ویس و رامین

فخرالدین اسعد گرگانی

آگاه شدن شاه موبد از کار ویس و رامین

فخرالدین اسعد گرگانی
چو رامین بود با خسرو یکی ماه به نخچیر و به رامش گاه و بیگاه
پس از یک مه به موقان خواست رفتن درو نخچیر دریایی گرفتی
شهنشه خفته بود و ویس دربر دل اندر داغ آن خورشید دلبر
که در بر داشت چونان دلفروزی ز پیوندش نشد دلشاد روزی
بیامد دایه پنهان ویس را گفت به چونین روز ویسا چون توان خفت
که رامین رفت خواهد سوی ارمن به نخچیر شکار و جنگ دشمن
سپه را از شدنش آگاه کردند سرا پرده به دشت ماه بردند
هم اکنون بانگ کوس و نای رویین ز در گاهش رسد بر ماه و پروین
اگر خواهی که رویش باز بینی بسی نیکوتر از دیبای چینی
یکی بر بام شو بنگر ز بامت که چون ناگه بخواهد رفت کامت
به تیر و یوز و باز و چرغ و شاهین شکار دلت ژواهد کرد رامین
بخواهد رفتن و دوری ننودن ز تو آرام وز من جان ربودن
قصا را شاه موبد بود بیدار شنید از دایه آن وارونه گفتار
بجست از خوابگاه و تند بنشست چو پیل خشمناک آشفته و مست
زبان بگشاد بر دشمان دایه همی گفت ای پلید خوار مایه
به گیتی نی ز تو ناپارساتر ز سگ رسواتر و زو بی بهاتر
بیارید این پلید بد کنش را بلایه گندپیر سگ منش را
که من کاری کنم باوی سزایش دهم مر دایگانی را جزایش
سزد گر ز آسمان بر شهر خوزان نبارد جاودان جز سنگ باران
که چونین روسپی خیزد از آن بوم ز بی شرمی و شوخی بر جهان شوم
بد آموزی کند مر کهتران را بد اندیشی کند مر مهتران را
ز خوزان خود نیاید جز بداندیش تباهی جوی و بد کردار و بد کیش
مبادا کس که ایشان را پذیرد و زیشان دوست جوید دایه گیرد
کزیشان دایگانی جست شهرو سرای خویش را پر کرد زاهو
چه خوزانی به گاه دایگانی چه نا بینا به گاه دیدبانی
هر آن کاو زاغ باشد رهنمایش به گورستان بود هنواره جایش
پس آنگه گفت ویسا خویشکابا ز بهر دیو گشته زشت ناما
نه جانت را خرد نه دیده را شرم نه رایت را راستی نه کارت آزرم
بخوردی ننگ و شرم و زینهارا به ننگ اندر زدی خود را و مارا
ز دین و راستی بیزار گشتی به چشم هر که بودی خوار گشتی
ز تو نپسندد این آیین برادر نه نزدیکان و خویشان و نه مادر
به گونه رویشان چون دوده کردی که و مه را به ننگ آلوده کردی
همی تا دایه باشد رهنمایت بود دیو تباهی همسرایت
معلم چون کند دستان نوازی کند کودک به پیشش پای بازی
پس آنگه نزد ویرو کس فرستاد بخواند و کرد با او یک به یک یاد
بفرمودش که خواهر را بفرهنج به شفشاهنگ فرهنجش در آهنج
همیدون دایه را لختی بپیرای به پادافراه و بر جانش مباخشای
اگر فرهنگشان من کرد بایم گزند افزون ز اندازه منایم
دو چشم ویس با آتش بسوزم وزان پس دایه را بر دار دوزم
ز شهر خویش رامین را برانم دگر هر گز به نامش بر نخوانم
بپردازم ز رسوایی جهان را ز ننگ هر سه بزدایم روان را
نگه کن تا سمن بر ویس گل رخ به تندی شاه را چون داد پاسخ
اگر چه شرم بی اندازه بودش قصا شرم از دو دیده بر ربودش
ز تخت شاه چون شمشاد بر جست به کش کرده بلورین بازو و دست
مرو را گفت شاها کامگارا چه ترسانی به پادافراه مارا
سخنها راست گفتی هر چه گفتی نکو کردی که آهو نا نهفتی
کنون خواهی بکش خواهی برانم و گر خواهی بر آور دیدگانم
و گر خواهی ببند جاودان دار و گر خواهی بر هند کن به بازار
که رامینم گزین دو جهانست تنم را جان و جانم را روانست
چراغ چشم و آرام دلم اوست خداوندست و یار و دلبر و دوست
چه باشد گر به مهرش جان سپارم که من خود جان برای مهر دارم
من از رامین وفا و مهربانی نبرم تا نبرد زندگانی
مرا آن رخ بر آن بالای چون سرو به دل بر خوشترست از ماه و از مرو
مرا رخسار او ماهست و خورشید مرا دیدار او کامست و امید
مرا رامین گرامی تر ز شهروست مرا رامین نیازی تر ز ویروست
بگتم راز پیشت آشکارا تو خواهی خشم کن خواهی مدارا
اگر خواهی بکش خواهی بر آویز نه کردم نه کنم از رام پرهیز
تو با ویرو به من بر پادشایید به شاهی هر دوان فرمان روایید
گرم ویرو بسوزد یا ببندد پسندم هر چه او بر من پسندد
و گر تیغ تو از من جان ستاند مرا این نام جاویدان بماند
که جان بسپرد ویس از بهر رامین به صد جان می خرم من نام چونین
و لیکن تابود بر جای زنده شکاری شیر جان گیر و دمنده
که دل دارد کنامش را شکفتن که یارد بچگانش را گرفتن
هزاران سال اگر رامین بماند که دل دارد که جان من ستاند
چو در دستم بود دریای سر کش چرا پرهیزم از سوزنده آتش
مرا آنگه توانی زو بریدن که تو مردم توانی آفریدن
مرا نز مرگ بیمست و نه از درد ببین تا که چه چاره بایدت کرد
چو بشنید این سحن ویرو ز خواهر برو آن حال شد از مرگ بدتر
برفت و ویس را در خانه ای برد بدو گفت این نبد پتیاره ای خرد
که تو در پیش من با شاه کردی هم آب خود هم آب من ببردی
ترا از شاه و از من شرم ناید که رامین بایدت موبد نباید
نگویی تا تو از رامین چه دیدی چرا او را ز هر کس بر گزیدی
به گنجش در چه دارد مرد گنجور بجز رود و سرود و چنگ و طنبور
همین داند که طنبوری بسازد بر او راهی و دستانی نوازد
نبینندش مگر مست و خرشان نهاده جامه نزد می فروشان
جهودانش حریف و دوستانند همیشه زو بهای می ستانند
ندانم تو بدو چون او فتادی به مهر او را دل از بهر چه دادی
کنون از شرم و از مینو بیندیش مکن کاری کزو ننگ آیدت پیش
چو شهرو مادر و چون من برادر چرا داری به ننگ خویش در خور
نماندست از نیاکان تو جز نام به زشتی نام ایشان را مکن خام
مضو یکباره کام دیو را رام بده نام دو گیتی از پی رام
اگر رامین همه نوش است و شکر بهشت جاودان زو هست خوشتر
بگفتم آنچه من دانستم از پیش تو به دان خدا و شوهر خویش
همی گفت این سحن ویرو به خواهر همی بارید ویس از دیده گوهر
بدو گفت ای برادر راست گفتی درخت راستی را بر تو رفتی
روانیم نه چنان در آتش افتاد که آید هیچ پند او را به فریاد
دل من نه چنان در مهر بشکست که داند مردم او را باز پیوست
قصا بر من برفت و بودنی بود از این اندرز و زین گفتار چه سود
در خانه کنون بستن چه سودست که دزدم هرچه در خانه ربودست
مرا رامین به مهر اندر چنان بست که نتوانم ز بندش جاودان رست
اگر گویم یکی زین هر دو بگزین بهشت جاودان و روی رامین
به جان من که رامین را گزینم که رویش را بهشت خویش بینم
چو بشنید این سحن ویرو ز خواهر دگر بر خوگ نفشاند ایچ گوهر
برفت از پیش ایشان دل پر آزار سفرده کار ایشان را به دادار
چو خورشید جهان بر چرخ گردان چو زرین گوی شد بر روی میدان
شهنشه گوی زد با نامداران بجوشیده در آن میدان سواران
ز یک سو شاه موبد بود سالار ز گردان بر گزیده بیست همکار
ز یک سو شاه ویرو بود مهتر ز گردان بر گزیده بیست یاور
رفیدا یار موبد بود و رامین چو ارغش یار ویرو بود و شروین
دگر آزادگان و نامداران بزرگان و دلیران و سواران
پس آنگه گوی در میدان فگندند به چوگان گوی بر کیوان فگندند
هنر آن روز ویرو کرد و رامین گه این زان گوی برد و گاه آن زین
ز چندان نامداران هنر جوی به از رامین و ویرو کس نزد گوی
ز بام گوشک ویس ماه پیکر نگه می کرد با خوبان لشکر
برادر را و رامین را همی دید ز چندان مردم ایشان را پسندید
ز بس اندیشه کردن گشت دلتنگ رخش بی رنگ و پیشانی پر آژنگ
تن سیمینش را لرزه بیفتاد تو گفتی سرو بد لرزند از باد
خمارین نر گسان را کرد پر آب به گل بر ریخت مروارید خوشاب
به شیرین لابه دایه گفت با ویس چرا بر تو چنین شد چیره ابلیس
چرا با جان خود چندین ستیزی چرا بیهوده چندین اشک ریزی
نه بابت قارنست و مام شهرو نه شویت موبدست و پشت ویرو
نه تو امروز ویس خوب چهری میان ماه رویان همچو مهری
نه ایران را توی بابوی مهتر نه توران را توی خاتون دلبر
به ایران و به توران نامداری که بر ایران و توران کامگاری
به روی از گل به موی از مشک نابی ستیز ماه و رشک آفتابی
به شاهی و به خوبی نام داری چو رامین دوستی خود کام داری
اگر صد گونه غم داری به دل بر نماند چون ببینی روی دلبر
فلک خواهد که چون تو ماه دارد جهان خواهد که چون او شاه دارد
چرا خوانی ز یزدان خیره فریاد که در گیتی بهشت خود ترا داد
مکن بر بخت چندین ناپسندی که آرد نا پسندی مستمندی
چه دانی خواست از بخشنده یزدان ازین بهتر که دادست به گیهان
خداوندی و خوبی و جوانی تن آسانی و ناز و کامرانی
چو چیزی زین که داری بیش خواهی ز بیشی خواستن یابی تباهی
مکن ماها به بخت خویش ببسند بدین کت داد یزدان باش حرسند
به تندی شاه را چندین میازار برادر را مکن بر خود دل آزار
که این آزارها چون قطر باران چو گرد آید شود یک روز طوفان
جوابش داد خورشید سخن گوی نگار سر و قد یاسمین بوی
بگفت ای دایه تاکی یافه گویی ز نادانی در آتش آب جویی
مگر نشنیدی از گیتی شناسان که باشد جنگ بر نظاره آسان
مگر نشنیدی این زرینه گفتار که بر چشم کسان درد کسان خوار
منم همچون پیاده تو سواری ز رنج رفتن آگاهی نداری
منم بیمار و نالان تو درستی ندانی چیست بر من درد و سستی
مرا شاه جهان سالار و شویست و لیکن بدسگال و کیته جویست
اگر شویست بس نا دلپذیرست کجا بد رای و بد کردار و پیرست
و گر ویروست بر من بد گمانس به چشم من چو دینار کسانست
و گر ویرو و بجز ماه سما نیست مرا چه سود باشد چون مرا نیست
و گر رامین همه ژوبی و زیبست تو خود دانی چگونه دل فریبست
ندارد مایه جز شیرین زبانی نجوید راستی در مهرتبانی
زبانش را شکر آمد نمایش نهانش حنظل اندر آزمایش
منم با یار در صد کار بی کار به گاه مهر با صد یار بی یار
همم یارست و هم شو هم برادر من از هر سه همی سوزی بر آذر
مرا نامی رسید از شوی داری مرا رنجی رسید از مهر کاری
ه شوی من چو شوی بانوانست نه یار من چو یار نیکوانست
چه باید مر مرا آن شوی و آن یار کزو باشد به جانم رنج و تیمار
مرا آن طشت زرین نیست در خور که دشمن خون من ریزد در و در
اگر بختم مرا یاری ننودی دلارامم بجز ویرو نبودی
نه موبد جفت من بودی نه رامین نبهره دوستان دشمن آیین
یکی با من چو غم با جان به گینه یکی دیگر چو سنگ و آبگینه
یکی را با زبان دل نیست یاور یکی را این و آن هر دو ستمگر

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

چو رامین بود با خسرو یکی ماه به نخچیر و به رامش گاه و بیگاه

زمانی که رامین همراه خسرو (موبد) بود، مانند ماهی درخشان در کنار او حضور داشت و در اوقات مختلف به شکار و تفریح می‌پرداختند.

نکته ادبی: نخچیر به معنای شکار و رامش به معنای شادی و تفریح است.

پس از یک مه به موقان خواست رفتن درو نخچیر دریایی گرفتی

پس از گذشت یک ماه، رامین تصمیم گرفت به منطقه موقان برود تا در آنجا به شکار دریایی بپردازد.

نکته ادبی: موقان نام مکانی جغرافیایی در گذشته است.

شهنشه خفته بود و ویس دربر دل اندر داغ آن خورشید دلبر

شاه در خواب بود و ویس در آغوش او قرار داشت، اما قلب ویس درگیر اشتیاق آن خورشید (رامین) بود که دلش را برده بود.

نکته ادبی: داغ در اینجا به معنای اثر عشق و اشتیاق شدید است.

که در بر داشت چونان دلفروزی ز پیوندش نشد دلشاد روزی

کسی (رامین) که ویس او را در آغوش داشت، دلفروز و زیبا بود، اما از این پیوند و نزدیکی، ویس هرگز دلشاد نشد.

نکته ادبی: دلفروز به معنای روشنی‌بخش دل و زیباست.

بیامد دایه پنهان ویس را گفت به چونین روز ویسا چون توان خفت

دایه مخفیانه نزد ویس آمد و گفت: در چنین روزی که رامین می‌رود، چگونه می‌توانی آرام بخوابی؟

نکته ادبی: دایه در ادبیات کهن نقش واسطه و مشاور را دارد.

که رامین رفت خواهد سوی ارمن به نخچیر شکار و جنگ دشمن

دایه خبر داد که رامین قصد دارد به ارمنستان برود تا به شکار و نبرد با دشمن بپردازد.

نکته ادبی: نخچیر شکار در اینجا به معنای شکار کردن است.

سپه را از شدنش آگاه کردند سرا پرده به دشت ماه بردند

سپاهیان را از رفتن رامین آگاه کردند و چادرهای پادشاهی را به دشت ماه منتقل کردند.

نکته ادبی: سراپرده به معنای خیمه بزرگ پادشاهی است.

هم اکنون بانگ کوس و نای رویین ز در گاهش رسد بر ماه و پروین

هم‌اکنون صدای طبل و شیپورهای فلزی از درگاه شاه به آسمان و ستارگان می‌رسد.

نکته ادبی: کوس و نای رویین سازهای جنگی و تشریفاتی هستند.

اگر خواهی که رویش باز بینی بسی نیکوتر از دیبای چینی

اگر می‌خواهی چهره او را دوباره ببینی، که از پارچه‌های گران‌بهای چینی هم زیباتر است،

نکته ادبی: دیبای چینی استعاره از چیزی بسیار نفیس و لطیف است.

یکی بر بام شو بنگر ز بامت که چون ناگه بخواهد رفت کامت

به بالای بام برو و نگاه کن، که ناگهان قصد رفتن خواهد کرد و آرزویت از دست خواهد رفت.

نکته ادبی: کامت در اینجا به معنای آرزوی توست.

به تیر و یوز و باز و چرغ و شاهین شکار دلت ژواهد کرد رامین

رامین با ابزارهای شکارش، دل تو را شکار خواهد کرد (و خواهد رفت).

نکته ادبی: یوز، باز، چرغ و شاهین ابزارهای شکار در قدیم بوده‌اند.

بخواهد رفتن و دوری ننودن ز تو آرام وز من جان ربودن

او قصد رفتن دارد و دوری خواهد کرد، در حالی که آرامش تو و جان من را با خود می‌برد.

نکته ادبی: ننودن به معنای نمایاندن و در اینجا به معنای دور شدن است.

قصا را شاه موبد بود بیدار شنید از دایه آن وارونه گفتار

بر حسب اتفاق، شاه موبد بیدار بود و این سخنان وارونه و دسیسه‌آمیز دایه را شنید.

نکته ادبی: قضا در اینجا به معنای سرنوشت و اتفاق است.

بجست از خوابگاه و تند بنشست چو پیل خشمناک آشفته و مست

شاه از خوابگاه پرید و با خشم نشست، درست مثل فیلی که از شدت خشم آشفته و مست شده باشد.

نکته ادبی: تشبیه شاه به پیل خشمناک نشان‌دهنده قدرت و خشم بی‌‌مهار اوست.

زبان بگشاد بر دشمان دایه همی گفت ای پلید خوار مایه

زبان به بدگویی از دایه گشود و او را پلید و پست خطاب کرد.

نکته ادبی: خوار مایه به معنای کسی است که اصل و نسب یا ارزش کمی دارد.

به گیتی نی ز تو ناپارساتر ز سگ رسواتر و زو بی بهاتر

در دنیا کسی ناپاک‌تر از تو نیست و تو از سگ هم رسواتر و بی‌ارزش‌تری.

نکته ادبی: ناپارسا به معنای فرد ناپاک و بی‌عفت است.

بیارید این پلید بد کنش را بلایه گندپیر سگ منش را

این زن پلید و بدکردار را بیاورید، آن پیرزنِ گندیده و سگ‌صفت را مجازات کنید.

نکته ادبی: سگ‌منش اشاره به پستی و دورویی دارد.

که من کاری کنم باوی سزایش دهم مر دایگانی را جزایش

تا من با او چنان کنم که سزاوارش است و جزای دایگی‌اش را به او بدهم.

نکته ادبی: پادافراه در اینجا به معنای کیفر و مجازات است.

سزد گر ز آسمان بر شهر خوزان نبارد جاودان جز سنگ باران

سزاوار است که از آسمان بر شهر خوزان، همیشه به جای باران، سنگ ببارد.

نکته ادبی: خوزان اشاره به منطقه خوزستان دارد که خاستگاه دایه بوده است.

که چونین روسپی خیزد از آن بوم ز بی شرمی و شوخی بر جهان شوم

چون چنین زن بدکاره‌ای از آن سرزمین برمی‌خیزد که مایه بی‌آبرویی و شر برای جهان است.

نکته ادبی: روسپی در اینجا به معنای زنی با رفتار ناپسند و فاسد است.

بد آموزی کند مر کهتران را بد اندیشی کند مر مهتران را

او افراد کوچک را بد می‌آموزد و برای بزرگان بداندیشی می‌کند.

نکته ادبی: کهتران و مهتران تقابل بزرگان و زیردستان است.

ز خوزان خود نیاید جز بداندیش تباهی جوی و بد کردار و بد کیش

از مردم خوزان جز آدم‌های بداندیش، تبهکار و بدکردار برنمی‌خیزد.

نکته ادبی: بدکیش به معنای کسی است که عقاید ناپسند و انحرافی دارد.

مبادا کس که ایشان را پذیرد و زیشان دوست جوید دایه گیرد

هیچ‌کس نباید آنان را بپذیرد و با آن‌ها دوست شود یا دایه‌ای از میانشان بگیرد.

نکته ادبی: اشاره به تعصبات قومی که در متن‌های کهن به عنوان صفت منفی شخصیت‌ها به کار می‌رفت.

کزیشان دایگانی جست شهرو سرای خویش را پر کرد زاهو

که شهرو (مادر ویس) از میان آنان دایه انتخاب کرد و خانه خود را پر از گناه و زشتی کرد.

نکته ادبی: آهو به معنای عیب و گناه است.

چه خوزانی به گاه دایگانی چه نا بینا به گاه دیدبانی

انتخاب کردن فرد خوزانی برای دایگی، مانند انتخاب کردن فرد نابینا برای نگهبانی است.

نکته ادبی: تشبیه برای بیان بی‌فایده و مضر بودن دایه.

هر آن کاو زاغ باشد رهنمایش به گورستان بود هنواره جایش

هر کس که زاغ (شوم) راهنمایش باشد، جایگاه همیشگی‌اش در گورستان خواهد بود.

نکته ادبی: زاغ نماد شومی و بدی است.

پس آنگه گفت ویسا خویشکابا ز بهر دیو گشته زشت ناما

سپس رو به ویس کرد و گفت: ای خودخواه! تو به خاطر این دیو (دایه) بدنام شدی.

نکته ادبی: خویشکاما به معنای خودرأی و خودخواه است.

نه جانت را خرد نه دیده را شرم نه رایت را راستی نه کارت آزرم

نه در جانت خردی مانده و نه در چشمت شرمی، نه در کارت راستی است و نه در رفتارت آزرمی داری.

نکته ادبی: آزرم به معنای حیا و احترام است.

بخوردی ننگ و شرم و زینهارا به ننگ اندر زدی خود را و مارا

تو ننگ و شرم و امانت‌داری را فرو خوردی (از بین بردی) و با این کار، خود و ما را رسوا کردی.

نکته ادبی: زینهار به معنای امان و پیمان است.

ز دین و راستی بیزار گشتی به چشم هر که بودی خوار گشتی

تو از دین و راستی دور شدی و در چشم هر کسی خوار و بی‌مقدار گشتی.

نکته ادبی: خوار شدن به معنای از دست دادن احترام اجتماعی است.

ز تو نپسندد این آیین برادر نه نزدیکان و خویشان و نه مادر

برادر تو، یا نزدیکان و مادر تو، این رفتار زشت را از تو نمی‌پذیرند.

نکته ادبی: اشاره به قبح رفتار ویس نزد خانواده‌اش.

به گونه رویشان چون دوده کردی که و مه را به ننگ آلوده کردی

چهره آن‌ها را سیاه کردی و کوچک و بزرگ را به ننگ آلوده ساختی.

نکته ادبی: دوده کردن کنایه از سیاه کردن رو و بی‌آبرو کردن است.

همی تا دایه باشد رهنمایت بود دیو تباهی همسرایت

تا زمانی که دایه راهنمای تو باشد، دیو تباهی همراه و هم‌نشین تو خواهد بود.

نکته ادبی: دیو تباهی استعاره از فساد و بدبختی است.

معلم چون کند دستان نوازی کند کودک به پیشش پای بازی

وقتی معلم دستان فریبکارانه به کار ببرد، کودک هم در پیش او رفتارهای ناشایست انجام می‌دهد.

نکته ادبی: دستان نوازی به معنای مکر و حیله است.

پس آنگه نزد ویرو کس فرستاد بخواند و کرد با او یک به یک یاد

سپس کسی را نزد ویرو (برادر ویس) فرستاد و او را خواند و تمام ماجرا را برایش بازگو کرد.

نکته ادبی: ویرو برادر ویس و از شخصیت‌های حامی اوست.

بفرمودش که خواهر را بفرهنج به شفشاهنگ فرهنجش در آهنج

به او دستور داد که خواهرش را ادب کند و با سخت‌گیری و فشار، او را به راه راست بیاورد.

نکته ادبی: فرهنج به معنای تربیت و ادب است.

همیدون دایه را لختی بپیرای به پادافراه و بر جانش مباخشای

همچنین دایه را به سزای عملش برسان و در کشتن یا مجازات او ذره‌ای رحم نکن.

نکته ادبی: پادافراه به معنای عقوبت و جزای سخت است.

اگر فرهنگشان من کرد بایم گزند افزون ز اندازه منایم

اگر من خودم بخواهم آن‌ها را تربیت کنم، آسیبی بیشتر از حد تصور به آن‌ها خواهم زد.

نکته ادبی: گزند به معنای آسیب و زیان است.

دو چشم ویس با آتش بسوزم وزان پس دایه را بر دار دوزم

چشمان ویس را با آتش می‌سوزانم و پس از آن، دایه را بر دار خواهم آویخت.

نکته ادبی: شدت خشم موبد در این ابیات به اوج می‌رسد.

ز شهر خویش رامین را برانم دگر هر گز به نامش بر نخوانم

رامین را از شهرم بیرون می‌کنم و دیگر هرگز نام او را بر زبان نخواهم آورد.

نکته ادبی: نخوانم به معنای نام نبردن و طرد کردن است.

بپردازم ز رسوایی جهان را ز ننگ هر سه بزدایم روان را

جهان را از رسوایی پاک می‌کنم و روان خود را از ننگ هر دوی آن‌ها می‌شویم.

نکته ادبی: بزدایم به معنای پاک کردن و زدودن است.

نگه کن تا سمن بر ویس گل رخ به تندی شاه را چون داد پاسخ

ببین که ویسِ زیبارو، با چه گستاخی و تندی به پادشاه پاسخ داد.

نکته ادبی: سمن‌بر صفت تشبیهی برای ویس است (کسی که تنش چون گل یاسمن لطیف است).

اگر چه شرم بی اندازه بودش قصا شرم از دو دیده بر ربودش

اگرچه شرم و حیا همواره در وجودش بود، اما اتفاقات، شرم را از چشمانش ربود.

نکته ادبی: قصا به معنای سرنوشت و رویدادهای ناگزیر است.

ز تخت شاه چون شمشاد بر جست به کش کرده بلورین بازو و دست

مانند درخت شمشاد از تخت پادشاه بلند شد و با دست و بازوی سفیدش ایستاد.

نکته ادبی: شمشاد نماد قامت بلند و موزون است.

مرو را گفت شاها کامگارا چه ترسانی به پادافراه مارا

به او گفت ای پادشاه کامروا، چرا ما را از مجازات می‌ترسانی؟

نکته ادبی: پادافراه به معنای مجازات است.

سخنها راست گفتی هر چه گفتی نکو کردی که آهو نا نهفتی

هر چه گفتی راست بود و خوب کردی که عیب و گناه را پنهان نکردی.

نکته ادبی: آهو نهفتن به معنای کتمان کردن گناه است.

کنون خواهی بکش خواهی برانم و گر خواهی بر آور دیدگانم

اکنون اگر می‌خواهی بکش، اگر می‌خواهی تبعید کن و اگر می‌خواهی چشمانم را کور کن.

نکته ادبی: برآوردن دیدگان کنایه از نابینا کردن است.

و گر خواهی ببند جاودان دار و گر خواهی بر هند کن به بازار

و اگر می‌خواهی مرا تا ابد زندانی کن یا مانند کنیزان در بازار به فروش برسان.

نکته ادبی: بر هند کنایه از برده‌فروشی است.

که رامینم گزین دو جهانست تنم را جان و جانم را روانست

چرا که رامین برای من برگزیده هر دو جهان است، او برای تنم جان و برای جانم روان است.

نکته ادبی: مبالغه در ابراز عشق.

چراغ چشم و آرام دلم اوست خداوندست و یار و دلبر و دوست

او نور چشمانم و آرامش دلم است؛ او سرور و یار و دلبر و دوست من است.

نکته ادبی: خداوند در اینجا به معنای صاحب‌اختیار و محبوب است.

چه باشد گر به مهرش جان سپارم که من خود جان برای مهر دارم

چه باک اگر در راه عشق او جان ببازم، چرا که من این جان را تنها برای نثار کردن در راه مهر او به دست آورده‌ام.

نکته ادبی: مهر در اینجا به معنای عشق و دلدادگی است که در سیاق متون حماسی به کار رفته است.

من از رامین وفا و مهربانی نبرم تا نبرد زندگانی

تا زمانی که زنده‌ام و نفس می‌کشم، از وفا و محبتِ رامین دست نخواهم کشید.

نکته ادبی: نبرم در اینجا به معنای بریدن و دست کشیدن از کاری است.

مرا آن رخ بر آن بالای چون سرو به دل بر خوشترست از ماه و از مرو

آن چهره‌ و قد و قامتِ سروگونه‌اش، در نظر من از ماه و مروارید هم زیباتر و دل‌نشین‌تر است.

نکته ادبی: مرو در متون کهن فارسی به معنای مروارید به کار می‌رود.

مرا رخسار او ماهست و خورشید مرا دیدار او کامست و امید

رخسارِ او برای من همچون خورشید و ماه درخشان است و دیدارِ او برایم تحققِ تمامِ آرزوها و امیدهاست.

نکته ادبی: تشبیه برای غلو در زیبایی معشوق و اهمیت او در زندگی عاشق به کار رفته است.

مرا رامین گرامی تر ز شهروست مرا رامین نیازی تر ز ویروست

برای من، رامین از شهرو (مادر ویس) گرامی‌تر و حضورش از ویرو (برادر ویس) ضروری‌تر و حیاتی‌تر است.

نکته ادبی: شهرو نام مادر ویس و ویرو نام برادر اوست که از شخصیت‌های اصلی داستان هستند.

بگتم راز پیشت آشکارا تو خواهی خشم کن خواهی مدارا

رازِ درونم را آشکارا برایت گفتم؛ حال می‌خواهی خشمگین شو و می‌خواهی با مدارا رفتار کن.

نکته ادبی: مخاطب قراردادن صریح برادر و بیان بی‌پرده‌ی حقیقت.

اگر خواهی بکش خواهی بر آویز نه کردم نه کنم از رام پرهیز

اگر می‌خواهی مرا بکش یا دار بزن، چرا که من از رامین دست نخواهم کشید و هرگز از او پرهیز نخواهم کرد.

نکته ادبی: استفاده از افعال امری برای نشان دادن اوج استیصال و بی‌باکی عاشق.

تو با ویرو به من بر پادشایید به شاهی هر دوان فرمان روایید

شما (من و ویرو) بر من پادشاهی می‌کنید و هر دو در این حکومتِ خانوادگی صاحب فرمان هستید.

نکته ادبی: اشاره به اقتدار مردان خانواده در ساختار پدرسالارانه آن عصر.

گرم ویرو بسوزد یا ببندد پسندم هر چه او بر من پسندد

اگر ویرو بخواهد مرا بسوزاند یا در بند کند، من آن چه را او برایم می‌پسندد، می‌پذیرم.

نکته ادبی: نشان‌دهنده تسلیم ویس در برابر سرنوشت، حتی اگر به قیمت رنج باشد.

و گر تیغ تو از من جان ستاند مرا این نام جاویدان بماند

اگر شمشیرِ تو جانم را بگیرد، دست‌کم این نامِ نیکی (عاشق بودن) برای من جاویدان می‌ماند.

نکته ادبی: تأکید بر ماندگاری نام عاشق در ادبیات کهن.

که جان بسپرد ویس از بهر رامین به صد جان می خرم من نام چونین

اینکه ویس جانش را برای رامین نثار کند، ارزشمند است و من با صد جان، این نام و شهرت را می‌خرم.

نکته ادبی: تعبیر خریدن نام با جان، کنایه از ارزشمندی عشق و ایثار است.

و لیکن تابود بر جای زنده شکاری شیر جان گیر و دمنده

اما تا زمانی که رامین زنده است، او همچون شیری شکارچی و جسور است.

نکته ادبی: تشبیه رامین به شیر، نشان‌دهنده ابهت و قدرت معشوق است.

که دل دارد کنامش را شکفتن که یارد بچگانش را گرفتن

چه کسی جرئت دارد به لانه‌ی چنین شیری نزدیک شود یا بخواهد توله‌هایش را بگیرد؟

نکته ادبی: کنام به معنای بیشه یا لانه حیوانات درنده است.

هزاران سال اگر رامین بماند که دل دارد که جان من ستاند

اگر رامین هزاران سال زنده بماند، چه کسی جرئت دارد جان مرا از من بگیرد (و مرا از او جدا کند)؟

نکته ادبی: اشاره به قدرت حمایت‌گرایانه رامین از ویس.

چو در دستم بود دریای سر کش چرا پرهیزم از سوزنده آتش

وقتی دریایی خروشان و قدرتمند در اختیار دارم، چرا باید از آتشِ سوزنده بترسم؟

نکته ادبی: استعاره از عشق رامین به دریا و سختی‌ها به آتش.

مرا آنگه توانی زو بریدن که تو مردم توانی آفریدن

تو تنها زمانی می‌توانی مرا از رامین جدا کنی که بتوانی خلقِ انسان کنی (که امری غیرممکن است).

نکته ادبی: استفاده از امر محال برای تأکید بر عدم امکان جدایی.

مرا نز مرگ بیمست و نه از درد ببین تا که چه چاره بایدت کرد

من نه از مرگ می‌ترسم و نه از درد؛ اکنون ببین که چه چاره‌ای برای این وضعیت می‌اندیشی.

نکته ادبی: نشان‌دهنده نهایتِ سرسختی و استقامت ویس.

چو بشنید این سحن ویرو ز خواهر برو آن حال شد از مرگ بدتر

وقتی ویرو این سخنان را از خواهرش شنید، حالش از مرگ هم بدتر شد (بسیار آشفته شد).

نکته ادبی: توصیفِ واکنشِ برادر به جسارت خواهر.

برفت و ویس را در خانه ای برد بدو گفت این نبد پتیاره ای خرد

او ویس را با خود برد و در خانه‌ای زندانی کرد و به او گفت که این کارِ تو مصیبتی بزرگ و بیهوده بود.

نکته ادبی: پتیاره در متون کهن به معنای مصیبت و پدیده شوم به کار می‌رود.

که تو در پیش من با شاه کردی هم آب خود هم آب من ببردی

اینکه تو در حضور من به پادشاه (موبد) خیانت کردی، هم آبروی خودت و هم آبروی مرا از بین بردی.

نکته ادبی: آب بردن کنایه از ریختن آبرو و بی‌آبرو کردن است.

ترا از شاه و از من شرم ناید که رامین بایدت موبد نباید

آیا از پادشاه و از من شرم نداری که رامین را می‌خواهی و موبد را نمی‌خواهی؟

نکته ادبی: تضاد میان وظیفه همسری و میل قلبی.

نگویی تا تو از رامین چه دیدی چرا او را ز هر کس بر گزیدی

نمی‌گویی که از رامین چه دیدی که او را از میان همه مردم برگزیدی؟

نکته ادبی: پرسشِ ویرو برای یافتن علتِ این دلدادگیِ نامتعارف.

به گنجش در چه دارد مرد گنجور بجز رود و سرود و چنگ و طنبور

مرد گنجور (رامین) در گنجینه‌اش جز ساز و آواز و چنگ و طنبور چه دارد؟

نکته ادبی: ویرو با تحقیر، رامین را صرفاً یک نوازنده می‌داند نه یک پهلوان.

همین داند که طنبوری بسازد بر او راهی و دستانی نوازد

او فقط بلد است طنبوری بسازد و بر آن آهنگی بنوازد.

نکته ادبی: توصیف حقیرانه از شغل و هنر رامین توسط ویرو.

نبینندش مگر مست و خرشان نهاده جامه نزد می فروشان

جز آدم‌های مست و ناباب، کسی او را نمی‌بیند و همیشه لباسش در نزد شراب‌فروشان است.

نکته ادبی: خرشان کنایه از افراد عامی و بی‌خرد است.

جهودانش حریف و دوستانند همیشه زو بهای می ستانند

یهودیان رفیق و هم‌نشین او هستند و همیشه از او پولِ شراب می‌گیرند.

نکته ادبی: اشاره به جایگاه اجتماعی پایین رامین از دیدگاه ویرو.

ندانم تو بدو چون او فتادی به مهر او را دل از بهر چه دادی

نمی‌دانم چگونه در دامِ او افتادی و دلت را برای چه به او دادی؟

نکته ادبی: ابراز تعجب برادر از دل‌بستگی خواهر.

کنون از شرم و از مینو بیندیش مکن کاری کزو ننگ آیدت پیش

اکنون از ننگ و رسوایی بترس و کاری نکن که باعث شرمساری‌ات شود.

نکته ادبی: مینو در برخی متون به معنای نام و آبرو نیز به کار رفته است.

چو شهرو مادر و چون من برادر چرا داری به ننگ خویش در خور

چرا وقتی مادری مثل شهرو و برادری مثل من داری، خودت را به ننگ آلوده می‌کنی؟

نکته ادبی: تأکید بر جایگاه خانواده و مسئولیتِ فردی.

نماندست از نیاکان تو جز نام به زشتی نام ایشان را مکن خام

از نیاکان تو جز نامی باقی نمانده، با زشتی‌هایت این نام را نابود نکن.

نکته ادبی: هشدار درباره حفظِ اعتبارِ اجدادی.

مضو یکباره کام دیو را رام بده نام دو گیتی از پی رام

دیوِ نفس را رام نکن و به خاطر رامین، آبروی دو عالم را به باد نده.

نکته ادبی: جناس میان نام رامین و فعلِ رام کردن.

اگر رامین همه نوش است و شکر بهشت جاودان زو هست خوشتر

اگر رامین برای تو مثل نوش و شکر شیرین است، بهشت جاودان از او بسیار خوش‌تر است.

نکته ادبی: تقابل میان لذت دنیوی و پاداش اخروی.

بگفتم آنچه من دانستم از پیش تو به دان خدا و شوهر خویش

آنچه از پیش می‌دانستم و وظیفه‌ام بود گفتم، حال خودت می‌دانی و خدای خودت و شوهرت.

نکته ادبی: سلب مسئولیتِ ویرو پس از اتمامِ حجت.

همی گفت این سحن ویرو به خواهر همی بارید ویس از دیده گوهر

وقتی ویرو این سخنان را به خواهرش گفت، ویس اشک از چشمانش جاری کرد.

نکته ادبی: استعاره از اشک به گوهر (مروارید).

بدو گفت ای برادر راست گفتی درخت راستی را بر تو رفتی

ویس به برادر گفت: ای برادر، تو راست گفتی و حقایق را بر زبان آوردی.

نکته ادبی: تأیید کلامِ برادر، نه لزوماً پذیرش آن.

روانیم نه چنان در آتش افتاد که آید هیچ پند او را به فریاد

جانِ من آن‌چنان در آتشِ عشق سوخته که هیچ پندی به فریادش نمی‌رسد.

نکته ادبی: تشبیه عشق به آتشِ سوزان که منطق را از بین می‌برد.

دل من نه چنان در مهر بشکست که داند مردم او را باز پیوست

دل من آن‌چنان در عشقِ او شکسته است که هیچ‌کس نمی‌تواند آن را ترمیم کند (به حالت اول بازگرداند).

نکته ادبی: توصیفِ وضعیتِ غیرقابل بازگشتِ دلِ عاشق.

قصا بر من برفت و بودنی بود از این اندرز و زین گفتار چه سود

قضا و قدر بر من جاری شد و این اتفاقی بود که باید می‌افتاد؛ از این اندرز و گفتار چه سودی حاصل می‌شود؟

نکته ادبی: باور به تقدیر و سرنوشت که در ادبیات کهن جایگاه ویژه‌ای دارد.

در خانه کنون بستن چه سودست که دزدم هرچه در خانه ربودست

وقتی دزد تمامِ اموال خانه را برده است، دیگر بستنِ در خانه چه سودی دارد؟

نکته ادبی: تمثیل برای نشان دادن اینکه کار از کار گذشته است.

مرا رامین به مهر اندر چنان بست که نتوانم ز بندش جاودان رست

رامین مرا چنان در بندِ عشقِ خود گرفتار کرده که هرگز نمی‌توانم از آن رهایی یابم.

نکته ادبی: بندِ عشق، استعاره از اسارتِ عاطفی.

اگر گویم یکی زین هر دو بگزین بهشت جاودان و روی رامین

اگر از من بخواهی یکی از این دو را انتخاب کنم: بهشت ابدی یا دیدارِ رامین.

نکته ادبی: طرح پرسشی دشوار برای اثباتِ عمق عشق.

به جان من که رامین را گزینم که رویش را بهشت خویش بینم

به جان خودم سوگند که رامین را انتخاب می‌کنم، چرا که من چهره‌ی او را بهشتِ خود می‌دانم.

نکته ادبی: تغییرِ تعریفِ بهشت از امرِ اخروی به امرِ دنیوی و عاطفی.

چو بشنید این سحن ویرو ز خواهر دگر بر خوگ نفشاند ایچ گوهر

وقتی ویرو این پاسخ را از خواهرش شنید، دیگر هیچ حرفی نزد و اشک نریخت.

نکته ادبی: نشانه ناامیدیِ کاملِ برادر از تغییرِ خواهر.

برفت از پیش ایشان دل پر آزار سفرده کار ایشان را به دادار

ویرو با دلی پر از رنج و اندوه از پیش آن‌ها رفت و کارِ خواهرش را به خدا سپرد.

نکته ادبی: دادار به معنای آفریدگار و خداست.

چو خورشید جهان بر چرخ گردان چو زرین گوی شد بر روی میدان

هنگامی که خورشید در آسمان همچون گویِ زرینی در میدانِ آسمان می‌درخشید.

نکته ادبی: تشبیه خورشید به گویِ بازی (چوگان).

شهنشه گوی زد با نامداران بجوشیده در آن میدان سواران

پادشاه با بزرگان شروع به بازی کرد و سواران در میدان به جوش و خروش آمدند.

نکته ادبی: اشاره به بازی چوگان در دربار.

ز یک سو شاه موبد بود سالار ز گردان بر گزیده بیست همکار

از یک سو شاه موبد سالار بود و بیست نفر از دلاوران را به همراهی برگزید.

نکته ادبی: توصیفِ آرایشِ تیم‌های بازی.

ز یک سو شاه ویرو بود مهتر ز گردان بر گزیده بیست یاور

از سوی دیگر شاه ویرو بزرگ بود و بیست یاور از دلاوران را انتخاب کرد.

نکته ادبی: توصیفِ آرایشِ تیم‌های بازی.

رفیدا یار موبد بود و رامین چو ارغش یار ویرو بود و شروین

رفیدا یارِ موبد و رامین بود، همان‌طور که ارغش و شروین یارانِ ویرو بودند.

نکته ادبی: معرفی اشخاصِ حاضر در میدان مسابقه.

دگر آزادگان و نامداران بزرگان و دلیران و سواران

و دیگر آزادگان و نامداران، بزرگان و دلیران و سواران نیز در آنجا حضور داشتند.

نکته ادبی: اشاره به حضور اشراف و پهلوانان در مراسم.

پس آنگه گوی در میدان فگندند به چوگان گوی بر کیوان فگندند

سپس گوی را در میدان مسابقه انداختند و با ضربات چوگان، آن را به قدری بلند پرتاب کردند که گویی تا سیاره کیوان (دورترین سیاره در باور قدما) بالا رفت.

نکته ادبی: «کیوان» در ادب فارسی نماد اوج و فلک هفتم است و مبالغه در پرتاب گوی را نشان می‌دهد.

هنر آن روز ویرو کرد و رامین گه این زان گوی برد و گاه آن زین

در آن روز، ویرو و رامین هر دو هنرمندی کردند و گاهی این یکی گوی را از دیگری می‌ربود و گاه آن یکی پیشی می‌گرفت.

نکته ادبی: «ویرو» و «رامین» شخصیت‌های محوری داستان هستند. واژه «گه... گاه» تقابل و تناوب را نشان می‌دهد.

ز چندان نامداران هنر جوی به از رامین و ویرو کس نزد گوی

در میان آن همه پهلوانان و نامدارانِ هنرپرور، هیچ‌کس به اندازه رامین و ویرو در بازی چوگان مهارت نداشت.

نکته ادبی: «گوی نزد» کنایه از ناتوانی در رقابت با مهارت آن‌هاست.

ز بام گوشک ویس ماه پیکر نگه می کرد با خوبان لشکر

ویس که چهره‌ای چون ماه داشت، از بالای ایوان قصر، به تماشای بازی خوبان و پهلوانان نشسته بود.

نکته ادبی: «گوشک» به معنای ایوان، غرفه یا کلاه فرنگی است. «ماه پیکر» استعاره از زیبایی درخشان اوست.

برادر را و رامین را همی دید ز چندان مردم ایشان را پسندید

او هم ویرو (برادرش) و هم رامین را می‌دید و در میان آن همه مردمی که حضور داشتند، تنها این دو بودند که نظر او را جلب کردند.

نکته ادبی: اشاره به کشش قلبی ویس به رامین در میانه میدان.

ز بس اندیشه کردن گشت دلتنگ رخش بی رنگ و پیشانی پر آژنگ

از شدت اندیشیدن و فشارِ روحی، دلش تنگ شد و چهره‌اش رنگ باخت و پیشانی‌اش از اندوه در هم گره خورد.

نکته ادبی: «آژنگ» به معنای چین و چروک پیشانی بر اثر غم یا خشم است.

تن سیمینش را لرزه بیفتاد تو گفتی سرو بد لرزند از باد

تن سیمین و ظریف او به لرزه افتاد، چنان که گویی درخت سروی است که از وزش باد تکان می‌خورد.

نکته ادبی: تشبیه «سرو» برای اندام بلند و موزون محبوب در ادبیات فارسی کلاسیک بسیار رایج است.

خمارین نر گسان را کرد پر آب به گل بر ریخت مروارید خوشاب

چشمان خمارش پر از اشک شد و از میان مژگانش، قطره‌های اشکی چون مروارید غلطان بر گونه‌های گلگونش فرو ریخت.

نکته ادبی: «نرگسان» استعاره از چشم است. «مروارید خوشاب» استعاره از اشک شفاف و گرانبهاست.

به شیرین لابه دایه گفت با ویس چرا بر تو چنین شد چیره ابلیس

دایه با لحنی نرم و دلسوزانه به ویس گفت: ای ویس، چرا ابلیسِ اندوه و ناامیدی بر وجود تو این‌گونه چیره شده است؟

نکته ادبی: «ابلیس» اینجا نمادِ وسوسه و عاملِ پریشانی و تلخ‌کامی است.

چرا با جان خود چندین ستیزی چرا بیهوده چندین اشک ریزی

چرا با جان خود این‌چنین در ستیز و کشمکش هستی و چرا بی‌دلیل این‌همه اشک می‌ریزی؟

نکته ادبی: پرسشی انکاری برای دعوت به تعقل و آرامش.

نه بابت قارنست و مام شهرو نه شویت موبدست و پشت ویرو

نه تو فرزندِ قارن هستی و نه مادرت شهرو است؛ و نه شوهرت موبد است و نه پشتیبانت ویرو است (که بخواهی این‌گونه رنج ببری).

نکته ادبی: دایه با برشمردن نام‌های بزرگان خانواده، می‌خواهد جایگاه رفیع او را یادآوری کند.

نه تو امروز ویس خوب چهری میان ماه رویان همچو مهری

آیا تو امروز همان ویسِ زیباروی نیستی که در میان ماهرویان، چون خورشید می‌درخشد؟

نکته ادبی: استفاده از تشبیه «مه» برای زیبایی مطلق.

نه ایران را توی بابوی مهتر نه توران را توی خاتون دلبر

آیا تو بانوی بزرگ ایران نیستی؟ آیا تو آن خاتونِ دلبری نیستی که توران به تو می‌بالد؟

نکته ادبی: اشاره به نفوذ سیاسی و جایگاه اشرافی ویس در هر دو سرزمین.

به ایران و به توران نامداری که بر ایران و توران کامگاری

تو در ایران و توران چنان نامدار هستی که بر هر دو سرزمین، پادشاهی و فرمانروایی می‌کنی.

نکته ادبی: اشاره به قدرت و نفوذ ویس فراتر از یک زن معمولی.

به روی از گل به موی از مشک نابی ستیز ماه و رشک آفتابی

چهره‌ات از گل سرخ لطیف‌تر و موهایت از مشک خالص سیاه‌تر است؛ تو چنان زیبایی که ماه در برابر تو شکست می‌خورد و خورشید به تو رشک می‌برد.

نکته ادبی: «مشک» نماد سیاهی و خوش‌بویی مو در ادبیات کلاسیک است.

به شاهی و به خوبی نام داری چو رامین دوستی خود کام داری

هم به پادشاهی و هم به زیبایی نامداری و دوستی چون رامین داری که مطابق میل و اراده‌ات عمل می‌کند.

نکته ادبی: «خودکام» به معنای کسی است که آنچه را می‌خواهد، در اختیار دارد.

اگر صد گونه غم داری به دل بر نماند چون ببینی روی دلبر

اگر صد گونه اندوه در دل داشته باشی، به محض اینکه چهره‌ی محبوبت را ببینی، آن غم‌ها از بین می‌رود.

نکته ادبی: توصیه دایه به خوش‌بینی و بهره‌مندی از عشق.

فلک خواهد که چون تو ماه دارد جهان خواهد که چون او شاه دارد

آسمان می‌خواهد که چون تویی را ماهِ خود داشته باشد و جهان می‌خواهد که چون او (رامین)، شاهی داشته باشد.

نکته ادبی: بزرگ‌نمایی و اغراق در وصفِ شأنِ والایِ ویس و رامین.

چرا خوانی ز یزدان خیره فریاد که در گیتی بهشت خود ترا داد

چرا بی‌دلیل از درگاه خداوند شکایت می‌کنی؟ در حالی که خداوند خودِ بهشت را در این دنیا به تو بخشیده است.

نکته ادبی: «خیره فریاد» به معنای فریاد و شکایت بیهوده و بی‌دلیل است.

مکن بر بخت چندین ناپسندی که آرد نا پسندی مستمندی

با بخت و سرنوشت خود ناسازگاری مکن که این‌گونه ناخشنودی، سرانجام انسان را به ذلت و نیازمندی می‌کشاند.

نکته ادبی: اشاره به رابطه مستقیمِ شکایت از تقدیر و سقوط روحی.

چه دانی خواست از بخشنده یزدان ازین بهتر که دادست به گیهان

تو چه می‌دانی که از خداوند چه بخواهی؟ مگر نعمتی از این بهتر هم هست که خداوند به جهانیان عطا کرده است؟

نکته ادبی: سرزنشِ زیاده‌خواهی انسان در برابر الطاف الهی.

خداوندی و خوبی و جوانی تن آسانی و ناز و کامرانی

همه چیز داری: مقام و قدرت، زیبایی، جوانی، آسایش تن، نازپروردگی و کامیابی.

نکته ادبی: برشمردنِ مصادیقِ خوشبختی در نگاه دایه.

چو چیزی زین که داری بیش خواهی ز بیشی خواستن یابی تباهی

اگر فراتر از آنچه داری، چیز بیشتری طلب کنی، با این زیاده‌خواهی به تباهی و نابودی کشیده می‌شوی.

نکته ادبی: هشدار اخلاقی درباره پیامدهای طمع.

مکن ماها به بخت خویش ببسند بدین کت داد یزدان باش حرسند

ای ماهِ من، بر بخت خود ناشکری مکن و به آنچه خداوند به تو داده است، خشنود و راضی باش.

نکته ادبی: «حرسند» صورت کهن و رایج «خرسند» است.

به تندی شاه را چندین میازار برادر را مکن بر خود دل آزار

با تندخویی، شاه را آزار نده و برادرت را نیز با رفتارهایت دل‌آزرده مکن.

نکته ادبی: دایه ویس را به مدارا با موبد و ویرو فرا می‌خواند.

که این آزارها چون قطر باران چو گرد آید شود یک روز طوفان

چرا که این آزارها مانند قطره‌های باران است که اگر جمع شوند، روزی به طوفانی سهمگین تبدیل می‌شوند.

نکته ادبی: استعاره از انباشتِ خشم و پیامدهای تدریجیِ آن.

جوابش داد خورشید سخن گوی نگار سر و قد یاسمین بوی

ویس که به زیبایی و سخنوری چون خورشید بود و قامتی سروگونه و عطری یاسمین‌فام داشت، به دایه پاسخ داد.

نکته ادبی: توصیف ویس با صفاتِ «خورشید سخن‌گوی» که نشان‌دهنده بلاغت و زیبایی اوست.

بگفت ای دایه تاکی یافه گویی ز نادانی در آتش آب جویی

گفت ای دایه! تا کی سخنان بی‌معنی می‌گویی؟ تو از نادانی، در دلِ آتش به دنبالِ آب می‌گردی (توقعِ امر محال داری).

نکته ادبی: «یافه» به معنای هرزه و بیهوده است. تناقض «آتش» و «آب» برای نشان دادنِ بلاهت دایه است.

مگر نشنیدی از گیتی شناسان که باشد جنگ بر نظاره آسان

آیا از دانایان نشنیده‌ای که نظاره کردنِ جنگ برای تماشاگران، آسان است؟

نکته ادبی: کنایه از اینکه قضاوتِ دیگران درباره رنجِ فرد، بی‌خبرانه و آسان است.

مگر نشنیدی این زرینه گفتار که بر چشم کسان درد کسان خوار

آیا این سخنِ زرین را نشنیده‌ای که درد و رنجِ دیگران برای مردم، ناچیز و کوچک به نظر می‌رسد؟

نکته ادبی: اشاره به ضرب‌المثلی که دردهای دیگران را در نگاهِ ناظران، خفیف جلوه می‌دهد.

منم همچون پیاده تو سواری ز رنج رفتن آگاهی نداری

من همچون پیاده‌ای خسته‌ام و تو مانند سواری هستی که از رنجِ مسیر و پیاده‌روی هیچ آگاهی نداری.

نکته ادبی: تمثیلِ فاصله میانِ درکِ رنج‌دیده و مشاهده‌گر.

منم بیمار و نالان تو درستی ندانی چیست بر من درد و سستی

من دردمند و نالانم و تو تنی سالم داری؛ از همین رو، عمقِ درد و سستیِ وجودِ مرا درک نمی‌کنی.

نکته ادبی: تضاد میان «بیمار» و «درست» برای بیانِ شکافِ ادراکی.

مرا شاه جهان سالار و شویست و لیکن بدسگال و کیته جویست

شوهرم، شاهِ جهان است، اما بدخواه و کینه‌توز است.

نکته ادبی: «بدسگال» یعنی بداندیش.

اگر شویست بس نا دلپذیرست کجا بد رای و بد کردار و پیرست

اگر همسر من است، بسیار ناخوشایند است؛ چرا که پیر، بداندیش و بدکردار است.

نکته ادبی: توصیفِ دقیقِ ویس از نفرتِ خود نسبت به موبد.

و گر ویروست بر من بد گمانس به چشم من چو دینار کسانست

و اگر ویرو نسبت به من بدگمان است، در چشم من، ارزشش همچون پول خرد (دینار دیگران) است.

نکته ادبی: بیانِ سرخوردگی ویس از بی‌پناهی.

و گر ویرو و بجز ماه سما نیست مرا چه سود باشد چون مرا نیست

و اگر ویرو چون ماه در آسمان است، وقتی مرا پناه ندهد، چه سودی برای من دارد؟

نکته ادبی: ویس ارزشِ برادرش را به حمایتِ از خودش گره می‌زند.

و گر رامین همه ژوبی و زیبست تو خود دانی چگونه دل فریبست

و اگر رامین همه‌اش جذابیت و زیبایی است، تو خودت بهتر می‌دانی که چقدر دل‌فریب و بی‌وفاست.

نکته ادبی: توصیف رامین به عنوان فردی که تنها ظاهرش گیراست.

ندارد مایه جز شیرین زبانی نجوید راستی در مهرتبانی

او جز شیرین‌زبانی و فریب، سرمایه‌ای ندارد و در دوستی و پیمان‌بستن، صادق نیست.

نکته ادبی: انتقاد از ظاهرگرایی رامین.

زبانش را شکر آمد نمایش نهانش حنظل اندر آزمایش

زبانش مانند شکر، شیرین است اما در باطن، تلخیِ هندوانه ابوجهل را دارد.

نکته ادبی: «حنظل» گیاهی بسیار تلخ است که نماد باطنِ ناپاکِ ظاهرِ آراسته است.

منم با یار در صد کار بی کار به گاه مهر با صد یار بی یار

من با وجودِ داشتنِ یار، گویی هیچ‌کاره‌ام؛ در لحظات عشق‌ورزی، گویی هیچ یاری ندارم.

نکته ادبی: تضادِ حضورِ ظاهری و غیبتِ معنویِ یار.

همم یارست و هم شو هم برادر من از هر سه همی سوزی بر آذر

هم یار دارم و هم شوهر و هم برادر، اما از آتشِ هر سه آن‌ها می‌سوزم.

نکته ادبی: تجمیعِ رنج‌های ویس از هر سه ضلعِ زندگی‌اش.

مرا نامی رسید از شوی داری مرا رنجی رسید از مهر کاری

از شوهرداری، بدنامی برایم ماند و از عشق‌بازی، رنج و محنت.

نکته ادبی: خلاصه‌ای از وضعیت تراژیک زندگی ویس.

ه شوی من چو شوی بانوانست نه یار من چو یار نیکوانست

نه شوهرم آن‌طور که باید حامی باشد هست، و نه یارم آن‌چنان که در خورِ نیکان است، عمل می‌کند.

نکته ادبی: «نیکوان» به معنای نیکان و خوبان.

چه باید مر مرا آن شوی و آن یار کزو باشد به جانم رنج و تیمار

چه نیازی به آن شوهر و آن یاری دارم که نتیجه‌اش برای جانِ من، جز رنج و اندوه نیست؟

نکته ادبی: «تیمار» به معنای غم و اندوه است.

مرا آن طشت زرین نیست در خور که دشمن خون من ریزد در و در

آن طشت زرین (اشاره به مقام و ثروت) به کار من نمی‌آید، در حالی که دشمن (موبد) خونِ مرا ذره ذره می‌ریزد.

نکته ادبی: استعاره از اینکه ثروت، جایگزینِ آرامش و امنیت نیست.

اگر بختم مرا یاری ننودی دلارامم بجز ویرو نبودی

اگر بخت و اقبال با من یاری می‌کرد، دلارام و محبوب من کسی جز ویرو نمی‌بود.

نکته ادبی: اشاره به آرزویِ ویس برای تکیه بر برادر به جای همسر و معشوقِ سست‌عهد.

نه موبد جفت من بودی نه رامین نبهره دوستان دشمن آیین

نه موبد جفت من بود و نه رامین؛ این‌ها دوستانی هستند که رفتارشان با من دشمنانه است.

نکته ادبی: تضاد میانِ ماهیتِ «دوست» و کنشِ «دشمنانه».

یکی با من چو غم با جان به گینه یکی دیگر چو سنگ و آبگینه

یکی (شوهرم) با من مانندِ غمی است که با جان عجین شده و دیگری (یارم) مانندِ سنگ است در برابر آبگینه (شکننده).

نکته ادبی: استعاره از سختی و بی‌رحمیِ موبد و شکنندگیِ رابطه با رامین.

یکی را با زبان دل نیست یاور یکی را این و آن هر دو ستمگر

یکی از آن‌ها در زبان‌بازی، دلش همراهِ حرفش نیست و دیگری، هم در گفتار و هم در کردار، به من ستم می‌کند.

نکته ادبی: جمع‌بندیِ ویس از بی‌صداقتیِ پیرامونیانش.