ویس و رامین

فخرالدین اسعد گرگانی

نامه نوشتن رامین به مادر و آگاه شدن موبد

فخرالدین اسعد گرگانی
بدان گاهی که شاهنشاه موبد برون رفت از نگارین کاخ و گنبد
دل از شاهی و شهر خوثش برداشت بیابان بر گزید و کاخ بگذاشت
بدان زاری و بد روزی همی گشت چو ماهی پنج و شش بگذشت بر گشت
ز ری رامین به مادر نامه ای کرد ز شادی جان او را جامه ای کرد
کجا رامین و شه گر دو برادر به هم بودند ازین پاکیزه مادر
وزیشان زرد را مادر دگر بود شنیدستم که او هندو گهر بود
فرستاده به مرو آمد نهانی شتابان تر ز باد مهرگانی
همی تا شاه رفته بود و رامین همیشه اشک مادر بود خونین
گهی بر روی خون دیده راندی گهی از درد دل فریاد خواندی
کجا چون شاه و چون رامین دو فرزند ازو یکباره بگسستند پیوند
زنی را از دو گیتی بر گزیدند هم از مادر هم از شاهی بریدند
چو آگه شد ز رامین شادمان شد تنش را آن خبر همتای جان شد
به نامه گفته بود ای نیک مادر مرا ببرید از گیتی برادر
کجا او را به جان من ستیزست به من بر سال و مه چون تیغ تیزست
هم از ویس است آزرده هم از من همی جوید به ما بع کام دشمن
مرا یک موی ویس ماه پیکر گرامی تر از چون او صد برادر
مرا از ویس باری جز خوشی نیست ازو جز بع تری و سر کشی نیست
هر آن گاهی که از وی دور مانم بجز خوشی و کام دل نرانم
هر آن گاهی که بر در گاه باشم ز بیمش گویی اندر چاه باشم
نه چرخست او نه ماه و آفتابست کجا بامن هم از یک مام و بابست
به هر نامی که خواهی زو نکاهم به میدان در چنو پنجا خواهم
همی تا رفته ام از مرو گنده نیاسودم ز بازی و ز خنده
به مرو اندر چنان بودم شب وروز که گفتی آهوم در پنجهء یوز
نه بس بودآن بلا خوردن به ناکام که آتش نیز بایستش به فرجام
به آتش مان چه سوزد نه خدایست که دوزخ دار و پادافره نمایست
کنون اینجا که هستم تندرستم ز ویسه شادم و از باده مستم
فرستادم به تونامه نهانی بدان تا حال و کار من بدانی
نگر تا هیچ گونه غم نداری که تیمار جهان باشد گذاری
ننودم حال خویشم و روز و جایم وزین پس هر چه باشد هم نمایم
همی گردم به گیهان تا بدان گاه که گردد جایگاه شاه بی شاه
چو تخت موبد از وی باز ماند مرا خود بخت بر تختن نشاند
نه او را جان به کوهی باز بستند و یا در چشمهء حیوان بشستست
و گر زین بماند چند گاهی به جان من که گرد آرم سپاهی
فرود آرم مرو را از سرتخت نشینم با دلارامم بر تخت
نباشد دیر، باشد زود این کام تو گفتار مرا در دل نگه دار
چو گفتارم پدید آید تو گو زه نباشد هیچ دانایی ز تو به
درود ویس جان افزای بپذیر بسی خوشتر ز بوی گل به شبگیر
چو مادر نامهء فرزند بر خواند ز شادی دل بر آن نامه برافشاند
چو از ره ندر آمد نامه آن روز شهنشه نیز باز آمد دگر روز
دل مادر برست از رنج دیدن تو گفتی خواست از شادی پریدن
جهان را کارها چونین شگفتست خنک آن کس کزو عبرت گرفتست
نماید چند بازی بلعجب وار پس آنگه نه طرب ماند نه تیمار
نگر تا از بلای او ننالی که گر نالی ز ناله بر محالی
نگر تا از هوای او ننازی که گر نازی ز نازش بر مجازی
چو شاهنشه یکی هفته بیاسود ز تنهایی همیشه تنگدل بود
چو دستورش ز پیش او برفتی مرو را دیو اندیشه گرفتی
شبی مادر بدو گفت ای نیازی چرا از رنج و انده می گدازی
چنین غمگین و در مانده چرایی نه بر ایران و توران پادشایی؟
نه شاهان جهان باژت گزارند دل و دیده بفرمان تو دارند
جهان از قیروان تا چین داری به هر کامی که خواهی کامگاری
چرا هنواره چونین مستمندی جرا این سست جانت را پسندی
به پیری هر کسی نیکی فزایند کجا از خواب برنایی در آیند
دگر بر راه ناخوبی نپیوند ز پیری کام برنایی نجویند
کجا پیریش باشد سخترین بند همن موی سپیدش بهترین پند
ترا تا پیر گشتی آز بیش است دلم زین آز تو بسیار ریش است
شهنشه گفت ای مادر چنین است دلم گویی که هم با من به کین است
زنی را بر گزیدم از جهانی همی از وی نیارامم زمانی
نه فر پندش دهم پندم پذیرد نه با شادی و ناز آرام گیرد
مرا شش ماه در گیتی دوانید چه مایه رنج زی جانم رسانید
کنون غمگین و آشفته بدان است که او بی یار زنده در جهان است
همی تا باشد این دل در تن من نپردازم به جنگ هیچ دشمن
اگر جانم ز ویس آگاه گشتی دراز اندوه من کوتاه گشتی
پذیرفتم که گر رویش ببینم به دست او دهم تاج و نگینم
ز فرمانش دگر بیرون نیایم چنان دارم که فرمان خدایم
گناه رفته را اندر گذارم دگر هر گز به روی او نیارم
به رامین نیز جز نیکی نخواهم برادر باشد و پشت و پناهم
چو این گفتار ازو بشنید مادر تو گویی در دلش افتاد آذر
ز دیده اشک خونین بر رخان ریخت تو گفتی ناردان بر زعفران ریخت
گرفتش دست آن پر مایه فرزند بخور گفتار برین گفتار سوگند
که خون ویس و رامینم نریزی نه هر گز نیز با ایشان ستیزی
به جا آری سختنهایی که گفتی چنان کاندر وفا نایدت زفتی
کجا من دارم آگاهی ازیشان بگویم چون بیابم راست پیمان
چو مادر با شهنشه این سخن گفت ز شادی روی او چون لاله بشکفت
به دست او پای مادر اندر افتاد هزاران بوسه بر دستش همی داد
همی گفت ای مرا با جان برابر مرا از دوزخ سوزان بر آور
به نیکویی بکن یک کار دیگر روانم باز ده یک بار دیگر
که فرمان ترا بر دل نگارم سر از فرمانت هر گز بر ندارم
بخورد آنگاه با مادرش سوگند به دین روشن و جان خردمند
به یزدان جهان و دین پاکان به روشن جان نیکان و نیکان
به آب پاک و خاک و آتش و باد به فرهنگ و وفا و دانش و داد
که بر رامین ازین پس بد نجویم دل از آزار و کردارش بضویم
نخواهم بر تن و جانش زیانی ز دل ننمایش جز مهربانی
شبستان مرا بانو بود ویس دل و جان مرا دارو بود ویس
گناه رفته را زو در گذارم دگر هر گز به رویش باز نارم
چو شاهنشه بدین سان خورد سوگند به کار ویس دل را کرد خرسند
همان گه مادرش نامه فرستاد به نامه کرد رفته یک به یک یاد
سخنها گفت نیکوتر ز گوهر به گاه طعب شیرین تر ز شکر
به نامه گفته بود ای جان مادر بهشت و دوزخت فرمان مادر
ز فرمانم نگر تا سر نتابی که از دادار جز دوزخ نیابی
چو این نامه بخوانی زود بشتاب مرا یک بار دیگر زنده دریاب
که چشمم کور شد از بس گرستن تنم خواهد همی از جان گسستن
چراغ جانم اندر تن فرو مرد بهار کامم اندر دل بپژمرد
همی تا روی تو بینم چنینم به پیش دادگر رخ بر زمانم
ترا خواهم که بینم در جهان بس که بر من نیست فرخ تر ز تو کس
شهنشه نیز همچون من نوانست تنش گویی ز یادت بی روانست
چو بی تو گشت او قدرت بدانست به گیتی گشت چندان کاوتوانست
چه مایه در جهان رنج و بلا دید نگر چه روزگار ناسزاد دید
کنون بر گشت و باز آمد پشیمان بجز دیدارت او را نیست درمان
بخورد از راستی پاکیزه سوگند که هر گز نشکند در مهر پیوند
گرامی داردت چون جان و دیده وزین دیگر برادر بر گزیده
ترا باشد ز بیرون داد و فرمان چنان چون ویسه را اندر شبستان
هم او بانو بود هم تو سپهبد شما را چون پدر آزاده موبد
نباشد نیز هر گز خشم و آزار دلت جوید به گفتار و به کردار
تو نیز از دل برون کن بیم و پرهیز مکن تندی و چونین سخت مستیز
که از بیگانگی سودی نیاری وگرچه مایهء بسیار داری
چو داری در خراسان مرزبانی چرا جویی دگر جا ایرمانی
حراسانی که چون خرم بهشتست ترا ایزد ز حاک او سرشتست
ترا دادست بر وی پادشایی چرا جویی همی ازوی جدایی
درین بیگانگی و رنج بی مر چه خواهی جستن از شاهی فزونتر
به طبع اندر چه داری به ز امید به چرخ اندر چه یابی به ز خورشید
چو در پیشت بود کانی ز گوهر چرا جویی به سختی کان دیگر
چو آمد پاسخ نامه به پایان ببردندش به پشت بادپایان
دل رامین از آن نامه بتفسید ز حال مادر و موبد بپرسید
چو از پیمان و سوگند آگهی یافت عنان از ری به سوی مرو برتافت
نشانده دلبرش را در عماری چه اندر تاخ در شاهواری
ز بوی زلف و رنگ روی آن ماه چه مشک و لاله شد خاک همه راه
اهر چه بود در پرده نهفته همی تابید چون ماه دو هفته
و گرچه بود در ره کاروانی چه سروی بود رسته حسروانی
هوا او را به آب مهر شسته هزاران رشته در پروین گسسته
به کام خود نشسته پنج شش ماه برو ناتافته نور خور و ماه
شده از ناز کی چون قطرهء آب ز تری همچو سروی سبز و شاداب
یکی خوبیش را سد برفزوده نه کس دیده چو او نه خود شنوده
چو چشم شاه موبد بر وی افتاد همه شغل جهان او را شد از یاد
چنان کان خوبی ویسه فزون بود مرو را نیز مهر دل بیفزود
فراموش کرد آزار گذشته تو گفتی دیو موبد شد فرشته
دگر باره به رامش دست بردند جهان را بازی و سخره شمردند
به کام دل همی بودند خرم ز می دادند کشت کام را نم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

بدان گاهی که شاهنشاه موبد برون رفت از نگارین کاخ و گنبد

در آن هنگام که موبد، پادشاه بزرگ، از کاخ باشکوه و نقاشی‌شده‌ی خود خارج شد.

نکته ادبی: موبد در اینجا به عنوان اسم خاص و لقب پادشاه به کار رفته است.

دل از شاهی و شهر خوثش برداشت بیابان بر گزید و کاخ بگذاشت

دل از پادشاهی و زندگی شهری شست و بیابان را بر کاخ‌نشینی ترجیح داد.

نکته ادبی: خوثش به معنای خوش و در اینجا کنایه از شهرِ آباد و مرفه است.

بدان زاری و بد روزی همی گشت چو ماهی پنج و شش بگذشت بر گشت

او در آن حال زاری و بدبختی سرگردان بود تا اینکه پنج یا شش ماه گذشت و به سوی کاخ بازگشت.

نکته ادبی: ماهی در اینجا به معنای یک ماه است، نه موجود آبزی.

ز ری رامین به مادر نامه ای کرد ز شادی جان او را جامه ای کرد

رامین از شهر ری نامه‌ای برای مادرش نوشت و با این کار، شادی را به جانِ مادر بخشید.

نکته ادبی: جامه کردن کنایه از پوشاندن یا بخشیدن است.

کجا رامین و شه گر دو برادر به هم بودند ازین پاکیزه مادر

چرا که رامین و شاه (موبد) هر دو برادر بودند و از مادری پاکیزه و اصیل زاده شده بودند.

نکته ادبی: پاکیزه مادر صفتی برای مادرِ بزرگوار است.

وزیشان زرد را مادر دگر بود شنیدستم که او هندو گهر بود

و برادر دیگرشان زرد، از مادری دیگر بود که شنیده‌ام نژادش هندی بود.

نکته ادبی: هندو گهر اشاره به اصالت و نژاد از سرزمین هند است.

فرستاده به مرو آمد نهانی شتابان تر ز باد مهرگانی

قاصدی به صورت پنهانی و با سرعتی بیشتر از باد پاییزی به سوی شهر مرو فرستاده شد.

نکته ادبی: باد مهرگانی تلمیحی به بادهای تند فصل پاییز است.

همی تا شاه رفته بود و رامین همیشه اشک مادر بود خونین

در تمام مدتی که شاه و رامین از پیش مادر رفته بودند، چشمان مادر همیشه گریان و خونین بود.

نکته ادبی: خونین بودن اشک کنایه از شدت غم و اندوه است.

گهی بر روی خون دیده راندی گهی از درد دل فریاد خواندی

گاهی از شدت اندوه بر صورتش اشک می‌راند و گاهی از دردِ دل فریاد می‌کشید.

نکته ادبی: فریاد خواندن کنایه از ناله و زاری کردن است.

کجا چون شاه و چون رامین دو فرزند ازو یکباره بگسستند پیوند

زیرا فرزندانی چون شاه و رامین، پیوندِ فرزندی را با او یکباره گسسته بودند.

نکته ادبی: گسستن پیوند کنایه از قطع رابطه عاطفی و بیگانگی است.

زنی را از دو گیتی بر گزیدند هم از مادر هم از شاهی بریدند

آن‌ها زنی را (ویس) به عنوان معشوق برگزیدند و از پیوند با مادر و مقام پادشاهی بریدند.

نکته ادبی: دو گیتی در ادبیات کهن گاهی برای اغراق در ارزشِ یک انتخاب به کار می‌رود.

چو آگه شد ز رامین شادمان شد تنش را آن خبر همتای جان شد

وقتی مادر از رامین باخبر شد، شادمان گشت و آن خبر برایش بسیار حیاتی و امیدبخش بود.

نکته ادبی: همتای جان بودن کنایه از ارزشمندیِ بسیارِ خبر است.

به نامه گفته بود ای نیک مادر مرا ببرید از گیتی برادر

رامین در نامه نوشته بود: ای مادر نیکو، برادرم (موبد) مرا از زندگی بیزار کرد.

نکته ادبی: از گیتی بریدن کنایه از ناامیدی از زندگی است.

کجا او را به جان من ستیزست به من بر سال و مه چون تیغ تیزست

چرا که او با من دشمنی می‌ورزد و در تمام طول سال، مانند تیغی تیز به جان من افتاده است.

نکته ادبی: تیغ تیز استعاره از آزار و اذیت مداوم است.

هم از ویس است آزرده هم از من همی جوید به ما بع کام دشمن

او هم از ویس آزرده است و هم از من، و می‌خواهد که ما را به کام دشمن بسپارد.

نکته ادبی: به کام دشمن کنایه از نابودی و خوار شدن است.

مرا یک موی ویس ماه پیکر گرامی تر از چون او صد برادر

برای من حتی یک تار موی ویسِ زیبا، از صد برادر مثل موبد گرامی‌تر است.

نکته ادبی: ماه پیکر صفتی برای ویس است که نماد زیبایی است.

مرا از ویس باری جز خوشی نیست ازو جز بع تری و سر کشی نیست

برای من از جانب ویس هیچ چیزی جز شادی و خوشی نیست و اگر بدرفتاری هست، ناشی از سرکشی اوست.

نکته ادبی: تضاد میان خوشی و سرکشی حالات درونی معشوق را نشان می‌دهد.

هر آن گاهی که از وی دور مانم بجز خوشی و کام دل نرانم

هر زمان که از او دور می‌مانم، چیزی جز غم و بی‌قراری نصیبم نمی‌شود.

نکته ادبی: کام دل نرانم کنایه از ناکامی است.

هر آن گاهی که بر در گاه باشم ز بیمش گویی اندر چاه باشم

و هرگاه که در درگاه (کاخ موبد) حضور دارم، از ترس او گویی در چاه افتاده‌ام.

نکته ادبی: در چاه بودن کنایه از اسارت و درماندگی است.

نه چرخست او نه ماه و آفتابست کجا بامن هم از یک مام و بابست

او نه ستاره است و نه ماه و خورشید، که با من از یک پدر و مادر باشد (او دشمن من است).

نکته ادبی: تشبیه منفی برای نفیِ برادریِ واقعی.

به هر نامی که خواهی زو نکاهم به میدان در چنو پنجا خواهم

به هر نامی که تو بخواهی او را صدا کنی، از نظر من ارزشی ندارد و در میدان نبرد، پنجاه تن مانند او را می‌خواهم.

نکته ادبی: پنجاه خواهم کنایه از بی‌ارزش بودن او در برابر توانایی رامین است.

همی تا رفته ام از مرو گنده نیاسودم ز بازی و ز خنده

از وقتی از شهر مرو رفته‌ام، هیچ‌گاه از بازی و خنده بهره‌ای نبردم.

نکته ادبی: گنده در اینجا به معنایِ نامِ شهر مرو (مروِ گنده) به کار رفته است.

به مرو اندر چنان بودم شب وروز که گفتی آهوم در پنجهء یوز

در مرو چنان زندگی می‌کردم که گویی آهویی در پنجه یوزپلنگ هستم.

نکته ادبی: تمثیل آهو و یوز استعاره از ترس و اسارت است.

نه بس بودآن بلا خوردن به ناکام که آتش نیز بایستش به فرجام

تحملِ آن سختی کافی نبود که در پایان، آتشی نیز برپا شد.

نکته ادبی: آتش در اینجا نماد فتنه و بلاست.

به آتش مان چه سوزد نه خدایست که دوزخ دار و پادافره نمایست

آتشی که می‌سوزاند خدایی نیست، بلکه نشان‌دهنده دوزخ و مجازات است.

نکته ادبی: پادافره به معنای کیفر و مجازات است.

کنون اینجا که هستم تندرستم ز ویسه شادم و از باده مستم

اکنون که اینجا هستم تندرستم، از ویس شادم و از شراب مستم.

نکته ادبی: مستی استعاره از غرق شدن در لذت عشق است.

فرستادم به تونامه نهانی بدان تا حال و کار من بدانی

این نامه پنهانی را فرستادم تا از حال و کار من باخبر شوی.

نکته ادبی: نهانی بودن نامه نشانه وضعیت امنیتی و تضاد است.

نگر تا هیچ گونه غم نداری که تیمار جهان باشد گذاری

مراقب باش که غمی به دل راه ندهی، زیرا تیمار و غمِ دنیا گذراست.

نکته ادبی: تیمار به معنای اندوه و غم است.

ننودم حال خویشم و روز و جایم وزین پس هر چه باشد هم نمایم

حال خودم و روزگار و مکانم را برایت شرح دادم و از این پس هرچه پیش آید نیز بازگو می‌کنم.

نکته ادبی: در اینجا راویِ ماجرا، نامه را به عنوان مستندسازی بیان می‌کند.

همی گردم به گیهان تا بدان گاه که گردد جایگاه شاه بی شاه

در جهان می‌گردم تا زمانی که جایگاه پادشاه (موبد) از او گرفته شود.

نکته ادبی: گیهان به معنای جهان است.

چو تخت موبد از وی باز ماند مرا خود بخت بر تختن نشاند

زمانی که تخت پادشاهی از موبد گرفته شود، بخت و اقبال مرا بر آن تخت می‌نشاند.

نکته ادبی: تخت نماد قدرت سیاسی است.

نه او را جان به کوهی باز بستند و یا در چشمهء حیوان بشستست

موبد که جاودانه نیست و عمرش به کوهی گره نخورده و در چشمه آب حیات هم شسته نشده است (که نمیرد).

نکته ادبی: اشاره به اسطوره آب حیات.

و گر زین بماند چند گاهی به جان من که گرد آرم سپاهی

و اگر او مدتی دیگر زنده بماند، به جان خودم قسم که سپاهی گرد می‌آورم.

نکته ادبی: سوگند خوردن برای تاکید بر قصدِ اقدام.

فرود آرم مرو را از سرتخت نشینم با دلارامم بر تخت

مرو را از تخت سلطنت پایین می‌آورم و خودم با معشوقم بر آن تخت می‌نشینم.

نکته ادبی: دلارام استعاره از ویس است.

نباشد دیر، باشد زود این کام تو گفتار مرا در دل نگه دار

این اتفاق دیر نمی‌شود و زود رخ می‌دهد، پس این سخن مرا در دل نگه دار.

نکته ادبی: اصرار بر رازداری مادر.

چو گفتارم پدید آید تو گو زه نباشد هیچ دانایی ز تو به

وقتی سخن من آشکار شد، تو آن را تایید کن؛ که هیچ دانایی بهتر از تو نیست.

نکته ادبی: گو زه یعنی تأیید کن یا آفرین بگو.

درود ویس جان افزای بپذیر بسی خوشتر ز بوی گل به شبگیر

سلامِ ویس که جان‌افزا است را بپذیر، که از بوی گل در سحرگاه خوش‌تر است.

نکته ادبی: شبگیر به معنای صبح زود است.

چو مادر نامهء فرزند بر خواند ز شادی دل بر آن نامه برافشاند

وقتی مادر نامه فرزندش را خواند، از شادی دلش لرزید و خوشحال شد.

نکته ادبی: بر افشاندن دل کنایه از اضطرابِ شیرین و شورِ شادی است.

چو از ره ندر آمد نامه آن روز شهنشه نیز باز آمد دگر روز

وقتی نامه از راه رسید، همان روز شاهنشاه (موبد) نیز بازگشت.

نکته ادبی: مقارنت بازگشت موبد با رسیدن نامه.

دل مادر برست از رنج دیدن تو گفتی خواست از شادی پریدن

دل مادر از رنج دیدن خلاص شد، چنان که گویی از شدت شادی می‌خواست پرواز کند.

نکته ادبی: اغراق برای نشان دادن شدت سرور.

جهان را کارها چونین شگفتست خنک آن کس کزو عبرت گرفتست

کار دنیا بسیار شگفت‌انگیز است؛ خوشا به حال کسی که از آن عبرت می‌گیرد.

نکته ادبی: شگفت بودن کار دنیا کنایه از تضادها و بی ثباتی آن است.

نماید چند بازی بلعجب وار پس آنگه نه طرب ماند نه تیمار

دنیا بازی‌های عجیبی نشان می‌دهد و پس از آن نه شادمانی می‌ماند و نه اندوه.

نکته ادبی: بلعجب به معنای بسیار عجیب و شگفت آور.

نگر تا از بلای او ننالی که گر نالی ز ناله بر محالی

مواظب باش از سختی‌های دنیا ننالی، که نالیدن از آن بی‌فایده است.

نکته ادبی: محال به معنای امر غیرممکن و بیهوده.

نگر تا از هوای او ننازی که گر نازی ز نازش بر مجازی

مواظب باش از خوشی‌های آن مغرور نشوی، که نازیدن به آن مجازی و زودگذر است.

نکته ادبی: مجازی در اینجا به معنای ناپایدار و غیرحقیقی است.

چو شاهنشه یکی هفته بیاسود ز تنهایی همیشه تنگدل بود

وقتی موبد یک هفته استراحت کرد، به خاطر تنهاییِ همیشگی‌اش دلتنگ بود.

نکته ادبی: تنگدل بودن نشانه افسردگی است.

چو دستورش ز پیش او برفتی مرو را دیو اندیشه گرفتی

وقتی وزیرش از پیش او رفت، افکار شیطانی به سراغش آمد.

نکته ادبی: دیو اندیشه استعاره از افکار شوم و وسوسه‌انگیز است.

شبی مادر بدو گفت ای نیازی چرا از رنج و انده می گدازی

شبی مادر به او گفت: ای نیازمند، چرا از رنج و اندوه خودت را آب می‌کنی؟

نکته ادبی: گداختن کنایه از تحلیل رفتن جسم و جان بر اثر غم است.

چنین غمگین و در مانده چرایی نه بر ایران و توران پادشایی؟

چرا این‌قدر غمگین و درمانده‌ای؟ مگر بر ایران و توران پادشاه نیستی؟

نکته ادبی: ایران و توران نماد تمام جهان شناخته شده در دیدگاه حماسی است.

نه شاهان جهان باژت گزارند دل و دیده بفرمان تو دارند

آیا پادشاهان جهان به تو باج نمی‌دهند و مطیع تو نیستند؟

نکته ادبی: باج گزاردن نشانه قدرت و استیلای سیاسی است.

جهان از قیروان تا چین داری به هر کامی که خواهی کامگاری

از قیروان تا چین، جهان در اختیار توست و به هرچه بخواهی می‌رسی.

نکته ادبی: قیروان تا چین کنایه از گستره وسیع پادشاهی است.

چرا هنواره چونین مستمندی جرا این سست جانت را پسندی

چرا همیشه این‌قدر مستمند و بیچاره هستی؟ چرا اجازه می‌دهی این جان سست و ضعیف تو، این وضعیت را بپذیرد؟

نکته ادبی: واژه «هنوار» در متون کهن به معنای همواره و همیشه است.

به پیری هر کسی نیکی فزایند کجا از خواب برنایی در آیند

در دوران پیری باید خردمندی و نیکی انسان افزایش یابد؛ عجب است که پیران از خواب غفلت دوران جوانی بیدار نمی‌شوند.

نکته ادبی: «برنایی» به معنای جوانی و «خواب برنایی» کنایه از غفلت و ناپختگی دوران جوانی است.

دگر بر راه ناخوبی نپیوند ز پیری کام برنایی نجویند

دیگر به راه کج و ناشایست قدم مگذار، زیرا انسان در دوران پیری نباید به دنبال هوس‌ها و آرزوهای دوران جوانی باشد.

نکته ادبی: «ناخوبی» در اینجا به معنای زشتی و کار ناروا به کار رفته است.

کجا پیریش باشد سخترین بند همن موی سپیدش بهترین پند

پیری سخت‌ترین مانع (در برابر هوس) است و همین موی سپید، بهترین پند و اندرز برای انسان به شمار می‌رود.

نکته ادبی: «بند» به معنای قید و مانع است که در اینجا برای کنترل نفس است.

ترا تا پیر گشتی آز بیش است دلم زین آز تو بسیار ریش است

تا وقتی پیر شدی، آز و طمع تو بیشتر شده است؛ دلم از این آز و حرص تو بسیار رنجور و زخمی است.

نکته ادبی: «ریش» در اینجا به معنای مجروح و زخمی است.

شهنشه گفت ای مادر چنین است دلم گویی که هم با من به کین است

شاه گفت: ای مادر، حقیقت همین است که می‌گویی؛ گویی دلم با خودم در ستیز و دشمنی است.

نکته ادبی: «کین» به معنای دشمنی و انتقام است.

زنی را بر گزیدم از جهانی همی از وی نیارامم زمانی

زنی را از میان زنان جهان برگزیدم، اما حتی لحظه‌ای از دست او آسایش ندارم.

نکته ادبی: توصیفی از وضعیت روانی شاه در تعامل با ویس.

نه فر پندش دهم پندم پذیرد نه با شادی و ناز آرام گیرد

نه نصیحت‌های من را می‌پذیرد و نه با شادی و مهربانی آرام می‌گیرد.

نکته ادبی: «فر» در اینجا به معنای شکوه یا در ترکیبات قیدی به معنای پذیرشِ پند است.

مرا شش ماه در گیتی دوانید چه مایه رنج زی جانم رسانید

او مرا شش ماه در این دنیا دواند و آواره کرد؛ چه رنج‌های زیادی که به جانم رساند.

نکته ادبی: اشاره به شدت رنج و دوندگی‌های شاه در پی ویس.

کنون غمگین و آشفته بدان است که او بی یار زنده در جهان است

اکنون او غمگین و پریشان است چون در این دنیا بی‌یار و تنها مانده است.

نکته ادبی: تغییر نگاه شاه به ویس از موضعِ خشم به دلسوزی.

همی تا باشد این دل در تن من نپردازم به جنگ هیچ دشمن

تا زمانی که این دل در تن من باشد، دیگر با هیچ دشمنی به جنگ نخواهم پرداخت.

نکته ادبی: اعلام آتش‌بسِ درونی و بیرونی توسط شاه.

اگر جانم ز ویس آگاه گشتی دراز اندوه من کوتاه گشتی

اگر جانم از ویس باخبر می‌شد، اندوه طولانی من به پایان می‌رسید.

نکته ادبی: تضاد میان «دراز اندوه» و «کوتاه گشتن» کنایه از پایان یافتن غم است.

پذیرفتم که گر رویش ببینم به دست او دهم تاج و نگینم

پذیرفتم که اگر چهره‌اش را ببینم، تاج و نگین پادشاهی را به دست او بسپارم.

نکته ادبی: «نگین» کنایه از قدرت و حاکمیت است.

ز فرمانش دگر بیرون نیایم چنان دارم که فرمان خدایم

دیگر از فرمان او سرپیچی نخواهم کرد؛ چنان به سخنش اهمیت می‌دهم که گویی فرمان خداست.

نکته ادبی: اغراق برای نشان دادن میزان تسلیم و اشتیاق شاه.

گناه رفته را اندر گذارم دگر هر گز به روی او نیارم

گناهان گذشته او را می‌بخشم و دیگر هرگز آن‌ها را به رویش نمی‌آورم.

نکته ادبی: تأکید بر بخشش و فراموشی گذشته.

به رامین نیز جز نیکی نخواهم برادر باشد و پشت و پناهم

برای رامین نیز جز نیکی نمی‌خواهم؛ او برادر من است و پشت و پناهم محسوب می‌شود.

نکته ادبی: تغییر موضع شاه نسبت به رامین.

چو این گفتار ازو بشنید مادر تو گویی در دلش افتاد آذر

وقتی مادر این سخنان را از او شنید، گویی آتشی در دلش افتاد (از شدت شادی و حیرت).

نکته ادبی: «آذر» به معنای آتش است که در اینجا نماد شور و شعف ناگهانی است.

ز دیده اشک خونین بر رخان ریخت تو گفتی ناردان بر زعفران ریخت

از چشمانش اشک‌های خونین بر گونه‌هایش جاری شد؛ گویی دانه‌های انار بر گل زعفران ریخت.

نکته ادبی: «ناردان» به معنای دانه انار است که استعاره از اشک‌های سرخی است که بر چهره زرد (زعفرانی) مادر می‌ریزد.

گرفتش دست آن پر مایه فرزند بخور گفتار برین گفتار سوگند

دست آن فرزندِ ارزشمند را گرفت و از او خواست که بر این سخنان سوگند یاد کند.

نکته ادبی: «پر مایه» به معنای باارزش و والامقام است.

که خون ویس و رامینم نریزی نه هر گز نیز با ایشان ستیزی

که خون ویس و رامین را نریزی و هرگز با آن‌ها ستیز و جنگ نکنی.

نکته ادبی: اشاره به لزوم تضمین امنیت جانی آن‌ها.

به جا آری سختنهایی که گفتی چنان کاندر وفا نایدت زفتی

به آن سخنانی که گفتی عمل کن، چنان‌که هیچ سستی و خیانتی در وفاداری‌ات راه نیابد.

نکته ادبی: «زفتی» به معنای سستی و بی‌مهری است.

کجا من دارم آگاهی ازیشان بگویم چون بیابم راست پیمان

هر زمان که از آن‌ها خبری یافتم، به تو خبر می‌دهم تا به پیمان خود صادقانه عمل کنی.

نکته ادبی: نقش مادر به عنوان پیام‌رسان و ضامنِ عهد.

چو مادر با شهنشه این سخن گفت ز شادی روی او چون لاله بشکفت

چون مادر این سخن را با شاه گفت، چهره شاه از شادی مانند گل لاله شکفت.

نکته ادبی: تشبیه چهره شادمان به گل لاله.

به دست او پای مادر اندر افتاد هزاران بوسه بر دستش همی داد

شاه به پای مادر افتاد و هزاران بوسه بر دستان او نشاند.

نکته ادبی: نشان‌دهنده نهایت احترام و التماس برای گشایش در کار.

همی گفت ای مرا با جان برابر مرا از دوزخ سوزان بر آور

می‌گفت ای کسی که ارزشت با جان من برابر است، مرا از این دوزخ سوزانِ غم بیرون بیاور.

نکته ادبی: «دوزخ سوزان» استعاره از رنج عاطفی و تنهایی است.

به نیکویی بکن یک کار دیگر روانم باز ده یک بار دیگر

یک کار نیک دیگر در حق من انجام بده و روح و روانم را دوباره به من بازگردان.

نکته ادبی: درخواست کمک نهایی برای وصال.

که فرمان ترا بر دل نگارم سر از فرمانت هر گز بر ندارم

که فرمان تو را بر دل می‌نویسم و هرگز از دستورات تو سرپیچی نخواهم کرد.

نکته ادبی: نشان‌دهنده تعهد عمیق شاه به مادر.

بخورد آنگاه با مادرش سوگند به دین روشن و جان خردمند

سپس با مادرش به دین روشن و جانِ خردمند سوگند خورد.

نکته ادبی: اشاره به باورهای آیینی برای استحکام سوگند.

به یزدان جهان و دین پاکان به روشن جان نیکان و نیکان

به خدای جهان و دین پاکان، و به جانِ روشنِ نیکان و خوبان سوگند خورد.

نکته ادبی: تکرار واژه نیکان برای تأکید بر قداستِ سوگند.

به آب پاک و خاک و آتش و باد به فرهنگ و وفا و دانش و داد

به عناصر چهارگانه (آب و خاک و آتش و باد) و به دانش و وفا و دادگری سوگند یاد کرد.

نکته ادبی: استفاده از عناصر چهارگانه که نزد قدما مقدس بود، برای محکم کردن پیمان.

که بر رامین ازین پس بد نجویم دل از آزار و کردارش بضویم

که از این پس بر رامین هیچ بدی نمی‌جویم و دلم را از کینه و آزار او پاک می‌کنم.

نکته ادبی: «بضویم» به معنای بشویم (شستن کینه از دل).

نخواهم بر تن و جانش زیانی ز دل ننمایش جز مهربانی

نمی‌خواهم آسیبی به جسم و جانش برسد و از دلم جز مهربانی برای او نخواهم داشت.

نکته ادبی: اعلام عمومیِ صلح با رامین.

شبستان مرا بانو بود ویس دل و جان مرا دارو بود ویس

ویس باید بانوی حرم من باشد؛ او برای جان و دل من داروی شفاست.

نکته ادبی: «شبستان» مکانِ مخصوص زنان در خانه شاهان است.

گناه رفته را زو در گذارم دگر هر گز به رویش باز نارم

گناهان گذشته‌اش را می‌بخشم و دیگر هرگز آن را به رویش نمی‌آورم.

نکته ادبی: تکرار تعهدِ عدم سرزنش، برای رفع تردیدهای احتمالی.

چو شاهنشه بدین سان خورد سوگند به کار ویس دل را کرد خرسند

وقتی شاه این‌گونه سوگند خورد، دلش درباره ویس آرام و خرسند شد.

نکته ادبی: آرامشِ پس از سوگند.

همان گه مادرش نامه فرستاد به نامه کرد رفته یک به یک یاد

در همان لحظه مادرش نامه‌ای فرستاد و در آن نامه، تمامِ آنچه گذشته بود را یادآوری کرد.

نکته ادبی: آغازِ فرآیندِ آشتی از طریق نامه.

سخنها گفت نیکوتر ز گوهر به گاه طعب شیرین تر ز شکر

سخنانی که در نامه نوشته بود، از جواهر نیکوتر و هنگام خواندن، از شکر شیرین‌تر بود.

نکته ادبی: توصیفی از بلاغت و تأثیرگذاری نامه.

به نامه گفته بود ای جان مادر بهشت و دوزخت فرمان مادر

در نامه نوشته بود: ای جانِ مادر، بهشت و دوزخ تو در فرمانِ مادر است (اطاعت از مادر راه بهشت است).

نکته ادبی: اشاره به مقامِ والای مادر در فرهنگِ قدیم.

ز فرمانم نگر تا سر نتابی که از دادار جز دوزخ نیابی

مواظب باش که از فرمان من سرپیچی نکنی، که اگر چنین کنی، از سوی خداوند جز دوزخ نصیبی نداری.

نکته ادبی: هشدارِ مادرانه با رنگ و بوی اخلاقی و دینی.

چو این نامه بخوانی زود بشتاب مرا یک بار دیگر زنده دریاب

وقتی این نامه را خواندی سریع بشتاب و مرا یک بار دیگر زنده (خوشحال) کن.

نکته ادبی: «زنده دریاب» کنایه از شادی بخشیدن و پایان دادن به غم است.

که چشمم کور شد از بس گرستن تنم خواهد همی از جان گسستن

زیرا از بس گریه کرده‌ام چشمانم کور شده و تنم می‌خواهد از شدتِ رنج از جان گسسته شود.

نکته ادبی: اغراق در وصفِ اندوه و گریه.

چراغ جانم اندر تن فرو مرد بهار کامم اندر دل بپژمرد

چراغِ جانم در تنم خاموش شده و بهارِ آرزوهایم در دلم پژمرده گشته است.

نکته ادبی: «چراغ جان» استعاره از حیات و «بهار کام» استعاره از آرزوها و امیدهاست.

همی تا روی تو بینم چنینم به پیش دادگر رخ بر زمانم

تا وقتی روی تو را نبینم حالم همین است؛ در پیشگاه خداوند آماده مرگ هستم.

نکته ادبی: «رخ بر زمانم» کنایه از در آستانه مرگ بودن یا در گذرگاهِ مرگ بودن.

ترا خواهم که بینم در جهان بس که بر من نیست فرخ تر ز تو کس

فقط می‌خواهم تو را در این دنیا ببینم، زیرا هیچ‌کس برای من فرخنده‌تر و عزیزتر از تو نیست.

نکته ادبی: «فرخ» به معنای مبارک و خجسته است.

شهنشه نیز همچون من نوانست تنش گویی ز یادت بی روانست

شاه نیز مثل من ناتوان شده است؛ گویی تن او بدون یاد تو بی‌جان است.

نکته ادبی: «نوان» به معنای نالان و بی‌تاب است.

چو بی تو گشت او قدرت بدانست به گیتی گشت چندان کاوتوانست

وقتی بدون تو شد، قدر تو را دانست و در این دنیا هر چه توانست (هر چه در توانش بود) رنج کشید.

نکته ادبی: تغییرِ شاه و پی بردن به قدرِ ویس در دوری.

چه مایه در جهان رنج و بلا دید نگر چه روزگار ناسزاد دید

او در این جهان چقدر رنج و بلا دید؛ نگاه کن که چه روزگار ناخوشایندی را سپری کرد.

نکته ادبی: «ناستوده» یا «نابسوده» (در متون مختلف متفاوت است) به معنای نامناسب و ناخوشایند.

کنون بر گشت و باز آمد پشیمان بجز دیدارت او را نیست درمان

اکنون او تغییر کرده و پشیمان بازگشته است؛ جز دیدار تو هیچ درمانی برای او وجود ندارد.

نکته ادبی: تأکید بر توبه و پشیمانی شاه.

بخورد از راستی پاکیزه سوگند که هر گز نشکند در مهر پیوند

او از روی راستی، سوگند پاکیزه‌ای خورد که هرگز پیمانِ مهر را نخواهد شکست.

نکته ادبی: تأکید بر اصالت و پاکی سوگند.

گرامی داردت چون جان و دیده وزین دیگر برادر بر گزیده

تو را مانند جان و چشمش گرامی خواهد داشت و تو را بر برادرِ دیگر (رامین) برگزیده است.

نکته ادبی: اشاره به جایگاه ویژه ویس در نظر شاه.

ترا باشد ز بیرون داد و فرمان چنان چون ویسه را اندر شبستان

تو اختیار امور بیرونی و فرمانروایی را در دست داری، همان‌گونه که آن بانو (ویسه) بر امور داخلی و شبستان مسلط است.

نکته ادبی: شبستان در متون کهن به معنای اندرونی و محل زندگی زنان در خانه است.

هم او بانو بود هم تو سپهبد شما را چون پدر آزاده موبد

او ملکه و صاحبِ جلال است و تو فرمانروا و سپهبد؛ هر دوی شما نزد ما همچون پدر و موبدی آزاده و خردمند، محترم و بزرگ هستید.

نکته ادبی: موبد در اینجا به معنای پیشوای دینی و خردمندِ مورد احترام است.

نباشد نیز هر گز خشم و آزار دلت جوید به گفتار و به کردار

دیگر سزاوار نیست که خشم و آزار میان شما باشد؛ شایسته است که دلِ تو در گفتار و کردار، خواستارِ صلح و آرامش باشد.

نکته ادبی: تضاد میان خشم و آرامش (که در معنای بیت مستتر است) بر محوریت بخشش تاکید دارد.

تو نیز از دل برون کن بیم و پرهیز مکن تندی و چونین سخت مستیز

تو نیز ترس و دوری را از دل بیرون کن و از تندی و ستیزه‌جوییِ بی‌مورد دست بردار.

نکته ادبی: مستیز به معنای ستیزه‌گری و لجاجت است که در ادبیات حماسی کاربرد فراوان دارد.

که از بیگانگی سودی نیاری وگرچه مایهء بسیار داری

بدان که بیگانگی و دوری از وطن، نتیجه‌ای جز پشیمانی و بی‌حاصلی ندارد، حتی اگر دارایی و ثروت فراوانی داشته باشی.

نکته ادبی: مایه در اینجا به معنای ثروت، دارایی و سرمایه است.

چو داری در خراسان مرزبانی چرا جویی دگر جا ایرمانی

وقتی تو در خراسان صاحب حکومت و مرزبانی هستی، چرا باید به دنبال سرزمینی دیگر و بیگانگی باشی؟

نکته ادبی: ایرمانی در متن کهن به معنای بیگانگی، غریبی و ناآشنایی است.

حراسانی که چون خرم بهشتست ترا ایزد ز حاک او سرشتست

خراسان برای تو سرزمینی دلگشا و بهشتی است که خداوند تو را از خاک آن سرشته و آفریده است.

نکته ادبی: حاک در اینجا به معنای خاک و گل وجودی است که به آفرینش انسان اشاره دارد.

ترا دادست بر وی پادشایی چرا جویی همی ازوی جدایی

خداوند به تو در این سرزمین پادشاهی عطا کرده است؛ پس چرا به دنبال جدایی و دوری از آن هستی؟

نکته ادبی: جدایی در اینجا اشاره به دوری از تختگاه و قلمرو خویش است.

درین بیگانگی و رنج بی مر چه خواهی جستن از شاهی فزونتر

در این بیگانگی و رنج بی‌حساب، چه چیز بیشتری می‌خواهی بیابی که از پادشاهی بالاتر باشد؟

نکته ادبی: بی‌مر به معنای بی‌کران، بی‌شمار و بی‌پایان است.

به طبع اندر چه داری به ز امید به چرخ اندر چه یابی به ز خورشید

در نهاد و طبعِ خود، چه چیزی بهتر از امید داری؟ و در آسمان، چه چیزی بهتر از خورشید وجود دارد؟

نکته ادبی: شاعر با استفاده از تمثیل، جایگاهِ فرد را با خورشید مقایسه می‌کند که نشان از کمال است.

چو در پیشت بود کانی ز گوهر چرا جویی به سختی کان دیگر

وقتی معدنی از جواهر در پیش رو داری، چرا به سختی به دنبال معدن دیگری می‌گردی؟

نکته ادبی: کانی از گوهر استعاره از فرصت‌ها و نعماتی است که هم‌اکنون در اختیار مخاطب است.

چو آمد پاسخ نامه به پایان ببردندش به پشت بادپایان

وقتی پاسخِ نامه به پایان رسید و آماده شد، آن را با چاپارانی که بر اسب‌های تیزرو سوار بودند، فرستادند.

نکته ادبی: بادپایان کنایه از اسب‌های بسیار سریع‌السیر است.

دل رامین از آن نامه بتفسید ز حال مادر و موبد بپرسید

دلِ رامین از شنیدنِ محتوای آن نامه به تپش افتاد و نگران شد؛ سپس درباره احوالِ مادر و موبد پرس‌وجو کرد.

نکته ادبی: تفسیدن در زبان کهن به معنای داغ شدن و از روی نگرانی تپیدن است.

چو از پیمان و سوگند آگهی یافت عنان از ری به سوی مرو برتافت

هنگامی که رامین از سوگندها و عهد و پیمان‌ها آگاه شد، مسیر حرکت خود را از ری به سمت مرو تغییر داد.

نکته ادبی: عنان برتافتن کنایه از تغییر جهت دادن و بازگشتن است.

نشانده دلبرش را در عماری چه اندر تاخ در شاهواری

او دلبرِ خود را در عماری (کجاوه‌ی) مخصوص نشانده بود، همان‌طور که دُرّی گران‌بها را در جعبه‌ای شاهوار قرار می‌دهند.

نکته ادبی: شاهواری صفتی برای جعبه یا محفظه‌ای نفیس و درخورِ پادشاه است.

ز بوی زلف و رنگ روی آن ماه چه مشک و لاله شد خاک همه راه

از عطرِ زلف و زیباییِ چهره‌ی آن ماهرو، تمامِ مسیرِ راه، همچون مشک و لاله خوش‌بو و رنگین شده بود.

نکته ادبی: استعاره‌سازی شاعرانه برای توصیف زیبایی که محیط را دگرگون می‌کند.

اهر چه بود در پرده نهفته همی تابید چون ماه دو هفته

آنچه که در پرده و پوشش پنهان بود، اکنون همچون ماهِ شب چهارده می‌درخشید.

نکته ادبی: ماه دو هفته کنایه از ماه کامل است که نماد کمال زیبایی است.

و گرچه بود در ره کاروانی چه سروی بود رسته حسروانی

هرچند که در راه، کاروانی بود، اما او همچون سروی بود که در بوستانی شاهانه روییده باشد.

نکته ادبی: سرو حسروانی نماد بلندقامتی و موزون بودن معشوق است.

هوا او را به آب مهر شسته هزاران رشته در پروین گسسته

هوا او را با آبِ لطیفِ عشق شست‌وشو داده بود و گویی هزاران رشته از ستاره‌ی پروین در اطرافش پراکنده بود.

نکته ادبی: اشاره به پروین استعاره از درخشش و تلالو زیبایی معشوق است.

به کام خود نشسته پنج شش ماه برو ناتافته نور خور و ماه

پنج یا شش ماه به دلخواه و آسودگی در کنار هم بودند، بدون آنکه نورِ خورشید و ماه بر رخسارشان بتابد (کنایه از در سایه و خوشی زیستن).

نکته ادبی: برو ناتافته نور خور و ماه کنایه از نهایتِ لطافت و شادابی پوست و چهره است.

شده از ناز کی چون قطرهء آب ز تری همچو سروی سبز و شاداب

او از شدتِ ناز و لطافت، همچون قطره‌ی آب شده بود و از شادابی و طراوت، مانند سروی سبز و زنده بود.

نکته ادبی: تشبیه به آب نمادِ لطافتِ بیش از حد است.

یکی خوبیش را سد برفزوده نه کس دیده چو او نه خود شنوده

زیباییِ او صد برابر شده بود؛ کسی هرگز مثل او را ندیده بود و نه حتی درباره‌اش چیزی شنیده بود.

نکته ادبی: مبالغه برای بیانِ زیباییِ بی‌نظیر معشوق.

چو چشم شاه موبد بر وی افتاد همه شغل جهان او را شد از یاد

وقتی نگاهِ شاه موبد به او افتاد، تمامِ دغدغه‌ها و کارهای دنیا از یادش رفت.

نکته ادبی: فراموشی در اینجا نشانه قدرتِ مسحورکننده زیبایی است.

چنان کان خوبی ویسه فزون بود مرو را نیز مهر دل بیفزود

همان‌طور که زیباییِ ویسه بیشتر شده بود، مهر و محبتِ او نیز در دلِ موبد فزونی یافت.

نکته ادبی: اشاره به تأثیرِ دیداری بر احساساتِ درونی.

فراموش کرد آزار گذشته تو گفتی دیو موبد شد فرشته

او آزار و دشمنی‌های گذشته را فراموش کرد؛ گویی آن دیوِ خشمگین (موبد)، اکنون به فرشته‌ای مهربان تبدیل شده بود.

نکته ادبی: استفاده از تضاد دیو و فرشته برای نشان دادنِ تغییرِ ناگهانیِ رفتارِ موبد.

دگر باره به رامش دست بردند جهان را بازی و سخره شمردند

بار دیگر به عیش و نوش روی آوردند و دنیا را بازیچه‌ای کوچک و ناچیز انگاشتند.

نکته ادبی: سخره شمردن دنیا به معنای کوچک و بی‌ارزش دانستنِ دغدغه‌های مادی در برابر لذت است.

به کام دل همی بودند خرم ز می دادند کشت کام را نم

با دلِ شاد و خرم زندگی می‌کردند و با نوشیدنِ شراب، کامِ خود را شیرین و تازه می‌کردند.

نکته ادبی: نم دادن به کشت کام، استعاره‌ای از خوش‌گذرانی و طراوت بخشیدن به زندگی است.