ویس و رامین

فخرالدین اسعد گرگانی

رفتن ویس از مرو شاهجان به کوهستان

فخرالدین اسعد گرگانی
چو بشنید این سخن آزاده شمشاد شد از گفتار موبد خرم و شاد
نمازش برد و چون گلنار بشکفت ز پیشش باز گشت و دایه را گفت
برو دایه بشارت بر به شهرو همیدون مژده خواه از شاه ویرو
بگو آمد نیازی خواهر تو گرامی دوستگان و دلبر تو
بر آمد مر ترا نابنده خورشید از آن سو کت نبودت هیچ امید
امیدت را پدید آمد نشانی از آن سوکت نبد در دل گمانی
کنون کت روز تنهایی سر آمد دو خورشید از خراسانت بر آمد
همیدون مادرم را مژدگان خواه که رسته شد ز چنگ اژدها ماه
بریده شد ز خار تیر خرما بهار تازه شد ایمن ز سرما
در آمد دولت فرخنده از خواب بر آمد گوهر رخشنده از آب
مرا چون ایزد از موبد رهانید چآان دانم که از هر بد رهانید
پس آنگه گفت شاها جاودان زی به کام دوستان دور از بدان زی
ترا از من درود و خرمی باد روانت آفتاب مردمی باد
زنی کن زن سپس بر تو سزاوار که باشد همچو ویسه صد پرستار
ز بت رویان آن جوی بر من که از دیدنش گردد کور دشمن
چراغ گوهر و خورشید دوده هم از پاکی هم از خوبی ستوده
چو مه در هر زبانی گشته نامی چو جان بر هر دلی گشته گرامی
ترا بی من بزرگی باد و رادی مرا بی تو درستی باد و شادی
چنین بادا ازین پس هر دو را روز که باشد بخت ما بر کام پیروز
چنان در خرمی گیتی گذاریم که هرگز یکدگر را یاد ناریم
پس آنگه بردگان را کرد آزاد کلید گنجها مر شاه را داد
بدو گفت این به گنجوری دگر ده که باشد در شبستانت ز من به
ترا بی من مبادا هیچ تیمار مرا بی تو مبادا هیچ آزار
بگفت این پس نمازش برد گشت سرای شاه ازو زیر و زبر گشت
ز هر کنجی بر مآمد زار واری ز هر چشمی روان شد رودباری
کسان شاه و سرپوشیدگانش به زاری سوخته کردند جانش
ز اشک چشم خونین رود کردند سراسر ویس را پدرود کردند
بسا چشما که بر وی فشت گریان بسا دل کز فراقش گشت بریان
همه کس دل در آن تیمار بسپرد تو گفتی سیل هجران دل همی برد
ز هجرش هر کسی خسته جگر بود وزیشان شاه رامین خسته تر بود
نیارامید روز و شب ز تیمار ز درد دل دگر ره گشت بیمار
ز گریه گر چه جانش را بند سود همی یک ساعت از گریه نیاسود
گهی بر دل گرست و گاه بر جفت خروشان روز و شب بادل همی گفت
چه خواهی ای دل از جانم چه خواهی که جان را از تو ناید جز تباهی
سیه کردی به داغ عشق روزم دو تا کردی جوانه سرو نوزم
تو تلخی عشق را اکنون بدانی که کام تو باشد زندگانی
نبد در هجر یک روزه قرارت چگونه باشد اکنون روزگارت
بسا تلخا که تو خواهی چشیدن بسا رنجا که تو خواهی کشیدن
کنون بپسیج تا تیمار بینی جدایی را چو نیش مار بینی
کنون کت ناگه آمد فرقت یار بشد خرما و آمد نوبت خار
بپیچ ای دل که ارزانی به دردی به بار آمد ترا آن بد که کردی
بریز ای چشم خون دل ز دیدی که از پیش تو شد یار گزیده
سرشکت را کنون باشد روایی که بفروشی به بازار جدایی
بدین غم در خوری چندانکه یاری بیاور خون دل چندانکه داری
نگارین روی آن دلبر تو دیدی مرا در دام عشقش تو کشیدی
کنون هم تو ز دیده خون بپالای به گاه فرقت از گریه میاسای
به خون مصقول کن رنگ رخانم سیاهی را بضوی از دیدگانم
جهان را شاید ار دیگر نبینی که همچون ویس یک دلبر نبینی
چه باید مر ترا دیدار ازین پس که دیدار تو نپسندد جز او کس
گر از دیدار او بردارم امید نبینم نیز هر گز ماه و خورشید
دو چشم خویش را از بن بر آرم که با هجرانش کوری دوست دارم
چو دیدار نگارینم نباشد سزد گر خود جهان بینم نباشد
الا ای تیره گشته بخت شورم تو شیر خشمناکی منت گورم
به پیشم بود خرم مر غزاری درو با من به هم شایسته یاری
کمین کردی و یارم را ببردی مرا بی مونس و بی یار کردی
کنون جانم ببر کم جان نباید چو من بدبخت جز بی جان نشاید
ستمگارا و زفتا روزگارا که نتوانست با هم دید ما را
به گیتی خود یکی کامم روا کرد پس آن کام مرا از من جدا کرد
اگر پیشه ندارد جور و بیداد چرا بستد همان چیزی که او داد
همی گفتی چنین دلخسته رامین تن از ارام دور و سر ز بالین
بسی اندیشه کرد اندر جدایی که چون یابد ز اندوهش رهایی
به دست چاره دامی کرد و بنهاد به شاهنشاه پیغامی فرستاد
که شش ماگست تا من دردمندم منم بسته که بیماریست بندم
کنونم زور لختی در تن آمد نشاط تندرستی در من آمد
ندیدم اسپ و ساز خویش هنوار همه مانده چو من شش ماه بیکار
سمند و رخش من با یوز و باسگ سراسر خفته اند آسوده از تگ
نه یوزانم سوی غرمان دویدند نه بازانم سوی کبگان پریدند
دلم بگرفت ازین آسوده کاری چه آسایش بود بنیاد خواری
اگر شاهم دهد همداستانی کنم یک چند گه نخچیرگانی
روم زینجا سوی گرگان و ساری بپرانم درو باز شکاری
چو شش مه بگذرد روزی بیایم ز کوهستان به سوی شه گرایم
چو شاهنشه شنید این یافه پیغام به زشتی داد یکسر پاسخ رام
بدانست او که گفتارش دروغست ز دستان کرده چاری بی فروغست
مرو را عشق بد نه خانه دلگیر دلش را ویس بایستی نه نخچیر
زبان بگشاد بر دشنام و نفرین همی گفت از جهان گم باد رامین
شدن بادش به راه و آمدن نه که او را مرگ هست از آمدم به
بگو هر جا که خواهی رو هم اکنون رفیقه فال شوم و بخت وارون
رهت مارین و کهسارت پلنگین گیا و سنگش از خون تو رنگین
تو پیش ویس جان خود سفرده همیدون ویس در چشم تو مرده
ترا این خوی بد با جان بر آید وزین خوی بدت دوزخ نماید
ترا گفتار من امروز پندست چو می تلخست لیکن سودمندست
اگر پند مرا در گوش گیری ازو بسیار گونه هوش گیری
به کوهستان زنی نامی بجویی مرو را هم بزرگی هم نکویی
کنی با او به فال نیک پیوند بدان پیوند باشی شاد و خرسند
نگردی بیش ازین پیرامن ویس که پس کشته شوی در دامن ویس
بر افروزم ز روی خنجر اذر برو هم زن بسوزم هم برادر
برادر چون مرا زو ننگ باشد همان بهتر که زیر سنگ باشد
نگر تا این سحن بازی نداری که بازی نیست با شیر شکاری
چو ابر آید تو با بارانش مستیز به زودی از گذار سیل برخیز
چو بشنید این سخن آزاده رامین بسی بر زشت کیشان کرد نفرین
به ماه و مهر تابان خورد سوگند به جان شاه و جان خویش و پیوند
که هرگز نگذرم بر کضور ماه نه بیرون ایم از پند شهنشاه
نه روی ویس را هر گز ببینم نه با کسها و خویشانش نشینم
پس آنگه گفت شاها تو ندانی که من با تو دگر دارم نهانی
تو از یک روی بر ما پادشایی ز دیگر روی مارا چون خدایی
گر از فرمانت لختی سر بتانم سراندر پیش خود افگند یابم
چنان ترسم ز تو کز پاک یزدان یکی دارم شمارا گاه فرمان
همی داد این پیام شکر آلود و لیکن در دلش چیزی دگر بود
شتابش بود تا کی راه گیرد به راه اندر شکار ماه گیرد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این بخش از منظومه، چرخش ناگهانی تقدیر و گذار از فضایِ تنگِ وصالِ اجباری به فضایِ بازِ رهایی و امید را ترسیم می‌کند. ویس، با شنیدن کلامِ موبد، گویی از زنجیرهای گذشته رها شده و با زبانی فاخر و استعاری، مژدۀ آزادی و پیوند با خویشاوندانش را نوید می‌دهد. فضای کلیِ متن در این بخش، آمیزه‌ای از شادمانیِ حاصل از رهایی و آمادگی برای شروعی تازه است.

پس از این لحظاتِ امیدبخش، فضا ناگهان به سوی اندوهی ژرف می‌گراید. رفتن ویس، قصر را در ماتمی عمیق فرو می‌برد. در این میان، رامین در مقام عاشقِ دل‌سوخته، به واکاویِ درونِ خویش می‌پردازد و درد هجران را با لحنی عتاب‌آلود نسبت به دلِ خویش بازگو می‌کند. این بخش، تضادِ بنیادین میان لذتِ وصال و تلخیِ فراق را در بستری از استعاره‌های بدیع و عواطف انسانیِ عمیق به تصویر می‌کشد.

معنای روان

چو بشنید این سخن آزاده شمشاد شد از گفتار موبد خرم و شاد

وقتی ویسِ آزاده این سخن را از موبد شنید، از گفتار او شاد و خرم شد.

نکته ادبی: آزاده در اینجا به معنای نجیب و بلندمرتبه است و از القاب ویس است.

نمازش برد و چون گلنار بشکفت ز پیشش باز گشت و دایه را گفت

به نشانه احترام تعظیم کرد و مانند شکوفه گلنار که باز می‌شود، شادمان شد و نزد دایه بازگشت و ماجرا را به او گفت.

نکته ادبی: گلنار استعاره از چهره‌ای درخشان و شاداب است.

برو دایه بشارت بر به شهرو همیدون مژده خواه از شاه ویرو

ای دایه، برو و این مژده را به شهرو (مادر ویس) برسان و از ویرو (برادر ویس) نیز مژدگانی بخواه.

نکته ادبی: همیدون در زبان کهن به معنای اکنون یا همین‌الان است.

بگو آمد نیازی خواهر تو گرامی دوستگان و دلبر تو

به آنان بگو که خواهر تو، همان یار گرامی و محبوبت، به سوی تو بازگشته است.

نکته ادبی: دوستگان در اینجا به معنای محبوب و دوست‌داشتنی است.

بر آمد مر ترا نابنده خورشید از آن سو کت نبودت هیچ امید

خورشیدِ بخت برای تو از سمتی طلوع کرد که هرگز انتظارش را نداشتی.

نکته ادبی: نابنده به معنای امید یا انتظار است.

امیدت را پدید آمد نشانی از آن سوکت نبد در دل گمانی

نشانه‌هایی از امید برایت آشکار شد، از همان جایی که گمان نمی‌کردی محقق شود.

نکته ادبی: گمان در اینجا به معنای تصور یا احتمال است.

کنون کت روز تنهایی سر آمد دو خورشید از خراسانت بر آمد

حالا که دوران تنهایی تو به پایان رسید، دو خورشید (نماد روشنایی و ویس) از خراسان برایت طلوع کرده است.

نکته ادبی: اشاره به سرزمین خراسان که خاستگاه داستان است.

همیدون مادرم را مژدگان خواه که رسته شد ز چنگ اژدها ماه

همچنین از مادرم طلب مژدگانی کن، چرا که ماه (ویس) از چنگال اژدها (موبد) نجات یافت.

نکته ادبی: اژدها استعاره‌ای برای دشمن یا مانعِ خطرناک است.

بریده شد ز خار تیر خرما بهار تازه شد ایمن ز سرما

همان‌طور که خار از خرما جدا می‌شود، من نیز رها شدم و بهارِ وجودم از سرمایِ سختی‌ها در امان ماند.

نکته ادبی: استعاره از جدا شدنِ ناپاکی از پاکی.

در آمد دولت فرخنده از خواب بر آمد گوهر رخشنده از آب

دولت و بختِ نیکو از خوابِ غفلت برخاست و گوهرِ درخشان (ویس) از دل آب (سختی‌ها) بیرون آمد.

نکته ادبی: اشاره به طلوع دوباره بخت.

مرا چون ایزد از موبد رهانید چآان دانم که از هر بد رهانید

چون خداوند مرا از چنگال موبد نجات داد، یقین دارم که از هر بدبختی دیگری نیز مرا خواهد رهانید.

نکته ادبی: ایهام در واژه بد (هم به معنای سختی و هم به معنای موبد که برای ویس بد بوده است).

پس آنگه گفت شاها جاودان زی به کام دوستان دور از بدان زی

سپس ویس به موبد گفت: ای شاه، جاودان باش و به کامِ دوستان زندگی کن و از دشمنان دور باش.

نکته ادبی: تعارفات مرسوم در وداع.

ترا از من درود و خرمی باد روانت آفتاب مردمی باد

از من بر تو درود و شادی باد و جانت همچون خورشیدِ جوانمردی، پرنور باشد.

نکته ادبی: مردمی به معنای انسانیت و جوانمردی است.

زنی کن زن سپس بر تو سزاوار که باشد همچو ویسه صد پرستار

زنی انتخاب کن که شایسته تو باشد، زنی که مانند ویس صد پرستار داشته باشد.

نکته ادبی: ویسه در اینجا به خودِ ویس اشاره دارد.

ز بت رویان آن جوی بر من که از دیدنش گردد کور دشمن

از میان زیبارویان، کسی را برای خود برگزین که دشمنان با دیدنش کور شوند (از فرط زیبایی).

نکته ادبی: اغراق در وصف زیبایی.

چراغ گوهر و خورشید دوده هم از پاکی هم از خوبی ستوده

زنی که چراغِ خاندان و خورشیدِ دودمان باشد و هم از نظر پاکی و هم از نظر زیبایی زبانزد باشد.

نکته ادبی: دوده به معنای دودمان و خاندان است.

چو مه در هر زبانی گشته نامی چو جان بر هر دلی گشته گرامی

همچون ماه در میان مردم نامدار و همچون جان برای هر دلی گرامی باشد.

نکته ادبی: تشبیهات رایج عاشقانه.

ترا بی من بزرگی باد و رادی مرا بی تو درستی باد و شادی

برای تو بدون من، بزرگی و رادی (جوانمردی) آرزو می‌کنم و برای خودم بدون تو، سلامتی و شادی.

نکته ادبی: رادی به معنای بخشندگی و جوانمردی است.

چنین بادا ازین پس هر دو را روز که باشد بخت ما بر کام پیروز

امید که از این پس روزگار هر دوی ما به گونه‌ای باشد که بختمان بر آرزوها پیروز شود.

نکته ادبی: کام به معنای آرزو و مراد است.

چنان در خرمی گیتی گذاریم که هرگز یکدگر را یاد ناریم

آنچنان در خوشی زندگی کنیم که هرگز یکدیگر را به یاد نیاوریم.

نکته ادبی: نوعی وداع نهایی.

پس آنگه بردگان را کرد آزاد کلید گنجها مر شاه را داد

سپس تمام بندگانش را آزاد کرد و کلید گنج‌ها را به شاه سپرد.

نکته ادبی: نشان از دست شستن از تعلقات دنیوی در دربار.

بدو گفت این به گنجوری دگر ده که باشد در شبستانت ز من به

به موبد گفت: این کلیدها را به خزانه‌دار دیگری بده که در شبستان تو از من بهتر باشد.

نکته ادبی: شبستان محل اقامت زنان در حرمسراست.

ترا بی من مبادا هیچ تیمار مرا بی تو مبادا هیچ آزار

امیدوارم تو بدون من هیچ اندوهی نداشته باشی و من نیز بدون تو هیچ آزاری نبینم.

نکته ادبی: تیمار به معنای اندوه و غم است.

بگفت این پس نمازش برد گشت سرای شاه ازو زیر و زبر گشت

این سخن را گفت و نماز برد (تعظیم کرد) و بازگشت؛ در همان لحظه کاخ شاه دگرگون شد.

نکته ادبی: زیر و زبر شدن کنایه از آشفتگی و فروپاشی روانی ساکنان قصر است.

ز هر کنجی بر مآمد زار واری ز هر چشمی روان شد رودباری

از هر گوشه‌ای صدای زاری برآمد و از هر چشمی رودی از اشک جاری شد.

نکته ادبی: رودبار استعاره از سیلاب اشک است.

کسان شاه و سرپوشیدگانش به زاری سوخته کردند جانش

اطرافیان شاه و زنان پرده‌نشین، از شدتِ غمِ او سوختند و جانشان به آتش کشیده شد.

نکته ادبی: سرپوشیدگان به زنان حرم اشاره دارد.

ز اشک چشم خونین رود کردند سراسر ویس را پدرود کردند

از اشک چشم، رودی خونین جاری کردند و ویس را وداع گفتند.

نکته ادبی: پدرود به معنای وداع و خداحافظی است.

بسا چشما که بر وی فشت گریان بسا دل کز فراقش گشت بریان

بسیار چشم‌ها بر او گریان بود و بسیاری دل‌ها از فراقش بریان و کباب شد.

نکته ادبی: بریان کنایه از سوختن در آتش غم است.

همه کس دل در آن تیمار بسپرد تو گفتی سیل هجران دل همی برد

همه در آن غم غرق شدند، گویی سیلِ هجران دل‌هایشان را با خود می‌برد.

نکته ادبی: استعاره از غلبه اندوه.

ز هجرش هر کسی خسته جگر بود وزیشان شاه رامین خسته تر بود

همه از هجران او جگرخون بودند، اما رامین از همه آشفته‌تر بود.

نکته ادبی: خسته در متون کهن به معنای زخمی و آزرده است.

نیارامید روز و شب ز تیمار ز درد دل دگر ره گشت بیمار

شب و روز از اندوه آرام نداشت و از شدتِ دردِ دل دوباره بیمار شد.

نکته ادبی: تیمار در اینجا به معنای غم عشق است.

ز گریه گر چه جانش را بند سود همی یک ساعت از گریه نیاسود

اگرچه گریه، جانش را به لب رسانده بود، اما حتی لحظه‌ای از گریستن باز نایستاد.

نکته ادبی: بند سود کنایه از گلوگیر شدن اشک است.

گهی بر دل گرست و گاه بر جفت خروشان روز و شب بادل همی گفت

گاهی برای دلِ خود می‌گریست و گاه برای جفتِ (محبوبش) و شب و روز خروشان با دلِ خود سخن می‌گفت.

نکته ادبی: گفتگوی درونی عاشق.

چه خواهی ای دل از جانم چه خواهی که جان را از تو ناید جز تباهی

ای دل از من چه می‌خواهی؟ که از دست تو جز تباهی نصیب جانم نمی‌شود.

نکته ادبی: خطاب به نفس یا دلِ عاشق.

سیه کردی به داغ عشق روزم دو تا کردی جوانه سرو نوزم

روزگارم را با داغ عشق سیاه کردی و قامتِ سروِ نوپایم را خمیده کردی.

نکته ادبی: سرو نماد زیبایی و جوانی است.

تو تلخی عشق را اکنون بدانی که کام تو باشد زندگانی

تو که تا کنون زندگی‌ات به کام بوده، تلخی عشق را اکنون خواهی فهمید.

نکته ادبی: تضاد میان کامروایی گذشته و رنج حال.

نبد در هجر یک روزه قرارت چگونه باشد اکنون روزگارت

تو که حتی یک روز طاقتِ دوری نداشتی، اکنون چگونه می‌خواهی این روزگار را تاب بیاوری؟

نکته ادبی: پرسش انکاری برای نشان دادن عمق ناتوانی عاشق.

بسا تلخا که تو خواهی چشیدن بسا رنجا که تو خواهی کشیدن

بسیار تلخی‌ها که باید بچشی و بسیار رنج‌ها که باید بکشی.

نکته ادبی: پیش‌بینی رنج‌های آینده.

کنون بپسیج تا تیمار بینی جدایی را چو نیش مار بینی

آماده باش که اندوه را ببینی؛ جدایی مانند نیش مار گزنده است.

نکته ادبی: بپسیج به معنای آماده شدن است.

کنون کت ناگه آمد فرقت یار بشد خرما و آمد نوبت خار

حالا که ناگهان دوریِ یار فرا رسیده، دورانِ خرمایی (شیرینی) گذشت و نوبتِ خار (سختی) رسید.

نکته ادبی: تضاد آشکار میان خرما و خار.

بپیچ ای دل که ارزانی به دردی به بار آمد ترا آن بد که کردی

ای دل پیچ و تاب بخور که سزاوارِ این دردی؛ این نتیجه‌ همان کاری است که خودت کردی.

نکته ادبی: عاشق مقصر رنجِ خود است.

بریز ای چشم خون دل ز دیدی که از پیش تو شد یار گزیده

ای چشم، خونِ دل از دیدگان بریز، چرا که یارِ برگزیده‌ات از پیش تو رفت.

نکته ادبی: اشاره به خون گریستن در فراق.

سرشکت را کنون باشد روایی که بفروشی به بازار جدایی

اشک‌های تو اکنون در بازارِ جدایی خریدار دارد.

نکته ادبی: کنایه از بی ارزشی و در عین حال فراوانی اشک.

بدین غم در خوری چندانکه یاری بیاور خون دل چندانکه داری

در این غم به اندازه‌ای که یار داشتی، سزاوارِ رنجی؛ خونِ دلت را به همان اندازه بریز.

نکته ادبی: تناسب میان عشق و رنج.

نگارین روی آن دلبر تو دیدی مرا در دام عشقش تو کشیدی

تو بودی که آن رویِ نگارین را دیدی و تو بودی که مرا در دامِ عشقش اسیر کردی.

نکته ادبی: سرزنشِ دل توسط عاشق.

کنون هم تو ز دیده خون بپالای به گاه فرقت از گریه میاسای

حالا هم خودت باید از چشم خون بپالایی و در هنگام جدایی از گریه باز نایستی.

نکته ادبی: بپالای به معنای چکاندن و ریختن است.

به خون مصقول کن رنگ رخانم سیاهی را بضوی از دیدگانم

با خونِ دل، چهره‌ام را رنگین کن و سیاهیِ چشمانم را با خون بشوی.

نکته ادبی: تصویرسازیِ اغراق‌آمیز برای غم.

جهان را شاید ار دیگر نبینی که همچون ویس یک دلبر نبینی

اگر دیگر دنیا را نبینی شایسته است، چرا که دیگر دل‌بری مانند ویس پیدا نخواهی کرد.

نکته ادبی: مطلق‌انگاری در عشق.

چه باید مر ترا دیدار ازین پس که دیدار تو نپسندد جز او کس

پس از این، دیدارِ تو برای چه می‌خواهد؟ که کسی جز او نمی‌تواند تو را راضی کند.

نکته ادبی: پرسش بلاغی.

گر از دیدار او بردارم امید نبینم نیز هر گز ماه و خورشید

اگر از دیدارِ او قطع امید کنم، دیگر هرگز ماه و خورشید را نخواهم دید (چرا که نوری برایم نمانده است).

نکته ادبی: کنایه از تاریکی مطلقِ زندگی بدون معشوق.

دو چشم خویش را از بن بر آرم که با هجرانش کوری دوست دارم

بیت نخست: چشمانم را از ریشه در می‌آورم. بیت دوم: زیرا ترجیح می‌دهم از فراقِ او نابینا شوم تا اینکه دردِ دوری‌اش را تحمل کنم.

نکته ادبی: «از بن برآرم» کنایه از نابود کردن و از دست دادنِ ابزاری برای دیدن است که نشان‌دهنده شدتِ رنج است.

چو دیدار نگارینم نباشد سزد گر خود جهان بینم نباشد

بیت نخست: اگر قرار نباشد چهره زیبا و نگارینِ محبوبم را ببینم. بیت دوم: شایسته است که اصلاً دنیا را نبینم و وجود نداشته باشم.

نکته ادبی: «نگارین» صفتِ جانشینِ اسم برای ویس است.

الا ای تیره گشته بخت شورم تو شیر خشمناکی منت گورم

بیت نخست: ای بختِ تیره و شوربختِ من. بیت دوم: تو همچون شیری خشمگین هستی و من در برابر تو همچون مرده‌ای در گور بی‌دفاعم.

نکته ادبی: تشبیه بخت به شیر خشمگین که نشان از استیصالِ شاعر دارد.

به پیشم بود خرم مر غزاری درو با من به هم شایسته یاری

بیت نخست: پیش از این، شکارگاهی خرم و باصفا داشتم. بیت دوم: و در آنجا، همدمی شایسته (ویس) در کنارم بود.

نکته ادبی: «مرغزاری» به معنای چمن‌زار و در اینجا استعاره از محیطِ انس و الفت است.

کمین کردی و یارم را ببردی مرا بی مونس و بی یار کردی

بیت نخست: تو کمین کردی و یار مرا از من گرفتی. بیت دوم: و مرا تنها و بی‌یاور رها کردی.

نکته ادبی: «کمین کردن» کنایه از مکر و حیله‌یِ روزگار یا رقیب.

کنون جانم ببر کم جان نباید چو من بدبخت جز بی جان نشاید

بیت نخست: حالا دیگر جانم را بگیر که دیگر زندگی برایم ارزشی ندارد. بیت دوم: چرا که برای کسی مثل من که این‌چنین بدبخت است، زنده ماندن جایز نیست.

نکته ادبی: «کم جان» در اینجا به معنای بی‌ارزش بودنِ زندگی است.

ستمگارا و زفتا روزگارا که نتوانست با هم دید ما را

بیت نخست: ای روزگارِ ستمگر و پست. بیت دوم: که نخواستی ما دو نفر با هم باشیم و یکدیگر را ببینیم.

نکته ادبی: «زفتا» به معنای پست، ناپاک و در اینجا صفتِ تحقیرآمیز برای روزگار است.

به گیتی خود یکی کامم روا کرد پس آن کام مرا از من جدا کرد

بیت نخست: روزگار تنها یک آرزو و کامِ مرا در دنیا روا کرد. بیت دوم: اما بلافاصله همان کام را از من گرفت و ما را جدا کرد.

نکته ادبی: «کام روا کردن» کنایه از برآورده کردنِ آرزو است.

اگر پیشه ندارد جور و بیداد چرا بستد همان چیزی که او داد

بیت نخست: اگر کارِ تو ظلم و ستم نیست. بیت دوم: چرا آن چیزی را که خودت دادی، دوباره بازپس گرفتی؟

نکته ادبی: اعتراضی منطقی و پرسشی که نشان‌دهنده خشمِ راوی نسبت به سرنوشت است.

همی گفتی چنین دلخسته رامین تن از ارام دور و سر ز بالین

بیت نخست: رامین این‌گونه با خود زمزمه می‌کرد و ناله سر می‌داد. بیت دوم: در حالی که بدنش از آرامش دور و سرش از بالینِ راحت محروم بود.

نکته ادبی: «سر از بالین دور» کنایه از بی‌خوابی و ناآرامیِ شدید است.

بسی اندیشه کرد اندر جدایی که چون یابد ز اندوهش رهایی

بیت نخست: او بسیار درباره این جدایی اندیشید. بیت دوم: که چگونه می‌تواند از این اندوهِ بزرگ رهایی یابد.

نکته ادبی: نشان‌دهنده آغازِ طرحِ نقشه و چاره‌اندیشی.

به دست چاره دامی کرد و بنهاد به شاهنشاه پیغامی فرستاد

بیت نخست: با تدبیر، دامی پهن کرد و نقشه‌ای کشید. بیت دوم: و پیامی برای پادشاه فرستاد.

نکته ادبی: «دام» در اینجا به معنای نقشه و حیلت است.

که شش ماگست تا من دردمندم منم بسته که بیماریست بندم

بیت نخست: شش ماه است که دردمند هستم. بیت دوم: و بیماری، همچون زنجیری مرا دربند کشیده است.

نکته ادبی: «بند» استعاره از بیماری و محدودیت است.

کنونم زور لختی در تن آمد نشاط تندرستی در من آمد

بیت نخست: اکنون کمی توان در بدنم پدیدار شده است. بیت دوم: و نشاطِ سلامتی دوباره به من بازگشته است.

نکته ادبی: شروعِ دروغ‌پردازی برای جلبِ اعتمادِ پادشاه.

ندیدم اسپ و ساز خویش هنوار همه مانده چو من شش ماه بیکار

بیت نخست: در این شش ماه، اسب و ابزارِ شکارم را ندیده‌ام. بیت دوم: و همه آن‌ها مانند من بیکار و بلاتکلیف مانده‌اند.

نکته ادبی: «هنوار» به معنای سامان‌یافته و آماده است.

سمند و رخش من با یوز و باسگ سراسر خفته اند آسوده از تگ

بیت نخست: اسب‌ها و یوزپلنگ و سگ‌های شکاری‌ام. بیت دوم: همگی خوابیده‌اند و از دویدن و شکار آسوده‌اند.

نکته ادبی: «تگ» به معنای دویدن است.

نه یوزانم سوی غرمان دویدند نه بازانم سوی کبگان پریدند

بیت نخست: نه یوزهایم به دنبال شکارِ گورخر دویدند. بیت دوم: و نه بازهای شکاری‌ام به سوی کبک‌ها پرواز کردند.

نکته ادبی: توصیفِ دقیقِ رکود و رخوتِ وسایلِ شکار برای متقاعد کردنِ پادشاه.

دلم بگرفت ازین آسوده کاری چه آسایش بود بنیاد خواری

بیت نخست: دلم از این بی‌کاری و آسایشِ اجباری گرفته است. بیت دوم: چرا که این‌گونه استراحت، ریشه و اساسِ خواری و ناتوانی است.

نکته ادبی: «آسوده کاری» کنایه از بی‌تحرکی و انفعال.

اگر شاهم دهد همداستانی کنم یک چند گه نخچیرگانی

بیت نخست: اگر شاه به من اجازه دهد و موافقت کند. بیت دوم: مدتی به شکار خواهم رفت.

نکته ادبی: «همداستانی» به معنای موافقت و همراهی است.

روم زینجا سوی گرگان و ساری بپرانم درو باز شکاری

بیت نخست: از اینجا به سمت گرگان و ساری می‌روم. بیت دوم: و در آنجا بازِ شکاری‌ام را پرواز می‌دهم.

نکته ادبی: اشاره به مکان‌های جغرافیایی که در متنِ حماسیِ آن زمان مرسوم بوده است.

چو شش مه بگذرد روزی بیایم ز کوهستان به سوی شه گرایم

بیت نخست: وقتی شش ماه بگذرد، روزی نزدِ شما می‌آیم. بیت دوم: و از کوهستان به سوی پادشاه بازخواهم گشت.

نکته ادبی: وعده‌ای دروغین برای آرام کردنِ شاه.

چو شاهنشه شنید این یافه پیغام به زشتی داد یکسر پاسخ رام

بیت نخست: وقتی شاه این پیامِ پوچ و بی‌اساس را شنید. بیت دوم: با تندی و زشتی به رامین پاسخ داد.

نکته ادبی: «یافه» به معنای بیهوده و دروغین است.

بدانست او که گفتارش دروغست ز دستان کرده چاری بی فروغست

بیت نخست: شاه دانست که سخنانِ او دروغ است. بیت دوم: و با حیله‌گری و فریبِ بی‌مایه، قصدِ دغل‌کاری دارد.

نکته ادبی: «بی‌فروغ» کنایه از نیتِ غیرشفاف و ناپاک.

مرو را عشق بد نه خانه دلگیر دلش را ویس بایستی نه نخچیر

بیت نخست: عشقِ او، عشقِ واقعی نبود بلکه جای دیگری در دلش بود. بیت دوم: او ویس را می‌خواست، نه شکار کردن را.

نکته ادبی: روشن شدنِ نیتِ باطنی رامین برای شاه.

زبان بگشاد بر دشنام و نفرین همی گفت از جهان گم باد رامین

بیت نخست: شروع به دشنام و نفرین کرد. بیت دوم: و می‌گفت که ای کاش رامین از روی زمین محو شود.

نکته ادبی: «زبان بگشاد» کنایه از آغازِ سخنِ تند و خشمگینانه.

شدن بادش به راه و آمدن نه که او را مرگ هست از آمدم به

بیت نخست: بهتر است که برود و بازنگردد. بیت دوم: زیرا برای او، مرگ بهتر از بازگشتنِ پیشِ من است.

نکته ادبی: تندیِ شاه نشان‌دهنده اوجِ خشم و بی‌اعتمادی اوست.

بگو هر جا که خواهی رو هم اکنون رفیقه فال شوم و بخت وارون

بیت نخست: هر جا که می‌خواهی برو، همین حالا برو. بیت دوم: ای کسی که شوم‌اقبال و بدبخت هستی.

نکته ادبی: «فال شوم» و «بخت وارون» تعابیری برای بدیمنی و شقاوت است.

رهت مارین و کهسارت پلنگین گیا و سنگش از خون تو رنگین

بیت نخست: در راهت مار و در کوهستانت پلنگ باشد. بیت دوم: تا علف و سنگِ آنجا از خونِ تو رنگین شود.

نکته ادبی: نفرینِ شدیدِ شاه که آرزوی مرگِ رامین را دارد.

تو پیش ویس جان خود سفرده همیدون ویس در چشم تو مرده

بیت نخست: تو جانت را پیشِ ویس گذاشته‌ای. بیت دوم: و همان ویس در چشمِ تو مرده است.

نکته ادبی: اشاره به وابستگیِ شدیدِ رامین به ویس.

ترا این خوی بد با جان بر آید وزین خوی بدت دوزخ نماید

بیت نخست: این خوی و عادتِ بد با جانت همراه است. بیت دوم: و همین خویِ بد، تو را به دوزخ می‌کشاند.

نکته ادبی: «دوزخ نماید» کنایه از عاقبتِ شومِ گناه.

ترا گفتار من امروز پندست چو می تلخست لیکن سودمندست

بیت نخست: سخنِ امروزِ من برای تو پند است. بیت دوم: اگرچه تلخ است، اما مانند دارو سودمند است.

نکته ادبی: تشبیه پندِ تلخ به داروی شفابخش.

اگر پند مرا در گوش گیری ازو بسیار گونه هوش گیری

بیت نخست: اگر پندِ مرا بشنوی و به کار ببندی. بیت دوم: خرد و آگاهیِ بسیاری به دست خواهی آورد.

نکته ادبی: تأکید بر اهمیتِ گوش سپردن به خیرخواهیِ (هرچند خشنِ) پادشاه.

به کوهستان زنی نامی بجویی مرو را هم بزرگی هم نکویی

بیت نخست: در کوهستان به دنبالِ نام و آوازه باش. بیت دوم: و به دنبالِ بزرگی و نیکی باش.

نکته ادبی: پیشنهادِ شاه برای پرداختن به امورِ شرافتمندانه (شکار و افتخار) به جای عشقِ ممنوع.

کنی با او به فال نیک پیوند بدان پیوند باشی شاد و خرسند

بیت نخست: با آن (شکار) به فالِ نیک ارتباط برقرار کن. بیت دوم: که با آن پیوند، شاد و خرسند خواهی بود.

نکته ادبی: توصیه به تمرکز بر امورِ پسندیده.

نگردی بیش ازین پیرامن ویس که پس کشته شوی در دامن ویس

بیت نخست: دیگر به سراغِ ویس نرو. بیت دوم: که اگر بروی، در دامنِ او کشته خواهی شد.

نکته ادبی: تهدیدِ مستقیم به مرگ.

بر افروزم ز روی خنجر اذر برو هم زن بسوزم هم برادر

بیت نخست: خنجر را از نیام برمی‌کشم و آتش می‌افروزم. بیت دوم: به تو می‌زنم و تو را می‌سوزانم و از بین می‌برم.

نکته ادبی: تصویرسازی خشونت‌آمیز از خشمِ شاه.

برادر چون مرا زو ننگ باشد همان بهتر که زیر سنگ باشد

بیت نخست: چون برادر (رامین) برای من مایه ننگ است. بیت دوم: بهتر است که زیر سنگ (دفن) باشد.

نکته ادبی: اشاره به بیزاریِ شاه از رامین.

نگر تا این سحن بازی نداری که بازی نیست با شیر شکاری

بیت نخست: مراقب باش که این سخن را شوخی نپنداری. بیت دوم: زیرا با شیرِ درنده نمی‌توان شوخی کرد.

نکته ادبی: تشبیه شاه به شیرِ درنده که نشانه اقتدار و خطرناکی اوست.

چو ابر آید تو با بارانش مستیز به زودی از گذار سیل برخیز

بیت نخست: وقتی ابر می‌آید، با بارانِ آن نجنگ. بیت دوم: و به سرعت از مسیرِ سیلاب دور شو.

نکته ادبی: تمثیل برای لزومِ اطاعت از قدرت و پرهیز از خشمِ شاه.

چو بشنید این سخن آزاده رامین بسی بر زشت کیشان کرد نفرین

بیت نخست: وقتی رامینِ آزاده این سخن را شنید. بیت دوم: بر بداندیشان بسیار نفرین کرد.

نکته ادبی: واکنشِ رامین به تهدیدها.

به ماه و مهر تابان خورد سوگند به جان شاه و جان خویش و پیوند

بیت نخست: به ماه و خورشیدِ تابان سوگند خورد. بیت دوم: به جانِ شاه و جانِ خودش و پیوندِ خویشاوندی‌شان سوگند خورد.

نکته ادبی: سوگندِ دروغینِ رامین.

که هرگز نگذرم بر کضور ماه نه بیرون ایم از پند شهنشاه

بیت نخست: که هرگز به سوی ویس نمی‌روم. بیت دوم: و هرگز از پندِ پادشاه سرپیچی نمی‌کنم.

نکته ادبی: ادامه فریب‌کاری برای جلب اعتماد.

نه روی ویس را هر گز ببینم نه با کسها و خویشانش نشینم

بیت نخست: نه روی ویس را هرگز می‌بینم. بیت دوم: و نه با کسان و نزدیکانِ او می‌نشینم.

نکته ادبی: تکرارِ وعده‌های دروغین.

پس آنگه گفت شاها تو ندانی که من با تو دگر دارم نهانی

بیت نخست: سپس گفت ای شاه، تو نمی‌دانی. بیت دوم: که من با تو پیوندِ قلبیِ دیگری دارم.

نکته ادبی: چاپلوسی رامین برای پوشاندنِ دروغ‌هایش.

تو از یک روی بر ما پادشایی ز دیگر روی مارا چون خدایی

بیت نخست: تو از یک سو بر ما پادشاهی می‌کنی. بیت دوم: و از سوی دیگر برای ما جایگاهِ خدایی داری.

نکته ادبی: اغراق در وصفِ شاه برای کاهشِ خشم او.

گر از فرمانت لختی سر بتانم سراندر پیش خود افگند یابم

بیت نخست: اگر اندکی از فرمانت سرپیچی کنم. بیت دوم: سزاوار است که سرم را پیشِ رویت فرود آورم (کنایه از مجازات).

چنان ترسم ز تو کز پاک یزدان یکی دارم شمارا گاه فرمان

بیت نخست: چنان از تو می‌ترسم که حتی از خداوندِ پاک هم. بیت دوم: به اندازه تو حساب می‌برم و گوش به فرمانم.

نکته ادبی: کفرگویی و چاپلوسیِ بیش از حد رامین برای فریبِ پادشاه.

همی داد این پیام شکر آلود و لیکن در دلش چیزی دگر بود

بیت نخست: رامین این پیام‌های آمیخته به شکر (چاپلوسی) را می‌داد. بیت دوم: اما در دلش نیتِ دیگری داشت.

نکته ادبی: تضادِ گفتار و کردار که تم اصلی این بخش است.

شتابش بود تا کی راه گیرد به راه اندر شکار ماه گیرد

بیت نخست: شتاب داشت که هرچه زودتر راه بیفتد. بیت دوم: و در راه، به شکارِ آن ماه (ویس) برود.

نکته ادبی: «شکارِ ماه» استعاره از به دست آوردنِ ویس.