ویس و رامین

فخرالدین اسعد گرگانی

بردن شاه موبد ویس را به دز اشکفت و صفت دز و خبر یافتن رامین از ویس

فخرالدین اسعد گرگانی
دز اشکفت بر کوه کلان بود نه کوهی بود بر جی زاسمان بود
ز سختی سنگ او مانند سندان نکردی کار بر وی هیچ سوهان
ز بس پهنا یکی نیم جهان بود ز بس بالا ستونی زاسمان بود
به شب بالاش بودی شمع پیکر به سر بر آتش او را ماه و اختر
برو مردم ندیم ماه بودی ز راز آسمان آگاه بودی
چو بر دز برد موبد دلستان را مهی دیگر بیفزود آسمان را
به پیکر دز چو سنگین مجمری بود نگه کن تا چه نیکو پیکری بود
به مجمر در رخان ویس آتش بر آن آتش عبیر آن خال دلکش
حصار از روی آن ماه حصاری شکفت همچو باغ نو بهاری
سمنبر ویس با دایه نشسته شهنشه پنج در بر وی ببسته
همه در ها به مهر خویش کرده همه مهرش برادر را سپرده
در صد گنج بر ویسه گشاده در آن جا ساز صد ساله نهاده
در آن دز بود بختش را همه کام مگر پیوند یار و دیدن رام
چو شاهنشه ز کار دز بپردخت سوی مرو آمد و کام سفر ساخت
سپاهی بود همچون کوه آهن بتر مردی درو بهتر ز بیژن
به رفتن هر یکی خندان و نازان مگر رامین که گریان بود و نالان
ز تاب مهر سوزان تب گرفته چو کبگی باز در مخلب گرفته
غبار حسرتش بر رخ نشسته امید وصلتش در دل شکسته
به جسمش جان شیرین خوار گشته به زیرش خزو دیبا خار گشته
نهروز او را قرار و نه شب آرام به کام دشمنان افتاده بی کام
جگر پر ریش گشته دل پر از نیش همی گفتی نهانی با دل خویش
چه عشقست اینکه هر گز کم نگردد دلم روزی ازو خرم نگردد
مرا تا هست با عشق آشنایی نبیند چشم بختم روشایی
اگر هر بار میزد بر دلم خار خدنگ زهر پیکان زد ازین بار
برفت از پیش چشمم آن دلارام که بی او نیست در تن صبر و آرام
به عشق اندر وفاداری نکردم چو روز هجر او دیدم نمردم
چو سنگینه دلم چه آهنینم که گیتی را همی بی او ببینم
اگر باشد تنم بی روی جانان همان بهتر که باشم نیز بی جان
رفیقا حال ازین بتر چه دانی که مر گم خوشترست از زندگانی
اگر جنان من با من نباشد همان خوشتر که جان در تن نباشد
ز بهر دوست خواهم جان شیرین چنان کز بهر دیدارش جهان بین
کنون کز بخت خود بی یار گشتم ز جان و دیدگان بیزار گشتم
چو نالیدی چنثن از بخت بد ساز به دل کردی سرودی دیگر آغاز
دلاگر عاشقی ناله بیاور که بیدار هوا را نیست داور
که بخشاید به گیتی عاشقان را که بخشایش کند درد کسان را
اگر نالم همی بر داد نالم که ببریدند شادی را نهالم
ببردند آفتابم را ز پیشم ز هجرش پر نمک کردند ریشم
ببار ای چشم من خونابم اکنون کدامین روز را داری همی خون
مرا هر گز غمی چونین نباشم سزد کت اشک جز خونین نباشد
اگر بودی به غم زین پیش خونبار سزد گر جان فرو باری بدین بار
به باران تازه گردد روی گیهان چرا پژمرده شد رویم ز باران
دلم را آتش تیمار بگدخت به چشم آورد و بر زرین رخم تاخت
گرستن گرچه از مردان نه نیکوست زمن نیکوست در هجر چنان دوست
چو باز آمد ز راه دز شهنشاه ز حال ویس، رامین گشت آگاه
غمش بر غم فزود و درد بردرد نشستش گرد هجران بر رخ زرد
چو طوفان از مژه بارید باران بشست از روی زردش گرد هجران
همی گفتی سحنهای دل انگیز که باشد مرد عاشق را دل آویز
من آن خسته دلم کز دوست دورم ز بخت آزرده ام وز دل نفورم
چنانم تا حصاری گشت یارم که گویی بسته در رویین حصارم
ببر بادا پیام من به دلبر بگو صد داغ تو دارم به دل بر
مرا در دیده دیدار تو ماندست چو اندر یاد گفتار تو ماندست
یکی خواب از دو چشمم من ستردست یکی گیتی ز یاد من ببردست
درین سختی اگر من آهنینم نمانم تا رخانت باز بینم
اگر درد مرا قسمت توان کرد نماند در جهان یک جان بی درد
چنان گشتم ز درد و ناتوانی که مرگم خوشترست از زندگانی
مرا زین درد کی باشم رهایی که درمانم توی وز من جدایی
چو رامین را به روی آمد چنین حال شد از مویه موی از ناله چون نال
همان دشمن که دیرین دشمنش بود چو روی او بدید او را ببخضود
به یک گفته ز بیماری چنان شد که سیمین تیر وی زرین کمان شد
فتاده در عماری زار و نالان بیامد با شهنشه تا به گرگان
جنان شد کز جهان امید برداشت تو گفتی زهر پیکان در جگرداشت
بزرگان پیش شاهنشاه رفتند یکایک حال او با شه بگفتند
به خواهش باز گفتند ای خداوند ترا رامین برادر هست و فرزند
نیایی در جهان چون او سواری به هر فرهنگ چون او نامداری
همه کس را چو او کهتر بیاید کزو بسیار کام دل بر آید
ترا در پیش چون او یک برادر اگر دانی به از بسیار لشکر
ازو دندان دشمن بر تو کندست که او شیر دمان و پیل تندست
اگر روزی ازو آزرده بودی عفو کردی و خشنودی ننودی
کنون تازهمکن آزار رفته به کینه مشکن این شاخ شکفته
کزو تا مرگ بس راهی نماندست ز کوهش باز جز کاهی نماندست
همین یک بار بر جانش ببخشای مرو را این سفر کردن مفرمای
سفر خود خوش نباشد با درستی نگر تا چون بود با درد و سستی
نمانش تا بیاساید یکی ماه که بس خسته شد او از شدت راه
چو گردد درد لشتی بر وی آسان به دسرورت شود سوی خراسان
مگر به سازدش آن آب آن شهر که این کضور چو زهرست آن چو پازهر
چو بشنید این سخن شاه از بزرگان نماند آزاده رامین را به گرگان
چو شاهنشه بشد رامین بیاسود همه دردی از اندامش بپالود
دگر ره ز عفرانش گشت کمانش باز شمشاد جوان گشت
فتادش یوبهء دیدار دلبر چو آتش در دل و چون تیر در بر
برفت از شهر گرگان یک سواره به زیرش تندرو بادی تخاره
سرایان بود چون بلبل همه راه به گوناگون سرود و گونه گون راه
نخواهم بی تو یارا زندگانی نه آسانی نه کام این جهانی
نترسم چون ترا جویم ز دشمن اگر باشد جهانی دشمن من
و گر راهم سراسر مار باشد برو صد آهنین دیوار باشد
همه آبش بود جای نهنگان همه کوهش بود جای پلنگان
گیا بر دشت اگر شمشیر باشد وگر ریگش چو ببر و شیر باشد
سنومش باد باشد صاعقه میغ نبارد بر سرم زان میغ چز تیغ
بود مر باد او را گرد پیکان چنان چون ابر او را سنگ باران
به جان تو کز آن ره بر نگردم و گر چونانکه بر گردم نه مردم
اگر دیدار تو باشد در آتش نهم دو چشم بینایم بر آتش
و گر وصل تو باشد در دم شیر مرا با او سخن باشد به شمشیر
ره وصلت مرا کوتاه باشد سه ماهه راه گامی راه باشد
چو باشد گر بود شمشیر در راه شهاب و برق بارد بر سر ماه

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قطعات از منظومه کهن و عاشقانه، در وهله نخست به ترسیمِ فضای یک دژِ نفوذناپذیر و بلندمرتبه می‌پردازد که گویی پیوند میان آسمان و زمین است. شاعر با توصیفِ ساختارِ سنگی و استوار این دژ، نمادی از قفس و جدایی را بنا می‌کند که در آن، زیباترین و نازک‌دل‌ترین شخصیتِ داستان در بند کشیده شده است تا از تیررسِ نگاهِ عاشق (رامین) دور بماند.

در بخشِ دوم، روایت از توصیفِ معماری و محیطِ سردِ قلعه به دنیای درونیِ پرآشوبِ رامین منتقل می‌شود. رامین در این ابیات، با زبانی سرشار از درد و حسرت، جهان را بدون حضور یار، تهی و بی‌معنا می‌بیند. او در واگویه‌های خود، عشق را تجربه‌ای فرساینده توصیف می‌کند که اراده‌اش را سلب کرده و او را به بن‌بستِ روانی کشانده است تا جایی که مرگ را بر زندگیِ بی‌وصال ترجیح می‌دهد.

معنای روان

دز اشکفت بر کوه کلان بود نه کوهی بود بر جی زاسمان بود

این دژِ غارمانند بر فراز کوهی عظیم بنا شده بود؛ کوهی نبود که به زمین محدود شود، بلکه چنان بلند بود که گویی به آسمان تکیه داشت.

نکته ادبی: «اشکفت» در زبان پهلوی و متون کهن به معنای غار یا پناهگاه سنگی است.

ز سختی سنگ او مانند سندان نکردی کار بر وی هیچ سوهان

سنگِ این دژ به قدری سخت بود که مانند سندانِ آهنگری می‌ماند و هیچ سوهانی بر آن کارگر نمی‌افتاد.

نکته ادبی: تشبیه سنگ به سندان برای نشان دادن سختی و غیرقابل‌نفوذ بودن قلعه.

ز بس پهنا یکی نیم جهان بود ز بس بالا ستونی زاسمان بود

پهنای آن دژ به اندازه‌ای بود که گویی نیمی از جهان را فرا گرفته بود و بلندی‌اش چنان بود که ستونی برای آسمان به شمار می‌آمد.

نکته ادبی: اغراق (مبالغه) برای نشان دادن شکوه و عظمت بنا.

به شب بالاش بودی شمع پیکر به سر بر آتش او را ماه و اختر

در شب، بلندای این دژ مانند چراغی می‌درخشید و بر فراز آن، ماه و ستارگان گویی تاجی بر سرش بودند.

نکته ادبی: اشاره به موقعیت کوهستانی و مرتفع دژ که گویی به ماه و ستاره نزدیک است.

برو مردم ندیم ماه بودی ز راز آسمان آگاه بودی

مردمی که در آن دژ ساکن بودند، گویی همنشین ماه بودند و از اسرار نهان آسمان آگاهی داشتند.

نکته ادبی: «ندیم ماه» کنایه از هم‌نشینی با زیبایی‌ها و امور قدسی.

چو بر دز برد موبد دلستان را مهی دیگر بیفزود آسمان را

هنگامی که موبد، آن معشوقِ دلربا (ویس) را به این دژ آورد، گویی ماهِ دیگری بر آسمان افزوده شد.

نکته ادبی: «موبد» در اینجا اشاره به شوهر ویس و «دلستان» صفتی برای معشوق است.

به پیکر دز چو سنگین مجمری بود نگه کن تا چه نیکو پیکری بود

این دژ در ظاهر مانند مجمر (آتش‌دان) سنگی بود؛ نگاه کن که چه جایگاه زیبا و چشم‌گیری برای آن ماهِ زیبا ساخته بودند.

نکته ادبی: تشبیه دژ به مجمر که محملِ آتش (ویس) است.

به مجمر در رخان ویس آتش بر آن آتش عبیر آن خال دلکش

درون این مجمر (دژ)، چهره ویس مانند آتش می‌درخشید و بر آن آتشِ زیبایی، خالِ صورتش همچون عطر و عبیر خودنمایی می‌کرد.

نکته ادبی: استعاره از چهره به آتش و خال به عبیر (عطر خوشبو).

حصار از روی آن ماه حصاری شکفت همچو باغ نو بهاری

قلعه به خاطر وجود آن بانوی زیبا، شکوفا و پرطراوت گشت، گویی که باغی در فصل بهار است.

نکته ادبی: تشبیه دژ به باغ به خاطر حضور زیبایی در آن.

سمنبر ویس با دایه نشسته شهنشه پنج در بر وی ببسته

ویس که پوستی لطیف و سفید چون گل سمن داشت، نزد دایه نشسته بود و شاهنشه (موبد) پنج درب را بر روی او بسته بود.

نکته ادبی: «سمن‌بر» صفتِ مشهور برای زیبایی و سپیدی اندام معشوق.

همه در ها به مهر خویش کرده همه مهرش برادر را سپرده

شاه تمام درها را مهر و موم کرد و مسئولیتِ نگهداری و قفل‌ و کلیدِ آن‌ها را به برادرش سپرد.

نکته ادبی: «مهر خویش کرده» به معنای بستن و قفل زدن با مهرِ رسمی است.

در صد گنج بر ویسه گشاده در آن جا ساز صد ساله نهاده

صد گنجینه در آن مکان برای ویس مهیا شده بود و آذوقه و امکانات زندگی برای صد سال در آنجا ذخیره گشته بود.

نکته ادبی: اغراق در میزانِ امکانات برای نشان دادن سخت‌گیری در حبس.

در آن دز بود بختش را همه کام مگر پیوند یار و دیدن رام

در آن دژ همه چیز برای رفاه او مهیا بود، جز یک چیز که او را به شدت آزار می‌داد؛ یعنی دیدارِ یار و پیوند با رامین.

نکته ادبی: «کام» به معنای مراد و آرزو.

چو شاهنشه ز کار دز بپردخت سوی مرو آمد و کام سفر ساخت

وقتی شاهنشه از کارهای مربوط به دژ فارغ شد، به سمت مرو حرکت کرد و مقدمات سفر را فراهم ساخت.

نکته ادبی: «بپردخت» به معنای دست کشیدن یا فارغ شدن از کاری.

سپاهی بود همچون کوه آهن بتر مردی درو بهتر ز بیژن

سپاهی همراه او بود که مانند کوهی از آهن بودند؛ در میان آنان کسی نبود که از رامین قدرتمندتر و دلاورتر باشد.

نکته ادبی: «کوه آهن» نماد استحکام و قدرتِ نظامی.

به رفتن هر یکی خندان و نازان مگر رامین که گریان بود و نالان

همه افرادِ سپاه با شادی و خرمی در حرکت بودند، جز رامین که غرق در گریه و ناله بود.

نکته ادبی: تضاد میان وضعیت روحی رامین با سایر سپاهیان.

ز تاب مهر سوزان تب گرفته چو کبگی باز در مخلب گرفته

او از شدتِ تبِ عشقِ سوزان، بیمار شده بود؛ مانند کبکی که در چنگالِ بازِ شکاری گرفتار شده باشد.

نکته ادبی: «مخلب» به معنای چنگال است. تشبیه رامین به کبک در چنگال باز، نشانگر درماندگی و اضطراب اوست.

غبار حسرتش بر رخ نشسته امید وصلتش در دل شکسته

گرد و غبارِ ناامیدی بر چهره‌اش نشسته بود و امیدِ رسیدن به محبوب در دلش از بین رفته بود.

نکته ادبی: «حسرت» اینجا به معنایِ سوختن و دریغِ ناشی از فقدان است.

به جسمش جان شیرین خوار گشته به زیرش خزو دیبا خار گشته

جانِ شیرین برایش بی‌ارزش شده بود و لباس‌های فاخرِ ابریشمی (خز و دیبا) زیرِ تنش مانند خار آزاردهنده به نظر می‌رسید.

نکته ادبی: توصیفِ بیزاری عاشق از نعمات دنیوی در زمانِ دوری از یار.

نهروز او را قرار و نه شب آرام به کام دشمنان افتاده بی کام

نه در روز آرامش داشت و نه در شب قرار؛ و به خاطرِ ناکامی در عشق، در بندِ بدخواهان افتاده بود.

نکته ادبی: «بی‌کام» یعنی ناکام و بدون بهره‌مندی از آرزو.

جگر پر ریش گشته دل پر از نیش همی گفتی نهانی با دل خویش

جگرش از غم زخم‌خورده و دلش سرشار از کینه‌ها و نیش‌هایِ جانکاه بود و در خفا با دلِ خویش درد‌دل می‌کرد.

نکته ادبی: توصیفِ دردهای درونی و انزوایِ عاشق.

چه عشقست اینکه هر گز کم نگردد دلم روزی ازو خرم نگردد

او با خود می‌گفت: این چه عشقِ عجیبی است که هرگز کم نمی‌شود و حتی یک روز هم دلم را از آن خرم و شاد نمی‌گرداند؟

نکته ادبی: پرسش انکاری در بابِ دوامِ رنجِ عاشقی.

مرا تا هست با عشق آشنایی نبیند چشم بختم روشایی

تا زمانی که من با عشق آشنایی دارم، بخت و طالعم رنگِ خوشبختی و روشنایی را نخواهد دید.

نکته ادبی: «روشایی» به معنای روشنی و نیک‌بختی است.

اگر هر بار میزد بر دلم خار خدنگ زهر پیکان زد ازین بار

اگر هر بار عشق مانندِ خار بر دلم می‌نشست، این بار تیرِ زهرآلود و کشنده‌اش را بر جانم زد.

نکته ادبی: «خدنگ» به معنای تیر و «پیکان» نوکِ تیز آن است.

برفت از پیش چشمم آن دلارام که بی او نیست در تن صبر و آرام

آن محبوبِ دلارام از پیشِ چشمانم دور شد و کسی که در تنم صبر و آرامش می‌آفرید، دیگر حضور ندارد.

نکته ادبی: استعاره «دلارام» برای معشوق.

به عشق اندر وفاداری نکردم چو روز هجر او دیدم نمردم

من در راهِ عشقِ او وفاداریِ واقعی نکردم، چرا که وقتی روزِ هجران و دوری او را دیدم، بلافاصله نمردم.

نکته ادبی: مبالغه برای نشان دادن شدتِ وفاداری و اشتیاق برای مرگ در هجران.

چو سنگینه دلم چه آهنینم که گیتی را همی بی او ببینم

عجب دلِ سنگین و روحِ آهنینِ بی‌احساسی دارم که پس از رفتنِ او، هنوز زنده‌ام و جهان را تماشا می‌کنم.

نکته ادبی: توبیخِ خویش به دلیلِ استمرارِ زندگی در اوجِ رنج.

اگر باشد تنم بی روی جانان همان بهتر که باشم نیز بی جان

اگر قرار است تنم بدون دیدنِ چهره جانان (معشوق) باشد، بهتر است که جان در بدن نداشته باشم.

نکته ادبی: بیان ترجیحِ مرگ بر زندگیِ بی‌معشوق.

رفیقا حال ازین بتر چه دانی که مر گم خوشترست از زندگانی

ای دوست، آیا حالی بدتر از این سراغ داری که مرگ برایم از زندگی شیرین‌تر و خواستنی‌تر باشد؟

نکته ادبی: مخاطب قرار دادنِ رفیقِ خیالی برای بیانِ شدتِ رنج.

اگر جنان من با من نباشد همان خوشتر که جان در تن نباشد

اگر محبوب (جنان) همراه من نباشد، بهتر است که دیگر جانی در تن نداشته باشم.

نکته ادبی: «جنان» در اینجا به معنای معشوقِ جان‌بخش و عزیز است.

ز بهر دوست خواهم جان شیرین چنان کز بهر دیدارش جهان بین

من جانِ شیرینم را فدای دوست می‌کنم، همان‌طور که تمامِ جهان را برای دیدنِ او زیر و رو می‌کنم.

نکته ادبی: «جهان بین» در اینجا یعنی کسی که همه جهان را می‌گردد تا یار را بیابد.

کنون کز بخت خود بی یار گشتم ز جان و دیدگان بیزار گشتم

اکنون که بخت با من یار نبود و از معشوق دور ماندم، از جان و چشمان خود بیزار شده‌ام.

نکته ادبی: ابرازِ بیزاری از خویشتن به دلیلِ ناکامی.

چو نالیدی چنثن از بخت بد ساز به دل کردی سرودی دیگر آغاز

هنگامی که رامین این‌گونه با بختِ بدِ خود ناله کرد، در دلش آواز و سرودِ دیگری را از سر گرفت.

نکته ادبی: اشاره به تغییرِ لحن یا سوژه ناله‌های رامین.

دلاگر عاشقی ناله بیاور که بیدار هوا را نیست داور

ای دل، اگر واقعاً عاشقی، پس ناله و فریاد کن؛ چرا که کسی نیست که دادِ عاشقان را از روزگار بگیرد.

نکته ادبی: «داور» به معنای دادرس و قاضیِ عادل است.

که بخشاید به گیتی عاشقان را که بخشایش کند درد کسان را

کیست در این جهان که بر حالِ عاشقان دل بسوزاند و دردِ آنان را درمان کند؟

نکته ادبی: پرسشِ انکاری که نشان‌دهنده تنهاییِ مطلقِ عاشق است.

اگر نالم همی بر داد نالم که ببریدند شادی را نهالم

اگر فریاد می‌زنم، برای طلبِ داد و حقِ خود فریاد می‌زنم؛ زیرا ظالمان نهالِ شادیِ مرا از ریشه کندند.

نکته ادبی: «نهال شادی» استعاره از آرزوها و جوانیِ عاشق.

ببردند آفتابم را ز پیشم ز هجرش پر نمک کردند ریشم

آفتابِ زندگیِ مرا از برابرم بردند و با دوری از او، بر زخم‌های دلم نمک پاشیدند.

نکته ادبی: «آفتاب» استعاره از معشوقِ درخشان.

ببار ای چشم من خونابم اکنون کدامین روز را داری همی خون

ای چشم من، اکنون خون ببار؛ آخر کدام روز است که باید خون گریه کنی (و تو مدام در حال گریستنی).

نکته ادبی: اغراق در شدتِ گریه که به جای اشک، خون می‌بارد.

مرا هر گز غمی چونین نباشم سزد کت اشک جز خونین نباشد

هرگز غمی به این بزرگی نداشته‌ام؛ پس سزاوار است که اشکِ چشمانت جز خون نباشد.

نکته ادبی: توجیهِ منطقی برای خون‌گریستن.

اگر بودی به غم زین پیش خونبار سزد گر جان فرو باری بدین بار

اگر پیش از این هم از غم، خون‌بار بودی، اکنون شایسته است که جانت را در این اندوه فدا کنی.

نکته ادبی: «جان فرو باری» کنایه از مرگ و جان دادن در مسیرِ عشق.

به باران تازه گردد روی گیهان چرا پژمرده شد رویم ز باران

باران باعث سرسبزی و طراوتِ جهان می‌شود، پس چرا بارانِ اشکِ من چهره‌ام را پژمرده کرده است؟

نکته ادبی: تناقض‌آراییِ زیبا میان اثر بارانِ آسمانی (طراوت) و بارانِ اشک (پژمردگی).

دلم را آتش تیمار بگدخت به چشم آورد و بر زرین رخم تاخت

آتشِ غم و اندوه، دلم را ذوب کرد و اشک را به چشمانم آورد و بر چهره طلایی‌ام اثر گذاشت.

نکته ادبی: «زرین رخ» استعاره از زیبایی و درخشندگی چهره‌ی رامین.

گرستن گرچه از مردان نه نیکوست زمن نیکوست در هجر چنان دوست

اگرچه گریستن برای مردان کارِ شایسته‌ای نیست، اما برای من در دوریِ چنین دوستی، گریستن بسیار نیکوست.

نکته ادبی: توجیهِ رفتاری بر اساسِ معیارِ عشق.

چو باز آمد ز راه دز شهنشاه ز حال ویس، رامین گشت آگاه

وقتی شاهنشه از راهِ دژ بازگشت، رامین از وضعیتِ ویس باخبر شد.

نکته ادبی: شروعِ بخشی تازه در روایت که رامین اطلاعاتی از ویس می‌گیرد.

غمش بر غم فزود و درد بردرد نشستش گرد هجران بر رخ زرد

غمش بر غم‌های پیشین افزوده شد و دردِ تازه‌ای بر دردهای کهنه‌اش نشست و غبارِ دوری بر صورتِ زردش نشست.

نکته ادبی: «گرد هجران» استعاره از نشانه‌های غم بر چهره.

چو طوفان از مژه بارید باران بشست از روی زردش گرد هجران

اشک‌هایش مانند طوفان از مژه‌هایش سرازیر شد و غبارِ هجران را از چهره زردش شست.

نکته ادبی: تشبیه اشک به طوفان برای بیانِ شدتِ گریه.

همی گفتی سحنهای دل انگیز که باشد مرد عاشق را دل آویز

رامین شروع به گفتنِ سخنانِ دلنشین و عاشقانه‌ای کرد که برای هر مردِ عاشقی شنیدنی و جذاب است.

نکته ادبی: «دل‌انگیز» و «دل‌آویز» صفاتی برای توصیفِ کلامِ عاشقانه.

من آن خسته دلم کز دوست دورم ز بخت آزرده ام وز دل نفورم

من آن عاشقِ رنج‌دیده‌ام که از دوست دور افتاده‌ام، از بختِ خود آزرده‌ام و از دلم بیزارم.

نکته ادبی: بیانِ درماندگی و خودناباوری در عاشق.

چنانم تا حصاری گشت یارم که گویی بسته در رویین حصارم

از وقتی که یارم در دژ زندانی شد، گویی من نیز در حصاری آهنین بسته شده‌ام.

نکته ادبی: همزادپنداری عاشق با معشوق در اسارت.

ببر بادا پیام من به دلبر بگو صد داغ تو دارم به دل بر

ای باد، پیامِ مرا به دلبرم برسان و به او بگو که صدها داغ و زخمِ دوریِ تو را بر دل دارم.

نکته ادبی: استفاده از «باد» به عنوان پیک و پیام‌رسان در ادبیات کهن.

مرا در دیده دیدار تو ماندست چو اندر یاد گفتار تو ماندست

تصویر و یادِ چهره‌ی تو در دیدگانم باقی مانده است، درست همان‌گونه که یادِ سخنانت در خاطرم زنده است.

نکته ادبی: دیدار در اینجا به معنای «آنچه دیده می‌شود» یا همان تصویر و سیمای معشوق است.

یکی خواب از دو چشمم من ستردست یکی گیتی ز یاد من ببردست

یک خواب از چشمانم ربوده شده و تمامِ عالم از یادم رفته است.

نکته ادبی: استردست (از ستاندن) به معنای ربودن و گرفتن است.

درین سختی اگر من آهنینم نمانم تا رخانت باز بینم

اگر در این دورانِ سختی مانند آهن مقاوم هستم، تنها برای این است که زنده بمانم تا دوباره چهره‌ی تو را ببینم.

نکته ادبی: تشبیه به آهن نشان‌دهنده‌ی استقامتِ قهرمان در برابر رنج است.

اگر درد مرا قسمت توان کرد نماند در جهان یک جان بی درد

اگر می‌شد دردِ مرا بین مردم تقسیم کرد، در تمامِ جهان حتی یک نفر هم پیدا نمی‌شد که بی‌درد باشد.

نکته ادبی: اغراق برای نشان دادنِ شدتِ دردِ عشق.

چنان گشتم ز درد و ناتوانی که مرگم خوشترست از زندگانی

از شدت درد و ناتوانی چنان شده‌ام که مرگ برایم از زندگی خوش‌تر است.

نکته ادبی: بیانِ اوجِ استیصالِ عاشق.

مرا زین درد کی باشم رهایی که درمانم توی وز من جدایی

چگونه از این درد رهایی یابم، در حالی که درمانِ من خودِ تویی و تو از من دوری می‌کنی؟

نکته ادبی: ایهامِ تضاد میان «درمان» و «جدایی».

چو رامین را به روی آمد چنین حال شد از مویه موی از ناله چون نال

وقتی این حالِ زار بر رامین گذشت، از شدتِ ناله و مویه، موهایش مانندِ نی (نال) خشک و نحیف شد.

نکته ادبی: جناس میان «ناله» و «نال» (نی).

همان دشمن که دیرین دشمنش بود چو روی او بدید او را ببخضود

همان دشمنی که دیرینه‌ی او بود، وقتی او را در این وضعیتِ پریشان دید، دلش به حال او سوخت.

نکته ادبی: ببخضود: به معنای رحم آوردن و بخشیدن.

به یک گفته ز بیماری چنان شد که سیمین تیر وی زرین کمان شد

از شدتِ بیماریِ عشق چنان لاغر شد که قامتِ نقره‌گونش (سیمین) همچون کمانِ زرین و خمیده گشت.

نکته ادبی: تضاد و استعاره میانِ «تیر» و «کمان» برای نشان دادنِ ضعفِ جسمانی.

فتاده در عماری زار و نالان بیامد با شهنشه تا به گرگان

در حالی که در عماری (کجاوه) افتاده و زار و نالان بود، به همراه شاه به سمت گرگان آمد.

نکته ادبی: عماری محملی است که بر شتر یا فیل می‌بستند.

جنان شد کز جهان امید برداشت تو گفتی زهر پیکان در جگرداشت

چنان شد که از جهان قطع امید کرد؛ گویی پیکانِ زهرآلود در جگرش نشسته بود.

نکته ادبی: توگفتی: اداتِ تشبیه برای بیانِ شدتِ دردِ درونی.

بزرگان پیش شاهنشاه رفتند یکایک حال او با شه بگفتند

بزرگانِ دربار نزد شاه رفتند و یک‌به‌یک حالِ وخیمِ رامین را برای او شرح دادند.

نکته ادبی: اشاره به نقشِ بزرگان به عنوان واسطه‌های خیر.

به خواهش باز گفتند ای خداوند ترا رامین برادر هست و فرزند

به التماس از شاه خواستند و گفتند: ای پادشاه، رامین هم برای تو برادر است و هم حکم فرزند را دارد.

نکته ادبی: تأکید بر جایگاهِ خانوادگی رامین نزدِ شاه.

نیایی در جهان چون او سواری به هر فرهنگ چون او نامداری

در جهان سوارکاری مانند او وجود ندارد و در هر هنر و دانشی، نامداری چون او نیست.

نکته ادبی: فرهنگ در اینجا به معنای دانش و هنر است.

همه کس را چو او کهتر بیاید کزو بسیار کام دل بر آید

برای هر کسی داشتنِ چنین زیردستی (کهتر) غنیمت است که از او به خواسته‌های دل می‌رسد.

نکته ادبی: کهتر: کسی که از نظر مرتبه پایین‌تر است.

ترا در پیش چون او یک برادر اگر دانی به از بسیار لشکر

اگر بدانی، داشتنِ چنین برادری برای تو از لشکری بزرگ ارزشمندتر است.

نکته ادبی: ارزشِ نیرویِ انسانی و پیوندِ خونی.

ازو دندان دشمن بر تو کندست که او شیر دمان و پیل تندست

او دندانِ دشمن را برای تو می‌کند؛ چرا که او شیرِ درنده و پیلِ پرخاشگر است.

نکته ادبی: کنایه از دفعِ شرِ دشمنان.

اگر روزی ازو آزرده بودی عفو کردی و خشنودی ننودی

اگر روزی از او آزرده‌خاطر بودی، عفو کن و بگذار خشنود شود.

نکته ادبی: دعوت به صلح و گذشت.

کنون تازهمکن آزار رفته به کینه مشکن این شاخ شکفته

اکنون آزار و اذیتِ گذشته را تازه نکن؛ این شاخه‌ی شکفته (رامین) را با کینه مشکن.

نکته ادبی: تشبیه رامین به شاخه‌ی شکفته، استعاره‌ای از جوانی و طراوت اوست.

کزو تا مرگ بس راهی نماندست ز کوهش باز جز کاهی نماندست

چرا که از او تا مرگ راه زیادی نمانده و از بدنِ قوی‌اش چیزی جز کاهی باقی نمانده است.

نکته ادبی: اغراق در ناتوانی جسمی.

همین یک بار بر جانش ببخشای مرو را این سفر کردن مفرمای

همین یک بار بر جانِ او ببخشای و به او دستورِ این سفر را مده.

نکته ادبی: التماسِ برای شفقت.

سفر خود خوش نباشد با درستی نگر تا چون بود با درد و سستی

سفر کردن حتی برای فردِ تندرست هم خوشایند نیست؛ ببین که برای یک فردِ بیمار و سست‌بنیه چگونه خواهد بود.

نکته ادبی: استدلال منطقیِ بزرگان برای منصرف کردنِ شاه.

نمانش تا بیاساید یکی ماه که بس خسته شد او از شدت راه

اجازه بده تا یک ماه بیاساید، چرا که او از شدتِ راه بسیار خسته و فرسوده شده است.

نکته ادبی: تأکید بر نیاز به استراحتِ جسمی.

چو گردد درد لشتی بر وی آسان به دسرورت شود سوی خراسان

وقتی درد و بیماری‌اش التیام یافت، با آرامش و به میلِ خود سوی خراسان خواهد رفت.

نکته ادبی: الشتی: به معنای کم‌شدنِ درد یا ملایمت است.

مگر به سازدش آن آب آن شهر که این کضور چو زهرست آن چو پازهر

شاید آب و هوای آن شهر او را بسازد؛ چرا که این اقلیم برای او همچون زهر و آنجا برایش پادزهر است.

نکته ادبی: تشبیه اقلیم به زهر و پادزهر (تضاد).

چو بشنید این سخن شاه از بزرگان نماند آزاده رامین را به گرگان

وقتی شاه این سخنان را از بزرگان شنید، دیگر مانعِ رفتنِ رامین از گرگان نشد.

نکته ادبی: نشان‌دهنده‌ی تأثیرِ مشورت بر تصمیماتِ حاکم.

چو شاهنشه بشد رامین بیاسود همه دردی از اندامش بپالود

وقتی شاه رفت و او آزاد شد، رامین آرام گرفت و تمامِ دردها از اندامش رخت بربست.

نکته ادبی: تأثیر روانیِ آزادی بر سلامتِ جسمی.

دگر ره ز عفرانش گشت کمانش باز شمشاد جوان گشت

دوباره چهره‌اش به رنگِ زعفران درآمد (سرخ و گلگون شد) و قامتِ او همچون شمشادِ جوان راست گردید.

نکته ادبی: شمشاد نمادِ زیبایی و رعنایی است.

فتادش یوبهء دیدار دلبر چو آتش در دل و چون تیر در بر

اشتیاقِ دیدارِ دلبر مانندِ آتش در دل و تیر در سینه، در جانش افتاد.

نکته ادبی: تشبیه سوزشِ عشق به آتش و تیر.

برفت از شهر گرگان یک سواره به زیرش تندرو بادی تخاره

به تنهایی از شهر گرگان خارج شد و سوار بر مرکبی تندرو و بادپا گشت.

نکته ادبی: تخاره: به معنای مرکبِ تندرو و تیزتک است.

سرایان بود چون بلبل همه راه به گوناگون سرود و گونه گون راه

تمامِ راه را مانند بلبل، با سرودها و نغمه‌های گوناگون در حالِ آواز خواندن بود.

نکته ادبی: استعاره از شادمانیِ قلبی عاشق.

نخواهم بی تو یارا زندگانی نه آسانی نه کام این جهانی

ای یار، بدونِ تو نه زندگی می‌خواهم و نه آسایش و کامیابی‌های این جهان را.

نکته ادبی: بیانِ فداکاری و نفیِ جهان بدون معشوق.

نترسم چون ترا جویم ز دشمن اگر باشد جهانی دشمن من

وقتی تو را می‌جویم، از دشمن نمی‌ترسم؛ حتی اگر تمامِ جهان دشمنِ من باشند.

نکته ادبی: بیانِ غلبه‌ی عشق بر ترس.

و گر راهم سراسر مار باشد برو صد آهنین دیوار باشد

حتی اگر تمامِ راهم پر از مار باشد و صد دیوارِ آهنین در برابرم باشد (به سمت تو می‌آیم).

نکته ادبی: اغراقِ حماسی در مسیرِ وصال.

همه آبش بود جای نهنگان همه کوهش بود جای پلنگان

اگر همه‌ی آب‌ها جایگاه نهنگان و تمامِ کوه‌ها جایگاه پلنگان باشد (هراسی ندارم).

نکته ادبی: اشاره به خطراتِ طبیعت که مانعِ عاشق نمی‌شود.

گیا بر دشت اگر شمشیر باشد وگر ریگش چو ببر و شیر باشد

اگر دشت‌ها پر از شمشیر باشد و شن‌های بیابان همچون ببر و شیر حمله کنند (از راه باز نمی‌گردم).

نکته ادبی: تشبیه اجزای طبیعت به موجوداتِ ترسناک برای تضاد با شجاعتِ رامین.

سنومش باد باشد صاعقه میغ نبارد بر سرم زان میغ چز تیغ

اگر باد، صاعقه باشد و ابرها باران نبارند و تنها تیغ و شمشیر بر سرم فرود آید (به راه ادامه می‌دهم).

نکته ادبی: استعاره‌ی «باریدنِ تیغ» از ابرها.

بود مر باد او را گرد پیکان چنان چون ابر او را سنگ باران

بادِ مسیر همچون تیر و ابرها همچون سنگ‌باران باشند (باز هم نمی‌هراسم).

نکته ادبی: تصویرسازیِ خشن از خطراتِ مسیر.

به جان تو کز آن ره بر نگردم و گر چونانکه بر گردم نه مردم

به جانِ تو سوگند که از آن راه برنمی‌گردم، و اگر برگردم، دیگر مرد نیستم.

نکته ادبی: سوگند خوردن برای اثباتِ عزمِ راسخ.

اگر دیدار تو باشد در آتش نهم دو چشم بینایم بر آتش

اگر دیدارِ تو در میانِ آتش باشد، چشمانِ بینایم را بر روی آتش می‌گذارم تا تو را ببینم.

نکته ادبی: اغراق برای نشان دادنِ عطشِ دیدار.

و گر وصل تو باشد در دم شیر مرا با او سخن باشد به شمشیر

اگر وصالِ تو در دهانِ شیر باشد، برای گرفتنِ تو با او با شمشیر می‌جنگم.

نکته ادبی: تلفیقِ حماسه و عشق.

ره وصلت مرا کوتاه باشد سه ماهه راه گامی راه باشد

راهِ وصالِ تو برای من کوتاه است؛ گویی مسیرِ سه‌ماهه‌ی راه، تنها به اندازه‌ی یک گام است.

نکته ادبی: کنایه از کوتاهیِ راه به دلیلِ اشتیاقِ شدید.

چو باشد گر بود شمشیر در راه شهاب و برق بارد بر سر ماه

هرچند که در راه، شمشیر و برق و شهاب بر سرِ ماه (معشوق) ببارد (من می‌آیم).

نکته ادبی: استعاره از معشوق به «ماه».