ویس و رامین

فخرالدین اسعد گرگانی

پاسخ فرستادن ویرو پیش موبد

فخرالدین اسعد گرگانی
پس آنگه پاسخی کردش بآیین به پاین تلخ و از آغاز شیرین
مرو را گفت شاها نیکنما بزرگا کینه جویاخویس کامی
چه پیش آمد ترا از خویش کامی بجز اندهگنی و زشت نامی
تو شاه و شهریار و پادشایی به کام خویشتن فرمان روایی
چنان باید که تو آهسته باشی همه کاری نکو دانسته باشی
تو از ما مهتری باید که گفتار نگویی جز بآیین و سزاوار
خردمندان سخن بر داد گویند همیشه نام نیک از داد جویند
خرد از هر کسی بیش داری چرا دل را ز کینهء ریش داری
میان ما همی کینه نباید که کین با دوستی در خور نیاید
اگر تو یافته گویی ما نگویم و گر تو کینه جویی ما نجویم
تو بفرستاده ای را ز خانه چه بندی بر کسی دیگر بهانه؟
نه نامه باید ایدر نه پیمبر زن اینک هر کجا خواهی همی بر
اگر فرمان دهی فرمانپرستم مرو را در زمان زی تو فرستم
به جان من که تا ایدر رسیدم مگر او را سه بار افزون ندیدم
و گر بینم چه ننگ آید ز دیدن مرا از خواهرم نتوان بریدن
چو باشد بانوی تو خواهر من چه باشد گر نشیند هم بر من
نگر تا بر من این تهمت نبندی که هر گز ناید از من ناپسندی
اگر عقلت مرا نیکو بسنجد بداند کاین سخن در من نکنجد
ز ویسه پاسخ این آمد که دادم تو خود دانی که من بر راه دادم
سخن اکنون ز نام خویش گوییم که هر یک در هنرها نام جوییم
سخن آن گوچه با دشمن چه با دوست که هر کو بشنود گوید که نیکوست
بدین نامه که کردی سوی کهتر تو خود تنها شدستی پیش داور
زدستی لافهای گونه گونه بسی گفته سخنهای ننونه
به جنگ دینور تو فخر کردی مرا بوده درو آیین مردی
مرا گفتی همان تیغم به جایست که از روی زمین دشمن زدایست
اگر تیغ تو از پولاد کردند نه شمشیر من شمشاد کردند
اگر تیغ تو برد خود و خفتان ببرد تیغ من خارا و سندان
مرا گفتی مگر کردی فراموش که زخمم چون ببرد از جان توهوش
مگر زخم مرا در خواب دیدی که در بیداریش نایاب دیدی
سخنها کان مرا بایست گفتی به نام خویش و نام تو نهفتن
درین نامه تو گفتستی سراسر نهادستی کله بر جای افسر
دو چشم شوخ به باشد ز دو گنج بگوید هر چه خواهد شوخ بیرنج
گر این نامه به لشکر بر بخوانی شوم پیدابسی ننگ نهانی
دگر طعنه زدی بر گوهر من که بهتر بد ز بابم مادر من
گهر مردان ز نام خویش گیرند چو مردی و خرد را پیش گیرند
به گه رزم گوهر چون پژوهند ز گرز و خنجر و ژوپین شکوهند
اگر پیش آییم بر دشت پیگار تو خود بینی که با تو چون کنم کار
به آب تیغ گوهر را بضویم کنم مردی به کردار و نگویم
چه گوهر چه سخن دانگی نیرزند در آن میدن که گردان کینه ورزند
به یک سو نه سخن مردی بیاور که ما را مردی است امروز یاور
به جا آریم هر یک نام و کوشش که تا خود چون کند دادار بخشش
چو پیگ از نزد ویرو شد بر شاه مرو را یافت با لشکرش در راه
هوا چون بیشه دید از رمح و نیزه چو شرمه غشته در ره سنگریزه
چو شاه آن پاسخ دلگیر بر خواند از آن پاسخ به کار خویش در ماند
کجا او را گمان آمد که ویرو کند با وی ز بهر ویس نیرو
چو در نامه سخانها دید چونان شد از آزاد و از تندی پشیمان
همان گه نزد ویرو کس فرستاد که ما را کردی از اندیشه آزاد
ترا زی من به زشتی یاد کردند بدانستم که بر بیدار کردند
کنون از پشت رخش کین بجستم به خنگ مهربانی بر نشستم
منم مهمان تو یک ماه در ماه چنان چون دوستداران نکو خواه
بکن اکنون تو ساز میزبانی در آن ایوان و باغ خسروانی
که من یک ماه زی تو میهمانم ترا یک سال از آن پس میزبانم
نگر تا در آزارم نداری هم اکنون ویسه را پیش من آری
که ویسم خواهر آمد یو برادر همان شهرو جهان افروز مادر
چو آمد پاسخ موبد به ویرو درود و هدیهء بی مر به شهرو
دگر ره دیو کینه روی بنهفت گل شادی به باغ مهر بشکفت
دو چشمم رامش از خواب اندر آمد به جوی آشتی آب اندر آمد
دگر ره ویس بانو را ببردند چو خورشید به شاهنشه سپردند
دل هر کس بدیشان شادمان بود تو گفتی خود عروسی آن زمان بود
یکی مه شادی و نخچیر کردند گهی چوگان زدند گه باده خوردند
پس از یک مه ره خانه گرفتند ز بوم ماه سوی مرو رفتند

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر، روایتی است از رویاروییِ کلامی و دیپلماتیک میان دو شخصیت که درگیر سوءتفاهمی برآمده از خشم و حسادت شده‌اند. درونمایه اصلی، نکوهشِ رفتارهای برآمده از هوی و هوس و ستایش خرد و دوراندیشی است. شاعر با زبانی حماسی و در عین حال حکیمانه، نشان می‌دهد که چگونه تهمت‌های ناروا و رفتارهای شتاب‌زده، وحدت و امنیت را به خطر می‌اندازد و چگونه پذیرش حقیقت و بازگشت از راه خطا، بزرگی و اصالتِ یک پادشاه را بازمی‌گرداند.

فضا و اتمسفرِ متن از تنشی شدید میان جنگ و صلح در نوسان است. گفتگوی میان دو طرف، از تهدید و رجزخوانی‌هایِ تند و تیز آغاز می‌شود و با استدلال‌های منطقی و دعوت به خردورزی، به سمتِ بازشناسیِ حقیقت و در نهایتِ پشیمانی و صلحِ موقت پیش می‌رود. در حقیقت، این متن، تقابلِ میان غرورِ شاهانه و حقیقت‌جوییِ یک جوانِ خردمند است که در نهایت به نفع خرد به پایان می‌رسد.

معنای روان

پس آنگه پاسخی کردش بآیین به پاین تلخ و از آغاز شیرین

سپس پاسخی مطابق با آداب و رسومِ گفتگوی بزرگان ارسال کرد؛ پاسخی که در آغاز کلام، نرم و شیرین بود اما پایانش تلخ و هشداردهنده.

نکته ادبی: بآیین به معنای طبق قاعده و ادب است. تضاد میان شیرین و تلخ برای نشان دادن دوگانگی لحن نامه به کار رفته است.

مرو را گفت شاها نیکنما بزرگا کینه جویاخویس کامی

به او گفت: ای شاهی که ظاهرت خوب و پسندیده است، اما در باطن، بزرگی هستی که به دنبالِ انتقام و هوس‌رانی است.

نکته ادبی: نیکنما به کسی گفته می‌شود که ظاهری آراسته دارد اما باطن او متفاوت است. خویش‌کامی به معنای خودخواهی و پیروی از هوس است.

چه پیش آمد ترا از خویش کامی بجز اندهگنی و زشت نامی

چه چیزی از این خودخواهی و هوس‌رانی برای تو حاصل شد، جز غم و اندوه و بدنامی و رسوایی؟

نکته ادبی: زشت‌نامی به معنای بدنامی و از بین رفتن آبرو است.

تو شاه و شهریار و پادشایی به کام خویشتن فرمان روایی

تو شاه و شهریاری و قدرت داری، و هر چه بخواهی می‌توانی به انجام برسانی.

نکته ادبی: شهریار به معنای پادشاه و فرمانروا است.

چنان باید که تو آهسته باشی همه کاری نکو دانسته باشی

شایسته است که تو در رفتار و گفتارت آهسته و صبور باشی و در انجامِ هر کاری، دانایی و هوشیاری به خرج دهی.

نکته ادبی: آهسته در اینجا به معنای وقار، متانت و دوراندیشی است.

تو از ما مهتری باید که گفتار نگویی جز بآیین و سزاوار

چون تو از ما برتری و مقامی بالاتر داری، لازم است که کلامت جز به شیوه درست و سزاوار نباشد.

نکته ادبی: مهتری به معنای برتری و بزرگی در مقام است.

خردمندان سخن بر داد گویند همیشه نام نیک از داد جویند

انسان‌های خردمند سخنانشان بر پایه حق و داد است و همواره به دنبال کسب نام نیک از طریق عدالت‌ورزی هستند.

نکته ادبی: بر داد گفتن به معنای بر اساس عدل و انصاف سخن گفتن است.

خرد از هر کسی بیش داری چرا دل را ز کینهء ریش داری

تو که از دیگران خرد بیشتری داری، چرا دلت را با کینه و دشمنی زخمی و پردرد می‌کنی؟

نکته ادبی: ریش داشتن در اینجا به معنای زخمی بودن و آزرده‌خاطر بودن است.

میان ما همی کینه نباید که کین با دوستی در خور نیاید

میان ما نباید کینه و دشمنی باشد، چرا که دوستی و کینه‌توزی با هم سازگار نیستند.

نکته ادبی: درخور نبودن به معنای ناسازگاری و عدم تناسب است.

اگر تو یافته گویی ما نگویم و گر تو کینه جویی ما نجویم

اگر تو با لحنی تند و از رویِ یافتنِ بهانه سخن بگویی، ما پاسخ نمی‌دهیم و اگر به دنبالِ کینه باشی، ما به دنبال آن نخواهیم بود.

نکته ادبی: یافته گفتن اشاره به سخنانِ بی‌اساس یا بهانه‌جویی دارد.

تو بفرستاده ای را ز خانه چه بندی بر کسی دیگر بهانه؟

تو که فرستاده‌ای را به خانه ما روانه کردی، چرا به دنبال بهانه‌جویی برای دیگران هستی؟

نکته ادبی: بند کردن بهانه کنایه از تراشیدنِ دلایل واهی برای ایجاد مشکل است.

نه نامه باید ایدر نه پیمبر زن اینک هر کجا خواهی همی بر

نه به نامه نیازی هست و نه به پیام‌بر؛ اینک زن (ویس) نزد من است، هر کجا که می‌خواهی او را ببر.

نکته ادبی: ایدر به معنای اینجا است.

اگر فرمان دهی فرمانپرستم مرو را در زمان زی تو فرستم

اگر فرمان دهی (و بخواهی)، من مطیعِ امرِ تو هستم و در همین لحظه او را نزد تو می‌فرستم.

نکته ادبی: فرمانپرست به معنای مطیع و فرمان‌بردار است.

به جان من که تا ایدر رسیدم مگر او را سه بار افزون ندیدم

به جان خودم سوگند که از وقتی به اینجا رسیدم، مگر سه بار بیش‌تر او را ندیده‌ام.

نکته ادبی: به جان من سوگندی است که در قدیم رایج بوده است.

و گر بینم چه ننگ آید ز دیدن مرا از خواهرم نتوان بریدن

و اگر هم او را ببینم، چه ننگی در دیدن است؟ من هرگز نمی‌توانم پیوند خواهری خود را با او قطع کنم.

نکته ادبی: بریدن کنایه از قطعِ رابطه خویشاوندی است.

چو باشد بانوی تو خواهر من چه باشد گر نشیند هم بر من

وقتی همسرِ تو، خواهرِ من است، چه اشکالی دارد که در کنار من بنشیند؟

نکته ادبی: نشستن هم بر من کنایه از هم‌نشینی و دیدارِ نزدیک است.

نگر تا بر من این تهمت نبندی که هر گز ناید از من ناپسندی

مواظب باش که به من تهمت ناروا نزنی، چرا که هرگز از من رفتارِ ناپسندی سر نخواهد زد.

نکته ادبی: ناپسند کنایه از کارِ خلافِ عفت یا اخلاق است.

اگر عقلت مرا نیکو بسنجد بداند کاین سخن در من نکنجد

اگر خردِ تو، مرا به درستی بسنجد، درخواهد یافت که این تهمت‌ها و سخنانِ زشت، شایسته شخصیتِ من نیست و در من نمی‌گنجد.

نکته ادبی: نکنجد به معنای لایقِ من نیست یا با ذاتِ من هماهنگ نیست.

ز ویسه پاسخ این آمد که دادم تو خود دانی که من بر راه دادم

از جانبِ ویس این پاسخی بود که دادم؛ تو خود خوب می‌دانی که من بر راهِ عدالت و راستی هستم.

نکته ادبی: راهِ داد به معنای مسیرِ عدالت و انصاف است.

سخن اکنون ز نام خویش گوییم که هر یک در هنرها نام جوییم

اکنون بیاییم درباره نام و اعتبارِ خویش سخن بگوییم، که هر یک از ما در هنرها و مهارت‌ها به دنبالِ کسبِ نام و آوازه هستیم.

نکته ادبی: نام جستن به معنای اعتبار کسب کردن است.

سخن آن گوچه با دشمن چه با دوست که هر کو بشنود گوید که نیکوست

سخنی را بر زبان بیاور که هم در برابر دشمن و هم در برابر دوست، هر کس که آن را بشنود، آن را پسندیده و نیکو بداند.

نکته ادبی: اشاره به اهمیتِ متانت در گفتار.

بدین نامه که کردی سوی کهتر تو خود تنها شدستی پیش داور

در این نامه‌ای که برای یک زیردست نوشتی، تو خودت به تنهایی در پیشگاهِ داوری (قضاوت) قرار گرفتی و رسوا شدی.

نکته ادبی: کهتر به معنای فردِ کوچک‌تر یا زیردست است.

زدستی لافهای گونه گونه بسی گفته سخنهای ننونه

لاف‌های گونه‌گون زدی و سخنانی را بر زبان آوردی که نه شایسته بودند و نه درخورِ گفتن.

نکته ادبی: ننونه به معنای چیزی است که نباید گفته شود یا دیده شود (ناگفتنی).

به جنگ دینور تو فخر کردی مرا بوده درو آیین مردی

در جنگ دینور به خودت افتخار کردی، در حالی که من در آنجا آیینِ مردانگی و دلیری را به نمایش گذاشتم.

نکته ادبی: دینور نام مکانی است.

مرا گفتی همان تیغم به جایست که از روی زمین دشمن زدایست

به من گفتی که همان شمشیرت هنوز پابرجاست و دشمن را از روی زمین برمی‌اندازد.

نکته ادبی: زدایست به معنای برطرف‌کننده و نابودکننده است.

اگر تیغ تو از پولاد کردند نه شمشیر من شمشاد کردند

اگر شمشیر تو از پولاد ساخته شده باشد، شمشیر من هم از چوبِ بی‌ارزش ساخته نشده است (بلکه بسیار برنده است).

نکته ادبی: شمشاد در اینجا استعاره از استحکام و برندگی در مقابلِ پولاد است.

اگر تیغ تو برد خود و خفتان ببرد تیغ من خارا و سندان

اگر شمشیر تو می‌تواند جوشن و زره را بشکافد، شمشیر من می‌تواند سنگِ خارا و سندان را دو نیم کند.

نکته ادبی: خفتان نوعی زره یا لباسِ جنگی است. سندان استعاره از سختی و استواری است.

مرا گفتی مگر کردی فراموش که زخمم چون ببرد از جان توهوش

به من گفتی که مگر فراموش کرده‌ای که ضربه شمشیرِ من چگونه هوش از سرت ربود؟

نکته ادبی: هوش بردن کنایه از شکست دادنِ سخت است.

مگر زخم مرا در خواب دیدی که در بیداریش نایاب دیدی

مگر زخمِ شمشیرِ مرا در خواب دیدی؟ که در بیداری آن را نایاب (ناموجود) می‌پنداری؟

نکته ادبی: طعنه به شاه که واقعیتِ قدرتِ او را انکار کرده است.

سخنها کان مرا بایست گفتی به نام خویش و نام تو نهفتن

سخنانی را که باید درباره من می‌گفتی، به دروغ به نامِ خود و من پنهان کردی.

نکته ادبی: نهفتن در اینجا به معنای پوشاندنِ حقیقت است.

درین نامه تو گفتستی سراسر نهادستی کله بر جای افسر

در این نامه سراسر توهین کردی و انگار کلاهِ معمولی را به جای تاجِ پادشاهی بر سر نهادی (و قدرِ خودت را پایین آوردی).

نکته ادبی: کنایه از بی‌آبرویی و از دست دادنِ شأنِ پادشاهی.

دو چشم شوخ به باشد ز دو گنج بگوید هر چه خواهد شوخ بیرنج

آن چشمانِ گستاخ (یا فریبنده) بهتر از دو گنج است؛ چرا که آن فرد گستاخ می‌تواند بدونِ رنج و زحمت هر چه می‌خواهد بگوید.

نکته ادبی: شوخ در اینجا به معنای گستاخ و جسور است.

گر این نامه به لشکر بر بخوانی شوم پیدابسی ننگ نهانی

اگر این نامه را در میانِ لشکر بخوانی، چهره‌یِ زشتِ تو و این رسوایی‌های پنهان آشکار خواهد شد.

نکته ادبی: ننگ نهانی کنایه از رسوایی‌هایی است که پوشیده مانده‌اند.

دگر طعنه زدی بر گوهر من که بهتر بد ز بابم مادر من

دیگر اینکه به اصالت و گوهرِ من طعنه زدی که مادرم از پدرم بهتر بوده است (و من اصالت ندارم).

نکته ادبی: گوهر به معنای اصالت، نژاد و تبار است.

گهر مردان ز نام خویش گیرند چو مردی و خرد را پیش گیرند

اصالتِ مردان به نامِ خودشان است؛ زمانی که مردانگی و خرد را سرلوحه کارهای خود قرار می‌دهند.

نکته ادبی: اشاره به اینکه ارزشِ فرد به کردارِ اوست نه فقط تبار.

به گه رزم گوهر چون پژوهند ز گرز و خنجر و ژوپین شکوهند

در میدانِ جنگ، اصالتِ مردان را با گرز و خنجر و ژوپین می‌سنجند و با همین‌هاست که ابهتِ خود را نشان می‌دهند.

نکته ادبی: ژوپین نوعی نیزه کوتاه است.

اگر پیش آییم بر دشت پیگار تو خود بینی که با تو چون کنم کار

اگر در میدانِ جنگ با هم روبرو شویم، خودت خواهی دید که چگونه با تو رفتار خواهم کرد.

نکته ادبی: کار کردن در اینجا کنایه از جنگیدن و غلبه کردن است.

به آب تیغ گوهر را بضویم کنم مردی به کردار و نگویم

با تیزیِ شمشیر، اصالتِ خود را اثبات می‌کنم و مردانگی را در عمل نشان می‌دهم نه در حرف.

نکته ادبی: به آبِ تیغ شستن کنایه از با شمشیر حل کردنِ مشکل است.

چه گوهر چه سخن دانگی نیرزند در آن میدن که گردان کینه ورزند

در میدانی که جنگجویان کینه می‌ورزند، نه اصالت (گوهر) و نه سخن، به اندازه یک دانگ (مقدار کم) هم ارزش ندارند.

نکته ادبی: دانگ واحدِ وزنِ کم است و کنایه از بی‌ارزشیِ حرف در میدان جنگ دارد.

به یک سو نه سخن مردی بیاور که ما را مردی است امروز یاور

سخن را کنار بگذار و مردانگی به خرج بده؛ چرا که ما امروز مردانِ قدرتمندی را به عنوانِ یار و یاور داریم.

نکته ادبی: مردی آوردن کنایه از حضور در میدان جنگ است.

به جا آریم هر یک نام و کوشش که تا خود چون کند دادار بخشش

بیاییم هر کدام در میدان جنگ، نام و تلاشِ خود را نشان دهیم، تا ببینیم پروردگارِ بخشنده چه تقدیری برای ما رقم می‌زند.

نکته ادبی: دادار به معنای آفریدگار و بخشنده است.

چو پیگ از نزد ویرو شد بر شاه مرو را یافت با لشکرش در راه

هنگامی که پیام‌بر از نزدِ ویرو بازگشت و به شاه رسید، او را در راه به همراهِ لشکرش یافت.

نکته ادبی: پیگ به معنای پیک و پیام‌بر است.

هوا چون بیشه دید از رمح و نیزه چو شرمه غشته در ره سنگریزه

هوا از انبوهِ نیزه‌ها مانندِ جنگل شده بود و خونِ ریخته‌شده بر رویِ سنگریزه‌هایِ راه، مانندِ گلِ شقایق (شرمه) به نظر می‌رسید.

نکته ادبی: شرمه در اینجا گلِ شقایق و استعاره از خون است.

چو شاه آن پاسخ دلگیر بر خواند از آن پاسخ به کار خویش در ماند

وقتی شاه آن پاسخِ تند و دلگیر را خواند، از آن پاسخ در کارِ خود درمانده و حیران شد.

نکته ادبی: دلگیر در اینجا به معنای تأثیرگذار و ناراحت‌کننده است.

کجا او را گمان آمد که ویرو کند با وی ز بهر ویس نیرو

زیرا او گمان نمی‌کرد که ویرو بخواهد به خاطرِ ویس، با او این‌چنین مقابله و قدرت‌نمایی کند.

نکته ادبی: نیرو کردن کنایه از جنگیدن و قدرت‌نمایی است.

چو در نامه سخانها دید چونان شد از آزاد و از تندی پشیمان

هنگامی که شاه سخنانِ داخلِ نامه را به آن صورت دید، از آزادگی و تندیِ بی‌موردِ خود پشیمان شد.

نکته ادبی: آزاد به معنای آزاده و جوانمرد است.

همان گه نزد ویرو کس فرستاد که ما را کردی از اندیشه آزاد

همان لحظه کسی را نزدِ ویرو فرستاد و پیام داد که تو ما را از اندیشه‌هایِ بد و خیالات آزاد کردی.

نکته ادبی: آزاد کردن از اندیشه کنایه از رفعِ بدگمانی است.

ترا زی من به زشتی یاد کردند بدانستم که بر بیدار کردند

درباره تو نزدِ من سخن‌چینی و بدگویی کردند، اما اکنون دانستم که آن‌ها مرا تحریک کرده بودند.

نکته ادبی: بر بیدار کردن کنایه از تحریک کردن و به خشم آوردن است.

کنون از پشت رخش کین بجستم به خنگ مهربانی بر نشستم

اکنون از اسبِ کینه و دشمنی پایین آمدم و بر اسبِ صلح و مهربانی سوار شدم.

نکته ادبی: رخشِ کین و خنگِ مهربانی استعاره از دو حالتِ روحی و رفتاریِ متفاوت است.

منم مهمان تو یک ماه در ماه چنان چون دوستداران نکو خواه

من یک ماه مهمانِ تو هستم، آن‌گونه که دوستدارانِ واقعی و خیرخواه با هم رفتار می‌کنند.

نکته ادبی: اشاره به پایانِ منازعه و شروعِ صلح و پذیرایی.

بکن اکنون تو ساز میزبانی در آن ایوان و باغ خسروانی

اکنون در آن ایوان و باغِ شاهانه، تدارکِ پذیرایی و میزبانی را ببین.

نکته ادبی: خسروانی به معنای شاهانه و مربوط به خسروان است که در اینجا نمادِ شکوه و تجملِ محل برگزاری ضیافت است.

که من یک ماه زی تو میهمانم ترا یک سال از آن پس میزبانم

چرا که من یک ماه نزد تو میهمان خواهم بود و پس از آن، یک سال میزبانِ تو خواهم بود.

نکته ادبی: زی در ادبیات کهن به معنای نزد و به سوی است.

نگر تا در آزارم نداری هم اکنون ویسه را پیش من آری

مراقب باش که مرا در رنج و انتظار نگذاری و همین حالا ویس را نزد من بیاوری.

نکته ادبی: نگر در اینجا فعل امر از مصدر نگریستن به معنای مواظب باش و دقت کن است.

که ویسم خواهر آمد یو برادر همان شهرو جهان افروز مادر

چرا که ویس برای من مانند خواهر است و شاهرو (مادر ویس) نیز دارای جایگاه و احترامی ویژه است.

نکته ادبی: جهان‌افروز از القابِ ستایشی برای افراد بزرگ است که در اینجا برای شاهرو به کار رفته است.

چو آمد پاسخ موبد به ویرو درود و هدیهء بی مر به شهرو

وقتی پاسخ موبد به ویرو رسید، او نیز درود و هدایای بی‌شماری برای شاهرو فرستاد.

نکته ادبی: بی‌مر به معنای بی‌شمار و بی‌نهایت است که در ادبیات کلاسیک بسیار رایج است.

دگر ره دیو کینه روی بنهفت گل شادی به باغ مهر بشکفت

دوباره دیو کینه و دشمنی پنهان شد و گل شادمانی در باغِ دوستی و محبت شکوفه زد.

نکته ادبی: دیو کینه استعاره‌ای از خشم و تفرقه است که به شکلی انسان‌گونه پنهان می‌شود.

دو چشمم رامش از خواب اندر آمد به جوی آشتی آب اندر آمد

آرامش به چشمانم بازگشت و در جویبارِ صلح و آشتی، آبِ حیات و نشاط جاری گشت.

نکته ادبی: جوی آشتی تمثیلی از بازگشتِ جریانِ عادی و صلح‌آمیزِ روابطِ میانِ افراد است.

دگر ره ویس بانو را ببردند چو خورشید به شاهنشه سپردند

دوباره ویس‌بانو را بردند و او را که همچون خورشید درخشان بود، به دستِ شاهنشاه سپردند.

نکته ادبی: سپردن به معنای واگذار کردن و به امانت دادن است که اینجا نشان‌دهنده انتقالِ اختیارِ ویس به موبد است.

دل هر کس بدیشان شادمان بود تو گفتی خود عروسی آن زمان بود

دل همه از این وصال شادمان بود، گویی که همان لحظه مراسم اصلی عروسی در حال انجام بود.

نکته ادبی: تو گفتی در ادبیات کهن به معنای تو گویی و انگار است که برای بیان تشبیه به کار می‌رود.

یکی مه شادی و نخچیر کردند گهی چوگان زدند گه باده خوردند

یک ماه را به شادمانی و شکار گذراندند؛ گاهی چوگان بازی می‌کردند و گاهی باده‌نوشی می‌کردند.

نکته ادبی: نخچیر به معنای شکار است و از واژگان پرکاربرد در متون حماسی و عاشقانه برای توصیف تفریحات شاهان است.

پس از یک مه ره خانه گرفتند ز بوم ماه سوی مرو رفتند

پس از یک ماه، راهیِ دیارِ خود شدند و از سرزمینِ محبوب (ماه) به سوی شهرِ مرو حرکت کردند.

نکته ادبی: بوم به معنای سرزمین و ولایت است.