ویس و رامین

فخرالدین اسعد گرگانی

زاری کردن ویس از رفتن رامین

فخرالدین اسعد گرگانی
چو آگه گشت ویس از رفت رام به جشمش بام تیره گشت چون شام
فراقش ز عفران بر ارغوان ریخت چو مژگانش گهر بر کهر با بیخت
جدایی بر رخانش زرگری کرد ولیکن چشم او را جوهری کرد
زنان بر روی دست پر نگارش بنفشه کرد تازه گل انارش
کبودش جامه بد چون سو کواران رخانش لعل همچون لاله زاران
ز بس بر رخ زدن دست نگارین ز بس بر جامه راندن اشک خونین
ازو بستد فراقش رنگ فرخ رخش چون جامه کرد و جامه چون رخ
همی نالید بر تنهایی از جفت خروشان زار با دایه همی گفت
فدای عاشقی کردم جوانی فدای مهر جانان زندگانی
گمان کردم که ما با هم بمانیم هر آن کامی که دل خواهد برانیم
قصا پیوند ما از هم ببریم خدایی پردهء رازم بدرید
نگارا تا تو بودی در بر من به نوشین خواب خوش بد بستر من
کنون تا بسترم پر خار کردی مرا زان خواب خوش بیزار کردی
چو چشمم راز غم بی خواب کردی کنارم را پر از خوناب کردی
ازان ترسد دل من گاه و بیگاه که تو ناچار جویی جنگ بدخواه
بتابد مهر بر روی چو ماهت نشیند گرد بر زلف سیاهت
نهی بر جای افسر خود بر سر کمان گیری به جای رود و ساغر
زره پوشی به جای خز و دیبا بفرسایدت آن اندام زیبا
چنان چون ریختی خونم به عبهر بریزی خون بدخواهان به خنجر
چرا نشنیدم از تو هر چه گفتی چرا با تو نرفتم چون تو رفتی
مگر بر من نشستی گرد راهت شدی مشکین از آن زلف سیاهت
دلم با تو به راه اندر رفیق است ز هجرت خسته و در خون غریق است
رفیقت را به راه اندر نگه دار فزونتر زین که آزردی میازار
نکو باشد ز خوبان خوب کاری ننودی دوستان را دوستداری
صتو آن کن با من ای باروی چون خون که باشد با خور روی تو در خورص
صمرا یاد آر از حالم بیندیش توانگر هم بیندیشد ز درویشص
صمرا دیدی که دود عشق چون بود کنون آتش پدید آمد از آن دودص
صاز این هجرت بدین هول و درازی همه دردی به چشمم گشت بازیص
چه طوفانست گویی بر روانم جیحون می رود از دیدگانم
دلم چون نامهء پر رنج و دردست که بر عنوان او این روی زعدست
نگر تا زاری اندر نامه چونست که بر عنوان او دریای خونست
چو ویس از درد دل نالید بسیار ز بس تیمار پیچان گشت چون مار
دل دایه بر آن دلبر همی سوخت مرو را جز شکیبایی نیاموخت
همی گفتش سبوری کن که آخر به کام دل رسد یک روز صابر
همه اندوه و تیمارت سر آید ز تخم صابری شادی بر آید
اگر چه بیدلان را صبر خوردن بسی آسانتر است از صبر کردن
صتو صابر باس و پند دایه بنیوش که صبر تلخ بار آرد ترا نوشص
ترا در مان بجز یزدان که داند ازین بندت رهاندن او تواند
همی خوان کرد گارت را به یاری همی کن با همه کس خوبکاری
مگر یزدان شما را دست گیرد ز ناگه آتش دشمن بمیرد
صبه اندرزت همین گفتن توانم که جاره جز شکیبایی ندانمص
به پاسخ گفت وی را ویس دلکش صبوری چون توان کردن در آتش
صتو نشنیدی چه گفت آن مرد تیمار که داد او را رفیقی پند بسیارص
رفیقا بیش ازین پندم میاموز برین گنبد نپاید مر ترا گوز
بشد یار و مرا کرده پدرود چه این پندو چه پولی زان سر رود
صدل من با دل تو نیست یکسان ترا دامن همی سوزد مرا جانص
صترا زان چه که من پیچم به تیمار بود درد کسان بر دیگران خوارص
مرا گویی ترا صبرست چاره چه آسانست کوشش برنظاره
تو معذوری که تو همچون سواری ز رنج رهتو آگاهی نداری
تو قارونی ز صبر و من تهی دست بود بر چشم سیران گرسته مست
تو نیز ای دایه با من همچنین ز بهر من شکیبایی گزینی
همانن گر چه من بیدل بمانی فغان در گیتی از من بیش رانی
تو بنشینی و از من صبر جویی صبوری چون کنم بی دل نگویی
صاگر بیدل بود شیر ژد آگاه برو چیره شود در دشت روباهص
تو پنداری مرا باید که چونین همی بارد ز دیده سیل خونین
نخواهد هیچ کس بدبختی خویش نجوید هیچ دانا سختی خویش
برم این چاه بدبختی تو کندی به صد چاره مرا در وی فکندی
کنون آسان نشستی بر سر چاه همی گویی ز یزدان یاوری خوار
صبجز یزدان ترا چاره که داند ترا زین بند صختی او رهاندص
صنمد باشد در آب افگندن آسان نباشد زو بر آوردنش از آن سانص

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قطعات از داستان ویس و رامین، بازتاب‌دهنده اوج بیقراری و اندوه ویس در پی دوری از رامین است. فضای اثر آکنده از سوگ و ماتم عاشقانه است که در آن ویس با شکوه و گلایه، وضعیت رقت‌بار خود را برای دایه‌اش شرح می‌دهد.

مضمون اصلی، کشمکش میان شوریدگیِ بی‌قرار عاشق و حکمتِ صبورانه دایه است؛ در حالی که ویس عشق را آتش سوزانی می‌بیند که مجال شکیبایی نمی‌گذارد، دایه به مصلحت‌اندیشی و انتظار برای بهبود شرایط دعوت می‌کند.

معنای روان

چو آگه گشت ویس از رفت رام به جشمش بام تیره گشت چون شام

به محض اینکه ویس از رفتن رامین آگاه شد، روز روشن در چشمانش مانند شب تیره شد.

نکته ادبی: بام در اینجا به معنی روز و روشنایی است و تقابل آن با شام، شدت ناامیدی را نشان می‌دهد.

فراقش ز عفران بر ارغوان ریخت چو مژگانش گهر بر کهر با بیخت

غم دوری، چهره‌اش را از رنگ طبیعی به زردی کشاند و اشکش همانند مروارید بر چهره‌اش لغزید.

نکته ادبی: استعاره از زردی چهره به دلیل رنج دوری و جاری شدن اشک.

جدایی بر رخانش زرگری کرد ولیکن چشم او را جوهری کرد

جدایی، چهره‌اش را زرد کرد اما در عوض چشمانش را به خاطر اشک‌های پیاپی، درخشان و پرآب ساخت.

نکته ادبی: ایهام در واژه جوهری که هم به معنای درخشندگی چشم است و هم به معنی کسی که جواهر شناس است.

زنان بر روی دست پر نگارش بنفشه کرد تازه گل انارش

او از شدت غم بر چهره و دستانش ضربه می‌زد و گل‌گونه‌هایش را از شدت گریه و ضربه زدن، کبود کرد.

نکته ادبی: توصیفِ آیین سوگواری در ایران باستان که در آن زنان صورت خود را می‌خراشیدند یا سیلی می‌زدند.

کبودش جامه بد چون سو کواران رخانش لعل همچون لاله زاران

لباس عزاداری‌اش تیره بود، اما رخسارش همچنان مانند لاله‌زار زیبا و سرخ بود.

نکته ادبی: تضاد میان رنگ سیاه لباس و سرخی چهره (لعل).

ز بس بر رخ زدن دست نگارین ز بس بر جامه راندن اشک خونین

از بس که بر صورتش دست زد و اشک خونین بر لباسش ریخت...

نکته ادبی: تکرار عبارت 'از بس که' نشان‌دهنده تداوم و شدت عملِ عاشق است.

ازو بستد فراقش رنگ فرخ رخش چون جامه کرد و جامه چون رخ

فراق، زیباییِ چهره‌اش را گرفت؛ چهره‌اش به رنگِ لباسِ عزا درآمده و لباسش به رنگِ چهره‌یِ رنگ‌پریده‌اش شده است.

نکته ادبی: نشان‌دهنده یگانگیِ وضعیتِ ظاهری عاشق با وضعیتِ درونی او.

همی نالید بر تنهایی از جفت خروشان زار با دایه همی گفت

او به خاطر تنها ماندن و دوری از همسر (رامین) ناله می‌کرد و با دایه با زاری سخن می‌گفت.

نکته ادبی: جفت در اینجا استعاره از معشوق و همراه است.

فدای عاشقی کردم جوانی فدای مهر جانان زندگانی

من جوانی و زندگانی‌ام را فدای این عشق و محبت معشوق کردم.

نکته ادبی: تکرار واژه فدای، بر ایثارِ کاملِ عاشق تأکید دارد.

گمان کردم که ما با هم بمانیم هر آن کامی که دل خواهد برانیم

گمان می‌کردم همیشه کنار هم خواهیم ماند و به هر آرزویی که دل بخواهد می‌رسیم.

نکته ادبی: بیانِ حسرت از گذشته‌ای که تصور می‌شد جاودانه است.

قصا پیوند ما از هم ببریم خدایی پردهء رازم بدرید

اما تقدیر، پیوند ما را قطع کرد و پرده‌های پنهان راز مرا درید (آشکار کرد).

نکته ادبی: قصا اشاره به قضا و قدر الهی دارد که خارج از اراده انسان است.

نگارا تا تو بودی در بر من به نوشین خواب خوش بد بستر من

ای معشوق، تا زمانی که تو در کنار من بودی، خواب برای من گوارا و بستر برایم آرام‌بخش بود.

نکته ادبی: بستر نمادِ آرامش است که با حضورِ معشوق معنا می‌یافت.

کنون تا بسترم پر خار کردی مرا زان خواب خوش بیزار کردی

اکنون که بستر مرا پر از خارِ هجران کردی، آن خواب خوش را نیز از من دریغ کردی.

نکته ادبی: خار کنایه از سختی‌های دوری و بی‌قراری است.

چو چشمم راز غم بی خواب کردی کنارم را پر از خوناب کردی

چون چشمانم را از شدتِ غمِ دوری، بی‌خواب کردی، دامن و کناره‌ام را از اشکِ خونین پر کردی.

نکته ادبی: خوناب کنایه از اشکِ همراه با اندوهِ شدید.

ازان ترسد دل من گاه و بیگاه که تو ناچار جویی جنگ بدخواه

دل من مدام از این هراس دارد که تو به ناچار به جنگ با دشمنان بروی.

نکته ادبی: جنگ بدخواه، نشان‌دهنده خطرات پیش روی رامین در سفر است.

بتابد مهر بر روی چو ماهت نشیند گرد بر زلف سیاهت

زمانی که خورشید بر صورتِ چون ماهت می‌تابد و گرد و غبارِ راه بر زلف سیاهت می‌نشیند...

نکته ادبی: توصیفِ زیبایی رامین که حتی در سختیِ راه نیز جلوه‌گر است.

نهی بر جای افسر خود بر سر کمان گیری به جای رود و ساغر

به جای تاج، کلاه‌خود بر سر می‌گذاری و به جایِ باده و سرگرمی، کمان به دست می‌گیری.

نکته ادبی: تضاد میان زندگیِ مرفه (ساغر) و زندگی نظامی (کمان).

زره پوشی به جای خز و دیبا بفرسایدت آن اندام زیبا

به جای لباس‌های گران‌قیمتِ خز و دیبا، زره می‌پوشی و این زره اندام زیبای تو را فرسوده می‌کند.

نکته ادبی: اشاره به سختی‌های جنگاوری در مقایسه با زندگی درباری.

چنان چون ریختی خونم به عبهر بریزی خون بدخواهان به خنجر

همان‌طور که با رفتنت خونِ دلم را ریختی، در جنگ نیز خون دشمنان را با خنجر خواهی ریخت.

نکته ادبی: تشبیه معنوی؛ دوریِ رامین به اندازه ضربه خنجر برای ویس دردناک است.

چرا نشنیدم از تو هر چه گفتی چرا با تو نرفتم چون تو رفتی

چرا حرف‌هایت را نشنیدم و چرا همراه تو نیامدم وقتی که تو رفتی؟

نکته ادبی: ندامتِ عاشق از اعتمادِ بی‌جا یا سکوت در برابرِ رفتنِ معشوق.

مگر بر من نشستی گرد راهت شدی مشکین از آن زلف سیاهت

شاید گرد و غبار راه بر من نشسته و زلف سیاهت مرا تیره و مشکین کرده است.

نکته ادبی: تخیلِ عاشقانه؛ ویس تصور می‌کند که در دوریِ رامین، نشانه‌های او بر وی باقی مانده است.

دلم با تو به راه اندر رفیق است ز هجرت خسته و در خون غریق است

دلم در این راهِ دور، همراهِ توست و از هجرانت زخمی و در خون غوطه‌ور است.

نکته ادبی: تعبیرِ خونین بودنِ دل به عنوان نمادِ نهایتِ رنج و عاطفه.

رفیقت را به راه اندر نگه دار فزونتر زین که آزردی میازار

در این راه، از همراهت (دلت) مراقبت کن و بیش از این که مرا آزار دادی، دیگر آزارم مده.

نکته ادبی: مخاطب قراردادنِ رامین که در واقع با دلِ خود (که نزدِ ویس است) سخن می‌گوید.

نکو باشد ز خوبان خوب کاری ننودی دوستان را دوستداری

از انسان‌های خوب، کارهای خوب پسندیده است؛ تو با دوستانت مهربانی نکردی.

نکته ادبی: گلایه از بی‌وفاییِ معشوق که با خویِ نیکان سازگار نیست.

صتو آن کن با من ای باروی چون خون که باشد با خور روی تو در خورص

ای کسی که چهره‌ات مانند خورشید می‌درخشد، با من آن‌گونه رفتار کن که شایسته خورشید-رویانی چون توست.

نکته ادبی: استعاره از معشوق به خورشید.

صمرا یاد آر از حالم بیندیش توانگر هم بیندیشد ز درویشص

مرا به یاد داشته باش و به حالم بیندیش؛ همان‌طور که ثروتمند باید به فکرِ درویش باشد.

نکته ادبی: تمثیل توانگر و درویش برای بیانِ تفاوتِ وضعیتِ روحی دو عاشق.

صمرا دیدی که دود عشق چون بود کنون آتش پدید آمد از آن دودص

دیدی که دودِ عشق چه بود؟ اکنون آتشِ آن عشق از زیرِ آن دود نمایان شد.

نکته ادبی: تمثیلِ دود و آتش؛ دود (نشانه‌های اولیه عشق و اندوه) و آتش (سوزشِ واقعیِ هجران).

صاز این هجرت بدین هول و درازی همه دردی به چشمم گشت بازیص

از بس این هجران ترسناک و طولانی است، تمامیِ دردهای دنیا برایم کوچک و بازیچه شده‌اند.

نکته ادبی: بزرگ‌نماییِ رنجِ هجران در مقایسه با سایر دردها.

چه طوفانست گویی بر روانم جیحون می رود از دیدگانم

گویا طوفانی در روان من به پاست که جیحونی (رودخانه‌ای بزرگ) از اشک از چشمانم جاری است.

نکته ادبی: استعاره از اشک به رودخانه جیحون برای نشان دادن فراوانی آن.

دلم چون نامهء پر رنج و دردست که بر عنوان او این روی زعدست

دلم مانند نامه‌ای سرشار از رنج و درد است که آدرسِ روی آن، این چهره‌یِ زرد و رنج‌دیده است.

نکته ادبی: استعاره از چهره به عنوانِ عنوانِ (آدرسِ) نامه که نشانگرِ رنجِ درونی است.

نگر تا زاری اندر نامه چونست که بر عنوان او دریای خونست

بنگر که در این نامه چه فریاد و زاری‌ای نهفته است که روی آن را دریایی از خون (اشک) پوشانده است.

نکته ادبی: استمرارِ تصویرسازیِ نامه و اشک.

چو ویس از درد دل نالید بسیار ز بس تیمار پیچان گشت چون مار

وقتی ویس از دردِ دل بسیار نالید، از شدتِ تیمار و غم، مانند مار به خود پیچید.

نکته ادبی: تشبیهِ بیقراریِ ویس به مار که از شدتِ درد به خود می‌پیچد.

دل دایه بر آن دلبر همی سوخت مرو را جز شکیبایی نیاموخت

دلِ دایه برای آن زیبارو می‌سوخت، اما جز صبر و شکیبایی چیزی به او نیاموخت.

نکته ادبی: نمایش تضاد میان دلسوزیِ عاطفی و توصیه عقلانی.

همی گفتش سبوری کن که آخر به کام دل رسد یک روز صابر

دایه به او می‌گفت شکیبا باش، چرا که در نهایت هرکس صبر کند به کام دل خواهد رسید.

نکته ادبی: اشاره به ضرب‌المثل صبر و ظفر.

همه اندوه و تیمارت سر آید ز تخم صابری شادی بر آید

تمام این اندوه و غم‌ها پایان می‌یابد و از تخمِ صبر، درختِ شادی به بار می‌آید.

نکته ادبی: استعاره از صبر به بذر و شادی به میوه.

اگر چه بیدلان را صبر خوردن بسی آسانتر است از صبر کردن

هرچند برای عاشقانی که از دوری می‌سوزند، سختی کشیدن آسان‌تر از صبر کردن است.

نکته ادبی: بیانِ یک حقیقتِ روان‌شناختی درباره عاشقان که تحملِ درد را به انتظارِ صبورانه ترجیح می‌دهند.

صتو صابر باس و پند دایه بنیوش که صبر تلخ بار آرد ترا نوشص

صبر پیشه کن و پند دایه را بشنو، زیرا صبر که در ظاهر تلخ است، نتیجه‌ای شیرین به تو می‌دهد.

نکته ادبی: پارادوکسِ (تناقض) ظاهرِ تلخ و باطنِ شیرینِ صبر.

ترا در مان بجز یزدان که داند ازین بندت رهاندن او تواند

چه کسی جز خداوند درمان تو را می‌داند؟ تنها اوست که می‌تواند تو را از این بند رهایی بخشد.

نکته ادبی: رجوع به قدرت الهی به عنوان تنها امیدِ عاشقِ درمانده.

همی خوان کرد گارت را به یاری همی کن با همه کس خوبکاری

از خداوند یاری بجوی و با همه مردم خوش‌رفتار باش.

نکته ادبی: دعوت به نیک‌خواهی حتی در زمان اندوه.

مگر یزدان شما را دست گیرد ز ناگه آتش دشمن بمیرد

شاید خدا دست شما را بگیرد و آتشِ کینه دشمنان به یکباره خاموش شود.

نکته ادبی: استعاره از آتشِ دشمنی به آتش واقعی که باید خاموش گردد.

صبه اندرزت همین گفتن توانم که جاره جز شکیبایی ندانمص

در نصیحتِ تو همین را می‌توانم بگویم که راهِ چاره‌ای جز صبر نمی‌شناسم.

نکته ادبی: تأکیدِ دایه بر محدودیتِ اختیاراتِ انسانی و لزومِ پذیرشِ شرایط.

به پاسخ گفت وی را ویس دلکش صبوری چون توان کردن در آتش

ویس دلربا در پاسخ گفت: چگونه می‌توان در آتشِ عشق صبوری کرد؟

نکته ادبی: استعاره از عشق به آتش که صبر در برابر آن غیرممکن است.

صتو نشنیدی چه گفت آن مرد تیمار که داد او را رفیقی پند بسیارص

آیا داستان آن مردِ غم‌زده را نشنیدی که رفیقش به او پندهای بسیاری داد؟

نکته ادبی: اشاره به یک داستانِ تمثیلی که ویس برای رد کردن پندهای دایه به آن ارجاع می‌دهد.

رفیقا بیش ازین پندم میاموز برین گنبد نپاید مر ترا گوز

ای رفیق، بیش از این به من پند مده، چرا که این جهانِ گذرا برای هیچ‌کس پایدار نمی‌ماند.

نکته ادبی: گنبد در اینجا کنایه از آسمان و جهانِ ناپایدار است.

بشد یار و مرا کرده پدرود چه این پندو چه پولی زان سر رود

یار من رفته و با من خداحافظی کرده است، با این حرف‌ها و پندها چه چیزی درست می‌شود؟

نکته ادبی: نشان‌دهنده یأسِ کاملِ ویس از توصیه‌های منطقی.

صدل من با دل تو نیست یکسان ترا دامن همی سوزد مرا جانص

دلِ من با دلِ تو یکی نیست؛ تو فقط دامن‌ات می‌سوزد، اما جانِ من در حال سوختن است.

نکته ادبی: تفاوتِ رنجِ ناظر و رنجِ عاشقِ حقیقی.

صترا زان چه که من پیچم به تیمار بود درد کسان بر دیگران خوارص

برای تو چه فرقی می‌کند که من در غم و اندوه می‌پیچم؟ دردِ دیگران برای آدمِ آسوده‌خاطر سبک است.

نکته ادبی: بیانِ این حقیقت که کسی که درد را نکشیده، درکِ عمیقی از آن ندارد.

مرا گویی ترا صبرست چاره چه آسانست کوشش برنظاره

به من می‌گویی صبر کن؛ چقدر توصیه کردن به تماشاگرِ صحنه آسان است!

نکته ادبی: طعنه ویس به دایه که تنها ناظرِ صحنه است نه بازیگرِ آن.

تو معذوری که تو همچون سواری ز رنج رهتو آگاهی نداری

تو معذوری که این حرف را می‌زنی، چون تو مانند سواری هستی که از رنجِ پیاده‌رویِ طولانی آگاهی نداری.

نکته ادبی: تمثیلِ سوار و پیاده برای بیانِ فاصله تجربه زیسته میانِ عاشق و پندگو.

تو قارونی ز صبر و من تهی دست بود بر چشم سیران گرسته مست

تو در صبر کردن قارونِ ثروتمندی هستی و من در آن تهیدستم؛ آدمِ سیر هرگز گرسنگیِ دیگری را نمی‌فهمد.

نکته ادبی: استفاده از تلمیح قارون به عنوان نمادِ ثروت (اینجا ثروتِ صبر) برای بیانِ فقرِ عاطفیِ ویس.

تو نیز ای دایه با من همچنین ز بهر من شکیبایی گزینی

ای دایه، تو نیز می‌خواهی که به خاطر آرامش خودت، من در این شرایط سکوت کنم و شکیبایی پیشه سازم.

نکته ادبی: دایه در اینجا به معنای پرستار، مربی یا زنی است که کار تعلیم و مراقبت را بر عهده دارد.

همانن گر چه من بیدل بمانی فغان در گیتی از من بیش رانی

اگرچه تو هم مانند من بیدل و دل‌خسته مانده‌ای، اما فریاد و فغان تو در جهان از من بیشتر است.

نکته ادبی: بیدل در اینجا به معنای کسی است که آرام و قرار ندارد و از سرِ بی‌تابی عقل از کف داده است.

تو بنشینی و از من صبر جویی صبوری چون کنم بی دل نگویی

تو راحت نشسته‌ای و از من صبر می‌خواهی؛ اما نمی‌دانی که فردی که دل و جانش را از دست داده، چگونه می‌تواند صبور باشد؟

نکته ادبی: استفهام انکاری برای نشان دادن محال بودن صبر برای عاشق دل‌شکسته.

صاگر بیدل بود شیر ژد آگاه برو چیره شود در دشت روباهص

اگر شیرِ نیرومند و آگاه، دلش را از دست بدهد و دچار آشفتگی شود، حتی روباهی ناتوان هم می‌تواند بر او چیره شود.

نکته ادبی: تمثیل شیر و روباه برای نشان دادن این نکته که بی‌دلی و بی‌خردی، قدرتِ بزرگ‌ترین انسان‌ها را نیز زایل می‌کند.

تو پنداری مرا باید که چونین همی بارد ز دیده سیل خونین

آیا تو تصور می‌کنی که من مجبورم همچنان در این وضعیت باقی بمانم و سیلاب خون از چشمانم جاری شود؟

نکته ادبی: کنایه از شدت غم و اندوهِ مفرط که باعث گریستن خونین شده است.

نخواهد هیچ کس بدبختی خویش نجوید هیچ دانا سختی خویش

هیچ انسانی بدبختی خودش را نمی‌خواهد و هیچ فرد عاقلی به دنبال سختی کشیدن برای خود نیست.

نکته ادبی: اشاره به اصل عقلانی دوری از رنج که مخاطب آن را فراموش کرده است.

برم این چاه بدبختی تو کندی به صد چاره مرا در وی فکندی

تو خودت این چاه بدبختی را برای من حفر کردی و با هزار نیرنگ مرا به درون آن انداختی.

نکته ادبی: چاه در اینجا استعاره از مصیبت و گرفتاری عمیق است.

کنون آسان نشستی بر سر چاه همی گویی ز یزدان یاوری خوار

حالا که مرا در چاه انداختی، آسوده در کنار آن نشسته‌ای و از من می‌خواهی که از یزدان یاری بخواهم.

نکته ادبی: طعنه‌آمیز بودنِ لحن که نشان‌دهنده نفاقِ دایه است.

صبجز یزدان ترا چاره که داند ترا زین بند صختی او رهاندص

دایه می‌گوید: چه کسی غیر از خداوند راه چاره را می‌داند؟ اوست که تو را از این بندِ سختی آزاد خواهد کرد.

نکته ادبی: تغییر لحن در این بیت به پاسخ‌های کلیشه‌ای و تقدیرگرایانه دایه.

صنمد باشد در آب افگندن آسان نباشد زو بر آوردنش از آن سانص

سنگ انداختن در آب بسیار آسان است، اما بیرون آوردن همان سنگ از آب به آن آسانی نیست.

نکته ادبی: ضرب‌المثل برای نشان دادن اینکه ایجاد فتنه و مشکل آسان است، اما رفع عواقب آن بسیار دشوار است.