ویس و رامین

فخرالدین اسعد گرگانی

آگاه شدن موبد از رفتن رامین نزد ویس

فخرالدین اسعد گرگانی
چو آگه گشت شاهنشاه موبد که پیدا کرد رامین گوهر بد
دگر باره بشد با ویس بنشست گسسته مهر دیگر ره بپیوست
دل رام آنگهی بشکیبد از ویس که از کردار بد بشکیبد ابلیس
اگر خر گوش روزی شیر گردد دل رامین ز ویسه سیر گردد
و گر گنجشک روزی باز گردد دل رامین ازین خو باز گردد
همان گه شاه شد تا پیش مادر به دلتنگی گله کرد از برادر
مرو را گفت نیکه باشد این کار نگه کن تا پسندد هیچ هشیار
که رامین با زنم جوید تباهی کند بدنام بر من گاه شاهی
یکی زن چون بود با دو برادر چه باشد در جهان زین ننگ بدتر
دلم یکباره بر گشت از مدارا ازیرا کردم این راز آشکارا
من این ننگ از تو بسیاری نهفتم چو بیچاره شدم با تو بگفتم
بدان تا تو بدانی حال رامین نخوانی مر مرا بیهوده نفرین
که من زان ساک کشم او را به زاری که گردد چشم تو ابر بهاری
مرا تو دوزخی هم تو بهشتی تو نپسندی به من این نام زشتی
سپید آنگه شود از ننگ رویم که رویم را به خون وی بضویم
جوابش داد مادر گفت هرگز دو دست خود نبرد هیچ گربز
مکش او را که او هستت برادر ترا چون او برادر نیست دیگر
نه در رزمت بود انبار و یاور نه در بزمت بود خورشیدانور
چو بی رامین شود بی کس بمانی نه خوش باشدت بی او زندگانی
چو بنشینی نباشد همنشینت همان انباز و پشت راستینت
ترا ایزد ندادست ایچ فرزند که روزی بر جهان باشد خداوند
بمان تا کاو بود پشت و پناهت به دست او بماند جایگاهت
نباشد عمر مردم جاودانی برو روزی سر آید زندگانی
چو فرمان خدا آید به جانت به دست دشمن افتد خان و مانت
همان بهتر که او بر جای باشد مگر چون تو جهان آرای باشد
مگر شاهی درین گوهر بماند نژاد ما درین کضور بماند
برادر را مکش زن را گسی کن کلید مهر در دست کسی کن
بتان و خوبرویان بی شمارند که زلف از مشک و بر ازسیم دارند
یکی را بت گزین و دل برو نه کلید گنجها در دست او ده
مگر کت زان صدف دری بیاید که شاهی را و شادی را بشاید
چه داری از نژاد ویسه امید جز آن کاو آمدست از تخم جمشید
نژادش گرچه شگوارست و نیکوست ابا این نیکوی صد گونه آهوست
مکن شاها خود را کار فرمای روانت را بدین کینه میالای
هزاران جفت همچون ویس یابی چرا دل زان بلایه برنتابی
من این را آگهی دیگر شنیدم چنان دانم که من بدتر شنیدم
شنیدستم که آن بدمهر بدخو دگر باره شد اندر بند ویرو
به خوردن روز و شب با او نشستست ز می گه هوشیار و گاه مستست
همیشه ویس از بختش همی خواست کنون چون دید درد دلش بر خاست
تو از رامین بیچاره چه خواهد کت از ویرو همی آید تباهی
آگر رامین به همدانست ازانست که او بر ویسه چون تو مهربانست
و لیکن زین سخن آنجا بماندست که ویسه مهر او از دل براندستص
همین آهوست ویس بد نشان را بدو هر روز دیگر دوستان را
چنان زیبایی و خوبی چه باید که مهرش بر کسی ماهی نپاید
به گل ماند که چه خوب رنگست نپاید دیر و مهرش ی در نگست
چو بشنید این سخن موبد ز مادر دلش خوش گشت لختی بر برادر
چنان بر ویس و بر ویرو بیازرد که گشت از خشم دل رنگ رخش زرد
همان گه نزد ویرو کرد نامه ز تندی کرد چون شمشیر خامه
بدو گفت این که فرمودت نگویی که بر من بیشی و بیداد جویی ؟
پناهت کیست یا پشتت کدامست که رایت بس بلند و خویش کامست
نگویی تا که دادت این دلیری که روباهی و طبع شیر گیری
تو با شیران چرا شیری نمایی که با گور دمنده بر نیایی
تو از من بانوم را چون ستانی بدین بیچارگی و ناتوانی
اگر چه هست ویسه خواهر تو زن من چون نشیند در بر تو
چرا داری مرو را تو به خانه بدین کار از تو ننیوشم بهانه
کجا دیدی یکی زن جفت دو شوی دو پیل کینه ور بسته به یک موی
مگر تا من ندیدم جایگاهت فزون شد زانکه بد پشت و پناهت
همی تا تو دلیر و شیر مردی ندیدم در جهان نامی که کردی
نه روزی پادشاهی را ببستی نه روزی بد سگالی را شکستی
نه باجی بر یکی کضور نهادی نه شهری را به پیروزی گشادی
هنرهای ترا هر گز ندیدم نه نیز از دوست وز دشمن شنیدم
نژاد خویشتن دانی که چونست به هنگام بلندی سر نگونست
تو از گوهر همی مانی به استر که چون پرسند فخر آرد به مادر
ترا تیر افگند بپنم به هر کار به نخچیر و به بازی نه به پیکار
به میدان اسپ تازی نیک تازی همیدون گوی تنها نیک بازی
همی تا در شبستان و سرایی هنرهای یلان نیکو نمایی
چو در میدان شوی با هم نبردان گریزی چون زنان از پیش مردان
همی شیری کنی در کضور ماه ازو رفته زبون داردت روباه
همانا زخم من کردی فراموش که از جانت خود برد از تنت هوش
همیدون زخمهای نامداران ستوده مرغزی چابک سواران
به کینه همچو شیر مرغزاری به کوشش همچو رعد نوبهاری
هنوز از مرزهای کضور ماه همی آید همانا آوخ و آه
مرا آن تیغ و آن باز و به جایست که از روی زمین دشمن زدایست
چو این نامه بخوانی گوش من دار که شمشیرم خون تست ناهار
شنیدم هر چه تو گفتی ازین پیش ننودی مردمان را مردی خویش
همی گفتی که شاه آمد ز ناگاه چو شیر تند جسته از کمینگاه
ازیرا برد ویسم را ز گوراب که من بودم به سان مست در خواب
اگر من بودمی در کضور ماه نبردی ویس را هر گز شهنشاه
کنون باری نه مستی هوشیاری به جای خویش فرخ شهریاری
ز کار خود ترا آگاه کردم به پیگار تو دل یکتاه کردم
به هر راه برون کن دیدبانی به هر مرزی همیدون مرزبانی
به گرد آور سپاه بوم ایران از آذربایگان و ری و گیلان
همی کن ساز لشکر تا من آیم که من خود زود بندت بر گشایم
برافشان تو به باد کینه گنجت که همچون باد بهاشد یافته رنجت
به جنگی نه چنان آیم من این بار که تو یابی به جان از جنگ زنهار
کنم از کشتگان کضورت هامون به هامون بر برانم دجلهء خون
بیارم ویس را بی کفش و چادر پیاده چون سگان در پیش لشکر
چنان رسوا کنم وی را کزین پس نجوید دشمنی با مهتران کس
چو شاه این نامه زی ویرو فرستاد همان گه مهتران را آگهی داد
ز راه ماه وز پیگار ویرو همه کردند ساز خویش نیکو
سحرگاهان بر آمد نالهء نای روان شد همچو دریا لشکر از جای
تو گفتی رود جیحون از خراسان همی آمد دمان سوی کهستان
هر آن جایی که لشکر گه زدی شاه نیارستی گذشتن بر سرش ماه
زمین از بار لشکر بود بستوه که می رفتند همچون آهنین کوه
تو گفتی سد یأجوجست لشکر هم ایشان باز چون مأجوج بی مر
همی شد پیگ در پیش شهنشاه شهنشاه از قفای پیگ در راه
چو پیگ آمد به نزد شاه ویرو بشد وی را ز دست و فای نیرو
جهان بر چشم ویرو تیره گون شد ز خشم شاه چشمش نمچو خون شد
همه گفت ای عجب چندین سخن چیست مرو را این همه پرخاش با کیست
نشانده خواهرم را در شبستان برون کرده به دی ماه زمستان
هم او زد پس هنو برداشت فریاد بدان تا باشد از دو گونه بیداد
گزیده خواهرم اکنون زن اوست تو گویی بدسگال و دشمن اوست
به صد خواری ز پیش خود براندش به یک نامه دگر باره نخواندش
گناه او کرد و بر ما کینه ور گشت چنین باشد کسی کز داد بر گشت
نه سنگینست شاهنشه نه رویین چه بایستش بگفتن لاف چندین
سپاه آورد یک بار و مرا دید چنان کم دید دانم کم پسندید
ز پیش من به بدروزی چنان شد که از خواری به گیتی داستان شد
نه پنهان بود چنگ ما دو سالار که دیگر گون توان کردن به گفتار
از آن پس کاو ز دست ما بیفتاد چرا پینود بر ما این همه باد
عجبتر زین ندیدم داستانی دو تن ترسد ز بشکسته کمانی
چه ترساند مرا کاو بود ترسان ندارد هیچ بخرد جنگم آسان

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

چو آگه گشت شاهنشاه موبد که پیدا کرد رامین گوهر بد

پادشاه (موبد) از این که رامین دوباره به دنبال ویس رفته و کار ناپسندش را تکرار کرده، باخبر شد.

نکته ادبی: موبد در اینجا لقب پادشاه است؛ گوهر بد کنایه از نیت یا عمل پلید است.

دگر باره بشد با ویس بنشست گسسته مهر دیگر ره بپیوست

رامین دوباره نزد ویس رفت و با او نشست، و آن عهد و عشقی که گسسته بود، دوباره میانشان برقرار شد.

نکته ادبی: دگرباره به معنای دوباره است.

دل رام آنگهی بشکیبد از ویس که از کردار بد بشکیبد ابلیس

رامین تنها زمانی از عشق ویس دست می‌کشد که شیطان از کارهای بد و پلید خود دست بردارد؛ یعنی این اتفاق هرگز نخواهد افتاد.

نکته ادبی: مبالغه در استمرارِ عشقِ رامین.

اگر خر گوش روزی شیر گردد دل رامین ز ویسه سیر گردد

اگر روزی خرگوش تبدیل به شیر شود، دل رامین نیز از ویس سیر خواهد شد (امر محال).

و گر گنجشک روزی باز گردد دل رامین ازین خو باز گردد

و اگر روزی گنجشک تبدیل به بازِ شکاری شود، رامین نیز از این رفتار خود دست برخواهد داشت.

همان گه شاه شد تا پیش مادر به دلتنگی گله کرد از برادر

در همان لحظه، موبد نزد مادر رفت و با دلی پر از غم و اندوه، از برادرش رامین شکایت کرد.

مرو را گفت نیکه باشد این کار نگه کن تا پسندد هیچ هشیار

شاه به مادر گفت: ببین چه کار زشتی است، نگاه کن و ببین آیا هیچ آدم عاقلی این کار را می‌پسندد؟

که رامین با زنم جوید تباهی کند بدنام بر من گاه شاهی

رامین با همسر من (ویس) به دنبال رابطه است و می‌خواهد با این کار، پادشاهی و تاج‌وتخت مرا لکه‌دار و بدنام کند.

یکی زن چون بود با دو برادر چه باشد در جهان زین ننگ بدتر

وقتی زنی با دو برادر رابطه داشته باشد، چه ننگی در دنیا بزرگ‌تر از این وجود دارد؟

دلم یکباره بر گشت از مدارا ازیرا کردم این راز آشکارا

دلم دیگر از صبر و مدارا برگشته است، به همین دلیل این راز پنهانی را آشکار کردم.

من این ننگ از تو بسیاری نهفتم چو بیچاره شدم با تو بگفتم

من این ننگ را مدت زیادی از تو پنهان کردم، اما وقتی بیچاره شدم، ناچار با تو در میان گذاشتم.

بدان تا تو بدانی حال رامین نخوانی مر مرا بیهوده نفرین

این‌ها را می‌گویم تا حال و رفتار رامین را بدانی و مرا بی‌دلیل سرزنش نکنی.

که من زان ساک کشم او را به زاری که گردد چشم تو ابر بهاری

من رامین را چنان با زاری و سختی می‌کشم که تو از غصه، چشمانت مثل ابر بهاری ببارد.

مرا تو دوزخی هم تو بهشتی تو نپسندی به من این نام زشتی

تو هم مایه آرامش و بهشت منی و هم باعث رنج و جهنم؛ تو این نام زشت و ننگین را برای من نمی‌پذیری.

سپید آنگه شود از ننگ رویم که رویم را به خون وی بضویم

آبروی من تنها زمانی پاک می‌شود و رویم سفید می‌گردد که چهره رامین را با خونش بشویم.

جوابش داد مادر گفت هرگز دو دست خود نبرد هیچ گربز

مادر در پاسخ به او گفت: هرگز، هیچ آدم حیله‌گر و هوشمندی نباید دست خود را به خون برادرش آلوده کند.

مکش او را که او هستت برادر ترا چون او برادر نیست دیگر

او را نکش، زیرا او برادر توست و تو جز او برادری نداری.

نه در رزمت بود انبار و یاور نه در بزمت بود خورشیدانور

او هم در میدان جنگ پشتیبان توست و هم در مجلس شادی، مثل خورشیدی درخشان در کنار توست.

چو بی رامین شود بی کس بمانی نه خوش باشدت بی او زندگانی

اگر رامین نباشد، بی‌کس و تنها می‌مانی و زندگی بدون او برایت خوش نخواهد بود.

چو بنشینی نباشد همنشینت همان انباز و پشت راستینت

هنگامی که تنها بنشینی، کسی نیست که هم‌صحبت تو باشد و او تنها یاور و تکیه‌گاه واقعی توست.

ترا ایزد ندادست ایچ فرزند که روزی بر جهان باشد خداوند

خداوند به تو فرزندی نداده است که در آینده وارث تاج‌وتخت باشد.

بمان تا کاو بود پشت و پناهت به دست او بماند جایگاهت

اجازه بده او پشتیبان و پناه تو باقی بماند تا جایگاه و حکومت تو پس از تو به دست او بماند.

نباشد عمر مردم جاودانی برو روزی سر آید زندگانی

عمر انسان جاودانه نیست و روزی این زندگی به پایان می‌رسد.

چو فرمان خدا آید به جانت به دست دشمن افتد خان و مانت

وقتی فرمان مرگ الهی فرا برسد، اگر برادری نداشته باشی، دارایی و خانه‌ات به دست دشمن می‌افتد.

همان بهتر که او بر جای باشد مگر چون تو جهان آرای باشد

بهتر است که او زنده باشد و جای تو را بگیرد، مگر اینکه کسی مانند تو جهان‌آرا باشد.

مگر شاهی درین گوهر بماند نژاد ما درین کضور بماند

باید کسی از تبار ما پادشاهی کند تا نژاد و خاندان ما در این کشور باقی بماند.

برادر را مکش زن را گسی کن کلید مهر در دست کسی کن

برادرت را نکش، بلکه آن زن را رها کن و کلیدِ دلت را به دست دیگری بسپار.

بتان و خوبرویان بی شمارند که زلف از مشک و بر ازسیم دارند

زنان زیبا و زیبارویان بی‌شماری وجود دارند که زلفی خوش‌بو و چهره‌ای درخشان دارند.

یکی را بت گزین و دل برو نه کلید گنجها در دست او ده

یکی از آن‌ها را انتخاب کن و عاشقش شو و کلید گنج‌هایت را به او بسپار.

مگر کت زان صدف دری بیاید که شاهی را و شادی را بشاید

شاید از میان آن‌ها گوهری (زنی) پیدا شود که شایسته پادشاهی و شادی تو باشد.

چه داری از نژاد ویسه امید جز آن کاو آمدست از تخم جمشید

چه امیدی به ویس داری؟ جز اینکه او از تبار جمشید است چه خاصیت دیگری دارد؟

نژادش گرچه شگوارست و نیکوست ابا این نیکوی صد گونه آهوست

نژادش اگرچه اصیل و نیکوست، اما با وجود این زیبایی، صدها عیب و ایراد دارد.

مکن شاها خود را کار فرمای روانت را بدین کینه میالای

ای شاه، خودت را به این کار وادار نکن و روح و روانت را به این کینه آلوده مساز.

هزاران جفت همچون ویس یابی چرا دل زان بلایه برنتابی

هزاران زن مثل ویس پیدا می‌کنی، چرا خودت را از این بلا رها نمی‌کنی؟

من این را آگهی دیگر شنیدم چنان دانم که من بدتر شنیدم

من خبر دیگری درباره ویس شنیده‌ام که به نظرم بدتر از چیزی است که تو می‌دانی.

شنیدستم که آن بدمهر بدخو دگر باره شد اندر بند ویرو

شنیده‌ام که آن زنِ بدسیرت و بداخلاق، دوباره اسیرِ ویرو شده است.

به خوردن روز و شب با او نشستست ز می گه هوشیار و گاه مستست

شب و روز با او می‌نشیند و می‌خورد و گاهی هوشیار است و گاهی از مستی.

همیشه ویس از بختش همی خواست کنون چون دید درد دلش بر خاست

ویس همیشه این را از سرنوشتش می‌خواست و حالا که به آن رسیده، درد و ناراحتی تو آغاز شده است.

تو از رامین بیچاره چه خواهد کت از ویرو همی آید تباهی

تو چرا از دست رامین بیچاره خشمگینی؟ در حالی که خودِ ویس است که با رفتن نزد ویرو به تو خیانت می‌کند.

آگر رامین به همدانست ازانست که او بر ویسه چون تو مهربانست

اگر رامین به همدان رفته، به این دلیل است که او هم مثل تو عاشق ویس است.

و لیکن زین سخن آنجا بماندست که ویسه مهر او از دل براندستص

اما دلیل ماندن او در آنجا این است که ویس عشق رامین را از دلش بیرون کرده است.

همین آهوست ویس بد نشان را بدو هر روز دیگر دوستان را

این عیبِ ویس بدنام است که هر روز به دنبال دوست جدیدی می‌گردد.

چنان زیبایی و خوبی چه باید که مهرش بر کسی ماهی نپاید

چنین زیبایی چه فایده‌ای دارد که عشقش به دلِ هیچ‌کس پایدار نمی‌ماند؟

به گل ماند که چه خوب رنگست نپاید دیر و مهرش ی در نگست

او مثل گلی است که رنگ زیبایی دارد، اما خیلی زود پژمرده می‌شود و عشقش هیچ ارزشی ندارد.

چو بشنید این سخن موبد ز مادر دلش خوش گشت لختی بر برادر

وقتی موبد این سخنان را از مادر شنید، کمی از خشمش نسبت به برادر کاسته شد.

چنان بر ویس و بر ویرو بیازرد که گشت از خشم دل رنگ رخش زرد

اما آن‌قدر از دست ویس و ویرو خشمگین شد که رنگ چهره‌اش از عصبانیت زرد گشت.

همان گه نزد ویرو کرد نامه ز تندی کرد چون شمشیر خامه

همان لحظه نامه‌ای برای ویرو نوشت و از شدت خشم، قلم را مثل شمشیر بر کاغذ کشید.

بدو گفت این که فرمودت نگویی که بر من بیشی و بیداد جویی ؟

در نامه نوشت: چه کسی به تو دستور داده که این‌گونه رفتار کنی؟ چرا نسبت به من طغیان کرده و بیدادگری می‌کنی؟

پناهت کیست یا پشتت کدامست که رایت بس بلند و خویش کامست

پناه و تکیه‌گاه تو کیست؟ چون فکر می‌کنی که جایگاهت خیلی بلند است، خودسرانه عمل می‌کنی؟

نگویی تا که دادت این دلیری که روباهی و طبع شیر گیری

بگو ببینم چه کسی به تو این جرئت را داده است که مثل روباهی ضعیف، طبع شیران را به خود می‌گیری و ادعا می‌کنی؟

تو با شیران چرا شیری نمایی که با گور دمنده بر نیایی

موبد به تمسخر می‌گوید: چرا سعی داری خود را شیر جلوه دهی، در حالی که در برابر یک گورخر وحشی هم توان مقابله نداری؟

نکته ادبی: شیر نماد دلیری و گور نماد حریف ناچیز است؛ این بیت از آرایه استفهام انکاری برای تحقیر مخاطب استفاده می‌کند.

تو از من بانوم را چون ستانی بدین بیچارگی و ناتوانی

چگونه می‌خواهی ویس را از من پس بگیری، با این وضعیت درماندگی و ناتوانی که داری؟

نکته ادبی: استفاده از ضمیر «من» برای اشاره به موبد و «تو» برای ویرو؛ این بیت بر پایه استعلاء شاهانه بیان شده است.

اگر چه هست ویسه خواهر تو زن من چون نشیند در بر تو

اگرچه ویس خواهر توست، اما همسر من است و شایسته نیست در کنار تو باشد.

نکته ادبی: تضاد میان پیوند خویشاوندی (خواهر) و پیوند زناشویی (همسر) محور این بیت است.

چرا داری مرو را تو به خانه بدین کار از تو ننیوشم بهانه

چرا او را در خانه نزد خود نگه داشته‌ای؟ من هیچ عذری را از تو در این مورد نمی‌پذیرم.

نکته ادبی: «ننیوشم» در اینجا به معنی نشنیدن و نپذیرفتن است؛ تکیه بر قاطعیت شاهانه دارد.

کجا دیدی یکی زن جفت دو شوی دو پیل کینه ور بسته به یک موی

کجا دیده‌ای که یک زن همزمان دو شوهر داشته باشد؟ این کار مثل بستن دو پیل کینه‌توز با یک تار موی سست است.

نکته ادبی: تشبیه مرکب برای نشان دادن محال بودن جمع دو شوهر برای یک زن.

مگر تا من ندیدم جایگاهت فزون شد زانکه بد پشت و پناهت

شاید تا پیش از این جایگاه و قدرت تو را ندیده بودم، و حالا که دیدم، فهمیدم چقدر از آنچه تصور می‌کردم ناچیزتری.

نکته ادبی: آرایه کنایه؛ «پشت و پناه» در اینجا به معنای قدرت و حامی است.

همی تا تو دلیر و شیر مردی ندیدم در جهان نامی که کردی

تا وقتی تو ادعای دلیری می‌کردی، من هیچ کار بزرگ و نامداری از تو در جهان ندیدم.

نکته ادبی: فعل «کردی» به معنای انجام دادن کار بزرگ یا افتخارآفرینی است.

نه روزی پادشاهی را ببستی نه روزی بد سگالی را شکستی

نه پادشاهی را سرکوب کردی و نه جلوی دشمنی و بدخواهی را گرفتی.

نکته ادبی: «بدسگالی» به معنای بداندیشی و دشمنی است.

نه باجی بر یکی کضور نهادی نه شهری را به پیروزی گشادی

نه مالیاتی از کشوری گرفتی و نه شهری را با پیروزی فتح کردی.

نکته ادبی: اشاره به وظایف یک حاکم و پهلوان در آن دوران؛ «کضور» گویش کهن برای کشور.

هنرهای ترا هر گز ندیدم نه نیز از دوست وز دشمن شنیدم

هرگز هنری از تو ندیدم و نه از دوست و نه از دشمن، سخنی درباره مهارتت شنیدم.

نکته ادبی: تاکید بر گمنامی و بی‌هنری ویرو در نگاه موبد.

نژاد خویشتن دانی که چونست به هنگام بلندی سر نگونست

خودت بهتر می‌دانی که تبارت چگونه است؛ وقتی به مقام‌های بالا می‌رسی، سرت به جای عزت، به ذلت فرود می‌آید.

نکته ادبی: اشاره به ضعف اصالت یا تبار در ادبیات حماسی که توهینی سنگین محسوب می‌شود.

تو از گوهر همی مانی به استر که چون پرسند فخر آرد به مادر

تو از نظر اصل و نسب به قاطر می‌مانی که اگر از او بپرسند کیست، به مادرش (که الاغ است) افتخار می‌کند.

نکته ادبی: تشبیه تحقیرآمیز؛ استر (قاطر) در ادبیات کلاسیک نماد تبارِ ناپاک یا پیوندی ناهمگون است.

ترا تیر افگند بپنم به هر کار به نخچیر و به بازی نه به پیکار

تیراندازی تو فقط برای بازی و شکار است، نه برای میدان جنگ و مبارزه جدی.

نکته ادبی: «نخچیر» به معنای شکار است؛ تحقیر مهارت‌های نظامی ویرو.

به میدان اسپ تازی نیک تازی همیدون گوی تنها نیک بازی

در میدان اسب‌دوانی خوب می‌تازی و گوی بازی می‌کنی، اما فقط وقتی تنهایی (نمایشی).

نکته ادبی: «اسپ تازی» کنایه از اسب عربی اصیل و سریع است.

همی تا در شبستان و سرایی هنرهای یلان نیکو نمایی

فقط در محیط خانه و حرمسرا هنرنمایی می‌کنی و خود را قهرمان نشان می‌دهی.

نکته ادبی: «یلان» جمع یل به معنای پهلوانان؛ در اینجا با لحنی کنایی به کار رفته است.

چو در میدان شوی با هم نبردان گریزی چون زنان از پیش مردان

وقتی به میدان جنگ و رویارویی با جنگجویان می‌روی، مثل زنان از برابر مردان فرار می‌کنی.

نکته ادبی: مقایسه تحقیرآمیز با زنان؛ در بافتار حماسی برای نشان دادن نهایت ترس استفاده می‌شد.

همی شیری کنی در کضور ماه ازو رفته زبون داردت روباه

در سرزمین ماه شیر می‌شوی و ادعای بزرگی می‌کنی، در حالی که روباهی زبون تو را شکست داده است.

نکته ادبی: «کضور ماه» اشاره به مکان خاص جغرافیایی داستان است.

همانا زخم من کردی فراموش که از جانت خود برد از تنت هوش

گمان می‌کنم ضربه‌ای که از من خوردی را فراموش کرده‌ای؛ همان ضربه‌ای که هوش از سرت برد.

نکته ادبی: اشاره به شکست قبلی ویرو از موبد.

همیدون زخمهای نامداران ستوده مرغزی چابک سواران

این ضربه همانند زخم‌هایی است که من بر پهلوانان و سواران چابک وارد می‌کنم.

نکته ادبی: «مرغزی» می‌تواند به معنای مربوط به مرغزار یا اشاره به سبک خاصی از مبارزه باشد.

به کینه همچو شیر مرغزاری به کوشش همچو رعد نوبهاری

من در مبارزه مثل شیر بیشه‌ام و در تلاش و قدرت، همچون رعدِ فصل بهار هستم.

نکته ادبی: تشبیهات حماسی برای ترسیم قدرتِ هولناکِ موبد.

هنوز از مرزهای کضور ماه همی آید همانا آوخ و آه

هنوز هم از مرزهای سرزمین ماه، صدای آه و ناله به خاطرِ آن جنگ به گوش می‌رسد.

نکته ادبی: تصویرسازی شنیداری از آثار به جا مانده از جنگ.

مرا آن تیغ و آن باز و به جایست که از روی زمین دشمن زدایست

من همان شمشیر و قدرت را دارم که دشمنان را از روی زمین نابود می‌کند.

نکته ادبی: «باز» در اینجا استعاره از توانایی و قدرتِ بازو است.

چو این نامه بخوانی گوش من دار که شمشیرم خون تست ناهار

وقتی این نامه را می‌خوانی، خوب دقت کن؛ شمشیر من تشنه خون توست.

نکته ادبی: «ناهار» در اینجا به معنای کسی که ناشتاست (استعاره از شمشیر تشنه به خون).

شنیدم هر چه تو گفتی ازین پیش ننودی مردمان را مردی خویش

تمام حرف‌هایی که قبلاً زدی را شنیدم؛ اما با آن‌ها نتوانستی مردانگی خود را به مردم ثابت کنی.

نکته ادبی: اشاره به لاف‌زنی‌های ویرو در گذشته.

همی گفتی که شاه آمد ز ناگاه چو شیر تند جسته از کمینگاه

مدام می‌گفتی که شاه ناگهان مثل شیر از کمین‌گاه به تو حمله کرد.

نکته ادبی: ادعای ویرو در مورد غافلگیری توسط موبد.

ازیرا برد ویسم را ز گوراب که من بودم به سان مست در خواب

به همین دلیل ویس را از گوراب بردم که تو مثل مست‌های خواب‌آلود بودی.

نکته ادبی: توجیه موبد برای ربودن ویس.

اگر من بودمی در کضور ماه نبردی ویس را هر گز شهنشاه

اگر من در سرزمین ماه حضور داشتم، هرگز نمی‌توانستی ویس را از شهنشاه بگیری.

نکته ادبی: ادعای برتری مطلق نظامی موبد.

کنون باری نه مستی هوشیاری به جای خویش فرخ شهریاری

اما اکنون دیگر مست نیستی و هوشیاری؛ شهریارِ بزرگ، همان کسی است که در جایگاه اصلی خود قرار دارد.

نکته ادبی: تأکید بر جایگاه قانونی موبد به عنوان شاه.

ز کار خود ترا آگاه کردم به پیگار تو دل یکتاه کردم

از وضعیت خود آگاهت کردم و برای جنگ با تو، مصمم و یک‌دل شدم.

نکته ادبی: «یکتاه» به معنای یک‌رنگ و مصمم.

به هر راه برون کن دیدبانی به هر مرزی همیدون مرزبانی

در هر راهی دیده‌بان بگمار و در هر مرزی نگهبان قرار بده.

نکته ادبی: دستور به آماده‌باش نظامی برای ویرو.

به گرد آور سپاه بوم ایران از آذربایگان و ری و گیلان

سپاه ایران را از آذربایجان و ری و گیلان گردآوری کن.

نکته ادبی: اشاره به جغرافیای سیاسی ایران در متن داستان.

همی کن ساز لشکر تا من آیم که من خود زود بندت بر گشایم

لشکر آماده کن تا من بیایم؛ چرا که منِ پیروز، گره از کارهای تو خواهم گشود (با شکست دادنت).

نکته ادبی: کنایه از اینکه شکست، پایان کار ویرو است.

برافشان تو به باد کینه گنجت که همچون باد بهاشد یافته رنجت

گنج خود را در راه جنگ خرج کن، چون اگر نکنی، ثروتت همچون باد از دست می‌رود.

نکته ادبی: اشاره به بی‌فایده بودن ذخیره مال هنگام جنگ.

به جنگی نه چنان آیم من این بار که تو یابی به جان از جنگ زنهار

این بار به جنگی می‌آیم که در آن، جانت در امان نخواهد ماند و التماس می‌کنی.

نکته ادبی: «زنهار» به معنای پناه و امان خواستن.

کنم از کشتگان کضورت هامون به هامون بر برانم دجلهء خون

کشورت را از کشتگان پر می‌کنم و رودخانه‌ای از خون در دشت جاری می‌سازم.

نکته ادبی: تصویرسازی اغراق‌آمیز برای ترساندن حریف.

بیارم ویس را بی کفش و چادر پیاده چون سگان در پیش لشکر

ویس را بدون کفش و چادر، مثل برده‌ها و سگ‌ها پیاده در پیشاپیش لشکر می‌آورم.

نکته ادبی: تهدید به تحقیر ویس برای آزار ویرو.

چنان رسوا کنم وی را کزین پس نجوید دشمنی با مهتران کس

او را چنان رسوا می‌کنم که از این پس، هیچ‌کس جرئت نکند با بزرگان و شاهان دشمنی کند.

نکته ادبی: هدف از این رفتار، عبرت‌گیری دیگران است.

چو شاه این نامه زی ویرو فرستاد همان گه مهتران را آگهی داد

وقتی شاه این نامه را نزد ویرو فرستاد، بلافاصله به بزرگان لشکری خود اطلاع داد.

نکته ادبی: شروع واکنش ویرو به نامه موبد.

ز راه ماه وز پیگار ویرو همه کردند ساز خویش نیکو

برای پاسخ به شاه و جنگ با ویرو، همه ساز و برگ نظامی خود را مهیا کردند.

نکته ادبی: تدارکات جنگی در هر دو جبهه.

سحرگاهان بر آمد نالهء نای روان شد همچو دریا لشکر از جای

سحرگاهان صدای نای برخاست و لشکر همچون دریایی خروشان به حرکت در آمد.

نکته ادبی: تشبیه لشکر به دریا به خاطر کثرت و حرکت.

تو گفتی رود جیحون از خراسان همی آمد دمان سوی کهستان

گویی رود جیحون از خراسان به سمت کوهستان سرازیر شده بود.

نکته ادبی: تشبیه لشکر به رود جیحون برای نشان دادن قدرت سیل‌آسا.

هر آن جایی که لشکر گه زدی شاه نیارستی گذشتن بر سرش ماه

در هر مکانی که شاه اردوگاه برپا می‌کرد، لشکر ماه جرئت نمی‌کرد از آنجا عبور کند.

نکته ادبی: نشان دادن سیطره نظامی شاه بر منطقه.

زمین از بار لشکر بود بستوه که می رفتند همچون آهنین کوه

زمین از سنگینی سپاه در رنج بود؛ چرا که آنان همچون کوهی آهنین حرکت می‌کردند.

نکته ادبی: تشبیه سپاه به کوه آهنین؛ نشان‌دهنده استحکام و سنگینی.

تو گفتی سد یأجوجست لشکر هم ایشان باز چون مأجوج بی مر

لشکر چنان زیاد بود که گویی سد یأجوج است و بازگشتنشان مانند انبوه مأجوج بی‌پایان.

نکته ادبی: استعاره اسطوره‌ای از یأجوج و مأجوج برای بیان بی‌شمار بودن.

همی شد پیگ در پیش شهنشاه شهنشاه از قفای پیگ در راه

پیک به‌سرعت نزد شهنشاه می‌رفت و شاه پشت سر او در راه بود.

نکته ادبی: حرکت سریع سپاه و پیک.

چو پیگ آمد به نزد شاه ویرو بشد وی را ز دست و فای نیرو

وقتی پیام‌رسان نزد ویرو رسید، او از شدت خشم و تأثر توان و طاقت خود را از دست داد.

نکته ادبی: «از دست رفتن و فای نیرو» کنایه از شوک و ضعف ناشی از خشم.

جهان بر چشم ویرو تیره گون شد ز خشم شاه چشمش نمچو خون شد

جهان در چشم ویرو تیره و تار شد و از شدت خشم، چشمانش به رنگ خون درآمد.

نکته ادبی: توصیفِ فیزیکی خشم و استیصال.

همه گفت ای عجب چندین سخن چیست مرو را این همه پرخاش با کیست

با تعجب گفت: این همه حرف چیست؟ این دشمنی شاه با کیست که چنین هیاهو کرده؟

نکته ادبی: تظاهر ویرو به حیرت از رفتار شاه.

نشانده خواهرم را در شبستان برون کرده به دی ماه زمستان

خواهرم را از حریم خانه بیرون کرده و در زمستان دی‌ماه او را آواره ساخته است.

نکته ادبی: اشاره به ستمی که بر ویس رفته است.

هم او زد پس هنو برداشت فریاد بدان تا باشد از دو گونه بیداد

او خودش ستم کرده و حالا داد و فریاد هم راه انداخته، تا بدین‌گونه بر ستم خود بیفزاید.

نکته ادبی: اشاره به دوگانه بودن ستم موبد: هم ربودن ویس و هم طلبکار بودن.

گزیده خواهرم اکنون زن اوست تو گویی بدسگال و دشمن اوست

خواهری که با افتخار به همسری‌اش برگزیدم، اکنون چنان نزد او خوار شده که گویی دشمنِ خونی اوست.

نکته ادبی: واژه بدسگال به معنای بداندیش و دشمن‌خو است.

به صد خواری ز پیش خود براندش به یک نامه دگر باره نخواندش

او را با خواری و تحقیرِ بسیار از نزد خود راند و حتی یک‌بار هم برای دلجویی یا دعوتِ دوباره، برایش نامه‌ای ننوشت.

نکته ادبی: حرف 'ش' در انتهای راند و نخواند، ضمیر متصل مفعولی است که به خواهر اشاره دارد.

گناه او کرد و بر ما کینه ور گشت چنین باشد کسی کز داد بر گشت

خودش مرتکب گناه شد و با این حال نسبت به ما کینه‌ورزی کرد؛ این عاقبتِ کسی است که از مسیر عدل و انصاف منحرف می‌شود.

نکته ادبی: داد در اینجا به معنای عدالت و انصاف است.

نه سنگینست شاهنشه نه رویین چه بایستش بگفتن لاف چندین

او نه چنان قدرتمند است که شکست‌ناپذیر باشد و نه از رویین‌تنانِ افسانه‌ای؛ پس چرا این‌همه ادعا و لاف می‌زند؟

نکته ادبی: رویین کنایه از رویین‌تن و آسیب‌ناپذیر است که به ناتوانی حریف اشاره دارد.

سپاه آورد یک بار و مرا دید چنان کم دید دانم کم پسندید

یک‌بار با سپاهش به جنگ آمد و مرا دید؛ می‌دانم که از دیدنِ شکوه و توانِ من، ناامید شد و مرا آن‌چنان که باید، نپسندید (یا از من ترسید).

نکته ادبی: کم‌دیدن در اینجا هم به معنای ناچیز شمردن از روی ترس است و هم نپسندیدن.

ز پیش من به بدروزی چنان شد که از خواری به گیتی داستان شد

پس از آن دیدار با من، کارش چنان به بدبختی کشید که خواری و ذلتش در جهان زبانزد شد.

نکته ادبی: بدروزی به معنای بدبختی و شکست است.

نه پنهان بود چنگ ما دو سالار که دیگر گون توان کردن به گفتار

توانِ بازو و شجاعتِ ما دو سردار بر همگان آشکار بود و نیازی نبود که با حرف‌های بیهوده، حقیقت را وارونه جلوه دهی.

نکته ادبی: چنگ در اینجا استعاره از زور بازو و قدرتِ جنگاوری است.

از آن پس کاو ز دست ما بیفتاد چرا پینود بر ما این همه باد

حالا که او از دایره‌ی قدرتِ ما خارج شده و شکست خورده، چرا دوباره شروع به بافتنِ حرف‌های پوچ و ادعاهای بزرگ کرده است؟

نکته ادبی: پینود به معنای بافتن و سرهم‌بندی کردنِ سخن یا دروغ است.

عجبتر زین ندیدم داستانی دو تن ترسد ز بشکسته کمانی

داستانی عجیب‌تر از این نشنیده‌ام که دو نفرِ مدعی، از یک کمانِ شکسته (نمادِ ناتوانی) بترسند.

نکته ادبی: کمانِ شکسته استعاره از ضعف و نداشتنِ سلاحِ کارآمد است.

چه ترساند مرا کاو بود ترسان ندارد هیچ بخرد جنگم آسان

او که خودش از ترس می‌لرزد، چگونه می‌خواهد مرا بترساند؟ هیچ آدمِ عاقلی جنگیدن با مرا ساده و آسان نمی‌بیند.

نکته ادبی: بخرد به معنای فردِ خردمند و داناست.