ویس و رامین

فخرالدین اسعد گرگانی

سرزنش کردن موبد ویس را

فخرالدین اسعد گرگانی
چو در مرو گزین شد شاه شاهان دلش خرم به روی ماه ماهان
ز روی ویس بودی آفتابش ز موی ویس بودی مشک نابش
نشسته شاد روزی با دلارام سخن گفت از هوای ویس با رام
که بنشستی به بوم ماه چندین ز بهر آنکه جفتت بود رامین
اگر رامین نبودی غمگسارت نبودی نیم روز آنجا قرارت
جوابش داد خورشید سمن بر مبر چندین گمان بد به من بر
گهی گویی که با تو بود ویرو کنی دیدار ویرو بر من آهو
گهی گویی که با تو بود رامین چرا بر من زنی بیغاره چندین
مدان دوزخ بدان گرمی که گویند نه اهریمن بدان زشتی که جویند
اگر چه دزد را دزدی بود کار دروغش نیز هم گویند بسیار
تو خود دانی که ویرو چون جوانست به دشت و کوه بر نخچیر گانست
نداند کار جز نخچیر کردن نشستن با بزرگان باده خوردن
به عادت نیز رامین همچنین است مرو را دوستدار راستین است
به هم بودند هر دو چون برادر نشسته روز و شب با رود و ساغر
جوان را هم جوان باشد دلارام کجا باشد جوانی خوشترین کام
جوانی ایزد از مینو سرشتست مرو را بوی چون بوی بهشتست
چو رامین آمد اندر کضور ماه به رامش جفت ویرو بود شش ماه
به ایوان و به میدان و به نخچیر به اندوه و به شادی و به تدبیر
اگر ویروست او را بد برادر و گر شهروست او را بود مادر
نه هر کاو دوستی ورزید جایی به زیر دوستی بودش خطایی
نه هر کاو جایگاهی مهربانی کند، دارد به دل در بد گمانی
نه هر دل چون دلت ناپاک باشد نه هر مردی چو تو بی باک باشد
شهنشه گفت نیکست ار چنینست دل رامین سزای آفرینست
بدین پیمان توانی حورد سوگند که رامین را نبودش با تو پیوند
اگر سوگند بتوانی بدین خورد نباشد در جهان چون تو جوانمرد
جوابش داد ویس و گفت سوگند خورم شاید بدین نابوده پیوند
چرا ترسم ز ناکرده گناهی به سوگندان نمایم خوب راهی
نپیچد جرم ناکرده روانی نگندد سیر ناخورده دهانی
به پیمان و به سوگندم مترساد که دارد بی گنه سوگند آسان
چو در زیرش نباشد ناصوابی چه سوگندی خوری چه سرد آبی
شهنشه گفت ازین بهتر چه باشد به پا کی خود جزین در خورچه باشد
بخور سوگند وز تهمت برستی روان را از ملامتا بشستی
کنون من آتشی روشن فروزم برو بسیار مشک و عود سوزد
تو آنجا پیش دینداران عالم بدان آتش بخور سوگند محکم
هر آن گاهی که تو سوگند خوردی روان را از گنه پاکیزه کردی
مرا با تو نباشد نیز گفتار نه پرخاش و نه پیگار و آزاد
ازین پس تو مرا جان و جهانی برابر دارمت با زندگانی
چو پیدا گردد از تو پرسایی ترا بخشم سراسر پادشایی
چه باشد خرشید زان پادشایی که بپسندد مرو را پارسایی
مرو را گفت ویسه همچنین کن مرا و حویشتن را پاک دید کن
همی تا به من بربد گمانی از آن در مر ترا باشد زیانی
گناه بوده بر مردم نهفتن باسی نیکوتر از نابوده گفتن
شهنشه خواند یکسر موبدان را ز لشکر سروران و کهبدان را
به آتشگاه چیزی بی کران داد که نتوان کرد آن را سربسر یاد
ز دینار و ز گوهرهای شهوار زمین و آسیا و باغ بسیار
گزیده مادیانان تگاور همیدون گوسفند و گاو بی مر
ز آتشگاه لختی آتش آورد به میدان آتشی چون کوه بر کرد
بسی از صندل و عودش خورش داد به کافور و به مشکش پرورش داد
ز میدان آتش سوزان بر آمد که با گردون گردان همبر آمد
چو زرین گنبدی بر چرم یازان شده لرزان و زرش پاک ریزان
به سان دلبری در لعل و ملحم گرازان و خورشان مست و خرم
چو روز وصلت او را روشنایی هنو سوزنده چون روز جدایی
ز چهره نور در گیتی فگنده ز نورش باز تاریکی رمنده
نبود آگاه در گیتی زن و مرد که شاهنشاه آن آتش چرا کرد
چو از میدان برآمد آتش شاه همی سود از بلندی سرش با ماه
ز بام گوشک موبد ویس و رامین بدیدند آتشی یازان به پروین
بزرگان خراسان ایستاده سراسر روی زی آتش نهاده
ز چندان مهتران یک تن نه آگاه بدان آتش چه خواهد سوختن شاه
همان گه ویس در رامین نگاه کرد مرو را گفت بنگر حال این مرد
که آتش چون بلند افروخت مارا بدین آتش بخواهد سوخت مارا
بیا تا هر دو بگریزیم از ایدر بسوزانیم او را هم به آذر
مرا بفریفت موبد دی به سوگند به شیرینی سخنها گفت چون قند
مرو را نیز دام خود نهادم نه آن بودم که در دام او فتادم
بدو گفتم خورم صد باره سوگند که رامین را نبد با ویس پیوند
چو زین با وی سخن گفتم فراوان دلش بفریفتم ناگه به دستان
کنون در پاش شهری و سپاهی ز من خواهد ننودن بی گناهی
مرا گوید به آتش بر گذر کن جهان را از تن پاکت خبر کن
بدان تا کهتر و مهتر بدانند کجا در ویس و رامین بدگمانند
بیا تا پیش ازین کاومان بخواند ورا این راستی در دل بماند
پس آنگه دایه را گفتا چه گویی وزین آتش مرا چاره چه جویی
تو دانی کاین نه هنگام ستیزاست که این هنگام هنگام گریزست
تو چاره دانی و نیرنگ بازی نگر در کار ما چاره چه سازی
کجا در جای چونین چاره بهتر که در جای دگر مردی و لشکر
جوابش داد رنگ آمیز دایه نیفتادست کار خوار مایه
من این را چاره چون دانم نهاد سر این بند چون دانم گشادن
مگر مارا دهد دادار یاری برافروزد چراغ بختیاری
کنون افتاد کار، ایدر مپایید کجو من میروم با من بیایید
پس آنگه رفت بر بام شبستان نگر زانجا چگونه ساخت دستان
فراوان زر و گوهر بر گرفتند پس آنگه هر سه در گرمابه رفتند
رهی از گلخن اندر بوستان بود چنان راهی که از هر کس نهان بود
بدان ره هر سه اندر باغ رفتند ز موبد با دلی پرداغ رفتند
سبک بر رفت رامین روی دیوار فرو هشت از سر دیوار دستار
به جاره بر کشید آن هر دوان را به دیگر سو فرو هشت این و آن را
پس آنگه خود فرود آمد ز دیوار به چادر هر سه بربستند رخسار
چو دیوان چهره از مردم نهفتند به آیین زنان هر سه برفتند
همی دانست رامین بوستانی بدو در کار دیده باغبانی
همان گه پیش مرد باغبان شد بیارامید چون در بوستان شد
فرستادش به حانه باغبان را بخواند از خانه پنهان قهرمان را
بفرمودش که رو اسپان بیاور گزیده هر چه آن باشد تگاور
همیدون خوردنی چیزی که داری سلاحم با همه ساز شکاری
بیاوردند آن چیزی که او خواست نماز شام رفتن را بیاراست
ز مرو اندر بیابان رفت چون باد ندیده روی او را آدمی زاد
بیابانی که آرام بلا بود ز ناخوشی چو کام اژدها بود
ز روی ویس و رامین گشته فرخار ز بوی هر دوان چون طبل عطار
کویر و شوره و ریگ رونده سنوم جانکش و شیر دمنده
دو عاشق را شده چون باغ خرم از آن شادی کجا بودند باهم
ز گرما و کویر آنگه نبودند تو گفتی شب در ره نبودند
به چین اندر به سنگی برنبشتست که دوزخ عاشقان را چون بهشتست
چو باشد مرد عاشق در بر دوست همه زشتی به چشمش سخت نیکوست
کویر و کوه او را بوستانست فراز برف گمچون گلستانست
کجا عاشق به مرد مست ماند که در مستی غم و شادی نداند
به ده روز آن بیابان را بریدند ز مرو شاهجان زی ری رسیدند
به روی در رامین را یکی دوست به گاه مردمی با او ز یک پوست
جوانمرد هنرمند و بی آهو مرو را دستگاهی سخت نیکو
به بهروزی بداده بخت کامش که خود بهروز شیرو بود نامش
ز خوشی چون بهشتی خان و مانش همیشه شاد از وی دوستانش
شبی تاریک بود و با مهر ز بیننده نهفته اختران چهر
جهان چون چاه سیصد باز گشته هوا با تیرگی انباز گشته
همی شد رام تا درگاه بهروز به کام خویش فرخ بخت و پیروز
چو رامین را بدید آن مهر پرور نبودش دیده را دیدار باور
همی گفت ای عجب هنگام چونین که باید نیک مهمانی چو رامین
مرو را گفت رامین ای برادر بپوش این راز ما در زیر چادر
مگو کس را که رامین آمد از راه مکن کس را ز مهمانانت آگاه
جوابش داد بهروز جوانمرد ترا بختم به مهمان من آورد
خداوندی و من پیش تو چاکر نه چا کر بل ز چا کر نیز کمتر
ترا فرمان برم تا زنده باشم به پیش بندگانت بنده باشم
اگر فرمان دهی تا من هم اکنون شوم با چاکران از خانه بیرون
سرای و سرایم مر ترا باد یکی خشنودی جانت مرا باد
پس آنگه ویس با رامین و بهروز به کام خویش بنشستند هر روز
گشاده دل به کام و در ببسته به می گرد از رخان خویش شسته
به روز اندر نشط و شادمانی به شب در خرمی و کامرانی
گهی می بر کف و گه دوست در بر شده می نوش بر رخسار دلبر
چراغ نیکوان ویس گل اندر به شادی و به رامش با دلارام
به شب چون زهره شبگیران بر آمد به بنگ مطرب از خواب اندر آمد
هنوز از باده بودی مست و در خواب نهادندیش بر کف بادهء ناب
نشسته پیش او رامین دلبر گهی طنبور و گاهی چنگ در بر
همی گفتی سرود مهربازان به دستان و نوای دلنوازان
همی گفتی که دو نیک یاریم به یاری یکدگر را جان سپاریم
به هنگام وفا گنج وفاییم به چشم دشمنان تیز جفاییم
چو ما را خرمی و شاد خواریست بد اندیشان ما را رنج و زریست
به رنج از دوستی سیری نیابیم ز راه مهربانی رخ نتابیم
به مهر اندر چو دو روشن چراغیم به ناز اندر چو دو بشکفته باغیم
ز مهر خویش جز شادی نبینیم که از پیروزی ارزانی بدینیم
خوشا ویسا نشسته پیش رامین چنان کبگ دری در پیش شاهین
خوشا ویسا نشسته جام بر دست هم از باده هم از خوبی شده مست
خوشا ویسا به کام دل نشسته امید اندر دل موبد شکسته
خوشا ویسا به خنده لب گشاده لب آنگه بر لب رامین نهاده
خوشا ویسا به مستی پیش رامین ز عشقش کیش همچون کیش رامین
زهی رامین نکو تدبیر کردی که چون ویسه یکی نخچیر کردی
زهی رامین به کام دل همی ناز که داری کام دل را نیک انباز
زهی رامین که در باغ بهشتی همیشه با گل اردبهشتی
زهی رامین که جفت آفتابی به فروش هر چه تو خواهی بیابی
هزاران آفرین بر کضور ماه که چون ویس آمدست یکی ماه
هزاران آفرین بر جان شهرو که دختش ویسه بود و پور بیرو
هزاران آفرین بر جان قارن که از پشت آمدش این ماه روشن
هزاران آفرین بر خندهء ویس که کردست این جهان را بندهء ویس
بسیار ای ویس جام خسروانی درو می چون رخانت ارغوانی
چو از دست تو گیرم جام مستی مرا مستی نیارد هیچ سستی
ندارم مست چون گشتم به کامت ز رویت یا ز مهرت یا ز جامت
گر از دست تو جام هوش گیرم چنان دانم که جام نوش گیرم
نشط من ز تو آرام یابد غمان من ز تو انجام یابد
دلم درج است و در وی گوهری تو کنارم برج و در وی اختری تو
ابی گوهر مبادا هر گز این درج ابی اختر مبادا هر گز این برج
همیشه باد باغ رویت آباد دو دست من به باغت باغبان باد
بسا روزا که نام ما بخوانند خردمندان شکفت از ما بمانند
چنان خوبی و چونین مهربانی سزد گر نام دارد جاودانی
دلا بسیار درد و ریش دیدی کنون از دوست کام خویش دیدی
دلی چون خویشن دیدی پر از مهر و یا این گل رخی تابان از مهر
تو روز و شب بدین چهره همی ناز نبرد بد سگالان را همی ساز
که خرما در جهان با خار باشد نشاط عشق با تیمار باشد
کنون اژز جان کنی در کار مهرش نباشد در خور دیدار مهرش
روان از بهر چونین یار باید جهان از بهر چونین کار باید
تو اکنون می خور از فردا میندیش که جز فرمان یزدان نایدت پیش
مگر کارت بود در مهر کاری ازان بهتر که تو امید داری
هران گاهی که رامین باده خوردی جنین گفتارها را یاد کردی
ازین سو ویس با کام و هوا بود وزان سو شاه با رنج و بلا بود
گرایشان را به ناز اندر خوشی بود شهنشه را شتاب و ناخوشی بود
که او سوگند ویسه خواست دادن دل از بند گمانی بر گشادن
چو ویس ماه پیکر را طلب کرد زمانه روز او را تیره شب کرد
همی جستش ز هر سو یک شبانروز به دل آتشی مانده خردسوز

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

چو در مرو گزین شد شاه شاهان دلش خرم به روی ماه ماهان

وقتی پادشاه بزرگ وارد شهر مرو شد، با دیدن چهره‌ی زیبای ویس دلش شاد و خرم شد.

نکته ادبی: شاه شاهان لقبی برای موبد است. روی ماه ماهان استعاره از زیبایی درخشان ویس است.

ز روی ویس بودی آفتابش ز موی ویس بودی مشک نابش

چهره‌ی ویس مانند خورشید برای او می‌درخشید و موهایش همانند مشک ناب خوشبو و سیاه بود.

نکته ادبی: تشبیه مو به مشک از آرایه‌های رایج در ادبیات غنایی برای توصیف زیبایی است.

نشسته شاد روزی با دلارام سخن گفت از هوای ویس با رام

روزی در حالی که با ویس (دلارام) شادمان نشسته بود، درباره‌ی روابط ویس با رامین سخن به میان آورد.

نکته ادبی: دلارام لقبی برای معشوق و در اینجا ویس است.

که بنشستی به بوم ماه چندین ز بهر آنکه جفتت بود رامین

شاه به ویس گفت: تو به این خاطر در این شهر (مرو) مدت‌ها ماندی که رامین همسر و جفت تو بوده است.

نکته ادبی: بوم به معنای شهر یا سرزمین است.

اگر رامین نبودی غمگسارت نبودی نیم روز آنجا قرارت

اگر رامین غمخوار تو نبود، تو هرگز حاضر نمی‌شدی نیم‌روزی را در اینجا بمانی.

نکته ادبی: قرارت نبودن کنایه از بی‌تابی و نماندن در یک مکان است.

جوابش داد خورشید سمن بر مبر چندین گمان بد به من بر

ویس که زیبایی‌اش چون خورشید بود و سینه و اندامی موزون داشت، به او پاسخ داد: این‌قدر به من گمان بد مبر.

نکته ادبی: سمن‌بر صفت معشوق به معنای کسی است که اندامی لطیف و خوش‌بو مانند گل یاسمن دارد.

گهی گویی که با تو بود ویرو کنی دیدار ویرو بر من آهو

گاهی می‌گویی که ویرو با تو بوده است و دیدار او با من را مایه ننگ و گناه می‌دانی.

نکته ادبی: آهو در اینجا به معنای عیب و ننگ است.

گهی گویی که با تو بود رامین چرا بر من زنی بیغاره چندین

و گاهی می‌گویی که با رامین بوده‌ای؛ چرا این‌همه تهمت و سرزنش ناروا به من می‌زنی؟

نکته ادبی: بیغاره به معنای سرزنش، تهمت و دشنام است.

مدان دوزخ بدان گرمی که گویند نه اهریمن بدان زشتی که جویند

دوزخ (جهنم) آن‌قدر که می‌گویند گرم و سوزان نیست و اهریمن هم آن‌قدر که مردم تصور می‌کنند زشت و پلید نیست.

نکته ادبی: اشاره به اینکه تصورات ذهنی موبد از واقعیت دورتر است.

اگر چه دزد را دزدی بود کار دروغش نیز هم گویند بسیار

اگرچه دزد کارش دزدی است، اما مردم درباره‌اش دروغ‌های بسیاری هم می‌سازند.

نکته ادبی: اشاره به بزرگ‌نمایی تهمت‌ها توسط بدگویان.

تو خود دانی که ویرو چون جوانست به دشت و کوه بر نخچیر گانست

تو خودت می‌دانی که ویرو جوانی است که همواره در دشت و کوه به شکار می‌رود.

نکته ادبی: نخچیرگان کسی است که به شکار می‌رود.

نداند کار جز نخچیر کردن نشستن با بزرگان باده خوردن

او جز شکار کردن و نشستن با بزرگان و باده‌نوشی، کار دیگری بلد نیست.

نکته ادبی: باده‌نوشی در متون کهن نشانه‌ی زندگی اشرافی و عشرت است.

به عادت نیز رامین همچنین است مرو را دوستدار راستین است

رامین هم طبق عادت همین‌طور است و دوستدار حقیقی و صادق ویرو است.

نکته ادبی: دوستدار راستین اشاره به رفاقت عمیق و غیرعاشقانه میان آن دو دارد.

به هم بودند هر دو چون برادر نشسته روز و شب با رود و ساغر

هر دو مانند برادر با هم بودند و روز و شب با ساز و شراب کنار هم می‌نشستند.

نکته ادبی: رود به معنای ساز موسیقی است.

جوان را هم جوان باشد دلارام کجا باشد جوانی خوشترین کام

جوان، دوستدارِ جوان است؛ مگر می‌شود جوانی غیر از این باشد؟

نکته ادبی: اشاره به هم‌نشینی بر اساس هم‌سن و سال بودن.

جوانی ایزد از مینو سرشتست مرو را بوی چون بوی بهشتست

جوانی را خداوند از بهشت سرشته است و بوی آن مانند بوی بهشت است.

نکته ادبی: مینو به معنای بهشت است.

چو رامین آمد اندر کضور ماه به رامش جفت ویرو بود شش ماه

وقتی رامین به شهر مرو آمد، به مدت شش ماه یار و هم‌صحبت ویرو بود.

نکته ادبی: رامش به معنای شادی و همنشینی است.

به ایوان و به میدان و به نخچیر به اندوه و به شادی و به تدبیر

در تمام مکان‌ها (ایوان و میدان و شکارگاه) و در تمام احوال (شادی و اندوه) کنار هم بودند.

نکته ادبی: تدبیر در اینجا به معنای مدیریت و برنامه‌ریزی امور است.

اگر ویروست او را بد برادر و گر شهروست او را بود مادر

اگر ویرو برای او مثل برادر بود، شهرو هم برایش مثل مادر بود.

نکته ادبی: شهرو نام مادر ویس است.

نه هر کاو دوستی ورزید جایی به زیر دوستی بودش خطایی

این‌طور نیست که هر کس جایی دوستی ورزید، حتماً در زیر آن دوستی کار خطایی انجام داده باشد.

نکته ادبی: مفهوم اخلاقی مبنی بر تفاوت میان دوستی پاک و گناه.

نه هر کاو جایگاهی مهربانی کند، دارد به دل در بد گمانی

هر کسی که به کسی محبت می‌کند، لزوماً نیت بدی در دل ندارد.

نکته ادبی: رد کردن بدگمانی موبد توسط ویس.

نه هر دل چون دلت ناپاک باشد نه هر مردی چو تو بی باک باشد

هر دلی مثل دل تو ناپاک نیست و هر مردی هم مثل تو بی‌پروا در تهمت زدن نیست.

نکته ادبی: مواجهه مستقیم ویس با موبد و انتقاد از اخلاق او.

شهنشه گفت نیکست ار چنینست دل رامین سزای آفرینست

موبد گفت: اگر این‌طور است، پس عالی است و دل رامین شایسته تحسین است.

نکته ادبی: آفرین به معنای ستایش است.

بدین پیمان توانی حورد سوگند که رامین را نبودش با تو پیوند

اگر بتوانی قسم بخوری که رامین با تو هیچ رابطه‌ی پنهانی نداشته است.

نکته ادبی: سوگند در متون باستانی برای اثبات حقیقت به کار می‌رفته است.

اگر سوگند بتوانی بدین خورد نباشد در جهان چون تو جوانمرد

اگر بتوانی چنین قسمی بخوری، در جهان کسی جوانمردتر از تو پیدا نمی‌شود.

نکته ادبی: جوانمرد در اینجا به معنای کسی است که پایبند به قول و حقیقت است.

جوابش داد ویس و گفت سوگند خورم شاید بدین نابوده پیوند

ویس پاسخ داد: حاضرم سوگند بخورم که چنین رابطه‌ای هرگز وجود نداشته است.

نکته ادبی: نابوده‌پیوند یعنی پیوندی که اصلاً وجود نداشته است.

چرا ترسم ز ناکرده گناهی به سوگندان نمایم خوب راهی

چرا باید از گناهی که انجام نداده‌ام بترسم؟ با سوگند خوردن، راه درستی را نشان می‌دهم.

نکته ادبی: تأکید بر پاکی و صداقت ویس.

نپیچد جرم ناکرده روانی نگندد سیر ناخورده دهانی

کسی که گناهی نکرده، روحش آزرده نمی‌شود و کسی که سیر نخورده، دهانش بوی بد نمی‌گیرد.

نکته ادبی: این یک ضرب‌المثل کهن فارسی است که بر پاکیِ فردِ بی‌گناه تأکید دارد.

به پیمان و به سوگندم مترساد که دارد بی گنه سوگند آسان

از سوگند دادن من نترس، کسی که گناهی ندارد، سوگند خوردن برایش آسان است.

نکته ادبی: مترساد صیغه‌ی امری قدیمی است.

چو در زیرش نباشد ناصوابی چه سوگندی خوری چه سرد آبی

وقتی در باطن فرد گناهی نباشد، قسم خوردن مثل نوشیدن آب سرد است (آسان است).

نکته ادبی: تشبیه قسم خوردن به آب سرد نشان از سهولت و بی‌آزاری آن برای فرد پاک است.

شهنشه گفت ازین بهتر چه باشد به پا کی خود جزین در خورچه باشد

موبد گفت: از این بهتر چه می‌شود؟ برای اثبات پاکی، چه چیزی از این سزاوارتر است؟

نکته ادبی: تأیید پیشنهاد ویس توسط موبد.

بخور سوگند وز تهمت برستی روان را از ملامتا بشستی

سوگند بخور تا از تهمت رها شوی و روحت را از آلودگی سرزنش بشویی.

نکته ادبی: ملامتا (ملامت) به معنای سرزنش است.

کنون من آتشی روشن فروزم برو بسیار مشک و عود سوزد

من آتشی روشن می‌کنم و در آن مقدار زیادی عود و مشک می‌سوزانم.

نکته ادبی: آتش در آیین‌های باستان نماد پاکی و راستی بوده است.

تو آنجا پیش دینداران عالم بدان آتش بخور سوگند محکم

تو آنجا نزد بزرگان و دینداران عالم، در میان آن آتش سوگند محکم یاد کن.

نکته ادبی: دینداران در اینجا منظور موبدان و خردمندان مذهبی است.

هر آن گاهی که تو سوگند خوردی روان را از گنه پاکیزه کردی

هر زمان که سوگند بخوری، روح خودت را از گناه پاک کرده‌ای.

نکته ادبی: تأکید بر کارکرد تطهیرکنندگی سوگند.

مرا با تو نباشد نیز گفتار نه پرخاش و نه پیگار و آزاد

دیگر با تو نه بحثی خواهم داشت، نه دعوایی و نه کینه‌ای در دل نگه می‌دارم.

نکته ادبی: پرخاش و پیگار به معنای نزاع و جنگ است.

ازین پس تو مرا جان و جهانی برابر دارمت با زندگانی

از این پس تو برای من جان و جهانی، و تو را با ارزش زندگی‌ام برابر می‌دانم.

نکته ادبی: نشان‌دهنده‌ی آشتیِ پس از آزمون.

چو پیدا گردد از تو پرسایی ترا بخشم سراسر پادشایی

وقتی پاکی تو ثابت شود، تمام پادشاهی را به تو می‌بخشم.

نکته ادبی: پرسایی به معنای پاکی و پارسایی است.

چه باشد خرشید زان پادشایی که بپسندد مرو را پارسایی

پادشاهی چه ارزشی دارد اگر شاه از ملکه خود پاک‌دامنی ببیند؟

نکته ادبی: اشاره به اینکه ارزشِ وفاداری از قدرت سیاسی بالاتر است.

مرو را گفت ویسه همچنین کن مرا و حویشتن را پاک دید کن

ویس به موبد گفت: همین کار را انجام بده، تا من و خودت را از این تهمت پاک کنیم.

نکته ادبی: پاک‌دید کردن به معنای رفع اتهام و اثبات بی‌گناهی است.

همی تا به من بربد گمانی از آن در مر ترا باشد زیانی

تا وقتی که نسبت به من گمان بد داری، برای تو و زندگی‌مان زیان‌بار است.

نکته ادبی: تأکید بر تأثیر مخرب شک در زندگی مشترک.

گناه بوده بر مردم نهفتن باسی نیکوتر از نابوده گفتن

پنهان کردن گناه واقعی، از تهمت زدن به گناهی که اصلاً وجود نداشته، بهتر است.

نکته ادبی: اشاره به اینکه موبد مرتکب گناه بزرگ‌تری شده است.

شهنشه خواند یکسر موبدان را ز لشکر سروران و کهبدان را

موبد تمام موبدان، بزرگان و سروران لشکر را فراخواند.

نکته ادبی: کهبدان به معنای موبدان یا بزرگان دینی است.

به آتشگاه چیزی بی کران داد که نتوان کرد آن را سربسر یاد

در آتشکده دارایی‌های بسیاری بخشید که نمی‌توان همه را برشمرد.

نکته ادبی: بی‌کران به معنای بسیار زیاد است.

ز دینار و ز گوهرهای شهوار زمین و آسیا و باغ بسیار

از طلا (دینار) و جواهرات گران‌بها، زمین، آسیاب و باغ‌های فراوان بخشید.

نکته ادبی: شهوار صفتی برای جواهرات گران‌بها است.

گزیده مادیانان تگاور همیدون گوسفند و گاو بی مر

اسب‌های ماده تندرو، گوسفندان و گاوهای بی‌شماری را نذر کرد.

نکته ادبی: تگاور به معنای اسب تندرو است.

ز آتشگاه لختی آتش آورد به میدان آتشی چون کوه بر کرد

مقداری از آتش آتشکده را آورد و در میدان آتشی عظیم مانند کوه برپا کرد.

نکته ادبی: بزرگ‌نمایی آتش برای برگزاری مراسم سوگند.

بسی از صندل و عودش خورش داد به کافور و به مشکش پرورش داد

برای آن آتش، مقدار زیادی صندل و عود به عنوان سوخت داد و آن را با کافور و مشک معطر کرد.

نکته ادبی: آماده‌سازی تشریفاتی آتش برای آزمون.

ز میدان آتش سوزان بر آمد که با گردون گردان همبر آمد

آتش سوزان از میدان بالا رفت و ارتفاع آن با آسمان (گردون گردان) هم‌اندازه شد.

نکته ادبی: اغراق در توصیف عظمت شعله‌های آتش.

چو زرین گنبدی بر چرم یازان شده لرزان و زرش پاک ریزان

مانند گنبدی طلایی بر روی چرم می‌لرزید و جرقه‌های زرینش می‌ریخت.

نکته ادبی: تشبیه شعله‌های آتش به گنبد زرین.

به سان دلبری در لعل و ملحم گرازان و خورشان مست و خرم

آن آتش برافروخته، همچون معشوقی زیبا اما پرخطر، با شعله‌های سرخ‌رنگ در میان فضای تاریک می‌خرامد و با جلوه‌ای مست‌گونه و فریبنده، خودنمایی می‌کند.

نکته ادبی: تشبیه آتش به دلبری گرازان (خوش‌خرام) که با رنگ‌های لعل (سرخ) توصیف شده است.

چو روز وصلت او را روشنایی هنو سوزنده چون روز جدایی

آن آتش همچون روز وصال، روشنی‌بخش و امیدآفرین بود، اما در عین حال، سوزندگیِ آن یادآور تلخی روز جدایی و فراق است.

نکته ادبی: تضاد در مفهوم: روشنایی (وصال) در کنار سوزندگی (جدایی).

ز چهره نور در گیتی فگنده ز نورش باز تاریکی رمنده

نور آن آتش چنان جهان را فراگرفته بود که تاریکی از برابر تابش آن می‌گریخت.

نکته ادبی: تشخیص: تاریکی به موجودی زنده تشبیه شده که از نور می‌رمد.

نبود آگاه در گیتی زن و مرد که شاهنشاه آن آتش چرا کرد

هیچ‌کس، چه زن و چه مرد، نمی‌دانست که شاهنشاه (موبد) چرا چنین آتش بزرگی را برافروخته است.

نکته ادبی: اشاره به حیرت همگانی مردم از اقدام غیرمنتظره موبد.

چو از میدان برآمد آتش شاه همی سود از بلندی سرش با ماه

هنگامی که شعله‌های آتشِ موبد از میدان برخاست، زبانه آن چنان بلند شد که گویی سرش به ماه می‌رسید.

نکته ادبی: اغراق (مبالغه) برای نشان دادن شکوه و عظمت آتش.

ز بام گوشک موبد ویس و رامین بدیدند آتشی یازان به پروین

ویس و رامین از بالای قصر (گوشک)، آتشی را دیدند که شعله‌هایش تا ستاره پروین زبانه می‌کشید.

نکته ادبی: اشاره به مکانِ بالای ساختمان (بام) برای دید بهتر.

بزرگان خراسان ایستاده سراسر روی زی آتش نهاده

بزرگان خراسان در آنجا ایستاده بودند و همگی با حیرت به سوی آن آتش نگاه می‌کردند.

نکته ادبی: توصیف فضای عمومی و چشم‌انتظاری بزرگان.

ز چندان مهتران یک تن نه آگاه بدان آتش چه خواهد سوختن شاه

از میان آن‌همه بزرگان، هیچ‌کس نمی‌دانست که هدف شاه از این آتش‌بازی چیست و چه کسی قرار است در آن بسوزد.

نکته ادبی: بیان ناآگاهی اطرافیان از نیت شوم موبد.

همان گه ویس در رامین نگاه کرد مرو را گفت بنگر حال این مرد

همان لحظه وِیس به رامین نگاه کرد و به او گفت به وضعیت این مرد (موبد) و این آتش بنگر.

نکته ادبی: نقطه عطف داستان و آغاز توطئه برای فرار.

که آتش چون بلند افروخت مارا بدین آتش بخواهد سوخت مارا

چون این آتش را برای ما این‌چنین بلند برافروخته‌اند، هدفشان این است که ما را در آن بسوزانند.

نکته ادبی: درک صریح خطر توسط ویس.

بیا تا هر دو بگریزیم از ایدر بسوزانیم او را هم به آذر

بیا تا پیش از آنکه این اتفاق بیفتد، از اینجا فرار کنیم و اگر شد، او (موبد) را در آتش خودش بسوزانیم.

نکته ادبی: پیشنهاد جسورانه ویس برای تغییر سرنوشت.

مرا بفریفت موبد دی به سوگند به شیرینی سخنها گفت چون قند

موبد دیروز مرا با سوگندهای دروغین و سخنان شیرین فریب داد.

نکته ادبی: شکایت از حیله‌گری موبد.

مرو را نیز دام خود نهادم نه آن بودم که در دام او فتادم

من هم متقابلاً برای او دامی پهن کردم، هرچند که در ابتدا گمان نمی‌کردم در دام او گرفتار شوم.

نکته ادبی: اعتراف به فریب‌کاری متقابل.

بدو گفتم خورم صد باره سوگند که رامین را نبد با ویس پیوند

به او صد بار قسم خوردم که هیچ ارتباطی بین من و رامین وجود ندارد.

نکته ادبی: تاکید بر تکرار سوگندهای دروغین.

چو زین با وی سخن گفتم فراوان دلش بفریفتم ناگه به دستان

وقتی با او بسیار سخن گفتم و اطمینانش را جلب کردم، با زیرکی دلم را به دروغ و دستان آلودم تا فریبش دهم.

نکته ادبی: واژه 'دستان' در اینجا به معنی فریب و نیرنگ است.

کنون در پاش شهری و سپاهی ز من خواهد ننودن بی گناهی

اکنون که با حضور انبوه مردم و سپاهیان، او از من می‌خواهد که بی‌گناهی‌ام را ثابت کنم.

نکته ادبی: توصیف موقعیت سخت و تحت فشار ویس.

مرا گوید به آتش بر گذر کن جهان را از تن پاکت خبر کن

او به من دستور می‌دهد که از میان آتش عبور کنم تا همه از پاکی بدنم باخبر شوند.

نکته ادبی: اشاره به آیین‌های کهن برای اثبات بی‌گناهی از طریق آتش.

بدان تا کهتر و مهتر بدانند کجا در ویس و رامین بدگمانند

تا همه مردم، چه بزرگ و چه کوچک، بدانند که چه کسانی در مورد رابطه ما بدگمان بودند.

نکته ادبی: هدف سیاسی و اجتماعی موبد از این نمایش.

بیا تا پیش ازین کاومان بخواند ورا این راستی در دل بماند

بیا تا پیش از آنکه او ما را فرا بخواند و این خیالِ حقیقت‌جویی در دلش ماندگار شود، کاری بکنیم.

نکته ادبی: اهمیت زمان‌بندی در نقشه فرار.

پس آنگه دایه را گفتا چه گویی وزین آتش مرا چاره چه جویی

سپس از دایه پرسید: نظر تو چیست؟ برای نجات از این آتش چه راهکاری داری؟

نکته ادبی: مشورت با دایه که نماد خرد و چاره‌جویی است.

تو دانی کاین نه هنگام ستیزاست که این هنگام هنگام گریزست

خودت می‌دانی که الان زمان ستیزه و جنگ نیست، بلکه وقت فرار و گریز است.

نکته ادبی: واقع‌گرایی در مواجهه با خطر.

تو چاره دانی و نیرنگ بازی نگر در کار ما چاره چه سازی

تو که استاد نیرنگ و چاره‌جویی هستی، ببین برای نجات ما چه نقشه‌ای می‌توانی طراحی کنی.

نکته ادبی: تایید توانایی‌های دایه.

کجا در جای چونین چاره بهتر که در جای دگر مردی و لشکر

در چنین موقعیت خطرناکی، چاره‌جویی بهتر از جنگیدن با آن همه لشکر و نیرو است.

نکته ادبی: ارجحیت تدبیر بر درگیری مستقیم.

جوابش داد رنگ آمیز دایه نیفتادست کار خوار مایه

دایه که استادِ رنگ‌آمیزی و فریب است، در جواب گفت: کار بسیار دشواری است و به سادگی قابل حل نیست.

نکته ادبی: اشاره به بزرگیِ خطر.

من این را چاره چون دانم نهاد سر این بند چون دانم گشادن

چگونه می‌توانم راه چاره‌ای پیدا کنم و گره از این کار بسته بگشایم؟

نکته ادبی: تمثیل گره و بند برای مشکلات دشوار.

مگر مارا دهد دادار یاری برافروزد چراغ بختیاری

مگر اینکه خداوند ما را یاری کند و چراغ بخت و اقبالمان را روشن سازد.

نکته ادبی: توکل به مقدرات الهی در شرایط بحرانی.

کنون افتاد کار، ایدر مپایید کجو من میروم با من بیایید

حالا وقت تلف کردن نیست؛ هرجا که من می‌روم، شما هم پشت سر من بیایید.

نکته ادبی: دستور دایه برای شروع عملیات فرار.

پس آنگه رفت بر بام شبستان نگر زانجا چگونه ساخت دستان

سپس به بام شبستان رفت، ببین که از آنجا چگونه نقشه فرار را عملی کرد.

نکته ادبی: آمادگی برای مرحله عملیاتی.

فراوان زر و گوهر بر گرفتند پس آنگه هر سه در گرمابه رفتند

آن‌ها مقادیر زیادی زر و جواهر برداشتند و هر سه به سمت گرمابه رفتند.

نکته ادبی: تجهیز برای سفر احتمالی.

رهی از گلخن اندر بوستان بود چنان راهی که از هر کس نهان بود

راهی از گلخن (آتشخانه حمام) به سمت باغ وجود داشت که از چشم همه پنهان بود.

نکته ادبی: اشاره به مسیر مخفی فرار.

بدان ره هر سه اندر باغ رفتند ز موبد با دلی پرداغ رفتند

هر سه از آن راه مخفی به باغ رفتند، در حالی که از دست موبد بسیار غمگین و داغدار بودند.

نکته ادبی: توصیف وضعیت روحی آشفته عاشق و معشوق.

سبک بر رفت رامین روی دیوار فرو هشت از سر دیوار دستار

رامین به سرعت از دیوار بالا رفت و دستار خود را از بالای دیوار آویزان کرد.

نکته ادبی: آمادگی فیزیکی برای خروج.

به جاره بر کشید آن هر دوان را به دیگر سو فرو هشت این و آن را

با استفاده از آن دستار، رامین هر دوی آن‌ها (ویس و دایه) را به آن سوی دیوار کشید.

نکته ادبی: همکاری برای عبور از موانع.

پس آنگه خود فرود آمد ز دیوار به چادر هر سه بربستند رخسار

سپس خودش از دیوار پایین آمد و هر سه صورت خود را با چادر پوشاندند.

نکته ادبی: استفاده از پوشش برای ناشناس ماندن.

چو دیوان چهره از مردم نهفتند به آیین زنان هر سه برفتند

آن‌ها مانند زنان چهره‌شان را از دید مردم پنهان کردند و به سبک زنان راهی شدند.

نکته ادبی: تغییر لباس و رفتار برای استتار.

همی دانست رامین بوستانی بدو در کار دیده باغبانی

رامین باغی را می‌شناخت و می‌دانست که در آن باغ باغبان کار می‌کند.

نکته ادبی: آشنایی با محیط اطراف.

همان گه پیش مرد باغبان شد بیارامید چون در بوستان شد

همان موقع نزد باغبان رفت و وقتی به باغ رسید، خیالش راحت شد.

نکته ادبی: رسیدن به اولین ایستگاه امن.

فرستادش به حانه باغبان را بخواند از خانه پنهان قهرمان را

باغبان را به خانه فرستاد و قهرمان (مباشر یا مسئول باغ) را پنهانی فراخواند.

نکته ادبی: تدابیر امنیتی برای جلب همکاری.

بفرمودش که رو اسپان بیاور گزیده هر چه آن باشد تگاور

به او دستور داد تا اسب‌های تیزرو و برگزیده را حاضر کند.

نکته ادبی: فراهم‌سازی مقدمات سفر سریع.

همیدون خوردنی چیزی که داری سلاحم با همه ساز شکاری

همچنین گفت هرگونه آذوقه و سلاح شکاری که داری برایمان مهیا کن.

نکته ادبی: آمادگی برای بقا در سفر.

بیاوردند آن چیزی که او خواست نماز شام رفتن را بیاراست

هرچه را که خواسته بود آوردند و برای حرکت در زمان نماز شام آماده شدند.

نکته ادبی: اشاره به زمان حرکت (غروب).

ز مرو اندر بیابان رفت چون باد ندیده روی او را آدمی زاد

سپس همچون باد در بیابان رفتند، به گونه‌ای که هیچ انسانی آن‌ها را ندید.

نکته ادبی: سرعت بالا در فرار (تشبیه به باد).

بیابانی که آرام بلا بود ز ناخوشی چو کام اژدها بود

بیابانی که خود جایگاهی برای بلا بود و از شدت سختی، همچون دهان اژدها ترسناک به نظر می‌رسید.

نکته ادبی: تشخیص: بیابان به دهان اژدها تشبیه شده است.

ز روی ویس و رامین گشته فرخار ز بوی هر دوان چون طبل عطار

از عطر و بوی ویس و رامین، بیابان پر از بوی خوش شد، گویی که دکان عطاری باز شده باشد.

نکته ادبی: اغراق در وصف زیبایی و آراستگی عاشقان.

کویر و شوره و ریگ رونده سنوم جانکش و شیر دمنده

کویر، زمین‌های شوره‌زار و ریگ‌های روان؛ جایی که هم مرگبار بود و هم شیرهای وحشی در آن می‌غریدند.

نکته ادبی: توصیف سختی‌های جغرافیایی مسیر.

دو عاشق را شده چون باغ خرم از آن شادی کجا بودند باهم

اما برای آن دو عاشق، آنجا همچون باغی خرم بود، چرا که شادی حضورِ هم، سختی‌ها را از بین برده بود.

نکته ادبی: تضاد میان محیط خشن و فضای درونیِ شادِ عاشقان.

ز گرما و کویر آنگه نبودند تو گفتی شب در ره نبودند

از گرمای طاقت‌فرسا و سختی کویر خبری نبود؛ گویی اصلاً در حال سفر شبانه نبودند.

نکته ادبی: فراموشی رنج‌ها در اثر غلبه عشق.

به چین اندر به سنگی برنبشتست که دوزخ عاشقان را چون بهشتست

در چین بر روی سنگی نوشته‌اند که دوزخ برای عاشقان همچون بهشت است.

نکته ادبی: اشاره به حکمتی مشهور درباره تغییر نگاه عاشق.

چو باشد مرد عاشق در بر دوست همه زشتی به چشمش سخت نیکوست

هنگامی که عاشق در کنار معشوق باشد، تمام زشتی‌ها در نظرش زیبا جلوه می‌کند.

نکته ادبی: بیان روان‌شناختی وضعیت عاشق.

کویر و کوه او را بوستانست فراز برف گمچون گلستانست

کویر و کوه برای او بوستان است و برفِ فراوان همچون گلستان دیده می‌شود.

نکته ادبی: نهایتِ دگرگونی ادراک عاشق؛ همه چیز در نظرش زیباست.

کجا عاشق به مرد مست ماند که در مستی غم و شادی نداند

عاشق هرگز شبیه آدم مست نیست؛ زیرا فرد مست در حال مستی، نه غم را می‌شناسد و نه شادی را، اما عاشق همواره درگیرِ احوالِ درونِ خویش است.

نکته ادبی: تضاد میان مستیِ ناشی از باده و مستیِ ناشی از عشق.

به ده روز آن بیابان را بریدند ز مرو شاهجان زی ری رسیدند

آن‌ها در مدت ده روز، مسیر طولانیِ بیابان را طی کردند و از شهر مرو شاهجان به شهر ری رسیدند.

نکته ادبی: اشاره به جغرافیای تاریخی داستان.

به روی در رامین را یکی دوست به گاه مردمی با او ز یک پوست

رامین در شهر ری دوستی داشت که در روابط انسانی و دوستی، بسیار به او نزدیک و همدل بود.

نکته ادبی: کنایه از دوستیِ بسیار نزدیک و صمیمانه.

جوانمرد هنرمند و بی آهو مرو را دستگاهی سخت نیکو

آن دوست، جوانی شایسته و بدون عیب بود که از وضعیت مالی و زندگیِ بسیار خوبی برخوردار بود.

نکته ادبی: «بی‌آهو» به معنای بی‌عیب و نقص.

به بهروزی بداده بخت کامش که خود بهروز شیرو بود نامش

بخت و اقبال، کامیابی‌های بسیاری به او بخشیده بود، نام او «بهروزِ شیرو» بود.

نکته ادبی: نام‌خوانی شخصیت و اشاره به سرنوشتِ خوش‌یمن او.

ز خوشی چون بهشتی خان و مانش همیشه شاد از وی دوستانش

زندگی او چنان از خوشی و رفاه پر بود که همچون بهشت می‌ماند و دوستانش همواره از بودن در کنار او شاد بودند.

نکته ادبی: تشبیه خانه به بهشت برای نشان دادن رفاه.

شبی تاریک بود و با مهر ز بیننده نهفته اختران چهر

شبی تاریک بود و ابر جلوی ماه را گرفته بود، به طوری که ستاره‌ها از دیدگانِ بینندگان پنهان مانده بودند.

نکته ادبی: توصیف فضای شب‌هنگام با استعاره‌های طبیعت.

جهان چون چاه سیصد باز گشته هوا با تیرگی انباز گشته

دنیا همچون چاهی عمیق و تاریک شده بود و هوا با تیرگی و تاریکی در هم آمیخته بود.

نکته ادبی: تشبیه جهان به چاه سیصد (عمقِ بسیار).

همی شد رام تا درگاه بهروز به کام خویش فرخ بخت و پیروز

رامین در آن شبِ پر از فرخندگی و پیروزی، به سمت خانه‌ی بهروز می‌رفت.

نکته ادبی: توصیف حالِ رامین پیش از رسیدن به مقصد.

چو رامین را بدید آن مهر پرور نبودش دیده را دیدار باور

وقتی بهروز که انسانی مهربان و با مهر بود، رامین را دید، باورش نمی‌شد که او را به چشم می‌بیند.

نکته ادبی: تردید از سرِ اشتیاق و ناباوریِ خوشایند.

همی گفت ای عجب هنگام چونین که باید نیک مهمانی چو رامین

با تعجب می‌گفت: عجب زمانی است که مهمانی عزیز و بزرگی چون رامین باید به خانه‌ی من بیاید.

نکته ادبی: استفهام انکاری برای نشان دادن نهایتِ احترام.

مرو را گفت رامین ای برادر بپوش این راز ما در زیر چادر

رامین به او گفت: ای برادر، این رازِ آمدنِ ما را پنهان نگه دار و مانند پوششی بر آن سرپوش بگذار.

نکته ادبی: استعاره از چادر برای پنهان‌کاری.

مگو کس را که رامین آمد از راه مکن کس را ز مهمانانت آگاه

به کسی نگو که رامین از راه رسیده است و هیچ‌یک از مهمانانت را از حضور من آگاه مکن.

نکته ادبی: تأکید بر لزومِ رازداری و اختفا.

جوابش داد بهروز جوانمرد ترا بختم به مهمان من آورد

بهروزِ جوانمرد به او پاسخ داد: بخت و اقبالِ من باعث شد که تو مهمانِ من شوی.

نکته ادبی: تواضع در برابرِ مهمان بزرگ.

خداوندی و من پیش تو چاکر نه چا کر بل ز چا کر نیز کمتر

تو سرور و بزرگِ منی و من خدمتگزارِ توام، نه فقط خدمتگزار، بلکه از کوچک‌ترینِ خدمتگزارانت هم کمترم.

نکته ادبی: اغراق در کلام برای نشان دادنِ ارادت.

ترا فرمان برم تا زنده باشم به پیش بندگانت بنده باشم

تا زمانی که زنده‌ام از فرمان تو اطاعت می‌کنم و در برابرِ تمامِ بندگانِ تو، خود را بنده می‌دانم.

نکته ادبی: اعلام وفاداریِ مطلق.

اگر فرمان دهی تا من هم اکنون شوم با چاکران از خانه بیرون

اگر دستور بدهی، همین لحظه با تمامِ خدمتکارانم از خانه بیرون می‌روم.

نکته ادبی: آمادگی برای فداکاری در جهتِ خواستِ مهمان.

سرای و سرایم مر ترا باد یکی خشنودی جانت مرا باد

این خانه و زندگی، همگی فدای تو باد؛ تنها چیزی که از تو می‌خواهم، خشنودی و رضایتِ قلبی توست.

نکته ادبی: ایثار و گذشتن از مال و خانه به نفعِ مهمان.

پس آنگه ویس با رامین و بهروز به کام خویش بنشستند هر روز

پس از آن، ویس به همراه رامین و بهروز، با کمال میل و آسودگیِ خاطر هر روز کنار هم نشستند.

نکته ادبی: آغاز دوره‌ی خوش‌باشی.

گشاده دل به کام و در ببسته به می گرد از رخان خویش شسته

دلی گشاده و شاد داشتند و درها را بسته بودند و با می، گردِ غم و خستگی را از چهره‌هایشان شسته بودند.

نکته ادبی: کنایه از زدودن غم با شراب.

به روز اندر نشط و شادمانی به شب در خرمی و کامرانی

روزها را به شادی و نشاط می‌گذراندند و شب‌ها را به خرمی و کامرانی سپری می‌کردند.

نکته ادبی: توصیفِ تداومِ عیش.

گهی می بر کف و گه دوست در بر شده می نوش بر رخسار دلبر

گاهی جام شراب در دست داشتند و گاهی یار را در آغوش می‌گرفتند و شرابِ نوشیده شده، رنگِ خوشی بر چهره‌های دلبرانه‌شان می‌نشاند.

نکته ادبی: تصویرسازی از لحظاتِ رمانتیک.

چراغ نیکوان ویس گل اندر به شادی و به رامش با دلارام

ویس که چون گلی در میانِ خوبان بود، در کنارِ دلارامِ خود (رامین)، به شادی و خوشی وقت می‌گذراند.

نکته ادبی: «گل» استعاره از ویس.

به شب چون زهره شبگیران بر آمد به بنگ مطرب از خواب اندر آمد

شب‌هنگام که ستاره زهره در آسمان طلوع می‌کرد، با صدای سازِ نوازنده، از خواب بیدار می‌شدند.

نکته ادبی: زهره به عنوان نماد زیبایی و موسیقی در ادبیات.

هنوز از باده بودی مست و در خواب نهادندیش بر کف بادهء ناب

هنوز از مستیِ شراب در خواب بودند که دوباره جام شرابِ ناب را به دستشان می‌دادند.

نکته ادبی: تداوم و افراط در خوش‌گذرانی.

نشسته پیش او رامین دلبر گهی طنبور و گاهی چنگ در بر

رامینِ دلبر، پیشِ روی او نشسته بود و گاهی طنبور و گاهی چنگ در آغوش داشت.

نکته ادبی: اشاره به آلات موسیقی.

همی گفتی سرود مهربازان به دستان و نوای دلنوازان

او سرودهایی در وصف عاشقان می‌خواند و با نواهایِ دلنواز و ترفندهای هنری، همه را مجذوب می‌کرد.

نکته ادبی: «دستان» به معنای نغمه یا ترفند.

همی گفتی که دو نیک یاریم به یاری یکدگر را جان سپاریم

او می‌گفت که ما دو یارِ نیکو هستیم که حاضریم برای یاریِ یکدیگر جان فدا کنیم.

نکته ادبی: اعلامِ پیوندِ عمیق و اتحادِ دو عاشق.

به هنگام وفا گنج وفاییم به چشم دشمنان تیز جفاییم

در لحظات وفاداری، خود گنجینه‌ای از وفاییم و برای دشمنانمان، همچون ستمی تیز و برنده هستیم.

نکته ادبی: تضاد میان رفتار با دوست و دشمن.

چو ما را خرمی و شاد خواریست بد اندیشان ما را رنج و زریست

زمانی که ما در شادی و خوشی هستیم، رنج و زیان نصیبِ دشمنان و بدخواهانِ ماست.

نکته ادبی: برتریِ جایگاه عاشقان بر بدخواهان.

به رنج از دوستی سیری نیابیم ز راه مهربانی رخ نتابیم

ما از دوستی و رنجِ آن هرگز خسته نمی‌شویم و از راه مهربانی و عشق، روی برنمی‌گردانیم.

نکته ادبی: تأکید بر تداوم و استواری در مهرورزی.

به مهر اندر چو دو روشن چراغیم به ناز اندر چو دو بشکفته باغیم

در عالمِ عشق، همچون دو چراغِ روشن می‌درخشیم و در ناز و نعمت، مانند دو باغِ پرشکوفه‌ایم.

نکته ادبی: تشبیه عاشق و معشوق به چراغ و باغ.

ز مهر خویش جز شادی نبینیم که از پیروزی ارزانی بدینیم

از عشقِ خود جز شادی چیزی نمی‌بینیم، زیرا این پیروزی و سعادت برای ما ارزانی شده است.

نکته ادبی: تفسیرِ عاشقانه از شرایط زندگی.

خوشا ویسا نشسته پیش رامین چنان کبگ دری در پیش شاهین

چه زیباست که ویس در کنار رامین نشسته است، همچون کبکِ خرامانی که در برابرِ شاهینِ شکاری قرار گرفته باشد.

نکته ادبی: تشبیه ویس به کبک و رامین به شاهین؛ نماد ظرافت و قدرت.

خوشا ویسا نشسته جام بر دست هم از باده هم از خوبی شده مست

چه زیباست که ویس جامِ شراب در دست دارد و هم از شراب و هم از زیباییِ خویش مست شده است.

نکته ادبی: مستیِ دوگانه (باده و زیبایی).

خوشا ویسا به کام دل نشسته امید اندر دل موبد شکسته

چه خوش است که ویس به کامِ دلش نشسته و امیدی که موبد (شوهر ویس) به او داشت، شکسته شده است.

نکته ادبی: اشاره به ناکامیِ رقیب (موبد).

خوشا ویسا به خنده لب گشاده لب آنگه بر لب رامین نهاده

چه زیباست که ویس با خنده لب گشوده و لب‌های شیرینش را بر لب‌های رامین نهاده است.

نکته ادبی: توصیفِ لحظاتِ عاشقانه.

خوشا ویسا به مستی پیش رامین ز عشقش کیش همچون کیش رامین

چه خوش است که ویس در حالِ مستی، پیشِ رامین نشسته و آیینِ عشقِ او نیز مانند آیینِ رامین شده است.

نکته ادبی: هم‌کیش شدن در عشق.

زهی رامین نکو تدبیر کردی که چون ویسه یکی نخچیر کردی

آفرین بر تو ای رامین که چه تدبیرِ نیکی کردی که مانند شکارچی، ویس را به چنگ آوردی.

نکته ادبی: «نخچیر» به معنای شکار.

زهی رامین به کام دل همی ناز که داری کام دل را نیک انباز

آفرین بر تو ای رامین که به کامِ دلت می‌نازی، چرا که یاری مهربان و همراه داری که کام‌بخشِ توست.

نکته ادبی: تحسینِ بخت و اقبال رامین.

زهی رامین که در باغ بهشتی همیشه با گل اردبهشتی

آفرین بر تو ای رامین که در باغِ بهشت، همیشه با گل‌های زیبای بهاری (ویس) هم‌نشینی.

نکته ادبی: استعاره از ویس به گلِ اردیبهشتی.

زهی رامین که جفت آفتابی به فروش هر چه تو خواهی بیابی

آفرین بر تو ای رامین که همسرِ آفتاب‌رویی داری و هر چه بخواهی، در کنار او به دست می‌آوری.

نکته ادبی: توصیف زیباییِ ویس با صفت آفتاب.

هزاران آفرین بر کضور ماه که چون ویس آمدست یکی ماه

هزاران آفرین بر آن ماهِ تابان که مادری چون ویس به دنیا آورده است (اشاره به مادر ویس).

نکته ادبی: ستایشِ اصل و نسبِ معشوق.

هزاران آفرین بر جان شهرو که دختش ویسه بود و پور بیرو

هزاران آفرین بر جانِ شهرو (مادر ویس) که دخترش ویس و پسرش بیرو است.

نکته ادبی: ذکر نام والدین ویس.

هزاران آفرین بر جان قارن که از پشت آمدش این ماه روشن

هزاران آفرین بر قارن که این ماهِ روشن (ویس) از نسلِ او به دنیا آمده است.

نکته ادبی: اشاره به نسب و تبار ویس.

هزاران آفرین بر خندهء ویس که کردست این جهان را بندهء ویس

هزاران آفرین بر خنده‌ی ویس که با جذبه‌اش، تمامِ جهانیان را بنده‌ی خود کرده است.

نکته ادبی: اغراق در تأثیر زیباییِ ویس.

بسیار ای ویس جام خسروانی درو می چون رخانت ارغوانی

بسیار بنوش ای ویس از جامِ بزرگ و شاهانه، که در آن شرابی به رنگِ ارغوانیِ چهره‌ی توست.

نکته ادبی: تشبیه شراب به رنگِ چهره‌ی یار.

چو از دست تو گیرم جام مستی مرا مستی نیارد هیچ سستی

وقتی جامِ مستی را از دستِ تو می‌گیرم، این مستی هرگز مرا سست و ناتوان نمی‌کند.

نکته ادبی: تأثیرِ مثبتِ حضورِ معشوق بر حالِ عاشق.

ندارم مست چون گشتم به کامت ز رویت یا ز مهرت یا ز جامت

وقتی به کامِ دل با تو هستم، چیزی کم ندارم؛ چه از دیدنِ رویت باشد، چه از مهرت و چه از جامی که به من می‌دهی.

نکته ادبی: کمالِ رضایتِ عاشق در کنارِ معشوق.

گر از دست تو جام هوش گیرم چنان دانم که جام نوش گیرم

اگر جامِ آگاهی و عقل را از دستِ تو بگیرم، گویی جامِ نوش‌دارو و زندگی‌بخش را دریافت کرده‌ام.

نکته ادبی: استعاره از جام شراب به جامِ نوش‌دارو.

نشط من ز تو آرام یابد غمان من ز تو انجام یابد

شادی و آرامشِ من از جانب تو پدید می‌آید و پایانِ غم‌های من نیز با وجود تو رقم می‌خورد.

نکته ادبی: نشط در اینجا به معنای نشاط و آرامش‌خاطر به کار رفته است.

دلم درج است و در وی گوهری تو کنارم برج و در وی اختری تو

دل من همچون صندوقچه‌ای است که تو گوهرِ گران‌بهای آن هستی؛ آغوش من نیز چون برجی بلند است که تو ستاره‌ی درخشان آن به شمار می‌آیی.

نکته ادبی: تشبیه دل به درج (صندوقچه) و تن به برج، از استعارات رایج در ادب غنایی کهن است.

ابی گوهر مبادا هر گز این درج ابی اختر مبادا هر گز این برج

هرگز مبادا که این صندوقچه (دل) از وجودِ گوهرِ تو خالی بماند و این برج (وجود) از نورِ ستاره‌ی تو تهی گردد.

نکته ادبی: حرف ابی در فارسی کهن به معنای بی‌ و بدون است.

همیشه باد باغ رویت آباد دو دست من به باغت باغبان باد

امیدوارم همیشه گلستانِ روی تو آباد و خرم باشد و دو دست من همواره مانند باغبانی برای این باغ (وجود تو) عمل کند.

نکته ادبی: تشبیه چهره به باغ، نمادی از طراوت و زیباییِ محبوب است.

بسا روزا که نام ما بخوانند خردمندان شکفت از ما بمانند

چه بسیار روزهایی که نام ما را می‌خوانند و فرزانگان از داستانِ عشقِ شگفت‌انگیز ما یاد می‌کنند.

نکته ادبی: بسا در اینجا به معنی بسیار است و شکفت اشاره به شگفتی و ندرتِ عشق آنان دارد.

چنان خوبی و چونین مهربانی سزد گر نام دارد جاودانی

چنین زیبایی و چنین مهر و وفایی، سزاوار است که نامِ آن تا ابد در تاریخ زنده بماند.

نکته ادبی: عبارت سزد گر به معنای شایسته است که.

دلا بسیار درد و ریش دیدی کنون از دوست کام خویش دیدی

ای دل! تو رنج و زخم‌های بسیاری کشیدی و اکنون سرانجام به آرزو و وصالِ یار دست یافتی.

نکته ادبی: ریش به معنای زخم است و در ادبیات کلاسیک کنایه از رنج و آلامِ عشق می‌باشد.

دلی چون خویشن دیدی پر از مهر و یا این گل رخی تابان از مهر

آیا دلی مانند خودت دیدی که این‌گونه سرشار از مهر باشد و یا این چهره‌ی گلگون که از عشق می‌درخشد را مشاهده کردی؟

نکته ادبی: گل‌رخ کنایه از زیبایی و تابان بودن چهره است.

تو روز و شب بدین چهره همی ناز نبرد بد سگالان را همی ساز

تو در شب و روز به این چهره‌ی زیبا بناز و افتخار کن و در برابر کارهای ناپسندِ بدخواهان، راهِ چاره بیندیش.

نکته ادبی: بدسگالان به معنای بداندیشان و دشمنان است.

که خرما در جهان با خار باشد نشاط عشق با تیمار باشد

این یک حقیقتِ همیشگی است که در این دنیا در کنار هر خرمایی (شیرینی)، خاری (سختی) نیز وجود دارد و نشاطِ عشق همواره با نگرانی و رنج همراه است.

نکته ادبی: تمثیل خرما و خار، کنایه از آمیختگیِ لذت و رنج در جهان است.

کنون اژز جان کنی در کار مهرش نباشد در خور دیدار مهرش

اگر اکنون جان خود را در راهِ مهرِ او فدا کنی، باز هم در برابرِ ارزشِ دیدارِ او ناچیز است.

نکته ادبی: درخور به معنای شایسته و متناسب است.

روان از بهر چونین یار باید جهان از بهر چونین کار باید

جان انسان باید برایِ چنین یارِ شایسته‌ای فدا شود و جهان نیز باید برایِ چنین عشقِ بزرگی وجود داشته باشد.

نکته ادبی: روان در اینجا به معنای جان و هستی است.

تو اکنون می خور از فردا میندیش که جز فرمان یزدان نایدت پیش

تو اکنون از زندگی لذت ببر و از فردایِ نیامده نگران مباش، چرا که سرنوشتِ تو تنها طبقِ خواست و فرمانِ پروردگار رقم خواهد خورد.

نکته ادبی: میندیش از ریشه اندیشیدن به معنای غصه خوردن و نگران بودن است.

مگر کارت بود در مهر کاری ازان بهتر که تو امید داری

مگر اینکه در مسیرِ عشق، کاری از تو برآید که از آن‌چه آرزویش را داری، ارزشمندتر باشد.

نکته ادبی: این بیت بر تقدیرگرایی و امید به آینده تاکید دارد.

هران گاهی که رامین باده خوردی جنین گفتارها را یاد کردی

هر زمان که رامین باده می‌نوشید، این‌گونه سخنانِ عاشقانه را بر زبان می‌آورد و یادآوری می‌کرد.

نکته ادبی: اشاره به مستی و خوش‌باشیِ رامین که او را به سخنوری وامی‌داشت.

ازین سو ویس با کام و هوا بود وزان سو شاه با رنج و بلا بود

از یک سو ویس با شادی و کام‌رانی به سر می‌برد و از سوی دیگر، شاه (موبد) در رنج و بلا گرفتار بود.

نکته ادبی: تضاد میان کام و هوا (شادی) و رنج و بلا، تقابل اصلی داستان است.

گرایشان را به ناز اندر خوشی بود شهنشه را شتاب و ناخوشی بود

اگر آن‌ها در ناز و خوشیِ وصال بودند، شاهِ بزرگ همواره در شتاب و نگرانی و ناخوشی به سر می‌برد.

نکته ادبی: شتاب در اینجا کنایه از بی‌قراری و ناآرامیِ شاه است.

که او سوگند ویسه خواست دادن دل از بند گمانی بر گشادن

زیرا او قصد داشت از ویسه سوگند بگیرد و دلِ خود را از تردید و بدگمانی نسبت به او پاک کند.

نکته ادبی: بندِ گمان کنایه از زنجیرهای شک و تردید است.

چو ویس ماه پیکر را طلب کرد زمانه روز او را تیره شب کرد

هنگامی که شاه در پیِ ویسِ ماهروی گشت، تقدیر و روزگار، روزگارِ او را به تیرگی و تاریکی کشانید.

نکته ادبی: ماه پیکر استعاره از زیباییِ ویس است و تیره شب کنایه از بدبختی.

همی جستش ز هر سو یک شبانروز به دل آتشی مانده خردسوز

او یک شبانه‌روز در همه جا در جستجویِ او بود، در حالی که آتشی از خشم و حسد در دلش شعله‌ور بود که خردش را می‌سوزاند.

نکته ادبی: خردسوز صفتِ آتشِ حسادت است که عقل را زایل می‌کند.