پرنده‌ای پروازکنان به آنجا رسید.

نکته ادبی: تمثیل برای سرعت و سهولتِ رامین در رسیدن.

چنین باشد دل اندر مهربانی نه از سختی بنالد نه زیانی

عاشق در مهربانی چنین است که نه از سختی‌های راه می‌نالد و نه از زیانِ آن هراس دارد.

نکته ادبی: توصیفِ حالتِ روانیِ عاشق در مسیرِ وصال.

ز آن وصل دیگر کیش گیرد غم عالم به جان خویش گیرد

از آن لحظه که عشق به دلش می‌نشیند، غمِ عالم را به جانِ خود می‌خرد (و به آن اهمیت نمی‌دهد).

نکته ادبی: پذیرشِ غم به عنوانِ لازمه‌ی عشق.

درازی راه را کوته شمارد چو شیر تند را روبه شمارد

طولانی بودنِ راه را کوتاه می‌شمارد و شیرِ درنده را در برابرش چون روباهِ ضعیف می‌بیند.

نکته ادبی: کوچک‌شماریِ موانع توسط عاشق.

بیابانش چو کاخ و گلشن آید سرابش همچو دشت سوسن آید

بیابانِ بی‌آب‌وعلف برایش مانند کاخ و گلستان است و سراب برایش مانند دشتِ سوسن جلوه می‌کند.

نکته ادبی: تغییرِ ادراکِ عاشق از جهان پیرامون به واسطه‌ی عشق.

چه پر از شیر نر بیند نیستان چه پر طاووس نر بیند گلستان

برای او فرقی نمی‌کند که نیستان پر از شیرِ نر باشد یا گلستان پر از طاووس باشد.

نکته ادبی: نترسیدن از خطر در راهِ عشق.

چه دریا پیش او آید چه جویی چه کهسارش به پیش آید چه موی

چه دریا پیشِ رویش باشد چه جویِ آب، چه کوهستان باشد چه تاری از مو، همه را آسان می‌بیند.

نکته ادبی: اغراق برای نشان دادنِ اراده‌ی قوی عاشق.

هوا او را دهم چندان دلیری که گویی از جهان آمدش سیری

هوا (عشق) به او چنان دلیری می‌دهد که گویی از این جهان و تعلقاتش بیزار شده است.

نکته ادبی: رسیدن به مرتبه‌ای که عاشق دیگر دلبسته‌ی دنیا نیست.

هوا را بهتر از دل مشتری نیست ازیرا بر دل کس داوری نیست

هوس و میل، بهترین مونس و یار دل است زیرا برخلاف خرد، هیچ‌گاه دل را سرزنش نمی‌کند و بر آن خرده نمی‌گیرد.

نکته ادبی: هوا در اینجا به معنای هوس و میل نفسانی است و مشتری در مقامِ یار و همراه آمده است.

هوا خرد به آرام دل و جان چنان داند که چثسی یافت ارزان

هوس، خردِ انسان را به بهانه آرامش‌بخشیدن به جان فریب می‌دهد و چنین می‌نماید که گویی به آسانی دستاوردی گرانبها یافته است.

نکته ادبی: خرد در اینجا به معنای عقل است که هوس آن را به بازی می‌گیرد.

هوا زشتی و نیکی را نداند خرد زیرا هوا را کور خواند

هوس تفاوت زشتی و نیکی را تشخیص نمی‌دهد، زیرا عقل، هوس را موجودی کور و بی‌بصیرت می‌داند.

نکته ادبی: کور خواندن استعاره‌ای برای بی‌بصیرتی هوس در تشخیص حقایق است.

اگر بودی هوا را نور دیدار نبودی هیچ زشتی را خریدار

اگر هوس از نور خرد و بینایی برخوردار بود، هرگز به دنبال زشتی‌ها نمی‌رفت و هیچ کار ناپسندی را خریدار نمی‌شد.

نکته ادبی: خریدار بودن کنایه از تمایل داشتن و پذیرفتن چیزی است.

چو رامین تنگ شد در پای دیوار بدیدش ویسه از بالای دیوار

وقتی رامین در تنگنا و کنار دیوارِ قلعه قرار گرفت، ویسه او را از بالای دیوار دید.

نکته ادبی: دز در متون کهن به معنای قلعه است.

چهل دیبای چینی بسته در هم دو تو بر هم فگنده سخت محکم

چهل لایه پارچه ابریشمی چینی را روی هم گذاشتند و آن را محکم بستند تا راهی برای پایین آمدن فراهم شود.

نکته ادبی: دیبا پارچه ابریشمی نفیس است.

فرو هشتند بر دل خسته رامین برو بر رفت رامین همچو شاهین

آن طناب پارچه‌ای را برای رامینِ خسته آویختند و رامین همچون شاهینی شکاری به سرعت از آن بالا رفت.

نکته ادبی: تشبیه رامین به شاهین نشان‌دهنده سرعت و چابکی اوست.

چو بر دز رفت بام دز چنان بود که ماه و زهره را با هم قرار بود

زمانی که رامین به بامِ قلعه رسید، چنان منظره‌ای پدید آمد که گویی ماه و ستاره زهره در کنار هم قرار گرفته‌اند.

نکته ادبی: زهره نماد زیبایی و درخشش است.

به یک جام اندر آمد شیر با مل به یک باغ اندر آمد سوسن و گل

در جامِ وصلت، شیر و شراب با هم آمیختند و در باغِ عشق، سوسن و گل در کنار هم نشستند.

نکته ادبی: شیر و مل استعاره از ترکیب کمال و مستی است.

بهم آمیخته شد زر و گوهر چو اندر هم سرشته مشک و غنبر

زر و گوهر با هم آمیخته شدند، همچون ترکیب مشک و عنبر که رایحه‌ای دل‌انگیز می‌سازند.

نکته ادبی: مشک و غنبر نماد پاکی و عطرآگینی وصال است.

جهان نوش و گلابی در هم آمیخت تو گفتی عشق و خوبی بر هم آویخت

شادیِ جهان و عطرِ گل‌ها با هم یکی شد، چنان که گویی عشق و زیبایی با هم گره خوردند.

نکته ادبی: آویختن در اینجا به معنای درهم‌تنیدگی است.

شب تیره درخشان گشت و روشن مه دی گشت چون هنگام گلشن

شبِ تاریکِ جدایی به روشنی و درخشش بدل شد و ماهِ دی، گویی چون باغی پرگل بهارین گشت.

نکته ادبی: مه دی کنایه از تضاد سردی جدایی و گرمیِ وصل است.

دو عاشق را دل از ناله بیاسود دو بیجاده لب از بوسه بفرسود

دلِ دو عاشق از ناله و بی‌قراری آرام گرفت و لب‌های سرخ‌گونشان در پی بوسه‌های پیاپی فرسوده شد.

نکته ادبی: بیجاده نوعی سنگ قیمتی سرخ است که استعاره از لب‌های محبوب است.

دو دیبا روی چون فرخار و نوشاد بپیچیده بهم چون سرو و شمشاد

آن دو زیباروی که گویی از سرزمین‌های دور و افسانه‌ای آمده بودند، همچون درختان سرو و شمشاد در هم پیچیدند.

نکته ادبی: فرخار و نوشاد نام شهرهایی که به زیبایی مردمانشان مشهور بوده‌اند.

بشادی هر دو در کاشانه رفتند به سیمین دست جام زر گرفتند

هر دو با شادمانی به خانه وارد شدند و جام‌های زرین را با دستان سیمین‌فامِ خود گرفتند.

نکته ادبی: سیمین دست اشاره به سپیدی و ظرافت دستان معشوق دارد.

بیفگندند بار فرقنت از دوش ز می دادند کشت عشق را نوش

غمِ جدایی را از دوشِ خود افکندند و با نوشیدن شراب، نهالِ عشق را سیراب کردند.

نکته ادبی: بارِ فرقت کنایه از سنگینی اندوه جدایی است.

گهی مرجان به بوسه شاد کردند گاهی حال گذشته یار کردند

گاهی با بوسه‌هایی همچون مرجان، دل‌شاد می‌شدند و گاهی از خاطرات روزهای گذشته با هم سخن می‌گفتند.

نکته ادبی: مرجان در اینجا نماد لب‌های سرخ و گرانبهاست.

گهی رامین بگفتی زاری خویش ز درد عشق و هم بیماری خویش

گاهی رامین از رنج‌ها، ناله‌ها و بیماری‌هایِ عشقِ خود برای ویسه می‌گفت.

نکته ادبی: بیماریِ عشق توصیف‌گرِ وضعیتِ عاشقِ مهجور است.

گهی ویسه بگفتی آن همه بد که با او کرد شاهنشاه موبد

و گاهی ویسه از تمام ستم‌ها و بدی‌هایی که شاهِ موبد در حق او روا داشته بود، شکایت می‌کرد.

نکته ادبی: شاهنشاه موبد رقیبِ عشقی و شوهر قانونیِ ویسه است.

شبدی ماه و گیتی در سیاهی چو دیوی گشته از مه تا به ماهی

در سیاهیِ شب، دنیا چنان تاریک بود که گویی دیوی از زمین تا آسمان گسترده شده است.

نکته ادبی: تشبیه تاریکی به دیو برای ترسیم فضای سنگینِ شب است.

سه گونه آتش از سه جای رخشان به حانه در گل افشان بود ازیشان

سه نوع آتش از سه جهت در آن خانه می‌درخشید و آنجا را پر از نور و گل‌افشانی کرده بود.

نکته ادبی: گل افشان کنایه از درخشش نور است.

یکی آتش از آتشگاه خانه چو سرو بسدین او را زبانه

نخستین آتش از چراغِ خانه بود که شعله‌اش همچون سروی از سنگ بسد (مرجان) بود.

نکته ادبی: بسد نوعی سنگ قیمتی سرخ‌رنگ است.

دگر آتش ز جام می فروزان نشاط او چو بخت نیک روزان

دومین آتش، درخشش جام شراب بود که شادی آن به اندازه بختِ بلندِ نیک‌بختان بود.

نکته ادبی: فروزان صفتِ جام و شراب است.

سیم آتش ز روی ویس و رامین نشان دود آتش زلف مشکین

سومین آتش از چهره‌های ویس و رامین بود و دودِ آن آتش، زلف‌های سیاه و مشکین‌شان بود.

نکته ادبی: دودِ آتش کنایه از زلف سیاه است که بر گردِ صورتِ روشنِ آنان است.

سه یار پاک دل با هم نشسته در کاشانها چون سنگ بسته

سه یارِ پاک‌دل (اشاره به ویس، رامین و شاید می یا معشوق) در آن کاشانه مانند سنگ محکم و استوار نشسته بودند.

نکته ادبی: کاشانه به معنای خانه و محل سکونت است.

نه بیم آنکه دشمن گردد آنگاه نشاط و عیش را بسته شود راه

نه بیمی از دشمن داشتند که عیش و شادی‌شان را برهم بزند و نه ترسی از اختلال در کارشان بود.

نکته ادبی: عیش به معنای شادی و زندگی خوش است.

نه بیم آنکه روزی دور گردند ز روی یکدگر مهجور گردند

نه ترسی داشتند که روزی از هم جدا شوند و دوری یکدیگر را تجربه کنند.

نکته ادبی: مهجور به معنای دور افتاده و جداشده است.

شبی چونان، به از عمری نه چونان چه خوش بوداند آن شب و صل ایشان

آن یک شب، از عمری که بدون وصال گذشته بود، بهتر بود؛ چه شبِ خوش و چه پیوندِ فرخنده‌ای داشتند.

نکته ادبی: صل به معنای پیوند و دوستی است.

چو رامین روی ویس دلستان دید به کام خویش هنگام چنان دید

چون رامین چهره‌ی دلربای ویس را دید، لحظه را دقیقاً همان‌طور که آرزو داشت یافت.

نکته ادبی: دلستان به معنای رباینده دل و زیباست.

سرودی گفت خوش بر رود طنبور به آوازی که بر کندی دل حور

رامین سرودی خوش با نوای طنبور خواند، با آوازی که دلِ هر حورزاده‌ای را از جا می‌کَند.

نکته ادبی: حور کنایه از زیبارویان بهشتی است.

چه باشد عاشقا گر رنج دیدی بلا بردی و ناکامی کشیدی

ای عاشق، اگر رنج دیدی و سختی کشیدی، چه باک؟ این بخشی از مسیر عشق است.

نکته ادبی: پرسش انکاری برای دعوت به صبوری است.

به آسانی نیابی شادکامی به بی رنجی نیابی نیکنامی

شادکامی به آسانی به دست نمی‌آید و نیکنامی و سعادت حقیقی بدون تحمل رنج حاصل نمی‌شود.

نکته ادبی: این بیت در زمره ابیات حکمت‌آمیز است.

به هجر دوست گر دریا بریدی ز وصل دوست بر گوهر رسیدی

اگر در راه رسیدن به دوست، دریایی از سختی را پیمودی، بدان که در پایان به گوهرِ وصال می‌رسی.

نکته ادبی: دریا کنایه از سختی بزرگ است.

دلا گر در جدایی رنج بردی ز رنج خویش اکنون بر بخوردی

ای دل، اگر در دوران جدایی رنج کشیدی، اکنون وقت آن است که ثمره آن رنج را بچشی.

نکته ادبی: بر خوردن کنایه از بهره‌مندی است.

ترا گفتم بجا آور صبوری که نزدیکی بود فرجام دوری

به تو گفتم که صبوری پیشه کن، زیرا پایانِ هر دوری و جدایی، نزدیکی و وصال است.

نکته ادبی: فرجام به معنای پایان و عاقبت است.

زمستان را بود فرجام نوروز چنانچون تیره شب را عاقبت روز

همان‌طور که پایانِ زمستان، نوروز و بهار است، پایانِ شبِ تاریک نیز روزِ روشن است.

نکته ادبی: تمثیل زمستان و نوروز برای نشان دادن گذر رنج به شادی است.

چو در دست جدایی بیش مانی ز وصلت بیش باشد شادمانی

هرچه در دوری و جدایی بیشتر بمانی و صبر کنی، شادمانیِ حاصل از وصال، افزون‌تر خواهد بود.

نکته ادبی: رابطه مستقیم رنج و لذت را بیان می‌کند.

هر آن کاری که چارش بیش سازی چو کام دل بیابی بیش نازی

هر کاری که سختی‌اش را بیشتر تحمل کنی، هنگامِ رسیدن به کامِ دل، بیشتر لذت خواهی برد.

نکته ادبی: نازیدن در اینجا به معنای لذت بردن و فخرفروشی از خوشی است.

منم از آتش دوزخ برسته بهشتی گشته با حوران نشسته

من از آتش دوزخِ جدایی نجات یافته‌ام و اکنون گویی در بهشت با حوریان همنشین شده‌ام.

نکته ادبی: بهشت نماد وصل و دوزخ نماد هجران است.

مرا خانه ز رویت بوستانست به دی مه از رخسانت گلفشانست

خانه من با دیدنِ روی تو تبدیل به گلستان شده و در میانه زمستان، چهره‌ات بهار را برایم به ارمغان آورده است.

نکته ادبی: دی مه به معنای ماه دی (زمستان) است.

وفا کشتم مرا شادی بر آورد مه تابان به مهرم سر در آورد

وفاداری کردم و آن وفاداری برایم شادی به ارمغان آورد و ماهِ تابان (ویس) به خاطر عشق من، سر فرود آورد و به سویم آمد.

نکته ادبی: سر در آوردن کنایه از توجه و روی آوردن است.

وفاداری پسندیدم به هر کار ازیرا شد جهان با من وفادار

در همه کارها وفاداری را انتخاب کردم، و به همین دلیل جهان نیز با من وفادار شد.

نکته ادبی: اعتقاد به قانون بازگشت عمل به انسان (تجسم اعمال).

چو بشنید این سخنها ویس دلبر به یاد دوست پر می کرد ساغر

وقتی ویسِ دلبر این سخنان را شنید، به یاد دوست (رامین)، ساغرِ شراب را پر کرد.

نکته ادبی: ساغر جام شراب است.

چو نرگس داشت زرین جام بردست چو شمشاد روان از جای برجست

مانند گل نرگس که جامِ زرین (گوشواره یا استعاره از چشم) دارد، با شادمانی از جای برخاست.

نکته ادبی: نرگس استعاره از چشم و شمشاد استعاره از قامت موزون است.

بگفت این باده فردم یاد رامین وفادار و وفاجوی و وفا بین

گفت این شراب را به یادِ رامین می‌نوشم؛ کسی که وفادار است و همواره در پیِ وفاست.

نکته ادبی: وفاجوی یعنی کسی که به دنبالِ تحققِ وفاست.

امیدم را فزون از پادشایی دو چشمم را فزون از روشنایی

امیدِ من به او بیش از پادشاهی است و درخششِ او برای چشمانم بیش از هر نوری است.

نکته ادبی: پادشاهی استعاره از قدرت و شکوهِ مادی است.

برو دارد دلم حان بیش امید که دارد مردم گیتی به خورشید

دلم به او بیش از آن امید دارد که مردمِ دنیا به خورشید امید دارند (برای روشنایی و زندگی).

نکته ادبی: تشبیه رامین به خورشیدِ زندگی‌بخش.

بود تا مرگ در مهرش گرفتار وفاداریش را باشم پرستار

تا دمِ مرگ در مهرِ او گرفتار خواهم بود و همواره پرستارِ وفاداری او می‌مانم.

نکته ادبی: پرستار در اینجا به معنای پاسدار و محافظ است.

به یادش گر خورم زهر هلاهل شود نوش روان و داروی دل

اگر به یادِ او زهرِ کشنده هم بنوشم، آن زهر برایم نوش‌دارو و درمانِ دل خواهد بود.

نکته ادبی: هلاهل نوعی زهر کشنده است؛ پارادوکس زهر و نوش.

پس آنگه نوش کرد آن جام پر می ز رامین جام را صد بوسه در پی

سپس آن جامِ پر از شراب را نوشید و پس از آن، صد بوسه بر آن جام زد.

نکته ادبی: این حرکت نشان‌دهنده کمالِ عشق و وابستگی عاطفی ویس به رامین است.

هر آن گاهی که جام می کشیدی به نقل از بوسگان شکر چشیدی

هر زمان که جام شراب می‌نوشیدی، از لب‌های شکرگونِ معشوق، طعم بوسه را می‌چشیدی.

نکته ادبی: بوسگان به معنای بوسه‌ها و نماد شیرینی لب معشوق است.

چه خوش باشد به خلوت باده خوردن به مشکین زلف جانان لب ستردن

چقدر لذت‌بخش است که در خلوت، شراب نوشید و لب بر زلف‌های خوشبویِ معشوق نهاد.

نکته ادبی: مشکین زلف، کنایه از زیبایی و رایحه خوش گیسوی یار است.

چو می خوردی لبش زی خود کشیدی پس می شکر میگون چشیدی

هنگامی که شراب می‌نوشیدی، لب‌هایش را به سوی خود می‌کشیدی و پس از شراب، شیرینیِ لعل‌گونِ لبانش را می‌چشیدی.

نکته ادبی: می شکر میگون، ترکیبی است که شراب و لب یار را در هم می‌آمیزد.

گهی مستان غنودی در بر یار میان مشک و سیم و نارو گلنار

گاهی در مستی و آرامش در آغوش یار می‌آسودی، در میانِ عطر مشک و سیمای سپید و گونه‌های گل‌گونِ او.

نکته ادبی: مشک و سیم و نار و گلنار، استعاره از اجزای زیبایی یار (مو، بدن، گونه) است.

بدین سان بود نه مه پیش رامین عقیق تلخ با یاقوت شیرین

نه ماه تمام، روزگار رامین و ویس این‌گونه سپری شد که در آن عقیق تلخ (شراب) با یاقوت شیرین (لب یار) همراه بود.

نکته ادبی: این بیت آغاز بازه زمانی نه ماهه انس آن‌هاست.

عقیقش آوردی گنج مستی چو یاقوتش بریدی رنج و سستی

عقیق (شراب) برای تو گنجی از مستی می‌آورد و یاقوت (لب یار) رنج و سستی را از تو دور می‌ساخت.

نکته ادبی: تقابل عقیق و یاقوت برای نشان دادن تضاد و در عین حال همنشینی شراب و معشوق.

عقیق از جام زرین گشته رخشان چو یاقوتش ز پروین گشته خندان

عقیق (شراب) از جام زرین درخشان بود و یاقوت (لب یار) از فروغِ ستاره پروین، خندان به نظر می‌رسید.

نکته ادبی: استفاده از عناصر کیهانی برای توصیف زیبایی.

به شادی بود هر شب تا سحن گاه کنارش پر گل و بالینش پر ماه

هر شب تا سپیده‌دم در شادی بودند؛ اطرافشان پر از گل و بسترشان سرشار از جلوه ماه (روی یار) بود.

نکته ادبی: اشاره به گذران شب در خوشی.

سحر گاهان بجستندی از آرام به رامش دست بردندی سوی جام

هنگام سحر که از استراحت برمی‌خاستند، با اشتیاق و برای سرگرمی دست به سوی جام شراب می‌بردند.

نکته ادبی: رامش در اینجا به معنای طرب و سرگرمی است.

چو ویسه جام باده بر گرفتی دلارامش سرودی خوش بگفتی

زمانی که ویس جام شراب را برمی‌گرفت، رامینِ دلارام، سرودهای دل‌نشینی می‌خواند.

نکته ادبی: دلارام لقبی است که در اینجا برای رامین به کار رفته.

می خون رنگ بزداید ز دل رنگ می رنگین به رخ باز آورد رنگ

شرابِ خون‌رنگ، اندوه را از دل پاک می‌کند و دوباره سرخی و شادابی را به چهره باز می‌گرداند.

نکته ادبی: خواص شراب در ادبیات کهن به عنوان داروی غم‌زدا.

هوا دردست و می درمان دردست غمان گردست و می باران گردست

اگر هوا و شرایط نامساعد است، شراب درمان درد است؛ اگر غم‌ها هجوم آورده‌اند، شراب مانند بارانی آن‌ها را می‌شوید و می‌برد.

نکته ادبی: استعاره از باران برای زدودن غم.

گراندوهست می انده ربایست و گر شادیست می شادی فزایست

اگر اندوهی وجود داشته باشد، شراب غم‌زداست و اگر شادی‌ای باشد، شراب آن را دوچندان می‌کند.

نکته ادبی: بیان کارکرد دوگانه شراب در حالات مختلف روحی.

کجا انده بود اندوه سوزست کجا شادی بود شادی فروزست

هر جا که اندوهی هست، شراب سوزاننده آن است و هر جا که شادی هست، شراب شعله‌ورکننده آن است.

نکته ادبی: صنعت تضاد و تناسب در توصیف اثر شراب.

مرا امروز دولت پایدارست نگارم پیش و کارم چون نگارست

امروز بخت و اقبال من پایدار است، معشوقم در کنارم حضور دارد و کار و حالم مانند تصویرِ زیبایی است.

نکته ادبی: نگار، استعاره از معشوق زیبا.

گهی هستم میان سوسن و گل گهی هستم میان مشک و سنبل

گاهی میان گل‌های سوسن و گل سرخ هستم و گاه میان گیسوان خوشبوی یار قرار دارم.

نکته ادبی: تطبیق فضای باغ با زیبایی‌های معشوق.

لبم را شکر میگون شکارست چو باغم را گل میگون به بارست

شکرِ میگون (لب یار) نصیبِ لبم شده است و باغِ وجودم میوه گلگون (بوسه) را به بار آورده است.

نکته ادبی: تشبیه لب یار به شکر و میوه باغ.

ز دولت هست بورم سخت شاطر به راه کام رفتن سخت قادر

از بخت خوش، اسبِ مراد من چابک شده و در راه رسیدن به خواسته‌ها بسیار توانمند است.

نکته ادبی: بور، اسب سرخ‌رنگ و استعاره از ابزار رسیدن به کام.

من آن بازم که پروازم بلندست شکارم آفتاب دل پسندست

من آن باز شکاری هستم که پروازم بلند است و شکارم، آن خورشیدِ دل‌پسند (یار) است.

نکته ادبی: تشبیه خود به باز شکاری برای نشان دادن قدرت و همت.

تذور و کبگ نپسندم که گیرم نباشد صید جز بدر منیرم

به شکار تذرو و کبک راضی نمی‌شوم؛ شکار من فقط ماهِ درخشان (معشوق) است.

نکته ادبی: تأکید بر بلندنظری در عشق.

نشاط من چو شیر چنگ رویین به کام دل گرفته گور سیمین

نشاط من مانند شیرِ درنده‌ای با چنگال‌های پولادین است که گورِ سیمین (گورخر سفید/نماد معشوق زیبا) را به چنگ آورده است.

نکته ادبی: استعاره حماسی برای توصیف وصال.

فرو کردم ز سر افسار دانش نهادم پای در بازار رامش

افسارِ خرد و عقل را از سرم باز کردم و پای در بازارِ عیش و طرب نهادم.

نکته ادبی: اشاره به کنار گذاشتن عقل برای ورود به عالم عشق.

نباشد ساعتی بی کام جامام نباشد ساعتی آسوده کامم

لحظه‌ای نیست که از جام شراب بی‌نصیب باشم و لحظه‌ای نیست که از کامروایی آسوده نباشم.

نکته ادبی: تکرار برای تأکید بر استمرار لذت.

همه سال از رخ و زلف و لب یار گل و مشک و شکر بینم به خروار

همه سال از چهره، گیسو و لبِ یار، گل و مشک و شکر به وفور می‌بینم.

نکته ادبی: استفاده از سه رکن اصلی زیبایی (رخ، مو، لب) در تشبیهات گیاهی و عطری.

نخواهم باغ با رخشنده رویش نخواهم مشک با خوش بوی مویش

دیگر نه باغ و بوستان می‌خواهم (چون روی او درخشان‌تر است) و نه مشک و عطری (چون بوی او خوش‌تر است).

نکته ادبی: مبالغه در برتری زیبایی معشوق بر طبیعت.

مرا این جای فردوس برینست که در وی حور با من همنشینست

برای من این مکان همان بهشت برین است، زیرا در آن حوری چون او با من هم‌نشین است.

نکته ادبی: تلمیح به مفهوم بهشت و حوریان.

ندیدم خور گشت و ساقیم ماه چرا پس می نگیرم گاه و بیگاه

وقتی خورشید را در کنار خود دارم و ساقی من چون ماه تابان است، چرا نباید پیوسته شراب بنوشم؟

نکته ادبی: استعاره خورشید و ماه برای عاشق و معشوق.

پس آنگه گفت با ویس سمنبر به گفتاری بسی خوشتر ز شکر

سپس رامین با ویسِ سپیداندام سخن گفت، با کلماتی که از شکر هم شیرین‌تر بود.

نکته ادبی: سمن‌بر، استعاره از سپیداندام و زیبا.

بیار ای ماه جام نوش گلگون چو رویت لعل و چون وصلت همایون

ای ماه من! جام شراب گلگون را بیاور که مانند چهره‌ات لعل‌فام و چون وصالمان فرخنده است.

نکته ادبی: همایون، صفت برای وصال و خوش‌یمنی.

نه خویشتر زین بودمان روزگاری نه نیکوتر ز رویت نوبهاری

هرگز روزگاری بهتر از این نداشته‌ایم و هیچ بهاری زیباتر از چهره تو نیست.

نکته ادبی: تشبیه چهره یار به بهار.

بهانه چیست گر بی غم نباشیم به روز خرمی خرم نباشیم

بهانه‌مان چیست که غمگین باشیم؟ چرا در روزگار خرمی، شاد نباشیم؟

نکته ادبی: دعوت به شادی و نفی اندوه.

بیا تا ما کنون خرم نشینیم که فردا هر چه باشد خود ببینیم

بیا تا کنون با شادی بنشینیم، چرا که فردا هر چه باشد، خودمان خواهیم دید.

نکته ادبی: دعوت به لذت از حال و بی‌خیالی نسبت به آینده.

بیا تا بهره برداریم ازین روز که هر گز باز ناید روز امروز

بیا تا از این روز بهره ببریم، زیرا روزِ امروز دیگر هرگز باز نخواهد گشت.

نکته ادبی: مضمون معروف دم غنیمت است.

نه تو خواهی ز روی من جدایی نه من خواهم ز عشق تو رهایی

نه تو خواهان جدایی از چهره منی و نه من خواهان رهایی از عشق تو هستم.

نکته ادبی: تأکید بر تداوم وابستگی عاشقانه.

چنین باید وفا و مهربانی چنین باید نشاط و زندگانی

وفا و مهربانی باید چنین باشد و نشاط و زندگانی نیز باید این‌گونه سپری شود.

نکته ادبی: جمع‌بندی سبک زندگی عاشقانه.

اگر بخشش چنین راندست دادار ببینیم آنچه او راندست ناچار

اگر خداوند این تقدیر (بخشیدن) را برای ما رقم زده است، پس چاره‌ای جز دیدن آنچه او مقدر کرده، نداریم.

نکته ادبی: اشاره به تقدیر الهی در پیشبرد داستان.

ترا در بند و در زندان نشاندند مرا یبیمار در گرگان بماندند

تو را در بند و زندان قرار دادند و مرا نیز بیمار در شهر گرگان رها کردند.

نکته ادبی: اشاره به رنج‌های پیشین شخصیت‌ها.

چو یزدان بخشش من راند با تو مرا بر آسمان بنشاند با تو

وقتی خداوند تقدیرِ مرا با تو گره زد، مرا با تو به آسمان (اوج سعادت) رساند.

نکته ادبی: تأکید بر نقش خداوند در پیوند دوباره آنان.

که داند کرد این جز کردگاری که یاور نیستش در هیچ کاری

چه کسی جز پروردگار می‌تواند چنین کاری انجام دهد که در هیچ کاری یاوری ندارد؟

نکته ادبی: توحید و یگانگی قدرت خداوند در تقدیرسازی.

وزان پس همچنین مانند نه ماه به شادی و به رامش گاه و بیگاه

پس از آن، نُه ماه تمام با شادی و آرامش، گاه و بیگاه به عیش مشغول بودند.

نکته ادبی: ذکر زمان نُه ماهِ خلوت‌نشینی.

گهی مست و گهی مخنور بودند در آسایش همان رنجور بودند

گاهی مست و گاهی مدهوش بودند و در همان آسایش هم، از دوریِ جهانِ دیگر رنجور بودند.

نکته ادبی: تناقض ظریف بین شادی خلوت و رنجِ دوری از دنیا.

نهاده خوردنی صد ساله افزون نبایست هیچ چیزی شان بیرون

آن‌قدر خوردنی و خوراک برای صد سال مهیا کرده بودند که به هیچ چیزِ بیرونی نیازی نداشتند.

نکته ادبی: اشاره به خودکفایی در خلوت.

بدیدند از همه کامی روایی بکندند از جگر خار جدایی

به هر کامروایی که می‌خواستند رسیدند و خارِ جدایی را از جگر خود بیرون کشیدند.

نکته ادبی: استعاره خار برای درد جدایی.

نه دل بگرفت رامین را ز رامش نه ویسه سیر گشت از ناز و کامش

نه رامین از این آسایش خسته شد و نه ویسه از ناز و کامروایی سیر گشت.

نکته ادبی: تأکید بر تداوم اشتیاق.

دو تم در مهربانی همچو یک تن بجز خوردن ندانستند و خفتن

این دو در مهربانی چنان یکی شده بودند که جز خوردن و خفتن کار دیگری نمی‌دانستند.

نکته ادبی: وحدت وجود عاشق و معشوق.

گهی می در کف و گه دوست در بر نشاط مهر در دل باده در سر

گاهی شراب در دست و گاهی دوست در آغوش؛ نشاطِ عشق در دل و باده در سر داشتند.

نکته ادبی: تقابل دل و سر در جایگاهِ عشق و مستی.

به رامش برده گوی مهربانی به می پرورده شاخ زندگانی

در شادمانی، گویِ مهربانی را ربوده بودند و شاخه زندگانی‌شان با شراب پرورش یافته بود.

نکته ادبی: گوی ربودن، کنایه از برتری در کاری.

در دز با در اندوه بسته سر خم با سر تو به شکسته

درِ اندوه را به روی خود بسته بودند و کوزه غم را شکسته بودند.

نکته ادبی: استعاره شکستن کوزه غم برای پایان اندوه.

سه کس در خرمی انباز گشته ز گیتی کار ایشان راز گشته

سه نفر در این خرمی شریک بودند و این راز از چشم جهانیان پنهان مانده بود.

نکته ادبی: اشاره به همراهی شخص سوم با ویس و رامین.

ندانست هیچ دشمن راز ایشان مگر در مرو زرین گیس خاقان

هیچ دشمنی از راز آن‌ها آگاه نشد، مگر خاقانِ مرو که گیسوان زرین داشت.

نکته ادبی: اشاره به دانایی خاقانِ مرو از این عشق پنهانی.

به گوهر دختر خاقان مهتر به پیکر مهتر خوبان کضور

او دختری است از تبارِ خاقانِ بزرگ که از نظرِ اصالت و گوهرِ وجودی برتر است و در میانِ زیبارویان، چون نگینی درخشان و برجسته است.

نکته ادبی: واژه خاقان به معنای پادشاهِ ترک‌نژاد است و گوهر به معنای اصالت و نژاد به کار رفته است.

رخش خورشید گشته نیکوی را دلش استاد گشته جادوی را

چهره‌اش همچون خورشید درخشان و زیبا گشته است و در هنرِ سحر و افسونگری به درجه‌ی استادی رسیده است.

نکته ادبی: جادوی در اینجا به معنای دلبری و افسونِ عشق است که از ویژگی‌هایِ رایج در توصیفِ معشوق در ادبیاتِ غنایی است.

چنان در جادوی او بود استاد که لاله بشکفانیدی ز فولاد

در فنِ افسونگری چنان ماهر بود که می‌توانست از سختیِ فولاد نیز گلِ لاله برویاند که کنایه از تواناییِ فوق‌العاده‌ی او در تسخیرِ دل‌هاست.

نکته ادبی: مبالغه‌ای است برای نشان دادنِ قدرتِ خارق‌العاده‌ی معشوق.

چو رامین باز مرو آمد ز ناگاه برفت اندر سرای و گلشن شاه

هنگامی که رامین ناگهان از شهرِ مرو بازگشت، به سرعت راهیِ قصر و گلستانِ پادشاه شد تا ویس را بیابد.

نکته ادبی: واژه مرو نام شهری تاریخی است و گلشن در اینجا اشاره به محلِ اقامتِ شاهانه دارد.

غریوان از همه سو ویس را جست به رود دجله روی خویش را شست

او با فریاد و ناله همه جا را برای یافتنِ ویس جست‌وجو می‌کرد و در این مسیر از شدتِ اندوه، صورتش را با آبِ دجله شست.

نکته ادبی: غریوان به معنای فریادکنان و ناله‌کنان است.

نه چشمش دید جان افزای رویش نه مغزش یافت مهر انگیز بویش

نه چشمانش توانست چهره‌ی جان‌افزایِ او را ببیند و نه مشامش بویِ عطرآگین و دلربایِ او را حس کرد.

نکته ادبی: جان‌افزا صفتی برای معشوق است که حیات‌بخش توصیف شده است.

به یاد ویس گریان و نوان بود چو دیوانه به هر گنجی دوان بود

در فراقِ ویس گریه می‌کرد و ناله سر می‌داد و همچون دیوانه‌ای به هر سو برای یافتنِ او می‌دوید.

نکته ادبی: نوان به معنای نالان و خروشان است.

پس آنگه سود رفت از مرو بیرون چو راه خستگان راهش پر از خون

پس از آن، رامین از مرو خارج شد، در حالی که راهش به دلیلِ رنج و دردی که می‌کشید، پر از خون و مشقت بود.

نکته ادبی: راهِ پر از خون کنایه از سختیِ بی حد و حصرِ سفرِ عاشقانه است.

عنان بر تافت از راه بیابان به راه کوه بیرون شد شتابان

او مسیرِ بیابان را رها کرد و با شتاب به سمتِ کوهستان‌ها روی آورد.

نکته ادبی: عنان برتافتن کنایه از تغییرِ جهت دادن است.

پلنگی بود گفتی جفت جویان به ویرانی در آن کهسار پویان

او در آن کوهستان‌ها همچون پلنگی می‌دوید که در پیِ جفتِ خود است و در ویرانه‌ها به دنبالِ معشوق می‌گشت.

نکته ادبی: تشبیه رامین به پلنگ برای نشان دادنِ شدتِ بی‌قراری و خویِ وحشیِ برخاسته از دردِ عشق است.

نشیبش را کشیده بن به قارون فرازش را کشیده سر به گردون

پایینِ آن کوه چنان عمیق بود که گویی به گنج‌هایِ قارون می‌رسید و قله‌ی آن چنان بلند بود که سر به آسمان می‌سایید.

نکته ادبی: اشاره به افسانه‌ی قارون برای نشان دادنِ عمقِ زیاد است.

چنان دشتی که با وی بادیه باغ چنان کوهی که با وی طور چون راغ

دشتی آنچنان وسیع بود که باغ در برابرش کوچک بود و کوهی چنان بلند داشت که کوه طور در برابرش ناچیز به نظر می‌رسید.

نکته ادبی: تلمیح به کوه طور که کوهی مقدس و نمادِ شکوه است.

گهی رامین چو یوسف بود در چاه گهی مننده عیسی بود بر ماه

رامین گاهی همچون یوسف در چاهِ غم گرفتار بود و گاهی همچون عیسی به سویِ آسمان و آرامشِ ماه صعود می‌کرد.

نکته ادبی: تلمیح به داستانِ یوسف و صعودِ حضرت عیسی برای نشان دادنِ فراز و فرودهایِ احوالِ عاشق.

همی دانست زرین گیس جادو که درد رام را ویس است دارو

ویس با گیسوانِ زرینِ خود می‌دانست که درمانِ دردِ رامین، تنها وصالِ اوست.

نکته ادبی: زرین گیس صفتِ رایج برای معشوق در داستان‌هایِ کهن است.

به یاد ویس گریان و نوانست چو دیوانه به کوه اندر دوانست

او همواره با یادِ ویس گریان و نالان بود و همچون دیوانه‌ای در کوه‌ها به این سو و آن سو می‌دوید.

نکته ادبی: تکرارِ وضعیتِ روانیِ عاشق که نشان‌دهنده‌یِ استمرارِ رنج است.

گرفته راه صعب و دور در پیش نیاید تا نیاید داروی خویش

او راهِ بسیار دشوار و دور و درازی را در پیش گرفته بود و تا به دارویِ دردِ خویش یعنی ویس نرسد، آرام نخواهد گرفت.

نکته ادبی: راهِ صعب کنایه از مسیری پر از خطر و مانع است.