ویس و رامین

فخرالدین اسعد گرگانی

باز گشتن شاه موبد از کهستان به خراسان

فخرالدین اسعد گرگانی
خوشا جایا بر و بوم خراسان درو باش و جهان را می خور آسان
زبان پهلوی هر کام شناسد خواسان آن بود کز وی خور آسد
خور آسد پهلوی باشد خود آید عراق و پارس را خور زو بر آید
خراسان را بود معنی خور آیان کجا از وی خور آید سوی ایران
چه خوش نامست و چه خوش آب خاکست زمین و آب و خاکش هر سه پاکست
به خاصه مرو در شهر خراسان چنان آمد که اندر سال نیسان
روان اندر هوای او بنازد که آب و باد او با این بسازد
تو گفتی رود مروش کوثر آمد همان بومش بهشتی دیگر آمد
چو نیک اختر شهنشاه سرافراز ز کوهستان به شهر مرو شد باز
به بام گوشک شد با سیمتن ویس نشسته چون سلیمان بود و بلقیس
نگه کرد آن شکفته دشت و در دید جهان چون روی ویس سیمبر دید
به ناز و خنده آن بت روی را گفت جهان بنگر که چون روی تو بشکفت
نگه کن دشت مرو و مرغزارش همیدون بوستان و رودبارش
زر اندر زر شکفته باغ در باغ ز خوبی و خوشی وی را که وراغ
نگویی تا کدامین خوشتر ای ماه به چشم نرگسینت مرو یا ماه
به چشم من زمین مرو خوشتر که گویم آسمانستی پر اختر
زمین مرو پنداری بهشتست خدایش ز افرین خود سرشتست
چنان کز ماه خوشتر مرو شهجان ز ویرو نیز من بیشم به هر سان
مرا چون ماه بسیارست کضور چو ویرو نیز بسیارست چاکر
نگر تا ویس چون آزرم بر داشت کجا در مهر چون شیران جگرداشت
مرو را گفت شاها مرو آباد اگر نیکست ور بد مر ترا باد
من اینجا دل نهادستم به ناکام که هستم گوروار افتاده در دام
اگر دیدار رامین را نبودی تو نام ویس از آن گیهان شنودی
چو بینم روی رامین گاه و بی گاه مرا چه مرو باشد جای و چه ماه
گلستانم بود بی او بیابان بیابانم بود با او گلستان
مرا گر دل نه با او آرمیدی تو تا اکنون مرا زنده ندیدی
ترا از بهر رامین می پرستم که دل در مهر آن بی مهر بستم
منم چون باغبان اندر پی گل پرستم خار گل را بر پی گل
شهنشه چون شنید این سخت پاسخ پدید آمدش رنگ خشم بر رخ
به سرخی چشم او چون ارغوان شد به زردی روی او چون زعفران شد
دلش در تن چو آتش گشت سوزان تنش از کینه شد چون بید لرزان
چو از کین خواستی او را بکشتی خرد با مهر بر کین چیره گشتی
چو تندی هوش را اندام دادی خرد تندیش را آرام دادی
چو گشتی آتش تیزیش سر کش زدی دست قصا آبی بر آتش
چو نیکو بود روی خواست یزدان به زشتی شاه ازو چون بستدی جان
خبر دارد ز یزدان تیر و خنجر نبرد هر کرا او هست یاور
نگردد هیچ بد خواهی بر او چیر جهد از پای پیل و از دم شیر
چنان چون ویس بت پیکر همی جست قصا دست بلا بر وی همی بست
چو گنجی بود در بندی نهاده به هر کس بسته بر رامین گشاده
چو شاهنشه زمانی بود دژمان به خشم اندر خرد را برد فرمان
نکردش هیچ پادافراه کردار زبان بگشاد بر وارونه گفتار
بدو گفت ای ز سگ بوده نژادت به بابل دیو بوده اوستادت
بریده باد بند از جان شهرو کشفته باد خان و مان ویرو
که جز بد کیش از آن مادر نزاید بجز جادو از آن گوهر نیاید
نباشد مار را بچه بجز مار نیارد شاخ بد جز تخم بد بار
بچه بودست شهرو را سی و اند نزادست او ز یک شوهر دو فرزند
چو آذرباد و فرخ زاد و ویرو چو بهرام یل و ساسان و گیلو
چو ایزدیار و گردان شاه و رویین چو آب ناز و همچون ویس و شیرین
یکایک را ز ناسایست زاده بلایه دایگانی شیر داده
ازیشان خود تو از جمشید زادی تو نیز آن گوهرت بر باد دادی
کنون سه راه در پیشت نهادست به هر جایی که خواهی ره گشادست
یکی گرگان دگر راه دماوند سه دیگر راه همدان و نهاوند
برون رو تو به هر راهی که خواهی رفیقت سحتی و رهبر تباهی
همیشه بادت از پس چاهت از پیش همه راهت ز نان و آب درویش
کهش پر برف باد و دشت پر مار نبات او کبست و آب او قار
به روزت شیر همراه و به شب غول نه آبت را گذر نه رود را پول

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این بخش از داستان منظوم ویس و رامین، با توصیفی دلکش از اقلیم خراسان و زیبایی‌های شهر مرو آغاز می‌شود. شاعر با بهره‌گیری از پیوندهای واژگانی و ریشه‌شناسی، خراسان را سرزمین طلوع خورشید می‌خواند و زیبایی‌های طبیعت آن را دستمایه‌ای برای ستایش چهره محبوب قرار می‌دهد.

در ادامه، فضای توصیفی به یک رویارویی دراماتیک میان ویس و شاهنشاه بدل می‌شود. ویس با شجاعتی کلامی، عشق عمیق خود به رامین را بر تعلق خاطر به شاه ترجیح می‌دهد که این صراحت، خشم شاه را برمی‌انگیزد. در این بخش، شاعر درگیری درونی شاه میان خشم و خرد را ترسیم کرده و با اشاره به حمایت الهی، ویس را از گزند مستقیم شاه دور می‌دارد.

سرانجام، شاه که توانِ قتل ویس را ندارد، خشم فروخورده خود را به صورت دشنام‌های تند و عیب‌جویی از تبار و خانواده ویس (شهرو) بروز می‌دهد که این پیکار کلامی، عمق شکاف و تنشِ موجود در روابط آنان را به‌خوبی آشکار می‌سازد.

معنای روان

خوشا جایا بر و بوم خراسان درو باش و جهان را می خور آسان

چه سرزمین نیکویی است خراسان؛ در آنجا زندگی کن و با آسودگی از نعمت‌های دنیا بهره‌مند شو.

نکته ادبی: بر و بوم: ترکیبی کهن به معنای سرزمین و قلمرو.

زبان پهلوی هر کام شناسد خواسان آن بود کز وی خور آسد

هر کس زبان پهلوی را بداند، می‌فهمد که خراسان یعنی جایی که خورشید از آن می‌آید.

نکته ادبی: خور آسد: اشاره به ریشه‌شناسی عامیانه واژه خراسان در ذهن شاعر.

خور آسد پهلوی باشد خود آید عراق و پارس را خور زو بر آید

«خور آسد» در زبان پهلوی به معنای «خورشید می‌آید» است و از این جهت برای عراق و پارس، خورشید از سمت خراسان طلوع می‌کند.

نکته ادبی: توضیح واژه‌شناختی جهت تبیین نام خراسان.

خراسان را بود معنی خور آیان کجا از وی خور آید سوی ایران

معنای واژه خراسان همان «طلوع‌گاه خورشید» است؛ جایی که آفتاب از آن به سوی ایران می‌تابد.

نکته ادبی: خور آیان: استعاره از خورشیدِ تابان.

چه خوش نامست و چه خوش آب خاکست زمین و آب و خاکش هر سه پاکست

چه نام دلنشینی دارد و خاک و آب آن چقدر پاکیزه و گواراست؛ زمین و آب و هوایش همه پاک و مطهرند.

نکته ادبی: سه پاکست: اشاره به طهارت عناصر چهارگانه در نگاه شاعران کلاسیک.

به خاصه مرو در شهر خراسان چنان آمد که اندر سال نیسان

به‌ویژه شهر مرو در خراسان که طراوت و زیبایی آن مانند هوای بهار در ماه نیسان است.

نکته ادبی: نیسان: ماه دوم بهار در تقویم سریانی که تداعی‌گر تازگی و شکوفایی است.

روان اندر هوای او بنازد که آب و باد او با این بسازد

جان انسان در هوای آن سرزمین به وجد می‌آید، چرا که آب و هوایش با روح آدمی سازگار است.

نکته ادبی: بنازد: در اینجا به معنای فخر فروختن و به وجد آمدن است.

تو گفتی رود مروش کوثر آمد همان بومش بهشتی دیگر آمد

گویی رودخانه مرو، همان حوض کوثر بهشتی است و سرزمینش بهشت دیگری بر روی زمین است.

نکته ادبی: رود مرو: اشاره به رودی در خراسان که با وصف بهشتی تقدیس شده است.

چو نیک اختر شهنشاه سرافراز ز کوهستان به شهر مرو شد باز

آن‌گاه که پادشاه سرافراز با اخترشناسی نیک، از کوهستان به شهر مرو بازگشت.

نکته ادبی: نیک اختر: کسی که طالع و سرنوشت خوبی دارد.

به بام گوشک شد با سیمتن ویس نشسته چون سلیمان بود و بلقیس

به قصر باشکوه رفت و در کنار ویسِ سیمین‌تن جای گرفت؛ گویی سلیمان و بلقیس بودند که بر تخت نشسته بودند.

نکته ادبی: گوشک: در متون کهن به معنای خانه و قصر است.

نگه کرد آن شکفته دشت و در دید جهان چون روی ویس سیمبر دید

شاه به آن دشت و دمنِ شکفته نگاه کرد و جهان را به زیبایی چهره ویسِ نقره‌فام یافت.

نکته ادبی: سیمبر: استعاره از چهره‌ای سفید و درخشان.

به ناز و خنده آن بت روی را گفت جهان بنگر که چون روی تو بشکفت

با ناز و خنده به آن زیبارو گفت: به جهان بنگر که چگونه با دیدن روی تو شکوفا شده است.

نکته ادبی: بت: در ادب فارسی به معنای معشوق زیباست.

نگه کن دشت مرو و مرغزارش همیدون بوستان و رودبارش

به دشت مرو و مرغزارهای آن و باغ‌ها و رودخانه‌هایش نگاه کن.

نکته ادبی: همیدون: در اینجا به معنای «همچنین» و «نیز» است.

زر اندر زر شکفته باغ در باغ ز خوبی و خوشی وی را که وراغ

باغ‌ها همچون طلا می‌درخشند و از بس زیبا و خوش‌منظر است، چشم هر بیننده‌ای را به خود خیره می‌کند.

نکته ادبی: وراغ: در اینجا به معنای کسی که به چیزی خیره می‌شود.

نگویی تا کدامین خوشتر ای ماه به چشم نرگسینت مرو یا ماه

ای ماه من، بگو که کدام‌یک زیباتر است؟ آیا شهر مرو در چشم‌های نرگس‌مانند تو زیباتر است یا خود ماه؟

نکته ادبی: چشم نرگسین: تشبیه چشم به گل نرگس که نماد زیبایی و خمارآلودگی است.

به چشم من زمین مرو خوشتر که گویم آسمانستی پر اختر

از دید من، زمین مرو زیباتر است؛ گویی آسمانی است که پر از ستاره‌های درخشان است.

نکته ادبی: آسمانستی: کهن‌گرایی در ساختار قیاسی (بودن).

زمین مرو پنداری بهشتست خدایش ز افرین خود سرشتست

زمین مرو گویی همان بهشت است که خداوند آن را با آفرینش خاص خود پدید آورده است.

نکته ادبی: سرشتست: به معنای آفرید و بنا نهاد.

چنان کز ماه خوشتر مرو شهجان ز ویرو نیز من بیشم به هر سان

همان‌طور که مرو از ماه زیباتر است، من نیز از هر جهت از ویرو زیباترم.

نکته ادبی: ویرو: نام شخصیت (برادر ویس).

مرا چون ماه بسیارست کضور چو ویرو نیز بسیارست چاکر

برای من هم ماه (محبوب) بسیار است و هم چاکرانی مانند ویرو فراوانند.

نکته ادبی: کضور: احتمالاً اشاره به هم‌شأن یا هم‌رده بودن است.

نگر تا ویس چون آزرم بر داشت کجا در مهر چون شیران جگرداشت

بنگر که ویس چگونه وقار و شرم در پیش گرفت؛ حال آنکه در مهرورزی، جگری شیروار داشت.

نکته ادبی: آزرم: حیا و وقار.

مرو را گفت شاها مرو آباد اگر نیکست ور بد مر ترا باد

به شاه گفت: ای پادشاه، مرو آباد بماند، چه این سرزمین برای تو نیک باشد چه بد.

نکته ادبی: مر ترا باد: برای تو باشد.

من اینجا دل نهادستم به ناکام که هستم گوروار افتاده در دام

من از روی ناچاری دلم را اینجا نهاده‌ام و مانند حیوان شکار شده در دام افتاده‌ام.

نکته ادبی: گوروار: مانند گورخر که نماد شکار است.

اگر دیدار رامین را نبودی تو نام ویس از آن گیهان شنودی

اگر دیدار رامین نبود، هرگز نام ویس را در این جهان نمی‌شنیدی.

نکته ادبی: گیهان: جهان.

چو بینم روی رامین گاه و بی گاه مرا چه مرو باشد جای و چه ماه

هرگاه روی رامین را می‌بینم، دیگر برایم فرقی نمی‌کند که در مرو باشم یا ماه.

نکته ادبی: گاه و بی گاه: استمرار زمانی.

گلستانم بود بی او بیابان بیابانم بود با او گلستان

بدون او، گلستان برایم بیابان است و با او، بیابان برایم گلستان است.

نکته ادبی: تضاد میان گلستان و بیابان بیانگر حالات درونی عاشق است.

مرا گر دل نه با او آرمیدی تو تا اکنون مرا زنده ندیدی

اگر دلم به عشق او آرام نمی‌گرفت، تاکنون مرا زنده نمی‌دیدی.

نکته ادبی: بساطی برای نشان دادن عمق وابستگی عاشقانه.

ترا از بهر رامین می پرستم که دل در مهر آن بی مهر بستم

من تو را فقط به خاطر رامین تحمل می‌کنم، چون دلم در بندِ عشق آن بی‌مهر (رامین) اسیر است.

نکته ادبی: بی‌مهر: صفت رامین که با وجود بی‌وفایی، مورد عشق ویس است.

منم چون باغبان اندر پی گل پرستم خار گل را بر پی گل

من همچون باغبانی هستم که به دنبال گل است و خارِ کنار گل را به خاطر خود گل تحمل می‌کند.

نکته ادبی: تمثیل باغبانی برای توجیه پیوند با شاه به خاطر رامین.

شهنشه چون شنید این سخت پاسخ پدید آمدش رنگ خشم بر رخ

وقتی شاه این پاسخ تند را شنید، رنگ خشم بر چهره‌اش نمایان شد.

نکته ادبی: سخت پاسخ: پاسخ تند و صریح.

به سرخی چشم او چون ارغوان شد به زردی روی او چون زعفران شد

چشمانش از شدت خشم به سرخی ارغوان درآمد و چهره‌اش از عصبانیت به رنگ زعفران زرد شد.

نکته ادبی: تغییر رنگ چهره کنایه از غلیان احساسات (خشم).

دلش در تن چو آتش گشت سوزان تنش از کینه شد چون بید لرزان

دلش در سینه همچون آتش سوزان گشت و تنش از کینه‌توزی، مانند بید لرزید.

نکته ادبی: بید لرزان: تشبیه برای بیان اضطراب و تلاطم روحی.

چو از کین خواستی او را بکشتی خرد با مهر بر کین چیره گشتی

هرچند از روی کینه می‌خواست او را بکشد، اما خردِ او بر خشمش پیروز شد.

نکته ادبی: مبارزه نمادین میان خشم و خرد.

چو تندی هوش را اندام دادی خرد تندیش را آرام دادی

هنگامی که تندی بر هوش و عقل او چیره شد، خرد به او آرامش بخشید.

نکته ادبی: اندام دادن: در اینجا به معنای غلبه کردن و تسلط یافتن است.

چو گشتی آتش تیزیش سر کش زدی دست قصا آبی بر آتش

چون آتشِ خشمش زبانه کشید، دستِ تقدیر آب سرد بر آن آتش پاشید.

نکته ادبی: قصا: تصحیف قضا (تقدیر).

چو نیکو بود روی خواست یزدان به زشتی شاه ازو چون بستدی جان

چون ویس زیبایی بی‌نظیری داشت، مشیت الهی بر آن بود که شاه جان او را نگیرد.

نکته ادبی: خواست یزدان: مفهوم تقدیر که از قتل جلوگیری می‌کند.

خبر دارد ز یزدان تیر و خنجر نبرد هر کرا او هست یاور

تیر و خنجر هم از خواست الهی آگاهند؛ آن کس که خدا یاری‌اش کند، شکست نمی‌خورد.

نکته ادبی: تکیه بر مفهوم توکل و حفظ الهی.

نگردد هیچ بد خواهی بر او چیر جهد از پای پیل و از دم شیر

هیچ بدخواهی بر او پیروز نمی‌شود؛ چنان‌که از پنجه پیل و دم شیر نیز جان سالم به در می‌برد.

نکته ادبی: اغراق برای نشان دادن قدرت مصونیت ویس.

چنان چون ویس بت پیکر همی جست قصا دست بلا بر وی همی بست

ویسِ زیبا که در پی رهایی بود، در بندِ بلا و تقدیر گرفتار مانده بود.

نکته ادبی: دست بلا: کنایه از سختی‌های سرنوشت.

چو گنجی بود در بندی نهاده به هر کس بسته بر رامین گشاده

ویس مانند گنجی بود که در صندوق بسته بود؛ گنجی که برای همه بسته بود اما بر رامین گشوده بود.

نکته ادبی: تمثیل گنج برای نشان دادن ارزش و محدودیت دستیابی به ویس.

چو شاهنشه زمانی بود دژمان به خشم اندر خرد را برد فرمان

چون شاه مدتی دژم و اندوهگین شد، خشمش بر خرد فرمان راند.

نکته ادبی: دژمان: غمگین و افسرده.

نکردش هیچ پادافراه کردار زبان بگشاد بر وارونه گفتار

با اینکه مجازاتی عملی انجام نداد، اما زبان به دشنام‌های نادرست و ناروا گشود.

نکته ادبی: وارونه گفتار: سخن کج و ناسزا.

بدو گفت ای ز سگ بوده نژادت به بابل دیو بوده اوستادت

به او گفت: ای کسی که از سگ زاده شدی، استاد تو در بابل شیطان بوده است.

نکته ادبی: تحقیر و دشنام‌های رایج در ادبیات حماسی برای شخصیت‌های منفور.

بریده باد بند از جان شهرو کشفته باد خان و مان ویرو

امیدوارم پیوند خانواده شهرو گسسته شود و خانه و کاشانه ویرو تباه گردد.

نکته ادبی: نفرین شاه بر خاندان ویس.

که جز بد کیش از آن مادر نزاید بجز جادو از آن گوهر نیاید

که از آن مادر جز فرزند بدطینت متولد نمی‌شود و از آن تبار جز جادوگر به دنیا نمی‌آید.

نکته ادبی: بدکیش: کسی که آیین و رفتار ناپسند دارد.

نباشد مار را بچه بجز مار نیارد شاخ بد جز تخم بد بار

مار جز بچه مار نمی‌زاید و شاخه بد، جز میوه ناپاک به بار نمی‌آورد.

نکته ادبی: تمثیل برای تبیین عقیده به وراثت صفات ناپسند.

بچه بودست شهرو را سی و اند نزادست او ز یک شوهر دو فرزند

شهرو بیش از سی فرزند داشته است و هیچ‌گاه از یک شوهر دو فرزند نزاده است.

نکته ادبی: اشاره به کثرت فرزندان شهرو و تهمت به او.

چو آذرباد و فرخ زاد و ویرو چو بهرام یل و ساسان و گیلو

مانند آذرباد و فرخ‌زاد و ویرو، و مانند بهرامِ یل و ساسان و گیلو.

نکته ادبی: نام‌بردن از فرزندان شهرو برای تأکید بر تهمت.

چو ایزدیار و گردان شاه و رویین چو آب ناز و همچون ویس و شیرین

مانند ایزدیار و گردان‌شاه و رویین، و مانند آب‌ناز و ویس و شیرین.

نکته ادبی: لیستی از اسامی شخصیت‌های داستانی در آن دوران.

یکایک را ز ناسایست زاده بلایه دایگانی شیر داده

تک‌تک آن‌ها از ناپاکی زاده شده‌اند و دایه‌های بدسیرت به آن‌ها شیر داده‌اند.

نکته ادبی: بلایه: به معنای ناپاک و بدذات.

ازیشان خود تو از جمشید زادی تو نیز آن گوهرت بر باد دادی

تو که از نسل جمشید بودی، گوهرِ اصیل خود را بر باد دادی.

نکته ادبی: اشاره به تبار جمشید برای بیان سقوط اخلاقی.

کنون سه راه در پیشت نهادست به هر جایی که خواهی ره گشادست

اکنون سه راه پیشِ روی تو قرار داده شده است و مختاری که از هر کدام از آن‌ها که می‌خواهی عبور کنی.

نکته ادبی: ترکیب «راه گشادست» در اینجا به معنایِ گشودن و باز کردنِ راه است که کنایه از آزادی عملِ ظاهری دارد.

یکی گرگان دگر راه دماوند سه دیگر راه همدان و نهاوند

این راه‌ها شامل مسیر گرگان، مسیر دماوند و راه سوم که به همدان و نهاوند ختم می‌شود، هستند.

نکته ادبی: اسامیِ شهرها در ادبیات کلاسیک غالباً برای نشان دادنِ پهناوریِ سرزمین یا دوریِ راه به کار می‌روند.

برون رو تو به هر راهی که خواهی رفیقت سحتی و رهبر تباهی

هر راهی را که می‌خواهی انتخاب کن و پا در آن بگذار، اما بدان که همسفر تو در این مسیر، سختیِ جانکاه و راهنمای تو تباهی و نابودی است.

نکته ادبی: واژه «سحتی» در متون کهن به معنای شدتِ سختی، مشقت و بلاست.

همیشه بادت از پس چاهت از پیش همه راهت ز نان و آب درویش

امیدوارم همیشه بادِ مخالف از پشت سر بر تو بوزد و در پیش رو چاهی سر راهت باشد و تمامِ توشه‌ و آب و غذایت همان مقدار اندک و بی‌کیفیتی باشد که درویشان دارند.

نکته ادبی: «باد از پس» کنایه از مانع شدن و کارشکنیِ روزگار و نامساعد بودنِ شرایط است.

کهش پر برف باد و دشت پر مار نبات او کبست و آب او قار

امیدوارم کوه‌هایت پر از برف سنگین و دشت‌هایت پر از مار باشد؛ گیاهانش تلخ و غیرخوراکی و آب‌هایش نیز گندیده و تلخ باشد.

نکته ادبی: «کبست» در متون قدیمی به نوعی گیاه یا ماده تلخ و بدمزه اطلاق می‌شده و «قار» به معنای قیر یا ماده‌ای تلخ و سیاه است.

به روزت شیر همراه و به شب غول نه آبت را گذر نه رود را پول

در روز شیرهای درنده همراه تو باشند و در شب دیوهای ترسناک؛ نه راهی برای عبور از آب پیدا کنی و نه پلی برای گذر از رودخانه بیابی.

نکته ادبی: «پول» در اینجا به معنای پل (bridge) است که در فارسیِ کهن به این شکل به کار می‌رفته است.