ویس و رامین

فخرالدین اسعد گرگانی

آگاهی یافتن موبد از قیصر روم و رفتن به جنگ

فخرالدین اسعد گرگانی
جهان را گوهرو آیین چنین است که با هم گوهران خود به کین است
هر آن کس را که او خواند براند هر آن چیزی که او بخشد ستاند
بود تلخش همیشه جفت شیرین چنان چون آفرینش جفت نفرین
شبش با روز باشد ناز با رنج بلا با خرمی بدخواه با گنج
نباسد شادمانی بی نژندی نه پیروزی بود بی مستمندی
بخوان این داستان ویس و رامین بدو در گونه گون کار جهان بین
گهی اندوه و گه شادی ننوده گهی بدخواه و گاهی دوست بوده
چو شاهنشاه دل خویش کرد با ویس دگر راه در میان افتاد ابلیس
فرود کشت آن چراغ مهربانی بکند از بن درخت شادمانی
شهنشه موبد از قیصر خبر یافت که قیشر دل ز راه مهر بر تافت
ز بدراهی نهادی دیگر آورد به خود کامی سر از چنینبر آورد
همه پیمانهای کرده بشکست بسی کسهای موبد را فرو بست
ز روم آمد سپاهی سوی ایران بسی آباد را کردند واران
نفیر آمد به در گاه شهنشاه به تارک بر فشانان خاک در گاه
خروشان سربسر فریاد خواهان ز بیداد زمانه داد خواهان
شهنشه رای زد رفتن به پیگار ز باغ ملک بر کندن همه خار
به شاهان و بزرگان نامه ها کرد ز هر شهری یکی لشکر بیاورد
سپه گرد آمد اندر مرو چندان که دشت مرو تنگ آمد بریشان
ز در گاهی بر آمد نالهء نای به راه افتاد شاه لشکر آرای
سفر باد خزان شد مرو گلزار چو باد آمد نه گلشن ماند و نه بار
چو بیرون برد شاهنشاه لشکر به یاد آمدش کار ویس دلبر
که رامین را چگونه دوستدارست دلش با وی چگونه سازگارست
به نادانی ز من بگریشت یک بار مرا بی صبر و بی دل کرد و بی یار
اگر یک ره دگر چونان گریزد به تیغ هجر خون من بریزد
پس آن به کش نگه دارم بدین بار کجا غم خوردم از جستنش بسیار
جدایی را نیارم دید ازین پس همین یک ره که دیدستم مرا بس
هر آن گاهی که باشد مرد هشیار ز سروخی دو بارش کی گزد مار
شتر را بی گمان زانو ببستن بسی آسان تر از گم گشته جستن
چو زین اندیشان با دل همی راند همان گه زرد فرخ حاده را خواند
بدو گفت ای گرانمایه برادر مرا با جان و با دیده برابر
نگر تا تو چنین کردار دیدی ویا از هیچ داننده شنیدی
که چندین بار با من کرد رامین دلم را سیر کرد از جان شیرین
همه ساله همی سوزد بر آذر ز دست دایه و ویس و برادر
بماندستم به دست این سه جادو برین دردم نیفتد هیچ دارو
نه از بند و نه از زندان بترسند نه از دوزخ نه از یزدان بترسند
چه شاید کرد با سه دیو دژحیم که نز شرم آگهی دارند و نز بیم
کند بی شرم هر کاری که خواهد نترسد زانکه آب او بکاهد
اگر چه شاه شاهان جهانم ز خود بیچاره تر کس را ندانم
چه سودست این خداوندی و شاهی که روزم همچو قیرست از سیاهی
همهکس را به گیتی من دهم داد مرا از بخت خود صد گونه فریاد
ستم دیده ز من مردان صف در کنون گشته زنی بر من ستمگر
همه بیداد من هست از دل من که گشت از عاشقی همدست دشمن
جهان از بهر آن بد نام خواهد که خون من همی در جام خواهد
سیه شد روی نام من به یک ننگ نضوید آب صد دریا ازو زنگ
ز یک سو زن مرا دشمن گرفته وزو خورشید نام من گرفته
ز دیگر سو کمین کرده بردار ز کین بر جان من آهخته خنجر
نهاده چشم تا کی دست یابد که چون دشمن به قتل من شتابد
ندانم چون بود فرجام کارم چه خواهد کرد با من روزگارم
درین اندیشه روز و شب چنانم که با من نیست پنداری روانم
جرا جویم به صد فرسنگ دشمن که دشمن هست هم در خانهء من
به در بستن چرا جویم بهانه که آب من بر آمد هم ز خانه
به پیری در بلایی او فتادم کجا با او بشد گیتی ز یادم
کنون باید همی رفتن به پیگار بماندن ویس را ایدر بناچار
حصار آهین و بند رویین بسنبد تا ببیند روی رامین
ندانم هیچ چاره جز یکی کار که رامین را برم با خود به پیگار
بمانم ویس را ایدر غریوان ببسته در دز اشکفت دیوان
چو باشد رام در ره ویس در بند نیابند ایچ گونه روی پیوند
ولیکن دز به تو خواهم سپردن ترا باید همی تیمار خوردن
دل من بر تو دارد استواری که در هر کار داری هوشیاری
نباید مر ترا گفتن که چون کن ز هر کاری تو هشیاری فزون کن
نگه دار این دو جادو را در آن دز ز رنگ و چارهء رامین گربز
دو صد منزل زمین پینود خواهم به نیکی نام خود بفزود خواهم
چو رامین نزد ویس آید به نیزنگ شود نامی که می جویم همه ننگ
اگر چه خانه کن باشد دوصد کس مر ایشان را شکافنده یکی بس
مرا سه جادو اندر خانگاهند که در نیرنگ جستن سه سپاهند
ز دیوان گر هزاران جشکر آیند به دستان این سه جادو بر تر آیند
مرا چونان که تو دیدی ببستند امید شادیم در دل شکستند
به تنبل جامهء صبرم بریدند به زشتی پردهء نامم دریدند
نبیند غرقه از دریای جوشان سه یک زان بد که من دیدم ازیشان
چو بشنید این سخن زرد از شهنشاه بدو گفت ای به دانش برتر از ماه
منه بر دل تو چندین بار تیمار که از تیمار گردد مرد بیمار
زنی باری که باشد تا تو چندین ازو افغان کنی با اشک خونین
گر او در جادوی جز اهرمن نیست زبونتر زو کسی در دست من نیست
نیابد هیچ بادی نزد او راه نتابد بر رخانش بر خور و ماه
نبیند تا تو باز آیی ز پیگار در آن دژ هیچ خلق و هیچ دیار
نگه دارم من آن جادو صنم را چو دارد مردم سفله درم را
گرامی دارمش هنواره چونان که دارد مردم آزاده مهمان
شهنشه در زمان با هفتصد گرد برفت و ویس بانو را به دز برد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این بخش از داستان با رویکردی حکیمانه، ماهیت متناقض و بی‌ثبات جهان را به تصویر می‌کشد که همواره میان اضداد، همچون شادی و اندوه یا پیروزی و شکست، در نوسان است. شاعر تأکید می‌کند که هیچ خیری بی‌شر و هیچ وصالی بی‌هجران نیست و این چرخه‌ی طبیعی روزگار، گریزی از آن نیست.

در ادامه، داستان به روایتِ تراژیک درماندگی «موبد» شاه در برابر خیانتِ نزدیکانش می‌پردازد. پادشاهی که در میدان سیاست و نبرد مقتدر است، در حصار عشق و عواطف شخصی، چنان در بندِ فریبِ «ویس» و «رامین» گرفتار شده که شکوه و قدرت ظاهری‌اش در برابر این بحران درونی رنگ باخته و او را به شخصیتی تنها و رنج‌دیده تبدیل کرده است.

معنای روان

جهان را گوهرو آیین چنین است که با هم گوهران خود به کین است

رسم و طبیعت جهان چنین است که حتی هم‌نوعان و خویشاوندان نیز با یکدیگر در ستیز و دشمنی هستند.

نکته ادبی: واژه «گوهر» در اینجا به معنای ذات و طینت است و «کین» به معنای دشمنی و انتقام.

هر آن کس را که او خواند براند هر آن چیزی که او بخشد ستاند

روزگار هر که را به اوج برساند، دوباره از آن جایگاه به زیر می‌کشد و هر نعمتی که عطا کند، باز پس می‌گیرد.

نکته ادبی: ساختار فعل‌ها (خواند/براند، بخشد/ستاند) تضادِ کنش‌های تقدیر را نشان می‌دهد.

بود تلخش همیشه جفت شیرین چنان چون آفرینش جفت نفرین

شیرینی و تلخی همواره در کنار یکدیگرند، درست مانند آنکه آفرینش و پدید آمدنِ چیزی، همواره با احتمال نابودی و نفرین همراه است.

نکته ادبی: تضاد میان تلخ و شیرین برای بیان تناقض‌های هستی.

شبش با روز باشد ناز با رنج بلا با خرمی بدخواه با گنج

همان‌طور که شب و روز در پی هم می‌آیند، ناز و رنج، و شادی و بلا نیز همواره با یکدیگر همراهند.

نکته ادبی: اشاره به جفت بودن اضداد در جهان.

نباسد شادمانی بی نژندی نه پیروزی بود بی مستمندی

شادی بدون غم و پیروزی بدون سختی و فقر معنا ندارد و این دو جدایی‌ناپذیرند.

نکته ادبی: «نژندی» به معنای اندوه و افسردگی است.

بخوان این داستان ویس و رامین بدو در گونه گون کار جهان بین

این داستانِ ویس و رامین را بخوان تا فراز و نشیب‌ها و تضادهای گوناگون جهان را در آن مشاهده کنی.

نکته ادبی: خطاب مستقیم شاعر به خواننده برای عبرت‌گیری.

گهی اندوه و گه شادی ننوده گهی بدخواه و گاهی دوست بوده

این داستان گاهی نماد غم و گاهی شادی است و روزگارِ شخصیت‌ها در آن گاهی دشمن‌خوی و گاهی دوست‌نواز بوده است.

نکته ادبی: شخصیت‌بخشی به زمانه که رفتاری متغیر دارد.

چو شاهنشاه دل خویش کرد با ویس دگر راه در میان افتاد ابلیس

هنگامی که شاهنشاه دل به ویس باخت، بلافاصله وسوسه و فریب (ابلیس) میان آن‌ها جدایی افکند.

نکته ادبی: «ابلیس» نماد وسوسه و عامل جدایی است.

فرود کشت آن چراغ مهربانی بکند از بن درخت شادمانی

عشق و شادمانی که در دل موبد روشن بود خاموش گشت و ریشه شادی از وجودش کنده شد.

نکته ادبی: استعاره از خاموش شدن چراغ به معنای پایان امید.

شهنشه موبد از قیصر خبر یافت که قیشر دل ز راه مهر بر تافت

شاه از قیصر خبر یافت که او نیز دل از محبت و وفاداری برگردانده است.

نکته ادبی: «دل از راه مهر برتافتن» کنایه از پیمان‌شکنی و بی‌وفایی است.

ز بدراهی نهادی دیگر آورد به خود کامی سر از چنینبر آورد

او با رفتاری بد و ناصواب، مسیر جدیدی پیش گرفت و با خودکامگی، سرکشی را آغاز کرد.

نکته ادبی: «از چنین بر آوردن» کنایه از سرکشی و نافرمانی است.

همه پیمانهای کرده بشکست بسی کسهای موبد را فرو بست

تمام پیمان‌هایی که بسته بود را شکست و بسیاری از یاران موبد را به بند کشید.

نکته ادبی: «کس‌های موبد» به معنای اطرافیان و سرداران شاه است.

ز روم آمد سپاهی سوی ایران بسی آباد را کردند واران

سپاهی از روم به سمت ایران روانه شد و بسیاری از مناطق آباد را ویران کردند.

نکته ادبی: تضاد میان آبادی و ویرانی (واران) برای نشان دادن شدت تخریب.

نفیر آمد به در گاه شهنشاه به تارک بر فشانان خاک در گاه

فریاد تظلم‌خواهی به درگاه شاه رسید و مردم از شدت غم، خاک بر سر می‌ریختند.

نکته ادبی: «خاک بر سر فشاندن» کنایه از اوج اندوه و سوگواری است.

خروشان سربسر فریاد خواهان ز بیداد زمانه داد خواهان

همه با فریاد و شیون، خواستار برقراری عدالت در برابر بیداد زمانه شدند.

نکته ادبی: «نفیر» به معنای فریاد و زاری بلند است.

شهنشه رای زد رفتن به پیگار ز باغ ملک بر کندن همه خار

شاهنشاه تصمیم گرفت به جنگ برود تا ریشه شرارت و دشمنی را از قلمرو خود پاک کند.

نکته ادبی: استعاره «خار برکندن از باغ ملک» به معنای نابودی دشمنان است.

به شاهان و بزرگان نامه ها کرد ز هر شهری یکی لشکر بیاورد

برای پادشاهان و بزرگان نامه نوشت و از هر شهر لشکری فراهم آورد.

نکته ادبی: ساختار جملات بیانگر بسیج همگانی است.

سپه گرد آمد اندر مرو چندان که دشت مرو تنگ آمد بریشان

سپاه چنان در مرو گرد آمد که دشت مرو برای جای دادن آن‌ها کوچک بود.

نکته ادبی: مبالغه برای نشان دادن عظمت و کثرت سپاه.

ز در گاهی بر آمد نالهء نای به راه افتاد شاه لشکر آرای

صدای شیپور جنگ از درگاه بلند شد و شاه با لشکر خود به راه افتاد.

نکته ادبی: «ناله نای» استعاره از صدای ساز جنگی است که نوید پیکار می‌دهد.

سفر باد خزان شد مرو گلزار چو باد آمد نه گلشن ماند و نه بار

فصل پاییز و خزان شد و مرو که گلزار بود، با آمدن باد، نه گلی در آن ماند و نه ثمری.

نکته ادبی: توصیف طبیعت برای القای حس زوال و ویرانی.

چو بیرون برد شاهنشاه لشکر به یاد آمدش کار ویس دلبر

زمانی که شاه لشکر را به بیرون برد، به یاد ویسِ دلبر افتاد.

نکته ادبی: «ویس دلبر» توصیف دلدادگی شاه است.

که رامین را چگونه دوستدارست دلش با وی چگونه سازگارست

اینکه رامین چقدر دوستدار اوست و دلش با او همراه است.

نکته ادبی: بازگشت به دغدغه ذهنی شاه درباره رابطه ویس و رامین.

به نادانی ز من بگریشت یک بار مرا بی صبر و بی دل کرد و بی یار

او یک‌بار از نادانی از من گریخت و مرا بی‌صبر و یار و تنها گذاشت.

نکته ادبی: «بی‌دل» کنایه از ناامیدی و پریشانی است.

اگر یک ره دگر چونان گریزد به تیغ هجر خون من بریزد

اگر یک بار دیگر بخواهد فرار کند، با دوری و هجرانش خون مرا می‌ریزد و مرا می‌کشد.

نکته ادبی: «تیغ هجر» استعاره از درد و رنج دوری است.

پس آن به کش نگه دارم بدین بار کجا غم خوردم از جستنش بسیار

پس بهتر است این بار او را سخت نگه دارم، چرا که پیش‌تر برای یافتنش بسیار رنج کشیدم.

نکته ادبی: تأکید بر مراقبت برای جلوگیری از تکرار واقعه.

جدایی را نیارم دید ازین پس همین یک ره که دیدستم مرا بس

دیگر نمی‌توانم تحمل کنم که از او جدا شوم؛ همان یک‌بار جدایی برای من کافی بود.

نکته ادبی: تکرار و تأکید بر عدم تمایل به جدایی.

هر آن گاهی که باشد مرد هشیار ز سروخی دو بارش کی گزد مار

آدم هشیار وقتی از سوراخی گزیده شود، دیگر اجازه نمی‌دهد مار برای بار دوم او را از همان‌جا بگزد.

نکته ادبی: اشاره به ضرب‌المثل مشهور در ادبیات فارسی.

شتر را بی گمان زانو ببستن بسی آسان تر از گم گشته جستن

بستن زانوی شتر (برای جلوگیری از فرار) قطعاً آسان‌تر از جست‌وجوی شترِ گم‌گشته است.

نکته ادبی: تشبیه برای تأکید بر پیشگیری قبل از وقوع حادثه.

چو زین اندیشان با دل همی راند همان گه زرد فرخ حاده را خواند

همین‌طور که با خودش فکر می‌کرد، همان لحظه 'زرد' (برادرش) را فراخواند.

نکته ادبی: اشاره به نام شخصیت (زرد/خرد).

بدو گفت ای گرانمایه برادر مرا با جان و با دیده برابر

به او گفت ای برادر ارجمند که پیش من به اندازه جان و چشمانم عزیزی.

نکته ادبی: تشبیه برای نشان دادن میزان محبت و اعتماد.

نگر تا تو چنین کردار دیدی ویا از هیچ داننده شنیدی

ببین آیا تو تا به حال چنین رفتاری دیده‌ای یا از کسی شنیده‌ای؟

نکته ادبی: پرسش برای تأکید بر شگفتی و غیرعادی بودن ماجرا.

که چندین بار با من کرد رامین دلم را سیر کرد از جان شیرین

که رامین چندین بار این‌گونه با من رفتار کرد و مرا از زندگی سیر کرد.

نکته ادبی: «جان شیرین» کنایه از زندگی و لذت زیستن است.

همه ساله همی سوزد بر آذر ز دست دایه و ویس و برادر

تمام مدت به خاطر دایه و ویس و برادرم، در آتش می‌سوزم.

نکته ادبی: «سوزیدن بر آذر» کنایه از رنج کشیدن و بی‌قراری است.

بماندستم به دست این سه جادو برین دردم نیفتد هیچ دارو

من گرفتار این سه جادوگر شده‌ام و هیچ درمانی برای این درد من نیست.

نکته ادبی: توصیف سه تن (ویس، دایه، رامین) به جادوگر برای نشان دادن نفوذ آن‌ها بر شاه.

نه از بند و نه از زندان بترسند نه از دوزخ نه از یزدان بترسند

آن‌ها نه از زندان می‌ترسند، نه از مجازات، نه از جهنم و نه حتی از خدا.

نکته ادبی: تأکید بر سرکشی و بی‌باکی آنان.

چه شاید کرد با سه دیو دژحیم که نز شرم آگهی دارند و نز بیم

چه می‌توان کرد با این سه دیوِ بی‌رحم که نه شرم دارند و نه ترس؟

نکته ادبی: «دژحیم» به معنای بی‌رحم و ستمگر است.

کند بی شرم هر کاری که خواهد نترسد زانکه آب او بکاهد

انسان بی‌شرم هر کاری بخواهد می‌کند و نمی‌ترسد که آبرویش برود.

نکته ادبی: «آب کسی ریختن» کنایه از بی‌آبرو کردن است.

اگر چه شاه شاهان جهانم ز خود بیچاره تر کس را ندانم

اگرچه پادشاهِ پادشاهان هستم، اما کسی را بیچاره‌تر از خود نمی‌بینم.

نکته ادبی: تضاد میان قدرت ظاهری و ضعف باطنی.

چه سودست این خداوندی و شاهی که روزم همچو قیرست از سیاهی

این پادشاهی چه فایده‌ای دارد که روزگارم از سیاهیِ غم، مثل قیر تیره شده است؟

نکته ادبی: استعاره برای توصیف اوج ناامیدی.

همهکس را به گیتی من دهم داد مرا از بخت خود صد گونه فریاد

من به همه در جهان عدالت می‌بخشم، اما خودم از بخت بدم صد نوع شکایت دارم.

نکته ادبی: تضاد میان وظیفه پادشاهی و وضعیت شخصی او.

ستم دیده ز من مردان صف در کنون گشته زنی بر من ستمگر

مردان جنگی که از من ستم دیده بودند، اکنون می‌بینند که زنی بر من ستم می‌کند.

نکته ادبی: اشاره به چرخش روزگار و انتقام‌گیری سرنوشت.

همه بیداد من هست از دل من که گشت از عاشقی همدست دشمن

تمام بیدادی که به من می‌رسد از دل خودم است که در راه عشق، همدستِ دشمنم شده است.

نکته ادبی: عشق را عامل شکست و خیانت می‌داند.

جهان از بهر آن بد نام خواهد که خون من همی در جام خواهد

دنیا می‌خواهد مرا بدنام کند که خونم را در جامِ غم بریزد.

نکته ادبی: شخصیت‌بخشی به جهان به عنوان عامل بدنامی.

سیه شد روی نام من به یک ننگ نضوید آب صد دریا ازو زنگ

آبروی من با این ننگ سیاه شد و حتی آب صد دریا هم نمی‌تواند این لکه ننگ را بشوید.

نکته ادبی: اغراق برای نشان دادن عمق شرمساری و بدنامی.

ز یک سو زن مرا دشمن گرفته وزو خورشید نام من گرفته

از یک سو زنم (ویس) دشمن من شده و خورشیدِ شهرت مرا تیره کرده است.

نکته ادبی: «خورشید نام» استعاره از اعتبار و افتخار است.

ز دیگر سو کمین کرده بردار ز کین بر جان من آهخته خنجر

از سوی دیگر برادرم در کمین نشسته و خنجر کینه را برای جان من آماده کرده است.

نکته ادبی: «آهخته» یعنی بیرون کشیده و آماده.

نهاده چشم تا کی دست یابد که چون دشمن به قتل من شتابد

او منتظر فرصتی است که دستش به من برسد و مثل دشمن مرا بکشد.

نکته ادبی: توصیف خیانت نزدیک‌ترین فرد (برادر).

ندانم چون بود فرجام کارم چه خواهد کرد با من روزگارم

نمی‌دانم سرانجام کارم چه می‌شود و روزگار چه بر سر من می‌آورد.

نکته ادبی: اعتراف به ناتوانی در برابر سرنوشت.

درین اندیشه روز و شب چنانم که با من نیست پنداری روانم

در این افکار شب و روز چنان غرق هستم که گویی روح و روانم با من نیست.

نکته ادبی: اشاره به آشفتگی ذهنی و بیگانگی با خویشتن.

جرا جویم به صد فرسنگ دشمن که دشمن هست هم در خانهء من

چرا باید به صد فرسنگی برای یافتن دشمن بروم، در حالی که دشمن همین‌جا در خانه من است؟

نکته ادبی: اشاره به خیانت درونی خانواده و نزدیکی دشمن.

به در بستن چرا جویم بهانه که آب من بر آمد هم ز خانه

چرا برای بستن درِ خانه به دنبال بهانه هستم، در حالی که آبروی من توسط همین فردِ داخل خانه رفته است؟

نکته ادبی: آب در اینجا استعاره از آبرو و حیثیت است.

به پیری در بلایی او فتادم کجا با او بشد گیتی ز یادم

در این سن و سال به چه مصیبتی دچار شده‌ام؛ مگر می‌شود او و ماجرای عشقی‌اش را فراموش کرد؟

نکته ادبی: گیتی در اینجا به معنای عالمِ فکر و خیال و یادِ اوست.

کنون باید همی رفتن به پیگار بماندن ویس را ایدر بناچار

اکنون باید به میدان جنگ بروم و چاره‌ای ندارم جز اینکه ویس را همین‌جا باقی بگذارم.

نکته ادبی: ایدر به معنای اینجا است.

حصار آهین و بند رویین بسنبد تا ببیند روی رامین

باید او را در حصاری آهنین و بندی رویین زندانی کنم تا رامین نتواند چهره‌اش را ببیند.

نکته ادبی: رویین به معنای ساخته‌شده از مس یا مفرغ که استعاره از استحکام است.

ندانم هیچ چاره جز یکی کار که رامین را برم با خود به پیگار

هیچ راهی به نظرم نمی‌رسد جز اینکه رامین را نیز همراه خود به میدان نبرد ببرم.

نکته ادبی: پیگار به معنای نبرد و جنگ است.

بمانم ویس را ایدر غریوان ببسته در دز اشکفت دیوان

ویس را در این دژ (اشکفت) تنها بگذارم تا از دوریِ ما به گریه بیفتد.

نکته ادبی: غریوان به معنای گریان و نالان است.

چو باشد رام در ره ویس در بند نیابند ایچ گونه روی پیوند

وقتی رامین در سفر (راه) باشد و ویس در بند، هیچ‌گونه راهی برای ارتباط آن‌ها باقی نمی‌ماند.

نکته ادبی: ایچ گونه به معنای هیچ‌گونه است.

ولیکن دز به تو خواهم سپردن ترا باید همی تیمار خوردن

اما می‌خواهم کلیدِ این دژ را به تو بسپارم و تو باید مراقب او باشی.

نکته ادبی: تیمار خوردن به معنای مراقبت و تیمارداری است.

دل من بر تو دارد استواری که در هر کار داری هوشیاری

من به تو اعتماد کامل دارم، چرا که می‌دانم در هر کاری هوشیار و مراقب هستی.

نکته ادبی: استواری به معنای اعتماد و اطمینان است.

نباید مر ترا گفتن که چون کن ز هر کاری تو هشیاری فزون کن

نیاز نیست مدام به تو بگویم چه کار کنی؛ تو خودت هوشمندی و باید بر دقت خود بیفزایی.

نکته ادبی: فزون کن امری است به معنای بیشتر کن.

نگه دار این دو جادو را در آن دز ز رنگ و چارهء رامین گربز

این دو جادوگر را در دژ نگه دار تا از حیله و نیرنگِ رامینِ فریبکار در امان باشند.

نکته ادبی: گربز به معنای حیله‌گر و فریبکار است.

دو صد منزل زمین پینود خواهم به نیکی نام خود بفزود خواهم

من دویست فرسنگ راه می‌پیمایم (دور می‌شوم) تا با پیروزی در جنگ، بر اعتبار و نام خود بیفزایم.

نکته ادبی: پینودن به معنای پیمودن و طی کردن است.

چو رامین نزد ویس آید به نیزنگ شود نامی که می جویم همه ننگ

اگر رامین با حیله نزد ویس بیاید، آن نام نیکی که برایش تلاش می‌کنم، به ننگ تبدیل می‌شود.

نکته ادبی: نیزنگ به معنای نیرنگ و حیله است.

اگر چه خانه کن باشد دوصد کس مر ایشان را شکافنده یکی بس

اگر دویست نفر هم نگهبانِ خانه باشند، برای کسی که بخواهد وارد شود و آن را بشکافد، یکی کافی است.

نکته ادبی: خانه کن کنایه از کسی است که سعی در ورود به حریم دارد.

مرا سه جادو اندر خانگاهند که در نیرنگ جستن سه سپاهند

من سه جادوگر در اختیار دارم که در نیرنگ‌بازی مانند سه سپاه هستند.

نکته ادبی: خانگاه به معنای مکان و خانه است.

ز دیوان گر هزاران جشکر آیند به دستان این سه جادو بر تر آیند

اگر هزاران دیو هم هجوم بیاورند، این سه جادوگر با حیله‌هایشان بر آن‌ها پیروز می‌شوند.

نکته ادبی: دستان به معنای حیله و نیرنگ است.

مرا چونان که تو دیدی ببستند امید شادیم در دل شکستند

آن‌ها همان‌طور که تو دیدی مرا اسیر کردند و امید و شادی را در دلم کشتند.

نکته ادبی: اشاره به سحر و جادویِ آن جادوگران بر شاه دارد.

به تنبل جامهء صبرم بریدند به زشتی پردهء نامم دریدند

آن‌ها با تنبلی و سستی، صبر مرا نابود کردند و آبرو و پرده ناموسم را دریدند.

نکته ادبی: تنبل جامه کنایه از سستی و فریب است.

نبیند غرقه از دریای جوشان سه یک زان بد که من دیدم ازیشان

کسی که در دریا غرق می‌شود، یک‌سومِ آن رنجی را که من از دست این‌ها کشیدم، حس نمی‌کند.

نکته ادبی: اغراق برای نشان دادن شدتِ رنج و عذاب شاه.

چو بشنید این سخن زرد از شهنشاه بدو گفت ای به دانش برتر از ماه

وقتی نگهبان این سخنان را از شاه شنید، گفت ای کسی که دانشت از ماه نیز فراتر است.

نکته ادبی: تشبیه شاه به ماه جهت ستایش و تعظیم.

منه بر دل تو چندین بار تیمار که از تیمار گردد مرد بیمار

این‌همه غم و اندوه به دلت راه مده، که غم و غصه مرد را بیمار می‌کند.

نکته ادبی: تیمار به معنای اندوه و غم است.

زنی باری که باشد تا تو چندین ازو افغان کنی با اشک خونین

زنی که تو به خاطرش این‌گونه اشک خونین می‌ریزی و ناله می‌کنی، ارزشش را ندارد.

نکته ادبی: اشک خونین کنایه از شدت غم و اندوه است.

گر او در جادوی جز اهرمن نیست زبونتر زو کسی در دست من نیست

اگر او (ویس) در جادوگری اهریمن نباشد، کسی ضعیف‌تر و ناتوان‌تر از او در برابر من نیست.

نکته ادبی: اهریمن نماد شر مطلق و مظهر جادوگری است.

نیابد هیچ بادی نزد او راه نتابد بر رخانش بر خور و ماه

هیچ بادی به او راه نمی‌یابد و خورشید و ماه هم بر چهره‌اش نمی‌تابند (بسیار در پنهانی است).

نکته ادبی: کنایه از شدت مراقبت و پنهان نگه داشتنِ ویس.

نبیند تا تو باز آیی ز پیگار در آن دژ هیچ خلق و هیچ دیار

تا تو از جنگ برنگردی، هیچکس و هیچ موجودی او را نخواهد دید.

نکته ادبی: دیار به معنای دیده شدن و به چشم آمدن است.

نگه دارم من آن جادو صنم را چو دارد مردم سفله درم را

من آن زنِ جادوگر (ویس) را چنان نگه می‌دارم که فردی فرومایه، درهم و پولش را حفظ می‌کند.

نکته ادبی: سفله به معنای پست و فرومایه است.

گرامی دارمش هنواره چونان که دارد مردم آزاده مهمان

همان‌گونه که مردم آزاده از مهمان پذیرایی می‌کنند، من هم او را گرامی خواهم داشت.

نکته ادبی: هنوار به معنای همواره و همیشه است.

شهنشه در زمان با هفتصد گرد برفت و ویس بانو را به دز برد

شاه بلافاصله با هفتصد جنگجو حرکت کرد و ویس را به دژ برد.