ویس و رامین

فخرالدین اسعد گرگانی

نشستن موبد در بزم با ویس و رامین و سرود گفتن رامین به حال خود

فخرالدین اسعد گرگانی
چو شاه و ویس و رامین هر سه باهم دگر باره شدند از مهر بی غم
گناه رفته را پوزش ننودند به پوزش کینه را از دل زدودند
شه شاهان به پیروزی یکی روز نشسته شاد با ویس دل افروز
بلورین جام را بر کف نهاده چه روی ویس در وی لعل باده
بخواند آزاده رامین را و بنشاند به روی هر دو کام دل همی راند
نصیب گوش بودش چنگ رامین نصیب چشم رخسار نگارین
چو رامین گه گهی بنواختی چنگ ز شادی بر سر آب آمدی سنگ
به حال خود سرود خوش بگفتی که روی ویس مثل گل شکفتی
مدار ای خسته دل اندیشه چندین که نه یکباره سنگینی نه رویین
مکن با دوست چندین ناپسندی ز دل منمای چندین مستمندی
زمانی دل به رود و باده خوش دار به جام باده بنشان گرد تامار
اگر مانداست لختی زندگانی سر آید رنجهای این جهانی
همان گردون که بر تو کرد بیداد به عذر آید ترا روزی دهد داد
بسا روزا که تو دلشاد باشی وزین راندیشها آزاد باشی
اگر حال تو دیگر کرد گیهان مرو را هم نماند حال یکسان
چو شاهنشاه را می در سر آویخت خرد را مغز او با می بر آمیخت
ز رامین خوش سرودی خواست دیگر به حال عشق از آن پیشین نکوتر
دگر باره سرودی گفت رامین که از دل بر گرفت اندوه دیرین
رونده سرو دیدم بوستانی سختور ماه دیدم آسمانی
شکفته باغ دیدم نوبهاری سزای آنکه در وی مهر کاری
گلای دیدم درو اردیبهشتی نسیم و رنگ او هر دو بهشتی
به گه غم سزای غمگساری گه شادی سزای شاد خواری
سپردم دل به مهرش جاودانی ز هر کاری گزیدم باغبانی
همی گردم میان لاله زارش مهمی بینم شکفته نو بهارش
من اندر باگ روز و شاب مجاور بد اندیسم چو حلقه مانده بر در
حسودان را حسد بردن چه باید به هر کسی آن دهد یزدان که شاید
سزاوارست با مه چرخ گردان ازیرا مه بدو دادست یسدان
چو بشنید این سرود آزاده خسرو ز شادی گشت عشق اندر دلش نو
دریغ هجر ویس از دلش بر خاست ز ویس ماه پیکر جام می خواست
بدان کز می کند یکباره مستی فرو شوید ز دل زنگار هستی
سمن بر ویس گفت ای شاه شاهان به شادی زی به کام نیکخواهان
همه روزت به پیروزی چنین باد همه کارت سزای آفرین باد
خوشست امروز ما را باده خوردن به نیکی آفرین بر شاه کردن
سزد گر دایه روز ما ببیند به شادی ساعتی با ما نشیند
اگر فرمان دهد پیروز گر شاه کنیم او را ز حال خویش آگاه
به بزم شاه خوانیمش زمانی که چون او نیست شه را مهربانی
پس آنگه دایه را زی شاه خواندند به پیش ویس بر کرسی نشاندند
شهنشه گفت رامین را تو می ده که می خوردن ز دست دوستان به
جهان افروز رامین همچنان کرد به شادی می همی داد و همی خورد
می اندر مغز او بننود گوهر دل پر مهر او را گشت یاور
چو ویس لاله رخ را می همی داد نهان از شاه گفتش ای پری
به شادی و به رامش خور می ناب که کشت عشق را از می دهیم آب
دل ویس این سخن نیکو پسندید نهان از شاه با رامین بخندید
مرو را گفت بختت راهبر باد به بوم مهر کشتت نیک بر باد
همی تا جان ما بر جای باشد دل ما هر دو مهر افروز باشد
به دل مگزین تو بر من دیگران را کجا من بر تو نگزینم روان را
تو از من شاد باشی من از تو شاد مرا تو یاد باشی من ترا یاد
دل ما هر دوان کان خوشی باد دل موبد ز تیمار آتشی باد
شهنشه را به گوش آمد ازیشان سخنهایی که می گفتند پنهان
شنیده کرد بر خود ناشنیده به مردی داشت دل را آرمیده
به دایه گفت دایه می تو بگسار به رامین گفت رامینچنگ بردار
سرود عشقانه بر چنگ بسرای سخن کم گوی و شادی مان بیفزای
وزان پس داد دایه می بدیشان شده رامین ز مهر دل خروشان
سرودی گفت بس شیرین و دلگیر تو نیز ار می همی گیری چنان گیر
مرا از داغ همجران زرد شد روی به می زردی ز روی من فروشوی
می باشد رنگ رویم ارغوانی نداند دشمنم درد نهانی
به هر چاره که بتوانم بکوشم مگر درد دل از دشمن بپوشم
از آن رو روسوشب مست و خرابم که جز مستی دگر چاره نیابم
چه خوشی باشد آن میخوارگی را کزو درمان کنی بیچارگی را
همیسه مست باشم می گسارم بدان تا از غم آگاهی ندارم
خبر دارد تو گویی ماه رویم که من چونین به داغ مهر اویم
اگر چه من ز شیران جان ستانم همی بستاند از من عشق جانم
خدایا چارهء بیچار گانی مرا و جز مرا چاره تو دانی
چنان کز شب بر آری روز روشن ازین محنت بر آری شادی من
چو رامین چند گه نالید بر چنگ همی از نالهء او نرم شد سنگ
اگر چه داشت مهر دل نهانی پدید آمد نهانی را نشانی
دلی در تف آتش مانده ناکام چگونه یافتی در آتش آرام
چو مستی جفت شد با مهربانی دو آتش را فروزنده جوانی
دل رامین صبوری چون ننودی به چونان جای چون بر جای بودی
جوان و مست و عاشق چنگ در بر نشسته یار پیش یار دیگر
نباشد بس عجب گر زو نشانی پدید آید ز حال مهربانی
چنان آبی که گردد سخت بسیار بسنبد زیر بند خویش ناچار
همیدون مهر چون بسیار گردد به پیشش پند و دانش خوار گردد
چو از می مست شد پیروزگر شاه به شادی در شبستان رفت با ماه
به جای خویش شد آزاده رامین مرو را خار بستر سنگ بالین
دل موبد ز ویسه بود پر درد در آن مستی مرو را سرزنش کرد
بدو گفت ای دریغ این خوبرویی که با او نیست لختی مهرجویی
تو چون زیبا درختی آبداری شکفته تغز در باغ بهاری
گل و برگت نکو باشد ز دیدن و لیکن تلخ باشد در چشیدن
به شکر ماندت گفتار و دیدار به حنظل ماندت آیین و کردار
بسی شوخان بی شرمان بدیدم یکی چون تو نه دیدم نه شنیدم
بسی دیدم به گیتی مهربانان گرفته گونه گونه دوستگانان
ندیدم چون یو رسوا مهربانی نه همچون دوستگانت دوستگانی
نشسته راستی پیش من چنانید که پندارید تنها هردوانید
همیشه بخت عاشق شور باشد ز بخت شور چشمش کور باشد
بود پیدا و پندارد نه پیداست ابا صد یار پندارد که تنهاست
کلوخی را که او در پس نشیند مرو را چون که البرز بیند
شما هر دو به عشق اندر چندین خوشی بیند و رسوایی نبینید
مابش ای بت چنین گستاخ بر من که گستاخی کند از دوست دشمن
اگر گرددت روزی پادشا خر مکن گستاشخی و منشین برو بر
مثال پادشا چون آتش آمد به طبع آتش همیشه سر کش آمد
اگر با زور پیل و طبع شیری مکن با آتش سوزان دلیری
بدان منگر که دریا رام باشد بدان گه بین که بی آرام باشد
اگر چه آب او را رام یابی چو بر چوشد تو با جوشش نتابی
مکن با من چنین گستاخ واری که تو با خشم من طاقت نداری
مکن بنیاد این بر رفته دیوار کجا بر تو فرود آید به یک بار
من از مهرت بسی سختی بدیدم ز هجرانت بسی تلخی چشیدم
مرا تا کی بدین سان بسته داری به تیغ کین دلم را خسته داری
مکن با من چنین نا مهربانی کجا زین هم ترا دارد زیانی
اگر روزی ز بندم گشایی ستیزه بفگنی مهرم نمایی
وفا و مهر تو بر جان نگارم ترا بخشم ز شادی هر چه داری
ترا بخشم خراسان و کهستان تو باشی آفتابم در شبستان
جهان را جز به چشم تو نبینم تو باشی مایهء تخت و گینم
ترا باشد همه شاهی و فرمان مرا یک دست جامه یک شکم نان
چو بشنید این سخانها ویس دلکش فندا اندر دلش سوزنده آتش
دلش آن شاه بیدل را ببخضود جوابش را به شیرینی بیالود
بدو گفت ای گرانمایه خداوند مبراد از توم یک روز پیوند
مرا پیوند تو خوشتر ز کامست دگر پیوندها بر من حرامست
نهم بر خاک پای تو جحان بین که خاک پای تو بهتر ز رامین
نگر تا تو نپنداری که هر گز به من خرم بود رامین گر بز
مرا در پیش چون تو آفتابی چرا جویم فروغ ماهتابی
توی دریا و شاهان جویبارند تو خورشیدی و شاهان گل ببارند
اگر من پرستاری را سزایم ازین پس تو مرایی من ترایم
نگر تا در دل اندیشه نداری که تو بینی ز من زنهار خواری
مرا مهر تو با جان هست یکسان تو خود دانی که بی جان زیست نتوان
یکی تا موی اندام تو بر من گرامیتر ز هر دو چشم روشن
گذشته رفت شاها بودنی بود ازین پس دارمت خود کام و خشنود
شهنشه را شکفت آمد ز دلبر ز گفتار چنان زیبا و در خور
یکی بادش به دل بر جست چونان که خوشتر زان نباشد باد نیسان
امیدش تازه شد چون شاخ نسرین ز مستی در ربودش خواب شیرین
شهنشه خفته بود و ویس بیدار ز رامین و ز موبد بر دلش باد
گهی زان فرد اندیشه گهی زین نبودش هیچ کس همتای رامین
در آن اندیسه جنبش آمد از بام مگر بر بامش آمد خسته دل رام
هوا او را ز بستر بر جهانده ز دل صبر و دیده خواب رانده
شبی تاریک همچون جان مهجور ز مشکین ابر او بارنده کافور
سراپرده کشیده ابر دی ماه چو روی ویس گشته پردگی ماه
هوا چون چشم رامین گشته گریان به درد آنکه زو شد ماه پنهان
نهفته ماه در ابر زمستان چو روی ویس بانو در شبستان
نشسته بر کنار بام رامین امید اندر دلش مانده چو ژوپین
ز مهر ویس برف او را گل افشان شب تاریک او را روز رخشان
کنار بام وی را کاخ و طارم زمین پر گل او را جز و ملحم
اگرچه دور بود از روی دلبر هنی آمد به مغزش بوی دلبر
چو با دلبر نبودش روی پیوند به بوی جانفزایش بود خرسند
چه دانی خوشتر از عشقی بدین سان که باشد عاسق از بدخواره ترسان
ازان ترسد که روزی بد سگالش بداند ناگهان با دوست حالش
پس آنگه دوست را آید ملامت ورا آن روز بر خیزد قیامت
چو رامین چند هگ بر بام بنشست شب تاریک با سرما بپیوست
نبود او را زیان از برف و باران که اندر جانش آتش بود سوزان
اگر هر قطره ای صد رود گشتی از آن آرش یکی اخگر نکشتی
جهان را بود آن شب بیم طوفان که اشک چشم او شد جفت باران
دل اندر تاب و جان در یوبهء جفت غریوان با دل نالان همی گفت
نگارینا روا داری بدین سان تو در حانه من اندر برف و باران
تو دیگر دوست را در بر گرفته میان قاقم و سنجاب خفته
من اینجا بی کس و بی یار مانده دو پای اندر گل تیمار مانده
تو در خوابی و آگاهی نداری که عاشق چون همی گرید بزاری
ببار ای برف برف بر جان من آتش که بی دل را همه رنجی بود خوش
گر آهی بر زنم ابرت بسوزد جهان هنواره ز آتش بر فروزد
الا ای باد تندی کن زمانی در آن تندی بهم بر زن جهانی
بجنبان گیسوانش را ز بالین ز چشمش زاستر کن خواب نوشین
به گوششدر فگن آواز زارم بگو با وی که چون دل فگارم
به تنهایی نشسته بر چه حالم به برف اندر آ کام بد سگالم
مگر لختی دلش بر من بسوزد که بر من خود دل دشمن بسوزد
اگر زین ابر بیرون آید اختر به درد من ز من گرید فزونتر
چو ویس آگاه شد از جنبش بام به گوش آمد مرو را زاری رام
شناب دوستی در جانش افتاد همان دم دایه را پیشش فرستاد
همی تا دایه باز آمد چنان بود که گفتی بی شکیب و بی روان بود
فرود آمد به زودی دایه از بام ز رامین داشت نزد ویس پیغام
نگارا ماهرویا زود سیرا به خون عاشقان خوردن دلیرا
جرا یکباره بر من چیر گشتی چه خوردی تا ز مهرم سیر گشتی
من آنم در وفا و مهربانی که تو دیدی، جرا پس تو نه آنی
من اندر برف و تو در خز و دیبا من از تو ناشکیبا تو شکیبا
تو در شادی و من در رنج و تیمار یو با خوشی و من با درد و آزار
مگر دادارمان قسمت جنین کرد ترا آسودگی داد و مرا درد
اگر یزدان همه کامی ترا داد مرا شاید، همیشه همچنین باد
ازو خواهم که هر کامی بیابی که به تو نازک دلی غم برنتابی
مرا باید همیشه بندگی کرد مرا باید همیشه اندهان خورد
تو شادی کن که شادی را سزایی بران کامت که بر من پادشایی
همی دانی که من چون مستمندم به دل در بند آن مشکین کمندم
شب تاریک و من بی صبر و بی کام ز دیده خواب رفته وز دل آرام
چو دیوانه دوان بر بام و دیوار شده جمله جهان بر چشم من تار
به دیدارت همی امید دارم مسوزان این دل امیدوارم
شب تاریک بر من روز گردان کنار تو مرا جان بوز گردان
به سرمای جنین سخت جهان سوز نشاید جز کنار دوست جان بوز
مرا بنمای روی جان فزایت بهمن برسای زلف مشک سایت
بر سیمینت بر زرین برم نه کجا خود سیم و زر هر دو بهم به
دلم در مهر تو گمراه گشتست براهم بر فراقت چاه گشتست
به درد من مضو یکباره خرسند مرا در چاه رنج افتاده مپسند
گر امید ز دیدارت ببری هم اکنون پردهء صبرمبدری
مزن بر جان من تیغ جفایت مبر امیدم از مهر و وفاینت
که من تا در زمانه زنده باشم به پیش بندگانت بنده باشم
چو ویس دلبر این پیغام بشنید دلش چون شیره بی آتش بجوشید
به دایه گفت چار من تو دانی مرا از دست موبد چون رهانی
که او جفتست اگر بیدار گردد سراسر کار ما دشخوار گردد
اگر تنها درین خانه بماند شود بیدار و حال من بداند
ترا با وی بباید جفت ناجار بر آیینی که خسپد یار با یار
بدو کن پشت و رو از وی بگردان که او مستست و باشد مست تادان
تن تو بر تن من نیک ماند اگر نبپایدت کی باز داند
بدان مستی و بیهوشی همی کاوست چگونه باز داند پوست از پوست
بگفت این و چراغ از خانه برداشت به چاره دایه را با شوی بگذاشت
به پیش دوست شد سرمست و خرم به بوسه ریش او را ساخت مرهم
بر آهخت از بر سیمینش سنجاب بگستردش میان آن گل و آب
سیه روباهی از بالا برافگند ز تن جامه ز دل اندوه بر کند
گل و نرگس به هم دیدی به نوروز چنان بودند آن هر دو دل افروز
بسان مشتری پیوسته با ماه ویا چون دانشی پیواسته با جاه
زمین پر لاله بود از روی ایشان هوا پر مشک بود از بوی ایشان
برف ابر و پدید مآمد ستاره همانا شد به بازی شان نظاره
هوا چون آن دو گوهر دید شهوار ببرد از شرمشان ابر گهر بار
دو عاشق در خوشی همراز گشته به خوشی هر دوان انباز گشته
گهی بودی ز دست ویسه بالین گهی از دست مهرافزای رامین
تو گفتی شیر و می بودند در هم ویا بر هم فگنده خز و ملحم
بپیچیده بهم چون مار بر مار چه خوش باشد که پیچیده یار با یار
لب اندر لب نهاده روی بر روی نگنجیدی میان هر دوان موی
همه شب هر دوان در راز بودند گهی در راز و گه در ناز بودند
هم از بوسه شکر بسیار خوردند هم از بازی خوشی بسیار کردند
چو از مستی در آمد شاه شاهان نبود اندر کنارش ماه ماهان
به دست اندام هم بسترش بپسود به جای سرو سیمین خشک نی بود
چه مانستی به ویسه دایهء پیر کجا باشد کمان مانندهء تیر
به دستی دایه بود از ویس دیدار بلی دیدار باشد ملحم از خار
بجست از خواب شاهنشاه چون ببر ز خشم دل خوشان گشته چون ابر
گرفته دست آن چادو همی گفت چه دیوی تو که هستی در برم جفت
ترا اندر کنار من که افگند مرا با دیو چون افتد پیوند
بسی از پیشکاران سرایی چراغ و شمع جست و روشایی
بسی پرسید وی را تو کدامی بگو نا تو چه چیزی و چه نامی
نه دایه هیچ گونه پسخش داد نه کسی بشنید چندان بانگ و فریاد
مفر رامین که بود اندر بر یاد بخفته یار او او مانده بیدار
همی بوسید بیجاده به شکر همی بارید بر گلنار گوهر
ز بام و روز اندیشه همی کرد که چون بام آید انده بایدش خورد
سرودی سخت خوش با دل همی گفت به درد آنکه تنها ماند از جفت
شبا بس خرمی، بس دلفروزی همه کسی را شابی مارا چو روزی
چو هر کس را بر آید روز روشن تاریکی پدید آمد شب من
به نزدیک آمد اینک بام شبگیر دلا بپسیچ تا بر دل خوری تیر
خوشا کارا که بودی آشنایی اگر با وی نبودستی جدایی
جهانا جز بدی کردن ندانی دهی شادی و بازش می ستانی
گر از نوشم دهی یک بار کامی به پایانش دهی از ز هر جامی
بدا روزا که بود آن روز پیشین که عشق اندر دل من گشت شیرین
من آنگه کشتی اندر موج بردم که دل بر هر بدی خرسند کردم
قصای بد مرا در مهری افگند فزون از مهر مار و مهر فرزند
چه در دست اینکه نتوان گفت با کس کرا گویم که تو فریاد من رس
چو نزدیکم همی ترسم ز دوری چو دورم نیست بر دردم صبوری
نه همچون خیشتن دانم اسیری نه جز دادار دانم دسگیری
حدایا هم تو فریاد دلم رس که جز تو نیست در گیتی مرا کس
همی نالید رامین بر دل ریش به اندیشه فزایان انده خویش
ربوده دلبرش را خواب نوشین پر از گلناع و سنبل کرده بالین
خروش شاه بشنید از شبستان شده آگه از آن نیرنگ و دستان
تو گفتی ناگه آتش در دلش ریخت ز نوشین خواب دلبر را بر انگیخت
بدو گفت ای نگارین زود بر خیز ببود آن بد کزو کردیم پرهیز
تو از مستی شدی در خواب نوشین زهی بیدار و دلخسته به بالین
در آن غم مانده کز تو دور مانم دلم امید بگسسته ز جانم
من از یک بد چنین ترسان و لرزان بدی دیگر پدید آمد بتر زان
خروش و بانگ شه آمد به گوشم جدا کرد از دلم یکباره هوشم
همی گوید درین ساعت مرا دل که بر کش پای خود یکباره از گل
فرو رو سرش را از تن بینداز جهان را زین فرو مایه بپرداز
به جان من که خون این بردار ز خون گربه ای بر من سبکتر
جوابش داد ویس و گفت مشتاب بر آتش ریز لختی از خرد آب
چو رنجت را سر آید روز هنگام ابی خون خود بر آید مر ترا کام
پس آنگه همچو گوری جسته از شیر ز بام گوشک تازان آمد او زیر
نگه کن تا چه نیکو ساخت دستان ز ناگه رفت پنهان در شبستان
شهنشه بد هنوز از باده سر مست سمن بر رفت و بر بالینش بنشست
مرو را گفت دستم ریش کردی ز بس کاو را کشیدی و فشردی
یکی ساعت بگیر این دست دیگر پس آنگه هر کجا خواهی همی بر
شهنشه چون شنید آواز بت روی نبود آنگه ز محکم چارهء اوی
رها کرد از دو دستش دست دایه بجست از دام رسوایی بلایه
سمن بر ویس را گفت ای نگارین چرا بودی همی حاموش چندین
چرا چون خواندمت پاسخ ندادی دلم بیهوده بر آتش نهادی
چو دایه رسته گشت از دام تیمار دلیری یافت ویس ماه رخسار
فغان در بست و گفت ای وای بر من که هستم سال و مه در دست دشمن
چو مار کج روم گر چه روم راست نشان رفتنم ناراست پیداست
مبادا هیچ زن را رشک بر شوی که شوی رشک بر باشد بلا جوی
به بستر خفته ام با شوی خود کام به رسوایی همی از من برد نام
به پوزش گفت وی را شاه موبد مکن با من گمان دوستی بد
که تو جانی مرا وز جان فزونی که جانم را به شادی رهننونی
ز مستی کردم این کاری که کردم چرا می خوردم و ژوپین نخوردم
مرا در بزمگه می بیش دادی از آن بیشی بلای خویش دادی
به نیکی در مبادم زندگانی اگر من بر تو بد دارم گمانی
بخواهم عذر اگر کردم گناهی نکو کن عذر چون من عذر خواهی
گناه آید به نادانی ز مستان چو عذر آرند ازیشان داد مستان
خرد را می ببندر چشم را خواب گنه را عذر شوید جامه را آب
چو شاهنشاه پوزش کرد بسیار ازو خشنود شد ویس گنهکار
به عشق اندر چنین بسیار باشد همیشه مرد عاشق حوار باشد
گناه دوست را پوزش نماید چو نپذیرد به پوزش در فزاید
بسا آهو که دیدم مرغزاری خوشان پیش وی شیر شکاری
بسا دل سوخته دیدم خداوند فگنده مهر بنده بر دلش بند
اگر عاشق شود شیر دژ آگاه به عشق اندر شود هم طبع روباه
ز مهر دل شود تیزیش کندی نیارد کرد با معضوق تندی
هر آن کاو عشق را نیکو نداند اسیر عشق را دیوانه خواند
مکاراد کاو ایچ کس در دل نهالش که زود آن کشتهبار آرد و بالش

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

چو شاه و ویس و رامین هر سه باهم دگر باره شدند از مهر بی غم

سرانجام شاه، ویس و رامین دوباره در کنار هم قرار گرفتند و به واسطه‌ی مهر و محبتی که میانشان بود، غم‌ها را فراموش کردند.

نکته ادبی: استفاده از عبارت «از مهر بی‌غم شدند» کنایه از آرامش یافتن و رفع کدورت‌هاست.

گناه رفته را پوزش ننودند به پوزش کینه را از دل زدودند

آن‌ها دیگر به دنبال عذرخواهی برای گناهان گذشته نبودند، بلکه با همان ابراز مهر و محبت، کینه‌ها را از دل‌های یکدیگر پاک کردند.

نکته ادبی: «پوزش» در اینجا به معنای عذرخواهی و «زدودن» استعاره از پاک کردن زنگار کینه از آینه دل است.

شه شاهان به پیروزی یکی روز نشسته شاد با ویس دل افروز

شاهِ شاهان در روزی که نشان از پیروزی و کامروایی داشت، در کنار ویس، که دلش را روشن می‌ساخت، با شادی نشسته بود.

نکته ادبی: «دل‌افروز» صفتِ فاعلی مرکب برای ویس است که اشاره به زیبایی و تأثیر روحی او دارد.

بلورین جام را بر کف نهاده چه روی ویس در وی لعل باده

جامِ بلورین را در دست گرفت، در حالی که چهره‌ی ویس در شرابِ سرخ‌رنگِ درون جام، جلوه‌گر بود.

نکته ادبی: «لعل باده» به معنای شراب سرخ‌رنگ است که تشبیه بسیار رایج در ادب فارسی است.

بخواند آزاده رامین را و بنشاند به روی هر دو کام دل همی راند

شاه، رامینِ آزاده را فراخواند و در کنار خود نشاند تا هر دو از حضور او و شادیِ مجلس بهره‌مند شوند.

نکته ادبی: «آزاده» در متون کهن علاوه بر معنای آزاد، به معنای نجیب و شریف نیز به کار می‌رود.

نصیب گوش بودش چنگ رامین نصیب چشم رخسار نگارین

گوشِ رامین از نوای چنگ بهره‌مند بود و چشمش از دیدن رخسار زیبای ویس لذت می‌برد.

نکته ادبی: ساختارِ «نصیبِ ... بود» برای نشان دادن بهره‌مندی از لذت‌های حواس پنج‌گانه است.

چو رامین گه گهی بنواختی چنگ ز شادی بر سر آب آمدی سنگ

آن‌گاه که رامین گاه‌به‌گاه چنگ را می‌نواخت، نوایش آن‌چنان دلکش بود که گویی سنگ را نیز به حرکت درمی‌آورد.

نکته ادبی: «بر سر آب آمدن سنگ» اغراقی است که برای نشان دادن تأثیر شگفت‌انگیز موسیقی به کار رفته است.

به حال خود سرود خوش بگفتی که روی ویس مثل گل شکفتی

رامین در حین نواختن، سرودی خوش می‌خواند که در آن به زیبایی و شکفتگی چهره‌ی ویس چون گل اشاره داشت.

نکته ادبی: تشبیه «روی ویس به گل» از تشبیهات سنتی و زیبا در توصیف چهره یار است.

مدار ای خسته دل اندیشه چندین که نه یکباره سنگینی نه رویین

به ویس گفت: ای دل‌خسته، این‌همه اندیشه و نگرانی به خود راه مده؛ چرا که زندگی نه همیشه سخت و سنگین است و نه همیشه رویین و سرد.

نکته ادبی: «سنگینی و رویین» استعاره از سختی و بی‌روحیِ دورانِ اندوه است.

مکن با دوست چندین ناپسندی ز دل منمای چندین مستمندی

با دوست (عاشق) این‌گونه رفتارهای ناخوشایند نداشته باش و در نزد من، این‌همه بیچارگی و درماندگی نشان مده.

نکته ادبی: خطابِ رامین به ویس در لفافه‌ی شعر و موسیقی است تا کسی متوجه راز نشود.

زمانی دل به رود و باده خوش دار به جام باده بنشان گرد تامار

زمانی دلت را به موسیقی و شراب خوش کن و با نوشیدنِ باده، گرد و غبارِ غم و اندوه را از دل بشوی.

نکته ادبی: «رود» در اینجا به معنای ساز و موسیقی است.

اگر مانداست لختی زندگانی سر آید رنجهای این جهانی

اگر اندکی از عمر باقی مانده است، باید سعی کرد که رنج‌های این جهان به پایان برسد و به شادی سپری شود.

نکته ادبی: «لختی» به معنای مقدار کمی است که در اشعار کهن زیاد دیده می‌شود.

همان گردون که بر تو کرد بیداد به عذر آید ترا روزی دهد داد

همان سرنوشت (گردون) که زمانی به تو ستم کرد، روزی به عذرخواهی خواهد آمد و حق تو را ادا خواهد کرد.

نکته ادبی: «گردون» نماد روزگار و فلک است که در اشعار حماسی و غنایی دارای اراده و کنش انگاشته می‌شود.

بسا روزا که تو دلشاد باشی وزین راندیشها آزاد باشی

بسیار روزها پیش می‌آید که تو در آن شادمان هستی و از این‌گونه اندیشه‌های پریشان رها خواهی بود.

نکته ادبی: «بسا روزا» یعنی روزهای بسیاری که...

اگر حال تو دیگر کرد گیهان مرو را هم نماند حال یکسان

اگر روزگار حالِ تو را دگرگون کرد، بدان که حالِ خودِ روزگار نیز یکسان نمی‌ماند و تغییر خواهد کرد.

نکته ادبی: «گیهان» یا گیتی به معنای جهان و روزگار است.

چو شاهنشاه را می در سر آویخت خرد را مغز او با می بر آمیخت

هنگامی که شاهنشاه شراب نوشید و اثرِ آن در سرش نشست، خرد و هوشیاری‌اش تحت تأثیر شراب قرار گرفت.

نکته ادبی: «می در سر آویختن» تعبیری کهن برای مست شدن و اثر کردنِ شراب بر عقل است.

ز رامین خوش سرودی خواست دیگر به حال عشق از آن پیشین نکوتر

شاه از رامین خواست تا سرودی دیگر بخواند؛ سرودی که در وصف عشق، از قبلی بهتر و زیباتر باشد.

نکته ادبی: تکیه بر «نکوتر» نشان از تمایل شاه به غرق شدن در فضای بزم دارد.

دگر باره سرودی گفت رامین که از دل بر گرفت اندوه دیرین

رامین دوباره سرودی خواند که اندوهِ کهن را از دل‌ها بیرون می‌برد و شادی را جایگزین می‌کرد.

نکته ادبی: «اندوه دیرین» اشاره به تمام رنج‌های عاشقانه گذشته دارد.

رونده سرو دیدم بوستانی سختور ماه دیدم آسمانی

سروی روان در بوستان دیدم و ماهی در آسمان که بسیار کامل و زیبا بود.

نکته ادبی: استعاره‌های «سرو» و «ماه» برای معشوق، از پرکاربردترین نمادهای زیبایی در شعر فارسی است.

شکفته باغ دیدم نوبهاری سزای آنکه در وی مهر کاری

باغی شکفته و بهاری دیدم که شایسته‌ی آن است که در آن عشق ورزید.

نکته ادبی: در اینجا «باغ» استعاره‌ای برای فضای معاشقه است.

گلای دیدم درو اردیبهشتی نسیم و رنگ او هر دو بهشتی

گلی از ماه اردیبهشت دیدم که عطر و رنگش هر دو بهشتی بود.

نکته ادبی: «اردیبهشتی» صفتِ گلی است که کمالِ زیبایی و طراوت را داراست.

به گه غم سزای غمگساری گه شادی سزای شاد خواری

او هم در هنگام غم، سزاوارِ غم‌گساری است و هم در هنگام شادی، شایسته‌ی شادخواری و همراهی است.

نکته ادبی: «غم‌گساری» یعنی زدودن غم از دلِ دیگری.

سپردم دل به مهرش جاودانی ز هر کاری گزیدم باغبانی

من دل خود را برای همیشه به مهر او سپردم و از میان تمام کارها، باغبانیِ عشقِ او را برگزیدم.

نکته ادبی: «باغبانی» در اینجا استعاره از مراقبت و حفظِ عشق است.

همی گردم میان لاله زارش مهمی بینم شکفته نو بهارش

همچنان در میان لاله‌زارِ او می‌گردم و زیبایی‌های نو بهارِ شکفته‌اش را می‌بینم.

نکته ادبی: «لاله‌زار» استعاره‌ای برای چهره یا وجودِ معشوق است.

من اندر باگ روز و شاب مجاور بد اندیسم چو حلقه مانده بر در

من در کنار او و در بزمِ شادی‌اش، چون حلقه‌ی در مانده‌ام که بی‌قرارِ اوست.

نکته ادبی: «حلقه مانده بر در» کنایه از منتظر بودن و بی‌قراری عاشق است.

حسودان را حسد بردن چه باید به هر کسی آن دهد یزدان که شاید

حسودان را چه سود که حسد می‌ورزند؟ خداوند به هر کس آنچه را که شایسته است، می‌بخشد.

نکته ادبی: اشاره به تقدیرگرایی و ناامید کردن رقیبان و حسودان.

سزاوارست با مه چرخ گردان ازیرا مه بدو دادست یسدان

سزاوار است که این ماه (ویس) با این چرخِ گردان (که اشاره به گردش روزگار است) همراه باشد؛ چرا که یزدان او را چنین تقدیر کرده است.

نکته ادبی: «مه» در اینجا اشاره به ویس دارد که زیبایی‌اش آسمانی است.

چو بشنید این سرود آزاده خسرو ز شادی گشت عشق اندر دلش نو

وقتی شاه این سرود را شنید، از شادیِ حاصل از آن، عشق در دلش تازگی یافت.

نکته ادبی: شاه در اینجا گمان می‌کند این اشعار در ستایش اوست، حال آنکه مخاطبِ حقیقی، ویس است.

دریغ هجر ویس از دلش بر خاست ز ویس ماه پیکر جام می خواست

دریغ و حسرتِ دوری از ویس از دلش برخاست و از ویس که چهره‌ای چون ماه داشت، درخواستِ جام شراب کرد.

نکته ادبی: «ماه پیکر» صفتی است که زیبایی ویس را به ماه تشبیه می‌کند.

بدان کز می کند یکباره مستی فرو شوید ز دل زنگار هستی

چون شراب انسان را یکباره مست می‌کند و زنگارِ هستی و غم‌های دنیوی را از دل می‌زداید.

نکته ادبی: «زنگار هستی» استعاره از سختی‌های زندگی و کدر شدن روح است.

سمن بر ویس گفت ای شاه شاهان به شادی زی به کام نیکخواهان

ویس که سینه‌ای چون گل سمن داشت، به شاه گفت: ای شاهِ شاهان، به شادی و به کامِ نیکخواهان عمر به سر ببر.

نکته ادبی: «سمن‌بر» صفتِ زنی است که پوستی سفید و لطیف چون گل سمن (یاسمن) دارد.

همه روزت به پیروزی چنین باد همه کارت سزای آفرین باد

امید که تمام روزهای تو با پیروزی همراه باشد و هر کاری که می‌کنی شایسته‌ی تحسین باشد.

نکته ادبی: «آفرین» به معنای تحسین و آرزوی خیر است.

خوشست امروز ما را باده خوردن به نیکی آفرین بر شاه کردن

امروز برای ما بسیار خوش است که شراب بنوشیم و به نیکی از شاه یاد کنیم و او را ستایش نماییم.

نکته ادبی: اشاره به آداب بزم و ستایش شاه در حضور او.

سزد گر دایه روز ما ببیند به شادی ساعتی با ما نشیند

شایسته است اگر دایه روزگارِ ما را ببیند و ساعتی با ما به شادی بنشیند.

نکته ادبی: «دایه» شخصیتی کلیدی در داستان ویس و رامین است که واسطه‌ی عشق آن‌هاست.

اگر فرمان دهد پیروز گر شاه کنیم او را ز حال خویش آگاه

اگر شاهِ پیروزمند فرمان دهد، ما او را از حالِ خود و دایه آگاه خواهیم کرد.

نکته ادبی: نکته دستوری: «پیروزگر» به معنای پیروزمند است.

به بزم شاه خوانیمش زمانی که چون او نیست شه را مهربانی

او را به بزمِ شاه دعوت می‌کنیم، چرا که برای شاه کسی مهربان‌تر از او نیست.

نکته ادبی: اشاره به نقش محوری دایه در مدیریت روابط.

پس آنگه دایه را زی شاه خواندند به پیش ویس بر کرسی نشاندند

سپس دایه را به سوی شاه خواندند و او را پیشِ ویس بر کرسی نشاندند.

نکته ادبی: «خواندند» در اینجا به معنای دعوت کردن است.

شهنشه گفت رامین را تو می ده که می خوردن ز دست دوستان به

شاهنشاه به رامین گفت: تو به دایه شراب بده، چرا که شراب دادن از دستِ دوستان بهتر و گواراتر است.

نکته ادبی: طنز نهفته در این بیت این است که شاه، رامین و ویس را برای ارتباطِ بیشتر تحریک می‌کند.

جهان افروز رامین همچنان کرد به شادی می همی داد و همی خورد

رامینِ جهان‌افروز همان کار را کرد و با شادی شراب می‌داد و خودش نیز می‌نوشید.

نکته ادبی: «جهان‌افروز» صفتِ رامین است که نشان از جذابیت او دارد.

می اندر مغز او بننود گوهر دل پر مهر او را گشت یاور

شراب در مغز و جانِ او اثر کرد و به دلِ پرمهرِ او نیرو بخشید.

نکته ادبی: «گوهر» در اینجا به معنای جوهره وجودی و عقل است که با شراب جلا می‌یابد.

چو ویس لاله رخ را می همی داد نهان از شاه گفتش ای پری

هنگامی که ویسِ لاله رخ به شاه شراب می‌داد، دور از چشم شاه به رامین گفت: ای پری‌چهره.

نکته ادبی: «پری» استعاره از زیباییِ بی‌نظیر رامین است.

به شادی و به رامش خور می ناب که کشت عشق را از می دهیم آب

با شادی و لذت شراب ناب بنوش که ما کشتزارِ عشق را با شراب آبیاری می‌کنیم.

نکته ادبی: «کشتِ عشق» استعاره از رویش و رشد محبت میان آن دو است.

دل ویس این سخن نیکو پسندید نهان از شاه با رامین بخندید

دل ویس این سخن را بسیار پسندید و پنهان از شاه، با رامین خندید.

نکته ادبی: تضادِ رفتارِ ظاهری با شاه و رفتارِ درونی با رامین.

مرو را گفت بختت راهبر باد به بوم مهر کشتت نیک بر باد

به او گفت: بخت با تو همراه باشد و کشتِ عشقِ ما در زمینِ مهر، ثمره‌ی نیکویی بدهد.

نکته ادبی: «بر» در اینجا به معنای میوه و نتیجه است.

همی تا جان ما بر جای باشد دل ما هر دو مهر افروز باشد

تا زمانی که جان در بدن داریم، دلِ هر دوی ما سرشار از مهر و عشق خواهد بود.

نکته ادبی: «مهر افروز» به معنای شعله‌ور کننده‌ی عشق است.

به دل مگزین تو بر من دیگران را کجا من بر تو نگزینم روان را

تو در دلت هیچ‌کس دیگری را جز من انتخاب نکن، همان‌طور که من تو را بر جانِ خویش برگزیده‌ام.

نکته ادبی: تأکید بر وفاداری و انتخابِ عاشقانه.

تو از من شاد باشی من از تو شاد مرا تو یاد باشی من ترا یاد

تو از دیدنِ من شاد باش و من از دیدنِ تو؛ تو مرا یاد کن و من تو را به یاد خواهم داشت.

نکته ادبی: قرینه‌سازی در این بیت نشان از وحدتِ روحی عاشق و معشوق دارد.

دل ما هر دوان کان خوشی باد دل موبد ز تیمار آتشی باد

دلِ ما دو نفر همیشه خوش باشد و دلِ موبد (شاه) از غم و غصه در آتش بسوزد.

نکته ادبی: «تیمار» به معنای غم و اندوه است و آرزویِ سوختنِ دلِ موبد، نشان‌دهنده‌ی کینه‌ی پنهانِ آن‌هاست.

شهنشه را به گوش آمد ازیشان سخنهایی که می گفتند پنهان

شاهنشاه صداهایی از میانِ نجواهای پنهانی آن‌ها شنید.

نکته ادبی: «به گوش آمدن» کنایه از شنیدنِ ناخواسته است.

شنیده کرد بر خود ناشنیده به مردی داشت دل را آرمیده

اما او شنیده‌های خود را به گونه‌ای رفتار کرد که انگار نشنیده است و با مردانگی و صبوری، دلِ خود را آرام نگه داشت.

نکته ادبی: «آرمیده» در اینجا به معنای آرام و بی‌تنش است که شاه سعی در حفظ آن دارد.

به دایه گفت دایه می تو بگسار به رامین گفت رامینچنگ بردار

به دایه فرمان داد که شراب فراهم کند و به رامین گفت که ساز چنگ را در دست بگیرد.

نکته ادبی: گسار در اینجا به معنی نوشاننده یا کسی است که شراب می‌آورد.

سرود عشقانه بر چنگ بسرای سخن کم گوی و شادی مان بیفزای

سرودی عاشقانه با چنگ بنواز؛ سخن بیهوده مگو و شادی ما را با نغمه‌ات دوچندان کن.

نکته ادبی: امر در اینجا برای ایجاد فضایی مطربانه و فراموشی غم است.

وزان پس داد دایه می بدیشان شده رامین ز مهر دل خروشان

پس از آن، دایه به آن‌ها شراب داد و رامین از شدتِ مهر و عشقی که در دل داشت، بیقرار و خروشان شد.

نکته ادبی: خروشان در اینجا استعاره از آشفتگیِ درونی و التهاب عشق است.

سرودی گفت بس شیرین و دلگیر تو نیز ار می همی گیری چنان گیر

رامین سرودی بسیار شیرین و غم‌انگیز خواند؛ تو نیز اگر می‌خواهی شراب بنوشی، این‌گونه با سوز و گداز بنوش.

نکته ادبی: دلگیر در متون کهن هم به معنای حزین و هم به معنای چیزی که دل را اسیر می‌کند به کار می‌رود.

مرا از داغ همجران زرد شد روی به می زردی ز روی من فروشوی

چهره من از داغِ دوریِ معشوق زرد شده است؛ با نوشیدن شراب، این زردیِ چهره‌ام را پنهان کن.

نکته ادبی: فروشوی به معنای شستن و زدودن است.

می باشد رنگ رویم ارغوانی نداند دشمنم درد نهانی

رنگ چهره‌ام با شراب ارغوانی می‌شود تا دشمن از درد پنهان و درونی من آگاه نشود.

نکته ادبی: ارغوانی کنایه از سرخیِ ناشی از مستی است که زردیِ بیماری یا غم را می‌پوشاند.

به هر چاره که بتوانم بکوشم مگر درد دل از دشمن بپوشم

با هر ترفندی که بتوانم تلاش می‌کنم تا شاید بتوانم درد دل خود را از چشم دشمن پنهان نگه دارم.

نکته ادبی: مگر در اینجا به معنای امید است.

از آن رو روسوشب مست و خرابم که جز مستی دگر چاره نیابم

شب‌ها به این دلیل مست و خراب هستم که راهی جز مستی برای فراموشی دردم نمی‌یابم.

نکته ادبی: خراب در ادبیات کلاسیک به معنای از خود بیخود شدن و مستی مفرط است.

چه خوشی باشد آن میخوارگی را کزو درمان کنی بیچارگی را

چه لذتی دارد این میخوارگی که می‌توانی با آن، بیچارگیِ خود را درمان کنی.

نکته ادبی: پرسش انکاری که نشان‌دهنده پناه بردن به شراب است.

همیسه مست باشم می گسارم بدان تا از غم آگاهی ندارم

همیشه مست و شراب‌خوار می‌مانم تا هیچ آگاهی و خبری از غم و اندوهم نداشته باشم.

نکته ادبی: می‌گسارم در اینجا تکرارِ فعلِ نوشیدن برای تأکید است.

خبر دارد تو گویی ماه رویم که من چونین به داغ مهر اویم

آیا آن ماهرویِ من خبر دارد که من این‌گونه به خاطر عشقِ او سوخته‌ام؟

نکته ادبی: ماهروی استعاره از زیبایی معشوق است.

اگر چه من ز شیران جان ستانم همی بستاند از من عشق جانم

اگرچه من در میدان نبرد جانِ شیران را می‌ستانم، اما عشق، جانِ مرا از من می‌گیرد.

نکته ادبی: تضاد بین قدرتِ جنگاوری و ضعف در برابر عشق.

خدایا چارهء بیچار گانی مرا و جز مرا چاره تو دانی

خدایا تو چاره‌سازِ بیچارگانی؛ تو خود می‌دانی که چاره کار من و امثال من چیست.

نکته ادبی: مناجات‌گونه‌ای برای طلبِ گشایش.

چنان کز شب بر آری روز روشن ازین محنت بر آری شادی من

همان‌طور که از سیاهی شب، روز روشن را می‌آفرینی، شادی مرا نیز از دلِ این رنج بیرون بیاور.

نکته ادبی: تلمیح به قدرت الهی در تبدیل وضعیت‌ها.

چو رامین چند گه نالید بر چنگ همی از نالهء او نرم شد سنگ

وقتی رامین مدتی با چنگ نالید، ناله و سوزِ سازش چنان بود که سنگ را نیز نرم می‌کرد.

نکته ادبی: مبالغه برای تأثیرِ عمیقِ صدای موسیقی.

اگر چه داشت مهر دل نهانی پدید آمد نهانی را نشانی

اگرچه عشقش را در دل پنهان کرده بود، اما نشانه‌های آن پنهان‌کاری کم‌کم آشکار شد.

نکته ادبی: اشاره به اینکه رازِ عشق نمی‌تواند تا ابد پنهان بماند.

دلی در تف آتش مانده ناکام چگونه یافتی در آتش آرام

دلی که در آتشِ ناکامی می‌سوزد، چگونه می‌تواند در میانِ آن آتش آرام بگیرد؟

نکته ادبی: استعاره آتش برای عشق و درد.

چو مستی جفت شد با مهربانی دو آتش را فروزنده جوانی

وقتی مستی با مهربانی و عشق همراه شد، مانند دو آتش، جوانی را شعله‌ورتر کرد.

نکته ادبی: تشبیه عشق و مستی به آتش.

دل رامین صبوری چون ننودی به چونان جای چون بر جای بودی

دلِ رامین که نمی‌توانست صبوری کند، چگونه می‌توانست در چنین موقعیتی آرام بنشیند؟

نکته ادبی: اشاره به بی‌قراریِ عاشق.

جوان و مست و عاشق چنگ در بر نشسته یار پیش یار دیگر

جوانی مست و عاشق که چنگ در بغل دارد و یاری در کنارِ یارِ دیگر نشسته است.

نکته ادبی: توصیف صحنه‌ی بزم که زمینه را برای کشفِ حقیقت فراهم می‌کند.

نباشد بس عجب گر زو نشانی پدید آید ز حال مهربانی

عجیب نیست اگر از حالِ چنین عاشقانی، نشانی از عشقشان برملا شود.

نکته ادبی: اشاره به غیرممکن بودن پنهان‌کاری در عشق.

چنان آبی که گردد سخت بسیار بسنبد زیر بند خویش ناچار

مانند آبی که وقتی جمع شود و زیاد گردد، سرانجام ناچار سدی را که مانعِ اوست می‌شکند.

نکته ادبی: تشبیه عشقِ پنهان به آبِ پشت سد.

همیدون مهر چون بسیار گردد به پیشش پند و دانش خوار گردد

همین‌طور وقتی عشق زیاد شود، در برابرِ قدرتِ آن، پند و دانشِ عقل خوار و بی‌اثر می‌شود.

نکته ادبی: تأکید بر غلبه‌ی احساس بر عقل.

چو از می مست شد پیروزگر شاه به شادی در شبستان رفت با ماه

وقتی موبدِ پیروزمند از شراب مست شد، با شادی به شبستانِ همسرش نزدِ ویس رفت.

نکته ادبی: مه در اینجا به معنای معشوق (ویس) است.

به جای خویش شد آزاده رامین مرو را خار بستر سنگ بالین

رامین که جایگاهش را ترک کرد، برایش بستر، خار و بالینش، سنگ گشت (کنایه از بیقراری و اضطراب).

نکته ادبی: تضاد بین آسایشِ قبل و رنجِ پس از آن.

دل موبد ز ویسه بود پر درد در آن مستی مرو را سرزنش کرد

دلِ موبد از وجودِ ویس پر از درد بود؛ در همان حالِ مستی، شروع به سرزنشِ او کرد.

نکته ادبی: اشاره به تضادِ بین ظاهر و باطنِ موبد.

بدو گفت ای دریغ این خوبرویی که با او نیست لختی مهرجویی

به او گفت: دریغ از این زیبایی که ذره‌ای عشق و مهربانی در آن نیست.

نکته ادبی: مهرجویی به معنای محبت کردن است.

تو چون زیبا درختی آبداری شکفته تغز در باغ بهاری

تو مانند درختی زیبا و پرآب هستی که در باغِ بهاری شکوفه داده است.

نکته ادبی: تشبیه ویس به درختِ زیبا.

گل و برگت نکو باشد ز دیدن و لیکن تلخ باشد در چشیدن

گل و برگ تو از دور دیدنی و زیباست، اما در چشیدن و هم‌صحبتی، تلخ هستی.

نکته ادبی: تضادِ بین زیبایی ظاهری و اخلاقِ ناسازگار.

به شکر ماندت گفتار و دیدار به حنظل ماندت آیین و کردار

گفتار و چهره‌ات مانند شکر شیرین است، اما رفتار و کردارت مانند حنظل (میوه بسیار تلخ) است.

نکته ادبی: حنظل استعاره برای تلخی و زشتیِ اخلاق.

بسی شوخان بی شرمان بدیدم یکی چون تو نه دیدم نه شنیدم

بسیار زنانِ شوخ و بی‌شرم دیده‌ام، اما کسی مثل تو ندیده و نشنیده‌ام.

نکته ادبی: شوخ در ادبیات کهن گاهی به معنای گستاخ و بی‌پروایی در رفتار است.

بسی دیدم به گیتی مهربانان گرفته گونه گونه دوستگانان

در این جهان زیاد دیده‌ام زنانی که عاشق می‌شوند و دوستانِ گوناگون انتخاب می‌کنند.

نکته ادبی: دوستگان به معنای معشوق و دلداده است.

ندیدم چون یو رسوا مهربانی نه همچون دوستگانت دوستگانی

اما مانند تو زنِ رسوایی ندیدم که این‌چنین بی‌پروا عاشق باشد.

نکته ادبی: رسوا در اینجا به معنای کسی است که رازش آشکار شده.

نشسته راستی پیش من چنانید که پندارید تنها هردوانید

وقتی پیشِ من می‌نشینید، چنان گستاخانه‌اید که گویی تصور می‌کنید تنها هستید و کسی شما را نمی‌بیند.

نکته ادبی: اشاره به خلوت‌گزینیِ عاشقان در حضورِ دیگران.

همیشه بخت عاشق شور باشد ز بخت شور چشمش کور باشد

بختِ عاشق همیشه بد (شور) است و به همین دلیل چشمانش از دیدنِ حقیقت کور است.

نکته ادبی: بختِ شور کنایه از سرنوشتِ ناگوار.

بود پیدا و پندارد نه پیداست ابا صد یار پندارد که تنهاست

همه چیز آشکار است اما او فکر می‌کند پنهان است؛ با صد نفر دور و بر، فکر می‌کند تنهاست.

نکته ادبی: اشاره به خودفریبیِ عاشق.

کلوخی را که او در پس نشیند مرو را چون که البرز بیند

کلوخی که پشتِ سرش پنهان می‌کند، به نظرش چون کوه البرز بزرگ می‌رسد.

نکته ادبی: مبالغه برای نشان دادنِ کوچک‌انگاریِ خطرات توسط عاشق.

شما هر دو به عشق اندر چندین خوشی بیند و رسوایی نبینید

شما هر دو در عشق چنان غرقید که فقط خوشی را می‌بینید و رسوایی را حس نمی‌کنید.

نکته ادبی: تأکید بر مستیِ عشق.

مابش ای بت چنین گستاخ بر من که گستاخی کند از دوست دشمن

ای بت (زیبارو) این‌قدر در برابر من گستاخ نباش، زیرا گستاخی کردن در برابرِ دوست، دشمنی است.

نکته ادبی: بت استعاره از معشوقِ زیبا.

اگر گرددت روزی پادشا خر مکن گستاشخی و منشین برو بر

اگر روزی پادشاه (موبد) از تو راضی شد، گستاخی نکن و بر آن وضعیت تکیه مکن.

نکته ادبی: خر به معنایِ رضایت و خوشنودی است.

مثال پادشا چون آتش آمد به طبع آتش همیشه سر کش آمد

ماهیتِ پادشاه مانند آتش است؛ آتش به طبعِ خود همیشه سرکش و سوزان است.

نکته ادبی: تشبیه پادشاه به آتش.

اگر با زور پیل و طبع شیری مکن با آتش سوزان دلیری

حتی اگر زورِ پیل و دلیریِ شیر را هم داشته باشی، با آتشِ سوزانِ پادشاه شوخی و دلیری نکن.

نکته ادبی: هشدارِ موبد نسبت به قدرتِ خودش.

بدان منگر که دریا رام باشد بدان گه بین که بی آرام باشد

فریبِ آرام بودنِ دریا را نخور؛ در آن لحظه‌ای بنگر که دریا طوفانی و بی‌قرار می‌شود.

نکته ادبی: تشبیه خشمِ پادشاه به طوفانِ دریا.

اگر چه آب او را رام یابی چو بر چوشد تو با جوشش نتابی

اگرچه آب دریا را آرام می‌بینی، اما وقتی خشمگین شود، تو توانِ ایستادگی در برابرِ جوششِ آن را نداری.

نکته ادبی: استعاره از خشمِ پادشاه.

مکن با من چنین گستاخ واری که تو با خشم من طاقت نداری

با من چنین گستاخانه رفتار نکن، زیرا تو تحملِ خشمِ مرا نداری.

نکته ادبی: هشدار صریح و تهدیدآمیز.

مکن بنیاد این بر رفته دیوار کجا بر تو فرود آید به یک بار

دیواری را که در حالِ فروریختن است، بازسازی نکن (کنایه از اینکه کارِ بدِ خود را ادامه نده) که ناگهان روی سرت فرو می‌ریزد.

نکته ادبی: کنایه از عاقبتِ شومِ گستاخی.

من از مهرت بسی سختی بدیدم ز هجرانت بسی تلخی چشیدم

من از عشقت سختی‌های زیادی دیدم و از دوری‌ات تلخی‌های بسیاری چشیدم.

نکته ادبی: اعترافِ موبد به رنجِ خودش.

مرا تا کی بدین سان بسته داری به تیغ کین دلم را خسته داری

تا کی مرا این‌گونه در بندِ عشقِ خود اسیر نگه می‌داری و با تیغِ کینه دلم را زخمی می‌کنی؟

نکته ادبی: تشبیه عشق به بند و کینه به تیغ.

مکن با من چنین نا مهربانی کجا زین هم ترا دارد زیانی

با من این‌گونه نامهربان نباش؛ این نامهربانی برای خودِ تو هم زیان دارد.

نکته ادبی: اشاره به پیامدِ سوءِ رفتارهای ویس.

اگر روزی ز بندم گشایی ستیزه بفگنی مهرم نمایی

اگر روزی مرا از بندِ خود رها کنی، شاید من هم دست از ستیزه بردارم و مهربانی به تو نشان دهم.

نکته ادبی: پیشنهادِ صلح به شرطِ آزادی.

وفا و مهر تو بر جان نگارم ترا بخشم ز شادی هر چه داری

ای نگار من، مهر و وفای تو با جان من آمیخته است؛ من در ازای شادی تو، تمام دارایی و آنچه دارم را به تو می‌بخشم.

نکته ادبی: نگار در ادبیات کهن به معنای بت، زیبارو و معشوق است.

ترا بخشم خراسان و کهستان تو باشی آفتابم در شبستان

خراسان و سرزمین‌های کوهستانی را به تو پیشکش می‌کنم، تنها به این امید که تو همچون خورشیدی در شب تاریک زندگی‌ام باشی.

نکته ادبی: شبستان در قدیم به بخش‌های اندرونی و خوابگاه خانه گفته می‌شد که استعاره از تنهایی و خلوت عاشق است.

جهان را جز به چشم تو نبینم تو باشی مایهء تخت و گینم

دنیا را تنها به نگاه تو می‌بینم و ارزشی برای آن قائلم؛ تو تکیه‌گاه و مایه افتخار و پادشاهی من هستی.

نکته ادبی: گین در این متن به معنای کین و یا در برخی نسخه‌ها اشاره به مایه عزت و شکوه است.

ترا باشد همه شاهی و فرمان مرا یک دست جامه یک شکم نان

تمام شکوه و فرمانروایی از آنِ تو باشد، برای من همین که جامه‌ای برای پوشیدن و اندک نانی برای خوردن داشته باشم، کافی است.

نکته ادبی: تضاد میان شاهی (ثروت) و جامه و نان (قناعت) برای نشان دادن شدت عشق.

چو بشنید این سخانها ویس دلکش فندا اندر دلش سوزنده آتش

چون ویسِ دلربا این سخنان را شنید، عشقی سوزان همچون آتش در دلش شعله‌ور شد.

نکته ادبی: فکندن آتش در دل، کنایه از آغاز التهاب و اشتیاق شدید است.

دلش آن شاه بیدل را ببخضود جوابش را به شیرینی بیالود

ویس بر آن عاشقِ دل‌باخته رحم آورد و پاسخ او را با کلامی شیرین و محبت‌آمیز داد.

نکته ادبی: بیالودن در اینجا به معنای آمیختن و مزین کردن است، نه آلودگی به معنای امروزی.

بدو گفت ای گرانمایه خداوند مبراد از توم یک روز پیوند

ویس به او گفت: ای سرور گرانمایه، امیدوارم هرگز پیوند میان من و تو گسسته نشود.

نکته ادبی: خداوند در متون کهن به معنای صاحب، سرور و کسی است که اختیار چیزی را دارد.

مرا پیوند تو خوشتر ز کامست دگر پیوندها بر من حرامست

ارتباط و پیوند با تو برای من از هر کامیابی و لذتی شیرین‌تر است و هرگونه رابطه دیگری بر من روا نیست.

نکته ادبی: حرام بودن در اینجا استعاره از عدم تمایل و بی‌ارزش بودن سایر علایق است.

نهم بر خاک پای تو جحان بین که خاک پای تو بهتر ز رامین

من خاک پای تو را بر چشمان خود می‌نهم، چرا که غبارِ قدمگاه تو برای من از رامین عزیزتر است.

نکته ادبی: اشاره به غایت تواضع عاشق در برابر معشوق.

نگر تا تو نپنداری که هر گز به من خرم بود رامین گر بز

گمان مبر که هرگز کسی جز تو، برای من محبوب و خرم باشد، حتی اگر آن شخص رامین باشد.

نکته ادبی: در اینجا ویس با اغراق می‌کوشد وفاداری خود را اثبات کند (اگرچه در بافتار داستان این کلام تناقض دارد، اما بیانگر شدت احساس آن لحظه است).

مرا در پیش چون تو آفتابی چرا جویم فروغ ماهتابی

وقتی خورشیدی مانند تو در پیش رو دارم، چرا باید به دنبال فروغ ناچیز ماهتابی باشم؟

نکته ادبی: استعاره خورشید برای معشوق و ماهتاب برای سایرین.

توی دریا و شاهان جویبارند تو خورشیدی و شاهان گل ببارند

تو دریایی پر از گوهر هستی و دیگر پادشاهان تنها جویبارهایی کوچک‌اند؛ تو خورشیدی و دیگران تنها گل‌های ناپایدارند.

نکته ادبی: تشبیهات درخشان که برای بزرگداشت مقام معشوق به کار رفته است.

اگر من پرستاری را سزایم ازین پس تو مرایی من ترایم

اگر من لایق پرستاری و خدمتگزاری هستم، از این پس تو ارباب و سرور منی و من غلام و پرستار تو خواهم بود.

نکته ادبی: ترایم (تو را هستم) و مرایم (من را هستم) بازی زبانی زیبایی برای نشان دادن تعلق است.

نگر تا در دل اندیشه نداری که تو بینی ز من زنهار خواری

مبادا در دلت این اندیشه را راه دهی که من هرگز در حق تو کوتاهی یا خواری روا خواهم داشت.

نکته ادبی: زنهار به معنای امان و پرهیز است.

مرا مهر تو با جان هست یکسان تو خود دانی که بی جان زیست نتوان

عشق تو با جان من یکی شده است؛ تو خود می‌دانی که بدون جان نمی‌توان زیست.

نکته ادبی: استدلال منطقیِ عاشق برای اثبات جدایی‌ناپذیریِ عشق از هستی‌اش.

یکی تا موی اندام تو بر من گرامیتر ز هر دو چشم روشن

حتی یک تار موی تو برای من از هر دو چشم بینایم گرامی‌تر و عزیزتر است.

نکته ادبی: مبالغه برای نشان دادن ارزش وجودی معشوق.

گذشته رفت شاها بودنی بود ازین پس دارمت خود کام و خشنود

آنچه در گذشته رخ داده، تقدیر بوده و سپری شده؛ از این پس تو را شادمان و کامروا خواهم داشت.

نکته ادبی: پذیرش تقدیر و نگاه به آینده.

شهنشه را شکفت آمد ز دلبر ز گفتار چنان زیبا و در خور

شاه از این سخنان زیبا و شایسته معشوق، شگفت‌زده و مسرور شد.

نکته ادبی: شکفت آمدن به معنای شکوفا شدن و شاد شدن است.

یکی بادش به دل بر جست چونان که خوشتر زان نباشد باد نیسان

نسیم خوشی در دلش وزید که از نسیم بهاری (نیسان) نیز دلپذیرتر بود.

نکته ادبی: باد نیسان در ادبیات فارسی نماد زایش و طراوت بهاری است.

امیدش تازه شد چون شاخ نسرین ز مستی در ربودش خواب شیرین

امیدش مانند شاخه گل نسرین تازه گشت و از شدت مستیِ عشق، به خوابی شیرین فرو رفت.

نکته ادبی: تشبیه امید به گل نسرین، نماد تازگی و زیبایی است.

شهنشه خفته بود و ویس بیدار ز رامین و ز موبد بر دلش باد

شاه در خواب بود و ویس بیدار، در حالی که یاد رامین و موبد، دلش را ناآرام کرده بود.

نکته ادبی: تضاد خواب و بیداری برای نشان دادن آشفتگی درونی ویس.

گهی زان فرد اندیشه گهی زین نبودش هیچ کس همتای رامین

گاهی به این می‌اندیشید و گاه به آن، اما هیچ‌کس در نظرش همتای رامین نبود.

نکته ادبی: تردید درونی عاشق میان دو راهی.

در آن اندیسه جنبش آمد از بام مگر بر بامش آمد خسته دل رام

در آن میان، حرکتی بر بام شنیده شد؛ شاید رامینِ دل‌خسته بر بام آمده بود.

نکته ادبی: جنبش از بام، نشان‌دهنده ورود رامین به صحنه است.

هوا او را ز بستر بر جهانده ز دل صبر و دیده خواب رانده

عشق، او را از بستر برانگیخت و خواب و آرامش را از چشمانش ربود.

نکته ادبی: استعاره از قدرتِ بی‌خواب‌کننده عشق.

شبی تاریک همچون جان مهجور ز مشکین ابر او بارنده کافور

شبی تاریک بود که همچون جانِ دورافتاده از یار بود؛ ابری مشکین می‌بارید که گویی کافور بر زمین می‌پاشید.

نکته ادبی: تشبیه ابر به کافور، نماد رنگ سفیدِ برف در شب تیره است.

سراپرده کشیده ابر دی ماه چو روی ویس گشته پردگی ماه

ابر زمستانی همچون پرده‌ای بر خانه کشیده شده بود و ماهِ رخسارِ ویس، پشت این ابرها پنهان گشته بود.

نکته ادبی: تشبیه ویس به ماه و ابرهای زمستانی به پرده‌داری.

هوا چون چشم رامین گشته گریان به درد آنکه زو شد ماه پنهان

هوا گویی همچون چشمانِ رامین گریان بود، به خاطر دردی که باعث شده بود ماه (ویس) از نظرش پنهان بماند.

نکته ادبی: تشخیص (جان‌بخشی) به طبیعت و همسویی آن با اندوه عاشق.

نهفته ماه در ابر زمستان چو روی ویس بانو در شبستان

ماه در میان ابرهای زمستانی پنهان شده بود، درست مانند چهره ویس بانو که در شبستان پنهان بود.

نکته ادبی: تکرار تصویر ماه برای ویس که نشان‌دهنده زیبایی و دوری اوست.

نشسته بر کنار بام رامین امید اندر دلش مانده چو ژوپین

رامین بر لبه بام نشسته بود و امید در دلش همچون نیزه‌ای (ژوپین) استوار مانده بود.

نکته ادبی: ژوپین به معنای نیزه است و ثبات آن نشان‌دهنده پافشاری عاشق است.

ز مهر ویس برف او را گل افشان شب تاریک او را روز رخشان

مهر و محبت ویس برای او همچون گلی بود که در برف می‌رویید و شب تاریکش را به روزی روشن بدل می‌کرد.

نکته ادبی: استعاره از گرمای عشق در سرمای ناامیدی.

کنار بام وی را کاخ و طارم زمین پر گل او را جز و ملحم

لبه بام برای او همچون قصر و ایوان بود و زمینِ پوشیده از برف، برای او همچون جامه گران‌بها و نرم بود.

نکته ادبی: ملحم نوعی پارچه لطیف و گران‌بها است.

اگرچه دور بود از روی دلبر هنی آمد به مغزش بوی دلبر

اگرچه از چهره دلبر دور بود، اما بوی خوشِ یار به مشام جانش می‌رسید.

نکته ادبی: قدرتِ حسِ عاشقانه که فراتر از حضور فیزیکی عمل می‌کند.

چو با دلبر نبودش روی پیوند به بوی جانفزایش بود خرسند

چون امکان دیدارِ رو در رو نبود، به عطرِ جان‌افزایِ یار دل‌خوش بود.

نکته ادبی: رضایت عاشق به حداقل‌ها در صورت عدم دسترسی به کمال وصال.

چه دانی خوشتر از عشقی بدین سان که باشد عاسق از بدخواره ترسان

چه چیزی از عشقی بدین‌گونه خوش‌تر است که عاشق مدام از دشمنان و بدخواهان در هراس باشد؟

نکته ادبی: در ادبیات کلاسیک، عشق پنهانی و پرمخاطره ستوده شده است.

ازان ترسد که روزی بد سگالش بداند ناگهان با دوست حالش

عاشق همیشه می‌ترسد که مبادا یک بدخواه، ناگهان از حال و احوال او با معشوق باخبر شود.

نکته ادبی: بدسگال به معنای بداندیش و دشمن است.

پس آنگه دوست را آید ملامت ورا آن روز بر خیزد قیامت

و اگر بدخواه پی ببرد، معشوق را سرزنش می‌کند و آن روز برای عاشق، روز قیامت و مصیبت خواهد بود.

نکته ادبی: قیامت به عنوان استعاره‌ای از نهایت رنج و سختی استفاده شده است.

چو رامین چند هگ بر بام بنشست شب تاریک با سرما بپیوست

رامین مدتی بر بام نشست و شبِ تاریک با سرمای سخت همراه شد.

نکته ادبی: توصیفِ جوّیِ شب که بر شدتِ تنهاییِ عاشق می‌افزاید.

نبود او را زیان از برف و باران که اندر جانش آتش بود سوزان

برف و باران به او آسیبی نمی‌رساند، چرا که در درون جانش آتشی سوزان شعله‌ور بود.

نکته ادبی: تضاد آتش درون و سرمای بیرون، پارادوکس مرکزی شعر کلاسیک.

اگر هر قطره ای صد رود گشتی از آن آرش یکی اخگر نکشتی

حتی اگر هر قطره برف به رودی عظیم تبدیل می‌شد، باز هم نمی‌توانست یک شراره از آتشِ عشق او را خاموش کند.

نکته ادبی: اغراق برای نشان دادن تداوم عشق.

جهان را بود آن شب بیم طوفان که اشک چشم او شد جفت باران

آن شب جهان در بیم طوفان بود، چرا که اشکِ چشمان رامین با باران درآمیخته بود.

نکته ادبی: پیوند خوردنِ اندوه عاشق با پدیده‌های کیهانی.

دل اندر تاب و جان در یوبهء جفت غریوان با دل نالان همی گفت

دلش در تاب و توان بود و جانش در رنج و سختی، و با صدای بلند با دلِ ناله‌گر خود سخن می‌گفت.

نکته ادبی: یوبه به معنای رنج و سختی و درماندگی است.

نگارینا روا داری بدین سان تو در حانه من اندر برف و باران

ای نگار من، آیا روا می‌داری که من این‌گونه در برف و باران بیرون بمانم؟

نکته ادبی: آغازِ لحنِ گله‌مندانه و سوزناک عاشق.

تو دیگر دوست را در بر گرفته میان قاقم و سنجاب خفته

تو آن‌سو در آغوشِ یاری دیگر و در میان رختخواب‌های نرم و گران‌بها خفته‌ای.

نکته ادبی: قاقم و سنجاب دو پوستِ بسیار گران‌بها و گرم در قدیم بوده‌اند.

من اینجا بی کس و بی یار مانده دو پای اندر گل تیمار مانده

من اینجا بی‌کس و تنها مانده‌ام و پاهایم در گلِ رنج و اندوه گرفتار شده است.

نکته ادبی: تیمار به معنای اندوه و غم است.

تو در خوابی و آگاهی نداری که عاشق چون همی گرید بزاری

تو در خوابی و نمی‌دانی که عاشقت چگونه با زاری و درد می‌گرید.

نکته ادبی: شکوای عاشقانه از بی‌خبریِ معشوق.

ببار ای برف برف بر جان من آتش که بی دل را همه رنجی بود خوش

ای برف ببار و ای آتشِ عشق بر جان من شعله بکش؛ چرا که برای عاشق، تمامِ این رنج‌ها شیرین و خواستنی است.

نکته ادبی: تلفیق پارادوکسیکالِ رنج و لذت در عشق.

گر آهی بر زنم ابرت بسوزد جهان هنواره ز آتش بر فروزد

اگر آهی از سرِ درد بکشم، ابرهای آسمان را به آتش می‌کشم و جهان را از سوزِ درونم فروزان می‌کنم.

نکته ادبی: مبالغه در قدرتِ آهِ عاشق.

الا ای باد تندی کن زمانی در آن تندی بهم بر زن جهانی

ای باد، لحظه‌ای تند و خروشان شو و در این تندی، جهان را زیر و رو کن.

نکته ادبی: درخواستِ عاشق از عناصر طبیعت برای رسیدن به معشوق.

بجنبان گیسوانش را ز بالین ز چشمش زاستر کن خواب نوشین

گیسوانش را بر روی بالین تکان بده و خوابِ شیرین را از چشمانش بربا.

نکته ادبی: خواستِ عاشق برای بیدار کردنِ معشوق.

به گوششدر فگن آواز زارم بگو با وی که چون دل فگارم

آوازِ زار و ناله‌ام را به گوشش برسان و به او بگو که چقدر دلم رنجور و مجروح است.

نکته ادبی: تأکید بر بیچارگی و فقرِ عاطفیِ عاشق.

به تنهایی نشسته بر چه حالم به برف اندر آ کام بد سگالم

در این تنهایی و سرما نشسته‌ام و بنگر که چه حال و روز پریشانی دارم و دشمنانم نیز در این برف، بدخواهی مرا به تماشا نشسته‌اند.

نکته ادبی: بدسگال به معنای بداندیش و دشمن است و برف در اینجا نمادِ سردیِ روزگارِ فراق است.

مگر لختی دلش بر من بسوزد که بر من خود دل دشمن بسوزد

شاید اندکی دلش بر حالم بسوزد، چرا که حتی دلِ دشمن نیز بر این حالِ پریشانِ من می‌سوزد.

نکته ادبی: تکرار واژه دل برای تأکید بر شدتِ عاطفه است.

اگر زین ابر بیرون آید اختر به درد من ز من گرید فزونتر

اگر از پشت این ابرهای تیره، ستاره‌ای بیرون بیاید، از شدتِ درد و رنجِ من، بیشتر از خودِ من گریه خواهد کرد.

نکته ادبی: اختر به معنای ستاره و اشاره به تشخیص (جان‌بخشی) به طبیعت است.

چو ویس آگاه شد از جنبش بام به گوش آمد مرو را زاری رام

وقتی ویس از جنب و جوش و صداهایی که از بام می‌آمد آگاه شد، صدای ناله‌های دایه را شنید.

نکته ادبی: رام در اینجا نام دایه است که به ویس خدمت می‌کند.

شناب دوستی در جانش افتاد همان دم دایه را پیشش فرستاد

شور و شوقِ دوستی در جانش جوشید و همان لحظه دایه را نزد رامین فرستاد.

نکته ادبی: شناب به معنای عجله و شتاب است.

همی تا دایه باز آمد چنان بود که گفتی بی شکیب و بی روان بود

تا زمانی که دایه بازگشت، ویس چنان بی‌قرار بود که گویی جان و شکیبایی در تن ندارد.

نکته ادبی: بی‌روان کنایه از بی‌جان و بی‌قرار است.

فرود آمد به زودی دایه از بام ز رامین داشت نزد ویس پیغام

دایه به سرعت از بام پایین آمد و پیامی از سوی رامین برای ویس آورد.

نکته ادبی: اشاره به بازگشت دایه و نقش واسطه‌گری او.

نگارا ماهرویا زود سیرا به خون عاشقان خوردن دلیرا

ای نگارِ ماهرو که زود از عشق سیر می‌شوی، تو که در گرفتن جانِ عاشقان بسیار بی‌باک هستی.

نکته ادبی: ماهرویا تشبیه معشوق به ماه است.

جرا یکباره بر من چیر گشتی چه خوردی تا ز مهرم سیر گشتی

چرا ناگهان بر من مسلط شدی و چه شد که از مهرِ من به این زودی سیر شدی؟

نکته ادبی: چیر گشتن به معنای چیره شدن و مسلط شدن است.

من آنم در وفا و مهربانی که تو دیدی، جرا پس تو نه آنی

من در وفا و مهربانی همان کسی هستم که تو دیدی و شناختی، پس چرا تو دیگر آن فردِ سابق نیستی؟

نکته ادبی: تضاد درونی شخصیت معشوق را نشان می‌دهد.

من اندر برف و تو در خز و دیبا من از تو ناشکیبا تو شکیبا

من در میان برف و سرما هستم و تو در میان ناز و نعمت (خز و دیبا)، من بی‌قرارم و تو آرام و صبور.

نکته ادبی: خز و دیبا نماد ثروت و آسایش است.

تو در شادی و من در رنج و تیمار یو با خوشی و من با درد و آزار

تو در شادی و خوشی هستی و من در رنج و غم، تو غرق در لذت و من در درد و آزار گرفتارم.

نکته ادبی: تیمار به معنای اندوه و غم است.

مگر دادارمان قسمت جنین کرد ترا آسودگی داد و مرا درد

شاید سرنوشت و خواستِ خدا این‌گونه بوده است که تو را در آسودگی قرار دهد و مرا در درد و رنج.

نکته ادبی: دادار به معنای آفریدگار و دادگر است.

اگر یزدان همه کامی ترا داد مرا شاید، همیشه همچنین باد

اگر خداوند همه خواسته‌های تو را برآورده کرده است، شاید برای من هم همیشه همین‌گونه باشد.

نکته ادبی: کامیابی کنایه از برآورده شدن آرزوهاست.

ازو خواهم که هر کامی بیابی که به تو نازک دلی غم برنتابی

از خداوند می‌خواهم که به تمام آرزوهایت برسی، چرا که تو بسیار نازک‌دلی و تابِ غم و اندوه را نداری.

نکته ادبی: نازک‌دلی کنایه از لطافت روح و تحمل نکردن سختی است.

مرا باید همیشه بندگی کرد مرا باید همیشه اندهان خورد

اما سرنوشتِ من این است که همیشه بنده و مطیع تو باشم و همیشه رنج و غم بخورم.

نکته ادبی: اندوه خوردن کنایه از غصه کشیدن است.

تو شادی کن که شادی را سزایی بران کامت که بر من پادشایی

تو شادی کن که لایقِ شادی هستی و بر آن آرزویی که بر من پادشاهی می‌کنی، کامروا باش.

نکته ادبی: پادشاهی کردن در اینجا استعاره از تسلط معشوق بر عاشق است.

همی دانی که من چون مستمندم به دل در بند آن مشکین کمندم

تو خود می‌دانی که من چقدر نیازمند و اسیرِ آن گیسوی مشکین و پیچ‌درپیچِ تو هستم.

نکته ادبی: مشکین کمند استعاره از موی بلند و زیباست.

شب تاریک و من بی صبر و بی کام ز دیده خواب رفته وز دل آرام

شب تاریک است و من نه صبر دارم و نه به وصال رسیده‌ام، خواب از چشمانم پریده و آرامش از دلم رفته است.

نکته ادبی: تکرار بی‌صبر و بی‌کام بر شدتِ استیصال تأکید دارد.

چو دیوانه دوان بر بام و دیوار شده جمله جهان بر چشم من تار

مانند دیوانگان بر بام و دیوار می‌دوم و تمامِ جهان در چشمِ من تیره و تار شده است.

نکته ادبی: دیوانه دوان استعاره از آشفتگیِ روانی عاشق است.

به دیدارت همی امید دارم مسوزان این دل امیدوارم

من هنوز به دیدارِ تو امید دارم، پس این دلِ امیدوارم را به آتشِ فراق مسوزان.

نکته ادبی: امید و سوز در تقابل معنایی هستند.

شب تاریک بر من روز گردان کنار تو مرا جان بوز گردان

شبِ تاریکِ هجران را برای من به روزِ وصال تبدیل کن و کنارِ خود، جانِ مرا آرامش ببخش.

نکته ادبی: روز گردانیدن کنایه از پایان دادن به تیرگیِ دوری است.

به سرمای جنین سخت جهان سوز نشاید جز کنار دوست جان بوز

در این سرمایِ جهان‌سوز، سزاوار نیست که جانِ من جز در کنارِ تو آرام گیرد.

نکته ادبی: جان بوز به معنای آرام گرفتن و جای گرفتن است.

مرا بنمای روی جان فزایت بهمن برسای زلف مشک سایت

روی جان‌بخشِ خود را به من نشان بده و آن زلفِ خوش‌بویِ خود را بر من بگستران.

نکته ادبی: مشک‌سای صفتِ زلف به معنای خوش‌بوکننده است.

بر سیمینت بر زرین برم نه کجا خود سیم و زر هر دو بهم به

سینه سیمینت را بر سینه زرین من بگذار، چرا که سیم و زر هر دو در کنار هم نیکوترند.

نکته ادبی: سیم و زر استعاره از سپیدی و درخشندگیِ تن است.

دلم در مهر تو گمراه گشتست براهم بر فراقت چاه گشتست

دلم در راهِ عشقِ تو گمراه شده و دوریِ تو برایم مانندِ چاهی عمیق گشته است.

نکته ادبی: چاه استعاره از سقوط و سختی است.

به درد من مضو یکباره خرسند مرا در چاه رنج افتاده مپسند

به درد و رنجِ من راضی نباش و مپسند که من در چاهِ بلا گرفتار بمانم.

نکته ادبی: خُرسند نبودن به معنای عدم رضایت از رنجِ دیگری است.

گر امید ز دیدارت ببری هم اکنون پردهء صبرمبدری

اگر امیدِ وصالِ تو را از دست بدهم، همان لحظه پردهٔ صبر و شکیبایی‌ام دریده خواهد شد.

نکته ادبی: پرده صبر کنایه از پوششِ خویشتن‌داری است.

مزن بر جان من تیغ جفایت مبر امیدم از مهر و وفاینت

تیغِ جفا را بر جانِ من مزن و امیدم را از مهر و وفایت قطع مکن.

نکته ادبی: تیغ جفا استعاره از بی‌مهری و آزار است.

که من تا در زمانه زنده باشم به پیش بندگانت بنده باشم

زیرا من تا زمانی که در این جهان زنده‌ام، همچون بنده‌ای در برابرِ تو خواهم بود.

نکته ادبی: اشاره به بندگیِ عاشق در برابر معشوق.

چو ویس دلبر این پیغام بشنید دلش چون شیره بی آتش بجوشید

وقتی ویس این پیامِ عاشقانه را شنید، دلش بی‌قرار شد و همچون شیره‌ای که بر آتش می‌جوشد، به تلاطم افتاد.

نکته ادبی: تشبیه دل به شیره در حال جوشش نشان‌دهنده التهاب عاطفی است.

به دایه گفت چار من تو دانی مرا از دست موبد چون رهانی

به دایه گفت تو راهِ چاره مرا می‌دانی، پس بگو چگونه می‌توانم از دستِ موبد رها شوم؟

نکته ادبی: موبد نام همسرِ ویس و رقیبِ رامین است.

که او جفتست اگر بیدار گردد سراسر کار ما دشخوار گردد

چرا که او همسرِ من است و اگر بیدار شود، کارِ ما بسیار دشوار و پیچیده خواهد شد.

نکته ادبی: جفت به معنای همسر است.

اگر تنها درین خانه بماند شود بیدار و حال من بداند

اگر او تنها در این خانه بماند، ناگزیر بیدار می‌شود و از حالِ من و تو آگاه خواهد شد.

نکته ادبی: نگرانی از فاش شدنِ راز است.

ترا با وی بباید جفت ناجار بر آیینی که خسپد یار با یار

تو باید به جای من، در کنار او بخوابی، درست همان‌گونه که یاری در کنار یار می‌خوابد.

نکته ادبی: اشاره به نقشهٔ فریب برای جایگزینی.

بدو کن پشت و رو از وی بگردان که او مستست و باشد مست تادان

پشت به او کن و صورتت را از او بگردان، چون او مست است و در مستی خواب‌آلوده خواهد بود.

نکته ادبی: اشاره به وضعیتِ موبد که از هوشیاری کامل خارج است.

تن تو بر تن من نیک ماند اگر نبپایدت کی باز داند

تنِ تو و من شباهتِ زیادی به هم دارد، اگر دایه دقت نکند، او تفاوت را تشخیص نخواهد داد.

نکته ادبی: اشاره به ترفندِ پنهان‌کاری در شب.

بدان مستی و بیهوشی همی کاوست چگونه باز داند پوست از پوست

او در آن حالتِ مستی و بیهوشی، چگونه می‌تواند تفاوتِ من و تو را از هم تشخیص دهد؟

نکته ادبی: پوست از پوست باز شناختن کنایه از تمایز قائل شدن است.

بگفت این و چراغ از خانه برداشت به چاره دایه را با شوی بگذاشت

ویس این را گفت و چراغ را برداشت و با این تدبیر، دایه را با همسرش (موبد) تنها گذاشت.

نکته ادبی: اشاره به هوشمندی ویس در اجرای نقشه.

به پیش دوست شد سرمست و خرم به بوسه ریش او را ساخت مرهم

ویس شادمان و سرمست نزدِ دوست (رامین) رفت و با بوسه‌هایش، زخمِ دلِ او را درمان کرد.

نکته ادبی: مرهم ساختن استعاره از آرامش‌بخشی است.

بر آهخت از بر سیمینش سنجاب بگستردش میان آن گل و آب

از روی آن تنِ سپیدش، لباسِ سنجاب (گران‌بها) را کنار زد و میانِ آن گلِ چهره و آبِ زلالِ اندامش قرار گرفت.

نکته ادبی: گل و آب استعاره از زیبایی و لطافت تن است.

سیه روباهی از بالا برافگند ز تن جامه ز دل اندوه بر کند

لباسِ سیاهی را که بر تن داشت افکند و با کنار گذاشتنِ جامه، اندوه را نیز از دل بیرون کرد.

نکته ادبی: نمادین‌سازیِ رهایی از غم.

گل و نرگس به هم دیدی به نوروز چنان بودند آن هر دو دل افروز

آن دو، همچون گل و نرگس در نوروز بودند که در کنار هم جلوه‌گری می‌کردند و دل‌افروز بودند.

نکته ادبی: تشبیه به گل و نرگس استعاره از زیبایی و تازگی است.

بسان مشتری پیوسته با ماه ویا چون دانشی پیواسته با جاه

مانندِ سیاره‌ی مشتری که با ماه قرین شده باشد، یا دانش‌مندی که با جاه و مقام همراه گشته باشد.

نکته ادبی: تشبیهات نجومی برای نشان دادنِ درخششِ آنان است.

زمین پر لاله بود از روی ایشان هوا پر مشک بود از بوی ایشان

از زیباییِ روی ایشان، زمین پر از لاله شد و هوا از عطرِ وجودشان سرشار از مشک گردید.

نکته ادبی: اغراقِ شاعرانه برای تأثیرگذاریِ حضورِ معشوق بر محیط.

برف ابر و پدید مآمد ستاره همانا شد به بازی شان نظاره

برف بارید و ستاره‌ای پدیدار شد، گویی که این ستاره نیز به تماشایِ بازیِ عاشقانه‌ی آن‌ها آمده بود.

نکته ادبی: ستاره نمادِ شاهد و ناظر است.

هوا چون آن دو گوهر دید شهوار ببرد از شرمشان ابر گهر بار

آسمان وقتی آن دو گوهرِ باارزش را دید، از شرمِ زیباییِ آن‌ها، ابرهای باران‌زایِ خود را کنار زد.

نکته ادبی: تشبیه به گوهرِ شهوار نشان‌دهنده ارزش بالایِ آن دو است.

دو عاشق در خوشی همراز گشته به خوشی هر دوان انباز گشته

آن دو عاشق، در خوشی هم‌راز شدند و در آن لحظاتِ شیرین، هر دو شریکِ یکدیگر گشتند.

نکته ادبی: بازگشت به مفهومِ یگانگیِ عاشقان.

گهی بودی ز دست ویسه بالین گهی از دست مهرافزای رامین

گاهی تکیه‌گاهِ سر، دستِ ویس بود و گاهی تکیه‌گاه، دستِ رامینِ مهر‌افزا بود.

نکته ادبی: بالین در اینجا به معنای تکیه‌گاهِ سر و استراحت است.

تو گفتی شیر و می بودند در هم ویا بر هم فگنده خز و ملحم

گویی شیر و عسل در هم آمیخته بودند یا اینکه پارچه‌های گران‌بهای خز و حریر را بر هم افکنده بودند.

نکته ادبی: تشبیهات برای نشان دادنِ در هم آمیختگی و نزدیکیِ دو عاشق است.

بپیچیده بهم چون مار بر مار چه خوش باشد که پیچیده یار با یار

آغوش‌های درهم‌پیچیده که همچون ماری بر دور ماری دیگر حلقه شده، چه لذت‌بخش است وقتی عاشق و معشوق این‌چنین در کنار هم پیچیده باشند.

نکته ادبی: تشبیه «مار بر مار» برای توصیف پیچ و تابِ در آغوش گرفتنِ عاشق و معشوق به کار رفته است.

لب اندر لب نهاده روی بر روی نگنجیدی میان هر دوان موی

لب‌هایشان بر هم نهاده و صورت‌هایشان چسبیده به هم بود؛ چنان در هم آمیخته بودند که حتی یک تار مو هم میانشان جای نمی‌گرفت.

نکته ادبی: اغراق برای نشان دادن شدتِ نزدیکی و صمیمیتِ فیزیکی.

همه شب هر دوان در راز بودند گهی در راز و گه در ناز بودند

تمام شب آن دو نفر با هم راز و نیاز می‌کردند و گاهی در حالِ درددل و گاهی در حالِ ناز و نوازش بودند.

نکته ادبی: تکرار واژه راز و ناز برای القای فضایِ عاشقانه‌ی شبانه.

هم از بوسه شکر بسیار خوردند هم از بازی خوشی بسیار کردند

از بوسه‌های شیرین بهره‌ها بردند و از بازی‌های عاشقانه‌ی خوشایند، لذت بسیاری کسب کردند.

نکته ادبی: «شکر» استعاره از بوسه‌ی شیرین است.

چو از مستی در آمد شاه شاهان نبود اندر کنارش ماه ماهان

هنگامی که شاهِ شاهان از حالتِ مستی خارج شد و به هوش آمد، دید که آن زیباترینِ زیبا (ویس) در کنارش نیست.

نکته ادبی: شاهِ شاهان لقبِ موبد است و ماهِ ماهان استعاره از ویس.

به دست اندام هم بسترش بپسود به جای سرو سیمین خشک نی بود

شاه دستش را بر اندامِ هم‌بسترش کشید و به جای اندامِ لطیف و نقره‌فامِ ویس، بدنی خشک و لاغر مانند نی یافت.

نکته ادبی: «سرو سیمین» استعاره از قامتِ کشیده و اندامِ زیبای ویس است که با «خشک‌نی» (دایه) تقابل دارد.

چه مانستی به ویسه دایهء پیر کجا باشد کمان مانندهء تیر

با خود اندیشید که این دایه‌ی پیر چه شباهتی به ویس دارد؟ مگر می‌شود کمان را با تیر یکی دانست؟ (تضادِ میان ویس و دایه).

نکته ادبی: استفاده از تمثیلِ «کمان و تیر» برای نشان دادنِ دوریِ فاحشِ کیفیتِ دایه از ویس.

به دستی دایه بود از ویس دیدار بلی دیدار باشد ملحم از خار

به جای ویس، دایه در کنارش بود. آری، دیدارِ یار کجا و دیدنِ خار کجا؛ این دو با هم سنخیتی ندارند.

نکته ادبی: «ملحم» به معنای آمیخته یا مشابه است؛ شاعر می‌گوید زیباییِ ویس کجا و زشتیِ خار (دایه) کجا.

بجست از خواب شاهنشاه چون ببر ز خشم دل خوشان گشته چون ابر

شاهنشاه از خواب پرید و همچون شیری خشمگین شد و از شدتِ عصبانیت، چهره‌اش مثل ابری تیره و گرفته گشت.

نکته ادبی: تشبیه خشمِ شاه به «ببر» و چهره‌ی برافروخته‌اش به «ابر» (استعاره از تیرگی و تلاطم).

گرفته دست آن چادو همی گفت چه دیوی تو که هستی در برم جفت

دستِ آن جادوگر (دایه) را گرفت و گفت: تو چه موجودِ دیوسیرتی هستی که در بستر من جای گرفته‌ای؟

نکته ادبی: «چادو» در اینجا به معنای ساحره یا زنی فریبکار است.

ترا اندر کنار من که افگند مرا با دیو چون افتد پیوند

چه کسی تو را به بستر من آورد؟ من و پیوند خوردن با دیوی چون تو، امری ناممکن و ناپسند است.

نکته ادبی: پرسش انکاری برای نشان دادنِ انزجارِ شدید شاه از حضور دایه.

بسی از پیشکاران سرایی چراغ و شمع جست و روشایی

بسیاری از پیشکاران و خدمتگزارانِ کاخ را برای یافتنِ چراغ و شمع و روشن کردنِ محیط فراخواند.

نکته ادبی: «روشایی» به معنای روشنایی است.

بسی پرسید وی را تو کدامی بگو نا تو چه چیزی و چه نامی

از او بسیار پرسید که تو کیستی؟ بگو ببینم چه کسی هستی و نامت چیست؟

نکته ادبی: «کدامی» در اینجا به معنای «کیستی» است.

نه دایه هیچ گونه پسخش داد نه کسی بشنید چندان بانگ و فریاد

دایه نه هیچ پاسخی به او داد و نه کسی صدای فریاد و بانگِ شاه را در آن هیاهو شنید.

نکته ادبی: اشاره به سکوتِ دایه از سرِ وحشت یا ناتوانی در پاسخ‌گویی.

مفر رامین که بود اندر بر یاد بخفته یار او او مانده بیدار

اما رامین که در خاطرش ویس بود، یارش در خواب بود و خودش بیدار مانده بود.

نکته ادبی: ترسیمِ تضادِ وضعیتِ رامین (بیدار و نگران) با ویس (که در خواب است).

همی بوسید بیجاده به شکر همی بارید بر گلنار گوهر

همچنان با خیالاتِ ویس انس می‌گرفت و لب‌هایش را می‌بوسید و در ذهنش بر گلنارِ گونه‌های او، بوسه‌های گوهروار می‌کاشت.

نکته ادبی: «بیجاده» (عقیق) و «گلنار» استعاره از لب‌ها و گونه‌های سرخِ معشوق است.

ز بام و روز اندیشه همی کرد که چون بام آید انده بایدش خورد

درباره‌ی نزدیک شدنِ صبح و روز نگران بود، زیرا می‌دانست وقتی صبح بدمد، باید اندوهِ جدایی را تحمل کند.

نکته ادبی: «بام» استعاره از طلوع صبح است که پایان‌بخشِ دیدارهای شبانه است.

سرودی سخت خوش با دل همی گفت به درد آنکه تنها ماند از جفت

با دلی پُر از دردِ دوری، ترانه‌ای بسیار دلنشین و غمگین برای حالِ خود می‌خواند.

نکته ادبی: «جفت» در اینجا به معنای یار و معشوق است.

شبا بس خرمی، بس دلفروزی همه کسی را شابی مارا چو روزی

ای شب! تو بسیار زیبا و دل‌انگیزی، اما برای همه مثل روزیِ خوش هستی ولی برای من گویی روزِ رستاخیز و پایان است.

نکته ادبی: استفاده از صنعتِ پارادوکس؛ شب برای عاشق فرصت است، اما چون وعده‌ی جدایی دارد، مایه رنج است.

چو هر کس را بر آید روز روشن تاریکی پدید آمد شب من

وقتی برای همه روزِ روشن فرا می‌رسد، برای من تاریکیِ شب آغاز می‌شود (چون مجبور به جدایی می‌شوم).

نکته ادبی: وارونگیِ نمادین: روز که برای همه روشنی است، برای عاشقِ رانده شده، تاریکی است.

به نزدیک آمد اینک بام شبگیر دلا بپسیچ تا بر دل خوری تیر

اینک وقتِ صبح نزدیک است؛ ای دلِ من، آماده باش که باید تیرِ غم بر جانت بنشیند.

نکته ادبی: «بام شبگیر» استعاره از صبحِ زود و لحظه‌ی جدایی.

خوشا کارا که بودی آشنایی اگر با وی نبودستی جدایی

خوشا به حالِ رابطه‌ای که فقط آشنایی و پیوند باشد و در آن جدایی راه نداشته باشد.

نکته ادبی: بیان حسرتِ عاشق از ماهیتِ ناپایدارِ عشق.

جهانا جز بدی کردن ندانی دهی شادی و بازش می ستانی

ای روزگار! تو جز بدی کردن چیزی نمی‌دانی؛ شادی را به انسان هدیه می‌دهی و به سرعت آن را پس می‌گیری.

نکته ادبی: گلایه از گردون و سرنوشت که متغیر و بی‌وفاست.

گر از نوشم دهی یک بار کامی به پایانش دهی از ز هر جامی

اگر یک بار از جامِ نوشِ وصال به من می‌چشانی، در پایانِ آن، جامِ زهرِ جدایی را به کامم می‌ریزی.

نکته ادبی: تضاد میان «نوش» و «زهر» برای توصیف تلخ و شیرین بودنِ عشق.

بدا روزا که بود آن روز پیشین که عشق اندر دل من گشت شیرین

چه بد روزگاری بود آن روزِ پیشین که عشق در دلِ من شیرین گشت و اسیرِ آن شدم.

نکته ادبی: توصیفِ شیرینیِ اولیه‌ی عشق که منشأ رنج‌های بعدی است.

من آنگه کشتی اندر موج بردم که دل بر هر بدی خرسند کردم

من آن زمان کشتیِ زندگی‌ام را به موج‌های خطرناک سپردم که با تمامِ سختی‌ها و بدی‌ها خرسند شدم.

نکته ادبی: «کشتی به موج بردن» استعاره از به استقبالِ خطر رفتن است.

قصای بد مرا در مهری افگند فزون از مهر مار و مهر فرزند

سرنوشتِ بد، مرا در مهر و محبتی گرفتار کرد که از محبتِ مار و فرزند هم بیشتر است.

نکته ادبی: اشاره به دلبستگیِ عمیق و غیرعادیِ عاشق که از غریزه‌ هم فراتر رفته است.

چه در دست اینکه نتوان گفت با کس کرا گویم که تو فریاد من رس

این چه دردی است که نمی‌توان با کسی در میان گذاشت؟ به که بگویم که به فریادِ من برسد؟

نکته ادبی: استیصالِ عاشق که هیچ کس را محرمِ اسرار نمی‌یابد.

چو نزدیکم همی ترسم ز دوری چو دورم نیست بر دردم صبوری

وقتی به تو نزدیکم از دوری می‌ترسم (که وقتِ رفتن است) و وقتی دورم، دیگر صبوری ندارم.

نکته ادبی: نشان‌دهنده‌ی آشفتگیِ روانیِ عاشق در هر دو حالتِ وصال و فراق.

نه همچون خیشتن دانم اسیری نه جز دادار دانم دسگیری

نه خود را می‌شناسم که چقدر اسیرم و نه دستگیری جز خداوند می‌شناسم.

نکته ادبی: اشاره به یگانگیِ خداوند به عنوان تنها پناهگاه.

حدایا هم تو فریاد دلم رس که جز تو نیست در گیتی مرا کس

خدایا تو خود به دادِ دلِ من برس، که در این جهان جز تو کسی را ندارم.

نکته ادبی: تضرع و نیایشِ عاشقِ تنها و درمانده.

همی نالید رامین بر دل ریش به اندیشه فزایان انده خویش

رامین با دلی مجروح و ریش‌ریش شده ناله می‌کرد و با این افکار، اندوهِ خود را بیشتر می‌ساخت.

نکته ادبی: «دلِ ریش» کنایه از دلِ زخمی و غمگین است.

ربوده دلبرش را خواب نوشین پر از گلناع و سنبل کرده بالین

در حالی که معشوقش در خوابِ شیرین بود و بالشِ خود را با عطرِ گل و سنبل خوشبو کرده بود.

نکته ادبی: تصویرسازی لطیف از محیطِ استراحتِ ویس.

خروش شاه بشنید از شبستان شده آگه از آن نیرنگ و دستان

اما فریادِ شاه از شبستان شنیده شد و او از آن نیرنگ و دسیسه باخبر شد.

نکته ادبی: «دستان» به معنای مکر و حیله و نیرنگ است.

تو گفتی ناگه آتش در دلش ریخت ز نوشین خواب دلبر را بر انگیخت

گویا ناگهان آتشی در دلِ رامین افتاد و او ویس را از خوابِ شیرین بیدار کرد.

نکته ادبی: تشبیه ترس و اضطرابِ رامین به آتش که ناگهان افروخته می‌شود.

بدو گفت ای نگارین زود بر خیز ببود آن بد کزو کردیم پرهیز

به او گفت: ای زیبا، زود برخیز که آن بلایی که از آن دوری می‌کردیم و می‌ترسیدیم، رخ داد.

نکته ادبی: بیانِ فوریِ خطر.

تو از مستی شدی در خواب نوشین زهی بیدار و دلخسته به بالین

تو از مستی به خوابِ عمیق رفتی، در حالی که من اینجا بیدار و دل‌شکسته بودم.

نکته ادبی: ملامتِ ملایمِ رامین نسبت به ویس.

در آن غم مانده کز تو دور مانم دلم امید بگسسته ز جانم

در آن اندوهِ بزرگ مانده‌ام که از تو جدا شوم؛ دلم از زندگی قطع امید کرده است.

نکته ادبی: اوج استیصالِ عاشق.

من از یک بد چنین ترسان و لرزان بدی دیگر پدید آمد بتر زان

من از یک بلای کوچک چنین ترسان و لرزان بودم، حال آنکه بلایی بزرگ‌تر و ترسناک‌تر پدید آمده است.

نکته ادبی: اشاره به دو سطح از خطر: دوری از ویس و خشمِ موبد.

خروش و بانگ شه آمد به گوشم جدا کرد از دلم یکباره هوشم

فریادِ شاه به گوشم رسید و هوش و حواسم را یکباره از بین برد.

نکته ادبی: اضطرابِ شدید رامین از شنیدنِ صدایِ شاه.

همی گوید درین ساعت مرا دل که بر کش پای خود یکباره از گل

دلم در این لحظه می‌گوید که همین الان باید خودت را از این گرفتاری و منجلاب بیرون بکشی.

نکته ادبی: «پای از گل بیرون کشیدن» کنایه از نجات یافتن از گرفتاری است.

فرو رو سرش را از تن بینداز جهان را زین فرو مایه بپرداز

سرش را از تن جدا کن و بینداز و جهان را از وجودِ این آدمِ پست و فرومایه پاک کن.

نکته ادبی: پیشنهادِ خشونت‌آمیزِ رامین برای کشتنِ دایه (یا مانع) جهتِ فرار.

به جان من که خون این بردار ز خون گربه ای بر من سبکتر

به جان خودم سوگند که کشتنِ این شخص، از کشتنِ یک گربه هم برای من آسان‌تر است.

نکته ادبی: کوچک شمردنِ خونِ دایه برای توجیهِ عملِ خشونت‌آمیز.

جوابش داد ویس و گفت مشتاب بر آتش ریز لختی از خرد آب

ویس به او پاسخ داد و گفت: شتاب نکن؛ کمی از خرد و عقلت استفاده کن و بر این آتشِ خشم، آب بریز.

نکته ادبی: استعاره‌ی «آب بر آتش ریختن» برای دعوت به آرامش و خویشتن‌داری.

چو رنجت را سر آید روز هنگام ابی خون خود بر آید مر ترا کام

وقتی زمانِ پایانِ رنجت فرا برسد، بدونِ نیاز به خون‌ریزی و کشتنِ خودت، به خواسته‌ات می‌رسی.

نکته ادبی: پندِ خردمندانه‌ی ویس به رامین برای حفظِ جان.

پس آنگه همچو گوری جسته از شیر ز بام گوشک تازان آمد او زیر

سپس ویس همچون گورخری که از دستِ شیر گریخته باشد، با سرعت از بالای قصر (گوشک) پایین پرید.

نکته ادبی: تشبیه ویس به گورخر و شاه به شیر، نشان‌دهنده‌ی قدرتِ شاه و چابکیِ ویس.

نگه کن تا چه نیکو ساخت دستان ز ناگه رفت پنهان در شبستان

ببین که چه هوشمندانه نیرنگی ساخت و ناگهان پنهانی به شبستان بازگشت.

نکته ادبی: تحسینِ هوش و ذکاوتِ ویس توسطِ شاعر.

شهنشه بد هنوز از باده سر مست سمن بر رفت و بر بالینش بنشست

شاهنشاه هنوز از باده مست بود؛ ویس با اندامی زیبا به نزد او رفت و بر بالینش نشست.

نکته ادبی: «سمن‌بر» استعاره از ویس با تنِ لطیف و سفید.

مرو را گفت دستم ریش کردی ز بس کاو را کشیدی و فشردی

به او گفت: دستم را زخمی کردی، بس که آن را کشیدی و فشردی.

نکته ادبی: آغازِ نیرنگِ ویس برای فریبِ شاهِ مست.

یکی ساعت بگیر این دست دیگر پس آنگه هر کجا خواهی همی بر

یک ساعت این دست دیگرم را بگیر و پس از آن هر کجا که می‌خواهی مرا ببر.

نکته ادبی: نهایتِ زیرکیِ ویس برای اثباتِ حضورش و رفعِ شکِ شاه.

شهنشه چون شنید آواز بت روی نبود آنگه ز محکم چارهء اوی

هنگامی که شاهنشاه (موبد) صدای آن بانوی زیبا (ویس) را شنید، تدبیر و سیاست همیشگی‌اش از دست رفت و نتوانست تصمیم درستی بگیرد.

نکته ادبی: بت روی: استعاره از چهره زیبا و پرستیدنی. چاره: تدبیر و حیله.

رها کرد از دو دستش دست دایه بجست از دام رسوایی بلایه

دایه دست ویس را رها کرد تا او بتواند از این دامِ رسوایی و اتهامِ بی‌جا خود را نجات دهد.

نکته ادبی: بلایه: به معنای رهایی از بلا و مصیبت.

سمن بر ویس را گفت ای نگارین چرا بودی همی حاموش چندین

موبد به ویس که تن و بدنی خوشبو و لطیف داشت گفت: ای بانوی زیبارو، چرا تا این حد سکوت کرده بودی؟

نکته ادبی: سمن‌بر: کسی که سینه و بدنی سفید و خوشبو مانند گل یاسمن دارد. نگارین: زیبارو.

چرا چون خواندمت پاسخ ندادی دلم بیهوده بر آتش نهادی

چرا وقتی صدایت کردم پاسخی ندادی؟ تو با این کار بیهوده دلم را پر از آتشِ نگرانی و بی‌تابی کردی.

نکته ادبی: آتش نهادن: کنایه از ایجاد اضطراب و التهاب شدید در دل.

چو دایه رسته گشت از دام تیمار دلیری یافت ویس ماه رخسار

وقتی دایه از بندِ نگرانی و گرفتاری رها شد، ویسِ ماه‌چهره، جرئت و جسارتِ حرف زدن پیدا کرد.

نکته ادبی: تیمار: اندوه، غم و نگرانی.

فغان در بست و گفت ای وای بر من که هستم سال و مه در دست دشمن

ویس شروع به ناله و گلایه کرد و گفت: وای بر من که تمامِ طول سال را در چنگِ دشمن (اشاره به موبد به عنوان همسری که او را به اجبار نگه داشته) اسیر هستم.

نکته ادبی: فغان در بستن: شروع به فریاد و زاری کردن.

چو مار کج روم گر چه روم راست نشان رفتنم ناراست پیداست

من مجبورم مثل مار کج رفتار کنم، حتی اگر بخواهم مسیرِ راستی را در پیش بگیرم؛ چرا که نحوه برخورد شما با من، نشان‌دهنده آن است که رفتار من هرگز درست به چشم نمی‌آید.

نکته ادبی: اشاره به این نکته که وقتی کسی را متهم می‌دانند، هر کاری کند باز هم متهم شمرده می‌شود.

مبادا هیچ زن را رشک بر شوی که شوی رشک بر باشد بلا جوی

هیچ زنی نباید به شوهرش رشک و حسادت بورزد، چرا که شوهرِ حسود، خود عاملِ بلا و بدبختی است.

نکته ادبی: رشک: حسادت. رشک‌بر: کسی که حسادت می‌کند.

به بستر خفته ام با شوی خود کام به رسوایی همی از من برد نام

من با اینکه همسرِ تو هستم و در بستر با توام، اما تو با اتهام‌های ناروا، آبرو و اعتبارم را از بین می‌بری.

نکته ادبی: شوی خودکام: شوهری که تنها به میل و خواسته خود می‌اندیشد.

به پوزش گفت وی را شاه موبد مکن با من گمان دوستی بد

موبد برای دلجویی و عذرخواهی به او گفت: ای ویس، نسبت به من گمان بد نداشته باش.

نکته ادبی: پوزش: عذرخواهی و دلجویی.

که تو جانی مرا وز جان فزونی که جانم را به شادی رهننونی

تو برای من عزیزتر از جانی، بلکه فراتر از جان هستی؛ چرا که تو کسی هستی که جان مرا به شادی و نشاط می‌رسانی.

نکته ادبی: رهنونی: راهنما و هدایتگر.

ز مستی کردم این کاری که کردم چرا می خوردم و ژوپین نخوردم

من به خاطر مستی این کار را کردم؛ کاش به جای شراب، زوبین (نیزه) خورده بودم تا این‌طور از خود بی‌خود نمی‌شدم.

نکته ادبی: ژوپین (زوبین): نوعی نیزه کوچک. شاعر مستی را عامل بی‌خردی می‌داند.

مرا در بزمگه می بیش دادی از آن بیشی بلای خویش دادی

تو در مجلس بزم، بیش از حد به من شراب دادی و همین زیاده‌رویِ در نوشیدن، باعثِ بروز این مشکلات و بلاها شد.

نکته ادبی: بزمگه: مجلس میهمانی و جشن.

به نیکی در مبادم زندگانی اگر من بر تو بد دارم گمانی

اگر من نسبت به تو ذره‌ای گمانِ بد داشته باشم، خدا نکند که زندگیِ خوشی داشته باشم.

نکته ادبی: سوگند خوردن برای اثبات صداقت در پشیمانی.

بخواهم عذر اگر کردم گناهی نکو کن عذر چون من عذر خواهی

اگر گناهی مرتکب شده‌ام، پوزش می‌طلبم؛ حالا که منِ پادشاه از تو عذر می‌خواهم، تو نیز بزرگوارانه عذر مرا بپذیر.

نکته ادبی: نکو کن: زیبا و کریمانه بپذیر.

گناه آید به نادانی ز مستان چو عذر آرند ازیشان داد مستان

گناهِ افرادِ مست، ناشی از نادانی آن‌هاست؛ بنابراین وقتی از کارشان پشیمان می‌شوند و عذر می‌خواهند، باید عذرشان را پذیرفت.

نکته ادبی: داد مستان: حکم و قضاوت درباره مست‌ها.

خرد را می ببندر چشم را خواب گنه را عذر شوید جامه را آب

شراب، چشمِ خرد را می‌بندد (باعث بی‌خردی می‌شود) همان‌طور که خواب، چشم را می‌بندد؛ عذرخواهی هم مثل آب است که آلودگی (گناه) را پاک می‌کند.

نکته ادبی: تشبیه بسیار دقیق میان کارکرد آب با گناه و کارکرد شراب با خرد.

چو شاهنشاه پوزش کرد بسیار ازو خشنود شد ویس گنهکار

وقتی شاهنشاه بسیار عذرخواهی کرد، ویسِ گنهکار (که در ظاهر متهم بود) از او راضی و خشنود شد.

نکته ادبی: گنهکار: در اینجا به معنای کسی است که در نگاه شاه مورد اتهام بود.

به عشق اندر چنین بسیار باشد همیشه مرد عاشق حوار باشد

در عالمِ عشق، چنین ماجراهایی زیاد پیش می‌آید؛ عاشق همیشه در برابر معشوق خاضع و فروتن است.

نکته ادبی: حوار: به معنای سفید، پاک، و در اینجا به معنای فروتن و بی‌آلایش.

گناه دوست را پوزش نماید چو نپذیرد به پوزش در فزاید

عاشق باید گناهِ معشوق را با عذرخواهی بپوشاند و اگر معشوق عذر نپذیرد، رنج و بلا بیشتر می‌شود.

نکته ادبی: فزاید: زیاد می‌شود.

بسا آهو که دیدم مرغزاری خوشان پیش وی شیر شکاری

من در دشت و دمن آهوانِ بسیاری دیده‌ام که شیری شکاری (شیر قدرتمند) در برابرشان فروتن بوده است.

نکته ادبی: تمثیل برای نشان دادن قدرت عشق که قوی را در برابر ضعیف رام می‌کند.

بسا دل سوخته دیدم خداوند فگنده مهر بنده بر دلش بند

بسیاری از صاحبانِ دل‌های سخت و بی‌رحم را دیده‌ام که عشقِ معشوق، بند بر دلشان زده و آن‌ها را رام کرده است.

نکته ادبی: دل سوخته: عاشق. خداوند: صاحب و مالک.

اگر عاشق شود شیر دژ آگاه به عشق اندر شود هم طبع روباه

اگر حتی یک جنگجوی شیردل و آگاه عاشق شود، طبع و خویِ او در برابر عشق به اندازه روباهی ضعیف و رام می‌شود.

نکته ادبی: تضاد میان شیر و روباه برای نشان دادن تغییر شخصیت عاشق.

ز مهر دل شود تیزیش کندی نیارد کرد با معضوق تندی

عشق باعث می‌شود که تندی و خشونتِ عاشق از بین برود؛ چرا که عاشق نمی‌تواند با معشوقِ خود تندی و بدرفتاری کند.

نکته ادبی: تیزی: خشونت و تندی. کندی: نرمی و ملایمت.

هر آن کاو عشق را نیکو نداند اسیر عشق را دیوانه خواند

هر کس که مقام و ارزشِ عشق را درک نکند، کسی را که در بندِ عشق اسیر شده است، دیوانه خطاب می‌کند.

نکته ادبی: اشاره به تفاوت نگاهِ عاشق و عاقل.

مکاراد کاو ایچ کس در دل نهالش که زود آن کشتهبار آرد و بالش

ای کاش هیچ‌کس بذرِ عشق را در دل خود نکارد، چرا که این کِشته خیلی زود ثمر می‌دهد و رشد می‌کند (دردسر می‌آفریند).

نکته ادبی: بالش: رشد و نمو. کاشتن بذر عشق کنایه از شروع دوران عاشقی است.