ویس و رامین

فخرالدین اسعد گرگانی

دیدن ویس رامین را و عاشق شدن بر او

فخرالدین اسعد گرگانی
چو روز رام شاهنشاه کضور نبرد آراست با گردان لشکر
سرایش پر ستاره گشت و پر ماه ز بس خوبان و سالاران در گاه
همه طبعی چو خسرو بود با کام همه دستی چو نرگس بود با جام
ز جام می همی بارید شادی چو از مستی جوانمردی و رادی
سپهداران و سالاران لشکر یکایک همچو مه بودند و اختر
دریشان آفتابی بود رامین دو چشم از نرگس و عارض ز نسرین
دو زلف انگور و رخ چون آب آنگور غلام هر دو گشته مشک و کافور
به بالا همچو سرو جویباری فراز سرو باغ نوبهاری
دلش تنگ و دهان تنگ و میان تنگ ز دلتنگی شده بروی جهان تنگ
به بزم اندر نشسته با می و رود به سان غرقهء افتاده در رود
ز عشق و جام می او را دو مستی ز مستی و ز هجرانش دو سستی
رخ از مستی بسان زر در تاب دل از سستی بسان خفته در خواب
به چشم اندر چو باده روی دلبر به مغز اندر چو ریحان بوی دلبر
نشسته ویس بر بالای گلشن ز روی ویس گلشن گشته روشن
بیاورده مرو را دایه پنهان به بسیاری فریب و رنگ و دستان
نشاندش بر میان بام گلشن نهاده چشم بر سوراخ روزن
همی گفتش ببین ای جان مادر که تا کس دیدی از رامین نکوتر
نگر تا هست شیرین و بی آهو چو مادر گفت ماننده به ویرو
نه رویست این که یزدانی نگارست سرای شاه ازو خرم بهارست
سزد گر با چنین رخ عشق بازی سحد گر با چنین دلبر بسازی
همی تا ویس رامین را همی دید تو گفتی جان شیرین را همی دید
چو نیک اندر رخ رامین نگه کرد وفا و مهر ویرو را تبه کرد
پس اندیشه کنان با دل همی گفت چه بودی گر شدی رامین مرا جفت
چو خواهم دید گویی زین دل ازار که ویرو را ازو بشکست بازار
کنون کز مادر و فرخ برادر جدا ماندم چرا سوزم بر آذر
چرا چندین به تنهایی نشینم بلا تا کی کشم نه آهنینم
ازین بهتر دلارامی نیابم سر از پیمان و فرمانش نتابم
چنین اندیشها با دل همی کرد دریغ روزگار رفته می خورد
نکرد این دوستی بر دایه پیدا اگر چه گشته بود از عشق شیدا
مرو را گفت رامین همچنانست که تو گفتی و بس روشن روانست
هنرهای بزرگ و نیک داند به فرخ بخت ویرو نیک ماند
و لیکن آنکه می جوید نیابد رخم گر مه بود بر وی نتابد
نه خود را همچنین بیمار خواهم نه نیز او را درین تیمار خواهم
نه من شایم به ننگ و ناپسندی نه او شاید به رنج و مستمندی
خدا از بهر من نیکی دهادش برفته نام و مهر من ز یادش
چو ویس آمد به زیر از بام گلشن به چشمش تیره شد خورشید روشن
ستنبه دیو مهر آمد به جنگش بزد بر دلش زهر آلوده چنگش
ربود و برد و بستردش بدان چنگ ز جان هوش وز دل صبر وز رخ رنگ
چو بد دل بود ویس دل شکسته ز جان آرام و از دل خون گسسته
گهی اندیشه بر وی زور کردی هوا چشم خرد را کور کردی
گهی گفتی چه خواهد بود بر من جز آن کز من بر آید کام دشمن
نه هر گز مهربانی کس نورزید و یا کام دلی رنجی نیرزید
اگر آزاده ای باشد چو رامین چرا پر هیزد از بدخواه چندین
گهی شرمش هوا را دور کردی خرد اندیشه را دستور کردی
بترسیدی ز ننگ این جهانی ز پادافراه کار آسمانی
چو از یزدان و از دوزخ بترسید خرد مر شرم را بر مهر بگزید
پشیمان شد ز مهر و مهرکاری گزید آزادگی و ترسگاری
بران بنهاد دل کز هیچ گونه نپیوندد به کردار ننونه
خرد را دوستر دارد ز رامین نیارد سر به ناشایست بالین
چو بر دل راستی را پادشا کرد روان را ترسگاری پارسا کرد
نبود آگه ز کار ویس دایه که او جان را ز نیکی داد مایه
به رامین شد مرو را مژدگان برد که شاخ بخت سر بر آسمان برد
رمیده صید لختی رام تر شد وزان تندی و بد سازی دگر شد
چنان دانم که با تو سر در آرد درخت آندهت شادی بر آرد
چنان دلشان شد آزاده رامین که مرده باز یابد جان شیرین
زمین را بوسه داد او پیش دایه بدو گفت ای به دانش نیک مایه
سپاست بر سرم بهتر ز دیهیم که کردی مر مرا از مرگ بی نیم
بدین رنج و بدین گفتار نیکو ترا داشن دهاد ایزد به مینو
که من داشن ندانم در خور تو و گر جان بر فشانم بر سر تو
توی مادر منم پیش تو فرزند ترا دارم همیشه چون خداوند
سر از فرمان تو بیرون نیارم تن و جان را دریغ از تو ندارم
هر آن کامی که تو خواهی بجویم به کردار و به گنج و آبرویم
چو زین ساز نیکویها گفت بسیار نهاد از پیش او سه بدره دینار
دگر شاهانه درجی از زرناب در و شش هار مروارید خوشاب
بسی انگشتری از زر و گوهر بسی مشک و بسی کافور و عنبر
نپذرفت ایچ داشن دایه از رام بدو گفت ای شه فرخنده بر کام
ترا نز بهر چیزی دوستدارم که من خود خواسته بسیار دارم
توی چشم مرا خورشید روشن مرا دیدار تو باید نه داشن
یکی انگشرتی برداشت سیمین که دارد یادگار شاه رامین

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این بخش از منظومه، لحظه سرنوشت‌ساز مواجهه «ویس» با «رامین» را ترسیم می‌کند؛ لحظه‌ای که دایه، رامین را پنهانی به ویس نشان می‌دهد. فضا، فضایی آکنده از شور و اضطرابِ جوانی در بستر یک دربار باستانی است که در آن زیباییِ خیره‌کننده رامین، در تضادی شدید با تعهدات اخلاقی، شرم و هراسِ ویس از گناه و رسوایی قرار می‌گیرد.

درونمایه اصلی این ابیات، جنگِ میانِ «عقل» و «عشق» است. ویس در ابتدا مجذوب سیمای رامین می‌شود و آرزوی وصال او را در سر می‌پروراند، اما به سرعت با سرزنش نفس و هراس از سرنوشتِ شوم، به سوی پاکدامنی و خویشتن‌داری بازمی‌گردد. شاعر در این روایت، به شکلی هنرمندانه، کشمکش‌های درونیِ انسانی را که میانِ جاذبه‌های وسوسه‌انگیز و ارزش‌های اخلاقی سرگردان است، به تصویر می‌کشد.

معنای روان

چو روز رام شاهنشاه کضور نبرد آراست با گردان لشکر

زمانی که پادشاه بزرگ (موبد) تصمیم به جنگ گرفت، با شکوه و عظمت تمام، لشکر و جنگاوران خود را برای نبرد آماده کرد.

نکته ادبی: «کضور» در متون کهن به معنای اقلیم یا کشور است.

سرایش پر ستاره گشت و پر ماه ز بس خوبان و سالاران در گاه

جایگاه و دربارِ شاه از بس که زیبا‌رویان و بزرگان در آن حضور داشتند، همچون آسمانی پر از ستاره و ماه درخشان شده بود.

نکته ادبی: تشبیه کثرت جمعیتِ زیبا به ستارگان آسمان.

همه طبعی چو خسرو بود با کام همه دستی چو نرگس بود با جام

همه حاضران، طبع و خویی همچون خسرو (پادشاه) داشتند و با میل و رغبتِ کامل، جامِ شراب به دست گرفته بودند.

نکته ادبی: اشاره به هم‌طرازی همراهان با پادشاه در بزم و خوش‌گذرانی.

ز جام می همی بارید شادی چو از مستی جوانمردی و رادی

از جام‌های شراب، شادی و نشاط می‌بارید و مستیِ حاضران، یادآور جوانمردی و بخشندگی بود.

نکته ادبی: «رادی» به معنای سخاوت و بخشندگی است که صفتِ جوانمردان در فرهنگ کهن بوده.

سپهداران و سالاران لشکر یکایک همچو مه بودند و اختر

سپاهیان و فرماندهانِ لشکر، تک‌تک همچون ماه و ستاره در آن بزم می‌درخشیدند.

نکته ادبی: استعاره از زیبایی و شکوه ظاهر جنگجویان.

دریشان آفتابی بود رامین دو چشم از نرگس و عارض ز نسرین

در میان آنان، رامین چون خورشیدی تابناک بود که چشمانش به زیبایی گل نرگس و گونه‌هایش به لطافت گل نسرین (گلی سفید و خوش‌بو) بود.

نکته ادبی: استفاده از عناصر طبیعت برای توصیف زیبایی چهره.

دو زلف انگور و رخ چون آب آنگور غلام هر دو گشته مشک و کافور

زلفانش سیاه و پیچ‌درپیچ چون خوشه انگور بود و چهره‌اش چون آبِ انگور (شراب) درخشان؛ چنان زیبایی‌ای که مشک (سیاهی) و کافور (سفیدی) غلامِ او شده بودند.

نکته ادبی: کنایه از تضادِ بسیار زیبای رنگِ زلف سیاه و رخسار روشن.

به بالا همچو سرو جویباری فراز سرو باغ نوبهاری

قد و بالایش بلند و موزون همچون سروِ کنار جویبار بود که در باغِ نوبهاری بلندتر از سایر درختان دیده می‌شود.

نکته ادبی: تشبیه قدِ بلند به سرو که از رایج‌ترین تشبیهات ادبیات کلاسیک است.

دلش تنگ و دهان تنگ و میان تنگ ز دلتنگی شده بروی جهان تنگ

دلی دردمند و دهانی کوچک و میان‌باریکی داشت و از شدتِ دلتنگی و غمِ عشق، دنیا در نظرش تنگ و تیره شده بود.

نکته ادبی: ایهام در واژه «تنگ» که در اینجا هم به معنای ظرافت اندام است و هم به معنای فشار روحی.

به بزم اندر نشسته با می و رود به سان غرقهء افتاده در رود

او در بزم با شراب و موسیقی نشسته بود، اما همچون کسی که در رودخانه غرق شده باشد، از خود بی‌خود بود.

نکته ادبی: توصیفِ غرقگی در عالمِ عشق و مستی.

ز عشق و جام می او را دو مستی ز مستی و ز هجرانش دو سستی

او به خاطر عشق و مستیِ شراب، دو نوع مستی داشت و از سویی دیگر، به خاطرِ دوری از معشوق، دو نوع ناتوانی و ضعف در او دیده می‌شد.

نکته ادبی: اشاره به دوگانگیِ حالِ عاشق (مستیِ شراب و مستیِ عشق).

رخ از مستی بسان زر در تاب دل از سستی بسان خفته در خواب

چهره‌اش از مستی همچون زر (طلا) درخشان بود و دلش از ضعف و بی‌تابی، همچون کسی بود که در خواب است و از جهان بی‌خبر.

نکته ادبی: توصیفِ حالتِ نیمه‌هوشیارِ عاشق.

به چشم اندر چو باده روی دلبر به مغز اندر چو ریحان بوی دلبر

در چشمانش تصویرِ معشوق دیده می‌شد و در جان و مغزش عطرِ دل‌انگیزِ معشوق پیچیده بود.

نکته ادبی: حضورِ ذهنیِ دائمِ معشوق در کالبدِ عاشق.

نشسته ویس بر بالای گلشن ز روی ویس گلشن گشته روشن

ویس در بالای بامِ گلشن نشسته بود و صورتِ زیبای او باعث شده بود که آن مکان روشن و درخشان شود.

نکته ادبی: اغراق در زیباییِ ویس که محیط اطرافش را نورانی می‌کند.

بیاورده مرو را دایه پنهان به بسیاری فریب و رنگ و دستان

دایه با ترفندها، حیله‌ها و سخن‌چینی‌های فراوان، رامین را مخفیانه به آنجا آورده بود.

نکته ادبی: «دستان» در اینجا به معنای حیله و نیرنگ است.

نشاندش بر میان بام گلشن نهاده چشم بر سوراخ روزن

دایه، رامین را در میانِ بامِ گلشن نشاند و چشمانِ ویس را به سوی سوراخِ روزن دوخت تا او را ببیند.

نکته ادبی: نحوه کارگردانیِ صحنه توسط دایه.

همی گفتش ببین ای جان مادر که تا کس دیدی از رامین نکوتر

دایه به ویس می‌گفت: «ای جانِ مادر! خوب نگاه کن که آیا تا به حال کسی زیباتر از رامین دیده‌ای؟»

نکته ادبی: تلاش دایه برای برانگیختنِ حسِ کنجکاوی و علاقه در ویس.

نگر تا هست شیرین و بی آهو چو مادر گفت ماننده به ویرو

نگاه کن که چقدر بی‌نقص و زیباست؛ چنان‌که مادرش گفته بود، به ویرو (برادر ویس) شباهت دارد.

نکته ادبی: «آهو» در اینجا به معنای عیب و نقص است.

نه رویست این که یزدانی نگارست سرای شاه ازو خرم بهارست

این فقط یک چهره انسانی نیست، بلکه نگاره‌ای آسمانی و الهی است؛ چنان‌که سرای شاه از وجودِ او همچون بهار خرم و شاداب شده است.

نکته ادبی: اشاره به زیباییِ فراانسانیِ رامین.

سزد گر با چنین رخ عشق بازی سحد گر با چنین دلبر بسازی

اگر کسی با چنین چهره‌ای عشق‌بازی کند، سزاوار است و اگر با چنین دلبر زیبایی همراه شود، شایسته است.

نکته ادبی: تحریض و تشویق ویس به عشق‌ورزی.

همی تا ویس رامین را همی دید تو گفتی جان شیرین را همی دید

به محض اینکه ویس نگاهش به رامین افتاد، انگار که جانِ شیرین خود را دیده است (چنان به او دلبسته شد).

نکته ادبی: تشبیه معشوق به جانِ عزیز.

چو نیک اندر رخ رامین نگه کرد وفا و مهر ویرو را تبه کرد

زمانی که ویس به دقت به چهره رامین نگریست، مهر و وفای ویرو (همسرش) را در دلش کم‌رنگ کرد.

نکته ادبی: اشاره به تحولِ ناگهانیِ عاطفیِ ویس.

پس اندیشه کنان با دل همی گفت چه بودی گر شدی رامین مرا جفت

سپس ویس در اندیشه فرورفت و با خود گفت: چه می‌شد اگر رامین جفت و همسرِ من بود؟

نکته ادبی: آغازِ کشمکش درونی و خیال‌پردازی‌های ویس.

چو خواهم دید گویی زین دل ازار که ویرو را ازو بشکست بازار

هرگاه رامین را می‌بینم، این دلِ آزرده‌ام می‌گوید که او چنان زیباست که بازارِ ویرو پیشِ او کساد شده است.

نکته ادبی: کنایه از برتریِ زیباییِ رامین نسبت به ویرو.

کنون کز مادر و فرخ برادر جدا ماندم چرا سوزم بر آذر

اکنون که از خانواده (مادر و برادر) دور افتاده‌ام، چرا باید این‌چنین در غم و آتشِ فراق بسوزم؟

نکته ادبی: سوزِ جان در استعاره‌ی «آذر» (آتش).

چرا چندین به تنهایی نشینم بلا تا کی کشم نه آهنینم

چرا باید همیشه تنها باشم؟ تا کی باید این بلاها را تحمل کنم؟ مگر من از آهن ساخته شده‌ام که این‌همه درد را تاب بیاورم؟

نکته ادبی: پرسش‌های انکاری که نشان‌دهنده استیصال ویس است.

ازین بهتر دلارامی نیابم سر از پیمان و فرمانش نتابم

بهتر از این دلبر، کسی را نمی‌یابم؛ پس هرگز از پیمان و فرمانِ او سرپیچی نمی‌کنم.

نکته ادبی: تسلیمِ کاملِ عاطفی در برابر جاذبه‌ی معشوق.

چنین اندیشها با دل همی کرد دریغ روزگار رفته می خورد

ویس این‌چنین با دلِ خود اندیشه می‌کرد و حسرتِ روزگارِ از دست رفته را می‌خورد.

نکته ادبی: دریغ‌خواری برای گذشته‌ای که در آن رامین را نداشته است.

نکرد این دوستی بر دایه پیدا اگر چه گشته بود از عشق شیدا

اگرچه ویس از عشقِ رامین شیدا شده بود، اما این دوستی را در مقابلِ دایه آشکار نکرد.

نکته ادبی: پنهان‌کاری برای حفظِ آبرو و غرورِ زنانه.

مرو را گفت رامین همچنانست که تو گفتی و بس روشن روانست

ویس به دایه گفت: رامین دقیقاً همان‌طور است که تو گفتی؛ مردی روشن‌ضمیر و هوشمند است.

نکته ادبی: تأییدِ کلامِ دایه توسط ویس.

هنرهای بزرگ و نیک داند به فرخ بخت ویرو نیک ماند

او هنرها و فضایلِ بسیاری دارد و از نظرِ بخت و اقبال، بسیار شبیه ویرو است.

نکته ادبی: مقایسه‌ی غیرمستقیمِ رامین با ویرو.

و لیکن آنکه می جوید نیابد رخم گر مه بود بر وی نتابد

اما هر آنچه انسان می‌جوید، همیشه به آن نمی‌رسد؛ حتی اگر رخسارِ من مانند ماه باشد، او به من توجهی نخواهد کرد.

نکته ادبی: اظهار یأس و فروتنیِ مصلحتی.

نه خود را همچنین بیمار خواهم نه نیز او را درین تیمار خواهم

نه خودم را می‌خواهم به این عشقِ بیمارگونه مبتلا کنم و نه می‌خواهم او را در این رنج و اندوهِ عاشقی درگیر کنم.

نکته ادبی: تظاهر به خویشتن‌داری.

نه من شایم به ننگ و ناپسندی نه او شاید به رنج و مستمندی

شأنِ من به ننگ و کارهای ناپسند نمی‌خورد و او نیز شایسته نیست که در رنج و فقرِ عاطفی بماند.

نکته ادبی: اشاره به حفظِ منزلت و جایگاهِ اجتماعی.

خدا از بهر من نیکی دهادش برفته نام و مهر من ز یادش

خداوند برای من خیر بخواهد و نام و یادِ مرا از خاطرِ او ببرد تا از این عشق رها شویم.

نکته ادبی: دعا برای فراموشیِ عشق جهتِ حفظِ پاکدامنی.

چو ویس آمد به زیر از بام گلشن به چشمش تیره شد خورشید روشن

زمانی که ویس از بامِ گلشن پایین آمد، خورشیدِ تابان در چشمانش تیره و تار شد (دیگر روشناییِ زندگی برایش بی معنا شد).

نکته ادبی: توصیفِ افسردگیِ ناشی از جداییِ دوباره از معشوق.

ستنبه دیو مهر آمد به جنگش بزد بر دلش زهر آلوده چنگش

دیوِ سرکشِ عشق به جنگِ او آمد و با چنگال‌های زهرآلودش به قلبِ او حمله کرد.

نکته ادبی: استعاره‌ی عشق به دیوِ ستیزه‌گر.

ربود و برد و بستردش بدان چنگ ز جان هوش وز دل صبر وز رخ رنگ

آن چنگال‌ها، هوش و صبر و زیبایی (رنگِ رخسار) را از او ربود و نابود کرد.

نکته ادبی: تأثیرِ مخربِ عشق بر قوای جسمی و روحیِ انسان.

چو بد دل بود ویس دل شکسته ز جان آرام و از دل خون گسسته

چون ویس، دلی شکسته داشت و از عشق رنجور شده بود، آرامش و خونِ زندگی از دلش رفته بود.

نکته ادبی: توصیفِ حالِ پریشانِ عاشق.

گهی اندیشه بر وی زور کردی هوا چشم خرد را کور کردی

گاهی اندیشه‌ی عشق بر او غلبه می‌کرد و هوایِ نفس، چشمانِ خِردش را کور می‌کرد.

نکته ادبی: تضاد میانِ هوای نفس و دیدِ عقلانی.

گهی گفتی چه خواهد بود بر من جز آن کز من بر آید کام دشمن

گاهی با خود می‌گفت: عاقبتِ من جز این چه خواهد بود که به خواسته‌ی دشمنان تن دهم؟

نکته ادبی: ترس از قضاوتِ دیگران و دشمنان.

نه هر گز مهربانی کس نورزید و یا کام دلی رنجی نیرزید

آیا هرگز کسی به عشقِ کسی روی خوش نشان داده که به رنجِ آن نیرزیده باشد؟

نکته ادبی: تأمل درباره ارزشِ رنج‌های عاشقانه.

اگر آزاده ای باشد چو رامین چرا پر هیزد از بدخواه چندین

اگر رامین یک انسانِ آزاده و شریف است، چرا باید تا این حد از بدخواهان بترسد و دوری کند؟

نکته ادبی: چالش در مورد شجاعتِ رامین در عشق‌ورزی.

گهی شرمش هوا را دور کردی خرد اندیشه را دستور کردی

گاهی شرم و حیا، هوای نفس را دور می‌کرد و عقل، فرمانروای اندیشه‌اش می‌شد.

نکته ادبی: بازگشت به سوی منطق و خرد.

بترسیدی ز ننگ این جهانی ز پادافراه کار آسمانی

از ننگ و بدنامی در این دنیا می‌ترسید و از عقاب و مجازاتِ الهی در آن دنیا بیمناک بود.

نکته ادبی: اشاره به دو عاملِ بازدارنده: آبروی اجتماعی و ترس از خدا.

چو از یزدان و از دوزخ بترسید خرد مر شرم را بر مهر بگزید

چون ویس از خداوند و دوزخ ترسید، خِرد را بر شرم و حیا مقدم شمرد و عشق را کنار گذاشت.

نکته ادبی: پیروزیِ عقلِ مذهبی بر عشقِ شهوانی.

پشیمان شد ز مهر و مهرکاری گزید آزادگی و ترسگاری

از عشق و عاشقی پشیمان شد و راهِ آزادگی و ترس از خدا را برگزید.

نکته ادبی: «ترسگاری» به معنای تقوا و خداترسی است.

بران بنهاد دل کز هیچ گونه نپیوندد به کردار ننونه

تصمیم گرفت که به هیچ وجه، به رفتارهای ناپسند و عشق‌های ممنوعه تن ندهد.

نکته ادبی: «ننونه» به معنای ناپسند و زشت است.

خرد را دوستر دارد ز رامین نیارد سر به ناشایست بالین

خرد را عزیزتر از رامین شمرد و هرگز تن به کارهای ناشایست نداد.

نکته ادبی: ترجیحِ عقلانیت بر امیالِ قلبی.

چو بر دل راستی را پادشا کرد روان را ترسگاری پارسا کرد

زمانی که ویس، حقیقت و درستی را در دلِ خود پادشاه و فرمانروا کرد، جان و روانِ خویش را با تقوا و ترس از خدا آراست.

نکته ادبی: استعاره‌ی پادشاهیِ راستی بر دل.

نبود آگه ز کار ویس دایه که او جان را ز نیکی داد مایه

دایه از کارِ ویس آگاه بود و می‌دانست که او چگونه با نیکی و رفتار شایسته، جانش را سرمایه‌ی خود کرده است (یا: چگونه با نیکی، راهی برای زنده‌ماندن و بالندگی یافته است).

نکته ادبی: «مایه» در اینجا به معنای سرمایه و پشتوانه است. فعل «بودن» در مصراع اول به معنایِ احاطه داشتن و آگاه بودن است.

به رامین شد مرو را مژدگان برد که شاخ بخت سر بر آسمان برد

دایه برای رامین مژده آورد که بخت و اقبالِ تو بلند شده و شاخسارِ سعادتت به آسمان رسیده است.

نکته ادبی: «شاخ بخت» استعاره‌ای است از بالندگی و رشدِ روزافزونِ خوش‌اقبالی.

رمیده صید لختی رام تر شد وزان تندی و بد سازی دگر شد

آن معشوقی که همچون صیدی رمیده بود، اکنون آرام‌تر شده و از آن تندی و ناسازگاریِ سابق، به وضعیتی دیگر و مهربانانه‌تر تغییر جهت داده است.

نکته ادبی: «صید رمیده» کنایه از معشوقی است که از دستِ عاشق گریزان است.

چنان دانم که با تو سر در آرد درخت آندهت شادی بر آرد

چنین تصور می‌کنم که او به‌زودی با تو همراه خواهد شد و این درختِ آرزو و وصال، میوه‌ی شادی‌بخشِ خود را برایت به بار خواهد آورد.

نکته ادبی: «آندهت» شکلی کهن یا تغییریافته از «آرزو» یا «اندوه» است که در اینجا به معنای درختِ امید یا خواستِ عاشق است.

چنان دلشان شد آزاده رامین که مرده باز یابد جان شیرین

رامین چنان از این خبر شادمان شد که گویی فردی مرده، دوباره جانِ شیرین خود را بازیافته است.

نکته ادبی: «جان شیرین» ترکیبی است برای توصیفِ نهایتِ لذت از زندگی و رهایی از مرگ.

زمین را بوسه داد او پیش دایه بدو گفت ای به دانش نیک مایه

رامین پیشِ پای دایه بر زمین افتاد و آن را بوسید و به او گفت: ای کسی که دانایی و خردِ فراوانی داری.

نکته ادبی: «نیک مایه» صفتِ ترکیبی است به معنایِ دارایِ اصالت و کمالِ بسیار.

سپاست بر سرم بهتر ز دیهیم که کردی مر مرا از مرگ بی نیم

سپاس و منتی که از جانبِ تو بر گردنِ من است، نزدِ من از تاجِ پادشاهی باارزش‌تر است، زیرا تو مرا از مرگِ قطعی نجات دادی.

نکته ادبی: «دیهیم» به معنای تاج پادشاهی است که نمادِ بالاترین قدرتِ دنیوی است. «بی‌نیم» (بی‌نیمی) به معنای بدونِ هیچ کم‌وکاستی است.

بدین رنج و بدین گفتار نیکو ترا داشن دهاد ایزد به مینو

در برابرِ این رنجی که کشیدی و این سخنانِ نیکو که گفتی، امیدوارم خداوند در بهشت به تو پاداشِ خیر عطا کند.

نکته ادبی: «داشن» یا «داشتن» در متونِ کهنِ پهلوی و دری، به معنایِ هدیه، بخشش یا پاداش است.

که من داشن ندانم در خور تو و گر جان بر فشانم بر سر تو

زیرا من هدیه‌ای که درخورِ مقامِ تو باشد سراغ ندارم؛ حتی اگر جانم را در راهِ تو فدا کنم، باز هم کم است.

نکته ادبی: «برفشاندن» در اینجا به معنای نثار کردن و فدا کردنِ جان است.

توی مادر منم پیش تو فرزند ترا دارم همیشه چون خداوند

تو برای من همچون مادری و من پیشِ تو همچون فرزند هستم؛ همیشه تو را همچون سرور و صاحب‌اختیارِ خود می‌دانم و محترم می‌شمارم.

نکته ادبی: «خداوند» در زبانِ فارسیِ کهن به معنایِ صاحب، مالک و سرور است.

سر از فرمان تو بیرون نیارم تن و جان را دریغ از تو ندارم

هرگز از فرمانِ تو سرپیچی نخواهم کرد و تن و جانم را در راهِ تو دریغ نخواهم کرد.

نکته ادبی: «دریغ نداشتن» یعنی بخل نورزیدن و جان‌فشانی کردن.

هر آن کامی که تو خواهی بجویم به کردار و به گنج و آبرویم

هر حاجت و خواسته‌ای که داشته باشی، با تمامِ توانم، با دارایی‌ام و با آبرویم برایت فراهم خواهم کرد.

نکته ادبی: «به کردار» یعنی با عمل و اقدامِ عملی.

چو زین ساز نیکویها گفت بسیار نهاد از پیش او سه بدره دینار

هنگامی که رامین این سخنانِ زیبا و سرشار از مهر را گفت، سه کیسه‌ی بزرگِ زر (دینار) را پیشِ پای او نهاد.

نکته ادبی: «بدره» واحدِ شمارشِ پول است که به کیسه‌های بزرگِ پول گفته می‌شد.

دگر شاهانه درجی از زرناب در و شش هار مروارید خوشاب

علاوه بر آن، جعبه‌ای شاهانه از طلای خالص آورد که در آن شش رشته مرواریدِ درخشان و آب‌دار قرار داشت.

نکته ادبی: «خوشاب» صفتی برای مروارید است که به درخشندگی و شفافیتِ عالیِ آن اشاره دارد.

بسی انگشتری از زر و گوهر بسی مشک و بسی کافور و عنبر

همچنین انگشترهای بسیاری از طلا و جواهر، و مقادیرِ زیادی مشک و کافور و عنبر به او هدیه کرد.

نکته ادبی: اشاره به اقلامِ لوکس و عطریاتِ گران‌بهای دورانِ کهن.

نپذرفت ایچ داشن دایه از رام بدو گفت ای شه فرخنده بر کام

دایه هیچ‌یک از آن هدایا را از رامین نپذیرفت و به او گفت: ای پادشاهی که به کام و مرادِ دل رسیدی.

نکته ادبی: «ایچ» در فارسیِ کهن به معنای «هیچ» است.

ترا نز بهر چیزی دوستدارم که من خود خواسته بسیار دارم

من تو را به خاطرِ مال و ثروت دوست ندارم، چرا که خودم دارایی و ثروتِ فراوانی دارم.

نکته ادبی: «خواسته» در متونِ کهن به معنای دارایی و اموال است.

توی چشم مرا خورشید روشن مرا دیدار تو باید نه داشن

تو برای چشمانِ من همچون خورشیدِ درخشان هستی؛ من دیدنِ رویِ تو را می‌خواهم، نه هدیه و پاداشِ مادی.

نکته ادبی: تشبیه «معشوق/محبوب» به «خورشید» برای نمایشِ روشنایی‌بخشی و زندگی‌بخشی.

یکی انگشرتی برداشت سیمین که دارد یادگار شاه رامین

تنها یک انگشترِ نقره برداشت تا یادگاری از شاه، رامین، نزدِ خود داشته باشد.

نکته ادبی: «سیمین» به معنای ساخته‌شده از نقره است.